رفتن به مطلب

pegahkarami

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    7
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

46 بار تشکر شده

2 دنبال کننده

درباره pegahkarami

  • درجه
    نویسنده

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Not Telling

آخرین بازدید کنندگان نمایه

804 بازدید کننده نمایه
  1. نام کتاب: وای از این طوفان نویسنده:pegahkarami | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: هادی در کربلا به همراه مادرش مجاور است و خواب هایی می بیند که ذهنش را مشغول می کند تا اینکه برای ادای نذرش به ایران بر می گردد و با دختر خوابهایش مواجه می شود. دختری که خودش او را امانت خدا می داند اما دلش بی هیچ اجازه ای برای این دختر می رود....
  2. صورتم هنوز از سیلی اول می سوخت. -می گم کجاس؟ -دست من نیست. من برنداشتم. -اگه تو برنداشتی پس چطور رفتی لباس نو خریدی برای خودت هان؟ -عمه برام خریده. دیشب جلو روی خودتون بهم داد. -دروغگو و فریاد پدر و چیزی که محکم به آن خوردم. -باز کردی چشات بره کوچولو؟؟ چشم هام رو چند بار باز و بسته کردم. سرم تیر می کشید -آب مرد بالای سرم خندید و گفت: خوبی؟ -من کجام؟ اطراف گنگ بود -سلام عمه خانم! تا شما رفتید جواب تلفنتون رو بدید خانم خوشگله چشماش باز کرد -ممنون آقای دکتر و زن تپلی به سمتم آمد و محکم در آغوشم گرفت و من هنوز گنگ بودم. بیمارستان بودم نه؟؟؟؟ -آقای دکتر جوادی!
  3. عاقبت گرگ زاده مرتضی: بیا واست یه لقمه گذاشتم کنار فیلسوف لقمه را از او گرفتم. بوی جوجه ی کباب شده مستم کرد. -مرسی داداش بزرگ مرتضی:کبود شده جای نیشگونش -نمی دونم مرتضی:شدی کیسه بوکسشون. از خودم عقم می گیره وقتی نمی تونم کاری برات بکنم. هیکل بزرگ کردم ولی چه فایده؟؟ حالا هم که دانشگاهم مشهد .. دیگه حتی نیستم بعد کتک خوردنت بیای تو بغلم و گریه کنی نفس عمیقی کشید و ادامه داد: تا دیر نشده برو پیش عمه. اونا که .... -مرتضی خواهش می کنم. توی دلم گفتم می دونم که زیادیم و خیلی زیادی ام که تو هم می خوای نباشم.کاش می گفتی بیا پیش خودم مشهد. روزهای مدرسه برای من شونزده ساله با
  4. مرتضی: بیا واست یه لقمه گذاشتم کنار فیلسوف لقمه را از او گرفتم. بوی جوجه ی کباب شده مستم کرد. -مرسی داداش بزرگ مرتضی:کبود شده جای نیشگونش -نمی دونم مرتضی:شدی کیسه بوکسشون. از خودم عقم می گیره وقتی نمی تونم کاری برات بکنم. هیکل بزرگ کردم ولی چه فایده؟؟ حالا هم که دانشگاهم مشهد .. دیگه حتی نیستم بعد کتک خوردنت بیای تو بغلم و گریه کنی نفس عمیقی کشید و ادامه داد: تا دیر نشده برو پیش عمه. اونا که .... -مرتضی خواهش می کنم. توی دلم گفتم می دونم که زیادیم و خیلی زیادی ام که تو هم می خوای نباشم.کاش می گفتی بیا پیش خودم مشهد. روزهای مدرسه برای من شونزده ساله با توجه به داشتن پسرخاله ای صاح
  5. - مستانه بیا دیگه دق دادی من دختر. همه رفتند بالا ما جا موندیم. -کیوان جان نگران خودمی یا دوستای دبیرستانم؟ محکم با مشت به بازوم کوبید که صدای آخم رو خوردم. بغض به قلبم نیشتر زد. یادم آمد که مادر امروز صبح نیشگون عمیقی از بازوی نحیفم گرفته بود. کیوان جلوتر از من رفت تا زودتر برسد. به قول مادرش اصالت از سر و روی این سه بچه می بارید. کامیار پسر خاله ی بزرگم که قطعا داماد بزرگ خانواده ی من میشد و عروس هزار داماد خاندان نجفی با آن لوندی های خاص خودش را به نامش می زد. کیوان هم که آنقدر همکلاسی های من دوره اش کرده بودند که قطعا با توجه به این حجم از توجه یک آدم اصیل محسوب میشد. کتایون با آن موها
  6. نام رمان : عاقبت گرگ زاده نویسنده : pegahkarami موضوع : خلاصه رمان : مستانه ی 16 ساله که محبت در زندگیش از کسی جز برادرش وعمه اش ندیده است با مردی مواجه می شه که به او توجه می کند مردی که جنسش با جنس مستانه فرق دارد و خورده شیشه جزئی از وجودش می شه.... این مستانه قد می کشه بزرگ میشه اما بزرگ شدن و قد کشیدن به معنای حل شدن تمام مشکلات نیست... جنس این مشکلات عوض می شن و مستانه میمونه و تنهایی هاش بایک تصمیم خیلی بزرگ!
×
×
  • اضافه کردن...