رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

MAEE_A

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    4
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

10 بار تشکر شده

3 دنبال کننده

درباره MAEE_A

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. MAEE_A

    رمان در پس عاشقانه‎های تلخم |Maee_A

    #پارت_سوم مامان:مائده جان امروز قراره برات خواستگار بیاد. درسته کمی ناراحت و عصبی شدم ولی تقصیر مامان که نبود؛برای چی باید باهاش تند حرف بزنم؟! -همین بود مامان جان؟ مامان:آره همین! -خب این،انقدر ناراحتی داشت که کلی مِن‌مِن کردین؟ مامان:خب فکر کردم ناراحت می‌شی. -مامان تا حالا شده وقتی ناراحت یا عصبی بودم باهاتون بد صحبت کرده باشم؟ مامان:نه دخترم من کی همچین چیزی گفتم؟ -خب پس دلیلی نداشت انقدر گفتن این موضوع براتون سخت باشه؛حالا کی قراره بیان؟ مامان:امشب ساعت 7 -امروز 25 امه؟ مامان:آره -خب...باشه موردی نداره.فردا هم آخرین امتحانمه.مامان اگه کاری دارین بگین انجام بدم که باید برای فردا بخونم. مامان:نه دخترم همیشه موقعی که مهمون میاد کمک می‌کنی این دفعه کار زیادی ندارم همون‌هم خودم انجام می‌دم تو درست رو بخون مهم‌تره. -مطمئنین زیاد نیست؟ مامان: آره عزیزم راحت باش. بعد از این که گونه‌ام‌رو بوسید رفت بیرون و من موندم.نگاهی به ساعت دیواری اتاقم انداختم.ساعت 2/30 رو نشون می‌داد.کتابم رو باز کردم و شروع کردم به خوندن.با شنیدن صدای تق‌تق در به خودم اومدم. -جانم بفرمایید؟ در باز شد و ماهان اومد تو. ماهان:جانت بی‌بلا.کور نشدی توی تاریکی؟! نگاهی کردم که دیدم اتاق تاریکه.پنجره‌ی اتاقم هم بسته بود و پرده‌ش کشیده شده و اتاق تاریک بود.من‌هم داشتم با نور چراغ مطالعه می‌خوندم. تک‌خنده‌ای کردم و گفتم: -انقدر حواسم به درس بود که متوجه نشدم؛با نور چراغ مطالعه می‌خوندم. ماهان:هنوز که آماده نشدی. -حالا کو تا ساعت 7؟! ماهان:خانوم یک نگاه به ساعت بنداز تا بفهمی چقد به 7 مونده. ساعت رو میزی‌ام رو نگاه کردم که با دیدن ساعت مخم سوت کشید.6/30 بود.یعنی 4 ساعت تمام داشتم می‎خوندم.با هول از رو صندلی میز تحریرم بلند شدم و گفتم: -وای داداش چرا زودتر نیومدی.خب هرکی ندونه تو که می‎دونی من وقتی دارم درس می‎خونم زمان و مکان یادم می‎ره. ماهان:ببخشید حالا که چیزی نشده آماده شو. لپم‎رو کشید و از اتاق خارج شد.سریع در کمدم رو باز کردم و نگاهی کلی به لباس‎ها انداختم.یه تونیک سفید چشمم رو گرفت.درش آوردم و با دقت بیشتری نگاهش کردم.این لباس‎رو تا حالا نپوشیده بودمش؛زیرش حریر بود و روش گیپورِ طرح‎دار.آستین‎هاش سه ربع بود.شلوار کتون سفیدم رو پوشیدم و ساق دست طرح‎دار سفیدم رو دستم کردم تا برهنگی ساعدم پوشیده بشه. روسری ساتن ساده‎ام رو درآوردم و بعد از گذاشتن طلق مدل لبنانی بستمش.عادتمه همیشه باید طلق بذارم واگرنه روسریم خراب وایمیسته.به قول ریحانه بعضیا معتاد موادن تو معتاد طلقی! با یادآوری حرف‎های بامزه‎اش لبخندی روی ل**ب‎هام نشست؛خب آماده بودم.علاقه‎ای به لوازم آرایش نداشتم و ازشون استفاده نمی‎کردم.نگاهی به ساعت مچیم انداختم که 7 رو نشون می‎داد.از بین چادرهام چادری که مادرجون برام از کربلا آورده بود رو برداشتم.زمینه‎اش سفید بود و گل‎های طلایی درشتی داشت.چون مادرجون هفته‎ی پیش آورده بود تا حالا نپوشیده بودمش.کش چادر رو که دور سرم انداختم مصادف شد با زنگ آیفون.فوری چادرم رو مرتب کردم و رفتم دم در...
  2. MAEE_A

    رمان در پس عاشقانه‎های تلخم |Maee_A

    #پارت_دوم لبخندی زدم و دستم‌رو روی شونه‌ش گذاشتم و گفتم: -من‌که گفتم از شما ناراحت نیستم نیازی به عذرخواهی هم نبود چون ناراحتی یا کینه‌ای از شما به دل ندارم. جفتشون سرشون پایین بود. مبینا سرش‌رو بالا آورد و نگاهم کرد دیدم چشماش اشکی شده سارینا هم چشماش قرمز شده بود و برق اشک توش دیده میشد. دوتایی بغلم کردن و مبینا گفت: مبینا-مائده تو خیلی مهربونی...تا حالا هیچ‌کس نبوده که در برابر تیکه انداختن‌های ما انقدر خوب برخورد کنه. سارینا-تو یک فرشته‌ای مائده...خیلی خوبی؛خیلی. لبخندی به این‌همه محبتشون زدم و گفتم: -بچه‌ها دیگه زیادی دارین شرمنده‌ام می‌کنین. ازم جدا شدن و اشکاشون‌رو پاک کردم و گفتم: -دیگه نبینم گریه کنین‌ها حالا می‌شه من برم؟مامانم منتظرمه ممکنه نگران بشه. لبخندی زدم و بعد از اینکه ازشون خداحافظی کردم به سمت ریحانه که کلافه با سنگ زیر پاش بازی می‌کرد،رفتم. -ببخش ریحانه جانم دیر شد شرمندتم. ریحانه-نه عزیزم ایرادی نداره. هر دو به سمت خونه‌هامون حرکت کردیم. (زمان حال) با صدای ماهان به خودم اومدم.ساعت روبه روی تختم رو نگاه کردم که ساعت 2 رو نشون می‌داد.یعنی من از ساعت 11/30 داشتم فکر می‌کردم؟تک‌خنده‌ای کردم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم.دیدم سفره چیده شده و مامان داره بشقاب آخر رو روی سفره می‌ذاره.اخم کم‌رنگی کردم و گفتم: -مامان چرا صدام نکردید واسه کمک؟چرا کاراتون‌رو تنها انجام می‌دین؟آخه مامان گلم خسته می‌شین انقدر کار می‌کنین. مامان:دخترم تازه از امتحان اومده بودی دیدم خسته‌ای صدات نکردم حالا هم عیبی نداره برو بابات‌رو صدا کن. رفتم که دیدم بابا دراز کشیده و خوابه؛دستم‌و رو شونش گذاشتم و گفتم: -بابا باباجون...پاشید ناهار حاضره. بابا:دخترم بیدارم برو الان میام. سر سفره نشستم.هممون منتظر بودیم تا بابا بیاد بعد غذارو شروع کنیم. بعد از چند دقیقه بابا اومد و همگی با یک بسم الله شروع کردیم. -بابا مگه قرار نبود ماموریت‌تون یک‌ماهه باشه؟ (پدر من شغلشون امنیتیه و به دلایلی نمی‌تونم از جزئیات کارشون بگم.یک‌ماه ماموریت خارجه رفته بودن که امروز برگشتن.) بابا-خب امروز یک ماه شد دیگه! -وا بابا...من فکر کنم ده روز هم نشد؟چرا انقد زود گذشت؟ ماهان:آخه نه که جناب‌عالی خیلی سرتون توی درس و کتابه متوجه گذر زمان نمی‌شید!!بابا 25اردیبهشت رفتن امروزهم که 25 خرداده برگشتن. -چه‌جالب! چهارتایی خندیدیم و تا آخر غذا حرفی رد و بدل نشد. غذا که تموم شد ظرف‌هارو تو ماشین ظرف‌شویی چیدم و بعد از جمع و جور کردن آشپزخونه به سمت اتاقم رفتم.هنوز به اتاق نرسیده بودم که صدای زنگ تلفن بلند شد.تلفن بی‌سیم رو برداشتم و جواب دادم: -بله؟ صدای یک خانوم بود که نمی‌شناختمش. شخص:سلام -سلام جانم بفرمایید؟ شخص:شما مائده خانوم هستی؟ -خودم هستم.شما؟ شخص:من عاطفه هستم عاطفه یزدانی.همسر آقای پورحسین همسایه‌ی پدربزرگت. من‌که نمی‌شناختم ولی فکر کنم مامان و آقاجون بشناسنشون. -بله متوجه شدم. خانوم یزدانی:خب دخترم مامان هستن؟ -بله هستن گوشی خدمتتون الان می‌دم بهشون از من خدانگهدار. خانوم یزدانی:خداحافظت دخترم. گوشی رو به مامان دادم و رفتم تو اتاقم و مشغول خوندن برای امتحان فردام شدم. تقریبا یک ربع بعد یه نفر در زد و با بفرمایید من وارد شد.مامان بود. -جانم مامانم کاری داشتین؟ مامان:ام... مائده جان.. چیزه.. -جانم مامانم چی شده؟راحت باشید. مامان:امروز...می‌خواد برات
  3. MAEE_A

    رمان در پس عاشقانه‎های تلخم |Maee_A

    مقدمه: می‌خواهم بگویم از روزی که آمد از روزی که دلِ مرا با خود برد از روزی که با اشک‌هایم غصه خورد از روزی که با خنده‌هایم شادمان گشت از روزی که مرهم دردهایم شد از روزی که دلیل لبخندهایم شد می‌خواهم بگویم از همان روزی که مرا عشق خود خطاب کرد از همان روزی که با دیدنش دلم لرزید و از روزی که او از پیشم رفت او،رفت و دنیایم،تیره شد؛تار شد و من در غم نبودش سوختم و خاکستر شدم تازیانه‌ی کنایه‌های اطرافیان را به جان خریدم و هم‌چنان عشق او را در دلم پایدار ساختم می‌خواهم بگویم اما کنایه‌ها،مهر سکوتی‌ست بر لبانم و من متهم هستم؛متهم عاشقی! #MAEE_A #پارت_اول با خستگی کلیدم‌و از تو کوله‌ام در آوردم و توی قفلِ در حیاط انداختم.در رو پشت سرم بستم و همون‌طور که داشتم طول حیاط رو طی می‌کردم،به امتحان امروز فکر می‌کردم.این امتحانمون از همه مهم‌تر بود و باید نمره‌ی خوبی ازش می‌گرفتم.اونقدر غرق افکارم بودم که با وجود آسانسور از پله استفاده کردم.کلید رو انداختم و وارد خونه شدم.فکر کنم ماهان هنوز خواب بود واگرنه خونه انقد ساکت نبود.درسته خسته بودم و حسابی گرمم بود ولی اول مامانم. رفتم تو آشپزخونه پشتش به من بود و مشغول آشپزی.من هم که طبق معمول مث جن وارد می‌شدم و مامانم متوجه اومدنم نمی‌شد.از پشت بی هوا گونه‌ش رو بوسیدم و گفتم: -سلام مامان نوشینم چطورین؟ مامان-سلام دختر گلم.منم خوبم حالا که دیدمت.باز تو مثل جن اومدی؟ -ببخشید مامانم عادت دارم. مامان-عزیزم تو که همیشه آرومی.امتحان چطور بود؟ - خوب بود فردا آخریشه دیگه تموم می‌شه. همون لحظه صدای جیغ و داد ماهان بلند شد. ماهان-سلام بر خواهر خرخونم چطوری عشق من؟ آروم خندیدم و گفتم: -سلام داداش خوبی؟ ماهان-خوبم.چرا با لباس اینجایی هنوز؟ -اومدم به مامان سلام کنم که از زور خستگی همین‌جوری اینجا نشستم. ماهان-خب چرا خود آزاری می‌کنی دختر؟اول لباسات‌و دربیار بعد بیا سلام کن. ابرویی بالا انداختم و همون‌طور که انگشت اشاره‌ام رو جلوش تکون می‌دادم گفتم: -نه داداشم من اگه رو به موت هم باشم اول باید به مامان سلام کنم. همون لحظه صدای بابا درست از پشت سرم بلند شد: بابا-پس ما اینجا هویجیم؟ -داداش فکر کنم توهم زدم! ماهان-چرا؟ -حس کردم صدای بابا رو شنیدم. این حرفم مصادف شد با خنده‌ی مامان و ماهان.برگشتم سمت صدا که دیدم بابا با یه اخم با نمک و دست به کمر داره نگام می‌کنه.انقدر ذوق کردم که بدون فکر کردن به حرفی که زدم پریدم بغلش و بوسه بارونش کردم. -سلام بابا محسنم خوبید؟کی اومدید؟ با محبت دستی به سرم کشید و در حالی که سرم رو می‌بوسید گفت: بابا-سلام گل دخترم.حالا که دیدمت عالیم.من هم ساعت 9 رسیدم.تو سر جلسه‌ی امتحان بودی. -آهان به سلامتی رسیدید؟خسته که نشدید؟مسیر خیلی طولانی بوده. بابا-چرا اتفاقا خیلی خستم تو هواپیما اصلا نشد بخوابم.(3-4) ساعت تو راه بودم. نگاهی به چشم‌های سرخ از بی‌خوابیش انداختم و با ناراحتی گفتم: -بمیرم الهی!بابا برید استراحت کنید خیلی خسته‌اید؛چشماتون سرخِ‌سرخه. بابا-خدانکنه باباجان. -شما برید استراحت کنید 1-2 ساعت دیگه برای ناهار بیدارتون می‌کنم. بابا دهن بازکرد حرف بزنه که ماهان گفت: ماهان:اه‌اه!!بسه بابا حالم بد شد.چه خبره این‌همه تعارف تیکه پاره می‌کنین.ایش! خنده‌ام گرفت.خجالت نمی‌کشه واقعا این بشر!21 سال سنشه هنوز مثلِ بچه‌های ده-دوازده ساله رفتار می‌کنه.ماهان دقیقا عکس منه.من خیلی آرومم ولی گاهی‌اوقات شیطنت‌های مختص به خودم رو دارم.البته شیطنت‌هام به دور از ادب نیست.همیشه سعی داشتم موقع صحبت کردن تمام جوانب رو بسنجم و یک‌وقت کسی رو ناراحت نکنم.و تا به حال یادم نمیاد به هیچ‌کس چه تو دلم چه با زبون فحش داده باشم.البته گاه به فحش‌ها و شیطنت‌هایی که به صورت دوستانه ردوبدل می‌شه می‌خندم ولی خودم حتی به شوخی هم ازش استفاده نمی‌کنم.عقیدم اینه کلا!!برعکس من ماهان پسر شوخ و شیطونیه.همیشه و در همه حال شوخی می‌کنه ولی شوخی‌هاش کسی رو ناراحت نمی‌کنه و من از همینش خوشم میاد!در عین شوخ بودن،مودب هم هست و این خیلی برای من مهمه.خیلی‌ها به‌خاطراین اخلاقم ازم دوری می‌کنن و گاها تیکه می‌اندازن که بچه مثبتی و از این حرفا.ولی من برام اهمیتی نداره.من اخلاقم اینه؛اگه کسی من‌رو بپسنده با همین افکار و عقایدم می‌پسنده.نمی‌دونم چقدر تو فکر بودم که با صدای ماهان به خودم اومدم: ماهان-کجایی دختر؟دو ساعته زل زدی بهم؛خوردی من‌و تموم شدم دیگه هیچیم نموند واسه خاطر خواهام!! همین‌طور داشت پشت سر هم حرف می‌زد که با خنده پریدم وسط حرفش: -خب بابا تو ام...داشتم فکر می‌کردم. ماهان-به چی؟ -به تفاوت‌هامون! ماهان- آهان.. -آره ماهان:برو لباسات رو در بیار دو ساعته اینجا واستادی. -راست میگی‌ها من رفتم. رفتم تو اتاقم و لباسام‌رو با لباس راحتی عوض کردم. رو تختم دراز کشیدم و به اتفاقات امروز فکر کردم. (فلش بک-دو ساعت قبل بعد از جلسه‌ی امتحان) ریحانه-مائده چطور دادی؟خوب بود؟ -من که عالی دادم همه رو بلد بودم. ریحانه-ولی خیلی سخت بود ها! -نه بابا این که آسون بود. ریحانه-برا تو آسونه ولی برای من نه. -ریحانه جانم اگه تلاش کنی هیچ فرقی بین من و تو نیست. ریحانه-خب راست می‌گی. -حالا بیا بریم پیش بچه‌ها ببینیم چطور دادن. ریحانه- باشه بریم. با هم‌دیگه به سمت یک اکیپ از بچه‌ها که دور هم روی زمین نشسته بودن رفتیم. -بچه‌ها چطور دادین؟ سوده-وای مائده خیلی سخت بود. مهتاب-آره بابا این استاده فکر کنم از ما کینه گرفته. مبینا-بچه‌ها جلوی بعضیا به استاد عزیزشون.. با طعنه ادامه داد: مبینا-توهین نکنین می‌رن راپورت می‌دن بدبخت می‌شیم. سارینا-راست می‌گه نه که بعضیا خیلی خرخون و خودشیرینن... سوده و مهتاب وسط حرفش پریدن و با اعتراض گفتن: سوده و مهتاب-سارینــــــــــا! سارینا-چیه؟اگه دروغ می‌گم بگو دروغ می‌گی. مهتاب- درسته که مائده درسش خوبه ولی تا حالا شده به خاطر اینکه نمره‌اتون پایین بوده بهتون تیکه بندازه؟شده تا حالا جواب طعنه‌هاتون‌رو بده؟همیشه باهاتون مهربون برخورد کرده ولی شما... کم کم داشت صداش اوج می‌گرفت. دستم‌رو روی شونش گذاشتم و با صدای آرومی گفتم: -مهتاب‌جان آروم‌تر اگه با این حرف‌ها آروم می‌شن بذار بگن. مهتاب-مائده آخه چرا انقدر خوبی؟به‌خدا مهربون‌تر از تو توی کل عمرم ندیدم. -عزیزم خوبی از خودته من فقط دوست‌ندارم کسی‌رو ناراحت کنم. مهتاب-ولی اینا خیلی دارن بهت بد می‌کنن چطور می‌تونی انقدر خوب باهاشون برخورد کنی؟ -من ذره‌ای ازشون ناراحت نیستم.ممکنه از جایی ناراحت باشن و یه جوری بخوان خودشون‌رو خالی کنن.مهم نیست بذار اون شخصی که باعث می‌شه آروم بشن من باشم. مهتاب-واقعا نمی‌دونم چی بگم.هیچ حرفی ندارم که در برابر مهربونی‌هت بهت بگم. با لبخند دستی رو شونش زدم و به همراه ریحانه به طرف دیگه‌ی حیاط حرکت کردیم. -ریحانه بریم خونه؟حوصلم سر رفت. ریحانه-آره بریم. چادر دانشجوییم رو سرم کردم و کوله‌ی مشکیم‌رو روی دوشم انداختم.زیپ چادرم رو بستم. -بریم ریحان؟ ریحانه-سرتا پا مشکی شدی مائده.مقنعه مشکی، چادر مشکی،کوله مشکی،کفش مشکی...مگه می‌ری عزاداری؟ -خب رنگ مشکی رو دوست دارم. ریحانه-باشه بابا بریم. داشتیم قدم‌زنان به سمت در حیاط می‌رفتیم که با حس کردن این‌که شخصی داره صدام می‌کنه ایستادم و به طرف صدا چرخیدم.سارینا و مبینا بودن. -جانم؟ سارینا زیر چشمی نگاهی به ریحانه انداخت.فهمیدم موضوعیه که نمی‌خوان اون باشه واسه همین گفتم: -ریحانه جانم میشه بری دم در تا منم بیام؟ ریحانه-باشه. بعد از اینکه ریحانه رفت دوباره به سمتشون بر گشتم و گفتم: -جانم بفرمایید. مبینا-ام ... راستش...می‌خواستیم... -راحت باش بگو. سارینا-مبینا من می‌گم بهش...مائده ما می‌خواستیم به خاطر رفتاری که باهات داشتیم...ازت معذرت بخوایم...
  4. MAEE_A

    رمان در پس عاشقانه‎های تلخم |Maee_A

    نام کتاب : در پس عاشقانه‎های تلخم نویسنده : MAEE_A کاربر انجمن نود و هشتیا موضوع : عاشقانه-اجتماعی-تراژدی خلاصه کتاب :دختر 16ساله‌ای که به‎خاطر هوش بالاش و اخلاق فوق‌العاده عالیش،ورد زبون خیلیاست و همین باعث میشه که خواستگارای زیادی داشته باشه.ولی هیچ‌کدوم مورد قبولش نیست تا این‎که یمیشون‎رو قبول می‎کنه و اتفاقاتی بینشون رخ می‎ده [این رمان بر اساس واقعیت نوشته شده و فقط نام خانوادگی اشخاص تغییر کرده]

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×