رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Amanda2004

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    4
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

24 بار تشکر شده

درباره Amanda2004

آخرین بازدید کنندگان نمایه

87 بازدید کننده نمایه
  1. Amanda2004

    چیزی که نفر قبلی میگه می خوای یا نمی خوای ؟

    به هیچ وجه فروختن قشنگ ترینر اما منفورترین وسیلت؟
  2. Amanda2004

    چیزی که نفر قبلی میگه می خوای یا نمی خوای ؟

    می تونه خوب باشه دانلود کتاب معلم سخت تمرین درس دنیا (تو)؟
  3. Amanda2004

    چیزی که نفر قبلی میگه می خوای یا نمی خوای ؟

    عالیه. یه دوست خارجی مجازی؟
  4. Amanda2004

    چیزی که نفر قبلی میگه می خوای یا نمی خوای ؟

    آره عالیهـ فردا امتحان جغرافیا؟
  5. Amanda2004

    چیزی که نفر قبلی میگه می خوای یا نمی خوای ؟

    عمراً یه کتاب خونه پر از کتاب های زیست؟
  6. Amanda2004

    چیزی که نفر قبلی میگه می خوای یا نمی خوای ؟

    تازه شروع شدن چندتا اکانت فیک؟
  7. Amanda2004

    بازی با کلمات یک نقطه

    چون با ی نمیشه با حرف قبلیش میگم ضراء
  8. Amanda2004

    بازی با کلمات یک نقطه

    رعنا
  9. Amanda2004

    من یه ترنسم|Amanda2004

    سرش رو کمی بالا گرفت تمام دانشجو ها رو از نظر گذروند ولی موقع نگاه کردن به من کمی بیشتر از بقیه مکث کرد. به سمت در باز کلاس رفت, اون رو بست و به سمت وسط کلاس اومد با گفتن سلام و روز بخیر بلندی بدون انتظار برای دریافت پاسخ گفت + من سامان امیر استاد زبان شما هستم. دکترای زبان از دانشگاه باهنر کرمان دارم و قرار این ترم رو با شما دوستان عزیز سپری کنم. خب حالا از شخص کنار پنجره شروع کنید به معرفی خودتون. یه پسر معمولی که از چشماش شیطنت میبارید ایستاد و قبل از اینکه حرفی بزنه صدای نکره ی یه دختر کل کلاس رو شوت کرد تو مریخ: + استاد چند سالتونه؟ استاد دنبال صاحب صدا گشت و بعد از چند لحظه به نقطه ای خیره شد و گفت: استاد+28 سال چطور؟؟ هنوز صدای اون دختر نیومده بود که پسری که ایستاده بود به سمت ته کلاس چرخید و گفت: +حیف که استاد حلقه داره وگرنه خودم واست تورش میکردم. بعد از حرف این پسر کل دانشجو های کلاس شروع به خندیدن کردن و بعد از مدت خیلی کوتاهی ساکت شدن. استاد که لبخندی به لب داشت به پسرک نگاه کرد و منتظر موند تا اون خودشو معرفی کنه: +من حامی مدافع هستم. 20 ساله ام البته با توجه به نیمه گمشدم که ممکن توی این کلاس حضور داشته باشه. رتبه 1756 کنکور رو بدست اوردم و از اردبیل اومدم اینجا. استاد تشکر کرد و از نفر بعدی خواست که خودش رو معرفی کنه. دختری که ایستاد ناخواسته منو با صداش تحریک کرد که بهش نگاه کنم. دختری با موهای قهوه ای تیره که میشد گفت خرمایی ان و چشم های مشکی و پوستی سفید با اون صدای دلارام و شیواش شروع به معرفی خودش کرد: +من هانی مدافع خواهر دوقلو حامی هستم ولی طی یه سری اتفاقات 2-3 ماه از حامی کوچیکترم و هنوز 19 ساله ام. من 17 سالگی توی کنکور رتبه9 رو کسب کردم برای رشته دارو سازی ولی چون میخواستم با حامی دانشگاهم رو شروع کنم صبر کردم تا سربازی حامی تموم بشه. و امسال رتبه 7 کنکور رو گرفتم , ولی چون داداشم هوشبری قبول شد منم الان اینجا کنار داداشم هوشبری میخونم. و بر عکس برادرم من مثه تمام اعضای خواواده ام متولد تهرانم و از نظر شناسنامه ای یه سال از داداشم کوچیک ترم چو من نیمه اول سال بدنیا اومدم ولی حامی بهمنیه لبخندی ناخواسته از توضیحاتش زدم. صدایی از ردیف کناریم اومد: +حامی اجازه نداده بری یه جای دیگه درس بخونی؟ یا ترسیدی لولو بخورتت هلو؟ در پاسخ این گستاخی اون پسر دختره که لبه ی صندلیش نشسته بود خودش رو عقب تر کشید و حامی با لحن جدی و سردی گفت: + حرمت استاد که اینجا وایستاده رو نگه میدارم ولی این اولین و آخرین حرفت با هانی باشه وگرنه بد جوابت رو میدم جوجه جغله. دو نفر دیگه خودشون رو معرفی کردن تا نوبت به آراز رسید: آراز+ من آراز پور ونداد هستم. 18 سالمه. رتبه کنکورم 213 شد و دانشجو رشته هوشبری هستم. اممم..آهان اهل تهرانم همین. بعد از نشستن آراز چند لحظه صبر کردم بعد ایستادم: آری- من آرزو پور وندادم ولی_ چند لحظه سکوت کردم, سرم رو پایین انداختم اما به خودم گفتم الا باید سرم رو بگیرم لالا که همه بفهمن من با ترنس بودنم مشکلی ندارم پس دوباره سرم رو بالا گرفتم_ من یه ترنسم , دو جنسه نیستم . با آراز یه پدر و مادر مشترک دارم و مثه اون 18 سالمه و اهل تهرانم. رتبه کنکورم 99 شده. حامی با صدای معجبش پرسید: حامی+ یعنی چی ترنسی؟ اگه دوجنسه نیستی پس یعنی چی؟ نگاهمو به عکس رهبر که بالای تخته بود دوختم وبلند طوری که همه بفهمن من کی ام گفتم: آری- من از نظر فیزیکی از تمام این دخترای این کلاس ممکنه دختر تر یا مونث تر باشم ولی از نظر کالبدی از تو و آرازم مردترم. من یه دخترم با تمام علایق,افکار,احساسات ,نیاز های روحی و حتی رفتار های مردونه_ تمام این کلمه ها رو با بغض ادا کردم و در آخر گفتم_ ولی بلوغ زنونه جسم زنونه و کلی چیزای زنونه دیگه. من یه مرد اسیر زنونگی هام.
  10. Amanda2004

    من یه ترنسم|Amanda2004

    در گاراژ رو بستم و به سمت آراد که وایتساده بود تا اول من سوار ماشین بشم رفتم ، بعد از اینکه من نشستم اونم روی صندلی قرار گرفت و به بابا گفت آراد+شازده کوچولوت هم که اومد بریم که دیرم شد سرش رو به سمت گوش من هم کرد و طوری که بقیه نشنون «ببخشید» ای گفت و به حالت اولش نشست. شاید تا الان کلی درباره برادر ها من فکر بد کردین شاید هم خوب یا اصلا درباره شون فکر هم نکردین. به هر روی آران برادر بزرگ من و پسر و فرزند ارشد این خانواده اش 24 است و مهندس مددکاری اجتماعی و خانواده ست _ تنها کسی که بیشتر از هرکسی من رو درک می کنه_ بعدی مستر آراد هستن که خیلی خیلی مغرورِ اما به همون اندازه مهربون ۲۲ ساله ست رشته ای که توی دانشگاه خونده مدیریت پرستاری، من از نظر نطفه ای سومین بچه و از نظر بدنیا اومدن چهارمین و آخرین بچه این خانواده ام با افتخار میگم که من یه ترنسم ۱۸ ساله ام امروز اولین روز دانشگاه برای من و آراز خانِ. آراز برادر دو قلو منه اونم مثه من رشته هوش بری میخونه. جلوی آسایشگاه که وایستادیم یه لحظه دلم گرفت مامان یه ماه قبل از مرگش درست توی همین آسایشگاه روانی بستری بودآه.آران با گفتن خداحافظ زیر لبی از ماشین پیاده شد و رفت با رفتن آران ،آراد جاشو اشغال کرد. بعد از حدود یه ربع بابا جلوی دانشگاه ما نگه داشت، مادامی که می خواستم در ماشین رو باز کنم بابا گفت : بابا+آری خان یا آرزو بانو(با شنیدن اسمی که عمری ازش فراری بودم اخم کردم و سرم رو به سمت ورودی دانشگاه چرخوندم) طوری رفتار نکن که از درس خواندن محروم بشی. هر وقت دکترا گرفتی کل هزینه عمل تغییر جنسیت رو بهت میدم، پس اگر میخوای یه کیک اسفناج ، بدون کرفس بشی کاری نمیکنی که نشه کاریش کرد، باشه پسر بابا؟؟ میدونستم هر وقت میخواست حرفش رو به کرسی خاموش من بنشونه از کلمه «پسر» استفاده میکرد.یه باشه زیر لب گفتم و بدون خداحافظی پیاده شده و به سمت در ورودی رفتم.... کنار آراز که از شدت هیجان روی صندلیش وول میخورد، بی حوصله نشسته بودم و عاری از هیچ حسی به تخته وایت برد رو به رو زل زده بودم. نمی‌دونم جلسه اولی این استاد کدوم گوریِ؟ چند دقیقه به همین روال گذشت که یه مرد جوون حدود ۳۰ ساله شاید هم بیشتر اومد سر کلاس کیف و بقیه وسایل همراهش رو هم گذاشت روی میز.
  11. Amanda2004

    من یه ترنسم|Amanda2004

    من همان بیمار مادرزاد هستم که هیچگاه نمی‌خواست اینگونه باشد. من مردی هستم در اعماق زنانگی ها و شاید زنی هستم در اعماق مردانگی ها! برای من هرچیز در آینه یه دروغ محضِ حتی اون زن دروغین که مردونگی هامو تو حصار زن بودنش اسیر کرده و از آینه به چشمام زل زده. ______________________________________________________________________ در اتاقم رو بستم به سمت تختم رفتم روش دراز کشیدم امروزم که گذشت. کاش فردا زودتر از این بگذره. چشمانم آروم آروم روی هم میومدن تا اینکه بسته شدن و خواب منو در آغوش کشید....نوری که از پنجره به صورتم تابید می شد انگار با آلارم موبایلم همدست بود که قصد بی خیال من شدن رو نداشت. دستم رو سمت موبایلم بردم و آلارمش رو قطع کردم سر جام نشستم دستم رو توی موهای کوتاه پسرونه ام فرو بردم و اونا رو به سمت بالا هدایت کردم و همونجا نگهشون داشتم. توی همون حالت بودم که با صدای باز شدن در و پدیدار شدن آراز در آستانه در به سمتش برگشتم: آراز+ آری بابا میگه بده اگه روز اولی دیر برسیم پس زودتر آماده شو که به موقع برسیم. بهش لبخندی زدم و به نشانه باشه چشمام رو بستم دوباره باز کردم که بعد از یه چشمک از اتاق خارج شد من اگه این برادر دوقلو رو نداشتم انگار هیچ کس رو نداشتم. از تخت ‌‌‌‌‌‌‌‌پایین اومدم به سمت در اتاق رفتم و بازش کردم. توی آینه به چشم های صدفی زل زدم که درونش یه مروارید اسیر بود. کاش اونی بودم که نیستم نه این که هستم، کاش مرد بودم. سرم رو پایین انداختم و نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم...با حوله دست و صورتم رو خشک کردم و از دستشویی اومدم بیرون، دوباره به سمت اتاقم حرکت کردم تا آماده بشم. با حسرت به لباس های مردونه توی کمدم نگاه کردم و دستم رو سمت سومین و آخرین مانتوم دراز کردم ، اون رو با اکراه وافری پوشیدم و تنها مقنعه ام رو روی سرم انداختم و بعد از پوشیدن شلوارم به خودم عطر زدم و از اتاق خارج شدم به مقصد آشپز خونه برای صرف صبحانه. سر میز که نشستم بابا روزنامه اش رو روی میز گذاشت و لبخندی پدرانه بهم زد: بابا_این صبح زیبا بر آری خان بخیر باشه. چرا بابا حس می‌کنه عزیز دلش عصبانیِ؟ آری_ بخاطره دانشگاه استکان بدست سر میز نشستم و یه لقمه واسه خودم آماده کردم بعد گذاشتمش توی نایلون اونو توی کیفی که از شب قبل آماده کرده بودم گذاشتم. استکان قهوه تلخم رو یه نفس رفتم بالا و استکان رو توی سینک قرار دادم و بعد از گفتن «روز بخیر» از کنار بابا که مشغول خوردن کره و عسل با نون داغ بود گذشتم، خروج من مصادف شد با ورود داداش هام به آشپز خونه. جلوی آینه وایستاده بودم و مشغول بررسی تیپی بودم که همیشه من رو بیش از پیش متنفر از این ناخالصی میکرد، به مانتویی که برای اولین بار پوشیده بودم نگاه کردم رنگش مشکی با جیب ها ، یقه و سر آستین های ساتن بنفش تیره بود و تنها مقنعه ای که توی تمام عمرم داشتم مقنعه مشکی رنگی که پنج ساله بود اما چون ازش استفاده نکردم بودم نوتر به نظر می رسید. سه بار از سه مدرسه مختلف بیرونم کردن و بابام مجبور شد که بدون مطرح کردن اختلالم من رو توی یه مدرسه جدید ثبت نام کنه اون حتی منو مجبور کرد که مثلِ یه دختر بچه لوس رفتار کنم اما من همیشه مثل اسمم آرزو داشتم که با داداش آرازم برم مدرسه پسرونه اما.... من آرزو هستم اما بهم میگن آری چون نمی خوام که آرزو باشم من یه ترنسم به قول داداش آرانم من یه کیک اسفناج ام که توش به جای اسفناج کرفس ریخته شده، عجیبه نه؟ با اومدن آراد با اون لبخند شیطنت آمیزش فهمیدم که میخواد چیکار کنه واسه همین اسپری سیری که جدیداً خریده بودم رو اسپری کردم روی لباسش که اینکار رو با ریختن سس چاکلت روی لباسم کارم رو تلافی کرد با عربده ای _که همیشه رگه های صدای مردونه ای توش بود_ به سمتش یورش بردم که دوتا دستم رو توی دستای مردونه اش اسیر کرد خواست چیزی بگه که بابا کت و کیف بدست از آشپزخونه بیرون اومـد: بابا_ باز شما دوتا خرس گنده اول صبحی به جون هم افتادین آخه چندبار بگم اینجا خونه است نه میدونید جنگ. زود باشین راه بیوفتین که من از پرواز جا نمونم شما هم به کلاساتون برسین. آراد+ آخه ببین چیکار کرده بابا تمام بدنم بوی گند سیر گرفته حالا به نظرتون با این لباس ها میشه رفت سر کلاس استان پویان نشست؟ ابرویی بالا انداختم با فرو بردن انگشت شصتم توی جیب شلوارم دستم رو ازش آویزون کردم: آری_ لابد تو کاری نکردی دیگه؟ بابا سری از روی تاسف برای ما تموم داد و از در خونه خارج شد، آران که از پشت اپن آشپز خونه شاهد این ماجرا بود گفت: + خیلی خوب حالا مقصر هرکسی که هست بی خیالش، برین این لباس ها رو عوض کنین زود بیاین که بیرون منتظرتونیم. یه چشم غزه اساسی به آراد رفتم و با غیض از کنارش رد شدم و به سمت راهرو زیر پله ها حرکت کردم. _________________
  12. سلام یگانه جون. آیا من واسه شروع رمانم باید تاییدیه بگیرم از شما مدیران عزیز؟ اگر نه خب چطوری  و از کجا باید تایپ رمانم رو شروع کنم؟ اگر آره باید چطور درخواست بدم؟

    1. Reyhanh

      Reyhanh

      سلام عزیزم 

      شما میتونید به قسمت تایپ رمان برید و اونجا تایپک رمان خودتون رو ایجاد کنید و بعد از اون متنظر متن تاییدیه باشید و بعد از تایید شدن میتونید پارت های رمان خودتون رو ارسال کنید

    2. Lunatic

      Lunatic

      سلام. شب خوش

      رمان شما در حال برسی برای تایید نهایی است.

      صبور باشید^^

  13. Amanda2004

    من یه ترنسم|Amanda2004

    نام کتاب: من یه ترنسم نویسنده: Amanda2004 کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: عاشقانه_اجتماعی_دراماتیک خلاصه:داستان درباره دختریه به اسم "آرزو" که همه بهش میگن "آری" این دختر یک ترنسکشوال است یک اف تی ام(FTM) است. پس از قبولی در دانشگاه اونجا با دختری آشنا میشه که اون رو برای کاری که میخواد انجام بده مصمم تر میکنه....پایان خوش

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×