رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

pegahkarami

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    7
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط pegahkarami

  1. نام کتاب: وای از این طوفان نویسنده:pegahkarami | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: هادی در کربلا به همراه مادرش مجاور است و خواب هایی می بیند که ذهنش را مشغول می کند تا اینکه برای ادای نذرش به ایران بر می گردد و با دختر خوابهایش مواجه می شود. دختری که خودش او را امانت خدا می داند اما دلش بی هیچ اجازه ای برای این دختر می رود....
  2. pegahkarami

    عاقبت گرگ زاده | pegahkarami

    صورتم هنوز از سیلی اول می سوخت. -می گم کجاس؟ -دست من نیست. من برنداشتم. -اگه تو برنداشتی پس چطور رفتی لباس نو خریدی برای خودت هان؟ -عمه برام خریده. دیشب جلو روی خودتون بهم داد. -دروغگو و فریاد پدر و چیزی که محکم به آن خوردم. -باز کردی چشات بره کوچولو؟؟ چشم هام رو چند بار باز و بسته کردم. سرم تیر می کشید -آب مرد بالای سرم خندید و گفت: خوبی؟ -من کجام؟ اطراف گنگ بود -سلام عمه خانم! تا شما رفتید جواب تلفنتون رو بدید خانم خوشگله چشماش باز کرد -ممنون آقای دکتر و زن تپلی به سمتم آمد و محکم در آغوشم گرفت و من هنوز گنگ بودم. بیمارستان بودم نه؟؟؟؟ -آقای دکتر جوادی! پدر کارتون دارن و دکتر جلف با اجازه ای صمیمانه گفت و ما را ترک کرد. عمه-ایندفعه چرا؟ بغض نیشتر زد اما.. -باز کله ام بخیه شده عمه عمه-بمیرم برات .. -خدا نکنه عمه. و طبق معمول عمه به ذکر مصیبت این درد شروع کرد و من حواسم را پرت ابروهای شکلاتی اش کردم. کاش من هم وقتی همسن عمه شدم همینقدر سفید رو و زیبا باقی بمانم. ساعت ملاقاتکه رسید عمو رضا و علیرضا تنها ملاقاتی ها بودند و این برای من بی کس بیشتر از زیاد هم بود، نبود؟ عمورضا پدرانه در آغوشم گرفت. علیرضا به گرفتن بینی ام کفایت کرد و دستی بر سر بی موی سربازی رفته اش کشید. عمه:رضا امروز که مرخص شد بیا اتمام حجت کنیم و خودتو هم مستانه نمی تونی اظهار نظر کنی -عمه آخه -نداره! آخه نداره. تو هم مثل علیرضایی برام که علیرضا با خنده گفت : یعنی پرورشگاهی؟ عمو رضا خندید و گفت: خوبه فقط دوماه اونجا بودی ها.. من هم خنده ام گرفته بود ولی درد مانع از خنده بود. کاش مادرم هم بود. -پس فهیم من می رم کارای ترخیصش کنم. علی تو هم بیا -عمه بابا نمی ذاره،به خاطر علیرضا..می گه حتی اگه تنی هم بود بازم نمی ذاشتم. عمه:تا عروسی مریم که همین تابستون ازم مهلت گرفته ..فقط امیدوارم تا اون موقع نکشتت. دو روزی مهمان بیمارستان بودم.... کلافه شده بودم.... عمه من رو فقط از دست این دکتر جلف نجات بده علیرضا:آخه مرد چشم آبی؟؟؟ عمو خندید و دکتر جلف برای بار سوم در آن روز به من سر زد و اینبار سلامت دندانهایم را بررسی کرد و حکم ترخیصم را امضا کرد. البته بماند که در راهروی بیمارستان دادی نصیب یکی از پرستارها شد و رو که برگرداندم دکتر محترم جلف بود که همچنان فریاد می کشید. با خودم گفتم نه به آن جلف بازی ها..... نه به این فریادها.... من که جای پرستار بدبخت ترسیدم.... به پارکینگ رفتیم و راهی خانه شدیم. نه کسی به استقبال آمده بود و نه کسی اسفند دود کرد. عمه با کلید در را باز کرد و وارد حیاط شدیم. حتی برای ماهی های حوض هم مهم نبودم. با کمک عمه از پله ها بالا رفتم و مستقیم به اتاقم رفتم . روی تختم هنوز کتاب نیمه باز بود عمه کتاب را کناری زد و کمکم کرد تا دراز بکشم. مادر در را باز کرد صورت عمه را بوسید و بی توجه به من رفت. من هم بغض را گلوله کردم و در انبار بغض های گریه نشده ام، ذخیره کردم. گریه برای آدمهای غم دار است. نه! برای جنس غم جنست که غم باشد گریه هم آرامت نمی کند. غم غم می زاید. باصدای فریاد پدر بیدار شدم: بدم میاد ازش. از خونمه. بچمه. مادر و پدرشیم. ولی بدمون میاد ازش.. فهیم من به خاطر این........ به خاطر ش.. -برات متاسفم نفهمیدم اما انگار بازهم خوابیدم... خواب علاج همه ی دردها بود؟؟؟ خواب زهر فراموشی بود مگر نه؟؟؟ - زهره چرا گریه می کنی؟ -باهام زد بهم می فهمی؟؟؟ تو اصلا حالیت میشه عشق یعنی چی؟ -زهره تو که پسرخاله ی من می شناسی که... با همه ی دخترا بوده - فرق داشت... رابطمون عمیق بود - بابا کیوان دیگه - غلط کردی کیوان.... تو هیچی حالیت نمیشه -خانم نجفی چیزی برای تعریف هست بلند بگید -اجازه خانم!زهره حالش خوب نیست اگر بذارید بره دست و صورتش رو بشوره -بره دوباره برگشت سمت تخته و شروع کرد به زیست درس دادن. واقعا حوصله ی درس نداشتم. اما اگر خودم راهم به مریضی می زدم هیچ کس نبود که بیاید مرا از مدرسه ببرد. برای همین قایمکی زیر میز رمان باز کردم و مشغول خواندن شدم. چشمهایش بزرگ علوی بی نظیر بود.... برای بار هزارم بود که آن را می خواندم... زنگ مدرسه که خورد رمان رابستم و پوفی کشیدم. امروز چیزی از مدرسه نفهمیده بودم. با زهره از در مدرسه خارج شدیم که زهره با دیدن کیوان ذوق کرد با هم به سمتش رفتیم -سلام -سلام کیوان عزیزم -مستانه سوار شو باید ببرمت خونمون زهره نگاهی دلسرد به من انداخت و با صدایی گرفته گفت: دلت زدم؟؟ سلامم جواب نداشت؟ و کیوان بی جواب سوار ماشین شد و من هم خداحافظی سرسری کردم و سوار شدم. -چرا جواب دختر بدبخت رو ندادی؟ - تاریخ انقضاش به سر اومده بود و لپ من را کشید. -مگه خونه نمی ریم؟ چرا مستقیم نمی ری -نامزدی آبجیت اومدم بریم برات لباس بخرم - بابا بهت گفته؟ -نه خودم تصمیم گرفتم. به هرحال تمام دوست دخترام از سر صدقه ی تو و دبیرستان تو -آهان حق الزحمه ام به کشیدن بینیم اکتفا کرد و خوشحال شدم که امروز مجبور نبودم درس بخونم. امروز بی حوصله ترین روز زندگی من بود. به انواع فروشگاه ها سر زدیم بدون حتی یک پرو. هرچه که من پسند می کردم کیوان اخمی می کرد و می گفت: مختلط ها مستانه -باشه خوب..... همه همینجوری می پوشن.... کیوان نگاه کن تاپ گردنی رو؟؟؟ ..... کیوان -مستانه بابا و داداشت کاریت ندارن درست! ولی من نمی تونم بذارم این بپوشی برو بابایی نثارش کردم و بدون توجه به او لباس انتخاب می کردم و در نهایت با یک قهر استراتژیک مساله را به یک دکلته ی نارنجی تا زانو ختم به خیر کردم و خیر هم شد و البته و هزار البته پس از خریدن مال تو سری جانانه ای هم از پسرخاله دریافت کردم. -مستانه با جوراب شلواری می پوشیش ها -برو بابا -خیلی بیشعوری به خانه که رسیدم خاله و کامیار هم خانه ی مان بودند و همین شد که یک شب نشینی جانانه بدون حضور پدر برگزار شد. هرچند که نیش و طعن مریم و مادر جان می سوزاند ولی شوق پیراهن نو آنقدر زیاد بود که زبانه اش از چشمانم بیرون زده بود. صحبت از آرایشگاه بود و مراسم و هزار هزار متعلق و من فقط فکر می کردم باید به خانه ی زهره بروم برای آرایش و مو. مراسم در خانه ی ما برگزار می شد و قطعا قرار بود کارگری کنم و البته می ارزید به یک شب تا صبح رقص و پایکوبی. -زهره محکم نکش خوب -می خوام حالت بگیرن -کچل کردی من کثافت،گوشیت داره زنگ می خوره،این دیگه کیه؟ -جدیده... جدید -زهره... آی.... -الو سلام.... خوبم -موهام ول کن حداقل... سشوار رو از گوشم دور کن کثافت.... ولی انگار تو باغ نبود و نمی شنید. بعد از پنج دقیقه تلفن را قطع کرد -اسمش رامین...پسر خوبی...قصدشم ازدواج -آخه ازدواج؟؟تو شونزده سالته.. هنوز باید درس بخونی... آی کندی -این کشیدم که بدونی حرف زیادی موقوف!پاشو تموم شد. -آخیش.. کشتی من خودم تو آیینه نگاه کردم بد نشده بودم حداقل قابل تحمل شده بودم. موهای سشوار شده دورم رو گرفته بود و پیرهن نارنجی هم که پوست سفیدم رو برق انداخته بود. -زهره زنگ بزن یه آژانس بیاد! -باشه... به جا من با کیوان برقص.. با آژانس به خانه رفتم و وارد خانه که شدم آمدم در را ببندم که کسی مانع شد رو برگرداندم دایی را دیدم که می خندید و در را گرفته -سلام دایی.. بوسه ای به پیشانی ام زد و گفت:سلام یه دونه... - سلام سهیل! سلام ستاره! و سلام به زندایی و از چیزی که دیدم چشمهایم چهارتا شد.
  3. نام رمان : عاقبت گرگ زاده نویسنده : pegahkarami موضوع : خلاصه رمان : مستانه ی 16 ساله که محبت در زندگیش از کسی جز برادرش وعمه اش ندیده است با مردی مواجه می شه که به او توجه می کند مردی که جنسش با جنس مستانه فرق دارد و خورده شیشه جزئی از وجودش می شه.... این مستانه قد می کشه بزرگ میشه اما بزرگ شدن و قد کشیدن به معنای حل شدن تمام مشکلات نیست... جنس این مشکلات عوض می شن و مستانه میمونه و تنهایی هاش بایک تصمیم خیلی بزرگ!
  4. pegahkarami

    عاقبت گرگ زاده | pegahkarami

    عاقبت گرگ زاده مرتضی: بیا واست یه لقمه گذاشتم کنار فیلسوف لقمه را از او گرفتم. بوی جوجه ی کباب شده مستم کرد. -مرسی داداش بزرگ مرتضی:کبود شده جای نیشگونش -نمی دونم مرتضی:شدی کیسه بوکسشون. از خودم عقم می گیره وقتی نمی تونم کاری برات بکنم. هیکل بزرگ کردم ولی چه فایده؟؟ حالا هم که دانشگاهم مشهد .. دیگه حتی نیستم بعد کتک خوردنت بیای تو بغلم و گریه کنی نفس عمیقی کشید و ادامه داد: تا دیر نشده برو پیش عمه. اونا که .... -مرتضی خواهش می کنم. توی دلم گفتم می دونم که زیادیم و خیلی زیادی ام که تو هم می خوای نباشم.کاش می گفتی بیا پیش خودم مشهد. روزهای مدرسه برای من شونزده ساله با توجه به داشتن پسرخاله ای صاحب کمال به نام کیوان و معدل بیست بسیار ایده آل می گذشت. زنگ خورد و کلاس دینی تمام شد. زهره:خوب شد تموم شد لبخندی زدم و گفتم:کتابخونه امروز تعطیل ها. با کیوان نری مامان و بابات بفهمن وسایلش را باعجله در کیفش گذاشت و قری به گردنش داد و گفت: کتابخونه تعطیله.... خونه ی شما که تعطیل نیست؟؟!! و با آن قد کوتاه و هیکل تپل با سرعت از من دور شد. به پول توی جیبم نگاهی انداختم شاید اگر تا انقلاب پیاده می رفتم می توانستم خودم را به خانه ی دایی که در شمال شهر است با اتوبوس برسانم. و اگر ناهار را هم ... نه نمیشد امروز صبحانه نخوردم یعنی نشد که بخورم. وقتی سر میز نشستم صدای فریاد بابا آمد که مگه نمیبینی کامیار اومده دنبال مریم که برسوندش مدرسه.تو هم باهاشون برو . تنها نرن. ناچارا از سرمیز بلند شدم وشدم سرخر یک رابطه ی دو نفره. پیاده تا انقلاب گز کردم و با هرسختی بود خودم را به خانه ی دایی رساندم. خانه جای ماندن من نبود. روزهای تعطیل کتابخانه همیشه همینطور بودم. زود خودم را مهمان خانه ی کسی می کردم. زنگ را زدم، در را زندایی باز کرد. منتظرم بودند که همه مقابل در به استقبالم آمدند؟؟؟؟؟ ستاره ی 24 ساله من رو بغل کرد و سهیل دست داد. آغوش دایی مامن شد. زندایی ناهار را بر سر میز آورد و انگار همه می دانستند اوضاع از چه قرار است. دستهایم راشستم. مانتوام رو در آوردم یک تیشترت معمولی تنم بود. لبخندی نثار خودم در اتاق ستاره کردم و گفتم: ما معمولیا خیلی بدبختیم با لبخند وارد سالن شدم و سر میز نشستم که صدای سلامی توجهم رو جلب کرد مرد روبرویم بسیار جذاب و نفس گیر بود دایی-خواهرزاده ام مستانه و سامان پسر دکتر جوادی دایی طوری گفت دکتر جوادی که ناخودآگاه فکر کردم آنقدر آشناس که اگر نشناسمش واقعا بیسوادم. شانه ای بالا انداختم و بدون توجه به مرد رو برویم روزه ی صبح تا ظهرم را با سالاد باز کردم و بعد هم وعده ی لازانیا رو تقدیم شکم محترم کردم. بابا-کجاس؟ دزد شدی حالا؟گفتم کجاس؟
  5. pegahkarami

    عاقبت گرگ زاده | pegahkarami

    مرتضی: بیا واست یه لقمه گذاشتم کنار فیلسوف لقمه را از او گرفتم. بوی جوجه ی کباب شده مستم کرد. -مرسی داداش بزرگ مرتضی:کبود شده جای نیشگونش -نمی دونم مرتضی:شدی کیسه بوکسشون. از خودم عقم می گیره وقتی نمی تونم کاری برات بکنم. هیکل بزرگ کردم ولی چه فایده؟؟ حالا هم که دانشگاهم مشهد .. دیگه حتی نیستم بعد کتک خوردنت بیای تو بغلم و گریه کنی نفس عمیقی کشید و ادامه داد: تا دیر نشده برو پیش عمه. اونا که .... -مرتضی خواهش می کنم. توی دلم گفتم می دونم که زیادیم و خیلی زیادی ام که تو هم می خوای نباشم.کاش می گفتی بیا پیش خودم مشهد. روزهای مدرسه برای من شونزده ساله با توجه به داشتن پسرخاله ای صاحب کمال به نام کیوان و معدل بیست بسیار ایده آل می گذشت. زنگ خورد و کلاس دینی تمام شد. زهره:خوب شد تموم شد لبخندی زدم و گفتم:کتابخونه امروز تعطیل ها. با کیوان نری مامان و بابات بفهمن وسایلش را باعجله در کیفش گذاشت و قری به گردنش داد و گفت: کتابخونه تعطیله.... خونه ی شما که تعطیل نیست؟؟!! و با آن قد کوتاه و هیکل تپل با سرعت از من دور شد. به پول توی جیبم نگاهی انداختم شاید اگر تا انقلاب پیاده می رفتم می توانستم خودم را به خانه ی دایی که در شمال شهر است با اتوبوس برسانم. و اگر ناهار را هم ... نه نمیشد امروز صبحانه نخوردم یعنی نشد که بخورم. وقتی سر میز نشستم صدای فریاد بابا آمد که مگه نمیبینی کامیار اومده دنبال مریم که برسوندش مدرسه.تو هم باهاشون برو . تنها نرن. ناچارا از سرمیز بلند شدم وشدم سرخر یک رابطه ی دو نفره. پیاده تا انقلاب گز کردم و با هرسختی بود خودم را به خانه ی دایی رساندم. خانه جای ماندن من نبود. روزهای تعطیل کتابخانه همیشه همینطور بودم. زود خودم را مهمان خانه ی کسی می کردم. زنگ را زدم، در را زندایی باز کرد. منتظرم بودند که همه مقابل در به استقبالم آمدند؟؟؟؟؟ ستاره ی 24 ساله من رو بغل کرد و سهیل دست داد. آغوش دایی مامن شد. زندایی ناهار را بر سر میز آورد و انگار همه می دانستند اوضاع از چه قرار است. دستهایم راشستم. مانتوام رو در آوردم یک تیشترت معمولی تنم بود. لبخندی نثار خودم در اتاق ستاره کردم و گفتم: ما معمولیا خیلی بدبختیم با لبخند وارد سالن شدم و سر میز نشستم که صدای سلامی توجهم رو جلب کرد مرد روبرویم بسیار جذاب و نفس گیر بود دایی-خواهرزاده ام مستانه و سامان پسر دکتر جوادی دایی طوری گفت دکتر جوادی که ناخودآگاه فکر کردم آنقدر آشناس که اگر نشناسمش واقعا بیسوادم. شانه ای بالا انداختم و بدون توجه به مرد رو برویم روزه ی صبح تا ظهرم را با سالاد باز کردم و بعد هم وعده ی لازانیا رو تقدیم شکم محترم کردم. بابا-کجاس؟ دزد شدی حالا؟گفتم کجاس؟ صورتم هنوز از سیلی اول می سوخت. -می گم کجاس؟ -دست من نیست. من برنداشتم. -اگه تو برنداشتی پس چطور رفتی لباس نو خریدی برای خودت هان؟ -عمه برام خریده. دیشب جلو روی خودتون بهم داد. -دروغگو و فریاد پدر و چیزی که محکم به آن خوردم. -باز کردی چشات بره کوچولو؟؟ چشم هام رو چند بار باز و بسته کردم. سرم تیر می کشید -آب مرد بالای سرم خندید و گفت: خوبی؟ -من کجام؟ اطراف گنگ بود -سلام عمه خانم! تا شما رفتید جواب تلفنتون رو بدید خانم خوشگله چشماش باز کرد -ممنون آقای دکتر و زن تپلی به سمتم آمد و محکم در آغوشم گرفت و من هنوز گنگ بودم. بیمارستان بودم نه؟؟؟؟ -آقای دکتر جوادی! پدر کارتون دارن
  6. pegahkarami

    عاقبت گرگ زاده | pegahkarami

    - مستانه بیا دیگه دق دادی من دختر. همه رفتند بالا ما جا موندیم. -کیوان جان نگران خودمی یا دوستای دبیرستانم؟ محکم با مشت به بازوم کوبید که صدای آخم رو خوردم. بغض به قلبم نیشتر زد. یادم آمد که مادر امروز صبح نیشگون عمیقی از بازوی نحیفم گرفته بود. کیوان جلوتر از من رفت تا زودتر برسد. به قول مادرش اصالت از سر و روی این سه بچه می بارید. کامیار پسر خاله ی بزرگم که قطعا داماد بزرگ خانواده ی من میشد و عروس هزار داماد خاندان نجفی با آن لوندی های خاص خودش را به نامش می زد. کیوان هم که آنقدر همکلاسی های من دوره اش کرده بودند که قطعا با توجه به این حجم از توجه یک آدم اصیل محسوب میشد. کتایون با آن موهای عسلی هرچند با دو تجدیدی هزار بار شایسته تر از من بود و من فرزند سوم خانواده که ندانسته مغضوب بود و با این جثه ی نحیف و بینی دراز و قلمی،با یک چهره ای معمولی قطعا فاقد هر گونه اصالت بود. خاله:کیوان مادر اومدی بیا غذا برات نگه داشتم کامیار:چقدر دیر اومدی کلک و همه آمدن کیوان را دیدند و آمدن و گرسنگی من را کسی ندید. غذایی برای من نگه نداشته بودند و جایی برای نشستن من نبود. لعنت به این بغض که امروز عجیب نیشتر می زد. مرتضی:مستانه چرا نمی شینی با صورت اشاره کردم جا نیست اما پدر فهمید که من زبان به گلایه باز کرده ام و با نگاه غضب آلودی به کناری در فاصله ای دور از خودشان اشاره کرد. به سمت تخته سنگ رفتم و نگاهم بدرقه ی مریم شد که با کامیار به گوشه ای برای حرفهای به اصطلاح پیش از ازدواجشان رفتند و خیره ی کیوان که زهره جدیدترین دوست دخترش یعنی دوست صمیمی من به او مرد خوش قد و بالا و خوش چهره ی فامیل زنگ زده بود و کتایون دلربا که درگیر صحبتهای خاله زنکی شده بود. کاش کنار کتابهایم بودم. - مستانه بیا دیگه دق دادی من دختر. همه رفتند بالا ما جا موندیم. -کیوان جان نگران خودمی یا دوستای دبیرستانم؟ محکم با مشت به بازوم کوبید که صدای آخم رو خوردم. بغض به قلبم نیشتر زد. یادم آمد که مادر امروز صبح نیشگون عمیقی از بازوی نحیفم گرفته بود. کیوان جلوتر از من رفت تا زودتر برسد. به قول مادرش اصالت از سر و روی این سه بچه می بارید. کامیار پسر خاله ی بزرگم که قطعا داماد بزرگ خانواده ی من میشد و عروس هزار داماد خاندان نجفی با آن لوندی های خاص خودش را به نامش می زد. کیوان هم که آنقدر همکلاسی های من دوره اش کرده بودند که قطعا با توجه به این حجم از توجه یک آدم اصیل محسوب میشد. کتایون با آن موهای عسلی هرچند با دو تجدیدی هزار بار شایسته تر از من بود و من فرزند سوم خانواده که ندانسته مغضوب بود و با این جثه ی نحیف و بینی دراز و قلمی،با یک چهره ای معمولی قطعا فاقد هر گونه اصالت بود. خاله:کیوان مادر اومدی بیا غذا برات نگه داشتم کامیار:چقدر دیر اومدی کلک و همه آمدن کیوان را دیدند و آمدن و گرسنگی من را کسی ندید. غذایی برای من نگه نداشته بودند و جایی برای نشستن من نبود. لعنت به این بغض که امروز عجیب نیشتر می زد. مرتضی:مستانه چرا نمی شینی با صورت اشاره کردم جا نیست اما پدر فهمید که من زبان به گلایه باز کرده ام و با نگاه غضب آلودی به کناری در فاصله ای دور از خودشان اشاره کرد. به سمت تخته سنگ رفتم و نگاهم بدرقه ی مریم شد که با کامیار به گوشه ای برای حرفهای به اصطلاح پیش از ازدواجشان رفتند و خیره ی کیوان که زهره جدیدترین دوست دخترش یعنی دوست صمیمی من به او مرد خوش قد و بالا و خوش چهره ی فامیل زنگ زده بود و کتایون دلربا که درگیر صحبتهای خاله زنکی شده بود. کاش کنار کتابهایم بودم.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×