رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Z.H.A

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    7
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

19 بار تشکر شده

1 دنبال کننده

درباره Z.H.A

آخرین بازدید کنندگان نمایه

132 بازدید کننده نمایه
  1. Z.H.A

    سلام ای پسر پیامبر

    اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنآئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللّهُ اخِرَالْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ اللهم صلی علی محمد و ال محمد وعجل فرجهم
  2. Z.H.A

    سنگ های شناسنامه دار| Z.H.A

    این روزها...صدای گریه نمی آید. این روزها....روزهای پایانی از اغازی اجباریست. آغازی که سر تا سرش پر است ناله هایی که گوشی برای شنیدن ندارد. مجید اول که وارد مغازه میشد چشم میگرداند تا مرتضی را پیدا کند.درست مثل هر روز. -سعید؟ سعید؟؟؟ -جونم اوسّا؟ سلام. خوش اومدین. نگاهش هنوز هم میچرخید. سری در جواب او تکان داد. -سلام.مرتضی کجاس؟ -صبح زود که اومد گفت امروز جای اکبر میره میدون تره بار. -چرا جای اون؟ سعید که صدای ناراضی اوسایش را خوب تشخیص میداد تند تند گفت: -اوسا ما نمیدونیم...خودشون کارشونو جابه جا کردن. -باشه. میتونی بری. در اتاق را باز کرد.صبح بود ولی خسته به نظر میرسید...کتش را بی حوصله روی مبل چرمی پرت کرد. نشست تا دودستش حایل چشمانش شود.نفس عمیقی کشید...فایده نداشت. یا همین امروز کار را تمام میکرد یا...یا فاطمه میمرد! لحظه ای از این فکر به خود لرزید.انگشت اشاره اش روی شقیقه ضرب گرفت. «کاش که زود تر تموم بشه» ساعتی تا ظهر نمانده بود که دوباره اوسا سراغ مرتضی را گرفت. اینبار اکبر بود که گفت: اوسا، رفته دنبال سعید؛ چکا رو نقد کنه. و داد اوسا بلند شد که : پس چرا مرتضی انقدر کار میکنه؟؟ سعید برا چی بی اجازه مرتضی رو برده؟؟ اکبر هم با ترس و لرز پاسخ داد -اوسا به خدا ما نمیدونیم. خودش اصرار داشت بره. مرتضی داشت با خودش چه میکرد؟ اوسا خسته از تنش های اخیر روی صندلی پشت پیشخوان لم داد. مرتضی یا داشت از دست او فرار میکرد... یا سعی داشت با کار زیاد خودشکنی کند! همین که صدای ایستادن وانت اسی آمد از صندلی بلند شد.با ابروانی گره کرده و اعصابی کور به سمت دروازه ی دکان رفت. سعید و اکبر مشغول خوش و بش بودند. چشمان او بی پروا دنبال یک نفر بود.مرتضی؟؟ باز دوباره نبود! دست میان موهای گرد نشسته اش برد. اسماعیل:به به!!...خسته نباشی رفیق! جلو تر رفت تا دست هم بفشارند. -اسماعیل...مرتضی با تو بود؟ -آره. همینج... عه. همین الان پیش بچه ها بود که!! حتما رفته دست به آبی، جایی... کلافگی را از چهره اش خواند. دست روی شانه اش زد. -چی شده؟ -نمیدونم چرا اینطوری میکنه. -مرتضی؟ -آره. طوری رفتار میکنه انگار... انگارکه ازش خواستم چیکار کنه! حس میکنم ازم فرار میکنه!! -بهش حق بده. -میدم...ولی، ممکنه دیر بشه. -میخوای باهاش حرف بزنم؟ -نمیخواد... خودم یه کاریش میکنم. هوف! اکبر و سعید را صدا زد . بی نظمی مغازه و قفسه ها را به آنها سپرد. به اتاق کوچکی که پشت دکان ،برای شاگرد ساخته بود رفت. میانه ی راه صدای مبهمی شنیده میشد. پرده سبز رنگ و پوسیده ی آویزان را میان انگشتان گرفت. کمی عقب زد. -السلام علیکم و رحمه الله و برکاته... الله اکبر. الله اکبر. الله اکبر. سر به زیر انداخت...ذکر میگفت. مطمئنا وجود اویی که دقایقی ،ایستاده نگاهش میکرد را حس نکرده بود. دانه های تسبیح کوچکش را پایین می انداخت. با سر خوردن هر دانه یک دانه هم از چشمش سرازیر میشد. سریع ارنجش را به چشمانش کشید.آستین اشکش بگیرد که مبادا کسی ببیند مرتضی دارد اشک میریزد. مرتضی شیر مادرش را خورده!! مردی شده...مردی که خوب میداند نباید مردانگی اش را به خاطر ریختن چند قطره اشک به بچگی بفروشد.کوچک مردی که فلسفه ی درد گفتن امامش،علی(علیه السلام) را به چاه نمیدانست... ولی دلش پر میزد برای یک چاه! -مرتضی؟ صدای گرفته ی اوسا باعث شد لحظه ای جا بخورد و سیخ در جای خودش بنشیند. برگشت. -س.سلام اوس.سا...خ.خست... -تو هم خسته نباشی. مرتضی:ا..از کی ای..این.جایید؟ -به خودم مربوطه!! دستی به ته ریشش کشید.اولین بار بود که اشک او را میدید.اولین بار بود که اشک پسر بچه ای اینطور اورا بهم می ریخت. مرتضی همانطور سره پا بعد از نیم غرش اوسا ایستاده بود و لب از لب باز نمی کرد. اوسا روی صندلی نشست.آرنج دو دستش را به زانوان تکیه داد. -باید پیش یه دکتر خوب ببرمت... لکنتت داره بدتر میشه. میخواست سر حرف را باز کند. مرتضی اما هنوز ساکت به سنگ های کف اتاق نگاه میکرد. -شنیدم جای اکبر و سعید هم کار میکنی! درست شنیدم؟ - کار خودمونو انجام داده بودیم.کاری هم نداشتیم.گفتیم یکم کمکشون کنیم. -کار نداشتی؟؟؟ نه؟؟؟ مگه قرار نبود نظافت مغازه با تو باشه؟ هااااان؟ مرتضی که هیچ...سعید و اکبر از فریاد اوسا از جای خود پریدند! سعید:چی شده؟؟؟ اکبر: عمو اسی رو صدا کن. وگرنه کارش تمومه! سعید با دو از مغازه خارج شد.اکبر محتاط چند قدمی به اتاقک نزدیک شد.اتاقی که بدون در ،با یک پرده رنگ و رو رفته از فضای داخلی دکان جدا میشد. -و.و.ولی... -اه...بسه دیگه. دیگه از دست این حرف زدنت، این رفتارات خسته شدم. گمشو بیرون از مغازه من.... از فردام اخراجی!!! اخراج!!! چشمان لبالب از اشکش را به اوسا دوخته بود. نمیدانست چه بگوید...نمیتوانست چیزی بگوید! اوسا بدون اینکه بخواهد فرشته نجاتش را از خودش رانده بود. -چیکار داری میکنی مرد؟؟؟ -تو دخالت نکن اسی! -چی چیو دخالت نکن.پسر مردمو داغون کردی... سعید.سعید؟؟؟ بیا مرتضی رو ببر. سینه ی نصرت از عصبیّت بالا و پایین میرفت.مچ دستش و کمربند اسیر دستان اسماعیل بود، خودش را حایل مرتضی کرده بود. سعید با دیدن جسم مچاله شده مرتضی بغض کرد.چرا میزد؟؟ یتیم گیر آورده؟؟؟ نگاه سرزنش گری به اوسا مجید کرد.اسماعیل سعی داشت آرامش کند. -مرتضی؟ مرتضی؟؟ پلک های سنگینش را به سختی باز نگاه داشت. -بیا بریم داداش. دستتو بندازم پشت گردنم؟ یا درد داری؟ پاسخی که نشنید.با این حال ارام زیر شانه اش عصایی شد تا بیرون هدایتش کرد. اکبر هول هولکی پارچه ای خیس کرده بود روی زخم های صورت و کتفش میکشید. سعید زیر لب فحش میداد! حالش ازین رفتار های اوسا بهم میخورد. یعنی چی که میزد؟ آخر سر از دهانش در رفت: -دستت بشکنه مرتیکه.ببین چطوری زده اکبر! مرتضی اخم کمرنگی کرد. پارچه را از دست او گرفت. سعید:ناراحت شدی؟! ... خوبه خودتم زده! اکبر:چرا یه دفعه اینطوری کرد؟؟ چی بش گفتی آخه؟ مرتضی که نای جواب دادن نداشت!فقط مسیر نگاهش را تغییر میداد.سعید به زور پارچه را از دست مرتضی در آورد. -مگه نمیدونی؟؟؟مسئول موشک زدن بعثی ها به خونشونو گیر آورده...ایناها! مرتضی بعثی!!! خنده اش گرفت... قبل از اینکه لبانش طرح لبخند بگیرد،صورتش از درد جمع شد.اکبر ولی بلندتر خندید. حرص خوردن سعید در آن هوای غروب جمعه ای واقعا خنده هم داشت!دلیلش را تنهایی بگیریم؟...چه اشکالی دارد گاهی انقدر نخندیده باشی که به ترک روی دیوار هم بخندی! عمو اسی که از اتاق بیرون آمد با اخم روبه مرتضی گفت: -برو داخل...باهات کار داره. -عمو؟! کجا بره آخه؟ -حرف نباشه!سعید،اکبر...شمام کارتون خوب بود. برا امروز دیگه کافیه. سعید و اکبر مشغول چانه زدن با عمو اسماعیل بودند.سعی داشتند منصرفش کنند.اوسا اگه یکبار دیگر مرتضی را به بار کتک بگیرد که...دیگر چیزی از او باقی نمی ماند! متوجه نشدند؛ مرتضی بلند شد. آرام آرام به سمت دوچرخه اش رفت. سعید و اکبر را که فرستاد پی کارشان؛ محتشم کلافه از اتاق خارج شد. اسماعیل-پس چی شد؟ مجید-چی چی شد؟؟؟! اسماعیل-مرتضی دیگه...فرستادمش چی گفت؟ وتازه متوجه شدند؛مرتضی وسایل شخصی اش را هم از مغازه جمع کرده و برده‌ بود. گویی این رفتن بازگشتی نداشت! حالا مجید مانده بود و... یک درد گلوگیر به نام پشیمانی!!
  3. Z.H.A

    چیزی که نفر قبلی میگه می خوای یا نمی خوای ؟

    بدم نمیاد..با پی کی حاضرم اربعین کربلا باشی؟
  4. Z.H.A

    سلام ای پسر پیامبر

    اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنآئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللّهُ اخِرَالْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ اللهم صلی علی محمد و ال محمد وعجل فرجهم
  5. Z.H.A

    سنگ های شناسنامه دار| Z.H.A

    سوار که شدند بعد از ساعتی رانندگی به مغازه رسیدند. مثل هربار زمان در دکان مجید آقا زود تر از هر وقتی می‌گذشت...تا اینکه هوا هم رو به تاریکی گذاشت. -مرتضی. بیا... -بله اوسا؟ -کارت تموم شد؟ -تموم شد. کمی روی پنجه بلند شد و داخل دفترچه ای که تمام حواس اوسا مجید به آن بود دقیق شد. حساب کتاب ها بود انگار... -بیا. اینم دست مزد امروزت. ذوق زده پنج تومانی را از دست او گرفت و تشکر کرد. اوسا ادامه داد: -اون دوتا کیسه میوه رو هم بردار. آن روز وقتی مرتضی با نوبرانه ها سمت خانه راهی میشد ؛فکرش را هم نمیکرد صدای آژیر خطر بلند شود. "علامتی که هم اکنون می شنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است. و معنی و مفهوم آن این است که حمله هوایی انجام خواهد شد. محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید" صدای کشدارو وحشتناکش دوباره پیچید. «حتما تا حالا خودشونو رسوندن به پناهگاه» دوچرخه را همانجا رها کرد و به سمت پناهگاه محله دوید. درب فلزی را باز کرد و وارد شد. -سلام پسرم. -عه...سلام خانم صولتی. -خوبی پسر جون؟ -ممنونم. چشم گرداند. مادرش پیشتر وقت اخطار با خانم صولتی اینها می آمد. -خانم صولتی؟ مامان منو ندیدین؟ -وا! مگه با خودت نیومد؟ -نه!! -وقتی آژیرو زدن با مادرت اومدیم.. ولی وسط راه گفت ممکنه برگردی خونه...راهشو سوا کرد. -چی؟؟؟؟! -کجا داری میری مرتضی؟ یهو اومده باشه همینجا...با تو ام! صدای تپش های تند قلبش را در گوشش میشنید. در خروجی بسته بود. خیلی سریع از میان در بیرون خزید و تا نفس داشت دوید. صدای آ ژیر هنوز ادامه داشت... این تپش، آن صدا، و این نبض که در سلول سلول تنش احساس میکرد با هر قدم و جهش از روی جوب ها بیشتر و بیشتر میشد. هر پیچ از کوچه را با نهایت سرعتی که میتوانست رد میکرد. صدای عبور هواپیما های لعنتی شان به گوش میرسید. رهگذری او را دید -آهای؟؟؟ کجا داری میری؟ خطرناکه...برگرد اینجا! مسجد محل را هم رد کرد. سمت چپ.. اولین خانه. مقابل کوچه شان رسیده بود. از شدت درد قفسه سینه، دستش روی قلبش نشست. دست دیگرش را به زانو تکیه داد و به جلو خم شد تا نفسی تازه کند. اما... نزدیک شد.صدای سوت مانند فرود آمدنش. و... مرتضی به عقب پرت شد. گویی این صدا همراه آن شعله ها، از اعماق قلبش زبانه میکشید. دست به زانو گرفت..مات و مبهوت نگاه میکرد. دید مبهوتش رفته رفته تار شد. فریاد زد: -مامان؟؟؟ معصومه؟؟؟...نه!!! دیر شده بود. خیلی دیر... به همان سمت دوید. هنوز قدمی جلو نرفته بود که گرمای زیاد آتش سیلی سختی به صورتش زد. آتشی به عمق دیوار های بلند حیاط خانه شان؟به عمق به آتش کشیدن تمام زندگی اش؟ هرچه کرد نتوانست بازویش را از دست مرد بیرون بکشد. او آن لحظات فقط بلند بلند میگریست و مامان ،مامان میکرد.فقط بلند بلند نام خواهر چهارساله اش، معصومه را می نالید. فقط... به آتشی که آتش نشان ها را هم خسته و ملول کرده بود می نگریست. میشد مامان زنده از این آتش بیرون بیاید؟ معصومه خنده کنان باز هم از داداشی پول توجیبی بخواهد؟ و غرامت آن پول توجیبی بوسه ای باشد روی گونه ی مرتضی ؟ میشد؟؟ «نه!نمیشه مرتضی. تموم شد..» با ته مانده ی صدایش، گرفته و نذار نالید: -خدااااااا !!! شانه هایش از گریه میلرزید؛آن را به گرمی فشرد. «خدا صبرت بده پسرجون.» میدانید مرتضی آن لحظه به چه چیزی فکر میکرد؟ او فکر نمیکرد! او فقط صدایی میشنید. صدای نازک و کودکانه ای که از میان آتش های خاموش شده و دیوار های نیم سوخته مرتضی را صدا میزد. خانه شان یک شبه سوخت...و مادرش... و خواهرش! و ... تمام زندگی اش! اما درد میدانی کجاست؟ درد آنجا است که پسری دوازده ساله میان اجسام سوخته دنبال ردی از مادرش، خواهرش باشد. درد آنجا است که هیچ کس نتواند مانع وارد شدن پسر شود... آنجا است که میان خرابه ها و چوب های نیم سوخته ی ایوان، عروسک مخمل پوشیده ی خواهرش را پیدا کند. و تو رخت خواب مخملی اش اما نخوابیده باشد!! داوود دوان دوان وارد خانه شد. با دیدن مرتضی لحظه ای میخکوب ماند! آه از نهادش بلند شد...مرتضی لبه ی ایوان، به عروسک نیم سوخته در دستش خیره مانده بود! ...و دریغ از یک قطره اشک!
  6. Z.H.A

    سنگ های شناسنامه دار| Z.H.A

    زوزه می کشید. هرم گرما ذره ذره نفوذ میکرد وتا اعماق رگ هایش را به اتش میکشید.دانه های کوچک و خیس روی گونه ها و پیشانی اش باهم مسابقه گذاشته بودند... همین که به خط پیوسته ی ابروانش رسیدند با پشت دست محو شدند. -سوخاری نشم تو این هوا صلوات! لبخند کمرنگی زد. زیر لب صلواتی فرستاد. -مرتضی؟ آهــای مرتضی؟ بار جدید رسیده... جَلد برو میدون تره بار؛ نری گندیده هاشو بار کنی! -چشم اوسا... چشم. -دِ تو که هَنو ایستادی بِر و بِر منو نیگا میکنی! برو دیـــگه! جارو را همانجا کنار تله ی کوچک پوست و برگ میوه ، رها کرد. به سمت وانت عمو اسی دوید.مردم زیادی گوشه کنار دکان ایستاده بودند. راه بسته شده بود. -عمــو؟؟ عمو اســـی؟ نه خیر. صدا به صدا نمیرسید. چند مرد هیکلی ردیف شده بودند و سبد های میوه را دست به دست میکردند.طوری هندوانه ها را پرت میکردند انگاربراشان با توپ چهل تیکه ی مهرداد فرقی نداشت! -از سر رام برو کنار کوچولو.. اخم برنده ای کرد.قدمی عقب رفت و گذاشت شاگرد تپل اوسا رد شود.پوزخند که میزد؛ دندان های زردش بیشتر از همیشه حال او را بد میکرد. خودش هم نمیدانست چرا این تپل خان انقدر با او بد است! -مرتضی؟!! -اوسا به خدا خواستیم بریم... شلوغه. نمیذارن رد بشیم.تقصیر ما نیس اوسا. اوسا نگاه از چشمان ترسیده و مستاصل او گرفت. حق به او میداد. با این حال بادی به غبغب داد و غرید. -حتما باید از بین اینهمه ادم رد بشی؟ تو که ریزه میزه ای... بیا. بیا از این زیر رد شو... اگه اسماعیل جات نگذاشته باشه!! اوسا قسمتی از پارچه سفید رنگ روی میز را بالا زده بود.مرتضی زیر لب غر غر کرد -خوبه همین ریزه میزه نصف کارهای مغازه رو راه میندازه!! ولی میان ان همه شلوغی چه کسی شنید؟ هیچ کس! از زیر میز رد شد واز سمت دیگر میز بیرون امد. به سمت وانت عمو ... وانت عمو؟؟ فریاد زد -عمــــو اســــــــی وایســـا...تو رو خدا وایســا عمـــــو! کار خدا بود که شنید و ایستاد. و گرنه که حقش را کف دستش میگذاشت اوسا مجید.هن هن کنان سلام کرد. -میگم خدایا کیه هی میگه وایسا ! ...فکر کردم خیالاتی شدم پسر! سلام به روی ماهت. به سر کچلت!! و قاه قاه به شعر بدون وزن و قافیه اش خندید. -اگه میرفتین...هوف! -بیا. بیا اینو بخور نفست جا بیاد. چه عجله ای داری تو حرف زدن عمو جون؟ لبخند کمرنگی زد.بطری پلاستیکی را با کمال میل گرفت و به لب برد...شر شر میخورد. باریکه های اب ازچاک لب هایش روی صورتش تا چانه سر میخوردند و اویزان میشدند. -حسابی ام تشنه ای ها! چه خبر عمو؟ کارت خوبه؟ راضی هسی؟ -دستتون درد نکنه عمو...هوف! خیلی چسبید! خنده اش کمی پشمک های ریش پیچ در پیچش را از هم باز تر کرد. مرتضی: خداروشکر عمو. خوبه همه چی. نگاهش میان عابران میچرخید. خوب بود؟ شاید اره... شاید هم نه! ندید که عمو اسماعیل زیر چشمی او را زیر نظر داشت. صورتی که سفیدی اش این روزها افتاب سوخته شده بود. به راستی می شود در عرض یکی دو ماه مرد زندگی شد؟! -مادرت چطوره پسرم؟ مرتضی کمی به سمت عمو چرخید.نفسش در سینه حبس شد. هرکسی جای او بود قطعا به این ارامی جواب نمیگرفت! رگ غیرتش که باد میکرد نا خوداگاه دستش به سمت پیشانی اش میرفت. سمت راست پیشانی اش را ارام نوازش کرد؛ دور از چشم عمو. -خوبن... دعا گو هستن. صورت مرتضی به سرخی میزد. پس مرد کوچک خانواده غیرتی هم میشد؟ لبخند نامحسوسی زد و به تکان سر اکتفا کرد. این پسرک بر خلاف قد و قواره اش ، تیزتر چیزی بود که به نظر میرسید. -سلامت باشن عمو جون.سایشون بالا سره تو وخواهرت باشه انشاالله. «حقا که شیرت حلالته عمو»با خودش این را گفت.میان پرده های نامنظم ریش ها لبخندی را پنهان کرد. بعد از یک ساعت رانندگی، بالاخره به بازار تره بار رسیدند. ساعت تازه هشت صبح بود... ولی جای سوزن انداختن هم نبود! عمو اسماعیل مرتضی را مامور خرید آلو قرمز و هلو کرده بود. مرتضی داد میزد... -اقا... اقا کیلو چند؟ و باز هم کسی نمیشنید! اخر سر فکری به سرش زد!! نگاه زیرکانه اش میز های پله مانندی که پشت به پشت هم قرار گرفته بودند را دنبال کرد... -هی پسر! تو اینجا چیکار داری؟ -اقا ببخشید. مجبور شدم. هرچی صداتون کردم نشنیدین... میشه پنج کیلو هلو و الو بدین؟ مرد که فکر میکرد دستش انداخته با تشر گفت: -برو بیرون بچه! اینجا جای مامان بازی نیس که!_و بلند تر اعتراض کرد_ کی اینو اینجا راه داده؟؟ دوباره به او پشت کرد.مرتضی دست به سینه با چشمان خشمگین و ناراحت نگاهش میکرد. او که نمیدید چطور ناراحتش کرده... این روزها هرکس از راه میرسید یک جور به او میفهماند نباید مرد باشد! کمی دیگر با خودش کلنجار رفت. ولی یادش امد به عمو اسماعیل قول داده... نباید زیر قولش بزند. پس دوباره قدمی جلو رفت و دست به شانه ی مرد زد. -باز که تویی؟ -اقا پولشو میدم. ببین پولم دارم!!دروغ نمیگم.باید زودم ببرم... وگرنه اوسام شاکی میشه. -اوسات بزرگتر از تو نداشت بفرسه بازار میوه؟؟ پف! بده من پولتو... لبخندش بزرگ شد. -حالا این همه سبدُ میخوای چطوری ببری؟ -از اینجا. -از زیر میز؟!! حالت خوشه بچه؟ -شما بدین. کاریتون نباشه... میبرم. -لازم نکرده...میبرم میبرم! هه! نیم الف بچه... و بلند تر داد زد -جواد... جواتی؟؟ از دور صدای پسری را شنید. -جونم اوسا. -بیا این سبدا رو ببر هرجا که میگه. «مگه بهتر از اینم میشد مرتضی؟» دندان نما شد لبخند کوچکش. مردی درشت اندام از چادر مغازه ی کناری وارد دکان شد.مرتضی یک سوم او هم نبود! موهای فر خورده اش را با کش پشت سرش بسته بود. از همان مدل هایی که جدیدا مد شده بود! -تو خریدی اینارو؟ -بله... ازین طرف بیاین. -شاگردی دیگه؟... شاگرد کی هسی ؟ -اوسا مجید... بازار میوه پایین. میشناسین؟ -همون کت شلواریه که یه بنز زیره پاشه؟!! با سر تایید کرد و در انتظار واکنش مرد به صورت استخوانی اش چشم دوخت.چه اوسای معروفی داشتو خودش خبر نداشت! -بابا دس خوش! ایول به شانست... از کی شاگردشی؟ -تقریبا دو ماهه... تا اخر این هفته میشه دوماه کامل. -پس تازه واردی... بگم بِت خیلی خر شانسی! منو که میبینی بیست ساله دارم عملگی این و اونو میکنم... اخرشم افتادم گیر دست شاه سبیل! مرتضی با به یاد اوردن سبیل های چخماقی صاحب کار خنده اش گرفت. شش جعبه روی دست جا داده بود _جعبه هایی که روی هم سوار کرده بود و تا بالای سر جواد میرسید_ مرتضی به زور چهار جعبه را حمل میکرد. پشت وانت که رسیدند عمو اسماعیل کمک کرد و بار جدید را هم پشت وانت چیدند. -برو خداتو شکر کن... این رحمی که اوسام امروز به تو کرد و به من که 10 ساله شاگردشم نکرده! عمو اسماعیل بعد از خنده ی کوتاهی گفت: -دستت درد نکنه عمو جان. چقدر بدم؟ -قابل نداره عمو... دستی که پول را رد کرده بود؛ میانه ی راه گرفت. -قبول کن جوون... ناراحت میشم دستمو رد کنی. جواد تشکر کوتاهی کرد و از آن دو فاصله گرفت. بعد از بار زدن، اسماعیل و مرتضی پارچه ای سفید رنگ با راه راه ابی روی بار کشیدند و چهار گوشه اش را به نرده های وانت محکم کردند.میوه ها باید بدون اینکه آفتاب بخورد و تا آنجا که بشود ترو تازه به دست مشتری برسد. این قانون میوه سرای محتشم بود. سوار که شدند...
  7. Z.H.A

    سنگ های شناسنامه دار| Z.H.A

    مقدمه: سکوت است... ومیان صوت گنجشگک اشی مشی حوض خانه ام صدای ابشار می آید. آمدن درخت شاید دور از ذهن باشد. ولی درخت زندگی من همین روز ها قرار است بیاید. میدانم که می آید. هرچند این جا بیابان است.. و سنگ های بیابان خشک و بی روح اند.هرچند گنجشگک اشی مشی من خوابش برده... یک خواب زمستانی آرام. اما.. او می آید. هیس!گوش کن... میشنوی؟ صدای پای اب است. بو کن. حس میکنی؟... بوی خدا می آید. بوی نفس کشیدن... بوی نفس تازه کردن. خدایا! منتظرت بودم.. چون نفهمیده بودم! خب از کجا میدانستم که تو همان قلب منی؟ وقتی که گریه می کنم تند تر میتپی. ناراحتم میشوی...من دیده ام مادری که گریه ی فرزندش را تاب نیاورد...اما تو خدا هستی! من نمیدانستم تو همه جا بودی ؛ در تمام اشک های پنهانی و آشکارم! برایت بگویم؟ درد دل کنم؟بگویم که خانه ی ما چگونه است؟ اینجا در خانه ی ما قارچ ها که میرویند؛ صدای دعوا میان هق هق هایم گم می شود. این گوشه از کره ی زمین وقتی پدرم صدایش را بلند میکند؛ از ترس پشت تختم پناه میگیرم وته دلم خالی می شود از ترس! ترس از اینکه نکند یکبار از همان فریاد هایش سر من بزند! قارچ های باغچه ی زندگی من پر شده از مسمومیت!و همین طور باغچه ی زندگی ام لبریز شده از قارچ های سمی!پر است از حیرت و گریه هایی که هیچ کس نمیبیند!پر شده از ناله و فغان و ناآرامی...گوش هایم ازبس که صدای هق هق مادر شنید سنگین شد! آخ از این درد!...آخ که سوختم. میان سنگریزه هایی که از سکوت وهم آور خانه سوءاستفاده کردند و بی اجازه به حریممان خزیدند. راه که میرفتم؛ تیزی اش خراش میداد پوست لطیف زندگی ام را...درد هم میگرفت ...ولی ناله ای در کار نبود! خدایا! فکرتنها بودن بود که مرا گم میکرد. من گُمت میکردم ...و تو مرا پیدا. خدا جانم...خیلی ممنونم. خیلی زیاد! "چه کسی گفت که پایان من اندر قفسم جز مرگ نیست؟ من از آن بلبل هام... که درون قفسم پنجره ای روبه بهشت میسازم! من تمام قفسم را بهشت میبینم. و تمام فلزش را پرده.. از پس آن ، نور هایی...به طواف قفسم می آیند هر صبحگاه من شدم معبود و... این طبیعت شده است عبد برای دل من. هان! دل زخمی من... میبینی؟ که چگونه معبودی داری؟ مهربان است خدایت.. و چقدر بنده نواز... که برای همه کس هست... که برایت همه جا هست که تو تنها نیستی و...خدا هست!" تقدیم به ... امامم(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و ... همه ی بچه های طلاق دوستتون دارم... و مطمئن باشید درد شما درد منم هست . برای همین مینویسم. انشاالله که خیره.
  8. Z.H.A

    سنگ های شناسنامه دار| Z.H.A

    بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان:سنگ های شناسنامه دار نویسنده:Z.H.A کاربر انجمن نودهشتیا موضوع:عاشقانه_اجتماعی _درام خلاصه: روزی روزگاری دختری زیر اسمان شهر ایستاد. نگاهی پر رشک به اسمان ها دوخت... ولی لب از لب باز نکرد. آن روز، مردی رفت...و دختری ماند.هیچکس نفهمید چقدر ساده تمام شد. هیچ کس عمق فاجعه را درک نکرد.عرش خدا ولی شاید فهمیده بود که اینچنین میلرزید. چقدر ساده پیچیده شد؛ عاشقانه شان...همان که دود شد و به هوا رفت. همان که دوده هایش میان ابرها پیچید و ...قطره اشکی شد.بارید و... فاطمه به دنیا آمد! همیشه از عاشقانه ها،دلدادگی ها مینوشتند و می نویسند.می رسیدند و لیلی و مجنون های جدیدی می شدند. اینبار ولی پا فرا تر از عاشقانه ها و دلدادگی ها میگذاریم... به عمقشان که فرو میرویم؛گاهی به جای بوی خوش رز قرمز، بوی تعفن می اید! دقیق که میشویم صدای گریه ها و هق هق های دلخراش کودکانی مثل فاطمه را میشنویم. گریه کن عزیزکم! مادر و پدرت حواسشان نبود؟ عاشق شدند و ساده گرفتند؟ اصرار کردند و به هم رسیدند؟ اما بعد... یک دفعه عشقشان به ته دیگ رسید؟! عهد شکستند و ندیدند؟ جلوی دختر کوچکشان همدیگر را به سلابه کشیدند و باز هم حواسشان نبود؟! چرا چشمان گریان و برق اشکهایت را ندیدند؟ جدا شدند؟ تمام شد؟ پس چرا برای دخترشان ادامه دارد؟! اری ،ادامه دارد. اما... نکند تا ابد؟! سلام و عرض ادب خدمت خوانندگان گرامی...این رمان را سابقا با نام"قارچ های غربت" مینوشتم . منتها کمی اسم، متن و روند داستان، تجدید نظر کردم و داستان حالا که استارتشو اینجا زدم صفحه ی 238 رو پشت سر گذاشته.امیدوارم نظراتتون رو بهم برسونید. داستان هدفمنده... با رویکرد اجتماعی و راه حل هایی ضمن انتقاد ها داده میشه... سعی میکنم حق مطلبو ادا کنم و امیدوارم حالا که به عنوان تفریح رو آوردیم به خوندن کتاب، ضمن تفریحمون چیزی هم یاد بگیریم .دوست دارم اگر نظر، انتقاد، پیشنهادی داشتید حتما بهم برسونید. سطح قلمم با انتقاد ها و راهنمایی هاتون انشاالله پیشرفت کنه و بالا بره. توکل به خدا... به نام نامی حجه ابن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف شروع میکنم... مارو هم از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید
  9. سلام یگانه جون. خوبین؟ خوشحالم دوباره میبینمتون!(ولی نمی بینمتون:laugh2: ! )

    من zephyr22  ام... نتونستم با همون پروفایل وارد بشم.

    نمیدونم چرا:huh: 

    اینو جدید ساختم . خلاصه گفتم یه سلامی عرض کنیم :rose:

    1. YeGaNeH

      YeGaNeH

      سلام عزیزدلم

      فکر کنم مشکل از رمزت باشه

      اگر میخوای خصوصی پیام بده برات رمز جدید بزارم که وارد بشی:gol:

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×