رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

fateheidary

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    69
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

174 بار تشکر شده

درباره fateheidary

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    رمان،اهنگ، زبان.

آخرین بازدید کنندگان نمایه

348 بازدید کننده نمایه
  1. fateheidary

    کلمه یا جمله ای که میتونه شما رو به آرامش برسونه ...؟

    خدا آن حس زیباییست که در تاریکی صحرا زمانیکه هراس مرگ میدزد سکوتت را یکی همچون نسیم دشت میگوید کنارت هستم ای تنها . . .
  2. fateheidary

    چیکار می کنی؟

    مستقل شدن وگرفتن ماشین
  3. fateheidary

    دختر یعنی ......

    دختر بودن یعنی.... دختربودن ینی گریه های یواشکی اونقدر یواش که هیچکس نفهمه دختربودن ینی درد همه رو بشنوی اما کسی رو نداشته باشی دردتو بش بگی دختربودن ینی تنهایی غصه خوردن ینی آرزویی نداشتن واسه فردات دختربودن واسه من ینی این از دختربودنم پشیمون نیستم اما از بودنم پشیمونم
  4. fateheidary

    یه یادگاری بنویس ؟؟؟؟؟؟؟؟

    امروز کسی از من پرسید چند سال داری گفتم روزهای تکراری زندگیم را که خط بزنم کودکی چند ساله ام
  5. اینگونه باشیم تا از زندگی هرروز لذت ببریم...! null اگر بچه باشید و آرزو نکنید کاش زودتر بروید مدرسه . . . می‌توانید از بچگی‌تان لذت ببرید. اگر نوجوان باشید و آرزو نکنید زودتری دانشجو بشوید . . . می‌توانید از نوجوانی‌تان لذت ببرید. اگر هر درسی که خوانده‌اید اصرار نداشته‌ باشید که حتماً بروید سر کار . . . می‌توانید از بیکاری‌تان لذت ببرید. اگر دارید کار می‌کنید و آرزوی آخر هفته و تعطیلات نداشته باشید . . . می‌توانید از کارتان لذت ببرید ولی اگر تعطیلات هستید و نگران تمام شدن‌اش نباشید . . . می‌توانید از تعطیلات لذت ببرید. اگر وسط مهمانی هستید اگر نگران این نباشید که دیگران راجع به شما چی فکر می‌کنند . . . می‌توانید از مهمانی لذت ببرید. اگر شروع کردید به رقصیدن به این فکر نکنید که رقص‌تان چه طور به نظر می‌آید . . . می‌توانید از رقصیدن لذت ببرید. اگر دارید زندگی می‌کنید و نگران این نباشید که وقتی مردید چه اتفاقی می‌افتد . . . می‌توانید از زندگی‌تان لذت ببرید. وقتی مردید چون چیزی نیست که نگران‌اش باشید . . . حتماً از مردن‌تان لذت می‌برید. به طور خلاصه: اگر نگران چیزی نباشید می‌توانید از آن لذت ببرید. اگر نگران این باشید که چرا لذت نمی‌برید یا چرا به اندازه کافی لذت نبردید عمراً از چیزی لذت نمى برید. زندگی منتظر است یک لحظه ساکت بشوید تا بتواند با شما حرف بزند. همین‌طور چهارزانو روبرویتان نشسته، چانه‌اش را به دست‌هایش تکیه داده و نگاهتان می‌کند. و نگاهتان می‌کند. و نگاهتان می‌کند. و نگاهتان می‌کند. و نگاهتان می‌کند. فکر می‌کنید امکان دارد زبان به دندان بگیرید؟ . . .
  6. ﺩﯾـﺪﻩ ﺍﯼ ﺷــﯿﺸــﻪ ﻫـﺎﯼ ﺍﺗـﻮﻣﺒــﯿﻞ ﺭﺍ ﻭﻗـﺘـﯽ ﺿﺮﺑــﻪ ﺍﯼ ﻣــﯽ ﺧـﻮﺭﻧـﺪ ﻭ ﻣـﯽ ﺷـﮑﻨـﻨـﺪ !؟
    ﺩﯾــﺪﻩ ﺍﯼ ﺷـﯿﺸــﻪ ﺧــﺮﺩ ﻣــﯽ ﺷــﻮﺩ
    ﻭﻟــﯽ ﺍﺯ ﻫــﻢ ﻧﻤــﯽ ﭘﺎﺷــﺪ !؟
    ﺍﯾـــﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﻫﻤـــﺎﻥ ﺷــﯿﺸــﻪ ﺍﻡ ؛
    ﺧــﺮﺩ ﻭ ﺗــﮑـﻪ ﺗــﮑــﻪ ،
    ﺍﺯ ﻫــﻢ ﻧـﻤـــﯽ ﭘــﺎﺷـﻢ ﻭﻟـــﯽ ﺷــﮑـﺴﺘـــﻪ ﺍﻡ

     
  7. fateheidary

    بانوی یخی | fateheidary

    پارت هشتم امروز باید یه سری به شرکت بزنم وارد شرکت که شدم منشی با دیدنم بلند شد _سلام خانوم خوش اومدین به نشونه احترام سری تکون دادم -سلیمی با ترس ولرز داخل شد -خانوم چیزی شده ؟؟ -نه پرونده شرکت پردیس رو میخوام -چشم الان می یارم با خارج شدنش گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره تعجب کردم به جزء کسانی که میخواستم کسی این شماره رو نداشت گوشی رو برداشتم -سلام آرام جان چه کسی جرئت کرده بود منو این طوری صدا کنه؟ -نشناختی؟ من رویام پوف از دست این رایان چه کارا که نمی کنه -خوبی ؟ -بله آرام جان من خوبم -رایان چه طور؟ -می دونید توراه برگشت به خونه به رایان تیراندازی شده رویا یهو زد زیر گریه -بهت میگم درست بگو چی شده؟ -حالا تو اتاق عمله فقط این شماره رو داد گفت زنگ بزنم -خودم رو می رسونم -نمی‌خواد شما بیاید -میام -آخه الان ایرانی؟ -مشکلی نیست با قطع کردن تلفن تازه داشتم اتفاقات روتجزیه میکردم باصدای بلند سلیمی روصداکردم باهول وارد اتاق شد -خانوم چند دقیقه وقت بدین -اینو ول کن یوسفی رو خبر کن -وکیل شرکت رو -آره بهش بگو یه بلیط برا کانادا جور کنه -چشم داشتم سیگار ی میکشیدم که سلیمی وارد شد -خانوم اقای یوسفی می گن بلیطا تموم شده -شمارش روبگیر -الو یوسفی -سلام خانوم -بلیط چی شد؟ -خانوم تموم شده -من بلیط می خوام تا یه ساعت دیگه وگرنه اخراجی -خانوم گفتم که تموم شده با یه حرکت سریع از رو صندلی بلند شدم که میز یه تکون محکم خورد -همین که گفتم تا یه ساعت دیگه وگرنه اخراجی -چشم خداحافظ سلیمی باترس بهم خیره شده بود -می تونی بری -چی گفتین خانوم -سلیمی میتونی بری -اها چشم
  8. fateheidary

    من زن هستم!

    تو یک زنی... لباس خوب بپوش ! برای خودت غذای خوب بپز ! خودت را به صرف قهوه ای در یک خلوت دنج میهمان کن ! برای خودت گاهی هدیه ای بخر ! وقتی به خودت و روحت احترام می گذاری .. احساس سربلندی می کند آنوقت دیگر از تنهایی به دیگران پناه نمی بری و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد می کنی یادت باشد .... برای یک زن عزت نفس غوغا میکند!
  9. fateheidary

    عاشقانه های خدایی.....

    الهی گاهی نگاهی........
  10. fateheidary

    بانوی یخی | fateheidary

    پارت هفتم -یعنی نمی تونی وایسی؟ -گفتم که نه رایان من الان هم خیلی از کارام عقب افتادم -بابت تمام لطفات ممنونم -خواهش میکنم -پس بزار برای جبران تمام لطفات تا فرودگاه ببرمت -هر جور میلته به فرودگاه رسیدیم دیگه عادت کردم به این دوری و دوستی -رایان ساکم رو بده -می شه یه خواهش کنم -داره خواهشات زیاد میشه... قبل ار اینکه حرفم به پایان برسه تویه جای محکم وگرم قرار گرفتم چند سال پیش هم به اینجا نیاز داشتم ولی حیف... -دیرم میشه رایان -خداحافظ خواهری کلمه ی خواهر ی. خاطرات زیادی رو برام زنده کرد رایان با چشم های به اشک نشسته پشتش رو بهم کرد میدونستم طاقت نمی یاره -میشه نری ارام - مراقب خودت باش خداحافظ داخل هواپیما نشستم الان به خاطرات گذشته ای که بارایان داشتم نیاز دارم اون سال هارو یادمه تازه به کانادا اومده بودم تا شعبه چهارم از شرکتم رو که شهرتش پیچیده بود رو برپا کنم دنبال مهندس می‌گشتم که : -بزارید من رئیس رو ببینم صدای یه پسر نوزده ساله بود که با صدای بلند داد میزد وارد اتاقم شد از سر جام بلند شدم -میخوای کی رو ببینی؟ -میخوام رئیس رو ببینم -فرمایش هنگ کرد -یعنی تورئیسی؟ -بله به خودش مسلط شد -برای استخدام اومدم -خب سنت نمی خوره که مهندس باشی -تو هم سنت نمی خوره که رئیس باش -استخدامی -واقعا -فقط می خوام دلیلت رو از زدن اون حرف بدونم -گفتم که اگه استخدامم نمی کنی حداقل یه کاری کرده باشم خواستم لبخند بزنم از یادآوری خاطرات رایان ولی یادم رفته چه طوری لبخند بزنم به همون پوزخند بسنده کردم رایان هم منو میندازه ومیندازهارش عالی یادبرادرم با فرود اومدن هواپیما از فرودگاه خارج شدم دوباره تهران وهوای آلودش شال مشکیم رو مقداری جلو اوردم وبه سمت ماشینی که منتظرم بود حرکت کردم -سلام خانوم کجا برم -خونه -ساکم را بزار تو اتاقم -خانوم با من امر دیگه ای ندارین -نه میتونی بری -سلام کسی نیست باز هم مثل همیشه بعد از پایان حرفم سکوت وسکوت وسکوت از پله ها بالا رفتم به روبه روی پنجره وایسادم نگاه میکنم به شهری که الان زیر پامه سیگاری رروشن کردم بدون استفاده دور انداختم و سیگار دیگه ای رو روشن کردم امشب هم مثل شبای گذشتس شروع کردم به زمزمه اهنگی که سالهاست همدمم کویرم یه کویر خشک وتنها کویر هم صحبتش بادوسرابه پای غصه ام بشین حالم خرابه دریغ از یه جوونه تو وجودم تموم ریشه هام بی برگ وباره از اشک های خودم سینم ترک خورد تنم از دور شبیه شوره زاره نه کوهی دارم تا کم می یارم بهش تکیه کنم اروم بگیرم نه دریا دورمه تا غرق من شه «بخشی از اهنگ محسن یگانه ،کویر» مثل شبای گذشته بعد از تموم شدن یه پاکت سیگار رو تخت دراز کشیدم و بعد از ساعت ها چشام گرم شد
  11. fateheidary

    عاشقانه های خدایی.....

    و عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم بعد از گذشت چند ساعت به دوستی! بعد از چند روز به کلاهبرداری بعد از چند ماه به همکاری ، بعد از چند سال به همسایه ای ...اما بعد از یک عمر به خدااعتماد نمی کنیم !
  12. fateheidary

    داستان کوتاه | عاشقانه

    مردی که زنش را هنگام دیدن ببر بزرگ رها و فرار کرد!! null یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند : با بخشیدن،عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر،تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من صابت کرد
  13. fateheidary

    بانوی یخی | fateheidary

    پارت ششم -مایک یکی مثل بقیه -یعنی حذفش کنم؟؟؟؟ -قبل از اینکه به تونی حذفش کنی امیدوارم زنده باشی -منظورت چیه؟ -انگار فراموش کردی من کیم؟ وتو خودت الان مهره ی حذف شده ای -این امکان نداره -اون وقت چرا ؟ با ترس قدمی عقب گذاشت همون چیزی که همیشه میخواستم دیدن چشم های قهوایش که ترس توشون لونه کرده چقدر برای این موقعه رویا بستم -شایان میهن بهتر جای دیگه ای رو برای حذف کردن تو انتخاب کنم نه اینجا که خونه ی یکی از افرادم -شاید بعدا به تونیم توافق برسیم؟ -فعلا برو خودم پیدات میکنم هنوزهم سعی میکرد پر صلابت باشه ولی من ترس رو تو وجودش حس کردم من شاگرد ش بودم دوسال زیر دستش و این چیز کمی نیست بازم خاطرات سیگاری روشن کردم باقدم های اهسته داخل شدم به طبقه اخر رسیدم داخل اتاق شدم دود سیگار از بین رفته بود روی تخت دراز کشیدم -ارام من خوبم با خاموش کردن سومین سیگار روبه مایک کردم -بهتر از گدای سر کوچه هستی -بزار حداقل عطر بزنم -مایک تا الان بیست بار عطر زدی -باشه باشه تا پشیمون نشدی برییم سوار ماشین شدیم پسری کنارم نشسته که موهای بورش رو مثل همیشه بالا شونه کرده بود پیراهن سفیدی پوشیده بود که اون رو زیبا تر از همیشه کرده .چشمای سبزش از شادی برق میزنه -مایک میدونی دیگه نمی تونم به این اسم صدات کنم؟ -آره خواهری -خواهر کلمه زیبایی نه؟ -آره خیلی خوشحالم که مثل یه خواهر کنارمی وخواهی بود -بگیر شناسنامه اصلت رایان رهنما -ممنون فقط من یعنی نمیدونم چه طوری بگم -حرفت رو بزن رایان -ارام نگران توام ته بازی میخوای چیکار کنی؟ با به پایان رسیدن حرفش سکوت کرد زیر لب گفتم بازی هنوز شروع نشده رایان روبه روی خونه ی مهدی شمس وایسادیم شمس مرد خوبی ودخترش هم زیبا و هم پاکه رایات لیاقت زندگی خوبی رو داره با صدای آیفون به خودم اومدم روسری ساتنم رو سفت تر از حدمعمول کردم وارد خونه ای شدیم که با رنگ های سفید و آبی چیده شده بود -خوش اومدید -ممنون اقای شمس -لطفا بشینید رایان از استرس ساکت تر از حدمعمول شده بود بعد از حرف های مقدماتی دختری از پله ها پایین اومد -اقای شمس باید از برادرم برای چنین انتخابی ممنون باشم -نظر لطف شماست خانوم مراسم مزخرف عروسی به پایان رسید
  14. fateheidary

    داستان کوتاه | عاشقانه

    سیب گاز زده null دختر کوچولویی دو تا سیب در دو دست داشت که مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت: «یکی از سیباتو به من میدی؟» دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید. سیمایش داد میزد که چقدر از دخترکش نومید شده است. امّا، دخترک لحظه‌ای بعد یکی از سیب‌های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت: «بیا مامان این سیب شیرین‌تره!» مادر خشکش زد. چه اندیشه‌ای به ذهن خود راه داده بود و دخترکش در چه اندیشه‌ای بود. هر قدر باتجربه باشید، در هر مقامی که باشید، هر قدر خود را دانشمند بدانید، قضاوت خود را اندکی به تأخیر اندازید و بگذارید طرف مقابل شما فرصتی برای توضیح داشته دختری با یک گل سرخ null جان بلانکارد از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی‌اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می‌گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می‌گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می‌شناخت؛ دختری با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود، اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت‌هایی با مداد، که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد. دست‌خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون‌بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول او توانست نام صاحب کتاب را بیابد: «دوشیزه هالیس می نل» با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. برای او نامه‌ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه‌نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه‌نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه‌ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می‌افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. جان درخواست عکس کرد ولی با مخالفت هالیس روبه‌رو شد. به نظر هالیس اگر جان قلباً به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری‌اش نمی‌توانست برای او چندان با اهمیت باشد. ولی سرانجام روز بازگشت جان فرا رسید. آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند: «هفت بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک» هالیس نوشته بود: «تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.» بنابراین رأس ساعت هفت، جان به دنبال دختری می‌گشت که قلبش را سخت دوست می‌داشت اما چهره‌اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید: زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل‌ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می‌مانست که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملاً بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم. لب‌هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: «ممکن است اجازه دهید عبور کنم؟» بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و در این حال میس هالیس را دیدم. تقریباً پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدوداً 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود و مچ پای نسبتاً کلفتش توی کفش‌های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور می‌شد، من احساس کردم که بر سر یک دو راهی قرارگرفته‌ام. از طرفی شوق و تمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا می‌خواند و از سویی علاقه‌ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود، به ماندن دعوتم می‌کرد. او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده‌اش که بسیار آرام و موقر به نظر می‌رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می‌درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می‌آمد. از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبهایی که می‌توانستم همیشه به آن افتخار کنم. به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تأثری که در کلامم بود متحیر شدم: «من جان بلانکارد هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید. از ملاقات شما بسیار خوشحالم. ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟» چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: «من اصلا متوجه نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت که اگر شما مرا به شام دعوت کردید، باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست. او گفت که این فقط یک امتحان است.»
  15. fateheidary

    داستان کوتاه | عاشقانه

    باز هم تو را می‌خواهم null روزی پسری خوش‌چهره در حال چت کردن با یک دختر بود. پس از گذشت دو ماه، پسر علاقه بسیاری نسبت به او پیدا کرد. اما دختر به او گفت: «می‌خواهم رازی را به تو بگویم.» پسر گفت: «گوش می‌کنم.» دختر گفت: «پیتر من می‌خواستم همان اول این مساله را با تو در میان بگذارم اما نمی‌دانم چرا همان اول نگفتم، راستش را بخواهی من از همان کودکی فلج بودم و هیچوقت آنطور که باید خوش قیافه نبودم. بابت این دو ماه واقعاً از تو عذر می‌خواهم.» پیتر گفت: «مشکلی نیست.» دختر پرسید: «یعنی تو الان ناراحت نیستی؟» پیتر گفت: «ناراحت از این نیستم که دختری که تمام اخلاقیاتش با من می‌خواند فلج است. از این ناراحتم که چرا همان اول با من رو راست نبود. اما مشکلی نیست من باز هم تو را می‌خواهم.» دختر با تعجب گفت: «یعنی تو باز هم می‌خواهی با من ازدواج کنی؟» پیتر در کمال آرامش و با لبخندی که پشت تلفن داشت گفت: «آره عشق من.» دختر پرسید: «مطمئنی پیتر؟» پیتر گفت: «آره و همین امروز هم می‌خواهم تو را ببینم.» دختر با خوشحالی قبول کرد و همان روز پیتر با ماشین قدیمی‌اش و با یک شاخه گل به محل قرار رفت. اما هر چه گذشت دختر نیامد. پس از ساعاتی موبایل پیتر زنگ خورد. دختر گفت: «سلام.» پیتر گفت: «سلام پس کجایی؟» دختر گفت: «دارم می آیم. پیتر از تصمیمی که گرفتی مطمئن هستی؟» پیتر گفت: «اگر مطمئن نبودم که به اینجا نمی‌آمدم عشق من.» دختر گفت: «آخه پیتر...» پیتر گفت: «آخه نداره، زود بیا من منتظر هستم.» و پایان تماس. پس از گذشته دو دقیقه یک ماشین مدل بالا که آخرین دستاورد شرکت بنز بود کنار پیتر ایستاد. دختر شیشه را پایین کشید و با اشک به آن پسر نگاه می‌کرد. پیتر که مات و مبهوت مانده بود فقط با تعجب به او نگاه می‌کرد. دختر با لبخندی پر از اشک گفت سوار شو زندگی من. پیتر که هنوز باورش نشده بود، پرسید: «مگر فلج نبودی؟ مگر فقیر و بد قیافه نبودی؟ پس...» دختر گفت: «هیس، فقط سوار شو.» پیتر سوار شد و رو به دختر گفت: «من همین الان توضیح می‌خواهم.» آری آن دختر کسی نبود جز آنجلینا بنت، دهمین زن ثروتمند دنیا که بعد از این جریان در مطبوعات گفت: «هیچوقت نمی‌توانستم شوهری انتخاب کنم که من را به خاطر خودم بخواهد زیرا همه از وضعیت مالی من خبر داشتند و نمی‌توانستم ریسک کنم. به همین خاطر تصمیم گرفتم که با یک ایمیل گمنام وارد دنیای چت بشوم. سه سال طول کشید تا من پیتر را پیدا کردم. در این مدت طولانی به هر کس که می‌گفتم فلج هستم با ترحم بسیار من را رد می‌کرد. اما من تسلیم نشدم و با خود می‌گفتم اگر می‌خواهم کسی را پیدا کنم باید خودم را یک فلج معرفی کنم. می‌دانم واقعاً سخت است که یک پسر با یک دختر فلج ازدواج کند. اما پیتر یک پسر نبود... او یک فرشته بود. او من را به خاطر خودم می‌خواست نه به خاطر پولم. با آنکه به دروغ به او گفتم فلج هستم اما باز هم من را می‌خواست.» آنها هم اکنون ازدواج کردند و فرزندی به نام جیمز دارند.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×