رفتن به مطلب

maahbaano

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    19
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

52 بار تشکر شده

4 دنبال کننده

درباره maahbaano

اطلاعات تماس

  • yahoo

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    موسیقی ، شعر ، رقص ، داستان های تخیلی ، داستان های عاشقانه ، فیلم های کمدی ،ورزش ، خواب ، تنهایی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

611 بازدید کننده نمایه
  1. maahbaano

    مسافر اردیبهشت | maahbaano

    کوروش پوفی کشید و گفت : آخه چی شد که یکدفعه آیناز به اینجا رسید ؟ میدونی بهش فکر میکنم ذهنم تا کجاها که نمیره ؟آیسان هم آهی کشید و چیزی نگفت ، برای او هم گوشه گیر شدن خواهرش سخت بود ، چه شب ها که با یاد آیناز گونه اش خیس نمیشد ، سعی میکرد تا می شود تنهایش نگذارد ، امروز هم خودش انتخاب کرده بود که با پدر و مادرش به شمال نرود ، آنها شرمشان میشد با آیناز پا در جمع ها بگذارند و آریا با خیال راحت همه جا بود . زیر لب نالید :لعنت به جهل!!! کوروش به سمت آیسان متمایل شد :آیسان حداقل تو بگو چی شده ؟؟ آیسان ملتمس به چشم های کوروش نگاه کرد و گفت : بذار خود آیناز بهت بگه ، به خدا بفهمه منو میکشه .
  2. maahbaano

    مسافر اردیبهشت | maahbaano

    کوروش- به به لیدی های محترم؛ چشمون به جمال زیباتون روشن شد بفرمایید سپس از جایش بلند شد و تعظیمی نمایشی کرد. آیسان لبخندی زد و با ناز ذاتی اش روی صندلی نشست. آیناز بدون هیچ تغییر حالتی، نشست. کوروش رو به آیسان کرد و گفت: دخترم بزرگ شدیا ! آیسان ابرویی بالا انداخت و گفت: جدی میگی؟ کوروش- به جون تو.. دیگه وقتشه که بیام بگیرمت آیسان لبخندی زد و سرش را تکان داد. کوروش-ببند نیشو بابا ؛ چه خوششم میاد پررو خانوم سپس سری از روی تاسف تکان داد و گفت: دخترم دخترای قدیم ! آیناز بدون هیچ حرفی، جدال آن دو را تماشا می کرد که یک دفعه کوروش ، به سمتش چرخید و گفت: عزیزم تو چرا ساکتی؟ آیناز ن
  3. maahbaano

    مسافر اردیبهشت | maahbaano

    با حس نوازش دستی چشمان خواب آلودش را باز کرد ؛ با دیدن آیسان از جایش بلند شد و روی تخت نشست : آیسان- صبح بخیر خوشگل آیناز خمیازه ای کشید و با صدای خش داری گفت: صبح بخیر .. خبریه ؟ آیسان لبخندی به روی خواهرش پاشید : -مگه قراره خبری باشه؟ آیناز- آخه تو بالا سر من .. مکثی کرد که خواهرش گفت: دلم نمی خواست تنهایی صبحونه بخورم آیناز که کمی هشیار شده بود گفت: مامان و بابا کجان؟ آیسان از روی تخت بلند شد و شانه ای بالا انداخت : شمال آیناز متعجب تکرار کرد : شمال؟! آیسان سری تکان داد و گفت: اوهوم .. صبح زود رفتن ! ما رو بیدار نکردن آیناز پتوی بنفش رنگش را کنار زد و به آرامی گف
  4. maahbaano

    مسافر اردیبهشت | maahbaano

    صدای تلفن همراهش، مانع از ادامه افکارش شد . بی حوصله نگاهش را روی صفحه چرخاند و پاسخ داد: سلام صدای پر انرژی کوروش ، در گوشش پیچید: سلام نازک ، حال و احوالات ؟ یه خبری از ما نگیریا .. رفتی حاجی حاجی مکه دیگه .. چقدر دلش برای این دوست چند ساله تنگ شده بود ! روی تخت نشست و گفت: نزن این حرفو کوروش قلبش از صدای غمگین دخترک لرزید. با نگرانی آشکاری گفت: خوبی؟ چرا این جوری حرف می زنی ؟ آیناز نفس عمیقی کشید و گفت: کوروش .. کوروش- چی شده آیناز ؟ بغض اش را به سختی مهار کرد و سعی کرد تا حدودی لحن عادی اش را بازگرداند : هیچی نشده بابا ، خوبی تو؟ کوروش که قانع نشده بود مصرانه پرسی
  5. maahbaano

    مسافر اردیبهشت | maahbaano

    مهراد تمام جدیتش را چاشنی صدایش کرد و گفت: سلام مهرادم ! تماس گرفتم تا راجع به .. آیناز اجازه نداد حرفش تمام شود و با لحن بی حال و سردی که حاصل مکالمه قبلش بود ،گفت: -بله ، میدونم .. اگر وقت دارید می تونید الان تشریف بیارید تا مسئله رو حلش کنیم مهراد از لحن دخترک ، پی به نابسامانی اوضاع برد و گفت: به نظر رو به راه نیستی بنا بر این فکر می کنم یه روز دیگه مناسب تر باشه آیناز در دل شعور این پسر نسبتا غریبه را ستود ؛ اما با این حال گفت: مشکلی نیست اگه خیلی عجله دارین .. این بار مهراد پیش دستی کرد و گفت: عجله ای نیست ، هر وقت شرایط رو مناسب دیدی با من تماس بگیر آیناز با خودش ف
  6. maahbaano

    مسافر اردیبهشت | maahbaano

    آیناز با خونسردی تلفن را ازدست سارا گرفت و تماس را وصل کرد.آریا با لحن کریه همیشگی اش گفت:چه عجب جواب دادی مادمازل! آیناز با سردترین لحن ممکن پاسخ داد : چه مرگته ؟ واسه چی به سارا زنگ میزنی؟ آریا با لحن شادی گفت: بَه آیناز خانوم! مشتاق شنیدن صدات بودم آیناز از درون آتش گرفت و باز صحنه های گذشته در جلوی چشمانش رژه رفتند اما سعی کرد آرام باشد ."اون فقط می خواد عصبانیت کنه ! " لحن قبل خود را حفظ کرد و گفت: ولی من حالم از تو و صدات به هم می خوره آریا خنده ای کرد و گفت : نگران نباش..عادت می کنی خوشگلم آیناز دستانش را مشت کرده بود و روی میز فشار میداد ، سارا با ترس به حرکات او خیره ب
  7. روز هایی که دلم می گیرد
    خیره ام بر در و دیوار اتاق
    ذهن پوچم خسته از افکار تلخ
    می کشاند مرا در اوج فراق ...
    #دلنوشته

  8. maahbaano

    مسافر اردیبهشت | maahbaano

    مهراد دست در جیبش کرد و گفت: به بهونه ی تلفن اومدم باهات حرف بزنم آیناز بی هیچ حرکتی به مهراد نگاه می کرد: خب؟ مهراد ابرویی بالا انداخت و گفت: راجع به امروز.. آیناز سریع به خودش آمدو سریع گفت: به مامان و بابام که چیزی نگفتی؟ مهراد تکیه اش را به دیوار داد و گفت: چرا ترسیدی؟ آیناز به تندی ادامه داد: جواب منو بده مهراد نیم نگاهی به آیناز کرد و در کمال خونسردی گفت: این لحن حرف زدن اصلا درست نیست! آیناز دستانش را مشت کرد و در دلش هزار بد و بیراه به مهراد گفت مهراد-جوش نزن.. چیزی نگفتم! آیناز پووفی کشید " می مردی زود تر بگی مرتیکه الدنگ" پس از چند لحظه انگشت اشاره
  9. maahbaano

    مسافر اردیبهشت | maahbaano

    مهراد هم با تعجب به آیناز خیره شده بود.لحظه ای گذشت؛ مهراد زود تر به خود آمد و با خونسردی سلام کرد.آیناز به تکان دادن سرش اکتفا کرد و کنار رفت تا پسر وارد شود. پدر با دیدن مهراد بلند شد و گفت: ماشالله پسرم .. مردی شدی واسه خودت! سپس یکدیگر را در آغوش گرفتند. آیناز همچنان در گیجی سپری می کرد.پس از چند لحظه وارد سالن شد و روی مبل نشست.مادر و خاله شیرین گرم صحبت بودند و بحث مرد ها هم در رابطه با شغلشان تمامی نداشت. آیناز به شدت بی حوصله شده بود.به سمت آیسان برگشت و خواست چیزی بگوید که دید ، آیسان محو مهراد شده است و خیره به او می نگرد. آیناز تک سرفه ای کرد تا آیسان را متوجه خود کند اما در
  10. چون چشم سیه، به ناز می‌گردانی بر من ، غم دل دراز می‌گردانی ف
  11. وصل من با تو همین بس که در آن کو شب تار کنم افغان و شناسی تو به آواز مرا هـ
  12. maahbaano

    مسافر اردیبهشت | maahbaano

    آیناز-الو؟ آیسان-آیناز کجایی؟ آیناز-همین دور و برا چطور؟ آیسان-بابا گفت بهت زنگ بزنم بیای خونه آیناز-واسه چی؟ آیسان-زشته مهمون بیاد تو نباشی آیناز صدایش را صاف کرد و در جواب خواهرش گفت: من که بهت گفتم نمی خوام به خاطر مهمونا خونه بمونم آیسان به آرامی گفت: من که حرفی ندارم .. بابا گفت! آیناز نفس عمیقی کشید و گفت: باشه ..چند مین دیگه میام سپس تماس را قطع کرد و رو به درسا گفت: باید برم خونه سارا-مهمون دارین؟ آیناز سری به معنای تایید تکان داد که سارا پرسید: کین؟ -عمو منصور سارا دیگر چیزی نپرسید و تا رسیدن به خانه ساکت ماندند.ماشین را در گوشه ی پارکینگ ، پارک کرد
  13. maahbaano

    مسافر اردیبهشت | maahbaano

    دخترک مانند علامت سوال به پسر نگاه کرد ، مهراد ادامه داد: با هم تصادف کردیم دختر کلافه گفت: خب ؟ مهراد-بیهوش شدی منم آوردمت خونم دخترک کمی خیره به مهراد ماند و سپس با عصبانیت گفت: تو چه غلطی... مهراد اجازه ی ادامه دادن به دخترک را نداد و با لحن سردی گفت: هی ! آروم باش ..من فقط به خاطر اینکه برام دردسر درست نشه آوردمت اینجا ، تا همین چند مین پیشم دکتر بالا سرت بود . هوا برت نداره! سپس زیر لب ادامه داد : نه که مشکلاتم کمه ، همینم مونده بود پای پلیس بیاد وسط دختر که کمی آرام شده بود گفت: ماشینم کجاس؟ مهراد با بیخیالی پاسخ داد : فک کنم جنازش تو پارکینگه آیناز چشم هایش را
×
×
  • اضافه کردن...