رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

baran155

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    16
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد baran155 در 18 تیر 1395

baran155 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

146 بار تشکر شده

درباره baran155

آخرین بازدید کنندگان نمایه

505 بازدید کننده نمایه
  1. سلام ببخشید میشه کل پستای رمانم رو حذف کنید؟فقط پست اول بمونه

    1. YeGaNeH

      YeGaNeH

      سلام عزیزدلم

      لطفا لینک رمانتون رو بدین:gol:

  2. baran155

    کدوم راه رو انتخاب میکنی؟

    انتقام میگیرم تا زجری رو که بهم تحمیل کردن اونا هم بکشن کسی که خنجر میزنه منتظر خنجر منم باید باشه چرا؟ چون دلم اروم میشه و اروم شدن دلم ارزششو داره
  3. سلام ببخشید میشه رمان باورم کن رو باز کنید؟قفله میخوام ادامش بدم و این که چجوری پستی که توش گذاشتم رو حذف کنم لطفا جواب بدین ممنون

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. YeGaNeH

      YeGaNeH

      به تایپ رمان منتقل شد

    3. baran155

      baran155

      ممنون

      وای خدا قفله بازم نمیتونم چیزی بفرستم

    4. YeGaNeH

      YeGaNeH

      باز شد عزیزکم

  4. سلام رمان باورم کن رو دارم ادامه میدم میتونی بیای و دوباره بخونیش؟

    1. paria80

      paria80

      شرمنده ام گلم وقت نمیکنم :padded:

    2. baran155
  5. baran155

    معرفی و نقد رمان باورم کن | baran155

    سلام دوست عزیز! بله من دهم هستم ,درسته کتابامون هنوز چاپ نشده ولی من فایل پی دی افشون رو دانلود کردم و دارم میخونم خوب باید خوب بخونم ,این سه سال باید ذهنم ازاد باشه و به هیچ چیز جز درس و کنکورم فکر نکنم بعدش انشالاه سه سال عد که از دانشگاه در اومدم میام و یه عالمه پست برای رمان باورم کن میزارم قوووووووووول قووووووووول قوووووول! دوستون دارم ,به خاطر این حمایتتاتون
  6. baran155

    معرفی و نقد رمان باورم کن | baran155

    سلام دوست عزیز واقعا متاسفم که رمان رو نیمه رها کردم ببخشید من سه سال بعد کنکور دارم باید خوب بخونم انشاالهه بعد از کنکور میام و درخواست ادامه ی رمان رو خواهم داد منتظرش بمونین دلم برا همتون تنگ میشه!
  7. baran155

    معرفی و نقد رمان باورم کن | baran155

    سلام دوست عزیز واقعا متاسفم که رمان رو نیمه رها کردم ببخشید من سه سال بعد کنکور دارم باید خوب بخونم انشاالهه بعد از کنکور میام و درخواست ادامه ی رمان رو خواهم داد منتظرش بمونین دلم برا همتون تنگ میشه!
  8. baran155

    معرفی و نقد رمان باورم کن | baran155

    سلام دوست عزیز واقعا متاسفم که رمان رو نیمه رها کردم ببخشید من سه سال بعد کنکور دارم باید خوب بخونم انشاالهه بعد از کنکور میام و درخواست ادامه ی رمان رو خواهم داد منتظرش بمونین دلم برا همتون تنگ میشه!
  9. baran155

    معرفی و نقد رمان باورم کن | baran155

    سلام دوست عزیز واقعا متاسفم که رمان رو نیمه رها کردم ببخشید من سه سال بعد کنکور دارم باید خوب بخونم انشاالهه بعد از کنکور میام و درخواست ادامه ی رمان رو خواهم داد منتظرش بمونین دلم برا همتون تنگ میشه!
  10. baran155

    باورم کن | baran155

    پست ششم: زود گفتم: :خانوم اشتباهی زنگ نزدین؟اسم همسر من حسامه..حسامه پارسا. -نه خانوم درسته ,اسمشون حسامه پارساست.راستش به این دلیل زنگ زدیم که بهتون بگم شما هم مایلید با همسرتون برین؟چون شما هم مدرک پزشکی دارین واز قبل اسمتون هم با همسرتون برای کمک رسانی به سوریه نام نویسی شده . این بهترین فرصت بود ,اگه بتونم پیداش کنم اونوقت خیلی از ابهامات رفع میشه ولازمم نیست دست به دامن اون پسره بشم. سریع جواب دادم. :بله خانوم چرا که نه من با همسرم میرم.لطفا اسمم رو ثبت کنید. -چشم پس باید بگم به دلیل این که کمک رسانیه رفتنتون خیلی زود تایید شده و شما اخر این هفته عازم سوریه میشید. :باشه خیلی ممنون به خاطر اطلاع رسونیتون. -خواهش میکنم وظیفه بود.خدانگهدار. تماس رو قطع کردم واقعا خوشحال بودم ,عالیه! از اتاقم خارج شدم و بدو از پله ها رفتم پایین به طرف پذیرایی ,همشون نشسته بودن تو حال و تو سکوت داشتن تلوزیون رو نگاه میکردن که با اومدن من با تعجب به من نگاه کردن. -چیزی شده رها؟ با صدای رزیتا نگاهش کردم و لبخندی زدم و گفتم: :نه , مگه قراره چیزی بشه که خوشحال باشم خواهری؟ رزیتا با خنده ابرویی بالا انداخت و گفت: -نه اصلا,بیا بشین پیش خودم! و کمی روی مبل دو نفریی که روش نشسته بود جا به جا شد ,رفتم نشستم کنارش که بابا هم بدون هیچ واکنشی بازم به تلوزیون خیره شد. نفس عمیقی کشیدم ,نمیدونم چرا هیج جوره دلم بهشون گرم نمیشد. سرفه ی مصلحتیی کردم و رو به بابام گفتم. :بابا؟ با کمی تاخیر برگشت طرفم و لبخند کمرنگی زد که بی شباهت به پوزخند نبود. -بله؟کاری داری؟ لبخند ارومی زدم و گفتم: :آخر این هفته میخوام برم مسافرت. اخمی کرد . -کجا؟با کی؟ به مبل تکیه دادم و در حالی که به تلوزیون نگاه میکردم گفتم: :جنوب.به خاطر طرح بیمارستان و دانشگام. پوزخندی زد و بدونه هیچ حرف اضافه ای گفت: -میتونی بری! لبخند ارومی زدم خودش بود الان دیگه راحت میتونم پیداش کنم. چهار روز به تندی باد گذشت و زود اخر هفته رسید نمیدونستم چطور میخوام باهاش رو به رو بشم.نمیدونستم منو میشناسه یا... کیفم رو که توش فقط لباس و لبتاب به همراه یه وای فای جیبی و شارژرش بود برداشتم .و یه ششصد ,هفتصد تومنی هم پول. لباسام رو هم پوشیده بودم یه شلوار سیاهه دمپا ,مانتوی ساده و بدون طرح و سیاه و یه شال شیاه همین. اروم کیفم رو گذاشتم زمین و کفشای کتونی سیاهم رو هم پوشیدم.وبعد بدون هیچ صدایی کوله پشتی سیاهم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.کسی رو نمیخواستم بیدار کنم چون معلوم نبود رزیتا بازم سیریش بشه یا نه. وقتی رسیدم یه عالمه پسرو مرد که همشون لباسای سپاه تنشون بود اونجا بودن . نفس عمیقی کشیدم همشون با تعجب بهم نگاه میکردن که اخرش یکی از اونا اومد طرفم و گفت: -با کسی کار دارین خانوم؟ چهره ی مغرورم رو به خودم گرفتم و جدی گفتم: :من پزشک هستم قراره به عنوان پزشک مراقب برم سوریه. سری تکون داد و گفت: -تنهایی؟چون ما اجازه نمیدیم یه خانوم تنها بره سوریه.پزشک مرد هم وجود داره حتما باید خانوم بفرستن. عصبانی رو بهش با صدای نسبتا بلندی گفتم: :اقای محترم قرار نیست شما اجازه بدین,اجازه رو همسرم میدن که دادن.خوش اومدین. با عصبانیت ازش دور شدم و یه جای دیگه وایستادم .نمیدونستم حسام پارسا رو میون این همه ادم چطوری پیدا کنم. یه خانوم چادری نشسته بود پشت یه میز و داشت یه چیزایی رو یاد داشت میکرد,شاید میتونست کمکم کنه. رفتم پیشش. :ببخشید خانوم؟ سرش رو اورد بالا ولی با دیدن من زود با شوک بلند شد و گفت: -خانوم پارسا حالتون خوبه؟ با تعجب بهش خیره شدم و بعد فهمیدم که اینم میدونه من همسر حاسم پارسام. لبخندی زدم وگفتم: خیلی ممنون.ولی شما؟ لبخندی زد و گفت: -بنشینید لطفا. نشستم روی صندلی روبه روییش که ادامه داد. -من همون خانومیم که بهتون زنگ زدم.خانوم صفایی هستم. :اهان,فهمیدم. -ولی مشکلی پیش اومده؟تنها وایستاده بودین. زود گفتم: :آه بله من حسام رو نمیتونم پیداش کنم راستش همه اینجا لباس سپاه پوشیدن. سری تکون داد و گفت: -بله درکتون میکنم.آقای پارسا پشت ساختمون هستن راستش چون اینجا منطقه ی مرزیه برای این که مطمئن بشن بار ها سالم میرسن سوریه رفتن تا خودشون از نوع استتار بار ها مطمئن بشن. :خیلی ممنون.میتونم برم پیششون؟ -بله چرا که نه. ممنونی گفتم و از ساختمون خارج شدم و حرکت کردم طرف پشت ساختمون,منطقه ی مرزی اینجا واقعا الوده بود و پر از دود بود.... وقتی رسیدم بار هایی رو پشت کامیون زده بودن و یه آقایی که اونم لباس سپاه تنش بود بار ها رو ارزیابی میکرد.پشتش به من بود و صورتش معلوم نبود ولی قلب من داشت تند تند میزد.دستام میلرزیدن و نفس هام هم تند شده بود. سعی کردم حالت معمولیی به خودم بگیرم و رفتم طرفش.درست پشت سرش بودم .داشت یه چیزایی رو یادداشت میکرد.خیلی برام آشنا میزد. :آ..آقای حسامه پارسا؟ برگشت طرفم که با دیدنش هم اون و هم من نفس هامون برای لحظه ای قطع شد. -اینجا چی کار میکنی؟ اخمی کردم و گفتم: :با هر کی کار داشته باشم با تو یکی کار ندارم. خواستم برم که گفت: -با حسامه پارسا کار داری؟ پوزخندی زدم و برگشتم طرفش و گفتم: :اره,نکنه میخوای به اونم پول بدی منو نشناسه؟ خیره شد به چشمام و اومد جلوم ,لباس سپاهی رو که پوشیده بود خیلی بهش میومد ,ولی مهم نبود چون حسام اینجا بود و باید پیداش میکردم. -من حسامه پارسا هستم,کارت؟ اب دهنم رو به زور قورت دادم ,نه امکان نداره یعنی این پسر همسر منه؟پس چرا هیچی نگفت؟چرا بهم نگفت همسرمه ؟چرا دوباره خواست که ازم درخواست ازدواج کنه در حالی که من همسرشم؟؟ خیره شدم به چشمای سیاهش..سیاه و به عمق شبش. :قراره برم سوریه.به عنوان پزشک مراقب. همونطور که به چشمام خیره بود گفت: -خوب؟به من چه ربطی داره؟ چشمای میشی رنگ رو دوختم به چشماش و گفتم: :میخوام پیشنهادت رو قبول کنم. لبخند ارومی زد . -چرا؟ :کم اوردم راحت شدی؟ -ای تقریبا. نگاهم رو از چشماش گرفتم که گفت: -تو کل سفر حق نداری از کنارم جم بخوری.گرچه اگه میدونستم به تو زنگ زدن بری سوریه نمیزاشتم بیای. :چرا؟ کوله پشتیم رو از دستم گرفت و در حالی که داشت میرفت گفت: -چون چ چسبیده به را! ایش!پسره ی ...دنبالش راه افتادم.حالا که فهمیدم همسرم همین پسرست برای این که بفهمم چرا اونم به من چیزی نگفته و این شرط رو گذاشته باید شرطش رو قبول میکردم. رفتیم داخل ساختمون که همه ی اون مردایی که لباس سپاهی پوشیده بودن صف وایستادن و به حالت اماده باش. با تعجب نگاهشون میکردم جالبه تا حسام اومد همشون منظم شدن. با صدای حسام به خودم اومدم. -این خانومی که کنارم وایستاده ,همسرمه!در طول مسافرت کسی حق نداره باهاش کاری داشته باشه.به عنوان پزشک مراقب میاد.در ضمن توی این اتوبوس ها که میشینین اروم میشینین ,بی نظمی تو کارتون نیست,اسم سپاهمون رهایی هستش.چون داریم میریم برای ازاد کردن رها کردن.امیدوارم یادتون نره. همشون با هم فریاد زدن. -بله فرمانده. واقعا تعجب کرده بودم حسام خیلی یه جوری حرف زد و همه هم یه جوری جواب دادن. همه ی بچه های سپاه با صف رفتن و سوار اتوبوس ها شدن وقتی همشون سوار شد حسام رو به من گفت: -مراقب خودت باش...شاید بعضی وقتا کنارت نباشم ولی حق نداری مراقب خودت نباشی. برام تعجب اور نبود چون اون واقعا همسرم بود و خودشم خوب اینو میدونست پس غیر عادی نبود این همه نگرانم باشه. سری تکون دادم که دستم رو گرفت و رفت طرف یکی از اتوبوس ها. سوار که شدیم همه اروم نشسته بودن.حسام دستم رو ول کرد و با سر اشاره داد که دنبالش برم. رفتیم و ته اتوبوس نشستیم.کنارش نشسته بودم.من کنار پنجره و اون طرف دیگه ام.با این که هیچ جوره به کسی اعتماد نداشتم ولی حس بدی هم نسبت به حسام نداشتم. ....... یک ساعتی بود راه افتاده بودیم و تخمین زده میشد که دو ساعت دیگه برسیم مرز ایران و سوریه. به حسام نگاه کردم سرش رو به پشت تکیه داده بود و خوابیده بود.
  11. baran155

    باورم کن | baran155

    بعد از این که حرفای حاجی تموم شد و همه رفتن رو بهم کرد حاجی و گفت: -مطمئنی که اسمتو بفرستم. :اره حاجی مطمئن مطمئنم. ابرویی بالا انداخت و گفت: -برگشتی نخواهی داشتا حسام! سری تکون دادم و گفتم: :حاجی مردماا ,حرف یه مرد معتبر نیست که دارین این همه میپرسین؟ دستشو گذاشت رو شونم و گفت: -برو ساکت رو جمع کن پسر.همین یکی دو روزه رفتی. پا شدم و وایستادم و گفتم: چاکرتم حاجی مرسی! بعد از مسجد زدم بیرون . رفتم طرف سپاه تا لباسام رو بگیرم,دیگه رفتنیم..... بعد از این که وسائلم رو گرفتم رفتم خونه و گذراشتمشون توی کمدم. تلفن همراهم ر و بداشتم و شماره ی آران رو گرفتم. -الو؟ :سلام آران. -به اقای پارسا چه خفرا؟ :آران مسخره بازی نکن.لطفا تمومی وسائل مورد نیاز برای جراحی ده قلم اماده کن از انواع دارو ها باند و بتادین و ببین هر چی مربوط به ایناست هفت قلم اینا اماده کن. تا پس فردا آماده باشه ها. -باشه بابا نفس بگیر . :آران دیگه زنگ نزنما. -خدافظ حسام.باشه؟ :باز دیوونه شدی تو؟ -ببین الان اونقدر ذوق زده ای تا شب منو نصیحت میکنی .من همه ی چیزایی رو که گفتی اماده میکنم پسر چرا این همه بی قراری. :ببخش داداش .دست خودم نیست. -میدونم .فعلا برم بعد که وسائل اماده شد بهت زنگ میزنم. :دستت طلا آران. -خدافظ. :بای. میدونستم امروز اخلاقم خیلی بچه گونه بود ولی تمومی افراد دور و برم میدونستن این اتفاق شوکش به اندازه ای بود که رفتار سرد و جدی و خشک و مغرور حسام پارسا رو عوض کنه,اما برای لحظه ای کوتاه. خواستم برم تو اشپزخونه یه لیوان اب بخورم که یاد رها افتادم....رها رها رها چه میکنی الان؟ ((رها)) خوابیدم روی تختم و چشمامو بستم ...چشماش یه ارامشی داشت که دلگرمم میکرد....اعتمادم رو نسبت بهش بیشتر میکرد...ولی چرا قبولش نمیکنم؟خوب معلومه من نه اونو میشناسم نه میدونم چه ارتباطی با گذشتم داره. معلومه هر جا بخوام برم همه ی سرنخا رو گم میکنه تا تنها سر نخی از گذشتم پیدا نکنم. قبلش دنباله گذشتم نبودم تا این که درست یک روز قبل از این که اون پسرره رو ببینم یه چیز مشکوک دنیای منو عوض کرد.توی شناسنامم یه اسم بود ,یه اسم به عنوان همسر و این باعث شد شروع کنم به تحقیق در مورد گذشتم چون شک کردم به خانواده ای که ادعا میکردن خانوادمن ولی تنها چیزی از همسرم به من نگفتن. نفس عمیقی کشیدم و خواستم از جام بلند شم که تلفن همراهم زنگ زد کنارم روی تخت بود زود برش داشتم بدونه این که ببینم کیه جواب دادم. :الو؟ -سلام.خانوم رادمنش؟ :بله خودم هستم بفرمایین. -خانوم راستش اون کمک هایی رو که قرار بود همسرتون به سوریه ببرن تایید شدن و ایشون چند روزه اینده میرن به سوریه تا کمک های پزشکی و دارویی رو به مدافعان و زخمی ها برسونن. شوک زده شده بودم,کلمه ی همسرتون برام غیر قابل هضم بود ,به خودیه خود یه سرنخ از گذشته پیداش شده! خوب سلام دوستای عزیزم,خیلی ممنونم ازAsal وArtmis69عزیز که لطف کردن و داستانم رو نقد کردن به خاطر این دو تا دوست عزیز رمان رو زود زود خواهم گذاشت و تا اونجا که میتونم سعی میکنم غلط املایی نداشته باشم به خدا چون تایپم سریعه هی اشتباه تایپ میکنم به بزرگی خودتون ببخشین.در ضمن اره خوب هنوز زوده اسم رمان رو بگین خوبه یا نه ولی میشه روند داستان رو نقد کنید؟لطف میکنید به خدا اگه نقد کنید ما نویسنده ها پشتمون به حمایت ها و نقدای شما دوستای خواننده گرمه.در ضمن شخصیت راهی تهرانی و رزیتا تهرانی هنوز مخفیه یواش یواش پرده ها برداشته میشن. خیلی دوستون دارم و ازتون ممنون میشم اگه داستان رو به دوستانتون معرفی کنید تا بخونن. تا پست بعدی خدا نگهدار و همینطور منتظر نقداتونم عزیزان اینم لینک نقد منتظر نقداتونم. نقد رمان باورم کن | baran155 - معرفی و نقد کتاب - انجمن نودهشتیا
  12. baran155

    معرفی و نقد رمان باورم کن | baran155

    خيلي ممنون از نقد تاثير گذارت دوست خوبم خوب راستش اره ايا اين پسر لياقت داره با اين همه كاراش بره همچين جايي يا نه كه خوب اينم در اينده خيلي چيزارو تغيير ميده و خوب اسن پسر چون تو انگلستان زندگي ميكرد اره خوب مشهره و قدرتم داره ولي در ادامه مشخص خواهد شد كه چه شد اومد ايران اصلا رزيتا كيه و با اين همه پول و ثروت حسام ميخواد چي كار كنه؟نقدت واقعا عالي بود ولي ادامه ي داستان ابهاماتت رو رفع خواهد كرد
  13. نام رمان:باورم کن نویسنده: baran155 کاربر انجمن نودهشتیا ژانر داستان:عاشقانه ,غمگین ,معمایی, طنز خلاصه ی داستان: داستان در باره ی دختری به نام رهاست که طی یه اتفاق فراموشی میگیره وظلم های زیادی در حقش میشه ولی پسر داستان حسام پارسا که به شدت عاشق رها بود و همینطور نامزدش بود سعی میکنه همه چی رو برگردونه و مسبب همه ی این اتفاقات یعنی راهی تهرانی دوست پدرش رو به سزایی عملش برسونه .....و تنها مسبب اون نیست دخترش رزیتا..... گفتار نویسنده: سلام به تمامای دوستای گلم که رمان باورم کن رو دنبال میکنن.راستش اولای رمان اونقدر خوب استقبال کردین که خیلی مشتاق شدم این داستان رو ادامه بدم ولی الان اونقدر حمایتا کم شده که کم مونده رمان رو رها کنم به امون خدا بزارم برم والااا! ولی به خاطر یه نفرم شده مینویسم چون به عنوان یک نویسنده حتی به خاطر یک خواننده هم پست خواهم گذاشت ,و این احترام گذاشتن به یک خواننده است. خوب دوستای گلم امیدوارم حمایت ها دوباره برگرده من بی صبرانه منتظر نقد شما از داستانم هستم . خواهش میکنم حمایت کنین. فعلا خدانگهدار
  14. خدا بیامرزدشون..............
  15. baran155

    معرفی و نقد رمان رسم تقدیر| Artmis69

    منم با فاطی موافقم عالیه رمانت ادامش بده.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×