رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Mahdiyh

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    61
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

109 بار تشکر شده

درباره Mahdiyh

آخرین بازدید کنندگان نمایه

249 بازدید کننده نمایه
  1. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 48 _بله بفرمایید باصدای بغض آلود _ارمان _الو صدانمی یاد _الو ارمان صدام رومی شنوی _الو سایه تویی گریم گرفته بود .انقدرترسیده بودم که کلماتوگم کرده بودم. صدای ساشا ازپشت دراومد _این دروباز کن این دفعه نمی تونی دربری _سایه صدای کیه ،اون جا چه خبره ؟ _ارمان،ساشا اومدم حرف بزنم که صداش اومد _اون بی شرف اونجاچی کارمی کنه ،تایه ربع دیگه اونجام توقایم شو سایه هرکاری می کنی فقط نزاردستش بهت برسه. _ارمان می ترسم _گریه نکن توراهم بااولین ضربه ای که به درزد یه جیغ زدم صدای ارمان اومد _چی شد سایه _داره دررومی شکنه آرمان توروخدا زود تربیا بادومین ضربه یه جیغ بلندترکشیدم _سایه توراهم یه ربع دیگه اونجام _توروخدازودبیا _سایه نترس هیچی نمی شه _چطورهیچی نمی شه ارمان داره درومی شکنه . _سایه برویه جایی قایم شو گوشی روام باخودت ببر. ازجام بلند شدم رفتم توحموم ودرو قفل کردم ونشستم پست در، _سایه اونجایی صدام رومی شنوی انقدرگریه کرده بودم که به هق هق افتاده بودم. تادروبستم صدای شکستن دراتاق اومد جیغ زدم _ارمان _سایه _ارمان کجایی پس هیچ صدایی از ارمان درنمی یومد صددرصد یه چیزی شده بودگوشی رو تودستم فشار دادم ،صدای ساشا اومد که می گفت: _دخترکارت تمومه هیچ کس نیست نجاتت بده . اومد به درضربه بزنه که صدای همون دختره که اورده بودش خونه اومد _ساشااینجاچه خبره دادزد _ به توربطی نداره،گمشوازخونه بیرون _ساشاچی داری می گی _همین که گفتم، فوراازجلوچشمام گمشوسریع. دختره باگریه ازاتاق زد بیرون ساشااومد پشت دروگفت _بهتره خودت دروبازکنی ومن روبه زحمت نندازی. _واسه چی این کارومی کنی توازمن بهتردور وبرته چی ازجون من می خوای اخه _معلومه که ازتوبهتر دوربرم هست ولی توخاصی تاحالا هیچ دختری مثل توندیدم همیشه عادت داشتم دختراآویزون باشن ولی توازهمون اولش ازمن دوری می کردی واین برام جالب بوددرضمن حتمایه چیزی داری که همه ی بچه ها دنبالتن ،حالا این چیزهاروبی خیال شو واین درروبازکن اگه خودم بازش کنم برات بدمی شه .توگوشی دادزدم _آرمان پس کجاموندی چرانمی یای صدایی ازش نمی یومد ،هیچی دیگه کارم تموم بود دیگه ازاومدن آرمان نااومدشده بودم که یهوصدای احسان اومد انگار دنیاروبهم دادن . _ساشاداری چه غلطی می کنی ،هاااا _به توربطی نداره بروگمشو توکار من دخالت نکن. احسان یه خنده ی عصبی کرد _چیییی به من ربطی نداره یهوجدی شد _ازاتاق سایه گمشو بیرون عوضی انگارکه تازه یادمن افتاد که اسمم روصدازد _سایه ....سایه کجایی حالت خوبه انقدرترسیده بودم که صدایی ازم درنمی یومد. دادزد _چی کارش کردی عوضی ....اگه یه موازسرش کم بسه می کشمت.
  2. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 47 سایه دلیل این رفتارهاش رونمی فهمیدم ولی این که رومن غیرتی می شه خیلی به دلم می شینه ،وقتی که بهش گفتم لباس هاروعلی واحسان خریدن می خواست دوباره دادوبیداد کنه که پشیمون شد ودق ودلیش رو سردرخالی کرد دروهمچین محکم بست که گوشام داشتن زنگ می زدن،وقتی لباس هایی که ساشا خریده بود رودیدخیلی بدشد داشتم ازخجالت اب می شدم کاش بهش می گفتم ، یادحرف چنددقیقه پیشش افتادم که گفت ؛می خواستم باهات نرم تررفتارکنم ولی خودت نمی زاری.یعنی چی شده بودکه انقدرمتحولش کرده بود؟! به ساعت نگاه کردم 9صبح بود، پاشدم رفتم براش صبحونه درست کردم اومدتوآشپزخونه اماحرفی نزد منم چیزی نگفتم سریع میزوچیدم و برگشتم اتاقم هنوز ازش خجالت می کشیدم وروم نمی شدباهاش چشم توچشم بشم. نمی دونم چقدرگذشت که صدای دراومد که یعنی رفته، پاشدم رفتم ظرف های صبحونه روشستم ومشغول ناهاردرست کردن شدم که صدای دروپشت بندش صدای خنده ی یه دختر _ساشا جونم اون لباس صورتی که خوشم اومده بود روبرام می خری؟ _اره قربونت بشم.،الان بیابریم اتاق من _کسی نیست؟؟ _نه نیست ودختره روبغل وانداخت روشونش دخترهی دادوبی دادمی کرد _ساشا....نکن من روبزارزمین ساشاباحالت لوس _نمی خوام می خوام تااتاق همین طوری ببرمت . نمی دونم چراوقتی این ساشا رومی دیدم ویاحتی اسمش رومی شنیدم دست وپام می لرزید وتپش قلب می گرفتم ، رفتم پشت دیوارقایم شدم تامن رونبینن ،بایدیه جوری به ارمان خبرمی دادم که ساشا اینجاست. بایدوقتی می رفتن تواتاق می رفتم ازتلفن تونشیمن زنگ می زدم به ارمان ،بعدازاین که مطمئن شدم رفتن تواتاق ااومدم بیرون ورفتم به سمت تلفن گوشی روبراشتم وشماره ی ارمان روگرفتم عدد اخربودم که یکی تلفن رواز دستم کشید برگشتم سمت شخص که بادیدن ساشا روبه روم اب دهنم روقورت دادم وزل زدم بهش انگار لمس شده بودم ،هیچ کاری نمی تونستم بکنم لعنتی فقط یه عددمونده بود _نه نه نه نه ....می خواستی چیکاربکنی ها هارواومد توصورتم گفت _می خواستی به ارمان خبربدی ،دیشب نشد باهم خوش بگذرونیم ولی الان که می تونیم اومد سمتم وبازوم روگرفت وکشید سریعبه خودم اومدم ویکی زدم بین پاهاش دستم روول کرد وافتاد زمین ازدرد به خودش می پیچید.من همین طور داشتم نگاهش می کردم کسی نبود بهم بگه فرار کن احمق واسه چی وایسادی _دختره ....کثافت تقاص این کارت روپس میدی. بااین حرفش ازترس دویدم تواتاقم ودروقفل کردم رفتم سمت تلفن وشماره ی ارمان روگرفتم دوباره دستام می لرزید وروپاهام نمی تونستم وایسم دوباره این بغض لعنتی اومده بود؛ سراغم صدای ارمان توگوشی پیچید
  3. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت46 نمی دونم چرا انقدرعصبی شده بودم، تکونش دادم _بگو سرش پایین بود بادستم چونش روگرفتم وسرش رواوردم بالا ،داشت گریه می کرد _واسه چی گریه می کنی ؟ بااین حرفم گریش شدت گرفت؛ وقتی گریه می کرداعصابم خورد می شودکلا رو گریه کردن زن ها حساس بودم چون یاد گریه های مامانم می افتادم؛بهش گفتم: _گریه نکن دادزدم _ دِبه جای گریه کردن جواب منوبده بادادی که من زدم گریش بنداومد _انقدرسخته بگی ها؟؟ساشا خریده نه؟ بعدخودم جواب خودم دادم _معلومه که اون خریده بجزاون بیشرف کی همچین غلطی می کنه؟الان توچرااینجوری گریه می کنی _ ....ترسیدم خوب ،یهو داد زدی بااین حرفش اروم ترشدم _برای چی بهم نگفتی _خجالت کشدم خوب خجالت کشیده ؟؟،به زورجلوی خندم روگرفته بودم . طبق عادتم شستم روکشیدم گوشه ی لبم وسرم روتکون دادم _ازاین به بعدهرچی لازم داشتی به خودم بگو ازهیچ ام خجالت نکش. همین طورکه سرش پایین بود گفت _باشه قرمزشده بود دیگه بهتربودبودبرم دستی به گردنم کشیدم خشک شده بودلامصب .. اومدم برم که یاده لباس هایی که توکمد بود افتادم برگشتم طرفش _بقیه لباساچی؟اوناروکی برات خریده بود _علی واحسان خریدن اومدم دوباره دادوبیدادکنم که یاداین افتادم که گفت وقتی دادزدم ترسیده ،ازدررفتم بیرون ودق ودلیم روسره در،دراوردم ومحکم کوبیدمش به هم ،رفتم تواتاقم به ساعت مچیم نگاه کردم 9صبح رونشون می دادحتما بچه ها رفته بودن ،لباس هام روعوض کردم رفتم پایین دیدم سایه صبحونه درست کرده متوجه اومدنم شداماسرش روبالانیاورد، بافکراین که ازمن خجالت می کشه یه لبخندزدم . صبحونه خوردم وپاشدم زنگ زدم قفل ساز که ساعت2نیم که خودم هستم بیاد که قفل هاروعوض کنه تادیگه ساشانتونه بیاد خونه. سوارماشین شدم وضبط روروشن کردم امروز حالم خوب بود پس یه اهنگ شادروپلی کردم.
  4. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 45 ارمان: وقتی خوابیدهنوز دستم روگرفته بود؛ترسیدم اگه دستم روازتودستش بکشم بیداربشه ،خیلی ترسیده بود فقط برام عجیب بود ببینم ساشاازچی حرف می زد صبح بایدازش بپرسم ، زل زدم به صورتش ،چقدر ناز خوابیده بود نگاهم از صورتش به سمته لباش رفت به لب های برجستش نگاه کردم همین طور که زل زدم به لبش اصلا نفهمیدم کی انقدربه صورتش نزدیک شدم بی اراده صورتم رونزدیک صورتش بردم یه لحظه یاد چنددقیقه ی پیش افتادم که ازترس من روبغل کرد اون به من اعتماد کرده این روازچشماش خوندم ،نه نمی تونستم ازاعتمادش سواستفاده کنم پس لب هام روبه پیشونیش چسبوندم وعمیق بوسیدم این اولین باربود که یه دخترو می بوسیدم ،آرامشی که بهم داد برام یه چیزجدیدبود. خیلی خوابم می یومد بالاتواتاق خودم هرکاری کردم خوابم نبرد ولی الان این جا خوابم گرفته بود سرم روگذاشتم روبالشت وهمین که چشمام روبستم خوابم برد؛ صبح بااحساس چیزی روی صورتم ازخواب بیدار شدم چشم هام روباز کردم که بادوتاچشم سبزروبه روشدم بادیدنش که انقدربهم نزدیک بود سریع ازجام بلندشدم صاف وایسادم،سایه سریع دستش روعقب کشید _ببخشیدنمی خواستم بیدارت کنم ولی بدخوابیده بودی. _نه ......نه اشکال نداره _بابت دیشب ممنون ، حتماخیلی اذیت شدی؟حالم خوب نبودخیلی ترسیده بودم رفتارم دست خودم نبودامیدوارم دیشب روفراموش کنی. حالا می مردی این حرف هارو نمی گفتی، اه اخم کردم _اشکال نداره مهم نیست داشتم می رفتم سمت درکه حرف های دیشب ساشایادم افتاد برگشتم سمتش _ساشاازچی حرف می زد؟ سایه باتعجب: _ها،!!درباره ی چی حرف می زنی ؟ _سایههههه _بلهههههه _خودت رونزن به اون راه خودت خوب می دونی ؛همین الان بهم توضیح بده هیچی نگفت سرش روانداخت پایین _نمی گی نه بازم هیچی نگفت سرم روتکون دادم _باشه خودت خواستی رفتم سمت کمدهاش درکمدروباز کردم شروع کردم به گشتن کمد، این همه لباس ازکجا اورده همه روازتوکمد دراوردم پرت کردم توصورتش _ اینا ازکجا اومده ها اینا روکی برات خریده به گشتن ادامه دادم که یه جعبه پیدا کردم ،درش روباز کردم توش .....توش لباس زیربود کدومشون ایناروبراش خریدن . _لباس زیر؟؟ برگشتم سمت سایه باداد _ایناروکی خریده برات ها ؟ _باتوام سایه جواب بده خیلی ازدستش عصبی بودم دیشب تصمیم گرفته بودم اذیتش نکنم ولی خودش نمی زاره که _دیشب تصمیم گرفتم باهات نرم ترباشم سایه خودت نمی زاری ،نمی زاری لعنتی. هیچ حرفی نمی زد وسرش پایین بود رفتم سمتش بازوش روگرفتم وبلندش کردم _سایه سکوت نکن بگو ایناروکی برات خریده کدوم بی شرفی ایناروبرات گرفته ها کدومشون،بگو تا استخون هاش رو خورد کنم.
  5. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت44 چند بارزد به در _این دروباز کن دختر ....،کاری باهات ندارم فقط .... شروع کرد به خندیدن باخنده _سایه جونممم ...این ..دروباز کن اذیتم نکن دیگه دیگه کم موند بود اشکم دربیاد بابغض _تورو خداازاین جا برید _نوچ ....عمرا ازاین جا برم باهات کاردارم.... از این جا تکون نمی خورم...،می خوام لباسایی که برات خریدم روتوتنت ببینم... وااای خدایااین چی می گفت ،دوباره زد به در رفتم سمت تلفن دستام می لرزید نمی تونستم تلفن روتودستام نگه دارم ،تنهاشماره ای که حفظ بودم شماره ی ارمان بود پس چاره ای نداشتم ،شماره روگرفتم بعداز دوتابوق جواب داد _بله صداش اصلا خواب آلود نبود انگار نخوابیده بود _الو نتونستم جلوی بغضم روبگیرم ،زدم زیر گریه مثل چی ترسیده بودن صدای نگرانش توگوشی پیچید _سایه تویی چی شده ؟؟ _ارمان .....ساشا نذاشت حرفم روتموم کنم که گفت _قطع کن اومدم به ثانیه نکشید که صداش اومد _اینجا چه غلطی می کنی ها این چه سروضعیه داری مگه بهت نگفتم وقتی مستی نیا خونه ی من ها،پاشو گمشو بیرون بار آخرتم باشه می یای اینجا _اهههه داداش سخت نگیر من سرخود که نیومدم اینجا که واه این چی می گفت : _خودش به من گفت ....که بیام اینجا خودش خبر داشت ودوباره زد به در _بازکن درواومدن عزیزم ..مگه ..خودت نگفتی بیا لباسایی که برات خریدم رو توتنت ببینم باشنیدن این حرف شدت گریم بیشتر شد خدایااین چی می گفت ؟بدبخت شدم الان آرمان پیش خودش چه فکری می کنه؟نکنه حرفاش روباورکنه لعنت به من لعنت ویکی محکم زدم توسر خودم ونشستم روزمین، بایدهمون موقع می رفتم لباس هارومی کوبوندم توصورتش، لعنتی باصدای دربه خودم اومدم _سایه این دروباز کن منم ... دیگه نترس رفتش پاشدم دروباز کردم بادیدنش ازترس پریدم بغلش و گریم شدت گرفت _گریه نکن دختر خوب بهت گفته بودم تا من هستم هیچ مشکلی پیش نمی یاد ازعصبانیت سرشبش خبری نبود .ازترس نمی تونستم روپاهام وایسم فکراین که دوباره بیادسراغم لرز به تنم می انداخت این دفعه نتونست، درقفل بود اگه سریع بعدی یه جای دیگه .. ،انگارکه ذهنم روخوند _نترس دیگه نمی یاد اینجا اروم باش دستش رومی کشید توموهام، دستش روانداخت زیرزانوهام وبغلم کرد سرم روگذاشتم روسینش این ارامش زیاد طول نکشید که من روگذاشت روتخت وکنارم نشست _بگیربخواب ازهیچی ام نترس من میرم راحت بخواب ازجاش بلندشدکه بره دستش روگرفتم وگفتم _نرو می ترسم _نترس دیگه نمی یاد اومد بره که دودستی دستش روگرفتم دوباره بغض کردم الان غروم مهم نبود الان تنها چیزی که مهم بود احساس امنیتی بود که کنارش داشتم _ارمان لطفا نرو همین جا بمون زل زدبه چشمام ،یه پوف کلافه ای کشید وگفت : _باشه بخواب من همین جام کنارم نشست ولی من همچنان دستش روگرفته بودم وول نمی کردم زل زدم بهش اونم زل زدبه من نمی دونم چرا انقدر رنگ چشم هاش رودوست داشتم مشکی چشم هاش فرق می کرد خاص بود مثل خودش ،کاش هیچ وقت نگاهش روازنگاهم برنداره ومن زل بزنم توچشم های رنگ شبش ، "من ازتمام دنیافقط آن دایره مشکی چشمان تورامی خواهم وقتی که درشفافیتش بازتاب عکس خودرا می بینم ." _بخواب سایه _نمی خوام _برای چی _چون تومیری _نمیرم قول میدم حالا بخواب ودستش روکشید روموهام انقدرروی موهام دست کشید که خوابم برد هروقت یکی روموهام دست می کشید خوابم می گرفت ،توخواب وبیداری بودم که احساس کردم پیشونیم داغ شد ولی بی تفاوت بهش خوابیدم .
  6. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 43 _من کاریش نکردم بهش گفتم بره خودش پیله کرد بهم، نرفت. علی باداد: _عادت داری همه روازخودت برنجونی نه؟، حیف این دختر که دلش برای توسوخته دادزدم _من دل سوزیه کسی رونمی خوام برید ،برید گمشید دسته سایه روازروزمین گرفت وبلندش کرد سایه برگشت سمتم وباصورتی اشکی زل زد بهم منم زل زدم تو چشماش،احسان ازراه رسیدوگفت: _اینجا چه خبره انگاربمب افتاده؟ ازبغل احسان ردشدم ویه تنه بهش زدم ازرستوران خارج شدم ویه تاکسی گرفتم واسه خونه وقتی رسیدم درروباکلید باز کردم ورفتم تواتاقم ،لباس هام روعوض کردم ودراز کشیدم روتخت وچشمام روبستم احساس می کردم خیلی زیاد روی کردم نباید اون طوری باسایه رفتارمی کردم اون که گناهی نداشت یاددستاش افتادم،وقتی دستام روگرفت انگارکه یه ارام بخش بهم زده باشن.نگاه اخرش...چشمای اشکیش "امشب ازخواب خوش گریزانم که خیال توخوش ترازخواب است." نمی دونم چقدرگذشته بود که صدای درخونه اومد که نشون دهنده ی این بود که اومدن ازجام بلند شدم رفتم توراه پله وازبالانگاهشون کردم صدای حرف زدنشون می یومد _دیگه گریه نکن بسه _من ....فقط ..می خواستم ..کمکش کنم _اون همین جوریه کم کم به اخلاقش عادت می کنی حالا بروبخواب _ می خوای بیام پیشت، _نه نمی خواد، بابت امشب ممنون شب بخیر. سایه رفت توراه روی پایین، علی واحسانم اومدن بالا سریع رفتم تواتاقم تامن رونبینن چون اگه می دیدن دوباره یه دعوا شروع می شد .دراز کشیدم روتخت وچشم هام روبستم تاشاید بتونم بخوابم صبح باید به سامان خبربدم و ماجرای امروز روبهش توضیح بدم سایه: از علی واحسان جداشدم ورفتم تواتاقم یه نگاه توآیینه به خودم کردم لباس های که ارمان برام خرید بود تنم بود مانتو روبا عصبانیت ازتنم دراوردم وپرت کردم گوشه ی اتاق _خدالعنتت کنه پسره ی بی لیاقت اه. بعداز عوض کردن لباسم درروقفل کردم و دراز کشیدم یاد همین چند ساعت پیش افتادم یعنی چه اتفاقی افتاده بود که اون جوری دستاش می لرزید معلوم بود حالش اصلا خوب نبود یعنی الان حالش چطور، اه این چرت توپرت هاچیه ،به من چه که چطور تقصیرخود بی عارمه ،که به خودش اجازه میده هررفتاری که دلش می خوادباهام بکنه. سرم رومحکم کوبیدم به بالشت وسعی کردم بخوابم وبعد از 2ساعت کلنجاررفتن با خودم موفقم شدم. با صدای در،ازخواب بلند شدم چشمام روباز کردم هواهنوز روشن نشد بود.چراغ خواب روروشن کردم به ساعت نگاه کردم ساعت 3صبح بود؛خدالعنتت کنه اه تازه خوابم برده بود،رفتم سمت دربدون این که دروباز کنم ازپشت درپرسیدم _کیه ؟ صداش خیلی اروم می یومد _سایه ....سایه دروباز کن نمی دونم کدومشون بود چون اروم حرف می زد _ شما ؟؟ _سایه منم ساشا دروباز کن باشنیدن اسمش قلبم شروع کردبه تندتند زدن ازترس نمی تونستم ازجام تکون بخورم،باصدایی که ازته چاه درمی یومد گفتم _ چی می خواین به چیزی احتیاج دارید؟ _اره... به تو احتیاج دارم دروباز کن. ودست گیره ی درو بالا پایین کرد خداروشکر درقفل بود تازه فرصت کردم به طرز حرف زدنش دقت کنم همه ی حرفاش رو کشیده می گفت.
  7. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت42 وسط های غذابودیم که گوشیه ارمان زنگ خورد بادیدن صفحه ی گوشیش یه لبخندزدو ازجاش بلند شدورفت ته باغ ارمان: داشتم غذامی خوردم که گوشیم زنگ خورد گوشی روازتوجیبم دراوردم بادیدن اسم باباروگوشی لبخندی زدم ببینم بازچی شده که بهم زنگ زد، ازجام بلندشدم ورفتم اون طرف که صدام رونشنون _بله _سلام پسرم خوبی _ خوبم کارت روبگو _ااا پسرجان خب نیست ادم باپدرش این طوری حرف بزنه _پدر .....بیخیال کارت روبگو _راستش محموله هامون افتاددست پلیس وحسنم گرفتن _خب من چی کار کنم _خب نداره دیگه می خوام وظیفه جابه جایی محموله جدیدوتوبه عهده بگیری .بالاخره من پدرتم بایددینت روبه من ادا کنی یا نه؟ یه تک خنده کردم _چه دینی ها ....مگه تودرحق من پدری کردی که الان ازم توقع داری ،تابحث کثافت کاری پیش میاد پسرت می شم ها تابحث چیزهای خوبه ساشاپسرته، اگرم به خاطراین که به اون مهمونی مسخره اومدم فکرکردی که بخشیدمت اشتباه فکرکردی. فقط چون بهم گفتی اگه بیام می زاری مامانم روببینم اومدم نه چیز دیگه نمی خوام بحث گذشته هاروپیش بکشم که خودت خب می دونی دیگه هیچ وقت هم به من به خاطراین چیزهای مسخره زنگ نزن این کارم بده عزیزدوردونت حل کنه. گوشی روقطع کردم وتکیه ام رودادم به درخت ونشستم روزمین بادستام صورتم روپوشوندم دستام ازعصبانیت می لرزید مردک عوضی واقعاچی فکرکرده به من زنگ زده ،احساس کردم یکی بالاسرم وایساده سرم رواوردم بالا دیدم سایه بالاسرمه وداره نگاهم می کنه بهش گفتم: _ازاین جابرو _چی .....چی شده ارمان اتفاقی افتاده؟ _به توربطی نداره برو پی کارت _ارمان دادزدم _مگه نمی گم برو .....بروگمشوازجلوچشمام بدون محل دادن به حرف من نشست روبه روم ودست هام روازروصورتم برداشت وگرفت تودستش _ارمان چی شده حالت خوبه؟ _پاشو بروپیش پسرا _نمیرم خودش می دونست ازاین که یکی به حرفم گوش نده عصبی می شم حالاعصبی بودم اینم عصبی ترم می کرد. دستام روتو دستش گرفت منم دستاش روگرفتم ومحکم فشار دادم که اخش دراومد _اخ دستم ارمان دستم روول کن بهش گفتم: _نمیری نه دندونام روروهم فشاردادم _روحرف من حرف می زنی ؟؟ ازجام بلند شدم هنوزدستاش تودستام بود وبا خودم گشوندم وپرتش کردم زمین _برو باچشم های اشکی زل زد بهم چشم های سبزش توتاریکی می درخشیدودل هر سنگی رو اب می کرد،بهم گفت: _من فقط می خواستم کمکت کنم. _هه کمک اونم تو،توخودت اگه من نبودم معلوم نبود چه بلایی سرت می یومد توخودت محتاج کمکی بعد می خوای به من کمک کنی ،جالبه . شستم روگوشه ی لبم کشیدم اومدم حرف بزنم که صدای علی اومد _سایه .....ارمان کجایید؟ بادیدن ما اومد سمتمون وقتی سایه روروزمین دید دوید سمتش _سایه حالت خوبه؟ وروبه من _چی کارش کردی که داره گریه می کنه ؟
  8. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 41 وقتی رفت به دوراطراف نگاه کردم ،باصدای علی سرم روبه طرفش چرخوندم _گشنته؟ اومدم حرف بزنم که احسان گفت _داداش ماام ادمیم ها مثلا ماهم مهمونتیم خوب نیست بین مهمونات فرق می زاری _لازم نیست ازتوبپرسم چون توهمیشه گشنه ای ارمانم که براش فرقی نمی کنه احسان ازجاش بلندشدرفت. _قهرکرد؟ _نه باباغذاهاروبیارن کلا فراموش می کنه علی اومدکنارم نشست وازم پرسید _ازلباس هایی که خریدم خوشت اومد؟ _اره ممنون خیلی عالی بودن مخصوصا شعراخرش خیلی قشنگ بود. _خوشحالم که خوشت اومده ازگوشه چشم نگاهی به آرمان کردم همین که نگاهش بهم افتادپوزخندی زدی وروش روبرگردوند علی یه نگاه به ساعتش کرد وازجاش پاشد _من برم دستمام روبشورم وقتی رفت من وارمان تنها شدیم _بهت گفته بودم زیاد توپروپای بچه ها نپیچ خوشم نمی یاد خدمتکارخونم با صاحب خونش... حرفش روقطع کردم _اه بسه دیگه توام ،من بردت نیستم خدمتکار خونتم وفقط وظیفم کار کردن توخونته والانم خونت نیستیم من اینجا به عنوان دوست علی اومدم نه چیزه دیگه ای فهمیدی یکی ازاون پوزخندای رومخیش روزد _باز زبونت دراز شده چیزهای جدید می شنوم اومد توصورتم فقط دوبند انگشت باهم فاصله داشتیم _اگه پشتت به احسان وعلی گرمه بهت بگم الکی امیدوارنباشی چون من کاری روکه بخوام می کنم وهیچکس ام نمی تونه جلوم روبگیره خانوم کوچولو . ونگاهش روتوچشمام دوخت منم به چشم های رنگ شبش نگاه کردم ،نگاهش روبه لبام دوخت یکم جلواومدسریع به خودم اومد، بادست زدم تخت سینش،ازم فاصله گرفت _هوی چه خبرته حدخودت روبدون هیچی نگفت ویه لبخند یه وری زد این پسر خیلی رومخ بود _چیزی که تومخته خیلی بچگانه ست عوضیییییی،عصبانی اسمشوصدا کردم _اررررماااااان _جونم جااان این الان بامن بود،نگاهی به اطرافم کردم کسی نبودپس باخودم بود. باصدای خندش به خودم اومدم _چیه خوشت اومده دوووووس داریییییی؟ هوابرت نداره فکرکنی خبریه ها با تنفرزل زدم توچشماش _ازت متنفرم یه هینی کشید وگفت _بزرگترین عشقابانفرت شروع میشه حواست باشه عاشقم نشی _عشق...اونم من ؟عاشق تو.. مگه خل شدم اگه یه وقت بخوام عاشق بشم عاشق تونمیشم نترس ازتوبهتردوروبرم هست _بهت گفتم دلت روبه احسان وعلی خوش نکن اینجا تنها کسی که به دادت می رسه منم اگه یه وقت دیدی احسان بهت گفت که دوست داره بدون ازسره بدبختیشه واگه علی بهت گفت بدون خول شده وعقلش روازدست داده اومدم ازش بپرسم چرا ،که علی اومدپشت سرشم غذاهاروآوردن.نشست روتخت _دیزی های اینجا حرف نداره ،احسان کوهنوزنیومده؟ که احسان اومد _من اینجام غذارواوردن؟ که بااین حرفش دوتامون به ارمان نگاه کردیم وخندیدیم راست می گفت تا غذارودید کلا یادش رفت احسان حیرون نگاهمون می کرد _چی شده به چی می خندید _هیچی داداش بیا بخور. احسان اومد نشست وسینی روکشید سمت خودش _اخ جون دیزی گرفتی خیلی وقت بود نخورده بودم دمت گرم
  9. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت40 _من رونگاه کن اگه مانتویی که برات خریده بودم رومی پوشیدی باهم ست می کردیم . بهش نگاه کردم یه دست کت وشلوار ابی نفتی پوشیده بود احسان اول یه نگاه به من بعدیه نگاه به ارمان کرد ،یکی زدپس کله ی ارمان _باآرمان ست کردی؟ایناروآرمان خریده؟داداش چه خوش سلیقه شدی قبلاازاین سلیقه هانداشتیا ارمان یکی محکم ترزدپس کلش _مرض داری مگه ،درضمن به توربطی نداره علی کو _من اینجام همه برگشتیم سمتش علی بالای پله هاوایساده بود وداشت نگاهمون می کرد یه نگاه بهش کردم اونم کت وشلوار کرمی رنگی پوشیده بود که بهش خیلی می یومد نمی دونم چی شد که این حرف روزدم _ اوه هر3تاتون عجب تیکه ای شدین انگارمایکنین بااین حرفم هرسه نفرشون زدن زیره خنده علی_توام خوشگل خوشدی خانومی بایدمراقب باشیم ندزدنت ویکی ازاون لبخندقشنگ هاش روزد احسان_راست می گه مخصوصا رنگ چشمات که خیلی به رنگ لباس هات میاد _خودم می دونم لازم نکرده بهم بگید _اه تعریف بسه دیگه راه بیفتین رفتیم توپارکینگ وهمه سوار سانتافه ی علی شدیم ارمان جلو نشست و من واحسانم عقب نشستیم علی آیینه رورومن تنظیم کرد وماشین روروشن کرد وضبط ماشین روروشن کرد وصدای شهاب مظفری توماشین پیچید به تودلم خوشه دلبر جان چشمات من رومی کشه دلبرجان یه کاری کن منم اروم شم همین حالا وقتشه دلبرجان هی دله توماله خودمه من میام فقط بگوکی دوست دارم ببینمت هی دلبرجان _چه اهنگ قشنگیه علی توام ازاین اهنگ ها گوش میدی _چیه مگه من دل ندارم _اوهههه چیزهای جدیدمی شنوم حالا کی هست ازتوآیینه نگاه من کرد وگفت _شایدیه روز گفتم ارمان زدبه علی وباجدیت گفت _مراقب جلوباش نکشیمون وگرفت ضبط روخاموش کرد _ااااداداش واسه چی خاموشش کردی اهنگ به اون قشنگی رو _زیادحرف نزن سرم دردمی کنه احسان به حالت قهرروش روکرد به طرف شیشه وتاخود مقصدحرف نزد . وقتی رسیدیم علی سری پیاده شدودرطرف من روباز کرد _بفرماییدمادمازل سرم روبه نشونه ی تعظیم پایین اوردم _خیلی ممنون ارمان_اه این لوس بازی ها چیه حالم بهم خورد راه بیفتین رفتم توی رستوران ،یه رستوران خیلی شیک بود علی رفت سمت یه گارشون وگفت _سلام خسته نباشین یه میز رزرو کرده بودم به اسم علی رادمنش _بزاریدنگاه کنم بعدازاین که توکامپیوتر رونگاه کرد _بله اسمتون هست بفرماییدمیزتون رونشون بدم ازداخل رستوران خارج شدیم ووارد یه باغ شدیم که داخلش ابشار مصنوعی داشت برعکس داخل رستوران فضاش سنتی بود باصدای گارسون به خودم اومدم _بفرمایید این آلاچیق برای شماست تشکرکردیم ونشستیم ارمان درست کنارم نشسته بود علیم روبه روم نشست واحسانم کنارش .روبه آرمان آروم پرسیدم: _ساشانمیاد؟ آرمان اخم کرد _چیه دلتنگشی؟ _این چه حرفیه فقط یه سوال پرسیدما _نپرس _بداخلاق،اصلادیگه باهات حرف نمی زنم حالت مسخره ای به خودش گرفت _توروخدااین کاروباقلب من نکن ،من طاقت قهرتوندارم دیگه جوابش روندادم وبه حالت قهرروموازش گرفتم. گارسون اومدسفارشاروگرفت به پیشنهادعلی دیزی سفارش دادیم.
  10. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 39 بعدازاین که غذاش روخوردازجاش بلند شد _دست دردنکنه مثله همیشه عالی،قرارشبم یادت نره بدون این که منتظر جواب من باشه رفت. نمی دونستم ارمان می زاره منم باهاشون بیام یانه. ناهارم روخوردم ورفتم اتاقم که جلودراتاقم یه جعبه ی بزرگ مشکی بود _این دیگه چیه یعنی ازطرف کیه امروز عجب روزی بودا اززمین وآسمون برام کادو می اومد،این دیگه ازطرف کدومشون بودیعنی؟! جعبه روبرداشتم وبردم تواتاقم ،نشستم روتخت ودره جعبه روباز کردم توش چنتا ست لباس زیر بود _وای خاک به سرم یعنی کارکدومشونه که برام لباس زیر خریده همه ی لباس زیرهاروخالی کردم روتخت که داخل جعبه یه برگه بود برگه روباز کردم توش نوشته بود _می دونستم روت نمی شه به کسی بگی برات بخره به خاطر همین خودم برات خریدم حتما بهتم خیلی میاد وامیدوارم اندازت بشه (ساشا) عوضی باید همون اولش می فهمیدم کاره اونه چون هیچکس توخونه یه بی حیایی وبی شرمی اون نیست حالا بایدبااینا چی کارکنم روم نمی شه به ارمان بگم حالاچی میشه مگه، ازشون استفاده می کنم هیچ کس نمی فهمید به سایرش نگاه درست اندازم بود این سایزه من روازکجا فهمیده بااون نگاهای خیره ای که اون بهم می کردحدسش کارسختی نبایدبوده باشه، اینا همشون عجیبن .پاشدم اینارم گذاشتم توکمد ورفتم خوابیدم . ساعت 7بودکه ازخواب بلندشدم ازاتاق رفتم بیرون که توراه روبا ارمان روبه روشدم _خوب خوابیدی _اره خسته بودم ساعت 4پاشدم رفتم بیرون برات وسیله خریدم تواتاقمه بروبردار _باشه ممنون اومد بره که صداش کردم _ارمان _بله برای اولین باربود صداش می کردم مثل ادم جواب میداد _راستش امشب علی قراره شام ببرتمون بیرون _خوب این روکه خودم می دونم سرم روانداختم پایین _خوب منم دعوت کرده _چی کارکنم الان _هیچی می خواستم فقط بهت اطلاع بدم یه ژستی گرفته بود که مثلا من رو ضایع کنه وبگه نه که با این حرفم پنچرشد یه ابروش روبالاانداخت وطبق عادت همیشش باشصتش گوشه ی لبش کشید _فکرنمی کنی به جای اطلاع دادن باید اجازه بگیری؟ _نه بابا اجازه براچی؟بعدشم تودلت میادمنوتنهابزاری خونه؟ ویه نگاه مظلوم کردم بهش یکم خیره نگام کرد،انگارحوصله کل کل نداشت که دستش رو تکون دادوگفت _باشه می تونی بری درضمن برووسایلت روازتواتاقم بردار وازکنارم مثل برق رد شد ،رفتم تواتاقش ووسایلی که برام خریده بود رو برداشتم ورفتم اتاقم دونه دونه لباس هارودراوردم یه شلوار مشکی یه شال مشکی وسرمه ای ویه مانتوی سرمه ای اخ جون سرمه ای من عاشق رنگ سرمه ای ام بقیه روام دراوردم وچیدم توکمد،کمدم پرشده بود دمشون گرم. به ساعت نگاه کردم 7نیم بود گفت ساعت 8،بهتره سری اماده شم مانتو سرمه ای روکه ارمان خریده بود پوشیدم باشال وشلوار مشکی یه جفت کفش داشتم رفتم سمت کمد وکفش اسپورتی که علی خریده بودروپوشیدم لوازم آرایش هم که نداشتم کاش یکیشون لوازم ارایش می خریدبرام.خخخ من چقدرپروشده بودم. پس اماده بودم رفتم بیرون وجلوی پله ها منتظر بودم تابیان ،حواسم به پله هابود که بادو جفت کفش سرمه ای رنگ روبه روشدم سرم رواوردم بالاوبهش نگاه کردم که دیدم ارمانه که داره بالبخندنگاهم می کنه به لباس هاش نگاه کردم لباس سفیدکه روش یه جلیقه وکت سورمه ای رنگ پوشیده بودباشلوارستش. قشنگ بامن ست کرده بود ولی چقدرخوشتیب شده بود همین طور زل زده بودیم به هم که صدای احسان اومد _سلام سری ازپله هاپایین اومد وارمان روبادست هل داداون طرف وبه من زل زد _اهههه چرالباس هایی که من برات خریدم رو نپوشیدی؟
  11. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 38 به سمت آیفون رفتم وبرش داشتم. _بفرمایید _ سلام شما سایه خانوم هستید _خودم هستم بفرمایید _میشه چندلحظه تشریف بیاریدجلودر _برای چی؟ _چندتابسته براتون آوردم سریع رفتم جلودرو در روبازکردم.یه پسره جوون بودوچندتاباکس تو دستش بود،باکس هارو سمت من گرفت وگفت: _اینابرای شمان باکس هاروازش گرفتم ونگاهی بهشون انداختم _ایناچیه؟ _من اطلاعی ندارم فقط اینجا روامضا کنید ویه برگه گرفت سمتم برگه رو امضاکردم ودادم دستش بعدازگرفتن برگه رفت ،دروبستم وباکس هاروبردوم داخل و رواپن گذاشتمشون، یکیشون روبازکردم داخلش یه مانتوی کرمی رنگ ساده وقشنگ بود در بقیه روهم باز کردم شال وکفش ولباس راحتی؟یعنی کارکی بود؟آرمان؟؟فک نکنم اونکه گفت خودش میگیره ته یکی ازباکس هایه کاغذبود کاغذوبرداشتم وبازش کردم توش نوشته بود _تومرا یادکنی یانکنی ،باورت گر بشود یانشود ،حرفی نیست .......اما!نفسم می گیرد درهوایی که نفس های تونیست .امیدوارم ازلباس هاخوشت اومده باشه شب اماده باش قراره بابچه هاشام بریم بیرون (علی) پس علی خریده بود ولی من که بهش گفتم برام نخره لباس هاروریختم توباکس وبردم گذاشتم توکمد توراه روکه بودم دره خونه باز شد واحسان اومد تودسته اونم یه سری باکس وجعبه بود تامن رودید اومد سمتم _سلام _سلام اینا چین دستت _بیابگیربرایه توگرفتم امیدوارم خوشت بیاد باتعجب _برای من چی هست ؟؟ _چیزخاصی نیس یکم برات خریدکردم امیدوارم خوشت بیاد _مگه نگفتم شما زحمت نکشین؟خودم می خریدم _چه زحمتی؟اینارومن خریدم خودتم بخرخب _دست دردنکنه ، اخه چه جوری من جبران کنم _نگران نباش فکراونجاشم کردم باتعجب نگاهش کردم این احسان عجب ادم پرووفرصت طلبی بود _درعوض این که برات به باکس هااشاره کرد _زحمت کشیدم وایناروخریدم بایدعوضش برام یه کیک شکلاتی درست کنی _می خواستی نخری مگه من بهت گفتم ،عجب هااا _بیا بیاایناروبگیرکم حرف بزن دیگه برات خریدم کاریش نمیشه کرد وباکس هاروبه زورداد دستم _برواینا روبزار اتاقت وبیاناهاروبکش مردیم ازگشنگی بابا بدون این که منتظر جواب من باشه رفت. رفتم وایناروهم گذاشتم پیش بقیه باکس هاوبرگشتم توآشپزخونه احسان سره میزنشسته بود وقاشق چنگالش روگرفته بود دستش ومیزد رومیز ومی گفت _من ناهارمیخوام یالا اعصاب ندارم حالا من ناهارمی خوام ،ناهار،ناهار هی هی،ناهار،ناهار _اهههه بسه سرم رفت چه خبره الان غذارومیارم مگه ازقحطی برگشتی _ زود باش دیگه ،چراهیچکس نیومده _یه ارمانه که خسته بود گرفت خوابید _یعنی غذانمی خوره ؟ _مثلما نه _باشه بهتر انقدرگشنمه همش روخودم می خورم توام مراقب باش باتعجب به خودم اشاره کردم _من، برای چی _که یه وقت نخورمت _اها نگران نباش من گوشت تلخم خوشت نمیاد. _حالا ایناروبخیال خیلی گشنمه زودباش غذاروکشیدم وگذاشتم جلوش تاصداش بیفته.
  12. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 37 بعدازاین که ساشا رفت احسان وعلیم پاشدن رفتن من وارمان تنهاشدیم _من دارم میرم چیزی لازم داشتی زنگ بزن بهم ازجاش بلند شد که بره معلوم بود خیلی خستش چون چشماش قرمز شده بودن _معلومه دیشب نخوابیدی چرا نمی مونی خونه استراحت کنی؟ _ کاردارم بایدبرم داشت می رفت سمت درانگارکه چیزی یادش اومده باشه بدون این که برگرده سمتم گفت _بابت غذای دیشب .....ممنون این الان چی گفت غذای دیشب...شیطنتم گل کرد _چه طور بود خوشت اومد؟ _بدنبود عجب ادمیه می میری بگی خوشمزه بوده فقط دوست داره من روکنف کنه _خوبه میگی بدنبودوته قابلمه رودرآوردی خوشمزه بودچیکارمی کردی؟ _گشنم بود،من رفتم فعلا این روگفت ورفت پسره ی....اه هی میره رواعصاب اصلا به من چه که دیشب نخوابیده به درک معلوم نیس کدوم گوری بوده تاصبح ،اونوقت من نگران بی خوابیشم خوب می یومدخونه می خوابیدکی جلوش روگرفته بود .سرم روتکون دادم ودیگه بدون فکرکردن بهش مشغول جمع کردن میز شدم وبعدازاون کارهای روزانم راانجام دادم اتاق هاروتمیز کردم ناهاردرست کردم.با صدای بازشدن در برگشتم سمت در که دیدم آرمانه _سلام خسته نباشی یه سرتکون دادوگفت _ یه قهوه بیار اتاقم _باشه وقتی ازپله ها رفت بالا منم رفتم توآشپزخونه ویه قهوه براش درست کردم وبردم اتاقش درزدم ولی جواب نداد درروباز کردم رفتم داخل که دیدم روکاناپه باهمون لباس هاوکفش خوابش برده رفتم سمتش ازخستگیه زیادخوابش برده بود یه نگاه بهش کردم رفتم پتوی روتخت روبرداشتم انداختم روش وسینی روبرداشتم وازاتاق اومدم بیرون رفتم توآشپزخونه ویه سربه غذام زدم غذاقرمه سبزی بود باباقرمه سبزی خیلی دوست داشت همیشه که براش میزاشتم کلی قربون صدقم می رفت ومهری کلی حرص می خورد یادش بخیرچه روزهایی داشتم چه خوب چه بدگذشتن والانم اینجام وادامه ی زندیگیمم داره این طوری می گذره . در غذاروگذاشتم ومشغول درست کردن سالاد شدم یه لحظه یادحرکت امروز ارمان افتادم که اون طوری باعلی حرف زدیعنی به خاطرمن بوده یا این که به خاطر این بوده که بگه من همه کاره ی این خونم وکسی حق نداره روحرف من حرف بزنه نمیدونم والا بعدازدرست کردن سالاد مشغول چیدن میزشدم دیگه الانابود که برسن صدای زنگ اومد یعنی کیه هر4تاشون که کلیدداشتن.!
  13. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 36 بعدازگذشت یه ساعت همه رودستگیر کردن وبردن توماشین ازسامان وحسام خداحافظی کردم وراننده ای که من رواورده بود برم گردوند وقتی رسیدم خونه7صبح بود الان حتما سایه بیدارشده بود جلودرازراننده تشکرکردم وپیاده شدم دروباکلیدباز کردم ووارد خونه شدم ازتوآشپزخونه صدای سروصدامی یومد درست حدس زده بودم بیدار شده بود رفتم تواتاقم ولباس هام روعوض کردم ورفتم توتختم یه ده دقیقه توجام ول خوردم ولی خوابم نمی برد بلندشدم سیخ نشستم سره جام _اه چراخوابم نمیره پاشدم رفتم پایین یه چیزی بخورم من که خوابم نمی بره حداقل یه چیزی بخورم که دیدم ازتوآشپزخونه داره صدای علی میادرفتم جلوتروتکیه ام رودادم به اپن متوجه من نشدن.سایه وعلی که پشتشون بود،احسانم سرش پایین بودوعین قحطی زده هاداشت می لنبوند. _بچه ها آماده باشین شب شام بریم بیرون احسان_به چه دلیل داداش علی داره دست به جیب می شه؟ ویه لقمه گذاشت دهنش _هیچی گفتم ثواب کنم سیرکردن گشنه هاثواب داره،یه دونه ام یه دونه اس وبه دنبالش یه لقمه داددست احسان. _بخورداداش،بخور فقط آرومترخفه نشی سایه_شمابرید،من نمیام _اااابرای چی، اصلاامکان نداره توام بایدباشی برای چی نمی تونی بیای _راستش تولباسام چیزمناسبی ندارم،قبلش بایدیه خرید برم _بخاطراین...هرچی احتیاج داری بگو باهم میریم می خریم _ممنون شمازحمت نکشین آرمان خودش من رواستخدام کرده خودشم برام می خره _من واون نداریم این خونه خونه ی منم هست پس منم صاحب کارت محسوب میشم .تعارفم نکن باهم میریم هرچی لازم داشتی بخر. عجب آدمیه ها دختره داره میگه نمی خواد این ول کن نیس.عصبی ازاصرار بی دلیل علی واردآشپزخونه شدم. _همونطورکه سایه گفت لازم نیس توزحمت بیفتی.من استخدامش کردم خودمم به مسائل مربوط بهش رسیدگی می کنم.هرچی لازم داشتی بگو برات تهییه می کنم سایه : این پیشنهادبهتری بودخودش منوآورده بودپس به جای کاری که می کردم برام لباس می خریداین کمترین کاری بودکه می تونست برام بکنه من که بردش نبودم مجانی براش کارکنم،تازه نمی دونم چراباینکه علی رفتارش بهتربودباآرمان راحت تربودم.روبه آرمان کردم: _ممنون ساشادرحالی که خمیازمی کشیدواردآشپزخونه شدویه صندلی کشیدعقب، _اول صبحی راجب چی بحث می کنید _هیچی سایه اومدنی اینجاکیفش روکه همه وسایلاش توش بوده روزدن،بحث سرخریددوباره وسایلش بود ساشاخنده تمسخرآمیزی کرد _آخییییی طفلکی. _بحث درموردسایه بسه.ساشازودترصبحانت روبخورآماده شوبریم شرکت کلی کارداریم . ساشالقمه ی بزرگی گرفت وازسرجاش بلندشد وروبه من کرد _ممنون ولپموکشید.احسان سریع زدرودستش، _دست خر کوتاه ساشاخنده بلندی کردوبدون اینک جواب بده ازآشپزخونه خارج شد.من که هنگ کرده بودم.پسره الاغ!
  14. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت35 بابام رفتارش باهم بدترشده بود تویکی ازدعواهامون من روازخونه پرت کرد بیرون.من می خواستم درمان مامان روپیگیری کنم وبابام نمیزاشت،دعوامون که بالاگرفت ومن کوتاه نیومدم بابامم انگارانتظارنداشت، که حرصش گرفت ویه سیلی زدتوگوشم وازخونه بیرونم کرد.منم جایی نداشتم زنگ زدم علی ورفتم خونه اونا،تایه مدت توزیرزمین خونه اونامی موندم امابعدش باپس اندازم یه خونه گرفتم.خوبیش این بودکه اموال مامانم ازبابام جدابود ومامانم تمام اموالش روازقبل به نام من کرده بود.درسمم که تموم شد یه شرکت زدم وکلا فراموش کردم پدریم دارم،امااینکه مادرم روازم مخفی می کردونمیزاشت ببینمش خیلی عصبانیم می کردوتصمیم گرفتم انتقام خودم رومادرم روازش بگیرم .این شدکه الان باشمام تکیه مودادم به عقب ونگاهم روبه حسام دوختم _خستت کردم _نه اتفاقاجالب بود،فقط یه سوال؟ _بپرس _مگه نگفتی ساشا دست راستت پدرت شده پس توخونه ات چراراهش دادی؟ _برای اینکه توخونه ام بچرخه وبه بابام گزارش بده تاخیالش راحت شه که چیزی مشکوکی درموردمن وجود نداره _خخخ توباید به جا مهندس پلیس می شدی شک ندارم که پلیس موفقیم می شدی. _شاید. بابالا پایین شدن شدیدماشین به بیرون نگاه کردم وارد جاده خاکی شده بودیم _کجاییم _نزدیکیم اقاکم مونده به حسام نگاه کردم دوباره هدفنش رو گذاشت روگوشاش وسرش روکردتولبتابش ،20دقیقه بعد ماشین روپشت یه تپه نزدیکی کارخونه نگه داشت ازماشین پیاده شدم به ساعتم نگاه کردم 3نیم صبح بود تانیم ساعت دیگه میومدن حسام _ااا سامان اینااومدن ؛ سامان سرگرد این پرونده بودتازه گیاباهم دوست شده بودیم پسره خوبی بود ،رفتم سمت ماشین پلیس ها سامان داشت می یومد سمتم من _سلام سرگرد _سلام ودستش روبه سمتم دراز کرد باهاش دست دادم _چه خبر اتفاقی نیوفتاده _هنوزهیچی _به نظرت باباتم میاد _نه بابام خیلی محتاته این جورموقعه ها یاساشامیادیاحسن _اگه حسن بیادبازم شانس اوردیم چون شریک دوم باباته بازم خیلی جلوافتادیم سرم روتکون دادم وسامانم رفت پیش بقیه مشغول توضیح دادن مامورریت شد. همون موقعه یکی ازتک تیراندازها اومد سمت سامان وبهش گفت که رسیدن منم یکی ازدوربین ها رو برداشتم ونگاه کردم همین طورکه گفتم حسن اومده بود یه پوز خندزدم هه کارت تمومه یه ربع بعد خریدارهااومدن وچندمین بعد پلیسا ریختن توخونه وانبارتبدیل به میدون جنگ شد من هنوز ازبالای تپه نظاره گربودم.
  15. Mahdiyh

    مشاعره

    توبانویی هستی که رویاهای زیبایم رابه واقعیت بدل کنی. کسی که باوجودش به زندگی ام معنابخشید

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×