رفتن به مطلب
Added by Amir

Mahdiyh

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    69
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Mahdiyh در 5 مرداد

Mahdiyh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

116 بار تشکر شده

درباره Mahdiyh

آخرین بازدید کنندگان نمایه

599 بازدید کننده نمایه
  1. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت56 _یه کارکردم کارستون، اون پروژه بود به خاطرش رفتم مسافرت _خبب علی گفت:-اهههههه داداش اذیت نکن دیگه ،خب معلومه دیگه پروژم قبول شد. _افرین بابامبارکه،خب? _اه کم بگوخب،هیچی دیگه یه مهمونی به خاطرم گرفتن شماهاام دعوتید. بااین حرف علی آرمان یکم فکرکرد،گفتم الان ست که بگه نه کاردارم ونمی ذاره منم برم ،که باحرفی که زدشوکه شدم. _خیلی هم عالی حتما می یایم حالاکی هست . نیش علی بازشدوگفت:-فرداشب آرمان سرش روتکون دادوگفت:-عالیه فقط قبلش باید برم خرید . احسان پریدبین حرفش وگفت :-منم می یام بدون من که خردید معنا نداره . بااین حرفش علی وآرمان برگشتن سمتش ونگاهش کردن که علی گفت:اوه اوه کارمون در اومد خرید کردن احسان ازخرید کردن یه دخترم بیشتر طول میکشه خداخودش بخیر کنه. _خوب دادش توام انقدر شلوغش نکن. تودلمگفتم :خوشبحالشون برای خودشون میرن خرید من حتی یادم نمی یاد اخرین بار کی رفتم خرید تاجایی که یادم می اومده همش مهری همش خودش می رفت برام خرید وهرچی لباس زشت توبازار بود رو برای من می خرید اخرین باری که خرید کردم روز خاستگاریم بود. باصدای احسان به خودم اومدم: -سایه ام حتما باید بیاد اخه اونم لباس نداره یه شونه ای بالاانداختم وهیچی نگفتم ،علی گفت: _خب دیگه بلندشید اماده شید بریم خرید سریع بلندشید. ازجاشون بلند شدن وهرکدوم رفتن تواتاقشون ومن تنها شدم ،نمی دونم چرا یه حسی بدی داشتم تازه گیا از تنها شدن می ترسیدم اونم به خاطر وجود ادمی مثل ساشا بود می ترسیدم هر ان برسه و بلا ملایی سرم بیاره دست خودم نبود خیلی می ترسیدم ،هنوزم توشکه اون اتفاق بودم ولی از جام بلند شدم الان نباید به این چیز ها فکر میکردم مثلا قرار بود برم خرید کنم برم مهمونی الان وقت قصه خوردن نبود ولی بازم خیلی حال حوصله نداشتم فقط به خودم دلداری میدادم.با بی حوصلهگی رفتم سمت کمدولباس هایی که علی برام خریده بود روپوشیدم واز اتاق زدم بیرون ،به سمت دررفتم که علی جلودردیدم رفتم کنار وایسادم که گفت :-اااا آماده شدی? _معلوم نیست? _لباس هایی که من برات خریدم روپوشیدی؟ بی حوصله گفتم :-خودت که داری می بینی دیگه واسه چی می پرسی. علی یه نگاه بهم کردوسرش روانداخت پایین ،مطمعنم ناراحت شده بود تصمیم گرفتم ازدلش دربیارم ،صداش کردم _علی باصدای احسان نتونستم جمله ام رو کاملکنم ؛همون طورکه ازپله ها پایین می اومدگفت _حاضرید ،بریم ؟ _نه آرمان نیومده _ای بابا ولش کنید بیان خودمون بریم بااین حرفش آرمان که پشتش بود دستش روگذاشت روشونه ی احسان وگفت :-ناراحتی می تونی خودت تنها بری احسان برگشت سمتش وگفت _توکی اومدی ؟؟ _همون موقع که ازاتاقت اومدی بیرون منم پشت سرت ازاتاقم خارج شدم . بدون توجه به احسان گفت:_خب دیگه راه بیفتین .
  2. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 55 یه نگاه بهش کردم که دیدم از هوش رفته وبی حال روی زمین افتاده بود اصلا حال خوبی نداشت درست شبیه مرده ها شده بود ،بالذت نگاهش کردم چون میدونستم دیگه همچین فرستی گیرم نمی یاد؛یکم فکر کردم اگه الان ولش کنم صدرصدمی میره ومن این رونمی خواستم چون فعلا زود بودمن حالاحالاهاباهاش کارداشتم. بلندش کردم ،بردمش توماشین وبه طرف بیمارستان حرکت کردم خودم از این کارم خندم گرفته بود اول در حد مرگ زدمش بعد الان دارم می برمش بیمارستان . نزدیک بیمارستان که شدم ماشین رو یه جایی که تودید نبود نگه داشتم،درماشین رو باز کردم و با لگد اون رو انداختم تو خیابون تا شاید یکی پیدا بشه واون رو ببره بیمارستان . در ماشین رو بستم و به سمت خونه راه افتادم،می دونستم بعدازاین که بهوش بیادقیامت به پامی شه البته اگه بهوش بیاد. سایه: باحس اینکه یکی تواتاقه چشمام روباز کردم بانورلامپ که به چشمام خورد دوباره چشمام روبستم ،صدای احسان بود که اومد _علی بیا چشماش روباز کرد چشمام روباز کردم که احسان گفت _چه عجب توبهوش اومدی چشممون به جمالت روشن شد. یه لبخندبی جون زدم .علی که به چارچوب درتکیه داده بود اومدم سمتم احسان بلندشدوجاش رودادبه علی ،دستم روگرفت وگفت _خوبی؟ بی تفاوت نگاش کردم . بااین که حالم بدبود ولی گفتم _اره خوبم علی باشنیدن این حرف سرش روکج کرد وگفت _کاملا معلومه . می خوای یه خبر خوشحال کننده بهت بدم؟ باتعجب نگاهش کردم که گفت: _ یادتون واسه یه کاری رفته بودم مسافرت؟ همزمان بااحسان گفتیم : _خوبببب _به خاطراین که مناقصه روبردم می خوان به افتخارم یه مهمونی بگیرن وشماام دعوتید. _عالی داداش احسان اومد طرف علی ویکی زدروشونش _داداش خودمی دیگه ،اگه برنده نمی شدی بهت شک می کردم. گفتم: _متاسفم ولی نمی تونم بیام حال خوبی ندارم. از جاش بلند شد وگفت: _نه نیاردیگه .اتفاقا توحتمابایدبیای برای این که حال وهوات عوض بشه ،حالا احسان نتونه بیاد اشکال نداره چون زیادمهم نیست . بااین حرفش زدم زیر خنده احسان گفت: _اااااا داداش باصدای ارمان صدای خندم قطع شد _بههه جمعتون جمع همه به سمت ارمان برگشتیم ؛علی رفت سمتش وگفت: _سلام داداش اومدی ؟ _معلوم نیست اوه اوه این باز سگ شده بود . _داداش بهم تبریک نمی گی ! آرمان باتعجب _مگه چی کارکردی؟
  3. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    رمان #پارت54 دراولین اتاق روباز کردم، یه دختر روتخت بود و ملافه ی سفید پوشونده بود دورش گریه می کرد یه نگاه به دور و ورکردم خبری ازساشانبودبه دختره گفتم _ساشا گو هیچی نمی گفت وگریه می کرد؛رفتم طرفش وبازوش روگرفتم وفشار دادم ،اسلحه روگذاشتم روی شقیقش که گریش شدت گرفت.دندونام روروهم فشاردادم وگفتم: _اون اشغال کجاست؟بگووو _اگه نگی می کشمت ، الان توحالی نیستم که دلم برات بسوزه ،بهتره بگی کدوم کوری رفته می دونم اینجاست. بازم هیچی نگفت ماشه ی اسلحه روکشیدم .گفتم _تا3می شمارم .......2....1 اومدم 3روبگم که گفت _باشه ....می گم ...می گم فقط این لعنتی روازمن دور کن . اسلحه رواوردم پایین وگفتم _بگو بادستش به کمد اشاره کرد . یه ابروم روبالا انداختم ؛رفتم سمت کمد ودرش روباز کردم که دیدم ساشا خودش روبین لباس هاپنهون کرده دستش روگرفتم وکشیدمش بیرون ،اسلحم روگذاشتم پشت کمرم _بیابیرون ه*ر*و*م*زاده دستش روگرفتم واز اتاق خارج شدم ؛ مشت اول رو که چنتا پله ی اول رو غلت خورد بعد سریع خودش رو جمع کرد و از پله ها با کمک نرده ها پایین رفت ،سه تا پله ی اخر رو باپا زدم تو کمرش که نقش برزمین شد؛ اروم ازپله هارفتم پایین ورفتم بالای سرش وبالذت بهش نگاه کردم ،اشغال هربلایی سرت بیاد حقته ،صدای نالش بلند شد _ای.....ای ...واسه چی این کارومی کنی؟ یه قهقهیه عصبی کردم _واسه چی ....خدایا می گه واسه چی هنوز دلیلش رونمی دونی؟. اشکال نداره بهت یاد اوری می کنم داد زدم _ بدون اجازه وارد خونه ی من شدی و خدمتکار خونم رو اذیت کردی. یه پوس خند زد وگفت :همه ی دردت همینه? حالا مگه چی کار کردم . بایاد کارهایی که تو گذشته باهام کرده بود واون کارهایی که باهام کرده بود خون جلوی چشمام روگرفت انگار کاری که با سایه کرده بودفقط تلنگری کوچکی بود که به خودم بیام وانتقام این سال هارو ازش بگیرم. از لباسش گرفتم کشیدمش روزمین بردمش توحال پشت گردنش روگرفتم بلندش کردم -بیا کثافت ...بیا چشم چشم کردم تا چیز بدرد بخوری پیدا کنم ،که چشمم به میز وسط افتاد ،کشون کشون بردمش وسرش روکوبوندم تومیز شیشه ای که وسط خونه بود، شیشه میز به هزار تیکه تفسیم شد ،ولش که کردم افتاد روزمین تمام صورتش پره خون شده بود .توخودش جمع شده بودوناله می کرد،رفتم بالای سرش که شروع کردبه بلندبلندخندیدن ،یه ابروم روبالا انداختم چندتاسرفه کردوگفت: _ این رفتارت کلا دوحالت داره یا داری انتقام این چند سال رو میگیری؟یا....یااون دخترودوست داری ؟؟ _به توهیچ ربطی نداره ؛توی عوضی عادت کردی اموال من رومال خودت کنی. وانگشت اشارم روگرفتم سمتش _ازسایه دورباش اگه یک باردیگه، فقط یک باردیگه دوروبرزندگیم بپیچی همچین می پیچم بهت که گره گوربخوری. اسلحم روازپشت کمرم دراوردم وگرفتم سمتش _اگه دست ازپاخطا کنی می کشمت. _خودتم داری می گی دیگه ،....هرچی ماله توباشه رومال ...خودم می کنم .اخه می دونی چیزهای خوب روواسه خود...ت برمی داری .خدایی سایه ام.....بدچیزیه اون دختر ماله خودمه...، شده آب بشه بره زیرزمین پیداش می کنم خودتم می دونی.... چه عادت بدی دارم که کارهای نیمه کارم روناتموم نمی زارم ....شده به قصدجونمم ...باشه کارروتموم می کنم. اون دختر مال من ...م بالگدی که زدم توشکمش نه تونست ادامه ی حرفش روبزنه؛دادزدم _خفه شوآشغال ....اگه دست به سایه بخوره به جون مامانم که عزیزترین کسمه می کشمت ساشا دست ازسراون دختربردار . شروع کرد به سرفه کردن وخون بالا اوردن ،اصلالبخندازرولبش نمی رفت وهمین جری ترم می کرد؛خودم میدونستم بااین کار فقط اون رو حساس می کردم ولی چیکار کنم که نمی تونم جلوی خشمم رو بگیرم. _اگه مامانم پیش اون مردت عوضی نبود تاالان صددفعه هم توروهم بابامممم رو داده بودم دست پلیس زنده بودن الانتون رو به مامانم مدیونید.
  4. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    رمان #پارت 53 پشتم رو کردم بهش و به سمت در رفتم دستم که به دست گیره رسید صداش اومد : _دوسش داری نه ،وگرنه برای چی باید یه موضوع به این کوچکی کی رو انقدر بزرگ کنی . _توفکر کن همین طوره ؛امیدوارم حرف های من روخوب شنیده باشی .پس دیگه حرفی نمی مونه. ازاتاق خارج شدم، توپله ها بودم که صدای دادش اومد _بااین حرف هاوکارات نمی تونی من رواز سایه دور کنی فهمیدی. یه پوز خندبه این حرفش زدم _ حالا امتحان کن ببین می تونم یا نه به راهم ادامه دادم ورفتم سمت پارکینگ،سوار ماشین شدم درپارکینگ روباریموت باز کردم وبه طرف باشگاه حرکت کردم ویه اهنگ خارجی ملایم گذاشتم. گوشیم رواز روداشبرد برداشتم وشماره ی حسام روگرفتم بعداز سه تابوق جواب داد _جانم _سلام چطوری _خوبم ممنون چیزی شده یادی ازماکردی؟ باپرویی تمام گفتم _اره یه کاری برات دارم . _ بگو ببینم چی می خوای _می خوام جاومکان یکی روبرام پیدا کنی می تونی ؟ _یه درصدفکرکن نتونم ،حالاکی هست؟ _ساشا _ساشا؟باشه مشکلی نیستـ _ چقدرطول می کشه ؟ _معلوم نیست شاید یه ربع تا نیم ساعت _باشه بهم خبربده . وبدون خداحافظی قطع کردم. خودم می کشمت عوضی حاضرم همه چی روبه جون بخرم که فقط حالش روبگیرم که بفهمه پروبازی دراوردن برای من چه عواقبی داره شاید ادم درستی نباشم ولی نمی ذارم کسی که به من پناه اورده وبه من اعتماد کرده ازم ناامید بشه. وقتی رسیدم دم در،ماشین روپارک کردم ووارد باشگاه شدم ازپله ها پایین رفتم، راه افتادم سمت رخت کن ولباس هام روبایه شلوارک مشکی ویه تیشرت هم رنگش عوض کردم کلاه تیشرت روگذاشتم سرم دستکش های بکسم روپوشیدم و وارد سالن شدم وبه طرف کیسه بکس راه افتادم الان تنهاچیزی که ارومم می کرد همین بود . بعداز نیم ساعت ضربه زدن به کیسه بکس خسته وتشنه روی مبل کنارم ولوشدم وشروع کردم به نفس نفس زدن ،هیراد رئیس باشگاه اومد سمتم وبعداز سلام واحوال پرسی بطری آب معدنی روگرفت طرفم وگفت: _بیایکم آب بخور. دستش هام روبادندون بازکردم وبطری روازش گرفتم وتانصف آب داخل بطری روخوردم ،کلاهم رواز سرم دراوردم وبقیش روروی سرم خالی کردم که از سردی آب یه لرزه به تنم افتاد .هیراد یه هینی کشیدوگفت _احمق این چه کاری سرما می خوری! ،من دارم میرم اگه کارداشتی صدام کن. _منم دارم می رم کاردارم _ااااا بودی حالا _بعدایشالاه وازجام بلند شدم وبعداز خداحافظی ازهیراد به سمت رخت کن رفتم و لباس هام روعوض کردم ،گوشیم رواز جیب ساکم دراوردم وصفحه اش روروشن کردم که دوتا تماس از حسام داشتم .بهش زنگ زدم بعدازدوتا بوق جواب داد _جانم _پیداکردی ؟ _اره ادرس روبرات می فرستم _ممنون منتظر جواب نشدم وگوشی روقطع کردم . ازباشگاه خارج شدم ورفتم سمت ماشین تا درماشین روباز کردم صدای گوشیم بلند شد حتما حسام ادرس روفرستاده بود ،نشستم توماشین وساکم روگذاشتم روصندلی کمک راننده ویه نگاه به گوشیم کردم، ادرسش زیاد دور نبود.ماشین روروشن کردم وبه طرف ادرس حرکت کردم ماشین روجلودرخونه پارک کردم واسلحم رواز درمخفی کوچیک زیرداشبورددراوردم. یه نگاه به درآهنی جلوروم کردم تنهاراه این بود که ازدربالا بکشم ،ازدربالاکشیدم وپریدم داخل حیاط وبه طرف دراصلی راه افتادم، دروبالگد باز کردم واردخونه شدم دادزدم: _بیشرف ...کدوم کوری هستی؟ ویه تیر هوایی زدم که صدای جیغ یه دخترازطبقه بالا اومد،ازپله هابالارفتم .
  5. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 52 همین طور زل زده بودیم بهم که، سایه سرش روآورد بالا ویه بوسه روی گونه هام زد .سریع به خودم اومدم وسیخ شدم سر جام وقلبم شروع کرد به تند تند زدن. -آرمان ممنونم ازت بابات همه چی ،به خاطر اینکه هوام رو داری. وسریع پشت کرد بهم وپتورو تا بالاکشید روسرش، بااین کارش یه لبخند اومد روی لبهام این دختر توهرشرایطی باید ادم روبخندونه، نشستم رومبل ودستم روگذاشتم جایی که چندلحظه ی پیش سایه بوسیده بودودوباره یه لبخند زدم .وای خدایا خل شدم رفت؛ چرا باهرکار این دختر ته دلم خالی می شد که بایه بوسه ازخودبی خود می شم چه مرگم شده بود؛بعدازاینکه مطمعن شدم سایه خوابش برده پاشدم واز اتاق زدم بیرون ،رفتم به اتاقم وساکم رو بستم خیلی وقت بود که باشگاه نرفته بودالانم وقتش بود که باورزش کردن کمی اعصاب خودم رو اروم می کردم . راه افتادم سمت اتاق احسان که بهش بگم که از خونه بیرون نره تا من بیام ،در اتاقش روزدم که گفت _بیا تو دروباز کردم ورفتم داخل _چی شده داداش _هیچی اومدم بهت بگم من دارم میرم بیرون سایه تنهاست ازخونه بیرون نرو . _نترس داداش چندتا بادیگارد گرفتم حواصشون به خونه هست. بااخم گفتم: _چی توچی کار کردی؟ کی بهت اجازه دادهااا _دادش چته چرا قاطی می کنی ؟ _واسه چی بادیگارد گرفتی چه دلیلی داره برای یه خدمتکار بادیگارد بگیری معلوم نیست بازچه فکری تو سرته واسه چی بدون این که با من هماهنگ کنی همچین کاری کردی؟ باتعجب _دلیل؟؟... هر موضوعی ایم باشه مهم تراز سایه نیست ،چرا همه چی رو انقدر بزرگش می کنی؟. دیگه کنترلم رواز دست دادم اصلا انگار اون لحظه خودم نبودم ،دادزدم _واسه چی سایه انقدر برات مهم شده ها، سرم رو تکون دادم وگفتم _ دعا کن دلیلش اون فکری که توسرمه نباشه. _ اگه فکر می کنی که من از سایه خوشم اومده اره درست فکر می کنی من سایه رودوست دارم وتازه گیا خیلی بهش فکرمیکنم با اومدن اون زندگیم عوض شده. یه پوز خند زدم. _بایدم مهم باشه برات خوب کی بهتر ازسایه که اون روگول بزنی وباهاش ازدواج کنی دیدی هیچ دختر درستی بهت پانمیده اومدی سراغ سایه فکر کردی من تورو نمیشناسم اگه ادم سالمی بودی هیچ وقت سمت سایه نمی اومدی، فکر نکن بی کس وکاره می تونی هرکاری دلت خواست باهاش کنی . یه دور تواتاق زدم ویه دستی به پشت گردنم کشیدم _ به خاطر مشکلاتی که داری نمی زارم سایه روبدبخت کنی فهمیدی خودتم خوب می دونی که سایه با ازدواج باتو خوشبخت نمی شه اون دختر مثل دختر های دور وبرت نیست به درد تونمی خوره بهتره قیدسایه روبزنی نمی زارم بااون ازدواج کنی. احسان هیچی نمی گفت وفقط نگاهم می کرد بادادگفتم _چیه ....هااااا چرا این طوری نگاهم می کنی _واقعا ممنون ازاین که مشکلم روبهم یادآوری کردی خودم نمی دونستم ،مگه چه مشکلی دارم ها که انقدر می زنیش توروم ،درضمن من هرکاری می کنم به خاطر خوبیه سایه ست واین که تو سایه نیستی ونمی تونی به جای اون تصمیم بگیری. انگشت اشارم رو به سمتش گرفتم وگفتم: _من هم به جای سایه فکر می کنم هم به جاش تصمیم می گیرم اون بدون اجازه ی من حتی نمی تونه آب بخوره چه برسه به این که ویه خنده ی بلندکردم _ازدواج....کنه ؛واین که مشکلت چیه ،بااین که برای خودمم خوشایند نیست به روت بیارم ولی باشه بهت میگم .....مثل اینکه یادت رفته قبلا یه بار ازدواج کردی و فرشته برای چی ولت کرد ،بااون رفتاری هم که ازت دیدم توادم بشو نیستی نمی زارم سایه رو بدبخت کنی واین که تو عقیمی عقیم می فهمی هر زنی به این مشکل روی خوش نشون نمیده فرشته یه استسنابود که توی بی لیاقت قدر اون زن رو ندونستی وبارها وبارها به اون خیانت کردی .تویه مریضی مریضی مشکلاتت یکی دوتا نیست .من عمرا بزارم تو باسایه ازدواج کنی این فکر رو از اون کله ی پوکت بیرون کنی. وباجدیت گفتم -شیرفهم شد . اومد حرف بزنه که گفتم _بسه دیگه نمی خوام چیزی بشنوم هرحرفی بود زده شود، درضمن بادیگاردهایی رو که استخدام کردی بفرست برن خودت روام دور وبرسایه نبینم. با چشم های اشک الود نگاهم کرد وگفت: -تمام اینا اشتباهات گذشتم بوده وسال هاس که دارم میدوام تا درستشون کنم. یه پوزخند زدم به این حرفش وگفتم: -سال هاست ....یه وقت خسته نشی انقدر میدوای،پس کاردیشبت رو می خوای با چی توجیه کنی ؟فکرنکن از کثافت کاری هات خبر ندارم با امارهرلحظت رو دارم . نزدیکش شدم وگفتم: -تودرست بشو نیستی شاید خودت رو بتونی عوض کنی ولی ذات خرابت رو نمی تونی ؛این ماجراهمین جا تمومه اوکی.
  6. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت51 _خودم استخدامش کردم وظیفه ی منه که ازش مراقبت کنم. اصلا بگو ببینم واسه چی انقدربه دست وپای سایه می پلکی ها ؟؟ بااین حرفم دست وپاش روگم کردوبرای فرارازدست من یه خمیازه ی الکی کشید وگفت _نمی دونم چراانقدرخوابم گرفت ،داداش من میرم اتاقم بخوابم فعلا. ازپله هاتندرفت بالا ودستش روبرام تکون داد. این دفعه قصردررفت سریع بعدی حالش رومی گیرم. الان کاردارم حوصله ی کل کل باهاش رونداشتم . راه افتادم سمت اتاق سایه؛وارد اتاق شدم یه نگاه به درشکسته ی اتاق کردم ،باید زنگ می زدم بیان تایه درخوب واسه اتاق درست کنند.به سایه که روتخت درازکشیده بود وتوخودش جمع شده بودنگاه کردم ، رفتم طرفش وگوشه ی تخت نشستم به صورتش نگاه کردم که خیس عرق بود دستمالی ازجیبم درآوردم وصورتش روخشک کردم وپتوروکشیدم روش. به صورتش توخواب نگاه کردم ،باانگشت اشارم از پیشونی تاروی لباش دست کشیدم یکی ازدکمه های پیراهنم روباز کردم نمی دونم چرا اتاق انقدر گرم بود ازکلافگی یه دستی به پیشونیم کشیدم ،پاشدم که ازاتاق خارج بشم که باصدای سایه سرجام متوقف شدم برگشتم سمتش، -نه نه ولم کن ،به من دست نزن . رفتم طرفش داشت هزیون می گفت وصورتش دوباره خیس عرق شده بود رفتم کنارش گوشه ی تخت نشستم وهم زمان که تکتونش می دادم صداش کردم : _سایه پاشو داری خواب می بینی . هرچی تکونش می دادم فایده ای نداشت حالش داشت بدترمی شد بدنش شروع کرد به لرزیدن ،ازجاش بلدش کردم وگرفتمش توبغلم وبادستام محکم توبغلم فشارش دادم تاآروم بشه ،دم گوشش گفتم _هیسس سایه آروم باش همه چی تموم شد چشم هات روباز کن ببین کنارتم دیگه همه چی تموم شد . مثل این که صدام رو شنید چون بدنش دیگه نمی لرزید. _آفرین دخترخوب ،آروم باش. ازخودم فاصلش دادم وزل زدم به چشم های سبزش که حالا بازبود وداشت نگاهم می کرد ،به طورناگهانی پرید بغلم وزد زیر گریه اولش شکه شدم حول کردم نمی دونستم باید چی کار کنم ،آروم دستام رودورش حلقه کردم وسرش رونوازش کردم _آروم باش همه چی تموم شد من اینجام همون طور که توبغلم بودسرش روتکون دادوگفت _نه،نه هیچی تموم نشده تازه شروع شده اون دوباره میاد این دفعه من روباخودش می بره، خودش گفت. ازخودم جداش کردم وبااخم زل زدم بهش _خودش غلط کردمگه من مردم که بیاد توروببره. _خودش....اومد ..توخوابم ..بهم گفت من روباخودش می بره وتونمی تونی کاری کنی . دندونام روروهم فشار دادم _خودم اون بیشرف رومی کشم این روبهت قول میدم اگه اون یا هرکس دیگه ای دستش حتی یه تارموی تورولمس کنه خودم با دستای خودم خفش می کنم ،هیچ کس حق نداره تورو اذیت . وباتخصی گفتم : _فقط خودم حق دارم اذیتت کنم. ازمن جداشد،باخنده نگاهش کردم _چیه خوب چشماش رودرشت کرد ،وای خدایا این دخترمی خوادامروز من روبااین کارهاش بکشه . بی هواکشیدمش توبغلم ویه بوسه ی کوتاه روپیشونیش زدم همون بوسه ی کوتاه برام اندازه ی یک دنیا عرض ش داشت. (درست وسط پیشانی ات می شود قبله گاه لب های من بوسه هایم را همان جا حواله می کنم ) وقتی ازخودم جداش کردم داشت با تعجب نگاهم می کرد. یه دستی به گوشه ی لبم کشیدم وخوابوندمش روتخت _بهتره بخوابی ،من بیرونم کاری داشتی صدام کن ولی همچنان سر جای خودم وایساده بودم ،یه تک خنده کردوگفت _نمی خوای بری ؟؟ _می خوای برم ؟؟ _ دوست داری برو یه ابروم انداختم بالا _یعنی می گی برم ؟؟ سرش روانداخت پایین وگفت _نه نرو منم انگارکه منتظر همین حرف بودم رفتم رومبل تکی کنارتخت نشستم _باشه خوب نمی رم توراحت بخواب من همین جام. از جام بلندشدم وجاش رودرست کردم ،پتوروکشیدم روش که صورتم مماس باصورتش قرار گرفت ،نه اون پلک می زد نه من انگاراون لحظه زمان وایساده بود .
  7. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت50 دستم روگذاشتم روزنگ وهم زمان بامشت می کوبیدم به در،دیدم فایده ای نداره بالگدزدم و قفل دروشکستم وواردخونه شدم ،دادزدم _سایههههههه دیدم احسان بادوازاتاق سایه اومدبیرون واومدسمتم،این اینجاچی کارمی کرد. _چته خونه روگذاشتی روسرت _سایه کجاست حالش خوبه ؟؟ _آروم باش بابا هیچی نشدنترس حالش خوبه به موقع رسیدم . حالا چته چراانقدرنگرانی. بدون محل دادن به حرف هاش رفتم سمت اتاق سایه این طوری دلم آروم نمی شدبایدمی دیدمش، داشتم می رفتم سمت دراتاقش که دست احسان روشونم نشست _کجا؟خوابیده انقدرترسیده بودوگریه کرده بود که خوابش برد مزاحمش نشو _خیلی ترسیده بود ؟؟ _آره ، خداروشکرکه به موقع رسیدم اگه یه ذره دیرترمی رسیدم معلوم نبودچه اتفاقی می افتاد،شاید... پریدم وسط حرفش ودستم روآوردم بالا _کافیه دیگه ،من می رم اتاقم بیدارشدبهم خبربده. وراه افتادم سمت اتاقم وارد شدم ولباس هام رودرآوردم ورفتم حموم واقعاالان به یه دوش آب گرم احتیاج دارم. بعدازحموم کردن روتخت درازکشیدم وچشم هام روبستم تابه تونم یکم بخوام ولی هرچی تلاش کردم نمی تونستم بخوام دلم آروم وقرارنداشت،ازروتخت بلند شدم این طوری نمی شد بایدمی دیدمش حتی شده توخواب .راه افتادم سمت اتاقش وقتی به پله هارسیدم دیدم احسان سره پله ها نشسته رفتم پیشش بهش گفتم _چرااینجا نشستی؟؟ انگارکه متوجه من نشده بود دست گذاشتم سره شونش باتعجب برگشت و نگاهم کرد _اااا؟داداش توکی اومدی _همین الان ،جواب سوالم روندادی؟! _چی گفتی مگه ؟ یه پوف عصبی کشیدم وحرفم رودوباره تکرار کردم _گفتم چراینجا نشستی ؟؟ _اها ،خوب گفتم شایدسایه چیزی بخواداینجانشستم که به اتاقش نزدیک باشم شایدچیزی خواست چون توی این یک ساعت چندبارازخواب پرید وجیغ می زد وهزیون می گفت معلومه خیلی ترسید ؟ _بایدم به ترسه مگه چندبارتوزندیگش واسش ازاین اتفاق هاافتاده ازشانس بدش گیر یه ادمی مثل امیر افتاده . یه سری تکون داد _اره درست می گی عادت نداره بایدیه جوری احسان رودکش می کردم که بره وگرنه اگه می خواستم برم تواتاق سایه حتما حس وکیل بودن بهش دست می داد وسوال پیچم می کردکه منم اصلا حوصلش رونداشتم ؛بهش گفتم _خسته شدی بهتره بری یکم استراحت کنی من اینجام _نه نمی رم شایدسایه چیزی لازم داشته باشه ـ دیگه داشت می رفت رواعصابم الان هاست که عصبی بشم اصلا واسه چی انقدربه سایه اهمیت میده. انقدرهواش روداره ،حالا وقت فکرکردن به این حرف هانبود اونم به وقتش فعلاباید ازدست احسان خلاص می شدم . باحرص گفتم: _داداشی بهتره بری بخوابی من اینجا هستم اگه چیزی خواست خودم بهش میدم حواصم هست. ازبازوش گرفتم وبه زوربلندش کردم _پاشو ،پاشو معلومه خسته شدی _نه اصلا خسته نیستم دندونام روروهم فشاردادم _بهتره بری یکم استراحت کنی گفتم که من اینجام. دستش روازتودستم درآوردوگفت: _چراانقدراسرارمی کنی که من برم ها می خوای چی کارکنی مگه ،ها مشکوک می زنی؟ یه نفس عصبی کشیدم وشصتم روگوشه ی لبم کشیدم .
  8. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 49 _رفته توحموم شبیه موش قایم شده نمی خواد نگرانش باشی کاریش نکردم، البته فعلا این دفعه ام قصردررفت ولی سریع بدی درکارنیست . احسان دادزد : _گمشوازاین اتاق بیرون تاپلیس خبرنکردم ـ _همتون خاطرخواهش شدین‌، این دخترچشم هاتون روکورکرده ولی ازالان بگم این دختراول اخرماله منه ،من بااین حرفش احسان جوش اورد ویه مشت زدتوصورتش، آب دهنش روتوف کرد وگفت _تقاص این کارت روپس میدی بدم پس میدی احسان خاننننن وطوری که انگاربامنه گفت _بازم برمی گردم هیچی هنوزتموم نشدهـ این روگفت ورفت . احسان اومد سمت دروزدبه در _سایه عزیزم ،این دروبازکن لطفا ازترس دست وپام می لرزیدن هنوز به خودم نیومده بودم ونمی تونستم دروباز کنم _سایه حالت خوبه وقتی دید صدایی ازم درنمی یاد صداش کمی بالا رفت _این دروباز کن وگرنه درومی شکنم،تاسه می شمارم یک... باهرسختی بوددروباز کردم وخودم رو کشیدم کنارتادرباز بشه واحسان به تونه بیاد تو ،وقتی اومد تومن روبغل کرد وسرم رونوازش کرد،توبغلش هق هق می کردم جدیدا خیلی حساس شده بودم شایدبه خاطر این بود پسراخیلی هوام روداشتن ـ _نترس قربونت بشم قربون چشم های قشنگت گریه نکن تموم شد دیده نمی یاد. دیگه به این کلمه عادت کرده بودم، دیگه نمی یاد ،هه همیشه میگن ولی دوباره می یادومن رواذیت می کنه _احسان _بله _دوست دارم بمیرم دیگه خسته شدم من دیگه تحمل ندارم خسته شدم پس کی می خواد این بدبختی های من تموم بشه کی،کی. من روازخودش جداکرد چونم روگرفت تودستش وزل زد توچشمام منم زل زدم به چشم های طوسیش تاحالا انقدربه صورتش دقت نکرده بودم، که انقدر جذابه . _دیگه نشنوم ازاین حرفابزنی هاخوشم نمی یاد ،دیگه نمی خوادنگران باشی لازم باشه برات بادیگارد می زارم تامراقبت باشه. _احسان من ...لیاقت این همه خوبی رودارم؟ _معلومه که داری تولیاقتت بیشترازاین حرف هاست سرم روگذاشتم روسینش انقدرکه گریه کرده بودم خوابم گرفته بود ،چشم هام روبستم وهمین طورکه سرم روسینش بود خوابیدم. آرمان: باجیغی که سایه کشیدلرزه به تنم انداخت ،نکنه بلایی سرش بیاد دادزدم. _سایه پدال گازدوفشار دادم که بادیدن انبوهی ازماشین ها روبه روم سریع ترمز گرفتم دلم هوری ریخت ،حالاچه خاکی توسرم بریزم دیگه هیچ صدایی ازپشت گوشی نمی یومد، تلفن روقطع کردم دستم رودوبارروفرمون کوببدم _اه لعنتی اخه الان وقت ترافیک بود دستم روگذاشتم روبوق وفشاردادم ونگاه داشتم وهیچ اعتنایی به حرف هایی که بهم می زدن نمی کردم می ترسیدم ،می ترسیدم ازاتفاقی شایدتاچنددقیقیه دیگه رخ بده فقط امیدوارم بودم معجزه ای بشه وسایه جون سالم به دربه بره. بعدازنیم ساعت راه هابازشد، پام روروپدال گازفشازدادم که ماشین باصدای جیغی ازجاش کنده شد . وقتی رسیدم جلودرماشین روپارک کردم ورفتم سمت درخونه
  9. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 48 _بله بفرمایید باصدای بغض آلود _ارمان _الو صدانمی یاد _الو ارمان صدام رومی شنوی _الو سایه تویی گریم گرفته بود .انقدرترسیده بودم که کلماتوگم کرده بودم. صدای ساشا ازپشت دراومد _این دروباز کن این دفعه نمی تونی دربری _سایه صدای کیه ،اون جا چه خبره ؟ _ارمان،ساشا اومدم حرف بزنم که صداش اومد _اون بی شرف اونجاچی کارمی کنه ،تایه ربع دیگه اونجام توقایم شو سایه هرکاری می کنی فقط نزاردستش بهت برسه. _ارمان می ترسم _گریه نکن توراهم بااولین ضربه ای که به درزد یه جیغ زدم صدای ارمان اومد _چی شد سایه _داره دررومی شکنه آرمان توروخدا زود تربیا بادومین ضربه یه جیغ بلندترکشیدم _سایه توراهم یه ربع دیگه اونجام _توروخدازودبیا _سایه نترس هیچی نمی شه _چطورهیچی نمی شه ارمان داره درومی شکنه . _سایه برویه جایی قایم شو گوشی روام باخودت ببر. ازجام بلند شدم رفتم توحموم ودرو قفل کردم ونشستم پست در، _سایه اونجایی صدام رومی شنوی انقدرگریه کرده بودم که به هق هق افتاده بودم. تادروبستم صدای شکستن دراتاق اومد جیغ زدم _ارمان _سایه _ارمان کجایی پس هیچ صدایی از ارمان درنمی یومد صددرصد یه چیزی شده بودگوشی رو تودستم فشار دادم ،صدای ساشا اومد که می گفت: _دخترکارت تمومه هیچ کس نیست نجاتت بده . اومد به درضربه بزنه که صدای همون دختره که اورده بودش خونه اومد _ساشااینجاچه خبره دادزد _ به توربطی نداره،گمشوازخونه بیرون _ساشاچی داری می گی _همین که گفتم، فوراازجلوچشمام گمشوسریع. دختره باگریه ازاتاق زد بیرون ساشااومد پشت دروگفت _بهتره خودت دروبازکنی ومن روبه زحمت نندازی. _واسه چی این کارومی کنی توازمن بهتردور وبرته چی ازجون من می خوای اخه _معلومه که ازتوبهتر دوربرم هست ولی توخاصی تاحالا هیچ دختری مثل توندیدم همیشه عادت داشتم دختراآویزون باشن ولی توازهمون اولش ازمن دوری می کردی واین برام جالب بوددرضمن حتمایه چیزی داری که همه ی بچه ها دنبالتن ،حالا این چیزهاروبی خیال شو واین درروبازکن اگه خودم بازش کنم برات بدمی شه .توگوشی دادزدم _آرمان پس کجاموندی چرانمی یای صدایی ازش نمی یومد ،هیچی دیگه کارم تموم بود دیگه ازاومدن آرمان نااومدشده بودم که یهوصدای احسان اومد انگار دنیاروبهم دادن . _ساشاداری چه غلطی می کنی ،هاااا _به توربطی نداره بروگمشو توکار من دخالت نکن. احسان یه خنده ی عصبی کرد _چیییی به من ربطی نداره یهوجدی شد _ازاتاق سایه گمشو بیرون عوضی انگارکه تازه یادمن افتاد که اسمم روصدازد _سایه ....سایه کجایی حالت خوبه انقدرترسیده بودم که صدایی ازم درنمی یومد. دادزد _چی کارش کردی عوضی ....اگه یه موازسرش کم بسه می کشمت.
  10. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 47 سایه دلیل این رفتارهاش رونمی فهمیدم ولی این که رومن غیرتی می شه خیلی به دلم می شینه ،وقتی که بهش گفتم لباس هاروعلی واحسان خریدن می خواست دوباره دادوبیداد کنه که پشیمون شد ودق ودلیش رو سردرخالی کرد دروهمچین محکم بست که گوشام داشتن زنگ می زدن،وقتی لباس هایی که ساشا خریده بود رودیدخیلی بدشد داشتم ازخجالت اب می شدم کاش بهش می گفتم ، یادحرف چنددقیقه پیشش افتادم که گفت ؛می خواستم باهات نرم تررفتارکنم ولی خودت نمی زاری.یعنی چی شده بودکه انقدرمتحولش کرده بود؟! به ساعت نگاه کردم 9صبح بود، پاشدم رفتم براش صبحونه درست کردم اومدتوآشپزخونه اماحرفی نزد منم چیزی نگفتم سریع میزوچیدم و برگشتم اتاقم هنوز ازش خجالت می کشیدم وروم نمی شدباهاش چشم توچشم بشم. نمی دونم چقدرگذشت که صدای دراومد که یعنی رفته، پاشدم رفتم ظرف های صبحونه روشستم ومشغول ناهاردرست کردن شدم که صدای دروپشت بندش صدای خنده ی یه دختر _ساشا جونم اون لباس صورتی که خوشم اومده بود روبرام می خری؟ _اره قربونت بشم.،الان بیابریم اتاق من _کسی نیست؟؟ _نه نیست ودختره روبغل وانداخت روشونش دخترهی دادوبی دادمی کرد _ساشا....نکن من روبزارزمین ساشاباحالت لوس _نمی خوام می خوام تااتاق همین طوری ببرمت . نمی دونم چراوقتی این ساشا رومی دیدم ویاحتی اسمش رومی شنیدم دست وپام می لرزید وتپش قلب می گرفتم ، رفتم پشت دیوارقایم شدم تامن رونبینن ،بایدیه جوری به ارمان خبرمی دادم که ساشا اینجاست. بایدوقتی می رفتن تواتاق می رفتم ازتلفن تونشیمن زنگ می زدم به ارمان ،بعدازاین که مطمئن شدم رفتن تواتاق ااومدم بیرون ورفتم به سمت تلفن گوشی روبراشتم وشماره ی ارمان روگرفتم عدد اخربودم که یکی تلفن رواز دستم کشید برگشتم سمت شخص که بادیدن ساشا روبه روم اب دهنم روقورت دادم وزل زدم بهش انگار لمس شده بودم ،هیچ کاری نمی تونستم بکنم لعنتی فقط یه عددمونده بود _نه نه نه نه ....می خواستی چیکاربکنی ها هارواومد توصورتم گفت _می خواستی به ارمان خبربدی ،دیشب نشد باهم خوش بگذرونیم ولی الان که می تونیم اومد سمتم وبازوم روگرفت وکشید سریعبه خودم اومدم ویکی زدم بین پاهاش دستم روول کرد وافتاد زمین ازدرد به خودش می پیچید.من همین طور داشتم نگاهش می کردم کسی نبود بهم بگه فرار کن احمق واسه چی وایسادی _دختره ....کثافت تقاص این کارت روپس میدی. بااین حرفش ازترس دویدم تواتاقم ودروقفل کردم رفتم سمت تلفن وشماره ی ارمان روگرفتم دوباره دستام می لرزید وروپاهام نمی تونستم وایسم دوباره این بغض لعنتی اومده بود؛ سراغم صدای ارمان توگوشی پیچید
  11. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت46 نمی دونم چرا انقدرعصبی شده بودم، تکونش دادم _بگو سرش پایین بود بادستم چونش روگرفتم وسرش رواوردم بالا ،داشت گریه می کرد _واسه چی گریه می کنی ؟ بااین حرفم گریش شدت گرفت؛ وقتی گریه می کرداعصابم خورد می شودکلا رو گریه کردن زن ها حساس بودم چون یاد گریه های مامانم می افتادم؛بهش گفتم: _گریه نکن دادزدم _ دِبه جای گریه کردن جواب منوبده بادادی که من زدم گریش بنداومد _انقدرسخته بگی ها؟؟ساشا خریده نه؟ بعدخودم جواب خودم دادم _معلومه که اون خریده بجزاون بیشرف کی همچین غلطی می کنه؟الان توچرااینجوری گریه می کنی _ ....ترسیدم خوب ،یهو داد زدی بااین حرفش اروم ترشدم _برای چی بهم نگفتی _خجالت کشدم خوب خجالت کشیده ؟؟،به زورجلوی خندم روگرفته بودم . طبق عادتم شستم روکشیدم گوشه ی لبم وسرم روتکون دادم _ازاین به بعدهرچی لازم داشتی به خودم بگو ازهیچ ام خجالت نکش. همین طورکه سرش پایین بود گفت _باشه قرمزشده بود دیگه بهتربودبودبرم دستی به گردنم کشیدم خشک شده بودلامصب .. اومدم برم که یاده لباس هایی که توکمد بود افتادم برگشتم طرفش _بقیه لباساچی؟اوناروکی برات خریده بود _علی واحسان خریدن اومدم دوباره دادوبیدادکنم که یاداین افتادم که گفت وقتی دادزدم ترسیده ،ازدررفتم بیرون ودق ودلیم روسره در،دراوردم ومحکم کوبیدمش به هم ،رفتم تواتاقم به ساعت مچیم نگاه کردم 9صبح رونشون می دادحتما بچه ها رفته بودن ،لباس هام روعوض کردم رفتم پایین دیدم سایه صبحونه درست کرده متوجه اومدنم شداماسرش روبالانیاورد، بافکراین که ازمن خجالت می کشه یه لبخندزدم . صبحونه خوردم وپاشدم زنگ زدم قفل ساز که ساعت2نیم که خودم هستم بیاد که قفل هاروعوض کنه تادیگه ساشانتونه بیاد خونه. سوارماشین شدم وضبط روروشن کردم امروز حالم خوب بود پس یه اهنگ شادروپلی کردم.
  12. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 45 ارمان: وقتی خوابیدهنوز دستم روگرفته بود؛ترسیدم اگه دستم روازتودستش بکشم بیداربشه ،خیلی ترسیده بود فقط برام عجیب بود ببینم ساشاازچی حرف می زد صبح بایدازش بپرسم ، زل زدم به صورتش ،چقدر ناز خوابیده بود نگاهم از صورتش به سمته لباش رفت به لب های برجستش نگاه کردم همین طور که زل زدم به لبش اصلا نفهمیدم کی انقدربه صورتش نزدیک شدم بی اراده صورتم رونزدیک صورتش بردم یه لحظه یاد چنددقیقه ی پیش افتادم که ازترس من روبغل کرد اون به من اعتماد کرده این روازچشماش خوندم ،نه نمی تونستم ازاعتمادش سواستفاده کنم پس لب هام روبه پیشونیش چسبوندم وعمیق بوسیدم این اولین باربود که یه دخترو می بوسیدم ،آرامشی که بهم داد برام یه چیزجدیدبود. خیلی خوابم می یومد بالاتواتاق خودم هرکاری کردم خوابم نبرد ولی الان این جا خوابم گرفته بود سرم روگذاشتم روبالشت وهمین که چشمام روبستم خوابم برد؛ صبح بااحساس چیزی روی صورتم ازخواب بیدار شدم چشم هام روباز کردم که بادوتاچشم سبزروبه روشدم بادیدنش که انقدربهم نزدیک بود سریع ازجام بلندشدم صاف وایسادم،سایه سریع دستش روعقب کشید _ببخشیدنمی خواستم بیدارت کنم ولی بدخوابیده بودی. _نه ......نه اشکال نداره _بابت دیشب ممنون ، حتماخیلی اذیت شدی؟حالم خوب نبودخیلی ترسیده بودم رفتارم دست خودم نبودامیدوارم دیشب روفراموش کنی. حالا می مردی این حرف هارو نمی گفتی، اه اخم کردم _اشکال نداره مهم نیست داشتم می رفتم سمت درکه حرف های دیشب ساشایادم افتاد برگشتم سمتش _ساشاازچی حرف می زد؟ سایه باتعجب: _ها،!!درباره ی چی حرف می زنی ؟ _سایههههه _بلهههههه _خودت رونزن به اون راه خودت خوب می دونی ؛همین الان بهم توضیح بده هیچی نگفت سرش روانداخت پایین _نمی گی نه بازم هیچی نگفت سرم روتکون دادم _باشه خودت خواستی رفتم سمت کمدهاش درکمدروباز کردم شروع کردم به گشتن کمد، این همه لباس ازکجا اورده همه روازتوکمد دراوردم پرت کردم توصورتش _ اینا ازکجا اومده ها اینا روکی برات خریده به گشتن ادامه دادم که یه جعبه پیدا کردم ،درش روباز کردم توش .....توش لباس زیربود کدومشون ایناروبراش خریدن . _لباس زیر؟؟ برگشتم سمت سایه باداد _ایناروکی خریده برات ها ؟ _باتوام سایه جواب بده خیلی ازدستش عصبی بودم دیشب تصمیم گرفته بودم اذیتش نکنم ولی خودش نمی زاره که _دیشب تصمیم گرفتم باهات نرم ترباشم سایه خودت نمی زاری ،نمی زاری لعنتی. هیچ حرفی نمی زد وسرش پایین بود رفتم سمتش بازوش روگرفتم وبلندش کردم _سایه سکوت نکن بگو ایناروکی برات خریده کدوم بی شرفی ایناروبرات گرفته ها کدومشون،بگو تا استخون هاش رو خورد کنم.
  13. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت44 چند بارزد به در _این دروباز کن دختر ....،کاری باهات ندارم فقط .... شروع کرد به خندیدن باخنده _سایه جونممم ...این ..دروباز کن اذیتم نکن دیگه دیگه کم موند بود اشکم دربیاد بابغض _تورو خداازاین جا برید _نوچ ....عمرا ازاین جا برم باهات کاردارم.... از این جا تکون نمی خورم...،می خوام لباسایی که برات خریدم روتوتنت ببینم... وااای خدایااین چی می گفت ،دوباره زد به در رفتم سمت تلفن دستام می لرزید نمی تونستم تلفن روتودستام نگه دارم ،تنهاشماره ای که حفظ بودم شماره ی ارمان بود پس چاره ای نداشتم ،شماره روگرفتم بعداز دوتابوق جواب داد _بله صداش اصلا خواب آلود نبود انگار نخوابیده بود _الو نتونستم جلوی بغضم روبگیرم ،زدم زیر گریه مثل چی ترسیده بودن صدای نگرانش توگوشی پیچید _سایه تویی چی شده ؟؟ _ارمان .....ساشا نذاشت حرفم روتموم کنم که گفت _قطع کن اومدم به ثانیه نکشید که صداش اومد _اینجا چه غلطی می کنی ها این چه سروضعیه داری مگه بهت نگفتم وقتی مستی نیا خونه ی من ها،پاشو گمشو بیرون بار آخرتم باشه می یای اینجا _اهههه داداش سخت نگیر من سرخود که نیومدم اینجا که واه این چی می گفت : _خودش به من گفت ....که بیام اینجا خودش خبر داشت ودوباره زد به در _بازکن درواومدن عزیزم ..مگه ..خودت نگفتی بیا لباسایی که برات خریدم رو توتنت ببینم باشنیدن این حرف شدت گریم بیشتر شد خدایااین چی می گفت ؟بدبخت شدم الان آرمان پیش خودش چه فکری می کنه؟نکنه حرفاش روباورکنه لعنت به من لعنت ویکی محکم زدم توسر خودم ونشستم روزمین، بایدهمون موقع می رفتم لباس هارومی کوبوندم توصورتش، لعنتی باصدای دربه خودم اومدم _سایه این دروباز کن منم ... دیگه نترس رفتش پاشدم دروباز کردم بادیدنش ازترس پریدم بغلش و گریم شدت گرفت _گریه نکن دختر خوب بهت گفته بودم تا من هستم هیچ مشکلی پیش نمی یاد ازعصبانیت سرشبش خبری نبود .ازترس نمی تونستم روپاهام وایسم فکراین که دوباره بیادسراغم لرز به تنم می انداخت این دفعه نتونست، درقفل بود اگه سریع بعدی یه جای دیگه .. ،انگارکه ذهنم روخوند _نترس دیگه نمی یاد اینجا اروم باش دستش رومی کشید توموهام، دستش روانداخت زیرزانوهام وبغلم کرد سرم روگذاشتم روسینش این ارامش زیاد طول نکشید که من روگذاشت روتخت وکنارم نشست _بگیربخواب ازهیچی ام نترس من میرم راحت بخواب ازجاش بلندشدکه بره دستش روگرفتم وگفتم _نرو می ترسم _نترس دیگه نمی یاد اومد بره که دودستی دستش روگرفتم دوباره بغض کردم الان غروم مهم نبود الان تنها چیزی که مهم بود احساس امنیتی بود که کنارش داشتم _ارمان لطفا نرو همین جا بمون زل زدبه چشمام ،یه پوف کلافه ای کشید وگفت : _باشه بخواب من همین جام کنارم نشست ولی من همچنان دستش روگرفته بودم وول نمی کردم زل زدم بهش اونم زل زدبه من نمی دونم چرا انقدر رنگ چشم هاش رودوست داشتم مشکی چشم هاش فرق می کرد خاص بود مثل خودش ،کاش هیچ وقت نگاهش روازنگاهم برنداره ومن زل بزنم توچشم های رنگ شبش ، "من ازتمام دنیافقط آن دایره مشکی چشمان تورامی خواهم وقتی که درشفافیتش بازتاب عکس خودرا می بینم ." _بخواب سایه _نمی خوام _برای چی _چون تومیری _نمیرم قول میدم حالا بخواب ودستش روکشید روموهام انقدرروی موهام دست کشید که خوابم برد هروقت یکی روموهام دست می کشید خوابم می گرفت ،توخواب وبیداری بودم که احساس کردم پیشونیم داغ شد ولی بی تفاوت بهش خوابیدم .
  14. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 43 _من کاریش نکردم بهش گفتم بره خودش پیله کرد بهم، نرفت. علی باداد: _عادت داری همه روازخودت برنجونی نه؟، حیف این دختر که دلش برای توسوخته دادزدم _من دل سوزیه کسی رونمی خوام برید ،برید گمشید دسته سایه روازروزمین گرفت وبلندش کرد سایه برگشت سمتم وباصورتی اشکی زل زد بهم منم زل زدم تو چشماش،احسان ازراه رسیدوگفت: _اینجا چه خبره انگاربمب افتاده؟ ازبغل احسان ردشدم ویه تنه بهش زدم ازرستوران خارج شدم ویه تاکسی گرفتم واسه خونه وقتی رسیدم درروباکلید باز کردم ورفتم تواتاقم ،لباس هام روعوض کردم ودراز کشیدم روتخت وچشمام روبستم احساس می کردم خیلی زیاد روی کردم نباید اون طوری باسایه رفتارمی کردم اون که گناهی نداشت یاددستاش افتادم،وقتی دستام روگرفت انگارکه یه ارام بخش بهم زده باشن.نگاه اخرش...چشمای اشکیش "امشب ازخواب خوش گریزانم که خیال توخوش ترازخواب است." نمی دونم چقدرگذشته بود که صدای درخونه اومد که نشون دهنده ی این بود که اومدن ازجام بلند شدم رفتم توراه پله وازبالانگاهشون کردم صدای حرف زدنشون می یومد _دیگه گریه نکن بسه _من ....فقط ..می خواستم ..کمکش کنم _اون همین جوریه کم کم به اخلاقش عادت می کنی حالا بروبخواب _ می خوای بیام پیشت، _نه نمی خواد، بابت امشب ممنون شب بخیر. سایه رفت توراه روی پایین، علی واحسانم اومدن بالا سریع رفتم تواتاقم تامن رونبینن چون اگه می دیدن دوباره یه دعوا شروع می شد .دراز کشیدم روتخت وچشم هام روبستم تاشاید بتونم بخوابم صبح باید به سامان خبربدم و ماجرای امروز روبهش توضیح بدم سایه: از علی واحسان جداشدم ورفتم تواتاقم یه نگاه توآیینه به خودم کردم لباس های که ارمان برام خرید بود تنم بود مانتو روبا عصبانیت ازتنم دراوردم وپرت کردم گوشه ی اتاق _خدالعنتت کنه پسره ی بی لیاقت اه. بعداز عوض کردن لباسم درروقفل کردم و دراز کشیدم یاد همین چند ساعت پیش افتادم یعنی چه اتفاقی افتاده بود که اون جوری دستاش می لرزید معلوم بود حالش اصلا خوب نبود یعنی الان حالش چطور، اه این چرت توپرت هاچیه ،به من چه که چطور تقصیرخود بی عارمه ،که به خودش اجازه میده هررفتاری که دلش می خوادباهام بکنه. سرم رومحکم کوبیدم به بالشت وسعی کردم بخوابم وبعد از 2ساعت کلنجاررفتن با خودم موفقم شدم. با صدای در،ازخواب بلند شدم چشمام روباز کردم هواهنوز روشن نشد بود.چراغ خواب روروشن کردم به ساعت نگاه کردم ساعت 3صبح بود؛خدالعنتت کنه اه تازه خوابم برده بود،رفتم سمت دربدون این که دروباز کنم ازپشت درپرسیدم _کیه ؟ صداش خیلی اروم می یومد _سایه ....سایه دروباز کن نمی دونم کدومشون بود چون اروم حرف می زد _ شما ؟؟ _سایه منم ساشا دروباز کن باشنیدن اسمش قلبم شروع کردبه تندتند زدن ازترس نمی تونستم ازجام تکون بخورم،باصدایی که ازته چاه درمی یومد گفتم _ چی می خواین به چیزی احتیاج دارید؟ _اره... به تو احتیاج دارم دروباز کن. ودست گیره ی درو بالا پایین کرد خداروشکر درقفل بود تازه فرصت کردم به طرز حرف زدنش دقت کنم همه ی حرفاش رو کشیده می گفت.
  15. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت42 وسط های غذابودیم که گوشیه ارمان زنگ خورد بادیدن صفحه ی گوشیش یه لبخندزدو ازجاش بلند شدورفت ته باغ ارمان: داشتم غذامی خوردم که گوشیم زنگ خورد گوشی روازتوجیبم دراوردم بادیدن اسم باباروگوشی لبخندی زدم ببینم بازچی شده که بهم زنگ زد، ازجام بلندشدم ورفتم اون طرف که صدام رونشنون _بله _سلام پسرم خوبی _ خوبم کارت روبگو _ااا پسرجان خب نیست ادم باپدرش این طوری حرف بزنه _پدر .....بیخیال کارت روبگو _راستش محموله هامون افتاددست پلیس وحسنم گرفتن _خب من چی کار کنم _خب نداره دیگه می خوام وظیفه جابه جایی محموله جدیدوتوبه عهده بگیری .بالاخره من پدرتم بایددینت روبه من ادا کنی یا نه؟ یه تک خنده کردم _چه دینی ها ....مگه تودرحق من پدری کردی که الان ازم توقع داری ،تابحث کثافت کاری پیش میاد پسرت می شم ها تابحث چیزهای خوبه ساشاپسرته، اگرم به خاطراین که به اون مهمونی مسخره اومدم فکرکردی که بخشیدمت اشتباه فکرکردی. فقط چون بهم گفتی اگه بیام می زاری مامانم روببینم اومدم نه چیز دیگه نمی خوام بحث گذشته هاروپیش بکشم که خودت خب می دونی دیگه هیچ وقت هم به من به خاطراین چیزهای مسخره زنگ نزن این کارم بده عزیزدوردونت حل کنه. گوشی روقطع کردم وتکیه ام رودادم به درخت ونشستم روزمین بادستام صورتم روپوشوندم دستام ازعصبانیت می لرزید مردک عوضی واقعاچی فکرکرده به من زنگ زده ،احساس کردم یکی بالاسرم وایساده سرم رواوردم بالا دیدم سایه بالاسرمه وداره نگاهم می کنه بهش گفتم: _ازاین جابرو _چی .....چی شده ارمان اتفاقی افتاده؟ _به توربطی نداره برو پی کارت _ارمان دادزدم _مگه نمی گم برو .....بروگمشوازجلوچشمام بدون محل دادن به حرف من نشست روبه روم ودست هام روازروصورتم برداشت وگرفت تودستش _ارمان چی شده حالت خوبه؟ _پاشو بروپیش پسرا _نمیرم خودش می دونست ازاین که یکی به حرفم گوش نده عصبی می شم حالاعصبی بودم اینم عصبی ترم می کرد. دستام روتو دستش گرفت منم دستاش روگرفتم ومحکم فشار دادم که اخش دراومد _اخ دستم ارمان دستم روول کن بهش گفتم: _نمیری نه دندونام روروهم فشاردادم _روحرف من حرف می زنی ؟؟ ازجام بلند شدم هنوزدستاش تودستام بود وبا خودم گشوندم وپرتش کردم زمین _برو باچشم های اشکی زل زد بهم چشم های سبزش توتاریکی می درخشیدودل هر سنگی رو اب می کرد،بهم گفت: _من فقط می خواستم کمکت کنم. _هه کمک اونم تو،توخودت اگه من نبودم معلوم نبود چه بلایی سرت می یومد توخودت محتاج کمکی بعد می خوای به من کمک کنی ،جالبه . شستم روگوشه ی لبم کشیدم اومدم حرف بزنم که صدای علی اومد _سایه .....ارمان کجایید؟ بادیدن ما اومد سمتمون وقتی سایه روروزمین دید دوید سمتش _سایه حالت خوبه؟ وروبه من _چی کارش کردی که داره گریه می کنه ؟

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×