رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

erfaneh

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    15
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

44 بار تشکر شده

3 دنبال کننده

درباره erfaneh

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    عاشق لواشک

آخرین بازدید کنندگان نمایه

227 بازدید کننده نمایه
  1. erfaneh

    بخاطرتو | erfaneh

    مامان ترسیده بود ومن شرمنده که نمیتونم کاری کنم مامان موهامو شانه کرد موهای بلند و اروم نوازش میکرد شانه که داخل موهام میرفت خواب الودم میکرد صدای کوبیدن در اتاقم بلند شدو سرجاناتان ازبین در ظاهرشد لبخند ارومی بهش زدم که جاناتان سواستفاده کردو داخل اتاق اومد مامان بدون سروصدا بیرون رفت و در و بست جاناتان کنارم روی تخت دراز کشیدودستاشو زیر سرش گذاشت -باران اگه جان یکم دیرترپیدات میکرد الان کنارمو نبودی +جاناتان الان از دستم راحت شده بودی جاناتان مشت ارومی به بازوم زد که ای از درد گفتم +خیلی دست سنگینه جاناتان خندیدو گفت -این زدم که حرفتو پس بگیری و دیگه مزخرف نگی من میخوام ازدواج کنم پس سعی کن حالا نمیری اینو گفتو بلند خندید مشتی به طرفش پرت کردم که جاخالی دادو بلندتر خندید ازتخت پرید و رفت پشت سرش دویدم و حالم خراب بود که به سرفه افتادم روی زمین نشستم که جاناتان گفت -من رفتم این حقت قدیمی شده جاناتان رفت و من نفسم لحظه به لحظه گرفته تر و نمیتونستم نفس بکشم دستی لیوانی رو به طرف دهنم گرفت و محتواتیاشو داخل دهنم ریخت بعد پشتمو ماساژداد نفسم اروم برگشت به صورت ناجیم نگاه کردم جان بالای سرم بود دستمو گرفت و به طرف اتاق برد روی تخت دارز کشیدم جان لبخند زد و نفسی از سر اسودگی کشید چرا؟ -مواظب خودت باش باران چرا انقدر سربه هوای نمیگی حالت خراب میشد تازه برگشتی خندیدم پوفی کشید و بلند شد کت بلند ش هیکلشو جذاب تر میکرد خندمو قورت دادمو نگاهم جذب هیکلش شد با صداش به خودم اومدم -بهتر مواظب خودت باشی من همیشه نیستم نجات بدم حرفش تلنگری بود برای قلبم که بیقرار بود +فهمیدم ممنونم از اینکه بازم نجاتم دادی کنارم نشست و گفت این چند وقت که حالت بود من فهمیدم کی هستم خب میخواد منو داغون کنه چرا اینارو به من میگه - باران من قراره فردا از اینحا برم و ازت درخواستی دارم اشک بدون اختیار از چشمام جاری شده بود ومن حالم گرفته شده بود ازتخت بلند شدم و پاهامو کنارتخت گذاشتم پشت به جان نشستم که بلند شود و اومد زیر پام زانو زد دستمو گرفت -باران میدونم که منو نمیشناسی ولی من و قلبم باتمام وجود تورو میخوایم من همین مدت کم میدونم که تو پاکی تو و برای من که ناپاکم زیادی تو تمام حرکاتت و رفتارات ساده و بدون دروغه من نمیتونم ازت بگذرم نمیتونم بیخیالت بشم منو تورو برای تموم عمرم میخوام تافردا وقت داری نظرتو بهم بگی من قراره برم دنبال گذشتم میخوام تکلیف قلبمو مشخص کنی انگشتری از جیبش دراود انگشتر ظریف که روش نگین سبزی میدرخشید - این مال مادرمه و داخل صندوق بود میدونم جزو عتیقه جات میخوام اگه نظرت مثبت بود فردا اینو دستت کنی اگه منفی بود میخوام برای تو باشه بلند شد و اروم به طرف در رفت باصدای در فهمیدم که رفته قلبم از سینم داشت بیرون میزد باورم نمیشد که ازم خواست باهاش ازدواج کنم از حالا میدونستم جوابم ارست ولی بلند شدم و اروم از اتاقم به باغچه رفتم گل های بنفشه بهم چشمک میزن کنار درختم نشستمو به امروز فکر کردم اتفاقات عجیبش ****** + تو مطئنی ؟ جاناتان لبخندی زد باورم نمیشد که این همه مدت اینو ازم مخفی کرد میدونستم حسی به - وای جاناتان باورم نمیشه کی میخواید ازدواج کنید خندید و گفت چند روز دیگه داشتم بال درمیاوردم جاناتان قرار بود با هانا ازدواج کنه هانا صمیمی ترین دوستم بود که گاهی توی درمانگاه به ما کمک میکرد و حالا قرار بود زن برادرم باشه جاناتان رضایت خانوادهارو گرفته بودو قرار ازدواجش ماه بعد بود تا خانه و امکاناتشون رو فراهم کنن حالا برادر عزیزم قرار بود ازدواج کنه
  2. erfaneh

    بخاطرتو | erfaneh

    انگارمنتظر همین صدای اشنابودم تا اروم بشم لیوان اب و گرفتمو جرعه جرعه خوردم چشمام اروم داشت به روال عادی برمیگشت دستمال خیسی روی پیشونیم حس کردم اروم دمای بدنمو هم داشتم احساس میکردم جان کنارم نشسته بود ومن روی لباسای جان دراز کشیده بود چشمام روی صورتش حرکت میکرد بدون اختیار من انگار مست بودم و از خودم درومده بودم لب زدم + توخیلی خوشگلی من میخوام باهات ازدواج کنم باهام ازدواج کن -اروم باش داری هذیون میگی باران اروم باش +نه باید باهام ازدواج کن الان الان - باشه الان من شوهرتوم اروم باش باران تا زود خوب بشی +تو باید منو منو اروم چشمام روی هم رفت و توی خواب بدون رویا رفتم منو جان توی دشت سرسبزی بودیم که چندنفر جانو بردن و من داخل اتش داشتم پرسه میزدم اتیش بلند تر میشد و شعله هاش نزدیک تر جیغی از ترس کشیدمو از خواب پریدم روی تختم توی اتاقم بودم تلو تلو خوران خودمو به در رسوندم داشتم اتیش میگرفتم و اب میخواستم دستمو روی نرده ها گذاشتم روی زمین سرخوردم داشتم خفه میشدم و اب خنک لازم داشتم اب کی گلومو تر کنه لیوان ابی روی لبام حسی کردم که جرعه جرعه اب داخلش پایین میفرت جاناتان بغلم کرد و من روی تخت گذاشت موهامو نوازش کرد -ازکی انقدر ضعیف شدی باران؟ +خسته م جاناتان حالم بده جان محلول سبز رنگی رو بهم داد که اروم خوردمش - باران باید زودخوب بشی خیلی زود لبخندی زدمو چشمامو به نشونه تایید روی هم گذاشتم جاناتان بلند شدو رفت از روی تخت به بیرونو فضای خودم نگاه کردم گلهای که بهم سلام میدادن پس چشمامو بستم و لبخند رو روی لبهام کش دادم جاناتان بعد مدتی دوباره اومد و ایندفعه سوپ و محلول رو بهم داد منم اروم خوردمش احتاج داشتم زود خوب بشم مامان تمام مدت بالا سرم بود و اشک میریخت و بعد کنارم خوابیدو منو محکم بغل کرد جوری که استخوانمام صدا میداد تا صبح دارو خوردم و مامان موهامو نوازش میکرد
  3. erfaneh

    بخاطرتو | erfaneh

    ارامشمو اینجا بدست میاوردم احتیاج دداشتم ارامش پیدا کنم شاید باید به خودم اعتراف میکردم که من ...... حتی نمیتونستم اسمشو بیارم حالم خوب نبود سرمو روی بالشتی که ازقبل از خونه اورده بودمو بین درزها مخفی کرده بودم تا اینجا راحت باشم گذاشتم و چشمامو بستم قطرات باران بی رحمانه صورتمو خیس میکردن و من توان بلندشدن نداشتم بدنم کوره اتش بود و ذهنم درحال خواب رفتن بود و قلبم اروم اروم ریتماشو کم میکرد بدنم بی حس بود صدای های محوی به گوشم میرسید ولی قابل تشخیص نبود کسی کنارم نشست و بلندم کرد اروم اروم داشتم هضم میکردم که درحال مرگم خودمو به دست مرگ سپردم بااحساس تشنگی شدید چشمامو باز کردم چشمام جز سیاهی چیز دیگه ای نمی دید از ترس جیغ بلند کشیدم که دستای دورم پیچیده شد ترسیده دستارو پس میزدم که عطر اشناش تمام ریه هامو پرکرد دست از تقلا برداشتم توی گوشم گفت :اروم باش اروم
  4. erfaneh

    بخاطرتو | erfaneh

    اروم پلک زدم تا دیدم بهتربشه چشام که به نورعادت کرد اولین نفرمامانو دیدم یه دستمال خیس دستش بودو پیشونیمو نم دارمیکرد با تعجب به چشمای بازم نگاه کردواروم اشک ریخت مامان:باران عزیزم بلخره چشمای نازتو باز کردی مارو کشتی تو من فدات بشم لبامو باز کردم حرفی بزنم که هیچ کلمه از از بین لبام بیرون نیومد شکه به مامان نگاه کردم که مامان بغلم کردو هم پای من اشک ریخت دراتاق به صدای باز شد جان اومد تو درو پشت سرش بست اروم لب زد معذرت میخوام تو ذهنم دنبال این بودم چرا؟جان باید معذرت بخواداون دراصل زندگیمو نجات داد جوابسوال تو ذهنمو میدونست ولی صبر نکردو رفتاز رفتنش ناراحت شدم و شروع کردم گریه کردن برفی رو ازاصطبل برداشتمو رفت به جنگل برفی راهو میدونست اروم از بین شکاف مابین سنگ ها گذشتم رفتم کنارابشار و لبه صخره نشستم یه جای کوچک که ابشارش هم مثل اسمش کوچیک بود تنها راه ورودش همون درز مابین شکاف بود لبه صخرها بود و یه چشمه باریک جریان داشت که از دل چشمه ها بیرون میریخت صداش دل انگیز ترین صدابود که باعث شد چشمامو ببندم و به خواب زیبایی برم
  5. erfaneh

    بخاطرتو | erfaneh

    حتی کسایی که تو دبیرستان ازشون خوشم میومد رو تهدید میکرد خیلی جالب بود که من با حرص و جوشش باهاش حرف میزدم ولی اون فقط میگفت مناسب تو نیستن و این به طرز عجیبی مضحک بود زین برفی رو روش قراردادم و پاروی جاپاش گذاشتمو سوار شدم افسارشو گرفتم و راه افتادم سمت جنگل موهام توی باد تکون میخوردو این طرف و اون طرف میرفت برفی شا د و اروم به طرف جنگل میرفت درختای سربه فلک کشید و بابرگای سبز خودشون تابستونو به رخ میکشیدن و درختای تمشک و توت رنگارنگ شده بودن و من با میل عجیبی توت میخواستم برفی زیر درختا صابت ایستاد ومن شروع کردم توت چیدن و دستام به شدت قرمز شده بود یهو برفی شیهه ای کشیدو باعقب عقب رفت و من از ته دل جیغ کشیدم وافتادم زمین یه مار خیلی ززرگ میخزید و روبه ما میرفت و من ازترس نمیتونستم تکون بخورم کاملا خشک ایستاده بودم از شدت ترس بدنم خیس عرق بود مار دیگه به من رسیده بود که سرش از بدنش جدا شد شروع کردم جیغ زدن که کسی بازوهامو گرفت - اروم باش ببین منم جان باران باران دست خودم نبود که جان یه سیلی خیلی محکم خوابوند گوشم ناباور دستمو روی گونم گذاشتم -باران منو نگاه کن نگام کن صورتمو روبه خودش گرفته بودو دائم صدام میزد -باران خواهش میکنم جواب بده اروم اشکام روی صورتم غلطید و چشامو بستم و اشکام ریخت و همون جا چشمام بسته شدو من ازحال رفتم
  6. erfaneh

    بخاطرتو | erfaneh

    این درست نبود که من با دلاییل مسخره خواستگاری سم رو رد کنم درست خواستگارای زیادی بابت ثروت پدردارم ولی سم هم به اون اندازه ثروتمنده ویه فروشگاه بزرگ پارچه داره وکلی زمین های خوب توی جاهای خوب داره ولی مهم اینجاست که من دقیقا حس جاناتانو به سم هم دارم واین خیلی مسخرست که من بخوام با حس برادری بخوام ازدواج کنم دقیقا نمیدونم اصلا چی درسته چی غلط پس بیخیال شدم شاید دادن یه فرصت به سم بتونه اونو کمی از حس برادرانه من جداکنه درست یادمه حسم بهش وقتی شروع شد که من در کلاس خانم ریچلی داشتم درس میخوندم اون موقع من تازه دبیرستانی بودم و فلیپ برای من زیر پایی انداخت و من سکندری خوردم که سم منو گرفت و شروع کرد به دعوا کردن اون موقع سم و جاناتان تازه اومده بودن کلاسم و زنگ استراحت بود چنان دعوایی کردن که پسرای مدرسه جرعت نداشتن نزدیکم بیان پله های عمارتو یکی یکی پایین رفتم هوای خوب امروز میتونست حالو هوامو عوض کنه پس با برفی رفتیم به جنگل بااینکه جاناتان همیشه دعوام میکرد که هرگز نرم ولی من به شدت لجباز بودم و ترجیح میدادم هرجا که میخوام برم اصلا جاناتانو درک نمیکردم اون به شدت رروی من حساس بودو اعصاب خورد کن
  7. erfaneh

    بخاطرتو | erfaneh

    ساکت شدمو به صورتش نگاه کردم ریش هاش صورتشو گرفته بود ولی چیزی از جذابیت چهرش کم نمیکرد چشمای مشکی و ابروهای مردونش با گونه ی استخونیش ابهت خاصی بهش داده بود ولی از همه عجیب تراین بود که من نمیفهمیدم چرا انقدر نگرانشم؟؟ سعی کردم خودم بلندش کنم ولی نمیتونستم پس همینجوری اونجا ماندم -باران باران کجایی؟؟ +چند لحظه صبرکن میام میام باعجله پله هارو پایین رفتم و در سالن رو باز کردم جاناتان به همراه سم و جان روی صندلی ها نشسته بودن وجاناتان منتظر بود تا دوباره اسمم رو صدا بزنه ولی با دیدنم گفت -باران سم میخواد باهات صحبت کنه وقبل از اینکه بفهمم چی شد جاناتان و جان سالنو ترک کردن حالا منو سم توی سالن بودیم سعی کردم فکرهای خیالاتی و احساسی و عاشقانه که زمانی درباره سم میکردمو کنار بزنم و به حرفاش گوش بدم سم کنار پام زانو زدو گفت -ببین باران من تورو دوست دارم و این احساسم تازه نیست مال چندسال قبله زمانی که تو بچه بودی من ۱۵ سال ازت بزرگ ترم و هنوزم به خاطر عشق تو که جونم من الان ۳۵ سالمه و جوانی نیستم که هیجاناتو به تو هدیه کنم من میخوام روی پیشنهادم فکر کنی من تورو میخوام چشمام گرد شده بودو دهنم باز مونده بود باورم نمیشد بدون هیچ مقدمه چینی رفت سر دوست داشتن من و این خیلی عجیب بود -میدونم کهخیلی سریع و بدون مقدمه گفتم ولی من تورو دوستت دارم پس روی پیشنهادم فکرکن توبرام خیلی عزیزی ومن میخوام که مال من باشی ؟ بارفتن سم جان داخل اومد ویکی از شیرینی های مارگارتو که تازه درست کرده بود برداشت و شروع کرد خوردنشون جان خیره نگاهم میکردواین منو معذب میکرد چشمامو بستم دلم یکی از سیرینی های خوش مزه مارگارتو میخواست که داغ بودن و تازگیش از داخل ظرف پیدا بود یکی از شیرینی هارو برداشتم و خوردم همین طور که ازخوشمزگیش لذت میبردم نفهمیدم چطور توی این مدت کم تمام شیرینی ها رو خوردم فقط دیدم که جان شیرینی به دست مونده و خیره منه وقتی نگاهمو دید لب خند زدو شیرینی دستشو به طرفم گرفت از صندلی بلند شدم و شیرینی رو گرفتم و به طرف بیرون رفتم لحظه اخر خروجم برگشتمو چشمکی به جان زدم
  8. erfaneh

    بخاطرتو | erfaneh

    پس حتما لازم نبود که حضور پیداکنم همه خدمتکارارو فرستادم که برن و بعد از اینکه غریبه رو چک کردم مشغول لذت بردن از اسب مورد علاقه ام بودم برفی غرق شده بود توی لبخندمنو شیرین کاری میکرد و منم با صدای بلند مشغول خندیدن بودم لباس سوارکاری که پوشیده بودم منو اصیل دار تر نشون میداد برفی ازاون اسبایی بود که موهای بدنشون سماشونو پوشنده بودو موهای گردن بلند بود و من غرق لذت میشدم وقهقه ام فضایی بین خونه و درمانگاه منو جاناتان رو گرفته بود برفی دور خودش چرخید و من لحظه ای نگاه به درمانگاه کردم از چیزی که دیدم خشک شدم غریبه دقیقا روبه روی من بودو به در درمانکاه تکیه زده بود و خیره من بود زل زدده بودم به صورتش و اون با کنگی نگام میکرد قیافش و هیکلش که الان روبه روم بود بی نهایت زیبا بود و دل نشینی خاصی و ارامش به ادم میداد که تصورشم محال بود انگار تابلویی زیبا از اثرات داوینچی بود که ادمو به حیرت وادار میکرد لحظه ای لرزید ومن باتمام سرعت ازبرفی پایین پریدم و به سمتش دویدم و قبل از سقوطش به زمین گرفتمش به خاطر وزن سنگینش اونو اروم اروم به طرف پایین خم کردم و سرشو وی پام گذاشتم هرچی فریاد کمک زدم کسی نبود اون لحظه از اینکه همه رو فرستادم برن خیلی عصبی بودم دمای بدنش هر لحظه پایین میومد من انگار دارم قلبمو از دست میدادم اشکام به پهنای صورت میومدو نمیدونستم باید چیکار کنم قلبم درد میکشید غریبه دستشو به صورتم نزدیک کرد و لب زد :گریه نکن هردومون یه حال عجیب داشتم هر چند من اینطوری فکر میکردم اروم پرسید -تو کی هستی که قلبم میخواتت؟ +تو کی هستی که قلبم تورو میخواد؟ولی اصلا نمیدونم اسمت چیه؟ -اسمم جانه ومن تورو نمیشناسه فقط یه حس بهم میگه از همه بهم نزدیک تری لبخند زدم و اون در حالی که صدای لحظه به لحظه اروم تر میشد زمزمه کرد -غریبه دوست داشتنی واروم چشاشو رو بست و من نگران دوباره صداش زدم که زمزمه کرد -میخوای همین طور داد بزنی من خستم پس بزار کمی چشمامو ببندم
  9. erfaneh

    بخاطرتو | erfaneh

    چشماموباز کردم و به افتاب که از لای پنجره چوبی اتاق میتابید خیره شدم و چشمامو بستم دلم میخواست برم جنگل و هوایی تازه کنم وازاین کسالت بیرون بیام چندروزی بود که غریبه جاش روی تخت بود و خبری از هوشیاریش نبود و این برای من نگران کننده بود بعضی از زخماش بهتر شده بودن ولی بعضیاش هرروز نیاز به تمیز کردن داشت واین نشونه بدی بود از نظرجاناتان اگه زخماش التیام پیدا نکن میفهمیم که دیگه بهوش نمیاد و اسیبی به سرش اومده ولی نمیدونم چرا هروقت میرم بالای سرش یا زخماشو تمیز کنمم قلبم بی اختیار میکوبه و منم دیوانه وار امید دارم که زود تر خوب بشه * برفی با قدم های استوار روی چمن ها میرقصید و من با قهقه از این لحظه لذت میبردم پدر ومادر به خونه اقای مکس دعوت کرده بودن به نظرم یه مهمونی عصرونه نیازی نداشت که حتما حضورپیدا کنم
  10. erfaneh

    بخاطرتو | erfaneh

    به خونه که رسیدم با صدا بلند جاناتانو صدا میزدم که با پدرو خدمه وارد حیاط شدم جاناتان همینکه چشمش به پسر افتاد دویدوبردش به درمونگاه نگاهمو به پدر دادم و چشمامو تو حدقه چرخوندم که پدر منظورمو فهمیدو همه خدمه رو فرستادرفت به سمتش رفتمو +پدر پایین پرتگاه پیداش کردم معلوم بود از عمدافتاده چرخاشو درها سابیده شده بود و باید بری و وسایل کهسالم مونده بیاریم - باشه الان با چند نفر میرم توهم حواست باشه و سعی کن کسی نفهمه پدرباعجله رفت موهای مشکیمو زیر گوشم فرستادم به کمک جاناتان رفتم که سخت مشغول بود لباساشو کلا پاره کرده بود -باران اونجا واینسا برد اب و پارچه بیار سری رفتم و اب ولرم و ریختم داخل تشت کوچک و دستمالا رو از طبقه پارچه های تمیز برداشتم رفتم کنار جاناتان سر غریبه رو بادستمال تمیز کردم تا شکستگی مشخص باشه جاناتان مشغول سرش شد بدنش مشکلی نداشت ولی پاش اسیب دیده بود پاشو جا انداختم و با چوبای مخصوص بستمش روی زخماشو با گیاه مخصوص که جاناتان تازگی خرد کرده بود گیاهو گذاشتم و با پارچه بلند تمیز بشتمش و چوبا رو هم زیر پارچه گذاشتم غرق پیشونیمو پاک کردم و سرمو زیر انداختم جاناتان زد روی شونم و نگاهم کرد و لبخند زد -کارت عالی بود باران + جاناتان مشکلش شدیده؟ -نمیدونم باران باید ببینیم خدا چی میخواد با جاناتان لباس های جاناتانو تنش کردیم و زخماو بدنشو بااب ولرم تمیز کردیم تختو مرتب کردم و غریبه رو روش گذاشتم خداکنه بهتر شه چشمامو بستمو نفس عمیق کشیدم اصلا نمیدونم چجوری از اونجا سر دراوردم؟ رفتم داخل سالن مادر عصرانه درست کرده بود روی میز نشستمو جرعه ای قهوه خوردم کیک پای سیب مامان خیلی چشمک میزد یه تکه رو به دهنم گذاشتم که جاناتان خیلی یهویی برگشت طرف منم هول کردم کیک پرید گلوم داشتم خفه و جاناتان محکم میزد روی کمر و مامان قهوه داغ دادبهم گلوم میسوخت و چشمام از حدقه زده بود بیرون کمرم زیر مشتای جاناتان خورد شده بود و کل صورتم داغ کرده بود باهر زوری بود جاناتانو هل دادمو سرفه کردم گلوم وحشتناک میسوخت پدر بغلم کردو سر جاناتان فریاد زد و به مامان چشم غره رفت و منو به طرف اتاقم برد خدمتکار اب ولرم و حوله اورد ابو خوردمو بابا با حوله نمناک صورتمو پاک کرد واقعا توی بدن جون حرکت نداشتم بابا موهامو نوازش میکردو من اروم اروم چشمام گرم شد و خوابیدم
  11. erfaneh

    بخاطرتو | erfaneh

    جان ۶روز از سفر م میگذشت وتازه به شهر اهاوس رسیده بودیم شهر سرسبزو زیبا بود و شنیده بودم مردم خیلی خون گرم هستن درحال گذشتن ازشهربودیم که جاده منتهی میشد به جاده مرگ جاده ای بود که هر دو طرفش پرتگاه بود کالسکه چی باسرعت کالسکه رو هدایت میکرد سرمو از کالسکه بیرون اوردم که درشکه ای بهمون نزدیک میشد توی یه لحظه خودشو به سرعت به کالسکه ما کوبید کالسکه چی وضعیت رو کنترل میکرد سریع رفتم توی کالسکه و وسایل خیلی مهمو دراوردم و داخل صندق چه کوچیکی گذاشتم کلیدشو مخفی کردم کالسکه با تکون های وحشت ناک به پرتگاه نزدیک میشد و هر لحظه امنیتمو به خطر میانداخت توی لحظه ای کالسکه سقوط کرد سرمو بلند کردمو دیدم کالسکه روم افتاده و کالسکه چی سرش به سنگی خورده حالم خراب شد و سرم گیج رفت و بی حال افتادم شاید مرگمو اون لحظه پذیرفتم رز موهام توی نسیم باد تکون میخورد برفی اروم راه میرفت و ناز میکرد و تمام تماشا چیاشو به تحسین وادار میکرد نمیدونم چی شد که احساس ناراحتی و غم وجودم گرفت برفی شیه ای کشید و با سرعت بالایی شروع مکرد دوییدن هر لحظه انگار به لحظه ی مرگ عزیز نزدیک میشدم و قلبم فشرده میشد به برفی اعتماد داشتم چون ناراحتیمو کامل متوجه میشد منو به طرف جاده مرگ میبرد و قلبم دیوانه وار خودشو به قفسه ی سینم میکوبید کالسکه ای روی زمین افتاده بود از برفی پیاده شدم و نبض ادمیو گرفتم که سرش با سنگی مت**** شده بود ادم دیگه ای ندیدم سوار برفی شدم که تکون نخورد هرکاری کردم تکون نخورد و بعد خودشو به کنا کالسکه رسوند مردی افتاده بود که صورتش کاملا خون بود و لباساش کثیف نبضش خیلی ضعیف میزد اومدم کالسکه رو بلند کنم نشد مرد کاملا زیر کالسکه بود طناب برفی رو به یه طرف کالسکه بستم و اون سردیگشو به برفی برفی سخت می کشید و منم تمام زورمو میزدم تا کالسکه تکون خورد خندون زور بیشتری زدم که کالسکه از روی مرد بلند شد مردو محکم بیرون کشیدم و طنابو از سربرفی باز کردم مردو سوار کردمو به طرف خونه باسرعت تازوندم
  12. erfaneh

    بخاطرتو | erfaneh

    سرشو تکون داد وقت نداشتم که بشینمو و ناراحتیشو ببینم چون ناراحتیش به ضرر ش بود و باید اینو میدونست که من اصلا بدی شو نمیخواستم چون بخشی اززندگی من برای ترنم بود باهاش خداحافظی کردمو راهی سفرم به شهر تولوز شدم با کالسکه ده روز راه بود مشغول زیرو رو کردن نقشه بود و طبق محاسباتم ده روز کامل وقت بود و تلگرافم به جیم هم انجام شده بود و من قرار بود به خونه جیم برم و بعد از کارام که حدودا دوماه میشد برگردم و اگه مشکلی پیش اومد از طرف جیم تلگراف مخفی بفرستم همچی کاملو دقیق بودو من سه ماه دیگه برمیگشتم و با ترنم ازدواج میکردم تکیه دادم به صندلی کالسکه و پیپمو روی لبام گذاشتم و با خیال راحت از ارامش و سکوت استفاده کردم ترنم با قدم گذاشتن به خونه پدرروبه روم ظاهرشد همیشه کارش این بود که ببینه من با جان چیکار کردمو جان چیکار میکنه نفسمو با حرص فوت کردمو رفتم و روی صندلی های سالن نشستم -خب ؟ چی شد؟ + اتفاق خاصی نیفتاد جان رفت سفر دلیلی نداشت من ریزو درشت حرفا رو به پدرم بزنم و این چند وقت پدر بی نهایت مشکوک بودو همه کارهای جانو زیر نظر داشت بابا لبخند مرموزی زدو چشماشو ریز کرد و به من خیره شد - اگه جان بمیره توم از شر این نامزدی زوری راحت میشی و میتونی با فردی بهتراز جان ازدواج کنی - بابا نگو که نقشه کشیدی من اصلا هم از ازدواجم با جان ناراضی نیستم بابا نگو که....... با فکری که تو ذهنم نقش بست قلبم لحظه ای درد گرفت رضایتو میشد تو چشمای بابا دید دویدم طرف در تا جلوی جانو بگیرم این سفر سفرمرگش بود باسرعت رفتم طرف در که نگهبان ها محکم گرفتم تقلا میکردم فرارکنم ولی اونا سفت گرفته بودنم بابا به طرفم اومدو روبه روم غرید - دختراحمقم من من نمیزارم نقشه های چند ماهمو خراب کنی +بابا اون نامزدمه چطورمیتونی همچین کاریو بکنی - یکی بهتر پیدا کردم پس نگران نامزد بازی نباش بامرگ جان همه ی اموالش به تو میرسه و تو صاحب تمام اموالش میشی نقشه ی خوبیه نه ؟ باترس خیره شدم که با اشارش به نگهبان ها منو کشون کشون به طرف انبار بردن و اصلا به دادو فریادهام اهمیت ندادند منو پرت کردن داخل انبارو درو قفل کردن دنبال راهی برای فراربودم باید به جان هرطورشده خبر میدادم جونش به خاطر منو حریصی پدرم به خطر افتاده باصدای درانبار وحشت زده برگشتم که بادیدن طرف مقابل دهنم از تعجب باز شد و چشمام از حدقه بیرون زد
  13. erfaneh

    بخاطرتو | erfaneh

    -لرد ،لرد ،لردجان ...... +بله الفرد کاری داری؟ -لرد، بانو ترنم اینجان +وسایل سفرمو حاضرکردی ؟ -بله لرد همه حاضره اروم اروم به طرف عمارت رفتم رزهای قرمز و صورتی که همه جای باغو گرفته بوددوست داشتم شاید این تنها دوست داشتنی قلبم بود وارد عمارت شدم و به طرف اتاقم راه افتادم ترنم روی صندلی های چوبی نشسته بود و طبق روال همیشه مشغول خوندن کتابهای موردعلاقش بود باورود من سرشو از کتابهاش بالاگرفتو به صورتم نگاه کرد لبخند مهربونی زد ـ بلخره اومدی جان منتظرت بودم +ترنم لطفا بشین کار مهمی دارم و من نمیخوام مقدمه بچینم من دارم به سفر میرم اونم توی شهر تولوز میدونی که بخشی از زمین هام اونجاست کشاورزها مشکل پیدا کردن و این فقط به دست من حل میشه پس من دارم میرم امروز عصر وقت حرکتمه و من به کسی نگفتم کی میرم سفر پس مراقب خودت باش -اما جان من نامزدتم میخوام کنارت باشم هرچند علاقه ای بین مانباشه ولی ما قراره به زودی ازدواج کنیم تو حتی منو درجریان نزاشتی! +ببین ترنم تو اهل اومد به سفری بدون مستخدم و لباس های کم و موهای نامزتب نیست و این اولین و بدترین سفر عمرت همراه من میشه پس بهتر اینجا بمونی اینروزهاهم توی این عمارت گوش زیادشده و من نمیخوام تو توی خطر بیفتی امکان داره سفرم پر از خطر باشه و باورود تو من خجالت بکشم که برات اتفاقی بیفته ترنم سرشو انداخت پایین واقعا نمی تونستم همچین ریسکیو قبول کنمو توی خطر بندازمش پس دستاشو گرفتمو گفتم +ترنم تو الان همسرو خانوم عمارتی باید قویی باشی
  14. erfaneh

    بخاطرتو | erfaneh

    نام رمان:بخاطر تو نویسنده:erfanehکاربرانجمن نودهشتیا ژانر:عاشقانه خلاصه :هیچ یادم نبود که باتوبودن برای من پراز دردوغمست اما این بودن برایم پر از حس اشنایی عشق است نمیدانستم تو بی وفایی میکنی و مرا اول راه عشق میگذاری و خودت مروی سراغ گذشته ات نمیدانستم اسم عشق را پوچ میخوانی ومن میمانم میان گذشته وبازمن درغم تو بایدپناهی بسازم وتو بازهم میای و پناهم را خراب میکنی و من اسیرتومیشوم وایندفعه تویی که نمیدانی من قبل از همه اسیرت بوده ام.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×