رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

maei_

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    55
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد maei_ در 12 فروردین

maei_ یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

378 بار تشکر شده

درباره maei_

اطلاعات تماس

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    فیفا بازی کردن:) دوچرخه سواری ....کتاب خوندن... فوتبال نگاه کردن..پادکست فرانسوی گوش کردن

آخرین بازدید کنندگان نمایه

569 بازدید کننده نمایه
  1. maei_

    تست روانشناسی میزان افسردگی

    سرباز نه شب هم رد شده ها :|
  2. maei_

    بازی پیشگویی...

    نه! داری به زندگی سگی ات فکر می کنی؟
  3. maei_

    بازی پیشگویی...

    نچ! داری مشقاتو میینویسی؟
  4. maei_

    همین الان دای چیکار میکنی؟

    دارم تو اینستا ول می چرخم
  5. maei_

    بازی پیشگویی...

    نه نفس می کشی؟
  6. maei_

    حاضری روزانه

    همچنان حاضر :))
  7. maei_

    حاضری روزانه

    حاضرم :|
  8. maei_

    نظر سنجی بهترین بازی کنان

    خخخخ بیرانوند دروازه بان خوبیه و در این شکی نیست! ولی به نظرت قابل قیاس با دروازه بانایی مثه کورتوآ نویر دخه آ تراشتگن پیتر چک و دروازه بانای بزرگ دنیا هست؟
  9. maei_

    کدوم و می پسندی 2

    به ترتیب میگم خب چون بارسایی هستم از اونا شروع میکنم مسی سوارز کوتینیو دمبله اینیستا(عشقممم دلم براش تنگیده) راکیتیچ ترشتگن اومتیتی نیمار مودریچ امباپه گریژمان اریکسن دیبالا خامس رودریگز و...
  10. maei_

    نظر سنجی بهترین بازی کنان

    هه! اصلا قابل مقایسه ان؟ تو میتونی نیمار و مسی و سوارز و بیل و دیبالا و امباپه و کورتوآ و همه ستاره ها رو با بیرانوند و سردار و جهانبخش مقایسه کنی :/
  11. maei_

    مسی یا رونالدو

    مسی تو کل زمین خطر آفرینه پنالدو تو محوطه جریمه :/
  12. maei_

    مرثیه روزهای بی قراری|Maei_

    پارت هشتم: بلند شدم رفتم به سمت راه پله ها، روی اولین پله ای که دیدم نشسته ام.. نفس عمیقی کشیدم؛ می خواستم هرچی دردلم مانده بود را به زبان بیاورم دیگر خسته شدم از این همه سکوت.سکوت مرا می کشت؛اگر من حق زندگی داشتم؛ حق فریاد هم داشتم.. ولی این روزها از بس سکوت کرده بودم؛ فریاد زدن را از یاد برده بودم. بلند بلند حرف می زدم؛ حرف هایی را بر زبان می آوردم که باید ۳ ماه پیش،موقعی که تینا زنده بود بر زبان می آوردم؛ من به تینا نگفتم که چقدر دوستش دارم؛نگفتم که با نبودش داغان می شوم. نباید هم می شدم ولی از همیشه داغان تر شدم. _من: سلام تینای مهربونم! تینا؟! چرا جوابمو نمیدی نامرد؟؟! مگه نمی گفتی جواب سلام واجبه؟؟ بگو دیگه!تینا خانوم چرا اینقدر تنبل شدی ها؟؟ تو که قبلاً ها 6 ساعت به زور میخوابیدی..حالا چندوقته که دیگه بیدار نشدی؟ ها؟! خودت بگو من که حسابش از دستم در رفته... دیگه هیچکی نیست تو اتاقم..هیچکی نیست که صبح ها بیدارم کنه، هیچکی ها هیچکی.آخه کجا گذاشتی رفتی ها؟؟ چرا ته تغاری رو تنها گذاشتی تینا چرا؟ چرا بهم مهلت ندادی تا بهت بگم چقدر دوستت دارم. چرا با اینکه می دونستی بهت وابسته ام ترکم کردی؟! اینقدر زود دلت رو زدم؟؟! اینقدر خواهر بدی بودم که تحملم نکردی؟؟ صدای مامانم بلند شد: دهنتو ببند تانیا! وقتی کسی تو را درک نمی کند؛وقتی تو دردلت،آنقدر درد داری و کسی نیست تا به حرف هایت گوش کند؛چه چاره ای داری؟! جز اینکه بگذاری اشک ها بر روی گونه ات بلغزند و تو را دیوانه کنند. _من: نمیخوااااام!از وقتی تینا رفته،منم رفتم.. مرده ام واسه ی همه مامان واسه ی همه.. میخوام برم از اینجا دیگه نمیکشم... زار میزدم؛ ولی ضجه های مادرم بدتر بود... لحظه ای ساکت شد بعد چشم دوخت در چشمانم و گفت:میخوای بری؟؟! برو.! فقط برو که دیگه چشمم به چشمت نیوفته.. تو هیچیت به خواهرت نرفته دختره ی سرکش لاابالی! خرد شدم.آنقدر بد که صدای شکستنم را خودمم شنیدم: میرم! همین الآنم میرم! یک سری خرت و پرت را برداشتم و آماده ی رفتن شدم...سمیرا جون وعزیز خواستند مانعم بشن؛ولی من خیلی یک کلام تر ازچیزی بودم که آنها فکر می کردند..سرکوچه زنگی به رادمان زدم؛ صدایش در گوشی پیچید. سعی کردم واضح صحبت کنم؛ ولی نمی شد واقعاََ. رادمان هم که دید حالم خوب نیست گفت: دختر چه گریه ای کردی.! پاشو بیا اینجا ببینم چته؟؟
  13. maei_

    مرثیه روزهای بی قراری|Maei_

    پارت هفتم: چشم هایم را باز کردم اولین چیزی که دیدم تخت تینا بود؛تخت چوبی قشنگش که به به دیوار تکیه داده شده بود. دلم می خواست امروز که چشمهایم را باز کردم تینا را ببینم که روی تخت دراز کشیده است و در پتوی آبی اش جمع شده است. این تخت برای من سرشار از خاطره بود. تخت تینا که گاهی بالای همین تخت من را در آغوشش می کشید و می گفت: نبینم ته تغاریم حالش بده! یادش بخیر: یک بار سر مسئله ای مسخره با آوا دعوایم شده بود؛ دعوایم نکرد؛ سرزنشم نکرد، مثل همیشه فقط نگاهم کرد، گوش کرد تک تک حرف هایم را و در آخر گفت: تانیا تو به من اعتماد داری؟؟ _من: وا تینا معلومه این چه سوالیه؟! اگه بهت اعتماد نداشتم میومدم باهات حرف بزنم؟؟ یعنی واقعا اینطوری فک میکنی؟؟ _تینا: نه خواهری نه اصلا... ببین من فقط بهت یه چیز میگم اونم نصیحت نیست اصلا... فقط یه پیشنهاده خب؟ سرم را تکان دادم و ادامه داد: هروقت خواستی به یکی حرفی بزنی، که خیلی دوسش داشتی؛ که میدونستی این دعوا ها میره و محبت بینتون دوباره بر میگرده؛ یه نفس عمیق بکش فک کن بعد تصمیم بگیر یه وقت حرفی نزنی که تو دوره دوستیتون احساس عذاب وجدان بکنی.. باشه تانیا؟ چقدر حرفش به دلم نشست اینطوری مجبور نمیشدم بعدا کلی عذر خواهی کنم سر حرفی که از روی عصبانیت زدم... سرم را تکان دادم و گفتم: باشه تینا جونم... _تینا: یه چیز دیگه.. چقدر وقتی گریه میکنی چشمات شبیه من میشه! نبینم گریه تو ها.. هیچ کی حق نداره شبیه من باشه ها! _ خنده ام گرفت و گفتم: از خود شیفتگی نا کی تینا تا کی؟؟!!!!! _ بلند تر خندید و گفت: تا همیشه حالا برو صورتتو بشور گریه ات رو ببینم خودم میام سراغت ها.. _من: باشه بابا.. فهمیدم. یه آه عمیق کشیدم؛ بغضم را فرو دادم، نه من گریه نمی کنم، نه من شبیه تینا نمیشم.. گوشیم زنگ خورد: تارا بود.! با خودم گفتم: گریه نمیکنم، گریه نمی کنم، گریه نمی کنم. جواب دادم: الو؟! چهرش اومد رو صفحه :سلام تانیا! چقدر این تارا شکسته شده بود. چهره اش شبیه به یک دختر ۲۲ ساله نبود؛ابدا. برق آن چشم های قهوه ایش نابود شده بود؛آشکارا تارهای سفید را بین موهایش می دیدم.لبهایش ترک خورده بودندو غم در صورتش بیداد می کرد. _من: سلام خواهری! خوبی؟ آهسته گفت: مرسی. _من: کی پروازته به سلامتی؟؟ _تارا:دو روز دیگه انشالله.تانی؟ _من: جان خواهری؟ بغض در صدایش بیدادمیکرد: به تینا... نفس عمیقی کشید و گفت:بهش بگو...کاراش امروز درست شد، پاشه بیاد پهلوم دیگه... سکوت، سکوت و سکوت.... فقط در دلم تکرار کردم:گریه نمی کنم، گریه نمی کنم... تینا خواسته بود گریه نکنم.. عکس تینا را گرفتم جلوی دوربین... _تارا گفت:سلام تین تین من! ببین تار عنکبوتت زنگ زده! نمیخوای باهام شوخی کنی؟! نمیخوای ببینی کارات به کجا رسیده؟؟ آخ تینا تو که هیچی نمیخوای... چرابا نخواستنت حالمونو داغون میکنی؟؟ رفتم بیرون؛ طاقت گریه های خواهرم را نداشتم، خواهری که 3 ماه بود که میخواست بیاید ولی نمیتوانست... تارا نبود ....وقتی گفتند تینا تمام کرده نبود... موقع تشیع جنازه نبود... مراسم ها هیچ کدوم نبود.. میدانستم او از این نبودنش زجر می کشید... ولی چاره ای نبود...باید قبول می کرد؛ باید قبول می کردیم که دیگر خواهری به اسم تینا نداریم... دیگر تینا اعتمادی 24 ساله وجود نداره... نیست... تنهایمان گذاشته...دیگر این تانیا آغوش محکم در تنهاییایش ندارد... راهنمای صبور در گمراهی هایش ندارد... این تانیا تنهاست خیلی هم تنهاست.
  14. با سلام با بازدید، خواندن و دنبال کردن رمان بنده باعث شادی مسرت بخشی بنده میشود

    پسری از جنس غم/ monemisgc

     

    1. maei_

      maei_

      سلام...

      ممنون بابت لایکات چشم♥️

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×