رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

faatima.r

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    36
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

59 بار تشکر شده

4 دنبال کننده

درباره faatima.r

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    نویسنده رمان - مترجم فیلم - ....

آخرین بازدید کنندگان نمایه

520 بازدید کننده نمایه
  1. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    جلد رمان هم تکمیل شد دوستان لطفا اگه میشه زحمت پی دی افش رو بکشید ممنون و متشکرم
  2. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

  3. faatima.r

    تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان

    سلام... رمان من به پایان رسید رمان عشقی که تبخیر شد - فاطیما.ر در ضمن فایل پی دی اف کتاب هم در امضام گذاشتم، گفتم اگر نیاز باشه از اون استفاده کنید ... ولی جهت ویرایش می تونید پیام بدین که فایل وورد هم براتون بفرستم درخواست جلد هم داده بودم ولی جلدی برام طراحی نشد ... طرحی که برای جلد اولیه خودم آماده کردم، توی پست پایانی رمانم هست .. اگر قابل استفاده ست مستونید ازش استفاده کنید.
  4. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    *** دو روز بعد ساعت نزدیک به 10 صبح بود که زهرا به اتاقم آمد و خواست آماده شوم برای رفتن به خانه ی امیر برای برداشتن وسایلی که قرار بود رومینا آماده کند. با ابنکه می دانستم کسی در زندگی مان دخالت نمی کند ولی حداقل انتظار داشتم پدر یا حتی خواهرش کمی بر سر این موضوع مقابلم بایستند! هرچند شاید با دیدن شرایط امیر آنها هم به این نتیجه رسیده بودند که تصمیم درست همین ست. دلشوره داشتم. مثل کسی که می خواهد یواشکی کار خطایی انجام دهد! می دانستم امیر خانه نیست ولی باز هم چیزی در انتهای قلبم نامش را صدا می زد و دلم را می لرزاند. زنگ در را که فشردیم بدون هیچ پرسشی باز شد و در حیاط رومینا و پدرجان به استقبالمان آمدند. خجالت می کشیدم به چشمهایشان نگاه کنم! انگار این من بودم که داشتم تنهایشان می گذاشتم! صدای پدرجان را از همانجا شنیدم که باز مثل همیشه مرا «دخترم» خطاب کرد و سلام داد، بعد هم با مهربانی ، خوش آمد گفت! ولی رومینا جلو آمد. رویم را بوسید و پس از احوالپرسی و تعارفات معمول ، خواهرانه دستم را گرفت و تا درون ساختمان همراهی ام کرد. زهرا هم که الحمدالله کلاً جایی احساس غریبی نمی کرد و همه جا را خانه ی خود می دانست پیشاپیشمان با مشایعت پدرجان وارد شده و روی مبلی نشسته بود. از راحتی اش خنده ام گرفت ولی به رویش نیاوردم و به آرامی کنارش نشستم. به محض نشستنم ، سرش را کنار گوشم آورد و با هیجان پچ پچ کرد. -چه خونه ای دارن! عین عمارت فرنگی های شاه می مونه. چشم غره ای به حرکت بی ادبانه اش رفتم و لبم را گاز گرفتم. و قبل از اینکه جمله ی توبیخی ام را به زبان بیاورم، رومینا چای و شیرینی را مقابلمان گذاشت و خودش روی مبل تک نفره ی روبرو نشست. -خب مهتا جون! چه خبر؟ حال و اوضاع چطوره؟ لبخند کمرنگ و بی جانی زدم و گفتم: -خدا رو شکر. خوبم -راستش زهرا جان که زنگ زد و گفت میخواین بیاین مدارک و وسایل جا مونده رو ببرید تعجب کردم. البته به اصرار خودتون یه روز و ساعتی رو انتخاب کردیم که امیر خونه نباشه وگرنه ترجیح می دادیم اونم بود. چون ممکنه حرفهایی برای گفتن داشته باشه که بخواد رو در رو بزنه. ناخواسته پوزخندی به این دل خوشی شان زدم. چون مطمئن بودم نه او حرفی برای گفتن دارد و نه من گوشی برای شنیدن! پدر جان که تا این لحظه ساکت بود ، سینه ای صاف کرد و ادامه ی حرف دخترش را گرفت. -ما هیچ مشکلی با تصمیمت نداریم . یعنی خودمون رو محق نمی دونیم که بخوایم دخالتی بکنیم . در واقع تمام حق رو بعنوان اشخاص خارج از گود ، به تو می دیم ولی ای کاش قبل از اینکه اقدامی در زمینه ی طلاق بکنی یه صحبتی با امیر می کردی! دوباره رومینا جلو آمد و رشته ی حرف را از پدر ربود. - نمی دونی از وقتی رفتی چه حالیه! اصلا زندگی نمی کنه. حالش روز به روز داره بدتر می شه. دکترش گفته نباید بیشتر از این به خودش فشار بیاره. می فهمی که وقتی وضع روحیش خرابه عصبهاش به هم می ریزه. تروخدا نذار دوباره ویلچر نشین بشه. بابام کلّ هست و نیستش رو گذاشت که این پسر سرپا بمونه و الان واقعاً نمی دونیم چجوری باید کنترلش کنیم. امروز هم به زور فرستادیمش بیرون وگرنه از خونه خارج نمی شه اصلاً! دلم می خواست من هم چیزی بگویم ولی بغض داشتم و نمی شد با آن صدای لرزان حرف زد. پس سر به زیر انداختم و سکوت کردم. ای کاش حداقل زهرا چیزی می گفت. فضا بدجور به سمت و سوی عذاب آوری پیش می رفت و همه منتظر بودند که شاید من آن سکوت زشت را بشکنم که یکباره بلایی که نباید نازل شد. کلید در قفل چرخید، درب سالن باز شد و کسی که اصلاً انتظارش را نداشتیم قدم به داخل گذاشت! نمی دانم قرار بود چه بشود ولی همه با نگرانی به آن سو برگشتند و من ترسیده و رنگ پریده از جا بلند شدم! گویا برای لحظه ای دنیا هم ایستاد و همه ی ما نیز به همراه آن متوقف شدیم. امیر که انگار مسخ شده بود و حتی نفس نمی کشید! چقدر وضع ظاهرش پریشان و به هم ریخته بود و چقدر من دلتنگش بودم! موهای سیاهش بلندتر شده و کل صورتش را در بر گرفته بود. ولی با آن همه مو و ریشهای بلند، باز هم برق چشمهای ظلمانی اش پیدا بود! بیهوا قدمی جلو گذاشت و انگار با همان یک گام، مقاومت عصبهایش نیز تحلیل رفت، چون قدم بعدی اش کاملاً ناموزون بود. پدر جان با ترس جلو دوید و زیربازوانش را گرفت. که گویا با این کار از شوک هم خارجش کرد. چون یکباره اخمی غلیظ بر چهره اش نشست. هنوز چشمانش روی من قفل بود و همچنان سمت قدم هایش به این سو می آمد ولی دیگر در نگاهش آن برق دلتنگی نبود و به جایش شعله ای از خشم نشسته بود. نگاه غصه دارم را از آن چشمان سوزان گرفتم و رو به زهرا گفتم: بریم آنقدر هول کرده بودم که نفهمیدم چطور کیفم را برداشتم و بدون نگاه به دیگران، سالن را طی کردم. اما او که هنوز غضبناک مرا می نگریست ، به محض رسیدنم به نزدیکی اش جلویم ایستاد و دست پدرش را پس زد. -کجا تشریف می برید سرکار خانم سمندر! چشمانم ناخوداگاه با شنیدن صدایش ، بسته شد و حس بویایی ام با تمام دلتنگی، عطرش را نفس کشید. دلم می خواست از دست خودم جیغ بکشم ولی نه، نباید خود را می باختم. دیگر زمان مبارزه بود. پس تمام حس های منفعل شده را کنار زده و با کمی تعلل سرم را بالا گرفتم تا به چشمانش زل بزنم. و آنقدر گستاخانه چشم به نگاه عصیانگرش دوختم که او در نهایت سر به زیر انداخت و گریزان شد. چه قدر خوب بود که گاهی اینگونه جایمان عوض می شد! با کلافگی دستی میان موهای به هم ریخته اش کشید و پریشانترشان کرد. هرچند به نظر می رسید هیچکدام از کارهایش ارادی نیست چون هر بار به جای برطرف کردن سردرگمی اش ، اوضاعش را خرابتر می کرد! نمی دانم بقیه کجا بودند ولی از هیچکس صدایی در نمی آمد! به گمانم رهایمان کرده و رفته بودند که سنگهایمان را وا بکنیم. بی اهمیت به حال پریشانش، خواستم از کنارش بگذرم که اینبار بازویم را گرفت. -گفتم کجا می ری؟ با عصبانیت خود را پس کشیدم و گفتم: به من دست نزن. من حرفی با تو ندارم . با تمام توانش فریاد زد: -ولی من دارم. آنقدر درد در صدایش بود که لحظه ای مبهوت ماندم! سکوت آن زمان من، نشان دهنده ی بُهتم بود. و او به گمان ترس ، اینبار کمی آرامتر فریادش را ادامه داد. -چرا هر بار میای زندگیمو به هم می ریزی و می ری؟ اگه میخوای بری ، چرا اصلاً میای؟ -..... -با توأم ! چرا باز هم داشت کاسه کوزه ها را بر سر من می شکاند! مگر هر بار این خودش نبود که مرا می راند! دیگر سکوت فایده ای نداشت. پس اخم کرده و خشمگین ، من هم داد زدم. -تو اصلاً خودت می فهمی چته؟ زندگی همه رو نابودی کردی هنوز هم طلبکاری!؟ آقای محترم دنیا ننشسته دست به سینه خدمت جنابعالی که هر کاری خواستی بکنی و بعد هم یقه ی بقیه رو بچسبی! و سعی کردم از بغل دستش عبور کنم تا خود را از آن وضعیت مستأصل نجات دهم، که باز هم جلویم را سد کرد و گفت: -اینبار نمی ذارم حرفات رو بزنی و راهتو بکشی بری. پوزخند صدادارم واقعاً از سر حرص بود. و جوابم را با همان لحن ، در نزدیکترین جا به صورت سرخ شده اش به شکل کوبنده تری بیان کردم. -حرف ها رو همیشه این تو بودی که زدی . ولی دیگه نمی مونم که باز یه مشت اراجیف به هم ببافی و بهم توهین کنی. الآنم برو کنار. نمی خوام ببینمت. هر دویمان حالمان خراب بود و من دیگر نمی خواستم بخاطر آن وضعیت اسفبارش دلم به درد بیاید و سکوت کنم. تا الان هر چقدر حرف نزده بودم بس بود. با همان عصبانیت، مچ دستم را گرفت و اینبار، به سمت مبل های سالن کشید. هیچکس نبود! حتی زهرا! داشتم اطراف را کنکاش می کردم که یکهو بدون آنکه دستم را رها کند چنان بیهوا خود را روی مبل انداخت که من نیز ناخواسته به آغوشش پرتاب شدم. نمی دانم به پایش هم آسیبی رسید یا نه ولی من ناخوداگاه از جا برخاستم و با ترس و نگرانی به پایین تنه اش خیره شدم! بدون آنکه اهمیتی به اضطراب نشسته در چشمانم بدهد، نیشخندی زد و لحنش را ملایم تر کرد. -بشین باید حرف بزنیم. نگاه متحیرم را دوباره بالا کشیدم و به درون عمق چشمانش انداختم. -تو از اینکه بقیه رو آزار بدی ، لذت می بری نه؟ فکش را به هم فشرد تا احتمالاً حرصش را با فریاد بر سرم خالی نکند. ولی انگار چاره ساز نبود چون باز با صدای بلندی داد زد. -آره من سادیسم دارم ، خوبه؟ خوشحال شدی؟ واقعاً نمی دانستم در مقابل کسی که به مرض های روحی روانی خود اقرار می کند چه باید کرد پس سکوت کردم و با پوف کشیده ای نفسم را به اطراف پاشیدم. -.... -حالا اجازه می فرمایید حرف بزنم؟ یا هنوز چیزهای دیگه ای مونده که به ریشم ببیندی؟ قدمی جلو رفتم و با همان خشمی که هنوز در وجودم بود گفتم: -تو خودت باعث همه ی این بلاها شدی. این تو بودی که زندگیتو به حراج گذاشتی. خودت بودی که زدی همه چیو خراب کردی. سرش را برای دیدنم بالا گرفت و با پوزخند گفت: -آره من کردم -خب چراا؟! اینبار با تمام درد و عصیانش برخاست و مقابل صورتم فریاد کشید. -چون عاشق شده بودم. عاشق توئه لعنتی خدایا... چرا نگاهم دوباره رفت و درون غم چشمانش محو شد؟ -عاشق یه دختر بچه که حتی نمی فهمید چطور میشه الفبای عشق رو هجی کرد! انگار بغض داشت. بغضی کهنه که حنجره اش را آزار می داد. و تن صدایش را پایین و پایین تر می آورد. -من نمی خواستم توی این منجلاب بیافتم. ولی کو عقل؟ مگه اون بچه گذاشت عقل و هوشی برای من بمونه؟ اصلاً مگه می شه کسی عاشق یه بچه ی ده دوازده ساله بشه و کارش به دیوانگی نکشه؟ خدایا این بشر چه میگفت؟ یعنی او از زمانهای خیلی دورتر از من ، دچار این بند شده و باز تحمل کرده و دم نزده؟ مگر می شود آن همه سال عاشق بود و حتی با کوچکترین رفتاری نشان نداد؟! چطور توانسته؟ چگونه دردش را از همه مخفی کرده؟ به گونه ای که حتی خود من هم نفهمیدم! قطره ای اشک بر گونه اش چکید و در میان ریش های پرحجمش گم شد. و قلب زار من چه تیری کشید از دیدن این اشک! واقعاً الان وقت عقده گشایی بود؟ بعد از این همه سال؟ -اونقدر صبر کردم و در سکوت نگاش کردم تا بزرگ شد و قد کشید. هر جا می رفت بی اختیار دنبالش می رفتم و مراقبش بودم که مبادا کسی اذیتش کنه. که نکنه کسی نگاه چپ بهش بندازه! -..... بغضش بزرگتر شده بود و به وضوح صدایش می لرزید. انگار دیگر برایش مهم نبود که جلوی من هیبت مردانه و مغرورش را از دست بدهد. -تا اینکه اونچه که نباید بشه شد و قبل از خودش، باباش فهمید. اون همه خودخوری کردن ها و زجر کشیدن هام بی سبب دود شد و رفت هوا. -..... -می دونی؟ عشق آدمو کور می کنه. اونقدر کور که یه انسان بزرگ هم به راحتی زمین می خوره چه برسه به پسر بیست سال ای که حتی نمی فهمید زندگی بین گرگ ها می تونه به قیمت از دست دادن دست و پاش تموم بشه! آره ! من ندونسته عاشق یه بچه گرگ شدم و تاوانش هم دادم. اون دختر هم گرگ زاده بود حتی اگه خودم تربیتش کرده بودم! بلاخره بازی با وحشی ترین موجودات، یه جایی سرت رو به باد می ده. انگار دیگر نتوانست آن همه درد را بیش از این تاب بیاورد، چون نشست و سرش را با حرص میان دستانش فشرد. اشکهایم بی وقفه بر صورتم می ریخت و از این قصه ای که مرگ تدریجی یک پسرک تنها بود قلبم مچاله می شد! دلم می خواست دلداری اش می دادم حتی اگر دیر باشد و یا اینگونه راهش به انتها رسیده باشد. ولی دستم پیش نمی رفت. شاید هنوز هم او را مقصر همه چیز می دانستم! دوباره سر بلند کرد و با بی قراری، به چشمان خیس و غم زده ام خیره شد. او چطور توانسته بود این همه درد را در دل خود انبار کند و دم بر نیاورد؟ مگر او انسان نبود؟ دوباره چانه ام لرزید و اشکی دیگر بر جوی راه افتاده بر چهره ام اضافه شد. مطمئنم که بی حرف هم زبان دلم را می فهمید پس سکوت کردم و همانطور به نگاهش زل زدم. او سالها بود مرا می شناخت. و حتی معنای کوچکترین حرکات مرا بلد بود. پس چه نیازی به زبان؟ با کمی تعلل، چشم بست و آهی از اعماق دل کشید. -وقتی بعد از اون همه سال دیدمت فکر می کردم بتونم از اون بچه گرگی که دیگه حالا برای خودش زیبا و فریبنده هم شده بود انتقام بگیرم. ولی غافل از این بودم که عشق مثل یک دام پر از گره می مونه که هر چقدر توش دست و پا بزنی به گره های بیشتری گیر می کنی! تحمل من هم تمام شد و بی اختیار همانجا روی میز پایه کوتاه پشت سرم نشستم تا به کسی نگاه کنم که هنوز هم مرا گرگ می خوان، گرگی که شاید هر لحظه امکان حمله ی وحشیانه اش می رفت. با صدایی که از گریه ، دورگه شده بود گفتم: -این تو بودی که دام پهن کردی منو شکار کنی. الان من شدم گرگ بدجنس؟ میان همان بغض، خنده ی بی جانی کرد و زمزمه کرد: -شکارچی ای که برای یه گرگ دام پهن می کنه ، آخر و عاقبت خوبی نداره. اونم گرگی که اینقدر بی رحمه. -پس چرا هی اومدی و بندها رو از پام باز کردی که برم؟ صیاد که نباید اینقدر.... نگاهم کرد و من ادامه ی جمله در دهانم ماند . و او باز به دلخواه خود تکمیلش کرد. -صیاد که نباید عاشق بشه ، اون هم عاشق همچین صید خطرناکی! ولی بهم حق بده اون همه دیوانه بازی دربیارم چون صیاد عاشق، کل کارش حماقته. -..... -این دفعه نمی خوام دل رحم باشم. من بارها طعم تلخ از دست دادنت رو چشیدم. دیگه نمی ذارم بری. با این حرفش با ترس از جا برخاستم. من قرار نبود بیایم و دوباره فریب طعمه های خوش رنگ و لعاب ریخته شده در دامش را بخورم! او خودش با زبان خود گفت که عشق ، دامی بیش نیست! او نیز بلند شد و مقابلم ایستاد. چرا باز هم اینگونه نگاهم می كرد! چطور می توانست در این شرایط هم مرا به این حد از طپش قلب وادارد! مگر نمی دانست حالم خوش نیست! لبم را از داخل گاز گرفتم و مثل همیشه چشم دزدیدم از صیاد بی رحمی كه هر بار دلم را به یك شیوه شكار می كرد و عجیب آنكه من باز گیر می افتادم در همان دام آشنا. همانند صیدی بودم كه دانسته و خودخواسته پا در گره های همیشگی اش می نهد ، و دیگر برای فرار هیچ قدرتی ندارد. باز هم نفسم تند شد و نبضم سرعت گرفت. چقدر بدجنس بود كه مرا به این حال می انداخت و خود از دست و پا زدنم لذت می برد! آب دهانم را به زور فرو بردم و با همان لرزش و صدای زمزمه وار گفتم: -امیر، تروخدا نكن.. لبخند آرامش چقدر آزاردهنده بود و نگاهش دیوانه کننده! اینبار دستم را جلو بردم و صورتش را به سوی دیگری كشاندم كه شاید خود را از این وضع نجات دهم. صدای خنده ی سرمستش را می شد از دورترین جای روحش حس كرد حتی اگر اینگونه بی صدا فقط لبخند می زد! مطمئنم با این همه التهاب ، همه جای بدنم گُر گرفته بود و او از همین حال من برای خودش محفل عیش به راه انداخته و خوش می گذراند. سعی كردم به راه جدیت بزنم پس با همان صدای خشدار و لرزان گفتم: -خواهش می كنم امیر.. از ما دو تا دیگه هیچی درنمیاد. هر جفتمون خوب میدونیم كه با این اتفاقها ، خوشبخت شدنمون محاله. ولی او باز در همان قالب خودش باقی ماند و به آرامی گفت: -كی گفته من و تو قراره خوشبخت بشیم!؟ مگه فیلم هندیه!؟ چرا با من اینكار را می كرد!؟ واقعا درد داشتم. درد روحی، روانی... و اصلاً همه جور دردی! ولی انگار او تازه می خواست به زخمهایش بخیه بزند تا درمان شوند! پس من چه! یعنی واقعا می توانست راهی بیابد و از همینجایی كه الان ایستاده بودیم پلی به گذشته ها بزند و از آن به سلامت عبورمان دهد!؟ چیزی در وجودم گفت: خدا را چه دیدی ! شاید این عشق بتواند هردویمان را نجات دهد! حتی اگر مسیرمان پر از ناهمواری و خرابی باشد. انگار باز هم غم نگاهم را دید و فهمید. چون با مهر، دستش را پیش آورد و موهای اطراف صورتم را به نرمی كنار زد. و من مثل همیشه چقدر از این كارش حال دلم خوب شد! -چرا از این همه عشقی كه دارم تو تمام وجودت حس می كنم ، میخوای فرار كنی! یعنی واقعا قبولش اینقدر سخته!؟ من داشتم فرار می كردم!؟ یا او كه هر بار مرا تا پای جان دادن می رساند و رها می کرد!؟ اخم كردم و كمی عقب راندمش. او حق نداشت مرا متهم به كاری كند كه خودش در آن استاد بود. -خودت چی كه از اذیت و آزار من لذت می بری! همیشه این تویی كه منو فراری میدی. غیر از اینه!؟ این لبخندهای پرمعنایش آخر جان مرا می گرفت. با تأملی عمیق و لحنی غریب زمزمه کرد: -قبول کن تو هم عاشق صیادت شدی. وگرنه هر بار برنمی گشتی و خودت را توی همون دام اسیر نمی کردی! نمی دانم از چه دلم لرزید . از حقیقتی که چنین صاف به زبان آورد یا از نگاهی که در پسش هزاران واقعیت پنهان ، نهفته بود. بدبختانه او همیشه بلد بود چکار کند که مرا به سوی این دام بکشاند. لبخند نگاهش را استادانه به چشمان پر التهابم سرازیر كرد و به آرامی گفت: -واقعاً دوست داری بری!؟ ببین با من چه می كرد! هربار می خواست این من باشم كه انتخاب می كنم. خیلی ماهرانه مرا بر سر یك دو راهی قرار میداد درحالیكه می دانست هر دو راه به خودش می رسد! نگاهم همچنان لرزان بود و او از این حال من چه كِیفی می كرد! بی آنكه به عواقب حرفم فكر كنم گفتم: -اگه اینبار برم و برنگردم چی!؟ چشم بست و خندید. مثل كسی كه در مقابل بچه ی بازیگوشی قرار گرفته و او دارد تمام سؤالاتی كه از قبل حدس می زده را می پرسد! -گفتم كه من همیشه آزادت می كنم. حتی اگه برنگردی. با حرص و بدجنسی جواب دادم: -باشه پس. منم میرم پیش رادین می مونم تا این دفعه خودت بیای دنبال صید رمیده ت آقای صیاد! چقدر این اخمی كه با اسم رادین بر چهره اش می نشست را دوست داشتم. این حالات مردانه بدجور به چهره اش می آمد. كمی خود را عقب كشید و با همان غیض گفت: -اگه می خوای از اون خونه پرتش كنم بیرون ، همینكارو بكن ببین کی بد می بینه! -مگه نمیگی آزادم! چرا حرفها و عملت با هم جور نیست!؟ با حرص نفسش را بیرون داد و گفت: -ایشون اگه چشمشون دنبال مال مردم نباشه میتونه تا صد سال از اون عمارت استفاده كنه. اصلا حاضرم اونو در عوض تو بهش بدم به شرطی که فقط دست از سرمون برداره. منظورش از "مال مردم" چه بود!؟ واقعا من را مال خودش می دانست!؟ این حرفش خوب بود یا بد!؟ هر چه که بود چیزی را در دلم تکان داد. خود از مقابلش کنار کشیدم و فاصله ی بینمان را بیشتر کردم. بهتر بود کمی هم واقع نگر باشیم. -ما نمی تونیم با هم بمونیم. بین ما یه دره ی عمیقی به اسم سالار خان وجود داره. تو با دیدن من به یاد بدترین اتفاق زندگیت میفتی و منم با دیدن تو به یاد بهترین آدم زندگیم که ازم گرفتیش. از همانجایی كه ایستاده بود خم شد و قیافه ی مثلا متعجبش را مقابل چشمانم قرار داد! -من گرفتمش؟ خودت هم می دونی که هر کسی تاوان کارهای خودش رو می ده. اگه بیشتر از این توی اون لجنزاری که با یه مشت طلا و جواهر ، خوش رنگ و لعابش کرده بود می موند و زندگی می کرد ، اون موقع باید به عدالت دنیا شک می کردی! من هیچ عذاب وجدانی بخاطرش ندارم ، تو هم اصلاً نداشته باش. چون هیچکس جز خودش مقصر این اتفاقات نبود. دیگه هم نمی خوام در این مورد خودت یا حتی منو مسبب چیزی بدونی. روشن شد؟ سکوتم به نشانه ی تأیید حرفهایش نبود ولی کلاً جوابی هم برای سخنانش نداشتم. پس اخم کرده سر به زیر انداختم. درست است که منطقاً حق با او بود ولی او جای من نبود که احساسم را درک کند. وقتی دید چیزی برای گفتن ندارم دوباره آمد و مقابلم ایستاد. آنقدر سرم را پایین گرفته بودم که با این جابجایی ، سینه اش تکیه گاه سرم شد و من همچون دیواری که به آن سر می کوبی ، پیشانی ام را به سینه اش کوبیدم. و او بدون آنکه حرکت پاندول وار عصبی ام را متوقف کند همانجا ماند تا آرام بگیرم. نمی دانم چه دردی بود که جان هر دویمان را می آزرد! ای کاش کاری می کرد یا حرفی می زد. ولی او انگار راه بهتری برای آرامشم پیدا کرد. همچون کسی که در گهواره برای دلبندنش لالایی می خواند، زیر لب شعری را برایم زمزمه کرد. -این همه ظلم و شقاوت بس نیست؟ درد این جور و جنایت بس نیست؟ سر به دامان تو دادم ، اکنون این همه عشق و ارادت بس نیست؟ پای دل در رهت افتاد به بند این همه سال اسارت بس نیست؟ تو که بر عشق، فقط دل دادی این تنم بهر غرامت بس نیست؟ گفته بودی که ز دل باید رفت این همه رنج و ریاضت بس نیست؟ آب ، کوتاه کند عمر سفر را ، آری این همه اشک برایت بس نیست؟ **** در همان وضعیت عجیب ، سرم را بالا بردم و چانه ام را جایگزین پیشانی ام کردم. او هم سرش پایین بود و مرا می نگریست. نگاهش غم و درد را با هم داشت و من بین آن دو حس بد ، گیر افتادم. مثل گره هایی که خودش گفته بود. از همانها که با هر تقلایی، دست و پایت بیشتر فرو می رود و درگیر می شود. نفسهای بلند می کشیدم تا بلکه درونم خالی شود از هر آنچه تلخی و تلخ کامی ست که با کلافگی چشمانش را بست و کمی جابجا شد. انگار دیگر نتتوانست التهاب نفسهایم را طاقت بیاورد. من نیز لب گزیدم و کمی عقب رفتم تا شاید کمی آرام بگیرد. ولی او انگار واقعا به سیم آخر زده بود چون بیهوا دستم را گرفت و به سمت اتاقش کشاند. نمی فهمیدم چکار می خواهد بکند ولی عجیب آن بود که اصلاً نترسیدم و به دنبالش روان شدم. شاید برای ادامه ی حرفهایش نیاز به جای خلوت تری داشت! درب اتاق را باز کرد و اول مرا به درون هل داد و سپس خودش وارد شد و در را بست! همانطور هاج و واج به این رفتار غیرطبیعی و غریبش نگاه می کردم که دوباره مرا به سوی خود کشید و از پشت، تکیه به در داد! چشمان بی قرارش به نگاهم افتاد و با لحن کاملا ملتهبی زمزمه کرد: -حالا مال من میشی؟ نفهمیدم چه میگوید ، پس به شكل علامت سؤال نگاهش كردم و گفتم: -هوم!؟ ولی او انگار راه انتخابی اش کاملاً به بن بست خورده بود، چون در انتهای همان کوچه ماند و درجا زد. مثل کسی که فقط به یک حرف ، پر و بال می دهد تا جملاتش پیچیده تر شوند، وگرنه منظور همان ست که از اول بود! -تو واقعا نمی خوای من و تو مال هم باشیم!؟ چه حرف قشنگی! منظورش هر چه بود به دل می نشست. ولی كاش من هم می دانستم چه جوابی باید بدهم! -…… وقتی سكوت و تعللم زیاد شد ، به گمان اینکه باید به نوعی از آن بن بست فرار کند ، كمی این پا و آن پا كرد و با نفس گرمی که به صورتم فرستاد ، کلافگی اش را بیرون ریخت. به گمانم از حرکت عجولانه اش پشیمان بود. یا شاید از گیجی بیش از حد من حرصش گرفته بود ، چون دستش را عقب برد تا دستگیره ی در را بکِشد و در را باز كند، که من بی اراده دست پیش بردم و قبل از گشوده شدن در، کلید را در قفل چرخاندم. ابتدا شوکه شد ولی به گمانم با لحظه ای تأمل مفهوم کارم را فهمید. و من از لبخندی كه یکباره در نگاهش نشست ، خجالت كشیدم و سر به زیر انداختم. -خب ! حالا چی کار کنیم؟ -.... دستش را زیر چانه ام برد و به آرامی به سمت بالا کشاند. -چرا چشماتو می دزدی؟ -اذیتم نكن امیر.. اونجوری نگام می كنی ، قلبم می لرزه. خنده اش را خورد ولی در صدایش كاملا حس می شد. -پس دوست داری اینجوری نگات كنم! آره!؟ اوندفعه كه ازت پرسیدم جوابمو ندادی. چشم بستم و لب گزیدم. باز هم داشت روحم را به بازی می گرفت! این چه موجودی بود كه می توانست با یك نگاه، با دو كلام حرف ، یا حتی یك لـ*ـمس كوتاه اینگونه منقلبم كند! مگر امكان داشت در مقابل همچین صیادی مقاومت کرد و گیر نیفتاد!؟ تکیه اش را از درب پشت سرش برداشت و کاملا مماس با من ایستاد. -جوابت رو خودم فهمیدم. فقط می خوام قول بدی که برای همیشه پیشم می مونی! چشمان لرزانم را به نگاهش دوختم. مگر می شد او را رها کرد؟ او همه ی هستی و روح و جانم بود. من برایش زندگی ام را داده بودم. چطور می توانستم از شکارچی مهربان و عاشقم بگذرم و حسرت داشتن بچه گرگی که سالها بخاطرش رنج و عذاب کشیده بود را بر دلش بگذارم؟ لبخندش نشان از این داشت که باز هم جوابم را گرفته. طوری از نگاهم درونیاتم را می خواند که گاهی مرا به ترس می انداخت. ولی الان چه خوب شد که حرفهای دلم را ناگفته فهمید. انگشتانش آرام بر موهای پریشانم نشست و من نفسهای بلندم را که از حرارت درونم نشأت می گرفت بر او وزیدم و چه گرمایی نشست بر آن سینه ی مردانه ای كه دقیقا مقابلم بود! و باز او عاشقانه رد انداخت بر نرمی گونه های گل انداخته ام، تا برای همیشه حك شوند اثر انگشتانش بر مذاب تنم، و من چشم بستم بر آن همه داغی بی پایانی که چنین زیبا وجودم را در بر می گرفت. و عشق شاید چنین چیزیست که اگر با داغی شعله ای تبخیر شد، باز دوباره بیاید مثل بارانی ببارد بر همه ی تار و پودت تا به یاد بیاوری دست مهربانش را و فرو بنشانی هُرم جسم عطش کرده ات را با خنکای مهری که بر تنت می نشاند. آری، عشق اینچنین تبخیر می شود... مثل آب می رود، مثل ابر می شود ، و مثل باران می بارد بر روح عاشقت. **پایان**
  5. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    **** شاید از تمام حرفهای زهرا فقط یك هزارمش را شنیدم ، بقیه را كه اصلا در آن حوالی نبودم كه بخواهم متوجه شوم. -مهتا!؟ به نظرت میشه اینكارو كرد!؟ با حواس پرتی گفتم: -هوم!؟ چه كاری!؟ واقعا این دختر خُل بود، به جای اینكه عصبانی شود یا حرصش بگیرد ، قاه قاه شروع كرد به خندیدن! كلا این خانواده قابل پیش بینی نبودند! همانطور با لبخندی كه از نوعِ خنده اش روی لبم بود، جلوتر رفتم و روی تخت نزدیكش نشستم. خب چه كار كنم!؟ داشتم وسایل مورد نیازم را درون كمد جا می دادم و نمی شد در این شرایط به كسی جز امیر فكر كرد! جرم كه مرتكب نشده بودم! با همان ته خنده ای كه سعی می كرد بی صدا باشد گفت: -خداییش عین خودمی. كلا یه مشت دل و دیوونه دور هم جمع شدیم تشكیل خانواده دادیم. باز هم مثل گیج ها سرم را بعلامت تأیید تكان دادم. كمی خود را روی تخت جلو كشید و دقیقا مقابلم نشست. فهمیدم می خواهد از آن حرف های یواشكی بزند. -راستی تو چرا بی خبر یهو منو پیچوندی و رفتی دقوز آباد!؟ نگفتی همه مون نگرانت می شیم!؟ حداقل یه زنگ می زدی دختر! من به مامانم اینا نگفته بودم تا خودت كه اومدی یه غلطی بكنیم ولی هر چی بیشتر گذشت ، نگرانتر شدم. اومده بودم تو اتاقم یه گوشه نشسته بودم دعا می كردم حداقل سالم باشی! تا اینكه بلاخره امیر زنگ زد و قضیه لو رفت. دیوونه ی زنجیری ، میدونی امیر اون روز چند بار تماس گرفت!؟ فكر می كرد داریم گولش می زنیم. حتی می خواست بیاد اینجا خونه رو بگرده! چشمانم از تعجب گرد شده بود. -واقعا!؟ -اوهوم. خودم را لوس کردم و با اخم گفتم: -خب خودش گفت می خوام جدا شم. -آها.. اون گفت می خوام جدا شم تو هم فكر كردی سرسنگین پاشم بزنم به جاده ، آره!؟ از این لاتی حرف زدنش خنده ام گرفت. تكه كلامهایش مثل همان آقایی كه مرا نجات داده بود می مانست! ناخواسته و باخنده گفتم: -به قول رادین ، اینقد بدم میاد وقتی عصبانی میشی عین لاتهای چاله میدون حرف میزنی. او هم به این اصطلاحم هرهر خندید و گفت: راستی از مستر رادین چه خبر؟ احوالاتش چطوره!؟ زیرچشمی نگاه شیطنت آمیزی به قیافه ی بامزه اش كردم و گفتم: -چیه !؟ احوالات رادین رو میخوای چیكار!؟ مگه مهمه!؟ چشم غره ای به این فكر منحرفم رفت و فوراً بحث را عوض كرد. -میگم تا كی قراره اینجا بمونی!؟ -چرا! به همین زودی خسته شدی، میخوای بیرونم كنی!؟ ضربه ای با مشت حواله ی شانه ام كرد و با اخم دلپذیری گفت: -خیلی بی ادبی! میخوام ببینم اگه كلا قراره بیای اینجا اطراق كنی ، برات اتاق جداگانه آماده كنم که واسه خودت حریم خصوصی داشته باشی. اینطوری من همش ور دلت هستم و نمیتونی كاری بكنی! -كاری بكنم!؟ مثلا چیكار!؟ با پررویی چشم و ابرویی كج كرد و گفت: -چه میدونم ! مثلا با عاشقهای سینه چاكت دل بدی و جیگر بگیری! دوباه به یاد امیر افتادم و لبخندی كه روی لبم بود طعم تلخی گرفت. مگر می شد روزی برسد كه او را ، فكر و خیالش را و حتی عشقش را فراموش كنم و بخواهم با شخص دیگری عشقبازی كنم! نه ، اصلا امكانش حتی برای یك هزارم ثانیه هم وجود ندارد. او برایم فراتر از چیزیست كه بخواهد با دوری ، از یاد برود. درب اتاق كه به صدا درامد احساس كردم چقدر منتظر ورود شخصی بوده ام كه از آن وضعیت نجاتم دهد! خاله ، با سینی غذا در دست وارد شد و كنار تخت ایستاد. -بیا عزیزم ... میذارمش روی همین میز همه رو باید تموم كنی. باشه!؟ با چنان هولی از جا بلند شدم كه هر دو خنده شان گرفت. واقعا مثل قحطی زده ها به غذای مقابلم نگاه می كردم! زهرا آمد كنارم و ناخنكی به سیب زمینی سرخ شده های روی خورشت قیمه زد و گفت: -به به ، مامان منم گشنمه! پشت دستش كوبیدم و به آن سو هلش دادم. -برو كنار بچه . این برای بزرگتراس. بچه ها كه نباید همه چی بخورن! خاله با همان خنده ی بانمك ، از در خارج شد و هیچ اهمیتی هم به حرف زهرا كه گفته بود گرسنه است نداد! ******* ناهارم را با خنده و دیوانه بازیهای زهرا تا ته خوردم و بیچاره با آن همه التماسی كه كرد حتی یك لقمه هم نگذاشتم بخورد! سینی را کنار زدم و دست زیر چانه گذاشته و به میز تکیه دادم. -زهرا، دارم دنبال كار می گردم، چند جا هم رزومه فرستادم ، منتظر خبر هستم. به نظرت قبولم می كنن!؟ لحظه ای ساكت شد و مرا نگاه كرد! چرایش را نمیدانم ولی به گمانم متعجب از این شد بود كه چرا با وجود ثروت پدرم ، و شركتهای ریز و درشتی كه دارد من باید اینجا به دنبال كار بگردم و حتی رزومه تحویل بدهم! كف دست آزادم را مقابل چشمان خیره اش تكان دادم و گفتم: -هلو! كجا رفتی!؟ انگار واقعا محو شده بود چون با این حركتم عین هیپنوتیزمی ها یكباره از جا پرید. -دیوونه شدی!؟ مگه خودت شركت نداری!؟ اصلا بابات چی میگه!؟ لابد مثل این دخترای تو فیلما میخوای مستقل بشی و روی پای خودت بایستی! آره!؟ نفسم را محكم و پرصدا فوت كردم به صورتش و او چشمان وزغی شده اش را بست. -شماها از هیچی خبر ندارین. من نمی فهمم چرا همه فكر میكنن بچه ها باید تا آخر عمرم جیره خور باباشون باشن! -خوب پس این همه پول و ثروتی كه جمع كرده برای كیه!؟ عمه ت!؟ از این "عمه" ای كه آخر سر گفت و ایهامی که در جمله اش بود، خنده ام گرفت، ولی باز هم نمی توانستم در مورد اتفاقات پیش آمده حرف بزنم. كاش می شد حداقل در موردش با كسی درد دل كرد! -...... سكوتم را كه دید دوباره گفت: -حالا اون هیچی! امیر چیكار میكنه!؟ میدونه كه داری كلا ازش میبُری!؟ اینبار با حس بدی جواب دادم. -اون هیچ حقی در قبال من نداره. هر كسی باید تو این دنیا به فكر كلاه خودش باشه كه باد نبره. به گمانم اینها حتی نمی دانستند امیر چه وضعیتی دارد! و مغموم ادامه دادم: -میدونی چیه!؟ انتظارات زیادی داشتن از آدمها میتونه عزت نفس و غرورت را ازت بگیره. دلم گرفته بود و می خواستم از دست همه گلایه كنم ولی حتی قدرت همین كار را هم نداشتم. پس همان بهتر سر به زیر بیاندازم و مثل همیشه سكوت كنم. **** یک هفته گذشت و من هنوز نه کار پیدا کرده بودم و نه توانسته بودم توضیح مناسبی به خاله و خانواده اش بدهم. وقتی هنوز خودم نمی دانستم قرار است چکار کنم یا چه هدفی دارم چطور می شد به کسی توضیح داد؟ نیمه های شب بود كه چشم باز كردم و در تاریكی اتاق به دنبال زمان و مكان گشتم! اصلا ذهنم متمركز نمی شد كه بدانم كجا بوده ام و كِی به خواب رفته ام! آخر چرا این موقع شب باید از خواب بپرم! انگار روحم نمی توانست به آرامش برسد! سرم را از روی بالش بلند كردم و به كسی كه كنارم مثل جنازه ای خوابیده بود خیره شدم! حتی اجازه نداد از این خیال بترسم، همان لحظه غلطی زد و همه ی هیكلش به رویم آوار شد. هم دردم گفت و هم خنده ام. زهرا بود! بیچاره اتاق و تخت و تمام وسایلش را از او گرفته بودم و حتی صدایش درنمی آمد که غر بزند یا به روی خودش بیاورد و لحظه ای اخم کند! نمی دانم این ها چه موجوداتی بودند! چنان با روی باز و گشاده از من که تقریبا برایشان غریبه ای بودم استقبال کرده و پذیرایم شدند که خودم نیز احساس عذاب وجدان کردم از این همه وقاحتی که در مقابلشان داشتم! اصلاً چرا اینها باید دختری را به خانه شان راه می دادند که پدرش جز بدی در حق عزیزانشان کاری نکرده بود! و حتی کسی مثل شوهرخاله ام برای چه باید جزئی از حقوق کارمندی اش را به منی اختصاص می داد که هیچ نسبت خویشاوندی نزدیکی با او نداشتم! واثعا که هنوز هم عجب انسانهایی در این دنیا یافت می شدند! به آرامی دست و پای فرو افتاده بر پیکر بی حالم را به کناری انداختم و از جایم بلند شدم. باید با همین وضع به آشپزخانه میرفتم تا كمی آب بخورم. زیرلب غر می زدم كه این چه وضعی ست ، حتی یك چراغ خواب هم روشن نمی گذارند که لااقل آدم جلوی پایش را ببیند! همانطور كورمال جلو رفتم و از در اتاق هم به سلامت خارج شدم! خدا بقیه اش را هم بخیر بگذراند. نزدیك درب آشپزخانه بودم كه صدای آرام كسی را كه تقریبا پچ پچ می كرد شنیدم! غیر از خاله یا علی چه كسی می توانست باشد!؟ قصدم فضولی و یا حتی مچگیری نبود ولی ناخواسته دست پیش بردم و چراغ آشپزخانه را روشن كردم! خاله و همسرش در تاریكی چه حرفی برای گفتن می توانستند داشته باشند!؟ آن هم این موقع شب!؟ از رنگ و روی پریده شان دلشوره به جانم افتاد! بی اختیار جلوتر رفتم و گفتم: -اتفاقی افتاده!؟ چیزی شده!؟ خاله ام كه به وضوح هول كرده بود و دست و پایش می لرزید! ولی من بی آنكه دستپاچگی اش را به رویش بیاورم مقابلش ایستاده و با آرامش گفتم: -خاله خواهش می كنم اگه چیزی شده بهم بگید. شوهر خاله ام كه کلا مرد آرام و سربزیری بود ، از روی صندلی اش برخاست و سعی كرد جو را از آن حالت متشنج خارج كند. -مهتا ، دخترم ، آروم باش. چیزی نشده. از طرز رفتار هر دو مشخص بود می خواهند چیزی را مخفی كنند ولی من دلم به بدگمانی افتاده بود و نمی توانستم متوقفش كنم. دوباره متوسل به خاله شدم كه انگار راحت تر می شد از زبانش حرف كشید. -چی شده!؟ امیر چیزیش شده!؟ چرا حرف نمی زنین!؟ خاله كمی من من كرد و بعد با حال پریشانی گفت: -بابات... نفسم حبس شد ، روح درون تنم از فشار زیاد ، به تاریكترین مكان جهنم خزید. اصلا نمی فهمیدم دارد چه اتفاقی برایم می افتد! فقط حس از تمام بدنم رفت و در گوشه ای ترین جای مغزم چمبره زد! مگر می شد پدرم آسیبی دیده باشد!؟ اصلا مگر او سوپرقهرمان قصه های من نبود!!؟ آنها كه نمی مردند، همیشه همینطور بود، نه ؟ پس....!؟ دستم را به صندلی گرفتم تا سقوط نكنم. احتمالا برایم دنیا داشت به آخر می رسید. شاید با از دست دادن او همان ته مانده ی امیدی كه به این زندگی داشتم نیز به کل نابود می شد! او روزی تمام هستی و عشق و روحم را از من گرفته بود و الان داشت «تنهایی» را هم به روزگارم اضافه می كرد! چطور می گفتند بی سرپرست بشوی بهتر از این ست كه بد سرپرست بمانی!؟ پس چرا برای من اینطور نبود! مثل همیشه فقط این را زمزمه می كردم. "اون برای من بابای بدی نبود." شاید اشكی به گونه ام نمی ریخت ولی از درون درد داشتم. او همچون زخمی شده بود كه زشت و عفونی شده و دلت می خواهد با ناخن چنگ بیاندازی و چركهای رویش را بخراشی هر چند درد تمام جانت را مچاله كند. پدرم دُمل مزمن روح و جانم بود كه هم نمی شد بودنش را تحمل كرد و هم تركیدنش را تاب آورد! نمی دانم چه كسی زیر بازویم را گرفت و مرا روی مبل هال نشاند فقط زنی را می دیدم كه به زور آبی شیرین به حلقم می ریخت و مردی كه با نگرانی به كسی تلفن می زد! چشمهایم داشت می رفت و برمی گشت و روح در تنم مدام جابجا می شد! اصلا حال خرابم قابل تعریف یا حتی درك نبود ولی نمی دانم چرا باز هم گریه به سراغم نمی آمد!؟ صدای دختری كه انگار می شناختمش و یا حتی پسری كه در ناخوداگاهم آشنا بود ، در مغزم منعكس می شد و چیزی آنرا اكو وار تكرار می كرد! احتمالا داشتم دیوانه می شدم. دیوانگی كه چیزی فراتر از اینها نیست، هست!؟ پلكم را به هم می فشردم كه لااقل چشم بیچاره ام را از آن ویروس لعنتی كه انگار می خواست به سرعت در تمام جانم تكثیر شود، مصون نگه دارم! و بی وقفه زیر لب نامی را تكرار می كردم كه ذهنم و شاید قلبم در جستجویش بود. صدایی از دورها مرا به آرامش دعوت می کرد و دستی گرم، روحم را نوازش گونه به جایی در همین حوالی پیوند می زد. چطور می شد آرام بود؟! دردم از این بود که کنارش نماندم و در بدترین روزهای عمر تنهایش گذاشتم. او حتی با وجود آنکه فهمید همه هستی اش را با حماقت من از دست داده باز هم نگذاشت کسی آسیبی به دختر دردانه اش بزند. مگر نه اینکه خائنین را به سزای اعمالشان می رساند؟ پس چرا از من گذشت؟ از این ماری که در آستین پرورانده بود! از این دختری که با قساوت تمام ، باعث نابودی اش شد! قلبم درد می کرد حتی بیشتر از زمانی که امیر را در آن وضعیت دیدم! آه امیر! دیگر او را هم نمی شد بخشید! او مقصر همه ی بدبختی هایم بود. هر چند خودم خواستم و همه ی آن درهای زنگ زده را گشودم ولی اگر او نبود این مصیبت ها بر سرمان نمی آمد. او با آتش کینه و نفرتی که در جان خود افروخته بود، آمد و خرمن هستی ام را به آتش کشید و رفت. چه می توانستم بگویم! دستم به سرمای چیزی گره خورد و من نگاه مات و سوزانم را به آن سو دوختم. انگار آشنا بود قیافه اش! و حس می کردم جایی در اعماق ذهنم حفظش کرده ام! چشمانم از بی اشکی می سوخت و وضوح تصویر مقابلم کم وزیاد می شد! مثل دوربینی که لنزنش را جلو عقب می بری و نمی توانی به یک نقطه ی متمرکز برسی! -مهتا جان! عزیزم! می شنوی چی می گم؟ صدا چقدر آرام بخش بود! انگار روح پدرانه در خود داشت. ـمی خوای بریم خونه؟ منظورش از خانه ، کجاست؟ همان جایی که هیچ کس مرا نمی شناخت؟ -پاشو دخترم! گفت دخترم؟! من دختر هیچکس جز سالارخان نبوده و نیستم. این را به چه زبانی باید می گفتم که همه بفهمند و دیگر مرا «دخترم» خطاب نکنند. دستش هنوز سرد بود و من مثل کوره ای از آتش می سوختم و می گداختم. انگار دنیا به جهنمی عظیم و عجیب تبدیل شده بود که با سردی زمهریرهم خنک نمی شد. دستم را به شدت عقب کشیدم و او را پس زدم! دیگر به هیچ پدری روی خوش نشان نخواهم داد. -برو کنار! من بابای خودمو میخوام. باید برم. به گمانم عقلم یک جایی در آن دورها متوقف شده بود و عصبهای مغزم به درستی کار نمی کرد! از جا برخاستم و مثل انسانها مست، نامتعادل به سمت اتاق راه افتادم! فقط می خواستم بروم. از اینجا ، از این شهر، و حتی از این کشور! چه عذابی بود! عذاب وجدان یا عذاب روح و قلب!؟ هر چه که بود ، داشت مرا به ناکجا می برد. بی ثبات و ناموزون به اتاق رفتم و عجیب آنکه هیچکس جلویم را نگرفت و حتی مرا همراهی نکرد! شاید از این شوک عصبی ترسیده بودند و یا می خواستند بفهمند قصدم چیست! یکی از چمدان ها را باز کرده بودم و داشتم هر چه جلوی دستم بود را درونش می چپاندم! اصلا انگار این مغزم نبود که فرمان می داد بلکه دستها و جسمم بی اذن فرمانده، خودبه خود کارشان را می کردند! با صدای دوباره ی همان آشنایی که مرا «دخترم» خطاب کرده بود، به جانب در برگشتم و اخم در هم کشیدم. او نمی توانست باز هم مرا به جایی برگرداند که هیچ تعلقی به آن نداشتم. خیلی وقت بود که فرمان زندگی ام را از قلب محجورم گرفته بودم و با عقلم تصمیم می گرفتم. هر چند اکنون همان هم عزل شده و اداره ی امور از کنترل داشت خارج می شد! وقتی فهمید به حرفهایش گوش نمی دهم ، آمد و کنارم نشست. -عزیزم! یه ذره به من گوش کن! -….. دستان سردش دوباره آمد و اینبار چانه ام را به سوی خود کشاند تا نگاهش کنم. -من قول می دم تا یک ماه دیگه کارهات رو درست کنم بری پیش خانواده ت. ولی الان نمی شه! ممنوع الخروجی. این پیرمرد چه می گفت برای خودش؟ ممنوع الخروج دیگر چه کوفتی ست! همانطور گیج و بی حواس نگاهش می کردم و زیرلب با خود حرف می زدم! -بابام منتظرمه. باید برم. کسی نیست اونجا پیشش! اینبار گویا عصبانی اش کردم. چون دستم را که می رفت لباسهای بیشتری درون چمدان مفلوک جاگذاری کند با خشونت گرفت و حرکات شتابزده ی مرا کاملاً متوقف کرد. -مهتا! تو نمی تونی بری. می فهمی؟ اصلا می شنوی چی می گم؟ چشمان لرزانم را به او دوختم و همانجا ثابتش کردم. دلم لرزید از دیدن آن مردمک سیاهی که بدجور مرا به یاد کسی می انداخت! دلم می خواست انگشتم را درون آن همه سیاهی ببرم و به هم اش بریزم. انگار هیچ اراده ای نداشتم که بفهمم خوب و بد کدامست! کف دستم را آرام جلو بردم و جلوی نگاهش را گرفتم. من نمی خواستم دوباره غرق شوم و این سراب ظلمانی را باور کنم. پس با این کار خود را از این هیپنوتیزم عجیب نجات دادم. -برو بیرون. نمی خوام باهات بیام. من فقط می خوام برگردم همونجایی که بودم. بغض داشتم. بغضی که به گریه تبدیل نمی شد! نمی دانم چرا مغزم داشت مقابل قدرت نمایی اعضای دیگر، اینچنین ناتوان عمل می کرد! ای کاش می شد حداقل قلب بی نوایم ازقفل و زنجیر رها شود و به کمک او بیاید. وگرنه ممکن بود کلا دیوانه شوم! دوباره صدایش را شنیدم. -می دونم چقدر برات سخته . پدر برای هر کسی جایگاه والایی داره حتی اگه خوب نباشه. باباها همیشه برای بچه هاشون بزرگترین تکیه گاهن و از دست دادنشون می تونه بدترین اتفاق دنیا باشه. می خواست به گریه وادارم کند. و سعی می کرد از این عصبانیت، مرا به سمت غم و غصه سوق دهد، ولی فایده ای نداشت. این خشم را نمی شد به حس دیگری تبدیل کرد! من از دست همه عصبانی بودم به خصوص از خودم که چنین بازی بی رحمانه ای را با عزیزترین شخص زندگی ام راه انداختم، آنهم به خواست و اراده ی قلب نادانم. هنوز اخم بر چهره ام بود و با نفرت به او که مقابلم نشسته و داشت حرفهایی از جنس احساس برایم واگویه می کرد، خیره بودم. اصلا انگار دکمه ی آن قسمتی که به روح و قلب متصل بود را خاموش کرده و نمی خواستم راهی به آن سو باز شود! بی آنکه اهمیتی به ادامه ی حرفهایش بدهم از جا برخاسته و داد زدم: -آقا جان من باید برم. دیگه نمی خوام بمونم اینجا. می فهیمن؟ چشمانش را به آرامی بست و زیرلب چیزی گفت. شاید از شر شیطان به خدا پناه برد که آرامشش را از دست ندهد. زیپ چمدان را کشیدم و با شال و مانتویی که بدون اهمیت به مدل و رنگش از کمد برداشته و پوشیدم، قصد رفتن کردم. اصلا متوجه ساعت و زمان نبودم و حتی به این فکر نمی کردم که باید بلیط داشته باشم یا حتی پول سفر! همه ی خانواده ی خاله ، جلوی درب اتاق جمع شده و با نگرانی مرا نگاه می کردند! مثل کسی که در شرف مرگ ست و هیچ امیدی به درمانش نیست! هر چه خواستم راهی از میانشان بگشایم نشد و دوباره از پشت سرم صدای مهربان مرد را شنیدم. -مهتا جان! پدرت دیگه رفته و تو نمی تونی ببینیش. حتی اگه همین الان هم بری و خودت رو برسونی، جز یک تشییع جنازه ی سوت و کور چیزی عایدت نمی شه! چمدان از دستم افتاد و من مستأصل و بی چاره به جانبش برگشتم. او نمی توانست اینقدر بی رحمانه چنین حقیقتی را به صورتم بکوبد و حال پریشانم را از این بدتر کند! چرا کسی درک نمی کرد که من روح و روانم در عذاب ست و تا از کسی که پدرانه تمام عمر به دختر ناخلف و ناسپاسش ، مهر ورزیده بود طلب بخشش نکنم آرام نمی گیرم! نمی دانم چهره ام چه شکلی بود ولی او را واداشت که به سویم بیاید. دستان داغم را گرفت و با لحن پر محبتی گفت: -ما درکت می کنیم عزیزم. ولی تو هم باید بتونی شرایط را بفهمی. هر چیزی آدم دلش بخواد که نمی تونه به دست بیاره. درسته اون پدرت بوده و دوست داری حداقل برای آخرین بار ببینیش ولی بعضی وقتها انتخابهای ما جلوی بقیه ی راهامون رو سد می کنن. تو یه تصمیم گرفتی و باید پای تمام خوب و بدش هم وایسی. این قانون زندگیه. ای کاش می شد حرفهای این مرد کمی، فقط کمی دور از حقیقت باشد! من نمی خواستم با چنین واقعیت وحشتناکی تا پایان عمر عذاب بکشم. هر چند می شد فهمید رفتن و نرفتنم به آن سرزمین چیزی را تغییر نمی دهد. حتی در حدی که بتوانم از پدرم ، عذر بخواهم. با بغضی که در صدایم بود زیرلب گفتم: -من به اون خونه برنمی گردم. لبخندی محو زد و سر به زیر انداخت. -باشه . برنگرد. هرچند امید داشتم تو با بودنت بتونی پسرمو بهم برگردونی ولی دیدم از وقتی برگشتی حال اونم بدتر شده! شاید من از اول اشتباه کردم. عشق نمی تونه همیشه داروی مناسبی برای هر دردی باشه. مخصوصاً برای مریض های دیوانه ای مثل شما دوتا! این را گفت و همانطور سر بزیر راهِ خروج را در پیش گرفت. دلم می خواست می توانستم سر به دیوار بکوبم از این بی فایده بودنم. همانجا بر روی زمین نشستم و سر به زانو گذاشتم. منی که بخاطر عشق، آن همه درد به جان خود و اطرافیانم ریختم ، اکنون چنین نزار و دست خالی نشسته ام و هیچ ندارم. دلم برای خودم می سوخت که تا این حد در پی عشق دویدم و اینگونه سر از ویرانه ای دراوردم که فقط می توانست تن بی روح و خسته ام را در خود دفن کند و مثل کوردکی یتیم برایم لالایی مرگ بخواند. قطره ای اشک از چشمم چکید و بر زمین افتاد. گویا آن بغض در نهایت داشت راه خود را به چشمانم باز می کرد! کسی مرا همانطور مچاله در آغوش کشید و کنار گوشم زمزمه کرد: -گریه کن عزیزم..گریه کن و نفهمیدم چطور آن ضجّه از حنجره ام بیرون جهید و راه نفسم را باز کرد. سر بر سینه ی پرمهرش گذاشتم و با لحن پرسوزی مویه کردم و او چه مادرانه سرم را نوازش کرد. چقدر حس بدی ست که خودت برای خودت دل بسوزانی و راه برای جبران خطایی که کرده ای جز به گریه و فغان نداشته باشی! انگار دلم ، چنین آغوش گرمی می خواست که بتواند بر بیچارگی اش اشک بریزد. این که روزها چگونه گذشت و زمان مرگ پدر را به چهل روز رساند نمی دانم. فقط حالم بهتر از قبل بود و تقریبا با این فلاکت هم مثل چیزهای دیگر کنار آمدم. خاله در آشپزخانه داشت حلوا درست می کرد که برای چهلم پدرم به در و همسایه بدهد. و من و زهرا کنارش ایستاده و گاهی به چیزهای روی میز ناخنک می زدیم و صدایش را در می آوردیم. بیچاره نمی دانست حواسش به ما باشد یا حلوا که ته نگیرد و خراب نشود! عمو صادق ، شوهرخاله ام ، وارد شد و رو به ما با لبخند گفت: -خانمِ منو اذیت نکنید دخترای بد! برید بیرون بذارین کارشو بکنه. زهرا خندید و گفت: -بابا جون به خدا نپخته ش خوشمزه تره. بیا ببین! او هم کمی جلو آمد و کاسه را از دست زهرا گرفت و با حالت مسخره ای پشت دستش زد. -دختر میگم دست نزن زهرا با صدای بلندی خندید ولی من به یاد پدرم افتادم و اشک به چشمانم نشست. ای کاش می شد زمان را به عقب برگرداند. خاله که انگار متوجه من شده بود قابلمه را ول کرد و به سویم آمد. -الهی قربونت برم عزیزم. گریه نکن دخترم. با این حرف ، زهرا و عموصادق هم تازه متوجهم شدند و دست از شوخی و خنده برداشتند. خودم را کمی در آغوش مادرانه اش لوس کردم و به زهرا که با ناراحتی ما را نگاه می کرد چشمک بدجنسی زدم. نمی خواستم بخاطر من آن بیچاره ها هم اذیت شوند. زهرا که حرکت شیطنت آمیز مرا دید ، لبخندی زد و جلو آمد. -عه مامان! همش اینو بغل می کنی . مثل اینکه من دخترتما! و سعی کرد مرا از آغوش مادرش دراورد. خاله و عموصادق که متوجه پلیدی من نشده بودند ، چشم غره ای به او رفتند و با لب گزیدنی دستش را پس زدند! من هم خود را بیشتر به خاله چسباندم و با لحن مظلومی گفتم: -ای کاش منم دختر شما بودم. نمی شه این زهرا رو زودتر شوهرش بدین بره؟ زهرا که از خنده لبش را گاز می گرفت ، دست مرا محکم کشید و از بغل مادرش جدا کرد. -دختره ی ذلیل نشده، حالا دیگه به جایگاه من چشم دوختی! بیا برو اونور. تو که چهل سالته باید شوهر کنی وبری نه من که هنوز دهنم بوی شیر میده. نمی دانم چه شد و حرفش که مطمئناً فقط برای خنداندن جمع بود چرا جو را یکباره عوض داد و به سمت بدی کشاند! دلم نمی خواست حرفی از امیر پیش بیاید یا چیزی مرا دوباره به یاد او بیاندازد، بخاطر همین در این مدت هیچکس حتی یک کلمه هم از آن خانواده حرف نزده بود. نه از آن سو کسی تماس می گرفت نه از این طرف! و این اولین بار بود که در طی این مدت زهرا به شکل کاملاً ناخواسته ای اشاره به آن کرد! همه یکباره ساکت شده و با نگرانی مرا نگاه می کردند که ببینند واکنشم چیست! سعی کردم لبخند بزنم هر چند تلخ. ولی چیزی بر زبانم نیامد که بگویم. پس سر به زیر انداخته و از آنجا خارج شدم. اصلاً خبری از او نداشتم و نمی دانستم در چه وضعیتی قرار دارد ولی دلم با شنیدن اسمش هنوز هم می لرزید! شاید نزدیک به پنجاه روز می شد که با وجود آنکه در یک شهر بودیم و نفس می کشیدیم ولی حتی صدای هم را نشنیده بودیم. نمی گویم دلم برایش تنگ نبود و یا بی قرار دیدارش نبودم ولی او مقصر تمام بدبختی هایم بود. دیگر نه او میتوانست به من نگاه کند و به یاد زندگی از دست رفته اش نیافتد و نه من می توانستم. پس همان بهتر که در سکوت ، همه چیز تمام شود. در اتاقِ زهرا ، روی تخت نشسته بودم و بالش در بغل به آینده فکر می کردم که کسی در زد و با لحظه ای تأمل وارد شد. زهرا بود. بیچاره برای ورود به اتاق خودش هم باید اجازه می گرفت! لبخند کمرنگی به رویم زد و آمد و کنارم نشست. -ببخشید اگه ناراحتت کردم. به چشمهای معصوم و زیبایش خیره شده. مگر می شد از بهترین دخترخاله ی دنیا رنجید! -ناراحت نشدم. ابروهایش را بالا فرستاد و با تعجب مسخره ای گفت: -واقعاً؟ پس مرض داشتی همه رو به جونم انداختی؟ خنده ام گرفت. این دختر دیوانه بود. -آره . می خواستم انتقام بگیرم ازت. با حرص خندید و بالش را از بغلم کشید. -الحق که خیلی پلیدی دختره ی شیطان صفت. اینبار واقعاً نتوانستم جلوی خنده ی بلندم را بگیرم و با وجود تمام غصه ای که در قلب و روحم بود ، به حرفهایش خندیدم. حقیقتاً این خانواده مهربان ترین انسانهای دنیا بودند. خدا کند همیشه در خوشی و راحتی زندگی کنند و گرد غم به رویشان ننشیند. همانطور وسط خنده هایمان یکباره بی هیچ زمینه چینی ای گفت: -نمی خوای بری خونه تون یه سر بزنی؟ لبخندم آرام آرام به اخم تبدیل شد و با غیض جواب دادم. -اونجا خونه ی من نیست. دستم را با مهربانی گرفت. -ولی اون هنوز شوهرته. -اون شوهر من نیست. دیگه نمیخوامش. عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و با لحن تمسخرآمیزی گفت: -مطمئنی؟ سری جنباندم و رویم را به آن سو گرداندم. او نیز نفسی بلند و کش دار کشید و با لحن جدی و بی احساسی ادامه داد. -پس حداقل برو تکلیفت رو روشن کن . میخوای تا آخر عمر با یه اسم زندگی کنی؟ شاید نتونستی برگردی ترکیه و اینجا هم برات شخص مناسبی پیدا شد. نمی تونی که بگی طلاق عاطفی گرفتم ولی اسمم هنوز توی عقدنامه ش ـه! یا او نمی فهمید دردم چیست یا من نمی توانستم آن را بفهمانم. کسی چه می دانست در جایی از زندگی آدم خودش هم قدرت درک خود را ندارد! ای کاش می شد به اسم او تا ابد زندگی کرد و هیچ کس نپرسد چرا؟! آهی از عمق وجودم برآمد و بی آنکه جوابش را بدهم سر به روی شانه اش گذاشتم. آهسته گفت: -می خوای با هم بریم؟ حداقل برو درخواست طلاق بده. اونم انگار حال و روز خوبی نداره. خواهرش می گفت اوضاعش اصلاً روبراه نیست. دلم انگار به درد آمد. چیزی مثل بغض بر گلویم نشست و دستم ناخوداگاه انگشتانش را فشرد. تنم می لرزید از این بی رحمی روزگار. همه ی ما چوب انتخاب اشتباهمان را می خوردیم. او از آن سو و من از این سو. -رومینا چند روز پیش زنگ زده بود حالت رو بپرسه. ما هم گفتیم بهتره اسمی از شماها نشنوه. اون بیچاره هم با کلی غصه از وضع به هم ریخته ی زندگیشون تعریف کرد. قطره ای از چشمم چکید و بر شانه اش فرو رفت. می دانست گریه می کنم و منتظر جوابی از جانبم نبود. پس به حرفهایش ادامه داد. -فردا زنگ می زنم مدارک ازدواجتون رو با چیزای دیگه ای که ازت توی خونه شون مونده کنار بذاره ، یه ساعتی که امیر خونه نباشه بریم تحویل بگیریم، از اونطرف هم بریم دادگاه. خیلی راحت می تونی ازش جدا شی. هزار تا دلیل موجّه داری که دادگاه بهت حق می ده. اشکهایم را با سرانگشت پاک کردم و زیرلب «باشه» ی آرامی گفتم.
  6. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    نمی دانم روی آن كاناپه ی قراضه چطور شب را به صبح رساندم. اوضاع روحی ام كه اصلا اجازه نداد بفهمم جسم بیچاره ام در چه حالیست! صبح با تن و بدنی كوفته بلند شدم و با ضعفی كه از فرط بی غذایی، تمام جانم را گرفته بود، به زور از جا برخاستم. لیوانی آب از شیر خوردم كه جای صبحانه را برایم بگیرد. فعلا وقت این لوس بازیها نبود. باید می رفتم و دنبال كار می گشتم. هر چه بود مسلماً با زبانهایی كه بلد بودم و مدارک تحصیلی ای که داشتم ، بیكار نمی ماندم. اول از دكه ای كه همان نزدیكی ها بود چند روزنامه جورواجور گرفتم و به دنبال نیازمندیها تند تند ورق زدم. همان گوشه ها در پارك كوچكی نشستم و در حالیكه شیركاكائویی كه از همان دكه خریده بودم می خوردم ، شروع كردم به خط به خط خواندنِ "شغل های اداری" . می شد فهمید بعضی هایشان چرا به دنبال دخترهای جوان و شیك می گشتند! پس بی اهمیت از رویشان رد شدم و فقط دور جاهایی خط كشیدم كه به نظر معقولانه تر می رسید. سیم كارت تازه ای خریدم و روی همان گوشی مسخره انداختم. هر چند باید خدا را شكر می كردم كه همین را هم دارم. به تمام جاهایی كه دورشان خط كشیده بودم زنگ زدم. همه شان "سی وی" و مدرك می خواستند كه باید برایشان ایمیل می كردم. حتی این هم برای من كه امكانات نداشتم كار سختی بود! چرا لپ تاپم را نیاورده بودم!؟ اصلا چرا باید همچین چیز مهم و باارزشی را فراموش كنم كه بردارم! از آقای رهگذری آدرس یك جایی كه بشود چیزی را كپی یا ایمیل كرد پرسیدم. هر چند باورم نمی شد هنوز همچین جاهایی وجود داشته باشند! با تشكری كوتاه ، چنان هیجان زده به طرف جایی كه آدرس داده بود دویدم كه مرد بیچاره فكر كرد با دیوانه ای برخورد داشته است! خوشبختانه مغازه هم باز بود و پسری جوان خیلی موقرانه كارهایم را انجام داد و چندین كپی از سی وی و مداركی كه همه را در ایمیلم داشتم ، برایم زد و در پاكتی گذاشته و تحویلم داد. چه خوب بود كه همان دفعه ی قبل برای ثبت در شركت سمندر مجبور شدم تمام مداركم را به تأیید ایران برسانم. شاید همین روز اول نمی شد كار مهمی انجام داد ولی من امیدوارانه مداراكم را به هشت جا فرستادم و منتظر شدم جوابشان را بشنوم. با تمام وجودم می خواستم مستقل شوم تا كسی نتواند از وضعیتم سوءاستفاده كند. به او هم ثابت می كردم دیگر به سویش برنخواهم گشت. حتی اگر تقدیر بخواهد. با دو كیسه خرید مایحتاج یك روزه ام كه نیاز به یخچال نداشته باشد روانه ی خانه شدم. ای كاش می شد زودتر از شرّ این زندان مخوف هم نجات پیدا کرد و راحت در خانه ای كه شایسته ام باشد شبهایم را به صبح برسانم. در فكرهای آینده و بعدها بودم ولی نه آنقدرها كه متوجه موتور سواری كه دو بار آمد و از كنارم گذشت، نشوم! سرنشینانش دو نفر بودند و كلاه كاسكت بر سر داشتند! نمی دانم چرا نترسیدم، ولی دلم به آشوب افتاد! شاید فقط دزدهای معمولی بودند كه قصدشان ربودن كیف و وسایلم بود! بدون آنكه به روی خودم بیاورم به راهم ادامه دادم. نمی شد به هر كسی كه در خیابان دید به چشم آدمربا و جنایتكار نگاه كرد. پشت سرم را نمی توانستم ببینم ولی حس كردم كسی هم از آن سو نزدیكم می شود. دست در جیب مانتوام كردم و شماره ی ١١٠ را از همانجا گرفتم. صدای بوقهای ممتدی كه در جیبم می خورد را حس می كردم و اضطرابی عجیب به جانم هجوم می آورد .به محض اینکه ارتباط وصل شد، سریع گوشی را از جیبم دراوردم و به سوی کوچه ای كه سمت چپم بود دویدم. صدای كسی آن سوی خط میگفت الو...الو.. و من با صدایی كه سعی می كردم بدون لرزش باشد، گفتم آقا خواهش میكنم بیاین خیابون... كوچه ی.... بهم حمله شده. و گوشی را درون جیبم برگرداندم تا بتوانم سرعتم را بیشتر كنم. نفهمیدم چطور و كجا كیسه های خوراكی را رها كرده بودم ولی كیف دستی ام را سفت به خودم چساندم كه مبادا از دستم بیفتد! آن شخص پیاده هنوز در كوچه ها به دنبال من می دوید و موتور سوار نمی دانم كجا غیب شده بود! شاید می خواست از جایی دیگر بیاید و راهم را سد كند! باید می رفتم به سمت خیابان اصلی، اشتباه كردم كه به سمت كوچ های تنگ و خالی پیچیدم. اصلا نمی دانستم كجا هستم و آیا پلیس میتواند مرا پیدا كند یا نه! از پله ها طوری می پریدم كه انگار سالها جزء دونده های خیابانی بوده ام! گویا كسی از بیرون مرا كنترل می كرد چون هیچكدام ارادی نبودند! صدای پا نشان می داد كمی فاصله ام را با تعقیب كننده زیاد كرده ام ، پس خود را بی محابا درون كوچه ای انداختم و از درِ خانه ای كه باز بود همانطور بیهوا وارد شده و در را بستم. نفسم طوری به شماره افتاده بود كه حس می كردم ریه هایم دیگر كشش فشار هوا را ندارند و در حال انفجارند! آنقدر با دهان باز نفسهای بلند كشیدم كه به سرفه افتادم. اعضای بیرونی بدنم كه كاملا بی حس بودند ، و با ضعفی كه یكباره بر دست و پایم نشست، همانجا افتادم! چهره ی زنی که به طرفم دوید را در هاله ای از ابهام دیدم ولی دستهای گرمی كه سردی تنم را در آغـ*ـوش كشید و به جایی دیگر برد، خوب توانست آرامش را به جانم برگرداند! نمی دانم اینها كه بودند و اصلا به چجور جایی پناه آورده بودم، اما حضور چنین زنی با آن هیبت و شمایل كه مرا به یاد خاله ام می انداخت، آرامم می كرد. چشم باز كردم و اطراف را با نگاه بی روحی از نظر گذراندم. اتاقی كاملا قدیمی ولی تمیز و مرتب بود! قشنگ می شد فهمید در اینجا زنی یا مادری ایرانی زندگی می كند. آن سوی اتاق مردی تقریبا چهل ساله نشسته بود و تكیه به دیوار تسبیح می چرخاند. با آن سبیل های عجیبش به یاد فیلم فارسی های قدیمی افتادم كه پدرم بعضی وقت ها نگاه می كرد و نمی دانم از چه چیزشان لذت می برد! صدای پایی كه دم در اتاق، دمپایی هایش را دراورد و وارد شد، سرم را به آن سو كشاند. همان زن بود. چقدر قیافه ی بامزه ای داشت! از دور كه دیدمش انگار مسن تر به نظر می رسید ولی الان می شد حدس زد بیشتر از سی سال ندارد! با پارچ آبی كه در دست داشت ، بالای سرم آمد و با كنجكاوی مرا نگاه كرد. انگار می خواست ببیند به هوش آمده ام یا نه! به رویش لبخند زدم و با بی حالی گفتم: -خوبم. به گمانم او هم خیالش راحت شد چون با لبخند به طرف مرد برگشت و گفت: -بیا، انگار زنده ست. از این سادگی اش خنده ام گرفت! مرد كه بالای سرم رسید ، سعی كردم لبخندم را همانطور حفظ كنم و از جایم برخیزم. قصدم این بود كه نشان دهم حالم خوب است تا بیش از این نگران نشوند! زن كنارم نشست و زیر بغلم را گرفت تا بتوانم به دیوار تكیه بزنم و دوباره پرسید: -خوبی!؟ دستش را كمی فشردم و گفتم: ممنونم ازتون. ببخشید كه یهو بی اجازه اومدم تو! -كی دنبالت كرده بود!؟ دزد بودن!؟ -نه فكر نمی كنم. با تعجب و متفكرانه گفت: -پس كی بودن!؟ می شناختیشون!؟ سر تكان دادم به نشانه ی منفی. هر چه بودند قصدشان فقط دزدی نبود! -اینطرفا زندگی می كنی!؟ صدای مرد هم بلاخره شنیده شد! كمی تأمل كردم و با تردید گفتم: -نه، اومدم چند روزی اینجا مهمونم. زن جوان كمی آب درون لیوان ریخت و به دستم داد. -ببخشیدا ولی با این سر و وضعی كه تو داری مطمئن باش توی این محله راحتت نمیذارن. به طرفش برگشتم كه با همان لهجه ی جالبش می خواست به نوعی هشدار دهد نباید با این قیافه رفت و آمد كنم، چون ممكن ست دفعه ی بعد اتفاق بدتری برایم بیفتد! آب را تا ته سر كشیدم. لبخندی عمیق به رویش زدم و گفتم: -باشه ، ممنون از راهنماییت. سپس در حالیكه سعی می كردم از جایم برخیزم رو به مرد گفتم: -میشه برام آژانس بگیرید!؟ او هم بلند شد و ایستاد. -خودم میبرمتون. اینجا زیاد آژانس ماژانس نمیاد.. بیشتر همه پیاده خیابونا رو گز می کنن یا فوقش موتور دارن. شما بفرما كه من آماده شم برسونمتون. چقدر جذاب حرف می زدند هر دو! دلم می خواست همینطور بنشینم و از زبانشان حرف بكشم! هرچند بیچاره ها را به اندازه ی كافی زابراه كرده بودم. و دیگر نیازی به اذیت بیشتر نبود! پس به سمت حیاط رفتم و دم در ایستادم تا بیاید. واقعا نمی شد تنها رفت. اصلا قابل اعتماد نبود این منطقه! نگاه مرد زیر افتاده بود و جلوتر از من حركت می كرد! درست مثل بادیگاردها راه می رفت! هر چند خدایی از هر لحاظ سرتر از همه ی مردانی بود كه تا الان دیده بودم. سر خیابان اصلی كه رسیدیم برایم تاكسی گرفت و گفت: برو به سلامت. اصلا مهلت نداد تشكر كنم! هر چند این محبتشان با هیچ چیزی جبران نمی شد ولی حتما روزی با هدیه ای به خانه شان خواهم رفت و لطفشان را پاسخ خواهم داد. تازه درد بدی كه در پایم پیچیده بود را حس می كردم. انگار عضله هایم بخاطر دویدن زیاد گرفته بود. مثل كسی كه یكباره ورزشی سنگین می كند و همه ی ماهیچه های بدنش سفت می شوند! راننده تاكسی از آینه نگاهی به جانبم انداخت و گفت: -خانم می فرمایید كجا برم یا همینطور باید بچرخم!؟ دلم می خواست آنقدر شهر را دور بزند تا بلكه جایی را بیابم و با خیال آسوده ای در آن، شب را به صبح برسانم! ولی حیف كه هیچكدام شدنی نبود! -لطفا بریم مركز شهر نمیدونم كجا میشه.. بازار یا هر جا نفهمیدم اصلا متوجه شد كجا را می گویم یا نه ولی سری جنباند و زیر لب ، "چشم" آرامی گفت. باید تا شب خود را سرگرم می كردم. الان نمی توانستم به آن خانه برگردم. حس می كردم همه چشم به من دوخته اند كه پا در آن كوچه بگذارم و به دنبالم بیفتند! حتی چه بسا خانه ام را هم بلد باشند و شب به سراغم بیایند! خدایا چه كار باید می كردم!؟ كسی در دلم گفت؛ مگه امیر نگفت دیگه دنبالت نمی آد!؟ پس دیگر فرار لازم نبود! می رفتم خانه ی فامیل می ماندم تا وضعیتم به حالت عادی برگردد! ساعت را نگاه كردم. هنوز ساعت سه هم نبود! خدایا چه كار كنم!؟ بروم !؟ نروم!؟ و طی یك تصمیم ناگهانی، رو كردم به راننده و گفتم: -آقا منو ببرید به این آدرس لطفا! كاغذ را از دستم گرفت و با دقت نگاه كرد. -خانم اینجا كرایه ت خیلی میشه ها! اون سر شهره.. باشه اشكال نداره آقا. فقط قبلش برگردیم به همون خیابونی كه بودیم من وسایلامو بردارم بعد بریم. كرایه تون هم هر چی باشه میدم. سری تكان داد و دوباره زیر لب "چشم" گفت. **** آنقدر سریع چمدانها را بیرون آوردم و خود را درون تاكسی انداختم كه راننده خنده اش گرفت! احتمالا فهمید از چیزی ترسیده ام. تا او وسایل را در صندوق عقب جا می داد، دكمه ی قفل درب های عقب را زدم و راحت به صندلی تكیه زدم. و انگار كل امنیت دنیا را با همین كار برای خودم خریدم که اینطور خیالم راحت شد! گوشی موبایل را از جیب دراورده و شماره ی خاله را گرفتم. باید می گفتم كه دارم به نزدشان می روم. با دومین بوق جواب داد: -بله -سلام خاله خوبی!؟ ذوقش را همیشه دوست داشتم و این مهربانی كلامش را. -سلام عزیز دلم. كجایی تو!؟ ما كه دیوونه شدیم از بس دنبالت گشتیم! خوب شد دیشب امیر زنگ زد خبر داد كه پیدات كرده و حالت خوبه وگرنه تا الان سكته كرده بودم از نگرانی! به آنها هم زنگ زده بود!؟ اصلا از كجا فهمیده حالم خوب است!؟ مگر نمی دانست با او حرف زدن حالِ خوبی برای آدم نمی گذارد؟؟ آهی از ته دل كشیدم و زیرلب گفتم: -آره خوبم. خیلی هم خوبم! انگار صدایم را شنید چون لحن كلامش عوض شد. -چی شده!؟ مگه پیش شوهرت نیستی!؟ شوهر!؟ اینها چطور فهمیده بودند!؟ اصلا مگر من ازدواج كرده بودم!؟ چه كسی گفته او شوهر من ست!؟ با همان ذهن مشوش و به هم ریخته ام به جای جواب، پرسیدم: -كی به شما گفته!؟ -كه چی!؟ -كه امیر.... زبانم نمی چرخید كه نامش را به همراه كلمه ای مثل "شوهر یا همسر" بیاورم! ولی انگار او خودش فهمید. -من كه خیلی وقته می دونستم . چند وقت پیشا زنگ زد گفت مهتا داره میاد و ازش نخواین كه بیاد پیش شما بمونه و این حرفا ! گفتم چرا!؟ اونم گفت ، هر دختری قاعدتاً باید پیش شوهرش باشه! منم اولش شوکه شدم. گفتم مگه مهتا ازدواج كرده!؟ با كی ! لابد پسرعمه ش! اونم نه گذاشت نه برداشت ، گفت؛ تا وقتی من هستم نمیذارم دست هیچكس بهش برسه! خداییش خیلی جا خوردم! هم از این حرفش هم از اینكه رادین رو ول كردی و رفتی با كسی مثل اون ازدواج كردی! بی اختیار در صدد دفاع برامدم! -مگه چشه!؟ به گمانم از این لحن تهاجمی ام خنده اش گرفت، چون با صدای پرخنده ای گفت: -والا چیزیش كه نیست، فقط برای تو زیادی بزرگه. -یعنی چی!؟ -نه از لحاظ سن و سال ها! کلا به نظر میاد زیادی بزرگه! مثلا بعضیا رو دیدی سطح فكر و روحشون بالاتر از هم سن و سالاشونه! این از اوناست. در حالیكه تو هنوز بچه و شیطونی. واقعا درست می گفت. او خیلی بزرگتر بود. همه ی ما با هـم باعث پیر شدنش در اوج جوانی شدیم. مگر او هم در آن روزها با هم سن و سالانش پیش نمی رفت!؟ ببین چطور یكباره كل دنیا را برایش تاریك و سیاه كردند كه دیگر نتواند مثل یک درخت تنومند سرپا بایستد! هرچند باز هم توانست همچون پیچكی كه به چیزی می آویزد و بالا می رود، قوی باشد و خود را به سوی نور و زیبایی بكشاند. با حسرتی كه در صدایم نشست. گفتم: -ای كاش می شد منم بزرگ بشم. حس كردم آن لبخند مادرانه اش را ، ولی چیزی نگفت. شاید می خواست مفهوم بزرگ بودن را اول خوب بفهم بعد درباره اش صحبت كنم! صدای راننده تاكسی ، نگاهم را به سمت او كشاند. -خانم رسیدیم ، همینجاست دیگه!؟ ای وای ، رسیده بودیم و من هنوز در رابطه با آمدنم به او چیزی نگفته بودم! -خاله، من دم خونه تون هستم. میشه علی رو بفرستین كمك! به گمانم جا خورد ولی با همان مهربانی ذاتی اش گفت: -جدی میگی!؟ چه خوب كردی كه اومدی یه سر هم به ما بزنی. دلمون برات تنگ شده بود. حتماً اگر مرا با این همه چمدان ببیند ، همه چیز دستگیرش خواهد شد! پس چیزی نگفتم. درب خانه كه باز شد و علی به سمتمان آمد كرایه ی ماشین را به راننده دادم و از تاكسی پیاده شدم. با اینكه یكی دو بار بیشتر ندیده بودمش دلم برایش تنگ شده بود. اخلاق پسران خوب و مؤمن ایرانی را داشت! كلاً مقابلش انگار نمی توانستی پایت را فراتر از گلیمت دراز كنی! با همان تواضع همیشگی سلام علیك كرد و چمدانها را از پشت ماشین پایین آورد و با یك "بفرمایید" ، خودش به طرف خانه راه افتاد. من هم بی حرف دسته ی چمدان هایی كه باقی مانده بود را گرفتم و به دنبالش حركت كردم. فعلا وقت سؤال و جواب و حتی احوالپرسی نبود. وارد كه شدم خاله با همان چادر گلدار همیشگی اش به استقبالم آمد و با مهر در آغوشم كشید. چقدر خوب می توانست حس قشنگ درونی اش را به طرف مقابلش هدیه كند! همانطور كه مرا به سمت جلو هدایت می كرد كمی خم شد و در گوشم گفت: بابابزرگت اینجاس. اگه یه وقت چیزی گفت زیاد دلگیر نشو. آهان. پس بخاطر همین، زمانی كه گفتم "دَم خونه تون هستم" دستپاچه شده بود! می ترسید ما بخاطر دلخوری های گذشته ، با هم برخورد خوبی نداشته باشیم! سری به نشانه ی "باشه ، حتما" تكان دادم و با لبخند دستش را فشردم. ولی چشمتان روز بد نبیند ، هنوز پایم را روی پله ی اول نگذاشته بودم كه یكباره در باز شد و زهرا عین یوزپلنگ صحرایی به سویم حمله کرد! خواست خدا بود كه به موقع توانستم خودم را كنترل كنم وگرنه هر دو با مغز بر زمین می افتادیم و مطمئنا هیچكدام سالم بلند نمی شدیم! خاله كه با این ابراز علاقه ی دیوانه وار نمی دانست بخندد یا عصبانی شود، قیافه ای كاملا مسخره به خود گرفت و مثلا بر سر زهرا داد كشید: -دختره ی روانی، مگه قصد جونشو كردی اینجوری می پری روش!؟ و با یك ضربه ی جانانه او را كه مثل كنه به گردنم چسبیده بود ، جدا كرد! زهرا جیغی كشید و من قاه قاه خندیدم! چقدر بعد از مدتها حالم خوب بود كه می دیدم خانواده ای دارم كه حداقل می توانم بینشان آرامش واقعی را بیابم. با همان شوخی و مسخره بازی وارد شدیم كه پدربزرگ مثل حاكم اعظم ، از همانجا چهره در هم كشید! سعی كردم با لبهایی فشرده ، جلوی خنده ام را بگیرم! با او نمی شد شوخی كرد! هر لحظه ممكن بود حالت را بگیرد و به زمین گرمت بكوبد! سرم را زیر انداختم و به آرامی سلام كردم. اصلا نفهمیدم جواب سلامم را داد یا نه، دهانش كه تكان نخورد! ولی نگاهش مستقیم به رویم زوم شد مثل كسی كه می خواهد مُچ گیری كند، یا به طرف مقابلش حس "خودكم بینی" القا كند! خدایا رحم كن! خودم را به تو سپردم. همانطور نزدیكتر رفتم و روی دورترین مبل نسبت به او نشستم. شاید از تنها موجود زنده ای كه بیخود و بی جهت می ترسیدم ، همین مرد بود! صدایش را بعد از چند دقیقه موشكافی و بررسی حالات روحی و روانی ام ، بلاخره شنیدم! -دختر جان، بهت یاد ندادن باید دست بزرگترت رو ببوسی!؟ پس اون بابای پرمدعات چیكار می كرده این همه سال!؟ با حیرت و گیجی از زیر چشم به خاله نگاه كردم كه او هم دست كمی از من نداشت. به گمانم آن بیچاره هم از رفتار ضد و نقیض پدرش هنگ كرده بود! بی آنكه زیاد معطل كنم یا ادای دختران بی دست و پا را دراورم كه باز هم پدرم را باعث بی تربیتیم بداند، از جا برخاسته و به آرامی رفتم و دستش را بوسیدم. این رسم را همه در آنجا برای پیرهای فامیل انجام می دادند و به نظرم خیلی جذاب و زیبا بود. هرچند من برای اولین بار بود كه شخصیتی واقعی و حقیقی را بدینگونه می بوسیدم ولی انگار برایم حس نوستالژی جالبی داشت. پسرخاله كه معلوم بود از این حركت من خنده اش گرفته ، سر به زیر انداخت و لب هایش را جمع كرد كه خنده اش نمایان نشود ولی زهرا بدون ترس و واهمه ، ریزریز خندید و باز هم مادرش را به چشم غره واداشت! لبخندی اجباری به جمع زدم و به آرامی گفتم: -اجازه میدین من برم چند دقیقه استراحت كنم!؟ از صبح تا حالا بیرون بودم و خیلی خسته شدم. خاله كه انگار هنوز نگران به هم ریختن اوضاع بود ، سریع از جا بلند شد و گفت: -آره عزیزم ، بیا ببرمت اتاق زهرا یه ذره بخواب. در حال برخاستن رو به پدربزرگ كردم و گفتم: با اجازه تون. او هم سری تكان داد و زیرلب گفت: برو. بدون حرف اضافه ای به زهرا اشاره زدم كه او هم بیاید و خودم به دنبال خاله روانه ی اتاق انتهای راهرو شدم . به در اتاق كه رسیدیم با همان مهربانی ذاتی اش گفت: -عزیزم ناهار خوردی!؟ تازه یادم افتاد دو روز ست اصلا غذا نخورده ام. فقط آب و همان شیركاكائو صبح! واقعا چه جانی داشتم كه هنوز سرپا بودم!؟ بی هیچ تعارف و رودربایستی ای گفتم: -نه خاله جون. باور كنین از دیروز تا حالا هیچی نخوردم. تورو خدا هر چی تو خونه تون دارین بیارین من بریزم تو این شیكم بدبختم ، یه ذره جون بگیره. با آنکه از طرز حرف زدنم خنده اش گرفته بود ولی با محبت مادرانه ای گفت: -الهی قربونت برم كه اینقدر غریب و بی كس بودی! از اون روز تا حالا برنگشتی خونه ، نه!؟ خانه!؟ منظورش از خانه، همان عمارت امیر بود!؟ عمارتش در ایران یا تركیه! چون همه جا متعلق به او بود و من مسلما هیچكدام را خانه ی خود نمی دانستم. سرم به زیر انداختم و با غصه ای كه آن كلمات غریب و بیكَس در دلم به وجود آورد، آه كشیدم. شاید هیچكس حال مرا نمی فهمید! و یا در این لحظات می بایست من آنها را كمی درك می كردم! انگار خودش هم متوجه شد و خواست مثلا ناراحتی ام را از بین ببرد چون یكباره با هیجان گفت: -راستی ، داریم برای علی آستین بالا می زنیم! قدمت خیره، خوب موقعی اومدی، تو هم یه نظری بده. ابروهایم بالا رفت! مگر چند سال داشت كه می خواستند دامادش كنند! بیچاره هنوز دانشگاه را هم تمام نكرده بود! البته به نظرم جوانهای ایرانی مخصوصا در این حد مؤمن ، بهتر بود زودتر ازدواج كنند چون با محدود كردنِ خود برای جلوگیری از لغزش ، مسلماً باعث كور شدن گره های ارتبطیشان می شدند. لبخندی از اعماق قلبم به رویش پاشیدم و با ذوق گفتم: -مطمئنم هر کی هست ، بهترین مادرشوهر دنیا داره گیرش میاد، دیگه چی بالاتر از این میخواد عروس خانوم! زهرا هم كه چند دقیقه بود در همان نزدیكی ها ایستاده و ما را تماشا می كرد، جلوتر آمد و وسط دلبری كردنِ من پارازیت انداخت. -ولی همچین خواهرشوور جلبی نصیبش میشه که حالش جا میاد! حالا بیا بریم تو اتاق تا مامانم برات ناهار میاره ، تعریف كن ببینم چه خبرا!؟ فهمیدم منظورش از این نوع پرسیدن چه بود، پس با خنده گفتم: -به قول خودتون ، فوضول بردن جهنم. اینبار خاله هم با زهرا خندید و مرا به سمت اتاق هدایت كرد تا خودش برود دنبال تداركات ناهار برای من. آنجا برایم حس خوبی داشت، برخلاف تمام جاهایی كه تا کنون بوده ام. مثل خانه ای كه بعد از سالها به آن پا می گذاری و با هر تَرك دیوارش ، لبخندی از اعماق وجود می زنی تا پُر شود تمام شكاف های روحت. زندگی من دقیقا شده بود عین همان بناهای قدیمی، كه نه می شد ویرانش كرد و نه قابلیت بازسازی داشت! باید می گذاشتی همانطور بماند و با تمام خرابی هایش به رویش لبخندی از عشق بزنی حتی اگر فقط خودت دلیل آن لبخند و عشق را بفهمی.
  7. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    **** در اتاقم مشغول جمع كردن وسایلم بودم كه درب اتاق به صدا درامد. نگاهی به آنسو انداختم و گفتم: بیا تو. رومینا بود! این دختر باز هم كه اینجاست!؟ من نمی فهمم چه كاری دارد كه هر روز بخاطرش قبول زحمت می كند و تشریف می آورد! خب اصلا برای چه به خانه می رود كه هر روز بخواهد دوباره بیاید! كمی مرا از همانجا نگاه كرد و وقتی دید اهمیتی به حضورش نمی دهم و همچنان مشغول جمع و جور كردن هستم، كمی جلو آمد و گفت: -داری جایی میری؟ بدون آنكه نگاهش كنم ، گفتم: -آره ، هر مهمونی باید یه روزی برگرده خونه اش. البته كنایه ام به خود او هم بود! ولی به گمانم متوجه نشد یا شاید خود را مهمان نمی دانست كه بخواهد به خود بگیرد! -رامی میدونه كه میخوای بری!؟ چرا از نظر این دختر همه ی تصمیمات من، باید از فیلتر رامی می گذشت!؟ -نه ، نمی دونه و نمیخوامم بدونه. دقیقا آمد و مقابلم ایستاد. -میخوای توی این وضعیت تنهاش بذاری!؟ خدایا چرا همه ی دیوانه ها مرا پیدا می كردند!؟ پس این همه آدم سالم در دنیا كجا بودند كه به من نزدیك نمی شدند! با این حرفی كه زد بلاخره نگاه دردناكم را به سوی خود كشید. نمی خواستم حال نزارم را كسی بداند آنهم او كه حتی نمی شناختمش! -تو چی میدونی از وضع ما!؟ چشمانم را كاوید. انگار به دنبال احساسم می گشت! -همه چیو میدونم. این دختر که بود كه همه چیز را می دانست! -پس چرا اونروز جلوی خانواده ی عموت منو اشتباه معرفی كردی! -چون رامی اینطور خواسته بود. كمی با بدبینی نگاهش كردم و بی اختیار بغض كردم! نمیدانم چرا! احساس یأس و نومیدی همه ی تنم را یكباره مچاله كرد! روگرندانم تا حالم را نبیند ولی صدای دورگه ام دستم را رو كرد! -تو هیچی نمیدونی. برو بیرون. اینبار آمد و كنارم نشست! دلم می خواست بر سرش جیغ بكشم. چرا اینجا هیچكس مرا درك نمی كرد! -گفتم برو بیرون. میخوام تنها باشم. چشمان عجیب و درشتش را هاله ای از غم گرفت. -خیلی دوسش داری!؟ چرا همه دقیقا دست می گذاشتند روی نقطه ی درد آدم! دیگر از جانم چه می خواستند!؟ وقتی سكوتم را دید ، به آرامی و با تردید دستش را پیش آورد و انگشتانم را لمس كرد. انگار می خواست همدردی كند ولی از واكنشم می ترسید! -میشه یه خواهشی ازت بكنم!؟ -….. -می خوام هر جا میری، حداقل به من بگی. به جون خودم به هیچكس نمی گم. فقط میخوام بدونم سالمی. آخه اینجا غریبی ، آدما اذیتت می كنن. اینها خانوادگی چه قدرتی در شكنجه كردن من داشتند! دقیقا مثل ما برای امیر! سر تكان دادم به نشانه منفی ، بلكه دست از سرم بردارد. ولی نه، انگار كلا این دختر متوجه ایما و اشاره های دیگران نمی شد! -خواهش می كنم. قول میدم به رامی و بابا نگم. بابا!؟ بیهوا به طرفش برگشتم! منظورش از "بابا" چه بود!؟ -بابا كیه!؟ به گمانم خودش هم گیج شد، چون چشمانش را كمی ریز كرد! -تو نمیدونی من كی ام!؟ یعنی رامی بهت نگفته!؟ با حس بدی كه تمام وجودم را گرفته بود ، به رویش اخم كردم و جواب دادم: -امیر به من هیچی نگفته. اصلا این بشر قصدش درد به جون من ریختنه. خوبه!؟ حالا تو بگو ! به نظر می رسید بدجور شوكه شده حتی بیشتر از من! نمی دانم چطور كسی می توانست در این شرایط ، حالش بدتر از من بشود! -بابام، همینیه كه بهش میگی پدرجون. وای خدای من! اصلا ای داد بر من! انگار به یکباره مغزم درد گرفت! فقط خدا كند دیوانه نشوم! برای لحظه ای احساس كردم چقدر احمقانه بوده است این زندگی! حتی نمی توانستم كلامی حرف بزنم! پس خواهرش بود! برای همین هم گفت اگر روزی بفهمی، به این احساست می خندی! ولی چرا الان اصلا خنده ام نگرفت! چرا بر خلاف چیزی كه او گفته بود الان داشت حالم به هم می خورد! نه از احساسم بلكه از اینكه همه مرا مثل احمقی به بازی گرفته بودند! دوباره صدایش مرا از آن عالم زشت و بدقواره ای كه در آن غوطه می خوردم ، بیرون كشید! -دلم نمی خواد فكر كنی كه برای اذیت و آزار تو بهت چیزی نگفتیم! به خدا فكر می كردم می دونی! چشم بستم و نفس عمیقی كشیدم. واقعا دیگر جایی برای ماندنم نبود. از كسانی كه مرا حتی در جرگه ی آدم حساب نمی كردند ، چطور می توانستم انتظار عشق و محبت داشته باشم! گرمای دستش روی انگشتانم نشست و زیرلب گفت : متأسفم. باور كن از ته قلبم متأسفم! سر جنباندم به نشانه ی قبول تأسفش ولی به سرعتِ دستم در جمع کردن وسایلم نیز افزودم. هر كسی باید به جایگاهی كه به آن تعلق داشت بازمی گشت. وقتی دید با معذرت خواهی و ابراز احساس كاری از پیش نرفت، لباسی را كه در دستم بود کشید و به كناری انداخت ، و سپس مرا به سوی خود برگرداند كه به چشمانش نگاه كنم. -میدونی كه منم خیلی وقت نیست از وجود تو باخبر شدم. رامی كلا در مورد احساساتش حرف نمی زنه. و در مورد تو هم همون موقعی كه زنگ زدی و اون توی حموم بود ، فهمیدم. اونروز وقتی عصبانی شدی و قطع كردی، شك كردم كه نكنه پای یه دختر تو زندگیش باز شده! كلی خوشحال شدم. ولی وقتی دیدم بجای اسمت نوشته "خانوم"، تعجب كردم! گفتم مگه كسی هم هست كه اسمش "خانم" باشه! همونطور كه با تعجب گوشی به دست نشسته بودم ، از حموم اومد بیرون و با دیدنم عصبانی شد كه چرا تلفنشو جواب دادم! وقتی هم كه گفتم ؛ یه دختری بود به اسم "خانم"، بیشتر قاطی كرد. بعد هم منو از اتاق انداخت بیرون و فكر كنم زنگ زد بهت ولی انگار واقعا برات سوءتفاهم شده بوده و درست جوابش رو نداده بودی! چون تا چند ساعت همونطور عصبی بود! نمی خواستم بیشتر از این چیزی بدانم. این حرف ها برایم روزنه ی امیدی كه باز نمی كرد هیچ ، حالم را نیز از این همه بازی و قصه سازی به هم می زد! كمی پرسوز و ملتمس نگاهم كرد بلكه از این حالت نفرت زده ای كه در چهره ام موج می زد كاسته شود! بی آنكه حرفی بزنم ، حرصم را بر سر چمدان خالی كردم و چنان درش را بستم كه صدای بدی ایجاد كرد. بعد هم قفلش را زدم و بردم كنار چمدان های دیگر گذاشتم. دوباره سایه اش را كه به من نزدیك می شد دیدم و با غیض به طرفش برگشتم. -ببین رومینا خانمِ شرافت! من هیچوقت آدمی نیستم كه بخوام بقیه رو با خانواده شون معیار بندی كنم، ولی الان دارم میبینم این زشتی هایی كه امیر پیدا كرده از هر كدوم یه ذره ش توی وجود همه تون هست! منم دختر سالار خان هستم، همونی كه روزی ده بار همه بخاطرش محكومم می كنن، ولی باور كن همه ی سعی ام این بوده كه شبیه اون نشم. چون میدونم بدی كردن ، نكوهیده ست حتی اگه از طرف عزیزانت باشه. همانطور كه هاج و واج نگاهم می كرد، سری تكان داد و گفت: -مگه من چیكار كردم!؟ چرا اینقدر منو بد میبینی!؟ نیشخندم زهر داشت ، مثل عقربی كه می خواهد درد بریزد به كام حریفش! -بد بودن رو كسی به آدم یاد نمیده، خودت میری و بدستش میاری! -..... سكوتش نشان میداد حرف هایم فكرش را به هم ریخته! ناراحتی و دلخوری من بابت كاری بود كه بدون فكر به عواقبش و فقط به صرف خواستِ بقیه انجام داده بود، وگرنه می دانستم او در این ماجرا تقصیری ندارد. مانتو و شالم را كه برداشتم بیهوا به طرفم پرید و جلوی راهم را سد كرد. -من نمیذارم بری. اونم این شكلی. باید اول سوء تفاهما رو رفع كنیم. -ببین ، من با كسی مشكلی ندارم . از تو هم دیگه دلگیر نیستم. به هر حال زندگی و تصمیات هر كسی به خودش مربوطه. و از جلوی راهم پسش زدم و در حالیكه به طرف درب اتاق می رفتم ادامه دادم. -امروز هیچكس خونه نیست و من باید تا كسی نیومده برم. تو هم لطفا بهشون بگو؛ "وقتی رسیدم ، مهتا رفته بود". بدون آنكه چیزی بگوید به طرف بیرون دوید و با سرعت خود را به اتاقش رساند! معلوم نبود حرف حسابش چیست! و دقیقا چه می خواهد! به هر حال من باید میرفتم. به سالن رسیده بودم و چمدانها را دورم چیده و منتظر آژانس كه بیاید و زنگ بزند. دیروز با زهرا تماس گرفتم و از او خواهش كردم خانه ای برایم بیابد تا بتوانم مدتی را در آن بمانم. مسلما ماندنِ در خانه ای كه با وجودِمان فقط درد و عذاب به یکدیگر منتقل می کردیم، کار عاقلانه ای نبود. صدای زنگ در با قدم های سریع رومینا در هم ادغام شد! ابتدا رو به سوی رومینا كردم و گفتم: بهتره سختش نكنیم، باشه!؟ و بعد راه افتادم به سمت بیرون که دوباره جلویم را گرفت و بی آنكه چیزی بگوید ، جعبه ای را به طرفم گرفت. چشمانم را از صورت هیجان زده اش كه احتمالا بخاطر دویدن ، قرمز شده بود ، گرفتم و گفتم: -این چیه!؟ موبایله!؟ -اوهوم. از دستش گرفتم و خوب وارسیش كردم. از آن موبایلهای عهد عتیق بود. از همان ها كه بیست سال پیش در دست ملت بود! با تعجب گفتم: -من كه موبایل دارم! این برای چیه!؟ لبخند بامزه ای به لب هایش نشاند و جواب داد: -موبایل تو رو دو سوته پیدا میكنن. بیا این سیم كارت هم روشه. هیچكس هم غیر خودم ازش خبر نداره. مطمئن باش بهشون نمیگم. برو به هر جایی که قلب میگه ، من هواتو دارم! با اینكه لبخندم شبیه پوزخند بود ولی دلم خواست حرفش را باور كنم. -باشه. ولی اصلا نمیخوام امیر بفهمه ، باشه! -جایی رو داری كه بری!؟ سری جنباندم و گفتم: -آره. دارم. آرام در آغوشش كشیدم و زیر گوشش زمزمه كردم: خداحافظ. شاید هیچوقت دیگه همو نبینیم. مواظبش باش. هرچند میدونم كه هستی. دو چمدان را برداشتم و به سمت بیرون از عمارت كشیدم، دو تای دیگر را هم رومینا آورد. اتومبیل آژانسی كه زهرا برایم فرستاده بود بیرون ایستاده و منتظر بود. تا راننده ی جوان ، وسایلم را جاسازی می كرد من هم حرف های آخرم را به رومینا زدم. البته نگفتم كجا میروم یا پیش چه كسانی می مانم. هنوز آنقدرها قابل اعتماد نبود! موبایل خودم را هم به او دادم و گفتم؛ اینو برام نگه دار، شاید بعدها اومدم و ازت گرفتم! ولی الان پیشم نباشه بهتره. می فهمی كه چی میگم! سری تكان داد و زیر لب تأیید كرد. سپس آن را از دستم گرفت و عقب رفت. با عجله سوار ماشین شدم و به آقای راننده، آدرس را که دادم، نیم تنه به طرفم چرخید و با تعجب گفت: -به من یه آدرس دیگه دادن! مطمئنید اینجا می خواید برید!؟ -بله، مطمئنم. فقط لطفا هر چه زودتر از اینجا دور بشید. -بله چشم. رفتم ... تا شاید او بتواند در نبودنِ من زندگی كند و یا من در غیاب او معنای زندگی را بفهمم! بلکه هردویمان از این سردرگمی رها شویم! رفتم تا او هم دلش را به كسی ببازد و عشق را در عالم دیگری تجربه كند! دنیای من که همه سیاهی بود و تاریكی. چه حس بدی دارد که بدانی هر روز با حضورت درد به جان کسی می ریزی! ترجیح می دهی همه چیز را رها کنی و بروی تا عزیزانت بیش از این آزار نبینند. اصلا چه كسی گفته عاشق خودخواه ست!؟ اتفاقا هر چه عاشق تر باشی ، فداكارتری. این را من بارها و بارها در شكل های مختلفی از عشق دیده ام. **** كلید خانه را چندین بار در دستم چرخاندم و گرداندم تا بلاخره با نفس عمیقی ، ترس را از درونم رانده و قفل را باز كردم. وای خدای من چه خانه ی قدیمی و ویرانه ای! من چطور باید در این جای عجیب زندگی می كردم! كلید این خانه را از رادین گرفته بودم. انگار می دانستیم ممکن است زندگی به کاممان نگردد و از هم جدایمان کند! گویا این خانه متعلق به پدربزرگش بوده و خودش هم وقتی به شرایط حساس امنیتی می رسیده ، همینجا مخفی می شده! كلا من خانه های عجیب و اسرارآمیز را دوست داشتم ولی نه دیگر در این حد! دستم را به طرف كلید برق برده و آنرا فشردم. فقط دو لامپ كوچك وسط اتاق روشن شد! همین و تمام! یعنی هیچ چراغ و حتی روشنایی دیگری وجود نداشت!؟ انگار زندان بود آن دخمه! همانطور كه اطراف را نگاه اجمالی می انداختم ، با خود گفتم: -رادین بیچاره چجوری چند ماه اینجا مونده!؟ باید برای خودم فكری می كردم. اینطور نمی شود تنها و بی كس در چنین جای مخوفی زندگی كرد. مسلماً شب كه بشود اوضاع از این هم دشوارتر خواهد شد! موبایلی كه رومینا داده بود را از كیفم خارج كردم و شماره ی رادین را گرفتم. شاید او جاهای بهتر از این هم سراغ داشت. هرچند مطمئن نیستم جوابم را بدهد یا نه! با آن قهر بدی که جدا شدیم ممکن است هنوز دلخور باشد. یا شماره ناشناس ببیند احتمالاً بترسد و پاسخ ندهد! آنقدر بوق خورد که میخواستم قطع کند تا بلاخره بدون هیچ حرفی دکمه ی اتصال را زد. می دانستم سکوتش برای چیست ، پس خودم تند تند شروع كردم به حرف زدن... -الو رادین، منم مهتا... خوبی!؟ من اومدم تو این خونه ی اوراقی كه كلیدشو بهم داده بودی ، خیلی وضعش خرابه. من نمیتونم اینجا بمونم ، از الان حالم داره به هم میخوره. چیكار كنم!؟ جای دیگه ای نمی شناسی كه برم!؟ از این همه جمله ای كه یكباره در گوشش مثل رگبار فرو رفت ، خنده اش گرفته بود. معلوم بود گوشی را دور گرفته چون صدایش با خش خش همراه بود! -دختر جان چه خبرته... نفس بكِش، نمیری یهو! پوف محكمی كه كردم از حرص خنده ای بود كه در صدایش موج میزد. ولی اوکه انگار امروز روی فرم خوشی بود، باز بی دغدغه خندید! -رادین میام دهنت رو میبندما! یه دقیقه به حرفام گوش بده اینقدر هم هِرهِر نكن، اعصابم خورده. -دختره ی خل و چل پاشو بیا همینجا زندگیمونو بکنیم! آخه از كی داری فرار میكنی كه دنبال سوراخ موش می گردی!؟ تو كه امروز دادگاهت بوده و اونم میتونه غیابی طلاقت رو بده و تمام. فكر كردی اگه فرار كنی و نری، جناب قاضی میگه؛ آخی دختر بیچاره دوست نداشته جدا بشه پس منم حكمم رو صادر نمی كنم!؟ واقعا كه عقب مونده ای! گمونم همراهِ قلبت ، مغزت هم ازت گرفته، طرف! همیشه عصبی می شدم وقتی كه اینطور بی پرده و صریح حرفهایش را به صورتم می كوبید! واقعا حقیقت ، تلخی زهر می ریزد به جان آدمی كه عمری با دروغهایش خوش بوده! -خفه شو رادین. من به اندازه ی كافی حالم بده. اذیتم نكن. -باشه بابا. می سپُرم برات یه خونه جور كنن. ولی فعلا یكی دو روز همونجا بمون تا ببینم چیكار میتونم بكنم. چشم بستم و از غصه ی این بی كسی ، آه كشیدم. واقعا دردناك بود كه هیچكس هوایت را نداشته باشد! هر چند خاله و زهرا خیلی حواسشان به من بود كه مبادا اذیت شوم ولی چون امیر، آن ها را می شناخت و مطمئناً اولین جایی كه به دنبالم می رفت همانجا بود، پیششان نرفتم. پوزخند بی اراده ام به این دلخوشی ای بود كه به خودم می دادم! اصلا چرا باید دنبالم بگردد! به قول رادین مگر غیابی هم نمی توانست طلاقش را بگیرد! پس حضور من چه لزومی داشت! چقدر عذاب آور است كه حس كنی برای كسی كه همه ی زندگی ات در او خلاصه شده است ، مهم نیستی! همانجا روی زمین نمور اتاق نشستم و دست به زانو گرفتم تا غرق شوم در اوهامی كه « من می خواستم و روزگار نمی خواست!» **** نمی دانم چه ساعتی از روز بود ولی به گمانم دیگر همه فهمیده بودند كه رفته ام و مطمئنم در دادگاه هم خودش به تنهایی حاضر شده و غیابی حكم طلاق را هم از قاضی گرفته بود. از جایم برخاستم و دوباره موبایل را نگاهی انداختم! آنقدر قدیمی بود كه به گمانم حتی امکانات ابتدایی هم نداشت! ساعت ٦ عصر را نشان میداد و من همچنان نه ناهار خورده بودم نه صبحانه و اینطور كه پیدا بود نه می توانسم شام بخورم! نمی دانم چه كار باید می كردم در این خانه ی لخت و عور! اینجا را احتمالا از ترس دزد و این مسائل همانطور خالی نگه داشته بودند. فقط دو كاناپه ی زهوار دررفته ته اتاق بود و یك موكت رنگ و رو رفته به كف چسبیده بود! همین والسلام. مسلما با این اوصاف آشپزخانه هم اوضاعی بهتر از این نداشت! پس رفتنم به آنجا باعث یأس بیشترم می شد! كمی كیفم را گشتم تا ببینم چقدر پول درونش می توانم بیابم! اوضاع مالی ام در همان تركیه هم زیاد مساعد نبود، همه ی حسابهای بانكی مان را مسدود كرده بودند و همان یك مقدار پولی كه در گاوصندوق و كمدهای پدر توانستم پیدا كنم نیز تقریبا خرج شده بود! بقیه ی مال و اموال غیر نقدی هم که به نام امیر شده بود! حتی همان عمارتی كه الان رادین داشت برای خودش در آن جولان می داد! كاش من هم می توانستم برگردم و با كمال وقاحت در آن زندگی كنم! ولی حیف كه نه دیگر غرورم اجازه می داد و نه عزت نفسم! و این دو، تنها چیزهایی بودند كه در این وضعیت نابسامان ، سرِپا نگهم می داشتند. تمام پولهایی كه برایم مانده بود ٢ میلیون تومان بود! واقعا دلم برای وضعیت اسفبارم سوخت! باید كاری پیدا می كردم. این دنیا حتما برای من هم یك تكه جا كنار گذاشته بود که باید می رفتم و پیدایش می كردم. این روحیه را هیچوقت از دست نمی دهم. باید حركت كرد تا به چیزهای فراتر از پول هم رسید. در همین فكرهای مثبت اندیشانه بودم كه بلاخره موبایل عهد عتیق زنگ خورد و من به امید آنكه رادین است فوری دكمه ی اتصال را زدم! -الو رادین ترو خدا بگو یه كاری كردی برام. صدای دخترانه ای خطاب قرارم داد و با تعجب گفت: مهتا ! با كی داری حرف می زنی!؟ رومینا بود! چه كار داشت این موقع!؟ با صدای آرامی گفتم: -كجایی!؟ مگه قرار نبود به من زنگ نزنی!؟ -تو كجایی!؟ همه دارن دنبالت می گردن! -همه یعنی كی!؟ مگه كسی هم هست كه نگران من بشه!؟ خنده ریز و شیطانی كرد و با بدجنسی گفت: -پس خبر نداری! امیر ظهر اومد خونه وقتی دید نیستی و با کل وسایلات گذاشتی رفتی، كلی داد و بیداد كرد. بعد هم زنگ زد به بابام، اونم اومد چند جا زنگ زد. حتی موبایلت رو دادن ردیابی کنن ولی بازم چیزی دستگیرشون نشد. همین عصری هم با خاله ت اینا تماس گرفت اونا هم گفتن ما خبری ازش نداریم. هر چند دخترخاله ت انگار لو داد كه قرار بوده بری پیشش و پیچوندیش و در رفتی! دختر جون همه افتادن دنبالت كه تو كشور غریب بدون پول كجا رفتی! الان، هم خانواده ی مادرت دنبالت می گردن و هم امیر و بابام! چقدر ذوق كردم از اینكه هنوز افرادی در زندگی ام بودند كه زنده بودنم برایشان اهمیت داشت، اما باز هم دلم نخواست كه برگردم و به همان رَوند ، زندگی كنم. پس گفتم: -رومینا اصلا به هیچ شكلی حق نداری بگی كه از من خبر داری. فهمیدی'!؟ وگرنه همین گوشی رو هم میندازمش دور و میرم جایی كه هیچكس نشونه ای ازم پیدا نكنه. -باشه باشه ، تو نترس. من هیچی نمی گم، قول میدم. تازه دارم با این وضعیت حال می كنم! نمی دونی چه لذتی داره آدم یه راز رو بدونه و بقیه سخت درگیر حل كردنش باشن! خنده ام بخاطر این دلِ خوشی بود كه این دختر داشت! كاش من هم می توانستم مثل او با همه چیز به قول خودش "حال كنم"! بی آنكه خنده ام را بروز دهم، گفتم: -بهتره قطع كنی تا كسی مشكوك نشده بهت. برو بهش بگو ، فراموشم كنه و بره پی زندگیش. سعی كن بهش بفهمونی از من بهش هیچ خیری نمی رسه. پوزخندی زد ولی چیزی نگفت. مطمئنا برای ناراحت نكردن من ، بحث را بیش از این ادامه نداد و با یك خداحافظی تند و سریع قطع كرد. موبایل را كمی در دست چرخاندم و سعی كردم فكر امیر را از ذهنم بیرون كنم. دلخوشی دادن به دلم هیچ عاقبت خوبی نداشت. او احتمالا به دنبالم می گشت كه هر چه زودتر طلاقم را بدهد و مرا راهی تركیه كند تا مسئولیتم روی دوشش نماند. هر چه كه باشد تا وقتی همسرش باشم و در این كشور زندگی كنم، همه از او حساب رسی می كنند. در همین فكر و اوهام بودم كه دوباره موبایل در دستم لرزید! مطمئنا رومینا كه نمی توانست باشد ، پس حتما رادین بود! شماره ی عجیب و غریبی كه نشان میداد هم همین را ثابت می كرد! دكمه ی اوكی را فشردم و اینبار به آرامی گفتم: -الو! -مهتا! خدای من ! امیر بود! باورم نمی شد! به این زودی توانست پیدایم كند! حتی نگذاشت یك شب بگذرد! سكوتم را كه دید ، با آه بلندی گفت: -چرا اینجوری می كنی!؟ از كی فرار می كنی!؟ مگه نگفتم این بازی ها روی من جواب نمیده. چقدر زجرآور بود كه او معنای عشق را نمی فهمید! یعنی واقعا فكر می كرد، این ها بازی ست برای اینكه جلب توجه كنم!؟ چرا!؟ بغض راه گلویم را بست و نگذاشت جوابش را بدهم. چرا هر بار اینقدر ناراحت می شدم!؟ مگر او همیشه همینقدر بی انصاف نبود! -..... -كجایی!؟ پس هنوز نمی دانست كجا هستم و فقط شماره ام را گیر آورده بود! دلم نمی خواست حرف بزنم. آنقدر غم درون جسم و روحم لانه كرده بود كه با فشارشان حالت تهوع می گرفتم. -كجایی مهتا! خواهش می كنم بگو! این قصه به اندازه ی كافی سخت هست ، تو دیگه چرا هی سخت ترش می كنی!؟ بغضم بلاخره اشك شد و چكید به روی گونه ام! حرف هایش مثل نمك می مانست كه بر زخم های دلم می ریخت. درد و سوزشی داشت كه نمی شد تحمل كرد. -.... -لطفا بگو كجایی ! حالم خوب نیست، بیشتر از این اذیتم نكن. چرا حالِ مرا نمی فهمید!؟ چرا فكر می كرد فقط خودش دارد اذیت می شود!؟ چرا زهری كه هر بار به جانم می ریخت را نمی دید!؟ -مهتا..! واقعا داشت التماس می كرد!؟ او!؟ امیر!؟ آنهم فقط برای اینكه جایم را بداند!؟ چرا!؟ بلاخره ناراحتی اش را طاقت نیاوردم و با همان بغض و صدای گرفته گفتم: -لطفا دنبالم نگرد. من دیگه برنمی گردم. زندگی ما همش یه بازی بود كه روزگار با ما راه انداخت. تو هم اینو قبول كن و تسلیم این تقدیر شو. هیچی دیگه نمی تونه ما رو به هم گره بزنه. حتی... مكث طولانی اش احتمالا به خاطر حال نزاری بود كه من داشتم. واقعا دلم برای خودمان سوخت. این حقمان نبود از این دنیا! با سكوتی كه در انتهای جمله ام داشتم ، ادامه ی حرفم را او داد هر چند با لحن نامطمئن و پراز یأسی ! -حتی عشق!؟ خنده ام تلخ بود مثل چیزی كه می دانی بدطعم است و باز می نوشی. مثل وقتی كه می خواهی به خودت زخم بزنی تا بلكه دردهای دیگرت كمتر حس شوند. -اگه عشقی وجود داشت كه تو هم امروز نمی رفتی دادگاه! -كی گفته من امروز رفتم دادگاه!؟ نرفته بود!؟ واقعا نرفته بود؟ -لازم نبود كسی بگه، اشتیاقت برای تموم كردن رابطه مون اینو ثابت می كنه. خندید. برای اولین بار در این دو روز صدای خنده اش را شنیدم. چرا اگر مشتاق بود این دو روز حتی یك لبخند هم به چهره اش ننشست!؟ مگر نباید تصمیم قطعی اش را گرفته باشد؟ همان روز در اتاق گفت نمی دانم چکار کنم! یعنی می خواست من حرفی بزنم؟! ولی نه، دیگر نباید فریب خودم را می خوردم. دلخوشی های الكی انسان را نابود می كنند. درست است که امید چیز خوبی ست ولی نه اینچنین امیدهای بیهوده ای! -نخند... خواهش می كنم نخند... زیرلب این را تكرار می كردم و عین كسانی كه خود را در شُرف دوباره فریب خوردن می بینند ، او را از کاری که باعث لغزش دوباره ام می شد منع می كردم. انگار هیچ اراده ای در من نبود كه بتواند جلوی او مقاومت كند! -امیر.. خواهش می كنم بس كن آنقدر گفتم تا بلاخره تمام شد. خنده اش به انتها رسید و من با تمام اندوهم آه كشیدم. باید حرف می زد. این را من سال هاست كه از او می خواهم و همیشه پاسخم فقط سكوت بوده و یك نگاه حسرت بار! -چرا!؟ مثل احمق ها حرفها را در دلم می زدم و فقط سؤالش را از او می پرسیدم! با حال غریبی جواب داد: -چی چرا!؟ چرا می خندم!؟ چرا به جای خندیدن، حرف نمی زنم!؟ چقدر خوب می فهمید چه می خواهم! این قدرت فكرخوانی را از كجا آورده بود!؟ و چرا من هیچ وقت حرفهای نگاهش را نمی شنیدم!؟ سکوتم را که دید خودش جواب سؤالات ناگفته ام را داد. -به نظرت این چیزی كه بین ما بوده ، اسمش رابطه ست!؟ رابطه ی بین دو نفر مثل یك چشمه ی واقعیه نه یك سراب كه فقط جلوی چشمت باشه و نتونی حتی بهش دست بزنی! عشق باید بتونه روح آدم رو سیراب كنه نه اینكه فقط بهش توهّم بده. -.... -لطفا بگو كجایی. باید بیشتر حرف بزنیم. -مگه الان حرف نمی زنیم!؟ خب از همینجا بگو لبخندش را حس كردم ، حتی در لحن پر رمز و رازش هم آشکار بود. -از اینجا!؟ من بدونِ "دیدنت" نمی تونم درست حرف بزنم. حسّم یاری نمی كنه. خنده ام گرفت. ولی جلوی خود را گرفتم كه متوجه نشود. -نمیگم.. -نمیگی!؟ یعنی میخوای خودم پیدات كنم!؟ یا كلا نمیخوای پیدا بشی!؟ دو مفهوم از حرفت به ذهن میرسه. -تو از آزار من لذت می بری، نه!؟ كلا سادیسم داری. بدجنسی را در كلامش به وضوح حس می كردم. -من كه بخاطر تو این همه درد و مرض گرفتم اینم روش. هدیه های شما به من همیشه همینطور خاص و جبران ناپذیر بوده، خانم سمندرپور! حرفش حق بود، مثل همیشه. و بدجور درد داشت، باز هم مثل همیشه. -تو نمیتونی منو پیدا كنی .این شماره هم احتمالا از رومینا گرفتی! -رومینا! اونم شماره ت رو داشته و هیچی نگفته!؟ چشمم روشن! می دانستم دروغ می گوید كه رومینا را مقصر ندانم. وگرنه هیچكس این شماره را نداشت. حتما لحظه ی آخر كه با عجله قطع كرد ، بخاطر همین مسئله بود! -از این به بعد این گوشی رو هم خاموش می كنم تا ببینم چطور می تونی پیدام كنی! پوزخند زد. -من نمیام دنبالت ولی مطمئنم یه روزی دوباره به هم می رسیم. بر عکس شماها ، خدا همیشه هوامو داره چقدر امروز حرفهای نیش دار فرو می كرد به عمق وجودم! چرا نمی شد با او دو كلام حرف زد! حتما هر چیزی كه می گفتی باید جوابت را با تیزترین خارها می داد!؟ هر چند باز هم درست می گفت. همیشه به نوعی می گشتم و دوباره به او می رسیدم. دنیا برایم شده بود مثل چرخ و فلك كه مرا می چرخاند و می گرداند تا باز به همان نقطه ای كه او ایستاده بود می رساند. نفسم پر از حسرت بود. حسرتی كه هیچ وقت تمام نمی شد! گوشی را فاصله دادم و خواستم دكمه ی قطع را بفشارم كه صدای نامفهومش را شنیدم. یه روزی معنای حرفهای منو میفهمی. و احتمالا او هم صدای پوزخند آرامم را هم شنید و ... بقیه ی حرفش در پسِ بوقی كه پارازیت انداخت روی آن خاموش شد. به اشكی كه ناخواسته بر گونه ام افتاد اجازه ی پایین رفتن ندادم و سریع پاكش كردم. مگر نه اینكه همیشه همین كار را می كرد! پس این اشك ها چه می خواستند كه آماده ایستاده و منتظر سرازیر شدن بودند! باید تحمل می كردم. اینبار نمی گذاشتم این گردانه ی فلك مرا به یکسو هدایت كند. موبایل را خاموش كردم و درون كیف انداختم. هیچ كس نمی توانست مرا پیدا كند. فردا می رفتم و جای دیگری برای خود می یافتم. از رادین هم آبی برای من گرم نمی شد. *****
  8. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    **** به گمانم تا رسیدنمان به خانه دو سه ساعت طول كشید. آنقدر هول بودم که به محض توقف اتومبیل ، بی صبرانه كیف و چمدان را همانجا رها كرده و پیاده شدم تا برای دیدنش هر چه زودتر برسم. نگرانی ام مانع از این می شد که که معقولانه تر رفتار کنم. باز هم بدون هیچ اعلام حضوری درب سالن را باز كردم و داخل رفتم که بدانم چه اتفاقی افتاده که با دیدن صحنه ی پیش رویم همانجا وا رفتم. امیر روی مبل لم داده بود و بر خلاف همیشه لبخند ملیحی بر لب داشت و دختر جوان و زیبایی روی دسته ی مبل ، كنارش نشسته و تكه های میوه در دهانش می گذاشت! به گمانم آنقدر بی ادبانه وارد شدم كه هر دو با دیدنم ، شوكه شدند! حال، من به آنها خیره بودم و منتظر كه چیزی بگویند یا حداقل تعارفی كنند و آنها مرا تماشا می كردند و احتمالا منتظر سلامی علیكی یا حتی شاید سؤالی از سر كنجكاوی بودند! بلاخره هم پدر جان با سرفه ای مصلحتی از آن سوی سالن ، سكوت را شكست. -اومدین!؟ بفرمایین تو! وسایلات هم به قادر میگم بذاره تو اتاقت. نگاه گیج و گنگم از آن دو جدا شد و بر روی پدری كه سعی داشت آرام به نظر برسد افتاد. نمیدانم چرا او بیش از بقیه هول كرده بود! بی اختیار اخم كردم و نگاهم به شكل بدبینانه ای فقط از او جواب خواست. نمی شد جَو پیش آمده را به شکل عادی بازگرداند مگر آنکه در این میان کسی توضیح می داد. که در نهایت هم صدای دخترك همه را از این بازخواست های غیركلامی، رهانید! -سلام. خوش اومدی عزیزم. من رومینا هستم. از آشناییت خوشبختم ابتدا چشمان زیبا و درشت و عجیبش را از نظر گذراندم و سپس دستش را كه به سویم دراز شده بود! نمیدانم چرا حسادتم یا به قول امیر ، "غیرتم" اجازه نمی داد رفتار مؤدبانه ای داشته باشم! با اینحال لبخند بیجانی زدم و دستش را با نوك انگشت گرفتم، كه یعنی مثلا "سلام"! اما حرفی از دهانم خارج نشد، نه بعنوان تشكر نه بعنوان معرفی خود و نه حتی اظهار خرسندی از آشنا شدنمان! حدس می زدم همان دخترك آن روز باشد. صدایش كه از پشت گوشی درست قابل تشخیص نبود! سری به نشانه ی "با اجازه" برای جمع تكان دادم و به طرف طبقه ی دوم كه اتاقم قرار داشت رفتم. نمی توانستم بیش از این بمانم و واكنش بدتری نشان ندهم! واقعا برایم سخت بود. دستم به دستگیره ی در نرسیده ، صدای بلند امیر را شنیدم كه قادر را صدا می زد كه بیاید و احتمالا برایش از كارهایی كه كرده بودیم توضیح دهد. در دلم بد و بیراهی نثار خودم كردم كه اینقدر با استرس و اضطراب ساعاتم را گذرانده بودم در حالیكه او اینچنین خوش و خرم كنار بقیه گل می گفته و گل می شنیده! با حرص وارد اتاق شدم و در را محكم و پر سر و صدا به هم كوبیدم! می دانم كه رفتارم در حد و اندازه ی دختر سمندر نبود ، چه بسا اگر عمه سلطان اینجا بود از صبح تا الان به هزار و یك دلیل توبیخم می كرد! ولی واقعا كنترلم را از دست داده بودم و رفتارهایم بی اراده انجام می گرفت! روی تخت دراز كشیدم و پایم را برای آنكه خون به مغزم برسد ، به سمت بالا گرفتم. نمی دانم چقدر تأثیر داشت ولی معمولا برای از بین بردن عصبانیت و برگشتِ آرامشِ از دست رفته ام ، همین كار را می كردم. چشمهایم را بستم تا مثلا انرژی بگیرم كه دوباره سر و صداهای طبقه ی پایین تمركزم را به هم ریخت! امروز چه خبر بود! انگار همه مشغول تدارکات خاصی بودند که یکباره رفت و آمدها زیاد شده بود! بلند شدم و از پنجره ی اتاق، بیرون را نگاه كردم! دو ماشین با كلاس و شیك وارد شده و در حیاط عمارت، پارك كرده بودند. از اینجا كاملا به همه چیز اشراف داشتم و حتی قیافه ی اشخاص هم به وضوح مشخص بود! اصلا نمی فهمیدم ماجرا چیست!؟ چرا كسی برای من هیچ توضیحی نمی داد!؟ یعنی برای عیادت از امیر آمده بودند!؟ بهتر بود سری به پایین بزنم ببینم كسی پیدا می شود برای من هم تعریف كند! ابتدا كمی از لای در، اطراف را چك كردم و چون كسی را ندیدم به طرف پله ها راه افتادم. از بالای نرده ها كه كسی معلوم نبود ولی بدنم را كه بیشتر كش دادم، همان دختر را دیدم كه خانومانه روی مبلی نشسته و همچنان لبخند بر لب داشت! احتمالا مهمانان متشخصی بودند كه او مثل قبل، ولو نشده و روی دسته ی مبل جا نگرفته بود! به یاد خودم افتادم كه همیشه جلوی مهمان باید مثل شاهزاده ها رفتار می كردم و هی تند تند لبخند محترمانه تحویلشان میدادم! و چقدر سخت و طاقت فرسا بود واقعا! لحظه ای دستم از روی نرده ها لیز خورد و كم مانده بود از همانجا كلّه پا شوم كه با اقدامی به موقع تعادلم را حفظ كردم و بدون سر و صدای اضافه ای دوباره به اتاقم برگشتم! لابد قرار نبود دیده شوم كه كسی مرا به مهمانی فرانخوانده بود! بی حوصله لابلای وسایلم را گشتم و گشتم تا كتابی یافتم كه حداقل برای وقت كُشی بخوانمش. همانطور که در فکر و خیال خواندن و نخواندنش بودم درب اتاق به صدا درامد و صدای زنانه ای از آن سوی در گفت: -مهتا خانوم... لطفا تشریف بیارید پایین مهمون داریم. با طمأنینه كتاب بیچاره را بستم و به سمت درب اتاق پیش رفتم. انگار تازه به یاد من افتاده بودند! همان دخترك خنده رو ، پشت در ایستاده بود و همچنان با نگاه مهربانی مرا نگریست! نمیدانم چرا هر چقدر من از او خوشم نمی آمد ، احساس او در مقابل من نسبت عكس داشت! اینبار بدون آنكه كاری كنم ، نگاهی سرد و بی روح نثار چشمان درشت و فتّانش كردم. واقعا زیبا بود و از همه نظر مسحور كننده به نظر می رسید. اگر از حق نگذریم جای هیچ شكی برای همچین اعتراف سنگینی باقی نمی گذاشت. وقتی دید همانطور بی حركت و ثابت ایستاده و حركتی نمی كنم، دستش را مقابلم تكان داد و با همان لبهایی كه احتمالا خدا فقط برای خندیدن به این دختر هدیه داده بود ، لبخند همیشگیش را به رویم پاشید. -خانوم عزیز! حالت خوبه!؟ از وقتی اومدی انگار زیاد روبراه نیستی! مریض كه نشدی خدای نكرده! دستان سردش كه به روی پیشانی ام نشست انگار تنم از انتهایی ترین جای آتش یكباره به نفطه ای نزدیك صفر رسید و لرز به جانم افتاد! فكر كنم آن بیچاره هم از این واكنش هیستریك بدنم ترسید و خود را كمی عقب كشید! -تو واقعا حالت خوب نیستا! میخوای رامی رو صدا كنم!؟ با شنیدن این پیشنهاد سرم زودتر از زبانم ، به معنی "نه اصلا" حرکت کرد. كمی گردنش را به نشانه ی قبول ، كج كرد و با صدای آرامی گفت: -برو شیك كن بیا پایین. مهمونا میخوان تو رو ببینن. همه مون كلی برات كلاس گذاشتیم. نگاهم همچنان گیج بود! این دختر كه بود!؟ و چرا اینقدر صمیمانه رفتار می كرد!؟ وقتی دید همچنان مبهوت و ساكت نگاهش می كنم ، ادامه داد. -میخوای خودم بیام خوشكلت كنم!؟ البته همینطوریش هم خیلی خوشكلی ولی اگه میخوای بیام یه خورده موهات و اینا رو درست كنم . هوم!؟ و بی آنكه منتظر جوابی بماند ، دستم را گرفت و به داخل اتاق كشید. -میدونی چیه!؟ رامی برای خانواده ی ما خیلی مهمه و محبوبترین پسر خاندان محسوب می شه . یه جورایی همه درگیرشن. به هر حال مهمان اون ، برای همه ی ما باارزشه. خانواده ی ما!؟ منظورش كدام خانواده یا خاندان بود!؟ پدری یا مادری!؟ احتمالاً باید از فامیلهای پدری اش باشند كه اینطور راحت و بی دغدغه به اینجا آمد و رفت داشتند! مرا به طرف كمد لباس ها كشاند و گفت «یه لباس انتخاب كن كه طبق اون آرایشت كنم». این دختر فكر می كرد از كجا آمده ام كه می خواست طبق اصول خودشان مرا تغییر بدهد!؟ كمی تأمل كردم و با بررسی درست بودنِ حرف هایی كه می خواستم به زبان بیاورم، رو به سویش كردم و گفتم: -من نیازی به آرایش ندارم. موهام هم همینجوری خوبه. ترجیح میدم هم سن خودم به نظر بیام تا یه دختری كه میخواد، الكی ادای زنها رو دربیاره! مطمئنا انتظار نداشت حرفهایی در این حد عجیب از من بشنود ، چون ابروهایش بالا رفته بود و همانطور ناباورانه نگاهم می كرد! -یعنی هر كی آرایش میكنه ، میخواد ادای زن های بزرگتر از خودشو دربیاره!؟ این چه حرفیه! حوصله ی بحث بیشتر از این را نداشتم پس سری به نشانه ی "آره درست میگی" تكان دادم و به طرف كمد رفتم تا فقط لباسم را عوض كنم. هر چند همین را هم بخاطر حفظ پرستیژ خودم انجام دادم وگرنه مهمان ها برایم ارزشی نداشتند كه بخواهند خوب یا بد در موردم نظر بدهند! او هم كه دید ماندنش فایده ای ندارد ، سر به زیر انداخت و زیر لب نمی دانم چه غری زد و راهش كشید و از در بیرون رفت. اصلا دركشان نمی كردم! كسی كه زیباست و این را با تمام وجودش باور دارد چرا باید با یك مشت گریمِ عجیب و غریب چهره ی خود را تغییر دهد!؟ شاید می خواهند تكراری نشوند! به هر حال باز هم نیازی به این كارها نبود. لباس شیك و دخترانه ی زیبایی پوشیدم و موهایم را همانطور پشت سرم رها كردم. به نظرم موهای به این بلندی ، ارزشش به رها شدن بود. همیشه رها كه باشی زیباتری. از پله ها كه خرامان خرامان پایین آمدم آنقدر نگاه های عجیب رویم سنگینی كرد كه لحظه ای دست و پایم را گم كردم! نمی دانم چرا حس مدل هایی را داشتم كه باید جلوی عده ای با آن ژست و اداهای خاصشان راه بروند بلكه پسندیده شوند! چشم چرخاندم و امیر را دیدم كه همچنان روی همان مبل قبلی اش نشسته بود و بی خیال ، چای می نوشید! واقعا كه این بشر را باید جزء عجایب خلقت در نظر می گرفتند. درست است انتظار نداشتم جلوی پایم شمع روشن كند ولی حداقل می توانست نگاه اطمینان بخشی به رویم بیندازد كه اینطور جلوی مهمانان غریبه ای كه نمی شناختمشان هول نكنم. هر چند وظیفه ی او را ، در نهایت پدرش انجام داد. جلویم ایستاد و با لبخند مهربانی دستش را به سویم دراز كرد. سعی كردم با همان حس دلبرانه ای كه در بعضی مواقعِ خاص می گرفتم به رویشان لبخند بزنم. رفتم و با لوندی كنار پدر ایستادم. همه ی مهمان ها خانم بودند به جز دو تا ، كه یكی انگار پسر خانواده محسوب می شد و آن دیگری شوهر. چون خیلی تفاوت سنی شان زیاد بود و فكر نمی كنم به برادرها شباهتی داشتند! آن یكی كه مسن تر از بقیه بود، در كنار خانومی كه همسن و سال خودش به نظر می رسید ایستاده و مرا نگاه می كرد. احتمالا منتظر دست بوسی یا شاید سلام و علیك بود. پس مؤدبانه جلو رفتم و دستم را دراز كردم. -سلام، آقا. خوش اومدین. آن خانم كه حدس زده بودم همسرش باشد زودتر از آنكه پیرمرد بیچاره اقدامی بكند ، دستم را گرفت و با حالت مسخره ای صورتم را بوسید! از اینكه مثل مرغ هایی كه از خروسشان محافظت می كنند، رفتار كرد، خنده ام گرفت! ولی به روی خودم نیاوردم و همان حالت ژكوندم را حفظ كردم. می دانستم اینجا با هیچ مردی نباید دست داد یا زیادی خوش و بش كرد، چون مردهای ایرانی صاحب داشتند. البته غیر از شوهر من كه به نظر نمی رسید تمایلی به تصاحب شدن داشته باشد چه بسا شاید حتی اگر همچین واكنشی از جانب من می دید، جلوی بقیه سكه ی یك پولم می كرد! نفهمیدم با هر كدامشان چطور احوالپرسی كردم ولی وقتی به پسر جوان رسیدم ناخوداگاه لبخندم شکل صمیمانه تری به خود گرفت. عجیب نگاهش مرا به یاد رادین می انداخت! انگار حسی شبیه او داشت یا شاید رنگی بودن چشمانش ، توانست این حس را منتقل كند! بدون آنكه توجهی به مادر یا خانواده اش بیاندازم دستش را فشردم و لبخندی دوستانه به رویش زدم. اصلا متوجه جوّ اطراف نبودم ولی واقعا رفتارم صادقانه و بی پیرایه بود. صدای سرفه ی پدر جان از پشت سر ، نشان از این داشت كه حال و احوال با فك و فامیل تا همینجا كافی ست و بهتر است هر كسی سر جایش بنشیند. بی درنگ و با همان لبخند به عقب برگشتم و مبلی كنار امیر انتخاب كردم و بدون توجه به كسی نشستم. حتی معرفی شان نكردند تا حداقل بفهمم فامیل درجه چندم به حساب می آیند! تا چندین دقیقه آنقدر همه بی مناسبت به هم نگاه كرده و لبخند زده بودیم كه دیگر واقعاً فضا داشت به شكل ناپسندی درمی آمد! تا باز هم صدای رومینا كه دوباره رفته و بغل دست امیر نشسته بود سكوت بی معنای سالن را شكست. -خب. همونطور كه قبلا هم مهمون جدیدمون رو معرفی كردیم ، ایشون مهتا خانوم از فامیلای تركیه ای رامی هستند و اومدن چند روزی اینجا مهمان ما باشند، چون تو ایران كسی رو ندارن. و با همان ژست مؤدبانه به طرف من كه چشمانم از تعجب و تحیر درشت شده و گوشم از چیزهای عجیبی كه می شنید داغ كرده بود ، رو نمود و گفت: -مهتا جون، ایشون هم عمو و زن عمو هستن كه با خانواده ی عزیزشون تشریف آوردن اینجا. عمو و زن عموی چه كسی بودند دقیقا!؟ خودش یا امیر!؟ باز هم نفهمیدم! و الان بدتر از گیجی لحظات قبل در شرایطی بین بُهت و ناراحتی گیر كرده بودم! چرا مرا به این عنوان معرفی كرده بودند!؟ و چرا نباید نسبتِ واقعی مان را كسی می فهمید!؟ متوجه نشدم چقدر گذشت و بینشان چه حرفهای دیگری رد و بدل شد، ولی من یکباره و بی اختیار از جایم برخاسته و بدون حرف و صحبتی از جمع جدا شدم! اصلا نمی فهمیدم چه واكنشی باید نشان دهم، پس ماندنم احتمالا نمی توانست به نفع كسی باشد! با همان حال غریب ، درب سالن را گشودم و راهِ حیاط را در پیش گرفتم. اینکه چند متر را پیمودم یا چند بار حیاط را دور زدم ، نمیدانم فقط لحظه ای به خود آمدم که سایه ای از پشت سر نزدیكم شد و همقدم با من به آرامی همراهی ام کرد! انگار کلاً در این دنیا نبودم پس بی حواس روگرداندم و به چشمان رنگی جذابی كه مرا می نگریست نگاه كردم! او كه بود دقیقاً! پسر عموی شوهرم!؟ اینجا چه می كرد و به چه عنوانی دنبال من راه افتاده بود! شوهرم كجاست!؟ چرا به جای خودش ، این "رادین" دوّم را فرستاده بود كه دلداری ام دهد! واقعاً كه دیگر حرفی برای گفتن نداشتم! چرا اینقدر متناقض رفتار می كرد!؟ چرا می خواست مرا گیج كند و به بیراهه بكشاند!؟ صدایی كه كنار گوشم حرف می زد را اصلا نمی شنیدم! آنقدر در اوهام و خیالات پر از سؤال خود غرق بودم كه اصلا متوجه نشدم ، چه پرسید! دوباره برگشتم به طرفش! -ببخشید حواسم نبود، چیزی پرسیدی!؟ لبخندش هم مثل رادین بود! چرا!؟ -گفتم دوست دارم بیشتر باهاتون آشنا بشم، اجازه میدین!؟ این چه داشت می گفت برای خودش!؟ من كه متأهل بودم! درخواست آشنایی با یك زن متأهل ، جرم نبود مگر!؟ بی آنكه اهمیتی به وضعیت پیش آمده بدهم، گفتم: -من فكر نمی كنم بتونم مدت زیادی اینجا بمونم. آشنایی ، زمان میخواد كه ما نداریم. خیلی ناگهانی ایستاد و انگار كسی مرا هم وادار به توقف كرد. قدمی كه جلو رفته بودم ، را برگشتم و رو به سویش گرداندم. از چشمانش حس های عجیبی به نگاهم سرازیر می کرد، و باز هم چقدر این انتقالِ حس برایم آشنا بود! با كمی درنگ ، بی آنكه اجازه ی حرفی بدهد كمی جلوتر آمد و به آرامی زمزمه كرد: -به عشق در نگاه اول اعتقاد داری!؟ شاید ندونم كی هستی و از چه جور جایی اومدی، اما دلم میخواد از این به بعد هر روز ببینمت. چرا این همه امتحان، برای من بود فقط!؟ یعنی نمی شد انسانهایی در این حد از كمال با من روبرو نشوند و پیشنهادهای اغواکننده ندهند!؟ سرم را چرخاندم تا نفسهای گرمی كه روی تمام صورتم پخش می شد ، بیش از این آزارم ندهد ولی وقتی چهره ی آرام و خونسرد امیر كه از پشت پنجره ی ویلا ما را تماشا می كرد، مقابل چشمانم جان گرفت، بی اختیار سرم را به جای اولش كه در نزدیكترین حد به آن جوان پر احساس بود ، برگرداندم! انگار دلم می خواست كار زشتشان را تلافی كنم! یا شاید به او نشان دهم من هم میتوانم حال گیری كنم ، حالا بایست و تماشا كن كه چطور همسری را كه حتی نتوانستی به بقیه معرفی اش كنی، مردهای دیگر قُــرَاش می زنند و تو با دروغی كه گفته ای مجبوری ببینی و سكوت كنی! نگاهم کماکان می رفت كه حالت عجیب چهره ی مقابلم را كنار بزند و واكنش معشوق واقعی را ببیند ولی او آنقدر بدون فاصله ایستاده بود كه حتی نمی شد موهای شیشقه اش را دید چه برسد به جایی در آن سوی حیاط! چشم بستم و نفس بلندی كشیدم. امکان نداشت بتوان بیشتر از این در آن وضعیت ماند. پس اجباراً یك قدم به عقب رفتم و چشم گشودم. -شما چقدر امیر رو می شناسین!؟ از اینكه یكباره وسط آن حسی كه گرفته بود اسم شخص دیگری را آوردم تعجب را به چهره اش نشاند. -امیر!؟ منظورت رامی ـه! سری به علامت مثبت تكان دادم. و او ادامه داد: -من رامی رو درست نمی شناسم. یعنی بچه ی توداریه هیچكس نمیفهمه تو زندگیش چه خبره! ما شاید ماهی یه بار همدیگه رو توی همین مهمونیهای اجباری ببینیم كه اونم زیاد با هم حرفی نمی زنیم. عموم هم كه قربونش برم كلا خودش رو وقف این پسرش كرده و بقیه رو گذاشته كنار. از حرفهایش مشخص بود زیاد دل خوشی از او ندارند و حرفهای رومینا احتمالا فقط مختص دختران فامیل بود. چون همیشه آنها هستند كه جذب آدمهای مرموز و تاریك می شوند! بی آنكه اهمیتی به جوابش بدهم ، دوباره پرسیدم: -امیر در مورد من چی گفته!؟ اینكه كی هستم!؟ به گمانم فكر كرد می خواهم شناختش از خودم را محك بزنم، چون لبخند جذابی زد و دست در جیبش فرو برد! انگار كلا خانوادگی عادتشان بود این ژست گرفتن عجیب را! -من هیچی از تو نمیدونم. فقط همونطوری كه رومینا گفت ، اسمت مهتا س و از تركیه اومدی ایران رو ببینی و بعدش هم برگردی. بخاطر همینم گفتم صحبت كنیم و با هم آشنا بشیم. خوبه حالا من همین دو تا مسئله رو هم میدونم ، تو كه حتی هنوز اسم منم نمیدونی! واقعا نمی دانستم!؟ كمی فكر كردم بلكه از لابلای چیزهایی كه شنیده بودم نامش را به خاطر بیاورم ولی نه ، انگار كسی از اسم و این چیزها حرفی نزده بود! وقتی دید سخت مشغول كنكاش در مغز و ذهنم هستم خندید و با همان لحن محبت آمیزش گفت: -نمیخواد خودتو اذیت كنی عزیزم. الان خودمو كامل برات معرفی میكنم. من آرمان شرافت هستم، ٣٠ سالمه ، مهندس معماری ام و توی یک شركت بزرگ، شغل مربوط به تخصصم رو دارم. در ضمن تنها پسر خانواده هم هستم. چشمانش برق میزد. انگار خیلی مسائل مهم و تأثیرگذاری را گفته بود كه اینگونه بخاطرشان گردن برافراشت! ولی وقتی دید همانطور ساكت و آرام نگاهش می كنم ، با خنده گفت: -خب! حالا نوبت توئه. بگو ما هم بفهمیم كی هستی و چیكاره ای! این شباهت عجیبش به رادین حالم را خوب می كرد. انگار كسی كه از قبل می شناختی در قالبی دیگر در جایی كه همه برایت غریبه اند می بینی، چه حس خوبی به انسان دست می دهد! شاید لبخندهایی كه گاه و بیگاه به رویش می زدم هم فقط به همین دلیل بود نه حسی فراتر از آن. -منم كه مهتا هستم و از تركیه اومدم. رشته ی درسیم مدیریت تجاری هست یا همون بازرگانی خودتون. از بچگی با خانواده م از اینجا رفتیم و الان بعد از سالها برای یك كار شخصی اومدم ایران. خانواده م هم همه شون اونجا هستن. البته مامانم و فامیلاش همه اینجان. كلا من با بابام زندگی كردم و این طرفیا رو زیاد نمی شناسم. بخاطر همینم نرفتم پیش اونا و اینجا موندم. ابرویش بالا رفته بود و تعجب در نگاهش موج می زد. اصلا چشمانش آنقدر روشن بود كه همه چیز را می شد از اعماقش دید. مثل رودخانه ای كه از زلالی آبش ، سنگهای کف آن قشنگ قابل دیدن است! درست برعكس امیر! دوباره به یاد او افتادم و گردنم را كج كردم تا بتوانم پنجره را دید بزنم. دوست داشتم بدانم در چه حالیست! ولی نبود! انگار هیچوقت قصد نداشت دست از سورپرایز كردن من بردارد! واقعا یعنی مسائل مربوط به من ، آنقدر برایش بی اهمیت بود!؟ آرمان كمی جا به جا شد و دوباره مقابلم ایستاد. احتمالا فهمیده بود به دنبال كسی می گردم! -با رامی چه نسبتی داری دقیقا!؟ دختر ناپدریش هستی!؟ چون شنیدم یه خواهر داره اونجا! با كمی تعجب دوباره به چشمانش خیره شدم! منظورش سمیرا بود؟! چطور از وجود آنها هم خبر داشتند! فكر نمی كردم كسی از زندگی آن طرفش چیزی بداند! -نه خواهرش نیستم. دیگه اینقدرام فامیل محسوب نمیشیم! چقدر از گفتن این حرف، قلبم درد گرفت! یعنی مرا وادار می كرد دروغی بگویم كه خودم از شنیدنش حالم بد می شد! هرچند نسبتمان اینقدر دور و عجیب بود كه نمی توانستیم برای بقیه توضیح دهیم! خندیدن او نشان از این بود كه حرفم را پذیرفته چون با لودگی خاصی گفت: -نكنه همون دختره ای كه یه روز قرار بوده باهاش ازدواج كنه! نمیدونم چی چی كاره ی ناپدریش! واقعا پوزخندم آنقدر تلخ و دردآور زده شد كه انگار طعم دهان او را هم خراب كرد! انتظار این یكی را دیگر اصلا نداشتم! كسانی كه مدعی بودند از زندگی اش هیچ نمی دانند از وجود "فسون" خبر داشتند ولی از من كه همسر رسمی و واقعی اش بودم اطلاعی نداشتند! انگار متوجه حال دگرگونم شد چون سعی كرد توضیح دهد. -راستش درباره ی اون دختره از رومینا شنیدم. به هر حال ما كه غیر از اون كسی رو نداریم كه از زندگی خانواده ی عموم چیزی بدونه! نفسم به حدی بلند و كشدار بود كه ریه هایم را آزرد! دلم می خواست جیغ بكشم یا حتی حنجره ام را با فریادی به بلندای زجری كه از جانبش می كشیدم ، خراش بیاندازم. بدون آنكه حرفی بزنم یا جواب سوالش را بدهم ، او را از مقابلم پس زدم و راه را باز كردم كه به داخل عمارت برگردم. هنوز چند قدم نرفته بودم كه دوباره صدایش را از پشت سر شنیدم: -میتونم شماره ت رو داشته باشم كه بیشتر با هم صحبت كنیم!؟ لحظه ای ایستادم و به این فكر كردم كه بهتر است همین اول كار حقیقت را بگویم و خودم را راحت كنم، ولی با یاداوری امیر و كاری كه كرده بود ، حرصم گرفت و با حالت نِروِس و عصبی ، گفتم: -من شماره مو حفظ نیستم اگه خواستی از پسرعموت بگیر. به هر حال او كه مرا در چنین شرایطی قرار می داد باید خودش هم می توانست جواب خواستگارانم را بدهد! هر چند زیاد اطمینان نداشتم بخاطر لو نرفتنِ مزخرفاتشان ، برخورد خاصی نشان دهد، چه بسا شاید شماره ام را هم می داد! "دردم از یارست و درمان نیز هم" نمیدانم چرا بی اختیار به یاد این شعر افتادم! ***** چند ساعت است در اتاقم چمبره زده ام و به این فكر میكنم كه اگر پسرعموی شوهرم زنگ زد چه باید بگوی!! شاید حتی لحظه ای به این نیاندیشیدم كه امیر با آن وضعیت وحشتناك دیروز، الان حالش چطور است!؟ آنقدر ذهنم درگیر بود كه فراموش كرده بودم ممكن ست دیگر نتواند راه برود! درد روحم خیلی عمیق تر از این بود كه بنشینم به مسائل جسمانی فكر كنم! طوری دست زیر چانه زده و به موبایل خیره شده بودم كه صدای درب اتاق ، یكباره از جا پراندم. شخص پشت در انگار زیاد حوصله ی انتظار کشیدن نداشت چون بدون اذن ورود دستگیره ی در را كشید و داخل شد! خواستم با عصبانیت فریاد بكِشم كه "چه خبره! مگه شماها اداب معاشرت بلد نیستید و..." كه امیر را روی ویلچر در شرایطی بدتر از خودم دیدم و دهانم همانطور كه بیهوا باز شده بود ، خودبخود بسته شد! نمی شد در این وضعیت او را دید و داد كشید! من كه قدرتش را نداشتم! حتی اگر مرا به حد انفجار رسانده باشد! هرچند او انگار توانش را داشت ، چون با صدای پر از غیضش یكباره چنان لرز به جانم انداخت كه حالم منقلب شد. -برای چی به آرمان گفتی از من شماره ت رو بگیره! میخوای منو دیوونه كنی!؟ بفرمایید... این هم از این...اگر كسی می خواست بین ما درست قضاوت كند دقیقا چه كسی متهم واقعی بود! اینبار بی آنكه اهمیتی به ولیچر و شرایط خاصش بدهم، از روی تخت پایین آمدم و به طرفش رفتم. -تو فكر كردی كی هستی!؟ به مردم هزار جور دروغ گفتی و منو انداختی توی بدترین وضعیت، الان هم اومدی بازخواستم می كنی!؟ آنقدرها جلو نرفتم كه مجبور شود از پایین به من نگاه كند ولی مثل اینكه امروز قصد داشت همین امیرِ پر از ضعف را به صورتم بكوبد! چرخهای ویلچر را كمی چرخاند و دقیقا كنار پایم توقف كرد،گردنش را بالا گرفت و به تندی گفت: -من به كسی هیچ حرفی مقروض نیستم و دلیلی هم نمی بینم بخوام بهشون از زندگی خصوصیم توضیح بدم. تو هم برو زنگ بزن به آرمان ، بگو قصد آشنایی یا هر كوفت دیگه ای رو باهاش نداری! با خنده ای كه مطمئنا ببش از هر چیز ، حرصم را نشام می داد، خم شدم و دو دستم را روی دسته های ویلچر ستون بدنم كردم تا در كمترین فاصله ی ممكن از چهره ی برافروخته اش ، قرار بگیرم. -چرا نباید قصد آشنایی داشته باشم!؟ اونا كه فكر میكنن من ممكنه دختر ایرج خان باشم. كسایی كه حتی از فسون خبر دارن چطوره كه نباید از وجود زنی كه همسر واقعیت هست اطلاع داشته باشن! حالا كه اینقدر حضور من توی زندگیت آزاردهنده ست كه نمیتونی به بقیه در موردش بگی، چرا نباید اجازه بدی كه برم! چشمانش را كه بست مطمئناً از سر خشم بود و جوابی كه نمی توانست در مقابل سؤالاتم بدهد! انگار هر دویمان داشتیم در آزار دادنِ دیگری از هم پیشی می گرفتیم! در مسابقه ای كه برنده اش جایزه ای جز درد نداشت! -برو زنگ بزن به آرمان بگو نمی خوام ببینمت. با حرص "نچ" محكمی گفتم و عقب رفتم. حال كه او رحم نداشت من هم نمی خواستم بیش از این عقب نشینی كنم. همانطور كه به طرف درِ اتاق می چرخید و كف دستش را با حالت بدی بر چرخها می سابید گفت: -باشه، خودت خواستی.. نمی دانم منظورش چه بود ولی از اینكه اینطور سوهان روحش شده بودم از خودم بدم آمد! **** **** سرم آنقدر درد می كرد كه دلم می خواست به دیوار بكوبمش! حالم گرفته بود و از این زندگی بی سر و تهی كه برای خودم درست كرده بودم به حس انزجار رسیده بودم. اگر قرار بود جدا شویم كه این همه دست دست كردنمان برای چه بود!؟ و اگر قرار نبود اتفاقی بیفتد پس چرا این حال و روزمان بود!؟ از جایم به سختی بلند شدم تا حداقل با یافتن قرصی یا مسَكّنی بتوانم درد جسمم را آرام كنم، كاش دارویی بود كه بتواند روح یا حتی قلبم را از این همه عذاب برهاند! كاش میشد درد عشق را هم كمی تسكین داد. صدایی كه از درون آشپزخانه می آمد نشان می داد خدمتكاری كه برای امروز آمده بود هنوز نرفته و احتمالا داشت برای شام چیزی حاضر می كرد. كنار یخچال كه رسیدم با چشمانی نیمه باز كه فقط باریكه ی مقابلم را می دیدم رو به جانبش كردم و از او كه مشغول شست و شوی ظروف بود پرسیدم: -قرص مسَكّن داریم!؟ بدون آنكه نگاهی به سویم بیاندازد گفت: نه توی یخچال كه نیست.. اینجا غیر از آقا «رامی» كسی دارو مصرف نمی كنه. چرا اینجا همه چیز باید به امیر ختم می شد! واقعا نمی فهمیدم! نفسی پر از پوف بیرون فرستادم و به طرف سالن رفتم. شاید آنجا پدر جان چیزی داشته باشد، یا حتی بتواند از قرصهای امیر ، یك ربعش را به من هم بدهد. ولی گویا ورودم خیلی ناگهانی بود چون با حضورم و آن "پدرجونِ" بلندی كه گفتم ، همه یكباره ساكت شدند! امیر بود، رومینا هم بود، پدرجون و آرمان هم بودند! این پسرعمو اینجا چه می كرد!؟ مگر خانه و زندگی نداشت كه هر روز اینجا آوار می شد! نگاهم بی اختیار روی امیر افتاد كه با اخم ، مرا و لباس كوتاهم را می نگریست! روی ویلچرش نبود ولی همان مبل همیشگی اش را برای نشستن انتخاب كرده بود كه آنهم درست در تیررس نگاه آرمان قرار داشت. بی اهمیت به چشمان عصبی اش ، رو چرخاندم و به آرمان كه با لبخند به من و احتمالا پاهای خوش تراشم زل زده بود نگاه كردم! پسرك بی ادب! چرا عین ندیده ها چشم چرانی می کرد! بی آنكه سلام و علیكی بكنم ، رو به پدرجان كردم و گفتم: "میشه یه قرص به من بدین!؟" آرمان بی معطلی از جایش برخاست و با نگرانی گفت: -چی شده!؟ میخوای بریم دكتر!؟ مردمك چشمم روی امیر گیر كرده بود.بر روی دستهایی كه مشت شد! واقعا نمی خواستم اذیتش كنم ولی او هم دیگر داشت شور این قضیه را درمی اورد! سرم را جنباندم و با "نه،مرسی" كوتاهی به طرف پله ها راه افتادم. باید خودم حلش می كردم وگرنه كار به جاهای بدی می كشید. صدایش را دوباره از پشت سر شنیدم كه بی محابا نامم را می خواند. مگر امیر صحبت های لازم را با او نكرده بود!؟ پس چرا باز هم مثل آدمهای بی خبر از همه جا برخورد می كرد!؟ برگشتم و بی درنگ گفتم: -آقای آرمان من حالم خوب نیست ، لطفا از اینجا برید. اینبار چشمهای رنگی اش را با مهربانی روی صورتم چرخاند و كمی جلوتر آمد. -چرا!؟ گفتم كه از این به بعد دوست دارم هر روز ببینمت. صبح زنگ زدم به رامی شماره ت رو ازش بگیرم ولی گفت شماره ی هر كسی رو باید از خودش بگیری و بعد هم پسر بی ادب تلفن رو تو صورتم قطع كرد! بخاطر همینم خودم پاشدم اومدم كه ایندفعه شخصا شماره رو ازت بگیرم! نمی دانم چه كار باید می كردم و چه جوابی به این پسرعمو می دادم ولی هر چه كه بود می بایست در شرایط بهتر و آرامتری صحبت می كردیم. الان و در این موقعیت اصلا جای مناسبی نبود. همانطور که نزدیکم ایستاده بود خودكار را از جیب بغل كتش بیرون کشیدم و كف دستش را بالا آوردم و شماره ام را تند و سریع نوشتم. بعد هم بی درنگ ، دستش را پس دادم و خودكار را هم به جای قبلی برگرداندم. درست است دست و دلم می لرزید و به شكل یك انسان كاملا هیستریك به نظر می رسیدم اما سعی كردم لحنم كاملا مؤدبانه باشد. -ببین این شماره ی منه، ولی بهتره فردا كه یه ذره همه آرومتر بودن تشریف بیارید یه صحبت سه نفری با هم داشته باشیم. نگاه پرمهرش كمی رنگ تعجب گرفت. -صحبت كنیم!؟ سه نفری!؟ منظورت از نفر سوم كه "رامی" نیست، هست!؟ سرم را زیر انداختم. -چرا اتفاقاً ، منظورم دقیقا خودشه. انگشتانش به نرمی زیر چانه ام نشست و سرم را بالا آورد! دلم نمی خواست با این حسِ عجیب ، به من دست بزند. چرا همه چیز در زندگی من تكرار می شد! اگر حرف نمی زدم، اتفاقی كه برای رادین افتاد او را هم به ناكجا می كشانید! سرم را از روی دستش كنار كشیدم و گفتم: -خواهش می كنم تا فردا هیچ حرفی نزنید و هر چه زودتر هم از اینجا برید. و بعد در میان بهت و حیرتش ، با گفتنِ "ببخشید" زیرلبی ، به طرف اتاقم رفتم. باید به امیر هم در مورد فردا می گفتم. ولی چطور و با واسطه ی چه كسی! رومینا یا پدرجون!؟ می بایست یكی از آندو را جلو می انداختم. نمی فهمیدم رومینا هم اگر دخترعمو یا دختر عمه ای بیش نبود پس چرا هر روز می آمد و اینطور خودش را درگیر همه ی مسائل خصوصی زندگیشان می كرد! به نظرم همان بهتر است كه پدر جان این وظیفه ی خطیر را به دوش بكشد.. به هر حال ممكن ست رومینا هم واقعا از چیزی خبر نداشته باشد! **** به اتاقم رفتم و سعی كردم كمی بخوابم بلكه سردردم بهتر شود. این شرایط برای دختری مثل من مثل افتادن در باتلاقی بود كه هر چه دست و پا می زدم نمی توانستم رها شوم! و بدبختانه بودنِ او در كنارم كمكی كه نمی كرد هیچ، با هر بار حركت نابجایم ، به نابودی او هم سرعت می دادم. گویا من هم مثل سالار خان داشتم از عشق برایش طناب دار می بافتم! بالش را روی صورتم گذاشتم تا چشمان داغم را با خنكی آن كمی التیام دهم كه یكباره بیهوا بالش از رویم کشیده و به سوی دیگری پرتاب شد! با ترس از جا پریدم و به امیر كه با عصبانیت عجیبی بالای سرم ایستاده بود نگاه كردم! واقعا ایستاده بود! نگاهم روی پایش قفل شد و به جای نگرانی لحظاتی قبل ، خوشحالی این اتفاقِ خوب چهره ام را به شكل ایموجی های خندان درآورد! ولی باز او انگار حالم را درك نكرد چون با همان خشونت داد زد: -تو واقعا میخوای منو دیوونه كنی!؟ با گیجی به صورت سرخ از عصبانیتش خیره شدم. -چرا!؟ چی شده مگه!؟ با همان حرص خندید ! به گمانم واقعا حالش خوب نبود! -تازه می پرسی "چی شده"!؟ پاشو ... پاشو تا بهت بگم چی شده! با همان بهت و تعجبی كه در نگاهم بود از تخت پایین آمده و مقابلش ایستادم. نباید بیشتر از این ناراحتش می كردم. ممكن بود دوباره عصبهایش ضعیف شوند! پس سعی كردم آرامَش كنم. -امیر ! بهتر نیست بشینیم منطقی و اصولی صحبت كنیم؟ بیا .. بیا بریم اونجا... دستش را گرفتم و به سمت مبلهای گوشه ی اتاق كشاندم اش. باید می نشست وگرنه باز هم به مرحله ی فلج موقت می رسید و بر زمین می افتاد. خوشبختانه بدون حرف دنبالم آمد و به آرامی روی مبل نشست. احتمالا خودش هم فهمیده بود این عصبانیت برایش خوب نیست. نگاهی به اطراف انداختم. مبل دیگری که نبود و روی دسته ی مبل هم نمی شد مثل بعضی ها نشست، پس صندلی میز توالت را كشاندم و دقیقا مقابلش نشستم. صندلی ام را آنقدر جلو کشیدم که پایم دوباره مماس زانوانش شد. ولی اینبار به جای عقب کشیدنِ خودم و میز و صندلی ، پاهایم را باز کردم و بی دغدغه مقابلش قرار گرفتم. که احتمالا خنده اش هم به همین دلیل بود! احتمالا كمی آرامتر از قبل شده بود كه اینطور به حركات عجیب و غریبم می خندید. بی آنكه حرفی بزنم زل زدم به چشمان همیشه تاریكش! دلم تنگ شده بود برای این چشمهایی كه سیاه چاله داشتند و هر كسی را می توانست بكشاند به عمیق ترین جای آن و حبس كند تا ابد! -تو از من چه میخوای امیر!؟ موندن و نموندنم به همون چیزهایی بستگی داره كه تو داری زیرپا میذاریشون. بعد هم اینجوری میای عصبانی میشی و منو متهم می كنی! كمی اخم به چهره اش نشست ولی هنوز آرام بود. -تو رفتی به آرمان شماره ت رو دادی!؟ می دونی این یعنی چی!؟ یعنی میخوام باهات رابطه داشته باشم. چشمانم از حرصِ حرفهایی كه می زد بسته شد و نفسم پر از بیقراری، تند و بی وقفه به ریه هایم رفت و برگشت خورد. باید حرف می زدم ولی با این حال خراب و ناخوش ممكن بود اوضاع را پیچیده تر كنم! سكوتم را كه دید ، خودش ادامه داد: -بهش بگو دیگه نمی خوام ببینمت. همین. دهانم به قدری گس شده بود كه با خوردن یك خروار خرمالو هم نمی شد به آن طعم رسید! مگر امكان داشت كسی در این حد از خباثت باشد و باز هم عاشقانه نگاهش كرد! از جایش كه برخاست ، دلم می خواست بر سرش فریاد بكشم و مشت محكمی به سینه اش بكوبم تا اینقدر با آن قلب یخی و سنگی اش بقیه را آزار ندهد! به آرامی قدم برمی داشت و مشخص بود هنوز به حالت نرمال برنگشته است. دستگیره ی در را كه گرفت، با صدای خشداری گفتم: -فردا باهاش قرار گذاشتم. با لبخندی بی معنا و تعجبی كه در چشمانش ظاهر شد ، گفت: -قرار گذاشتی!؟ كه چیكار كنین!؟ سرم را تكان دادم و از فرط اضطراب حتی نتوانستم جواب بدهم! چرا آنقدر بی دست و پا رفتار می كردم! باید می توانستم چیزی بگویم كه خود را از این همه اتهام تبرئه كنم، ولی كو تارهای صوتی و حنجره ای كه صدایی از آن خارج شود! به گمانم از حال پریشانم فهمید نمی توانم حرف بزنم، چون با همان نیشخند تحقیرآمیز بدون آنكه منتظر جواب بماند ، سری به علامت تأسف تكان داد و رفت! واقعا رفت!؟ این بشر دیگر چه موجودی بود!؟ كاش كسی می دانست و برای من هم شرح می داد! از حال خرابی که برایم ساخت هیچ نمی گویم! او عادت كرده بود مرا در چنین اوضاعی رها كند و برود پی كارش! و این من بودم كه همیشه تا ساعتها روح دردناكم را دلداری می دادم كه آرام بگیرد! نمی دانم چطور گذشت و با چه حال نزاری به خواب رفتم فقط وقتی چشم گشودم كه صدای سر و صدایی كه از بیرون می آمد كل خانه را به لرزه انداخته بود! خدایا آخر چرا یك روزمان به آرامش نمی گذشت!؟ با ترس از تخت پایین پریده و به طرف سالن نشیمن دویدم! صدای فریاد از آنِ امیر بود ولی اینكه داشت كدام بخت برگشته ای را به فضا می فرستاد معلوم نبود! آنقدر با سرعت دویدم كه نزدیك بود از پله ها به پایین سقوط كنم! و شاید به نیم دقیقه هم نكشید كه خود را به سالن رساندم و با چشمانی درشت شده و نفسی كه دیگر بالا نمی آمد، به مشاجره ای خیره شدم كه یك سر آن امیر بود و طرف دیگر آرمان! خدای من ، این پسر دیوانه است؟! كله ی صبح آمده كه جوّ خانه را به این روز بیاندازد!؟ پدر جان كه از پشت ، امیر را نگه داشته بود و سعی می كرد آرامَش كند نگاهی به من كه هاج و واج ایستاده بودم كرد و با حال پریشانی گفت: -بیا دخترم... بیا اینو بگیر كه من برم اونو آروم كنم.! با همان اضطرابی كه در تمام تنم جریان داشت به آن سو دویدم! و به محض اینکه از دست پدر رها شد، محكم او را گرفتم. نمی دانستم دعوایشان از كجا شروع شده ولی با حرف هایی كه می زدند معلوم بود بحث به امیر برمی گشت! انگار كار از مشاجره ی زبانی داشت به دعوای فیزیكی می كشید! چون با حرفی كه آرمان در مورد مادر امیر زد ، یكباره قضیه به خشونت کشیده شد! به گمانم مسئله ی ارث و میراث وسط بود چون حرف هایشان به خانه و ملك و این چیزها می رسید! اصلا آرمان چه كاره بود كه آمده و همچین ادعایی می کرد! مگر این ها بزرگتر نداشتند!؟ چرا پدر جان جوابی نمی داد! امیر طوری هجوم می برد به طرف حریفش كه انگار مسابقه ی كشتی كج بود و می بایست او را ناك اوت می كرد! و من از پشت ، چنان سفت شكمش را می فشردم كه فكر كنم همه ی تنش كبود شد! در این میان فقط صدای فریاد شخصی خارج از گود، می توانست آنهمه سر و صدا را ساکت کند که کرد! خان عمو یعنی پدر آرمان بود! او دیگر اینجا چه می كرد!؟ و اصلا چرا از اول نیامده بود! همه به آن سو برگشتند بغیر از امیر که بدون توجه به بقیه ، دست مرا که دورش حلقه بود گرفت و به همان شكل كشاند به سمت مبل هایی كه پشت سرمان بودند! همانطور بی تعادل پشت سرش عقب عقب رفتم و با صدایی كه سعی می كردم كسی نشنود ، گفتم: -امیر، چرا اینجوری می كنی، الان میافتیم جفتمون! ولم كن. بدون آنكه توجه كسی را جلب كند به طرفم چرخید و تقریبا مرا از دید دیگران مخفی كرد. انگار می خواست از چیزی محافظتم كند و در همان وضع با صدای گرفته ای زیر گوشم زمزمه كرد. -همین الان برو لباستو عوض كن! نمی فهمم این روزها چه گیری به لباسهای من داده بود! ناخوداگاه نگاهی به پایین تنه ام انداختم! مگر لباس خوابی كه یك تیشرت و شلوارک کوتاه دخترانه بود چه مشكلی داشت! من كه آنهمه با مایوهای جورواجور جلوی بزرگ و كوچك در استخر عمارت شنا می كردم! الان چطور شده كه با دو سه وجب بالاتر از زانو نمی تواند مرا ببیند!؟ بدون آنكه توجهی به حرفش كنم ، خود را كنار كشیدم و رو به آن سو گفتم: -پدرجون ، اگه مشكل خانوادگیه ، كه من برگردم به اتاقم! -نه عزیزم، تو هم فعلا جزئی از خانواده هستی، میتونی بمونی. آرمان هم كه آنطرف سالن داشت با پدرش به آرامی بحث می كرد ، با یك حركت عصبی او را كنار زد و آمد مقابل امیر روی مبلی نشست.! انگار هنوز دعوا ادامه داشت! چشم چرخاندم و امیر را كه با اخم و غیض داشت از همان فاصله ، خرخره ی پسرعمویش را می جوید ، نگاه كردم. صدای پدر جان ، كه می رفت كنار امیر بنشیند فضای مسكوت سالن را شكست. -من این خونه رو به هیچكس نمیدم. اینجا رو پدرم برای من گذاشته. بقیه ی اموال و دارایی هاش همه برای خودتون، من یك قرون هم ازتون نمیخوام. آرمان قبل از آنكه پدرش چیزی بگوید، پرید وسط و با پوزخند مسخره ای گفت: -نه تروخدا بیاین اونارو هم بگیرید! با چشم غره ای كه خان عمو به پسرش رفت، بقیه ی حرفش را قورت داد و از درِ دیگری وارد شد. -ببینید عمو جان! اولا كه پدربزرگ خدابیامرز به اندازه ی كل دارایی هاش خرج این شازده پسرتون كرد. چرا!؟ چون خودش رو در اتفاقای پیش اومده مقصر می دونست و بخاطر رفع عذاب وجدان و همچین چیزایی ، تمام مخارج اون همه سفرهای خارج و عملهای پرهزینه و بقیه ی چیزا رو تقبل كرد. ولی الان كه اون به رحمت خدا رفته ، شما هم یه ذره بقیه ی خانواده رو درك كنید! درسته كه زبانی گفته بود این خونه باشه برای شما ولی توی وصیتش حرفی از این مسئله نزده. در ضمن شما به جز رامی، خانواده ی دیگه ای هم دارید كه البته انگار براتون هیچ ارزش و اهمیتی ندارن! بهتره به فكر اونا هم باشید! همین كه یه خونه براشون گرفتین و خرجیشون رو ماه به ماه می پردازین ، یعنی كه وظیفه ی خودتونو تمام كردین !؟ زن عموی بیچاره ، ماهی یكبار هم شما رو نمی بینه! دختراتون هم كه اگه خودشون نیان ، شما حتی دلتون براشون تنگ هم نمیشه! چرا باید اینطوری كل زندگی خودتون و خانواده و فامیل رو صرف پسری كنین كه یهو از آسمون افتاده رو سرتون! چشمانم داشت از تعجب دودو می زد! مگر امكان داشت آنهمه حرف شنید و هیچ نگفت! باورم نمی شد پدرجان خانواده ی دیگری هم داشته باشد! یعنی این همه حرف ریز و درشت را جلوی خودِ امیر داشتند به زبان می آوردند!؟ خب اگر من هم بودم عصبی می شدم از این همه تحقیری كه از زبان یك پسرعمو آن هم بخاطر مال و اموال توی صورتم كوبیده می شد! ولی مثل اینكه اینبار امیر ساكت و آرام بود و مرا كه برای نمایان نشدنم، تا نیم تنه پشت مبل بودم متفكرانه نگاه می كرد! اینها دیگر چه عجایبی بودند من كه نفهمیدم! چشم از امیر برداشتم و به خان عمو كه به نظر می رسید از پدر جان بزرگتر باشد ، نگاه كردم! به نظرم الان باید او حرف می زد و پاسخ پسرش را می داد! ولی نه ، انگار پدرجان كه مورد خطاب قرار گرفته بود خود را موظف دانست جواب دهد. -وضعیت خانواده ی من به خودم مربوطه و شما هیچ حقی ندارید كه بخواین ازشون دفاع كنید ، در ضمن امیر برای من فقط پسرم نیست، بلكه همه ی زندگیمه، اموالی هم كه شما می گید پدرم خرجش كرده، تمام و كمال با طیب خاطر و رضایت خودش بوده. پس باز هم هیچ حرفی توش باقی نمی مونه. و اما در مورد این خونه، تنها یادگاریه كه از خیلی قدیمها برامون باقی مونده. اگر شماها به سهمتون راضی نیستید باشه سهمتون از این خونه رو هم خودم می خرم ولی از توش تكون نمی خورم و در عوض حق خودم و خانواده م رو از كل اموال می خوام. این شرطیه كه من دارم، میخواین فكراتونو بكنین بعدا یه روز دیگه می شینیم حرف می زنیم. خان عمو كه انگار از از اظهار نظرهای یكطرفه ی پدرجان عصبی شده بود، كمی جلو آمد و با تشر گفت: -یعنی چی بهرام! این خونه مال پدرمونه و حق همه ست كه توش آمد و رفت داشته باشن. تو نمیتونی تصاحبش كنی بعد هم اجازه ندی كسی بره و بیاد! امیر بلاخره به حرف آمد. -آهان... پس مسئله ی اساسی اینه كه ما به شازده ی شما گفتیم دیگه اینجا نیاد! آره!؟ خان عمو جان، لطفا اول ازش بپرسید چرا و به چه دلیل ما همچین حرفی بهش زدیم بعد بیاین از حق و نمی دونم چیزای دیگه حرف بزنید! آرمان با حرص از جایش بلند شد و گفت: -من به تو چیكار دارم! اگه ماجرا به همون منوال قدیم بود ، من ماهی یكبار هم به زور میومدم اینجا ، حتی شاید دیگه پامو تو این خونه نمی ذاشتم. ولی الان قضیه چیز دیگه ایه. اصلا نمی فهمم تو چیكاره ای كه بخوای تو مسائل و زندگی بقیه دخالت كنی! مهتا خودش میتونه برای زندگی خودش تصمیم بگیره، به تو چه!؟ ای وای! باز بحث برگشت و به من رسید! چرا برعكس آنچه كه فكر می كردم ، همیشه یك سر زندگی از هر طرفی به من ختم می شد! امیر چشمانش را بسته بود و به شكل كاملا عصبی لپش را از داخل گاز می گرفت! نمیفهمم این دیگر چه عادتی بود! حال که نام من به میان آمده بود مسلما باید خودم جواب می دادم ، پس ، از پشت مبل كه مثل سنگری محافظم بود ، بیرون آمدم و سعی كردم آرامتر از بقیه صحبت كنم. -ببینید الان اگه این بحث و جدال الكی سر منه كه باید بگم میتونستیم با حضور خودم خیلی منطقی بشینیم صحبت كنیم. و در حالیكه چشمم را به امیر دوخته بودم ادامه دادم. -ولی مثل اینكه همه عادت كردن به جای من تصمیم بگیرن! نفس محكمش را که بیرون فرستاد و خواست جواب بدهد، با اشاره ی دست متوقفش كردم. -امیرخان ، اجازه بفرمایید دارم حرف میزنم، بعدش نوبت شما هم می رسه. و اینبار رو به آرمان كه ایستاده و با حالت ناآرامی مرا نگاه می كرد، گفتم: -خب ، آقا آرمان ، می رسیم به شما! مگه من دیروز نگفتم تشریف بیارید سه نفری با هم یه صحبتی بكنیم! همونطور هم كه گفتم منظورم از سه نفر ، من و شما و امیر بود ، ولی الان میبینم كه بدون اینكه منتظر حضور من بمونید ، بحث رو شروع كردین و بدتر از اون پای بزرگترا رو هم كشیدن وسط ماجرا! قدمی جلوتر آمد و روبرویم ایستاد. -درسته ، ولی من الان اصلا به امیر كاری نداشتم ، اومدم خونه ی عموم و دارم در موردت باهاش حرف میزنم، این دیوونه خودشو میندازه وسط و داد و بیداد راه میندازه! اصلا نمی فهمم كارِ من كجاش خلاف اخلاق و عُرفه! همین را كه گفت انگار انگشت گذاشت روی دكمه ی آلارم (هشدار) امیر ، چون به یكباره از جا پرید و به طرفش هجوم آورد! -مردیكه ی روانی، این خانم شوهر داره، تو باز حرف از اخلاق و عُرف میزنی! پدر جان دوباره جلو آمد و با دست متوقفش كرد. ولی آرمانِ بیچاره مثل شوك زده ها فقط دو قدم به عقب رفت و با حال خرابی به من زل زد! اول به انگشت حلقه ام و بعد به چشمانم كه در بُهت بود، خیر شد! بدون درنگ به عقب برگشتم و همانطور متحیر به امیر نگاه کردم! این باز هم داشت چه می گفت برای خودش! چرا هر دقیقه گره جدیدی به کلاف زندگیمان اضافه می كرد! به جای او كه همه منتظر توضیحش بودیم، صدای آرمان ، خشدار و نامطمئن از پشت سرمان شنیده شد! -پس چرا از اول هیچی نگفت! چرا حلقه دستش نیست! همه بی اختیار به امیر خیره بودند و انگار انتظار داشتند که او حرف بزند و این مزخرفات ضد و نقیض را به هر شكلی كه می داند به هم ربط دهد! هرچند امیر نگاهش روی من ثابت مانده و انگار حرفی برای گفتن نداشت! و یا شاید انتظار داشت من جواب سوالات پیش آمده را بدهم! دلم می خواست بروم و یك سیلی جانانه نثار آن صورت اخم آلودش كنم! چرا اینطور توپ را به زمین من می انداخت و خودش را عقب می كشید! دقیقا چه از جانم می خواست! قدمی كه بی اراده به سویش برداشتم را آرمان از پشت سر ، خنثی كرد! دستم را طوری به عقب كشید كه بیهوا به طرفش پرت شدم. الان شاید یک وجب فاصله داشتیم و او مثل كسی كه عشقش به او خیانت كرده ، مرا می نگریست! نمی دانستم چه طور باید جواب این حال پریشانش را بدهم! آنقدر همه شوكه شده بودند كه هیچكس حركتی نمی كرد، حتی خودم! تا بلاخره كسی چنان مرا كنار زد و مشتی به صورت آن مردِ آشفته فرود آورد كه صدایش به جای او در گوش من تا ثانیه هایی سوت می كشید! همه گیج و مبهوت برگشتیم و به آن امیر ی نگاه كردیم كه رفتارش دیگر شبیه هیچكس نبود! نمی دانم چه اسمی می شد بر آن گذاشت! انگار بی اراده بزنی و كسی را بكُشی، در آن حد لرزان و وحشت زده! من از اینطرف پشت سرش ترسیده و ناتوان چنگ انداختم به بازویش و آرمان دستش را به روی صورتش گذاشت كه از آن مشتِ محكم سرخ شده بود! پدر جان فریاد كشید و به برادرش گفت، "پسرش را از آنجا بیرون ببرد" و خان عمو همانطور هاج و واج ایستاده بود و آن صحنه های عجیب را تماشا می كرد! نمی دانم در یك لحظه چه شد ولی انگار دنیا بلاخره برای همه به آخر رسید! آرمان دیوانه وار و بی محابا به امیر حمله کرد و من در بین آنها مثل چادری كه باد به هر سو میبرَدَش، به تلاطم افتادم! نمی دانم با آنهمه صدای گوش خراش چه حرفهایی را به صورت هم می كوبیدند، فقط وقتی به خود آمدم كه امیر فریاد كشید : -مهتا ، زن منه مردیكه ی روانی! دستت رو می شكنم اگه یه بار دیگه بهش دست بزنی. فهمیدی!؟ آرمان ناگهان از پشت بر زمین افتاد و آن داد و فریاد با همین دو جمله یكباره خاموش شد. خان عمو و پدرجان ، با چنان بهتی به هم نگاه می كردند كه انگار بزرگترین فاجعه ی بشری اتفاق افتاده بود! و من با شوک به آرمان خیره ماندم كه با چشمانی گشاد شده روی زمین نشسته بود و مثل دیوانه ها كف دستش را نگاه می كرد! و اینكه امیر در چه وضعیتی بود را اصلا نمی دانم! آرمان با حال غریبی دیوانه وار شروع كرد به خندیدن و پدرش با پریشانی به سویش دوید! شرایط چنان درهم و آشفته شده بود كه هیچكس حال خودش را نمی فهمید! معلوم نبود آرمان كِی و چطور به چنین احساس عمیقی به من رسیده بود كه بخاطر از دست دادنم به این وضع افتاد! رو به سوی امیر گرداندم و چشمان ناراحتش به دلم چنگ انداخت! او چرا در این شرایط همه چیز را لو داد!؟ و حال كه حرفش را زده ، چرا اینطور درد در نگاهش موج می زند! مگر به خواسته اش نرسیده بود!؟ صدای خان عمو كه پسرش را در آغوش می فشرد و برای خنده ی روانپریشانه ی او گریه می كرد، بر روحم پنجه می كشید، وجمله هایی که در میان ناله های بی وقفه اش تکرار می کرد درد به جانم می ریخت. -اون دختر دیگه مُرده عزیز دلم. به خودت بیا پسرم. آخه چرا اینو گذاشتی جاش! نكن اینكارو..با خودت اینكارو نكن! با هر كلمه اش انگار ، امیر مچاله تر می شد! از جملات دردآور او می شد فهمید آرمان روزی عاشق كسی بوده كه با رفتنش پسر بیچاره به چنین حالی افتاده است! ولی اینكه چرا مرا جای او گذاشته ، سؤالی بود كه شاید فقط خودِ آرمان میدانست و بس.! دستم را جلو بردم و مشت گره كرده از خشمی كه هر لحظه فشرده تر می شد را گرفتم. امیر نباید بیش از این عصبی می شد! فعلا هیچكس غیر از او برایم مهم نبود. پس همانطور آرام جلو رفتم ، به اندازه ای كه صدای زمزمه وارم را بشنود. -بیا بریم تو اتاقت عزیزم. باشه! انگار ناخوداگاهش را به دست من سپرد و خودش از این دنیا کنده شد. مثل خواب زده ای كه دستش را به هر سو بكشی به دنبالت می آید ، پا به پایم قدم برداشت و دست مشت شده اش را میان انگشتانم باز كرد. چقدر حس عجیبی بود، اینگونه مطیع بودنش! بدون هیچ حرف و حركت اضافه ای وارد اتاقش شدم و او را بر روی تخت نشاندم. به یاد كسانی افتادم كه هیپنوتیزم می شوند و هر چه بخواهی می توانی از زبانشان بشنوی! لبخندی به لب آوردم و خیلی آرام گفتم: -میخوای پیشت بمونم!؟ سرش را تكان داد كه یعنی "بمون"! لبخندم عمیق تر شد ولی چشمان او همچنان بی حس ماند! -میخوای بخوابی!؟ اینبار سرش را به علامت منفی جنباند. و دستم را به طرف خود كشيد! بيهوا رها شدم و بدون آنكه بنشينم ، دو دستم را به شانه اش تكيه دادم. نمي شد روي اين پاها نشست... شايد هيچوقت نمي شد. نگاهم رنگ عشق داشت و او همچنان در عالم ديگري بود! مي شد او را نخواست!؟ اصلا نمي شد! خود را جلوتر كشيدم و دقیقا مقابل چهره ی پریشانش متوقف شدم. حال كه در هپروت سیر می کند بگذار هر چه دلم مي خواهد بگویم! و بدون آنكه عقب بروم زمزمه كردم. -میدونی عشق چیه!؟ لبخندش كه میگفت؛ هم سوالم را فهمیده و هم سرمستی ام را. بی صدا لب زدم: -عشق تویی. چشمان بسته اش را مقابل نگاه سرشار از دلدادگی ام گشود و باز لبخندش را تكرار كرد. اینبار با تمام احساسش اینكار را كرد! انگار واقعا روح به تنش برگشته بود! دستم را از دور گرنش باز كرد و به روي سيـ*ـنه اش كشاند. صداي قلبش مثل زيباترين آهنگ دنيا بود برايم. به جاي زبانش ، داشت با آن ضربان پُرطپش حرف مي زد. آرنجم ستون بدنم شده وکف دستم هنوز پشت گردنش بود و نوازش گونه بر موهايش كشيده مي شد. كم كم داشت تعادلم به هم مي خورد و نمي خواستم بيشتر از اين بر او فشار بياورم. پس به نرمي خود را عقب كشيدم و سنگيني ام را از روي دوشش برداشتم. نفس بلندي كه بيرون فرستاد نشان مي داد از اين حركتم خوشش نيامده ولي باز حرفي نزد. -امیر! می شه یه سوال بپرسم!؟ با همان نگاه عجیبش زل زد به دهانم كه احتمالا یعنی "بپرس"! -از حضور من ، چه حسی می گیری!؟ چشمانش لحظه ای ناراحت شد. به گمانم انتظار همچین سؤالی نداشت! ولی من چشم به دهانش دوخته و منتظر جوابی بودم كه با تمام وجود می خواستم بشنوم. با كمی تأمل گفت: -حالا تو میدونی عشق چیه!؟ فكر كردم می خواهد حرف خودم را تكرار كند! ولی بدون آنكه اجازه ی جوابی دهد، ادامه داد: -عشق اینه كه دلت برای قاتل جسم و روحت بلرزه! عشق اینه كه نفهمی كِی و كجا دل به زندانبانت سپردی! عشق یه همچین چیزاییه. آنقدر گیج و مبهم نگاهش كردم كه خودش متوجه شد چیزی از حرفهایش نفهمیدم! -عشق یعنی خنجر توی دستِ كسی ببینی و ازش فرار نكنی! عشق یعنی بدونی یه نفر زخم به همه ی وجودت میزنه ولی باز هم به امید مرهم بری به طرفش! برای من عشق یه جور خود آزاری مُزمن ـه. یعنی من برای او چنین چیز دردناكی بودم!؟ پس چرا با این همه ، باز هم دست نمی كشید از این مرض بدخیم؟! بدون فكر و بی درنگ سؤال ذهنم را بر زبان آوردم. -اگه اینقدر باعث آزارتم ، چرا خودتو نجات نمیدی از دستم! لبخند به نگاهش نشست و لبهایش را روی هم فشرد كه یكوقت خنده از آن بیرون نریزد! چشمهایش حالِ عجیبی داشت. انگار قلبم را از سینه ام می کَند و به جای دیگری می برد! چشم بستم كه این نگاه عاشقانه را تا ابد درون خود حفظ كنم. این چیزها تكرار نشدنی بودند و باید حكاكی میشدند بر روح آدم. باز صدایش مثل آوایی رؤیایی از دورها بر جانم نشست. -چرا چشماتو می بندی!؟ دوست نداری اینجوری نگات كنم!؟ ناخوداگاه چشمم كه هیچ ، باز شد تمام روزنه هایی كه از او حس می گرفتند. من برای هر لحظه ای از این نگاه ها حاضر بودم جان بدهم. او چه می دانست از احساس من! نفسم به شماره افتاده بود و چیزی در دلم بالا و پایین میرفت. با تمام وجود هوا را می بلعیدم و نگاهش را تاب می آوردم. او حق نداشت مرا به این حال بیندازد و اینچنین در مقابل التهابم لبخند بزند. بی آنكه تغییری در حالت نگاه و لبخندش به وجود آورد، گفت: -میدونی چرا نمیخوام از دستت نجات پیدا كنم!؟ نمی دانستم چه می خواهد بگوید ولی مطمئن بودم دیگر بیش از این طاقت نمی آورم ، همین الان هم همه ی صورتم رنگ گرفته بود. سری به علامت "نه" تكان دادم كه یعنی "نه، نمیخوام بدونم" ولی او به گمان اینكه می گویم "نه نمیدونم" گفت ؛ خوبه. -میدونی من زندگیمو مدیون توأم!؟ با تردید و تعجب به چشمان سیاهش نگاه كردم. او قطعا روزی مرا در این تاریكی خواهد كُشت. یعنی من هم مثل او شده بودم!؟ دل به قاتل و زندان بانم سپرده و راهِ خودآزاری در پیش گرفته بودم!؟ -اگه تو نبودی ، من زنده نمی موندم. گفتم كه عشق می تونه زخم بزنه ولی آدم باز هم به امید رسیدن به مرهمش طاقت میاره. مگه میشه وسط اون همه درد و كابوس ، بدونِ عشق، توی این دنیا موند و زندگی كرد! لبم از بغض میلرزید. او چگونه از دست من به خودم پناه می آورد! چطور می توانست در اوج آنهمه شكنجه و عذاب، مرا به درونش بِکشاند. درست مثل كسی كه روحش را به زور از تنش بیرون بِكشند ، او با روح دیگری به این دنیا متصل مانده بود! نتوانستم جلوی اشكی كه چشمانم را به تلاطم انداخته بود بگیرم. لیوانی كه پر شد با یك لَپِ كوچك هم سرازیر می شود. و ببین چطور بیهوا تلنگر می زد به کاسه ی سرریز چشمانم! نمی توانستم نگاهش كنم. آنقدر عشق در آن نگاه بود كه ملتهبم می كرد. و یا به قول خودش "دلم نمی خواست آنگونه نگاهم كند". دستش به زیر چانه ام نشست و سرم را بالا برد. هنوز نگاهم را می دزدیدم و او با سرانگشت ، اشكهایم را می گرفت. انگار به حسِ آن قطراتی كه فقط برای او بر گونه ام سرازیر می شد احتیاج داشت. هر كدامشان را كه برمی داشت ، ثانیه ای بین دو انگشت لمسشان می كرد و آه می کشید. -میدونی عشق چقدر میتونه برای آدم گرون تموم بشه! شاید برای تو همیشه زندگی مثل بازی می موند ولی برای من یه فیلم وحشتناك بود كه نشستم و با ترس و دلهره تا تهش رو نگاه كردم! و تازه هیجانش از اونجایی شروع شد كه شاهد تك تك لحظه های درد كشیدن خودم شدم! دلم می خواست تا ابد برایش اشك بریزم. برای او كه همه چیزش را بخاطر من از دست داده بود و من بی درد و آسوده در عمارتی كه با خون امیر و شاید ده ها امیر دیگر هر سال رنگین و زیباتر می شد ، زندگی می كردم! به گمانم اولین بار بود از عشقی حرف می زد كه لحظه لحظه اش را درد كشیده بود! شاید او هم مثل فرهاد، عشقی خودآزار را انتخاب كرد تا ثابت كند هیچ چیز جز آن نمی تواند به انسان قدرت و توان ایستادن و مبارزه كردن دهد. سرم را بالا گرفتم تا به چهره اش نگاه كنم. در این هیبت جدید هیچ اثری از امیر آن روزها نبود! انگار سالار خان او را از اوج معصومیت به قعر عصیان كشانده بود! درست همانند كسانی كه سالها در زنجیرند و یكباره دیوانه وار همه ی بندها را پاره می كنند و خود را به در و دیوار می كوبند تا بلكه دیوارها را خراب كنند که از آن زندان رها شوند ولی در آخر غیر از زخم و درد به چیزی نمی رسند! نگاهش مثل همیشه سیاه بود و فقط غم داشت. مگر می شود در این همه سیاهی غیر از آن چیزی را دید!؟ ولی نه ، انگار عشق هم بود! شاید ته مانده ی عشقی غمناك و پراز حسرت! اینبار با نگاه تبدار و آشفته ی من ، او چشمانش را دزدید. -اینجوری نگام نکن اذیت میشم. -من تا آخر عمر فقط میتونم همینطوری نگات کنم. سرش را تكان داد و حرفم را نفی كرد. -نه، دلم نمی خواد حس كنی به من مدیونی! نمی خوام فكر كنی حسرت چیزهایی را می خورم كه از دستشون دادم. من با همین از دست رفته هام ، به اینجا رسیدم. به تمام اون چیزهایی كه همه خواستن بگیرنش و روزگار نذاشت. میان آن همه بغض و اشك، لبخند بر لبم نشست. چه خوب بود كه مي گفت به همه ي چيزهايي كه آرزويش را داشته رسيده حتي با وجود آن همه بلايي كه بر سرش آمده بود باز هم راضی به نظر مي رسيد. با همان حال خوب و بدون آنکه حرف دیگری بزنم بلند شدم و قصد رفتن کردم. باید هر کداممان فرصتی می یافت که فکر کند.نمیشد فقط احساسی برخورد کرد! این شکافی که بینمان بود به راحتی قابل پر شدن نبود! دستگیره ی در را که گرفتم صدای آرامش ، متوقفم کرد. -مهتا! برگشتم به طرفش. سرش را زیر انداخت و با انگشتانش بازی کرد. احتمالا از استرس حرفی بود که می خواست بزند! -من نمی فهمم چیکار باید بکنیم! ولی بهتره خودمونو گول نزنیم. اونقدرها هم که به نظر میاد همه چیز خوب و عالی نیست. من نمی تونم تو رو بکِشونم تو جاده ای که خودمم نمیدونم تهش کجاس. نفسی پر از حسرت کشیدم. بدبختانه درست می گفت و منطقی. به قول خودش «زندگی اینقدرهام فانتزی نیست». سری تکان دادم و گفتم : نیمدونم چطور میشه این همه سال عاشق باشی و بخاطرش عذاب بکشی بعد راحت رهاش کنی و بری پیِ یک زندگی دیگه! هنوز سر به زیر داشت و جوابی نمی داد. -اگه بلدی، به منم یاد بده. دوباره به سوی در برگشتم که خارج شوم از آن همه غمی که نمی خواست رهایمان کند! -پس فردا نوبت دادگاهمونه... میای؟ تُن صدای آرامش آنقدر دور و غریب بود که لحظه ای گمان کردم توهم زده ام! ولی دیگر برنگشتم. مطمئنا کارِ ما در نهایت به همین خمودی ها ختم می شد و هیچ چاره ای دیگر برایش نبود. وقتی روح را از جسم بگیری دیگر چه می ماند! یك پیكر بی جان كه باید تا آخر دنیا همانطور در گوشه ای بماند و بپوسد! زندگی آنقدر برایمان عذاب تدارك دیده بود ، كه دیگر نیازی به اینكه خودمان چیزی به آن بیافزاییم نمی ماند.
  9. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    ***** دستم روی دستگیره ی اتاق مانده بود و مردد که وارد شوم یا نه كه صدای پدر امیر را از پشت سر شنیدم. -ترك ها معتقدن؛ كسی كه داره زیر بارون راه میره بیشتر از چتر ، به كسی احتیاج داره كه كنارش قدم بزنه. به طرفش برگشتم و به خاطر حرف زیبایی كه زده بود ، لبخند تحسین برانگیزی به رویش زدم. -من ترك نیستم ولی واقعا ترك ها رو دوست دارم. خنده ای كرد و به آرامی گفت: -ای كاش همه ی كسایی كه دوست داری ، با همین صراحت بهشون ابراز می كردی! منظورش را فهمیدم ولی خودم را به نفهمی زدم و هیچ نگفتم. داستان من و امیر آنقدر نقاط كور و پیچیده داشت كه به این راحتی ها قابل حل نبود. ای كاش همیشه همه چیز با گفتن " دوستت دارم" قابل درست شدن بود! آنقدر در خودم فرو رفتم و در اوهام ریز و درشت غرق شدم كه بلاخره طاقتش طاق شد و خودش كار را تمام كرد. دستگیره ی در را چرخاند و بدون آنكه در بزند آنرا گشود و مرا به داخل هل داد، و بعد هم بی هیچ سر و صدایی ناپدید شد! حالا من بودم و اتاقی كه بزرگی اش شاید به اندازه ی نصف آن خانه بود! یعنی كل طبقه ی پایین احتمالا دو قسمت شده بود، یكی این اتاق بود و یكی كه متشكل از سالن نشیمن و آشپزخانه بود! صدای طعنه آمیزش را از آنسوی اتاق شنیدم. -با چیزایی كه تجربه كردی فكر نمی كردم دیگه هیچ وقت بدون خبر وارد اتاقم بشی! با ترس و اضطراب به طرفش چرخیدم! اول بدون فكر ، چشمانم را به پایین تنه اش دوختم و با دیدن شلوار سیاهی كه پاهایش را پوشانده بود نفس راحتی كشیدم. مطمئنًا متوجه حركتم شد چون پوزخندی آشنا زد و رفت و روی تخت نشست. خب ! حالا باید چه كار می كردم!؟ من هم می رفتم و كنارش می نشستم!؟ یا همانطور بلاتكلیف سر جایم می ماندم تا او تعارفم كند! -چرا نمیشینی!؟ میدونی كه واگیر نداره. همیشه همین كار را می كرد. مرا وارد چرخه ی عذاب وجدانی بی انتها می نمود كه نتوانم بیرون بیایم! بدون هیچ مكث و تأخیری، رفتم و مقابلش ایستادم. -نمیخوام جدا شم. كمی به عقب رفت و از پشت، دستش را روی تخت، ستون بدنش قرار داد. اینطور بدون آنكه بلند شود می توانست مرا ببیند و حركاتم را تحت كنترل بگیرد. -چرا!؟ كاملا واضح بود عصبی و نروِس هستم. -هیچی. دلیل نداره. ابرویش كه بالا رفت ، شرایط برایم سخت تر شد! -دلیل نداره!؟ مگه تو به پسرعمه ت نگفته بودی پیغامت رو بهم برسونه! الان چی میگی پس!؟ واقعاً جا داشت ، این لذتی كه از آزار من می برد را از جانش درآورم ولی لبم را گاز گرفتم تا رفتار ناشایستی انجام ندهم. -نكن اونكارو! متوجه منظورش شدم كه به لبم اشاره می كرد. بی آنكه اهمیتی به تیكه ی انحرافی اش بدهم ، جواب سوال قبلش را دادم. -من هیچوقت كسی رو واسطه نمی كنم و اگه حرفی داشته باشم خودم می زنم. -جداً!؟ از كی تا حالا!؟ قبلا كه حرف زدن بلد نبودی! اینبار مستقیم نگاهش كردم و با همان حالِ خراب گفتم: -ببین امیر، دست از این كارات بردار. خودت میدونی من كی هستم و از كجا به كجا رسیدم، پس نیازی به بازگو كردن این حرفای مسخره نیست! لبخندش كج بود، مثل همیشه. -..... -اینجوری نخند. من همین الانشم خیلی چیزا ازت نمیدونم ، با این وجود بهت اعتماد دارم. نگاهش رنگ زیبایی گرفت مثل آن روزهایی كه می آمد و من در رؤیاهایم برایش عاشقانه حرف می زدم. -چی می خوای بدونی!؟ واقعا پرسید!؟ یعنی میتوانستم از هر چه خواستم سؤال کنم!؟ همانجا روی دو زانو نشستم و به او كه باز هم در جایگاه بالاتری از من بود نگاه كردم. واقعا چه میخواستم بدانم!؟ دستش را كه تا این لحظه به عقب هل داده بود از زیر تنه اش آزاد كرد و به سمت من متمایل شد. -میخوای بدونی چرا اینطوری شدم!؟ بی معطلی جواب دادم. -نه.! اصلاً -پس چی!؟ من فقط می خواستم از زندگی الانش بدانم. از گذشته ها هیچ چیز نمی خواستم. همین گذشته هایی كه می گفتیم "گذشت ـه" به اندازه ی كافی همه مان را آزار داده بود. پس بی آنكه فكر كنم ، اولین سوال ذهنم را پرسیدم. -كسی تو زندگیت هست!؟ می شد همچین لبخند معناداری را حدس زد، پس اهمیتی نداده و دوباره گفتم: -منظورم اینه كه كسی هست كه دوسش داشته باشی و منتظرت باشه!؟ سرش را تكان كوتاهی بعنوان تأیید داد ولی نگاهش همچنان حرفهای زیادی داشت. -همون دختره!؟ اخم ریزی كرد و لبش را به دندان گرفت، مثل كسی كه دارد فكر می كند. كمكش كردم. -همون كه اونروز گفت ؛ رفتی حموم. با همان لبهای گاز گرفته خندید. چقدر قیافه ی بامزه ای پیدا كرده بود! طوری كه من هم خنده ام گرفت. كمی بیشتر رو به جلو آمد و صورتش را دقیقاً در مقابل چشمهایم نگه داشت. -الان اتفاقاً می خواستم برم حموم . اون خانومم نیست. تو حاضری منو ببری!؟ - هوم!؟ نگاهم از روی لبهای متبسمش جدا شد و در پی مفهوم حرفی كه زد چشمانش را جستجو كرد! هنوز متوجه منظورش نشده بودم، كه دوباره گفت: -مگه زنها نمی تونن شوهرشون رو حمام كنن!؟ اصلاً ارتباطی بین حرف های او و خودم نمیتوانستم پیدا كنم! پس با سادگی گفتم: -شوهرشون؟! ما که هنوز ازدواج نكردیم! چشمها و دهانش به شكل كاملا نمایشی باز شد و با قیافه ای مثلا متعجب گفت: -عاه... واقعاً نكردیم!؟ انگار من برعكس او كه داشت با این شرایط تفریح می كرد ، كاملا مغزم از كار افتاده بود و خیلی داستان را جدی گرفته بودم! -چیو!؟ خنده اش اینبار واقعی بود. -چیو!؟ به نظر خودت چیو!؟ مطمئنم ابرویم شكل هفت و هشتی شده بود با این همه ایهام و ابهام! -نمیدونم.. ازدواج دیگه! چشمهایش از قهقه ای كه به یكباره زد بسته شد! واقعا تا الان ندیده بودمش به این شكل بخندد. خوشحالم كه حداقل با همین خنگ بازی ام توانستم بخندانمش. انگشتانم را به سوی دستش كه روی صورتش گذاشته بود و می خندید بردم و با فاصله نوازشش کردم. واقعا من هم داشتم از این حال خوب لذت می بردم كه انگار حس كرد و پس از امتداد كوتاهی که به خنده اش داد متوقف شد. نمیدانم چرا!؟ شاید باز هم كار بدی كردم! -میخوام به اون دختر معرفیت كنم. مطمئنم به حس الانت میخندی. ببین چطور یكباره بحث را عوض می كرد! اصلاً نفهمیدم چه شد و موضوع حرفمان چه بود! با ناراحتی گفتم: -منم مطمئنم حس الانم اصلا خنده نداره. -مگه حسّت چیه!؟ غیر از ایناست! حسادت...! غیرت......! یا همچین چیزایی! چرا اینطور مرا در تنگناهای الفاظ گیر می انداخت! با این وجود از رو نرفتم و جواب دادم: -فعلا فقط حسّم كنجكاوی و فضولیه. همین! متوجه زرنگی ام شد و اینبار بحث را كش داد. -خب! بعد از اینكه كنجكاویت ارضا شد چی میشه! میخوای چیكارش كنی!؟ مثلا به فرض كه دوستمه و جای خالی كسی كه باید میبوده و نیست رو برام پر میكنه. همیشه حرفهایش همینطور در پرده و مبهم بود! هم جوابت را میداد و هم در وسعتی از فكرهای عجیب رهایت می كرد! واقعا نمیشد چیزی در پاسخ این حرفش گفت. پس سری تكان دادم و از جایم بلند شدم. نمیخواستم بیشتر از این چیزی بدانم. به نظرم ندانسته ها ، حس بهتری به انسان می دهند. بدون آنكه از جایش بلند شود از همانجا گفت: -بازم هیچكس نمیتونه جای خالی «قلب» آدم رو پر كنه. ایستادم و به طرفش برگشتم. آنقدر چهره اش حالت جدی ای گرفته بود كه می شد از میان آنهمه درد و زخم ، روح پریشانش را تشخیص داد. پرسیدم: -جای خالی روح رو چطور!؟ و او باز با حالتی متفكرانه جواب داد: -روح بدبخت كه از قلب هم بیچاره تره. جای خالیش حتی احساس هم نمیشه! قدمی به جلو برداشتم. آنقدر میشناختمش كه بدانم می خواهد حرف بزند یا حتی می خواهد الان فقط با من حرف بزند! -تو هدفت چیه!؟ مگه به همه ی اون چیزایی كه می خواستی نرسیدی!؟ -نه... -نه!؟ سالار خان و خواهرش رو كه انداختی زندان ، همه ی اموالشون رو هم كه یا مصادره کردن یا مال تو شدن! نگاهش را به عمق چشمانم فرستاد و گفت: -چون باارزش ترین دارایی اش رو نگرفتم هنوز. منظورش را فهمیدم ولی خود را به آن راه همیشگی زدم. -اگه جونش را میخواستی كه باید بگم متأسفانه اجازه ی اینكارو بهت نمیدم. از جوابم خوشش نیامد و با اخمی كه پیشانی اش را خط انداخت، راه افتاد به طرفم و در نیم قدمی ام ایستاد. -بهت گفته بودم كه من ارزش آدما رو با نقطه ضعفاشون می سنجم. -.... -روی هر چی حساستر باشن از همون نقطه میشه بهشون حمله کرد چون مطمئناً باید ارزشش براشون از همه چیز بیشتر باشه. -ولی به نظر ما، "خانواده" از هر چیزی مهمتره. -نه ... من میگم عشق، نقطه ضعف همه ی آدماست. حتی كسایی كه به نظر بی احساس میان. این عشق می تونه نسبت به هر کس یا چیزی باشه ولی در واقع ارزش دارایی هر انسانی به مقدار عشقیه که داره. -پس تو چرا با اینكه همچین نقطه ضعفی نداشتی شكست خوردی!؟ مثلا می خواستم زرنگ بازی درآورم و حرف از زبانش بكشم. ولی او خیلی از من جلوتر بود ، زود متوجه شد و با لبخند یكوری و كجی نزدیكتر آمد. -احتمالا چون مریض بودم و می خواستم خودزنی كنم. آن همه نزدیكی اش را تاب نیاوردم و یك قدم به عقب برداشتم. حالا دیگر داشت واقعا تفریح می كرد ، پس با همان لبخند شیطنت آمیز ،او هم یك قدم جلو آمد. -چرا برگشتی!؟ باز هم عقب رفتم و اینبار زیر لب گفتم: -می خواستم بدونم -چیو!؟ اینكه منم مثل خودت كسی رو زاپاس دارم یا نه!؟ قدمی كه اینبار جلو آمد بلندتر از عقب رفتنِ من بود پس واقعا مماس تنم شد! -…… نمیدانستم چه باید بگویم! او از من چه دیده بود كه اینطور در جرگه ی خیانت كاران قرار می داد!؟ و اگر واقعا باورش این بود پس چرا اینقدر آرام و ملیح بازی می كرد!؟ مگر نباید تند و پرخاش گرانه رفتار كند!؟ مثلا الان می بایست غیرتش به جوش آمده باشد! -…… سرم را بالا گرفتم و همانجا ایستادم. دیگر عقب گرد كردن فایده ای نداشت. -من كسی تو زندگیم نیست. باز لبخند فقط در نگاهش نشست! نمیدانم چطور می توانست اینكار را بكند ، یادم باشد روزی از او بخواهم به من هم آموزش بدهد. -مطمئنی!؟ با این حالی كه او پرسید قطعا نمیشد مطمئن بود! دستم را روی سینه اش گذاشتم تا كمی عقب برانمش. رگهای گردنم كش آمده بود و نمی توانستم حتی آب دهانم را قورت دهم. ولی انگار قدرتم یاری نكرد و باز مجبور شدم خودم را از سر راهش كنار بكشم. -امیر بس كن. خودت هم میدونی رادین هیچ جایگاهی توی زندگیم نداره. -ولی شنیده ها و دیده ها چیزی غیر از این میگن! عصبی شدم و حالت طلبكارانه ام برگشت. او چه حقی داشت از من بازجویی كند!؟ اصلا الان خودش پایش وسط یك پرونده ی نامعلوم گیر بود! -من هیچ توضیحی بهت بدهكار نیستم مگر اینكه اول بیگناهی خودت ثابت بشه! ابرویش بالا رفت و مثل دادستانی كه مورد بازخواست قرار گرفته ، متحیر نگاهم كرد! -مگه من گفته بودم كسی تو زندگیم نیست!؟ اصلا نمی توانستم تشخیص دهم چقدر جدی ست ، پس به جای اولم كه مقابل صورتش بود برگشتم و صاف به چشمانش خیره شدم. -اگه هست پس برای چی منو وارد ماجرا كردی!؟ و اصلا به چه حقی با من ازدواج كردی!؟ خودم می دانستم حرفهایم هیچ ربطی به بحث نداشت ولی واقعا الان دغدغه ام غیر از این ها چیزی نبود! احتمالا انتظار داشت بپرسم اون دختر كیه؟ كجاست!؟ یا حتی عصبانیتم بابت چیزهای دیگری باشد! ولی مثل خروسی كه بی هدف فقط حمله می كند، با خشم زل زدم به نگاهش و ادامه دادم: -اصلا برام مهم نیست به من خیانت كردی یا كسی غیر از من هم تو زندگیت هست. فقط میخوام بدونم از آزار دادن خانواده ی سمندر كِی خسته میشی!؟ چون مطمئنا از این كارِت هیچ هدف دیگه ای نمیتونی داشته باشی! اینبار او احساس كرد كه باید عقب برود چون نمی شد با این وضع عجیبی كه در هم تنیده بودیم ، به طور جدی بحث كرد. گفت: -دلم می خواست می تونستم همینجا تمام تسویه حسابهای این همه سال عذاب كشیدنمو باهات بكنم تا بفهمی معنا و مفهوم آزار چیه! -تسویه حساب !؟ با من!؟ مگه من باهات چیكار كردم!؟ احتمالا واقعا می خواست تسویه كند تمام حسابهایی كه همه را به نام من زده بود! با صدایی كه نمی دانم خیلی بلند بود یا بخاطر نزدیكی بیش از حدمان ، قلب و روحم را خراشید، گفت: -بین ما ، عاشق بودن، بزرگترین جرمه خانم. اینو هنوز نمیدونی!؟ من هم باید داد می زدم، ولی آرامتر از او گفتم: -بین ما!؟ یا بین شما!؟ چون بین ما كسی عاشق نبوده كه بخواد جرمی مرتكب شده باشه! اگه همچین چیز بی معنایی بینمون بود كه هنوز بعد از ده سال بهِم نمیگفتی "خانم"! فكر كنم این عصبانیتمان داشت گران تمام می شد! او را نمی دانم ولی من داشتم حرفهای عقده شده در دلم را بیرون می ریختم. و این وسط شاید چیزهایی فاش می شد كه اصلا خواهان گفتنشان نبودم! بي درنگ دستش با غضب بر بازويم نشست و چنان مرا به سمت خود كشيد كه به شدت به سینه اش برخورد کردم و او مجبور شد بخاطر حفظ تعادلم با دست دیگر، از پشت، کمرم را بگیرد. -من بابت این "چیز بی معنایی" كه داری میگی ، تاوان خیلی سنگینی دادم. پس وقتی چیزی نمیدونی حرف نزن، فهمیدی!؟ زبانم بند آمده بود و همانطور با نفسهای سنگین آویزان پنجه های گره كرده اش بودم. ادامه داد: -شاید من برای تو هیچی نبودم ولی... با عصبانیت حركت تندی به بدنم دادم و از دستش رها شدم. او حق نداشت همه چیز را یكطرفه ببیند و ناعادلانه قضاوت كند! -تو از یك دختر پونزده ساله چه انتظاری داشتی!؟ اونم از شاهزاده ی قصر سالارخان!؟ كه بیاد عشقش رو به پسری مثل امیر جار بزنه!؟ چهره اش در هاله ای از خشم، حسرت، عقده های فروخورده ، درد و زجر مستور شده بود! نمی شد در این میان گفت حق با چه كسی بوده و هست! نه او مرا درست میشناخت و نه من او را! بین ما عشقی به قدمت دوازده سال بود! عشقی كه در همان سالها مسكوت ماند و در گلو خفه شد! -مثل اینكه اشتباه كردم اومدم. بیشتر از این نباید خاكسترهای خاموش شده را باد زد ، ممكنه اینبار آتیشش همه رو یكجا بسوزونه. تمام وجود او درد بود، دردی كه التیام نمی یافت. مخصوصا تا وقتی كه من آن شخصی بودم که می خواست بر آن مرهم بگذارد. پرستاری كه خودش هی زخم را با پنجه هایش میخراشد ، چگونه میتواند آن را درمان كند!؟ تمام توانم را جمع كردم تا حرف آخر را از عمق وجودم بزنم. او از نظر من هنوز هم لایق بهترین ها بود. هر چند بغض می خواست خط بیاندازد بر صدایم ولی با كل قدرتم مقاومت كردم و عقب راندمش. -برات آرزوی خوشبختی میكنم امیر. حداقل نیمسال دوم عمرت رو خوب و خوشبخت زندگی كن. مطمئن باش دیگه نمیذارم كسی بیاد و بخواد تو رو یاد گذشته هایی بندازه كه چیزی جز عذاب برات نداشته! میدانم در شوك عمیقی بود و نمی توانست واكنشی نشان دهد ولی امید داشتم حداقل كلامی برای تسلای دل بینوایم بگوید! كه نگفت و من هم او را همانطور در هپروت گذاشتم و از اتاق بیرون زدم. باید میرفتم، ولی كجا!؟ نمیدانم! یكی از چمدانهایم را بستم و بی آنكه جوابی برای پرسش های مكرر پدرش داشته باشم از خانه بیرون رفتم. ***** دیگر نمیشد این وضع را سامان داد. ما هیچوقت نمی توانستیم یكدیگر را خوشبخت كنیم! او با دیدن من عذاب می كشید و من با دیدنِ عذاب او نابود می شدم. كاش یكبار برای همیشه ضربه اش را محكم می زد و تمام می شد، ولی اینطور كه آرام و مداوم بود ، تحمل زیادی می خواست. به هتل رفتم كه حداقل بعد از آن بتوانم به نزد خانواده ی مادری ام بروم. تمام اوراق مربوط به ازدواجمان را هم در همان اتاق گذاشتم و آمدم. حداقل الان دیگر می توانست با خیال راحت مرا از زندگی اش حذف كند و دختری را بیاورد كه به او آرامش و خوشبختی هدیه كند ، چیزی كه واقعا لیاقتش را داشت. هنوز نمی دانم چه جوابی باید به این فامیل تازه آشنا شده می دادم و چگونه زندگی جدیدم را توجیه می كردم ولی هر چه بود راحت تر از بقیه ی راه ها به نظر می رسید! دلم از همین الان برایش تنگ شده. او در تمام سالهای زندگی ام حضور داشت! آنهم به شكلی پر رنگ. مثل طرحی می مانست كه با مداد زغالی روی برگه ای سفید آنقدر با فشار دست می كِشی كه دیگر پاك كردنش غیرممكن می شود! مگر می شد یك شبه از دل كَند و بیرونش انداخت !؟ پس آن قطعه ای كه با او از دل جدا می شود و می رود چه!؟ چگونه باید پُر شود!؟ همانطور كه خودش گفت: جای خالی قلب رو هیچی نمی تونه پُـر كنه. در اتاق هتل نشسته بودم و بی هیچ هدفی فقط صندلی ام را مثل گهواره تكان می دادم. گویا كه اصلا در این دنیا نبودم. مثلِ روحی كه از تن جدا شده و سرگردان در جهانی جدید و ناشناس می چرخد بلكه كسی دستش را بگیرد و در جایگاه اصلی خود بنشاند. انگاردر می زدند!؟ صدایش را خیلی مبهم در همان دنیای تاریك و وهم آلود شنیدم و دستی مرا هل داد به این سو! آنقدر صدای در زدن بلند بود كه خودم لحظه ای شوكه شدم كه چطور نشنیده بودمش!؟ با عجله برخاستم و پشت در رفتم. -بله!؟ صدای مردانه ای از آن سوی در گفت:"باز كن دخترم" و چه خوب بود كسی در اوج بی كَسی ، "دخترم" خطابت كند. در را بی درنگ گشودم. و جنابِ بهرام خان شرافت را لبخند به لب مقابلم دیدم! اصلا انتظار نداشتم به همین راحتی پیدایم كند! هر چند از این پدر و پسر هر چه بگویی ساخته بود! -میتونم بیام تو!؟ با این حرفش فهمیدم همانطور بی ادبانه جلوی در خیره به او ایستاده ام! با دستپاچگی كنار رفتم و با یک "بفرمایید" دعوتش كردم كه داخل شود. همانطور که اطراف را با چشم زیرنظر داشت ، رفت روی مبل گوشه ی اتاق نشست. بخاطر اینكه آنقدر فهمیده و متشخص بود كه روی تختم ننشست لبخند پرمهری زدم و روبرویش نشستم. -چی براتون سفارش بدم بیارن!؟ مهربان و پدرانه خندید و با لحن شوخی گفت: -قشنگی كار به اینه كه عروس با دستهای خودش سینی چای بیاره جلوی خانواده ی داماد. سفارشی كه فایده نداره! جلوی خنده ی ناخواسته ام را گرفتم و سر به زیر انداختم. -خب! عروس خانوم! می بینم كه به همین زودی عقب گرد كردی! همانطور با گردنی پایین افتاده و انگشتانی كه از فرط ناراحتی در هم گره خورده بودند نفس بلندی كشیدم. باید هر طور بود چیزی میگفتم و از خودم دفاع می كردم! -راستش، ما با هم به تفاهم نرسیدیم! یك تای ابرویش بالا رفت و با همان چشمان شوخ و مثلاً متعجب گفت: -جداً!؟ فكر می كردم «عشق» این قدرت رو داره که همه ی سوءتفاهم ها رو حل كنه! سرم را بالا بردم و به چشمانش كه همچون امیر سیاه بود و عمیق ، نگاه كردم. -بین ما هیچ چیزی جز تاریكی و درد نیست. اینو شما بهتر می دونین. لبخندی تلخ زد، باز هم مثل امیر. -میدونی بیشترین چیزی كه تونست بهش قدرتِ بلند شدن بده ، به دست آوردن تو بود!؟ خدایا باز بنده هایت را فرستادی كه قلبم را به چالشی تكراری بكِشند!؟ -میدونی سالار خان همون سالها فهمیده بود كه امیر عاشق دخترش شده!؟ حالت چهره ام درست مثل كسی شد كه داشت آرام آرام دانستنی های رعب آوری می شنید! حرفهایش می خواست به كجا برسد!؟ نمی خواستم تكه های دیگری از این پازل وحشتناك را پیدا كنم! دلم داشت گواهی بدی می داد! -میدونی یك هفته بعد از اینكه این موضوع رو فهمید ، امیر رو بعنوان نماینده ش فرستاد پیش اون پاشای جانی!؟ نه... نباید ادامه می داد! اینها حرفهایی نبود كه دلم بخواهد بشنود! مغزم داشت زنگ هشدار می زد! -میدونی وقتی بعنوان گروگان گرفتنش ، سالارخان با اینكه همه چیز رو می فهمید باز جواب رد به خواسته شون داد تا كاری كه شاید خودش نمی تونست انجام بده به دست اشخاص دیگه ای اجرا بشه! دیگر نمی شد ساكت ماند! این حرفها حقیقت نداشتند. من خودم شنیدم كه گفت خواهرزاده ی ایرج خان خیانت كرده و بخاطر گیر افتادنِ امیر چقدر عصبانی و ناراحت ست. -ایرج خان حتی خواهرزاده ش رو قربانی این ماجرا كرد كه پسرش رو نجات بده. ولی باز هم نتونست... نشد. میدونی چرا!؟ چون سالار خان اینطور می خواست. سرم زیر افتاد و نفسم به شماره! هیچكدام از كلماتش قابل فهم نبود، مغزم داشت از كار می افتاد! -امیر باید اونجا كُشته می شد ولی مثل اینكه سالار خان غافل از این بود كه خدایی هست كه عمر بنده ها توی دستای اونه. دلم می خواست دستم را جلوی دهانش بگیرم كه ساكت شود، ولی حتی قادر نبودم از جایم بلند شوم، و او بدون اهمیت به حال خرابم ادامه داد... -وقتی ایرج خان به من زنگ زد اصلا نپرسیدم منو از كجا پیدا كرده یا چرا بعد از این همه سال یادش افتاده كه "امیر پدر داره"! فقط هر كاری میتونستم كردم تا پسری رو نجات بدم كه یك روز با تمام قساوت قلب نادیده گرفته بودمش! دلم داشت آتش می گرفت. از این بازی كثیف ! از این همه بی رحمی! نفسی كه با بغض در گلویم مانده بود ، به سختی رها كردم و اشكهایم بعد از این همه فشار بر صورتم چكید. -وقتی مأمورهای ما رسیده بودن ، تنها یه تیكه گوشت بی جان پیدا كرده بودن. امیر زیر اون همه شكنجه و درد مُرده بود! فقط با ضربانی كه از فرط آرومی به زور حس می شد ، رسوندنش بیمارستان. من وقتی رسیدم بالای سرش ، اونقدر از دیدنش حالم بد شد كه خودم هم بستری شدم. دستم را جلوی دهانم گرفتم تا صدای زار زدنم بلند نشود! او حق نداشت این همه درد را یكجا بر سرم آوار كند! حنجره ام انگار زخم شده بود، نمی توانستم حرف بزنم. آنقدر در گلویم همه چیز به هم پیچیده بود كه دیگر صدا، جایی برای بیرون آمدن نداشت. -امیر برای همه ، همون روز مُرد، ولی برای من تازه متولد شد. انگار خدا به خاطر ناسپاسی و ناشكریم در جوانی ، بعد از این همه سال بهم پسری داده بود كه نه تنها پا نداشت، كه حتی روحی برای زندگی هم در تنَش نبود! دلم یك جیغ بلند می خواست، آنقدر بلند كه گوش همه ی دنیا را ببَرد و لرزه بر تن آنهمه حیوان وحشی بیاندازد. -این چیزی كه بین شما هست ، سوء تفاهم نیست دخترم. یك تونل سیاه و ظلمانی به درازای ده سال درد و عذابه. و من انتظار داشتم "تو" با نور عشقت بیای اونجا رو روشن كنی! میدونم دوستش داری و شاید حتی حاضر باشی بخاطرش دست به هر كاری بزنی! هیچ انسان عادی نمیتونه كاری كه تو با خانواده ت كردی رو انجام بده مخصوصا با وجود اینكه از هیچی هم خبر نداشتی! دستم هنوز روی صورتم بود و گریه ی بیصدایی را با تمام وجود بر خود تحمیل می كردم. -وقتی ازش می شنیدم كه با شوق در موردت حرف میزنه و از چیزهایی تعریف میكنه كه فقط یه آدم عاشق و دیوانه میتونه انجامشون بده ، من هم ذوق می كردم، كه پسرم یه روزی با همین نور عشق میتونه زخمهاشو التیام بده. سرم همچنان از شرم پایین بود و چشمانم می خواست تا ابد اشک بریزد. نمی دانم او در چه وضعی بود! شاید بیش از این زجر کشیدنم را تاب نیاورد که صدای بغض آلودش قطع شد. فقط بعد از دقایقی ، گرمای دستش بر بازویم نشست و حرف آخرش را با صدای آرامتری زد. -تنها، «عشق» میتونه هم درد باشه و هم درمان. حتی صدای در را هم نشنیدم و نفهمیدم كی رفت! مگر می شود با شنیدن آن همه پلشتی و زشتی باز هم گوش ، بخواهد دیگر اصوات بی اهمیت را بشنود و به مغز مخابره كند! آنقدر گریسته بودم كه مردمك چشمم حالت عادی اش را از دست داده بود و رگهای مغزم درد می كرد. نگاهم را با بی حسی به روی ساعت انداختم. باورم نمی شد نزدیك صبح باشد! آنهمه وقت را چطور گریه كرده بودم و اشكم خشك نشده بود! به سختی از جا برخاسته و چراغها را روشن كردم. اصلا با این وضعیت مگر می شد خوابید!؟ باید دوش می گرفتم. یا درون وان دراز می كشیدم بلكه گرمای آب باعث آرامش اعصاب و روانم شود و خواب به چشمم بیاید. مشغول پر كردن وان بودم كه صدای زنگ موبایلم باعث شد از جا بپرم! این موقع شب چه كسی می توانست به من زنگ بزند آنهم با شماره ای كه هنوز به هیچکس نداده بودم! -با سرعت به طرفش هجوم بردم و نگاهم بر روی اسكرین موبایل قفل شد! امیر! یعنی واقعا امكان داشت با آن وضعی كه از هم جدا شدیم و تمام اتفاقات عجیبی كه افتاده بود با من تماس بگیرد!؟ آنقدر تعلل كردم كه قطع شد! ای خدا! چرا من خرابكاریهایم تمامی نداشت!؟ انگشتم رفت كه خودم زنگ بزنم كه دوباره تصویر جذابش روی موبایلم افتاد و گوشی در دستم شروع به لرزیدن و زنگ خوردن كرد. اینبار به تندی اتصال را برقرار كردم و سعی كردم با حالت خوشرویی جواب دهم. -بلـه... -سلام دخترم . خوبی!؟ یك لحظه جا خوردم! چرا بهرام خان با موبایل امیر تماس گرفته بود! آنهم این موقع شب! بدون آنكه جواب سلام و احوالپرسی اش را بدهم با نگرانی گفتم: -امیر كجاست!؟ چیزی شده!؟ لحظه ای كه مكث كرد، تقریبا مطمئن شدم اتفاقی افتاده و با همان حال پریشان نگذاشتم جواب بدهد و گفتم : "الان میام" ، بعد هم قطع كردم و نفهمیدم چطور لباس پوشیده و از آنجا بیرون زدم. چرا این داستان داشت هر روز تلخ و تلختر می شد. به كجا قرار بود ختم شود! به دنیای سیاه و تاریك جهنم!؟ اصلاً حتی متوجه نشدم کی رسیدیم و من ندانسته چه مقداری پول از كیفم دراورده و روی صندلی جلو انداختم. فقط در حال پیاده شدن گفتم: -این كرایه تون ، بقیه ش هم بندازین صندوق صدقات . هر چند نمی دانم اصلاً دیگر كاری از صدقه برای رفع آن همه بلا برمی آمد یا نه! فقط خدا می داند با آن حال پریشان چطور خود را به داخل خانه رساندم و از سدّ دستان مقاوم بهرام خان گذشتم تا به اتاقی برسم كه در آن معشوقه ام خواب بود! به یاد زیبای خفته افتادم كه به دست جادوگری پلید به خواب رفته و منتظر معشوق بود تا بیاید و با بـ*ـوسه ای بیدارش كند! حرفهای پدر جان در گوشم زنگ می خورد: "یهو حالش بد شد و افتاد. انگار عصب هاش ضعیف شدن! هر چی سعی كرد نتونست بلند شه! به زور مُسكّن خوابوندمش! تا همون وقتی كه بهت زنگ زدم داشت فریاد می كشید!" كنارش روی تخت نشستم. چقدرِ دیگر باید از دست خانواده ی سمندر زجر بكشد! چرا من هم مثل بقیه مدام باعث عذابش می شدم! مگر چه گناهی كرده بود!؟ دستش را به آرامی نوازش كردم. او سزاوار زندگی بهتر از اینها بود! می دانستم آنقدر مُسكِن خورده كه با این نوازش ها بیدار نمی شود. به خط كنار ابرویش دست زدم و انگشتم را به نرمی بر جای جای صورت زخم خورده اش كشیدم. انگار می خواستم تلافی تمام لحظات نداشتنش را در همین چند ساعت دربیاورم. مگر می شد كسی را اینقدر دوست داشت و باز از او دور شد! من که در عوالم خودم او را داشتم و با همان خیالات هم زندگی ام می گذشت، ولی او هر بار كه مرا از دست می داد دوباره می بایست تمام دنیایش را از نو طراحی می كرد و می ساخت! هرچند آخر هم نفهمیدم آن دخترانی كه حداقل از سه تایشان من خبر داشتم چه بر سرشان آمد!؟ معلوم نبود در این مدت چند مدل از این درها را امتحان كرده كه به قول خودش جای خالی كسی كه باید می بوده و نیست را پُر كنند و باز هر بار با ورود من ، همه ی آن درها قفل شدند و با رفتنم، او در همان راهروی دراز و طویل، خودش ماند و خودش! ببین چگونه همه ی نظم زندگی اش را به هم می زدم و مجبورش می كردم برگردد بر سر پله ی اول! ندانستم چند دقیقه یا حتی ساعت همانطور كنارش نشستم و نوازشش كردم و موهایش را با انگشتانم به نرمی شانه زدم ، كه بلاخره صدای درب اتاق ، خبر از ورود كسی را داد. رو به آن سو چرخیدم و به او كه هنوز نگرانی پدرانه در نگاهش موج می زد ، لبخند گرمی زدم. -حالش بهتره فكر كنم. همانطور كه جلو می آمد نگاهی به وضعیت من و او انداخت و سعی كرد لبخندش را حفظ كند. -گفته بودم كه عشق هم درده و هم درمان. و من ، مثل هر بار ذوق كردم از این تعبیرات عارفانه اش! خندیدم و با لحن شوخی جواب دادم: -به نظرم بین ما ، فقط قرصهای مسکّن، راهِ درمانه. آخه تا می رسیم به هم ، درد به هم هدیه می دیم. لبخندش كمی، فقط كمی بزرگتر شد اما هیچ نگفت!هرچند من منتظر حرف یا نصیحتی از جانبش بودم! ولی سکوتش نشان از آن داشت که در چنین موقعیتی نمی شود بیش از این حرف زد. تا با صدای ناله ی ضعیفی كه آمد بلاخره دل از سیمای پدرانه ی مقابلم کندم و به جانب پسر چرخیدم. همانطور که با چشمان بسته، آب دهانش را به سختی قورت می داد ، چهره در هم كشید. فكر كردم باید تشنه باشد. پس به آرامی سرم را جلو بردم و گفتم: -آب میخوای!؟ بدون حرف ، جواب مثبت داد. لیوان آبش را از روی میز برداشتم و زیر گردنش را گرفتم تا بتواند راحت تر بنوشد. جرعه ی اول را كه خورد ، چشمانش را به آرامی گشود و از بالای لیوان مرا نگریست. احتمالا گمان می كرد خواب است یا من در خیالاتش هستم، چون لبخندی زد و انگشتانش را روی دستم كه بر لیوان بود گذاشت تا بالاتر بیاورد و تا ته ، آب را سر بكشد. حقیقتاً به این حركتش نمی شد نخندید! ولی سعی كردم جلوی خود را بگیرم تا باعث سوء تفاهم نشود. رو برگرداندم كه بدانم پدر جان در چه حالیست، كه با دیدن جای خالی اش خشكم زد! چطور اصلا متوجه رفتنش نشده بودم! الان تنهایی چكار باید می كردم!؟ هنوز با همان بُهت سرم به سوی دیگر بود كه دستم با کشیده شدنِ یكباره ی لیوان از آن جدا شد و به روی پایش افتاد.همین انگار تازه او را متوجه حقیقی بودنم كرد و به خود آورد! سعی كردم اینبار معقولانه تر رفتار كنم پس دستم را نكشیدم و همانطور با مهربانی زل زدم به صورتِ مبهوتش. باید می فهمید به خاطر نقصهایی كه بر او تحمیل كرده اند ، حق ندارد مرا چنان كامل و بی عیب ببیند كه مثل همیشه "رها كردنم" را انتخاب كند! -حالت بهتره!؟ همانطور كه قیافه ی متعجبش را حفظ كرده بود اخمهایش را نیز درهم فرو كرد و دستم را پس زد. -حالا دیگه ترحم و دلسوزی هم به احساسهات اضافه شده!؟ برای چی برگشتی!؟ مگه تو نرفته بودی!؟ دقیقا همان چیزی كه از آن می ترسیدم اتفاق افتاد! سوء تفاهمی به نام ترحم! نمی دانم واقعا می بایست آن را با كدام حسّم اشتباه می گرفت!؟ عشق!؟ عصیان! یا این دیوانگی ای كه هر لحظه داشت به مرز جنون نزدیكترم می كرد!؟ بدون آنكه بدبینی اش را بیشتر از این تحریك كنم ، از كنار تختش برخاستم و دست به كمر زده ایستادم. باید با لحن طلبکارانه ای حرف می زدم تا تعبیرش بیش از این به خطا نرود. -تو در مورد من چی فكر كردی!؟ كه چون دلم سوخت برگشتم !؟ دقیقا باید دلم برای چیت بسوزه یهو! مگه از دیروز تا الان چه اتفاقی برات افتاده!؟ وقتی گذاشتمت و رفتم پا داشتی و الان نداری!؟ یا شاید چیز دیگه ای هم شده و من خبر ندارم! با اینكه فكر كنم حرفهایم تأثیرگذار بود ولی او با همان اخم عمیق به چشمانم زل زده بود و انگار قصد داشت به هر طریقی، آن حس مشمئزكننده را از چهره ام بیرون بکشد! وقتی ثانیه به دقیقه كشید و همچنان سكوتش ادامه یافت ، با لحن خشن تری جلوتر رفتم و گفتم: -میدونی چیه! اصلا به درك كه میخوای جدا شی! منم دقیقا همینو میخوام. همین فردا میریم تمومش میكنیم. اشتباه كردم برای خودم تصورات الكی بافتم و گفتم بیام برای آخرین بار یه شانس دوباره به هر جفتمون بدم. اینبار واقعا پوزخند زد ، هر چند كوچك و کوتاه ولی نشان از این داشت که به حال عادی اش برگشته! -زندگی هنوز اونقدر فانتزی نشده كه آدما بخوان بدون دلیل به هم محبت كنن! با همین ملایمت اندک ، كمی شجاع شدم و رفتم گوشه تخت نشستم. -یه بار دیگه هم بهت گفتم من اینقدری دیوونه هستم كه بخوام قایق شكسته رو انتخاب كنم. ولی تو هنوز هم منو باور نداری! -قایق شكسته ای كه احتمالا دیگه حتی پارو هم نداره كه تو رو بتونه تا یه ساحل امن برسونه هیچ فایده ای نداره. دیوونه هم كه باشی حق نداری خودتو به كُشتن بدی. با این حرفها می خواست مرا امتحان كند!؟ یا انگیزه ی دیگری داشت!؟ مگر نمی دانست عاشقی حد ندارد!؟ چرا هر بار باید این را ، من یك تنه ثابت می كردم!؟ دستم را روی تخت مشت كردم كه به سمت او نرود ولی خودم رفتم، آنقدر جلو كه مجبور شد برای بهتر دیدنم ، كمی عقب بكشد. -میدونی چیه؟ من اگه یه چیزی بهم ثابت بشه ، دیگه نمیتونی همینطوری ولم کنی بری.. از اینكه حرفش را به خودش تحویل دادم آنهم در چنین شرایط سختی، لبخند كج و مسخره ای را گوشه ی لبش كشاند و با حالت تمسخرآمیزی گفت: -نمیتونم یا نمیذاری!؟ منتظر جواب دیگری بودم ولی از اینکه پاسخی که خودم داده بودم را به این خوبی توانست بی هیچ تأملی در جوابم بگوید، عقل از سرم پراند. با لحظه ای تأخیر که نشان از شوک ذهنی ام داشت، نفسم را پوف كردم و به سر جای اولم برگشتم. مثل اینكه او امروز واقعا نمی خواست با من همساز شود. گفتم: -شاید نمیخوام ، شاید نباید بذارم ، شاید تو نمیتونی و حق نداری...یا اصلا شاید همه ی گزینه ها. خوبه!؟ -تو اجازه نداری بقیه رو مجبور كنی كه طبق خواسته ت رفتار كنن. -…..! -در ضمن نیازی به اثبات چیزی هم ندارم من. آهاان ! داشت راه می آمد. هر چند كم كم و با قدمهای كوتاه و سست. گفتم: -چرا اتفاقا. باید اثبات كنی. تو مجبوری منو قانع كنی. همونطوری كه من كردم. انگار دوباره عصبانی شد. چون به طرفم برگشت و گفت: -تو چیكار كردی مگه!؟ هنوز برای من هیچی رو ثابت نکردی! كسی كه به راحتی چمدونشو جمع میكنه و میره یعنی اینكه برای زندگی بقیه هیچ ارزشی قائل نیست. تو فقط خودت مهمی. دقیقا مثل سالار خان! خدایا باز هم بحث به كسی كشید كه نباید می كشید! من بیشتر از اینكه خودم را به او بقبولانم باید پیشینه ی زندگی ام را از ذهنش پاك می كردم. مگر كار راحتیست با آن همه اتفاق وحشتناك بتوانی اعتماد كسی را جلب كنی! -من نرفتم كه زندگی جدیدی برای خودم درست كنم ، خودتم میدونی كه اگه همچنین قصدی داشتم همون تركیه می موندم. هدف من آزاد گذاشتن تو بود. آنچنان قیافه ی تحقیر آمیزی گرفته بود كه انگار با تمام وجود می خواست بگوید "برو خودت رو گول بزن!" تحمل این نگاه و این بی انصافی اش را واقعا نداشتم. اصلا نمی فهمیدم چرا آمده ام و قرار است چه كار كنم!؟ وقتی تیری را بی هدف رها می كنی ممكن است ناخواسته حتی عزیزانت را زخمی كنی. دقیقا همین كاری كه من در تمام زندگی ام كرده ام و می کنم! چرا اینگونه اول به دلِ مشكلات می زدم و بعد فكر می كردم كه چه خاكی بر سرم بریزم!؟ آهی پر از حسرت و ناامیدی كشیدم و از جایم برخاستم. دیگر جای ماندن و بحثهایی اینچنین بیهوده نبود. سر به زیر انداختم و با يك "خداحافظي" نيم بند و نصفه نيمه خواستم بروم كه قدم اول به دوم نرسيده بيهوا به عقب کشیده شدم! بيشتر از حال نزار خودم به فكر پاي او بودم كه آسيب نبيند! كمي خود را بالا گرفتم كه فشار زيادي به پایش وارد نشود ولي او مثل اينكه از عمد مي خواست خودآزاري كند چون مرا محكمتر بر جايم نشاند و زير گوشم گفت: -نترس، چيزي نميشه. با اين حركت آرامَش خود را کمی جمع کردم و از دهانش فاصله گرفتم. و او با خنده ای که در صدایش بود با لحن عجیبی گفت: -كجا داری می ری! مگه نیومده بودی پیش شوهرت بمونی!؟ از اين همه بي پروايي و بي حيايي ای كه يكباره در او فوران كرده بود متحير شدم و با چشماني كه به قول خودش درشتي شان مثل كارتونهاي ژاپني شدند رخ به رُخش سپردم. زبانم بند آمده و با همان دو جمله ، قافیه را باخته بودم! چقدر زيبا دیده می شد از اين زاويه! انگار نگاهش مثل هيچوقت ديگري نبود! چيزي داشت شبيه عشق! محبت! علاقه ي محض! و حتي هو*س! يادم نمي آيد هیچ گاه همه ي اين حس ها را يكجا و بدون وجود نويزهاي منفي ، درونش ديده باشم! چقدر دلم ، خوش نوا لرزيد! مثل دستهايم و يا حتي مثل همه ي وجودم! آنقدر نزديكش بودم كه با هر بازدمش ، نفس مي كشيدم! مطمئنم عشق فقط می توانست با چنین حالی به بازی گرفته شود! من و او کارمان از عشق بازی گذشته بود که اینگونه روحمان به بازیِ عشق مشغول شد! با نگاه زیبایش، لبخندي به عظمت لذتي كه در تمام تنم جاري بود بر لبم نشسته و گویا چیزی از عمق وجودم نیز به درون چشمان سیاهش فرو رفت . نمی دانم چه می خواست بشود یا این حال و هوا به كجا می خواست برسد ولی زیرلب جملاتی که در ذهنم نقش بست را زمزمه كردم. -من از تو عشق می خواهم -- تو از جانم چه می خواهی!؟ لبهایش به فرم لبخندی جذاب شکل گرفت. من این بیت را از جایی شنیده بودم ولی نمی دانم بقیه ای هم داشت که او بخواهد ادامه دهد یا نه! بعد از یک مکث طولانی كه احتمالا برای جور کردن قافیه اش بود، گفت: -مرا مسحور می خواهی!؟ -- چرا بی رحم و خودخواهی! از اینكه به این راحتی توانست هم جوابم را بدهد و هم باز مرا متهم به بی رحمی و خودخواهی كند ، واقعا خنده ام گرفت. گفتم: -ببین ، تو هم پُر رو شَوی گاهی! خنده اش اینبار با صدا بود و قاه قاهش را به آسمان برد. گفته بودم خیلی زیبا میخندید!؟ آری به گمانم بارها این را گفته ام! و من باز هم مثل "همان بارها" محو و شیفته اش شدم و با لبخندی شیدا گونه زل زدم به لبهایی كه بی خیال می خندید و همچنان مرا به دنیای خیال ها می برد! آخر هم انگار از لای چشمان ریز شده از خنده اش، خیرگی و شیفتگی نگاهم را دید و با همان حال خوب، گفت: -بازم تو همون شکلی لبخند زدی؟ -آخه نمی شه که ! اینطوری بهت مقروض می مونم. تو میای كرور كرور خنده هاتو پیشكش میكنی اونوقت اگه من یه لبخند هم نزنم ، که بدهیمون زیاد میشه! می فهمیدم به سختی دارد خودش را كنترل می كند كه كاری غیرمتعارف انجام ندهد. ولی من برعکس او بیصبرانه می خواستم برای همیشه بدستش بیاورم. تصاحب کسی که با تمام وجود می خواهی اش ، نمی تواند کار ناشایستی باشد! از همانجايي كه بودم دستم را بالا برده و آرام گوي برآمده ي گلويش را لمـ*ـس کردم. چقدر حال خوشي داشتم و او بر خلاف من چه عذابي مي كشيد از اين همه مقاومت دربرابر شيطنت دختري كه همه ي عمرش را در حسرت داشتنش گذرانده بود. -نکن دختر جان... خندیدم و او آنقدر مقابله کرد و پس رفت تا آخر توانست مرا كنار زده و خودش را روي همان تخت به سوی دیگر بكشد. مطمئنا هنوز عصبهاي پایش به كار نيفتاده بود كه اينطور بدنش را با كمك بازوهاي قدرتمندش حركت مي داد. برای آنكه بیشتر از این ضعفش را شاهد نباشم خیلی خونسرد از جایم برخاستم و گفتم: -من میرم پیش پدرجون. بالش را پشت كمرش صاف كرد و تكیه اش را به پشتی تخت داد . و با لبخندی كه احتمالا از "پدرجون" گفتنِ من بر لبش نشسته بود گفت: -میخوای اگه خواستی بعد از طلاق هم بیا همینجا پیش "پدرجونت" زندگی كن. از ما كه بهش خیری نرسید شاید از عروس دو روزه اش برسه. می دانستم این را گفت كه آن حرفی كه در مورد پدر رادین زده بودم را تلافی كند! ولی من هم كم نیاوردم و با شیطنت گفتم: -خدا رو چه دیدی!؟ شاید تو رو بیرون كردیم و خودمون خوش و خرم به زندگیمون ادامه دادیم! من كه گفته بودم پدرشوهرا عروس هاشونو خیلی دوست دارن. -ولی تو در مورد یه پدرشوهر دیگه ای این حرفو زدی، نه بابای من. -كی گفته!؟ من یه پدرشوهر بیشتر ندارم و منظورم فقط همون بود. -آهان! یعنی تیكه ی بعدی هم منظورت من بودم!؟ لبخند بدجنسانه ای زدم و گفتم: -اونو دیگه یادم نیست. سرش را پایین انداخت تا خنده ی ناخواسته اش را نبینم. رویم را برگرداندم و خواستم به سمت دربِ اتاق بروم كه گفت: -بازم می ری همونجا!؟ برگشتم به سویش. -كجا!؟ -همون هتل كذایی چه جمله ی زیبایی بود! و چه حس خوبی به دلت سرازیر می کرد ، همین دو كلمه.! -آره نمیدانم من در عمق چشمانش آن حس بد را دیدم یا واقعا حالش خراب شد! با این وجود باز هم هیچ نگفت و مثل همیشه حرفهایش را قورت داد تا از غرورش بیش از این خرج نکند! نباید ناراحتش می كردم پس برای آنكه بیشتر اذیت نشود ، ادامه ی حرفم را با لحن آرام و خونسردانه ای ادامه دادم. -میخوام برم وسایلامو بیارم و تسویه حساب كنم. احتمالا متوجه شیطنت نهفته در فاصله ی عمدی بین جملاتم شد چون با غیض نگاهی به لبخند مخصوصم انداخت و گفت: -پس نمیخواد بری. همینجا بگیر بشین ، من به قادر میگم انجامش بده. قادر! آهان احتمالا اسم همان آقای راننده ی بامرام بود! ولی من اول باید وسایلم را جمع می كردم و در چمدان جا می دادم. به همین راحتی كه نبود! سری تكان دادم و با گفتنِ "نه، نمیشه" ، دوباره به سمت بیرون راه افتادم. صدای او را هم دیگر نشنیدم . احتمالا می دانست از بحث با من نتیجه ای نخواهد گرفت! بیرون كه آمدم ، پدر جون از روی مبل برخاست و به طرفم آمد. معلوم بود منتظر بوده بیرون بیایم تا خبر مهمش را بدهد. -زنگ زدم دكترش ، تأكید كرد حتما ببریمش بیمارستان. ممكنه مشكلی پیش اومده باشه. نگاهم و احتمالا كل چهره ام رنگ نگرانی گرفت! -یعنی چی!؟ ممكنه دیگه نتونه از پاهاش استفاده كنه!؟ سری به علامت "نه، اصلا" تكان داد و مرا به گوشه ای كشاند. -ببین دخترم ، تو میتونی راضیش كنی كه ببریمش بیمارستان. هر چی بیشتر وقت بگذره ممكنه سخت تر بشه. حال خودم آنقدر خراب بود كه نمی توانستم به او دلداری بدهم پس بدون حرف اضافه ای به سمت اتاق برگشتم و بدون آنكه در بزنم وارد شدم. كتابی در دست گرفته بود و با عینكی كه برای اولین بار بر روی چشمهایش می دیدم ، در کمال آرامش مطالعه می کرد. واقعا كه این موجود چقدر خونسرد و آرام بود! از بالای شیشه ی عینك نگاهی به چهره ی پریشانم انداخت و با اخم كوچكی گفت: -چی شده باز!؟ بدون هیچ زمینه چینی و حرف اضافه ای رفتم كنار تختش و ملحفه را از رویش كنار زدم. -پاشو بریم دكتر. زودباش. مثل اینكه اینبار رفتارم خیلی زورگویانه و گستاخانه بود چون عینكش را با عصبانیت از چشم برداشت و لای ملحفه را به روی پایش برگرداند. -لازم نكرده. من خودم می دونم كِی به دكتر احتیاج دارم. الان هم حالم خوبه. لطفاً برو دنبال كارِت. مطمئناً در تمام صورتم ، حس ترس و اضطرابی كه در تنم جریان داشت ، منعكس بود. و او این برخوردهایم را بعنوان مردی كه نمی خواهد جلوی خانواده اش ضعفی نشان دهد ، نمی توانست به راحتی بپذیرد. نفسی بلند و طولانی كشیدم و سعی كردم آرامتر از قبل رفتار كنم. -ببین امیر ، من نیومدم اینجا مثل مادرای فداكار پرستاریت رو بكنم یا مثل علیل های زمین گیر ، لگن زیرت بذارم. تو ، خدا رو شكر قدرت اینو داری كه مستقل و تنها زندگیتو اداره كنی. پس وادارمون نكن طور دیگه ای باهات رفتار كنیم. بی شك باید آرامتر و ملایمتر، با یك بیمار رفتار می كردم ولی در مقابل آدم مغرور و كله شقی همچون او، این روش نتیجه ی عكس می داد. چون بیشتر از درد روحی و جسمی اش به فكر غرورش بود. با قیافه ای كه به وضوح مشخص بود شوكه شده است نگاهی متحیرانه به سر تا پایم انداخت و گفت: -تو حالت خوبه ! یا دیوونه شدی!؟ كی ازت خواسته بیای اینجا واسه من مادری كنی! تو از پسِ وظیفه ی همسریت هم برنمیای چه برسه به چیزای دیگه. برو بیرون من نیازی به كمك هیچكس ندارم. هر دویمان در حالت عصبی خودمان بودیم كه صدای پدرش هم از پشت سرمان بلند شد. -امیر لطفاً دست از این بچه بازیات بردار. بعد از این همه سال ازت توقع ندارم مثل روز اول با این قضیه برخورد كنی. چه جالب! اولین بار بود "امیر" خطابش می كرد! و عجیبتر از آن ، برای نخستین بار می دیدم یك نفر مثل پدرهای واقعی، برایش دل می سوزاند! به نظر می رسید بیشتر از او ، من از اخم پدرجون ، ناراحت شدم چون این برخورد احتمالاً زیاد هم برای کسی مثل امیر تازگی نداشت! با این وجود ابتدا كمی خود را روی تخت جا به جا كرد ، كه جای نشستنش را عوض كند و در همان حال زیر لب غر زد. -انگار كسی مجبورشون كرده بیان لـلـه ی من باشن، خب پاشین برید سر زندگی تون! والا. از اینكه مثل پیرمردهای هاف هافو ، با خودش نق می زد خنده ام گرفت. ولی جلوی خودم را گرفتم و نزدیكتر رفتم. -امیر! خواهش می كنم پاشو بریم. چرا مثل بچه ها لج می كنی!؟ خشم نگاهش را به چشمانم سرازیر كرد و گفت: -من تو عمرم از هیچكس كمك نخواستم، از تو كه اصلا نمی خوام. پس برو دنبال كاری كه داشتی. و سپس رو كرد به پدرش و ملایمتر گفت: -به قادر بگو ، ایشونو ببره هتل كارش رو كه انجام داد برگردوندِش همینجا. خودمون هم با ماشین شما بریم. لبخندی كه با شنیدنِ این دستورات بر چهره ی نگران پدر نشست این مژده را می داد كه یعنی راضی شده به دكتر مراجعه كند. پس من هم بیش از این پاپیچشان نشدم و اصراری به همراهی شان نكردم كه احیانا باعث تغییر در تصمیمش نشوم. می دانستم هنوز نزدیك بودنِ من در چنین شرایطی آزارش می دهد. بی حرف سرم را زیر انداختم و از اتاق خارج شدم تا با كمك پدرش بر روی ولیچری كه گوشه ی اتاق بود بنشیند و به نزد دكتر برود. حالم بد بود. از دیدن اوضاعی كه مسلماً باعث و بانی اش خانواده ام بودند جای جای روحم درد می كرد. مگر می شود عزیزترینت را در چنین وضعی ببینی و به روی خودت نیاوری یا حتی عذاب وجدان این مجازات خوفناك را بر دوشت حس نكنی! درون ماشین نشستم و بدون آنكه چیزی بگویم یا حرفی بزنم فقط به خیابانهایی نگاه كردم كه غیر از ازدحام اتومبیلهای در هم فشرده چیزی دیده نمی شد. حتی قادر هم ساكت بود و نشان می داد نگران آقایی ست كه از نظرش بهترین انسان روی زمین ست. بلاخره به هتل رسیدیم و من با عجله رفتم كه وسایلم را جمع كنم و قادر را نیز فرستادم تسویه حساب و كارهای مربوط به هتل را انجام دهد. میخواستم سریعتر به خانه برسم تا حداقل موقع برگشتنشان آنجا باشم. هنوز نمی دانستم چه می شود و تكلیفم چیست ،تنها دلم می خواست كمی بتواند به من كه الان فقط اسماً همسرش بودم اعتماد كند! كاش برای مدتی می شد فراموش كرد كه هر كدام از چه خانواده و خاندانی هستیم! مطمئنم حالمان بهتر از اینها خواهد شد.
  10. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    ***** نمیدانم دقیقا چند روز بعد بود كه بلاخره پیغامی از امیر به دستم رسید. آن هم نه از طریق موبایل یا چت و پیامك. بلكه به روش آن دوران های دور و دراز كه هیچ تكنولوژی در دسترس بشر نبود، یعنی "نامه"! آنقدر برایم عجیب بود كه پاكت را با شوك و خنده ی ناباورانه ای باز كردم! حالا خدا كند ساده نوشته باشد چون خواندن جمله های فارسی آنهم با خط پیچیده و معانی سخت را هنوز كامل نمی فهمیدم! آه، باورم نمی شد! به زبان تركی نوشته بود! سلام احوالپرسی نمی كنم چون می دانم حال و روزت خوب ست (در كنار عزیزان!) فقط خواستم برای درخواستی كه داده بودی چند خطی صحبت كنم. با تصور اینكه دلت نمی خواهد همكلام شوی، از این طریق حرفم را می زنم. می دانم این موضوع برای تو آنقدر بی ارزش بوده كه نه به شكل مستقیم بلكه با واسطه پیغام فرستاده ای ولی برای من اینقدر مهم است كه حتی جوابش را هم برایم سخت می كند. نمی دانم قصدت چیست و با این جدایی قرار است دقیقا به چه هدفی برسی ولی بخاطر خودت هم كه شده بهتر است اینكار را نكنی. رادین با حكم وثیقه و هزار نوع تعهد فعلا آزاد است. اگر نیتی در رابطه با این موضوع دارید و گمان کرده اید با هم ازدواج می كنید و به راحتی از تركیه خارج می شوید، سخت در اشتباهید و مطمئن باشید چیزی جز حبس برای هر جفتتان در پی ندارد. نمی دانم باور می كنی یا نه ولی الان هیچ نیت بدی از این حرف ندارم و صرفاً برای احترامی كه به چندین سال همراهی و شاید اندكی دوستیمان قائلم اینها را می گویم. شاید آن اوایل مقاصد شومی داشتم و از سر خیرخواهی تو را وارد این ماجرا نكردم، ولی كم كم همه چیز تغییر كرد و فهمیدم نمی توانم به دختری كه روزی داغ حسرتش را برای همیشه بر دلم گذاشتند ، آسیبی برسانم. تو برای من در همان سالها باقی مانده ای، مثل برگ سبزی كه پسر بچه ای با هزار شوق در دفترش می چسباند و با گذشت سالها فقط شاهد خشك شدنش می شود. غمی كه تنها می توان برایش آه كشید و تمام شد. «با احترام ..... امیر» نمی دانم چند بار از اول خواندم و آخرِ نامه را با اشك تمام كردم! برای اولین بار از احساسی كه هنوز نمی دانستم چیست حرف زده بود. اسمی كه من بر حس و حالش می گذاشتم همان عشق بود. شوقی كه با تپیدنِ دل شروع می شود و با آه حسرتی ، تمام. چرا نمی توانستم به این آدم بفهمانم كه "عاشقی" پایان ندارد! دل كه ظرف نیست ، پُر و خالی شود! عشق مثل رود می ماند ، جاری می شود در تمام تنت. سرم را روی میز گذاشتم و با نفسی عمیق ، بغضی كه هنوز در گلویم بود، قورت دادم. مگر می شد به كسی مثل او گفت، عاشقت هستم و او به پای دلسوزی و ترحم نگذارد! آنهم اگر از طرف من باشد! مطمئنم كه جواب عكس می دهد! نامه كه از دستم كشیده شد بی اختیار از جا جهیدم. انگار كسی به یكباره خودِ امیر را از آغـ*ـوشم بیرون كشید كه آنقدر واكنشم عصبی بود! رادین کمی خود را عقب کشید و متعجب از وحشیگری من، گفت: -چته! آروم باش! اینروزا خیلی نامتعادل شدیا! با همان جدیت و ناراحتی نامه را از دستش بیرون كشیدم و درون پاكت جا دادم. -بهت گفتم توی كارای خصوصی من دخالت نكن. -كارهای خصوصی! الان دیگه ما با هم مسائل خصوصی و عمومی داریم! با حرص نگاهش كردم و گفتم: -بله داریم. تو هم میتونی برای خودت حریم شخصی داشته باشی. مطمئن باش سعی نمی كنم ازش سردر بیارم. ابروهایش بالا رفته بود و چشمانش از تعجب، به اندازه نعلبكی بزرگ شده بود! -واقعا كه! مهتا دیگه راستی راستی دارم نگرانت میشم. تو چت شده!؟ مطمئنی نیاز به دكتر نداری!؟ -دكتر!؟ چه دكتری!؟ با حالت مسخره ای گفت: -دكتر زنان و زایمان! آنقدر تحت تأثیر نامه و بلاتكلیفی خودم بودم كه متوجه شوخی اش نشدم و با ترس و تعجب گفتم: -دكتر زنان!؟ چرا!؟ ولی او که انگار از این یکی به دو کردن خوشش آمده بود ، بدون اهمیت به ترس من ادامه داد. -چه می دونم! شاید حامله ای چیزی هستی كه اینطوری هورمونات قاطی كردن! هان!؟ با شوكی كه هنوز در مغزم بود، كمی فكر كردم كهبه یاد بیاورم آخرین زمان قاعدگی ام كی بود! و صدای خنده ی بلندی كه كرد ، ناگهان ذهنم را به سمت خود كشید! "اصلا مگر ما با هم رابطه ای داشتیم"! -چی میگی تو! چرا حرفهای الكی می زنی!؟ -تخودت رو بگو! تازه پر رو پر رو داری در موردش فكر هم می كنی!؟ نكنه واقعا خبری بوده و ما بی خبریم! مشتی را به طرف بازویش پرت كردم و با غیض به یكسو هلش دادم. -برو كنار ببینم بچه! منو مسخره میكنی!؟ اما او انگار با این رفتارهای عجیبِ من تازه به شَك افتاده بود! چون خنده از لب هایش كاملا پاك شد و با چشمان ریز شده به قیافه ی دستپاچه ی من زل زد! نمی دانستم چطور می توانم از دستش فرار كنم. سعی كردم خود را به بیخیالی بزنم و با لودگی قضیه ای كه اصلا امكان نداشت را به نحوی از ذهنش پاک کنم. -این حرفها برای تو خوب نیست پسر جون. تازه الان دیگه كارت به جایی رسیده كه به مسائل زنونه ی منم كار داری تو! توقع نداری كه بشینم با تو در مورد همچین چیزایی صحبت كنم! و با لبخند تصنعی و بی مزه ای، راهم را از مقابلش كج كردم و خود را به بیرون از اتاق كشاندم! با اینكه بیشتر از این موضوع را كش نداد و سدّ راهم نشد ولی مشخص بود همچنان بر شكی كه داشت مصمم مانده بود! *** این كه چقدر طول كشید تا بلاخره تصمیم گرفتم جواب نامه ی عجیبش را بدهم نمی دانم ، فقط این را مطمئنم كه تمام ذهن و روحم بد جور به هم ریخته بود! اینبار هم مثل همیشه توانسته بود به هدف بزند. دقیقا به جایی در اعماق قلبم! موبایلم را برداشته و به سمت آلاچیق تنهایی ایم رفتم. شماره اش را آورده بودم ولی هر چه می كردم دستم روی دایری آبی رنگ "كال" نمی نشست! نه .. اصلا اینطور نمی شد ، باید چشم در چشمش میدوختم و حرفم را می زدم. مگر می شد در مورد جدایی، تلفنی، حرف زد! بی تأمل آن بخش را بستم و واتساپم را باز كردم. عكس پروفایلش مثل همیشه یك آدمك سیاه و تاریك بود در فضایی سفید و نورانی! اصلا مفهوم كارهایش را متوجه نمی شدم! ای كاش حداقل تصویری از خودش می گذاشت كه ارتباط برای مخاطب اینقدر سخت و ثقیل نشود! لحظه ای چشمانم را بستم و مغزم را از همه چیز خالی كردم. فقط با اینكار می شد ، دل را پر از شجاعت كرد و کاری در این حد سخت را انجام داد! آنقدر زنگ ها كشدار و طولانی زده می شدند كه انگار سال هاست پشت خط، منتظر نشسته ای. با هر بوق، کسی در گوشم میگفت: بسه! شاید وقت نداره! شاید دلش نمیخواد جواب بده! شاید... -بله! دستم روی قسمت قرمز رنگ ثابت ماند و خودم با یك دنیا دلتنگی به صفحه ی هفت اینچی مقابلم خیره شدم. كاش با دستگاه بزرگتری تماس می گرفتم. چقدر تصویرش در آن تاریكی و صفحه ی كوچك موبایل ، بد دیده می شد! اصلا انگار از عمد جای بی نوری را برای نشستن انتخاب كرده بود كه درست دیده نشود! مثل همان جایی كه در اتاق كارش، میز را گذاشته بود كه مراجعه كنندگانش را آزار دهد! -الو! خوبی!؟ آنقدر زل زده بودم به صفحه و بی صدا ، ناراحتی ام را در خود تخلیه كرده بودم كه به گمانِ سكته كردنم ، داشت حالم را می پرسید! با صدای آرام و لرزانی گفتم: -بله، همینجام. -مطمئنی!؟ اصلا حالت صورتش را نمی دیدم پس نفهمیدم سوالش در مورد چه بود! -از چی!؟ اینبار صدای تك خنده اش را قبل از پاسخ شنیدم. -از اینكه اونجایی! الان داشت سر به سرم می گذاشت!؟ آن هم در این شرایط!؟ واقعا كه این بشر ، آزار داشت. -امیر لطفا برو یه جای روشن. نمیتونم ببینمت دارم عصبی میشم. -برای كسی كه درخواست طلاق داده، این حرف یكم خنده دار به نظر میاد! حرصم را با شدت در هوا فوت كردم و لبم را از داخل محكم گاز گرفتم تا حرف نابجایی نزنم. -…… -چرا تماس تصویری گرفتی!؟ مگه نمی خواستی غیابی جدا بشی! پس اینكارات چه معنایی میده!؟ -اول پاشو برو یه جای درست بشین تا مفصّل حرف بزنیم. میدونم آدم منطقی هستی و میشه با صحبت، مسائل رو باهات حل كرد. صدای پوزخندش را شنیدم ولی چون در همان لحظه از جایش بلند شد، چیزی نگفتم. احتمالا رفت كه چراغها را روشن كند چون بدون آنكه موبایلش را ببرد ، تصویرِ مات و سایه وارش از اسكرین موبایلم محو شد. فقط صدای كفشهایش را می شندیم و همانطور صبورانه به تصویر صندلی خالی ش خیره مانده بودم. تا بلاخره چراغها روشن شد و به یكباره طوری همه جا را نور پاشید كه چشمانم خود به خود بسته شدند و بسته ماندند تا قدرت بینایی ام به حالت عادی برگردد. نمی دانم چقدر در همان حال باقی ماندم که صدای طعنه آمیزش، ناخواسته چشمانم را گشود. -چیه!؟ تنبیه شون کردی!؟ با گیجی چشم نیمه بازم را به چهره ی متبسمش دوختم: -چیو!؟ -چشمات. در فراق یار اشك نریختن كه بستیشون!؟ -چی!؟ -یه شاعر ایرانی گفته: یك چشم من اندر غم دلدار گریست چشم دگرم بخیل بود و نَگریست در روز وصال ، من آن را بستم ...... گفتم نَگِریستی، نباید نِگـَریست خنده ام گرفت. واقعا اعجوبه ای بود برای خودش كه توانست با این حال خراب، مرا بخنداند! -آره تنبیهشون كردم! چقدر این ریشهای بلند به صورتش می آمد مخصوصا لبخندی كه گوشه لبهایش نشست دل مستحكمی می خواست كه با دیدنش نلرزد و از دست نرود! بی اختیار با دیدن لبخندش، خنده ام عمیقتر شد و مطمئنم كه حس دلتنگی در عمق چشمانم جان گرفت. ولی او را چه به این دردهای مگوی دل! باز مثل همیشه به روی خود نیاورد و چشمانش را دزدید تا بتواند به جدیت همیشگی اش برگردد. -خب، بفرمایید خانم. برید سر اصل مطلب! من منتظرم نمیدانم چرا دیگر از رفتارهای عجیب و غریبش حتی تعجب هم نمی كردم! مطمئن بودم بعضی مواقع خودش هم شگفت زده می شد از این همه تناقض رفتاری! نفس بلندی كشیدم و صاف زل زدم درون عمق سیاهی چشمانش! و عجیب آنکه اینبار نه گریخت و نه عقب كشید! او هم مستقیم به نگاه غمزده و دلتنگم، خیره ماند! -به نظرِ تو ما واقعا ازدواج كردیم كه الان بخوایم طلاق بگیریم!؟ همونطور كه ازدواجمون یكطرفه بود ، جداییمون هم میتونه یك طرفه باشه. نمیتونه!؟ برای اولین بار ، نگاهش داشت حرفهای معناداری می زد كه می فهمیدمشان! انگار تازه شبیه خودم شده بود! می شنیدم كه پرسید؛ "واقعا یكطرفه بود!؟" و من بی اختیار جواب سوال ناگفته اش را دادم: -آره.. توی شرایطی منو مجبور كردی باهات ازدواج كنم كه هیچ چاره ای نداشتم. فقط می خواستی تحقیر كردنم را به سالار خان نشون بدی كه دادی. پس دلیلی نداره دیگه بیشتر از این خودت رو شكنجه كنی و ادامه بدی! -من گفتم از بودنِت دارم اذیت میشم!؟ -……. نگفته بود!؟ نفس عمیقی كشید. انگار حرف های زیادی داشت و می خواست هوا كم نیاورد. -اوایل به این امید شروع كردم بلكه با شكنجه كردنت ، روح و جونِ خسته م آروم بگیره، ولی ببین چطور اوضاع به هم ریخت كه برعكس شد! و من فقط نگاهش كردم.. یعنی واقعا داشتم عذابش میدادم!؟ یادم آمد این را بارها در شكل های مختلفی بیان كرده بود. ولی هیچوقت نپرسید چرا و هیچگاه نپرسیدم چگونه!؟ -قصد من سالار خان بود. و میدونستم تو رو بیشتر از جونش دوست داره. سرش را پایین انداخت. انگار خجالت كشید! نمیدانم از من یا از وجدانش! به یاد مجرمانی افتادم كه اعتراف می كنند و سر به زیر می اندازند! -…… -اصلا نفهمیدم چی شد كه شرایط اینجوری تغییر كرد! هیچ وقت هیچی بر وفق مرادم نچرخیده. آهی کشید و من دلم از این نامرادیِ دنیایش گرفت و بی لحظه ای تآمل گفتم: -میشه این هفته بیای اینجا! چشمانش به روی لنز دوربین نشست. به نظر می رسید از درخواست یكباره ام تعجب كرده است! -چرا!؟ -میخوام اگه طلاقی هم اتفاق میفته حضوری باشه. اینطوری فقط جسممون از هم جدا میشه نه روح و قلبمون. بگذار من حرف بزنم، اگر به او باشد كه غرورش حتی اجازه ی ابراز همین دو كلام حرف ساده را هم نمی دهد. -نمیتونم بیام. اجازه ندارم. فعلا درگیر یه سری مسائل كاری هستم. -پس من میام. -….. چقدر امروز زبان نگاهش معنادار بود و چطور تا الان نفهمیده بودمشان! آرام گفتم: -به عنوان همسرت كه میتونم بیام ببینمت. مگه نه!؟ و او لبخندش غمگین شد و شاید پر از حسرت! -نمیدونم ... باید بپرسم. -از كی بپرسی!؟ -چه میدونم ، از كسایی كه مسئول اینكارن. فقط اینو میدونم اگه اومدی اینجا و طلاق گرفتی دیگه نمیشه به این راحتیا برگردی! بی درنگ و حتی بی ثانیه ای تأمل گفتم: -خب نشه. بهتر. همونجا می مونم. باز هم فقط چشمانش به من زل زد. انگار امروز داشتم دریچه ی زبانم را بیش از حد باز می كردم. احتمال وقوع طوفان می رفت و این پنجره ی بی پرده نمی توانست جلوی چنین حادثه ای را بگیرد. -كجا می مونی! لبخندم حالت بدجنسانه ای گرفت. -پیش بابای رادین اخم هایش در هم فرو رفت. -بابای رادین چه نسبتی با تو داره كه بری پیشش بمونی!؟ -فعلا كه نسبتی نداره ولی خدا رو چه دیدی شاید بعدنا نسبت پیدا كنه! عصبی شده بود و این را آشكار و واضح با حركات صورت و دستانش نشان می داد. -لازم نكرده جایی بری. تا وقتی طلاق نگرفتی اجازه ی هیچ كاری نداری. خودم اینجا هتل میگیرم برات. می دانستم عصبی شده ولی باز با همان لحن خبیث ادامه دادم: -خیلی هم خوبه. اما بعدش كه میتونم هر كاری خواستم بكنم، مگه نه!؟ كمی با همان نگاه پر از غیض خیره شد به چهره ام! و انگار از قیافه ام فهمید قصد اذیت و آزارش را دارم. ولی باز چشم چرخاند و با حالت رنجیده ای گفت: -هر كاری میخوای بكن. همین الان هم آزادی ، نمیخواد عذاب وجدان بگیری! -واقعا فكر میكنی امكان داره من خیانت كنم!؟ اونم به تو!؟ پوزخندش واقعا توهین آمیز بود! -من از دختر سالار خان انتظار هر كاری رو دارم. چه شكنجه گر قهاری بود! انگار داشت تلافی می كرد. چرا نمی گذاشت دو دقیقه حال خوشی كه داشتم را زیر زبانم مزه مزه كنم! چطور می توانست اینقدر زود ورق را به نفع خود برگرداند و بازی باخته را ببَرد! -از من چی!؟ نگاهش دوباره بر چهره ام نشست. سیاهی چشمانش باز هم داشت مثل سیاه چاله ای مرا به درون می كشید. زیرلب گفت: -من مثل یه قایق شكسته م. هیچكس دلش نمیخواد با همچین قایقی به دل دریا بزنه. مخصوصا اگه كشتی های تفریحی و سیاحتی شیك و جذاب، اون اطراف زیاد باشن! اولین بار بود كه خودش را در مقابل رادین و بقیه ، كوچك و حقیر نشان می داد. هیچوقت دلم نمی خواست مرا در اینچنین شرایط رنج آوری قرار دهد كه ندانم چه بگویم! -…… -پس اگه بذاری بری هم زیاد تعجب نمی كنم. -اگه یه نفر ،بازم قایق شكسته را انتخاب كنه، به نظرت دیوونه ست!؟ لبخندش را خورد. مثل كسی كه خنده اش گرفته و نمیخواهد آنرا نشان بدهد! -آره دیوونه ست. نگاهش کردم. آنقدر که سرش را زیر انداخت. انگار او به جای من از این بی پروایی ام خجالت می کشید. نمیخواستم بیشتر از این حرف بزنم. نمیخواستم اعتراف كنم كه دلم برایش پر می زند. ای كاش آنقدر سخت نبود! چرا در مقابلش انسان كم می آورد! سر تكان دادم و دیگر هیچ نگفتم. مطمئنم خودش خوب میفهمید دردم چیست. -گفتی زودتر بیای كه سریعتر طلاق بگیری و راحت بشی، نه!؟ اینبار من پوزخند زدم. می دانستم حرف هایش برای اذیت كردن من است. مگر می شد كسی نفهمد طرف مقابلش چه در دل دارد!؟ آن هم من كه اینطور واضح و آشكار همه چیز در نگاه و چهره ام پیدا بود! -كارامو درست كن ، میخوام بیام ، دلم تنگ شده. -برای كی!؟ شوهر عمه ی سابقت!؟ خندیدم.. بی مزه ی نامرد! تیكه پراندن هم به خصوصیات عجیب غریبش اضافه شده بود. -میگن عروسا پدر شوهرشون رو خیلی دوست دارن. تك خنده اش بیشتر شبیه نیشخند بود. -بله ، پدرشوهر آینده ت خیلی آدم خوبیه، برعكس پسرش. -پسرش هم خوبه. منتها باید با چشم دل نگاهش كنی. اینجوری دیده نمیشه! چه قدر اذیت كردنش مزه ی خوبی داشت. تازه داشتم با لذت هایی كه او از این كار می برد آشنا می شدم. لبخند مرموزانه ام در خنده ی صدادارش كه به گمانم بیشتر از سرِ حرص بود گم شد! چه زیبا می خندید! یك عالمه حال خوش به اندازه ی دلتنگیهایم در نگاهم آمد و بی محابا خیره شدم به او كه اینگونه می خندید هر چند با حرص. شاید واقعا نمی دانست كه حرفهایم معنایی مخالف با مفهوم ظاهریش دارند، چون اگر می فهمید مسلماً اینقدر عجیب واكنش نشان نمی داد! -عجب آدم دورویی هستی تو! حداقل اعترافاتت رو نگه دار به خودش بگو! می خواستم بگویم "خب منم به خودش دارم میگم"! ولی به لبخندی اكتفا كرده و منتظر شدم عكس العمل بعدی اش را ببینم. -الان كجاست!؟ یه مدته خبری ازش نیست! با آنكه می دانستم چه كسی را می گوید ولی باز پرسیدم. -كی!؟ -رادین دیگه! مگه در مورد اون حرف نمی زدیم الان! -نه. ابرویش بالا رفت و تعجب در نگاهش نشست. -نــه!؟ باز هم لبخند زدم. از همانهایی كه می گفت به كسی نزن. چشمهایش که در حال گردش روی صورتم بود یكباره آمد و روی لبهایم متوقف شد. -نكن. -چیكار نكنم!؟ نفسش را محكم فوت كرد و چشمانش را بست. -كلافه م ... اذیتم نكن. همچنان لبخندم را حفظ كردم و نگاهم را بی آنكه از چهره ی ناآرامش بردارم به آرامی گفتم: -اذیت كردنت رو دوست دارم. حالمو خوب میكنه. چشمانش را گشود. ولی هنوز به من نگاه نمی كرد. انگار می فهمید چهره ام در همان حالت قبل است. -با من لج نكن. به نفعت نیست. -نفع!؟ مطمئنی كه میدونی چه به نفعمه! چشمانش آرام بالا آمد. مثل خورشیدی كه به آرامی از زیر آبهای دریا طلوع می كند و زیباترین حس دنیا را به جانت می ریزد. -تو از من چی می خوای!؟ میخواستم بگویم "خودت را" ! ولی باز لبم را به دندان گرفتم كه حرفی از لای آن بیرون نزند! دوباره به لبهای قفل شده ام چشم دوخت ولی اینبار سریع نگاهش را به جای اولش که عمق چشمانم بود برگرداند و گفت: -اگه یه چیزیو مطمئن بشم ، دیگه نمی تونی بری. -نمیتونم یا نمیذاری!؟ با لبخند گفت: -چرا نپرسیدی "چیو"!؟ می دانستم حرفش چیست ولی سؤال من چیز دیگری بود. -چون میدونم چیه. طرز نگاهش نشان میداد هنوز مطمئن نیست. نه به احساس من و نه به قدرت خودش. و بهتر بود در همان تردید باقی بماند. پس سعی كردم مكالمه را به آخر برسانم. -هفته ی دیگه منتظر مجوز ورود و خروج هستم. حتما هر اتفاقی افتاد، بهم خبر بده. -باشه... چشم. خنده ام را قورت دادم و بی آنكه چیزی بگویم دستم را برایش بلند كردم. او نیز سری تكان داد و تماس را قطع كرد. ***** نمیدانم آن روزها كش می آمد یا واقعا همیشه یك هفته اینقدر طولانی بود! رادین كه فقط سعی داشت سر از كارهای مرموزانه ی من درآورد تا بفهمد چه برنامه ای باید بریزد؟ درباره ی این موضوع ، فقط همان روز خیلی مختصر گفته بودم: "قرار است طلاق بگیرم و شاید برای اینكار مجبور شوم به ایران مسافرت كنم." همان اوایل خیلی سؤال میپرسید كه "چرا ، چطور، مگر می شود،" و پرسش های كنجكاوانه ای از این دست، ولی آنقدر با جوابهای بی مفهوم و مبهم جوابش را دادم كه به گمانم ترجیح داد دیگر چیزی نپرسد. دقیقا روز هشتم بود كه پیامی نوشتاری دریافت كردم به این مضمون "سلام.. برات بلیط گرفتم، روز دوشنبه ساعت ٩:٢٥ صبح. تصویر بلیط رو برات ایمیل میكنم. توی ایران می بینمت." همین...و همین. یعنی دقیقا سه خط ! انگار تلگراف بود و برای هر كلمه یا حرفش می بایست هزینه پرداخت می کرد! چرا درك این انسان عجیب و غریب اینقدر سخت بود، نمیدانم! **** تا روز دوشنبه سه روز باقی بود و من باید تقریبا تمام وسایلم را جمع می كردم. هیچ معلوم نبود دیگر اجازه ی خروج از ایران داشته باشم! هر چند مطمئن بودم او تا همه ی مسائل را حل و فصل نكرده باشد بلیط نمی گیرد، آن هم بلیط رفت و برگشت! دقیقا برای یك ماه! انگار به همین راحتیها می شد دادگاه را تمام كرد! چقدر بیخیال است و خونسرد! دستم روی چمدان سوم خشك شد و به رادین كه با حال غریبی مقابلم ایستاده بود خیره شدم. به گمانم مست بود یا شاید نمونه ای از داروهای مخدر ساخت خودشان را مصرف كرده بود، به هر حال نمی شد در او نشانه هایی از حالت یك انسان عادی را پیدا كرد! با همان وضع جلو آمد و مقابلم روی تخت نشست! واقعا اینبار ترسیدم و كمی عقب رفتم. اصلا نگاهش مثل همیشه نبود! انگار حال بدی داشت! -اگه چیكار كنم ، نمیری!؟ و من مثل مجسمه ای بی جان فقط نگاهش كردم! -…… -اگه چیكار كنم امیر دست از سرمون برمیداره!؟ -………… همانطور جلوتر می آمد و حرفهای بی معناتری می زد. نمی فهمیدم چه می گوید فقط حس می كردم اتفاق بدی قرار است بیفتد! -زندگی اونو كه نتونستن بگیرن ولی زندگی منو ازم گرفتن. -………… -فكر كنم از اولش هم ، اونو بیشتر از من دوس داشتن. چانه اش می لرزید ولی گریه نمی كرد! به گمانم بیشتر از سر خشم بود یا حتی نفرت! -تو هم مثل اونایی. - ...... -چقدر بهت گفتم دوستت دارم! -.... -میدونی اگه چیكار كنم ، امیر ولت میكنه و میره! ؟ -..… -میدونی اگه چیكار كنم، دست از سرمون برمیداره!؟ -…. نگاهم رنگ ترس داشت و سرم به نشانه ی "نه" ، كاری كه در ذهنش می چرخید را پس می زد. -بهت گفتم امیر فقط میخواد انتقام بگیره. عشق نمیدونه چیه. سرش را آنقدر نزدیك آورده بود كه نفسهایش روی صورتم پخش میشد. بوی الكل كه نمی داد ، پس حتما چیز دیگری استفاده كرده بود! چشمانش را نبست ولي بینی اش را روي پوست صورتم كشيد و با نفسی عمیق انگار لـ*ـذتي وصف ناشدني را به درون فرو برد. صداي هـ*ـوس آلودش هم مثل نفسهایش می لرزید. قشنگ مي فهميدم چه می خواهد بشود، ولي باز بي حركت ماندم. هر چند جسمم از درون منقبض شده بود و دلم برای رهایی داد و فرياد مي كرد. سعي مي كردم حتی نفس نكشم تا گرماي كمتري از من بگيرد ولي باز او داشت هر لحظه بدتر مي شد! نبايد مي گذاشتم ادامه پیدا کند، از اين بيشتر را ديگر نمي توانستم تاب بیاورم، همين كه حس كردم دارد وضعيتش به حد خطرناكي مي رسد دستم را سپر كردم و با تمام زوری که داشتم به عقب راندمش. به گمانم آنقدر در عالم خودش بود كه همین حركت من باعث از بین رفتن تعادلش شد و كنارم روی تخت ولو شد. حالش به حدی خراب بود كه حتی نمی توانست دوباره از جایش برخیزد! ولی با همان ضعفی كه داشت شروع كرد به خندیدن..فکر کنم واقعا دیوانه شده بود! به سرعت از جایم برخاستم. باید از اتاق بیرون م یرفتم چون می دانستم ماندن و بحث و جدال كردن در این اوضاع اصلا پیامد خوبی ندارد. قدمی به عقب برداشتم كه صدای آرامش را شنیدم. -فكر می كنی دیوونه شدم ، نه!؟ -…… -ولی نه، نشدم.. فقط عصبانی ام. كلافه م. خسته م. از دست تو.. از دست اون .. از دست خانواده م.. پدرم ، مادرم... خودم! نگاهش كردم. حالش چندان بد نبود ولی نمی شد به این آرامش اعتماد كرد! پس راهم را عوض نكردم و به طرف درب خروج رفتم. -میدونی كه اگه می خواستم ، می تونستم هر كاری باهات بكنم! یعنی اینقدرا دیگه حالم خراب نیست كه زورم نرسه بهت. نیم تنه به طرفش چرخیدم و به آرامی گفتم. -تو هم میدونی كه من یه زن متاهلم؟ پوزخندی زد و با لودگی گفت: -یعنی اگه "متأهل" نبودی ، راضی میشدی!؟ دیگر حرف زدن با همچین بی عقل و هوشی توهین به شعور خودم بود. پس در همان وضع رهایش كردم و به طرف آلاچیق تنهایی ام راه افتادم. او را هنوز نمی شناختم.. یا شاید او نمی توانست مرا درك كند! عشقی كه یكطرفه باشد به جنون می رسد. مثل من كه داشتم خودم را، غرورم را و حتی زندگی ام را برای كسی فدا می كردم كه هیچ بویی از احساس نبرده بود! همیشه همینطور می شود. به قول نویسنده ای؛ "هر نفر ، كسی را دوست دارد و او دیگری را و آن یكی هم كسی دیگر را، و اینگونه است كه همه تنهایند" دستم را جلو بردم و موبایلم را برداشتم. دوست داشتنِ او كه اینقدر سخت نبود فقط كمی شجاعت می خواست. شماره اش را گرفتم و منتظر جواب ماندم. بعد از چندین بوق كشدار بلاخره ارتباط وصل شد و صدای زنانه ای از آنسوی خط گفت: -بله... بفرمایید! لحظه ای مكث كردم و بعد با تردید پرسیدم: -آقای امیر اونجا هستن!؟ -امیر! ما اینجا امیر نداریم ، این خط رامی هست و الان هم تو حمام هستن. كاری باهاشون دارید!؟ حمام!! چه فكرهایی با شنیدن این كلمه به ذهن یك زن خطور می كند! الان باید به این فكر كنم كه آن دختر كیست و در خانه ی او چه می كند و بدتر از همه، امیر چرا در حمام ست!؟ انگار سكوتم طولانی شد چون دوباره خودش به حرف آمد: -شما كی هستین!؟ با كمی خشونت گفتم: -روی اون موبایلی كه برداشتی و جواب دادی، چه اسمی سِیو شده.. من همونم. خنده ی كوتاهی كرد و گفت: -خانم... فقط نوشته خانم! اسمت خانم ـه!؟ از یك طرف خنده ام گرفت و از طرفی حرصم. -بهش بگو با من تماس بگیره. فوری. و بی خداحافظی قطع كردم. اصلا مگر سلام كرده بودم!؟ چشمانم را بستم و نفسم را فوت كردم به موبایل درون دستم. از بخار آهم ، شیشه اش تار شد. احتمالا چند دقیقه ای در ذهنم به تصورات نابودگرم بال و پر دادم تا بلاخره صفحه ی مات شده، روشن شد و تصویر امیر به نمایش درامد! با اسم خودش و با همان ژستی كه روزی یواشكی از او گرفته بودم در موبایلم ذخیره شده بود. نه خانم یا آق! قسمت سبز رنگ را به راست كشیدم و بی سلام و علیك پرسیدم: -كجایی!؟ لحظه ای مكث كرد و با لحن عجیبی گفت: -به شما ربطی داره!؟ مگه من ازت بازخواست می كنم كه كجایی و چیكار می كنی!؟ یعنی مثلا داشت شوخی می كرد!؟ یا واقعا جدی بود!؟ با لحن كنایه داری گفتم: -تو هم اگه زنگ زدی و یه آقا موبایلمو جواب داد گفت "مهتا توی حمومه" میتونی ازم بازجویی كنی. پوزخند صداداری زد و گفت: -من كه تو رو با عاشق سینه چاكت تنها گذاشتم و رفتم. اگه حقی هست این منم كه باید بپرسم امروز تو اون عمارت چه خبر بوده! از این جواب ناگهانی اش چنان شوكه شدم كه آب دهانم پرید توی حلقم و به سرفه افتادم. قشنگ دست خود را رو كردم و قافیه را با همین یك جمله باختم! از كجا فهمیده بود؟ چقدر احمقم من! خب معلوم است جاسوس هایش در كل عمارت چشم و گوش اویند! -چیه !؟ داری دنبال جواب می گردی!؟ -من هیچكاری نكردم كه بخوام بابتش جواب پس بدم. -پس من كاری كردم!؟ -تقصیر من نبود. میتونی از همون كسی كه راپورت منو بهت داده ، بپرسی! -مگه من گفتم تقصیر كی بود!؟ دارم میگم اونجا چه خبره!؟ -ببین امیر! حرص منو درنیار. اعصابم خرابه بدترش نكن. من با هیچكس توی این دنیا رابطه ای نداشته و ندارم. پوزخندی پرمعنا زد. -مطمئنی!؟ -تو مطمئن نیستی!؟ -نه واقعا گفت نه!؟ چرا !؟ مگر از من چه دیده بود كه اینقدر بدبینانه درباره ام حرف می زد!؟ -بهت گفته بودم از رادین فاصله بگیر. پس حتما خودت خواستی كه اینطور بشه! خنده ی مسخره ای کردم و زیر لب گفتم: -از تو هم باید فاصله می گرفتم... -چی!؟ بلندتر صحبت كن نمی شنوم! تقریبا داد زدم: -من كلا فاصله گرفتن بلد نیستم اگه بودم كه این اوضاعم نبود. مكثی كرد و نفس بلندی كشید. -ای كاش یكی بهمون می گفت توی این دنیا به هیچكس جز خودت اعتماد نكن. -گفتند ولی گوش نكردیم. و او بی آنكه حرف دیگری بزند قطع كرد. اصلا یادم رفت قرار بود چه بگویم یا كلا چه می خواستم! روزها گذشتند و اصلاً من متوجه اطرافیانم نبودم حتی رادین که نمیدانم در چه وضعیتی و حال و هوایی قرار داشت! بلاخره روز موعود فرا رسیده بود من و آماده و مجهز راهی فرودگاه شدم. بی آنكه كسی همراهی ام كند و یا حتی برای بدرقه ام دستی تكان دهد! رادین هم که از همان روز كذایی پیدایش نبود. معلوم نشد كجا رفت و خود را پنهان كرد. احتمالا از رودر رو شدن با من شرم داشت! شاید هم از داشتنم ناامید شد و سر به بیایان گذاشت! چمدانهایم را تحویل دادم و اضافه باری كه داشتم را نیز پرداخت كردم. واقعا رفتنم مثل اسباب كشی می مانست! همیشه زمانِ رفتن به سوی گیت آخر كه می رسید، آنقدر حالم به هم می ریخت كه مجبور می شدم مدام نفسهای عمیق بكِشم! اصلا پرواز را دوست نداشتم! حتی با بهترین و مطلوبترین هواپیماها با بالاترین خدمات! نمی دانم شاید كمی فوبیای ارتفاع داشتم و یا احتمالا حضور در آن اوج ها مرا می ترساند! بر روی صندلی مخصوص خودم كه نشستم ، فقط گوشی هندزفری را درون گوشم چپاندم و چشمانم را با فشار بستم. كسی بر شانه ام زد. چشم باز كردم و خانمی را دیدم که پاکت درون دستش را به طرفم گرفته بود و تعارف می کرد که چیزی بردارم.انگار شكلات بود. اصلا میلش را نداشتم پس با احترام و لبخند رد كردم. دوباره چشمانم را بستم و محكم دسته ی صندلی را فشار دادم تا برای برخاستن هواپیما از استرسم كاسته شود. صدای خواننده ای كه در گوشم فریاد می كشید داشت حالم را بدتر می كرد! هیچوقت در آن همه پرواز به این حد از ناآرامی نمی رسیدم! نمی دانم چرا آنروز وضعیتم خراب بود! دوباره خانم كنار دستم شانه ام را فشرد که احتمالا اینبار قصدش آرام كردنم بود! زیر لب گفتم : ممنون خانم حالم خوبه. نشنیدم چه گفت ولی انگار حرفی زد! بی اهمیت به او بطری آبم را برداشتم و یكنفس تا آخر سر كشیدم! به گمانم هواپیما در آسمان به وضعیت ثابت رسیده بود و حركتش صاف و آرام شده بود. نفس بلندی كشیدم و گوشی هندزفری را از گوشم بیرون کشیدم. -حالت بهتره.! دوباره سعی كردم لبخند نیمه جانی بزنم. -كسی همراهت نیست!؟ سری به نشانه "خیر" تكان دادم. -ایرانی هستی!؟ -بله به قیافه اش نمی خورد از آن زنهای فضول باشد ولی احتمالا می خواست حواس مرا پرت كند. -منم پسرم ، تركیه زندگی می كنه. سالی چند بار میام بهش سر می زنم. نمی دانم چرا مادران ،اینگونه، فرزندانشان را در كشوری بیگانه و غریب ترك می كنند و به راه خودشان می روند! نگاهش كردم و با مكث تقریبا زیادی گفتم: -چرا نمیری پیشش بمونی!؟ لبخندش مادرانه بود و مهربان. -اگه اون بخواد كه من از خدامه. جوان های الان دیگه زیاد تحمل مادر و پدرشون رو ندارن. میخوان راحت باشن و مستقل. سری تكان دادم و گفتم حق با شماست. دلم می خواست بخوابم و تاتوقف كامل هواپیما بیدار نشوم. پس چشمانم را بستم و به این فكر كردم كه "حالا چه خواهد شد؟ كسی برای بردنم می آید به فرودگاه یا مثل بدرقه ام كه در غربت و بی كسی بود ، پیشوازکننده ای هم نخواهم داشت!؟ به این فكر كردم كه امیر چه كار خواهد كرد!؟ نكند با همان دختر كذایی بیاید! همان كه شاهد حمام رفتنش هم بود! اصلا او چطور دوش می گرفت!؟ من كه تا به حال ندیده بودم! دقیقا آدمها در همچین شرایطی چه می كردند!؟ به این مسئله حتی فكر هم نكرده بودم! واقعا از او هیچ نمی دانستم و ادعای همسری هم داشتم. انگار غرق در خوابی خوش و آرام بودم كه متوجه اطرافم نشدم، تا باز هم حس دستان گرمی كه بر دستانم نشست به همان جای واقعی ام برگرداند. -رسیدیم عزیزم . كسی رو داری كه بیاد استقبالت!؟ میخوای ما برسونیمت!؟ چشمانم هنوز گیج و منگ خواب بود، خمیازه ای كشیدم و گفتم: آره شوهرم میاد دنبالم. انگار حرف عجیبی زده بودم چون چشمانش با تعجب مرا نگاه می كرد و بی حرف فقط خیره شده بود به چشمان نیمه بازم. -تو شوهر داری!؟ مگه چند سالته!؟ -٢٩ سال اینبار واقعا جا خورد چون همراه با چشمان درشت شده اش ، دهانش هم باز شد! خنده ام گرفت. -بهِم نمیاد!؟ به قول پسر عمه م ، خوب موندم. و خودم به حرف بی مزه ی رادین كه همیشه با حركت جالبی زیر گوشم می گفت، خندیدم. شاید پدر هم گول همین قیافه ی بچه گانه ام را می خورد که همیشه فكر می كرد همه چیز برایم زود است! بلند شدم و ایستادم. همه در حال رفتن بودند و آن خانم احتمالا قصد داشت بگذارد همه پیاده شوند بعد خودش اقدامی برای برداشتن وسایلش انجام دهد! -خانم ، میشه من برم!؟ وسیله ای برای برداشتن از آن بالا نداشتم، پس می توانستم هر چه زودتر ، از آن دخمه ی رعب آور، خود را بیرون بكشم. او هم انگار درك كرد و فهمید عجله ام برای چیست پس از جایش برخاست و با خوشرویی گفت بفرمایید عزیزم. از آشناییت خوشحال شدم. لبخندی به مهربانی اش زدم و تشكر كردم. نفهمیدم چطور از پله ها پایین رفتم و با چه ذوقی هوای بیرون را نفس كشیدم. انگار از جهنمی هولناك رها شده و به بهشتی آرام رسیده بودم. اولین بار بود اینقدر حالم بد می شد و احساس خفگی می كردم. احتمالا برای اینكه همیشه در قسمت مخصوص هواپیما و فرست كلاس مینشستم و همه چیز در اختیارم بود ولی الان با بقیه روی صندلی های فشرده و جمع و جور نشستم! به نظر میرسید باید به این وضع زندگی هم كم كم عادت كنم. وسایلم را به كمك كارگری كه همانجا بود روی چرخ دستی چیدم و به سمت سالن بیرونی راه افتادم. هر لحظه بدون آنكه زیاد معلوم نشود اطراف را نگاه می كردم و به دنبال آشناترین غریبه ی زندگی ام می گشتم! ولی باز هم نبود كه نبود! احتمالا باید با تاكسی می رفتم! هرچند خانه اش را هم بلد نبودم! هتلی هم كه رزرو نكرده بودم! پس كجا باید می رفتم!؟ نگران و ناراحت سرم را زیر انداختم و داشتم به سمت درب خروج می رفتم كه آقایی دوان دوان به طرفم آمد و در حالیكه صورتش از حرارت زیاد عرق كرده و قرمز شده بود گفت: -ببخشید خانم. به خدا نمی خواستم دیر كنم ولی باور كنید پنچر كردم! همانطور كه تند تند عذرخواهی می كرد و برای قصورش طلب بخشش می نمود ، مبلغی پول كف دست كارگر پیش رویم گذاشت و خودش هدایت چرخ دستی را به عهده گرفت. اصلا انگار كار روتین و همیشگی اش بود كه اینقدر خوب كارها را یكی پس از دیگری تند و بی سؤال و جواب انجام داد! -آقا فرموده بودن از یك ساعت قبل اینجا باشم ولی متأسفانه در آخرین لحظه وضع اضطراری پیش اومد مجبور شدم دیرتر حركت كنم و بعدش هم كه پنچر كردم. بازم ببخشید! ای بابا! چقدر معذرت خواهی می كرد این بشر! -راننده ش هستی تو!؟ همانطور كه جلوتر از من می رفت خنده ای كرد و گفت: -راننده!؟ ای تقریبا! كسی تا حالا بهم اینقدر واضح نگفته بود چیكاره م! انگار خودش هم نمی دانست دقیقا چه كاره است!؟ یا شاید در ایران رسم نبود روی كار آدمها اسم خاصی بگذارند! كمی سرعتم را بیشتر كردم و گفتم: -كجا میریم الان!؟ برای اولین بار نگاهش را به چهره ام دوخت. مرد تقریبا جوانی بود كه سادگی از قیافه و رفتارش می بارید. -خونه دیگه! مطمئنا چشمانم حالت تعجب و سوالی گرفت: -خونه ی كی!؟ من قرار بود برم هتل ابرو بالا انداخت و دهان کج کرد مثل کسی که با خود میگوید: "دیگه چی"! -هتل!؟ مگه مردی كه خودش خونه به اون بزرگی داره ، زنشو میذاره هتل!؟ فكر نمی كنم همچین مردایی توی ایران داشته باشیم ما! شاید توی مملكت شما از این رسم و رسومات هست! ولی اینجا نیست. خنده ام گرفت از این غیرتی شدنش و دفاع جانانه ای كه از مردان ایرانی كرد! -چه میدونم ، فكر كردم ایرانی هام مثل اونطرفی ها ، زیاد براشون مهم نیست! كنار یك ماشین مرسدس شیك سیاه رنگ و كاملا منطبق با خلق و خوی امیر ایستاد و در را با احترام برایم گشود. هر چند نمی دانم آن زمانی که من اینجا بودم چرا اینقدر ساده و معمولی می گشت! لابد همانطور که فکر می کردم بخاطر شغلش بوده و الان که از آن کار خارج شده، می تواند برای خودش زندگی مورد دلخواهش را داشته باشد! لبخندی به ژست مؤدبانه اش زدم و سوار شدم. ابتدا روی صندلی اش نشست و ماشین و خنك كننده و كولر را روشن كرد تا از گرمای داخل ماشین اذیت نشوم، و بعد پیاده شد تا وسایلم را درون صندوق عقب قرار دهد. آنقدر وسایلم زیاد بود كه بنده خدا نمی دانست آنهمه چمدان را كجا بگذارد!؟ انگار مستأصل مانده بود كه چه كار كند! پس شیشه را پایین فرستادم و گفتم: آقا، می تونید بذاریدشون جلو یا همین بغل دست خودم، اشكالی نداره. چهره اش شاد شد و با خنده ی خوشحالی گفت: -خدا خیرتون بده خانوم، واقعا گفتم اگه مثل دیگران باشید می فرمایید برو یه ماشین كه صندوق بزرگ داشته باشه گیر بیار تا بارهامو بیاره. الان می خواستم خودم جلوجلو برم همین كارو بكنم! اخمی مصنوعی كردم و گفتم: -نه خیر من مثل دیگران نیستم، هیچ وقت هم تو عمرم راننده هامو اذیت نكردم. از همان خنده های صادقانه اش به رویم زد و سه چمدان باقی مانده را در جلو قرار داد! یعنی دو تا را كنار دست خودش روی صندلی گذاشت و كمربند هم برایشان بست! و یكی را بغل پای من نهاد و جایش را محكم كرد كه تكان نخورد و احیانا پایم را اذیت نكند. از این همه دقت و وسواسش خنده ام گرفته بود! باید درباره اش چیزهای زیادی می پرسیدم تا بتوانم با آدم های اطرافم آشنایی بیشتری پیدا كنم. با آرامش و اعتماد بنفس پشت فرمان نشست و ماشین را به سمت خارج از پاركینگ هدایت كرد. می دانستم تا تهران راه نسبتا زیادی ست و می توانم كمی استراحت كنم! ولی بهتر دیدم بیدار بمانم و از آقای راننده ای كه هنوز اسمش را هم نمی دانستم سؤالاتی بپرسم. -چند وقته پیشش كار میكنی!؟ قبلا ندیدمت. -یه پنج سالی میشه... البته قبلش پیش باباشون بودم. -چقدر میشناسیشون!؟ از آینه ی ماشین نگاهی به چهره ام انداخت تا احتمالا دلیل سؤالم را بفهمد! -به اندازه ای كه بدونم بهترین آدمای روی زمین هستن. احتمالا صدای پوزخندم را شنید ولی به روی خودش نیاورد و ادامه داد: -شاید همه ی آدما كسانی رو كه زندگیشونو نجات داده باشن ، بهترینهای زمین بدونن. به نظر من كه همینطوره. پیشانیش عرق كرده بود، شاید خاطرات بدی را به ذهنش آوردم ولی باز هم به من ربطی نداشت پس بی اهمیت به بحثی كه می خواست باز كند و اصلا وقتش نبود ، سری جنباندم و گفتم: -به نظرم علاقه ت بهشون طبیعیه ولی باز هم داری زیادی غلو می كنی. -شاید! -در ضمن لطفا منو ببر هتل. باشه!؟ نمیخوام خونه ی كسی بمونم! دوباره نگاهم كرد و زیر لب گفت: -چشم ، ببینیم "آقا چی میگن." چقدر این جمله آشنا بود برایم! و چقدر از زبان همه شنیده بودمش! "ببینیم آقا چی میگن!" شاید از نظر همه ی ما "آقا" فقط می توانست سالار خان باشد و بس. انگار این لقب به كسان دیگری نمی چسبید! و یا شاید من اینطور عادت كرده بودم! چشمانم را روی هم گذاشتم و آنقدر در همین فكرهای جورواجور غرق شدم كه نفهمیدم كی رسیدیم و چگونه از آن همه خیابان پرترافیك رد شدیم كه من حتی صدای بوق یك ماشین را هم نشنیدم! -رسیدیم خانم، بفرمایید پیاده شید تا من وسایلاتون رو ببرم داخل. به گمانم این مرد واقعا مشكل داشت! یعنی حقیقتا نشنیده بود یا به روی خودش نمی آورد! درب ماشین برایم باز شد و شخص میانسالی با ریشهای تقریبا سفید و موهایی مرتب و شانه زده كنار در ، منتظر پیاده شدنم ایستاد! به نظر نمیرسید پیشخدمت یا چیز دیگری باشد ، با آن لبخند مهربان و دستی كه برای كمك به سویم دراز کرده بود. احتمالا پدر امیر بود! واو... چه جنتلمن و با كلاس! فكر نمی كردم در این حد، امروزی و با پرستیژ باشد! سعی كردم نگاهم را از آن چشمان سیاه رنگش كه عجیب انسان را مسخ می كرد بگیرم و دستم را درون دستان تقریبا چروك خورده اش بگذارم. -خوش اومدی دخترم. لبخندی با همین مضمون به رویش پاشیدم و كمی جلو رفتم تا به جای دستش ، صورتش را ببوسم. تركها رسم دست بوسی بزرگترها را داشتند ولی خب نمی خواستم آنقدر ها هم احساس پیری كند. او نیز متقابلاً صورتم را بوسید و به آرامی گفت: -واقعا فكر نمی كردم در این حد باشی! من هم خواستم كمی شوخی كرده باشم مثلا! -در كدوم حد!؟ -در حدی كه رامی تعریف كرده بود! ابرویی بالا انداختم و با تعجب گفتم: -امیر!؟ از من تعریف كرده!؟ به چه عنوانی!؟ لبخندش چقدر آشنا بود! -بعنوان معشوقش. و راه افتاد به سمت ویلا! من هم كه مشتاق بقیه ی جملاتش بودم همانطور به دنبالش حركت كردم. صدایش آرام بود، طوری كه انگار دارد برای خودش حرف می زند! - فكر می كردم چون عاشقه ، غلوّ میكنه. چه حرف های خوبی میزد این پدر! برعكس آن پدرهایی كه تا الان شناخته بودم! از عشق می گفت. از احساسات فرزندش! در دلم چه نسیمی وزیدن گرفته بود!حرفهایش چه حالم را خوب می كرد این مرد آشنا! -تو كه اینقدر دوستش داری چرا میخوای ازش جدا شی!؟ و چه غیرمنتظره رفت بر سر اصل مطلب! زبانم قفل شده بود و جوابی برای حرفی كه زد نداشتم! از كجا فهمید دوستش دارم!؟ من كه اصلا حرفی نزدم! همانطور بی حركت ایستادم و چند قدم فاصله افتاد بینمان. -لابد فكر كردی میتونی با این كار، آزارش بدی! متوجه شد تعقیبش نمیکنم. همانجا روی پله ها ایستاد و به طرفم برگشت. -اشتباه می كنی، بیشتر از اون، خودت اذیت میشی! چرا همه ی حرفهایش را داشت همین اول كار می زد!؟ مگر قرار بود دیگر ، هم را نبینیم!؟ سرم را زیر انداختم و با تأمل گفتم: -نمیدونم چی باید بگم. فعلا نمیخوام در این مورد حرفی بزنم. دوباره لبخند زد و به نشانه تفهمیم سری تكان داد. دوباره راه افتادم و گفتم : -امیر كجاست!؟ خونه نیست!؟ -نه ، رفته دنبال كارهای طلاق. احتمالا همین زودی ها برمیگرده. پوزخندم واقعا از روی حرص بود. -چقدر هم عجله داره شازده. و لبخند او باز هم با مهربانی به حرفهای عصبی ام زده شد. مؤدبانه كنار ایستادم تا او بعنوان میزبان، اول وارد شود. ولی ایشان خیلی متواضعانه گفتند: -بفرمایید داخل خانم ، اینجا هم شما میزبانید. البته تا وقتی عروس خانواده اید! چرا اینقدر شبیه امیر بود این آدم!؟ انگار همیشه فقط با همین پدر بزرگ شده بود. بی اهمیت به كنایه اش ، با لبخند جواب دادم. -من به این داشتن و از دست دادن همه چیز در عرض دو روز عادت دارم پدرجان. وارد شدم و منتظر نماندم كه او پیشقدم شود و راه را نشانم بدهد. با آنكه آنقدری خانه های بزرگ و تجملاتی دیده بودم كه اینجا زیاد برایم مبهوت كننده نباشد با اینحال چون احساس مالكیت می كردم انگار حس خوبی برایم داشت و همین حس، باعث شد غریبگی نكنم و بی تعارف روی كاناپه های راحتی لم بدهم. باز هم صدای پر خنده اش را شنیدم و به یاد امیر افتادم. -انگار زیاد هم نگران نیستی! دختر جان الان باید بیقرار و ناآروم باشی! مثلا شوهرت رفته درخواست طلاقت رو برات بیاره. با لبخندی كه به لبهایم نشسته بود چشمانم را به او دوختم و در ذهنم شروع كردم به شمردن تفاوتهای او و ایرج خان! شاید اصلا قابل شمارش نبود! این دو واقعا هیچ نقطه ی مشتركی نداشتند و انگار از دو سیاره ی مختلف آمده بودند! -چیه !؟ داری با رامی مقایسه م میكنی!؟ لبخندم پررنگ تر شد و نگاهم رنگ مهر گرفت. -شما با هیچ كس قابل مقایسه نیستین. ابروهایش مثل امیر تا به تا شد و با همان حالت عجیب نگاهم كرد. -واقعا!؟ سرم را تكان دادم و گفتم: "اوهوم" -اینو یادم باشه حتما به رامی بگم . مطمئنا حسودیش میشه. پوزخندم تلخ بود. نمی دانم چرا، ولی حس كردم به شخصیتم برخورده است كه اینجا مثل یك زن مطلقه در مقابل پدرشوهرم نشسته ام و او به جای اینكه خودش را به آن راه بزند و قضیه را مسكوت نگه دارد ، اینقدر بی پروا با هر جمله ای آن را به صورتم میكوبد! -میشه دیگه در موردش صحبت نكنیم!؟ -در مورد چی!؟؟ طلاق!؟ سرم را به زیر انداختم و سكوت كردم. انگار متوجه شد حرف و دردم چیست! خیلی آرام آمد و كنارم روی مبل نشست. -به نظرت اگه در موردش حرف نزنیم ، از بین میره!؟ سر جنبادم و تكذیب كردم. -ببین دخترم، در مورد همچین شرایط مهمی اگه حرف نزنی تبدیل میشه به درد توی دلت. بهتره اونقدر در موردش بگی كه بعدا اذیتت نكنه. -امیر میخواد جدا بشه دلم آنقدر پر بود كه صدایم را خش انداخت. -ولی اون گفت تو خواستی! انگشتانم بی اختیار در هم می تابید و حال درونم را آشكار می كرد. -من نخواستم. رادین بدون هماهنگی من باهاش حرف زده بود و اونم از خدا خواسته رفته برگه ی درخواست طلاق گرفته. دستش را بین پیچش انگشتانم قرار داد و سعی كرد آرامم كند. -یعنی تو نمیخوای جدا بشی!؟ شنیدم ازدواجتون هم اجباری بوده! پوزخندی كه زدم به او نبود ، به آن "اجباری" بود كه همه ی زندگیم را شامل می شد! سکوتم را که دید ، ادامه داد: -رامی اولش اصلا برنامه ی ازدواج نداشت ، نمیدونم چرا یهو اینكارو كرد! شاید تو رو كه دیده نقشه ش رو عوض كرده. نگاهم را به چشمان سیاه عمیقش دوختم. منظورش چه بود! چرا یكی به نعل میزد یكی به میخ! -یعنی چی!؟ سرش را تكان داد و انگار پشیمان شد از ادامه ی حرف. -هیچی ولش كن.. بذار خودش حرفهاشو بزنه صدای چرخش كلید در قفل آمد و حضورش به یكباره موجی از دلهره و اضطراب به جانم ریخت! انگار كسی مُچم را در حین ارتكاب جرم گرفته باشد! با همان ترس عجیب از جایم برخاسته و ایستادم! و نمیدانم چرا او برخلاف من، اینقدر خونسرد بود! انگار نه انگار بعد از چند ماه همسرش را می بیند! دست به جیب مقابلم ایستاد و گفت: -سلام.. خوش اومدی. دلم چقدر چیزهای خوب می خواست و نمی شد هیچكدامش را از كسی مثل امیر گرفت! سرم را بالا گرفته و به چهره ی خسته و بی رنگش نگاه كردم! انگار حس دل تنگی ام به چشمانم منتقل شده بود كه آنطور با ولعی عجیب به تك تك اعضای صورتش نگاه می كردم! لبهایش به سمتی كشیده شد و زیر لب چیزی گفت كه نفهمیدم. -چی!؟ كمی خود را به سمت جلو كشید و با همان لبخند عجیب و غریب، مقابل صورتم گفت: -میگم چرا پسرعمه جانت نیومد! آنقدر حرفش بد بود كه دهانم تلخ شد و تمام نگرانی ام تبدیل شد به خشم! -گفت صبر می كنم وقتی از قید و بند آزاد شدی میام پیشت. آخیش دلم خنك شد از این جواب دندان شكنی كه دادم. هر چند بیشتر از حرص ، در چهره اش پوزخندی بود كه مرا و این خودزنی بی امانم را ریشخند می كرد. -خوبه. بگو بشینه تا آزاد بشی. این را گفت و با آرامش چرخید و به سمت اتاقی در همان حوالی رفت! حرفش چقدر ابهام داشت! یعنی می توانست هم خیلی خوب باشد هم خیلی بد ، که بدبختانه هیچوقت از لحنش نمی شد تشخیص داد چه منظوری دارد! **** از اینكه دنیا و كائنات و همه ی جهان هستی دست به دست هم داده اند كه مرا امتحان كنند هیچ شكی ندارم. ولی این یك موضوع را نمی توانستم هضم كنم، ازدواج با اجبار و طلاق با اجبارتر! مگر من او را دوست نداشتم!؟ مگر عاشقانه نمی خواستمش!؟ پس این لجبازیهای احمقانه چه بود! پس آن غرور مسخره ، وسط ماجرا چكار می كرد!؟ نمی شد یكبار بگویم دوستت دارم و او هم مثل فیلمها، باعشق نگاهم كند و جواب دهد: من هم عاشقتم! كجای این داستان سخت بود!؟ به كجای دنیا برمی خورد!؟ نمی دانم! شاید واقعا طالع ما با هم جفت نشده نبود!
  11. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    چند روزی بود آنقدر در راه دفتر وكیل و دادگاه و زندان بودم كه اصلا نمی فهمیدم كی شب می شود و كی روز! در طول شبانه روز فقط پای میز ناهار و شام امیر را میدیدم و حتی درست و حسابی از حال و اوضاع جسمی اش هم خبر نداشتم. تا اینكه بعد از یك هفته بلاخره عصبانیتش را بروز داد و با فریادی كه بر سر یكی از كارگران عمارت كشید مرا هم از اتاقم بیرون كشاند! نمیدانم چه كار خطایی دیده بود كه اینطور خشم از همه ی وجودش شعله می كشید! آنچنان فریادهایی می زد كه حتی جرأت نكردم وساطت كنم، فقط در كنار یكی از خدمه ، گوشه ای ایستادم و زیر گوشش پچ پچ كردم: -چی شده!؟ او هم که انگار بیشتر از من ترسیده بود فقط لب گزید و سری به علامت "خدا رحم كنه" تكان داد. من كه هنوز متوجه اصل موضوع نبودم كمی جلو رفتم و بااحتیاط گوشه ی آستینش را كشیدم. بیشتر نگران بودم كه حالش خراب شود و اگر این اتفاق میفتاد نمی دانم چه كار باید می كردم! وسط دور دوم داد و بیداد بود كه بلاخره از حركات پی در پی من به ستوه آمد و با همان خشم به طرفم برگشت. -بـله با لبخند نیم بند مسخره ای كه كاملا مضحك به نظر می رسید كمی جلوتر رفتم و به آرامی گفتم: -امیر خان، میشه تمومش كنی! حالتون بد میشه! -شما لطفا تو اتاقت باش، بعدا با شما هم كار دارم. یا خدا! این بشر امروز از كدام دنده بلند شده بود؟ چرا با همه دعوا داشت؟ بی آن كه اهمیتی به تهدیدش بدهم ، سرم را تكان كوچكی دادم و زیرلب گفتم: -همین الان با من بیاین. من هم با شما كار دارم. می خواستم فقط از آنجا دورش كنم كه بیشتر از این عصبی نشود وگرنه كاری نداشتم. و خوشبختانه هدفم را متوجه نشد و سرش را به علامت "باشه بریم" تكان داد و بعد از چشم غره ای كه به خدمتكار بینوا رفت، خودش جلوتر از من راه افتاد. درب اتاقش را كه باز كرد اول ایستاد تا من وارد شوم. ای جان، حتی در این وضعیت هم ژست اربابی نمی گرفت و برایم احترام قائل بود. داخل شدم و او هم پشت سرم آمد و در را تقریبا به هم كوبید. و آن چنان خود را روی مبل پایه كوتاه اتاق پرت كرد كه گفتم الان تخته های ته مبل از جایش در می رود و او را واژگون می كند! كه البته اتفاقی نیفتاد و او راحت تر از قبل سرش را بین دو دستش گرفت و همانطور ساكن ماند. من كه نمی دانستم باید چكار كنم، بلاتكلیف خواستم از اتاق خارج شوم كه گفت: -كجا میری؟ وایسا! بخاطر كنجكاوی بیش از حدم نتوانستم اهمیتی به خواسته اش ندهم و بی ناز و ادا برگشتم و مقابلش روی مبلی نشسته و به دهانش چشم دوختم. -هفته ی دیگه جلسه ی اول دادگاهه، منم نیستم. با تعجب نگاهش كردم. مگر می شود او نباشد؟ -یعنی چی كه نیستی؟ مگه تو خودت یكی از افراد اصلی پرونده نبودی؟ نگاه او برعكس من خونسرد بود. -باید برم ایران. -چی؟ دیوونه شدی؟ اینبار نگاهش جدی و هشداردهنده شد. -بشین و آروم باش. تو نمی فهمی اوضاع چقدر قر و قاطیه، وگرنه خودت هر چه زودتر می فرستادیم برم. نه می شد نشست و نه آرام بود! مگر من می توانستم بدون او بمانم!؟ انگار حرفم را نمی فهمید! یا شاید می فهمید و دلش می خواست طور دیگری وانمود كند! -پس بمون بعد از دادگاه با هم می ریم. نگاهش مثل پدرانی بود كه به بچه ی تخس و زبان نفهمشان نمی توانند حرفی را بفهمانند. -تو مثل اینكه استرس فردا عقلت رو زایل كرده! بی تفاوت به حرف نامتعارفی كه زد ، مقابلش روی میز وسط نشستم و چون از مبل فاصله ی زیادی نداشت زانویم دقیقا مماس با زانوی غیرمعمولی پایش شد. هر چند نگاه او اصلا تغییر نكرد ولی من به گمان اینكه فشار، باعث اذیت و ناراحتیش شود خود را بهز همراه میز كمی عقب كشیدم. خدا میداند كه اصلا قصد بدی از این پس رَوی نداشتم ولی انگار او برداشت دیگری از حركت نابخردانه ام كرد. -چی شد؟ چندش آور بود؟ وای خدای من! چه نیتی داشتم و چه تعبیر شد! آنقدر شوكه شدم كه نمی دانستم چه باید بگویم! و باز سكوتم، ذهنش را به سمت و سوی خراب تری متمایل كرد! از جایش بلند شد ایستاد و زیرلب گفت: -ببخشید. و بدون هیچ حرف و نگاه دیگری رویش را برگرداند و به طرف بیرون راه افتاد! و من، بدبختانه نتوانستم حتی از جایم تكان بخورم و فقط همانجا نشستم و مثل بیچاره ها نفسی از استیصال كشیدم. نمیدانم چرا ما نمی توانستیم دو كلام حرف ساده با هم بزنیم و یا منظورمان را صریح و درست به هم بفهمانیم، انگار حرف ها و نگاه هایمان و حتی رابطه مان كلا سوءتفاهمی بیش نبود! الان كه او مجبور بود برود انتظار داشت من چكار كنم؟ خیلی بی اهمیت مقابلش بنشینم و بگویم: خوب میكنی داری میری! اینجا رو بده به من و خودت هم برو پی زندگیت!؟ عجب زندگی بی سر و تهی داشتیم ما! ***** انگار خیلی برای این رفتن مصمم بود چون همه در تكاپوی جمع كردن چمدان و وسایلش شده بودند و خودش هم دو ساعتی می شد از اتاق كار بیرون نیامده بود و احتمالا داشت اسناد و مداركش را آماده می كرد! به طرف اتاق خوابش راه افتادم تا حداقل از خدمه پرس و جو كنم! اینكه كی می رود و كی برمی گردد! وآیا اصلا برگشتی در كار هست!؟ چمدان بزرگی وسط اتاق باز بود و دو نفر در حال چیدمان وسایل درون آن بودند. رو به سویشان کردم و گفتم: -میگم شما چیزی از تاریخ رفتن و برگشتنش می دونید!؟ هر دو به طرفم برگشتند و یكی از آنها جواب داد: -والا ما كه نمیدونیم خانوم. فقط بهمون گفتن راهی سفر هستند و بیشتر وسایلشون رو بذاریم تو چمدون. البته فكر كنم آقای ییلماز میدونن. اگر میخواین از ایشون بپرسین. سری تكان دادم و بی حرف راهی حیاط شدم. ییلماز معمولا پیش راننده ها بود. و طبق حدسم همانجا پیدایش كردم. از دور با اشاره ای گفتم كه بیاید و او ابتدا كمی مشكوكانه نگاهم كرد و سپس از جمع آنها جدا شد و به طرف من آمد. -بله خانوم -تو میدونی آقاامیر كی پرواز داره!؟ با همان حالت ناخوشایند نگاهی به كل صورتم انداخت كه احتمالا خواست از نیّتم مطلع شود. و بعد با تأملی خیلی كوتاه سری تكان داد. -بله، فردا عصر. حدس میزدم در همین یكی دو روز آینده باشد! -كی برمیگرده!؟ بلیط برگشت هم گرفتین براش!؟ اینبار دست از كنكاش و بدبینی برداشت و بی ادا و اصول جواب داد: -برگشت رو گفتن اوپن بگیرم. معلوم نیست كی برمیگردن! سرم داشت به دوران می افتاد! این دیگر چه اعجوبه ای بود! چرا هر چه عتیقه بود سر راه من سبز میشد خدایا! -من كه میدونم خبر داری! ولی مهم نیست برو به كارت برس. سرش را زیر انداخت و به جای قبلیش برگشت. میدانستم از همه ی كارهای امیر باخبر است چون همه ی هماهنگی ها را او انجام میداد. مثل خودش كه روزگاری برای برای پدرم همه كاره بود! دوباره به یاد خانواده ام افتادم و دلم آشوب شد! همین كه نمی توانستم به میزان محكومیتشان پی ببرم خیلی سخت و رنج آور بود. كاش هر چه زودتر دادگاه برگزار میشد تا همه راحت شویم. **** شب، بعد از شام در اتاقم نشسته بودم و در بین انبوهی از مدارك شركت به دنبال چیزی می گشتم تا حداقل رادین را نجات دهم. دلم می سوخت که تنها رفیق زندگی ام اوج سالهای جوانی اش را در حبس بگذراند. با صدای درب اتاق سرم را بالا آورده و به شخص پشت در اجازه ی ورود دادم. امیر با همان ژست مقتدرانه ای كه از صبح برایم گرفته بود وارد شد و همانطور دست در جیب مقابلم ایستاد. -چی شده!؟ نگاه پر از غیضش را از دیوار پشت سرم گرفت و به جایی نزدیك پیشانیم دوخت. -می خواستم بگم با وكیل صحبت كردم و قراره هر طور شده رادین رو با یه سری قانون و تبصره طی شیش هفت ماه آزادش كنن. كه البته بازم تا چند سال از كشور نمیتونه خارج بشه و مجبوره همینجا بمونه. با شگفتی و حیرت نگاهش می كردم و هیچ حرفی بر زبانم نمی آمد! واقعا او این كار را كرده بود! آن هم برای كسی كه بارها چوب لای چرخ كار و زندگی اش گذاشته و حتی به رویش اسلحه كشیده بود!؟ واقعا باور كردنش برای من كه شاهد تمام كارهایشان بودم سخت بود! -..... -ولی... میدانستم چه میخواهد بگوید پس اجازه ی ادامه ی حرف را ندادم و به طرفش رفتم. آنقدر بخاطر رادین خوشحال بودم و آنقدر كارش برایم پرارزش بود كه نمی خواستم جرم بقیه، از بزرگی آن كم كند. پس دقیقا در چند سانتی اش ایستادم و سرم را برای دیدن چشمانش مثل همیشه بالا گرفتم. -ممنونم بابت كارهایی كه مطمئنا هیچ رغبتی به خیلیاشون نداشتی و بخاطر من انجامشون دادی. ابرویش در هم كشیده شد و متعجبانه گفت: -به خاطر تو!؟ كی گفته من این كارا رو به خاطر تو انجام دادم!؟ من هم قافیه را نباختم و بی هیچ مكث و تأملی چشمان رمیده اش را شكار كردم و گفتم: -نمیخوای كه بگی بخاطر عمه سلطان اینكارا رو کردی!؟ لبخندش را نتوانست كنترل كند ولی سعی كرد از جدیّتش كاسته نشود. -چرا كه نه، هر چی باشه تجربه و ثروتش همین الان از تو بیشتره. سرِ بقیه ش هم یه جوری با هم كنار میایم. من هم لبخندم را خوردم و با همان قیافه ی مثلا ناباورانه گفتم: -واقعا! خوبه پس مباركه. البته گمونم یه چند سالی باید منتظر بمونی، چون همونطور كه میدونی اوضاع و احوال جزائی و قضاییشون زیاد مساعد نیست. سرش را كمی كج كرد و چشمانش را به سقف دوخت كه یعنی دارد فكر میكند. -.... با كمی مكث لب برچید و ادامه داد: -باشه، ما كه عمری صبر كردیم اینم روش. چقدر از الآن دلم برایش تنگ می شد! آرام زمزمه كردم: -فقط زود برگرد، باشه!؟ سكوتش حجم عظیم بغضی كه در گلویم بود را قلقلك داد. كاش می فهمید دلتنگی یعنی چه! -…. نمی خواستم با این بغض حرف بزنم ولی نمی شد جواب سكوتش را هم با سكوت داد. -من تنهایی توی این عمارت می ترسم. و انگار بلاخره به حرف آوردمش. -تو كه اون همه تنها موندی! تازه توی تهران با کلی آدمای خطرناك سر و كله زدی، اینجا كه، هم شهر مال خودته هم خونه. كاش می توانستم بگویم آنجا تو بودی كه نمی ترسیدم. آنجا اعتماد به حضور تو به من شجاعت می داد. و اینجا بدون تو، نه شهر مال من است و نه خانه. ولی در عوض فقط توانستم نفسی پر از آه بیرون دهم . چیزی كه عیان بود نیازی به بیان نداشت. -.... -من دیگه برنمی گردم. و این هم ضربه ی آخر برای بردن بازی نابرابری كه راه انداخته بود! چرا با آن همه چیزی كه می دانستم ، باز منتظر این مشت آخر نبودم! و چرا مثل همیشه بی هوا پرتاب شدم و با سر به زمین افتادم! بغضی كه گلویم را رها كرده بود حالا بر قلبم چنگ می زد. وای خدایا نمی توانستم نفس بكشم! و حتی نمی توانستم وانمود كنم كه هیچ اتفاقی نیفتاده! چقدر قلب انسان زبان نفهم است كه اینطور غرور را به تاراج می دهد و تو كاری نمی توانی بكنی جز سكوت و یا شاید فرار. نه، نمی شد بیش از این ماند و چشم را كنترل كرد كه لو ندهد همه ی اسرار دلت را. روگرداندم تا بروم و در جایی رها كنم این همه درد را، كه دستم اسیر دستان مردانه و محكمش شد. -حرفم هنوز تموم نشده. ای خدا ، این موجود خودخواه چرا حال خراب مرا نمی فهمید! تلاش كردم دستم را از بین انگشتانش آزاد كنم ولی نشد. نمی دانم زور او زیاد بود یا من، بی جان و ضعیف! -مهتا! دلم ریخت. مگر می شد در مقابل این موج حجیم، ایستاد و بی حركت ماند! گاهی اسمی كه در طول عمرت میلیون ها بار شنیده ای ، چنان شنیدنش از زبان بعضی ها شده آرزویت كه اینطور در جواب، فقط میتوانی برگردی و مات و مبهوت نگاهش كنی. چشمان سیاهش باز عمق گرفته بود، و من با آن نگاه تبدار فقط تا مرز غرق شدن رفتم! -فكر میكنی رفتن آسونه! كاش می شد این سخت ترین كار دنیا هربار روی دوش من نمی افتاد. كاش می شد انتظار رو انتخاب كرد، «انتظار» به من نزدیكتره تا «رفتن». -…. من كه مسلما با آن همه حس عجیب وغریب كه در هم ادغام شده و روح و روانم را می فشرد نمی توانستم حرف بزنم و او هم با وجود درك شرایط، انگار باز منتظر حرفی از من بود! با هزار جان كندن فقط توانستم سری تكان دهم كه یعنی "خب! " -امیدوارم تو اینجا حداقل بتونی سمندر رو نجات بدی! من كه دیگه بیشتر از این كاری ازم برنیومد! واقعا اینبار نتوانستم سكوت كنم، خیلی عصبی شده بودم. او حق نداشت با یك مشت كلمه های بی معنی ، سر و ته قضیه را به هم بیاورد! -تو خودت میفهمی چی داری میگی!؟ میخوای منو با این همه فلاكت تنها بذاری و بری، بعد هم انتظار داری چیزیو كه همه رو به نابودی كشونده ، نجات بدم!؟ واقعا فكر كردی با اومدن رادین همه چیز میتونه به روال عادی برگرده!؟ نمی دانم چرا نگاهش آنقدر گنگ و مبهم بود، انگار حرف هایم را نمی فهمید! و یا شاید دلیل این همه ترس و جدالم برای نرفتنش را متوجه نمی شد! با همان حالت و چشمان پرسؤال و عجیب نزدیكتر آمد، آنقدر كه من مجبور شدم نیم قدم به عقب بردارم! و باز هم به چنین پوزخندی وادارش کنم. -هنوز میترسی از من!؟ پس این داد و هوار كردنت برای چیه!؟ مگه دلت نمیخواد كه بمونم!؟ پس چرا عقب میكشی!؟ ای مهتای احمق! ببین! همین را می خواستی!؟ كه اینطور احساس عیان شده ات را بكوبد توی صورتت و بدون آنكه حتی انتظار جوابی داشته باشد راهش را بكشد و برود از گوشه ی پنجره بیرون را تماشا كند! سیگاری از جیبش بیرون كشید و بی توجه به من كه همانجا میخكوب شده بودم، آن را روشن كرد! این امیر جدید چقدر ناآشنا بود برایم! و چقدر نمی شناختمش! مگر می شود یك آدم آنقدر عوض شود كه هی هر از چند ماه مجبور شوی روی جدیدی از او را ببینی! من كه هنوز نمی فهمیدم كدام خودِ واقعی اوست! و یا چند ماسكِ دیگر قرار است از روی چهره اش برایم پس بزند! این شخص كه دیگر هر كسی بود هیچ شباهتی به امیر نداشت! بی آنكه جوابی به آن همه حرف توهین آمیزش بدهم جلو رفتم و در قرینه اش تكیه زدم به آن سوی پنجره، و گستاخانه خیره شدم به صورتش! می دانستم از اینكه كسی به زخم هایش نگاه كند عصبی و ناآرام می شود، الان هم هدفم برانگیختن عصیان درونی ش بود و موفق هم شدم. یكی از عمیق ترین زخم هایش همین خط عمودی كنار ابرویش بود كه خیلی برایش سخت می شد وقتی دقت و توجه كسی را بر آن جلب میدید. اول با غیض نگاهم كرد و وقتی دید كوتاه نمی آیم، دستی محكم و خشن میان موهایش كشید و پوف بلندی كرد! می فهمید از عمد دارم این كار را می كنم و همین بیشتر حرصش می داد. لب زیرینش را با حالت كاملا هیستریك میان دندان فشرد و به یكباره بیهوا نیمه ی سیگارش را از پنجره بیرون پرت كرد و به طرفم آمد! با آنكه ترس تمام تنم را در برگرفته بود ولی هیچ تكانی نخوردم و حتی پلك بر هم نزدم! به نزدیك ترین جای ممكن از صورتم رسید و با دو انگشت شست و سبابه ، فكّم را سفت چسبید. از چشمانش هزار جور حس عجیب زبانه می كشید، كه شاید فقط توانستم چهار یا پنج تای آنرا بفهمم. اینكه چرا با آن همه حس بدی كه به تمام وجودم منتقل می كرد، من دلم داغتر و روح و روانم خرابتر می شد، را واقعا نمی فهمیدم! مثل این بود كه در حال شكنجه ی انسانی هستی كه معصومیتش خودت را بیشتر آزار می دهد. با همان حرص و غیض گفت: -چرا دست از سرم برنمی داری!؟ چرا نمی ری دنبال زندگیت! هنوز فكّم میان انگشتانش بود پس نمیتوانستم جواب بدهم ولی با چشمانم مثل بچه آهوی ترسیده و مضطربی زل زدم به نگاه غضب آلودش! -تو دختر همون سمندری ، هیچ چیزی نمیتونه منو به این خونه یا حتی این شهر وصل كنه مخصوصا تو! فهمیدی!؟ نگاهم احتمالا رنگ حرص و یا ناراحتی گرفت چون واقعا احساسم در آن لحظه همچین چیزهایی بود. ولی او باز هم رهایم نكرد، و حتی نزدیكتر آمد، با همان حال خرابش از میان دندانهای به هم قفل شده اش گفت: -دلم میخواد همه چیزو به آتیش بكشم و بعد هم مثل یه فیلم بشینم سوختنش رو تماشا كنم. نگاهم هنوز از این همه نفرت و كینه ی درونش داغ و سوزان بود! با كمی نگاه، انگار بلاخره دلش برایم سوخت چون یكباره فك دردناكم را به شدت رها كرد و عقب رفت. با آنكه سخت بود ولی تمام توان خود را جمع كردم تا مقتدرانه و بدون بغض حرفم را بزنم. -باشه، همین راهی كه تو میخوای رو میریم. فکر کنم تا الانش هم زیادی این ماجرا كش پیدا كرده. حرفم را كه از حرص درونم جوشیده بود با قاطعیت زدم و با یك نیمچرخ رویم را برگرداندم و از او دور شدم. نمی دانم بعد از رفتنش چه می شد ولی دیگر حتی برایم مهم نبود كه بخواهم به او و كارهایش فكر كنم. اگر در این حد مرا مسبب اتفاقات می دانست پس به اندازه ی پدرم باید از من هم متنفر می بود! هر چند رفتارش در این مدت چیز دیگری می گفت! چقدر ناخوش آیند است كه طغیان كنی و جایی را برای رفتن نداشته باشی! مثل رودخانه ای بودم كه دلش می خواهد سیلاب شود و همه چیز را با خود ببرد ولی سدی جلویش بسته اند و غیر از سر كوبیدن به در و دیوار كار دیگری نمی تواند بكند! ***** دستم را به پنجره گرفته ام تا حداقل از پا نیفتم. نمی خواهم مثل انسانهای برباد رفته به نظر بیایم هر چند بودم و هر چند از این بدتر هم می شدم. بغضی كه داشت درونم را ویران می كرد با تمام توان سركوب كردم تا اگر برای خداحافظی دیدمش چشمان پف كرده ام حال نزارم را لو ندهد! اگر چه می دانستم چشمان نباریده بیشتر ، راز درون را آشكار می كنند و برملا می سازند. هر چه زمان را بخواهی كش بدهی باز ساعتهای حساس و پرالتهاب زودتر و سریعتر می رسند و نمی گذارند نفسهای آسوده ات زیاد دوامی داشته باشند! صدای همهمه ی بیرون را كه شنیدم متوجه شدم وقت رفتن و وداع رسیده و باز به یاد آوردم چقدر بی رحمانه حالم را خراب كرده بود! دستگیره ی در را به پایین كشیدم و از اتاقم خارج شدم. او بدون اعتنا به شلوغی اطراف، داشت به راننده ها و محافظین دستورات امنیتی میداد. حتی نگهبانان دم در هم آمده و آنجا اجتماع كرده بودند! چقدر وحشتناك بود كه داشت مرا با این همه غریبه تنها رها می كرد و می رفت! یعنی الان من باید مثل عمه سلطان، عصاقورت داده و شق راه بروم و بر همه حكومت كنم!؟ بی اختیار رفتم و دقیقا پشت سرش ایستادم. اصلا برایم مهم نبود چه می گوید یا می خواهد چه كسانی را مأمور محافظت مستقیم از من كند، فقط می خواستم این دم آخر بیشتر صدایش را بشنوم حتی اگر رو به من نباشد و طرف صحبتش كارگران و خدمه و حشمه باشند! لحظه ای انگار وجودم را حس كرد چون همانطور كه داشت به حرفهای كریم در مورد نگهبانی طبقه بالا گوش میداد، بی آنكه حرفش را قطع كند، نگاهی به جانب من انداخت و نیمچه لبخندی به رویم زد. انگار نه انگار دعوایی شده و دلخوری پیش آمده بود! شاید میخواست با روی خوش جدا شود كه بعدا عذاب وجدان آزارش ندهد وگرنه توجیه دیگری نداشت! من هم با اخمی عمیق سری تكان دادم و از آنجا فاصله گرفتم. نمیخواستم فكر كند مثل بقیه هستم و با این لبخندهای دلبرانه می تواند از دلم دربیاورد. كنار پنجره ی بزرگ رو به حیاط ایستادم و به جایی كه نمی دانستم كجاست خیره شدم! عجیب بود كه عمارت به این بزرگی دیگر هیچ عظمتی برایم نداشت، فقط و فقط مثل قفسی بزرگ می دیدمش كه با رفتن او درش را هم به رویم می بستند و هیچ راهی برای رهایی نمی ماند! آنقدر غرق در اوهام پریشان خودم بودم كه وقتی دستی بر كمرم نشست ، چنان از جا جهیدم كه نگاه او هم لحظه ای شوكه شد! با حالتی عصبی خودم را كنار كشیدم و با اخم گفتم: -به من دست نزن تك خنده ی متعجبی كرد و گفت: -چرا!؟ -چون خوشم نمیاد. -از چی!؟ برگشتم و صاف به چشمان شوخش زل زدم. -از همه چی! از تو ، از دستات ، از ... میخواستم بگویم از پاهات ، از همه جات.. كه یكباره متوجه مفهومش شدم و جمله ام را همانطور نیمه تمام رها كردم! اصلا قصد و منظورم آنچیزی نبود كه به نظر آمد یا حتی می توانم قسم بخورم بدون فكر جمله ام را شروع كردم ولی از قدیم گفته اند حرف كه از دهانت بیرون آمد دیگر قابل برگشت نیست. آنقدر خودم شوكه شده بودم كه فقط نگاهش كردم و همانطور لب گزیده به خنده ی تلخی كه بر كل صورتش نشسته بود خیره شدم! با تأملی عمیق و بی صدا بلاخره نگاهش را به زیر انداخت و با همان نیشخند گفت: -باشه! دنیا پر از خوشایندهاست، تو باهاشون زندگی كن و لذتش رو ببر. اون یه ذره ناخوشایندها هم بمونه برای ما كه بهش عادت داریم. خواست برود كه جلویش ایستادم. نباید با این وضع جدا میشدیم. او حق نداشت مرا در چنین موقعیتی قرار دهد و برود! -چرا اینكارو با من میكنی!؟ انگار باز از حالت دلخوری درامد و متعجب شد. -من!؟ چیكار كردم!؟ خودت الان گفتی ناخوشایندی. دارم میرم دیگه! -مگه بچه ای كه قهر میكنی!؟ چرا همیشه یه كاری میكنی حس مقصر بودن به آدم دست بده! باز هم پوزخندی كه بر صورتش نشاند حرصم داد. جلوتر رفتم و زل زدم به چشمان عجیب و غریبش! بعضی وقتها همینطور مثل باتلاقی فرو میبردت به اعماق تاریكی! به آرامی ادامه دادم: -دلم میخواد می تونستم همه چیو برگردونم به ده سال قبل... تو نمی فهمی من چه عذابی می كشم! سكوتش آنقدر آزاردهنده بود كه حس می كردم دارم زیر سنگینی اش له می شوم! چشمانم را بستم تا حداقل بار كمتری بر روحم بنشیند! هر چه هم كه می گفتم او نمی فهمید من زیر این فشارهای روانی در حال شكستنم. سردی جسمم را وقتی حس كردم كه داغی دستش بر دستانم نشست. نوازش هایش چه خوب می توانست یخ های درونم را ذوب كند. با گرمی هر انگشتش انگار كه تكه ای از قلبم كنده میشد و به اعماق سینه ام می چكید و چه حس خوش آیندی داشت، برعكس آنچه دقایقی قبل گفته بودم! چه لحظات خوبی ست، وقتی آن كه را طلب میكنی مقابلت باشد و با مهر، روح و جانت را نوازش كند. و چه كوتاه می شوند این دقایق شیرین! حركت پنجه هایش كه متوقف شد به گمان اینكه وقت رفتنش رسیده، با اضطراب چشمانم را گشودم و نگاهم به لبخند هزارمعنایش گره خورد. چقدر بدجنس بود كه اینطور به حال خوبم می خندید! خواستم عقب بروم ولی باز درگیرش بودم. دستم را از زیر دستش كنار كشیدم اما بقیه ، همانجا ماندند، پایم ماند، نگاهم ماند ، قلبم ماند و حتی "روحم" ماند. با آن لبخند چطور توانست اخم كند نمی دانم، ولی ژستش را به هم نزد. انگار همیشه آماده برای همه چیز بود! -چی شد! باز خوشت نیومد! در این حال و موقعیت هم میشد طعنه زد!؟ انگار او را واقعا نمی شد شناخت. سعی كردم همه ی جامانده هایم را اینبار با هم پس بگیرم، تقلایم از روی حرص و دلخوری نبود بلكه می خواستم فاصله بگیرم تا بهتر ببینمش و منظورش را از چشمانش بفهمم. ولی او احتمالا فكر كرده بود باعث ناراحتی ام شده كه اینطور سرسختانه مانع می شد. -ولم كن امیر همانطور که مچ دستانم را محکم در آغـ*ـوش گرفته بود که نتوانم عقب بروم ، گفت: -بعضی وقتا زیادی محكم كشیدن، باعث كور شدن گره میشه، آروم بگیر، این گره ها خودشون باز میشن. اصلا نمیفهمیدم چه میگوید! چرا در این شرایط ، حرفهای فلسفی تحویلم میداد! دستانم را كه روی سینه اش بود فشار دادم و بلاخره كمی عقب راندمش. -بس كن امیر، منظورت چیه از این كارا!؟ هم میخوای بری هم داری اینجوری رفتار می كنی! چرا متوجه نیستی با این كارات اذیت میشم! وقتی اینطور مثل كسانی كه از همه جا و همه چیز بی خبرند نگاهم می كرد دلم می خواست سرم را به جای دیوار، به زمین بكوبم. -….. -مهتا! تو كه عاشق من نیستی! مگه نه؟ چه سؤال احمقانه ای! و چه لحن بی رحمانه و دل آزاری! داشتم در شوك آن سؤال كذایی یا بهتر است بگویم كنایه ی آشكارش دست و پا می زدم كه بفهمم چه جوابی باید بدهم كه یكباره مثل انسان های واقعا متعجب بازویم را گرفت و چنان تكانم داد كه همه ی بدنم لرزید! -داری تازه در موردش فكر هم می كنی!؟ انتظار نداری كه باور كنم دختر سالار خان عاشق نوكر باباش شده اونم الان كه حتی قادر نیست روی پاهای خودش وایسه. واقعا قفل كرده بودم. طوری كه حتی نمی توانستم واكنشی در مقابل آنهمه بی انصافی اش نشان دهم. می خواستم بگویم "عاشقی منطق ندارد، حق انتخاب نمی دهد، زبان نمی فهمد". ولی زبانم تكان نخورد و او به خیال آنكه حرفش را قبول دارم كمی آرام شد! آن دستی كه هنوز بازویم را می فشرد به یكباره رهایم کرد و كمی عقب رفت. با اینکه هنوز می توانستم خوددرگیری اش را در حرکاتش ببینم. -ببخشید.... نمی دونم چطور این فكرهای احمقانه یكهو به ذهنم میان و حالمو خراب می کنن! این دیوانه، چه می گفت! یعنی واقعا باورش اینقدر سخت بود كه حتی نمی توانست به آن فكر كند! اصلا چرا اینطور با دست پس میزد و با پا پیش می کشید؟ بدون آنكه حتی كلمه ای حرف بزنم همانجا رهایش كردم و به طرف بیرون دویدم. اصلا نمی توانستم لحظه ای دیگر آنجا بمانم. هر بار كه فكر می كردم می شود در كنارش زندگی كرد ، ناگهان با حرفها و كارهایش اینچنین نفسم را می برید و از زندگی پشیمانم می كرد! نمی دانم چرا تكلیفش با خودش روشن نبود یا شاید بود و جرأتش را نداشت! حیاط عمارت را دور زدم و زیر آلاچیق مورد علاقه ام نشستم. حال چه كار باید می کردم! "او می خواست برود و من تنها می ماندم"، فقط همین جمله در ذهنم تكرار می شد. سرم را دردمندانه روی میز گذاشته و به توهماتم اجازه ی جولان دادم تا فرار كنم از هرچه را كه نمی خواستم و داشت اتفاق می افتاد. چقدر خوب است انسان گاهی به عالم تخیلات پناه ببرد و از دنیای غریب اطرافش بگریزد، که اصلا نفهمد چقدر زمان گذشته و چطور ساعتهای بی رحم را كُشته تا آزارش ندهند و شكنجه اش نكنند. چشم كه باز كردم و سرم را كه بالا آوردم، دیدمش آماده و شیك مقابلم ایستاده و مرا تماشا می كند! با آنكه غافلگیر شده بودم ولی خونسرد و شاید گستاخانه به نگاه مستقیمم ادامه دادم! با لبخند سری تکان داد و گفت: -چیه! -چی چیه!؟ نگاه كردنم ممنوعه!؟ این را گفتم و با همان غیض چشم از رُخش گرفتم و به جانب دیگری انداختم. ولی او انگار قصد پیكار داشت چون كوتاه نیامد و دوباره مقابلم ایستاد! نمی دانم چه از جانم می خواست ولی رفتارش به شدت آزاردهنده شده بود! همانطور بی حرف ایستاده و خیره بود به چهره ی درهم من. -امیر برو و دست از سرم بردار. من نمی فهمم تو كه دیگه اینجا نیستی پس نگران چی هستی!؟ هر كسی هر جوری كه میخواد زندگی كنه ، تو هم برو و برای خودت خوش باش. بیشتر از هر چیز ، آن لبخند كج گوشه ی لبش اعصابم را به هم می ریخت. نمیدانم چرا دانسته هایش را امتحان می كرد! مثل كسی كه چیزی را می داند و باز می پرسد تا با دروغ گفتن های طرف مقابلش تفریح کند. از جایم بلند شدم و به طرفش رفتم. او حق نداشت با من بازی كند. هنوز لبخند مرموزش را حفظ كرده و بر جایش ثابت ایستاده بود تا احتمالا ببیند من چه می كنم! رفتم و در نیم قدمی اش با اخمهایی درهم و عصبی، شاخ به شاخ به او ایستادم! -من تو رو دوست ندارم. حتی ازت خوشم هم نمیاد! دیگه هم حرفی نمونده. پس سفر به سلامت، خداحافظ خواستم با تنه ای محكم از جلوی چشمانم كنارش بزنم كه جلویم را سد كرد! -تا سؤالمو جواب ندی نمیذارم بری! با حرص و تشر گفتم: -چه سؤالی! دوباره همان لبخند مضحك برگشت و نشست گوشه لبش! انگار با نگاهش می گفت: تمام اسرار ذهنت را می دانم پس انكار بیخود نكن! اینبار دیگر واقعا ناراحت شدم. نمی شد در مقابل همچین چیزهایی، آرام ماند و واكنشی نشان نداد. -چی میگی تو امیر! واقعا دیگه زبونتو نمی فهمم! چرا اینجوری میكنی!؟ انگار میخوای از یه متهم اعتراف بگیری! تو چقدر بی رحم شدی! چطور میتونی اینكارو با من بكنی! اصلا انگار نه انگار كه داشتم بر سرش داد و فریاد می كردم! او همانطور دست در جیب فرو كرده و با نگاهی عجیب به عصبانیت بی دلیل من می نگریست. خودم خوب میفهمیدم در همچین شرایطی مضطرب و عصبی شدن بدترین اتفاق است ولی دست خودم نبود و بی اختیار در این آشفتگی بیشتر فرو می رفتم! چشمانم را محكم بستم و با چند نفس عمیق مثلا خواستم حالت طبیعی ام را برگردانم. ولي با حس نفسهای داغی كه بر لبهايم نشست نفسي كه به سينه رفته بود ديگر برنگشت. مثل اسیر شده در بیابانی بودم که باد سوزانی بی مهابا بر سر و رویم شلاق می زد! همانطور خشک شدم. انگار در عالمي بين برزخ و جهنم گير افتادم. جهنمي كه داشت تمام روح و جانم را با هم مي سوزاند و برزخي كه هر چقدر دست و پا مي زدم اميدي براي رهايي از آن نبود. لباسش را چنگ زدم بلكه نجاتم دهد از اين حال نابودگر، ولي او هـم انگار در اين دنيا نبود، و احتمالا بر عكس من ، از این عشق*ـبازی عجیب داشت لذت می برد. لبهاي عطش كرده ام را کمی گشودم و از ريه هايش نفس طلبيدم و او با همان بازدم پرحرارتش چه مهربانانه اجابت كرد خواسته ام را! هواي درونش كه به عمق جانم فرو رفت انگار بدنم گر گرفت و تمام تنم گرم شد. دستان گره خورده بر پيراهنش را بيشتر به عقب كشيدم و در همان فاصله ی یک سانتی از دهانش با بغض گفتم: -ازت متنفرم. می فهمی؟ هنوز هم حالم خراب بود انگار از اين بيهوايي به مرگ رسيده بودم، مرگي عجیب و دردآور. چشمانش هنوز خمار از لـ*ـذت بود و شوكه شده از حرفم، چهره ي برافروخته ام را مي كاويد. می دانستم باز هم همان کار همیشگی اش را تکرار می کند. لذتش را که بُرد مثل گناهكارانِ عذاب وجدان گرفته، حرفهاي همچو زهرش را بر جانم می ریزد! پس اینبار قبل از اینكه شروع به گفتن حرفهای تكراری اش كند، به عقب راندمش و با قدمهایی كه نمی دانم اصلا به زمین می رسید یا نه، از كنارش دور شدم. انگار معلق بودم و خودم را در دنیایی حس می كردم كه پر از غبار بود. غباری كه نمی گذاشت زیبایی های اطرافم را درست ببینم! او مرا به كجاها كشانده بود كه اینطور از همه چیز می رمیدم و باز رها می شدم در این تاریكی! مقابل درب بزرگ عمارت همه جمع بودند و انگار منتظر برای بدرقه ی كسی كه هنوز از آن آلاچیق كذایی بیرون نیامده و در همانجا اتراق كرده بود! سركی به اطراف كشیدم و بدون اینكه كسی را آدم حساب كنم به اتاقم رفتم و كیف پولم را برداشتم و به سمت بیرون راه افتاد.! دستم هنوز می لرزید و مطمئنم که پاهایم نیز برعكس اراده ام ضعیف شده بود! ولی من باید میرفتم. دیگر وضعیت ما هیچ جایی برای وداع نداشت. او مرا خوب می شناخت و شرایطی كه در آن گرفتار بودم را احتمالا می فهمید ولی خودش را كنار می كشید كه مبادا این بندها افساری بشوند برای گیر انداختنش! مطمئنم كه هیچ وقت نمی توانست با من رابطه ی احساسی عمیقی برقرار كند، اینها هم فقط عوارض حسی بود كه احتمالا از همان گذشته ها در تنش باقی مانده و بعضی وقتها از كنترلش خارج می شد و اینگونه كارش را سخت می كرد. مثل معتادی می مانست كه بعد از ده سال ترك، با بوی مواد مست می شود و دلش هوای آن حس و حال قدیم را می كند و بعد چه پشیمانی بدی بر جانش می نشیند كه اصلا چرا به آن علایق اجازه ی جولان داده و چطور توانسته حتی به آن فكر كند! وسط راه جنگلی بودم . متوجه شدم كه كسی مرا اسكورت می كند، بدون آنكه نزدیك شود یا مزاحم خلوتم گردد. می دانستم یكی از محافظینم است و به دستور رئیسش نباید حتی برای لحظه ای تنها رهایم می كرد. من هم بی آنكه دیگر اعتراضی داشته باشم ، اجازه دادم از همان دور حمایتم كند و دنبالم بیاید. با چندقدم بزرگ خیابان اصلی را رد شدم و منتظر ماشینی كه بیاید و مرا از این جاده ی مخوف نجات دهد ایستادم. آقای بادیگارد هم كه الان از این زاویه قابل تشخیص بود، همانجا توقف كرد و صبورانه منتظر ایستاد. آن بیچاره هم می دانست كه اگر جلو بیاید و بخواهد كمكی بكند فقط خود را سنگ روی یخ كرده. پس در سكوت ایستاد و من را كه با كمی تأخیر بلاخره یك تاكسی گیر آورده و سوار می شدم تماشا كرد. شاید ساعت ها باید می چرخیدم و وقت می گذراندم تا مطمئن شوم كه بعد از برگشتنم او را نخواهم دید! در این موضوع ، دیگر خواست و اراده ی ما دخیل نبود. فراموش كردن آن همه اتفاقهای عجیب كه هیچ كدام مسببشان نبودیم واقعا غیرممكن به نظر می رسید! پس رفتم كه او را رها كنم از این عذاب سردرگمی و حتی شاید از خودم نجاتش دهم تا نخواهد رنج این فرار را هم بر دوش بكشد! می دانستم چقدر برایش دردناك است كه هر چند وقت یكبار از من و دنیای من بگریزد تا نبیند آن همه زخمی كه شاید هر روز تازه تَرش می كردم. آنقدر در میان شهر چرخیدم و چرخیدم كه مثل رقصنده های سماء ، حتی دیگر خود را حس نمی كردم! نه سرگیجه ای داشتم و نه پایی كه بر زمین بگذارم. فقط دور میزدم تا دور شوم و این را نمی دانستم دور باطل اگر چه شاید بتواند ذره ای از نقطه ی شروع دورت كند ولی دوباره به همانجا برت می گرداند. بعد از ساعتها فرار در نهایت با هزار امید و ناامیدی برگشتم. امید به رها شدنش و ناامید از گرفتار ماندنم. و چیزی درونم فریاد می كشید "تمام شد". بی آنكه حتی اطرافم را نگاه كنم خانه ی خالی از حضورش را بی هیچ انگیزه ای طی كردم و به اتاقم رفتم. باید سعی می كردم از همه چیز فاصله بگیرم تا بلكه بتوانم به خودم برسم. این اجتناب ناپذیر بود، و پذیرفتنش شاید سخت ترین كار دنیا. ********* نمی دانم چند روز گذشته . فقط شبها را می شمارم و از ترس كابوسهایی كه رهایم نمی كنند با خواب قهر كرده ام. و چه دراز و بدقواره اند این شبهای تنهایی! باز هم مثل همه ی این روزها روی تخت به پشت افتاده ام و همانطور دانه های ریز و سفید سقف را نگاه می كنم و حتی به چیزهایی عجیب فكر می كنم تا حداقل او را از ذهنم دور كنم. مثلا خانواده ام، عمه، رادین... اینكه عمه با این شرایط چقدر می تواند در آن دخمه ها و بین یك مشت زن عجیب و غریب دوام بیاورد! سالار خان كه حتما همانجا هم برای خودش تشكیلات درست كرده و به ریاست مشغول است! انسان وقتی اعتیاد به قدرت داشته باشد برایش فرقی نمی كند آن را از ضعیفان می گیرد یا قدرتمندان! فقط در هر جایی باید این منسب را حفظ كند و جاه و جبروت خود را از دست ندهد. صدای درب اتاق كه بدون هیچ اجازه ای به روی پاشنه چرخید و سایه دراز كسی كه بر پنجره افتاد چنان از جا پراندم كه مثل گربه ای ترسیده چهارچنگولی كف اتاق افتادم! صدای خنده ی مردانه ای كه در اتاق پیچید و موهای رها شده ام كه دورم را گرفته بود حالم را خراب كرد و بیهوا برخاستم و با همان قیافه ی آشفته به سویش حمله كردم. شاید چون صدای خنده را شناختم و مطابق انتظارم نبود اینطور به روحم برخورد و واكنش دیوانه واری نشان داد! هر چه كه بود اصلا رفتار مناسبی برای استقبال از تنها آشنای زندگی ام كه می توانست از این فلاكت نجاتم دهد، نبود. انگار روحم جدا شده و به نظاره ی روان پریشی جسمم كه اكنون مثل دختران وحشی به رادین حمله میك رد، ایستاده بود. اصلا نمی فهمیدم چه كار می كنم فقط كشیده ای كه به صورتم خورد و چشمان وحشت زده ی رادین كه با نگرانی مرا می نگریست را به یاد دارم و بعد هم خلسه ای كه نمی دانم شیرین بود یا تلخ.! فقط حس بی وزنی كردم و روی دستانش مثل پر كاه بلند شدم. شاید از ضعف بود ، شاید بی خوابی یا حتی درد تنهایی و غصه ی دلتنگی! هر چه كه بود ساعتها در همان سستی و خلأ ماندم و بی خبر از دنیا به روح ناآرامم اجازه پرواز دادم تا برود به هر كجا كه دلِ تنگش می خواهد. اینكه از چه ساعتی به چه ساعتی رسیدیم را نمی دانم فقط چشم كه باز كردم نوركمرنگ چراغهای بیرون، اتاقم را قابل دیدن می كرد. پس یعنی شب بود. و رادین پشت به من از پنجره بیرون را تماشا می كرد و انگار در فكر بود. اینبار با لبخند از جا بلند شدم و با ذوق و بیهوا از پشت در آغـ*ـوشش گرفتم. خدا را شكر كه او بود و چه حس خوشایندیست در اوج بی كسی، یك آشنا را ملاقات كنی و نزدیكش بشوی. رویش را به طرفم برگرداند و همانطور كه سعی می كرد آغـ*ـوش مرا از دست ندهد، در جایش چرخید! نگاهش پر از مهر بود و یا شاید آن چیز دیگری كه نمی خواهم اسمش را بیاورم! و حتی می دانم فقط من بودم كه این نگاه شفاف را به روی خود می دیدم. ولی خب باز هم به روی خود نیاوردم . -رادین كی مرخص شدی!؟ چرا خبر ندادی! تا دید خود را زدم به رگ بچگی ، اخمهایش را كمی در هم برد. -اگه یه ذره به فكر من هم بودی می فهمیدی كه حداقل كی میام بیرون. برای همه "بزرگی" ، به من كه می رسی قاقالیلی می خوای!؟ از تشبیهاتی كه به كار برد خنده ام گرفت، خدایی راست می گفت. ولی خب چه كار كنم دست خودم نبود. نمی توانستم او را دور از چیزی كه در ذهنم جا گرفته بود ببینم. او فقط یك حس خوب بود و بس، درست مثل بچگی كردن در اوج پیری! بی آنكه اهمیتی به كنایه اش بدهم مثل كنه چسبیدم به بازوی پر و پیمانش. -بیخیال دیگه! غر نزن، مطمئن باش منم زیاد تو شرایط خوبی نبودم. با اینحال دیدی كه یه لحظه هم رهاتون نكردم. همانطور كه بازویش در دستم بود و مثل دلخورها رو به پنجره بیرون را نگاه می كرد، گردنش را كج كرد و صورتش را به سرم چسباند. -شنیدم این پسره منو از اونجا دراورده، خیلی دلم می خواد بدونم در عوضش چی ازت گرفته! چشمانم را به طرفش چرخاندم و گفتم: -منظورت چیه!؟ -منظورم همونه كه فهمیدی. اون آدمی نیست كه محض رضای خدا برای كسی مثل من همچین كاری بكنه! مطمئنم این كَرمش یه جزایی هم داشته! از روی تعجب و سادگی پرسیدم: -چی مثلا!؟ -نمی دونم! تو بگو چی مثلا!؟ چه خواسته ایش رو اجابت كردی كه بهت همچین پاداشی داده!؟ اصلا متوجه منظورش نمی شدم و یا شاید فكر نمی كردم ذهنش به چنین جاهایی كشیده شده باشد! فقط مثل دختران احمق نگاهش می كردم تا بیشتر توضیح بدهد! وقتی دید واقعا حرفهایش را نمی فهمم ، كامل به طرفم چرخید و درست مقابلم ایستاد. -مهتا تو چت شده!؟ چرا اینجوری شدی!؟ اون یارو بلایی سرت آورده!؟ یا سرت رو به جایی كوبیدی! چرا داری عین دیوونه ها رفتار می كنی! نگاهم بین چشمان نگرانش دودو میزد و بی حواس فقط خیره اش بودم. نمیدانم شاید واقعا به دیوانگی رسیده بودم و خبر نداشتم! -مهتا! با توأم! چیزیت شده!؟ داری منو می ترسونی! بی اختیار سرم را به نشانه ی "نه" تكان كوچكی دادم. -پس چی! اون یارو اذیتت كرده!؟ اذیت! منظورش از این كلمه چه بود! اگر به معنای آزار روحی و روانی بود، "آره اذیتم كرده"، اصلا این هم خودش تجاوز بود، تجاوز به روح باكره ی دختری كه پرده ی احساسش بیهوا پاره و دریده شد. بدون آنكه جوابش را بدهم رویم را برگرداندم و به سمت درب خروج راه افتادم! واقعا روحم در این حوالی نبود و مغزم فرمان نمی داد كه با كسی بحث و مشاجره كنم آن هم در مورد امیر! در میانه ی راه بودم كه بازویم از پشت كشیده شد و بی محابا نیم بدن چرخیدم. -دختر میگی چی شده یا برم خودشو وادار كنم حرف بزنه! خودش! یعنی منظورش امیر بود!؟ ولی او كه دیگر اینجا نبود! و حتی شاید تا ابد هیچوقت نباشد. بغضی به قلبم چنگ انداخت. كاش این دل بیچاره هم می توانست گریه كند بلكه كمی آرام بگیرد! دستم را با تمام توانی كه برایم مانده بود از بند پنجه هایش آزاد كردم و زیرلب گفتم: -تاوانش خودم بودم. انگار حرفم را بد زدم یا او بد فهمید. -چی داری میگی!؟ چیكار كرده باهات اون عوضی! بدون اهمیت به بد و بیراه هایی كه نثارش می كرد، دوباره بی جان و ناتوان با بغض گفتم: -تاوان آزادی تو رو از "من" گرفت. خیلی گرون حساب كرد، خیلی! عصبی شده بود و احتمالا نمی دانست چه می گوید. فقط تكرار می كرد "زنده ش نمیذارم". اینبار بی اهمیت به او راهم را تا اتاق نشیمن ادامه دادم. مطمئنا او دركش از واقعیت همان بود كه فكر می كرد. انسانها همیشه بیشترین ضربه را از تصورات خود می خورند نه از بقیه! چرا هیچگاه آدمهای اطرافمان را خاكستری نمی بینیم! چرا فكر می كنیم همه یا سفیدند یا سیاه!؟ اگر دنیا را همانطور كه هست بپذیریم، مسلماً خیلی جای بهتری برای زندگی می شود! و شاید هیچكس مجبور نباشد نقش بازی كند برای حفظ خود!
  12. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    **** هوا ديگر رو به تاريكي مي رفت كه به آن محافظ بيچاره، اذن برگشتن به منزل را دادم و او با نفس بلندي كه كشيد، كاملا نشان داد چقدر از دستم كلافه شده بوده و هيچ حرفي نمی زده. آنقدر خريد كرده بودم كه صندوق عقب ماشين، پر از بسته هاي ريز و درشت بود و من شايد تا بحال نمی فهمیدم هيچ زني نمي تواند روح مضطربش را، با خريد كل دنيا هم آرام كند. نميدانم دقيقا چه ساعتي بود ولي وقتي به عمارت رسيديم؛ همه ي چراغهاي بيروني و داخلي روشن بود و سكوت و وهم هميشگي، همه جا را پوشانده بود. با همان بي تفاوتي و ژست سالار خان، با كمري صاف و شانه اي به عقب رفته، قدمهاي شمرده و مقتدرانه ام را بر زمين كوبيدم و وارد سالن شدم. و وقتي با عمارت خالي از هر جانداري برخوردم، تمام باد و ابهتم خوابيد و فروكش كرد. نااميدانه اطراف را نگاهي اجمالي انداختم و خود را روي مبل پرت كردم. راننده و محافظ بيچاره هم كه زير آن همه بسته و پاكت خريد داشت له ميشد، همانجا ايستاد و منتظر دستور من شد. الان فقط همين را كم داشتم. پس با بي حوصلگي سري برايش تكان داده و گفتم: -ببر بذار تو اتاقم. _چشم نزديك درب اتاقم كه رسيد، لحظه اي ايستاد و بعد با شك و ترديد بين ماندن و رفتن، به شکل سه رخ چرخيد و گفت: -آقا گفتن اجازه نداريم وارد اتاقتون بشيم. مي تونم كنار در بذارمشون. خنده ام گرفت و با همان لبخند فرو خورده زير لب گفتم: -با اين دستورات "آقا". _بله خانوم !؟ چيزي فرمودين!؟ _نه، بذار همون دم در. خودم ميبرم داخل. با همان بي حالي مشغول خوردن قهوه ای كه لحظه اي قبل روي ميز مقابلم قرار گرفته بود، شدم كه صداي باز شدن درب سالن و ورود عده اي، باعث شد با دلهره به عقب برگردم. من نميفهمم اينها محافظ بودند يا قوم مغول؟!چرا فكر نمي كردند بقيه را با اين هجومشان، به وحشت مي اندازند!؟ هرچند براي ورود اربابشان بايد هم اينطور پيش مرگانه وارد هر جايي مي شدند. هنوز از اين شوك درنيامده بودم كه امير هم در حاليكه دو نفر زير بغلش را گرفته و تقريبا روي زمين مي كشاندند، به داخل آوردند. من با اين شوكِ وحشتناك تر، یکباره از جا پريدم و با صداي جيغ مانندي بر سرشان فرياد زدم: -چي شده؟! اين چه وضعيه!؟ همانطور كشان كشان او را بردند و روي كاناپه ي سه نفره اي كه گوشه ي سالن بود، رهايش كردند . بعد هم بدون هيچ حرفي راهشان را كشيدند و از در خارج شدند. خود را با عجله بالاي سرش رساندم و نبضش را چك كردم. خوشبختانه ريتم ضربان قلبش منظم بود. ولي رنگش بدجور پريده و عرقي كه بر تن سردش نشسته بود، نشان مي داد حالش اصلا مساعد نيست. احتمالا قرص هايش را هم نخورده بود. دو نفر از نگهبانان را صدا زدم و در حاليكه با يك پتو برانكار درست كرده بودیم، او را به طبقه ي بالا و اتاقش منتقل كرديم. اول سعي كردم لباسهايش را در بياورم. هر چند خيلي سخت بود ولي بلاخره تا حدودي موفق شدم. بعد هم با حوله اي عرقهايش را خشك كرده و لحاف را بر رويش كشيدم. نمي توانستم پاهايش را در آن وضع ببينم بي آنكه دست و پايم بلرزد و حالم دگرگون شود. قرص هايش را آماده كردم و با ليواني آب روي ميز كنار تخت گذاشتم. بايد به محض بيدار شدن، حتما آنها را مي خورد. چقدر معصومانه خوابيده بود. انگار آرامش كل دنيا را داشت. اگر از دردها و بغض و عصيانش خبر نداشتم، مي گفتم این آدم، راحت ترين انسان دنياست كه مقابلم اينطور آرام خوابيده است. نفسي بلند كشيدم و با نوازشي که از عمق وجودم، عاشقانه بودنش را فقط خودم حس مي كردم، موهاي سياهش را كه به پيشاني اش چسبيده بود، كنار زدم. چقدر خوب بود اين عشقـ*ـبازي يواشكي و چه نسيم دلچسبي بر جانت مي نشاند لمس ذره ذره ي گرماي وجودش. آهي از سر حسرتِ داشتن و نداشتنش كشيدم و خواستم بلند شوم كه دستم همانطور در هوا ماند و من نيم خيز به طرفش برگشتم. با اضطراب لو رفتنم به چشمان همچنان بسته اش خيره شدم و بي اختيار كف يخ زده ي دستم بر گونه ي داغش نشست. نميدانم او هدايتش كرد يا اراده ي ناخوداگاهم آنقدر زياد شده بود. به نظر كه نمي رسيد به هوش باشد ولي انگار بيدار بود. دوباره خواستم دست سردم را از صورت و انگشتان پرحرارتش پس بگيرم كه آنرا محكم تر فشرد و زير لب نجوا كرد: "بذار باشه". در همين حال نيمه بيهوش هم نمي توانست مهربان باشد! فقط دستور ميداد."بذار باشه". واقعا كه. كمي خود را جابجا كردم و به آرامي سرم را جلو بردم. _امير، پاشو قرصات رو بخور. پلكش كمي تكان خورد ولي باز نشد و بي آنكه جوابي بدهد، گردنش را خم كرد و دستم را به پشت گردنش برد كه احتمالا يعني كمكش كنم برخيزد. خدايا اين بشر ديگر از چه نوعيست! همينطور بي دليل مرا وادار به اطاعت مي كند، بدون حتي نيم نگاهي. زير گردنش را با تمام توان گرفتم و كمي بالاتر بردم تا بتوانم بالش را به عنوان تكيه گاه، پشت سرش قرار دهم. آنقدر ضعف داشت كه حتي نتوانست خود را بالا بكشد و من در همان وضعيت نصف و نيمه، قرص ها را در دهانش چپاندم و ليوان آب را به لبهايش رساندم تا بتواند به راحتي، قرص هاي به آن بزرگي را با هم ببلعد. با وجود همه ي كارهايي كه كرده بوديم، هنوز چشمانش بسته بود و فقط صداي نفسهاي پرشمارَش نشان از بيداری اش داشت. دستم كه همانطور زير گردنش مانده بود كمي جلو كشيدم. نمي خواستم بردارمش ولي او گمان كرد، خسته شده ام پس به آرامي انگشتانم را لمس كرد و با لبخند نيمه جاني زيرلب، گفت: -مرسي همسر جان. معلوم نبود مسخره ميكند يا واقعا تشكر كردنش به اين شكل عجيب و غريب است. سري تكان دادم و بي جواب از كنارش برخاستم و از اتاق خارج شدم. بايد مي رفتم از نگهبانها مي پرسيدم چه خبر شده است! طبقه ي پايين انگار هرج و مرج بود. همه مثل زنبورهاي كارگر به اين طرف و آنطرف مي دويدند و ویز ویز مي كردند. با عجله پله ها را طي كردم و داد زدم: -چه خبره اينجا!؟ با صداي من، يكباره همه ايستادند و ساكت شدند و من چشمم به آن سوي سالن افتاد. يا خدا! اين ديگر از كجا پيدايش شده بود!؟ اخمهايم ناخوداگاه درهم فرو رفت و قدمي جلو رفتم. _شما اينجا چيكار مي كنين!؟ حالم از اين پوزخند مسخره اي كه هميشه گوشه ي لبش بود، به هم مي خورد. _دلم براي پسرم تنگ شده بود.اومدم ببينمش. حرفي از اين مزخرف تر تا بحال نشنيده بودم و نيشخندي كه زدم واقعا از اعماق وجودم بود. _پسر! مگه پسر شما هنوز زنده ست؟! تا جايي كه يادم مياد آخرين بار دستِ تنها دخترتون رو گرفتين و به اون سر دنيا فرار كردين. الان چي شده!؟ پول كم آوردين كه يهو پسردار شدين!؟ او هم كمي جلو آمد و با اشاره ي دست، طوري همه را پراكنده كرد كه انگار تمام عمر زيردستانش بوده اند. _دختر جان مثل اينكه هنوز بادِ سمندر بودن از سرت نيفتاده!؟ امير هنوز نتونسته درستت كنه!؟ هر چند پسر منه ولي انگار چيز زيادي ازم ياد نگرفته. _فكر نمي كنيد بخاطر اينه كه هيچوقت پيشش نبودين. يا حتي شايد ذات هر كسي به ريشه ي اصلي اون آدم برمی گرده نه نخاله هایی که دوره اش کردن. _ريشه ي اصليش هر كسي كه باشه، زيردست آدمي مثل من بزرگ شده. پس بايد تا الان يا تو رو مي كشت يا مي فرستاد پيش پاپا جونت. من بهش گفته بودم اين دختره رو نگهش ندار آخرش كار دستت ميده. ولي نميدونم با تو به چي مي خواد برسه كه اينطوري حفظت كرده و از خودش جُدات نمي كنه. هر چند حتما براش يه منفعتي داري وگرنه، نفرتش از سالار خان به اندازه اي هست كه بتونه كل خاندانتون رو يكجا آتيش بزنه. جوابي براي اين همه اراجيفش نداشتم ولي نمي توانستم اجازه دهم وجود نحسش در عمارت بماند و من هم بي دغدغه بروم و استراحت كنم. _ببينيد الان امير حالش خوب نيست و تازه خوابيده. بهتره الان شما تشريفتون رو ببريد و صبح كه حالش خوب شد، بيايد براي ديدنش. حالت بي تفاوت و خونسردش نشان ميداد از حال امير خبر داشته. پس احتمالا در اين وضعیت خرابش هم او مي تواند تأثير داشته باشد. آنقدر جلو رفتم كه به نيم قدمي اش رسيدم و با همان قيافه ي مشكوك و بدبينانه، چشمانش را نشانه گرفتم. _شما هم از اومدن مادر امير خبر داريد!؟ دوباره همان نيمخند مرموز به لبش برگشت. _مثل اينكه مادر امير، زن بنده ميشه. انتظار كه نداري خبر از جا و مكانش نداشته باشم! زيرلب با خودم نجوا كردم: -پس بگو! همه تون، خانوادگي اومدين باز زندگيشو به هم بريزين و بريد. انگار شنید که با حرص جوابم را داد. _زندگي امير رو خانواده ي شما به هم ريخته نه ما! پدرت، عمه ت، پسرعمه ت و حالا هم كه تو! هر چند نابودگر واقعي، خود تو بودي و هستي. _من!؟ من زندگيِ اونو خراب كردم؟! يا اون اومد دقيقا وسط زندگي من و زد همه چيو به هم ريخت!؟ شما چي از ما مي دونيد كه اينقدر اتهام مي زنيد و تقصيرها رو از گردن خودتون باز مي كنيد. براي اولين بار لبخندش رنگ تلخي گرفت. _ببين شاهزاده خانوم! امير گر چه پسر واقعي من نيست. ولي من هميشه به چشم بچه م نگاهش كردم. شايد بهش سخت گرفتم يا ازش كار كشيدم ولي هيچوقت باعث شكستنش نشدم. اگه من نبودم زندگي اون و مادرش خيلي سخت مي شد و يا حتي غيرممكن. مي دوني من وقتي مادرش رو ديدم تو چه وضعي بود!؟ لبه ي يک پل ايستاده بود و با يه جنين چند ماهه تو شكمش، آماده ي مردن بود. از دست يه مردي كه…! مشخص و واضح بود بقيه ي حرفش ناسزاي تندي، به پدر واقعي امير بود. ولي خب به موقع خود را كنترل كرد و رويش را برگرداند كه حتي آتش خشم و نفرت را هم در چشمانش نبينم. خواستم حرفی بزنم که ناگهان فرياد امير چنان به هوا رفت كه اين پايين ما را از جا پراند چه برسد به خدمتكار بدبختي كه كنارش بود. معلوم نبود كِي بيدار شده و كي اينطور به همچين درجه اي از خشم رسيده! كمي تعلل كردم تا اول عكس العمل ايرج خان را ببينم و نسبت به آن واكنش نشان دهم ولي او حتي از جايش تكان نخورد. پس خودم بي حرف به راه افتادم. درب اتاقش باز بود و هنوز صداي داد و بیدادش شنيده مي شد. بي درنگ وارد اتاق شدم و خواستم بپرسم "چه خبره" كه صحنه ي واژگوني امير كه احتمالا بر اثر فشار زياد به عصبهاي پايش، قدرت ايستادن را از او گرفته بود، مرا، آن خدمتكار بينوا و حتي خودش را شوكه كرد. چنان با ترس و دلهره به طرفش دويدم كه نزديك بود من هم سكندري بخورم و با مغز به زمين بيفتم. ولي خب خدا را شكر بخيرگذشت و صحيح و سلامت بالاي سرش رسيدم. اصلا نفهميدم چطور زير سرش را گرفتم و روي پايم گذاشتم! اصلا نفهميدم چطور آنقدر بي غرور و بي ملاحظه صدايش كردم و خواستم آرام باشد! و اصلا متوجه نشدم چطور به اين اندازه مضطرب شدم و دست و پايم را گم كردم! نميدانم مگر امكان دارد حالت خراب باشد و باز خود را به آن سوي بي دردي بزني تا مبادا راز درونت آشكار شود و غرورت خراش بردارد!؟ شايد او مرا دوست نمي داشت و يا حتي با دام عشق، مرا به اينجا رسانده بود، ولي من كه خودم از حال دلم خبر داشتم. پس چه نيازي بود به پنهان كاري و نقش بازي كردن!؟ چقدر خوب، ناخوداگاهم راه آرام كردنش را بلد بود. دستم آنقدر نرم به روي شقيقه ي داغش در حركت بود كه انگار قصد ارام کردن پریشانی روحش را داشت. روحي كه آنقدر زخم ديده بود كه اينطور بي پروا، بر جسم و جان همه زخم مي زد. آنقدر درد به جانش ريخته بودند كه از تير نگاه و كلامش، زهر ميريخت بر قلب و روح همه. مگر مي شود از كسي كه سالهايي نه چندان دور، تمام وجودش مهر بود و مردانگي، رنگ و بوي بغض و كينه را تشخيص نداد! من خوب مي فهميدم چه سياهي غم انگيزي درونش را مي بلعد و قلبش را به زنجير مي كشد. خيلي خوب مي فهميدمش. _داري تاوان گناه ديگران رو از خودت مي گيري و ببين منو هم توي اين حكم شريك كردي! چشمان ملتهبش تا نيمه، باز شد. _....... بدون مکث ،حرفهایی که به ذهنم می رسید را به زبان می آوردم. _همه ي آدمها عشقي كه توي زندگي مي گيرن، به يه اندازه ست. شايد يه نفر، خيليا دوسش داشته باشن و بهش محبت بكنن. ولي کسی كه هيچكسو نداره، حتما يكي تو زندگيش هست كه به اندازه ي همه ی دنیا دوسش داره. لبخند نيم بندي به روي لبهاي خشك و ترك خورده اش نشست و زير لب با لحن مسخره اي گفت: اين جمله هاي قلنبه رو از تو سريالا ياد گرفتي نه؟! واقعا خنده ام گرفته بود. از كجا متوجه شد!؟ يعني اينقدر بچه و بي سواد بودم كه نمي شد از من انتظار جمله اي در اين حد فيلسوفانه را داشت!؟ بايد به خودم آفرين بگويم با اين تأثيرگذاري مثبتي كه بر اذهان بقیه داشتم. سرش را از روي پايم بلند كرد و آرنج هايش را تكيه گاه بدنش قرار داد. _ايرج خان اينجاس؟ چند دقیقه پيش، صداشو شنيدم. _اوهوم. _ اگه اومده بخاطر مامانم از من باج بگيره، بگو نه ميام و نه چيزي مي خوام. _چرا بايد ازت باج بگيره!؟ مگه مامانت گروگانشه!؟ دستان خسته اش را از زير تنه اش نجات داد و دوباره روي زمين دراز كشيد. انگار حتي توان نشستن هم نداشت. _مامان من يه عمره گروگان اين حيوونه. اصلا برايم اين همه تناقض قابل فهم نبود. آن آدم از پسر خوانده اش تمجيد مي كرد و اين پسر از ناپدريش اينچنين اعلان نفرت مي نمود. چرا!؟ _باهات چيكار كرده كه اينقدر ازش متنفري!؟ رويش را نصفه نيمه به طرفم چرخاند و از همان زاويه ي سه ربع، نگاهش را به چشمان منتظرم دوخت. _خوشبختانه تو هيچي از زندگي هیچکس نميدوني. البته بهتره زیاد هم خودتو درگير اين چيزا نكني. چون هيچ چيز به درد بخوري گيرت نمياد. _چرا؟ اتفاقا چيزاي خوبي گيرم مياد. تو بهتره به جاي من تصميم نگيري. من خودم ميدونم و نكته هايي كه مطمئناً هر كدومشون مي تونن كلي از قفل هاي ذهنيمو باز كنن. _قفل ها رو بايد به اون زبونت بزني كه اينقدر حرف بي معني نزنه. الان هم پاشو برو به اين يارو بگو شرّش رو كم كنه. نه! از اين بشر نمي شد حرف بيرون كشيد. بايد چاره ي ديگري پيدا مي كردم. در حاليكه از جايم بلند ميشدم، گفتم: -پس من ميرم بهش ميگم منو ببره پيش فريبا خانوم. و موفق شدم به هدف بزنم. چون مثل فنر از جا پريد و در همان حالِ نيمه برخاسته، دستم را گرفت. _وايسا ببينم چيكار ميخواي بكني؟! با مامانم چيكار داري!؟ لبهايم را مثل شيطاني پليد كش دادم و با همان لبخند مثلاً مخوف گفتم: ميخوام برم مادرشوهرمو بيينم. كار بدي نمي كنم. قول ميدم. نمي خواستم در این وضعیت عصبانيش كنم ولي انگار اينكار را كردم چون با لحن خشني دستم را كشيد و پرتم كرد روي زمين كنار خودش و گفت: -بگير بشين سر جات. لازم نكرده بري اونو اذيت كني. سؤالاي ذهنيت هم بذار همونجا بمونن بلكه فكرت مشغولشون شد و دیگه كاراي مسخره نكردي. واقعا از دستش حرصم گرفته بود ولي لبهايم را به هم فشردم و خود را آرام كردم. نمي خواستم در اين شرايط حالش دوباره خراب شود. _ببين امير. كاري با من نداشته باش. تو به كارهاي خودت برس، منم زندگي خودمو ميكنم. باشه!؟ تقلا كردم، دستم را از بين پنجه هاي محكمش بيرون بكشم ولي با تمام تلاشي كه كردم نشد و نتوانستم. انگار قصد او برعکس من، عصباني كردنم بود، چون بي حرف فقط مچ دستم را مي فشرد. _باشه. پس با هم بريم. اینطوری مامانت هم مي بيني. بهانه ت هم كه جوره. بخاطر من داري ميري اونجا كه تنها نباشم. اين "مستر معكوس" هم فعلا بذار خوش باشه كه مثلا تونسته ما رو خام کنه. نگاهي كه دزديد و خنده اي كه فروخورد را ديدم ولي چيزي نگفتم تا شايد خودش بپرسد كه "مستر معكوس" از كجا آمد و معنايش چيست. ولي نه او پرسيد و نه من جواب دادم. بگذار خودش هر طور مي خواهد تفسيرش كند. دستم را اينبار با فشار كوچكي دراوردم و از جايم بلند شدم. ميخواستم بگويم "كمك ميخواي!؟" يا بگويم "ميتوني بلند بشي!؟" ولي بر زبانم نچرخيد تا ضعفش را به رويش بياورم. پس بي حرف دستم را به سویش دراز كردم تا بدون منّت، كاري برايش كرده باشم. ابتدا با بدبيني دستم را برانداز كرد و بعد چشمانم را كاويد. انگار مطمئن نبود كه قصدم دلسوزي ست يا چيز ديگري. من هم كه همانطور سرِ پا ايستاده بودم، گردن كج كردم و با زبان اشاره گفتم: يالا ديگه. بلاخره دستش را دراز كرد و انگشتانم را گرفت ولي در آخر با فشاري كه به خودش آورد برخاست. انگار يك جورهايي كاري كرد كه هم مرا ناراحت نكند و هم به غرور خودش برنخورد. دست به ديوار گرفت و تا طبقه ي پايين با همان وضع خراب، به تنهايي رفت. البته من هم كنارش قدم برمي داشتم تا مبادا اتفاقی بیفتد. ايرج خان با ديدنمان قدمي جلو آمد و گفت:حالت بهتره پسرم!؟ قيافه ي امير شاید فقط يك حالت تمسخرآميزي گرفت ولي چهره ي من شكل علامت سوال و تعجب و عصبانيت و هزار چيز ديگر را با هم مخلوط كرد و تحويل "مستر معكوس" داد. از اينكه اينقدر راحت داشت "پسرم" خطابش مي كرد و مهمتر اينكه اينقدر پُرمهر و پدرانه احوالش را جويا مي شد، متحير بودم. مگر همينها نبودند كه باعث اين بلاهاي دردآور شده بودند!؟ _من كه بهت گفتم بيا مامانت رو ببين! هر چي منتظرت شديم نيومدي ، منم ديگه خودم اومدم. _لازم نيست كسي بياد اينجا. من هر وقت خودم بخوام هر جايي صلاح بدونم ميرم. نيازي به حضور شماها ندارم. _ميخوام باهات صحبت كنم. بايد يكبار هم همه چيزو از زبون من بشنوي. نميشه كه همينجوري بچرخي و هر كسي هر حرفي زد قبول كني. بحث در مورد منه و سعي مي كنم خودمو نه اينكه تبرئه ولي قانعت كنم دنيا اينطوري نيست كه تو مي بيني. _پس چطوريه!؟ اونطوريه كه شماها ميگين!؟ نكنه سياره ها هم دور شما مي چرخن!؟ ايرج خان كه انگار عصبي شده بود، كمي جلو آمد و تقريبا مقابل امير ايستاد. _ببين من ميخوام حرف بزنم و تو هم بهتره بشنوي. بعدش هر تصميمي دلت خواست بگير. هر كاري هم خواستي بكن. اين را گفت و دست امير را گرفت و به سمت كاناپه هاي سالن كشيد. احتمالا مي فهميد بخاطر غرور و لجبازي هم كه شده، امير قدمي برنمي دارد. من هم که نمي دانستم بايد بمانم و در بحث خانوادگيشان شركت كنم يا بروم و گوشه اي بنشينم تا حرفهايشان تمام شود، همانجا بلاتکلیف ایستادم! به نظر ميرسيد صلاح در اينست كه آن اطراف نباشم. به هر حال هيچكدامشان دل خوشي از من نداشتند. پس قدم اول را به سمت پله ها برداشتم، که صداي امير متوقفم كرد. _بيا بشين با تعجب به جانبشان نگاه كردم. نگاه امير كه هدفي جز، جَري كردنِ ايرج خان نداشت ولي او بر خلاف نیّت پسرش خيلي خونسردانه نشسته و با آرامش منتظر نشستن من بود. وقتي به اين بشر لقب "مستر معكوس" مي دادم بخاطر همين خصوصيات عجيب و غريبش بود كه هيچوقت طبق اصول انسانهاي معمولي، رفتار نمي كرد. براي اينكه جلوي پدر قديمي و دشمن فعلي اش، حرفش را زمين نگذارم، بدون هيچ اما و اگري، به طرفشان رفته و دقيقا كنار دستش نشستم. با اينكه به طرفم برگشت و نيمچه لبخندي به رويم زد ولي كاملا و به وضوح مصنوعي بودنش را حس كردم. خيلي خوب مي فهميدم تمام رفتار و حركاتش بخاطر حضور ايرج خان ست كه مسلماً بزرگترين مخالف پيوند ما هم او بود. سرم را زير انداختم و منتظر شروع حرفهاي پدري شدم كه مي خواست بعد از سي و اندي سال، براي پسرش قصه بگويد. آن هم نه در تخت خواب و نه براي اينكه بخواباندَش، بلكه براي بيداری اش و براي افشاي حقايقي كه به گفته ي خودش مي توانست آن همه خطايش را ببخشاند. _من يه جوان بيست ساله بودم با هدفهاي آنچنان بلند كه حتي فكر دست رسي بهشون برام ترس آور بود. همش با خودم توي آسمونا ميچرخيدم و دنبال زندگي گم شده ام كه فكر مي كردم پيش ثروتمندا جا مونده مي گشتم. تا بلاخره يه روز دنيام به كل عوض شد. داشتم روي پل استانبول قدم مي زدم و مثل هميشه توي وهم و رؤيا بودم كه يكهو ديدم جلوي چشمام يه دختر از نرده ها رفت بالا و خواست بپره پايين! انگار اينقدر از زندگي سير بود كه حتي اون بالا، يه دقيقه هم تعلل نكرد و پاش رو برد اونور نرده ها. نمي دونم چطور پام حركت كرد و نفهميدم چطوري خودم رو رسوندم بهش، فقط يه لحظه ديدم دستش رو گرفته ام و دارم ميكِشمش به سمت بيرون. نميخوام بگم اهل كار خير و ثواب بودم يا جونِ ديگران برام اونقدر ارزش داشت كه بخوام راه بيفتم تو خيابونا و مثل اسپايدرمن، مردم رو از مرگ، اونم از این نوع خودخواسته نجات بدم. ولي اونجا نفهميدم چطوري كشيده شدم و دستش رو گرفتم. فارغ از جنسيتش يا حتي سن و سالش، فقط خواستم كمكش كنم اونم نه بخاطر خود اون شخص كه حتي نميشناختمش، بلكه بخاطر خودم كه شايد بعدها وجدانم براي اينكه يه گوشه ای ايستادم و شاهد كشته شدن يه موجود زنده شدم؛ گريبانم رو ول نكنه. نميدونم شايد هم چون هنوز خيلي جوان بودم ، اينقدر احساسي برخورد كردم. به هر حال آوردمش بيرون و حتي با شوك چند برابر فهميدم باردار هم هست. اينقدر چشماش معصوم و زيبا بود كه حتي دلم نيومد دعواش كنم. فقط با صداي آرومي گفتم: چرا اينكارو كردي!؟ داشت گريه مي كرد و از اينكه نجاتش داده بودم، عصباني بود. همينطور وسط گريه چيزهايي به تركیِ ايراني مي گفت و به من و زمين و زمان لعنت مي فرستاد. آرام و با احتياط دستم را پيش بردم و پشت كمرش رو با ملايمت نوازش كردم. شايد قصدم فقط آرام كردنش بود ولي اون مثل برق گرفته ها از جا پريد و منو چنان به عقب هل داد كه نقش بر زمين شدم. احتمالا بد متوجه شد يا كارم رو به نيت بدي تعبير كرد، به هر حال خدا شاهده اصلا قصد پليدي نداشتم و فقط خواستم كمكش كنم. براي اينكه مطمئن بشم ديگر دست به آن كار ابلهانه نمي زنه بايد تا زمان آرام شدنش همانجا مي ماندم پس بلند شدم و كمي خودمو تكاندم كه ديدم سرش را بالا آورد و با هراس منو نگاه كرد. فكر كرده بود ميخوام برم، چون چشمان وحشت زده اش طوري بهم نگاه ميكرد انگار اگر ميرفتم، تمام بدبختي هاي دنيا نصيبش مي شد. گفتم: ميخواي باهام بياي!؟اينجا كسي رو نداري!؟ ايراني هستي!؟ تمام سوالاتم يك جواب داشت كه آن هم با تكان دادن سرش تأييدشان كرد. نميخواستم الان سوال اصليم را بپرسم؛ چون واقعا جاش نبود. پس با خودم بردمش به يك مسافرخانه ي ارزون قيمت و گفتم: تو همينجا باش منم ميرم خونه ي خودم. اينا هم كه اينجان همه شون رفيقای منن. اگه اتفاقي افتاد حتما با من تماس بگيرين. باشه!؟ دوباره سرش را به علامت "باشه" تكان داد. من هم بي حرف و حركت اضافه اي، تنهايش گذاشتم و به خانه برگشتم. شايد يكي دو روز اول سخت بود كه از فكرش بيرون بيام و به طور كل رهاش كنم ولي از روز سوم وقتي هيچ خبري نشد و كسي تماس نگرفت به گمان اينكه سر عقل آمده و پيش خانواده اش در ايران برگشته، به كل فراموشم شد. تا اينكه دو هفته بعد، از همان مسافرخانه تماس گرفتند و گفتند دختره ديشب رفته، شما بيا تسفيه حساب كن و پول اين هفده روز رو پرداخت كن چون ما فقط شما رو ميشناسيم. شايد در آن لحظه هزار فحش و لعنت نثار اين دلِ پر از رحم و مروت كردم ولي وقتي به ياد آوردم در چه وضعيتي يك انسان و یا حتي دو انسان را از مرگ و نيستي نجات دادم، كمي آروم گرفتم. رفتم پول مسافرخونه را دادم و بدون اينكه حتي بپرسم چه بر سر آن دخترك آمده خيلي بي خيال و راحت برگشتم و خواستم از در بيرون بروم كه يكباره همان دختر جلوي در سبز شد در حاليكه داشت گريه مي كرد و سر و وضعش آشفته و خراب بود. انگار همه چيز يادم رفت و تمام عصبانيتي كه از دستش داشتم دود شد رفت هوا. به طرفش دويدم و با حالت رگباري سوال بارانش كردم. _خوبي!؟ چي شده!؟ چرا اين شكلي شدي!؟ كسي اذيتت كرده!؟ فهميده بودم دختر ضعيف و حساسي هست ولي اين وضعيت اش نشان از چيزهاي خيلي بدي مي داد. دوباره گفتم: ميخواي بريم پيش پليس!؟ اونا كارات رو حل مي كنن. فوقش بعدشم ميفرستنت ايران راحت ميشي. با ترس و اضطرابي كه در تمام اعضا و جوارجش موج ميزد،گفت: نه ايران نمیرم. من با هزار تا سختي اومدم اينجا. نميتونم برگردم. اينقدر حالش بد بود كه همانجا روي زمين نشست و با بيچارگي به شكمش زل زد. قشنگ مي شد فهميد كه پنج شش ماه را رد كرده و مسلما به هزار مشكل بعد از اين برمي خورد. كنارش نشستم و گفتم: تو كه نميتوني با اين وضعت كار كني!؟ پاسپورت و اينا داري!؟ سري تكان داد و گفت اوهوم قانوني اومدم. گفتم: چند وقته اينجايي!؟ ازدواج كردي!؟ متأهلي!؟ بچه ات پدر شرعي داره!؟ اصلا نميخواستم وارد جزئيات زندگي اش شوم ولي براي كمك به خودش و بچه ي بينوايش، نياز بود اين چيزها رو بفهمم. دوباره با هزار شرم و خجالت، سرش را به نشانه ي مثبت تكان داد. با تعجب ناخوداگاهي گفتم: واقعاً!؟ خوب پس الان بايد دنبالت باشه،که اينطوري بچه شو برداشتي و فرار كردي! به آرامي گفت: منو نميخواد. گفت نه من رو و نه بچه م رو دوست نداره. خودش خواست قبل از اينكه اتفاق بدي بيفته از زندگيش برم بيرون. منم رفتم. توي دلم به همچين مرد بي مروتي لعنت فرستادم و آن زن بدبخت رو دوباره سؤال پيچ كردم. _ميخواي طلاق بگيري يعني!؟ چيكار ميخواي بكني!؟ _اون گفت تو برو و از زندگيم دور شو تا من بتونم غيابي طلاقت بدم. جلوي خانواده اش كه منو براش گرفته بودن خجالت مي كشيد بگه ميخواد طلاقم بده اونم با يه بچه تو شكمم. عجيب بود! اونقدر عجيب و زشت كه حالم داشت از اين همه قساوت به هم مي خورد. در جايم ايستادم و دست به كمر گرفتم. باز هم ترسيد ولي اينبار خيلي زود نگاهش را دزديد. نمي دونستم چه بايد بگم! فقط سرم را به نشانه ي تأسف تكان دادم و زير لب گفتم: متأسفم. ولي او گريه اش قطع شد. داشت با خودش زمزمه مي كرد: من كه دوستش داشتم. چرا منو نخواست؟! مگه چيكار كردم؟! حرفي براي گفتن نداشتم. هيچ جوابي براي سؤالش وجود نداشت. آنقدر دختر معصوم و زيبايي بود كه حقش بود مثل شاهزاده ها با او رفتار شود. بدون حرف دستم را به طرفش دراز كردم و به آرامي گفتم: پاشو بريم. من كمكت ميكنم. آره به همين سادگي فريبا وارد زندگيم شد. با يه بچه اي كه حتي نميدونستم پدرش كيه. درسته كه نتونستم پدر خوبي باشم برات. ولي تمام تلاشمو كردم براي زني كه با يه دنيا مشكلات يهو افتاد تو زندگيم همسري كنم. صداي پوزخند امير، نگاه هردويمان را به طرفش برگرداند. _يعني تمام تلاشت براي همسري كردن اين بود؟! علنا ازش باج مي گرفتي و اونم صداش درنميومد. چرا!؟ چون يه بچه داشت كه نميتونست بخواستِ جنابعالي بذاره سر راه و فقط به زندگي تو و بچه ي تو بچسبه. _امير يه ذره هم منو درك كن. تو اوج جواني تمام رؤياهامو گذاشتم كنار و مسئوليت يه زن و بچه اي كه مال من نبودن رو به عهده گرفتم. درسته اولش خودم خواستم و انتخاب كردم ولي بعد خيلي برام سخت بود كه مي ديدم تو رو بيشتر از من دوست داره. شايد بخاطر همين ازش بچه خواستم كه حداقل اين عشق مادر بودنش به بچه ي منم برسه. براي من كه نتونست همسر خوبي باشه ولي واقعا نمي تونم از حق بگذرم که براي شماها مادر نمونه اي بود. حالم داشت از اين بحث بيهوده اي كه راه افتاده بود به هم مي خورد. مگر يك زن از زندگي اش چه مي خواهد كه هر كسي از راه مي رسد او را به سمت خود مي كشاند و انتظار بهترين بودن از او دارد!؟ يك زن بايد دختر نمونه اي براي پدر و مادر باشد. خواهر خوبي باشد. همسر فوق العاده بشود و مهمتر ازهمه، به طور خارق العاده اي مادري هم بكند!؟ خواستم از جايم بلند شوم كه دستم از روي مبل گرفتار پنجه هاي داغش شد. نگاهم با تعجب به سمت چشمانش دويد ولي او بي تفاوت به دهان ايرج خان خيره بود و مرا اصلاً نمي ديد. چرا اين بشر دست از رفتارهاي ضد و نقيضش برنمي داشت. به گمانم اسم او را هم بايد مستر معكوس مي گذاشتم كه اينطور چپ را نگاه مي كند و به راست مي زند. احساسم مي گفت به كمكم احتياج دارد و حضورم را مي خواهد ولي الان لجم گرفته بود كه او دو تا دو تا پدر داشت و هر كدام اينطور منّتش را مي كشيدند ولی من همان يكي را هم كه داشتم با دست خودم نابودش كردم. چرا ايرج خان كه كمتر از پدرم گناهكار نبود الان بايد راست راست بچرخد و خانواده ي از هم گسسته اش را دور هم جمع كند. و به چه دليل من نبايد همين الان او را تحويل پليس بدهم و حقش را كف دستش بگذارم! با همان خشمي كه انگار به يكباره درونم فوران كرد، دستِ منقبض شده از عصبانيت او را پس زدم و با چنان حرصي، فكم را فشردم كه صداي دندانهايم را هم شنيدم. ايرج خان كه احتمالا از برخاستنِ يكباره ي من، آن هم وسط حرفهايش خوشش نيامده بود، اخمي كرد و رو به من كه بي هيچ عذر و اجازه اي سرم را زير انداخته و به سمت پله ها مي رفتم گفت: -مهتا خانوم ، قبلا حرمت بزرگترا رو نگه مي داشتين. اينم بخاطر دور شدن از خانواده تونه كه اينطور گستاخانه رفتار مي كنيد!؟ همانجا كنار پله ها ايستادم. فكر كنم معناي حرمت را بد برايش توضيح داده بودند. مگر هر كسي كه بزرگتر باشد، شايسته ي احترام است!؟ چه كسي گفته شخصيت هر كسي به سن و سال او ربط دارد!؟ اصلا به نظرم حتي اعطاي نامِ پدرشوهر به كسي مثل او، از مضحكترين شوخي هاي دنيا با من بوده است. بدون آنكه برگردم با همان تلخي گفتم: -من گستاخيمو اول به پدر و عمه ي خودم نشون دادم و الان اگر ذره اي براي خودم احترام قائل باشم، شما رو هم اينجا نبايد بدون مجازات ول كنم و برم. پس مي بينيد كه حرمت خودمم نگه نداشتم. بنابراين چيزي از احترام و ارزش و شخصيت نمي فهمم كه اي كاش مي فهميدم و اين كارو با خودم و بقيه ي عزيزان و اطرافيانم نمي كردم. قدم اول را روي پله گذاشتم كه اينبار صداي امير را خطاب به خودم شنيدم. _تو هيچكاري با هيچكس نكردي. هر كسي تاوان اشتباهات خودشو پس ميده. ايرج خان هم حتما به مجازاتي كه سزاوارش هست مي رسه. از تعجب دو لنگه ي ابرويم بالا رفته بود و با حيرت به بيست پله ي مقابلم خيره شده بودم. اين سوال،كه بابت كدام كار شايسته ام مرا لايق طرفداری دانسته بود، داشت ذهنم را به چالش مي كشيد. اگر مي ماندم و با اشتياق به طرفش برمي گشتم يعني كه از جانبداري اش ذوق كرده ام و با ذره اي توجه، حال دلم خوب شده است، پس با نهيب به خودم تمام پله ها را بالا رفتم. داشتم از اين مهتاي ضعيف و حقير هم متنفر مي شدم. واقعا چرا نمي توانستم از خودم عزت نفس و قدرت يك سمندر را بُروز دهم و همينطور روز به روز احمقانه تر رفتار مي كردم!؟ نگاهم به آينه اتاق خيره بود و آنقدر آن دخترك بي عرضه را نفرت انگيز ديدم كه نفهميدم چطور آن گلدان لعنتي را به آينه ي كمد كوبيدم و جيغي از سر حرص و خشم كشيدم. مطمئناً این روان پریشی ناگهانی، از آن مردک بي شرمي نشأت مي گرفت كه با تمام وقاحت مقابلم نشسته بود و بی هیچ خجالتی ، از گستاخي ام شكايت مي كرد. دندانم را آنقدر بر هم فشرده بودم كه به گمانم فَكّم در هم قفل شده بود. بغضي كه تيزي اش گلويم را خراش مي داد با فشار دستي كه بر گلوي دردناكم گذاشتم، پايين فرستادم و چشمان پر از اشك فروخورده ام را به كسي دوختم كه در كنار درب اتاق ايستاده و با نگاهي كه نمي دانم تهِ حرفش چه بود، خيره و مات به منِ خراب نگاه مي كرد. نميدانم از خجالت بود يا نگراني از لو رفتن حال و احوال دروني ام، ولي بي حرف و ناگهاني از جايم برخاستم و با گيجي و ضعف به طرف پنجره ي بسته ي اتاق راه افتادم. دريچه اي كه قطعا الان جز سياهي و تاريكي چيزي نداشت كه برایم به نمايش بگذارد. ولي باز رفتم و مقابلش ايستاده و زل زدم به شيشه اي كه با انعكاس تصوير، حال خراب خودم را بيشتر از هر چيز ديگري به رُخم مي كشيد. دوباره داشت حالم بد مي شد كه نگاه از خودم گرفتم و در همان انعکاس، به کسی دوختم كه از آن سوی اتاق به سمت من مي آمد. نمي دانم شرايطم چقدر بد به نظر مي رسيد كه از همينجا مي شد نگراني را در نگاهش ديد. دست بي حس شده ام را كه در دست گرفت، انگار گرما به تنم دويد. چشمانم كه داشت سياهي ميرفت را به چهره ي درهم رفته ی واقعی اش دوختم و باز هم نفهميدم دليل ناراحتي اش از چيست!؟ زیرلب گفت: بايد بريم بيمارستان. از تعجب كمي اخم كردم و با سستي گفتم: من حالم خوبه. و چقدر دوست داشتم اين ترس نگاهش را. _تو به اين ميگي خوب؟! راه بيفت. و دستم را با همان قدرت مردانه اش كشيد و تن بیحالم را نیز به دنبال خود كشاند. نگاهم به دستهاي قفل شده مان افتاد و تازه آن همه خون را ديدم! چرا متوجه نشده بودم. يعني آنقدر درد روحم زياد بود كه زخمهاي جسمم را حس نمي كردم!؟ دستم را كه واقعا بي حس بود با خود مي برد و من مثل بادباكي كه طنابش را به سویی مي كشند به دنبالش می رفتم. آنقدر دستم را با انگشتانش فشرده بود كه از مچ به پايين به سفيدي ميزد. احتمالا براي بند آمدنِ خونريزي ام اينكار را مي كرد ولي من لحظه به لحظه داشت حالم بدتر مي شد، شاید از دیدن آن همه خون بود و یا بخاطر ضعفی که از برای از دست دادن خون ، بر تنم چنگ انداخته بود، به هر حال نمي دانم چند پله مانده بود به انتها برسيم كه بلاخره توانم كاملا از بين رفت و پاهايم نيز مثل هوشياري ام متوقف شد. اصلا نفهميدم چطور آن يكي دو پله را رد كردم و مثل عروسكي پارچه اي در آغـ*ـوشش جاگرفتم. آنقدر ناگهاني و سريع اتفاق افتاده بود كه خودش هم با شوك، به تن بي حال و سردم خيره مانده و بي حركت ، صورت سفید شده ام را نگاه مي كرد. احتمالا در آن لحظات، فقط چشمانم باز بود و گوشهايم قدرت شنوايي داشتند وگرنه كلا لمس و بيجان بين بازوانش نگه داشته شده بودم. بعد ازچند لحظه انگار بلاخره به خودش آمد. چون كمي مرا بالا كشيد و با صداي آرامي پرسيد: حالت خوبه!؟ نميدانم حالي داشتم كه بفهمم خوب است يا نه!؟ ولي با چشمانم جواب مثبت دادم، بدون اينكه صدايي از حنجره ام خارج شود. احتمالا خودش هم فهمید سؤال درستي نپرسيده و بي حرف مرا روي همان پله ي آخر نشاند. این را می دانستم كه پاهاي خودش هم عاريه اي ست و هر آن امكان دارد بخاطر فشار زياد از كار بيفتند، بخاطر همين هم ريسك نكرد و خيلي سريع رفت و با يكي از راننده ها برگشت و اجازه داد او مرا مثل شي ء باارزشي بر دست بگیرد و درون ماشين شخصي خود او بنشاند. حتي متحیرانه ديدم که وظیفه ی رانندگی را هم به راننده سپرد و خودش آمد و كنارم روي صندلي عقب نشست تا بهتر مراقبم باشد! ضعف شديد، بدنم را كرخت و سرد كرده بود در حدي كه حتي متوجه وضعيتمان نبودیم! او کاملاً بي ملاحظه، سرم را در آغـ*ــوش گرفته و از ترس، هر چند ثانيه نبضم را چك مي كرد و من بی حواس ، تمام جسم و روحم را در اختیارش گذاشته بودم و حال خوب می خریدم کرور کرور. شايد در آن لحظات به تنها چيزي كه فكر نميكرديم، حفظ غرور و شخصيت بود و بس. دستش را كه بازويم را نوازش مي كرد و يا احتمالا ماساژ مي داد ، گرفتم و با صداي بيجاني گفتم: امير. و او با نفس گرمی که بر موهایم می نشاند نجوا کرد: جانم.. قند.! بايد چند هزار كيلو در دلم آب مي شد كه به حدّ آن "جانم" برسد!؟ لبخند پر احساسی که از «جانم»ـش روی لبم جان گرفته بود بر این همه پریشانی اش زدم و آرام گفتم: _من حالم خوبه. نگران نباش. _باشه، حالت خوبه ولي بايد بريم دكتر بخيه بزنه لبخندی که او نمی دید بر لب نشاندم و گوشم را محکم تر به سینه اش فشردم تا صدای ضربان قلبش بهتر و قوی تر ضبط شوند بر حافظه ی روح و روانم. نميدانم چقدر طول كشيد ولي انگار خيلي زود رسيديم. چون فقط چشمانم را كه ميرفت تا گرم خواب شود، لحظه اي بستم و بعد حس كردم ماشين ايستاد. دوباره حس کردم مرا بر دست گرفتند و روي برانكاردي گذاشتند و اينبار واقعا چشمانم روي هم افتاد و كاملا از هوش رفتم. احساس مي كردم كسي دستم را به نرمي نوازش مي كند و آهسته چيزي نجوا مي كند ولي اصلا در شرايطي نبودم كه متوجه باشم اطرافم چه مي گذرد. و در نهايت زمانی قدرت پلكهايم به اندازه اي شد كه بتوانند بلند شوند و مرا از دست خواب نجات دهند كه هوا كاملا روشن بود و نور تندي از بيرون به رويم مي تابيد. نگاهم بي هيچ تمركزي اطراف را گشت. شايد نه به دنبال كسي، بلكه براي درك زمان و مكاني كه در آن قرار داشتم. _بيدار شدي!؟ بي درنگ سرم روي بالش چرخيد و نگاهم روي او كه به درگاه بيروني تكيه داده بود، خيره ماند. _درد نداري!؟ اصلا يادم نمي آمد كجاي تنم بايد درد داشته باشد! كمي فكر كردم و ذهنم را به عقب برگرداندم تا بفهمم در چه قسمتي از بدنم بايد به دنبال اثري از درد باشم، كه يكباره سوزش دستم خود به خود ياداور شد كه زخم آنجاست. كمي صورتم جمع شد ولي صدايي كه بيان كننده ي درد باشد از دهانم خارج نشد. شايد براي آنكه در مقابل حجم جراحتهاي او، اين زخم آنقدر كوچك و ناچيز بود كه شرم داشتم بخاطرش آه و ناله كنم. از گوشه ي چشم ديدم قدمي جلوتر آمد ولي نزديك نشد. انگار تازه به ياد آورده بود بايد فاصله را حفظ كند. سعی کردم بنشینم و کمی بالش پشتم را جابجا کردم تا راحت تر بر تخت تکیه بزنم. به آرامی گفت: _ميخواي بگم پرستار بياد!؟ سري به نشانه ي "نه" جنباندم و به دستم كه باندپيچي شده بود، نگاه كردم. اي كاش مي شد جيغ بزنم و يا حتي گريه كنم. مثل زماني كه پدرم كنارم مي نشست و با قربان صدقه هايش دست و پاي زخمي ام را كه با زمين خوردن هاي گاه و بي گاهم بر تن خود مي نگاردم، مي بوسيد و نوازش وار مرهم مي گذاشت. اي كاش مي شد. ولي حيف كه نه ديگر پدري بود كه دلش با ديدنم ريش شود و نه حتي او شوهري بود كه بشود برايش ناز كرد و توقع نوازش داشت. داشت كم كم از اين بي كسي و بيچارگي، اشك در چشمم حلقه مي بست كه سايه اش به آرامي بر سرم سنگيني كرد و خودش كنار تختم ايستاد. _ميخواي بريم خونه!؟ سرم را بالا بردم و با همان چشمان پراشك، نگاهش كردم. لبم را محكم گاز گرفتم كه مبادا بلرزد و آن همه اشك بر صورتم بريزد. با ديدنم انگار دلش بيشتر از اين تاب نياورد، چون با لرزش آشكاري دستش را جلو آورد و خيلي نرم و آرام انگشتانم را نوازش كرد. نمي دانم اين نياز را در نگاهم خواند يا ناگفته فهميد درد و درمان هر دو از جانب خود اوست ، كه اينطور در طلبش ميسوزم و حتي آه نمي كشم. سرم زير افتاد و اشك نيز به همراه آن بر دستش چكيد. از اين كه مقابل او اينطور اشك مي ريختم، از خودم خجالت كشيدم. ولي او بي هيچ ملاحظه اي سرم را به آغوش خود كشيد و براي دلداريم "هيش" آرامي گفت. با اين كار، حالم بدتر از قبل شد و شدت گريه ام بيشتر. شايد تازه دلم به چيزي كه مي خواست رسيد. يعني بهتذین جا براي گريستن. و من هر چه خواستم در مقابل آن همه حس مقاومت كنم، نشد كه نشد! دستم كه روي سينه اش بود را بستم و مشتم را به دندان گرفتم تا بلكه صدايم را خفه كنم. نميدانم آن همه اشك براي چه در پسِ چشمانم جمع شده بود كه تمام نمي شد. _سالار خان اگه مي ديد دخترش اينطوري داره تو بغل کارگر عمارتش، گريه ميكنه. حتما دنيا رو به هم مي ريخت. الان داشت مرا مسخره مي كرد يا خودش را تحقير!؟ چرا نمي گذاشت يك دل سير براي اين عاقبت شومی که داشتم عزاداري كنم!؟ حتما بايد نيشش را ميزد و داغ دلش را با سوزاندن من خنك مي كرد؟! سرم را از روي سينه اش برداشتم و چشمان پف كرده ام را به دستان باند پيچيده ام دوختم. حتي نگذاشت حسرتهاي فراق خودش را از دل به در كنم. _چيه!؟ باز به پدر گرانقدرتون بي احترامي شد!؟ نگاهم را بالا كشيدم و به درون چشمان تاريك و ظلماني اش انداختم. چطور آنهمه سياهي كمرنگ نمي شد!؟ چگونه اين حجم نفرت را در خودشان جا داده بودند كه حتي با يك خروار انتقام هم همانطور نفوذ ناپذير باقي مانده بود!؟ به دقيقه نكشيد چشم گرداند و از كنارم بلند شد. _اگه حالت بهتره پاشو بريم خونه. از بيمارستان خوشم نمياد. و من خيلي خوب دركش كردم و به سرعت از تخت پايين آمدم. مي دانستم چه دردهايي كه در همين بيمارستانها كشيده و چه زخمهايي راتحمل کرده كه شايد هيچ وقت التيام نمی یافتند. **** نميدانم چه ساعتي به عمارت رسيديم ولي ديگر خبري از ايرج خان نبود. احتمالا همان ديشب رفته و سايه ي منحوسش را از سرمان كم كرده بود. اطرافم را نگاهي انداختم و به طرف اتاقم راه افتادم. _ميشه بياي بشيني. بايد صحبت كنيم. اتفاق مهمي افتاده. با ترس و نگراني به طرفش برگشتم و مستقيم به چشمانش زل زدم. _چي شده!؟ كسي طوريش شده!؟ انگار ته مانده ي يك لبخند بر چهره اش نشست. ولي آنقدر كمرنگ و كوتاه بود كه فكر كردم توهم زده ام. با همان حس دلواپسي به طرفش رفتم و مقابلش روي مبلي كه بود، نشستم. ابتدا كمي سكوت كرد. شايد ميخواست واژه ها را در كنار هم جفت و جور كند. _من بايد برم ايران. و ببین چگونه در آخر هم چنین جمله ي بي معني و مبهمي را به زبان آورد. ميخواد برود!؟ ايران!؟ يعني چه!؟ مفهومش چقدر سنگين و غيرقابل فهم بود! به قدری كه فقط توانستم بگويم: هوم!؟ _شما تنهايي اينجا مي مونيد و منم برمي گردم همونجايي كه بودم. _:کــ... كجا!؟ يعني ميخواي منو تنها ول كني بري!؟ سعی کرد جَو را از حالت غم و ناراحتی بیرون بکشد. _مگه نمي گفتي نمي خواي با من زندگي كني!؟ چشمانم با پوف كشيده اي بسته شد و او فهميد حالم بدتر از اينست كه بخواهد سر به سرم بگذارد. _ببين نمي دونم اطلاع داري يا نه ولي من اين عمارت رو به همراه چند تا ملك کوچیک ديگه به طريقي تونستم از سالار خان بگیرم. هر چند محوطه ی آزمايشگاه و تمام شركتهاي سمندر و همه ي چيزهايي كه به اسمش بوده همه شون توقيف شدن و هيچ راهي هم براي پس گرفتنشون نيست. واي خدايا ! يعني الان فقط من خودم مانده بودم و همان كمد لباسم. اين همه سال پدرم نگذاشت حتي تا ته عمارت پياده بروم و حالا حتي آنقدري پول نداشتم كه تا سر خيابان بتوانم بروم. بايد چه می کردم!؟ مگر اينجا كسي را داشتم كه بخواهد به دادم برسد!؟ ايران هم كه نميشد رفت. چون فعلا نه پولش را داشتم و نه مسلماً اجازه اش را. آنقدر مستأصل به صورتش زل زده بودم كه حرفهايم را نگفته ، فهميد. _براي چي ترسيدي!؟ اينا رو نگفتم كه بترسونمت. فقط براي فهميدن شرايط فعلي زندگيت، توضيح دادم كه بدوني از سالار خان هيچ خيري حتي به تنها دخترش هم نرسيده. _عمه سلطان هم حبس سنگين براش زدن!؟ _آره. حتي رادين هم حداقل ده سال بايد اون تو بمونه. تازه اينا هم ولش كنن، ايران ولش نمي كنه. اونجا هم نمي تونه بره. در ضمن خودت هم فعلا نمي توني بري ايران. تا وقتي من برم و حكم برائتت رو بگيرم، بايد همينجا بموني. هر چقدر بيشتر حرف مي زد، ترس من بيشتر مي شد. يعني اگر او هم پشتم را رها مي كرد، با سر به ته اين پرتگاهي كه خانواده ام در طي اين سالها كنده بودند، سقوط مي كردم و نابود مي شدم. با اين شرايط هيچ كاري از دستم ساخته نبود. با بهتي كه تمام وجودم را گرفته بود نگاهش كردم و گفتم: الان چيكار بايد بكنم!؟ لبخند مهرباني زد و بازويم را فشرد. _هيچي. گفتم كه همينجا بمون تا من برم ايران تكليف اونجا رو روشن كنم که حداقل بتوني بياي كشور خودت زندگي كني. _يعني خانواده مو همينجا ول كنم و برم پي زندگيم!؟ _من گفتم ولشون كن!؟ خوب ميتوني بياي بهشون سر بزني. ولي اينجا نمي شه تنها زندگي كني. بايد كسي رو داشته باشي ازت حمايت كنه. با حالت عصبی و پرخاشگری گفتم: _من به حمايت كسي احتياج ندارم. ميتونم خودم زندگيمو اداره كنم. نگاهي عاقلانه و بزرگترانه به چهره ي مغرورم انداخت و لبخندي فروخورده زد. _يعني مي خواي همينجا بموني!؟ پس من چي می شم؟؟ بدون فكر و تأمل گفتم: -تو چيكار به من داري!؟ مگه اين همه سال با من به اينجا رسيدي!؟ تازه الان كلي ملك و املاك هم از سالار خان به جيب زدي، برو براي خودت كيف كن. با همان نگاه عجيب و غريبش صورتم را دور زد و به آرامي گفت: مطمئني!؟ نگاهش چيزهاي زيادي مي گفت ولي الفاظ، روي زبانش نمي چرخيد ، انگار! از این حس ناشناخته ای که هردویمان داشتیم و به هیچ عنوان نمی خواستیم به زبان بیاوریم خنده ام گرفت. سرم را با همان خنده ی فروخورده تکان دادم و گفتم: -فعلا كه همينجاييم جفتمون. او هم لبخندش كش آمد و زيرلب گفت: اوکی من هم لبخند زدم و رويم را برگرداندم بروم كه دوباره صدايش متوقفم كرد. _فقط ديگه اينجا رو خونه ي خودت بدون. من توي اين عمارت مهمونم، باشه!؟ بدون آنكه برگردم، سرم را به نشانه ي پذيرش حرفش تكان دادم. هر چند راضي نبودم و ناچار به ماندن در جايي شده بودم كه ديگر متعلق به من نبود. **** صبح از خواب كه بيدار شدم، اولين كاري كه بعد از حمام كردن نمودم، رفتم و دفتر پدر را زير و رو كردم، بلكه پرونده اي چيزي پيدا كنم تا با كمك وكيل هاي شركت، بتوانم در حكم طولاني مدتشان تخفيف بگيرم. هر چه بود، هر سه، از خانواده ام بودند و من تمام زندگيم را مديونشان بودم. خوب مي فهميدم كه اگر در ايران دستگير شده بودند، الان هر سه حكمشان چوبه ي دار بود. ولي اينجا ميشد حتي برايشان وكيل گرفت و از مجازاتشان كم كرد. همانطور كه در كشو و كمدها مشغول گشتن بودم. صدايي آرام از پشت سرم گفت: كمك نميخواي !؟ مثل دزدي كه مچش را گرفته باشند، پوشه را از ترس رها كردم و مضطرب به سويش برگشتم . و با لكنت زبان مثلا خواستم توضيح بدهم. _مـ من داشتم. يعني مي خواستم... _خيلی خب! نميخواد چيزي بگي. فعلا برو سر ميز صبحانه تا بيام. اخم كرده بود و مي خواست نشان بدهد كه از حركت يواشكي ام خوشش نيامده. فهميدم رفتارم درست نبوده و هر چه كه باشد، الان اينجا رئيس اوست و من حق ندارم بدون اجازه و سرخود كارهاي بچگانه انجام دهم. لبم را مثل بچه هاي خطاكار به دندان گرفتم و سر به زير به طرف سالن غذاخوري راه افتادم. خیلی قشنگ از كسي كه روزي كارگرمان بود حساب مي بردم. با اينكه او هنوز هم مرا "خانم" خطاب مي كرد و برايم در همان مقام ارزش قائل بود. ولي شايد ابهت بيش از حدش بود كه اینچنین انسان را تحت تأثير خود قرار ميداد. حتي مرا كه جايگاهم هميشه مشخص بوده و هست. سر ميز صبحانه اي كه هيچكس نبود و صندلي هاي شش نفره ي خالي اش حال آدم را بدجور مي گرفت، نشستم و به صبحانه تمام و كمالي نگاه كردم كه انگار براي بيش از دو نفر چيده شده بود. تكه اي نان خالي به دهان گذاشتم و اطراف را نگاه كردم. از آدمهاي هميشگي عمارت خبري نبود. حتي آشپزها و خدمه را هم عوض كرده بود. خدا كند حداقل حقوقشان را گرفته و رفته باشند. آنها كه گناهي نداشتند. دختري با همان لباس مخصوص قبل، به ميز نزديك شد و خيلي شيك و تميز، كنارم ايستاد و قوري چاي را به طرف فنجان من گرفت. دلم براي گذشته ها تنگ شد و بي اختيار آهي از غم درونم كشيدم. _چيه!؟ ناراحتي!؟ صداي جدّي اش را كه شنيدم، نگاهم بالا رفت و به چشمانش رسيد. فهميدم هنوز از دستم دلخورست. پس سكوت كردم و دانه اي زيتون برداشتم و به دهان گذاشتم. _از اينكه بدون اجازه وارد اتاق شدي ناراحت نيستم. بيشتر بخاطر اينكه، هنوز اونقدر به من اعتماد نداري كه هر چي ميخواي رو به خودم بگي عصباني ام. سرم را همچنان به خوردن خورده ريزهاي سفره، گرم كرده و مثلا خودم را به قهر زده بودم. _حالا دست پيش گرفتي كه پس نيفتي! _....... _صبحونه ت رو درست بخور. چرا همش داري نوك ميزني!؟ چشمم را به بخار چاي دوختم و زيرلب گفتم: مرسي به اندازه ي كافي صرف شد. صداي تك خنده ي ريزش را شنيدم ولي همچنان حالت غيض خود را حفظ كردم. او حق نداشت با من اينطور طلبكارانه و رئيس مآبانه صحبت كند. كسي كه حتي هنوز اسم مرا به زبان نمي آورد و كم مانده بود مثل ملكه هاي دربار "بانوي من" خطابم كند؛ چطور به خود اجازه ميداد با يك خطاي كوچك از دستم عصباني شود. صبحانه را با همين وضع خوردم و خواستم از جايم بلند شوم كه بي حواس دستم را از روي ميز، با نوك انگشتانش گرفت و به آرامي گفت: توي سالن باش با هم حرف بزنيم. نگاهم بي اختيار به چشمانش افتاد. دستم بدون هيچ حركتي گرماي دستش را لمس مي كرد و نگاهم بي پروا عمق چشمهايش را مي شكافت.حال با اين همه حس عجيب، مگر مي توانستم درخواستش را رد كنم! بدون آنكه حتي نفس بكشم، رويم را برگردانده و با قدمهاي بلند از ميز و او دور شدم . به سالن نشيمن که رسيدم، بازدم حبس شده ام را، با دهان باز بيرون فرستادم و خود را روی مبل پرت کردم. اين بشر، آخر مرا به نيستي ميكشيد و حسرت جانِ تمام شده ام، را بر دل خود ميگذاشت. هنوز نفسم درست و كامل جا نيامده بود كه صداي گامهاي نامنظمش را شنيدم. نميدانم هميشه اينقدر پاهايش را نامطمئن بر زمين ميگذاشت يا من الان دقتم زياد شده بود و ريتم ناكوكش را تشخيص مي دادم. _اگه تمرينات يوگاتون تموم شده، ميتونيم بريم سر صحبتمون. چشمانم را بسته بودم و بدون آنكه متوجه باشم، نفسهاي عميق مي كشيدم و طوري روي نوع قدمهايش تمركز كرده بودم كه حتي متوجه حضورش بالاي سرم نشدم. با آن طعنه ي طنزآلودي كه زد، بي اختيار لبخندي بر لبم نشست و همانطور كه سرم تكيه زده بر مبل و گردنم به سمت بالا بود، چشم باز كردم. نگاهم به چشمان سياه و جذابش افتاد. لبخندم عميق تر شد و احتمالا شکل دلبرانه ای به خود گرفت. اخم ریزی کرد و به آرامی گفت: _ به هيچكس اينطوري لبخند نزن. دلم حس قشنگي پيدا كرد. مثل وقتهايي كه قلبت با ريتمهاي ناموزون مي زند و تو مي فهمي چقدر با دو كلمه دگرگون شده اي. _پس چطوري لبخند بزنم!؟ اخم دوباره ای به اين شيطنتم كرد و بي آنكه چيزي بگويد از بالاي سرم رد شد و در كنارم روي مبل نشست. _ميخوام حرف بزنم پس لطفا گوش كن. با همان سرِ تكيه داده به مبل، نگاهش كردم و او ادامه داد. _اينجا خونه ي كسي نيست كه یکی ميهمان باشه و اون يكي ميزبان. ما رئيس نداريم ولي كسي هم حق نداره يواشكي كاري انجام بده. _....... _: اين يه جور خيانته. حتي اگه براي خانواده ات بخواي كاري انجام بدي. در سكوت كامل و با نگاهي دقيق، حرفهايش را حلاجي مي كردم. هر چند كه سكوتم نشانه ي قبول يا رضايتم از جزئيات بحث نبود. _ميشنوي چي ميگم!؟ نگاهم از حالت مات و خيره درامد و يك دور كامل، صورتش را درنورديد. مي فهيدم چه مي گويد ولي او انگار حالش خوب نبود كه اينطور پيله كرده بود. _توي اتاق دنبال چي مي گشتي!؟ دنبال سرنخي براي اثبات بيگناهي بابات!؟ ديگر نميشد بي حرف ماند، بايد جواب مي دادم. _باباي من بي گناه نيست ولي نمي تونم اجازه بدم تا آخر عمرش بيفته زندان. چشمانش را با بدبيني ريز كرد و گفت:مثلا ميخواي چيكار كني!؟ از جايم بلند شدم و به طرف درب خروجي راه افتادم. _ميخوام مدارك مربوط به شركتها رو ببرم براي وكيل. منو ميبري يا خودم برم!؟ بر خلاف انتظارم از جايش تكان نخورد و از همانجا گفت: خودت برو. به راننده ميگم برسوندت. من هم بي آنكه برگردم يا اهميتي بدهم، راهم را كشيدم و رفتم تا در اتاق پدر، تمام اسناد و مدارك شركتهاي قانوني سمندر را بردارم و به نزد وكيل بروم. با آنها مي شد در مجازاتشان تخفيف گرفت يا حداقل رادين و عمه را نجات داد. *****
  13. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    ***** نيمه هاي شب بود و من هنوز از فشار آنهمه فكر و خيال كه بر جانم ريخته بود نميتوانستم بخوابم. با همان سردرد عجيب از جا بلند شدم و به طرف سالن راه افتادم. ميخواستم تا قبل از صبح تصميم درست و عاقلانه ای بگيرم. هنوز درست روي مبل جاگير نشده بودم كه صدايي از طبقه ي بالا توجهم را جلب كرد! احتمالا نگهبان ها بودند كه براي حفظ امنيتمان هميشه تا صبح در عمارت راه ميرفتند. بدون اهميت دادن به صدا روي مبل نشستم و به فكر فرو رفتم. همه ي ذهنم درگير پيشنهاد امير بود! نميتوانستم اين اندازه بي انصافي را در او تصور كنم! چطور ميتوانست بخاطر كينه و نفرتش از سالار خان، زندگي خودش و اين همه انسان را از بين ببرد! سرم را روي پشتي مبل تكيه داده بودم و چشمانم همانطور نيمه باز به سقف دوخته شده بود كه يكباره سايه اي بالاي سرم ايستاد و کلّه ی كسي در تاريكي به صورتم نزديك شد. آنقدر هول شده و ترسيدم كه بي مهابا از جا پريدم و او را با دو دست به عقب هل دادم. مثل اينكه عكس العملم خيلي ناگهاني بود چون آن بيچاره هم از پشت محكم به زمين افتاد و صداي آخ آرامش هم به گوشم رسيد. با عجله به طرفش رفتم و گفتم: چي شد!؟ همانطور كه حدس زده بودم يكي از نگهبانها بود كه نقش بر زمين شده بود. بي آنكه جوابم را بدهد از جايش برخاست و با عذرخواهي كوتاهي سرش را زير انداخت و رفت! پناه بر خدا! اين امير ، خدمه و زيردستانش هم مثل خودش عجيب و غريب بودند! بيچاره لابد ديده كسي در تاريكي روي مبل نشسته، نزديك آمده تا شناسايي كند كه آنطور غافلگير شد! دلم برايش سوخت! دو سه نفر از نگهبانان و كاركنان خيلي جوان بودند و مرا بدجور به ياد كسي مي انداختند كه روزي خودش هم در همچين جايگاهي بود و الان روزگار چرخيده بود و او را ارباب عده ای دیگر كرده بود! حال من با اين درخواست پر از ابهام چه بايد ميكردم! مگر ميشد همه را ناديده گرفت و "نه" گفت! جواب رد دادن به او يعني بايد همه چيز و همه كَس م را يكجا از دست ميدادم و اين غيرقابل تصور بود! ** صبح كه از خواب بيدار شدم، فقط قصدم این بود که سريعتر جوابش را بدهم تا او هم زودتر اقدامات آزاد كردن رادين را شروع كند. عمه كه اصلا برايم مهم نبود. و چه بسا شايد اگر پاي رادين وسط نبود اصلا حاضر به چنین كاري نميشدم! دستم را كه از استرس عرق كرده بود تند تند به دستمالي كه در مشت گرفته بودم ماليدم و به طرف سالن اصلي راه افتادم. صداي كفشهايم كه در سكوت عمارت ميپيچيد اضطرابم را بيشتر ميكرد. كاش حداقل كفش بي صدايي پوشيده بودم. مثل هميشه زودتر از من بيدار شده بود و پشت ميز ناهارخوري به تنهايي نشسته و قهوه مي نوشيد. با كمي تأمل ، به آرامي سلام و صبح بخيري گفتم و روي صندلي مقابلش نشستم. و او حتي سرش را از روزنامه اي كه دستش بود بالا نياورد و همانطور بي تفاوت و خونسرد جوابم را داد. انگار نه انگار پيشنهاد به آن مهمي را داده بود و الان می بايست منتظر جواب می بود! خدمتكاران خيلي سريع و بدون آنكه دستوري بگيرند ميز صبحانه را مثل هميشه پُر و پيمان و مرتب چيدند و به همان سرعت هم غيب شدند! وقتي ميگويم همه ي كاركنانش هم مثل خودش مرموز و عجيب هستند اشتباه نكرده ام. كمي منتظر نشستم بلكه او بعنوان ميزبان شروع كند و حداقل يك "بفرماييد" به مهمانش كه من بودم بگويد تا ادب و نزاكت رعايت شود! اما دقايقي طول كشيد و ديدم نه ميخواهد حرف بزند نه صبحانه اش را شروع كند! پس بي آنكه اهميتي به رفتار سرد و خشكش بدهم، چنگالي برداشته و تكه اي پنير به دهان گذاشتم. -ديشب توي سالن چيكار ميكردي!؟ همه رو ترسونده بودي! چشمانم را بالا كشيدم و با همان لحن خودش گفتم: -داشتم به پيشنهاد غير منتظره ي جنابعالي فكر ميكردم. و او با اخمي كه كل صورتش را پوشانده بود گفت: -نميتونستي توي اتاق خودت فكر كني! حتما بايد هميشه نصف شب سر از اتاق ديگران در بياري! منظورش آنقدر روشن و شفاف بود كه هر كس ديگري هم بود متوجه ميشد به كدام شب اشاره ميكند! با آنكه كنايه اش خيلي زننده بود ولي بيخيال بحث شدم و بقيه ي صبحانه را هم به لقايش بخشيدم و از جا برخاستم. نميخواستم باز هم هر دو عصبي و ناراحت به دنبال كارمان برويم. هنوز دو قدم برنداشته بودم كه روزنامه ي دستش را محكم روي ميز كوبيد و با صداي بلندي داد زد: -مگه من اجازه دادم بري!! با ابروي بالا رفته به طرفش برگشتم و با شوك ناشي از عصبانيت ناگهاني اش همانجا ايستادم! -برگرد سر جات بشين اين جمله اش كمي آرامتر بود ولي هنوز خشونت لازم را داشت. پس بي حرف برگشتم ولي به جاي نشستن، كنار ميز، دست به سينه به چهره ي درهمش خيره شدم. وقتی دید قصد نشستم ندارم، با حرص پوفی کشید و گفت: -جوابت چي شد!؟ زودتر حرفتو بزن كه ميخوام طبق اون تصميم بگيرم. لبم را روي هم فشار دادم كه مبادا خشم درونم از طريق زبانم فوران بزند و سرِ بيچاره ام را بر باد بدهد! سرش كه پايين بود را كمي بالا آورد و از زير چشم حالم را برانداز كرد كه ببيند سكوت كِشدارم براي چيست! و وقتي چشمان ناراحت و لبهاي به هم فشرده ام را ديد، انگار متوجه ناخوشايندي برخوردش شد و نفسي عميق و طولاني كشيد و چشمانش را بست. -ببين، من وقت زيادي ندارم و همونطور كه ميدوني رادين هم تا روزِ دادگاهش چيزي نمونده، اگه بخوام كاري بكنم بايد از همين امروز شروع كنم كه بشه كمكش كرد. -يعني بايد يا تو رو انتخاب كنم يا زنداني شدن اونو، آره!؟ چرا ميخواي از اين طريق منو تصاحب كني!؟ از روي صندليش بلند شد و خيلي خونسردانه آمد و روبرويم ايستاد. -تصاحب! اگه بخوام تصاحبت كنم نيازي به اجازه ندارم. واقعا هر لحظه دلم ميخواست جيغ بكشم و از آن خراب شده فرار كنم! چرا هر روز به شيوه اي مجبور به ماندنم مي كرد! با تمام حرصي كه داشتم گفتم: -تو با اين ازدواج هيچي گيرت نمياد اينو خودتم ميدوني! پوزخندی زد. -اتفاقا دختر يكدونه ي سالار خانِ سمندر رو گرفتن يعني رسيدن به گنج قارون! شما خودتونو خيلي دست كم گرفتين سركار خانوم. -سالارخان سمندر ديگه يه قرون هم مال و اموال نداره، گرفتنِ من يعني رسيدن به يه مشت قرض و بدهي ، كه برات هيچ منفعتي نداره. تو خودت هم نميدوني از من چي ميخواي! نميدانم چرا هر چه من عصبي تر ميشدم او خونسردانه تر رفتار ميكرد! -تو مثل اينكه واقعا از همه چي بي خبري! -خب بگو تا منم باخبر شم. لبخند مرموزانه اي زد و كمي نزديكتر آمد تا احتمالا صداي آرامش را بشنوم. -فكر كن ميخوام باهات ازدواج كنم كه دست هيچكس ديگه اي بهت نرسه. من هم جلو رفتم و با اخمي كه ناشي از آشفتگي روح و ذهنم بود گفتم: -كي مثلا!؟ دست كي قرار بوده به من برسه! لبخندش بيشتر شد و صداي رازآلودش آرامتر. -مثلا! اووم...رادين..! بايد حدس ميزدم از احساس رادين به من باخبر است. چشمانم را با "نه" زيرلبي به هم فشردم. نبايد اجازه ميدادم از اين موضوع همچين استفاده اي كند. كف دست بر سينه اش گذاشتم و به عقب راندمش. -تو واقعا يه آدم رواني و ديوونه اي! فكر كردي با يه امضا و دو تا "بله" ي مسخره ميشه آدما رو به هم وصل كرد تا از بقيه كنده بشن! قدمي كه به عقب برداشته بود را با دو قدم بلندتر جبران كرد ، دقيقا مقابل صورت سرخ شده ام، خم شد و با حالت ترس آوري زمزمه كرد: -ميدونم كه تا حالا دست هيچكس بهت نخورده. پس براي من اداي عاشقايي كه دارن از معشوقشون جداشون ميكنن رو در نيار. اين ازدواج بخاطر تو نيست ، بخاطر طرفِ ديگه ي ماجراست. بعد هم با گفتنِ "در ضمن" از آن حالت رخ به رخ خارج شد و به طرف پنجره راه افتاد. -همونقدر كه من قراره به اهدافم برسم تو هم ميتوني شرط و شروطي كه مدّ نظرته رو بذاري. يعني هر چي دوست داری ميتوني در قبال اين ازدواج از من بخواي. فكر و ذهنم آنقدر به هم ريخته بود كه اصلا نمي فهميدم چه ميگويد! مگر در اين شرايط چه مي توانستم بخواهم از همچون اویی كه تنها هدفش نابود كردن سمندر بود و بس! يعني ميشد آزادي خودم و خانواده ام را بازپس بخواهم! چون در اين ميان تنها چيزي كه ميخواستم همين بود. آرام و با تأمل رفتم و پشت سرش ايستادم. -بعدش ميخواي چيكار كني!؟ كمي سرش را به راست گرداند . در همان نيم رخ، لبخندش را ديدم. -بعدش!؟ همون كاري كه همه بعد از ازدواج ميكنن. واقعا داشت صبرم را امتحان ميكرد يا قصد ديگري داشت! -امير! خواهش ميكنم دست از اين كارات بردار. دارم عصبي ميشم. كامل به طرفم برگشت و با همان ژست دست در جيب و گردنِ كج و لبخند اعصاب خورد كن به چهره ي پريشان من خيره شد. -دست از كدوم كارام بردارم!؟ مگه بعد از ازدواج مردم كار ديگه اي ميكنن!؟ لبم را گاز گرفتم كه داد نكشم و چشمانم را زير انداختم تا نگاهِ اعجاب انگيزش ، آتش خشمم را خاموش نكند. خودم هم نمي فهميدم چكار ميكنم. انگار تكليفم با روح و جسمم روشن نبود. صداي پر از خنده اش مشخصا نشان از اين داشت كه از حركتم برداشت ديگري كرده! -واقعا خجالت كشيدي الان!؟ خب خودت پرسيدي وگرنه من كه قصد گفتن همچين چيزاي شرم آوري نداشتم. نگاهم را با غيض به چشمانش دوختم و زير لب گفتم: -امير! بس كن! -.... -بعد از آزادي رادين چيكار ميخواي بكني!؟ يك تاي ابرويش بالا رفت. -واقعا!؟ یعنی ميخواي از الان براي اون موقع برنامه ريزي كني!؟ -تو فكر ميكني من اگه بخوام نميتونم كاري بكنم!؟ فقط كافيه اون پيرمرده رو پيداش كنم بقيه ش حل ميشه. -اونوقت پيرمرده قراره بياد چيكار كنه!؟ منو به جاي سالار خان بندازه حبس!؟ -من با سالار خان كاري ندارم ، با تو هم كاري ندارم، فقط ميخوام رادين رو بيارمش بيرون. -با چي!؟ با تهديد من!؟ يعني كارت به جايي رسيده كه ميخواي ازم باج بگيري!؟ در ازاي سكوت پيرمرد، منم برم رادين رو بيارم بيرون، آره!؟ قدمي جلو رفتم و دقيقا زير گردنش ايستادم. و او مثل هميشه سرش را پايين آورد تا مرا ببيند. -من از تو هيچي نميخوام ، نه با تهديد نه با چاپلوسي! سرش را با گيجي تكان داد كه "خب "! -فقط بذار برم پيرمرد رو پيدا كنم بقيه ش با خودم. -مگه من زندانيت كردم! از مقابلم كنار رفت و دستش را به سمت در دراز كرد. -بفرما.. اين راه اينم درِ باز. تشريف ببريد و خودتون خانواده رو از بند اسارت آزاد كنيد. -امير چرا اذيتم ميكني! الان اينقدر بيكاري كه با سر به سر من گذاشتن داري تفريح ميكني!؟ تك خنده ي عصبي و پر از حرصي كرد. -تو اصلا خودت ميفهمي چته!؟ اصلا گوشِت مي شنوه چي ميگي!؟ خوب ميدوني كه اگه بخوام ميتونم هر كاري دوست داشته باشم بكنم بدون اينكه بذارم يه نفس راحت بكشي. پس اينقدر با ژست سالار خان با من صحبت نكن. واقعا نميتوانستم حرفم را درست و صحيح به آدمي مثل او برسانم. یا شايد هم حق با او بود و من خودم نمي فهميدم دقيقا چه مي خواهم! نفسي به عمق خط کنار ابرويش كشيدم و با همان حس درد آور مقابلش ايستادم. -باشه. -چي باشه!؟ -باشه باهات ازدواج مي كنم كمي خيره خيره مرا نگاه كرد و بعد با حالت تحقيرآميزي پوزخند زد و گفت: -فكر نميكردم رادين اينقدر بيارزه! بخاطرش بدون هيچ چك و چونه اي معامله ي گنده اي جوش خورد! آنقدر عصبي بودم كه لبم از شدت خشم ميلرزيد. نيم قدمي كه بينمان بود را برداشتم و دوباره زير گلويش ايستادم. -رادين براي من خيلي بيشتر از اينا مي ارزه، مطمئن باش با اين "معامله ي گنده"، تويي كه ضرر كردي. انگار حرف مسخره اي زدم چون "معامله ي گنده" را با خنده زيرلب تكرار كرد و با همان نگاه تمسخر آميز از بالا به من چشم دوخت، بدون آنكه حتی گردنش را خم كند. -رادين براي من پشيزي ارزش نداره. اگه ضرري هم باشه از طرف تو ميتونه به من برسه كه اونم فكر نميكنم. چون ميدونم اهل آسيب رسوندن نيستي. دقيقا فهميدم منظورش چيست، مستقيما احساساتم را نشانه گرفته بود. پس دستم ناخوداگاه جلو رفت و يقه ي پيراهن مردانه اش را در مشت گرفتم. -من فروشي نيستم، تو هم منو نخريدي، فهميدي!؟ بدون آنكه عكس العملي نشان دهد يا حتي تكاني بخورد گفت: -بله .. فهميدم. ولي فهميدنِ من مهم نيست، ببين خودت هم ميفهمي يا نه! دستم شل شد، از يقه ي چروك خورده ي لباسش سر خورد و روي سينه اش نشست. چقدر قبل ها بهتر بود كه معناي نگاهش را نمي فهميدم و الان چه وحشتناك بودند درك اين نگاه هاي سنگين! مگر او خودش همين را نخواسته بود! پس چرا قبولش از طرف من اينقدر حس بدي داشت! بغضي مثل سنگی سخت، حنجره ام را ميخراشيد و به درد مي آورد. مثل قلبم و مثل همه جاي بدنم كه انگار زخم داشتند. حس مي كردم خمپاره اي نزديكم به زمين خورده و تركش هايش جاي جاي تنم را تكه پاره كرده است. دستم را كه از روي سينه اش برداشتم با هزار جان كندن سرپا ماندم. با اين وجود با تمام توانم سعي ميكردم سرد و خشك به نظر برسم. -ميخوام عقدمون رو همينجا انجام بديم و هيچكدوم از اعضاي خانواده م نبايد چيزي از اين موضوع بفهمن. غير از اين هر كاري دوست داري بكن برام مهم نيست. بعد هم خيلي سريع رويم را برگرداندم و راه اتاقم را در پيش گرفتم. انگار چیزی در ذهنم تکرار میشد: «عشق اگه تو دلش نري و تمومش نكني ناميرا ميشه، اگه هی باهاش بجنگي و سركوبش كني براي هميشه موندگار شده » پوزخند تلخی زدم و زیرلب زمزمه کردم: ببین چطور امير هم دچار يه عشق ناميرا شد! به جرگه ی ما دیوانگان خوش اومدی امیر خان! ***** نميدانم چطور آن همه كار به سرعت انجام شد و اصلا نفهميدم چطور و چگونه "بله" را گفتم و خودم را اسير يك مرد ديگري چون سالار خان كردم! من كه تمام عمر در حسرت آزادي دست و پا زده بودم الان دوباره در چاهي به همان عمق و يا حتي عميق تر و تاريكتر پريدم و طنابم را هم پاره كردم تا مبادا كسي بتواند نجاتم دهد. در شرايط ازدواجمان هزار ماده و تبصره گذاشته بود كه همه را امضا كردم! مگر مي شد "نه" گفت! هر چند، از آنكه دلِ بي پروایم هنوز با نام او تندتر مي تپيد، لذت مي بردم. ولي از اين ضعفي كه آزارهايش را در قلبم، مثل حبابي مي تركاند و محو مي کرد، حالم به هم مي خورد. سرم را از روي دفتر مقابلم بلند كرده و نگاهم را به سوي او كه كنارم آرام نشسته بود انداختم! نميدانم در چه فكري بود كه آنطور با نگاه يكباره ي من دست و پايش را گم كرد و هول شد! دفتر را به طرف دو شاهدي كه نميدانم از كجا پيدايشان كرده بود هل دادم. اصلا برايم مهم نبود قرار است بعد از اين چه اتفاقي بيفتد. چه خوب است كه انسان در زمان زندگي كند. از جايم برخاستم و دفترچه اي كه بعنوان سند ازدواجمان به طرفم دراز شده بود را گرفتم. او هم صندلي اش را عقب كشيد و از جا برخاست، با آن دو شاهد دست داد و به همراه عاقد ردشان كرد بروند. سپس به سمت من برگشت ، به آرامي مرا به سمت خود كشيد و خیلی نرم پيشاني ام را بـ*ـوسيد! بو*سه اي كه در این شرایط هم ، دلم را به طپش انداخت. چه حس خوبيست بـ*ـوسيده شدنِ پيشاني ات، آن هم در چنين شرايطي كه بيكس و تنها مانده اي. احساس میکنی یک پناه و تكيه گاه امن پيدا کرده ای و دلت قرص م يشود از حضورش. با درنگی مبهم، كمي عقب رفت و مرا با نگاه تازه تري نگريست. انگار دیدن دختر سالار خان، در این لباس عروس ساده و بي زرق و برق و آرايشي اینچنین کمرنگ که موهاي بلندش نیز مثل دخترکان کارتون های افسانه ای دورش رها شده، برايش عجيب بود. لبخندش از سر چه بود را نفهميدم ولي كلامش بوي كينه داشت. _خب! خانمِ سمندر بزرگ، از امروز ديگه ميتوني منو خوب بشناسي. امير اماني مُرده و ايني كه جلوت ايستاده "رامي شرافت" پسر بهرام شرافت ـه. رئيس سابق اداره ي مبارزه با قاچاق دارو. كه قراره تمام زندگي قبلنش رو بريزه دور و به جاي اينكه پادوي سالار خان و ايرج خان باشه ، از چيزايي كه به دست آورده لذت ببره و بقيه رو هم سر جاشون بشونه. -.... واقعا حرفي نداشتم كه بزنم. من او را خوب ميشناختم. او براي من هميشه امير مي ماند حتي اگر در اين هيبت و شمايل، مقابلم ايستاده باشد و حرفهاي انتقام جويانه تحويلم دهد. با اين حال او انگار از سكوت من خوشش نيامد يا شايد برداشت تحقيرآميزي از آن كرد چون با حالت عصبي و خشني بازويم را محكم در دست گرفت و مرا جلو كشيد. -ببين دختر سالار خان، از اين به بعد قراره زندگي سختي كنار هم داشته باشيم پس سخت تَرش نكن. واقعا داشت اداي آدم بدها را درمياورد كه مرا بترساند!؟ هر كاري هم كه بكند باز هم من فقط چشمانش را ميبينم كه هيچ خباثتي در آن نيست. او فقط از عده اي كه بدبختانه نزديكترين و محبوب ترين اشخاص زندگي اش بوده اند رنجيده و ميخواهد داغ دلش را بر سر عزيزهاي ديگرش خالي كند. نميدانم با چه حالتي به چشمانش خيره بودم كه با حرص نفسش را بيرون داد و مرا به عقب پرتاب كرد. مطمئنا حالش از من خرابتر بود كه حتي خودخوري كردنش را هم بروز ميداد! صندلي مخصوص عقد را، ستونِ بدنم كردم و به سختي سرپا ماندم. از فرط فشار زياد، سرم گيج ميرفت و تعادل نداشتم. پس بي آنكه حرفي بزنم، به سمت ديوار راه افتادم تا بلکه بتوانم با كمك آن، راه بروم. هنوز دستم به ديوار نرسيده، همان يكذره مقاومت هم از بين رفت و نقش بر زمين شدم. دقيقا به خاطر ندارم بعد از آن، چه اتفاقي افتاد. ولي برای لحظه اي چشم باز كردم و ديدم روي برانكاردي خوابيده ام و به سمت آمبولانسي كه فقط صدايش را ميشنيدم در حركتم و دوباره با آسودگي، خود را به دست خواب و فراموشي سپردم. نگاهم به سقف سفيدي بود كه مثل سنگ قبر هي به من نزديكتر ميشد و راه نفسم را مي بست. احساسي شبيه مرگ بود كه انگار ميخواست مرا با خود ببرد. تمام تنم از سردي چيزي كه به رگهايم ميريخت يخ زده بود و دستم دنبال گرماي چيزي ميگشت تا كمي از اين سرماي وحشتناك كم كند! و بدبختانه هر چه انگشتانم جستجو كردند به هيچ نقطه ي گرمابخشي متصل نشدند! آنقدر ضعف داشتم كه حتي سرَم را به سختي حركت دادم و اطراف را نگاه انداختم. اتاق خالي خالي بود و من در آن فضاي پر از بوي الكل و دتول تنها بودم! چقدر اين منظره كريه و زشت بود! چقدر دلم خانواده ام را ميخواست! كساني كه حداقل نگرانم مي شدند و نازم را مي كشيدند. الان ديگر فقط او خانواده ام بود، كه نه نگرانم مي شد و نه نازم را مي كشيد! قطره اشكي از سر بيچارگي از گوشه ي چشمم راه گرفت و در نرميِ بالش گم شد. ولي بغضم هنوز سر جايش بود، بغضي كه بخاطر بي كسي و تنهايي ام گلوي خشكم را به درد مي آورد و هيچ فايده اي هم نداشت. درست مثل ابر سياهي كه مي آيد فقط آسمان را تاريك ميكند، بعد هم بي هيچ باراني راهش را مي كشد و مي رود. صداي تقي كه به در خورد خبري خوش از حضور كسي داشت، هر چند يك پرستار كه بيايد سِرُم تمام شده ات را تعويض كند. نگاهم همانطور روي چشمان زيباي دختر جواني كه با لباس سفيدش، معصومتر به نظر مي رسيد مي چرخيد و او با دقت داشت قطرات پایانی سرُم را تنظيم مي كرد. انگار مثلا اگر ذره اي تندتر يا كندتر بريزد، بيمار جانش را از دست مي دهد! -خانوم پرستار كسي اون بيرون نيست!؟ اگه كسي هست لطفا بگيد بياد موبايل منو بياره، لباسام هم آماده كنه. ممنون. لبخندي كه از سر مهر زد چقدر به دل مي نشست. بعضي ها چه سخاوتمندانه مي خندند و به اطرافشان حال خوش منتقل مي كنند! -فكر كنم همسرت باشه كه اون بيرون نشسته. چون به نظر خيلي نگران مي رسيد و هي ميومد حالت رو مي پرسيد! لبخندم شايد از تبسم زيباي او نشأت گرفت ولي آنقدر تلخ بود كه ناخواسته حرفم نيشدار شد و طعم زهر گرفت. -نگراني بعضي وقتا از سر ترسه. ترس از دست رفتن اهدافت. و او دوباره خنديد و باز هم نگاه مهربانش را به رويم انداخت. _ به نظر من عشق دليل نمي خواد. لازم نيست اينقدر پيچيده اش كنيم. وقتي عاشق، هر لحظه داره خودشو لو ميدهِ چرا معشوق فقط دنبال پيدا كردن دليلـه براي اين عشق!؟ احتمالا نفهميدنِ منظورش، بخاطر افتادنِ فشارم بود و يا شايد هم مغزم از كار افتاده بود. از اتاق بيرون رفت و من ماندم و فكر و خيالهاي بيهوده. همانطور روي تخت مانده بودم و به حال و روزهای بعد از اينم فكر مي كردم كه چه مي شود و چطور خواهد شد، که درب اتاق بدون هيچ اجازه اي باز شد و امير بي آنكه اثري از نگراني و يا حتي ترس در قیافه و رفتارش باشد نزد من آمد. -اگه حالت بهتره بلند شو بريم ، كارامون زياده و وقت منم كم. بدون هيچ ادا و اصولي از جايم برخاستم و همان پرستار را ديدم كه نميدانم كي وارد شده و مشغول دراوردن سرم روي مچ دستم بود. سوزشِ كشيدن آن سوزنِ چند سانتي از رگهايم اشكي كه آماده سرازير شدن بود را، به روي گونه ام سراند. دلم لوس شدن مي خواست و گرماي دست پدر، كه با مهرباني صورتم را پاك كند و حال خرابم را با همان روشهاي خاص خودش بهتر كند. ولي... _تو رو ميذارم عمارت از اونجا هم... انگار چشمش كه به اشكهاي صورتم افتاد تازه متوجه حال بد و پريشانم شد. كمي نزديكتر آمد و به پرستار تشر زد. -اين چه وضع مريض داريه! بهتون گفتم مراقب باشين كه اين بدنش حساسه! و پرستار مهربان سرش را پايين انداخت و زيرلب عذرخواهي كرد! بيچاره بخاطر من كه اصلا نمي فهميدم چه مرگم هست و براي چه گريه ميكنم توبيخ شد! دستش را به آرامي گرفتم و بعنوان دلجويي لبخند نصفه نيمه اي به رويش زدم. دلم نميخواست آن دخترك زيبا و معصوم را از خودم رنجيده كنم! او هم انگار عادت داشت چون خيلي زود فراموش كرد و چشمك بامزه اي زد و از اتاق خارج شد. از تخت پايين آمدم و كفشم را پوشيدم. و او بدون آنكه كمكي كند يا حتي دستم را بگيرد، راه خروج را در پيش گرفت و رفت! واقعا ديوانه ام كه دلم را خوش كرده ام به يك موجودِ.... یادم می آید پدرم هميشه مي گفت: تو وقتي يكيو انتخاب ميكني يعني يه چیز ديگه رو از دست دادي. اصلا فلسفه ي انتخاب همينه، تاوان برگزيدن چيزي كه دوست داري ، دور انداختن بقيه ي چيزاي زندگيته. من هم او را انتخاب كرده بودم حتي به بهاي از دست دادن خانواده ام! به عمارت كه رسيديم همه خواب بودند و سكوتي دلگير همه جا را فراگرفته بود! اصلا انگار روح زندگي در آن از جريان افتاده و فقط تاريكي و سياهي سايه انداخته بود بر سر همه! هر چند بايد برعكس مي شد و با رفتن آن منبع ظلمت ، روشني بازمي گشت ولي اينطور نشد! -چيه!؟ چرا خشكت زده!؟ ميخواي همينجا بخوابي!؟ با شنيدن صدايش از پشت سر، به خود آمدم و فهميدم چند دقيقه ايست همانجا وسط سالن ايستاده ام و به جايي در تاريكي خيره شده ام! با گيجي كمي نگاهش كردم و بي مقدمه و بي فكر گفتم: -كجا بايد بخوابم!؟ ابرويش را با همان پرستيژ خاصش بالا داد و گفت: -كجا بايد بخوابي!؟ واقعا!؟ و وقتي ديد همانطور مبهم و عجيب نگاهش ميكنم، ادامه داد: -دلت نميخواد توي اتاق خودت بخوابي!؟ با آنكه لحن گفتنش خيلي بد بود ولي من اهميتي ندادم و مثل خودش به كوچه ي بي حيايي زدم. -تو براي چي ازوداج كردي؟ اگه دليلش عشق نبوده، پس احتمالا بخاطر هـ*ـوس بوده. اينطور نيست!؟ لپش را از داخل گاز گرفت و با همان حالت مثلا متحير سرش را تكان داد. واقعا به احساسم برخورد. به چشمهایش نگاه کردم و با تمام حس درونی ام که شاید مخلوطی از ناراحتی، غم، و یا حتی خشم بود گفتم: -میخوام برم پیش بابام بخوابم، میتونم؟! نگاهش از حالت شیطنت و یا شاید خوشی خارج شد و نمیدانم انگار رنگ بدی گرفت. -جای تو توی زندان نیست. جات اینجا کنار منه تا هر لحظه از زندگیت عذاب بکشی. اگه میشد، همونا رو هم همینجا نگه میداشتم و با لذت زجر کشیدنشونو تماشا می کردم ولی حیف که فقط کنار من جا برای یه نفر بازه و فعلا به همینم راضی ام. پس تو هم راضی باش. چون جور کارهای پدرت رو یک تنه داری میکِشی و باباجونت داره مثل "همیشه" بی دغدعه زندگیشو میکنه درحالیکه تاوان خطاهاش رو طبق معمول، اطرافیانش باید بدن. -یعنی واقعا تو از زجر کشیدن من لذت میبری؟ -آره ، میبرم. الان هم برو بگیر بخواب توی همون اتاقت. برو و بدون آنکه منتظر رفتن من شود به طرف پله ها راه افتاد تا به اتاقش برود. از فشار زیادی که برای عذاب دادن من به خودش تحمیل کرده بود عصب پاهایش سست شده و با کمک نرده ها تعادلش را به زور حفظ می کرد! دلم بیشتر از خودم برای او غصه می خورد که با زجر دادن من داشت اینچنین خود را شکنجه می کرد! نفس بلندم با سوزشی که قلبم را به درد می آورد، به آه سوزناکی تبدیل و از سینه ام جدا شد. چرا نمی توانستیم مثل همه ی آدمهای دیگر زندگیمان را بکنیم و از همه ی داشته هایمان لذت ببریم! چرا اینقدر همه چیز را هم برای خودمان و هم دیگران سخت و غیرممکن می کردیم؟ یعنی آن همه دوری کافی نبود! ***** اتاقم چقدر امشب تاريك و خالي به نظر مي رسيد! انگار كه همه ي اشيا مي خواستند حال مرا خراب كنند و حقارت اين زندگي را به رخم بكشند! اصلا نمي فهميدم چطور اينقدر محاسبه شده توانسته بود برايم نقش بازي كند و اين همه مدت مرا و احساسم را به چنین جایی بكشاند! مگر مي شود عاشق نبود و اينقدر قشنگ رل بازي كرد! مگر امكان دارد عشق را هم به بازي گرفت! من نگاهش را باور كردم، به او و دستهاي قدرتمندش اعتماد كردم و او چه ناجوانمردانه بازي كرد و چه خوب توانست تمام مهره هاي قلب و روحم را پيدا کرده و يكي يكي نابودشان كند! **** صبح نمي دانم با كدام انرژي از خواب بيدار شدم و با چه انگيزه اي براي صبحانه به طرف سالن رفتم. در آن عمارت، تنها چيزي كه اثري از آن نمانده بود، روح زندگي و قدرت مبارزه بود كه همه ي شوق يك انسان را به كل نابود مي كرد. او را پشت ميز ديدمش، كه مثل هميشه بي تفاوت نشسته بود و روزنامه اي در دست داشت. حالم بدتر از قبل شد. بدون هيچ حرفي روي صندلي مقابلش نشستم و تكه اي نان بر دهان گذاشتم. ولي او انگار امروز حالش روبراهتر بود. _سلام. صبح بخير خانوم. ديگر داشت اين "خانوم" گفتنش، بيش از حد توي ذوق مي زد. با چشم ريز شده، نگاهش كردم و گفتم: -ميدوني چيه!؟ به نظرم تو شايستگي اينو داري كه اسمت بعنوان شكنجه گر بزرگ تاريخ ثبت بشه. با همان پوزخند آزار دهنده ی همیشگی اش گفت: _شكنجه!؟ من!!؟ فكر نميكنم معناي واقعي اين كلمه رو بدوني. كاش سالار خان اين مسائل رو براي تنهابازمانده اش يه ذره واضح تر باز ميكرد تا بهتر بفهمه شكنجه يعني چي. داشت مثل گربه اي كه طعمه اش را بازي مي دهد، عصبي ام مي كرد. _آزار دادن روح آدما هم يه نوع شكنجه ست. خنده اش زهر داشت. آنقدر كه حالم از خودم به هم خورد. _تو از سالار خان هيچي نميدوني. با اينكه پدرته و باهاش زندگي كردي. چشمم خود به خود بسته شد و حالم از بحثي كه هر جمله اش به پدرم مي رسيد به هم خورد. او مسلماً براي همه، بدترين انسان بود ولي براي من فقط پدر بود و حس دخترانه ام مانع هر منطق و استدلال نفرت انگيزي مي شد. _لطفا تمومش كن. دلم نمي خواد ديگه در موردش حرف بزنم. پوزخند صدادارش به معني اين بود كه "ببين كم آوردي ؟!" خودم بحث را عوض کرده و گفتم: _ميخوام امروز برم بيرون. حالم داره توي اين خونه خراب ميشه. _نه خير ، نميشه. فعلا نميتوني. به لقمه اي كه در دست گرفته بود و داشت به دهان مي گذاشت خيره شدم. به نظر نمي رسيد قصدش لجبازي باشد. ولي انگار در تصميمش مصمم بود. چون وقتي اينطور قاطعانه بدون هيچ توضيحي جواب مي داد. يعني به چيزهايي فكر مي كرد كه من متوجهشان نبودم. با اين وجود دلم نمي خواست مثل زنهاي متأهل و خانه دار فقط به خانه بچسبم و به شوهرم مدام چشم بگويم. پس از جايم بلند شدم و با خونسردي ناشي از لجبازي گفتم: -از تو اجازه نگرفتم. اگه دقت كرده باشي جمله م خبري بود نه پرسشي! با عصبانيتي كه يكباره فوران كرد، دستش را محكم چنان به ميز كوبيد كه ليوانهاي روي ميز بر زمين افتادند و صداي شكستنشان در فرياد او گم شد. _گفتم حق نداري از عمارت بري بيرون، فهميدي!؟ چشمانم به اندازه ي يك نعلبكي گشاد شد و با ترس به چهره ي برافروخته اش خيره ماندم. مگر مي شد اين امير را با گذشته مقايسه كرد!؟ مگر اصلا چيزي از آن امير باقيمانده بود!؟ او خودش ديروز گفت آن امير مُرده و اين كه ميبيني "رامي شرافت" ست . پس چرا هربار از رفتارهاي عجيبش اينقدر شوكه مي شدم!؟ بدون هيچ حرفي روي صندلي ام نشستم و همانطور زل زدم به چشمانش. اين كه مي ديدم خشم نبود. عصيان بود. مثل رودخانه اي كه از حرص فقط ميكوبد و مي روبد و همه چيز را با خود ميبرد. _پاشو برو تو اتاقت. هنوز نفس نفس مي زد. انگار هنوز آن طغيان فرو ننشسته بود. پس باز هم حرفي نزدم و فقط با همان نگاه متحير، خيره اش ماندم. هر چند مي دانستم از اين كار بيشتر عصبي مي شود. كه واقعا هم شد و از جايش برخاست . با اخمهايي كه در هم قفلشان كرده بود از من روبرگرداند و به طرف بيرون راه افتاد. من هم كه چاره اي ديگر نداشتم همانطور كه زيرلب با خودم غر ميزدم، به اتاقم پناه بردم. _بله ديگه! به من ميگه نرو بيرون. بعد خودش هر جا دلش بخواد ميره. **** ساعت نزديك چهار عصر بود كه صداي اتومبيل هايشان را شنيدم. ولي بدون آنكه از اتاقم تكان بخورم، همانجا روي تخت نشستم. نمي خواستم زياد جلوي چشمش بيايم كه باز داغ دلش تازه شود و يك مشت حرف درشت بارم كند. پس از دقايقي بلاخره درب اتاقم به صدا درامد و خدمه ي مخصوصم در آستانه ي در ظاهر شد. با اينكه اصلا حوصله ي ديدنش را نداشتم ولي بي آنكه تغييري در رفتارم به وجود آورم، با آرامش گفتم - بله، چيزي شده!؟ _آقا خواستن بريد بيرون. باهاتون كار دارن دلم ميخواست كله ام را به ديوار بكوبم. از دست اين "آقا"… ولي باز هم به ناچار از جايم بلند شدم و با تمام قدرتي كه داشتم خونسردانه به طرف سالن رفتم. همانجا در كنار مردي كه كت و شلوار مخصوصي تنش بود، ايستاده و مشغول دستور دادن به او و چند نفر از افراد محافظ بود. نزديك تر كه شدم، انگار تازه مرا ديد چون دستش را به طرفم دراز كرد و رو به آن آقا گفت: -ايشون خانوم من هستند و شما مأموريد، به صورت ويژه از ايشون محافظت كنيد. ميدونم حرفه اي هستين و نيازي به تأكيد نيست ولي اگه يك لحظه ازش غافل بشيد و اتفاقي بيفته همه تون با من طرفيد. متوجه شدين!؟ با تعجب به او و آن محافظ جديد و به قول خودش "حرفه اي" تازه وارد، نگاه ميكردم. يعني چه!؟ مگر همين محافظهاي خودمان چه اشكالي داشتند كه رفته گروه حرفه اي استخدام كرده!؟ جلوتر رفتم و دقيقا كنارش ايستادم. طوريكه دست دراز شده اش دور كمرم قرار گرفت. لحظه اي برگشت و نگاهم كرد ولي خيلي زود چشمش را گرداند و بدون آنكه دستش را از دور كمرم بردارد، رو به سوي باديگارد حرفه ايم گفت: - دو ساعت ميبريش بيرون. هر جا كه خواست و بعد هم سالم برش ميگردوني. مي دونيد كه من هيچ اهمالي رو نميبخشم. اميدوارم متوجه اهميت موضوع شده باشيد. اي بابا! انگار دختر رئيس جمهور را مي خواستند اسكورت كنند. از كي تا حالا اينقدر به جان و سلامت من اهميت ميداد!؟ مگر ارزش من بيش از دختر سالارخان بود؟ اگر جاي او بودم، مي گذاشتم بلاهايي كه خودم نمي توانم بر سر دشمنم بياورم، حداقل بقيه بياورند و انتقام مرا هم بگيرند. مثل اينكه آقاي محافظ را زيادي معطل كرده بوديم، چون همانطور خشك و رباطي شكل ، رو به من گفت: -خانوم شما بفرماييد آماده شيد. من هم ماشين رو آماده مي كنم. امير بدون حرف ديگري رويش را برگرداند و مرا با آن پسرك جوان و انصافا خوش هيكل تنها گذاشت و رفت. از ورای آن كت و شلوار هم مشخص بود چه ورزشكار و قوي بنيه هست. خب مسلم ست كه بايد براي چنين پست هايي، این اندازه تنومند و جسور بود. دقايقي گذشت و وقتي ديد تكان نمي خورم و زل زده ام به او، گفت: -پس من ميرم بيرون. شما راحت باشيد . هر وقت حاضر بودين بياين. سري به نشانه ي تأييد تكان دادم و او را با چشم تا كنار در مشايعت كردم. نمي فهميدم هدف از اينهمه سختگيري چيست. ولي از اينكه آنقدر مهم بودم كه بخاطر محافظت از من هر كاري مي كرد، حس خوبي در تنم مي پيچيد. خيلي سريع لباس ساده اي پوشيدم و مثل زنداني رها شده از بند ، بيرون پريدم. اتومبيل شخصي امير دم در منتظر ايستاده بود و به جاي خودش، همان باديگارد عجيب و غريب در آن نشسته و منتظرم بود. با خوشي دربِ جلو را باز كردم و نشستم و كمربند را هم قبل از اينكه او چيزي بگويد بستم. حس مي كردم به سالها قبل برگشته ام و جاي اين آدم نچسب، امير نشسته و مي خواهد مرا به خانه ي دوستانم برساند. _خانوم، بهتره عقب بشينيد. اينجا خطرناكه. برگشتم و با حالت عجيبي نگاهش كردم. انگار تازه متوجه حضور او شده بودم. _خانوم. حالتون خوبه!؟ _هوم!؟ بله بله خوبم. باشه عقب ميشينم. اصلا دلم نمي خواست كنار راننده اي جز خودش بنشينم. پس بي چون و چرا در را باز كردم و عقب نشستم. سرم را بالا بردم و از دريچه ي ماشين، به طبقه ي فوقاني عمارت چشم دوختم. فكرش را نمي كردم ولي او در بالكن ايستاده بود و يك دست در جيب ما را تماشا مي كرد. حتي با ديدن نگاهم سرش را كمي خم كرد و نيمچه لبخندي هم زد. نمي دانم چطور كسي مي تواند اينقدر متناقض باشد، که با حركاتش چيز ديگري بگويد و با زبانش حرف ديگري بزند. اتومبيل راه افتاد و من بلاخره توانستم از عمارت خارج شوم. به اين راننده و محافظ ها هم عادت داشتم و كلا نديده مي گرفتمشان. البته غير از "او" كه حتی شايد بعضي وقتها، بخاطرش بهانه اي هم براي بيرون رفتن پيدا مي كردم. چشمانم را بستم و به فكر فرو رفتم. چطور روزگار چرخيد و چرخيد و ما را اينطور مقابل هم قرار داد!؟ مگر نمي شد حالِ همه خوب باشد و بجاي اين نفرت عميق در چشمان سياه او هم عشق ديده شود؟! يعني اينقدر سخت بود دنيا كمي رحم و مروت داشته باشد و زندگي را بر موجوداتش، آسانتر بگيرد!؟ با ايستادن ماشين، چشمم را باز كردم و از آينه به نگاه بي رنگ و مات راننده خيره شدم. شايد لحظه اي طول كشيد تا شرايط زماني و مكاني ام را درك كنم. انگار همان چند ثانيه او را به توهم انداخت كه اينطور نگاهش رنگ و روح گرفت! ناخوداگاه اخم كردم و با غيض چشم چرخاندم و از ماشين خارج شدم! بايد بعضي ها را گوش مالي داد تا بفهمند به ناموس مردم چشم نداشته باشند. ناموس؟! خودم هم از بكار بردن اين واژه خنده ام گرفت. يعني الان من واقعا ناموس كسي بودم!؟ يعني او الان واقعا همسرم بود و مي توانستم از ترس بقيه، پشت سرش پناه بگیرم و با خيال راحت زندگي ام را بكنم!؟ صداي پايي كه مستمر مي شنيدم، نشان ميداد آن محافظ، خود را به من رسانده و دارد به وظيفه اش عمل مي كند. بدون آنكه اهميتي به حضور نامحسوسش بدهم، وارد مغازه اي شده و خريدم را شروع كردم. دقيقا نمي دانستم چقدر از زمان گذشته بود كه دستي به شانه ام نشست و كسي از پشت صدايم كرد. نمي توانم بگويم نترسيدم، چون فورا با چشم دنبال باديگاردم گشتم و وقتي او را ديدم كه از روبرو با سرعت به طرفمان مي آيد، به عقب برگشتم. چون صدا زنانه و آشنا بود، زياد نمي توانست شخص ترسناكي باشد. هر چند با ديدن فسون، لحظه اي ميخكوب شده و انگار واقعا بزرگترين دشمنم را ديده ام. يك قدم به عقب رفتم. _خوبي عزيزم!؟ ابرويم خود به خود بالا رفت و قبل از هر واكنش ديگري، محافظ بلاخره رسيد و بينمان ايستاد. فسون هم كه انگار از اين اتفاق خوشش نيامده بود، اخمي كرد و مانع جلوي خود را كنار زد و با تشر گفت: برو كنار ببينم. بعد هم رو به من كه الان مقابلش بودم، ادامه داد: تو از امير خبر نداري!؟ هنوز ابرويم از تعجب حضورش پايين نيامده بود، كه با اين سؤالش دوباره به جاي قبل برگشت. يعني واقعا از جاي و مكان امير خبر نداشت!؟ بدون آنكه اهميتي به باديگاردم كه دوباره مقابلمان ايستاده بود و مانع ديدمان مي شد، بدهم .گفتم:من هيچي نميدونم. خداحافظ رويم را برگرداندم كه بروم، دوباره خودش را رساند و بازويم را گرفت. _خواهرش نگرانشه. اگه ازش خبر داري بگو. خواهرش؟! او با سميرا چطور در ارتباط بود!؟ با همان حالت سؤالي به طرفش برگشتم و محافظ را كه مي خواست به زور از من دورش كند با دست کمی آرام كرده و به گوشه اي فرستادم و بعد رو به سوي دخترك، عصبي و پر از حرص گفتم: از من چي ميخواي!؟ سميرا كجاست!؟ _سميرا همونجايي هست كه قبلا بوده. كسي از امير خبر نداره. باباش هم گفته هنوز اينجاست و نرفته ايران. _من نميدونم چي ميگي! باباش كيه!؟ اگه منظورت از بابا، ايرج خان هست، که براي چي بايد از امير خبر بگيره!؟ اينا مگه از كشور بيرون نرفته بودن!؟ كمي جلوتر آمد و دستم را به آرامي و احتياط گرفت. انگار او هم ديگر از اين همه خشونت خسته بود. _ببين مهتا، مادرش خيلي ترسيده و پريشون شده. زنگ زده به سميرا و از اون پرسيده. الان همه دارن دنبالش ميگردن. فقط ميدونيم كه از اينجا خارج نشده و آخرين جايي هم كه من ديدمش، با تو بود. پس اگه ميدوني در چه حال و اوضاعيه لطفا بگو تا به خانواده اش اطلاع بدم. _به كي اطلاع بدي!؟ اون خانواده اي نداره. فقط يه پدر داره كه اونم تو ايرانه و خبر از حالش داره. خواستم دوباره بروم كه اينبار فقط صدايش را شنيدم. _مادرش پيش منه. با چنان شوكي ايستادم و چرخيدم كه نزديك بود تعادلم را از دست بدهم و به زمين پرتاب شوم. _يعني چي پيش توئه!؟ مگه ايران نبوده؟ وقتي ديد اينقدر عصبي شده ام. انگار مطمئن شد كه از جايش خبر دارم. چون جلو آمد و با نيم لبخند بدجنسانه اي گفت: به هر حال فاميل بايد هواي فاميل رو داشته باشه. مگه نه!؟ چشمانم را بستم تا فوران خشمم را نبيند. آنها چه مي دانستند دنياي ما چقدر پيچيده و لاينحل شده است. او با همان دل خجسته اش، گمان ميكرد با اين روش مثلا دارد حرص مرا در مي آورد يا حسادت دخترانه ام را تحريك ميكند! دستم را كمي جلو بردم و با همان چشمان بسته گفتم: -آدرس و شماره تلفن فريبا خانوم رو بده. _هه. واقعا فكر كردي به همين راحتي ميذارم از دستم در بري!؟ و بعد تكه كاغذي را از جيبش دراورد و روي آن شماره اي نوشت و كف دستم گذاشت. _بيا، اين شماره ي منه. البته امير داره ولي حالا محض احتياط، تو هم داشته باش. بهش بگو مامانش منتظره ، حتما يه تماس با من بگيره. تمام هواي اطرافم را به عمق وجودم فرستادم و با خونسردي ظاهري گفتم: -چشم. پيغام شما رو ميرسونم بهش، ولي زياد انتظار نداشته باش با همون امير چندوقت پيش روبرو بشي. بعد هم او را با قيافه اي كه، كنجكاوي و تعجب از آن ميباريد تنها گذاشتم و بدون هيچ خريدي، راه خروجي فروشگاه را در پيش گرفتم. دقيقه اي بعد، پسرك محافظ خود را به يك قدمي پشت سرم رساند و به آرامي گفت: -خانوم، صبر كنين. اقا با شما كار دارن. لحظه اي ايستادم و منتظر شدم بقيه ي حرفش را بشنوم ولي به جاي ادامه ي آن، موبايلش را به طرفم دراز كرد. آها! پس از پشت خط با من كار داشت. من را بگو كه گمان كردم خودش آمده و ميخواهد بخاطر رفتاري كه با "معشوقه ي سابقش" داشته ام بازخواستم كند! گوشي را از دستش گرفتم و نفس بلندي كشيدم: بله! -فسون چي ميگفت!؟ _هه ! پس اسم آدمها رو هم بلدي بگي و ما رو با القابمون صدا ميكني!؟ _چي ميگفت!؟ _امر فرمودن باهاشون تماس بگيريد. _همين!؟ انگار مي خواست بيخيال شود و قطع كند كه گفتم: -مامانت اينجاست. اومده تو رو ببينه. ثانيه اي كه صدايش درنيامد، احتمالا در شوك شنيدن خبر ناگهاني ام بود. ولي بعد از همان مكث كوتاه، با خونسرديِ كاملا مصنوعي كه حتي لرزش صدايش را نميپوشاند، گفت: -مامان من به اون چه ارتباطي داره!؟ _چه ميدونم. لابد بعنوان عروس قبولش كردن و تشريف بردن كه در غياب پسرشون، مهمون عروس باشن. نيست بوي پسرشو ميده، براي رفع دلتنگي بدرد مي خوره. بلاخره صداي بوق قطع شدن ارتباط، در گوشم پيچيد. ميدانستم اين حجم از اراجيف را طاقت نمي آورد و ساكتم ميكند ولي فكر نميكردم بدون هيچ جوابي اينكار را انجام دهد.
  14. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    ساعت نزديك سه بود و هنوز از پدر خبري نبود. نميدانم بي خبري را مي شود خوش خبري دانست يا نه!؟ ولي براي ما كه هر لحظه منتظر اتفاقي خوفناك بوديم، اين بي خبري هر لحظه دلهره به جانمان ميريخت. رادين گوشه مبل چمبره زده و در فكر بود و عمه مثل بانوهاي دربار، دستهايش را روي دسته ي مبل گذاشته و با سينه ای جلوداده صاف نشسته بود. نميدانم اصلا نگران بود يا نه ولي به نظر ميرسيد در غياب پدر بيشتر ژست رياست گرفته بود و حالا كه ديگر خيالش هم از جانب پسر شاخ شمشادش راحت شده بود، دغدغه ي آنچنان بزرگي نداشت. _عمه! كاش يه تماس ميگرفتيم. اينطوري كه نميشه نشست و منتظر دست رو دست گذاشت. هر دو به من نگاه كردند و همزمان به خاطر شكستن آن سكوت سنگين، ابرو در هم كشيدند. انگار مثلا سكوت كتابخانه ي عمومي بزرگ شهر را شكسته بودم. خب بلاخره يكي بايد حرف ميزد تا از اين بلاتكليفي دربياييم. وقتي ديدم همانطور بي صدا دوباره به حالت قبلي خود برگشتند خودم بلند شدم و موبايل رادین را از كشو خارج كردم تا شماره اش را بگيرم كه در با تق تق آرامي به صدا درامد. من كه وسط هال ايستاده بودم هنوز قدم اول را برنداشته، ديدم رادين مثل ميگميگ از بغلم گذشت و در را باز كرد. واقعا سرعت عملش تحسين برانگيز بود. نه به آن بي حس و حالي اش روي مبل، نه به اين هيجان ناگهاني! با پديدار شدن آن پيرمرد زهوار در رفته ي منحوس ميان چارچوب در، همگي مثل مجسمه خشکمان زد. يا خدا! اين ديگر اينجا چه ميخواست؟! عصايش را زمين زد و چند قدمي داخل خانه شد كه رادين مقابلش ايستاد. _چي ميخواي!؟ اينجا چيكار داري!؟ پوزخندي شبيه اربابي كه به جوجه نوكران اطرافش ميزند، بر لبش نشست كه يعني: تو چي ميگي بچه!؟ با همان عصاي دستش به طرف من اشاره كرد كه: بيا اينجا ببينم. چشم غره اي به اين اداهاي مسخره اش رفتم و از همانجايي كه بودم گفتم: اومدي اينجا ما برات چيكار كنيم!؟ تو طرف حسابت سالار خانِ ـه. اين يعني كاري از دست بقيه بر نمياد. با نیشخند تمسخر آمیزی گفت: سالار خان الان جايگاه واقعيشو پيدا كرده و توي دستاي محكم عدالت گير افتاده. شما هم حتما تا چند دقيقه ي ديگه ميريد پيشش. فقط اومدم اينجا يه خبر به اين سركار خانم بدم تا تكليفش روشن بشه. اين چه ميگفت!؟ پدرم را گرفته بودند!؟ پس چرا اين مردك خرفت براي خودش ول ميگشت!؟ نگذاشت سوالات ذهنم ادامه پيدا كنند. كمي جلوتر آمد و مقابل من ايستاد. _اومدم شما رو ببرم عمارت. ابرويي در هم كشيدم و با غيض و تشر گفتم: -من با تو جهنم هم نميام. برو بيرون. وقتي ديدم بر و بر دارد مرا نگاه ميكند و با همان نيشخند براندازم ميكند، با تنه ي بي ادبانه اي پسش زدم و در را خيلي خشن باز كردم كه بگويم "برو پي كارت". كه ناگهان از در و ديوار اطراف پليس هاي مسلح نقاب دار به داخل خانه سرازير شدند. اصلا نفهميدم چه شد و چرا اينطور بي رحمانه و خشونت آميز به ما حمله كردند. مگر ما چه كرده بوديم و چقدر مهم بوديم كه بايد براي دستگيريمان گارد ويژه ميفرستادند؟! بي آنكه كسي توضيحي بدهد و يا حتي به سؤالهاي پي در پي عمه اهميتي داده شود، هر سه مان را دستبند زده و با سه ماشين پليس جداگانه بردند. او هم كه اصل كاري همه ي جنايات منطقه بود، را همانطور رها كردند تا دنبالمان بيايد. اصلا نمي فهميدم چه خبر است و به هيچكدامشان هم دسترسي نداشتم تا بپرسم قرار ست چه اتفاقي برايمان بيفتد. حتي مهلت نداده بودند كه موبايل را بردارم. رو به يكي از پليس هاي بغل دستي ام آرام گفتم: -براي چي ما رو دستگير كردين!؟ و او خيلي خشن چشم غره اي به من رفت و رويش را به طرف شيشه برگرداند. خدايا خودت رحم كن. اگر ميخواستند مجازات همه ي جرم هاي شركت سمندر را براي من در نظر بگيرند بايد تا آخر عمر در زندان مي ماندم و ميپوسيدم. هرچند مطمئناً پدر براي نجات من از اين بحرانها راه چاره اي انديشيده بود و اينقدر ناشيانه تنها دخترش را قرباني آن همه خلاف هاي سنگين نميكرد. خدا كند كه همينطور باشد. فقط با همين دلخوشي داشتم تمام مسير را چشم بسته در دلم دعا ميخواندم. نميخواستم تصور كنم براي آخرين بار دارم از اين شهر عبور ميكنم و مردمش را می بینم. که با توقف اتومبيل، چشمانم را به آرامي گشودم و نگاهي به اطراف انداختم. اول فكر كردم چشمانم به خاطر بسته ماندن زياد، دارد خطا ميكند و اشتباه ميبيند، ولي وقتي مأمور بغل دستم پياده شد و مرا هم بيرون كشيد تمام عمارت مقابل چشمم نمايان شد.ديگر واقعا داشتم ديوانه ميشدم! اينجا چه خبر بود! نگاهم به دنبال آشنايي مي گشت! حداقل كارگران پدرم يا نگهبانان عمارت! ولي هيچكس نبود يا اگر بود من نميشناختم! صداي همان پيرمرد خرفت از پشت سرم، باعث در هم فرو رفتن دوباره ي اخمهايم شد. -خانم بفرماييد داخل. و به بقيه هم با ژست مخصوصش اذن خروج داد. همانجا خشكم زده بود . بي آنكه تكان بخورم ايستادم تا دستبند از دستم باز شد و ماشين پليسي كه انگار فقط مرا به عمارت رسانده بود از جلوي چشمانم دور گشت! نفس حبس شده از ترسي كه ناخواسته با تنها ماندن دوباره ام در كنار يك گرگ پير بر دلم ريخته بود، را رها كردم و براي آرام شدن، نگاهم را به ساختمان عمارت دوختم. همانطور كه پنجره ها و ديوارهاي شيشه اي را از پايين به بالا رصد ميكردم ، يكباره چشمان لرزانم بر روي دو مردمك سياه در تراس طبقه ي بالا ثابت ماند. اين ديگر واقعا غير قابل پيش بيني بود! اصلا نمي توانستم هضم كنم كه چطور ميشود اين همه اتفاق در يك روز بيفتد! همانطور هاج و واج ايستاده بودم و قدرت برداشتنِ حتي يك قدم را نداشتم، كه صداي "خانم" گفتنِ پيرمرد از پشت سر، مرا يك متر به جلو برد. و او كه طبق معمول هيچوقت كم نمي آورد، همان يك گام فاصله ي بينمان را طي كرده و دوباره كنارم ايستاد. و با دست اشاره كرد. -بفرماييد داخل، آقا منتظرن. "آقا!"؟ الان اين منظورش از "آقا" كه احيانا امير نيست، هست؟! به طرفش چرخيدم و به چشمان ريزش نگاه كردم. -بقيه كجان؟! اين عمارت الان مال كيه؟! -اينا رو ديگه خودش براتون توصيح ميده. شما فقط بريد داخل. برگشتم و دوباره تراس را نگاه كردم تا بلكه كمي نيروي مثبت از آن طرف بگيرم كه متاسفانه او هم رفته بود! كمي مكث كردم تا بتوانم حداقل چند ثانيه اي فكر كنم كه درب عمارت باز شد و دو نفر كه قيافه هاي باديگارد و يا نگهبان داشتند از آن خارج شده و به طرف ما آمدند. پيرمرد دو دستش را بالا گرفت و با حالت چاپلوسانه اي رو به آنها گفت: -من گردنم از مو هم نازكتره، تا اينجا فقط اطاعت امر كردم. يكي از آنها اخمي به صورت پراُبهتش انداخت و گفت: -خيلي خب، ديگه ميتوني بري، امر بعدي اينه كه بري پي كارت. زودباش تا پشيمون نشده. اين را گفت و راه خروج عمارت را با دست نشان داد كه يعني (يالا هرّي) من كه بيشتر از پيرمرد ترسيده بودم كمي پا به پا شدم كه نفر دوم دستش را با احترام به طرف من دراز كرد و گفت: -خوش اومدين خانم، بفرماييد داخل از زير چشم به گرگ پیر منفور ، نيم نگاهي انداختم و سعی کردم با همان پرستيژ هميشگي ام به سوی عمارت حرکت کنم. بي آنكه اهميتي به افراد جديد و غريبه بودن جو موجود بدهم وارد شده و يكراست به سمت پله ها رفتم. البته طبق روال بايد دفتر رئيس همان اتاق كار پدرم باشد كه در طبقه همکف بود ولي چون او را در تراس طبقه ي بالا ديده بودم حدس زدم قواعد جديدي لحاظ شده كه بايد طبق آن عمل كرد. پايم را هنوز روي پله ي اول نگذاشته بودم كه كسي از پشت سرم گفت: -خانم لطفا بفرماييد اتاق خودتون تا صداتون كنيم. يعني چه! مگر من ميتوانستم صبور باشم و اين همه سوال مغزم را بدون پاسخ رها كنم!؟ پس با حالت خشني برگشتم و رو به او كه در حياط هم ديده بودمش گفتم: -ميخوام همين الان آقاتون رو ببينم. بهشون بگيد من نميتونم منتظر بمونم. بيچاره با تواضع گردنش را كج كرد و گفت: -چشم خدمتشون ميگم ، ولي شما فعلا تشريف ببريد اتاقتون، منم تا دو دقيقه ي ديگه ميام. آن همه حرفهاي محترمانه اش را نشنيده گرفته و بي آنكه جوابي بدهم، سر به زير انداخته و به طرف اتاق هميشگيم راه افتادم. طبق انتظارم حتي كوچكترين وسايل اتاق هم دست نخورده و همانطور مثل زماني كه رهايش كرده بودم مانده بود! ***** با تمام نگراني و دلهره اي كه داشتم در اتاق ماندم و حتي دوش كوتاهي گرفتم تا وقت بگذرد. كه حدودا بعد از نيم ساعت صداي در را شنيدم و فوري اجازه ي ورود دادم. همان مرد بود كه با رويي گشاده وارد شد و بعد از كلي عذر خواهي بخاطر تأخير و مسائل ديگر گفت: -آقا فرمودن تشريف ببريد سالن، منتظرتونن. سري جنباندم و به محض بسته شدن درب اتاق ، مثل فنر از جا پريدم و لباس شيك و خوشكلي پوشيدم تا مثل هميشه مقابلشان همان دختر سالار خان و بانوي عمارت نمايان شوم نه بعنوان يك متهم فراري و به فنا رفته. وقتي وارد سالن شدم نگاهش به سوي من چرخيد. خودش تنها روي مبلي نشسته و فنجان قهوه اي در دستش بود. ابتدا بدون هيچ واكنشي نسبت به من ، شخص پشت سرم را با حركت سر مرخص كرد و بعد با نگاهي اجمالي به كل هيكل و قيافه ام، با لبخندي كه فقط در چشمانش ميشد ديد، به آرامي گفت: -بفرماييد خانم، منزل خودتونه. به طرفش قدم برداشتم و در همان حال گفتم: -فعلا كه منزل شماست. لبخند از چشمانش به روي لبش رسيد. -به نظر شما كسي ميتونه از سالار خان اموالشو به همين راحتي بگيره!؟ فنجان قهوه ام را بدون تعارف از روي ميز برداشتم و روي مبل تك نفره ي مقابلش نشستم. -اگه پاي جونش وسط باشه، چرا كه نه! ابرويش را با همان لبخند عجيب بالا برد و زيرلب گفت: -پس دخترش هم ميشه گرفت! اخمي كردم و گفتم: -دخترش، فروشي نيست. نگاهش از بالاي فنجان با تعجب به من خيره شد. انگار داشت به ارتباط حرفهايمان فكر ميكرد! و سرانجام با كمي تأمل گفت: -مگه كسي خواست شما رو بخره!؟ من گفتم «از دخترش هم ميشه با همين ترفند اموالشو گرفت.» آهان.. پس من "از" را در جمله اش نشنيده بودم. با اين حال خودم را نباختم و با همان قيافه ي حق به جانب، چشمم را با غيض برگرداندم. خم شد فنجان قهوه اش را روي ميز گذاشت و سينه اي صاف كرد كه حواسم را بخود جلب كند. و وقتي از زيرچشم نگاهش كردم، لبش را گاز گرفت و خنده اش را خورد. با ديدن حالت صورتش بي اختيار من هم خنديدم. -چيه!؟ چرا اينجوري ميكني!؟ -اینو باید به شما گفت که دقیقا داريد اداي سلطان بانو رو در میارید! -من هيچوقت نميتونم مثل اون باشم. سلطان بودن بهِم نمياد. -ولي در عوض پرنسس شدن خيلي بهتون مياد. اين حال و هوايي كه داشت براي اولين بار درونم برمي انگيخت، مثل دانه اي بود كه براي صيد دلم مي پاشيد. و من با همين حس غريب، نگاهم بی اختیار به سوي چشمانش پر كشيد و باز در سياهي جذابش اسير شد. چقدر برقشان حال عجيبي داشت، ميتوانستم ساعتها بمانم و بي دست و پا درونش غرق شوم. اي كاش ميشد این اولين بارها را جايي ثبت كرد تا هميشه بمانند و كسي نتواند زيرشان بزند و يا انكارشان كند. نميدانم من چقدر ماندم و آيا از اين حس تازه سيراب شدم يا نه ولی او با همان تعلل مرموز، نگاهش را از نگاه مات شده ام گرفت و با لحن هميشگي اش گفت: -از دختر سالار خان بيش از اينها انتظار داشتم. از ابهام جمله اش اصلا خوشم نيامد، پس اخمي كرده و با كمي تأمل فنجانم را روي ميز گذاشتم. و قصد رفتن كردم كه گفت: -نميخواي بدوني چجوري عمارت رو از سالار خان گرفتم!؟ بدون اينكه برگردم جوابش را دادم. -نه، به من ارتباطي نداره. فقط هر چه زودتر تكليف منم روشن كن كه بدونم چيكار بايد بكنم. وقتي پاسخش را نشنيدم به گمان اينكه هنوز تصميمي براي من نگرفته ، دوباره عزم رفتن كردم كه بازويم را از پشت گرفت! اصلا نفهميده بودم كي آمده و پشت سرم ايستاده.! برگشتم و با همان اخم رو به سويش در نزديكترين جاي ممكن به آغـ*ـوشش ايستادم. و او بدون آنکه حتی ذره ای عقب برود، دست زير چانه ام گذاشت و سرم را بالا برد تا نگاهش كنم که من با دلخوري فقط به دهانش چشم دوختم. -تكليف تو دست من نيست. اگه بخواي ميتوني همينجا بموني و زندگي خودتو داشته باشي. ناخوداگاه چشمانم بالا رفت و روي نگاه جدي اش نشست. اصلا برايم قابل فهم نبود! يعني چه كه ميتوانم بمانم! مگر عمارت الان مال او نبود! مگر به قول خودش اينجا را از سالار خان نگرفته بود! پس من اينجا چه كار مي كردم! -هم اين عمارت مال منه و هم تمام اموال سالار خان. -يعني منم جزء اموالم!؟ -اي، كم و بيش. دلم ميخواست اين لبخند عجيب و غريبش را بخشكانم. نميدانم چرا جديدا اذيت كردن من برايش شده بود سرگرمي! -من نميخوام با تو زندگي كنم. -با من!؟ كي گفت با من زندگي كن!؟ ابرويش بالا رفته بود و لبخندش بيشتر حرصم ميداد. -امير من با تو شوخي ندارم. لطفا تمومش كن. -... چشمانش داشت شيطنت درونش را فرياد ميزد و من واقعا داشتم عصبي ميشدم. -چرا منو نفرستادي برم باهاشون!؟ چه فرقي داشتم!؟ خلاف منم در حد رادين بود. قیافه اش تقریباً جدی شد. -مگه من دادستان و قاضي ام! به من ربطي نداشته. خودشون تو رو بي گناه تشخيص دادن و گفتن ميخوايم ولش كنيم. منم ديدم كجا بدتر از زندان براي تو! زندگي كردن با من توي اين عمارت درندشت. چرا درست و واضح حرف نميزد تا بفهمم در چه وضعيتي هستم! اصلا مگر الان وقت تفريح بود!؟ -اميرخان ، لطفا با من بازي نكنيد. من دارم عصبي ميشم. پوزخندی که زد نشان میداد به حال نرمال و طبیعی خودش برگشته. - "امير خان" رو خوب گفتي، خوشم اومد. هنوز نميدانستم حرفهايش جدي ست يا شوخي با اينكه حالت چهره اش خيلي خونسرد و آرام به نظر ميرسيد. در همان حال ،کمی عقب رفت و اجازه داد نفسم که با آن گردن بالا رفته به سختی دم و بازدم میشد ، به حالت عادی برگردد. ولی انگار قصدش ، باز هم شلیک تیر دیگری بود چون حتی نگذاشت نفس دوم به سوم برسد، و با خباثت ادامه داد: -تصمیم من اینه که شما همين امروز با من ازدواج ميكنيد و خودتون رو از این وضعیت نجات میدین. بعد هم ميتونيد همينجا بمونيد و زندگيتون رو هر جور ميخواين ادامه بدين. چشمانم از فرط شوك و تعجب آنقدر گشاد شده بود كه يخ كردنِ مردمكم را حس مي كردم. و او چه خونسردانه منتظر جواب من بود! اصلا مگر سؤال هم پرسيده كه من بخواهم جوابي بدهم! خودش فكر كرده و تصميم گرفته. این هم صرفاً جهت اطلاع، گفت ، كه شاید بعداً سورپرايز نشوم. بي اختيار سؤالي كه در ذهنم نقش بسته بود بر زبانم آمد. شايد هم آنقدر فكرم مغشوش بود كه فهمیدم چه ميگويم! -و اگه نخوام! در بين همان سردي، چيزي در نگاهش رنگ مهر گرفت ولي باز بر زبانش حرف تلخي نشست. -من ازت اجازه نگرفتم كه بخواي يا نخواي! تو به اينكار مجبوري، ميفهمي ، مجبور! با اين جواب بي رحمانه اش، نگاه و كلام من هم ناخواسته رنگ زشتي گرفت. -من با آدمي مثل تو ازدواج نميكنم چه از روي اجبار چه از روي ترس. اگه فكر كردي ميتوني من رو ... وسط حرفم پريد و با همان خونسردي گفت: -رادين و عمه ت رو هم مثل پدرت از دست ميدي. و با پوزخندي ادامه داد: -خيلي خوب ميدونم خانواده چقدر براي شما مهمه. بدون تكيه گاه موندن ميتونه هر كسي رو از پا در بياره مخصوصا آدمهايي مثل شما رو! واقعا نمي فهميدم چه ميگويد و چرا با اين حس نفرت آور حرف ميزند! من اين نگاه پر از كينه اش را خوب ميشناختم. قبلا هم ديده بودم. بر روي پدرم. دوباره خود را جلو کشیدم و سرم را كاملا بالا بردم. چشمان بي روحش را هدف نگاه تيز و برّانم قرار دادم گفتم: -من ازت نميترسم. فهميدي! نـ مي تر سم.! لحظه اي همانطور ثابت ماند و با چشمان ريز شده، چهره ي احتمالا سرخ شده ام را نگريست. ولي آرام آرام گوشه ي لبش به نشانه ي تمسخر بالا رفت. -"ترس" واژه ي خوبي نيست براي استفاده در مقابل آدمي كه نيتش خيره. بهتره اسمِ كار من رو بذاريم "حمايت". اينطوري جايي هم براي ترس باقي نمي مونه. اگه جاي شما باشم توي اين شرايط اصلا اين دستي كه براي كمك به طرفم دراز شده رو رد نميكنم. -كمک!؟ من فكر ميكردم اين كار رو آدمها، بي چشمداشت به هم انجام ميدن! باز هم پوزخندي بي صدا زد و سرش را جلوتر آورد. -منم هيچ چشمداشتي ندارم. فقط قصدم رسوندن يك خانواده ي محترم به آغـ*ـوش همديگه ست. نميخوام خداي نكرده سر بيگناه بالاي دار بره! -يعني ميخواي به شرط آزادي اونا ، منو اسير خودت كني آره!؟ ابرويش كمي بالا رفت و نگاهش مثلا حالت دلخوري گرفت. -نزنين اين حرفو! يعني زندگي با من زنجير ميبنده به پاي شما!؟ واقعا كه از خودم انتظار نداشتم به همچين ديو پليدي تبديل شده باشم! نميدانم نگاهم تا چه حد حيرت زده و كلافه بود ولي لرزش صدايم حال درونم را خوب نشان ميداد. -براي چي با من اينكارو ميكني!؟ ميخواي از من انتقام بگيري!؟ خود را کاملا عقب کشید تا احتمالاً در این وضعیت نفس به نفس چنین مکالمه ی ناخوشایندی ادامه نیابد. -يادمه يه بار ديگه هم اين سؤالو پرسيدی! چرا باور نميكني هدف من انتقام نيست! تنها خواسته م اين بود كه عدالت به جاي خودش برگرده كه برگشت. -پس ازدواجت با من براي چيه!؟ -بَده كه ميتوني خانواده ت رو نجات بدي!؟ -اونوقت تو اين وسط به چي ميرسي!؟ سوال من اينه! -به تو... دلم لرزيد با آنكه حرف هايش آنقدر ضد و نقيض بود كه مطمئن بودم هدف اصليش اين ست كه مرا هم به سزايي كه ديگران رسيده اند برساند. آنقدر تيز بود كه بفهمد حال روحم خراب شده و آماده ي پذيرش خواسته اش هستم. -پس من فردا براي آزادي عمه خانوم و پسرش اقدام ميكنم و مدارك موردنياز عقد رو هم براي پس فردا می فرستم. تو هم سه شب ديگه حاضر باش كه جشن داريم. رويش را برگرداند برود كه بازويش را گرفتم. اول نگاهی به چهره ي رنگ پريده ام كرد و بعد چشمهایش به روي انگشتانم كه بازويش را ميفشرد ثابت ماند! انگار انتظار اين يك مورد را نداشت! و یا شايد فكر نميكرد دختر سالار خان با آن همه ابهت روزي بخواهد براي آزادي اش به او التماس كند. هر چند قصدم اعتراض بود نه التماس. وقتي ديد سكوتم طولاني شد دوباره به صفحه ي چشمانم برگشت بلكه بتواند از آنها چيزي بخواند و متوجه رفتار عجيبم شود! و من دقيقا نميدانم كه آيا فشار خشونت بار دستم با نگاه ترسيده و پريشانم همخواني داشت يا نه ولي هر چه كه بود روح و جسمم در دو قطب مخالف بودند و منِ واقعي در هيچكدامشان حضور نداشتم. -چيزي ميخواي بگي!؟ وقتي اين جمله را شنيدم متوجه شدم كه او هم از اين تناقض گيج شده و نمي فهمد چه مي خواهم! بازويش را كشيدم و مقابلش ايستادم. -امير، ميدونم كه آزاد شدنِ خانواده ام مخالف هدف توئه ولي الان داری اينكارو می كني و حتي بالاتر از اون از منم ميخواي براي پا گذاشتن روي عدالتي كه بخاطرش كلي كار كردي باهات پاي ميز تفاهم بشينم! واقعا نميفهمم قصدت چیه! -تو چرا اينقدر براي همه چي دنبال دليل ميگردي!؟ فكر كن ميخوام همزمان با خواسته ي خودم ، تو رو هم به آرزوت برسونم، نميشه!؟ -نه نميشه! من توي اين شرايط با دشمن قسم خورده ي خانواده م پاي ميز مذاكره نميشينم، فهميدي!؟ كمي نگاهش رنگ دلخوري گرفت و با لبخند تلخي واژي دشمن را چند بار زير لب تكرار كرد. واقعا دشمنمان بود و دليلي براي ناراحتي نداشت. هر چند بيشتر، دشمني ما به او ثابت شده بود و احتمالا اين بود همان چيزي كه لبخندش را تلخ ميكرد. -باشه هر طور خودت ميدوني. پس هركسي سر جايي كه هست بمونه و زندگيشو ادامه بده. تو فعلا برو توی اتاقت استراحت كن، من يه سري كار دارم كه بايد برم انجام بدم. خداحافظ واقعا!! همين!؟ یعنی الان من باید بخاطر دیگران عذاب وجدان بكشم! كه چرا ميتوانستم و نكردم!؟ ميخواست مرا در چنين وضعيتي قرار دهد كه موفق شد. ديگر احتمالا هيچ نيتي ندارد جز...! نميدانم! آيا واقعا از اقدام بعدي اش بايد بترسم يا نه! هر چند ديگر چيزي براي از دست دادن برايم نمانده كه به خاطرش نگران باشم! *****
  15. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    **** و بلاخره رسيديم و درب عمارت بي هيچ سؤال و جوابي به رويمان باز شد! از اين همه سكوت آنجا لحظه اي خوف بر دلم افتاد. هيچ وقت محوطه ي بيروني و حتي قسمتهاي پاركينگ ، اينقدر خلوت نبود و الان نمي فهميدم دقيقا چه خبر است و چه اتفاقي قرارست بيفتد! مقابل درب بزرگ ساختمان اصلي ايستاديم و من زودتر از او از ماشين پياده شدم. ميخواستم بفهمم قضيه چيست و آن همه نگهبان كجا هستند!؟ وارد راهرو كه شدم يكي از خدمه به استقبالم آمد و مرا به سالن پذيرايي هدايت كرد. با هول و نگراني به آن سو دويدم و بي هيچ مكثي به داخل به داخل هجوم بردم. و لحظه اي در همان جا خشک شدم! اينها ديگر چه كساني بودند!؟ چرا سالار خان مثل ببري رام شده بر روي مبل نشسته بود!؟ و چرا عمه اينقدر عصبي و مضطرب به نظر ميرسيد! مثل كساني كه اسلحه اي از زيرِ زمين بر آنها نشانه رفته و از ترس نميگذارد تكان بخورند! قدمي به جلو برداشتم تا اوضاع را از نزديكتر بررسي كنم ولي انگار تصميم خوبي نبود چون يكي از افراد لميده بر مبل از جايش بلند شد و مقابلم ايستاد. مثل ديواري كه نميگذاشت نه ديده شوم و نه ببينم! صداي پاي پشت سرم خبر از رسيدنِ امير مي داد و با عبور از كنارم ديوار روبروي مرا نيز با خود برد و بي هيچ حرف و عملي روي مبلي مقابل پدرم نشست. سالارخان با دیدنش نگاهش رنگ عصيان گرفت و با خشمي كه از چشمانش زبانه ميكشيد، به او زل زد. درست مثل كسي كه ميخواد با نگاه، آتشي عظيم به جان مخاطبش بياندازد. امير اما انگار زياد هم از اين شعله ها ابايي نداشت كه با پوزخندي آرام و خونسرد، اينچنين فقط زهر به صورت او ميپاشيد! كمي جلوتر رفتم و رو به پدر گفتم: -بابا! اينجا چه خبره!؟ نگاه شرربارش را از شخص مقابلش كَند و به من دوخت. نمي فهميدم دليل اين خشم چه بود ولي لحظه اي ترسيدم و به خود شك كردم! انگار كار اشتباهي مرتكب شده بودم و خودم خبر نداشتم! سكوتش غيرعادي بود و به نظرم بيش از حد طولاني شد! شايد فهميدنِ ارتباط اين اتفاقات با من زياد كار سختي نبود ولي حداقل همه اين را ميدانستند كه هيچكدام به خواست و اراده ي خود من نبوده! آنقدر سكوت آزاردهنده بود كه وقتي امير با خنده اي عجيب به پشتي مبلش تكيه زد، من هم ناخواسته لبخندي بر لبم نشست! ولي نگذاشت اين لبخند زياد دوامي داشته باشد چون دستش را به جانب من دراز كرد! منظورش هر چه بود به نظر مسخره مي آمد. پس بي حركت بر جايم ماندم. من كه گربه ي دست آموزش نبودم كه اينطور با يك اشاره به سويش بروم! دستي كه در هوا بود با پوزخند تمسخرآميزي در همانجا باقي ماند ولي نگاهش از چشمان پرسوال من به جايي در پشت سرم رفت و با اشاره اي بيصدا، كسي از ته اتاق آمد و پوشه اي در دستش گذاشت و به عقب برگشت! واقعاً از اينكه دستش را براي من پيش نياورده بود، مثل دختراني كه از ژست و افاده اي بي دليل ، شرمزده ميشوند ، خجالت كشيدم. پوشه اي كه برايش آوردند را جلوي پدر روي ميز انداخت و با قدرت تمام نگاهش كرد. -جناب سالار خان من قبلا بهت هشدار داده بودم و مثل شما، يكباره و از روي حرص و غضب تصميم نگرفتم! اينها مداركي هست كه ميتونه شما رو براي ابد بندازه گوشه ي زندان! اشتباه بزرگي كردين با وجود اون همه جرم و جنايت، باز هم من رو ناديده گرفتين! پدر با عصبانيت از جايش بلند شد و پرونده را چنان پرتاب كرد كه تمام برگه هاي آن، وسط اتاق پخش شد. -تو با دو تا برگه پاره هيچ غلطي نميتوني بكني، فهميدي!؟ اگه ميتونستي ، به جاي اينكه هي راه به راه بياي و تهديد كني ميرفتي و عمليشون ميكردي! اين چيزا براي من خيلي پيش پا افتاده و بچه گانه ست. امير از همانجايي كه نشسته بود با خونسردي ابرويي بالا انداخت و نيم نگاهي به من كرد كه معنايش را نفهميدم. شايد حرف نگاهش همیشه سخت بود ولي هیچوقت زبانش زياد مرا كنجكاو باقي نمي گذاشت. -فكر نميكنم اينجوري بشه در هر زمينه اي حرف زد. به نظرم بهتره "تنها" در اين مورد صحبت كنيم. آهان ، پس قصدش دك كردن حاضرين بود، و با آن نگاه نامفهومش قصد داشت اول مرا به اتاقم بفرستد! عمه زودتر از بقيه اتاق را ترك كرد! و با اشاره ي امير بقيه هم رفتند. ولي من از جايم تكان نخوردم. پدر وقتی از رفتنِ من نااميد شد، نفسي پر از عصبانيت كشيد و رو به امير گفت: -زودتر اين مسخره بازياتو تموم كن وگرنه... -وگرنه چي! الان فرض ميكنيم كه هنوز شما سالارخان هستي و قراره باز هم براي بقيه خط و نشون بكشي، خب، بفرماييد وگرنه چي! مشت گره كرده اي كه هر لحظه فشرده تر ميشد لحظه اي مرا ترساند و با همان نگرانی گفتم: -امير.. ميشه دو دقيقه من با بابام تنها صحبت كنم! به نگاه عصبي و مرددش خيره شدم و با لبخند نيم بندي ، دست پدر را گرفته و به دنبال خود كشاندم. ميدانستم كارم حماقت محض است ولي او هر چه كه بود پدرم بود و من نميتوانستم اين درد عذاب وجدان را تا ابد بر دوشم تحمل كنم و فقط بگويم : «خب بلاخره عدالت در جاي خود نشست و حق به حقدار رسيد!» پس بيست و اندي سال پدرانگيش را چه ميكردم! آن كه ديگر به قانون ربطي نداشت، بايد با احساس تصميم ميگرفتم ، كه گرفتم. با عجله او را به درون راهروي مخفي زيرزمين هل دادم و فقط گفتم فرار كن، و خودم با قدمهايي نامتعادل به سمت سالن اصلي برگشتم. بايد چند دقيقه اي زمان ميخريدم كه بتواند از ساختمان خارج شود، وگرنه امير با شناختي كه از همه ي سوراخ سنبه هاي عمارت داشت سريعا پيدايش ميكرد! نزديك به پنج دقيقه همانجا با ارتعاشي كه بر جانم افتاده بود ايستادم و شايد نفسهايم را هم يكي در ميان كشيدم تا شايد زمان كش بيايد. وقتي دقيقه ها داشت به شش می رسید، درب سالن باز شد و امير با حالتي برافروخته از آن بیرون آمد تا احتمالاً ببیند کجا رفته ایم.! مرا كه دست به بغل و تنها ديد لحظه اي مكث كرد و يا شايد مغزش از هجوم آنيِ يك فكر غيرقابل باور هنگ كرد. اخمِ از روی تعجبش که رنگ خشم گرفت با چشماني كه درشت شده و سياهي اش مثل حفره اي تاريك به طرفم می آمد مرا قدمي به عقب راند. واقعا و با تمام وجود ترسيده بودم و با هر قدم او ، گامي به عقب برميداشتم. دستش كه بالا رفت بيهوا سرم را به راست چرخاندم و بازويم را سپر آن كردم كه از سيلي يا ضربه اش به صورتم جلوگيري كنم. با آنكه مطمئن بودم بخاطر خيانتی که کرده بودم واكنشي وحشتناك خواهد داشت ولي نميدانم چرا نزد و در عوض همانطور هاج و واج مرا نگريست! سرم را از حفاظ بازويم خارج كردم و انگشت اشاره اش را خشك شده مقابل چشمانم ديدم! نگاهش رنگ شوك و ناباوري داشت! و من همانطور خيره و نامفهوم به او زل زده و نمي فهيدم دليل تعللش چه ميتواند باشد! دستش پايين افتاد و با حيرت گفت: -تو واقعا فکر کردی میخوام بزنمت؟! نگاهش دلخور و عصباني بود و خودش بي حركت. نميدانم چرا ترسيده بودم و اصلا به منطق و دليلش فكر نميكردم. او ميتوانست هر كاري با من بكند و من در اين شرايط هيچ راه فرار و پناهگاه امني نداشتم. هنوز با همان دلهره نگاهم در چشمانش دودو ميزد و او با پوزخند تلخی كه نميدانم از كي بر لبش نشسته بود، زيرلب گفت: -واقعا که.! و نگاهش را زير انداخت. رنجيدنش را تاب نياوردم و از درِ توجيه درامدم. -نميتونستم بذارم بابام بره زندان يا بميره. دوباره انگار خشم را به چهره اش برگرداندم و باز هم در خود جمع شدم. فريادش ديوارهاي عمارت را لرزاند چه برسد پاهاي نحيف مرا! -اينقدر حرفاي احمقانه نزن. اون كارهايي كرده كه مجازاتش فقط مرگه. فهميدي!؟ حرف زدن مقابل عصياني كه رگهاي گردنش را اینچنین برامده كرده جرأت زيادي ميخواست ولي من جسارتم را جمع كردم و قدمي جلوتر رفتم. -ببين تبعيدش ميكنیم. همين ميتونه براي كسي مثل سالار خان حكم مرگ داشته باشه. الان نه منو داره و نه اون همه جاه و جلال رو. از فرط خشم رنگ چهره اش سرخ شده بود و چشمانش سرخ تر. با تمام حرص پوزخندي زد و سرش را نزديكتر آورد. -یعنی با حكم تبعيد جنابعالي ايشون تنبيه ميشن و در جزيره اي دورافتاده ميشينن استغفار ميكنن! آره!؟ آنقدر نزديكم بود كه نفسهاي داغ و پر از غيضش بر صورتم پخش مي شد و مرا هم عصبي مي كرد. -تو قاضي نيستي كه بخواي مجازاتش كني! -تو هم نيستي! و ادامه ي فريادش در صداي انفجاري مهيب گم شد و او چنان بي گدار مرا به سمت خود كشيد که هر دو بر زمين افتاديم.! آنقدر شدت سقوطمان زياد بود كه براي لحظه اي نفسم قطع شد، حال آنكه من بر روي او افتاده بودم و مسلماً او چند برابر بيشتر از من آسيب ديده بود! قبل از آنكه به درد پا و كمر خودم اهميت بدهم با حالي پريشان سرش را بالا آوردم و به صورت رنگ پريده و بي حسش خيره شدم. چهره اش آنقدر بي روح بود كه از ترس جيغي كشيدم و با كف دستم چند ضربه ي محكم به صورتش کوبیدم. چند نفر با صداي فرياد من به درون سالن دويده و با بهت و حيرت به ما خيره شده بودند! اين كه با چه خشمي بر سرشان فرياد زدم و طلب كمك كردم براي خودم هم عجيب بود! اصلا كنترل رفتارم دست خودم نبود و مثل ديوانه ها فقط داد و بيداد ميكردم كه آمبولانس خبر كنند و به وضع ثابت او دست نزنند تا دكتر برسد. همين كه نبضش ميزد و سينه اش بالا و پايين ميرفت يعني زنده بود و احتمالا فقط از شدت درد بيهوش شده بود ولي باز هم ترس آسيب ديدنش برايم سنگين به نظر ميرسيد. اصلاً انفجار و دليل آن رخداد وحشتناك را به كل از ياد برده بودم و به هيچ چيزي غير از آن جسم بي حال مقابلم نمي انديشيدم. آخرين كسي كه وارد اتاق شد عمه سلطان بود كه با وحشت و بدون توجه به بقيه آمد و با چشمان درشت شده اش كه معمولا اوج هراسش را نشان ميداد رو به من گفت: -بابات كجاست!؟ -چه ميدونم... فرستادمش رفت. تو هم بهتره بري تا پليسا نيومدن! انگار دست و پايش را گم كرد چون با لحن بريده و نامتعادلي گفت: -پليس ها بيان ! چيكار به ما دارن! -آره مخصوصا با شما كه اصلا كار ندارن! چشمانش كه بر من افتاد انگار حال خرابم را بهتر فهميد چون بي آنكه حرف ديگري بزند آمد و كنارم بر روي جسم بيحال امير خم شد! صداي ماشينهاي پليس و آمبولانس در هم ادغام شده و موسيقي دردآوري را مينواختند. معلوم بود نزديك عمارت رسيده اند و با اين همه سر و صدا قصد ترساندن افراد حاضر در آنجا را داشتند. با شتاب از جايم برخاسته و به طرف درب خروج دويدم تا زودتر راهنماييشان كنم كه با ديدن پدرم لحظه اي مات زده و شوكه شده ايستادم! نميدانستم چكار بايد بكنم!؟ بر سر او جيغ بزنم كه چرا نرفته و هنوز آنجاست يا داد بزنم و از پليسها طلب كمك كنم! انگار وضعيتم را فهميد چون جلوتر آمد و مرا در آغوش گرفت! مثل كسي كه از همه ي دارايي اش گذشته و الان مي خواهد تكليف عزيزانش را روشن كند! كمي خود را عقب كشيدم و پليسهاي پشت سرش را ديدم كه داشتند با عجله هر كدام به اين سو مي دويدند و پشت سرشان امدادگران اورژانس هم با برانكاري در دست به طرف ما می آمدند. من که همانطور مثل انسانهاي گنگ و منگ آنها را نگاه مي كردم و نگران پدر بودم که با دستگيري اش تا آخر عمر بايد در حبس بماند. شايد در آن لحظه اصلاً به فكر بقيه حتي امير نیفتادم. صداهاي اطراف مثل شيپور در سرم بوق ميكشيد. يكباره وسط آن همه سر و صدا شنيدم كسي از درون سالن داد زد "بياين اينجا." و با آن صدا ، همه به سمت سالن دويدند و من انگار به خود آمدم! امير حالش بد بود و من مثل مترسك ايستاده و به چه چيزهايي فكر ميكردم! براي لحظه اي خواستم برگردم، كه بازويم با دست پدر كشيده شد و صدايش نزديك گوشم گفت: -امير از سالها پيش براي من مُرده و از امروز ميخوام كه براي تو هم همينطور باشه، فهميدي! با شوكي كه هنوز بر عضلاتم نشسته و همه ي بدنم را سفت كرده بود سري به نشانه "نه" تكان دادم و از او حتي نپرسيدم كه چرا اينقدر عصبي شده است! خواستم راهم را بروم كه، مرا دوباره به حالت اول برگرداند. -تو حق نداري روي حرف من ، "نه" بياري! الان هم بي حرف و بحث با من و عمه ت مياي ميريم، راه بيفت. و بازويم را چنان كشيد و به جلو پرتم كرد كه چند قدم تلو تلو خوران به سمت خروجي رفتم! انگار اصلا اختيار و كنترل هيچ كدام از اعمالم دست خودم نبود، آنقدر گيج و پريشان بودم كه حتي يه رفتارهاي پدر نميتوانستم واكنشي نشان دهم. با او و عمه كه پشت سرم مثل باديگارد مي آمدند از درب عمارت خارج شديم و حتي يك نفر نپرسيد كجا ميرويد! صداي ماشينهاي آتش نشاني كه داشتند براي خاموش كردن ساختمان داروسازي آنطرفِ حصارها تلاش مي كردند، در گوشِ ومغزم جيغ مي كشيد. و من بي فکر قدمهاي نااستوارم را بر زمين مي كوبيدم و به سوي اتومبيل پدر پيش ميرفتم. چراغ ماشين که روشن شد بي حرف دستگيره را گرفتم كه باز كنم و سوار شوم كه صداي كسي از پشت سر متوقفمان كرد. خدايا رادين تا الان كجا بوده كه يكباره در اين وضعيت ظاهر شد! -دايي جان شماها بريد جايي كه بهتون گفتم منم با پليسا ميرم تكليف كارا رو مشخص كنم! با تعجب داشتم نگاهش مي كردم كه با دستِ پدر باز هم كشيده شدم. نمي فهميدم چه خبر است و رادين قرار است تكليف كدام كار را با پليسها روشن كند! انفجار آزمايشگاه كه معلوم بود كار خود پدر بوده و احتمالاً با نابود كردن آن همه موادي كه میتوانست بزرگترين جرمها را به آنها نسبت دهد، سالار خان ميتوانست به راحتي خود را تبرئه كند! اينطور كه به نظر ميرسيد اين نقشه ي شماره ي دو بوده كه در صورت به هم خوردن برنامه ها، تمام مدارك جرم را از بين ببرند حتي اگر آن آزمايشگاه و تمام زندگيشان باشد. پدر مرا به درون ماشين هل داد و خودش و عمه هم بر صندليهاي جلو نشستند. يعني قرار بود رادين به تنهايي جوابگوي پليس باشد!؟ دستم را به پشتي صندلي پدر گرفتم و كمي خود را جلو كشيدم. -بابا! رادين ميتونه!؟ -اميدواريم كه بتونه. يعني چه كه اميدواريم! يعني اگر نتوانست بايد به جاي همه ي ما مجازات شود! -بابا ، منم ميخوام برم پيش رادين! اون الان به يكي احتياج داره. نميشه كه همه مون تنهاش بذاريم و فرار كنيم! عمه سلطان كه تا الان لحظه ساكت نشسته بود اخمهاي غليظش را به صورتم پاشيد و تشر زد: -اگه قراره كسي نگران رادين باشه اون منم. پس زياد احساس فداكاري بهت دست نده مهتا خانوم. از دستش حرصم گرفت ولي سعي كردم به تندي جوابش را ندهم. -رادين براي من بيشتر از پسرعمه ، يه دوسته و اين كارو نه به خاطر روابط خوني و فاميلي بلكه بعنوان يك دوست ميخوام بكنم. -مهتا ساكت شو و سر جات بشين. فكر كردي از بين بردن تمام هست و نيستم كار راحتي بوده كه من بخاطر شماها مجبور به انجامش شدم؟! پس آروم بگير تا بفهمم بايد چيكار كنم. با غيض به پشتي صندلي تكيه زدم و دست به بغل بستم. -انگار حالا واقعا به خاطر ما انجام داده! هر كی هم خبر نداشته باشه واقعا باور ميكنه! -مهتا.. گفتم ساكت شو صداي فرياد گوش خراشي كه در فضاي كوچك ماشين كشيد، رعشه به تمام اندامم ريخت و زبانم را قفل كرد. نميدانم چقدر گذشت و در آن تاريكي چقدر رانديم تا به جايي كه مقصدمان بود رسيده و پياده شديم! سرم از آن همه اتفاق عجيب و غريب در حال انفجار بود و بي صدا نشستن در آن ماشين براي ساعتهايي که با هزار ترس و دلهره گذاشت، مغزم را هم مثل قلبم به ضربان انداخته بود! خانه به نظر ويلايي و كوچك ميرسيد و از بوي درختان اطراف ميشد تشخيص داد نزديك جنگل هستيم! نمي فهميدم با از بين بردن آن همه چيز، ديگر چه نيازي به فرار و پنهان شدن بود! **** همگي وارد ويلا شده و هر كدام مثل جنازه اي در گوشه اي از مبلها رها شديم. من كه با آنهمه خستگي اصلا نفهميدم چطور و چگونه خوابم برد و كي صبح شد! ولي وقتي چشمم را باز كردم و تيغه هاي آفتاب مستقيم درون مردمكم فرو رفت دوباره پلكهايم مثل سپر، خود را پیش کشیدند. صدايي از كسي يا چيزي شنيده نميشد و اين يعني هيچكس جز خودم در سالن نيست! پتويي كه رويم بود را كناري زدم و با همان چشمان بسته برخاستم. نكند مرا ول كرده اند و خودشان رفته باشند! شايد چون دست و پاگير بودم مرا نبرده اند! در همين ذهنيت مسموم بودم كه صداي قفل در، چشمم را گشود! رو برگرداندم و عمه را در آستانه ي درب اتاقِ پشت سرم ديدم كه همانطور خونسردانه مشغول مرتب كردن موهايش بود و به طرف آشپزخانه ي اوپن گوشه ي هال ميرفت. -سلام! از رادين خبري نشد!؟ -چرا ، امروز قراره بره براي بازجويي و اين حرفا! -ما نميريم!؟ -نه .. چندتا وكيل كاربلد دارن اونجا كارشونو انجام ميدن، جاي نگراني نيست. -ميشه باهاش تماس بگيریم!؟ -نه خير.. تو بيا زودتر صبحونه تو بخور برو توي اتاقت استراحت كن. به اين زودي بيدار شدي كه چي بشه! از راهروي باريك مياني گذشتم تا به تراس پشت اتاقها بروم كه صداي پدر كه در اتاقش داشت پشت به من و فرو رفته در مبلي بزرگ با يك گوشي قديمي و كوچك صحبت مي كرد ، به اين ماجرا مشكوكم نمود. انگار لحظه اي اسم همان پيرمردي كه مرا دزديده بود از زبانش شنيدم . طبق حرفهايي كه ميزد به نظر ميرسيد دارند با او كارهايي مي كنند كه من متوجهش نمي شدم! اصلا چرا همچين آدمي بايد براي ما كاري انجام ميداد!؟ كسي كه مرا به آن وضع و حال انداخته بود چه معامله اي مي توانست با پدرم بكند!؟ درست گوش دادم تا شايد از لابلاي حرفهايش جواب سوالهايم را بشنوم . -ببين من كاري باهاش ندارم ، فقط خواسته در قبال راهی كه برامون باز ميكنه تمام آزمايشگاه رو ازمون بگيره كه به نظر ارزششو داره. لحظه اي صاف ايستادم. صبر كن ببينم مگر اينها آزمايشگاه را منفجر نكرده بودند!؟ يعني چه كه ميخواست آن رامعامله كند! بعد هم قرار بود چه چیزی بدست بياورد كه ارزشش را داشت! آن هم با همچين حيواني! هنوز نفهميده بودم آن پيرمرد كه مي دانستم نامش كمال پاشا ست، با امير و پدر چه نقطه ي مشتركي ميتواند داشته باشد! از پدر چه زهرچشمي گرفته بود كه اينطور وادارش ميكرد با وجود بلاهايي كه بر سر من آورده باز پاي ميز مذاكره بنشيند! دوباره صدايش را كه تقريبا به پچ پچي آهسته شبيه بود را شنيدم. -اينا هر كاري ممکنه بکنن. مگه بلايي كه سر امير آوردن يادت نيست! من حتي به مهتا هم اميد زنده برگشتن نداشتم. مطمئن بودم اگه به خواسته شون نرسن تيكه تيكه شو برام ميفرستن. همون اول با امير خوب تونستن ازمون زهرچشم بگيرن. الان هم اگه امير به خواسته شون عمل نكرده بود به اين راحتيا نميشد مهتا رو نجات داد، حتي با وجود پليس! وقتي ريخته بودن اونجا فقط دو سه نفرشون رو تونستن بگيرن. معلوم نيست چطور فرار كردن! الان هم با گندي كه امير به كار ما زد راه براي قدرت طلبي اونا هموار شد. خدا لعنتش كنه كه اينطور ما رو باز با اينا در انداخت. -.... -هدفش هر چي كه هست فعلا تنها راه نجاتمون همينه. فقط اميدوارم امير از اونا هم اينقدر آتو داشته باشه كه نذاره به قدرت برسن. وگرنه حساب همه با خداست! -... تا قبل از اينكه عمه سر برسد و مچم را بگيرد، دست از فال گوش ايستادن برداشتم و به طرف تراس پيش رفتم. صدايي از درونم جيغ و فرياد ميزد كه اگر آن پيرمرد، همان گروگان گير كذايي ست، ممكن است امير دوباره به دستش افتاده باشد و اين يعني چيزي كه ميخواسته. ***** تازه فهميدم كه امير را هم چند سال پيش همين ها گروگان گرفته بودند و مي خواستند از پدر باج بگيرند كه متأسفانه انگار كسي زياد جديشان نگرفته بود و آنها هم تصمیم گرفتند با قساوت تمام پاهايش را براي ايرج خان بفرستند تا قاطعانه تر شروطشان را بگویند و حكمشان را صادر كنند. هرچند باز این طرف به جاي پيدا كردن راه حلي براي نجات آن بيچاره، خائن را پيدا كرده و به سزاي عملش رساندند تا هم قدرت خود را به رخ حريفان بكشند و هم نشان دهند آن طعمه زياد هم براي كسي مثل سالارخان، مهم و باارزش نيست كه بابتش زير بار باج برود. چقدر همه ي شان پست و بي وجدان بودند كه جواني به رعنايي و صلابت او را به اين وضع اسفبار كشاندند. هنوز نمي دانستم الان امير در چه وضعي ست و رادين چه كار مي خواهد بكند و حتی مهمتر از آن، پدر با آن شغال بي رحم چه معامله اي كرده كه اينچنین احساس خشنودي ميكند! دستي به چشمان باد كرده ام كشيدم تا بلكه ضرباني كه از فشار استرس گرفته بود را آرام كنم، كه صداي عمه از بيرون دوباره تشديدش كرد. _نــه. اصلا. داداش ترو خدا حرفشم نزن. با اين جيغهايي كه عمه مي كشيد معلوم بود خواسته ي نامعقولي از پدر شنيده. با عجله خودم را به هال رساندم. هنوز هم اخمهايش در هم بود و تقريبا قيافه ي انسانهاي ملتمس را به خود گرفته بود ولي دقيقا نمي شد تشخيص داد عصباني است يا ناراحت. و پدر که مشخص بود قصد به کرسی نشاندن حرف خود را دارد سعی می کرد با آرامش او را قانع کند. _ ببين خواهرِ من، اينها فقط چيزي كه ميخوان رو ميگيرن و ميرن دنبال كارشون. اصلاً با ما كاري ندارن. هر چه فكر مي كردم نمي فهميدم در مورد چه چيزي دارند چانه مي زنند. پس جلوتر رفته و گفتم: بابا، چي شده!؟ انگار هر دو تازه متوجه حضور من شدند چون با نگراني و يا اضطراب به طرفم برگشتند و به من زل زدند. _ بابا! چرا اينطوري منو نگاه ميكنين. ميگم چي شده؟! بازاین كمال پاشا قراره چيكار كنه!؟ انگار به هدف زدم. چون پدر كامل به طرفم چرخيد و با حالت عصبي گفت: -تو اسم اون عوضي رو از كجا شنيدي!؟ قدمي جلوتر رفتم و درست مقابلش ايستادم. _من ديگه نه بچه م، نه بيخبر از همه چيز! پس براي من سعي نكنين پرده پوشي كنيد. چی شده؟ اتفاقي براي رادين افتاده؟! دوباره تيرم خوب به سمت هدف نشانه رفت. چون اينبار عمه را به حرف آورد. _من روي رادين ريسك نمي كنم. اونا انسان نيستن. تو هنوز نميشناسيشون!؟ پدر نيم نگاهي دوباره به من انداخت و در حالیکه هنوز رگه هایی از شک و بدبینی در نگاهش بود رو به جانب عمه کرد. _ ببين من هم نميخوام رادين اتفاقي براش بيفته ولي الان مجبوريم بهشون اعتماد كنيم. ما فقط كافيه يه جلسه ي مدبرانه باهاشون داشته باشيم. ميدوني كه منم فعلا نميتونم برم بيرون از اينجا. بايد اين برگه ها رو يک نفر از طرف ما ببره توي اون جلسه و مدارك ما رو هم ازشون تحويل بگيره. الان اونا نميتونن تهديدي براي ما باشن، چون ميدونن ديگه چيزي براي از دست دادن نداريم. آهان! پس پدر قرار بود رادين را بعنوان نماينده ي خود به نزد آنها بفرستد و همين موضوع عمه را ترسانده بود. ولی ماجراي امير اين وسط چه بود!؟ بدون آنكه به چيزي فكر كنم سؤال ذهنم را از پدر پرسيدم. و انگار باز هم عصبانيشان كردم. كه حتي عمه سلطان هم با همان اخمهاي غليظش چپ چپ نگاهم كرد. احتمالا ميخواست بگويد "حالا اين وسط تو چيكار به امير داري؟!" _ديگه نشنوم پيگير كاراي اون احمق باشي، فهميدي. با كمال پررويي و شايد از نگاه آنها بي حيايي، پرسيدم:چرا!؟ باز گير اون كثافتها افتاده و اينبار هم ميخواين با بي اهميت جلوه دادنش دستاشو ازش بگيرين. انگار حرفم خيلي بد و وقيحانه بود كه پدر را آنطور از كوره به در برد. _ساكت شو دختره ي کودن. توي كارهايي كه بهت ارتباطي نداره دخالت نكن وگرنه... _ وگرنه بازم ميندازينم گوشه ي اتاقم و اجازه ي خروج بهم نميدين!؟ باشه. ولي اينبار نميذارم بلايي سر كسي بيارين. برگشتم كه به طرف اتاقم بروم كه بازويم در دست پدر گير افتاد. _وايسا ببینم... با همان وضعيت برگشتم و به چشمانش زل زدم. نميدانم چقدر ميشد در نگاه خشمگين سالار خان خيره ماند ولي احتمالا من ركورد زدم. چون بازويم را با حرص رها كرد و رفت كنار پنجره ايستاد. _هر دوتون خوب گوش كنين. اينجا منم كه تصميم ميگيرم و بايد هر چي من گفتم انجام بشه. امير يا رادين هر كسي رو من تشخيص بدم جلو ميفرستم و اونا بعنوان نماينده هاي من فقط به وظيفه شون عمل ميكنن. پس از كسي ديني به گردن من نيست و نخواهد بود. عمه اينبار واقعا با حالت ملتمسي پشت سرش رفت و مچ دستش را چسبيد. _داداش ترو خدا. اينا اگه چيزي بر خلاف نظرشون پيش بره به نماينده ات رحم نميكنن. مگه با امير همين كارو نكردن؟! مگه اون پسر بيچاره هم به همين عنوان نرفت پيششون؟! ديدي آخرش چي تحويلت دادن. با اين كارت همه ي زندگيشو ازش گرفتي. حداقل ديگه با خواهرزاده ت اينكارو نكن. هه! انگار سالار خان اين حرفها به گوشش فرو ميرفت يا برايش خواهرزاده با پسرايرج خان فرقي ميكرد. او فقط به فكر نجات خود و احتمالا من بود و بس. بقيه در اولويت بندي او رده هاي خيلي پاييني داشتند. و طبق انتظارم بلاخره از كوره در رفت و دستش را پس كشيد. _گفتم بهت اونا هيچكاري با رادين ندارن. مطمئن باش به همه ي جوانب فكر كردم و دارم ميفرستمش. تو هم بس كن ديگه. برام اداي مادراي جان نثار و عاشق فرزند، رو درنيار. با چنین طعنه ی ناجوانمردانه ای، من به جاي عمه شكستم و جگرم سوخت. اينقدر بي انصافي ديگر خيلي نابجا بود. او هر قدر كه مادر فداكاري نباشد ، باز هم یک مادر ست و نميتواند فرزندش را به دست كساني بسپارد كه از هيچكاري فرو گذار نیستند. لحظه اي ترديد كردم كه به سمت عمه بروم يا نه، كه پاهايش سست شد و دو زانو روي زمين نشست. نتوانستم تحمل كنم و به طرفش دويدم. _عمه! و پدر با خشم به من توپید: _همش تقصير توئه. هي بهت گفتم توي كارهايي كه به تو مربوط نميشه، دخالت نكن. اينقدر رفتي اين لجن زار رو به هم زدي كه اينطور همه مون رو توي باتلاق انداختي. عمه را همانجا رها كردم و مقابل پدرم با عصبانیت ايستادم. _من اگه اين كارا رو نمي كردم هيچوقت شما رو نميشناختم. هميشه فكر مي كردم هر كسي پدر خوبي باشه، حتما آدم معركه اي هم هست ولي با همين لجني كه به قول شما به هم زدم، تازه چيزايي اومد بالا كه فقط به زندگي بعضيامون، بوي تعفن داد. خيلي هم خوب كردم. آخه چرا شما هيچ رحمي به دلتون راه نداره؟ چرا دلتون براي هيچكس نميسوزه؟! فكر ميكردم شمایی که اينقدر دم از خانواده ميزنين لااقل به هم خون خودتون اهميت میدین و باهاش همچين معامله اي نمیکنین. بدون اينكه حتي نيم نگاهي به اين همه طغيان من بيندازد يا اصلا حرفهايم را بشنود، مرا به كناري زد و راهش را كشيد و رفت. انگار نه انگار كه داشتم نطق ميكردم. عمه را از روي زمين بلند كردم و روي مبل گوشه ي هال نشاندم. چشمانش هنوز ميلرزيد و شانه اش خميده بود. هيچوقت حتي تصور نميكردم سلطان بانو را روزي در چنين وضعي ببينم. _عمه ناراحت نباشيد. همه چي درست ميشه. نميدانم خودم حقدر به اين حرف كليشه اي ايمان داشتم ولي براي رفع نگراني اش جمله ي ديگري به ذهنم نرسيد. او هم احتمالا نخواست دلم را بشكند يا شايد ديگر حوصله ي حرف زدن نداشت كه به آرامي سر جنباند و دستم را فشرد. بي حرف ديگري، رفتم و در بالكن اتاق آخر، بر روي صندلي حصيري رنگ و رو رفته اي كه همان گوشه بود، نشستم. بايد فكر ميكردم كه ميشود با همچين خانواده اي ماند و تا آخر عمر ساكت ماند يا بايد كار ديگري كرد. ******* نميدانم چقدر از ظهر گذشته بود ولي هنوز صبحانه و ناهار هم نخورده بوديم. صداي پدر كه مرا صدا كرد و خواست به هال بروم، از هپروت بيرونم كشيد. با عمه روي مبل هاي هال نشسته بودند و چند دست غذا جلويشان روي ميز دايره اي وسط چيده شده و منتظر من بودند. با استشمام بوي خوب غذاها تازه فهميدم چقدر گرسنه بوده ام. سريع نزديك عمه نشستم و بر خلاف آداب و قوانين هميشگي، اولين لقمه را من بر دهان گذاشتم. پدر هم احتمالا اين بي ادبي را به حساب گرسنگي ام گذاشت و بي آنكه حرفي بزند به عمه اشاره كرد كه شروع كند. آنقدر غذايم را تند خوردم كه خيلي زود سير شدم. ولي براي اينكه اينبار شأن خود را حفظ كرده باشم از جايم بلند نشدم تا بقيه هم غذايشان تمام شود. عمه دست از غذا كشيد و به محض عقب رفتنِ صندلي پدر كه به نشانه ي اتمامِ خوردن بود با صداي آرام و نجوا گونه اي به من گفت:همينجا باش كارت دارم. با چشماني باريك شده از شَك و تعجب، سري به نشانه ي موافقت جنباندم. پدر موبايلش را برداشت و به داخل اتاقش رفت و عمه كه خود را سرگرم جمع آوري ته مانده هاي غذا كرده بود، به محض شنيدن صداي بسته شدن درب اتاق، به طرف من چرخيد و گفت: تو شماره ي امير رو داري!؟ اينبار تعجبم باعث شد چشمانم گشاد شود و ابرويم تا وسط پيشاني بالا برود. شماره ي امير به چه كارش مي آمد!؟ وقتي ديد هاج و واج نگاهش ميكنم خودش جواب سوال نپرسيده ام را داد. _يه موبايل كوچيك با سيم كارت بي اسم و رسم دارم كه گذاشته بودم براي مواقع اضطراري. ميخوام اگه بشه امير رو پيدا كنيم ازش كمك بگيريم. يعني واقعا ذره ای تا مرحله ي شاخ دراوردن فاصله داشتم! آیا اين سلطان بانوي سمندر بود كه ميخواست براي نجات پسرش، عاجزانه از كسي مثل امير كمك بگيرد.؟ انگار از حالتهاي صورتم جوابش را گرفت چون اينبار هم بدون آنكه منتظر پاسخي از من بماند از جيب لباسش موبايل عتيقه اي را بيرون كشيد و به آرامي كف دستم گذاشت و خودش هم با ظروف خالي غذا به طرف آشپزخانه راه افتاد. مثل كسي كه جنس قاچاقي را به خريداری ميدهد و خيلي بي خيال و ماهرانه از صحنه فرار ميكند. كمي موبايل را در دستم چپ و راست كردم و سپس با نگراني نگاهي به درب اتاق پدر انداختم. اگر بیرون مي آمد، اولين چيزي كه ميديد من با موبايلي در دست بود كه واقعا هيچ جواب قانع كننده اي براي داشتنش در ذهنم نداشتم. بيهوا از جا پريدم و موبايل را در كف دستم مخفي كرده و با سرعت به طرف اتاقِ ته راهرو كه بالكنش جان ميداد براي كارهاي يواشكي، راه افتادم. سالار خان اعظم هنوز در اتاقش مشغول بود و سكوتي عجيب و غريب همه جا را گرفته بود. اصلا نمي فهميدم چرا بايد براي كمك به عمه، اينقدر ريسك مي كردم. اينطور ، هم جان امير در خطر ميفتاد هم جان رادين و هم شايد زندگي همه ي ما. چون اگر لو ميرفتيم كارمان ساخته بود. شماره را چند بار در ذهنم مرور كردم و حتي دو بار گرفته و قبل از اتصال قطع كردم. نميتوانستم درك كنم. اصلا اگر عاقلانه فكر ميكردم، ميگفتم چرا امير بايد به ما كمك كند!؟ مخصوصا كه همه ي ما وصل بوديم به پدر و او هم داشت با بدترين شخص ممکن همكاري ميكرد و اين يعني دوستانِ دشمنت، مي شوند دشمنان تو. مگر كسي به دشمنش هم كمك ميكند!؟ موبايل را روي ميز گذاشتم و كف دستان عرق كرده ام را با لباسم خشك كردم. به ياد رادين افتادم و جانش كه ممكن بود با كارهاي خودخواهانه ي پدر به خطر بيفتد. حتي به خودِ او فكر كردم. به اينكه شايد زندگي امير هم در گروي چيزي باشد و بشود نجاتش داد. اينبار موبايل را برداشتم و خيلي سريع شماره گرفتم و قبل از اينكه پشيمان شوم زود دكمه ي اتصال را زدم. بوق سوم نخورده صدايش در گوشم پيچيد كه به زبان تركي بله گفت. و وقتی صدايي از اين طرف خط نشنيد دوباره با همان زبان پرسيد: شما كي هستيد!؟ _سلام. منم مکثی که کرد احتمالا بخاطر شوكه شدنش بود. پرسیدم:حالت خوبه!؟ بهتر شدي!؟ _كجاييد!؟ _ یه جاي امن هستيم. حالمون هم خوبه. فقط ازت كمك ميخوام. _:گفتم كجاييد!؟ پدرت تحت تعقيب پليسه. هيچ جا نميتونيد بريد. _ميتوني كمكمون كني!؟ انگار عصبي شد. چون با تشر گفت: همين الان آدرس بده بيام. _ خب اگه پدرمو بگيرن پاي منم گيره. _نيست. رادين داره كاراي تو رو حل ميكنه. فقط فعلا نميتوني جايي بري. حرفهايش عجيب بود! رادين چه ربطي به من داشت. او كه قرار بود كارهاي پدر را حل كند. وقتي سكوتم طولاني ش، فكر كرد تماس را قطع كرده ام، چون با نگراني چند بار الو الو گفت. _ امير ما به كمكت احتياج داريم. عمه م ميخواد اگه ميتوني رادين رو از دست كمال پاشا نجات بدي. اين تأخير در جواب دادنش نشان ميداد كه از همه چيز خبر دارد. _رادين خودش عاقل و بالغه. اگه تصميم گرفته كه اينكارو بكنه، يعني با علم به همه ي مسائل داره ميره اونجا. با ناراحتی گفتم: -شايد هم ناچاره….درست مثل تو. _من توي اين شرايط هيچ كاري نميتونم براش بكنم. هر كسي با طناب سالار خان بره توي چاه، عاقبت خوبي انتظارشو نميكشه ، درست مثل من. _تو با اين پاشا چه سر و سري داري!؟ ميخوايد با هم بابامو نابود كنيد!؟ قبول دارم كه حرفم را بد زدم ولي واقعا هيچ نتيجه ي ديگري نميشد از اين ارتباط بي معني گرفت. كمي سكوت كرد و سپس با ناراحتي گفت: تو هميشه در مورد من خيلي بي انصاف هستی. اگه قصد همكاري با همچين آدمي رو داشتم الان اين وضعم نبود. _ با اين كاراتون جون همه مون به خطر ميفته. نفسي كش دار در گوشم كشيد و به آرامي گفت: -جون هيچكس به من ربطي نداره. من دارم كاري ميكنم هر كسي به جايي كه لايقشه برسه. _خب لياقت من كجاست.؟ کمی درنگ کرد و با آهی که دور از گوشی کشید، زيرلب زمزمه كرد: شاید كنار من بود! همين دو كلمه ي ساده از طرف او، قانع كننده ترين جمله ي دنيا بود و من در عميق ترين نقطه ي روح و ذهنم، به كنكاش آن پرداختم. لابد نمیخواست كه بشنوم و یا شاید هم ميخواست به خودش یاد اوری کند، ولي من با تمام آهستگي اش، نه تنها شنيدم بلکه به عمق جان سپردم تا لبخندي بر لبهاي خشكم بنشيند. _فردا ساعت چهار كنار ساحل منتظرتم. همين را گفتم و قطع كردم. بي شك او ديگر بعد از آن جمله هيچ حرف ديگري نميزد. حتي اگر پاي جان کسی در ميان بود. تا فردا بشود و بتوانم ببينمش هزار بار لحظه ها را در ذهنم مرور كردم. بايد مي رفتم و مي فهميدم چكار مي خواهد بكند! از اين كه نمي دانستم كجاي آن همه ماجرا هستم، روحم در خروش بود. خانواده ام كه معلوم بود مي روند تا بقیه ی عمرشان را در آن سوي دنيا زندگي كنند و من باز هم مثل آن سالها بايد همچون جوجه اي به دنبالشان سراريز بشوم. سرم را زير پتو بردم و شعري براي خود زمزمه كردم تا خوابم ببرد. *** صبح با صداي ضربه هايي كه به در ميخورد از جا پريدم و سرم را با وحشت به نشانه ي ندانستن موقعيت زماني و مكاني به هر طرف چرخاندم! نميدانم بقيه كجا بودند ولي من انگار دیشب در اين اتاق، تنهاي تنها خوابيده بودم و الان با این صداهای ناهنجار مثل بيد به خود ميلرزيدم. مگر ميشود كسي نباشد جواب اين در زدنهاي پیاپی را بدهد!؟ مگر امكان دارد مرا تنها گذاشته باشند! با صداي بلند و جيغ مانندي ابتدا عمه را صدا زدم و بعد پدر را! ولي از هيچكدام جوابي نيامد! بي معطلي به طرف درب اتاق دويدم و با تلاش سعي كردم آن را باز كنم. ولي نميدانم چرا اين در باز شدنش اينقدر سخت و ناممكن شده بود!؟ يعني گشودن يك در اينقدر سخت است كه با اين همه زور و فشار نشود آن را باز كرد!؟ شايد از استرس و ترس بود ولي نشدو من بي حال و بي جان همانجا نشستم. صداي ضربات درب بيرونی ویلا همچنان بي وقفه مي آمد و كسي اهميتي نميداد! تا بلاخره در ميان آن همه اصوات ناخوشاهنگ ، صداي عمه را از پشت دراتاق شنيدم كه به آرامي گفت: -مهتا، بابات فهميد كه از تلفن من با امير تماس گرفتي! فكر كرد سرخود اينكارو كردي بخاطر همينم كلي عصباني شد و درو به روت قفل كرد و صبح زود از خونه زد بيرون! الانم سه ساعته نميدونم كجا رفته و يكي داره پاشنه ي در رو از جا ميكنه! تو ميگي چيكار كنم!؟ به هيچ چيزي هم دسترسي ندارم! نفس بلند و كشيده اي از بُهت تمام حرفهايش به بيرون فوت كردم و آرامتر شدم. حالا بايد هر چه زودتر فكرم را به كار مي انداختم. اينطور نميشد مقابله كرد. بايد مثل خودش روحيه ام قوي ميبود تا حداقل مبارزه منصفانه باشد. بي درنگ گفتم: -عمه برو در رو باز كن. هر كي هست يا با ما کار داره دیگه. يا اومده ما رو بُکشه ، یا نجات بده. دو حالت كه بيشتر نداره. -آخه ميترسم پليس باشه. آخ از دست اين خانواده ي ديوانه ي من. -عمه بانو.. عزيز من... پليس توي اين شرايط از كجا مي خواد ما رو پيدا كنه! شما هم كلا زدي به خط بدبينيا! صدايي از آن سوي در جوابم را نداد ولي انگار درب بيرون باز شد يا شايد خودشان در را از پاشنه دراوردند و وارد شدند، چون صداي درگيري عده اي به گوش می رسید. يك لحظه ترسيدم كه نكند افراد كمال پاشاي رواني باشند و در غياب سالار خان به اينجا آمده اند. اما با صداي كوبيده شدن چيزي به درب اتاق و چهارتاق شدنش ، قامت رادين مقابلم نمايان شد. آنقدر نگرانش بودم كه احساس كردم سالها نديدمش، و چنان در آغوشش پريدم كه قدمي به عقب پرت شد ولي با خنده اي مرا از جا كند و به خود فشرد. همانطور در حال و هواي خوب خودم بودم كه صداي سرفه ي مردانه اي چشمانم را كه از خوشي بسته بودم، يكباره از هم گشود و چهره ي پرابهت امير به رويم اخم كرد.! از ترس نگاهش چنان خود را عقب كشيدم كه تعادل رادين را نیز بر هم زدم و با هم بر زمين سقوط کردیم. حالا رادين از خنده ريسه رفته بود و من با حسي عجيب به او نگاه ميكردم كه همانطور دست در جيب کرده و با بدبيني و چشماني پر از سوال به من خيره مانده بود! دلم ميخواست اين سكوت پرحرفش را بشكند و حداقل بيايد كمكم كند از جا برخیزم ولي او آنقدر همانجا بي حركت ايستاد تا بلاخره سر و كله ي عمه پيدا شد و با نگراني به جانبمان آمد كه لااقل پسرش را از زمین بلند کند! بی حرف به طرف رادين رفت و دستي مهربان و مادرانه به سرش كشيد و از جا بلندش كرد. بعد هم زير دست مرا گرفت. و من در حالیکه هيپنوتيزم شده ي چشمان سياهي بودم که همانطور بی حرکت ایستاده بود، برخاستم. عمه بي آنكه به ما اهميتي بدهد رو به رادين پرسيد: -تو اينجا چيكار ميكني!؟ مگه قرار نبود با داييت باشي!؟ رادين نگاهي به من و امير انداخت و با نيشخند بي ادبانه اي گفت: -بله، ولي مثل هميشه جناب سوپرمن تشريف آوردن و ما رو نجات دادن. امير قدمي به عقب برداشت و بدون اينكه حتي اهميتي به حرفهاي رادين بدهد راه خروج را در پيش گرفت. نه، اصلا نبايد ميرفت آنهم با آن وضع و سوء تفاهم پيش آمده! -امير ايستاد ولي برنگشت، اما در عوض رادين و عمه به دهانم چشم دوختند! -ميشه صحبت كنيم!؟ از مكث طولاني اش استفاده كردم و رفتم مقابلش ايستادم. با اينكه سرش را بالا گرفته بود و به من نگاه نمي كرد، اما به حرف آمد: -ديگه موضوعي براي صحبت نمونده، فكر كنم ازم خواسته بودين كمكتون كنم رادين صحيح و سلامت برگرده كه انجامش دادم، بقيه ش به خودتون مربوطه. نگاهم در آن چهره ي بي اعتنايش ميچرخيد و او حتي چشمانش را يك لحظه هم به پايين نلغزاند. مثل كسي كه قهر كرده و بايد منّتش را كشيد. تا آمدم حرف بزنم، رادين خود را وسط انداخت و با لودگي گفت: -دستت درد نكنه داداش... درسته از دست كمال نجاتمون دادي و انداختيمون تو دست سالار خان! ولي بازم ممنونتيم. چشم غره اي به اين بيموقع حرف زدنش رفتم و دستم را دراز كردم تا بازويش را بكشم كه نگاهم به چشمان باريك شده ي امير افتاد. مثل كساني كه با شك و بدبيني آدم ها را زير ذره بين ميگيرند تا سر از اسرار درونيشان دربياورند نگاهمان ميكرد. ولي من باز دستم را عقب نكشيدم و گرفتمش. -رادين اجازه بده، بايد تا امير نرفته تكليفمونو روشن كنيم. اينبار عمه به حرف آمد: -امير ديگه كارش تموم شده، به نظرم بقيه ش مسائل خانوادگيه. -عمه جان الان هيچ موضوعي وجود نداره كه امير خبر نداشته باشه. پس يا اصلا مسئله خانوادگي نيست يا ايشون هم جزء خانواده است. نگاه همه به سوي من برگشت! از حرف صريح و بي پرده اي كه زدم يك لحظه خجالت كشيدم، آنهم جلوي عمه سلطان و رادين كه الان داشتند با ابروهاي تابه تا مرا برانداز مي كردند! امير پيش دستي كرد و قبل از ضايع شدنم گفت: -خانوم درست ميگن. البته من نفهميدم كدام خانوم را گفت و منظورش چه كسي بود! ولي باز انگار عمه سلطان آن را به خود گرفت و با همان ابهت گفت: -از كارايي كه براي رادين كردي متشكريم ولي اگه قبل از اومدن سالار خان اينجا نباشي بهتره. وقتي ديدم حق با اوست ، گفتم: -پس قرارمون سر جاشه نگاهش را پايين انداخت و كمي مكث كرد كه يعني دارد فكر مي كند و بعد سري به علامت مثبت تكان داد و بي هيچ حرف ديگري رفت. من هم بدون آنكه به چشمان خيره مانده ي عمه و رادين توجه كنم سرم را زير انداخته و به طرف اتاقم راه افتادم. اصلا برايم مهم نبود كه رادين چطور خلاص شده يا پدر قرار است چه مجازاتي برايش در نظر بگيرد، الان ديگر فقط برايم غريبه اي اهميت داشت كه به خاطرمان خود را به هر آتشي مينداخت. پشت سرم رادين وارد اتاق شد و در را محكم به هم كوبيد. -اين چي بود الان!؟ با غيض برگشتم و به طرف بالكن راه افتادم. -هر چي كه بود همه ش بخاطر تو سرمون اومد. تازه ميدوني كه حالا اولشه، الان بايد جواب خان دايي جانت هم بدي. هنوز درب كشويي بالكن را كامل باز نكرده بودم كه بازويم از پشت با خشم و شدت غافلگيركننده اي كشيده شد و من از درد فقط "آخ" بلندي گفتم. -وايسا ببينم كجا داري ميري!؟ اول جواب منو بده. سعي كردم او را به عقب هل بدهم كه مثل هميشه فايده اي نداشت و با حرص گفتم: -چي ميگي تو!؟ برو خدا رو شكر كن نجاتت داديم وگرنه الان به جاي خودت تیکه هات رو اينجا مياوردن. -شماها براي چي توي مسائلي كه بهتون ربطي نداره دخالت ميكنين!؟ كي گفت امير رو قاطي اين مسئله بكنيد!؟ آنقدر اعصابم به هم ريخته بود كه نميدانستم چه بايد بگويم يا به قول بعضيها، «حرفم نمي آمد»... اين بچه براي خودش فكر ميكرد امير از سرِ بيكاري رفته و خدا ميداند با چه ترفندي از چنگ يك گله گرگ نجاتش داده! -رادين برو بيرون دوباره بازوي تازه رها شده ام را گرفت و با حرص گفت: -تو از امير چي ميخواي!؟ ابرويم حالت متحیریگرفت و لبخند تمسخري بر لبم نشست. اينها واقعا خيلي پر رو بودند و من دهانم باز مانده بود. -من از امير چي ميخوام!؟ شماهايين كه دست از سرش برنميدارين. حتما بايد جنازه شو بذارين تو قبر كه خيالتون راحت بشه!؟ ديگه چيكار بايد براتون بكنه!؟ -آهــا چقدر هم كه بخاطر ما بوده! -پس بخاطر كي بوده! يه عمر براي بابا پادويي كرد آخرش هم حقش شد اين همه مصيبت! ابرويش اينبار بدجور درهم گره خورد. -اون خودش گند زد به همه چی. ملت داشتن زندگيشونو ميكردن ولي همين جناب «پادو» يهو هوس بلند شدن و اوج گرفتن كرد. چرا!؟ چون براي چيزي كه دنبالش بود بايد تا نوك آسمون ميرفت. راهي رفت كه تهش فقط يه سقوط آزاد بود و با مغز زمين خوردن. الان هم زندگي بهش يه ذره روي خوش نشون داده، فكر كرده ميتونه تلافي كنه ولي كور خونده، هيچكس نميخواد كه اون به جايي برسه. -چرا!؟ -چون همه ميدونن هدفش چيه! -هدفش هر چي كه هست، دیگه حق ندارين بهش دست بزنين. -ما كاريش نداريم ، با اين راهي كه پيش گرفته خودش حتما سر خودشو به باد ميده. از حرفهايش معلوم بود دستشان بد آتويي داده و بايد نجاتش داد ولي فايده اش چه بود! من اگر هم كاري ميتوانستم بكنم وقتي خودش دنبال دردسر بود فايده اي نداشت. -به هر حال از طرف ما نبايد هيچ آسيب ديگه اي ببينه فهميدي!؟ دوباره رويم را برگرداندم و درب بالكن را تا انتها باز كردم و بیرون رفتم. صداي پر از غمش از همانجا پنجه به روحم کشید. -تو نميتوني اينكارو با من بكني. ميفهميدم چه ميگويد و خيلي خوب ميدانستم به عمق احساسم پي برده. براي همين اينطور دست و پا ميزد تا هم مرا و هم خودش را نجات دهد، ولي به گمانم ديگر كمي دير بود. اصلا برنگشتم و چشمانش را نديدم . مطمئنم داشت با خودش ميجنگيد تا نشان ندهد كه چقدر حالش خراب است .از همين جا هم حس كردنش، براي مني كه اينقدر خوب ميشناختمش، كار سختي نبود. _مهتا، بعضي خطاها، تاوانش رو فقط خود آدم نميده. خواهش ميكنم از هر جايي كه هستي برگرد. سرم را تكان كوچكي دادم كه يعني دير شده. ولي او دست بردار نبود. تا نزديك نرده هايي كه تكيه زده بودم، پيش آمد و با لحن دلخوري گفت: -يعني من اينقدر بدبخت و بي لياقتم كه حتي از يه آدم اينطوري هم كمترم!؟ بدون آنکه به جانبش برگردم گفتم: _آدم چطوري!؟ -……. سکوتش نشان از این داشت که خودش هم از حرفش پشیمان شده. سرم را به سویش چرخاندم و به چشمانش خیره شدم. نگاهش آنقدر غم داشت كه جایی برای ادامه ي بحث نمی گذاشت. ولي بايد مي فهميد و به احساس من هم اهميت مي داد. _ رادين من حس تو رو درك ميكنم ولي... _دوسش داري..نه؟ سرم را به زير انداختم. دلم نمي خواست ناراحتش كنم. نفس عميقي از اعماق قلبش كشيد و زير لب زمزمه كرد:خوش بحالش و رفت... دلم گرفت و يا شايد سوخت. براي اين مظلوميتش و حتي حالم بد شد از اين بي رحمي خودم. *****

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×