رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

nafas70

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    133
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد nafas70 در 24 آبان 1397

nafas70 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

259 بار تشکر شده

9 دنبال کننده

درباره nafas70

آخرین بازدید کنندگان نمایه

730 بازدید کننده نمایه
  1. nafas70

    رهایی یک لبخند | Nafas70

    آن قدر در خیابان ها قدم می زند تا اینکه به خانه باز می گردد. قبل از اینکه کسی او را ببیند به سرعت از حیاط می گذرد و از پله ها بالا می رود. در را باز می کند و وارد خانه می شود، مهسا در سالن نشسته است و درس هایش را می نویسد. سرش را که بلند می کند با دیدن او شکه می شود. بهت زده از جایش برمی خیزد و با وحشت به زخم گوشه لب او و جای انگشتانی که روی گونه اش مانده است، خیره می شود. مهسا- وای خدا...چی شده؟ چه اتفاقی برات افتاده آبجی؟ همانطور که می خواهد از کنارش بگذرد با صدای ضعیفی می گوید: - چیزی نیست. او مانعش می شود- روی گونه ات جای سیلیه... تموم لباسات خیسه، چشمات پف کرده، گوشه لبت زخمی شده...چطور میگی چیزی نیست؟! توانی برای بحث کردن با او ندارد با بی حالی می گوید: - من حالم خوبه چیزیم نیست! بازهم می خواهد از کنارش بگذرد که ناگهان او خشمگین می شود و با عصبانیتی که تا به حال از او ندیده است، فریاد می زد- اینقدر به من دروغ نگـــو! چرا هیچی نمیگـی؟ چرا هیچوقت حرف نمی زنی؟ فکر می کنی من هنوز بچه ام؟ آره؟ آبجی؟ چشماتو وا کن من دیگه 6 ساله ام نیست...دارم میبینم که حالت خوب نیست! وقت و بی وقت تب می کنی، کم غذا می خوری، کم حرف می زنی، حتی اصلاً نمی خندی! به سختی آب گلویش را قورت می دهد و با چانه ای که می لرزد، ادامه می دهد: - همش منو با بهونه های الکی قانع می کنی! تو حالت خوب نیست...تو دیگه آبجی سابق من نیستی! من نمی تونم تورو اینجوری ببینم... چرا به من نمیگی چته؟ تو داری از بین میری ولی نمی فهمم چرا! با دیدن بی تابی های مهسا اشک در چشمانش حلقه می زند، یک قدم به سویش برمی داردو دستش را به سویش دراز می کند- آروم باش...من حالم خوبه! مهسا دستش را پس می زندو از او فاصله می گیرد، اشک هایش روی گونه هایش سرازیر می شود- نه دروغ میگی...تو خوب نیستی... دلم می خواد مثل قبلاً باشیو یه بار دیگه خنده هاتو ببینم... مامان همیشه میگفت چون زیباترین لبخند دنیا رو داشتی اسمتو گذاشتن تبسم ولی دیگه تبسم نیستی! دیگه خودت نیستی! دو دستش را روی صورتش می گذارد و با صدای بلند هق هق می کند. دیگر طاقت نمی آورد او را در آغوش می گیرد و همپای او اشک می ریزد- آروم باش...باور کن من حالم خوبه... فقط...با فرنوش دعوا کردم همین... کمی فاصله می گیرد و همانطور که تلاش می کند میان گریه هایش بخندد، می گوید: -ببین...دارم می خندم... هیچیم نیست مهسا با دیدن خنده های پر از غم او گریه اش شدت می گیرد و دوباره به آغوشش می رود. هردو آنقدر اشک می ریزند تا اینکه آرام می شوند. مهسا همانطور که در آغوشش است، با صدای ضعیفی می گوید: - واقعاً با فرنوش دعوا کردی؟ نفسش را پر صدا بیرون می دهد- آره مهسا- یعنی اینقدر دعواتون جدی بود که تورو زد؟ - نگران نباش منم زدمش! این را که می گوید مهسا می خندد اما نمی تواند این بهانه ی دروغینش را باور کند. باید می دانست چه چیزی خواهرش را رنج می دهد دیگر نمی توانست خودش را به بیخیالی بزند!
  2. nafas70

    رهایی یک لبخند | Nafas70

    ناگهان او فریاد می زند- درسته یا نــــــه؟ شکه می شود، کمی عقب می رود و به سختی سرش را به نشان مثبت تکان می دهد و می گوید: - آره...مَـ هنوز این کلمه را کامل نگفته است که او با خشم به سمتش می آید و چنان سیلی محکمی به گوشش می کوبد که او به دیوار برخورد می کند و روی زمین می افتد. تمام تنش از ترس سست می شود، همانطور که نفس نفس می زند با دستهای لرزان دستی به گوشه لبش می کشد و به خونی که از لب هایش جاری شده است، نگاه می کند. اشک هایش روی گونه هایش سرازیر می شود و به بدبختی اش می اندیشد. آخر او سزای کدام گناهش را می بیند؟! چرا این غم ها دنیایش را رها نمی کنند؟ سیاوش به سمتش می آید موهایش را می گیرد و با تمام توان می کشد. کنار گوشش با خشم می گوید: - فراموش کردی من کی ام؟! یادت رفته روز اول چی گفته بودم؟ گفته بودم هیچکس حق نداره منو بپیچونه! بهت گفتم نمیتونی هروقت خواستی بیایی تو این کارو هروقت خواستی هم بری! با خودت چی خیال کردی؟ که می ذارم منو دور بزنی؟! چیه؟ دیگه سیر شدی و به پول احتیاج نداری؟ از درد موهایش حالی برایش نمانده، دستش را به موهایش می گیرد و با التماس می گوید: - توروخدا...توروخدا ولم کن. سیاوش- درد داره؟ آره؟ این را می گوید و می خندد، سپس با همان خشم و عصبانیت ادامه می دهد- خوب گوش ببین چی میگم...اگه فقط یه بار دیگه بخوایی منو بپیچونیو جواب زنگامو ندی چنان بلایی سرتو و خواهرکوچولوت میارم که مرغای آسمون به حال جفتتون زار زار گریه کنن! این را که می شنود هق هق کنان می گوید: - نه...خواهرم نه...بهت التماس می کنم! غلط کردم دیگه اینکارو نمی کنم... توروخدا با خواهرم کاری نداشته باشین اون فقط 16سالشه! موهایش را رها می کند- آفرین...حالا شد، این دفعه رو فراموش می کنم...یادت باشه اون خواهرمعصومت بهت احتیاج داره نکنه یوقت کاری کنی اون بیچاره رو به دردسر بندازی! از کنارش بلند می شود و همانطور که سیگاری روشن می کند، می گوید: - فعلاً برو ولی مراقب کارات باش چون حواسم بهت هست! سپس به کامبیز اشاره ای می کند. او سری تکان می دهد و به سمتش می آید، دوباره بازویش را می گیرد و بلندش می کند. به سمت خروجی می رود و او را از کافی شاپ بیرون می اندازد. پایش به سکوی کنار پیاده رو گیر می کند و به داخل گل و لای چمن های پیاده رو می افتد. باران آنقدر شدیدشده است که چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد که او کاملاً خیس می شود. لحظاتی در همان حال می ماند، سپس به خودش نگاه می کند... به گل و لایی که تمام لباس هایش را کثیف کرده است، این کثیفی ها...این گل و لایی...درست مانند باتلاقی ست که در آن اسیر شده است؛ چگونه از کثیفی هایی که تمام زندگی اش را احاطه کرده است، رها شود؟ چگونه می تواند از این دردها نجات یابد؟ ناگهان گریه اش شدت می گیرد و با صدای بلند هق هق می کند. چطور تصور کرده بود که همه چیز تمام شده است؟اصلا برای چه می خواست زندگی اش را تغییر دهد؟ مگر دیگر زندگی ای برای او باقی مانده که بخواهد تغییرش دهد؟! تفاوت او با یک مُرده چیست؟ او که زندگی ای را احساس نمی کند پس نمی تواند زنده باشد! هیچ مُرده ای پس از مرگ دیگر نمی تواند به زندگی برگردد! دقایقی طول می کشد تا اینکه از جایش برمی خیزد...همانطور که در کنار پیاده رو قدم می زند، بی صدا اشک می ریزد وآن سرمای سوزناک را دیگر احساس نمی کند. در نهایت روی نیمکتی می نشیند و به روبرویش خیره می شود، بارش ابرها قطع شده است؛ اما بارش اشک های او همچنان ادامه دارد. مسبب تمام سختی هایش را پدربزرگش می داند... مرد خوادخواهی که باعث نابودی او و خانواده اش شده بود. نمی تواند او را ببخشد و با اینکه او را ندیده است اما همیشه نسبت به او احساس تنفر می کند!
  3. nafas70

    رهایی یک لبخند | Nafas70

    صبح روز چهارم همراه با مهسا و راضیه از خانه خارج می شود تا سرکوچه را همراه آن ها می رود و پس از اینکه به آن ها تأکید می کند در راه مدرسه مراقب خودشان باشند، مسیرش را به سمت دیگری تغییر می دهد. کمتر از ده دقیقه به ایستگاه واحد می رسدو مثل چند روز قبل منتظر آمدن اتوبوس می شود. هوا از روزهای قبل سردتر شده است و باران هم نم نم می بارد. از آنجایی که لباس گرمی برتن ندارد دست هایش را درهم گره می کند تا کمی گرم بشود. چند دقیقه ای می گذرد تا اینکه از انتهای خیابان اتوبوس قرمز رنگی را می بیند که به ایستگاه نزدیک می شود. زیرلب از خدا می خواهدکه امروز را بتواند کاری پیدا کند، دیگر هیچ پولی برایشان نمانده است و هنوز اجاره خانه را نداده است؛ اگرچه این اولین باری نیست که اجاره خانه اشان عقب می افتد و زهرا خانم هم چیزی نمی گوید. اتوبوس در ایستگاه متوقف می شود، همین که می خواهد به سمتش قدم بردارد ناگهان جسم سخت و تیزی را روی پهلویش احساس می کند! بهت زده کمی به عقب متمایل می شود و به پهلویش نگاه می کند. با دیدن چاقوی تیز روی پهلویش وحشت زده می شود، با دلهره سرش را بلند می کند و به مردی که آن را در دست دارد نگاه می کند! با دیدن کامبیز زبانش از ترس بند می آید و تپش قلبش شدت می گیرد! او سرش را به او نزدیک می کند و به آرامی کنار گوشش می گوید: - آرومو بی سرو صدا برو بشین تو ماشین وگرنه...میدونی که چی میشه... این را می گوید و کمی چاقو را فشار می دهد، آخی می گوید و با بغض به اتوبوسی که آرام آرام از او دور می شود، نگاه می کند. اشک در چشمانش حلقه می زند و سرنوشتش را لعنت می کند. با پاهای سست و لرزان به سمت ماشین او می رود. داخل که می نشیند با بغض سنگینی که راه نفس کشیدنش را سد کرده است به خیابان خیره می شود. در دلش به تصورات احمقانه ی خودش می خندد... چگونه می تواند خودش را نجات دهد؟ بی شک این فقط یک رویاست! رویایی که برایش دست نیافتنی به نظر می رسد. حرف فرنوش در ذهنش تکرار می شود- سیاوش دست از سرتو برنمیداره! آخ که آن مرد لعنتی تا چه حد می تواند تنفربرانگیز باشد؟! تا چه حد می تواند آزاردهنده باشد؟ چرا دست از سراو برنمی دارد؟ نه...امکان ندارد او یک انسان باشد بی شک یک ابلیس خبیث است. باران شدت گرفته است و بازهم او را می ترساند. طولی نمی کشد که کامبیز ماشین را متوقف می کند. به سمتش می آید و در سمت او را باز می کند، بازویش را می گیرد و او را به داخل کافی شاپ می کشاند. هیچکس در آن کافی شاپ نیست؛ او همانطور که بازویش را فشار می دهد او را به سمت اتاق سیاوش می کشاند. زبانش بند آمده و حتی نمی تواند بخاطر درد بازویش اعتراض کند. به اتاق او که می رسند کامبیز در را باز می کند و او را به داخل می اندازد و او درست جلوی پای سیاوش می افتد. لحظاتی در همان حال می ماند تا اینکه سیاوش بازوهایش را می گیرد و همانطور که او را بلند می کند، می گوید: - سلام تبسم خانم...چطوری عروسک؟ به چهره رنگ پریده او دقت می کند- اِ اِ..ترسیدی؟ و سپس با اخم تظاهری به کامبیز نگاه می کند. - مگه بهت نگفتم فقط برو بیارش؟ چیکار کردی که اینقدر ترسیده؟ دوباره نگاهش می کند- آروم باش...نترس منکه باهات کاری ندارم. فقط دیدم ازت خبری نیست گفتم خودم ازت خبری بگیرم. آخه جواب تلفنامو نمی دادی! این را می گوید و لحظه ای سکوت می کند، ناگهان چهره اش خشمگین می شود- برای چی جواب منو نمی دادی؟ سرش را پایین انداخته است و هیچ نمی گوید... تمام تنش از ترس به لرزه افتاده است. سیاوش صدایش را کمی بلند می گوید- گفتم چرا جوابمو نمی دادی؟ نمی خواهد سیاوش را خشمگین کند، باید حرفی بزند- نَ..نتونستم... سیاوش سرش را به او نزدیک می کند- چی؟ نشنیدم... بلندتر حرف بزن! آخه چرا همیشه آروم حرف می زنی؟! از ترس یک قدم به عقب برمی دارد- نتونستم جواب بدم! سیاوش- نتونستی؟ یا نخواستی؟ با دستپاچگی نگاهش را از چهره خشمگین او می گیرد. سیاوش- بهم خبر رسوندن کار پیدا کردی! دیگه نمی خوایی اینطرفا بیایی یا منو ببینی! این درسته؟! لب هایش را روی هم فشار می دهد و فرنوش را لعنت می کند باید فکرش را می کرد او همه چیز را به سیاوش بگوید. او صدایش را کمی بلند می کند- درسته یا نه؟ زیرلب خدا را صدا می زند تا شاید به دادش برسد، او تنهایی در برابر این مردها چه کند؟ دختری زخم خورده و پر از دردی مثل او با دیدن خشم این مردها به سرعت ترس تمام جانش را فرا می گیرد! چگونه از خودش دفاع کند اما باید می توانست حرفی بزند، باید می توانست بگوید نمی خواهد دیگر به آن زندگی برگردد.
  4. nafas70

    رهایی یک لبخند | Nafas70

    مهسا که دور می شود اوکیف روی شانه ایش را برمی دارد- من موبایلمو سرکار جا گذاشتم میرمو زود برمیگردم این را می گوید و به سرعت به سمت خروجی را می افتد، امکان ندارد او را ببخشد! هرگز نمی تواند تحمل کند او چنین فکری درمورد مهسا کرده باشد! او نابودی را به جان خریده بود که زندگی خواهرش را نجات دهد آن وقت چگونه اجازه دهد زندگی او هم نابود شود؟ به سرعت خودش را به خانه او می رساند مثل همیشه زنگ در را که فشار می دهد او با شنیدن صدایش در را باز می کند. دوان دوان از پله های آپارتمان بالا می رود و خودش را به طبقه ششم می رساند. درب خانه مانند همیشه برایش باز شده است. داخل که می شود با نگاه به دنبال او می گردد در سالن بهم ریخته ی او کسی دیده نمی شود. طولی نمی کشد که او از اتاق خارج می شود. فرنوش- سلام چطوری؟ با دیدنش خشم تمام وجودش را می گیرد و با اخم های درهم کشیده فقط نگاهش می کند. او همانطور که به سمت آشپزخانه راهی می شود، می گوید: - چی می خوری؟ بازهم جوابی به او نمی دهد که او متعجبانه نگاهش می کند- چته؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟ دیگر نمی تواند خودش را کنترل کند با خشم به سمتش می رود، دستش را بلند می کند و سیلی محکمی به گوشش می کوبد. فرنوش دستش را روی صورتش می گذارد و بهت زده به چشم های به خون نشسته او خیره می شود. همانطور که دندان هایش را روی هم فشار می دهد، می گوید: - اینو زدم واسه اینکه دیگه جرأت نکنی بری خونه ی منو به مهسا اون مزخرفاتو بگی! اگه فقط یه بار دیگه... یه بار دیگه در مورد مهسا اون فکرارو کنی خودم میکشمت عوضی! لحظه ای سکوت می کند، از عصبانیت نفس نفس می زند. - می خوایی نشون بدی نگران منی؟ دلسوز منی؟ دوستمی؟ تف به این دوستی... من از یه چیز مطمئنم، اونم اینه که شبی که مهسا قرار بود عمل شه... تنها کسی که اگه پول داشت بهم نمیداد اون تو بودی تو...! چون یه آدم حسودو بدبختی که می خواستی منم مثل خودت باشم، فکرکردی من احمقم؟ وانمود میکردی از سرنداری توی این کثافت افتادی، بخاطر اذیت و آزارای ناپدریت از خونه فرار کردی... پوزخندی می زند- هه... اینقدر برای من نمایش آدم های خوبو بازی نکن چون حنات پیش من رنگی نداره! مادرتو دیدم...همینجا جلوی آپارتمانت از دست تو گریه می کرد، تو اصلاً ناپدری نداری! فقط یه مریض کثیفی که مادرتو برادرکوچیکتو ول کردیو اومدی دنبال این کثافت کاریا! فرنوش که از حرف های او یکه می خورد دیگر ت**** برای فریب دادنش نمی کند- سخنرانیت تموم شد؟ افسار پاره کردی تبسم خانم! کی فکرشو می کرد دختربی زبونی مثل تو اینطوری زبون باز کنه؟! اولاً زندگی من به خودم مربوطه... بعدشم، مثل اینکه یادت رفته مثل گداها واسه عمل خواهرت به هر دری میزدی! من کمکت کردم پول جور کنی...اصلا تو با خودت چی خیال کردی؟ که می تونی برای مهسا یه زندگی خوب بسازی؟ که نذاری یه گندی مثل خودت بشه؟ اینا همش خیالاته خامه جونم... اونم یه روز مثل خودت به این کثافت کشیده میشه! لحظه ای سکوت می کند خنده ی تحقیرآمیزی می کند و ادامه می دهد- تو و خونواده ات با بدبختی گره خوردین اون از مادرت که مال یتیم خونه ی اون سردنیا بودو اونم از پدرت که هیچکس نخواستش! تو اگه تونستی خودتو از این بدبختی نجات بدی اونوقت می تونی برای مهسا یه زندگی خوب بسازی! اینو تو مغزت فرو کن. تبسم با شنیدن حرف های او احساس می کند از سرش دود بلند می شود. سری تکان می دهد و می گوید: - آره حق با توعه... اتفاقاً دارم همینکارو می کنم من دیگه هیچوقت پامو اینجا نمیذارم! لحظه ای سکوت می کند و به دروغ می گوید: - یه شغل پیدا کردم از فردا هم میرم سرکار، دیگه همچی تموم شد نه دیگه تورو نه سیاوشو نمی خوام ببینم! فرنوش- باشه...میبینیم چطور زندگیتو عوض می کنی! حالا گمشو از خونه من بیرون دیگه نمی خوام ریختتو ببینم. با نفرت نگاه آخری به او می اندازد و سپس از خانه اش خارج می شود. با شنیدن حرف های او مصمم تر می شود، دیگر امکان ندارد به آن زندگی برگردد، باید خودش را نجات دهد و از آن اسارت آزاد کند. 3 روز است به دنبال کار می گردد. از اینکه دیگر شماره فرنوش را بروی صفحه موبایلش نمی بیند و جواب تماس های سیاوش را نمی دهد، احساس بهتری نسبت به خودش دارد؛ گرچه هنوز نتوانسته است شغلی پیدا کند اما همین که از آن جا رهایی یافته است احساس می کند می تواند نفس بکشد.
  5. nafas70

    رهایی یک لبخند | Nafas70

    وارد خانه می شود و به سمت اتاق می رود، صدای مهسا از آشپزخانه 6متری کوچکشان می آید- سلام آبجی سرجایش متوقف می شود و نگاهش می کند، او مشغول آشپزی است- سلام...ببخشید عزیزم رفتم بیرون یادم رفت غذا درست کنم. مهسا- اشکالی نداره، خودم دارم ماکارونی درست می کنم. سری تکان می دهد، همینکه می خواهد به سمت اتاق برود عطر آشنایی را احساس می کند با دقت آن بو را استشمام می کند و سپس رو به مهسا می گوید: - فرنوش اینجا بود؟! مهسا با شنیدنش متعجب می شود- از کجا فهمیدی؟! - بوی عطر همیشگی اش میاد. مهسا خنده ای می کند- آفرین خیلی دقیقی! نیم ساعت پیش اینجا بود. - عجیبه...پس چرا بهم زنگ نزد؟! مهسا- اومده بود منو ببینه...با من کار داشت! این را که می شنود، متعجب می شود آخر فرنوش چه کاری می تواند با مهسا داشته باشد! - باتو؟ چیکار داشت؟ او فکری می کند، قدمی به سویش بر می دارد و با کلافگی می گوید: - هیچی کارخاصی نداشت فقط نگران تو بود. - یعنی چی؟ واضح حرف بزن ببینم! مهسا- خب...اون می گفت فکر مخارج زندگیمون داره به تو فشار میاره... لحظه ای سکوت می کند و با پریشانی دوباره ادامه می دهد. - من دیگه بزرگ شدم نمیخوام تمام فکرو ذهنم درسام باشه...میخوام منم برم سرکار! من میدونم که فکر مخارج زندگیمون داره به تو فشار میاره... فرنوش می گفت می تونم با شما بیام سرکار! با شنیدنش دهانش خشک می شود، باورش برایش سخت است فرنوش چطور توانسته بود چنین چیزی به خواهرش بگوید؟! برای چه باید به دختر 16 ساله ای این حرف را بزند؟ اصلا برای چه به خودش اجازه داده است تا این حد در زندگی اش دخالت کند؟! همانطور که به سختی تلاش می کند درظاهر خشمش را نشان ندهد، می گوید: - اون... گفت... با ما بیایی سرکار؟ مهسا- آره... خب اینطوری برامون خیلی بهتره اون وقت تموم بار زندگی رو دوش تو نیست! دست هایش را مشت می کند و تا آنجا که می تواند فشار می دهد. مهسا- آبجی؟ اجازه بده منم بیام سرکار! نفس عمیقی می کشد تا خشمش را کنترل کند، دستی به گونه اش می کشد- نه...تو فقط باید رو درست تمرکز کنی..من خودم از پس مخارجمون برمیام، حرف فرنوشو فراموش کن. مهسا- اگه اینطوره پس چرا امروز صبح چشمات اینقدر پُف کرده بود و بازوهات اونطوری بود؟ من میدونم داره بهت سخت میگذره! لحظه ای سکوت می کند، خودش را لعنت می کند که باعث ناراحتی و نگرانی خواهرش شده است. فکری می کند و می گوید: - چیزی نبود...فقط به یاد روزی افتادم که مامانو بابا تصادف کردن، همین! مهسا با شک و تردید به او خیره می شود و پس از لحظاتی می گوید: - ولی آبجی.... حرفش را قطع می کند- دیگه ولی نداره...نمی خوام تو کارکنی! او غمگینانه سرش را به زیر می اندازد- باشه
  6. nafas70

    رهایی یک لبخند | Nafas70

    نمی داند چقدر گذشته است که صدای باز شدن درب خانه می آید و سپس صدای مهسا - آبجی؟ خونه نیستی؟ در ذهنش تداعی می شود اگر مهسا او را با این حال ببیند وحشت زده می شود... با این فکر به سرعت از جایش برمی خیزد از رختخواب هایی که گوشه ی اتاق گذاشته اند بالش و پتویی برمی دارد و خودش را به خواب می زند، همین که پتو را روی سرش می کشد ناگهان چراغ اتاق روشن می شود. مهسا- آبجی؟ خوابیدی؟ دستانش را روی دهانش فشار می دهد تا صدایی از گلویش خارج نشود و او تصور کند خوابیده است. لحظاتی طول می کشد تا اینکه دیگر صدایی از او نمی شنود. آنقدر در همان حال می ماند تا اینکه بالاخره به خواب می رود. نوری که از پنجره اتاق به روی چشم هایش می تابد را احساس می کند اما علاقه ای به باز کردن چشم هایش ندارد. در همان حال می ماند تا اینکه پتو از روی سرش برداشته می شود و سپس مهسا بازوی او را می گیرد؛ گویی با کنجکاوی چیزی را بررسی می کند. ناگهان چشم هایش را باز می کند و هم زمان می نشیند. مهسا با مانتو و شلوار مدرسه ایش کنارش نشسته است، او کمی فاصله می گیرد و با چهره درهم می گوید: - خوبی آبجی؟ سری تکان می دهد- آره...چطور؟ چیکار داشتی می کردی؟ مهسا- بازوهات... چی شده؟ متعجبانه به بازوها و شانه هایش نگاه می کند، با دیدن خراش هایی که خودش حین عصبانیت روی بدنش ایجاد کرده است، با دستپاچگی پتو را روی خودش می کشد. - چیزی نیست. مهسا- ولی... حرفش را قطع می کند- گفتم چیزی نیست برو مدرسه ات دیر میشه! او بغض می کند، به دقت نگاهش می کند و پس از لحظاتی با صدای ضعیفی می گوید: - چرا چشمات اینقدر پُف کرده؟ اگه چیزی شده به من بگو! ناگهان خشمگین می شود، بی اختیار صدایش را بلند می کند- گفتم چیزی نیست، اینقدر سوال نپرس...زودباش برو چشم های معصوم مهسا از اشک پُر می شود و غمگینانه از اتاق خارج می شود. از اینکه برسرش فریاد کشیده است عصبی می شود اما چه کند که نمی تواند دردهایش را برای او توضیح دهد؛ حتی از این واهمه دارد که خواهر کوچکش چیزی در مورد او بداند. تصمیمش را گرفته است دیگر امکان ندارد به آن لجن زار پا بگذارد. صورتش را می شوید و مانتوشلوارش را تنش می کند. هر طور که شده باید شغلی پیدا کند تا خودش را نجات دهد کافی بود هرچه تحقیر شده بود... حرف های آن مرد از ذهنش خارج نمی شدند. از پله ها که پایین می رود همان موقع درب خانه زهرا خانم باز می شود و رضا همراه پدرش از خانه خارج می شوند، گویی می خواهند به سرکار بروند. با دیدن رضا لحظه ای می ایستد، با خواستگاری که از او شده بود علاقه ای به دیدنش ندارد اما حالا نمی تواند کاری کند. آن ها که متوجه اش می شوند سرش را به زیر می اندازد و سلامی می کند. پدررضا پاسخش را می دهد و از خانه خارج می شود، اما رضا به سمتش می آید. رضا- حالتون خوبه؟ به اجبار سرش را بلند می کند و نگاهش می کند، در آن 4 سالی که در خانه آن ها زندگی می کنند شاید این اولین باریست که به چهره او دقیق می شود. او مردی قدبلند و لاغر اندام است که پوستی گندم گون و چشم های قهوه ای دارد و بیشتر اوقات ته ریش می گذارد. به سختی پاسخش را می دهد- ممنونم رضا- اگه می خواین برین سرکار بیاین ما می رسونیمتون. سرش را به چپ و راست تکان می دهد- نه ممنون مزاحم شما نمیشم. رضا- مزاحم نیستید ما که داریم میریم شمارو هم می رسونیم. با اینکه علاقه ای ندارد اما با فکر اینکه اگر با آن ها برود پول کمتری خرج می کند، سری تکان می دهد- باشه ممنون همراه او از خانه خارج می شود و در ماشین می نشیند. طولی نمی کشد که رضا و پدرش با یکدیگر صحبت می کنند و او تمام مدت به خیابان خیره است. حدود نیم ساعت طول می کشد تا اینکه به مرکز شهر می رسند، به آن ها نگاه می کند و می گوید: - من همینجا پیاده می شم ممنون. رضا ماشین را گوشه ی خیابان متوقف می کند- بفرمایید. تشکری می کند و با خداحافظی کوتاهی از ماشین پیاده می شود. نفس عمیقی می کشد و با اضطراب نگاهی به اطراف می اندازد، مغازه ها، بوتیک ها و فروشگاه های رنگارنگی در آنجا وجود دارد...یعنی ممکن است که یکی از این ها به فروشنده و یا حتی نظافتچی احتیاج داشته باشند؟ حاضر است هرکاری انجام دهد، از دشوارترینشان گرفته تا هرکاری که بیشترین ساعت کاری را دارد. زیرلب دعا می کند و به راه می افتد. دانه به دانه آن ها را سرمی زند و از همه ی آن ها یک سوال را می پرسد. - کارگر یا فروشنده نمی خواین؟ حتی اگر نظافت چی هم بخواید اینکارو می کنم! تعداد اندکی شماره اش را می گیرند و بیشتر آن ها عذرش را می خواهند. وقتی چندین خیابان را سرمی زند از خستگی حالی برایش نمی ماند. به نزدیک ترین ایستگاه اتوبوس می رود و روی نمیکت می نشیند. به ساعت که نگاه می کند باورش نمی شود یک بعدازظهر شده باشد. آهی می کشد و غمگینانه به اطراف نگاه می کند،کار پیدا کردن که به این سادگی نمی تواند باشد تعدادی از آن ها هم که حقوق کافی ندارند؛ حتی نمی تواند جوابگوی نیمی از نیازهای آن ها باشد. وقتی دیگر توانی برای ادامه دادن درخود نمی بیند، اولین اتوبوسی که می آید سوار می شود و یک ساعت بعد به خانه می رسد.
  7. nafas70

    رهایی یک لبخند | Nafas70

    با احساس آب سرد بر روی پوستش، چشم هایش را باز می کند. چهره اخم آلود او را که نزدیک به خودش می بیند دوباره ترس به سراغش می آید. او با لیوان آبی که در دست دارد کنارش زانو زده است، از جایش برمی خیزد و می گوید: - از خونه ی من گمشو بیرون! و سپس آرام آرام دور می شود و به سمت پله های وسط خانه اش می رود. اشک هایش دوباره سرازیر می شود، با بدن سست و بی حال به سختی بلند می شود، کیف روی شانه ایش را بر می دارد و از آنجا خارج می شود. گویی آن شب خدا آن مرد را برسر راهش قرار داده بود تا یک بار دیگر حقیقت تلخش را به یادش بیاورد! در کنار خیابان قدم برمی دارد و حرف های او را برای خودش تکرار می کند...خودش را لعنت می کند و از ته دل اشک می ریزد. به خانه که می رسد راضیه، دختر زهرا خانم را در حیاط می بیند که روی تخت گوشه ی حیاط نشسته است و درس می خواند. چهره اش را پنهان می کند و با سلام کوتاهی به سرعت به سمت پله ها می رود، اما او صدایش می زند- تبسم؟ سرجایش متوقف می شود و بدون اینکه به سمتش برگردد پاسخش را می دهد- بله؟ راضیه- مهسا خونه نیست؟ گلویش را صاف می کند و به سختی می گوید: - نه... رفته تولد دوستش. حرفش که تمام می شود به سرعت از پله ها بالا می رود و وارد خانه می شود. به اتاق کوچکشان می رود و در تاریکی به دیوار تکیه می دهد، یک بار دیگر به همه چیز را در ذهنش تداعی می کند. صدای آن مرد در گوشش می پیچد- اجازه دادی یه قلاده بندازه دور گردنتو این طرف و اون طرف بکشوندت! ناگهان آتش می گیرد، شال روی سرش را برمی داردو وحشیانه آرایش روی صورتش را با آن پاک می کند. با درماندگی روی زمین زانو می زند، این کلمه در گوشش تکرار می شود- تن فروشی! با یادآوری اش با خشم آن شال را روی دهانش فشار می دهد و تا آنجا که می تواند فریاد می کشد، اما امکان ندارد آرام بشود صدایش که می گیرد سرش را روی زمین می گذارد و همانطور که دست های مشت شده اش را به زمین می کوبد، ناله می کند! بازهم صدای او در گوشش می پیچد- زن هایی مثل تو لیاقت زندگی رو ندارن لیاقتشون فقط یه مرگ دردناکه! دو دستش را روی گوشهایش فشار می دهد- نـــــع دست از سرم بردار...نـــع خدایا...نمی خوام بشنوم...نمی خوام...چرا؟ آخه چرا منو نمی کُشــــی؟ دیگه نمیتونم ادامه بدم...نمیتونــــم دو دستش را دور خودش حلقه می کندو ناخن هایش را در بدنش فرو می کند، با صدای گرفته اش فریاد می زند- ازت متنفرم تبســـــم...ازت متنفرم لعنتــــی آنقدر ناله می کند که جانی برایش نمی ماند! کنج اتاق می نشیند، زانوهایش را بغل می گیرد و بی صدا اشک می ریزد.
  8. nafas70

    رهایی یک لبخند | Nafas70

    آهی می کشد و با آشفتگی به خیابان خیره می شود، بغض گلویش را فشار می دهد و نسبت به خودش و دنیای اطرافش احساس تنفر می کند...اشکی از گوشه چشمش جاری می شود که به سرعت مانعش می شود و باز هم از آن شراب می نوشد. دقایقی می گذرد تا اینکه وارد کوچه ای زیبا در بالاترین نقاط شهر می شوند. او ماشین را لحظه ای پشت درب خانه ای متوقف می کند و پس از اینکه با ریموت در را باز می کند، داخل می شود. خانه ای را می بیند ک درست شبیه به یک رویا می ماند، تمام دیوارهای آن خانه شیشه ای هستند به طوری که به راحتی داخلش دیده می شود. حیاط نسبتاً بزرگی دارد، سمت چپش یک استخرزیبا قرار دارد که اطرافش با چراغ های حبابی زیبایی روشن است و سمت راستش جای پارک ماشینش می باشد. ماشین را متوقف می کند و بدون اینکه چیزی بگوید بطری شرابش را برمی دارد و پیاده می شود. تبسم متعجبانه رفتنش را نگاه می کند، نمی داند برای چه حرفی نمی زند؟ با پاهای سست و لرزان از ماشین پیاده می شود و به دنبال او وارد خانه می شود. به رفتنش خیره است، قد بلندی دارد و هیکل چهارشانه اش به خوبی خودنمایی می کند. کتش را از تنش در می آورد و وارد آشپزخانه بزرگ و زیبایش می شود. نگاهش را از او می گیرد و محو تماشای خانه می شود دکوراسیون زیبای خانه ترکیب آبی کمرنگ و سرمه ای دارد که از دیدنش لذت می برد . پرده های زیبایی به رنگ سفید و آبی به دیوارهای خانه نصب شده اند که در آن لحظه تمامش کنار زده شده بودند و او می تواند به راحتی داخل حیاط خانه را ببیند. روی مبلی می نشیند و همچنان خانه را با نگاهش زیرورو می کند که ناگهان آن مرد بطری شراب و دو جام را روی میز جلوی او می گذارد و درست روبرویش می نشیند. سرش را پایین می اندازد اصلاً علاقه ای به نگاه کردن به او ندارد، منتظر است او حرفی بزند اما هیچ نمی گوید، بطری را برمی دارد و در جام ها شراب می ریزد و جام خودش را برمی دارد و از آن می نوشد. لحظاتی در سکوت می گذرد تا اینکه با اضطراب سرش را بلند می کند و نگاهش می کند، او همانطور که جرعه جرعه از شرابش می نوشد به او خیره شده است. چشم های درشت مشکی اش با آن مژه های بلند قبل از هرچیزی جلب توجه می کند. ابروان بلند مرتب شده، بینی ای کشیده و خوش تراش و لب های نسبتاً کوچک صورتی رنگ دارد. گونه های قرمز شده اش در پوست سفیدش خودنمایی می کندکه بی شک به دلیل نوشیدن شراب این چنین شده است. پیراهن سفید زیبایی تنش است که دو دکمه اولش باز شده اندو کراواتش شل شده است. لحظه ای جامش را پایین می گیرد و رو به او می گوید: - خوشگلی! بی هیچ عکس العملی نگاهش می کند شنیدن این کلمه برایش جذابیتی ندارد. او لحظه ای سکوت می کند و سپس به جام دیگر اشاره می کند- بخور! تبسم نگاهی به آن جام می اندازد و آن را برمی دارد. نگاه های خیره آن مرد آزارش می دهد اما آزاردهنده تر از نگاه هایش این است که احساس می کند او با خشم ونفرت نگاهش می کند! نگاهی که تا به حال ندیده است! خودش هم نمی داند چرا از گره اخم های او می ترسد. لحظاتی سکوت دوباره برقرار می شود که باراد می گوید: - چه حسی داره؟ متعجبانه نگاهش می کند- چی؟ باراد- تن فروشی! این را که می شنود شکه می شود وبا چهره درهم سرش را به زیر می اندازد، تپش قلبش زیاد می شود و بدنش به لرزه می افتد با دست های لرزان آن جام را سرجایش می گذارد و لب هایش را روی هم فشار می دهد. لحظاتی طول می کشد تا اینکه باراد جامش را روی میز می گذارد و همان طورکه به مبل تکیه می دهد کراواتش را باز می کند و می گوید: - امشب دخترمورد علاقه ام داره ازدواج میکنه! سرش را بلند می کند و با اکراه نگاهش می کند. باراد- اون همسرایده‌آلم بود، باهم قرار ازدواج گذاشته بودیم اما فقط بخاطر اینکه نمی خواستم خارج از کشور زندگی کنم همه چیو بهم زد و حالا... مکثی می کند و سپس همانطور که دندان هایش را روی هم فشار می دهد ادامه می دهد. - امشب داره با کسی ازدواج میکنه که قراره اونو به اروپا ببره! حتی کلمه ای از حرف هایش را نمی فهمد، دغدغه های این مرد ثروتمند برایش نامفهوم است، جرعه ی دیگری از شرابش را می نوشد و سپس می گوید: - من تورو جایی ندیدم!؟ با کلافگی سرش را به چپ و راست تکان می دهد، به دنبال بهانه ای می گردد تا آنجا را ترک کند. باراد- جواب سوالمو ندادی! احساستو بهم نگفتی! ناگهان خشمگین می شود دیگر نمی تواند او و نگاه های آزاردهنده اش را تحمل کند، از جایش برمی خیزد و می گوید: - من نه علاقه دارم مزخرفاتتو بشنوم و نه جواب سوالای بیخودتو بدم، بهتره از اینجا برم! همینکه می خواهد برود او با خشم می گوید: - حق نداری از جات تکون بخوری! با ترس سرجایش متوقف می شود و با دلهره نگاهش می کند. چهره او از قبل هم خشمگین تر شده است. لحظاتی با همان اخم ها نگاهش می کند و سپس با نفرت می گوید: - تو تاوقتی اینجایی که من بخوام... تو الان در اختیار پول منی! با شنیدنش تمام جانش آتش می گیرد اما نمی تواند چیزی بگوید. - از زنایی مثل تو حالم بهم میخوره! اگه تو اینجایی فقط به خاطر اصرارای رفیق احمقمه! زنهایی مثل تو باعث ننگ هم جنس های خودشونن! خیال میکنی با کارایی که می کنی فقط به خودت آسیب می زنی؟! سرش را به چپ و راست تکان می دهد- نه...تو باعث میشی خیلی ها در مورد زنها بد قضاوت کنن! با شنیدن این حرف ها بغض گلویش را فشار می دهد و کم کم اشک در چشمانش حلقه می زند، بدترین قسمتش این است که حس می کند حرف هایش حقیقت دارد. او از جیبش کیف پولش را بیرون می کشد و مقداری تراول در می آورد و با خشم به صورت پرت می کند- بیا بگیر...این لعنتی چقدر ارزش داره که بخاطرش خودتو تحقیر می کنی؟! اجازه دادی یه قلاده بندازه دور گردنتو این طرف و اون طرف بکشوندت! زن هایی مثل تو لیاقت زندگی رو ندارن لیاقتشون فقط یه مرگ دردناکه! چشم هایش را می بندد و لب هایش را روی هم فشار می دهد حالش به شدت بد شده است و تمام تنش می لرزد. حرف های او مانند تیغ تیزی تمام روح و جانش را تکه تکه می کند. او درست می گفت... او لیاقت زندگی ندارد! او اصلاً زندگی نمی کند هر روز می سوزد و هر روز می میرد! پاهایش به شدت سست شده اند و نمی تواند حتی قدمی بردارد، آرزو می کند که اجازه دهد از آنجا برود... اصلاً مردی همانند او ندیده است گویی به تنها چیزی که می اندیشد فقط تحقیرکردن اوست! جام شرابش را برمی دارد و با لحن تحقیرآمیزی می گوید: - خیلی خب... تو خیلی دوست داری تحقیر شی؟ باشه... منم تحقیرت می کنم! کاری که می گمو بکن! اون شال کوفتیتو از روی سرت بردار! چشم هایش را باز می کند و همانطور که اشک هایش روی گونه اش سرازیر می شود با التماس نگاهش می کند! نمی داند در ذهن او چه می گذرد. ناگهان فریاد می زند- مگه کری لعنتــــی؟ تنش می لرزد و تپش قلبش زیاد می شود...بی اختیار یک قدم به سمت عقب برمی دارد، باید حرفی بزند التماسش کند تا اجازه دهد از آنجا برود. به سختی می گوید: - آقا...بذارید برم، خواهش می کنم. چهره او همچنان خشمگین است، یک تای ابرویش را بالا می برد و می گوید: - بذارم بری؟! تو بابت اینکه اینجا باشی پول گرفتی... لحظه ای سکوت می کند و سپس همانطور که از جایش برمی خیزد و به سمت او می آید، می گوید: - مثل اینکه نمی فهمی من چی میگم! آنقدر وحشت می کند که چیزی نمانده نفسش بند بیاید. نزدیکش می شود، دستش را به سمت شال او می برد همینکه می خواهد آن را از روی سرش بردارد، نفس هایش کند می شود و ناگهان سیاهی او را در خود فرو می برد!
  9. nafas70

    رهایی یک لبخند | Nafas70

    مشغول تعویض مانتویش که می‌شود صدای زنگ در آپارتمان را می‌شنود. در که باز می‌شود صدای مردی می‌آید- سلام؟ این صدای کامبیز است. فرنوش- سلام چیه چیکار داری؟ - تبسم اینجاست؟ آقا سیا منو فرستاده دنبالش، شما برید خونه باغ آقا سیا خودشم اونجاست، اون باید امشب باید بره یه جای دیگه! فرنوش- پس چرا خودش زنگ نزد چیزی بگه؟ کامبیز خشمگین می‌شود- ایناش به تو ربطی نداره، بگو بیاد! با شنیدنش دندان‌هایش را روی‌هم فشار می‌دهد و زیر لب بدوبیراهی نثار سیاوش می‌کند. دیگر صدایی از آن‌ها نمی‌شنود، طولی نمی‌کشد که فرنوش در چهارچوب در نمایان می‌شود، قبل از اینکه حرفی بزند با پریشانی می‌گوید: - خودم شنیدم صدا شو. فرنوش- خیلی خب پس بیابرو، از اون فکراهم بیا بیرون سیاوش دست از سرتو برنمیداره! کیفش را برمی‌دارد و با اخم‌های درهم‌کشیده از کنارش می‌گذرد. همان‌طور که به سمت خروجی خانه می‌رود نگاه آخری به مریم می‌اندازد، او هم نگاهش می‌کند. هنوز هم‌دلش برایش می‌سوزد آرزو می‌کند که‌ای کاش او قبل از اینکه سیاوش را ببیند ازآنجا برود اما چیزی ته دلش می‌گوید که این فقط یک آرزو باقی می‌ماند! با کلافگی همراه آن مرد از آپارتمان بیرون می‌رود و در ماشین می‌نشیند. به بیرون خیره می‌شود و زیر لب خودش را لعنت می‌کند گویی این کابوس تمام‌شدنی نبود! تمام مدت خودخوری می‌کند و با پریشانی ناخن‌هایش را می‌جود. 20دقیقه‌ای طول می‌کشد تا اینکه ماشین وارد کوچه‌ای می‌شود که کافی‌شاپ سیاوش در آن قرار دارد. کامبیز ماشین را درست پشت ماشین مشکی‌ای متوقف می‌کند و بی‌هیچ حرفی پیاده می‌شود. به سمت آن ماشین می‌رود و با مرد جوانی که از سمت کمک‌راننده پیاده می‌شود مشغول صحبت می‌شود. با چهره درهم نظاره‌گر صحبت آن‌هاست و لحظه‌به‌لحظه بی‌قراری‌اش بیشتر می‌شود، نگاه گذرایی به سرتاپای آن مرد جوان می‌اندازد. او تیپ اسپرت زده است و تمام لباس‌هایش زیبا و مارک‌دار است. طولی نمی‌کشد که کامبیز به سمتش برمی‌گردد، همان‌طور که در ماشین را باز می‌کند، می‌گوید: - پیاده شو برو! اخم‌هایش درهم‌کشیده می‌شود و با بدن سست و لرزان از ماشین پایین می‌آید. کامبیز که دور می‌شود با ترس و اضطراب سرش را بلند می‌کند و به مرد جوان نگاه می‌کند. مردجوان با چشم‌هایی که می‌درخشد سرتاپای او را برانداز می‌کند و سپس کمی نزدیکش می‌شود و می‌گوید: - سلام تبسم با اکراه نگاهش می‌کند، صورت تقریباً ظریف و کوچکی دارد پوست سفیدی دارد و ته‌ریش زیبایی گذاشته است. با صدای ضعیفی پاسخش را می‌دهد. - سلام او لبخندی می‌زند و در عقب را باز می‌کند- بفرمایید لطفاً! دست‌هایش را مشت می‌کند و فشار می‌دهد، از اینکه تا این حد ناتوان است خودش را سرزنش می‌کند و سپس آرام‌آرام به سمت آن ماشین می‌رود، داخل که می‌شود به مردی که کت‌وشلوار پوشیده و پشت فرمان نشسته است سلامی می‌کند لحظاتی منتظر می‌شود تا اینکه او با صدای به‌شدت گرفته پاسخش را می‌دهد. طولی نمی‌کشد که راننده ماشین را به حرکت درمی‌آورد. سکوت برقرار است و فقط صدای موسیقی ملایمی به گوش می‌رسد. بطری شرابی کنار دست مرد راننده است که هرز گاهی جرعه‌ای از آن می‌نوشد! نفس عمیقی می‌کشد تا به خودش مسلط شود اما امکان ندارد از آشوبی که در دلش به پا شده است کم شود. ناگهان پسر جوان رو به مرد راننده می‌گوید- آه بی‌خیال دیگه باراد، ارزششو نداره...از سرشب داری خون خودتو می‌خوری دنیا که به آخر نرسیده بابا، فراموشش کن بره پی کارش! بازوی او را می‌گیرد- با توأم... لااقل یه جوابی بده باراد باخشم دست او را از بازویش جدا می‌کند- دست ازسرم بردار! او لحظه‌ای سکوت می‌کند و با شیطنت می‌گوید: - به خدا آگه روز اول این روتو دیده بودم عمراً باهات رفاقت نمی‌کردم، شبیه هیولا شدی! دوباره سکوت برقرار می‌شود و پس از لحظاتی دوباره می‌گوید: - باراد؟ تو امشب فقط به این خوشگله که تو ماشین نشسته فکرکن جان من نگاش کن ببین چه جیگریه! این را می‌گوید و به سمت تبسم برمی‌گردد- چطوری تو؟ من میلادم اینم رفیقم باراد! صدایش راکمی آرام می‌کند و ادامه می‌دهد- امشب حالش زیاد خوش نیست. حسابی قاطیه! سپس صدایش را عادی می‌کند و می‌گوید: - اسم تو چیه؟ با نفرت به او نگاه می‌کند، اولین نامی که به ذهنش می‌رسد را بر زبان می‌آورد- لیلا! میلاد- درست شبیه یه تابلو نقاشی می مونی لیلا، ببینم چشمات مال خودته؟ بی‌آنکه عکس‌العملی نشان دهد فقط نگاهش می‌کند، میلاد که می‌بیند او جوابی نمی‌دهد خنده کوتاهی می‌کند و می‌گوید: - پس لنز گذاشتی! بازهم جوابی نمی‌دهد که او کلافه می‌شود- ای‌بابا چرا حرف نمی‌زنی؟ دندان‌هایش را روی‌هم فشار می‌دهد، از پرحرفی‌های او خوشش نمی‌آید با بی‌حوصلگی می‌گوید: - مشروب داری؟ میلاد- بعله که داریم و سپس بطری شرابی را به سمتش می‌گیرد- بفرما نوش جون بطری را می‌گیرد و جرعه‌ای می‌نوشد، از نوشیدنش متنفر است اما می‌خواهد آن‌قدر بنوشد که چیزی از دنیای اطرافش متوجه نشود. میلاد- چند سالته؟ خونسردانه می‌گوید: - به توچه؟ میلاد با شنیدنش ابرویی بالا می‌اندازد- اوه چه بداخلاق! فقط محض کنجکاوی پرسیدم...اصلاً ولش کن.. یه لبخند بزن ببینم چقدر خوشگل‌تر میشی! آن لحظه دلش می‌خواهد سر به تن او نباشد با کلافگی نگاهش را می‌گیرد تا شاید او بی‌خیال شود اما فایده‌ای ندارد. میلاد- نه مثل‌اینکه اهل خندیدن نیستی! من امشب باید تورو بخندونم، بذار یه جک برات بگم همینجا از خند روده‌برشی! همین‌که می‌خواهد ادامه دهد ناگهان باراد با شدت زیادی ترمز می‌کند به‌طوری‌که آن دو به جلو کشیده می‌شوند، تبسم وحشت‌زده نگاهش می‌کند. میلاد- داداش تو از زندگیت سیری ما هنوز کلی آرزو داریما! تو عصبانیو ناراحتی دلیل نمیشه مارو هم با خودت بکُشی یه جور دیگه خودکشی کن. او بی‌آنکه نگاهش کند، خونسردانه می‌گوید: - پیاده شو! میلاد به خانه‌ای که جلویش متوقف‌شده‌اند نگاه می‌کند: - اِ... چه زود رسیدیم. این را می‌گوید و به سمت تبسم برمی‌گردد- حیف شد نتونستم بخندونمت...من باید برم چشمکی می‌زند و با خداحافظی کوتاهی از ماشین پیاده می‌شود. نفس عمیقی می‌کشد و رفتنش را نگاه می‌کند خداراشکر می‌کند که از دست پرحرفی‌های آن موجود بی‌مزه خلاص شده است! ماشین که به حرکت درمی‌آید سرش را به سمت مرد راننده می‌چرخاند و کنجکاوانه نگاهش می‌کند، از حرف‌هایی که میلاد به او می‌زد متوجه می‌شود که او باید خشمگین و پریشان باشد. نگاهش را می‌گیرد و حالا که فرصتش را دارد ماشین را برانداز می‌کند زیبا و بسیار مجهز است سرش را بالا می‌گیرد و سقفش را نگاه می‌کند، از آن ماشین‌هایی است که سقفش هم کنار می‌رود! بی‌شک قیمت این ماشین به‌اندازه‌ی قیمت خرید یک‌خانه است.
  10. nafas70

    رهایی یک لبخند | Nafas70

    با ترس و نگرانی به اطرافش نگاه می‌کرد. اتاق بزرگی بود که در آن یک میز و چند دست کاناپه در آن چیده شده بود. مردی را دید که پشت میز نشسته و سیگار می‌کشید. سرش کاملاً تاس بود ابروان کوتاه، چشمانی نسبتاً ریز، پوستی سبزه رو و سبیل پرشتی پشت لبش داشت. فرنوش نگاهش کرد و گفت- سلام آقا سیاوش سیاوش در جواب او سری تکان داد و نگاهش روی تبسم ثابت ماند! تبسم که نگاه او را دید به سرعت سرش را پایین انداخت... به شدت ترسیده بود و تپش قلبش زیاد شده بود. فرنوش- این دوستمه، خیلی به پول احتیاج داره! اومدیم کمک کنی پولشو جور کنه! سیاوش بدون اینکه از او چشم بردارد به فرنوش اشاره می‌کند که از جلوی او کنار برود تا او را بهتر ببیند. دست‌هایش را درهم گره‌کرده بود و به‌شدت ترسیده بود، حتی لحظه‌ای هم سرش را بلند نمی‌کرد. سیاوش پس‌ازاینکه به‌دقت او را برانداز کرد به فرنوش اشاره کرد نزدیکش شود. فرنوش به سمتش رفت، او با صدای آرامی به‌طوری‌که تبسم صدایش را نشنود، پُک محکمی به سیگارش زد و گفت: - اینو از کجا پیداش کردی؟ فرنوش لبخند مغرورانه‌ای زد- کَفِت برید آره؟! دوستمه، خیلی پول لازمه خواهرش داشت می‌مرد بخاطر پول عملش مجبور شد تن به این کار بده وگرنه سایه‌اشم اینطرفا نمی‌افتاد، الانم پول داروهاشو نداره! سیاوش- کسیو نداره؟ دردسر نشه! فرنوش- نه بابا...مادر پدرش مُردن، فقط خودشه و یه خواهر مریض...یه دختری که ننه باباش حسابی نازنازیش کرده بودن، می‌بینی که چقدر ترسیده! سیاوش که ترس را به خوبی درچهره تبسم می‌دید، خندید و از روی صندلی بلند شد، همین‌که می‌خواست به سمت او برود فرنوش مانعش شد. - حواست باشه باید هوای منو داشته باشی من الکی اینو اینجا نیاوردما! ناگهان اخم‌های او درهم‌کشیده شد باخشم نزدیکش شد و گفت: - زبون باز کردی عملیه بدبخت! هنوز کلی پول مواد به من بدهکاری! دهنتو ببند تا نگفتم کامبیز سرتو زیرآب کنه! فرنوش از حرفی که زده بود پشیمان شد از او فاصله گرفت و راه را برایش باز کرد. سیاوش آرام‌آرام به او نزدیک شد و درست روبرویش ایستاد، تمام تنش به لرزه افتاده بود بی‌اختیار یک‌قدم به عقب برداشت و با دلهره سرش را بلند کرد. سیاوش- اسمت چیه؟ - تَ...تبسم - چه اسم قشنگی... چقدر پول احتیاج داری؟ - یک‌میلیون و سیصد او سری تکان داد و با لبخند عمیقی گفت: - نگران نباش، بهت کمک می‌کنم جورش کنی! به لبخند روی لب او خیره بود و این در ذهنش تداعی می‌شد که آرام‌آرام در دریایی عمیق غرق می‌شود و چیزی جز نابودی در انتظارش نخواهد بود...! *** ناگهان چراغ اتاق روشن می‌شود و او را از آن روزها بیرون می‌کشد. هم‌زمان صدای فرنوش می‌آید- چرا تو تاریکی نشستی؟ پاشو...پاشو مانتوتو عوض کن که بریم. بی‌آنکه به سمتش برگردد، می‌گوید- من... نمیتونم به این وضع ادامه بدم. فرنوش با چهره متعجبانه کنارش می‌نشیند- چی میگی باز؟ بابا این‌قدر فکروخیال نکن تهش دیوونه میشی.... به این زندگی عادت کن! - این زندگی نیست...این مُردگیه...مرگ تدریجیه! او بابی حوصلگی سری تکان می‌دهد- ول کن بابا چه حرفا میزنه، پاشو بریم پیش بچه‌ها یکم مواد بزن حالتو بهتر میکنه! با اخم‌های درهم‌کشیده نگاهش می‌کند، آیا او واقعاً دلسوزش بود؟ کدام دوستی به نابودی بیشتر دوستش اصرار می‌کند؟ گویی می‌خواهد او تماماً شبیه به خودش باشد. دختری به‌شدت لاغراندام بارنگ روی پریده که زیر چشم‌هایش به‌شدت سیاه شده است و روزبه‌روز وضعیتش هم بدتر می‌شود اگرچه تلاش می‌کند با آرایش چهره‌اش را بهتر کند اما نمی‌تواند اعتیادش را پنهان کند. اگر حرف او را گوش کند و به مواد هم آلوده بشود طولی نمی‌کشد که درست شبیه به او می‌شود. نه ...امکان نداشت این کار را کند. نگاهش را می‌گیرد و بی‌تفاوت به حرفش می‌گوید: - الان حاضر میشم. او که از اتاق خارج می‌شود روبروی آیینه می‌ایستد و با اکراه کمی آرایش می‌کند. قبل از اینکه مهسا به عمل احتیاج پیدا کند 9 سال را به‌سختی کارکرده بود شاید مخارج زندگی اشان تأمین نمی‌شد اما هرچه که بود از آن لجن‌زار بهتر بود.
  11. nafas70

    مشاعره(با حروف انتخابی)

    خوشا دردی که درمانش تو باشی خوشا راهی که پایانش تو باشی خوشا آن دل که دلدارش تو گردی خوشا جانی که جانانش تو باشی عراقی «ن»
  12. nafas70

    مشاعره

    یک شب لبان تشنه ی من با شوق در آتش لبان تو می سوزد چشمان من امید نگاهش را بر گردش نگاه تو می دوزد فروغ فرخزاد
  13. nafas70

    رهایی یک لبخند | Nafas70

    به سختی در راهروی بیمارستان قدم برمی داشت، دستی به صورتش کشید و پیشانی‌اش را از قطرات سمچ عرق پاک کرد. به تنها چیزی که فکر می‌کرد رفتن به داروخانه و خرید داروهای مهسا بود. با یک تاکسی خودش را به آن داروخانه رساندو داخل شد. داروخانه‌ی بزرگ و مجهزی به نظر می‌رسید که کمی شلوغ بود. به محل تحویل نسخه رفت و پس از اینکه دقایقی منتظر شد، نسخه را به مسئول مربوطه داد. کمتر از ده دقیقه مسئول مربوطه نگاهش کرد و گفت: - برین صندوق سری تکان داد و با همان بی حالی به سمت صندوق راه افتاد. خانم صندوق دار نگاهی به صفحه‌ی سیستمش انداخت و خونسردانه گفت: - یک میلیون و سیصد! با شنیدنش مات و مبهوت به او خیره شد، با تصور اینکه اشتباه شنیده است با صدای ضعیفی گفت: - ببخشید گفتین چقدر؟ - یک میلیون و سیصد هزارتومن! - ولی....ولی چرا اینقدر زیاد؟ او خونسردانه شانه‌ای بالا انداخت- داروهای گرونیه خانم، نسختونم که آزاده، ببینم بیمه نداری؟ بغض گلویش را فشرد... چگونه باید یک میلیون و سیصد هزارتومان برای داروهای او مهیا کند؟ پول زیادی برایش نمانده بود... آخر برای چه آن کابوس تمام شدنی نبود؟ دکتر می‌گفت مهسا باید تا مدتی دارو مصرف کند و تحت مراقبت باشد یعنی هربار باید همین قدر پول بدهد و برای او دارو بخرد؟ صدای آن زن او را به خوش آورد- چی شد خانم؟ به سختی مانع ریختن اشک‌هایش شد و با بغض گفت: - نمیخوام ممنون نسخه را که گرفت از آنجا خارج شد. دلخورانه سرش را بلند کرد و به آسمان خیره شد، زیر لب تکرار کرد- خدایا چی می خوایی سرم بیاری؟ من از سنگ نیستم از هم می‌پاشم! اشک‌هایش روانه شد و همانطور که زمین و زمان را لعنت می‌کرد به سمت خانه فرنوش را افتاد...به خانه او که رسید، فرنوش نگاه دقیقی به چهره رنگ پریده‌ای او انداخت و گفت: - وای خدا چقدر رنگ پریده‌ای! خیلی داغونی تبسم! بی تفاوت به حرفش گفت: - باید برای مهسا دارو بخرم به پول احتیاج دارم! فرنوش- من که پول ندارم. سرش را پایین انداخت و بی صدا اشک ریخت، لب‌هایش را روی هم فشرد برای به زبان آوردن چیزی که می‌خواست بگوید گویی می‌خواست جان بدهد! پس از لحظاتی به سختی گفت: - باید.... باید جورش کنم... این را گفت و به فرنوش خیره شد او متوجه حرفش شد و گفت: - چند دقیقه صبر کن لباس بپوشم باهم بریم همراه فرنوش سوار ماشین شدند. هیچ نمی‌گفت فقط اشک می‌ریخت. فرنوش به دقت نگاهش کرد و با صدای آرام به طوری که رانند نشنود، گفت: - بسه دیگه اینقدر گریه نکن... میدونم چی می‌کشی! منم یه روزی برای اینکه از گرسنگی نمیرم مجبور شدم اینکارو کنم... چیکار میشه کرد آدمایی مثل ما بدبختی رو پیشنونیشون نوشته شده! صدایش به شدت گرفته بود- من... می‌میرم... فرنوش- این حرفو نزن مهسا به تو احتیاج داره ، جز تو که کسیو نداره! این را که شنید گریه‌اش شدت گرفت، حق با او بود و او باید بخاطر مهسا خودش را زنده نگه می‌داشت! اما مگر دیگر زنده بود؟! مگر جانی برایش مانده بود؟! ماشین جلوی کافی شاپی متوقف شدو آن‌ها پیاده شدند. متعجبانه به آنجا خیره بود، فرنوش دستش را گرفت و به داخل کافی شاپ کشاند! کافی شاپ بزرگ و زیبایی بود تعداد زیادی مردو زن سر میزهایش نشسته بودند. مردی قد بلند و با هیکلی درشت که کت و شلوار به تن داشت با چهره اخم آلود گوشه‌ای ایستاده بود، با دیدن آن‌ها به سمتشان آمد و رو به فرنوش گفت: - چیکار داری؟ فرنوش- می خوایم آقا سیاوشو ببینیم. مرد سری تکان داد- خیلی خب، چند دقه همینجا وایسا! و بعد از آن‌ها دور شد. تبسم که با دیدن آن مرد وحشت زده شده بود، گفت: - این کی بود؟ تو می‌شناسیش؟ اینجا کجاست؟ فرنوش- نترس، سیاوش کمکت میکنه پولتو جور کنی! - سیاوش کیه؟ بیا از اینجا بریم، من...من می‌ترسم! - وای مگه نمیگی پول می خوایی؟ تو چرا اینقدر ترسویی؟ ببینم راه دیگه ای برات مونده مگه؟! با تضرع نگاهش می‌کند- خواهش می‌کنم فرنوش...من حس خوبی ندارم، خیلی می‌ترسم بیا برگردیم همینکه می‌خواهد برود فرنوش دستش را می‌گیرد- بدبخت بیچاره فکر خواهرتو کن... نمی خوایی داروهاشو جور کنی هان؟ - چرا...ولی... ناگهان صدای آن مرد آمد- بیاین از اینطرف! فرنوش دستش را کشید و به دنبال آن مرد روانه شدند. آن مرد در انتهای سالن دری را باز کرد و از پله‌هایی که درست جلوی در بود پایین رفت وارد زیرزمین بزرگی شدند، سالنش با میز بیلیارد و بازی‌های دیگر پرشده بود و تعداد زیادی مرد جوان مشغول بازی بودند از آن‌ها که گذشتند وارد راهروی کوچکی شدند و سپس پشت اتاقی متوقف شدند. آن مرد در را باز کرد و با سر به فرنوش اشاره کرد که داخل شوند.
  14. nafas70

    رهایی یک لبخند | Nafas70

    پرستار- کجایی تو دختر؟ برو اتاق آقای دکتر باهات کار داره سری تکان داد و به سمت اتاق دکتر روانه شد. دکتر با دیدنش به صندلی اشاره کرد و گفت: - بفرمایین بشینید سرش را به چپ و راست تکان داد و هم‌زمان گفت: - ممنون راحتم... ام... چیزی شده؟ دکتر- عمل خواهرت موفقیت‌آمیز بود الان دیگه خطری تهدیدش نمیکنه اما فعلاً باید تو بیمارستان بستری باشه و یه مدتم دارو مصرف کنه تا قلبش نرمال کار کنه، تو اون مدتی که دارو مصرف میکنه باید خیلی مراقبش باشی، مرتب باید چکاب شه، تقویت شه و از لحاظ روحی تو شرایط مساعدی باشه. کم کم احساس می‌کرد مفهوم حرف‌های او برایش سخت می‌شود و آن اتاق دور سرش می‌چرخد... او چه می‌گفت؟! در مورد دارو صحبت می‌کرد...چرا نمی‌توانست روی حرف‌هایش تمرکز کند تا بداند چه می‌خواهد بگوید. سرش که حسابی سنگین شده بود را پایین انداخت و دستی به پیشانی‌اش کشید، پیشانی‌اش از دانه‌های درشت عرق خیس شده بود. ناگهان صدای بلند دکتر او را به خودش آورد- خانم؟ می شنوین چی میگم؟ سرش را بلند کرد و نگاه گنگی به او انداخت، به‌سختی تلاش کرد حرف بزند. - بله...گفتین دارو دکتر نسخه‌ای را به سمتش گرفت و گفت: - بله گفتم این داروها رو تهیه کنین و بیارین بیمارستان بدین به پرستار، هرداروخونه ای هم نداره پشت این کاغذ آدرس داروخونه رو براتون نوشتم به سمتش قدم برداشت و آن نسخه را از دستش گرفت. به آدرسی که در پشت آن کاغذ نوشته‌شده بود خیره شد، حتی یک کلمه‌اش را هم نمی‌توانست بخواند اصلاً نمی‌توانست به‌طور واضح نوشته‌هایش را ببیند. صدای دکتر کم کم برایش گنگ می‌شد- شما حالتون خوبه؟...با شمام...صدامو نمی شنوین؟ ناگهان همه‌چیز در جلوی چشم‌هایش سیاه شد و دیگر هیچ نفهمید. آهسته‌آهسته دنیای تاریکی جایش را به روشنایی می‌داد، دست مهربانی را احساس می‌کرد که موهایش را نوازش می‌کند... عطر تن مادرش به مشامش می‌خورد و او به‌خوبی حضورش را احساس می‌کرد. صدای زیبا و دل‌نشینش آهسته‌آهسته در گوشش پیچید. لالالا لالا لالا بخواب دخ تَرَکِ نازم بخواب هم دَمِ همرازم بخواب زیبای من بخواب مهتاب من شنیدن لالایی مادرش آرامش‌بخش‌ترین طنین دنیا بود با آن لهجه‌ی زیبایش همیشه آن را برایش می‌خواند. برای دیدنش بی‌قرار بود، سرش را چرخاند و به سمت چپش نگاه کرد. خدایا چه می‌دید...او واقعاً مادرش بود، کنار تخت ایستاده بود و لبخند عمیق و زیبایی بر لب داشت. دستش را به سمتش دراز کرد و بابی‌تابی صدایش زد- مامان؟ ناگهان صدای زنی از سمت راستش آمد- حالت خوبه دخترم؟ به‌سرعت سرش را به سمت راستش چرخاند، پرستار مسنی کنار تخت ایستاده بود و مشغول پر کردن آمپول بود. مات و مبهوت نگاه دقیقی به اطرافش انداخت،مادرش آنجا نبود این در ذهنش تداعی شد و این فقط یک وهم بود؟ آرام‌آرام همه‌چیز در ذهنش تداعی شد، حرف‌های دکتر، داروهای مهسا! با یادآوری‌اش وحشت‌زده می‌خواست بلند شود که پرستار مانعش شد- چیزی نیست عزیزم آروم باش...آروم باش - چه اتفاقی افتاده؟ نسخه... نسخه داروی خواهرم کو؟ پرستار- همینجاست...نترس پیش منه و بعد همانطور که آن کاغذ را از جیبش بیرون می‌کشید، گفت: - ایناهاش پیش منه! به سرعت نسخه را از دستش گرفت، به سِرُمی که در دستش بود اشاره کرد و با بی تابی گفت: - من باید برم داروهای خواهرمو بگیرم، اینو از دستم بکشید بیرون پرستار- دخترم؟ تو الان تبت خیلی بالاس بذار سرمت تموم شه این آمپولو بهت بزنم بعد برو با چشم‌های اشک آلود نگاهش کرد- نه خواهش می‌کنم بذارید برم...حالم خوبه. دکتر گفت باید داروهای خواهرمو بگیرمو بیارم بیمارستان پرستار- دکتر همین الان اینجا بود، گفت حالت خوب شد بعد برو، دیر نمیشه! با سماجت دستش را به سِرُم گرفت- خیلی خب اصلاً خودم درش میارم همینکه می‌خواست آن را از دستش بیرون کشد پرستار مانعش شد- خیلی خب، صبر کن و بعد همانطور که سرش را به چپ و راست تکان می‌داد با احتیاط سرم را از دست او بیرون کشید. به سرعت از تخت پایین آمد، با صدای ضعیفی تشکر کرد و به سمت خروجی اتاق روانه شد. پرستار با نگرانی به او خیره بود؛ نمی‌توانست دلیل بی قراری او را درک کند، تب او آنقدر زیاد بود که شکی نداشت او را از پا در می‌آورد اما گویی این حال برایش معنایی نداشت.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×