رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

mench

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    19
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد mench در 21 مهر 1397

mench یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

93 بار تشکر شده

5 دنبال کننده

درباره mench

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

213 بازدید کننده نمایه
  1. mench

    تب سیاه | مریم جعفری

    @Amir درخواست حذف این تاپیک رو دارم ممنون
  2. mench

    تب سیاه | مریم جعفری

    نفهمیدم، تکرار کردم،"جریکو؟ منظورت شهر باستانیه؟" صدای مردانه ی متشخصی از پشت سرم گفت،"جریکو بارونز و شما؟" لهجه ی ایرلندی نداشت. ایده ای هم نداشتم که لهجه اش برای کجاست. چرخیدم، نامم نوک زبانم بود اما نتوانستم بیانش کنم. بیخود نبود که فیونا نامش را آنطور بیان کرده بود. از درون به خودم تلنگر زدم و دستم را دراز کردم،"مک کایلا، اما اغلب آدما من رو مک صدا میزنن." "نام خانوادگی هم داری مک کایلا؟" پشت دستانم را برای لحظه ای به لبانش فشار داد و سپس دستانم را رها کرد. پوستم در جایی که به لبانش خورده بود، میسوخت. آیا من تصور میکردم یا واقعا نگاهش درنده بود؟ میترسیدم که دچار پارانویا(بدگمانی) شده باشم. امروز روز بلند و عجیبی بود که پی شبی عجیب تر آمده بود. تیتر روزنامه های اشفورد در ذهنم شکل گیری گرفتند: دومین دختر لین در یک کتابفروشی در دوبلین پا به داستان خطرناکی گذاشت!! طفره رفتم،"همون مک خوبه." گفت،"تو از این شی-سادو چی میدونی، همون مک؟" "هیچی. به همین خاطر دارم میپرسم. چیه اون؟" گفت،"هیچ ایده ای ندارم. تو از کجا شنیدیش؟" "یادم نمیاد. چرا برات مهمه؟" دست به سینه ایستاد. من هم دست به سینه ایستادم. چرا این آدم ها به من دروغ میگفتند؟ شی-سادو مگر چه کوفتی بود؟ او با آن نگاه درنده اش سر تاپای من را برانداز کرد. من هم در جواب براندازش کردم. او فقط فضا را اشغال نمیکرد، بلکه فضا از او لبریز می شد. پیشتر این اتاق پر از کتاب بود اما اکنون از او پر شده بود. حدودا 30 ساله، با قدی حدود دو متر، موهایی تیره و پوستی طلایی و چشمانی سیاه. اجزای صورتش پرصلابت بودند. ظاهرش، مثل لهجه اش، کمک چندانی به تشخیص ملیت اش نمیکرد. بنظر میرسید یک رگه اش اروپایی و رگه دیگرش مدیترانه ای باشد. شاید هم از کولی های تیره پوست بود. یک کت و شلوار باشکوه ایتالیایی به رنگ خاکستری تیره بر تن داشت. در زیر آن پیراهن سفید و یک کراوات طرح دار به رنگ ملایمی پوشیده بود. او خوشتیپ نبود. برای او خوشتیپ واژه ای آرام است. او شدیدا مردانه بود. او جذاب بود. در وجود او جذابیتی بود که در همه جایش وجود داشت. در چشم های تیره اش، در لب های گوشتی اش، در طریقه ایستادنش. او در دسته ای از مردان بود که من هر یک میلیون سال یکبار هم نمیتوانستم با او قرار بگذارم. لبخندی روی لبهایش ظاهر شد. این لبخند از خود او خوشایندتر نبود و من را برای یک ثانیه هم تحت تاثیر قرار نداد. به او گفتم،"تو میدونی چه معنی ای میده. خب چرا بهم نمیگی؟" "تو هم یه چیزی راجع بهش میدونی. چرا به من نمیگی؟" "من اول پرسیدم." شاید بچه گانه بود اما تنها چیزی بود که به ذهنم رسید. حتی جوابی به آن نداد. ادامه دادم،"من بالاخره از یک راهی جوابم رو پیدا میکنم." اگر اینها معنای آن را میدانستند پس جایی در دوبلین کس دیگری هم میدانست. "همینطور هم من. بهش شکی ندارم، همون مک." نگاه یخ زده ام را که روی خیلی از مشتری های مست و سرکش بریکیارد تمرین کرده بودم، تحویلش دادم."این یه تهدیده؟" او قدمی به جلو گذاشت و بدن من منقبض شد.
  3. احوالات مریم خانوم ؟ :*

    1. mench

      mench

      احوالات خوبو چطوره؟؟؟ :kissing:

    2. maei_

      maei_

      اونم خوبه :mistlsmile:

  4. mench

    تب سیاه | مریم جعفری

    همانطور که به دور خودم میچرخیدم و به اطراف دقت میکردم، صدا زدم،"سلام!" پیدا کردن یک کتاب فروشی مانند این رخداد شگفت انگیزی بود. پایانی خوش برای روزی افتضاح. در زمانی که برای تاکسی ام منتظر میماندم میتوانستم به دنبال کتاب های جدیدی بگردم. دوباره صدا زدم،"سلام، کسی اینجا نیست؟" از عقب مغازه صدای زنی به گوش رسید،"الان میام عزیزم." صدای زمزمه های آرامی را شنیدم، صدای یک زن و یک مرد. سپس صدای برخورد پاشنه ی کفش با کف چوبی زمین به گوش رسید. زن خوش هیکل و شیکی ظاهر شد که زمانی همانند بازیگران هالیوود خیره کننده بود. اکنون اوایل 50 سالگی اش بود و موهای براق تیره اش از روی صورتش جمع شده و در پشت سرش بافته شده بود. صورت بی رنگش زیبایی کلاسیکی داشت. با آنکه زمان بر پوست جوانش چین و بر پیشانی اش چروک انداخته بود، این زن همواره زیبا میماند تا روزی که جانش را از دست میداد. او یک دامن خاکستری اندامی و یک بلوز دکمه دار کتان پوشیده بود که اندام زیبایش را به رخ میکشید. زیورآلات پرجلوه اش بر روی گردن، مچ و گوشش میدرخشیدند. گفت،" من فیونام. آیا میتونم بهت کمکی کنم عزیزم؟" گفتم،"امیدوارم بتونم از گوشی شما استفاده کنم تا تاکسی بگیرم." و بعد شتابزده اضافه کردم،"یه چیزی هم میخرم." خیلی از کسب و کارهای محلی در پلاکارت های تبلیغاتیشان اشاره میکردند که تلفن و دستشویی تنها برای مشتریان است. لبخند زد،"نیازی نیست عزیزم. مگه اینکه واقعا بخوای. قطعا میتونی از تلفن ما استفاده کنی." بعد از گشتن در دفترچه ی تلفن و تماس با تاکسی تلفنی، از 20 دقیقه زمان باقی مانده به خوبی استفاده کردم و دو کتاب تخیلی از اوانویچ و یک مجله ی مد را انتخاب کردم. زمانی که فیونا داشت حساب من را جمع میزد، سعی کردم تیری را در تاریکی بیاندازم. حتما کسی که با این حجم از کتاب سر و کار دارد اطلاعات مختصری از همه چیز دارد. به او گفتم،"من داشتم سعی میکردم که معنی کلمه ای رو پیدا کنم اما مطمئن نیستم که به چه زبانیه. یا اینکه اصلا دارم درست تلفظ میکنم." آخرین کتابم را اسکن کرد و مجموع مبلغ را به من گفت و ادامه داد،"چه کلمه ای عزیزم؟" به پایین نگاه کردم و به دنبال کارت اعتباریم در کیفم گشتم. کتاب ها در بودجه ی من نبودند و باید پرداخت آنها را تا بعد از برگشتم به جورجیا به تعویق می انداختم. در همین حین گفتم،"شی-سادو. حداقل این چیزیه که فکر میکنم." کیف پولم را پیدا کردم، کارت اعتباریم را از آن خارج کردم و دوباره نگاهم را به او دوختم. او به رنگ روح درآمده بود و در جایش خشکش زده بود. او محکم گفت،"هیچ وقت به گوشم نخورده. چرا دنبالش میگردی؟" پلک زدم،"کی گفته که من دارم دنبالش میگردم؟" من نگفته بودم که دنبالش میگردم. من تنها پرسیده بودم که معنی این واژه چیست. او گفت،"پس برای چی میپرسی؟" گفتم،"من فقط میخوام بدونم که معنیش چیه؟" گفت"از کجا شنیدیش؟" "برای تو چه اهمیتی داره؟" میدانستم که حالت تدافعی به خود گرفته ام اما واقعا مشکل او چه بود؟ آن کلمه یقینا برای او یک معنی داشت. چرا به من نمیگفت؟ ادامه دادم،"ببین این خیلی مهمه." او گفت،"چقدر مهم؟" چی میخواست؟ پول؟ این میتوانست مشکل باشد.گفتم،"خیلی." او به پشت سر من نگاه کرد و یک کلمه را چون دعا بر زبان آورد،"جریکو." نفهمیدم، تکرار کردم،"جریکو؟ منظورت شهر باستانیه؟"
  5. mench

    تب سیاه | مریم جعفری

    همانطور که نزدیک تر میشدم، میتوانستم ببینم که پنجره ها سالم هستند و آن ساختمان بلند آجری به طور بی نقصی بازسازی شده.طبقه ی اول آن با نمای گرانی به رنگ های گیلاسی تیره و برنجی به روز شده بود. ستون های بزرگ، ورودی را مزین کرده بودند. بر در ورودی چشم گیرش که به رنگ گیلاس بود، شیشه های تیره کار شده بودند. در بالایِ در، تاجی به رنگی مشابه آن را تزیین کرده بود. پنجره های بلند واقع در ضلع کناری، با ستون هایی یکسان اما در اندازه ای کوچک تر قاب شده بودند و محافظ های آهنی ظریف و زیبا آن ها را پوشانده بودند. یک ماشین سدان قدیمی در کنار موتور گران قیمتی در بیرون پارک شده بود. پس از آن میتوانستم ویترین مغازه هایی که در زیر ساختمان های مسکونی واقع شده بودند را ببینم. کسانی که برای خرید، شام یا رفتن به کافه بیرون آمده بودند همه با ظاهری کاملا عادی در خیابان قدم میزدند. به همین سادگی من دوباره در قسمت خوشایند شهر بودم. با خودم گفتم، خدایا شکرت. با آنکه بعدا آنقدر با اطمینان خاطر نمیتوانستم بگویم که آن روز چه کسی من را از خطر نجات داد، یا آنکه اصلا نجات یافته بودم. ما یک اصطلاحی در جورجیا داریم: وقتی از ماهیتابه میافتی بیرون، میافتی تو آتیش. کف کفشم باید در حال سوختن بوده باشد. روی تخته ای که عمود بر ساختمان آویخته شده بود، پرزرق و برق،"وسایل تزئینی و کتاب فروشی بارونز" نوشته شده بود. این تخته به کمک یک ستون برنجی که به آجری در بالای در جوش خورده بود، بر روی پیاده رو آویزان بود. علامتی با طرح قدیمی در پشت در بود که اعلام میکرد"باز است." نمیتوانست بیشتر از این مناسب برای تاکسی گرفتن باشد. تمام ساختمان میگفت،"توریست گم شده خوش آمدید/ در اینجا منتظر تاکسی تان بمانید." کارم امروز تمام شده بود. دیگر نه میخواستم آدرسی بپرسم و نه راه بروم. خیس بودم و سردم بود. دلم سوپ داغ میخواست و حمامی داغ تر. و آنها را بیشتر از یک کیسه طلا میخواستم. در را که باز کردم، زنگ بالای در به صدا درآمد. قدم به داخل گذاشتم و ایستادم و در شگفتی تنها پلک زدم.از بیرون تنها انتظار یک کتاب فروشی و عتیقه فروشی کوچکِ زیبایی را داشتم. اما چیزی که یافتم نمایی از کتابها در اتاقی بی انتها بود. کتابخانه ای که دیو به دلبر داد در مقابل آن سر خم میکرد. به هر حال من عاشق کتاب هستم و کتاب را خیلی بیشتر از فیلم دوست دارم. فیلم به تو میگوید که چه فکر کنی. یک کتاب خوب میگذارد که خودت تصمیم بگیری چه فکری کنی. فیلم به تو خانه ی صورتی را نمایش میدهد. یک کتاب خوب به تو میگوید که یک خانه ی صورتی ای هست و به تو اجازه میدهد که رنگ آمیزی پایانی را تو انجام دهی، شاید بتوانی مدل سقف را انتخاب کنی و ماشینت را دم خانه پارک کنی. همواره تصورات من بهتر از هر چیزی بود که یک فیلم میتوانست نشان دهد. برای اشاره، آن فیلم های گیج کننده ی هری پاتر. آن دختر ولا (فلور دلاکور بازیگرش است) اصلا شبیه آن چیزی که باید میبود نبود. با این حال، من هرگز کتابخانه ای شبیه به این را تصور نکرده بودم. اتاقش تقریبا 12 متر عرض و 30 متر طول داشت. قسمت جلویی مغازه تا پشت بام ارتفاع داشت، چهار طبقه یا بیشتر. گرچه نمیتوانستم جزئیات را تشخیص دهم اما طرحی شلوغ، بر روی سقف خمری شکل، نقاشی شده بود.قفسه های کتاب از کف اتاق تا سقف ادامه داشتند. در پشت نرده های باشکوه، سکوهایی بود که اجازه ی پیاده روی را در طبقات دوم، سوم و چهارم میداد و با استفاده از نردبان هایی که روی غلتک روغنی حرکت میکردند میشد از طبقه ای به طبقه ی دیگر رفت. قفسه های کتابخانه ی طبقه ی اول، در راهروهای پهنی در سمت چپم چیده شده بودند و در کنارشان دو صندلی راحتی بود. در سمت راستم یک پیشخوان به چشم میخورد. نمیتوانستم آنچه که در آنسوی بالکن طبقه های بالایی امتداد داشت را ببینم اما حدس میزدم که تنها کتاب های بیشتر و وسایل تزیئنی که در روی تخته ی ورودی ساختمان به آن اشاره شده بود، در آنجا پیدا شود. یک نفر هم در دیدرس نبود.
  6. mench

    فراخوان تیم ترجمه نودهشتیا

    من نیز اعلام آمادگی میکنم
  7. mench

    تب سیاه | مریم جعفری

    مه باعث گم شدن من شد. اگر یک روز آفتابی بود من به مشکل بر نمیخوردم. اما مه میتواند آشناترین مکان ها را به چیزی غریب و گمراه کننده تبدیل کند. این مکان از ابتدا آنقدر برای من غریبه بود که به سرعت حالت گمراه کنندگی به خود گرفت. برای یک دقیقه فکر میکردم که مستقیم به خانه ی کلارین میروم، بلوک به بلوک پیش میرفتم بدون آنکه واقعا توجهی بکنم. لحظه ای بعد در خیابانی ناآشنا و نه چندان شلوغ بودم. ناگهان تنها من و دو نفر دیگر در کوچه ای مه آلود و ساکت و ترسناک بودیم. نمیدانستم که چقدر راه آمده ام. ذهنم درگیر چیزهایی دیگر بود. ممکن است مایل ها راه رفته باشم. فکر میکردم راه حلی بسیار زیرکانه دارم. یکی از رهگذران را دنبال میکنم و مطمئنا آنها من را به بخش اصلی شهر باز میگردانند. درحالی که دکمه های ژاکتم را در برابر باران مه آلود میبستم، یکی از آن دو نفر را که نزدیک تر بود انتخاب کردم. یک زن پنجاه ساله با پالتوی بارانی بژ رنگ و شالگردنی آبی. باید با فاصله ای کم بدنبالش میرفتم چون مه بسیار غلیظ بود. دو بلوک آنطرف تر، او کیفش را محکم به پهلویش چنگ زده بود و نگاه های مضطربی به پشت سرش می انداخت. چند دقیقه طول کشید تا پی ببرم از چه میترسید – من! وقتی که کار از کار گذشته بود به یادم آمد که در دفترچه ی راهنما درباره ی جرائم درون شهری چه خوانده ام. جوان هایی با ظاهری بی گناه، چه مرد چه زن، مسئول این جرائم بودند. سعی کردم به او اطمینان خاطر دهم، درنتیجه فریاد زدم،"من گم شدم. فقط میخوام به هتلم برگردم. خواهش میکنم میشه بهم کمک کنی؟" سرعتش را افزایش داد، لبه های کتش در اثر برخورد با هم صدا میدادند. نالید،"دنبالم نیا! ازم فاصله بگیر!" "باشه. من همین جا میمونم." همانجایی که بودم ایستادم، آخرین چیزی که میخواستم آن بود که فراریش بدهم. آن یکی رهگذر رفته بود. من به او نیاز داشتم. هر لحظه مه غلیظ تر میشد و من هیچ ایده ای نداشتم که کجا هستم. گفتم،"ببین من واقعا معذرت میخوام که ترسوندمت. فقط میتونی به من نشون بدی که منطقه ی تمپل بار کجاست؟ من یه توریست آمریکایی ام و گم شدم." بدون چرخیدن یا حداقل آرام تر راه رفتن، با دستش به سمتی در جهت چپ اش اشاره کرد و در تقاطعی ناپدید شد. من در مه تنها ماندم. آه کشیدم. پس جایی در سمت چپ بود. به تقاطعی رسیدم، و با سرعت آرامی به سمت دست چپ ام ادامه دادم. همانطور که پیش میرفتم اطرافم را نظاره کردم و به سرعتم افزودم. بنظر رسید که بیشتر در منطقه ی صنعتی و ویران شده پیش میروم. ویترین مغازه ها با آپارتمان های معمولی در بالایشان، جایشان را به ساختمان هایی شبیه به انبار داده بودند. این ساختمان ها پنجره هایشان شکسته بود و درهایشان شکم کرده بود. تنگنای پیاده رو به یک متر هم نمیرسید. با هر قدم حجم آشغال ها در خیابان افزایش میافت. کم کم حالت تهوع شدیدی به من دست داد که حدس زدم از بوی تعفن فاضلاب باشد. حتما یک کارخانه ی قدیمی کاغذ در این نزدیکی بود. کاغذهای زرد رنگی با سوراخ هایی بزرگ در اندازه های مختلف در باد میرقصیدند و در خیابان خالی پیش می رفتند. در ورودی کوچه هایی تنگ و تیره و تار، فلش هایی کمرنگ نقاشی شده بودند و به لنگری اشاره داشتند که ظاهرا آخرین باری که یک کشتی در آن لنگر گرفته بود، 20 سال قبل بود. یکجا، دودکش زهوار در رفته ای که خم شده بود، در حال غرق شدن در مه بود. جای دیگر، ماشین رها شده ای دیده میشد که در راننده اش نیمه باز بود و بیرون از آن، یک جفت کفش و لباس به چشم میخورد. انگار که راننده خیلی ساده از ماشین خارج شده، لباس هایش را درآورده و همه چیز را پشت سرش رها کرده است. تنها صداهایی که می آمد، صدای خفه ی قدم های من و صدای آرام قطرات آب بودکه به درون لوله های زیرزمین میریختند. هرچه که بیشتر به درون محله ی درحال نابودی پیش میرفتم، میلم به دویدن بیشتر میشد یا حداقل میخواستم تلاشم را بکنم. اما نگران بودم که اگر ساکنین نامطبوع در این منطقه حضور داشتند، صدای ممتد برخورد پاشنه ی کفشم با سنگفرش باعث جلب توجه آنها شود. از آن میترسیدم که این قسمت شهر به این خاطر اینقدر خلوت بوده که با ورود خلافکاران، کسب و کار از رونق افتاد. چه کسی میدانست که پشت آن پنجره های شکسته چه چیزی کمین کرده است؟ چه کسی میدانست که پشت آن در نیمه باز چه چیزی قایم شده؟ ده دقیقه ی آینده استرس زا ترین بخش زندگی من بود. من در یک محله ی خطرناک از کشوری غریبه تنها بودم و نمیدانستم که در مسیر درست میروم یا که مستقیم به دهن شیر. دوبار به هنگام عبور از کوچه ای، گمان کردم که صدای خش خشی می آید. دوبار ترس ام را قورت دادم و در برابر دویدن مقاومت کردم. غیر ممکن بود که به آلینا فکر نکنم، چون در محله ای مشابه بدنش را پیدا کرده بودند. نمیتوانستم گمان آنکه غلط بودن چیزی در اینجا را، از ذهنم دور کنم و آن ورای خالی از سکنه و خرابه بودن، بود. این قسمت از شهر تنها حس خالی بودن نمیداد. حسی میداد، خب ... رها شده... انگار باید ده بلوک قبل تر علامتی را میخواندم که میگفت،"تمامی افرادی که به اینجا وارد میشوید، امید نداشته باشید." به شدت حالت تهوع داشتم و انگار چیزی روی پوستم راه میرفت. با سرعت بلوک به بلوک را پیش رفتم، تا جایی که خیابان ها من اجازه میدادند به آن سمتی که آن زن اشاره کرده بود، میرفتم. با آنکه تازه وقت شام بود، باران و مه روز را به گرگ و میش بدل کرده بود. آن چند تیر چراغ برقی که طی چند سال اخیر نشکسته بودند روشن شدند و شروع به درخشیدن کردند. دیگر داشت شب میشد و بین آن تیرهای چراغ برقی که نور ضعیف خود را پخش میکردند، ظلمات بود. با سرعت باد حرکت کردم. از فکر گم شدن در این منطقه ی وحشتناک در شب، نزدیک بود دچار حمله ی عصبی شوم. از خوشحالی هق هق کردم زمانی که ساختمان تقریبا روشنی را در چند بلوک جلوتر دیدم. نورهای آن ساختمان مانند فرشته ی نجاتم میدرخشیدند. شروع به دویدنی کردم که تا این لحظه درمقابل آن مقاومت میکردم.
  8. mench

    تب سیاه | مریم جعفری

    ادامه ی صبح و بیشر ظهر خواب آور را در کافی نت گذراندم تا به دنبال آن چه که آلینا گفته بود- شی سادو – بگردم. همه ی موتورهای جستجوگر را امتحان کردم. به جستجوی کلمات در روزنامه های محلی پرداختم تا سرنخی پیدا کنم. مشکل آنجا بود که املای آن کلمه را نمیدانستم. نمیدانستم که آن چیز آدم است، مکان است یا شی است. اهمیتی نداشت که من چندبار پیغام را گوش کرده بودم، همچنان مطمئن نبودم آن چیزی را که گفته درست فهمیده باشم. تنها برای محض خنده، تصمیم گرفتم آن کلمه ی عجیب که پیرزن در شب قبل گفته بود – تو آه دی- را جستجو کنم. در مورد آن هم خوش شانس نبودم. پس از چند ساعت جستجوی اعصاب خوردکن (چندتا میل ارسال کردم که شامل یک میل احساسی برای مادر پدرم هم بود) قهوه ی دیگری سفارش دادم. از دو پسر بامزه ی ایرلندی که پشت پیخوان ایستاده بودند و بنظر همسن من میرسیدند، پرسیدم آیا ایده ای دارند که شی سادو چیست؟ نظری نداشتند. درحالی که انتظار جوابی یکسان داشتم، پرسیدم،" تو – آه – دی چی؟" آن که موهای تیره تری داشت، با تلفظی کمی متفاوت تر از من تکرار کرد،"تو-آه-دی؟" سرم را برای تایید تکان دادم،"پیرزنی دیشب تو کافه این رو به من گفت. هیچ ایده ای دارید که یعنی چی؟" او خندید،"چرا ندارم. چیزیه که شما آمریکایی های کوفتی وقتی به اینجا میاید امیدوارید پیدا کنین. اون و یک دیگ طلا، مگه اینطور نیست سایمون؟" به همراه بورش پوزخند زد که او هم با پوزخند پت و پهنی جوابش را داد. با احتیاط گفتم،"اون چه چیزیه؟" درحالی که دستهایش را مانند بال پروانه بهم میزد، چشمکی زد و گفت،"اون، یک پری کوچولوئه، دختر جوان." یک پری کوچک، درسته. آها. با کلمه ی توریست که روی پیشانیم حک شده بود، ماگم که از آن بخار بلند میشد را گرفتم. پول قهوه ام را حساب کردم و با گونه های سرخ شده از خجالت به میزم برگشتم. با عصبانیت فکر کردم، پیرزن دیوانه، و صفحات کامپیوتر را بستم. اگر دوباره او را ببینم، گوشمالی خوبی به او میدهم.
  9. mench

    تب سیاه | مریم جعفری

    سپس به خانه ی آلینا رفتم. اجاره ی خانه اش تا آخر این ماه پرداخت شده بود(بدون بازگشت). من هیچ نمیدانستم که چقدر زمان میبرد تا همه ی وسایل او را جمع کرده، جعبه بزنم و به جورجیا بفرستم. به همین علت نتیجه گرفتم که بهتر است از حالا شروع کنم. نمیخواستم پاره ای از خواهرم را 4000 مایل دورتر از خانه اش به جای بگذارم. روی چهارچوب در، نوار اخطار پلیس چسبیده بود اما پاره شده بود. پلیس اودافی درکنار بدن او وسایل شخصی اش را یافته بود که دربسته ای کوچک برای ما ارسال کرد. با کلیدی که در آن بسته بود در را باز کردم و قدم به داخل گذاشتم.آپارتمانش بویی مشایه اتاقش در جورجیا را میداد. بویی از هلو و خامه و یک عطری خوشبو. داخل خانه تاریک بود، کرکره ها کشیده شده بودند. کافه ای که در زیر خانه اش واقع بود، هنوز باز نکرده بود و به همین خاطر آنجا به ساکتی قبر شده بود. کورکورانه به دنبال کلید چراغ گشتم. با آنکه به ما گفته بودند که آنجا بطور کامل نابود شده، با اینحال من آمادگی این صحنه را نداشتم. گرد اثر انگشت در همه جا دیده میشد، هرچیز شکننده ای، مانند: لامپها، ظرفهای تزئینی، بشقاب ها، و حتی آینه ای که در بالای شومینه ی گازی تعبیه شده بود، شکسته بودند. مبل و کوسن ها پاره شده بودند. کتاب ها ورق ورق، کتابخانه شکسته شده بود و حتی پرده ها تکه تکه شده بودند. وقتی وارد هال شدم، سی دی های شکسته شده زیر پایم قرچ قرچ کردند. آیا این خانه، بعد از مرگ او یا قبل از مرگ او این چنین شد؟ پلیس اظهار داشت که نظری در مورد زمان وقوع اتفاقات ندارد. نمیدانستم چیزی را که میبینم محصول خشم بی قید و شرط است یا آنکه قاتل به دنبال چیزی بوده است. شاید دنبال آن چیزی بود که آلینا گفته باید پیدایش کنیم. شاید او فکر میکرد که آلینا، آن چیز را دارد. حالا هر آنچه که هست. بدن آلینا چند کیلومتر دورتر، در کوچه ای پر از زباله، رو به روی رودخانه ی لیفی پیدا شد. میدانستم دقیقاً کجا. من عکس های صحنه ی قتل را دیده بودم. قبل از آنکه جورجیا را ترک کنم، میدانستم که درآخر سر از آن کوچه در میاورم و در آنجا از او خداحافظی میکنم. اما عجله ای برای آن کار نداشتم. این به اندازه ی کافی بد بود. درواقع، پنج دقیقه ایستادن در این مکان تنها کاری بود که توانستم انجام دهم. در را قفل کردم و به سمت پایین پله ها سرازیر شدم. از راه پله ی باریک و بی پنجره وارد کوچه ی پشتی بار شدم. هوا مه آلود بود. سپاسگزار بودم که سه هفته و نیم تا پایان قرارداد با صاحبخانه اش زمان داشتم تا با شرایط کنار بیایم. دفعه ی بعدی که میایم، مجهز به جعبه، کیسه زباله و جارو هستم. همانطور که آستینم را روی گونه هایم میکشم با خودم گفتم، دفعه ی بعدی که میایم، گریه نمیکنم.
  10. mench

    تب سیاه | مریم جعفری

    سه روز بعد، کمی طول کشید تا اداره ی پلیسِ خیابان پیرس را پیدا کنم. در خود نقشه راه رفتن در مقایسه با از بالا به آن نگاه کردن، بسیار متفاوت بود. کوچه ها با همان زاویه انشعاب پیدا نمیکردند، نام خیابان ها از بلوکی به بلوک دیگر بدون دلیل و نظم تغییر میکرد. از روبروی در یک کافه و یک باجه ی روزنامه فروشی، سه بار عبور کردم. تیتر یکی از مجله ها نوشته بود،"مردی شیطان را برای ششمین بار در حومه ی شهر میبیند." روزنامه دیگری نوشته بود،" ادعای یک روانی: قدیمی ها بازمیگردند". قدیمی ها که بودند؟ یک گروه موسیقی راک قدیمی؟ برای چهارمین بار که از روبری روزنامه فروشی عبور کردم، شکست خود را قبول کرده و از یک دستفروش، آدرس را پرسیدم. نتوانستم یک کلمه از حرفهایش را بفهمم. تقریبا پی برده بودم که بین سن افراد و نامفهوم بودن لهجه رابطه ی مستقیمی وجود دارد. مرد جنتلمن با موهای خاکستری، رگباری از کلمات خوش آوای دوست داشتنی را به سرعت بر زبان آورد که من چیزی از آن نفهمیدم. سرم را برای تایید تکان دادم و کلی لبخند زدم، تا نشان دهم که فهمیده ام. منتظر ماندم تا حرفش به اتمام رسید، آنوقت از شانسم استفاده کردم، چه مزخرفاتی؟ شانسم 50 -50 بود. چرخیدم تا به سمت شمال بروم. شانه ام را گرفت، من را به سمت جهت مخالف چرخاند و با صدای تیزِ قدقد مانندی داد زد،" دختر جان، آیا کری؟" فکر میکنم همچین چیزی گفت. ممکن است هر چیز دیگری گفته باشد. با لبخند ملایمی، به سمت جنوب رفتم. منشی شیفت صبح مسافرخانه، یک زن بیست و چند ساله به اسم بونیتا بود (کسی که با کمی سختی حرفش را میفهمیدم.) او به من اطمینان خاطر داد که اداره ی پلیس را به آسانی پیدا میکنم. او گفت که بنای تاریخی اداره ی پلیس، کمی شبیه قصرهای انگلیسی قدیمی است. نمایش تماما از سنگ است با تعداد زیادی دودکش، با طاق هایی در انتهای هر گوشه. او درست میگفت، پیدایش کردم. از درهای چوبی بلند عبور کردم و وارد ورودی اداره شدم که طاق های سنگی بلندی داشت. به سوی منشی رفتم و بدون مقدمه چینی گفتم،" من مککیلا لین هستم، خواهرم ماه پیش در اینجا به قتل رسید. علاقه مندم کارآگاهی که پرونده ی خواهرم رو در دست داره ببینم. براش اطلاعات جدیدی دارم." "عزیزم با چه کسی کار میکردین؟" "بازرس اودافی، پاتریک اودافی." "شرمنده ام عزیزم. پاتی ما چند روزی نیست. من میتونم قرار ملاقاتی در روز سه شنبه براتون بذارم." قرار ملاقاتی در روز سه شنبه؟اکنون من انگیزه ای داشتم. من نمیخواستم سه روز صبر کنم. گفتم،" آیا بازرس دیگه ای هست که من بتونم در این مورد باهاش صحبت کنم؟" شانه اش را بالا انداخت و گفت،" میتونی. اما بیشترین شانست رو با بازرسی داری که روی پرونده اش کار کرد. اگه خواهر من بود، من برای پاتی صبر میکردم." با بیقراری این پا به آن پا کردم.. نیاز به انجام کاری، درحال سوراخ کردن وجودم بود. اما میخواستم که بهترین کار را برای آلینا انجام دهم، نه سریعترین کار را. گفتم،" باشه. یه قرار ملاقات تو روز سه شنبه برام بذارین. وقتی توی صبح دارین؟" او اولین قرار صبح را برای من گذاشت.
  11. mench

    تب سیاه | مریم جعفری

    با یک ضربه ی تند و سریع که به پشت سرم خورد، من از دست خودم نجات پیدا کردم، قبل از آنکه داستانم همینجا و در همین صفحه پایان یابد. "آخ!" از روی صندلی ام روی زمین پریدم، برگشتم و به کسی که به من حمله کرده بود با خشم نگاه کردم. او هم با خشم به من نگاه کرد – یک پیرزن ریز اندام، حدودا 80 ساله. موهای سفیدش از روی صورت استخوانی زیبایش جمع شده و در پشت سرش بسته شده بود. سر تا پا سیاه پوشیده بود. از آنکه باید تئوری های خودم را در مورد طریقه ی لباس پوشیدن زنان اصلاح کنم، پریشان خاطر شدم. قبل از آنکه بتوانم بگویم،'هی، فکر کردی داری چیکار میکنی؟' او دستش را بالا آورد و دوباره من را زد، انگشتانش صدای ترخ بدی در مقابل پیشانی من ایجاد کردند. "آخ! تمومش کن!" زن تهدیدآمیز زمزمه کرد،" تو به چه جراتی اینطوری بهش خیره شدی؟" چشمان تیز آبی رنگش، مابین چین و چروک های ریزی لانه کرده بود. با خشم به من نگاه میکرد. ادامه داد،" پس میخوای همه ما رو به خطر بندازی، توی احمق؟" "هاه؟" درست مانند حرف های منشی هتل، باید صحبت های این زن را هم به آرامی در ذهنم تکرار میکردم. با این حال حرفهایش هیچ مفهومی برای من نداشتند. " تُوآ دِیِ سیاه! چطور جرات میکنی به خودمون خیانت کنی! و تو، یه اوکانری، مطمئنم! من حتما باید یه صحبتی با خانوادت داشته باشم!" "هاه؟" ناگهان بنظر میرسید این تنها حرفی است که میتوانم بزنم.آیا درست شنیده بودم؟ تُو-آه-دی دیگر چه کوفتی است؟ و او فکر میکرد من چه کسی هستم؟ او دستش را بلند کرد و من از ترس آنکه دوباره به من سیلی بزند، به سرعت گفتم،" من یه اُوکانِر نیستم." چشم هایش را در حدقه چرخاند و گفت،" مشخصه که هستی. این موها، این چشم ها. و این رنگ پوست! اوه، آره، تو جدا ً در جد اوکانری. یکی مثل اون قبل از اینکه بتونی لب هاتو برای التماس کردن تکون بدی، تو یه ضربه دو نصفه ات کرده و استخوناتو داره از لا دندوناش درمیاره. حالا از اینجا گورتو گم کن، قبل از اینکه همه ی ما رو نابود کنی." پلک زدم،" اما من..." با یک نگاه سرکوب کننده که با نیم قرن تمرین، عالی شده بود، من را ساکت کرد. و گفت،" بیرون! همین الان! و فکرشم نکن که برگردی. نه امشب، نه هیچ وقت دیگه. اگه نمیتونی خودتو تو دردسر نندازی و به خون خودت احترام بذاری، پس یه لطفی به هممون بکن، برو یه جا دیگه بمیر." اوه. درحالی که پلک میزدم، به دنبال کیفم در پشت سرم گشتم. نیازی نبود با چماق به سرم بزنند تا بفهمم که حضورم را در آنجا نمیخواهند. چند ضربه ی دست برایم کافی بود تا به آن پی ببرم. با سری برافراشته، چشمانی که مستقیم به روبرو نگاه میکرد،قبل از آنکه آن زن دیوانه بخواهد تا دوباره من را بزند، به عقب قدم برداشتم. از یک فاصله ی مطمئن، چرخیدم و با قدم هایی محکم از کافه خارج شدم. زمانی که به اتاق کوچک و ناخوشایند مسافرخانه قدم گذاشتم، با خودم زمزمه کردم،" به ایرلند خوش اومدی، مک!" نمیتوانستم تصمیم بگیرم که کدام بیشتر پریشان کنندست، توهم عجیب و غریبم یا آن دشمن پیرزنم. آخرین فکری که قبل خواب از سرم گذشت آن بود که آن پیرزن یقینا دیوانه بوده است. یا او دیوانه بود یا من، و یقینا من نبودم.
  12. mench

    تب سیاه | مریم جعفری

    وارد اولین کافه ای که توجه ام را جلب کرد و خوراک های معتبر ایرلندی را سرو میکرد، شدم. مکانی عجیب و غریب در بافت قدیمی شهر را به جای مکانی شهری و پرزرق و برق ترجیح دادم. من فقط به دنبال خوردن غذایی گرم خوشمزه در محیطی آرام و بدون سروصدا بودم. و پیدایش کردم: یک کاسه ی تاس کباب غلیظ دلچسب ایرلندی، یک تکه نان گرم و یک برش از کیک شکلاتی. و بعد از آن با نوشیدن یک آبجو به هضم غذایم کمک کردم. بعد از آن غذای خوشمزه، بطور دلنشینی خواب آلود بودم، آبجوی دوم را سفارش دادم، در جای خود نشستم و به دقت به اطراف نگاه کردم. با خودم فکر کردم که آیا آلینا هرگز به اینجا آمده، و خودم را در رویای اینکه او با دوستانش به اینجا آمده و میخندیده و خوشحال بوده، رها کردم. اینجا یک کافه ی زیبا بود، با مبل های چرم بلند راحت که درکنار دیوار های آجری قرار گرفته بودند. پیشخوانی باشکوه از جنس چوب ماهون و شیشه، در وسط اتاق جای گرفته بود و با میزهای بلند کافه و صندلی احاطه شده بود. من پشت یکی از همین میزها نشسته بودم. مشتریان کافه از قشرهای متفاوتی بودند، از دانشجوهای جوان بگیر تا توریست های بازنشسته، از افرادی که لباس های مارک دار داشتند تا افرادی که لباس های قدیمی و کثیف به تن کرده بودند. به عنوان یک متصدی بار، من همیشه علاقه مند بودم تا ببینم بقیه کلاب ها چه شکلی هستند: چه پیشنهاد میدهند، چه کسانی را جذب میکنند، و چگونه با اتفاق های اجتناب ناپذیر، دست و پنجه نرم میکنند. همیشه چند پسر جذاب، چند دعوا، چند رابطه عاشقانه، و چند آدم عجیب و غریب در هر کافه ای و در هر شبی یافت میشد. امشب شب متفاوتی نبود. زمانی که او وارد شد، من از قبل حساب کرده و درحال تمام کردن آبجویم بودم. من متوجه او شدم چون غیرممکن بود که نشوم. گرچه من تا زمانی که از کنارم گذشت متوجه اش نشده بودم. پشتش به من بود، و هیکلش همانند ورزشکاران سطح جهانی بود. بلند، قوی، با ماهیچه های نیرومند که در زیر شلوار سیاه چرمش جای داشت، به همراه چکمه های سیاه و – بله درست حدس زدید، خداوندگار تظاهر – همراه با یک تیشرت سیاه. من به اندازه ی کافی تجربه ی پشت پیشخوان ایستادن را داشتم تا از تیپ آدمها به شخصیتشان پی ببرم. مردانی که سر تا پا مشکی میپوشند به دو دسته تقسیم میشدند : یا به دنبال دردسرند، یا خود دردسرند. زنانی که سیاه میپوشند داستانشان فرق میکند، که ربطی به صحبت ما ندارد. پس، من اول متوجه پشت او شدم، و با نگاهی خیره داشتم براندازش میکردم( دردسر باشد یا نباشد، او واقعا خیره کننده بود)، او مستقیم به پیشخوان رفت، از روی پیشخوان خم شد و یکی از بطری های دست نخورده ی روی طاقچه ی بالایی را کش رفت. بنظر میرسید هیچکس متوجه نشده باشد. برای متصدی بار، عصبانی شدم؛ شرط میبندم وقتی که میفهمیدند بطری موجود نیست و پولی بخاطرش داده نشده، متصدی بار باید از جیب خودش میپرداخت. میخواستم بلند شوم . بله، من میخواستم اینکار را بکنم – یک غریبه در کشوری غریبه، نه بیشتر – میخواستم بروم و دستش را رو کنم. ما متصدی های بار باید هوای همدیگر را داشته باشیم. آن مرد رویش را برگرداند. خشکم زد، یک پا روی جای پای صندلی، و دیگری بر زمین. فکر میکنم دیگر نفس هم نکشیدم. اگر میگفتم ظاهر هنرپیشه های هالیوودی را داشت منظور را نرسانده ام. اگر میگفتم فوق العاده جذاب بود هم منظور را نمیرساندم. اگر میگفتم خداوند زینت بخش به الهه های زیبایی این قیافه را داده، باز هم نمیتوانستم شروع کنم به شروع کردن توصیف او. موهای بلند طلایی، چشمهایی بسیار روشن که نقره ای بنظر میرسیدند و پوست طلایی، آن مرد به طور خیره کننده ای زیبا بود. تک تک موهای بدنم راست شد، همه با هم، در یک لحظه. و غریبترین فکر به ذهنم خطور کرد: او آدم نبود. از اینکه چنین فکر احمقانه ای به سرم زده بود، سرم را تکان دادم و دوباره بر روی صندلی ام نشستم. همچنان قصد داشتم که به متصدی بار بگویم، اما نه تا وقتی که آن مرد از پیشخوان فاصله نگرفته بود. ناگهان دیگر هیچ عجله ای نداشتم تا به او نزدیک شوم. اما او از جایش تکان نخورد. به جای آن در صندلی خود لم داد، در بطری را باز کرد، و یک جرعه ی طولانی از آن نوشید. همانطور که به او نگاه میکردم، یک چیز کاملا غیر قابل توضیح اتفاق افتاد. تمام موهای بدنم شروع به لرزیدن کردند، غذای درون شکمم تبدیل به توده ی سرب شد و من ناگهان میتوانستم ورای واقعیت را ببینم. پیشخوان همچنان آنجا بود، همانطور هم او، اما در این نسخه از واقعیت، او اصلا جذاب نبود. او چیزی نبود جز کراهتی که به دقت گریم شده بود، و درست زیر آن ماسک سطحی که تماما کمالات بود، بوی تعفن ناشی از فاسد شدنش از پوستش برمیخواست. و اگر من به اندازه ی کافی نزدیک میشدم، آن بوی شنیع میتوانست باعث خفگی من تا سرحد مرگ شود. اما این همه ی ماجرا نبود. من احساس میکردم که – که اگر میتوانستم کمی بیشتر چشمانم را باز کنم – میتوانستم بیشتر از این ببینم. میتوانستم ببینم که او دقیقا چه چیزیست، اگر میتوانستم به گونه ای دقیق تر نگاه کنم. من نمیدانم چه مدت آنجا نشسته بودم و خیره نگاه میکردم. بعداً فهمیدم که به اندازه ای بود که میتوانست مرا به کشتن دهد، اما در آن زمان چیزی در آن مورد نمیدانستم.
  13. mench

    تب سیاه | مریم جعفری

    کارمند هتل با خوشی گفت" ته وقت بخیر بوشه، عزیزم. ایشالا که رزرو دارنی، یقینا توی این شبای شلوغ به رزرو نیاز دارنی." پلک زدم و در ذهنم، خیلی آهسته تر چیزی را که گفته بود تکرار کردم. گفتم،"رزرو، اوه، البته." تاییدیه ایمیلم را به دست آقای مسن و جنتلمن دادم. با آن موهای سفیدش، ریش تمیز اصلاح شده اش، چشم های براقش در پشت عینک گرد و بی قاب و گوش های به طرز غیرعادی ای کوچکش، شبیه شخصیت فیلم زادگاه لپرکان(فیلم ترسناک) بود. زمانی که داشت کارهایم را انجام میداد،در همان حین کاغذ های تبلیغاتی کوچکی را به سمت من هل داد و بی وقفه در مورد جاهایی که باید بروم و ببینم پرگویی میکرد. حداقل فکر میکنم که اینکار را میکرد. واقعیت آن بود که چیزی که میگفت را به سختی متوجه میشدم.گرچه لهجه اش شیرین بود، اما ظنی که در فرودگاه در ذهن من شکل گرفته بود را تایید کرد: قرار بود مغز تک زبانه ی من وقتش را صرف کند تا با قوائد و اصطلاحات خاص ایرلندی انس بگیرد. به همان سرعتی که منشی هتل در حال صحبت بود، ممکن بود درحال چرند گفتن باشد. چند دقیقه ی بعد، بدون آنکه چیزی از پیشنهادهایش را یادم باشد، درحال باز کردن در اتاقم در طبقه ی سوم بودم. همانطور که از قیمتش انتظار داشتم، چیز چشم گیری نبود. نقلی بود، هر ضلعش تنها 2 تا 2.5 متر طول داشت. اتاق تنها یک تخت دو نفره داشت که زیر یک پنجره ی بلند و باریک قرار گرفته بود، یک دراور سه طبقه با چراغ خواب زرد کمرنگ، یک صندلی زهوار در رفته، یک سینک برای شستشو، و درآخر یک کمد که پهنی آن به اندازه ی من بود. دراور را باز کردم، در آن دو عدد گیره ی لباس آویزان بود که به طرز فجیعی خمیده شده بودند. حمام و دستشویی آن در پایین هال قرار داشت و مشترک بود. تنها امتیاز اتاق، فرش رنگ و رو رفته ی نارنجی-صورتی بود که با پرده ی پنجره همخوانی داشت. کیف هایم را روی تخت انداختم، پرده را کنار زدم، و به شهری نگاه کردم که خواهرم درآن مرده بود. من نمیخواستم که زیبا باشد، اما بود. سیاهی مطلق چیره شده بود و دوبلین غرق در نور بود. اخیرا باران باریده بود، و در برابر سیاهی شب، سنگفرش براق خیابان به رنگ کهربا، قرمز و آبی میدرخشید. معماری آن به شکلی بود که قبلا تنها در کتابها و فیلمها دیده بودم: جهانی برازنده و مجلل در قدیم. ساختمان ها نماهای پرزرق و برقشان را به رخ میکشیدند. بعضی ها با ستون ها و تیرک ها تزیین شده بودند و بعضی با کار چوب ریز مدرن و پنجره های بلند و باشکوه. خانه ی کلارین در حومه ی محله ی تمپل بار قرار داشت، که براساس دفترچه ی راهنمایم، پرجنب و جوش ترین و زنده ترین قسمت شهر بود، و پر بود از کرایک(کلمه ی عامیانه ایرلندی ها برای"جست و جو کردن برای عشق و حال")بود.) آدم ها بدون هدف در خیابان پرسه میزدند، و از یک کافه به کافه ی دیگر میرفتند. جیمز جویز نوشته بود،"یک پازل خوب، پازلی است که دوبلین را طی کند بدون آنکه از کافه ای رد شود." ‘بیش از ششصد کافه در دوبلین!’ تیتر یکی از تبلیغاتی که منشی سرزنده ی هتل در دستان من انداخته بود. با چیزی که در مسیرم به هتل دیده بودم، باورش کردم. آلینا به سختی درس خواند تا در برنامه ی منحصر بفرد تحصیل در خارج، در دانشگاه ترینتی قبول شود. اما من همچنین میدانستم که او بطور کامل از انرژی، زندگی اجتماعی و کافه های زیاد و متفاوت شهر لذت میبرد. او عاشق دوبلین بود. به مردمی که در خیابان میخندیدند و صحبت میکردند، نگاه میکردم و درهمان حال خودم را به کوچکی یک گرد کوچک حس کردم که در پرتو نور ماه سو سو میزند. و به همان میزان در ارتباط با دنیا. با خودم من من کردم،"خب، ارتباط برقرار کن، تو تنها امید آلینایی." در آن لحظه، تنها امید آلینا بیشتر از آنکه خسته باشد، گرسنه بود- و بعد از سه ساعت توقف و بیست ساعت سفر، من خیلی خسته بودم. من هیچوقت نتوانسته بودم با شکم خالی بخوابم، درنتیجه میدانستم که باید چیزی برای خوردن بگیرم قبل از آنکه بتوانم بخوابم. اگر اینکار را نمیکردم، تمام شب را غلت میزدم، و درآخر گرسنه تر و خسته تر بیدار میشدم که هیچ کمکی نمیکرد. من فردا یک روز شلوغ در پیش داشتم و باید شیش دنگ حواسم جمع میبود. زمان خوبی بود تا هرچه میتوانم ارتباط برقرار کنم. آب سرد به صورتم پاشیدم، آرایشم را تجدید کردم و موهایم را شانه کشیدم. شلوارک سفیدم را که پاهای برنزه شده ام را به خوبی به نمایش میگذاشت به همراه تاپ حلقه ای یاسی و ژاکت ست اش را پوشیدم. بعد از آن موهای بلند طلایی ام را بالای سرم جمع کردم سپس در اتاق را قفل کردم، از مسافرخانه خارج شدم و در شب دوبلین قدم گذاشتم.
  14. mench

    تب سیاه | مریم جعفری

    دو من خیلی زود به این موضوع پی بردم که فکر کردن به رفتن به دوبلین و درخواست عدالت برای خواهرم یک چیز است و آنکه من چهار هزار مایل دورتر از خانه در هواپیما نشسته باشم، و از روی اقیانوس عبور کنم چیز دیگری است. اما من آنجا ایستاده بودم، در هوایی که به سرعت تیره تر میشد، در کوچه ای سنگ فرش در قلب یک شهر بیگانه و به دور شدن تاکسی ای که من را رسانده بود نگاه میکردم. آدم های اطرافم انگلیسی را با لهجه ای سخن میگفتند که کمابیش غیرقابل فهم بود و این واقعیت کم کم داشت برای من جا می افتاد که با آنکه این شهر یک میلیون جمعیت داشت، من یک نفر را هم نمیشناختم. نه در دوبلین، نه در ایرلند، و نه در کل این قاره. من تنها بودم، و از این تنهاتر نمیتوانستم بشوم. قبل از آنکه خانه را ترک کنم، با مامان بابا دعوای شدیدی داشتم و آنها دیگر با من صحبت نمیکردند. و البته، آنها با یکدیگر هم صحبت نمیکردند، پس سعی کردم این رفتار آنها را مشکل شخصی ای تلقی نکنم. از کارم استتعفا داده بودم. از دانشگاه مرخصی گرفته بودم و تمام پولم را از بانک بیرون کشیدم. من یک دختر مجرد 22 ساله سفید پوست تنها در یک کشور عجیب بودم، جایی که خواهرم به قتل رسیده بود. با یک دست به هر کدام از چمدان هایم چنگ زدم، و در پیاده رو یک دور دور خودم چرخیدم. من با خودم چه فکری کرده بودم؟ قبل از آنکه این افکار باعث شوند تا وحشت زده به دنبال تاکسی ام بدوم، چهار شانه ایستادم، چرخیدم و با قدم های محکم وارد خانه ی کلارین شدم. این هتل را به دو علت انتخاب کرده بودم : اولا نزدیک بود به آپارتمان کوچک و پرسروصدای آلینا که بالای یکی از چندین کافه ی دوبلین بود و دوما ارزان ترین هتل در این اطراف بود. من هیچ ایده ای نداشتم که برای چه مدت اینجا میمانم، به همین علت ارزانترین بلیط هواپیمایی یک-طرفه ای را که توانستم پیدا کنم را خریدم. پول محدودی داشتم و برای هر تومانی که خرج میکردم باید مراقب میبودم. وگرنه درآخر در اینجا گیر می افتادم، بدون پول کافی تا به خانه برگردم. زمانی که راضی شده باشم که پلیس ها دارند(پلیس را در اینجا گاردا شیِه خونا صدا میزدند، به معنی مراقبان صلح) بهترین کار ممکنه را برای پرونده آلینا انجام میدهند، آنگاه به رفتن از ایرلند فکر میکردم. در سفرم به اینجا، دو کتاب قدیمی که در روز قبل از پروازم در بوک نوت پیدا کرده بودم را حریصا حفظ کردم. بوک نوت یک کتاب فروشی دسته دوم در اشفورد بود. تمام روزنه های نقشه را حفظ کردم و سعی کردم فرهنگ و تاریخ ایرلند را تا جای ممکنه یاد بگیرم. در توقف سه ساعته ام در بوستون، با چشمان بسته تلاش کردم تا تمام جزییات ممکن را که از تماس ها و ایمیل هایم با آلینا در مورد دوبلین دستگیرم شده بود را مرور کنم. میترسیدم که مانند هلوی نرسیده خام باشم، اما خوشبختانه حداقل یک توریست ناشی نبودم، که به علت نداشتن اطلاعات خودم را به دردسر بیاندازم. وارد سرسرای خانه ی کلارین شدم و به سمت پیشخوان شتافتم.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×