رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

fereshteh98

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    17
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

49 بار تشکر شده

2 دنبال کننده

درباره fereshteh98

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    نوشتن خودش تهه تهه علاقست؛)

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. fereshteh98

    ساعت رهایی

    آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش باغ بی برگی، روز و شب تنهاست، با سکوت پاکِ غمناکش سازِ او باران، سرودش باد جامه اش شولای عریانی‌ست ورجز،اینش جامه ای باید بافته بس شعله زرتار پودش باد گو بروید، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی‌خواهد باغبان و رهگذران نیست باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست گر ز چشمش پرتو گرمی نمی‌تابد، ور برویش برگ لبخندی نمی‌روید؛ باغ بی برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟ داستان از میوه‌های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می‌گوید باغ بی برگی خنده اش خونیست اشک آمیز جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن پادشاه فصل‌ها، پاییز ************ مهدی اخوان ثالث
  2. fereshteh98

    ساعت رهایی

    گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا کله جا ماندش این جا و نیامد دیگرش از پی نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن چو هم شاهی و هم درویش گاه آنجاو گاه اینجا هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه درویش نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا توئی آن نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا بیا کز دادخواهی آن دل نازک نرنجانم کدورت را فرامش کرده با آئینه آه اینجا سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا #شهریار ************************************************** مرا هزار امید است و هر هزار تویی شروع شادی و پایان انتظار تویی بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند در این سرا تو بمان ! ای که ماندگار تویی شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است ستاره ای که بخندد به شام تار تویی جهانیان همه گر تشنگان خون منند چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی دلم صراحی لبریز آرزومندی است مرا هزار امید است و هر هزار تویی #سیمین_بهبهانی
  3. همیشه سکوت نشونه رضایت نیست.. فهمیدنش شعور میخواد که از عهده بعضی ها خارجه،گاهی سکوت نشونه رضایت نیست..نشونه اینه که بخوای تو بعضی مواقع حرمت نگهداری تا از بین نره.. نشونه اینه که قوی ترین سلاح برایِ یه مشت حرفِ مفتِ.. شاید خودمون نفهمیم ولی بعضی وقتا باهمین سکوتی که از طرفِ ما ایجاد میشه ممکنه طرف مقابل بیشتر آتیش بگیره! سکوت همه جا نشونه رضایت نیست.. اینکه یاد بگیری که در مقابلِ هر حرفی جبهه نگیری و سکوت کنی خودش یه هنره،وگرنه حرف زدنو که همه بلدن! پس...یادبگیر به اندازه ای که طرف مهمه باهاش هم صحبت شی:))))
  4. fereshteh98

    حکم | Fereshteh98

    پارت چهارم -احمق تر از خودش،خودشه که فکر می کرد می تونه با وکیلِ مملکت در بیفته! --اون بخاطرِ پرونده ای که دستِ من بود می خواست که قضیه رو به نفعِ اونا پیش ببرم که با وجوده مخالفتِ من تهدیدم کرد،اما مثلِ اینکه خدا زودتر منو به مرادِ دلم رسوند..البته ناگفته نماند اونم با وجوده تو. چشمکی زدم:جبران می کنی! با مشت زدبه بازوم که به شوخی اخم کردم:دیگه تو روت خندیدم پرو نشو. خنده دندون نمایی زد،و اشاره ای به من کرد:اینا همش بخاطره کمالِ همنشینه! چشم غره ای بهش رفتم:به این نتیجه رسیدم که خوبی به تو اصلا نیومده. خنده ای کردو اومد سمتم،تا بفهمم می خواد چیکار کنه گونم رو محکم بوسید. --اینم بخاطره تشکر. -خُبه دختره لوس. --ما اینیم دیگه. خمیازه ای کشید و نگاهی به ساعت انداخت:دیگه چشمام باز نمیشه. نیم نگاهی بهم انداخت و زیرِ لب گفت:شب بخیر. با لبخند نگاهش کردم و متقابل زیر لب جوابش رو دادم. ***** فردایِ همون شب،وقتی که پریماه بیدار شد تا بره دفترِ کارش منم بیدار شدم تا به ما بقی کارایِ عقب افتادم برسم. سره میزِ صبحونه نشسته بودیم که پریماه با عجله آخرین لقمه رو هم گرفت دستش و از جاش بلند شد:خب من برم دیگه امروز چند جا جلسه دارم دیرم شد. مامان-برو عزیزم،خدا به همراهت. پریماه بعد از خداحافظی از خونه رفت بیرون و منم از جام بلند شدم:منم به کارایِ عقب افتادم رسم. مامان-تا کی مرخصی داری؟ سرم رو خاروندم و جواب دادم:تا یه هفته دیگه. گرفته گفت:دوباره میخوای از پیشمون بری؟ لبخندی زدم و دستایِ مامان رو گرفتم:الهی قربونت برم من،جایی نمیرم. --حالا پس فردا که باز تو خونه پیدات نشد بهت میگم. لبخند رو لبام رنگ گرفت که مامان آهی کشید و از جاش بلند شد:امان از دستِ شما بچه هاکه همیشه یِ خدا ما بزرگترا باید نگران شما باشیم. بی توجه به من از آشپزخونه رفت بیرون،کیف می کردم وقتی اینطوری می نشست کنارم و غر میزد که منو پریماه همیشه نمی تونیم کنارشون باشیم..اما خب چه کنیم که اقتضایِ کارِ منو پریماه همین بود که خیلی نتونیم پیششون باشیم. از جام بلند شدم و بعد از جمع کردن میز و شستنِ ظرفا برگشتم به اتاقِ خودم. مشغولِ انجامِ کارام بودم که بعد از حدودِ یکی دوساعت مامان شتاب زده وارده اتاق شد! باتعجب نگاهی بهش انداختم که سراسیمه پرسید:فریماه دخترم اینا چی میگن دمِ در؟ از جام بلند شدم:کیا؟..رفتم سمتش:چی شده؟ --نمیدونم چند نفر اومدن میگن باید تورو ببرن آگاهی! از این حرفِ مامان نفسی از سرِ آسودگی کشیدم:خب این کجاش بده؟ --چی داری میگی دختر؟چیکار کردی که باید ببرنت؟مگه خودت... اومدم وسطِ حرفِ مامان:مادره من نگرانی نداره..به باباهم چیزی نمی خواد بگی تا شب یا نهایتا فردا من و پریماه خونه ایم. رفتم سمتِ کمدم تا لباس بپوشم. مامان اومد سمتم و با لرزشی که تو صداش مشهود بود گفت:دیگه چیکار به پریماه دارن؟ سعی کردم باآرامش باهاش صحبت کنم:برایِ کاری که دیشب رفتیم بیرون حتما اومدن ازمون چندتا سوال بپرسن،چیزی نیست که. حرفی نزد ولی قیافش داد میزد که هنوزم راضی نشده. بعداز اینکه آماده شدم گونش رو بوسیدم:دورت بگردم من،نگرانی چیزی نباش.
  5. fereshteh98

    آرام دل | Fereshteh98

    پارت دهم --پروفسور معرفیم کرده؟ -دکتر معتمدی دربارت بهم گفته بود! ابرویی بالا انداخت:که اینطور.. --فکر می کنم هر چی راجبِ بیماری که داری بهت گفتن،هم دکتر معتمدی و هم پروفسور،درسته که دیر اقدام کردی و در فهمیدی که سرطان داری اما،نگران نباش مطمئن باش درمان میشی خیلی ها ازشون قطع امید شده بود اما بازهم به زندگی عادی برگشتن. با اطمینان سری تکون داد و لبخندی زد:توهم یکی مثلِ بقیه. -اینایی که میگی روزنه ی امید تو زندگیشون وجود داشته،من نه امیدی به این زندگیم دارم نه اینکه زنده و مردم... حرفم رو قطع کردم..داشتم زیاده روی می کردم! نگاهی پرسش گرانه بهم انداخت:پس بااین وجود نمی خوای درمان بشی؟ -من حرفام رو گفتم. تکیش رو از دیوار برداشت و وایستاد بالا سرم،سرم رو گرفتم بالا و نگاهی بهش انداختم. کمی گره ابروهاش رفته بود تو هم.. --حرفی بزن که بتونی بهش عمل کنی! شوک زده نگاهش کردم که نسرین اومد داخل.. با دیدنِ رادمان لبخندی زد:عه آقای دکتر شمایید؟!حالِ مریضمون چطوره؟ رادمان نیم نگاهی به من و بعدشم به نسرین انداخت:چی بگم والا ایشون علاوه بر بیماری که دارن مغزشون هم باید عمل بشه! نسرین با تعجب و من با چشم غره نگاهش کردم که لبخندش رنگ گرفت. --نه اینکه خدایی نکرده مشکلی داشته باشنا نه،منتها نمی دونم چرا سیم پیچی مغزشون اتصالی کرده یکم ارور میده! نسرین که از لحنِ شیطنت بارش نمی تونست جلویِ خندش رو بگیره جواب داد:اخلاقِ هرکسی یه جوره،آرامِ دلِ ماهم یکم سر سخته. دست به سینه داشتم به مکالماتشون گوش می دادم که گوشیِ آقای دکترمون زنگ خورد و نگاهی به شماره انداخت. با مکث جواب داد و با مخاطبی که اونورِ خط بود شروع کرد به آلمانی حرف زدن،بعد از چند لحظه تماسش رو قطع کرد و گوشی رو اوورد پایین.. --خب من دیگه باید برم،خودم مرتب به بیمارتون سر می زنم،مراحلِ شیمی درمانی رو بعد از اومدنِ جوابِ آزمایش ها در صورتی که مشکلی نبود شروع می کنیم. نسرین-کی میره برایِ شیمی درمانی؟ --پس فردا.. نسرین ازش تشکر کرد اما من همونطور نگاهش کردم که از اتاق رفت بیرون. --صد الله و اکبر چقدر آقاست این پسر! با تعجب نگاهم رو دوختم به نسرین:خوبه همش چند ساعتم نیست دیدینش.. --آدم از همون بر خوردِ اول می تونه مخاطبش رو بشناسه. بی حرف دراز کشیدم رو تخت. برایِ اینکه خودم رو سر گرم کنم مشغولِ دیدنِ فیلمی شدم که داشت پخش می شد. چند ساعت بعد بابا هم از راه رسیدو پشت سرشم همون پسری که دیروز تو خونه دیدم اومد داخل! سلام کردم که جفتشون جوابم رو دادن و بعد از اونم بابا مشغولِ صحبت با نسرین شد. لوکا ومد نزدیک تر و کنارم ایستاد. --فکر نمی کردم به این زودی همو ببینیم.. -من اصلا فکر نمی کردم دیگه اصلا همدیگه رو ببینیم! بر خلافِ تصورم که فکر می کردم الان بهش بر می خوره اما..خنده ای کرد. --زبونت خیلی خیلی تندو تیزه،نظیره دختری مثلِ تو کم پیدا میشه. سرم رو بر گردوندم طرفش:اگه می خوای نیشش دچارت نشه بهتره هم صحبتم نشی! نیشخندی زد:معلومه که شناخت کافی درباره من پیدا نکردی.
  6. گرچاره تویی..

    بیچاره منم جانا..

    مولانا

  7. fereshteh98

    آرام دل | Fereshteh98

    پارت نهم --ببخشید خانم،اتفاقی که براتون نیفتاد؟ درحالی که سعی می کرد آستینِ مانتوم رو از ساعتش جدا کنه زیر لب گفت:ای بخشکی شانس چه وقتِ گیر کردن آستین بود؟! درهمین بین که داشت زیرِ لب غر می زد وکلمات رو با فارسی روون و صریح ادا می کرد نگاهم رو با تعجب دوختم بهش! انگار نه انگار کشورِ غریبه که همه فارسی بلد بودن! نگاهم رو ازش گرفتم..وقتی مانتوم از ساعتِ گرون قیمتش جدا شد مجددا با لبخند نگاهش رو دوخت تو چشمام. --شماهم ایرانی هستید درسته؟ بی جواب نگاهش کردم که زیرِ لب گفت:لاله این؟! اخمام رو کشیدم توهم:درست حرف بزن! با همون نگاهِ شیطنت بارش تک خنده ای کرد:پس ایرانی هستید،بهر حال ببخشید که این اتفاق افتاد..هرچند تقصیره منم نبود! دستش رو زد به پیشونیش و با همون نگاه ازم خداحافظی کرد،دقیقا طوری حرف می زد که نه سیخ بسوزه و نه کباب! سری به نشونه تأسف تکون دادم و بعد از اینکه رفتم طرفِ ماشین و کیفم رو برداشتم بر گشتم تو بیمارستان.. بابا هم از اتاقِ پروفسور اومده بود بیرون و داشتن دمِ در باهم حرف می زدن،نسرین هم کنارشون بود. با دیدنم دکتر حرفش رو قطع کرد و باباهم رفت تا کارهایِ بستری شدنم رو انجام بده! کنارِ نسرین بودم که آروم خم شدم طرفش:دکتر چی می گفت؟ --هیچی مادر جان از وضعیتت گفت و مدت زمانِ درمانت که ممکنه چقدر وقت طول بکشه. آروم ازش فاصله گرفتم و حرفی نزدم..قطعا بحثشون به این جمله نسرین ختم نمی شد! طولی نکشید که بابا اومد و کار ها که انجام شد یکی از پرستار ها لباسِ مخصوص بیمارستان رو داد بهم و بعد از تعویض لباس و گرفتن خون و چند تا آزمایش دیگه تو یکی از اتاق ها نگهم داشتن و پرستار بعد از زدنِ سرم و سرنگی که توش خالی کرد از پیشم رفت.. باباهم رفته بود دنبالِ بقیه کار ها و فقط نسرین بالا سرم بود. درحالی که رو تخت دراز کشیده بودم نسرین با شنیدنه صدایِ زنگِ گوشیش از اتاق بیرون رفت تا بتونه حرف بزنه. درِ اتاق که باز شد شخصی با رو پوش سفید وارد شد. اولش فکر کردم اشتباه دیدم اما وقتی که سرش رو اوورد بالا مات زل زدم بهش!اونم دستِ کمی از من نداشت. --عجب دیداری! وقتی دید صدایی ازم در نمیاد اومد نزدیکتر. --پس تو همون شخصی که پروفسور ازش حرف میزد،آرامِ دلِ پورجم درسته؟ با مکث نگاهِ سرکشم رو دوختم تو چشماش:بله خودم هستم.. مثلِ اون موقع که تو پارکینگ با شیطنت نگاهم می کرد بازهم نگاهش همون رنگ رو گرفت! --شما همیشه همین قدر خوش اخلاقید؟ پوزخندی زدم:بستگی داره...دست به سینه نگاهش کردم:شما همیشه همین قدر کنجکاوی می کنید؟ خنده ای کرد:بستگی داره! -ظاهرا شما کاره خاصی ندارید! دستاش رو کرد تو جیبش:وقتی استاد گفت یه بیماره جدید اومده که من باید مرتب مراقبش باشم وایرانیم هست کنجکاو شدم که ببینمش! دست به سینه تکیه داد به دیوار. -رادمانِ مهراد تویی درسته؟!
  8. fereshteh98

    حکم | Fereshteh98

    پارت سوم بادیدنِ ماشینِ سامی جفتمون سریع رفتیم به اون سمت وسوار شدیم. سامی-چی شد؟ خنده رولب هام رنگ گرفت:همه چیز اونطور که می خواستیم پیش رفت. هرسه نگاهمون رو دوخته بودیم به دره ورودی باغ که جمعیت با شتاب ازش بیرون می اومدن. پریماه-بهتر نیست بریم دیگه؟ برگشتم عقب و نگاهی به چهرش انداختم که خستگی ازش می بارید. نگاهم رو مجددا دوختم به سامی و گفتم:تا پلیسا نیومدن بهتره که بریم! سامی سری تکون داد و به راه افتاد. پریماه-حالا تکلیفِ شاهرخ چی میشه؟ پوزخندی زدم:چی میخوای بشه؟..معلومه امشب کارش ساختست و مطمئنا دستگیر میشه! سامی-برات دردِ سر نشه؟ -من کاریونمی کنم که به ضررم تموم بشه،مطمئن باش که دیر یازود می فهمن کاره ما بوده! جفتشون باتعجب نگاهم کردن که ادامه دادم:ولی خب بازم دستِ آقایونِ پلیس درد نکنه که انقدر پیگیری می کنن! پریماه-دیوونه شدی؟میدونی اگه بفهمن چقدر برامون بخصوص تو بد میشه؟ با آرامش جواب دادم:یه بار گفتم دوباره هم میگم،من کاریو که به ضررم باشه انجام نمیدم..ازآینه ماشین نگاهی بهش انداختم:توهم نگران نباش،اتفاقی نمی افته. کلافه پوفی کشید و تکیه داد به صندلی. مدتی در سکوت سپری شد تا اینکه نزدیکایِ خونمون صدایِ سامی بلند شد:آخرشم من نفهمیدم مشکلِ شما با این پسره شاهرخ چی بود؟ درجوابش گفتم:یه خورده حسابِ شخصی بود. سامی-عه حالا شد شخصی؟..چطور وقتی ازم کمک خواستی شخصی نبود؟ کمی گره ابروهام رفت توهم:کمک کردی دمت گرم،ولی قرار نشد منت بذاری. سامی-من منت سره کسی نذاشتم،ولی حداقل این حقمه که بدونم چه پدر کشتگی بااین پسره داشتید؟ همزمان بااین حرفش پیچید تو کوچمون که جواب دادم:الان نه،ولی شاید یه زمانی جوابِ این سوالتو دادم! جلویِ خونمون زد رو ترمز که برگشتم سمتش و ادامه دادم:تا همینجاشم که کمکمون کردی دستت در نکنه هر کسی دیگه ای که جایِ تو بود امکان داشت که اینکارو برامون انجام نده،توهم شدی شریک جرمِ ما!ولی مطمئن باش کارتو تلافی می کنم پسر خاله. لبخندی زدم که متقابلا لبخندی زد و دستی پشتِ گردنش کشید. پریماه خمیازه ای کشید و گفت:حالا مابقی تعارف تیکه پاره کردناتون بمونه برایِ بعد بهتر نیست؟ با خنده نگاهش کردم که چشمایِ سرخش نشون از این میداد که حسابی خستس. مجددا برگشتم سمتِ سامی گفتم:سلام به خاله برسون. سری تکون داد که همراه با پریماه بعد از اینکه خداحافظی کردیم،پیاده شدیم و راه افتادیم سمتِ خونه. برقایِ خونه خاموش بود و این نشون از این میداد که بقیه خوابیدن! همراه با پریماه آروم وبی سرو صدا رفتیم تو اتاقِ من که پریماه باهمون حالت خواب آلود گفت:بنظرت من فردا بیدار می شم؟ خنده ای کردم و در حالی که مشغولِ باز کردنِ موهام شدم جواب دادم:بنظرت مامان میذاره که خواب بمونی؟ نیمچه لبخندی زدو رفت سمتِ در:چی بگم والا؟ از اتاق رفت بیرون و مدتی بعد درحالی که لباساش رو عوض کرده بود،اومد و خوابید روتخت! در حالی که موهام رو شونه می کشیدم با تعجب نگاهش کردم:چرا اینجا خوابیدی؟ نیم نگاهی بهم انداخت و با حالتِ گرفته ای جواب داد:لازمه که باهات حرف بزنم. بی حرف سری تکون دادم و بعد از اینکه منم لباسام رو عوض کردم،کنارش خوابیدم و برگشتم سمتش. -خب می شنوم! نگاهی بهم انداخت:بنظرت حالا چی میشه؟ بی تفاوت شونه ای بالا انداختم:معلومه..انقدر پلیسا می گردن تا پیدامون کنن،که همینطورم میشه! --چه بلایی سرِ شاهرخ میاد؟ -باکارایی که انجام داده صد در صد چند سال حبس رو داره و شاید هم اعدام..با کمی مکث گفتم:چرا این سوالو پرسیدی؟مگه برات مهمه؟ --یادت نره که اون می خواست منو با چرب زبونی طرفِ خودش بکشونه!
  9. راست گفتی سهراب!!!

    من هم درتردیدم،

    من در این عرصه آغشته به بغض

    لب خندان دیدم..

    چشم گریان دیدم..،،

    گریه کردم اما.......

    بارها خندیدم!!!

    رمز بیداری را،

    پشت بی خوابی این ثانیه ها فهمیدم..!!

    توبه آمار زمین.."مشکوکی"

    من به دلهای زمین..""مشکوکم...

  10. انتظار شعور از بعضیا..

    مثله این می مونه که بری ایستگاه اتوبوس و منتظر باشی هواپیما بیاد!!

  11. خدایا خودت یه راهِ راستی

    سمتِ ما کج بفرما:):smile:

  12. fereshteh98

    حکم | Fereshteh98

    پارت دوم فریماه با حرص یه بارِ دیگه بهش با پاضربه زدم:یه بار دیگه بخوایِ از این غلطا کنی و دم پره مون بشی کاری می کنم که کلا از صفحه روزگار محو شی! پریماه با ترس بازوم رو گرفت:ولش کن دیگه،بهتره بریم. بدونِ اینکه توجهی بهش داشته باشم زودتر راه افتادم. پریماهِ بیچاره هم بدونِ اینکه صداش در بیاد راه افتاد دنبالم،به دلیلِ بلندی لباس و بلند بودنِ پاشنه های کفشم چندان درست نمی تونستم راه برم. پریماه-مارو باش با کی اومدیم سیزده بدر! پوزخندی زدم:دختر یه دقیقه غر نزن بذار ببینم چه خاکی باس تو سرمون بریزیم؟!دِ آخه اگه من نیومده بودم که تو الان... کلافه نفسم رو رها کردم و نگاهم رو دوختم بهش که دمغ و با اخمایی در هم رفته به زمین نگاه می کرد. رفتم سمتش:خب حالا نمی خواد ناراحت بشی،چرا کشتیات غرق شدن؟ چشم غره ای بهم رفت:مامان بفهمه من باتو امشب اومدم اینجا پوست از کله من می کنه!..اصلا هربار من باتو میام اینجور جاها یه اتفاقی می افته. از این همه غرغرکردناش لبخند به لبم اومد،بی توجه به تیکه دومِ جملش گفتم:به مامان نمی خواد چیزی بگی که بیخود نگران بشه. --فریماه دیوونه شدی؟..این یارو رو ندیدی چطور بندمون شده بود؟ -چیزی که تو این مهمونیا ریخته ازیناس،توام که باره اولت نیست! کلافه نفسش رو داد بیرون:امان از دستِ تو،آخرش این پلیس بازیایِ تو کار دستمون میده! باخنده جواب دادم:توام که چقدر بدت میاد.. لبخندی زد:چیکارت کنم،از داره دنیا یه خواهر بیشتر ندارم که اونم کلش بو قرمه سبزی میده! به شوخی چشم غره ای بهش رفتم:آدم با خواهرِ بزرگترش اینطوری حرف میزنه؟ با لحنِ مسخره ای ادامو در اوورد و گفت:الان یادت افتاده که بزرگتری؟ دستام رو به حالته تسلیم بردم بالا:جونه فری بیخیال،اون کتابِ پندو اندرزاتو بذار وقتی که رفتیم خونه مرور کن! نگاهم رودوختم به جمعیت که چشمم افتاد به شاهرخ وروبه پریماه که زیرِ لب داشت غر غر می کرد گفتم: عه پریماه،اون پسره شاهرخ نیست؟ نگاهی انداخت به جایی که من اشاره کردم و با حرص گفت:چرا خوده نکبتشه! با صورتی بر افروخته خواست بره اون سمت که با دست مانع شدم. -کجا به سلامتی؟ --خودت داری می بینی که چه خوش خوشانشه! -خب الان بری مثلا میخوای چیکار کنی؟..یکم صبر داشته باش خواهرِ من. با حالتِ زاری گفت:تاکی؟ نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:یکم دیگه صبر می کنیم ببینیم چه اتفاقی می افته؟!..اگر همه چی اوکی شد کارمونو تموم می کنیم! --رسما اومدیم گند بزنیم تو مهمونی،ما فقط مشکلمون شاهرخ بود! -مهمونیش بخوره تو سرش،پسره فرصت طلب فکر کرده ببو گلابی گیر اوورده! --تو داری بخاطرِ من حرص میخور؟ نگاهی بهش انداختم:اینا همش بخاطرِ توعه ها.. --خبه توام! همون لحظه موبایلم زنگ خورد که بادیدنِ شماره سامی بلافاصله جواب دادم. -اوضاع چطوره؟ سامی-ظاهرا که مشکلی نیست،اینجا همه چی حله..اونجاچطور؟ -اینجام همه چی ردیفه،فقط وقتی همه ریختن بیرون،باماشین دمِ درِ ورودی باغ منتظر باش تا مشکلی پیش نیاد. --باشه..فعلا بعداز اینکه صحبتم تموم شدنگاهی به جمعیت انداختم،شاهرخ بینِ جمعیت نبود..یه کم موش دووندن تو مهمونیش بد نبود! پریماه-سامی چی گفت؟ -گفت اوضاع خوبه...الان وقتشه که کارو تموم کنیم! بی حرف سری درتأیید تکون داد. سوئیچی که تو کیف دستی کوچیکم بود بیرون اووردم. بعداز چند ثانیه تاسه شمردم و دستم رو فشار دادم رو کلید که صدایِ انفجار از داخلِ باغ همه جارو فرا گرفت! سریع دستِ پریماه رو گرفتم و قبل از اینکه بخواد شلوغ بشه واتفاقی بیفته هردو سریع از باغ رفتیم بیرون.
  13. fereshteh98

    آرام دل | Fereshteh98

    پارت هشتم صبح زود وقتی که از خواب بیدار شدم بادیدنِ نسرین که تو اتاقم سرِ سجاده نشسته بود لحظه ای بغض راهِ گلوم رو بست! دستاش رو گرفته بود بالا و داشت دعا می کرد،لرزیدنِ شونه هاش نشون از این میداد که داره گریه می کنه.. آروم از جام بلند شدم و نشستم کنارش..بویِ گل محمدی رو که حس کردم با لذت نفسِ عمیقی کشیدم. همه کارهایِ نسرین شبیه مادرم بودو،بخاطر همین بیشتر از همه چیز تو زندگیم به نسرین اهمیت می دادم! چشمام رو که باز کردم با صورتِ خیس از اشکش مواجه شدم! آروم سرش رو تو آغوشم گرفتم:این همه اشکو واسه چی میریزی آخه؟ -دستاش رو نوازش گونه کشید رو موهام:مگه چند تا دختر مثلِ تو دارم؟درسته مادره واقعیت نیستم و هیچ وقت نمی تونم جایِ اون رو برات بگیرم اما... مانع از ادامه حرفش شدم:توهم برام با مامانم هیچ فرقی نداری،کم برام زحمت نکشیدی. آروم ازم جداشد..برقِ خوشحالی رو می شد تو چشم هاش دید. دستام رو اووردم بالا و کشیدم رو گونش. --نذر کردم اگر حالت بهتر شد یه سر بریم پابوس آقا.. -تو فقط امر کن! خنده ای کرد:پاشو دختر،پاشو الان باید آماده بشیم بریم بیمارستان وگرنه صدایِ بابات در میاد! یا علی گویان از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد. منم از جام بلند شدم و بعد از پوشیدن لباس درآخر شالی رو موهام انداختم و با برداشتن جوابِ آزمایش رفتم بیرون.. نسرین آماده نشسته بود که بادیدنم با لبخند از جاش بلند شدو،طولی نکشید که باباهم اومد پایین و راه افتادیم سمتِ بیمارستان. نسرین مدام زیرِ لب با تسبیح صلوات می فرستاد و منم نگاهم رو دوخته بودم به بیرون که با توقف ماشین به خودم اومدم و رفتیم داخل بیمارستان.. با کمی پرس و جو،مطبِ پروفسور رو پیدا کردیم و منتظر نشستیم تا نوبتمون بشه.. برام جایِ تعجب داشت که همچین آدمِ معروفی چطور به راحتی نوبت داد و مارو پذیرفت؟!..اما با فکره اینکه از بابا هر کاری بر میاد و همه جا آشنا داره ردی از تعجب تو نگاهم با قی نموند. وقتی رفتم داخل با دیدنِ مردی نسبتا پیر که عینک داشت به زبانِ آلمانی سلام کردم که سرش رو بلند کرد و جوابم رو داد. آلمانی رو چندان زیاد بلد نبودم اما تا حدی که بتونم دست و پاشکسته حرف بزنم یه چیزایی می دونستم! برگه آزمایش رو گذاشتم رو میزش ومنتظر نگاهش کردم تا ببینم چی میگه؟ بعد از چند دقیقه نگاهِ دقیقی به آزمایش انداخت و دقیقا همون حرف هایی رو که دکتر معتمدی تو ایران بهم گفت رو بازگو کرد و در آخر اضافه کرد که باید بستری بشم و شیمی درمانی رو شروع کنم اما قبلش یه سری آزمایشاتِ دیگه لازم بود. --پزشکی ایرانی در این بیمارستان حضور داره که از دانشجوهای خودمه،بهش می سپارم که در صورتِ نبودِ خودم کارهایِ درمان رو ادامه بده. - درمان ممکنه چقدر طول بکشه؟ --بستگی به خودت داره که رونده درمان پاسخِ مثبت بدی یانه،درسته که کاره پزشک مهمه اما تا وقتی که بیمار نخواد بهبود پیدا کنه هیچ کاری از دستِ ما بر نمیاد! بعد از گفتنِ یه سری حرفِ دیگه در باره رونده درمان و بهبود از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون..اما قبل از اون،پروفسور ازم خواست تا به بابا بگم بیاد پیشش.. یادم افتاد که گوشیم تو کیفمه که تو ماشین بود،بلا فاصله راه افتادم به سمتِ پارکینگ. درحالی که سرم پایین بودو داشتم حرف هایِ دکتر رو مرور می کردم،یهو آستینِ لباسم کشیده شد! سرم رو گرفتم بالا که چشم تو چشمِ یه پسرِ جوون شدم! نگاهم رو کشیدم پایین که دیدم آستینم گیر کرده به ساعتش. صداش باعث شد تا سرم رو بالا بگیرم.
  14. fereshteh98

    آرام دل | Fereshteh98

    پارت هفتم شاید حق با لوکا بود اما،امید تو زندگی منی که فقط سردی رو ازش حس کردم معنی نداشت! صدایِ در باعث شد تا نگاهم رو از پنجره بگیرم..با دیدنِ نسرین کاملا برگشتم سمتش. نفس زنان نگاهی بهم انداخت:وای چقدر پله هایِ اینجا زیاده! نشست رو صندلی میز کامپیوتر. رفتم طرفش و دست به سینه تکیه دادم به کمد. -با خدمتکارحرف می زنم تا یکی از اتاق های پایین رو براتون تدارک ببینه. --خیر از عمرت ببینی آرام جان..هعی...خدا بیامورز نیکو اگر زنده بود صد در صد به داشتنِ دختری مثلِ تو افتخار می کرد،صد حیف که عمرش به این دنیا قد نداد. با شنیدنِ اسمِ مادرم یه دنیا غم بود که به دلم سرازیر شد. نسرین نفسِ عمیقی کشید:فردا صبحِ زود باید بیدارشیم بریم بیمارستان،به احتمالِ زیاد بستریت کنن برایِ درمان..اگر پدرت کاری براش پیش اومد من کنارت هستم تا درمانت تموم بشه. -درمانش طولانیه و ممکنه که به یک سال هم کشیده بشه...ناگفته نماند که اگر تا اون موقع زنده موندم درمان هم ادامه داره! آروم زد پشتِ دستش و لبش رو گزید:دختر چرا کفر می گی؟این چه حرفیه آخه؟توکلت به خدا باشه،به بزرگیش ایمان داشته باش دخترم.. نگاهش کردم و چیزی نگفتم..مشخص بود که نگرانِ. رفتم سمتِ تلفن و گفتم که یکی از خدمتکار ها بیاد بالا.. مدتی نگذشت که تقه ای به در خورد و بعدازاینکه اجازه ورود دادم اومد داخل. بهش گفتم تا یکی از اتاق هایِ پایین رو برایِ نسرین آماده کنه و وسایلش هم ببره پایین. حرفام که تموم شد تعظیمِ کوتاهی کرد و رفت بیرون. --آرام جان بهش چی گفتی؟ -گفتم تا یکی از اتاق هایِ پایین رو براتون آماده کنن. --بازم خوبه تو اینجا هستی و زبونش رو می فهمی،وگرنه من نمی دونستم صبح تا شب چجوری بااینا سرو کله بزنم؟! لبخنده محوی رو لب هام جای گرفت. --از وقتی که مادرت رفته توهم انگار روح و احساست بااون خدا بیامرز مرده،میدونی الان بعده چند وقت خندت رو دیدم؟! لبخند آروم آروم از رویِ لب هام محو شد:کاملا درسته وقتی مادرم رفت،آرام دلم با خودش برد! سری به طرفین تکون داد:چی بگم والا؟میدونم کیو مقصر مرگِ نیکو می دونی..اما آرام جان بهتره دلتو با پدرت صاف کنی،هرچیم باشه پدرته. کلافه نفسم رو دادم بیرون و جوابی ندادم.. می دونست حوصله بحثِ به وجود اومده رو ندارم،بخاطر همین از جاش بلند شدو راه افتاد به سمتِ در --خودتی و خدایِ خودت...اما کاری نکن که خدایی نکرده بعدش پشمونی به بار بیاد! وقتی که از اتاق رفت بیرون،برگشتم به گذشته ها..وقتی که مادرم زنده بود. اونم همیشه وقتی با،بابا بحث می کردیم،سعی می کرد همینطور نصیحتم کنه. اصلا حال و روزه درست و حسابی نداشتم،بخصوص با حرفای نسرین که دیگه کلا ریخته بودم بهم! چند ساعت باقی مونده تا شام رو با انجام کارهام گذروندم و بعدش با دیدنِ ساعت از جام بلند شدم و رفتم پایین. بابا هنوز خونه نیومده بود،کاره یه بار دوبارش نبود!شاید عادی ترین اتفاقی بود که بعد از فوتِ مامان می افتاد! خوردنِ شام که تموم شد بر گشتم تو اتاقم و بعد از تنظیمِ آلارم گوشیم دراز کشیدم رو تخت و چون خیلی خستم بود سریع پلکام افتادن رو هم و خوابم برد.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×