رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Hadis_hs

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    10
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

24 بار تشکر شده

2 دنبال کننده

درباره Hadis_hs

آخرین بازدید کنندگان نمایه

233 بازدید کننده نمایه
  1. Hadis_hs

    نهایت تسکین درد یک زن | Hadis_hs

    پست ۲۹ خدایا اینجارو نمیبینی؟یه نگاه به منه بد بخت بنداز د اخه چرا دادیش که حالا ازم میگیریش اروم بلند شدم و رفتم سمت پله ها سانیا داشت میومد که پسش زدم و رفتم سمت اتاق رفتم داخلو درو قفل کردم رفتم سمت کمد تونیک و شلوار سیاهمو برداشتم و با لباسم عوض میکنم و به لباسم نگاه میکنم به کی بگم من عروسی نمیخوام فقط اونا باشن فندکی که واسه قشنگی روی میزم بود برداشتم و رفتم سمت بالکن لباس عروسمو گرفتم تو دستم و فندکو زیرش روشن کردم به سوختنش خیره شدم وقتی دیگه اخراش بود پرتابش کردم تو حیاط لعنتیه نحس رفتم سمت دستشویی همه گیره هارو باز کردم اشکام دونه دونه میریخت پایین چشمایی که هیچوقت بعد گریه قرمز نمیشد حالا وحشتناک قرمزو متورم شده بود موهامو که باز کردم قیچی رو برداشتم یه دسته از موهامو زدم بابام مویه بلند دوست داشت یه دسته دیگه حرف بابام تو گوشم زنگ زد بابایی موهاتو هیچوقت کوتاه نکنیا یه دسته دیگه حالا مامانم بود که با دیدن مویه بازم گفت ماشالله ماشالله برم واسه دخترم یه اسپند دود کنم یه دسته دیگه و دسته اخر حالا امین که همین امروز صبح داشت با همین موهایه لعنتی اذیتم میکرد صابونو گرفتم و به صورتم زدم کیسه رو از تو حموم برداشتمو انقدر رو صورتم سابیدم که بی حس شد صورتمو گرفتم زیر اب و شستمش سرمو اوردم بالا که چشمم به تیغ افتاد برش داشتمو یه نگاه بهش انداختم تو دست راستم گرفتمشو به دست چپم نگاه کردم یه خط انداختم سوزش داشت؟نه بیشتر از قلبم حرف بابا اومد تو ذهنم:دختر قویه بابا چطوره؟ کی گفته من قویم؟ یه خط دیگه یکی دیگه یکی دیگه یکی دیگه باز یکی دیگه انقد زدم که دیگه با یه حس کرختی و سستی دست از کار برداشتم کم خونیم خودشو نشون داد افتادم رویه زمین گرمیه خونو رویه سرم احساس کردم پست۳۰ *** با بوی الکل زیر بینیم چشمامو باز کردم نور افتاب اذیتم میکرد چشم چرخوندم که سانیا رو دیدم رو کرد بهم و گفت بهتری؟ اومدم سرمو تکون بدم که درد بدی تو سرم پیچید دستامو باند پیچی کرده بودن دستمو به سرم گرفتم که دیدم اونم باند پیچی کردن سانیا گفت سرت شکسته رو کردم بهشو گفتم:چرا منو نجات دادین ها؟چرا انقدر من سگ جونم اخه؟ خودم از صدایه گرفتم تعجب کردم چه برسه به سانیا لبشو گاز گرفت و رو به من گفت:این چه حرفیه میزنی عزیزم هان؟اونا دلشون نمیخواد تو اینجوری کنی سرمو به طرف پنجره چرخوندم و گفتم:اگه دلشون نمیخواست اینجوری منو تنهام نمیذاشتن ساعت چنده؟ ساعت دهه سرمو بهش چرخوندمو گفتم برو کارایه مرخص شدنمو انجام بده باید برم خونه رفتین سرد خونه جن..جنازه هارو تحویل بگیرین؟خود خدا شاهده که چقد زجر کشیدم تا این کلمه رو بگم سرشو به نشونه نه تکون دادو گفت نه هنوز سکوت کردم و گذاشتم اشکام جاری بشه بعد یه ربع سانیا اومد اشکامو پاک کردم دست منو بدون هیچ حرفی گرفت تا کمکم کنه از جا بلند شم جونی تو پاهام نبود اروم اروم راه میرفتیم سرمو رویه شونه سانیا گذاشتمو به اشکام اجازه دادم که بریزه سانیا؟ اروم گفت جانم؟ نمیتونم این دردو تحمل کنم چیزی نگفت به ماشینش که رسیدیم منو برد پشتو دراز کشم کرد خودشم پشت فرمون نشستو سریع قفل مرکزی رو زد شاید میترسید من دیوونه خودمو به بیرون پرتاب کنم اگه در باز بود شاید اینکارو میکردم وقتی رسیدیم همه داشتن راه میافتادن به سمت سرد خونه ولی سانیا مستقیم به سمت مزار رفت هرچی گفتم بریم سرد خونه قبول نکرد به سه تا دسته گلی که تو دستم بود نگاه کردم باید هدیه بدم به بهترین گل های زندگیم چونم لرزیدو اشکم سرازیرشد وقتی قبر های کنده شدشدنو دیدم پست ۳۱ خیلی سریع مراسم کفن و دفن تموم شد یکی از زنا خاک قبر بابا اینارو اورد رو سرم ریخت (از قدیم گفتن وقتی خاک مرده رو رویه عزیزانش بریزند کم کم فراموش میکنه مرده رو)وقتی پارچه سیاهو روی قبرا انداختن خودمو پرتاب کردم رو اولین قبر که قبر بابا بود داددزدم بابا و هق هق سوزناکیو سر دادم واقعا دیگه نمیتونستم تحمل کنم به بنر کوچیکی که عکس بابا روش بود و بالای قبر گذاشته شده بود نگاه کردم دست کشیدم رو صورتش چجوری فرامش کنم اون همه خاطره هاتو بابا؟ تو بگو من حالا کیو دارم ها؟ چرا رفتی؟ چجوری دلت اومد منکه عزیزه دلت بودم روزا و شبا برام تکراری شده بود دیگه چیزی برام مهم نبود همه خونمون جمع شده بودن و شبا خوابیدن میموندن مراسم هفتم که برگزار شد دور قبر ها جدول گذاشتن و داخلو سنگ ریختن گلدونای ریزی که خوب کرده بودمو کنار قبر ها گذاشتم و شروع کردم هق هق کردن روزا خیلی زود میگذشت امروزم که مراسم چهلمه ببین بابا اون خونه دیگه مردی نداره چجوری با غم شما من کنار بیام اخه؟ همه میومدن پیشم یکی میگفت خدا بد نده یکی میگفت خدا بهت صبر بده یکی تسلیت میگفت سرم دیگه پر شده بوداز همین کلمه های تکراری رفتم خونه لباسامو کندمو ورفتم تو حمام باند سرمو کندم ولش کن به دستم نگاه کردم که تمام زخم شده بود هه سیزدم بود عروسیمون د اخه لعنت به این نحسی سیزده بعد از دوش گرفتن اومدم بیرون و یه تاپ و شلوار مشکی و گوشیمو گرفتمو رفتم تو حال شماره فیلمبردارو گرفتم بعد دوتا بوق جواب داد بله؟ سلام پناهی هستم اوه خانوم پناهی شمایید ببخشید نشناختمتون خواهش میکنم میخواستم ببینم فیلم و عکسام امادست؟ اره امادست بعد با صدای ارومی ادامه داد میخواین قسمت اخرم پریدم وسط حرفشو گفتم اره گفت خوب میتونین فردا بیاین تحویل بگیرین باشه خوب پس فعلا خدانگهدار بای و گوشیو قطع کردم از تو گوشیم اهنگ ارامش ارشادو زدم نزارینش اون تو عشقم از تاریکی میترسه خاک نریزین لعنتیا د دیگه بسه تقویمو میبینم میبینم ۱۳ همه گفته بودما ۱۳ هما نحسه بهت بدی کردم روم نمیشد بیام جلو شرمم از آخرین روز که گفتم نمیخام تورو گفتی خلاص میکنم خودمو خندیدم به تو عشقم پاشو حرف بزن تو چرا بستی لبتو عشق پاشوو ببخش خیلی اذیتت کردم پاشو هرچی دوس داری بگو اصن فوشم بده تو بلند شو بازم لوس بازی بکن فدای نگرانیاتو فدای پاکی قلبت چقد خوشکل افتادی تو این عکسه روی سنگ قبرت وایسادم همه برن که سنگ قبرتو ببینم دستام به سنگ خورد وقتی خاستم دستاتو بگیرم چقد بد رفتاری کردم با توی معصوم میگفتی دوست دارم میگفتم خفه شو ببینم میگفتم پایه نباشی بقیه جاتو میگیرن همش فکرم این بود چجوری حالتو بگیرم پشیمونم عشقم بلند شو بزن در گوشم چن شبه قرص خاب میخورم خابتو ببینم اون اولا رو یادته؟ خابم نمیبرد اگه سرمو نمیزاشتم من روی پاهات ما از اولم فرق داشتیم با هم من افت خونوادم تو پرنسس بابات من شبو روز بیدار تو ۹ شب خواب من خ**یا*نت کردم من خیانتکار من هرکاری میکردمو به تویه ساده میگفتم که بابت من خیالت پاک من پی عشقو حال خودم دور دور ماشین تو نگران پست با گریه میزاشتی آره دیوونت نبود اون آدمی که یه روز تو میگفتی عاشق دیوونگیاشی من لیاقت نداشتم لیاقت خوبی پست میزدمو کرده بودم عادت به دوریت من خاسته های بدی ازت داشتم آره شرایط گزاشته بودم با هم بمونیم ببخش خیلی اذیتت کردم پاشو هرچی دوس داری بگو اصن فوشم بده تو بلند شو بازم لوس بازی بکن فدای نگرانیاتو فدای پاکی قلبت چقد خوشکل افتادی تو این عکسه روی سنگ قبرت تو برگرد به خدا من از تو نمیگذرم تو برگرد دیگه رو بدنم تتو نمیزنم پاشو ببین پیرهن سیاه به من نمیاد جای خالی شونه هاتو میفهمه سرم تو برگرد دیگه نمیزنم در گوشت تو برگرد نمیزارم که کز کنی یه گوشه د بلند شو چرا حرف نمیزنی بلند شو پس صدای نفسات کوشش تو برگرد میریم جاهایی که تو میخاستی تو برگرد میریم همون کافه تو برگرد به خدا جبران میکنم به خدا دیگه واست نمیگیرم قیافه تو برگرد موهامو دورشو میزنم تو برگرد من ۲۰ چاری بات حرف میزنم تو برگرد نمیزارم قند تو دلت آب شه تو برگرد اگه دیدی ارشادت سیگاری باشه تو برگرد به خدا دوستو رفیق تعطیل نوشیدنی کردن تعطیل نمیخای برگردی؟ گوش میکنم هرچی بگی نمیخای برگردی؟ دیوونم کردی لعنتی نمیخای برگردی؟ تو برگرد هرچی بخای فراهمه سریع مگه صدای مشتامو رو قبرت نمیشنوی؟ تو برگرد اجازه میدم آرایش کنی تو برگرد چون تازه فهمیدم آرامش تویی
  2. Hadis_hs

    نهایت تسکین درد یک زن | Hadis_hs

    کیف کوچیک مشکیمو با کفش اسپورت مشکی برداشتم رفتم تویه پذیرایی گفتم سلام صبح بخیر و مستقیم به سمت ایوون رفتمو کفشمو گذاشتم و باز برگشتم تو خونه رو کردم به امینو گفتم بریم؟ سرشو تکون دادو با بابا دست دادو با مامانم خداحافظی کرد از خونه که اومدیم بیرون رو کرد به منو گفت:چطوری عزیزم؟ سرمو تکون دادمو گفتم:عالی تو چطوری؟ نگام کردو با محبت گفت:مگه میشه تو باشیو بد باشم؟ حس خوبی بهم تزریق شد حـــــــرف بـــــزن… صدایت را دوست دارم بگو… فقط بگو چــه فـــرق دارد از مـــن ، از تـــو از بــــاران در آغــوشــم بــگــیــر و در آغوشت از مـــانـــدن بــگـــو از دوستت دارم هایی بگو که از شنیدنش دلم بریزد !! گـــونـــه هــای خــجــالــتــی ام رنــگ بــگــیــرد از دلبری چشمهایت بگو که چگونه دلم را هوایی کرده از هــرچــه خــودت مــیــخــواهـی از خـــودت بـــگـــو چـــه فــرق دارد از چـــه فـــقــــط بـــگــــو حـــرف بـــزن عاشقانه صدایت را دوست دارم *** امین جواب ازمایش که اومد رفتیم واسه خرید حلقه ساکت فقط نگاه میکرد یه دور همه رو نگاه کرد و چشماش رو یکیشون متوقف شد برق چشماش دیدنی بود رو کرد بهم و گفت:این قشنگه؟ مگه میشه برق این چشمارو از بین برد بهش گفتم:اره عزیزم اخمی کردو گفت:تو که حتی نگاهش نکردی لبخندی زدم و در گوشش گفتم:من به سلیقه عالیت ایمان دارم اگه خودت مطمئن نیستی یه نگاه به من بنداز پست۲۲ امین خنده ی بلندی سر داد و سرشو به نشونه تاسف واسم تکون داد حلقش یه حلقه طلا سفید که روش نگین های ریز کار شده و مردونشم یه رینگ سادش ولی خیلی شیکه بعد از حساب کردن رفتیم خرید لباس *** ترگل اولین خریدمون خرید لباس عروسه ولی هرچی میگردم چیز خاصی پیدا نمیکنم با دیدن یه پیراهن که یقش گردو بازه و استین داره ذوق کردم همه جاش نگینای سفید داره به این صورت که بالا نگیناش باز تره و پایین که میاد جفت تر میشه بالا تنشم گیپور کار شده رفتم پرو وقتی پوشیدمش یهویی بغض کردم راس راسکی عروس شدم دل کندن از بابام اینا واسم خیلی سخته اووف لباسو از تنم در اوردم و بعد از گرفتن کیفو کفش ستش امین حساب کرد و اومدیم بیرون کت شلوار امینم یه کت شلوار کرمی برداشتیم که لبه های جیب لبه یقه یه نوار نازک مشکی داره و تو جیب سر سینشم یه دستمال ساتن مشکی هست بلوز زیرشم کرمیه که دکمه های ریزش مشکیه توش فوق العاده شده بود کفش مشکیم براش گرفتیم بعد از خرید یه پیراهن مجلسی مدل ماهی که از روی سرشونه هاش یه شنل از جنس تور داره که تماما روش کار شده و خود پیراهنم خیلی زیبا رو قسمت بالا تنش کار شده رنگش صورتی ادامسیه واسه پایتختی گرفتیم فقط یه بدی داشت بالا تنش که بدن ادم مشخص بود که فروشنده گفت یه تاپ جدا واسه اون قسمت داره استینم که نداشت حساب کردیمو بعد از بقیه خریدا رفتیم خونه امین که پیادم کرد وسایلایه منو اورد تو خونه گذاشت خواست بره که بابا مامان خودشو دید من باهاشون احوال پرسی کردم و وسایلارو بردم تو اتاقم و با همون لباسا برگشتم تو پذیرایی که بابا رو به بابای امین گفت:ما قرار بود امشب زمانو مشخص کنیم نگو اینا خودشون همه چیو گرفتن همگی خنده بلندی سر دادند به غیر از منو امین خجول سرمو پایین انداختم پست ۲۳ امین نه گذاشت نه برداشت و گفت مگه عروسی دو هفته دیگه نیست؟ من همچنان قرمز بودم بابا اینا که داشتن از خنده زمینو گاز میزدن باباش کفت:دامادم دامادای قدیم اسم عروسیو میاوردی رنگ عوض میکردن و زد زیر خنده امین سرشو خاروندو خنده بامزه ای کرد اونشب تاریخ عروسیو مقدار مهریه رو مشخص کردن تاریخش دوهفته بعد پنجشنبه و مقدار مهریم هم به خواست خودم مهریه حضرت فاطمس یعنی اب *** روزا خیلی تند میگذشت دانشگاه بازار دانشگاه بازار له له شده بودیم خدارو شکر لباسارو منو امین خریدیم من فقط واسه خرید وسایلای بزرگ مثله مبلو فرش و تخت و اینجور چیزا رفتم بقیه رو سپردم به مامان اینا دوروز قبل از عروسی دانشگامم تموم شد یه روز قبلش رفتم ارایشگاه و موهامو هایلایت کردم که به رنگ چشمام خیلی میومد صبح با حس چیزی که انگار داره به دماغم میخوره دماغمو خاروندمو چرخیدم اه اینم ول کن نیستا این چیه دیگه چشمامو باز کردم که امینو دیدم که یه دسته از موهام تو دستشه خودمم از قیافش خندم گرفته بود بهش گفتم سلام صبح بخیر عزیزم بهم گفت:سلام عزیز دلم صبح توهم بخیر پاشو پاشو برو دستو روتو بشور بیا بریم ارایشگاه ساعت هفتو نیمه پست۲۴ با کف دستم زدم رو پیشونیمو گفتم وااای قرار بود برم حموم تا موهام نم داشته باشه که صدا خنده مامان اینا اومد چشم چرخوندم که دیدم مامانو بابا تو درگاه وایسادن شانس اوردم نپریدم امینو بغل نکردم و به غیر از عزیزم چیز دیگه ای نگفتم وگرنه ابروم میرفت همرو بیرون کردم و رفتم حموم یه حموم ده دقیقه ای (همون گربه شور خودمون باو)گرفتم و اومدم بیرون خدارو شکر قبل از خاستگاری امین رفتم کلا اپلاسیون کردم و هنوزم در نیومده سریع مانتو شلوارمو پوشیدمو جعبه لباس و کیف و کفشمم برداشتم و از اتاق اومدم بیرون و بعد از خداحافظی ازبابا اینا بدون خوردن صبحانه زدم بیردن امینم که بارارو از دستم گرفته بود پشت سرم راه میومد تو ماشین که نشستم رو به امین گفتم:ااااا راستی مامان اینا بارارو فرستادن تهران؟(چون امین نصف سهام شرکت دوستشو خریده و میخوان اونجا باهم کار کنن و یه پنت هاوس تو الهیه امین خریده و به قول خودش چون مهریه ای نگرفتم اون خونه رو به اسم من زده ) امین کله ای تکون دادو گفت اره وقتی رسیدیم امین وسایلارو اورد دم ارایشگاهو گفت ظهر شد برات ناهار میارم و یه کیک و اب میوه هم بسمتم گرفت و گفت:اینم بخور ضعف نکنی بو*س*ه ای سریع روی گونش کاشتمو زنگو فشار دادم زنه اومد درو باز کردو از امین خداحافظی کردم موقعی که زنه داشت موهامو سشوار میکشید و ویو میکرد من مشغول خوردن بودم ارایشگر اصلیه اومدو منو برد رو صندلیه مخصوص نشوندمو شروع کرد رو بهش گفتم مریم جون غلیظ نباشه ها خنده ای کردو گفت:گلم تو خودت خشگلی نیازی به اینا نداری باشه شروع کرد به درست کردنم کارش با ارایش صورتم تموم شد که خواهر شوهرم و سانیا با چند تا ظرف غذا اومدن بلند شدم سانیا تا منو دید اومد زد به سرم و گفت بزنم به تخته چه خوشگل شدی خودتو دیدی؟ سری تکون دادمو نه و یه بیشکونم از بازوش گرفتمو گفتم تو کله خودت به جا مغز تخته هست رو کردم با خواهر شوهرم و باهاش احوال پرسی کردم بعد از ناهار اوناهم رفتن زیر دست ارایشگرا پست ۲۵ ماشالله انقدر حرف زدن که سرو کلمونو بردن منم رفتم لباسمو پوشیدمو کفشمو پام کردم و دوباره رو اون صندلیه کذایی نشستم رفت سراغ موهام انقد کشیدو سفتش کرد که مخم داشت در میومد وقتی موهامو درست کرد تورو روی موهام گذاشت جوری که بیشتر موهامو پوشوند چون مراسم تو باغ بودو مختلط خودم اینجوری خواستم ارایشگر بلندم کردو بردم جلو اینه وقتی خودمو دیدم اب از ل**ب و لوچم راه افتاد تا حالا در اینحد ارایش نکرده بودم رو کردم بهشو گفت:دستت درست مریم جون خندیدو چیزی نگفت سانیا اینا تا منو دیدن انقد گفتن خیلی خوب شدی چقدر قشنگ شدی که فکر کنم نیم متر قد کشیدم یه دختر هم سنو سال خودم اومد روی ناخونای بلندم کار کرد چون ناخونای من خودش خوش حالت بود دیگه ناخون ماخون نکاشتم دختره یه لاک سفید برام زد و رویه ناخونامو نگین گذاشت خیلی قشنگ شده بود وقتی تموم شد زنگ زدم تا امین بیاد رو کردم به سانیا و گفتم راستی شما کی میرین تهران؟چون اونا تهران میشینن و سانیا بخاطر درسش اومده اینجا و الانم باباش اینا اومدن گفت:فردا بعد پایتختیتون میریم درسمم که تموم شده سری تکون دادم که امین اومد همه حجاب گرفتن امینو فیلم بردار اومدن داخل امین دسته گلو بهم دادو خم شد پیشونیمو بوسید و در گوشم گفت:خانومم چه خوشگل شده لبخندی زدم که گفت:مگه میشه ازت گذشت لعنتی؟چیزی نگفتم و زود تر راه افتادیم چون قرار بود فیلم بردار برامون کلیپ درست کنه ارایشگر تا ساعت سه منو درست کرد سانیا اینا هنوز کار داشتن پست ۲۶ رفتم جنگل و بعد کلیپمون رفتیم اتلیه و عکس انداختیم و سریع رفتیم سمت باغ تا عاقد خطبه عقدو بخونه فیلم بردارم کار کلیپمونو تموم کرد بعد از عقد فیلم بردار اومد و گلو بهمون دادو گفت با گل همه شمعارو خاموش کنین منو امین پاشدیمو دونه دونه همه رو خاموش کردیم سر اخری که بودیم گل اتیش گرفت که حسابی باعث شد بخندیم رفتیم تو باغ که نوبتیم باشه نوبت رقص عروس و داماد بود که به درخواست من اهنگ یار همیشگیم سینا درخشنده رو پخش کردم شاید به رقص عروس نخوره اما من اونو بخاطر متنش انتخاب کردم شروع کردم به رقصیدن سعی کردم نه زیاد تند باشه نه زیاد اروم یکم ناز تویه رقصم ریختمو تمام میدونستم رقصم خیلی خوبه همه با اهنگ همخوانی میکردنو دست میزدن امینم خیلی مردونه روبه روی من میرقصید رقص که تموم شد و با مادر پدرا رقصیدیم دیگه رفتم بشینمو امینم رفت و گفت یه کاری پیش اومده سانیا اومد کنارمو گفت خدا امشب به امین رحم کنه خنده ای کردم و گفتم:وای نمیدونی دختر چه حس خوبی دارم ازینکه بهش رسیدم سری واسم از روی تاسف تکون دادو گفت ای شوهر ذلیل بد بخت دسمتو کشیدو برد وسط بعد ازین رقص کلیپمونو نشون دادن که اولش یه برگ بود که به صورت اهسته از درخت افتاد و یهو حرکتش سریع شد و اومد رویه عروس دامادی که رویه پل وایسادن امین دستی به گردنبند مروارید تویه گردنم میکشه که پاره میشه و دونه هاش رویه زمین میریزه امینم خم میشه و دونه دونه برشون میداره و چند تا رمانتیک بازیه دیگه و کلیپ تمام میشه و پشت صحنشو نشون میده نوبت شام که شد از بس فیلم بردار گفت اینجوری کنین اونجوری کنین کوفتمون شد بعد از شام چند تا اهنگ محلی زدن و مردا اومدن وسط دروم(یه رقص محلی مازندرانی که خیلیم تنده)گرفتنو بعدش چند تا اهنگ فارسی گذاشتن که مراسم تموم شد و رسیدیم به عروس برون امین اینا کل شهرو گشت زدنو رفتن تو بزرگراه بابا اینا اومدن کنار ماشین ما و مامان پنجرشو داد پایین و گفت بریم خونه مامانت اینا دیگه فیلم برداز بیچاره رو هم زابراه کردیم چون قرار بود پایتختی اینجا برگزار بشه قراره ما امشب خونه مامان اینایه امین بمونیم امین نشنید و سرشو به طرف مامان اینا چرخوندو از پنجره کرد بیرون و گفت چی گفتید؟مامان گفت بابا بسه دیگه برید خونتون هر چهارتامون داشتیم به هم نگاه میکردیم که یهو صدای یه بوق بلند اومدو رومونو اونور کردیم که دیدیم یه کامیون از طرف راست پیچیده اینور فاصلمون باهاش خیلی کم بودو ترمز کار نکرد امین بخاطر اینکه کمربند نبسته بود سریع اومد اینورترو منو تو بغلش گرفت و بعدش صدای خیلی فجیهی بود که از ماشینا بلند شد و ماشینمون رفته بود زیر کامیون هر لحظه بیشتر سنگینیه بدن امینو حس میکردم سریع دورمون ماشینا جمع شدن دستمو به زور به صورت امین نزدیک کردم که با سردیش قلبم از کار وایساد شروع کردم به جیغ زدن و از خدا و پیامبرا کمک خواستن یا ابوالفضل یا امام حسین یا امام رضایه غریب خدا خودت کمکم کن نکنه بابام اینا چیزیشون شده باشه پست ۲۷ شروع کردم به دیوانه وار تکون دادن امین امینم امین جان ترو خدا پاشو پاشو درو باز کن امین ببین من دارم گریه میکنم امین مگه تو نمیگفتی نمیتونی ازم بگذری جیغ بلندی کشیدم به جنون رسیده بودم خودمو به در میزدم تا درو باز کنم خونی که روی سر امین بود به علت خم بودن سرش روی سر و صورت من میریخت چند نفر اومدن و ماشین و به عقب کشیدن و در منو باز کردن اول امینو بردن بیرون من رفتم بیرون و دو دستی به سر و صورتم میزدم مادر شوهرمو دیدم که ساکت یه گوشه وایساده بود رفتم سمتشو گفت:دیدی مامان ؟خاک تو سرم شد و با جیغ روی زمین زانو زدم زجه میزدم و با صدای گرفته رو بهش گفتم:امینم رفت مامان چقد بد قدم بودم مادر شوهرم کنارم زانو زدو هر دو با صدا گریه میکردیم یهو داد زدم مامانم بابام برگشتم وقتی ماشینشونو دیدم لال شدم یا ابوالفضل یا خدا با دو رفتم به سمت ماشین که پودر شده بود امبولانس سر رسید و مامانم اینا رو در اوردن انقدر وضعشون وخیم بود که عق زدمو حالم بهم خورد زنه اومد سمتمو گفت تسلیت میگم هرسه تاشون جابه جا مردن با این حرف دنیا رو سرم اوار شد دستمو به تیر برق گرفتم سرم گیج میرفت چشمام سیاهی رفتو دیگه هیچی نفهمیدم با حس کردن مایع شیرینی تو دهنم بیدار شدم تو خونه بودم مادر شوهرم داشت با غصه نگام میکرد بلند زدیم زیر گریه عکس بابا و مامان و که به دیوار زده بود برداشتمو رو صورتشون دست کشیدم یعنی من دیگه این ترکیبای نازو نمیدیدم گریه میکردم بلند بلند صدای گریه های همه تو خونه پیچیده بود شروع کردم به موری(همون مرثیه سرایی هستش که مازندرانیا برای مرده هاشون میکنن)کردن او باباو چتی یاد هاکنم ته خاطره او باباو(babao )کنه سر من بییرم مونه او باباومن ته سیو چشه قربون او باباو یقنه اون لحظه داد هاکرده شه وچه او بابا(بابا من چجوری خاطره هاتو فراموش کنم بابا من حالا به داشتنه کی افتخار کنم بابا من قربون اون چشمایه سیاهت بابا حتما اون لحظه بچتو صدا زدی)واقعا دسته خودم نبود من هرجا ختم میرفتم اینکارو خیلی مسخره میدونستم ولی حالا خودم دارم اینکارو میکنم پست ۲۸ تو اون حول و ولا یه نفر عکسی که منو امین تو اتلیه گرفته بودیم و زود ظاهرش کردن و تو مجلس گذاشته بودیم و اورد با دیدن امین جیغ بلندی زدم و هق هقم دردناک تر شد بلند داد زدم اون عکسو بیار اینجا دختره بیچاره سنگکوپ کرده بود باز داد زدم بیارش دیگه عکسو از دختره گرفتم سرمو خم کردمو رویه صورت امینو بوسیدم عکسو بغل کردمو گریه میکردم همه با ترحم به من نگاه میکردن من ترحم نمیخواستم خانوادمو میخواستم امینو میخواستم بغض بزرگی راه گلومو بسته بود درد وسوزش عجیبی توی قلبم حس میکردم محکم کوبیدم روی قلبمو گفتم چرا واینمستی لعنتی رو کردم به عکس امینو گفتم تو گفتم تنهام نمیزاری گفتی همیشه باهامی بیا منم با خودت ببر ببین نمیتونم تحمل کنم ببین دارم اتیش میگیرم داد زدم ببین منو رو کردم به اسمونو گفتم خدایا کاش خواب باشه کاش الان بیدار شمو ببینم همه چی دروغه کاش به لباسم نگاه کردم خونی بود لباسمو گرفتم و روی خونو بوسیدم خدایا دارم زیر اینهمه غم و غصه له میشم داد زدم چه من نمردمه چه من له نومه من وسه بمیرم(من چرا نمردم چرا من له نشدم من باید میمردم) رو کردم به عکسو گفتم چرا منو نجات دادی لعنتی؟میخوام بدون تو چیکار زندگیو؟میلرزیدم و این لرزش از سرما نبود سرم داشت پاره میشد مادرشوهرم روبه روم نشسته بودو خودشو میزد فضا فضای خفه قان اوری بود دلم داشت پاره میشد بابا؟بابا جونم؟بابای خوبم؟قرار نبود انقدر زود تنهام بزاریا؟ مامانم؟تو چی؟چرا توهم رفتی؟ مگه من کیو دارم هان؟ امینم؟عزیزه دلم؟عشقم؟من بدون تو چیکار کنم؟هان؟ شما ها رفتین ولی منو نگاه کنین ببینین دورم خالیه ببینین بعد شما کسی دیگه تو زندگیم نمونده هیچکس سانیا با گریه پشتمو اروم نوازش میکرد
  3. Hadis_hs

    نهایت تسکین درد یک زن | Hadis_hs

    پست ۱۸ امین خندیدو سری به نشانه افسوس تکون داد بلند شدم دستشو گرفتم و گفتم بیا دیگه اینم اولین تماس دستمون والا نه مثه تو رمان برقم گرفت نه حرارت بدنم رفت بالا نه هیچ چیز دیگه ای بردمش پیش قایقا سوار قایق شدیم و رفتیم پیش الاچیق داخل اب یه گروه دیگه هم داشتن قایق سواری میکردن بیخیال پیاده شدمو دست امینم کشیدم تا بیاد رفتیم روش خیلی حس خوبی بود لعنتی دستمو به نرده دورش گرفتمو محو دریاچه بودم که صدای دوربین گوشی اومد برگشتم دیدم امین بود عکسو نشونم داد خیلی قشنگ شده بود رو کردم بهشو گفتم:بیا با هم عکس بگیریم گوشیمو برداشتمو داشتیم با هم سلفی میگرفتیم و یه با لبامو قنجه میکردم یه با مثله ماهی میکردم خلاصه انقدر ادا و اصول در میاوردم که امین فقط داشت میخندید خودمم خندیدم که یهو امین خشک شد لبخندمو خوردم که گفت بخند لبخندی محو زدم که وحشیانه دستشو تو چال روی صورتم فرو کرد چشام از حدقه در اومد سریع کشیدم کنارو گفتم اه کشتی منو مثلا قهر کردم و اومدم ازش فاصله بگیرم که یهو دستمو کشیدم منو چسبوند به خودشو روی پیشونیمو طولانی بوسید منم چشمامو بستم که دوباره صدای دوربین اومد چشامو باز کردم که با چیزی که دیدم تعجب کردم سانیا گفت خوب خوب پسر خاله و رفیق عزیز در چه حالین؟ بعد با حرص به طرف منو امین اومد دو تا بیشکون ازین مدل چرخشیا گرفت که جونم در اومد جیغ زدم چته دیوونه؟ یکی زد پس کله امینو گفت که رفتی خاستگاری و منو همراه خودت نبردی میدونم چیکارت کنم رو گرد به من که من سریع بغلش کردمو گفتم ببخش دیگه دوست جونی بعدشم این به اون غضیه شماره دادن بدون اجازه در بیشکونی ازم گرفت و گوشیشو به سمتم گرفت ببین چه کارت تبریکی شده عکسمونو میگفت واقعا رویایی شده بود گوشیو از دستش قاپیدمو عکسو واسه خودم فرستادم بعد گفتم:تو کجا اینجا کجا؟ گفت:با دختر عموها و دختر عمه هام زدیم بیرون دیگه بعد به گروهی از دخترا که اونور بودن اشاره کرد سری واسه خالی نبودن عریضه تکون دادم و گفتم چجوری مارو پیدا کردی ؟ گفت:وقتی اومدین یکی از دختر عمو هام که امینو میشناخت نشونم دادش موقعی بود که داشتین بستنی میخوردین *** امین سر کوچمون واستاد رو کردم بهشو گفتم دستت درد نکه واقعا خوش گذشت برگشتو نگام کردو گفت قابل خانوممو نداشت منتظر بیشتر ازینم منو منتظرجواب نذار سری تکون دادمو رفتم سمت خونه لحظه اخر براش دستی تکون دادمو دروازه رو بستم پست ۱۹ وارد خونه که شدم ساعت هفت بود و بابا هنوز خونه نیومده بود به سمت اشپز خونه رفتم که روی یخچال کاغذ چسبیده بود برداشتم خوندمش مامان بود که میگفت :عزیز دلم من رفتم خونه خاله زری اینا با بابات برمیگرم و شامم از بیرون میگیرم مامان تک فرزنده و خاله زری هم زن همکار باباست که با مامان خیلی صمیمیند رفتم تو اتاقم لباسمو عوض کردمو به جاش یه تیشترت فری سایز صورتی کمرنگ با یه شلوار چسبون مشکی پوشیدم رفتم تو حال گوشیمو برداشتمو به عکسامون خیره شدم چه قدر خوبی تو اخه عزیزم بابا اینا که اومدن شام در سکوت خورده شد بعد از شام خواستم میز و جمع کنم که بابا گفت ترگل بیا اتاقم کارت دارم رو به مامان شونه بالا انداختم و دنبال بابا به اتاقش رفتم وقتی رفتم از من خواست که بشینم و گفت ترگل بابا می خوام باهات حرف بزنم سری تکون دادمو گفتم جونم بابا سرا پا گوشم که با غم تویه صداش گفت عزیز دلم میدونی که من مشکل قلبی دارم زیاد نمیتونم زنده بمونم حتی اگه تو به این ازدواج راضی نبودی بازم به زور مجبورت می کردم که با امین ازدواج کنی چون هم خانوادش خوبن هم خودش اخمی کردم و گفتم ای بابا این حرفارو تورو رو خدا نزنید ایشالا صد سال سایتون بالا سرم بمونه هم تو هم مامان بابا لبخند مصنوعی ای زدو گفت عزیزم زنگ زدمو با خانوادشون صحبت کردم و جواب مثبت بهشون دادم حالا هم برو بخواب که امین فردا صبح میاد دنبالت برین واسه آزمایش خون و خرید عقد با تعجب گفتم فرداچه قدر زود؟ چه خبره مگه؟ بابا خنده ای کردو گفت عزیزم من ازشون خواستم عقدو عروسی تو یه روز برگزار بشه که اونا قبول کردن مشکل ما شناخت شما از روی همدیگه بود حالا که همدیگرو میشناسین دیگه نیازی به نامزدی طولانی نیست دو هفته دیگه هم عقد و عروسیرو باهم برگزار میکنیم پست ۲۰ با داد گفتم:واا بابا چخبره مگه؟چقدر زود؟ بابا گفت این تایمو خودم در نظر گرفتم اونا فردا شب میان واسه مشخص کردن زمان بعدشم یک ماه دیگه باید برم ترکیه یه کاری پیش اومده میخوام تا قبل از اون زمان شما عروسی کنید حالام برو بخواب فردا باید برین ازمایش خون من از غیرت بابام خبر دارم غیرتش بهش اجازه نمیده که ما طولانی نامزد بمونیم اگه هرجور ازادی ای بهم داده در عوضش همه جوره هوامو داشته بلاخره پدره دیگه شب بخیری گفتمو به سمت اتاقم رفتم و زود خوابم برد با احساس اینکه داره زلزله میاد سریع از خواب پریدمو از اتاقم رفتم بیرون و سراسیمه از پله ها پایین رفتم وقتی پنج تا میخواست تا پایین پله ها با داد گفتم بابا مامان زلزله ولی تا چشمم به اونجا افتاد جیغی زدم و بر گشتم تا از پله ها بالا برم که پام زیر شلوار گشادو بلند نخی گیر کردو با نشیمنگاه پنج تا پله رم طی کردم و محکم خوردم زمین یه جیغ خفه کشیدم روی زمین دراز کشیدم و تودلم گفتم:هرچی بود اب شد رفت که پووووف چشامو از درد بستم وقتی باز کردم بالا سرم باباوامینو دیدم نیشم و باز کردمو گفتم سلام صدای خنده مامان بلند شد به بالای پله ها نگاه کردم یه دستش روی نرده بود و یه دستش رو دلش وقتی یاد وضعیت خودم افتادم با جیغ با بالای پله ها رفتم اول از همه یه بیشکون از مامان گرفتم تا دیگه اینجوری منو بیدار نکنه بعدم به سمت سرویس اتاقم رفتم وقتی خودمو دیدم هینی کشیدم ولی بیخی بابا مگه چشایه پف کرده و موهایی به مثال پشم گوسفند(بس که پف کرده موهام) و یه تاپ گلو گشاد و دامن شلواری چه عیبی داره؟ خیلیم دلش بخواد(امینو میگم) هههه دستو رومو شستمو در اومدم لباسمو با یه شلوار جین مشکی و یه مانتو لیمویی که از زیر سینه پیله های ریز داره و استینشم کاپ چین دار و مچ داره عوض کردم یه شال لیمویی حریرم گذاشتم سرم موهامو کج تویه صورتم ریختم اه این موهایه جلویه سرمم خیلی بلند شده ها تا پایین فکم میاد ولی اینجوری وقتی میریزم تو صورتم خیلی خوب میشه مخصوصا اگه فرق بگیرم یه رژ عنابی به لبم زدم و یه خط چشم نازک (نه خیلی نازک)و کوتاه پشت پلکم کشیدم و بعد از زدن ریمل به طرف کمدم رفتم
  4. Hadis_hs

    نهایت تسکین درد یک زن | Hadis_hs

    پست۱۱ به گوشی که حالا فیلم رقصم که یه جورایی هیپ هاپ بود و با اهنگ استا بونیتا تهی بودو اپلود شده بود نگاه کردم خوب اینم ازاین اهنگم فرستادم تو چنل که اگه کسی خواست بگیره امین به صفحه گوشی نگاه کردمو دستی تو موهام کشیدم ادم دلش میخواد گازش بگیره این دخترو خندیدمو به اسمش که دو طرفش قلب گذاشته بودم نگاه کردم رفتم تو تل و پروشو چک کردم به غیر از یه عکس که اونم ادرس یه چنل بود چیز دیگه ای نبود وارد چنل شدم و یه یذره دیگه از قهومو خوردم که با اولین فیلمی که دیدم چشام از حدقه در اومدو قهوه تو گلوم پرید انگار مربی رقص بود چون تایم کلاسارو گذاشته بود دونه دونه فیلماشو باز کردم وقتی فیلماشو دیدم از تل در اومدم گوشیو قفل کردم که صدای اس گوشیم در اومد نگاه کردم دیدم از رباتیه که مدتیه واسه این که ببینم کیا پروفایلمو چک میکنن نصب کردم بازش کردم که دیدم همش واسه ترگله اخراش که رسیدم دیدم عکسمو ذخیره کرده دلم غنج رفت این از الانش اونم از صبح که داشت با خودش حرف میزد تو کلاس همه کارای این دختره واسم جذابه چقدر روز اول با زیباییش نفسمو بند اورد گوشیو کنار گذاشتم و سعی کردم کمی به خودم مسلط بشم رفتم پیش مامان اینا تا شام بخورم ترگل صبح با استرس بلند شدم و رفتم پایین کمک مامان تا خود بعد از ظهر داشتیم گردگیری میکردیم داشتم شیرینیارو جا میزدم که مامان گفت دختر برو یه دوش بگیر تا نیومدن بدو بدو ساعت هفت میانا به سمت پله ها دوییدم و از تو کمدم یه کت ابی فیروزه ای که قسمت کاپش چین دار بود و جلوش حلالای کوچیک داره تا پایین و سارفون مشکی بدون استین تا سر زانو جوراب شلواری کلفت مشکیمم ورداشتمو ضمن برداشتن لباس زیر و حوله رفتم تو حموم خودمو گربه شور کردم و بعد از پیچیدن حوله دور خودم از حموم در اومدم موهامو سشوار کشیدم موهای کوتاه جلومو فرق باز کردم که خیلی به روم میاد و بقیشو دم اسبی بستم پست ۱۲ لباسامو پوشیدمو روسری ساتن عرض ۱۵۰ رو گرفتم و یه گوششو رو دوشم انداختم و فرقمو یه ذره بیرون ریختم یه ذره نرم کننده به صورتم زدم و یه خط چشم نازک کشیدم رژ مشکیمو برداشتم و دور لبم کشیدم و روش رژ قرمز زدم و محوشون کردم اووم چقدر خوب شد شالمو دوباره رو سرم درست کردمو صندل فیروزه ایمم پام کردم رفتم پایین مستقیم رفتم تو اشپزخونه که زنگ در به صدا در اومد با استرس دستی به روسریم کشیدم و درستش کردم مامان اینا رفتن دم درمنم تو اشپزخونه موندم وقتی مامان صدام کرد چاییارو برداشتمو با بسم الله زدم بیرون و زیر ل**ب اروم سلامی گفتم و اول از همه بردم پیش بابا که گفت دست عروس گلم درد نکنه و بعدشم مامانش که یه خانم محجبه خیلی زیبا بود که خیلی به امین شباهت داشت زود تو دلم نشست چایی رو که برداشت گفت دستت درد نکنه گلم بعد از تعارف چایی به پدر و مادرم چایی رو پیش امین بردم که وقتی برداشت گفت مرسی خانومم دستم لرزش گرفت و کف دستم عرق کرد زود به اشپز خونه رفتم بعد گذاشتن سینیو برگشتن تو جمع باباش گفت اقای سرمدی اگه مدافق باشین جوونا برن سنگاشونو با هم وا بکنن و از مزه دهن هم دیگه با خبر بشن بابام لبخندی زد و گفت چرا که نه؟ترگل جان پاشو بابا به سمت اتاقم رفتم و اونم پشتم میومد صحبت باباها هنوز میومد و بحثشون اقتصادو از این چرت و پرتا بود در اتاقو باز کردم و به امین گفتم بفرمایید گفت خانوما مقدم ترن عزیزم روی تختم نشستو با شیطنت گفت چه اتاق مرتبی با لبخند برگشتم اتاقو نگاه کنم که لبخند رو لبم ماسید لوازم ارایشم همه رو میز پرتو پلا بود حولمم رو تخت افتاده بود و طبق معمولم رو تختیم مرتب نبود. پست ۱۳ وسایلارو جمع و جور کردمو تختم که روش نشسته بود بیخیال طبق عادت همیشگی سرمو(نزدیک گوش)خاروندمو شونه ای بالا انداختم و نشستم و گفتم خوب وخندشو مهار کردو قیافش جدی شد و شروع کرد اون حرف میزد و میگفت ازینکه باهاش صادق باشمو همیشه دوسش داشته باشم و اگه مشکلی هست بهش بگم اینکه کارش چیه و چه انتظارایی ازم داره گفت و گفت تا در اخر که یه نفس عمیق کشید لبخندی زدو گفت:خوب خوشگل دختر زود باش توهم حرفاتو بزن اخم شیرینی کردمو گفتم مگه حرفیم مونده همرو که تو زدی با خنده بلند شد به در که رسید یهو رو پاشنه پا چرخید منم که پشتش بودم ازین حرکت ناگهانیش ترسیدمو دستمو گذاشتم روی قلبم سریع بو*س*ه ای روی گونم کاشتو رفت بیرون دستمو گذاشتم روی گونم که میدونم الان قرمزه قرمزه لبخندی محو روی ل*با*م نقش بست که یهو سرشو از در اورد داخل و گفت منتظر جواب مثبتت هستم و چشمکی زدو رفت راه افتادم به سمت راه پله رفتم که دیدم اونجا وایساده نگاهش کردم که گفت چرا وایسادی خوب؟ به پایین اشاره کرد و گفت بریم دیگه از پله پایین رفت و منم پشت سرش راه افتادم وقتی به پذیرایی رسیدیم مادرش گفت خوب عروس خانم دهنمون شیرین کنیم یا نه؟ سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم که خودش گفت فکر کنم سکوتت علامت رضایت باشه مگه نه خوشگلم؟ که سرمو بالا آوردم و گفتم اگه خانوادم راضی باشند من حرفی ندارم که پدرم گفت اگه اجازه بدین ما جوابمونو فردا شب زنگ میزنیم و بهتون میگیم مادر امین که خانم خوشرویی بود گفت چرا که نه؟یکی دو روز که نیست حرف یک عمره وقتی که رفتند من هم سریع بعد از جمع کردن پیش دستی ها تمیز کردن پذیرایی به آشپزخانه رفتم با خانواده مشغول غذا خوردن شدم آنقدر حواسم پرت حرف های امین و خانوادش بود که متوجه نشدم بابا صدام می کنه وقتی که دستش را جلوی چشمم تکان داد گفتم چی شده؟ گفت: اوه معلومه حسابی دل تو برده هااا سرم و زیر انداختم و از خجالت چیزی نگفتم بابا گفت فردا یه سر به دانشگاه و محلشون میزنم تا بفهمم چه خانواده ای داره و خودش چه جور آدمیه ظاهرا ادمایه با کمالاتین اما احتیاط شرط عقله وقتی از همه چی مطمئن شدم زنگ میزنم جوابو بهشون میدم تو هم که جوابت مثبته و مشکل دیگه ای نیست پست ۱۴ اخمی کردم و گفتم ای بابا کی گفته که جواب من مثبته و سرمو انداختم پایین بابام خندید و گفت برو خودتو رنگ کن بچه من تورو میشناسم مارمولک و به تمسخر گفت پر په بورده یا مار په که انه خاره؟؟(به بابات رفتی یا مامانت که انقد خوبی؟منظورش از لحاظ اخلاقیه) خندیدمو گفتم نا پر په نا مار په (نه بابا نه مامان)چشمکی زدمو گفتم:واسه همینه که انقد خاصم دیگه بابا خندید و گفت برو...برو پدر صلواتی مامانم که داشت از بحث بین منو بابام لذت میبرد میزو جمع کردم و بعد از شب بخیر به اتاقم رفتم لباسامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم چشمامو بستم و گفتم خدایا خودت هوامو داشته باش نذار راهو کج برم خودمو میسپارم به تو صبح کلاس نداشتم برای برای همین تا بیدار بشم ساعت شد ده و نیم یازده بیدار شدم رفتم دستشویی و به خودم یه صفایی دادم وایی چقدر دنیا قشنگه چقدر همه چیز خوبه موهامو بستم و خواستم برم داخل پذیرایی نشستم روی نرده ها که وقتی اسمه خودمو از دهن بابا شنیدم با دستو پا خودمو نگه داشتم که تو دید نرم بابا داشت میگف: رفتم دم دانشگاه میگفتند پسر خوبیه داخل محلشونم راجع بهشون حرف بدی نمی‌زدند و میگفتند خانواده ی بی ازاریند دستام عرق کردن نتونستم خودمو بیشتر از این اون بالا نگه دارم همین باعث شد که به سرعت پایین نرده سر بخورم و در اخرم نتونستم خودمو کنترل کنم و بد به اخر نرده ها کوبیده شدم مامانم جیغ کشیدو بابام قرمز شد انگار که چیزی نشده باشه از نرده ها پایین اومدم گفتم:خوب چه خبر ؟و با پاهای باز شروع کردم مثله پنگوئن راه رفتن که صدای خنده هاشون رفت هوا چشم غره ای بهشون رفتمو گفتم چیه خوب؟مامانم گفت پاشو یه دل ضعفه بگیر تا ناهار اماده شه رفتم درو یخچالو باز کردمو یه بیسکوییت کرم دار برداشتمو با ابمیوه خوردم اینم از صبحانه ی شاهانم رفتم رو مبل نشستم و داشتم به امین جواب صبح بخیرشو میدادم که... پست ۱۵ اااا رو شکمم خم شدم چقد درد میکنه سریع با دو رفتم به سمت دستشویی اخیشش تا اومدم در بیام باز شکمم پیچ زد د لامصب چه مرگته اخه بازم برگشتم تو دستشویی رفتم تو حال اومدم به پی اما جواب بدم که شکمم باز پیچ زد د اخه لعنتی کارکن نخوردم که چرا همچین شدی من موندم یه روز ناشتا اب میوه خوردم چرا اینجوری شکم پیچه گرفتم پس چرا این جک و جونورای خارجکی هر روز صبحانه اب میوه میخورن هیچ کوفتیشون نمیشه زدم تو سرمو گفتم:خنگل باکلاس بازی بهت نمیاد که با ویبره ی گوشیم حواسم جمع گوشیم شد امین گفت:کجایی؟ جواب دادم:دستشویی *** امین: منتظر جوابش شدم که زد:دستشویی پق زدم زیر خنده این دختره خل چله ههههههه زدم :اونارو ولش پایه ای بریم سر آویدَر(یه جایی تویه نوشهره که دریاچه داره وسطش یه جزیره کوچیک داره یه الاچیقم وسط اب داره قایقم داره دورشم جنگله با کافی شاپو اینا خیلی قشنگه سد اَلیمالاتم هست اونم خیلی قشنگه پیشنهاد میکنم اومدین شمال حتما این دو جارو برین) که زد :سه پایم گفتم ساعت دو میام دنبالت جواب داد:اومدی سرکوچه واستا بهم زنگ بزن راستی میخوای چی بپوشی؟ در کمدو باز کردمو نگاه اجمالی بهش انداختم بهش گفتم: تیشرت ابی تیره با جین مشکی باشه ای گفت منم رفتم تا نهار بخورم *** ترگل مانتو بلندم که جدیدا مده و تن همه هست(یجورایی شبیه پیراهنه)و برداشتم که بالا تنش ابیه تیرس و پایین تنه مشکی با شلوار جین مشکی پوشیدمش روسری ابیمم برداشتمو دو تا گوششو بردم پشتمو گره زدم و روسری رو اوردم روش که گره معلوم نباشه این مدلو برای این بستم که هم یقه کراباتی مانتوم معلوم باشه هم تو این مدل موهام اصلا معلوم نیست و حجاب خیلی معصوم نشونم میده پست ۱۶ یه رژ کالباسی زدمو بدون هیچ ارایش دیگه ای از اتاق زدم بیرون مامان داشت فیلم نگاه میکرد گفتم مامان منو سانیا داریم میریم بیرون مامان که میشناختش چیزی نگفت که گفتم راستی مامان؟ سر سری نگام کردو دوباره روشو به طرف تلویزیون برگردوند و گفت:هووم گفتم سانیا دخترخاله امینِ مامان اوهومی گفت سری تکون دادم و رفتم تو حیاط روی تاپ حصیری نشستمو شروع کردم به سلفی گرفتن بعد یکی از عکسامو که از همه بهتر بود و گذاشتم اینستا و گوشیم زنگ خورد امین بود تا بیام جواب بدم قطع کرد سریع از در زدم بیرون که ماشینشو سر کو چه دیدم اروم و ریلکس داشتم راه میرفتم که پاشنه کفشم تویه چاله گیر کرد و پام پیچ خورد و کفش چخ صدا داد با قیافه ای اسف بار به کفش نگاه کردم که دیدم بله پاشنش شکسته اِهِهه شانس دِلِرِه کِرگ او دَکِنِن(اههه داخل شانسم اب مرغ بریزن)(منظورم از اب مرغ ریختن بد شانسیه زیاده) یروز خواستم خوش باشما امین با خنده از ماشین پیاده شد خصمانه نگاش کردم که خندشو خورد گفت:چیزیت نشد که؟ گفتم:نه ظاهرا فقط پاشنه کفشم شکست خندیدو گفت:مگه مجبوری؟ زیر ل**ب گفتم بس که نردبونی نمیشه نپوشید وگرنه کوتوله میشم پیشت نمیخواستم بشنوه ولی شنید و قهقه ای از ته دل زد که چند نفر برگشتنو بد نگامون کردن که بهش چشم غره ای رفتم گفتم:جهنمو ضرر مجبورم اسپورت بپوشم دیگه رفتم سمت دروازه و با کلید بازش کردمو رفتم سمت جاکفشی ای که بیرون داریم درشو باز کردم که خدارو شکر یه کفش توش واسم بیرون پیدا شد وگرنه اصلا حوصله نداشتم که برم داخلو به مامان جواب پس بدم کفش اسپورت مشکیمو گرفتم و پوشیدم اومدم برم بیرون که بابا رمضونو تو حیاط مشغوله گلا دیدم گفتم:سلام بابا رمضون نگام کردو گفت:سلام مِه دِتَر تِه حال چِتیِه؟(سلام دختر من حالت چطوره) گفتم مرسی بابا رمضون شما چطورین؟خسته نباشین بابا جواب داددرمونده نووشی وَچَه(درمونده نباشی بچه) پست ۱۷ رو به بابا رمضون گفتم خب دیگه بابا با اجازه و اومدم بیرون و سوار ماشین شدم این پیرمرد و زنش خیلی گردنمون حق دارن از وقتی بابابزرگم اینا اینجا زندگی میکردن اونا اومدن واسه کار تا حالا بغیر ازین جا کسیم نداره نه بچه ای هیچی از وقتی بابابزرگمو مامانبزرگم مردن اونا جای پدر مادر بابامو براش گرفتن زنش که جوونتر بود برامون اشپزی میکرد پیر تر که شد دیگه نزاشتی هووی ترگل کجایی؟ گفتم:هاا هیجا همینجام گفت چه خبر؟ گفتم سلامتی گفت:دلم برات تنگ شده بود اروم با سر بزیری گفتم منم همینطور خندید و گفت:راستی با حجاب حیلی خوردنی میشی عزیزم لبخندی محو زدم که گفت چه زوج خوشتیپی شدیم ما و اشتره به لباسامون کرد خدایی راست میگفت که وجدانم اون وسط مسطا گفت(ووی سقف کوتاهه ترگل جون میترسم خراب بشه) گفتم:خفه لطفا و اونم خودشوگم و گور کرد بعد یه ساعت رسیدیم بعد از دادن ورودی رفتیم داخل امین اول دوتا بستنی گرفت که من گفتم واسم شکلاتی و توت فرنگی و پرتغالی بزنه چه شود این ترکیب خخخ یه لحظه حس کردم یکی داره نگام میکنه وقتی برگشتیم چیزی ندیدم که امین گفت:دنبال کسی میگردی؟ گفتم:نه نه چیزی نیست و خودمو با بستنی سر گرم کردم بستنی که تموم شد امین گفت میره دستشو بشوره وقتی رفت نگاهم به گوشیش افتاد به دورو بر نگاه کردم وقتی دیدم نیست رفتم داخل اینستاش شانس اوردم رمز نداره و پیج خودمو زدمtargol_panahi فالو رو زدم و با گوشیه خودم ریکوِستشو قبول کردم (درخواست فالو) و سریع همه عکسامم با گوشیش لایک کردم و خواستم بیشتر بگردم ببینم چه حبره که دیدم خیلی نزدیکه بدون اینکه از برنامه بیام بیرون گوشیرو برعکس گذاشتم رو میز وقتی نشست و گوشیو گرفت از تعجب چشاش از حدقه زد بیرون اخه از پیج خودمم بیرون نرفته بودم گفت:خودت خودتو فالو و لایک میکنی جدیدا؟ خندیدمو گفتم اره دیگه
  5. Hadis_hs

    نهایت تسکین درد یک زن | Hadis_hs

    پست ۷ کارمون که تموم شد بعد از رفتن دختره حدود نیم ساعت بعد بود که اش اماده شد و ماهم میزو چیدیم از داخل اشپزخونه داد زدم بابا بیا شام بابا که اومد گفت به به چی پخته دختر بابا لبخندی زدمو گفتم نوش جان ملاقه رو گرفتم که پنجمین بشقابمو بکشم که مامان با تعجب گفت ترگل چه خبره میترکی نمیترکم به خدا و همگی خندیدیم روزها پشت سر هم طی میشن و الان دوماهه که ازون روز گذشته امروز با ارشدها کلاس داریم با به یاد اوردن امین ابراهیمی لبخندی محو به لبم اومد که وجدانم گفت:جمع کن گاله رو اخمی کردمو گفتم :باشه بابا ببین میتونی کوفتمون کنی وارد کلاس که شدم همه صندلیا پربود به جز دوتا صندلی که کنار هم خالی بود با یه تک صندلی کنار پسرا اونجا که مطمعنا نمیرم و اومدم رو اون دوتا صندلی نشستم و رو یکی کیفمو گذاشتم و دید زدم سانیا نیومد چرا؟ بهش اس زدم کجایی؟که جواب داد مریضم موندم خونه سانیا بچه ی تهران بود و اینجا درس میخوند در جوابش باشه ای دادمو سرمو بلند کردم دوباره چرخیدم که امینو (چه زودم دخترخاله شدم)پیدا کنم اونم نبود قیافم عبوس شدو سر جام نشستم (ینی دیگه جم نخوردم)استاد اومدو وداشت احوالپرسی میکرد که در زده شد استاد که اجازه ورود داد کله امین اومد داخل و گفت:اجازه هست؟ استاد گفت بفرمایید بعد با یه نگاه گذرا کلاسو از نظر گذروند و رو من ثابت شدو گفت خانم سرمدی وسایلتونو جمع کنید اقای ابراهیمی بشینن وقتی خود امین گفت اجازه هست؟ ضربان قلبم رفت رو هزار اروم گفتم بفرمایید و وسایلمو جمع کردم وقتی حواسش بهم نبود اروم زدم روی قلبمو گفتم:چته بیجنبه مزخرف خفه شو دیگه اروم باش تروخدا صداتو شنید الان ابروم میره وقتی برگشتم طرفش بایه لبخند محو داشت به حرفای استاد گوش میکرد رنگ از روم پرید یعنی شنید حرفامو سعی کردم بیخیال شم کلاس که تموم شد شد وقتی داشتم وسایلامو جمع میکردم امین گفت ترگل خانم؟؟ ای جوونم چه با اهنگ میگه اسممو بدون حواس گفتم جانم؟اوووم ی...یعنی بله؟ گفت اگه مزاحم نیستم میخواستم باهاتون حرف بزنم سری تکون دادمو گفتم راجبه؟ گفت میریم متوجه میشین داشتیم پیاده به کافی شاپ نزدیک دانشگاه میرفتیم خودم خواسته بودم وقتی دوشادوش باهم راه میرفتیم حس خوبی بهم داده میشد رسیدیم به کافه اول من رفتم تو و بعدم اون اومد گارسن که سفارشامونو گرفت سرمو بالا اوردمو بهش نگاه کردم چشای قهوه ای و مژه های معمولی ابروهای کلفتو پهن موهای خرمایی خوش حالتش که همیشه رو به بالا بود و دماغی استخوانی و سربالا سرمو زیر انداخم همه اینا تو کمتر از دو ثانیه انجام شد و خداروشکر نفهمید دارم انالیزش میکنم پست۸ گفت ترگل خانوم راستش میخواستم شماره خونتونو بهم بدید یه شب مزاحمتون بشیم دوهزاریه کجم نیافتادو گفتم برای چی و سرمو انداختم پایین انگار که داشت بزور جلوی خودشو میگرفت که نخنده که گفت واسه امر خیر میخواستم مزاحمتون بشم سرم و چنان گرفتم بالا که ترق ترق صدا داد وقتی نگاهه گنگمو دید زد زیر خنده و منم از خجالت گونه هام رنگ گرقت سرمو به سینم چسبوندم کف دستم عرق کرده بود گوشیشو گرفت سمتمو گفت شماره منزل لطفا گوشیو با دستای لرزون گرفتم و شماره رو زدم و گفتم با اجازه زدم بیرون دستی به پیشونیم کشیدمو عرقمو پاک کردم رسیدم خونه درو باز کردم ماشینو پارک کردمو با ریموت درو بستم در خونه رو که باز کردم رفتم تو دیدم مامان داره با تلفن حرف میزنه بیخیال رفتم تو اتاقم بلیز یقه دراپه استین مچ دار که جنسش حریر بود و شلوار ادیداسمو پوشیدم شال مشکیمم برداشتم گوشیمو گرفتمو زدم بیرون رفتم تو اشپز خونه و دیدم دیگ اش دوغ سر گازه از ذوق داد زدم و گفتم مرسی مامان مامان که منو دید گفت:به به به به چه اقایی بود سوالی نگاش کردم و واسه خودم اش ریختم و اولین قاشقو گذاشتم تو دهنمو گفتم:کیو میگی؟ دومینو گذاشتم تو دهنم که وقتی گفت اسمش امین رستمی بود اش پرید تو گلوم و به سرفه افتادمو گفتم :خوب؟ گفت:چته دختر هول نکن خوب به جمالت فرداشب ساعت ۷ میخوان بیان خاستگاری منم دیدم خیلی با کمالاته قبول کردم میگفت شمار خونه رو از تو گرفته پس اگه اینجوریه یعنی تو هم راضی ای دیگه برم به بابات بگم میوه و شیرینی بگیره و از اشپزخونه زد بیرون با دهن باز داشتم نگاش میکردم تورو خدا مامانو نگاه کنا پووف همیشه وقت تعجب یا گیجی سرمو(بالای گوش)میخارونم الانم خاروندمو شونمو انداختم بالا اشمو تموم کردم بشقابو شستمو رفتم بیرون گوشیمو که چک کردم دیدم یه اس دارم از شماره ناشناس اول خواستم بدون خوندن حزف کنم اما رفتم توش و اسو خوندم چشام از حدقه اومد بیرون سلام خانومی وااا اقایی نداشتیم ما بدون جواب دادن رفتم سمت درو زدم بیرون رفتم سمت اموزشگاه و درو باز کردم و گوشیمو زدم به باند دوباره اس اومد جوابمو نمیدی؟اس دادم مزاحم نشید لطفا شالمو رو سرم گذاشتم دوربینو خوب کردم و جابه جاش کردم اینسری منظره ی پشتم همون شیشه ای بود که بیرونو نشون میداد و اهنگ دلت میاد یوسف زمانی رو پخش کردم و شروع کردم به رقص اخرای اهنگ بود که دوربینو خاموش کردم و رفتم سمت گوشی که دیدم اس اومده:امینم پست۹ یهو انگار خالی شدم نمیدونم چه حسی بود ولی سعی کردم به خودم بیام زدم سلام حال شما چطوره؟خوب هستین؟ و در اموزشگاه را بستمو به سمت خونه راه افتادم که جواب اسم اومد مرسی تو خوبی؟ که دادم ممنون دو دقیقه گذشت و جوابی نداد که من زدم فعلا و به اتاقم پناه بردم از تو لیست رمانهام رمان همه هستیه منو که باید قسمت اخرشو میخوندم باز کردم وشروع کردم به خوندن چقدر دلم میسوخت برای مانی اما خودش این راهو انتخاب کرده بود قلبو نخواست به اخر رمان که رسیدم با بسته ای که براش اومد فهمیدم که مرده وقتی اخر نامش پلاکو گفت و گفت زیر بید مجنون گوشی از دستم افتاد نفسم بالا نمیومد فکر هرچیزی رو میکردم به غیر این شاید فکر میکردم که مانی میره المانو خوب میشه اشکام دونه دونه از هم سبقت میگرفتنو میومدن پایین هق هقمو تو سینم خفه کردم چقدر خودمو جای هستی گذاشتمو گریه کردم همیشه همینه اخه یکی نیست بگه تو که جنبه رمان خوندن نداری چرا میخونی پوووف اخرین قطره اشکمو با دستم پاک کردم اما هر وقت یادش میافتم بازم تو چشام اشک جمع میشه اون میتونست زندگی کنه عشقشو داشته باشه اما قلبو بخشید کاری کرد که تو دنیای امروزه واقعا از ادما بعیده انجام بدن و در اخر چقدر حسرت موند به دلش اشکام دوباره سرازیر شد اگه یه روزامین نباشه این اتفاق برای من بیافته... اشکامو پاک کردمو زدم بیرون خوبی چشای من اینه که هیچوقت بعد گریه قرمز نمیشه شام و که خوردیم ظرفارو گذاشتم تو ظرفشویی و رفتم تو اتاقم حوصله جواب دادن به بابا اینارو نداشتم روتختم دراز کشیده بودم که گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره استرس گرفتم شماره ای که sevgilim(عزیزم)زخیرش کرده بودم جواب دادمو گوشیو گرفتم زیر گوشم نه من حرفی میزدم نه اون که بعد از یک دقیقه گفت سلام جواب دادم سلام خوبی؟ جواب داد از همیشه بهترم تو خوبی؟ گفتم مرسی ممنون چه خبر؟ با لاتی بازی گفتم سلامتی دلبر که صدای قهقه اش در اومد با خجالت گفتم اووم چیزه یعنی سلامتی که ناگهان گفت ته دا میرمه(همون قربونت میشم به زبون محلیه)لبمو از خجالت گاز گرفتم و به این فکر کردم این چه ناگهان انقدر پررو شد منی که از زبون محلی حرف زدن بدم میومد با این حرفش دلم براش ضعف رفت پست ۱۰ گفتم:خوب دیگه چه خبر؟ گفت:سلامتی خبر ها پیش شماست وقتی دید ساکتمو حرفی نمیزنم گفت دخترم انقد ساکت پس چرا مهنا خونرو خراب میکنه سوالی پرسیدم مهنا؟میشه بپرسم اون دیگه کیه؟ خواهر بزرگترمو میگم اهانی گفتمو باز ساکت شدم که گفت مثله اینکه من باید حرف بزنم و شروع کرد:راستش وقتی اولین روز ترم دیدمت خیلی ازت خوشم اومد کنارم نشستی ولیاصلا بهم توجه نکردی شاید همین بی توجهیت بود که انقدر منو به تو جذب کرد از قبلم دیده بودمت که اصلا محل به بقیه نمیذاشتی وقتی تو کلاسا میدیدمت که محل به بقیه نمیذاری خیلی خوشم اومد ازت اوایل سلامامو سرد جواب میدادی بعد یه مدت نرم شدی مهربون تر باهام برخورد میکردی چند باریم تا دم خونتون دنبالت کردم و فهمیدم نامزدم نداری خیالم ازین بابت راحت شده بود ولی مسئه مهم خواستن و نخواستن تو بود که با رفتاری که امروز تو کلاس ازت دیدم متوجه شدم که توهم بی میل نیستی به تته پته افتادمو گفتم:ت..تو..تو متوجه شدی؟ خنده ی ملایمی کردو گفت من همیشه حواسم بهت بوده عزیزم اب دهنمو قورت دادم بعد یاد چیزی افتادمو بلند گفتم راستیی؟ که گفت جانم چیزی شده؟ گفتم تو شماره منو از کجا اوردی؟ ازسانیا گرفتم ببخشید؟سانیا؟کشمشم دم داره هاا گفت فکر نکنم دختر خالمو بخوام خانم سرخی صدا بزنم یعنی سانیا دختر خالته؟پس چرا تا حالا ندیدم که باهم صمیمی باشین؟ گفت من ازش خواستم وقتی دیدم باهم مچ شدین گفتم چیزی بهت نگه حرصم گرفت و گفتم من پدرشو در میارم دختره ی بیشعور امین گلویی صاف کرد که همون خفه شو خودمون بود معنیش خندیدمو چیزی نگفتم که گفت خوب کاری باری گفتم نه دیگه گفت شه هواره دار(مواظب خودت باش) منم بر طبق عادتم گفتم میبوسمت بای و قطع کردم و گوشیو به سینم چسبوندم سریع رفتم تو تلو پرو فایلشو چک کردم از یه عکسش فوق العاده خوشم اومد داخل جنگل بود ویه عینک افتابیم چشش بودبلیز سفید و شلوار کتان مشکی تک کت مشکی که داشت پرتاب میکرد رو دوشش و دست دیگش گوشیش بود که داشت باهاش ور میرفت سریع عکساشو ذخیره کردمو و به یه عکس دیگش که تیشرت لیمویی تنش بود با شلوار جین مشکی که دستاش تو جیبش بودو داشت یه سنگ و شوت میکرد انگار این عکسرو یهویی گرفته بودن چون اصلا مصنوعی نبود ولی واقعا نیم رخش که تو عکس معلوم بود جذاب بود
  6. Hadis_hs

    نهایت تسکین درد یک زن | Hadis_hs

    پست۲ عاقل اندرسفیهانه نگام کردو گفت:جلسه بعدش شنبس فصل یکو امتحان داریما کمی تعلل کردمو گفتم اوهوم یه ذره نگام کرد وگفت خونتون کجاست؟ گفتم آمل،داخل شهر گفت اگه مشکلی نیست و الان کار داری برو من فردا برات میارم خونتون شمارت چنده؟_______۰۹۱۱ با گوشیش رو گوشیم تک انداخت و گفت ادرسو واسم اس کن کلمو تکون دادمو با خدا حافظی ازش جدا شدم رفتم سمت ماشینم و روندم سمت خونه وقتی رفتم مامان داشت شامیا رو سرخ میکرد رفتم تو اتاقم لباسمو عوض کردمو گوشیرو از تو کیفم برداشتم اومدم تل و چک کنم که دیدم یه شماره ناشناس بهم پی ام داده نگاه کردم پی امشو که دیدم سانیاست اضافش کردم به مخاطبین و ادرسو براش فرستادم رفتم تو اشپزخونه و گوشی بدست به مامان سلام کردم:سلام مامان خسته نباشی مامان نگام کردو گفت:سلام مادر درمونده نباشی عزیزم نهارو که خوردیم سفره رو جمع کردم و به مامان گفتم تو برو مامان خسته شدی خودم خوب میکنم بقیرو سری تکون دادو به سمت اتاق خوابش رفت ظرفارو سریع سریع شستم و همه جارو جمع و جور کردم و گوشیو گرفتم در اتاق مامانو زدم و گفتم مامان من دارم میرم اموزشگاه فردا چهارتا مشتری دارم برم یه ذره تمرین کنم مامان باشه ای گفتو هنوز بیرون نرفته بودم که غر غر هاشو میشنیدم نونت کم بود ابت کم بود رقص یاد دادنت دیگه چی بود بعد صداشو نازک کرد و گفت مامان من دارم میرم اموزشگاه فردا چهارتا مشتری دارم برم یه ذره تمرین کنم من بیخیال به سمت ته باغ رفتم خونمون یه خونه قدیمیه(مال بابابزرگم اینا بوده ۳ دانگش و داده بابام ۳ دانگم عموم ولی چون زن عموم اینجارو دوست نداشت بابام سه دنگ دیگرو ازش خرید)که ۴۵۰ متر زیربنا داره با ۶ تا اتاق و ۵۰۰۰متر زمین داره که دور تا دورش باغه و درخت های نارنگی،پرتغال،الوچه و.. کلی درختای دیگه بخاطر اب و هوای خوب مازندران اینجور درختا اینجا جواب میدن اخ که گفتم الوچه چقدر دلم خواست یهو دستمو گذاشتم رو شکممو گفتم مامانی دلت الوچه میخواد[ وجدانم گفت خاک تو سرت ترگل حتما پسره که از پیشت رد شد گرد افشانی کرد ]خندم گرفت که با فکر اینکه اگه بچه های دانشگاه یا اینایی که رقص یادشون میدم منو تو این وضع میدیدن چی فکر میکردن خندم شدت گرفت با کلید درو باز کردم و رفتم تو لامپارو روشن کردم و به یه اینه نزدیک شدمو موهامو دست کشیدم تا مرتب شه دیزاین اینجا اینجوریه یه اتاق ۴۰متری که یه طرف دیوار کلا اینس که جلوش باندو دوربین هست دوربین جاشوعوض میکنم همیشه ،یه طرف هم دیواره و کاغذ دیواری سفید داره که روش عکس مایکل جکسونه و کولر نصبه یه طرف دیکه شیشس که منظره پشتش یعنی درختارو نشون میده که منظره فوق العاده ایه سمت دیگه هم که شومینه داره و یه پنجره کنارش که پرده با رنگ سفید مشکی سنگای شومیه سته پست۳ به طرف باند رفتم و گوشیمو با آ او ایکس بهش وصل کردم و از رو گوشیم اهنگ منو دریاب ایوان بند و زدم یه دور کامل گذاشتم بخونه اهنگ که تموم شد یه ذره فکر کردمو شروع کردم طراحی رقص واسه عروسه اهنگ و دوباره زدم و شروع شد اولش عروس یه دایره کوچولو دور داماد میزنه و شروع اخر اهنگ که رسیدم دوربینو خاموش کردمو نگاه کردم ووووی چه خوب شد!! این ازاین رقص عروس اماده شد اهنگ دونه دونه محسن ابراهیم زاده رو زدمو دوربینم فعال کردم شروع کردم به رقص دونه دونه دونه دونه این حسی که حالا بینمونه ماله خود خودمونه ما رو به هم میرسونه دونه دونه ها دونه دونه دونه دونه یه ستاره تو اسمونه یه جوری میزون میکنه که مارو باز به هم برسونه دل گرفتاره عاشق یاره من نه نوشیدنی و هوشیار حال جدیدی بینمونه یه چیزایی تو چشاته که دلمو میلرزونه ادم از تک و تنهایی بدجوری میترسونه این زندگی زندگی نمیشه نباشی یه زندون چی داری که نفساتم اخه یه جورایی درمونه ترکه به رفتار تو طرفدار تو گرفتار شد وقتی که دلبریاتو تو یه شبه بی ابصار شد تو دلربایه منی نفسی هوایه منی بالا بری پایین بیای تو دیگه برایه منی یه چیزایی تو چشاته که دلمو میلرزونه ادم از تک و تنهایی بدجوری میترسونه این زندگی زندگی نمیشه نباشی یه زندون چی داری که نفساتم اخه یه جورایی درمونه یه چیزایی تو چشاته که دلمو میلرزونه ادم از تک و تنهایی بدجوری میترسونه این زندگی زندگی نمیشه نباشی یه زندون چی داری که نفساتم اخه یه جورایی درمونه این اهنگ که تموم شد فیلم و قطع کردم ودوربینو دوباره روشن کردم اهنگ بعدیش اهنگ دلبری تو میثم ابراهیمی بود ناز نکن یکم راه بیا آخه با دله دیوونم تویی که منو زیر چشمی میپایی اینو که میدونم وقتی یواشی نگاه میکنی تو منو صدا میکنی تو کجای دلم بذارم آخه این همه دلبریتو جونم بگی میدم دیدم اینو که میگم عشقی جز تو رو من تو دلم راه نمیدم دوست داره دلم با تو کار داره دلم تو نمیدونی خودت بد گرفتاره دلم جونم بگی میدم دیدم اینو که میگم عشقی جز تو رو من تو دلم راه نمیدم دوست داره دلم با تو کار داره دلم تو نمیدونی خودت بد گرفتاره دلم حواسم بهت هست اینو پس بذار به تو بگم نمیدمت از دست از قصد شدی عشقه دلم اون حالت نگاهتو حاله خوبه تو هواتو پس نمیدم مثله تو یکی یدونه اینقدر دلبر و دیوونه من ندیدم جونم بگی میدم دیدم اینو که میگم عشقی جز تو رو من تو دلم راه نمیدم دوست داره دلم با تو کار داره دلم تو نمیدونی خودت بد گرفتاره دلم جونم بگی میدم دیدم اینو که میگم عشقی جز تو رو من تو دلم راه نمیدم دوست داره دلم با تو کار داره دلم تو نمیدونی خودت بد گرفتاره دلم خسته کوفته رو تخت دراز کشیدم پوووووف گوشیو برداشتمو ویدیو های تازه رو نگاه کردم یه تکه اولشونو برداشتمو و اخر فیلمم زدم دلتون شاد و لباتون خندون و ادرس کانالمم زیرش زدم دوباره نگاه کردم لباسام یه تونیک کمر چین استین کلوش سفید با طرح های مشکی و جوراب شلواری مشکی و شالمم که مدل دار بسته بودمش هم مشکی بود لباسامم خوبه سند و زدم و بدون شام خوردن رو تخت بیهوش شدم پست ۴ صبح با ضعف رفتن معدم بیدار شدم از دیروز نهار تا حالا هیچی نخوردم هیییییین ساعت دوازدهه که پوووووووف بلند شدمو رفتم اشپزخونه بدون حرف نشستم پشت میز مامان داشت اشپزی میکرد که برگشت منو دید سه متر پرید گفت:هییییین انگشت شصتشو به دوتا دندون جلو بالایی چسبوند فشار داد به سمت بالا(یه حالتی که ترک ها موقع ترسیدن انجام میدن مامانم ترکه بابام که واسه کارای شرکت بابابزرگم میره ترکیه باهاش اشنا میشه و یه دل نه صد دل عاشق هم میشنو بادا بادا مبارک بادا دیگه،منم کل قیافمو از مامانم به ارث بردم)دختر تو چرا مثله جن ظاهر میشی یه نگاه به خودت کردی ؟ خندیدمو تو چشای سبز خوشرنگش که خودمم به ارث بردم خیره شدمو گفتم قربونت برم دارم از گشنگی میمیرم میرم حموم ناهار که اماده شد صدام کن در یخچالو باز کردم و یه کاپ کیک گذاشتم تو دهنم و رفتم سمت اتاق دیروز بعد تمرین نرفتم حموم الان برم که حس میکنم تماما بو عرق گرفتم رفتم سمت کشو لباسام یه بلیز، بلیز که نه نیم تنه رو برداشتم که یه نوار به عرض ۵۰ سانتی دور تا دور یقه دوخته شده و استیناشم گشاده و قسمت مچ کش میخوره شلوار ستشم که خیلی گشاد(همون دامن شلواریه خودمون)رو برداشتم که کمری شلوار در قسمت جلو گره میخوره و پارچشونم حریر زمینه مشکیه با گلای رنگارنگ چون شلوار فاقش بلنده کوتاهی نیم تنه خودشو نشون نمیده حولمم برداشتم و رفتم تو حموم سرمو بلند کردم وقتی خودمو دیدم جیغ زدم و به خودم نگاه کردم چشای سبز عسلیم قرمز شده بود باد کرده بود فکر کنم از خواب زیاد باشه که وجدانم گفت:نه عزیزم این چه حرفیه واسه بیخوابیه گفتم:باز تو شروع کردی فعلا خفه به خودم نگاه کردم موهام خرمایی روشنه با رگه های طلایی که تا گردنم صافه و بقیش تا پایین فر درشت داره انگار که بابلیس کشیده باشن ولی الان خبری ازون موها نیست شبیه جنگلیا شدم که اَی باباااا لباسام و دراوردمو بیست دقیقه ای از حموم در اومدم با حوله خیسی موهامو گرفتم و یه ذره گذاشتم نم داشته باشه سرم مو رو گرفتم و زدم به موهام از ریشه تا ساقه شونه زدمو فرق باز کردم تل پارچه ایه مشکیمو گرفتمو دور سرم پیچیدمو دقیقا رو خط فرقم پاپیون زدم رژکالباسیمو برداشتمو زدم یه چشمک تو اینه برای خودم فرستادمو ساعتو نگاه کردم۱۲:۴۰ اوووم برم ناهار بخورم که مردم از گشنگی پست ۵ رفتم پیش مامان تو اشپزخونه مامان که منو دید زد به تخته و گفت قربون دختر گلم برم برم یه اسفند دود کنم چشش نکنن مامان مارو باش گفتم مامان الان بیخی مردم از گرسنگی انگار تازه یادش اومده باشه گفت باشه باشه با کمک هم میزو چیدیم ناهار عدس پلو بود با سالاد شیرازی رو کردم مامانو گفتم بابا کو؟اون که پنجشنبه و جمعه شرکت نمیره در حالی که داشت ماست جا میزد گفت تو اتاقه داره نماز میخونه برو صداش کن سرمو تکون دادم یه اتاق پایین بود که اونم اتاق مامان اینا بود بعد پله یه راهرو داره که میره به در پشتی یه در دیگم که اتاق مامان ایناس رفتمو تقه ای به در زدم صدای بله ی بابارو که شنیدم رفتم تو داشت سجادشو جمع میکرد رفتم سمتو گونشو بوسیدمو گفتم سلام بابا جونم این بگم که به شدت باباییم بابا لوس بارم نیاورده ولی جونم برای بابام در میره برای اون موهای جوگندمیش که انگاری رنگ ریخته باشی براش اما خدایی بود بابا گفت:به به دختر گلم خوبه بابا؟لبخندی نمکی زدم که چال گونمو نشون میده و بابا دست اشارشو تو چال گونم میزاره منم دردم گرفت و گفتم اااا بابا بابا گفت :جاان بابا؟ هیچی بیا بریم ناهار که مامان عدس پلو درست کرد سر میز که نشستیم و شروع کردیم دلم اش دوغ خواست رو به بابا گفتم بابا امروز دوغ میخری واسه شام اش بپزم؟ بابا با تعجب گفت پریروز اش داشتیم که گفتم بابااا مگه به شما بد میگذره من بیچاره ای وسط بهونه میشم من چون فوق العاده اش دوغ و ترش و... دوست دارم هفته ای دوبار اش دوغ داریم اش ترش و ماهی یه بار چون تا لوبیا و ایناش بپزه ادمو میکشه بابا گفت پنج تا پاکت بسته؟چپ چپ نگاش کردمو گفتم پاکتی نه محلی باشه اش ترش شه مزه میده بابا خندیدو سری تکون دادو گفت از دست تو نهارو خوردیم ظرفارو جمع کردمو شستم و به ساعت نگاه کردم دو و نیم بود تا ساعت سه میان به طرف مامان گفتم مامان اگه که ایفون به صدا در اومد رفتم سمتشو دیدم یه دخترس گفتم بله؟ گفت اومدم واسه کلاس رقص درو باز کردم
  7. Hadis_hs

    مشاعره با ضرب المثل

    با ال علی هر کی در افتاد،ور افتاد
  8. نام رمان:عاشقی دردسری بود نمیدانستیم نام نویسنده ها: hadis_hs و shadi (حدیث و شادی زمانی) | کاربران نودهشتیا ژانر:عاشقانه خلاصه داستان: دختری از جنس من و تو دختری به لطیفی ما و امثاله ما مطیع و حرف شنو شاید هم تو سری خور در سن ۱۴ سالگی عاشق شخصی میشود که این عشق ضربات زیادی به او وارد میکند مقدمه: عاشقی دردسری بود نمی دانستم حاصلش خون جگری بود نمیدانستیم پرگرفتیم ولی باز به دام افتادیم شرط ، بی بال و پری بود نمیدانستیم شاعر: صابر خراسانی
  9. Hadis_hs

    نهایت تسکین درد یک زن | Hadis_hs

    به نام خالق هستی پست ۱ صدای گوشی رو مخم بود دستم رو روی میز عسلی گذاشتمو کشیدم تا گوشیرو پیدا کنم وقتی پیدا کردم صداشو خفه کردمو به ساعت نگاه کردم یه ربع به هشت،هشتو نیم کلاسم شروع میشد با کرختی از روی تخت بلند شدمو رفتم طرف اینه موهامو با کش گوجه ای بستم تا از پشت از مقنعه بیرون نزنه رفتم دستشویی و دست و صورتمو شستم و حوله رو برداشتم صورتمو باهاش خشک کردم و زدم بیرون در کمد و باز کردم و به لباسام خیره شدم شلوار مشکی و مانتو مشکی که خالای خیلی محو طلایی داره با دکمه های طلایی قدشم تا بالای زانوعه رو برداشتم پوشیدمو مقنعه رو سرم کردم وقتی وسایلای مورد نیازمو گذاشتم تو کیف بدون ارایش زدم بیرون مامان اینا خواب بودن رفتم تو اشپز خونه یه لیوان شیر خوردم و یه بیسکوییتم فرو کردم تو دهنم از خونه زدم بیرون و از تو جا کفشی کفش اسپورت مشکیمو برداشتمو پوشیدم سوییچو از تو کیفم گرفتمو رفتم تو هیوندا کوپه اتوماتیک خوشگلی که بابا تولدم بهم داده بود از ذوق نیشم باز شد عاشق این ماشینم درو با ریموت باز کردم و با بسم الله خارج شدم هشتو بیستو پنج بود رسیدم به دانشگاه ماشینو که پارک کردم رفتم به سمت کلاس چشم چرخوندم که یه جای خالی پیدا کنم تنها جای خالی کنار یه پسره بود توجه زیادی بهش نکردم و رفتم رو صندلی نشیستم استاد با کمی تاخیر اومد وقتی رسید خودشو معرفی کرد و شروع کرد به خوندن اسامی به اسم من که رسید گفت:ترگل سرمدی دستمو بردم بالا و اونم بقیه رو خوند بعد از کلاس رفتم بوفه یه کاپوچینو گرفتم و نشستم روی نزدیک ترین میز وسایلامو روش گرفتمو شروع کردم به خوردن وقتی تموم شد از بوفه اومدم بیرون و رفتم برای کلاس بعدی اینسری زود تر اومده بودم و جای خالی زیاد بود روی اولین ردیف صندلی جلو که نزدیک در بود نشستم و گوشیمو در اوردم تاببینم تو کانالم چه خبره؟!اوووه اینو ببین چه شلوغ شد پی ویم دو سه نفر واسه ثبت نام تو کلاس اومده بودن یه نفرم واسه رقص عروس یه ذره فکر کردم فردا که پنجشنبس با همشون هماهنگ کردم فردا بیان باید ببینم در چه حدن استاد که اومد دکمه کنار گوشی رو زدم گوشی رفت رو سایلنت گذاشتم تو کیفم از قیافه ای که مرده داشت جزورو در اوردم و خودکارم اماده کردم با این قیافه ی جدیش مطمعنا بعد اشنایی درسو شروع میکنه وقتی داشت اسامی رو میخوند گفت:سانیا سرخی وقتی دیدم یه دست از کنارم بلند شد برگشتمو نگاش کردم ا این کی اومد اینجا نشست بعد از اون اسم‌من خونده شد وقتی اسامی و خوند سریع رفت رو درس یه لحظه استراحت نداد یه فصلو تموم کرد و گفت جلسه بعد امتحان میگیرم زنگ و که زدن از ذوق نمیدونستم چیکار کنم خسته شده بودم شدید وسایلو برداشتم بذارم تو کیفم که دختره گفت ببخشید؟ نگاش کردمو گفتم بله؟ دستشو دراز کردو با لحنی صمیمی گفت اسممو که شنیدی پس باید بگم خوشبختم دستشو گرفتم اما خشک شیطون بودم اما با کسی زود گرم نمیگرفتم یه قانون مهمم توی زندگیم دارم ( اگه تا اخر به پام موندی جونمم برات میدم ولی اگه رفتی دیگه از چشمم افتادی) یه چیزی مثله همچنین هم زیر ل**ب زمزمه کردم گفت:میشه جزوتو بدی از جزوه هات کپی بگیرم باید صبر کنی برم کافی نت یه ذره طول میکشه گفتم : نیازی ندارم بهش از در اومدیم بیرون که گفت خونتون کجاست برات بیارمش دوباره گفتم نیازی ندارم فعلا
  10. Hadis_hs

    نهایت تسکین درد یک زن | Hadis_hs

    «بنام خدا» نام رمان: نهایت تسکین درد یک زن نام نویسنده:حدیث | Hadis_hs ژانر: عاشقانه و غمگین خلاصه: داستان راجب دختری به اسم ترگله که باباش مشکل قلبی داره و دوست داره قبل مردنش عروسیه تک فرزندشو ببینه شخص مقابل ترگل که همون خاستگارش باشه کسیه که ترگل مدتیه وقتی تو دانشگاه میبینتش تو قلبش غوغا میشه شب عروسیشون که میرسه سر یه لحظه غفلت زندگی ترگل اینرو به اون رو میشه و ... مقدمه: زن ها فریب کارترینند ... همه چیزشان را پنهان می کنند تنهایی را دلتنگی را گریه ها را عشقشان را ..... زن ها قویترینند ... هنگام شکستن صدایشان در نمی آید درد که دارند به خود نمیپیچند غم كه دارند داد نمیزنند نهایت تسکین درد یک زن گریه های یواشکی ست ... زن بودن درد سختیست...

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×