رفتن به مطلب

faatima.r

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    36
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

59 بار تشکر شده

درباره faatima.r

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    نویسنده رمان - مترجم فیلم - ....

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,769 بازدید کننده نمایه
  1. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    جلد رمان هم تکمیل شد دوستان لطفا اگه میشه زحمت پی دی افش رو بکشید ممنون و متشکرم
  2. سلام... رمان من به پایان رسید رمان عشقی که تبخیر شد - فاطیما.ر در ضمن فایل پی دی اف کتاب هم در امضام گذاشتم، گفتم اگر نیاز باشه از اون استفاده کنید ... ولی جهت ویرایش می تونید پیام بدین که فایل وورد هم براتون بفرستم درخواست جلد هم داده بودم ولی جلدی برام طراحی نشد ... طرحی که برای جلد اولیه خودم آماده کردم، توی پست پایانی رمانم هست .. اگر قابل استفاده ست مستونید ازش استفاده کنید.
  3. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    *** دو روز بعد ساعت نزدیک به 10 صبح بود که زهرا به اتاقم آمد و خواست آماده شوم برای رفتن به خانه ی امیر برای برداشتن وسایلی که قرار بود رومینا آماده کند. با ابنکه می دانستم کسی در زندگی مان دخالت نمی کند ولی حداقل انتظار داشتم پدر یا حتی خواهرش کمی بر سر این موضوع مقابلم بایستند! هرچند شاید با دیدن شرایط امیر آنها هم به این نتیجه رسیده بودند که تصمیم درست همین ست. دلشوره داشتم. مثل کسی که می خواهد یواشکی کار خطایی انجام دهد! می دانستم امیر خانه نیست ولی باز هم چیزی در انتهای قلبم نامش را صدا می زد و دلم را می لرزاند. زنگ در را که فشردیم بدون هیچ پرسشی باز شد و در حیاط رومی
  4. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    **** شاید از تمام حرفهای زهرا فقط یك هزارمش را شنیدم ، بقیه را كه اصلا در آن حوالی نبودم كه بخواهم متوجه شوم. -مهتا!؟ به نظرت میشه اینكارو كرد!؟ با حواس پرتی گفتم: -هوم!؟ چه كاری!؟ واقعا این دختر خُل بود، به جای اینكه عصبانی شود یا حرصش بگیرد ، قاه قاه شروع كرد به خندیدن! كلا این خانواده قابل پیش بینی نبودند! همانطور با لبخندی كه از نوعِ خنده اش روی لبم بود، جلوتر رفتم و روی تخت نزدیكش نشستم. خب چه كار كنم!؟ داشتم وسایل مورد نیازم را درون كمد جا می دادم و نمی شد در این شرایط به كسی جز امیر فكر كرد! جرم كه مرتكب نشده بودم! با همان ته خنده ای كه س
  5. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    نمی دانم روی آن كاناپه ی قراضه چطور شب را به صبح رساندم. اوضاع روحی ام كه اصلا اجازه نداد بفهمم جسم بیچاره ام در چه حالیست! صبح با تن و بدنی كوفته بلند شدم و با ضعفی كه از فرط بی غذایی، تمام جانم را گرفته بود، به زور از جا برخاستم. لیوانی آب از شیر خوردم كه جای صبحانه را برایم بگیرد. فعلا وقت این لوس بازیها نبود. باید می رفتم و دنبال كار می گشتم. هر چه بود مسلماً با زبانهایی كه بلد بودم و مدارک تحصیلی ای که داشتم ، بیكار نمی ماندم. اول از دكه ای كه همان نزدیكی ها بود چند روزنامه جورواجور گرفتم و به دنبال نیازمندیها تند تند ورق زدم. همان گوشه ها در پارك كوچكی نشستم و در حالیكه شیر
  6. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    **** در اتاقم مشغول جمع كردن وسایلم بودم كه درب اتاق به صدا درامد. نگاهی به آنسو انداختم و گفتم: بیا تو. رومینا بود! این دختر باز هم كه اینجاست!؟ من نمی فهمم چه كاری دارد كه هر روز بخاطرش قبول زحمت می كند و تشریف می آورد! خب اصلا برای چه به خانه می رود كه هر روز بخواهد دوباره بیاید! كمی مرا از همانجا نگاه كرد و وقتی دید اهمیتی به حضورش نمی دهم و همچنان مشغول جمع و جور كردن هستم، كمی جلو آمد و گفت: -داری جایی میری؟ بدون آنكه نگاهش كنم ، گفتم: -آره ، هر مهمونی باید یه روزی برگرده خونه اش. البته كنایه ام به خود او هم بود! ولی به گمانم متوجه نشد یا
  7. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    **** به گمانم تا رسیدنمان به خانه دو سه ساعت طول كشید. آنقدر هول بودم که به محض توقف اتومبیل ، بی صبرانه كیف و چمدان را همانجا رها كرده و پیاده شدم تا برای دیدنش هر چه زودتر برسم. نگرانی ام مانع از این می شد که که معقولانه تر رفتار کنم. باز هم بدون هیچ اعلام حضوری درب سالن را باز كردم و داخل رفتم که بدانم چه اتفاقی افتاده که با دیدن صحنه ی پیش رویم همانجا وا رفتم. امیر روی مبل لم داده بود و بر خلاف همیشه لبخند ملیحی بر لب داشت و دختر جوان و زیبایی روی دسته ی مبل ، كنارش نشسته و تكه های میوه در دهانش می گذاشت! به گمانم آنقدر بی ادبانه وارد شدم كه هر دو با دیدنم ، شوكه ش
  8. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    ***** دستم روی دستگیره ی اتاق مانده بود و مردد که وارد شوم یا نه كه صدای پدر امیر را از پشت سر شنیدم. -ترك ها معتقدن؛ كسی كه داره زیر بارون راه میره بیشتر از چتر ، به كسی احتیاج داره كه كنارش قدم بزنه. به طرفش برگشتم و به خاطر حرف زیبایی كه زده بود ، لبخند تحسین برانگیزی به رویش زدم. -من ترك نیستم ولی واقعا ترك ها رو دوست دارم. خنده ای كرد و به آرامی گفت: -ای كاش همه ی كسایی كه دوست داری ، با همین صراحت بهشون ابراز می كردی! منظورش را فهمیدم ولی خودم را به نفهمی زدم و هیچ نگفتم. داستان من و امیر آنقدر نقاط كور و پیچیده داشت كه به این راحتی ها قابل حل نبود. ای
  9. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    ***** نمیدانم دقیقا چند روز بعد بود كه بلاخره پیغامی از امیر به دستم رسید. آن هم نه از طریق موبایل یا چت و پیامك. بلكه به روش آن دوران های دور و دراز كه هیچ تكنولوژی در دسترس بشر نبود، یعنی "نامه"! آنقدر برایم عجیب بود كه پاكت را با شوك و خنده ی ناباورانه ای باز كردم! حالا خدا كند ساده نوشته باشد چون خواندن جمله های فارسی آنهم با خط پیچیده و معانی سخت را هنوز كامل نمی فهمیدم! آه، باورم نمی شد! به زبان تركی نوشته بود! سلام احوالپرسی نمی كنم چون می دانم حال و روزت خوب ست (در كنار عزیزان!) فقط خواستم برای درخواستی كه داده بودی چند خطی صحبت
  10. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    چند روزی بود آنقدر در راه دفتر وكیل و دادگاه و زندان بودم كه اصلا نمی فهمیدم كی شب می شود و كی روز! در طول شبانه روز فقط پای میز ناهار و شام امیر را میدیدم و حتی درست و حسابی از حال و اوضاع جسمی اش هم خبر نداشتم. تا اینكه بعد از یك هفته بلاخره عصبانیتش را بروز داد و با فریادی كه بر سر یكی از كارگران عمارت كشید مرا هم از اتاقم بیرون كشاند! نمیدانم چه كار خطایی دیده بود كه اینطور خشم از همه ی وجودش شعله می كشید! آنچنان فریادهایی می زد كه حتی جرأت نكردم وساطت كنم، فقط در كنار یكی از خدمه ، گوشه ای ایستادم و زیر گوشش پچ پچ كردم: -چی شده!؟ او هم که انگار بیشتر از من ترسیده
  11. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    **** هوا ديگر رو به تاريكي مي رفت كه به آن محافظ بيچاره، اذن برگشتن به منزل را دادم و او با نفس بلندي كه كشيد، كاملا نشان داد چقدر از دستم كلافه شده بوده و هيچ حرفي نمی زده. آنقدر خريد كرده بودم كه صندوق عقب ماشين، پر از بسته هاي ريز و درشت بود و من شايد تا بحال نمی فهمیدم هيچ زني نمي تواند روح مضطربش را، با خريد كل دنيا هم آرام كند. نميدانم دقيقا چه ساعتي بود ولي وقتي به عمارت رسيديم؛ همه ي چراغهاي بيروني و داخلي روشن بود و سكوت و وهم هميشگي، همه جا را پوشانده بود. با همان بي تفاوتي و ژست سالار خان، با كمري صاف و شانه اي به عقب رفته، قدمهاي شمرده و مقتدرانه ام را بر زمين كوبيدم
  12. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    ***** نيمه هاي شب بود و من هنوز از فشار آنهمه فكر و خيال كه بر جانم ريخته بود نميتوانستم بخوابم. با همان سردرد عجيب از جا بلند شدم و به طرف سالن راه افتادم. ميخواستم تا قبل از صبح تصميم درست و عاقلانه ای بگيرم. هنوز درست روي مبل جاگير نشده بودم كه صدايي از طبقه ي بالا توجهم را جلب كرد! احتمالا نگهبان ها بودند كه براي حفظ امنيتمان هميشه تا صبح در عمارت راه ميرفتند. بدون اهميت دادن به صدا روي مبل نشستم و به فكر فرو رفتم. همه ي ذهنم درگير پيشنهاد امير بود! نميتوانستم اين اندازه بي انصافي را در او تصور كنم! چطور ميتوانست بخاطر كينه و نفرتش از سالار خان، زندگي خودش و اين همه انسان را
  13. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    ساعت نزديك سه بود و هنوز از پدر خبري نبود. نميدانم بي خبري را مي شود خوش خبري دانست يا نه!؟ ولي براي ما كه هر لحظه منتظر اتفاقي خوفناك بوديم، اين بي خبري هر لحظه دلهره به جانمان ميريخت. رادين گوشه مبل چمبره زده و در فكر بود و عمه مثل بانوهاي دربار، دستهايش را روي دسته ي مبل گذاشته و با سينه ای جلوداده صاف نشسته بود. نميدانم اصلا نگران بود يا نه ولي به نظر ميرسيد در غياب پدر بيشتر ژست رياست گرفته بود و حالا كه ديگر خيالش هم از جانب پسر شاخ شمشادش راحت شده بود، دغدغه ي آنچنان بزرگي نداشت. _عمه! كاش يه تماس ميگرفتيم. اينطوري كه نميشه نشست و منتظر دست رو دست گذاشت. هر دو به من نگاه
  14. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    **** و بلاخره رسيديم و درب عمارت بي هيچ سؤال و جوابي به رويمان باز شد! از اين همه سكوت آنجا لحظه اي خوف بر دلم افتاد. هيچ وقت محوطه ي بيروني و حتي قسمتهاي پاركينگ ، اينقدر خلوت نبود و الان نمي فهميدم دقيقا چه خبر است و چه اتفاقي قرارست بيفتد! مقابل درب بزرگ ساختمان اصلي ايستاديم و من زودتر از او از ماشين پياده شدم. ميخواستم بفهمم قضيه چيست و آن همه نگهبان كجا هستند!؟ وارد راهرو كه شدم يكي از خدمه به استقبالم آمد و مرا به سالن پذيرايي هدايت كرد. با هول و نگراني به آن سو دويدم و بي هيچ مكثي به داخل به داخل هجوم بردم. و لحظه اي در همان جا خشک شدم! اينها ديگر چه كساني بودند!؟ چرا سا
×
×
  • اضافه کردن...