رفتن به مطلب

Mahdiyh

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    71
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

Mahdiyh آخرین باز در روز مهر 26 2020 برنده شده

Mahdiyh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

116 بار تشکر شده

درباره Mahdiyh

آخرین بازدید کنندگان نمایه

873 بازدید کننده نمایه
  1. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 58 همون طورکه دستش دورکمرم بود من روبه خودش چسبوند وکمرم روفشار داد ،روبه پسره گفت :-واسه لاس زدن گزینه ی خوبی روانتخاب نکردی؟ پسره یه نگاه به دست های حلقه شده آرمان دورکمرم کردوگفت : -متاسفم قست مزاحمت نداشتم آرمان یه پوزخند زدوگفت: -اره کاملا معلوم بود ؛حالا گمشو بروچشم بهت نیوفته. پسره بدون هیچ حرفی ازاونجا دور شد ،دستاش رواز دور کمرم جدا کرد ودستم روتودستش گرفت وفشار دادودنبال خودش کشوند انقدردستم رومحکم فشار می داد که ناخداگاه صدای آخم بلندشد _اخخ دستم -زهره مار برای چی بااون پسره حرف زدی ؟مگه می شناختیش ؟ -نه ولی پسره محترمی به نظر می اومد. دستم روول کردوگ
  2. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت57 همه باهم راه افتادیم سمت پارگینک ،علی گفت :-خب باماشین کی بریم ؟ احسان راه افتاد سمت ماشینش وگفت :-خب معلومه باماشین من می ریم ،بپرید بالا تابریم پاساژمنتظرمونه . آرمان یه پوز خندی زد وراه افتادسمت ماشین خودش وگفت:-من ترجیح می دم باماشین خودم برم ،هرکسم می خواد بیادسواربشه . وسوارماشینش شد. احسان که به درماشین تکیه دادگفت :-بهتر که نمی یادحوصلش رونداشتم وخطاب به ماگفت :-سوارشید دیگه من وعلی هم رو نگاه کردیم نمی دونستیم چی کارکنیم سوارماشین احسان بشیم یاآرمان علی گفت :-مرسی داداش ولی منم باماشین خودم میام اونجوری هیچ کس ناراحت نمیشه . وروبه من گفت :-سوارشو دا
  3. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت56 _یه کارکردم کارستون، اون پروژه بود به خاطرش رفتم مسافرت _خبب علی گفت:-اهههههه داداش اذیت نکن دیگه ،خب معلومه دیگه پروژم قبول شد. _افرین بابامبارکه،خب? _اه کم بگوخب،هیچی دیگه یه مهمونی به خاطرم گرفتن شماهاام دعوتید. بااین حرف علی آرمان یکم فکرکرد،گفتم الان ست که بگه نه کاردارم ونمی ذاره منم برم ،که باحرفی که زدشوکه شدم. _خیلی هم عالی حتما می یایم حالاکی هست . نیش علی بازشدوگفت:-فرداشب آرمان سرش روتکون دادوگفت:-عالیه فقط قبلش باید برم خرید . احسان پریدبین حرفش وگفت :-منم می یام بدون من که خردید معنا نداره . بااین حرفش علی وآرمان برگشتن سمتش ونگاهش کردن که علی
  4. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 55 یه نگاه بهش کردم که دیدم از هوش رفته وبی حال روی زمین افتاده بود اصلا حال خوبی نداشت درست شبیه مرده ها شده بود ،بالذت نگاهش کردم چون میدونستم دیگه همچین فرستی گیرم نمی یاد؛یکم فکر کردم اگه الان ولش کنم صدرصدمی میره ومن این رونمی خواستم چون فعلا زود بودمن حالاحالاهاباهاش کارداشتم. بلندش کردم ،بردمش توماشین وبه طرف بیمارستان حرکت کردم خودم از این کارم خندم گرفته بود اول در حد مرگ زدمش بعد الان دارم می برمش بیمارستان . نزدیک بیمارستان که شدم ماشین رو یه جایی که تودید نبود نگه داشتم،درماشین رو باز کردم و با لگد اون رو انداختم تو خیابون تا شاید یکی پیدا بشه واون رو ببره بیمارستان .
  5. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    رمان #پارت54 دراولین اتاق روباز کردم، یه دختر روتخت بود و ملافه ی سفید پوشونده بود دورش گریه می کرد یه نگاه به دور و ورکردم خبری ازساشانبودبه دختره گفتم _ساشا گو هیچی نمی گفت وگریه می کرد؛رفتم طرفش وبازوش روگرفتم وفشار دادم ،اسلحه روگذاشتم روی شقیقش که گریش شدت گرفت.دندونام روروهم فشاردادم وگفتم: _اون اشغال کجاست؟بگووو _اگه نگی می کشمت ، الان توحالی نیستم که دلم برات بسوزه ،بهتره بگی کدوم کوری رفته می دونم اینجاست. بازم هیچی نگفت ماشه ی اسلحه روکشیدم .گفتم _تا3می شمارم .......2....1 اومدم 3روبگم که گفت _باشه ....می گم ...می گم فقط این لعنتی روازمن دور کن . اسلح
  6. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    رمان #پارت 53 پشتم رو کردم بهش و به سمت در رفتم دستم که به دست گیره رسید صداش اومد : _دوسش داری نه ،وگرنه برای چی باید یه موضوع به این کوچکی کی رو انقدر بزرگ کنی . _توفکر کن همین طوره ؛امیدوارم حرف های من روخوب شنیده باشی .پس دیگه حرفی نمی مونه. ازاتاق خارج شدم، توپله ها بودم که صدای دادش اومد _بااین حرف هاوکارات نمی تونی من رواز سایه دور کنی فهمیدی. یه پوز خندبه این حرفش زدم _ حالا امتحان کن ببین می تونم یا نه به راهم ادامه دادم ورفتم سمت پارکینگ،سوار ماشین شدم درپارکینگ روباریموت باز کردم وبه طرف باشگاه حرکت کردم ویه اهنگ خارجی ملایم گذاشتم. گوشیم رواز روداشبرد برداشتم
  7. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 52 همین طور زل زده بودیم بهم که، سایه سرش روآورد بالا ویه بوسه روی گونه هام زد .سریع به خودم اومدم وسیخ شدم سر جام وقلبم شروع کرد به تند تند زدن. -آرمان ممنونم ازت بابات همه چی ،به خاطر اینکه هوام رو داری. وسریع پشت کرد بهم وپتورو تا بالاکشید روسرش، بااین کارش یه لبخند اومد روی لبهام این دختر توهرشرایطی باید ادم روبخندونه، نشستم رومبل ودستم روگذاشتم جایی که چندلحظه ی پیش سایه بوسیده بودودوباره یه لبخند زدم .وای خدایا خل شدم رفت؛ چرا باهرکار این دختر ته دلم خالی می شد که بایه بوسه ازخودبی خود می شم چه مرگم شده بود؛بعدازاینکه مطمعن شدم سایه خوابش برده پاشدم واز اتاق زدم بیرون ،رفتم
  8. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت51 _خودم استخدامش کردم وظیفه ی منه که ازش مراقبت کنم. اصلا بگو ببینم واسه چی انقدربه دست وپای سایه می پلکی ها ؟؟ بااین حرفم دست وپاش روگم کردوبرای فرارازدست من یه خمیازه ی الکی کشید وگفت _نمی دونم چراانقدرخوابم گرفت ،داداش من میرم اتاقم بخوابم فعلا. ازپله هاتندرفت بالا ودستش روبرام تکون داد. این دفعه قصردررفت سریع بعدی حالش رومی گیرم. الان کاردارم حوصله ی کل کل باهاش رونداشتم . راه افتادم سمت اتاق سایه؛وارد اتاق شدم یه نگاه به درشکسته ی اتاق کردم ،باید زنگ می زدم بیان تایه درخوب واسه اتاق درست کنند.به سایه که روتخت درازکشیده بود وتوخودش جمع شده بودنگاه کردم ، رفتم طرفش وگوشه
  9. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت50 دستم روگذاشتم روزنگ وهم زمان بامشت می کوبیدم به در،دیدم فایده ای نداره بالگدزدم و قفل دروشکستم وواردخونه شدم ،دادزدم _سایههههههه دیدم احسان بادوازاتاق سایه اومدبیرون واومدسمتم،این اینجاچی کارمی کرد. _چته خونه روگذاشتی روسرت _سایه کجاست حالش خوبه ؟؟ _آروم باش بابا هیچی نشدنترس حالش خوبه به موقع رسیدم . حالا چته چراانقدرنگرانی. بدون محل دادن به حرف هاش رفتم سمت اتاق سایه این طوری دلم آروم نمی شدبایدمی دیدمش، داشتم می رفتم سمت دراتاقش که دست احسان روشونم نشست _کجا؟خوابیده انقدرترسیده بودوگریه کرده بود که خوابش برد مزاحمش نشو _خیلی ترسیده بود ؟؟ _آره ، خداروشکرکه ب
  10. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 49 _رفته توحموم شبیه موش قایم شده نمی خواد نگرانش باشی کاریش نکردم، البته فعلا این دفعه ام قصردررفت ولی سریع بدی درکارنیست . احسان دادزد : _گمشوازاین اتاق بیرون تاپلیس خبرنکردم ـ _همتون خاطرخواهش شدین‌، این دخترچشم هاتون روکورکرده ولی ازالان بگم این دختراول اخرماله منه ،من بااین حرفش احسان جوش اورد ویه مشت زدتوصورتش، آب دهنش روتوف کرد وگفت _تقاص این کارت روپس میدی بدم پس میدی احسان خاننننن وطوری که انگاربامنه گفت _بازم برمی گردم هیچی هنوزتموم نشدهـ این روگفت ورفت . احسان اومد سمت دروزدبه در _سایه عزیزم ،این دروبازکن لطفا ازترس دست وپام می لرزیدن هنوز به خودم نیو
  11. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 48 _بله بفرمایید باصدای بغض آلود _ارمان _الو صدانمی یاد _الو ارمان صدام رومی شنوی _الو سایه تویی گریم گرفته بود .انقدرترسیده بودم که کلماتوگم کرده بودم. صدای ساشا ازپشت دراومد _این دروباز کن این دفعه نمی تونی دربری _سایه صدای کیه ،اون جا چه خبره ؟ _ارمان،ساشا اومدم حرف بزنم که صداش اومد _اون بی شرف اونجاچی کارمی کنه ،تایه ربع دیگه اونجام توقایم شو سایه هرکاری می کنی فقط نزاردستش بهت برسه. _ارمان می ترسم _گریه نکن توراهم بااولین ضربه ای که به درزد یه جیغ زدم صدای ارمان اومد _چی شد سایه _داره دررومی شکنه آرمان توروخدا زود تربیا بادومین ضربه
  12. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 47 سایه دلیل این رفتارهاش رونمی فهمیدم ولی این که رومن غیرتی می شه خیلی به دلم می شینه ،وقتی که بهش گفتم لباس هاروعلی واحسان خریدن می خواست دوباره دادوبیداد کنه که پشیمون شد ودق ودلیش رو سردرخالی کرد دروهمچین محکم بست که گوشام داشتن زنگ می زدن،وقتی لباس هایی که ساشا خریده بود رودیدخیلی بدشد داشتم ازخجالت اب می شدم کاش بهش می گفتم ، یادحرف چنددقیقه پیشش افتادم که گفت ؛می خواستم باهات نرم تررفتارکنم ولی خودت نمی زاری.یعنی چی شده بودکه انقدرمتحولش کرده بود؟! به ساعت نگاه کردم 9صبح بود، پاشدم رفتم براش صبحونه درست کردم اومدتوآشپزخونه اماحرفی نزد منم چیزی نگفتم سریع میزوچیدم و برگ
  13. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت46 نمی دونم چرا انقدرعصبی شده بودم، تکونش دادم _بگو سرش پایین بود بادستم چونش روگرفتم وسرش رواوردم بالا ،داشت گریه می کرد _واسه چی گریه می کنی ؟ بااین حرفم گریش شدت گرفت؛ وقتی گریه می کرداعصابم خورد می شودکلا رو گریه کردن زن ها حساس بودم چون یاد گریه های مامانم می افتادم؛بهش گفتم: _گریه نکن دادزدم _ دِبه جای گریه کردن جواب منوبده بادادی که من زدم گریش بنداومد _انقدرسخته بگی ها؟؟ساشا خریده نه؟ بعدخودم جواب خودم دادم _معلومه که اون خریده بجزاون بیشرف کی همچین غلطی می کنه؟الان توچرااینجوری گریه می کنی _ ....ترسیدم خوب ،یهو داد زدی بااین حرفش اروم ترشدم _برای چ
  14. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 45 ارمان: وقتی خوابیدهنوز دستم روگرفته بود؛ترسیدم اگه دستم روازتودستش بکشم بیداربشه ،خیلی ترسیده بود فقط برام عجیب بود ببینم ساشاازچی حرف می زد صبح بایدازش بپرسم ، زل زدم به صورتش ،چقدر ناز خوابیده بود نگاهم از صورتش به سمته لباش رفت به لب های برجستش نگاه کردم همین طور که زل زدم به لبش اصلا نفهمیدم کی انقدربه صورتش نزدیک شدم بی اراده صورتم رونزدیک صورتش بردم یه لحظه یاد چنددقیقه ی پیش افتادم که ازترس من روبغل کرد اون به من اعتماد کرده این روازچشماش خوندم ،نه نمی تونستم ازاعتمادش سواستفاده کنم پس لب هام روبه پیشونیش چسبوندم وعمیق بوسیدم این اولین باربود که یه دخترو می بوسیدم ،آرامشی
  15. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت44 چند بارزد به در _این دروباز کن دختر ....،کاری باهات ندارم فقط .... شروع کرد به خندیدن باخنده _سایه جونممم ...این ..دروباز کن اذیتم نکن دیگه دیگه کم موند بود اشکم دربیاد بابغض _تورو خداازاین جا برید _نوچ ....عمرا ازاین جا برم باهات کاردارم.... از این جا تکون نمی خورم...،می خوام لباسایی که برات خریدم روتوتنت ببینم... وااای خدایااین چی می گفت ،دوباره زد به در رفتم سمت تلفن دستام می لرزید نمی تونستم تلفن روتودستام نگه دارم ،تنهاشماره ای که حفظ بودم شماره ی ارمان بود پس چاره ای نداشتم ،شماره روگرفتم بعداز دوتابوق جواب داد _بله صداش اصلا خواب آلود نبود ان
×
×
  • اضافه کردن...