رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Parniano2

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    27
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

37 بار تشکر شده

1 دنبال کننده

درباره Parniano2

آخرین بازدید کنندگان نمایه

158 بازدید کننده نمایه
  1. Parniano2

    از چشمانت آغاز شد | Parniano2

    پارت بيست و چهارم . . . نه چرا اينجورى شد ؟ شايد به خاطر رفتار بعضى از آدما شايد به خاطر زخمى كه خوردم يا ولش كن .... ياد يه جمله از ميلاد افتادم كه يه جمعه صبح كه تو كافه ى هميشگى نشسته بوديم گفته بود _ داداش ! ما زخم خورده ى عالميم جايى نمونده برامون ولى مى تونى روى زخم هاى كهنمون نمك بپاشى يا اگه ديگه روى قلبمون جا نيست بيا اينجا دقيقا روى رگ گردنم يه چاقو بكش و واسه هميشه برو ها ؟ اينجورى باز كمتر عذاب مى كشيم . شايد اون موقع درست و حسابى اين حرفى كه ميلاد زد رو درك نمى كردم ولى الان با تمام پوست و استخونم دارم دركش مى كنم اينكه ما چى بوديم و چى شديم! اينكه ما چقدر ساده بوديم و چه زخم هاى عميقى خورديم ما از سر تا پامون غمه ولى توى جمعمون بلند قهقه مى زنيم چرا ؟ چون خسته ايم چون .... ما خيلى وقته كه زخم خورديم و زخم نزديم چرا من به هيچكس به جز تعداد محدودى اجازه ى دوستى و نزديكى نمى دم ؟ چون يه زخم هاى عميقى از رفيقام خوردم كه دشمنانم با خنجراى نا رفيقيشون تا عمق قلبم فرو نكردند ما قهقه مون گوش عالمون كَر مى كنه ولى امان از شبا شما شباى تنهايى ما رو نديدن شبايى كه تا صبح با هق هق نشستيم و آهنگ گوش كرديم چه شبايى كه توى ماشين نشستيم و آهنگ گوش كرديم و بعد پنجره ها رو داديم پايين و با چشاى خستمون به پسركا يا مردايى كه آكارِوُن نگاه كرديم اى واى از شباى تنهايى ! با صداى مامان جيغ خفيفى كشيدم و ليوان از دستمو رها شد و روى پام ريخت _ _ اِ دختر حواست كجاست ؟ _مامان يه اِهنى يه اوهونى من از كجا بدونم شما اومديد آخه ؟ _ _ مادر ، من ده بار اِهن و اوهُن كردم كو گوش شنوا ؟ دستمو توى گوشم فرو كردم و گفتم _ احتمالا آب رفته تو گوشم ببخشيد مامان خنديد و گفت _ بيا صبحونه بخوريم لبخندى زدم و كش و غوصى به بندم دادم و گفتم _ من صبحونه خوردم مامانِ قشنگم مامان لبخندى شيطانى زد و مرموز گفت _ راستشو بگو چيكار مى خواى بكنى كه اجازه مى خواد ؟ موهامو توى دستم پيچوندم و گفتم _ اى قربون اون چشماى خوشگلت برم ؟ مامان گفت _ بگو گفتم _ خب بشين اينجورى وايميستى من هول مى شم مامان نشست و با لبخند گفت _ بله ؟ دستمو زير چونم زدم و انگار كه دارم به يه تابلوى نقاشى نگاه مى كنم گفتم _ ماشالله هر روز دارى خوشگل تر مى شى مامان خنديد و گفت _ چى شده ؟ _ مامان _ _بله ؟ _ من مى خوام ... _ _خخخب ؟ _ برم ... _ با نفس و پرنيان ... _ يه سفر چند روزه مامان كمى جدى شد و با اخم كمرنگى گفت _ بد نيست كه برى حال و هوات عوض شه _ _ ولى تنهايى ؟ _ تنها ميستم كه نفس و پرنيان هستن نفسم كه ماشين داره هتلم كه رزرو مى كنيم بعد با ماشين اينور اونور ميرم هميشه ام كه مواظبيم بعد .... _ _ همه ى اينا رو مى دونم ولى بايد با بابات حرف بزنم پوفى كشيدم و گفتم _ اميدوارم قبول كنه _ _ خب من ....كه با شوق بهش نگاه كردم و گفتم _ خب ؟ _ _ با بابات حرف مى زنم پوف ديگه كشيدم مامان بلند شد و گفت _ من مى رم صبحونه بخورم اگه دوست داشتى بيا گفتم _ نه مرسى ، مامان ؟ مامان كه توى چهارچوب در بالكن بود گفت _ بله ؟ گفتم _ ميشه بابا رو راضى كنى فوقش سه روزه مامان دستگيره رو فشرد
  2. Parniano2

    از چشمانت آغاز شد | Parniano2

    پارت بيست و سوم . . هينى كشيدم و دستمو رو دهنم گذاشتم و گفتم _ يا بسم الله نفس با حرص دستشو به پيشونيش كوبيد و گفت _ كاش عروسى خواهرم نبود اينجورى لااقل مى تونستم نرم اه دستمو روى شقيقه ام فشردم و گفتم _ اه كاش مى شد برم بهشون بگم من و نفس ازدواج كرديم كه انقدر عروس گلم عروس گلم نكنه اه اه با اون پسراى چلغوزش همون موقع گارسون سفارشاتمونو روى ميز چيد با حرص چنگال روى توى دستم گرفتم و يه تيكه از وافل بريدم و خوردم اعصابم داغون بود بعد از چند وقت قرار بود يه عروسى خوشگل بريم كه اينم قراره كوفتمون شه رو به نفس گفتم _ لباس خريدى ؟ نفس كه داشت دندوناشو با حرص روى هم مى كشيد گفت _ نه بابا به ساعت نگاه كردم ساعت ١٠:١٥ بود گوشيم زنگ خورد پيمان بود جواب دادم _ الو ؟ _ _ سلام جِغِله كجايى ؟ _ اومدم پياده روى بعد نفسم اومد با هم اومديم يه صبحونه بر بدن بزنيم _ _ جام خالى خنديدم وگفتم _ كجايى ؟ _ _ما هم امروز قرار بود با بچه ها بزنيم به طبيعت _ آهان !چه خوب _ _آره ، بعد از اينكه صبحونه خوردى كجا ميرى ؟ _ مى رم سر كار _ _اوه يادم رفته بود پس مواظب خودت باش بازم بهت زنگ مى زنم فعلا _ فعلا خداحافظ گوشى رو قطع كردم و روى ميز گذاشتمش قهوه آروم سر كشيدم و گفتم _ بريم ؟ نفس فنجونشو روى ميز گذاشت و گفت _ بريم نفس رفت حساب كرد و از كافه خارج شديم رو به نفس گفتم_ نفس جان شما برو خونه منم مى رم سر كار ديگه _ _ بيامى رسونمت _ نه بابا مى رم خودم ماشين مى گيرم _ _ بابا من امروز دانشگاه نميرم بيا با هم بريم _ مى خواى بياى اونجا چيكار ؟ _ _ يه چيزى مى خوام به فربد بگم با تعجب نگاش كردم و در حالى كه سوار ماشين مى شديم گفتم _ چى مى خواى بگى ؟ خنديد و گفت _ چيكار دارى خب يه چيزى مى خوام بگم ديگه ! مرموز نگاش كردم يعنى باز چه فكرى تويه سرش اين چيزى كه گفت يعنى مى خواد يه الم شَنگه اى درست كنه كه اون سرش نا پيداست . شيشه ماشين رو پايين كشيدم و گفتم _ چه فكرى تو سرته ؟ پوزخندى زد و گفت _ مى فهمى حالا جيغى كشيدم و گفتم _ اه دارم ديوونه مى شم بگو ديگه خنديد و گفت _ ببين تو اينجورى جيغ كشيدى اون چجورى جيغ بكشه چشمامو گرد كردم و گفتم _ كى ؟ سرشو بالا انداخت و گفت _ يه زنيكه اى خنديدم و گفتم _ منظور ؟ پوزخندى زد و گفت _ عجله داريا ! دستمو به ماشين كوبيدم و گفتم _ بگو ديگه نفس گفت _ فرزاد با چشاى گرد نگاش كردم و آب دهنمو قورت دادم و گفتم _ يا خدا نفس سرعتشو بيشتر كرد و گفت _ به نظرت فربد قبول مى كنه كمكم كنه ؟ به خيابون خيره شدم و گفتم _ نمى دونم گفت _ اگه كمكم كنه جبران مى كنم صد در صد براش گفتم _ مى خواى چيكار كنه ؟ بره بكشتش ؟ لبخندى زد و گفت _ اگه ميشد كه مى گفتم بره بكشش ولى فاميله، نميشه _ پس مى خواى بگى چيكار كنه ؟ _ _ همچين يه ذره گوشماليش بده گفتم _ يا خدا چى تو سرته نفس ؟ خنديد و گفت _ نترس چيزى نميشه پوفى كشيدم فرزاد فاميل دورمون مى شد مادرش همون بود كه به نفس و بعضى اوقات به من مى گفت عروس گلم و از اين چرته و پرتا البته فقط اون مادر فولاد زره اش نبود خود اون چلغوزا هم كم از اين چيزا نمى گفتن اه فرزاد پسر بزرگتر بود از لحاظ ظاهرى بد نبود يعنى موهاش تقريبا مشكى بود و چشماش هم فكر كنم قهوه اى تيره اخلاقش ولى نه به معناى واقعى گند بود از اين لحاظ كه بد دهن بود و كلا احترام پحترام سرش نمى شد ،هيز بود و دو رو فرزين هم كه اصلا هيچى با حرص دستمو به ماشين كوبيدم و بلند گفتم _ اه يه شب مى خواستيم بدون غم قِر بديما الان يدونه قر بديم اون زنيكه مياد حلقه ميندازه توى دست چپمون نفس گفت _ حل مى شه نگران نباش پوفى كشيدم و گفتم _ خدا كنه اِلى ______ از خواب بيدار شدم و به ساعت نگاه كردم حدودا ١١ بود خودمو توى حموم انداختم وان رو پر از آب داغ كردم و دراز كشيدم دستمو توى آب كوبيدم و آروم گفتم _ ديشب فكرت منو تا صبح بيدار گذاشتا خنديدم و بازم آروم گفتم _ از بس كه اون چشمات حس دارن دوباره زير لب خوندم _ چشمانت آرزوست .... از سر ... نمى رود ..... از حموم بيرون اومدم و موهامو توى حوله پيچيدم و روى تخت دراز كشيدم و گوشيمو روشن كردم چندتا پيام از نفس و چندتا تماس بى پاسخ و يه پيام ناشناس نوشته بود : چشمانت ... آرزوست ... از سر نمى پرد با تعجب به تك تك كلمه ها خيره شدم بدون اينكه مغزم فرمان بده با فرمان قلبم نوشتم : تو را ز خاطرم كسى نمى برد پيام رو ارسال كردم و بعدش كلى سر كودك درونم داد زدم كه كسى كه نمى دونى كيه واسه چى جوابشو مى دى ؟ ...... قهوه توى فنجون ريخته شد ، فنجون و با يه شكلات تلخ برداشتم و راهيه بالكن شدم يه پاپوش خرسى گنده پام كرده بودم روى صندلى بالكن نشستم و به درخت هاى خيابون كه سبز شده بودن و با طراوت نگاه كردم كم كم بهار داشت جاى زمستونو مى گرفت و اى كاش كه توى اين قلب خستمون هم زمستون جاى خودشو به فصل ديگه اى مى داد ولى ..... پيام هاى نفس رو خوندم ولى خيلى دير بود براى جواب دادن بهشون ساعت نزديكاى ١٠ گفته بود كه بيا بريم پياده روى ولى پووف با اون جونى كه ديشب از بدن من رفت مگه من مى تونم ساعت ده صبح برم پياده روى قهوه مو سر كشيدم و از مزه ى تلخش لبخندى زدم روكش شكلات رو باز كردم و گوشه ى لپم انداختمش ، اين مزه هاى تلخ از سر تا پامو آروم مى كرد ولى فكر كنم به قلب بى قرارم نمى رسيد واقعا من از همون اول با هيچ بنى بشرى گرم نمى گرفتم ؟
  3. Parniano2

    از چشمانت آغاز شد | Parniano2

    پارت بيست و دوم . . . يدونه چيپس بود كه برداشتمش و با حرص دونه دونه توى دهنم انداختم سيگارو خاموش كردم ، از ماشين خارج شدم و توى ساحل قدم زدم بعد از يه ربع كه از قدم زدن خسته شده بودم نشستم كنار ساحل و آهنگى گذاشتم دريا موجاى بزرگى سمت ساحل مى فرستاد ...... پرنيان _______ روى تخت جا به جا شدم كه خوابم ببره ولى از وقتى اون ديوونه با اون غم توى صداش زنگ زده بود خوابم نميبرد كه ! به نفس زنگ زدم كه جواب نداد دوبارخ زنگ زدم كه جواب داد _ سلام _ _ اى كوفت سلام اين وقت صبح چى از جون من مى خواى ؟ همه ى كلمات رو تقريبا با حرص داد مى زد _ اعصاب پصاب ندارى ها يادم رفت نبايد صبح ها بهت زنگ بزنم _ _ ديگه يادت نره لطفا خداحافظ گوشى رو با كمال ناباورى قطع كرد ، چند دقيقه با تعجب به صداى بوق گوشى ، گوش دادم روى تخت دراز كشيدم و دستمو زير سرم گذاشتم و به پنجره اتاق نگاه كردم بلند شدم و سمت پنجره رفتم و بازش كردم بوى بهار ميومد واقعا نفس عميقى كشيدم و به درخت ها نگاه كردم چرا على صداش غم داشت ؟ چرا احساس مى كنم اصلا حالش خوب نيست ؟ كاش مى تونستم ببينم چشه كاش انقدر با هم رسمى نبوديم كاش اون صدا غم نداشت كاش ديشب توى چشماش غم نبود راستى چرا انقدر غم ؟ چرا انقدر غم توى چشماش بود ؟ با كلافگى موهامو پريشون كردم و گفتم _ اه چرا اين مغز خاموش نميشه با حرص در حمومو باز كردم و داخل شدم ..... بعد از يه دوش خنك اومدم بيرون و موهامو خشك كردم يه تيشرت صورتى و شلوار راحتى طوسى پوشيدم و موهامم كمى خشك كردم و بستم ، در اتاقمو باز كردم و سمت اتاق پيمان رفتم در اتاق نيمه باز بود سركى كشيدم كه ديدم خوابه مامان بابا هم خواب بودند پس تصميم گرفتم برم يكم پياده روى سمت اتاقم رفتم يه مانتو و شلوار لى تنم كردم يه شال روى سرم انداختم ، كيفمو برداشتم در اتاق رو باز كردم و روى يه كاغذ نوشتم : دارم ميرم پياده روى شايد رفتم كافه و يه قهوه خورم نگران نشيد . در و باز كردم و خارج شدم توى خيابون قدم ميزدم و هندزفرى توى گوشم بود به على فكر مى كردم به حالش ... به چشماش .... به شخصيتش .... بارون نم نم ميومد خواننده مى خوند : ديوانه جان از هوايت لبريزم ديوانه جان بى تو قطعا پاييزم احساس من با تو تنها عادت نيست من عاشقم ، عشق من عين خيانت نيست ديوانه جان چشمتو راهم را بست ديوانه جان جز تو اصلا راهى هست ؟ شايد تويى آخرين رويا شايد بايد تو هم عشق را باور كنى بايد شايد ... شايد اين دنياست كه مى خواهد چشم تو به خواب من آيد سهمم از دنيا تويى شايد شايد ... شايد اين دنياست كه مى خواهد چشم تو به خواب من آيد سهمم از دنيا تويى شايد .... (ديوانه جان از بابك مافى ) گوشيم زنگ خورد نفس بود جواب دادم _ بله ؟ _ _ سلام پرنيان خانوم خوب هستين ؟ _ خاك تو سرت بيدار شدى ؟ _ _ نه روحم داره سخن مى گه _ بله زبون دراز چى كار داشتى ؟ _ _ مى گم ..... _ بله ؟ _ _ ساعت چند مى رى شركت ؟ _ راستى بهت نگفتم _ _ چى رو ؟ _ على شماله با تعجب گفت _ _ ااااااااااااااا يعنى فربدم شماله ؟ خنديدم و گفتم _ نمى دونم ديوونه من چى مى گم تو چى مى گى ؟ _ _ يعنى نميرى سر كار ؟ _ چرا ميرم ولى امروز ساعت ١١ ميرم _ _ الان كجايى ؟ _ الان توى خيابونم _ _ چرا ؟ _ چرا نداره كه اومدم پياده روى _ _ كدوم خيابون ؟ . _ مى خواى چيكار؟ _ _ مى خوام بيام با هم حرف بزنيم _ باشه خيابون ... _ _ يه پنج دقيقه ديگه اونجام صبر كن همونجا _ باشه _ _ فعلا _ خداحافظ گوشى رو قطع كردم و به درختى تكيه دادم و آهنگ ديگه اى گذاشتم و دستامو جمع كردم ... چند دقيقه اى گذشته بود كه يه ماشين جلوى پام پارك كرد با ديدن نفس لبخندى زدم و سوار شدم _ سلااام _ _ چطور مطورى ؟ _ خوبم مرسى چه خبر ؟ دنده رو جا انداخت و حركت كرد _ _ سلامتى كجا برم الان ؟ _ برو يه كافه يه صبحونه چيزى بر بدن بزنيم _ _ چشم لبخندى زد گفت_ چرا انقدر دير مى خواى برى سر كار ؟ لبخند زدم و يكم جمع شدم و گفتم _ چون على نيست منم با صادقى نمى سازم حوصله اشو ندارم خنديد و با حرص گفت _ حق دارى ديگه با اون زنيكه خداييش سخته تو يه شركت بودن خنديدم و گفتم _ والا پارك كرد و گفت _ بپر پايين در ماشين و باز كردم و پياده شديم و سمت كافه رفتيم روى يه صندلى نشستم و گفتم _ چى مى خورى ؟ گفت _ من يه اسپرسو مى خوام فقط گفتم _ حله گارسون اومد و گفت _ چى ميل داريد ؟ گفتم _ يه اسپرسو يه لاته و يه وافل نوتلا و خامه گارسون رفت و جلو رفتم و گفتم _ خب چى مى خواستى بگى بهم ؟ نفس گوشيشو كنار گذاشت و گفت _ پرنيان گفتم _ جانم ؟ گفت _ حدس بزن چى شده ؟ با ترس گفتم _ چى شده ؟ گفت _ هفته ى ديگه عروسى ِِ زهراست گفتم _ خب اينو كه مى دونستم گفت _ ديشب از مهمونى كه اومدم زهراهم بود من يه ساعتى باهاشون خنديدم و شوخى كردم و رفتم خوابيدم خب ؟ گفتم _ خب گفت _ ديشب كارت دعوتاشون رو آوردن كه بنويسن و فاميلا و دوستا رو دعوت كنن گفتم _ خب ؟ گفت _ صبح رفتم كارتاشون ديدم كه چشمم به يه اسمايى خورد حدس بزن كيا بودن ؟ با تعجب گفتم _ على و فربد اينا ؟ با ناراحتى گفت _ كاش اونا بودن گفتم _ كيا بودن پس ؟ گفت _ مادر شوهرمون
  4. Parniano2

    از چشمانت آغاز شد | Parniano2

    پارت بيست و يكم نوشت _ آره بابا ميشه ، حالا به على يه پيام بزن بهش بگو نوشتم _ مگه الان بيداره ؟ نوشت _ آره ها راست ميگى الان همه خوابن علامت خنده گذاشتم نوشت _ حالا تو پيام رو بده صبح مى بينه ديگه نوشتم _ راست مى گى الان پيام مى دم به على پيام دادم _ سلام آقاى آريامنش ببخشيد من مى خواستم بهتون زنگ بزنم ولى دير وقت بود مى خواستم بگم كه من يه مسافرت يهويى برام پيش اومده ميشه من چند روز رو مرخصى بگيرم ؟ البته فردا ميام سر كار ممنون خداحافظ گوشى رو كنار گذاشتم و رو تخت ولو شدم پووف واقعا حتى نوشتن براى اون ديوونه ى زنجيره اى هم سخته ! چند دقيقه اى اينور اونور شدم كه بالاخره چشمام سنگين شدند ..... ...............يهو صداى زنگ گوشى بلند شد تقريبا پريدم و روى تخت نشستم اى لعنت به هر كسى كه اين وقت شب به من زنگ زده اه اه با ديدن پنجره ديدم كه شب نيست صبحه گوشى رو برداشتم و با صداى فوق العاده خواب آلودى جواب دادم _ بله ؟ طرفى كه پشت خط بود ريز خنديد و گفت _ سلام صاف روى تخت نشستم و آب دهنمو قورت دادم و زير لب گفتم _ يا حضرت عباس گفت _ چى ؟ گفتم _ هيچى خوبيد ؟ گفت _ مرسى شما خوبيد ؟ گفتم _ مرسى گفت _ پيامتونو خوندم .... نذاشتم ادامه بده و گفتم _ چيزه .... آره ... من قراره اگه خدا بخواد يه چند روزى برم مسافرت گفت _ با كى ؟ خنديدم و گفتم _ مگه مهمه ؟ آروم گفت _ ببخشيد گفتم _ نه چرا ببخشيد قراره با نفس و اِلى بريم حالا شايدم مامان اينا اومدن گفت _ اهان گفتم _ بله آروم گفت _ جسارته ها ولى مى خواستم بپرسم دوره نزديكه چجوريه؟ يعنى ..... نذاشتم ادامه بده و گفتم _ قراره بريم شمال مكثى كرد و گفت _ پس ... گفتم _ پس ؟ گفت _ مى بينمتون با تعجب آب دهنمو قورت دادم و گفتم _ چى ؟ _ _ من يه كارى برام _ _پيش اومد مجبور شدم بيام شمال _ آخه شما ديشب ..... اينجا .... _ _ بله درسته يهويى شد _ آهان _ _ هر وقت شمال رسيديد زنگ بزنيد خوشحال مى شم كه خانواده تونو ببينم _ حتما _ _ خب ديگه بيشتر مزاحمتون نميشم فعلا خداحافظ _ خداحافظ گوشى رو قطع كردم و كنار گذاشتم ساعت نه بود على _________ پشت خطى نداشتم ولى براى اينكه فربد بپيچونم راه ديگه اى دم دستم نبود روى تخت نشستم و به اتاق نگاه كردم بلند شدم و دم پنجره رفتم دستى به موهام كشيدم هوا بارونى بود سمت حموم رفتم و. بعد از يه دوش كوچيك برگشتم تيشرتو تنم كردم و دستامو به موهام كشيدم كه يكم مرتب بشن گوشى و سوييچ ماشين و برداشتم و خارج شدم ..... سوار ماشين شدم و سمت دريا روندم به ساعت نگاه كردم ساعت ٩ بود جاده خلوت بود بعد از يه ربع ماشينو كنار ساحل پارك كردم و پياده شدم دو يا سه تا چادر خيلى دور تر از من بودند ولى كسى توى ساحل نبود از جيب شلوارم پاكت سيگارى رو كه ديشب خريده بودم و در اوردم و يه نخ برداشتم كمى بهش نگاه كردم و بعد سمت ماشين رفتمو كبريتو از توش برداشتم ، سيگارو گوشه لبم گذاشتم و روشنش كردم پك محكمى زدم و دودش رو بيرون دادم به دريا نزديك تر شدم و يه دستمو توى جيبم فرو كردم و پك محكم ديگه زدم و سمت ماشين رفتم ، به خرت و پرت هاى توى ماشين نگاه كردم زيادى از حد گرسنم بود آب جوش كه سرد شده بود
  5. Parniano2

    از چشمانت آغاز شد | Parniano2

    پارت بيستم على ___________ ساعت تقريبا ٤ بود كه به دريا رسيدم ماشينو همون كنار پارك كردم و خارج شدم ..... چند دقيقه اى به ساحل نگاه كردم هوا تاريك تاريك بود چند تا چادر گوشه ى دريا بودند .... رفتم و نزديك دريا روى ساحل نشستم دريا موجاشو پر قدرت سمت ساحل مى فرستاد ...... دستمو روى موهام كشيدم و زل زدم به دريا ........... بعد از نيم ساعت رفتم سمت ماشين و يه ليوان برداشتم و فلاكس و آب جوشى كه از قبل از مغازه ى كنار جاده گرفته بودم و برداشتم ، آب جوش رو توى ليوان ريختم و پودر نسكافه رو توش خالى كردم با قاشقى همش زدم و توى ماشين نشستم ، دقيقا رو به روى دريا بودم آروم قهوه مو خوردم خورشيد آروم آروم داشت بالا ميومد آهنگى تو ماشين گذاشتم : کجا برم که عطر تو تو این هوا نباشه چشای خیسمو نذار اسیر گریه هاشه با اینکه از ندیدنت گلایه ای ندارم هنوزم عاشق تو ام هنوز بیقرارم به بارونا بگو هوامو داشته باشن تو زندگیم دوباره عطرتو بپاشن هوای تو که دیگه از سرم نمیره هرکی شنیده قصه مو دلش میگیره ابر بارون برگ پاییز تو رو یاد من میاره شهر خیسه دلگیره دلم ابر بهاره میباره برگ بارون دلتنگم تو کجایی بعد از تو با این بغض میجنگم تو کجایی بگو کجا برم نبینمت دوباره شاید یه شب فکرت منو راحت بذاره میترسم از روزی که برگردی نباشم بین همین مردم ولی دور از تو باشم حتی اگه دنیا فراموشی بگیره تنهاییمو بعد تو یادش نمیره بی تو منو این گریه از پا درمیاره کی مثل من این دوری رو طاقت میاره ابر بارون برگ پاییز تو رو یاد من میاره شهر خیسه دلگیره دلم ابر بهاره میباره برگ بارون دلتنگم تو کجایی بعد از تو با این بغض میجنگم تو کجایی ..... سرمو روى فرمون گذاشتم .... بعد از چند دقيقه سرمو بالا آوردم خورشيد قرمز بود و دريا نقره اى ليوانو كه ديگه خالى بود و روى صندلى گذاشتم ، يكم دلم آروم گرفته مامان ! دلم برات خيلى تنگ شده ! به خدا بگو يكم قدرت بده بهم براى زندگى كردن بگو يكم انگيزه بده بهش بگو قطره اشك سمجى از رو گونه چكيد با دست پاكش كردم و از ماشين پياده شدم و جلوى ماشين رفتم و بهش تكيه دادم و دستمو توى جيبم گذاشتم و به دريا خيره شدم ..... نيم ساعتى گذشت كه ديگه هوا روشن روشن شده بود توى ماشين نشستم و از اينترنت يه هتل پيدا كردم و همونجا يه اتاق رزرو كردم ماشينو روشن كردم و راه افتادم سمت هتل تقريبا نيم ساعت بعد رسيدم ماشينو تو پاركينگ پارك كردم و وارد هتل شدم خلوت بود آخه ساعت ٦ صبح بايدم خلوت باشه سمت پذيرش هتل رفتم و بعد از تقريبا ده دقيقه كليد اتاق رو گرفتم اون كسى كه چمدونا رو مى برد بيچاره كلى از اينكه من چمدون ندارم تعجب كرد پوزخندى زدم و دكمه ى شماره ٤ آسانسور رو فشردم توى آيينهِ آسانسور به خودم نگاه كردم قيافم داغون شده بود موهام هر كدوم يه طرف بود و زير چشمام گود بود دستى به صورتم كشيدمو از آسانسور خارج شدم شماره ١١٨ رو بين اتاقا پيدا كردم و كليدى كه كارت مانند بود رو جلوى حسگر گرفتم رنگ سبزى نشون داد و روشن شد در و هل دادم و داخل شدم ، بعد از بستن در سويشرت و تيشرتمو از تنم بيرون كشيدم و خودمو روى تخت انداختم و خوابيدم ..... با صداى زنگ گوشى چشمامو باز كردم و برداشتمش و با صداى گرفته اى جواب دادم _ بله ؟ _ _ سلام خوبى ؟ _ خوبم فربد _ _ كجايى ؟ _ تو كجايى ؟ _ _ من كه مثل تو ديوونه نيستم يهو بزارم برم شركتو بسپرم دست گربه و باباش _ اهان باشه آقا _ _ جدى كجايى ؟ _ هتل _ _ هتل كجا ؟ _ هتله شمال _ _ چى ؟ _ اه فربد كَرى ها _ _ واقعا رفتى شمال ؟ روى تخت نشستم و گفتم _ آره چطور مگه ؟ _ _ هيچى همينجورى _ ...... با لحن آرومى گفت _ آروم شدى ؟ براى اينكه بهش اطمينان بدم خوبم گفتم _ آره _ _ كى بر مى گردى ؟ _ دو سه روز ديگه چطور ؟ _ _ هيچى همينجورى پرسيدم ، گفتم اگه ميشد منم ميومدم پيشت ولى ديدم نميشه كه همه ى كارا رو بندازيم گردن اون پرنيان بدبخت نه ؟ روى تخت صاف نشستم و دستمو روى موهام كشيدم و گفتم _ اوه اصلا يادم نبود كه تو شركت كار مى كنه فربد خنديد و گفت _ ديوونه اى به مولا با صداى بوقى كه اومد گفتم _ _ يه لحظه من پشت خطى دارم زنگ مى زنم بهت فربد پرنيان __________ بعد از اينكه شام رو خوردم رفتم توى اتاق و روى تخت دراز كشيدم و به سقف خيره شدم ........... دو ساعتى گذشته بود ولى خواب به چشماى من نميومد هى از اينور به اونور مى شدم ولى بازم خوابم نميبرد به نفس پيام دادم و گوشى رو كنار گذاشتم بعد از دو دقيقه جواب داد با تعجب پيامو باز كردم پس اونم خوابش نمى برد نوشتم _ نفس من خوابم نميبره تو ام ؟ نوشت _ آره نوشتم _ چيكار كنيم ؟ نوشت _ مى گم مياى فردا آخر شب راه بيوفتيم بريم مسافرت ؟ نوشتم _ من بايد اول مرخصى بگيرم براى پس فردا بعد به مامان اينا بگم بعد كلى كار توى شركت مگه ميشه تو به روز اينهمه كارو درست كرد ؟
  6. Parniano2

    از چشمانت آغاز شد | Parniano2

    پارت نوزدهم _ باشه بابا حالا تا صبح مى خواد فحشم بده مى خواستم ببينم حالت خوبه كه ديدم بله مغزت توى فحش يابى درست كار مى كنه خداحافظ _ _ مغز من هميشه توى فحش يابى درست كار مى كنه بعدم اينكه مرض دارى وقتى كارى ندارى زنگ مى زنى جملاتشو با كلى حرص مى گفت گفتم _ نفس ؟ _ _ ها ؟ _ رفيقت ... _ _ رفيقم چى ؟ _ رفيقت عاشق و دلباخته شد _ _ غَلط نكن _ چى ؟ _ _ غلط اضافى كرده _ جدى دارم مى گم نفس ____________ _ _جدى دارم مى گم دستمو تكيه گاهم قرار دادم و گفتم _ واقعا؟ _ _ آره به من نمياد ؟ _ والا نه _ _ بى احساس بدبخت به جاى اينكه بشينى يكم دلدارى بدى يكم حرف بزنى با من نشسته مى گه ( لحنشو مسخره كرد و گفت ) والا نه بيشعور خداحافظ بابا نخواستيم _ اِ وايستا ببينم واقعا دارى مى گى ؟ _ _ اه آره ديگت لبخند عميقى زدم و گفتم _ تو ام بالاخره سر به راه شدى _ _ چى؟ _ مى گم من هيچوقت فكر نمى كردم تو با اون اخلاق غُدى كه با پسرا داشتى عاشق بشى _ _ كى گفته عاشق پسر شدم ؟ _ پس عاشق چى شدى ؟ _ _ عاشق خودم با اين همه زيبايى و اخلاق خوشگلم با حرص گفتم _ برو بابا مى گم تو يه شبه آدم نميشى _ _ نه بابا شوخى كردم جيغ خفيف ولى طولانى كشيدم و گفتم _ مسخره كردى ؟ خنديد و هيچى نگفت بعد از چند لحظه سكوت گفتم _ حالا عاشق كى شدى ؟ _ _ عاشق يه پسره خوشتيپ ، خوش هيكل و آقا _ اينى كه تو مى گى فقط تو بهشت پيدا ميشه اينجا از اينجور آدما نيست كه ! _ _ چرا هست ! _ خب زر بزن بگو ديگه . _ _ اِ مى گم حالا _ بگو الان _ _ سورن _ چى ؟ _ _ اِ همونى كه گفتم شنيدى ديگه خودتو زدى به خنگى _ واقعا ؟ _ _ آره چطور مگه ؟ _ هيچى همينجورى گفتم _ _ آهان _ چه حسى دارى ؟ _ _ نمى دونم _ واقعا باورم نميشه تو عاشق شده باشى _ _ حالا كه مى بينى شدم _ ابراز نكردى كه _ _نه بابا من از اون آدما نيستم كه يه شبه عاشق بشم و يه شبه هم برم ابراز كنم به يارو حالا حالاها كار داره _ باريكلا به خودم رفتى خنديد و چيزى نگفت خنديدم و چيزى نگفتم گفت _ باشه پس من فعلا مى رم بخوابم خداحافظ گفتم _ خداحافظ خوشگله خنديد و قطع كردم.... گوشى رو ، روى ميز گذاشتم و نشستم دستمو زير چونم گذاشتم و به اين فكر كردم كه واقعا اِلى عاشق شده يعنى مى شه؟ چجورى وقتى يه كسى انقدر نا اميد باشه از آدما يهو عاشق بشه شايد اينجورى حالش خوب بشه آره عشق حال آدمو خوب مى كنه خدايا اميدوارم حال اِلى كلى خوب بشه . زنگى به اِلى زدم و با ذوق دراز كشيدم بعد از چهارتا بوق جواب داد _ سلام اِلى عاشق من چطور مطورى ؟ خنديد و گفت _ خوبم مرسى تو خوبى ؟ _ بله شما خوب باشى منم خوبم _ _ اااا چى شده چرا انقدر مهربون شدى؟ _ خاك تو فرق سرت حالا اومدم يكم نازتو بكشما انقدر پرو نشو _ _ اهاا حالا شد خنديدم و گفتم _ شمارشو دارى ؟ _ _ نه بابا چجورى داشته باشم آخه ؟ _ من برات تا فردا جور مى كنم برو عكس پكساشو ببين _ _ مشتى هستى _ پيش شما درس پس داديم استاد _ _ انقدر شكسته نفسى نكنيد ديگه _ چاكرتونم هستيم _ _ باشه خانم عاشق سريع برو بخواب ما هم كه بى خواب كردى نمى دونم تا صبح چيكار بايد بكنم خنديد و گفت _ فيلم ببين خنديدم و گفتم _ باشه فعلا خداحافظ _ _ خداحافظ قطع كردم و دستمو زير سرم گذاشتم و به سقف خيره شدم و فكر كردم .......... نفهميدم كى چشمام سنگين شد و خوابم برد ....
  7. Parniano2

    از چشمانت آغاز شد | Parniano2

    پارت هجدهم _ اه خفه شو فربد يجورى مى گى انگار من بچه ام نمى فهمم امتحان كردم جواب نداد _ _ بعد از چهارسال ديديش ديوونه شدى ؟ _ مى ترسم رادمنش بهش آسيب بزنه مى فهمى ؟ _ _ فكر نمى كنم كارى باهاش داشته باشه پوزخندى زدم و گفتم _ مگه تو خواب ببينى كه باهاش كارى نداشته باشه . نفس عميقى كشيد و گفت _ على ! نيم نگاهى بهش انداختم كه ادامه داد _ بايد بجنگى به خاطرش . سرمو تكون دادم كه گفت _ پاشو بريم خونه . گفتم _ خونه كه نميام صبح ميام خونه . فربد سرشو تكون داد و گفت _ باشه لااقل بيا با هم تا پايين بريم . با هم تا پايين رفتيم . بالاخره رسيديم پايين گفتم _ خداحافظ و رفتم تو ماشينم فربد هم خداحافظى كرد و رفت ماشينو روشن كردم و آهنگو گذاشتم استارت زدم و به طرف جاده روندم مى خواستم برم كجاش برام مهم نبود آهنگ رو زياد كردم از شهر فاصله گرفتم خيلى خيلى خيلى زياد تقريبا ٤ ساعتى بود كه تو جاده بودم گوشيم زنگ خورد خاموشش كردم و به راهم ادامه دادم اون پسره كه همه رفتاراش رو اصول بود امشب ديوونه شده بود ديوونه ..... امشب براى اولين بار زير نور ماه حس كردم يكى چشماش مثل چشم مادرمه يكى احساسش مثل احساس مادرمه ..... بالاخره بعد از چهارسال تونستم ببينمش امروز ...من حس اون چشمارو دوست داشتم سرد و بى روح نبود ..... هوا خيلى سرد بود . بخارى ماشينو روشن كردم ..... گوشيم كه خاموش بود و روشنش كردمو به نقشه نگاه كردم ٢ ساعت مونده بود تا دريا .... گفتم شايد دريا بتونه آرومم كنه ..... نفس ________ بچه ها رو كه خونشون رسوندم بالاخره رسيدم خونه در و هل دادم و وارد شدم در همون حال كفشمو در اوردم آروم به اتاقم رفتم و لباسامو عوض كردم و آرايشمو پاك كردم يه تونيك بلند آستين دار با يه شلوار لى تنم كردم و موهامو شونه كردمو جمع كردم و يه شال هم روشون انداختم سريع بيرون رفتم و وارد پذيرايى شدم و بلند سلام كردم خواهرم زهرا و شوهرش هر دو برگشتند و جوابمو دادند سمتشون رفتم و باهاشون سلام كردم با مامان بابا و اون يكى خواهرمم احوال پرسى كردم و روى مبل نشستم مامان گفت _ تو دير اومدى ما غذا رو خورديم برات كنار گذاشتم بيارم ؟ گفتم _ نه قربونت برم سيره سيرم به خدا يه ساعتى به شوخى و خنده گذشت و من گفتم _ ببخشيد من امشب زيادى خسته شدم مى رم بخوابم فعلا اميد گفت _ برو مواظب خودت باش زهرا و فاطمه رو ماچ كردم و سمت اتاقم رفتم لباسامو عوض كردم و زير پتو فرو رفتم گوشيمو در اوردم و چِكش كردم و بعد خوابيدم .... اِلى ________ وارد خونه شدم و بلند سلام كردم مامان بابا جواب دادن ماچشون كردم مامان گفت _ بيا شام بخوريم _ نه قربون دستت مامان گرسنه نيستم _ _باشه پس هر وقت گرسنه شدى غذا رو خودت داغ كن بخور باشه ؟ _ باشه قربونت برم توى اتاق رفتم و در بستم لباسامو عوض كردمو پريدم رو تخت گوشيمو روشن كردم ولى اصلا حواسم به صفحه نبود فقط و فقط فكرم پيش سورن بود زير لب زمزمه كردم چشمانت ...... آرزوست ...... از سر ....... نمى پرد ...... به گوشى نفس زنگ زدم كه جواب نداد بازم زنگ زدم كه جواب نداد براى آخرين بار زنگ زدم كه با صداى خواب آلودى جواب داد_ بنال _ اِ سلام _ _ كوفت زهرمار درد مرض ......
  8. Parniano2

    از چشمانت آغاز شد | Parniano2

    پارت هفدهم شايدم من اينجورى مى ديدمش دستمو توى جيبم فرو كردم كه دستم به پاكتى خورد بيرون اوردمش و با ديدن پاكت سيگار به فكر گذشته افتادم مامان تو كه رفتى من روى اوردم به سيگار خيلى وقته ترك كردم ولى ...... مامان يه شب كه هزار شب نميشه ....حالم خرابه ..... يه سيگار از تو پاكت در اوردم و دستم گرفتم چند دقيقه بهش نگاه كردم و گوشه لبم گذاشتمش بدون آتيش پكى زدم ...... اه زنگى به فربد زدم و گفتم _ سلام فربد كجايى ؟ گفت _ من تو راه خونه ام گفتم _ سورن كجاست ؟ گفت _ سورن نمى دونم كجاست گفتم _ فربد پاشو بيا بام بدون پرسيدنه چيزى گفت _ باشه صبر كن نيم ساعت ديگه اونجام سيگارو تو پاكت گذاشتم و پاكتو توى جيبم گذاشتم سرعتمو بيشتر كردم آهنگ خدا به همرات از هوروش بند و پلى كردم و با اشكايى كه چند سال حبس شده بودن و الان دونه دونه مى ريختند راه رفتم ..... بعد از نيم ساعت تقريبا ديگه به بام رسيدم هندزفرى رو در اوردم و توى جيبم گذاشتم يه كافه اونجا بود نه يه كافه ى درست حسابى ولى فكر كنم كه براى يه قهوه خوب باشه رفتم و يه اسپرسو سفارش دادم دوست نداشتم سمت سيگار برم دوباره ولى ..... امان از اين ولى ......اسپرسومو گرفتم و رفتم روى يك صندلى كه نشستم شهر زير پام بود .... امان از اين شهر ...قهوه مو آروم سر كشيدم مزه ى تلخش مرحم خيلى از دردام بود .... مرحم ؟ من خيلى وقته ديگه مرحمى ندارم براى دردام .... گوشيم بى وقفه زنگ مى زد جواب دادم _ بله _ _ على خوبى ؟ سورن بود احتمالا فربد بهش خبر داده بود و اونم ترسيده بود _ آره چطور مگه؟ _ _ چرا رفتى بام ؟ زير لب گفتم _ خدا اين دهن لقا رو از جلو راهمون برداره _ _ چى ؟ _ هيچى _ _ كجاى بامى ؟ پوزخندى زدم و گفتم _ سورن مى خوام تنها باشم صبح ميام خونه باشه ؟ _ _ ديوونه چجورى مى خواى اونجا بمونى تا صبح ترسناكه ها _ صدات داره قطع و وصل ميشه سورن فعلا خداحافظ گوشى رو قطع كردم و اين دفعه بدون هندزفرى آهنگ رو پلى كردم و قهوه مو خوردم هوا سرد بود ... امشب بدجورى حالم خراب بود .... مامان ...... مامان از وقتى رفتى اين پسره عزيز دردونت نه رنگ پدر ديده نه رنگه هيچ فك و فاميلى .... ما يه مشت گرگيم كه روى صورتامون نقاب انسان زديم .... توى اين دوره زمانه كوش انسان؟ ... سرمو بين دستام گرفتمو فشردم بد جورى درد مى كرد شايد به خاطر انبوهى از فكر بود كه مغزم ديگه قدرت تحليلشونو نداشتن .... آروم هق زدم ... امشب اين چشما مى خواستم جبران كنن اين چند سال نباريدنشونو صداى گريم بلند شد به غير از دو نفر كسى اين اطراف نبود بلند بلند گريه كردم .... اين اشكا تمومى نداشتن ....دستمو روى چشمام كشيدمو خم شدم ودستمو روى سرم گذاشتم صداى كسى از پشت سر اومد _ سلام برگشتم و با ديدن فربد كلاه سويشرتمو انداختم سرمو و گفتم _ سلام بيا بشين فربد كنارم نشست و گفت _ چى شده ؟ گفتم _ هيچى ..... فربد _ _ بله ؟ _ امشب مى خوام يه نخ ..... فقط يه نخ سيگار بكشم خب ؟ _ _ خب _ گفتم بياى كه حواست باشه بيشتر از يه نخ نكشم _ _ على گفتم _ ها؟ _ _ برگرد نگاه كن به من سرمو پايين انداختم و گفتم _ حرفتو بزن _ _ آرومت نمى كنه _ الان ديگه هيچى منو آروم نميكنه ..... فقط يه نخ _ _ خب روشنش نكن اينجورى هر چقدرم خواستى بكش
  9. Parniano2

    از چشمانت آغاز شد | Parniano2

    پارت شانزدهم مامان گفت _ خب آروم بخور لبخندى زدم و سرمو زير انداختم لعنت بهت با اون نگاهات ..... على ___________ بعد از رفتن پرنيان روى صندلى نشستم و داشتم يكم فكر مى كردم كه فربد مشتى به بازوم زد دستشو كشيدم و گفتم _ چته فربد ؟ فربد خنديد و گفت _ تو فكرى چى شده ؟ راستشو بگو با بى حوصلگى گفتم _ فربد حال و حوصله ندارم الان مى خوام برم خونه تو با سورن بيايد بعدا فربد جدى گفت _ باشه مواظب باش پوزخندى زدم و گفتم _ تو ام مواظب باش كتمو برداشتم و روى دستم انداختم از تابان و آرتين تشكر و خداحافظى كردم و از در ويلا زدم بيرون سوار ماشين شدم و استارت زدم ماشين روشن شد و راه افتادم ..... امشب .....امشب .... امشب ..... عجب شب كذايى بود صداى آهنگ رو زياد كردم همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی دروغه . . . چه جوری دلت میومد منو اینجوری ببینی با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی همه گفتند که تو رفتی ولی گفتم که دروغه . . . دروغه همه میگن که عجیبه، اگه منتظر بمونم همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا می مونم بی تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره ولی خب عیبی نداره دل من خیلی صبوره، صبوره همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی دروغه . . . براى اولين بار توى اين چند سال قطره اشكى از رو گونه ام چكيد با حرص رو فرمون كوبيدم و سمت بام تهران روندم داد زدم _ مامان نمى شد تو اين وضع خرابم منو تنها نزارى ؟ هق زدم و گريه كردم براى اولين بار توى اين چند سال واقعا گريه كردم بدون ترس از اينكه كسى ببينه كسى نبود كه ..... حالم بد جور خراب بود امشب ماشينو توى پاركينگ ِ بام پارك كردم كتو تو ماشين انداختم و صندوق عقب رو باز كردم و يه سويشرت از توش كشيدم بيرون و تنم كردم گوشيو برداشتم و توى جيبم كردم و ماشين رو قفل كردم تا بام خيلى پياده راه بود شايد اين مى تونست ارومم كنه ولى كوش آرامش ؟ به مامان پيام دادم _ مامان از وقتى تو رفتى يه روزى آرامش نداشتم پيامو پاك كردم و هندرزفرى و توى گوشم فرو كردم و آهنگ دروغه از مازيار فلاحى رو بازم پلى كردم تو اون وقت شب زياد شلوغ نبود ...... براى چند ساعت خودم شدم خودمى كه خيلى وقته از آدما پنهونش مى كنم ولى امشب احساس كردم كه بايد به يه نفر نشونش بدم به يه نفر كه نگاهش با بقيه فرق داشت .... فرق داشت ؟
  10. Parniano2

    از چشمانت آغاز شد | Parniano2

    پارت پانزدهم پرنيان __________ سر ميز بودم كه على بودن هيچ حرفى اومد و يه بشقاب برداشت سرش پايين بود و با كلى وسواس غذا ها رو تو بشقابش مى ريخت اِلى كنارم وايستاده بود و با يه نفر كه نمى دونم كى بود حرف مى زد همونجا وايستاده بود و نه چيزى مى گفتم و نه چيزى مى شنيدم سرمو برگردوندم و به اِلى نگاه كردم و دوباره برگشتم كه ديدم على خيره شده بهم سرمو زير انداختم و رفتم كنار اِلى نشستم من آب شدم اين نفس معلوم نيست كجاست همون موقع نفس اومد و گفت _ پاشين بريم دستشو گرفتم و در آخرين لحظه يه نگاه به على كردم سرش گرم بود نزديكش كه شدم زير لب خداحافظى گفتم كه سرشو بالا اورد و گفت _ خداحافظ سمت مه جبين و ميلاد رفتيم و خاحافظى كرديم بعد سمت اتاق رفتيم و لباسامون پوشيديم و راه افتاديم ..... نفس ________________ ماشين و روشن كردم و آهنگ آرومى گذاشتم آرنجمو روى پنجره گذاشتم و انگشتامو روى سرم گذاشتم اين مردونگى فربد چيزى بود كه تو اين روزا توى كمتر كسى پيدا مى شد فكرم بدجورى مشغول بود مشغول دانشگاه ، پايان نامه ، كار ، فربد ؟ نمى دونم فربدم جزوشون بود يا نه ولى قطعا مردونگيش جزوشون بود ، اين روزا بيشتر از هميشه فكرم مشغول آينده بود نمى دونستم قراره چى بشه ..... احتياج داشتم به چند روز خواب مطلق چنده روز با آرامش و استراحت شايدم احتياج داشتم به يه هواى آزاد و يه منظره ى قشنگ نمى دونم بلند رو به بچه ها گفتم _ بچه ها پرنيان گفت _ چيه ؟ گفتم _ ميگم مياين بريم مسافرت ؟ اِلى برگشتم سمتم و گفت _ منم اتفاقا خيلى دوست دارم برم چند روز لَش كنم فقط بخورم و بخوابم و بگردم پرنيان دو تا آرنجشو روى دسته ى صندلى گذاشت و گفت _ من تازه رفتم سركار بچه ها به نظرت مرخصى مى ده بهم ؟ گفتم _ راه حلش يه ماچه از آينه ماشين به پرنيان نگاه كردم كه چشماش گرد شده بود بعد از چند لحظه انبوهى از مشت بود كه به سمت من ميومد گفتم _ اِ اِ ديوونه حالا من يه چيزى گفتم مگه من هر چى مى گم تو مى رى انجام مى دى ؟ اِلى داشت قاه قاه مى خنديد و پرنيان حرص مى خورد بعد از چند دقيقه كه قشنگ خالى شد گفت _ حالا يه كاريش مى كنم البته بايد صبر كنيم ببينيم مامان اينا چى مى گن چشمكى زدم و گفتم _ اون با من ........ پرنيان _________ كليد رو توى در چرخوندم و وارد خونه شدم سلام بلندى كردم كه مامان جواب داد _ سلام گفتم _ الان ميام و توى اتاق رفتم و لباسامو عوض كردم آرايشمو پاك كردمو صورتمو شستم لباس راحتى پوشيدم و بيرون اومدم توى آشپزخونه رفتم و بطرى آب رو برداشتم و توى ليوان ريختم سمت مامان رفتم و به كابينت تكيه دادم و گفتم _ چطورى خوشگل خانم ؟ آب رو سر كشيدم و نفس عميقى كشيدم مامان گفت _ خوبم ، خفه نشى خب چرا همه رو با هم سر مى كشى ، آروم ... خنديدم و گفتم _ اينجورى خنك مى شم پيمان كجاست ؟ مامان در حالى كه داشت غذا رو مى كشيد گفت _ تو اتاقشه گفتم _ آهان بابا چى ؟ در حالى كه داشت كار مى كرد بدون اينكه سرشو بالا بياره گفت _ داره نماز مى خونه توى اتاقه بوسش كردم و گفتم _باشه مامان گفت _ بعدش كه حرف زدين با پيمان بياين شام بخوريم چشمكى زدم و گفتم _ باشه سمت اتاق پيمان رفتم و در زدم پيمان گفت _ بله ؟ در و باز كردم و پريدم تو اتاق گفتم _ سلااام خوبى ؟ دستمو جلو گرفتم و محكم بهش دست دادم پيمان خنديد و گفت _ خوبم تو بهترى ؟ نشستم رو تخت و گفتم _ بله ، چه خبر ؟ گفت _ سلامتى ، تو چه خبر ؟ خوش گذشت ؟ خنديدم و گفتم _ بله اگه برقا نمى رفت و من سكته نمى كردم خوشم مى گذشت صاف نشست و گفت _ برقا رفت ؟ گفتم _ بله دستشو بالا برد و گفت _ تو ام كه ترسيدى .. بد خنديدم و گفتم _ آره خيلى گفت _ گريه ام كردى ؟ سرمو زير انداختم و آروم گفتم_ آره گفت _ كى قراره بزرگ شى تو ؟ خنديدم و گفتم _ هر وقت عمه شدم خنديد و يه دونه زد تو سرم و گفت _ ديوونه اى به خدا گوشيش زنگ زد سرمو سمت گوشيش دراز كردم و گفتم _ عروسمونه ؟ سرمو با دستاش عقب كشيد و خنديد و گفت _ فضوله ديوونه برو بدو بدو برو خنديدم و گفتم _ خاك تو سرت خب بده من حرف بزنم بزار ببينم خوشگله شايد خوب نباشه گوشى رو جواب داد و با دستش اشاره كرد _ بدو .... خنديدم و بلند گفتم _ پيمان جوون واسه شام بيايا منتظرم خنديد و گفت _ برو دويدم سمت اتاق و به گوشى پيمان پيام دادم _ بيشتر از ١٠ دقيقه طول بكشه به مامان مى گم داره با عروست حرف مى زنه باشه ؟ پيمان سريع جواب داد _ باشه زياد شيطونى مى كنيا ! جواب ندادم و سمت كتابخونه رفتم و كتابمو برداشتم و رو تخت دراز كشيدم چند صفحه اى از رمان خونده بودم كه صداى پيامك اومد بازش كردم پيمان بود _ تمومه بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم همون موقع پيمان هم بيرون اومد گفت _ بزن قدش روى مشتى به مشتش زدم و گفتم _ چاكريم خنديد سمت ميز ناهار خورى رفت و نشست بابا نشسته بود با هم شروع به صحبت كردن و منم به مامان كمك كردم كه غذاها رو بياريم نشستم كنار پيمان و گفتم _ به و به عجب رنگى بابا گفت _ دستت درد نكنه ماتان ماتان هميشه كلمه اى بود كه بابام به مامانم مى گفت و هر وقت كه مامانم اين كلمه رو مى شنيد لبخند مى زد و هر چقدرم از بابا مى پرسيدم مى گفت قضيه اى نداره ولى مطمئن بودم يه چيزى پشتش هست لبخندى زدم و قاشقمو پر كردم و خوردم و همون موقع ياد على اون نگاه هاى جذابش افتادم كه باعث شد غذا بپره گلوم بى وقفه سرفه مى كردم پيمان پشتم كوبيد و مامان آب دستم داد آبو سر كشيدم و گفتم _ آخيش داشتم خفه مى شدما
  11. Parniano2

    از چشمانت آغاز شد | Parniano2

    پارت چهاردهم من و اِلى سرمونو تكون داديم برگشتم كه باز اون ديوونه ى زنجيره اى دقيقا رو به روى من وايستاده بود با تعجب نگاش كردم و سرمو پايين انداختم و سمت ميزى رفتم كه روش غذا و نوشيدنى بود يه ليوان آب برداشتم و سر كشيدم اصلا اشتها نداشتم شايد به خاطر ترس بود شايد به خاطر هيجان ..... نفس ___________ داشتم قدم برمى داشتم كه سمت پرنيان برم و يه ليوان آب بخورم سرمو پايين انداختم و با ديدن پاهام كه كفش نداشتن همينجورى موندم واسه همين بود كه بعضيا يه جور عجيب غريبى نگام مى كردن همون موقع كسى در حالى نفس نفس مى زد رو به روم وايستادم من كه سرم پايين بود آروم سرمو بالا اوردم و با ديدن صورت فربد دستامو جمع كردم و كمى اخم كردم ، كفشاى منو دستش گرفته بود با ديدن كفشام سريع اخمامو باز كردم و گفتم _ اااا پيداش كردى ؟؟ مرسى اومد كفش رو از دستاش بكشم بيرون كه دستاشو بالا برد ماشالله درختى بود واسه خودش پاهامو بلند كردم و دستمو هم سمت كفش گرفتم كه بگيرمش ولى اون دوباره پاشو بلند كرد كه قدش بلند تر از قبل شد اخمى كردم و گفتم _ كفشاتو بده ابروهاشو بالا انداخت و گفت _ چيكار كنم ؟ گفتم _ ماشالله خنگ كه بودى كَرَم شدى بده كفشتو گفت _ مى خواى چيكار كنارش وايستادم و دستامو مثل قاب جلوم گرفتم و گفتم _ مى خواى اينجورى بزنم به ديوار بعد به بچم نشون بدم بگم كه عزيزم همچنين گنده پاهايى هم در دنيا بوده اند بعدش روبه روش وايستادم و گفتم _ حالا فهميدى براى چى مى خوام ؟ فربد ابروهاش بالا پريده بودند و چشماش گرد شده بودند داشتم از خنده مى تركيدم ولى همينجورى دستامو جمع كردم و زل زدم بهش فربد تك خنده اى زده و زير لب گفت _ گنده پاها كفشامو گرفت جلوم از دستش كشيدم و پوشيدم و بعد سمت پرنيان رفتم پرنيان با چشاى گرد در حالى كه ليوان آبى دستش بود به من نگاه كرد گفت _ چى داشتى به اون بدبخت مى گفتى هر دقيقه چشاش بيشتر گرد ميشدن گفتم _ همون چيزى كه بايد مى شنيد بيشعور با حرص يه بشقاب برداشتم و چند نوع غذا توش ريختم اِلى اومد و گفت _ يه اِهنى اوُهونى چيزى بگيد داريد ميريد ديگه من چهار ساعت داشتم اونجا فك مى زدم واسه عمم روى صندلى نشستم و گفتم _ بيايد بشينديد يه چيزى بلونبونيد رفتيم خونه من بهتون غذا نمى دما اِلى خنديد و گفت _ مگه مى خوايم بيايم خونه شما ؟ گفتم _ اِ نه يه لحظه احساس مادرى بهم دست داد هر سه مون از خنده تركيديم گفتم _ جدى نمياين ؟ اِلى گفت _ همين ديروز پريروز ها اونجا بوديما گفتم _ خب پاشيد بريم ديگه پرنيان گفت _ بريم اِلى در حالى كه يه قاشق بزرگ توى دهنش مى زاشت با دهن پر گفت _ بريم بلند شدم و سمت مه جبين رفتم بغلش كردم و گفتم _ ما ديگه مى ريم مه جبين بوسى از گونم كرد و گفت _ چرا انقدر زود ؟ گفتم _ زود نيست ساعت ٩:٣٠ امشب خواهرم مياد خونمون مه جبين گفت _ سلام منو بهش برسون گفتم _ حتما با ميلاد دست دادم و گفتم _ حواسم بهت هستا بعد چشمكى زدم و زير گوشش گفتم _ حواست به مه جبين باشه امشب يكم ناراحت ميزد اين آخرا راستشو بگو چيكار كردى ؟ ميلاد گفت _ والا هيچى مه جبين بلند گفت _ چى داريد ميگيد پشت سر من ؟ گفتم _ حرفاى مادر پسريه به شما مربوط نيست هر سه مون از خنده تركيديم برگشتم كه سمت پرنيان برم و با ديدن على كه سر ميز داشت تو بشقابش غذا مى ريخت يه لحظه مشكوك نگاشون كردم ولى حرفى با هم نمى زدن فقط يه نگاهايى بينشون بود كه بايد از زير زبون پرنيان كش برم سمت اتاقى كه لباسامون توش قرار داشت رفتم كه هنوز به در نرسيده بودم يكى جلوم وايستاد قيافش آشنا نبود سرمو زير انداختم و خواستم برم كه باز جلو اومد گفتم _ كارى داريد با من ؟ مردتيكه يه لبخند چندش زد و گفت _ مى تونيم بيشتر آشنا بشيم با هم ؟ گفتم _ نه خواستم تو اتاق برم كه بازم جلومو گرفت كلافه وايستادم و دستامو جمع كردم و با اخم غليظى نگاش كردم گفت _ امشب نديدم كه با كسى باشين افتخار هست ؟ دستشو سمتم گرفت كه عقب عقب رفتم و به كسى خوردم برگشتم و با ديدن فربد كنارش وايستادم سرمو بالا بردم و زير گوشش گفتم _ ميشه كارى كنى اين گم بشه ؟ فربد با شنيد اين حرف بيشتر نزديكم شد و دستمو گرفت و رو به مرده گفت _ خجالت نمى كشيد ؟ ها ؟ واسه چى مزاحم خانوم من مى شيد ؟ لبخند عميقى زدم و زود لبخندمو خوردم كه ضايعه نشه يارو دمشو رو كولش گذاشت و رفت گفتم _ مرسى واقعا فربد لبخند شيرينى زد و گفت _ خواهش مى كنم با اينكه امشب زياد دهن به دهنش گذاشته بودم ولى اينو فهميدم كه زيادى مرده لبخندى زدم و گفتم _ خداحافظ بى هوا دستمو كشيد كه نزديك بود با مخ بخورم زمين ولى تعادلمو حفظ كردم و گفتم _ اگه خدا بخواد اينجا ضربه مغزى نشم دستشو كشيد و گفت _ مواظب باش ..... اِلى و پرنيان با مه جبين خداحافظى كردند و با هم تو اتاق رفتيم و لباسامونو پوشيديم و در آخر هم از تابان و آرتين خداحافظى كرديم و داخل ماشين شديم ......
  12. Parniano2

    از چشمانت آغاز شد | Parniano2

    پارت سيزدهم دستشو پشت سرم گذاشت و سرمو به سينه اش نزديك كرد بغلش كردم و هق زدم _خ......خيلى .....ترسيدم ميلاد پيشونيم و بوس كرد و گفت _ آروم باش بيا اينجا يه راه داره بريم بيرون دستشو سفت گرفتم و رفتيم بيرون همين كه از در رفتيم بيرون ميلاد دستمو كشيد و منو به ديوار چسبوند با تعجب به چشماش نگاه كردم و گفتم _ چيه ؟ گفت _ احساس نمى كنى امشب زيادى خوشگل شدى فكر كنم گونه هام رنگ گرفتن ولى خداروشكر ميكردم كه تو اون تاريكى معلوم نبود سرمو زير انداختم گفت _ امشب ديگه نمى خوام شب بخيرمو برام بنويسى حضورى مى خوامش با تعجب نگاه كردم و گفتم _ من چجورى شب بخير و حضورى بهت بدم ؟ بيا شب بخ..... نفسم بند اومد اين اولين بارى بود كه ميلاد بالاخره به خودش اجازه داد كه بيش از پيش نزديكم بشه لباشو نرم روى لبام گذاشت و همونجورى وايستاد هيچ كارى نمى كرد منم هيچ كارى نمى كردم حتى نفسم نمى كشيدم بعد از چند لحظه لباشو برداشت و سرشو زير انداخت دوست نداشتم پشيمون باشه يا احساس ناراحتى بكنه ، دستمو دو گردنش گذاشتم و ماچ محكم از گونش كردم ميلاد دستاشو روى كمرم قفل كرد سرمو روى سينش گذاشتم و گفتم _ دلم براى اين عطرت تنگ شده بود گفت _ ببخشيد با تعجب سرمو از رو سينه اش بالا اوردم و گفتم _ واقعا ؟ ميلاد .... دستمو از دور گردنش برداشتم و عقب كشيدم و گفتم _ من تو قراره با هم ازدواج كنيم واسه چى انقدر به خودت سخت مى گيرى حلقه ى نامزديمو نشونش دادم و گفتم _ نامزدم كه هستيم انقدر ديوونه نباش برگشتم و دستامو روى سينه ام جمع كردم به و اطراف نگاه كردم ميلاد سمت اومد و از پشت بغلم كرد و دستاشو روى دستام گذاشت و سرشو روى شونه ام نفساى داغى كه به گردنم مى خورد باعث ميشد مور مورم بشه همونجا توى بغلش برگشتم و سرمو و روى سينه اش گذاشتم و دستامم روى كمرش گفتم _ دلم برات تنگ شده بود صداى نفس بلند شد _ كسى اينجا نيست ؟ ميلاد سرشو عقب كشيد و دستامو محكم گرفت و گفت_ نفس تويى نفس تقريبا جيغ زد _ واى بچه ها ميلاد اينجاست سمت نفس و بقيه رفتيم بعد از اينكه بهشون رسيديم بچه ها با خوشحالى بغلم كردن با تعجب بهشون نگاه كردم و گفتم _ چى شده ؟ پرنيان گفت _ هيچى بابا يكم ، خيلى ترسيده بوديم خنديد و گفتم_ اتفاقه ديگه ميوفته كسى گوشى الان داره همراهش ؟ ميلاد گفت _ آره واسه چى مى خواى ؟ بعد گوشيشو سمتم گرفت از دستش گرفتم و فلشش رو روشن كردم كه يكم اطراف روشن شد بقيه بچه ها هم كه گوشى داشتن همين كارو كردن كه يكم اطراف روشن تر از قبل شد با روشن شدن اطراف تازه فهميدم كه باغ پشتى هستيم برگشتم سمت بچه ها و گفتم _ بچه ها باغ پشتييم همون موقع همه ى برقا يهو اومد و همه جا روشن شد پرنيان بدون اينكه به جا و شرايطى كه هستيم توجه بكنه تقريبا بلند صلوات فرستاد و نفس و اِلى هم به تبعيت از اون بلند صلوات فرستادند على دستشو روى چونه اش گذاشت و سرشو پايين گرفت نمى دونم داشت به كار اينا مى خنديد يا داشت صلوات مى فرستاد ولى واقعا كارشون خنده دار بود يه لحظه ياد گرگايى افتادم كه يكيشون زوزه مى كشه اونيكى ها هم از اون پيروى مى كنن و زوزه مى كشن از فكرم خندم گرفت و خنديدم نفس نگاه كرد و گفت _ ها؟ گفتم _ خب چرا انقد بلند صلوات مى فرستيم به خدا آرومم بفرستين قبوله ها پرنيان خنديد فربد و سورن سرشون و زير انداخته بودن و ريز مى خنديدن نفس برگشت كه سمت ويلا بره و با ديدن فربد همونجورى جلوش وايستاد فربد سرشو بالا اورد نفس با اخم غليظى گفت _ كفشمو معلوم نيست كجا گم و گور كرده تازه مى خنده بعد لنگون لنگون سمت در ويلا رفت كه داخلش بشه پرنيان و اِلى هم سمتش رفتن .... پرنيان __________ سمت نفس رفتم و با هم وارد ويلا شديم تقريبا بيشتر ايا اومده بودن تو من نمى دونم چجورى تو عرض اون دو دقيقه كه برقا رفت همشون رفتن؟ همه داشتند به يه سمت مى رفتند كه اِلى گفت _ چى شده ؟ نفس سرعتشو و بيشتر كرد و جايى كه همه مى رفتند رفت و به جايى كه خيلىا زل زده بودند زل زد همه دور يه چيز جمع شده بودند كنار نفس وايستادم و به اونجا نگاه كردم يه پسر زانو زده بود و يه جعبه ى كوچيك و به سمت يه دختر گرفته بود آخه ى چقدر بامزه بودن دختره از خوشحالى دستاشو جلوى صورتش گرفته بود و گريه مى كرد بعد از چند لحظه دستشو چپشو جلوى پسره گرفت و اونم با شوق و عشق حلقه رو توى دستش كرد همون موقع كه تو حس اونا فرو رفته بودم يكى زد پس كله ام دستمو پشت سرم گرفتم و با چشاى گرد برگشتم نفس دستاشو جمع كرده بود و با اخم نگام مى كرد گفتم _ چته ديوونه ؟ گفت _ اينم نشدى الان من خاله بشم دستمو زدم تو پيشونيم و با خنده گفتم _ تو چرا انقدر دوست دارى خاله بشى به من چه آخه ؟ خنديد و با لحن بچگونه اى گفت _ همينه كه هست اه اصلا از شما آبى گرم نميشه بايد خودم دست به كار شم منو و اِلى كم مونده بود زمين و گاز بگيريم از خنده بعد از كلى خنديدن اِلى گفت _ ساعت چنده ؟ ساعت مچيمو نگاه كردم و گفتم _ ساعت تقريبا ٩ نفس گفت _ بچه ها ساعت ٩ و نيم بريم ديگه باشه ؟
  13. Parniano2

    از چشمانت آغاز شد | Parniano2

    ادامه ى پارت دوازدهم دستمو فشار داد و گفت _ با كفشى كه پوشيده مى تونى راحت بياى با كمك مى خواى گفتم _ كفشامو در ميارم گفت _ باشه كفشامو در اوردم و گرفتم دستم ، دوباره دستمو توى دستاش گرفت و فشرد آرامش عجيبى داشت كه از طريق اين دستا بهم منتقل مى شد همه جا تاريك بود وايستادم و گفتم _ من ..... خ .... خيلى مى ترسم دستشو پشت سرم گذاشت و تقريبا سرمو به سينه اش نزديك كرد و گفت _ مى خواى چشماتو ببندى ؟ گفتم _ باشه چشمامو بستم و دستشو از پشت سرم بر نداشت ولى بالاخره بعد از چند لحظه برداشت و دوباره دستمو فشرد گفت _ اينجا يه در هست فكر كنم دستمو ول نكن آروم گفتم _ باشه خواست در و باز كنه ولى باز نشد با پام محكم به در زد و دستگيره رو كشيد كه بالاخره باز شد دستمو فشرد و با هم خارج شديم بيرون دست كمى از لحاظ روشن از تو نداشت تاريك تاريك بود ولى نور ماه كمى روشنش كرده بود رفتيم جايى كه نور ماه بيشتر از جاهاى ديگه بود وايستاد و گفت _ فعلا همينجا بشينيم تا ببينيم چى مى شه گفتم _ باشه سرشو بالا اورد و زل زد به چشمام كمى چشمامو روى صورتش تكون دادم و بعد از چند دقيقه گفتم _ گوشيت دستته؟ دستشو روى جيب شلوارش گذاشت و گفت _ نه داده بودم دست على پوفى كشيدم و روى چمنا نشستم بعد از چند دقيقه كه سورن دست به كمر بالاى سرم وايستاده بود بالاخره نشست از نشستن خسته شدم و گفتم _ ستاره ها امروز زيادى معلومن گفت _ اوهوم روى چمنا دراز كشيدم و دستامو زير سرم گذاشتم و به ستارها نگاه كردم سورن نگاهى بهم انداخت و اونم همين كارو كرد با شنيدن صدايى بلند شدم و به اينور و اونور نگاه كردم سورن يهو دستمو كشيد كه دراز كشيدم روى زمين سورن سريع خم شد روم با ترس گفتم _ چى شده ؟ گفت _ هيششش من نمى دونم اينا واسه چى براى ويلاشون سگ گذاشتن هينى كشيدم كه سورن دستشو روى دهنم گذاشت صورتش با صورتم فقط دو سانت فاصله اش بود تو چشماش زل زدم اونم همينكارو كرد ولى بعد از چند لحظه نگاهمو دزديدم كل تنم عرق كرده بود از ترس بالاخره صدا دور شد و سورن دستشو از روى دهنم برادشت و آروم بلند شد با ديدن دستش خندم گرفت كه رد لبم روش مونده بود نگاهى به من انداخت و گفت_ چرا مى خندى ؟ به دستش اشاره كردم كه گفت _ من نمى فهمم چجورى مى زنيد كه اگه اينهمه هم بياد روى دست من باز روى لباى شما رنگ هست چجورى واقعا ؟ خنديدم و گفتم _ نمى دونم با ديدن چهار تا ادم سريع بلند شدم و رو به سورن با تته پته گفتم _ اا .... و....ااا....ى سورن سريع سمتم اومد و گفت _ چى شده ؟ به سمت اون چهارتا اشاره كردم كه سورن گفت _ اا خدايا شركت ادميزاد داشت سمت اونا مى رفت كه دستشو كشيدم و با ترس گفتم _ من مى ترررررسم خنديد و دستمو كشيد با ترس قدم برداشتم و با پاهايى كه كفش نداشتن رفتم سمت اون چهارتا وقتى جلوتر اومدن با ديدن پرنيان و نفس سمتشون دوييدم و بغلشون كردم گفتم - واى خدايا شكرت داشتم سكته مى كردم نفس ماچم كرد و گفت _ منم پرنيان با اشك گفت _ واقعنى كم مونده بود بميرما بوسش كردم و گفتم _ فعلا كه مى بينى نمرديم با ديدن نفس گفتم _ تو ام كفش ندارى نفس سمت فربد رفت و گفت _ كفشاى من دست توئه ؟ فربد گفت _ نه دست خودت بود نبود ؟ پوفى كشيد و روى چمنا نشست و گفت _ پاهام داره مى تركه از درد كنارش نشستم و پرنيانم كنار من نشست .... مه جبين ____________ داد زدم _ ميلاااد با ترس به اينور اون ور نگاه كردم كه دستم به يه چيزى خورد جيغ زدم _ ميلاااد دستمو گرفت و گفت _ منم قربونت برم نترس
  14. Parniano2

    از چشمانت آغاز شد | Parniano2

    پارت دوازدهم يه صدا گفت _ من كورم ؟ تو پاتو گذاشتى رو پاى من با تعجب سمت صدا برگشتم و گفتم _ يا باب الحواعج ..... يا خدا ..... بسم .... الرحمن الرحيم فكر كنم همه رفته بودند چون هيچ صدايى نميومد بعد از چند لحظه گفتم _ يا خدا كسى نيست اينجا ؟ آقا من مى ترسم اين چه بازيه كثيفيه بعد تقريبا داد زدم _ تابان من مى دونم با تو چيكا..... كسى گفت _ بابا نمى شنونه داد نزن تقريبا جيغ زدم و دويدم ولى اين پاشنه ى كفش لعنتى پيچيد و افتادم زمين گوشيمو از تو جيب لباسم در اوردم و فلششو روشن كردم و به اطراف گرفتم با شنيدن صدايى كنار گوشم براى يه بار ديگه قلبم ديگه نتپيد بازم جيغ زدم و گفتم _ كى هستى تو ؟؟؟؟؟ تقريبا ديگه داشتم گريه مى كردم كه گفت _ اِ چرا مى ترسى خب يه نور بندازى تو صورتم مى فهمى ديگه نورو تو صورتش انداختم و با ديدن اون قيافه همونجور موندم دستشو جلوى صورتش گرفت و گفت_ گفتم يه نگاه بنداز كور شدم به خدا نورو طرف ديگه گرفتم و گفتم _ آقاى نمى دونم چى چى تو رو خدا منو از اين خراب شده ببريد يه جا كه نور باشه فربد دستمو گرفت و بلندم كرد كه جيغم در اومد باز گفت _ چى شده به پام نگاه كردم و گفتم _ اااى بابا انقدر منو ترسوندى خب پيچ خرد گفت _ چى پيچ خرد گفتم _لوزالمعدم گفت _ چى ؟ گفتم _ اِ خب پام پيچ خرد ديگه دستمو از تو دستش كشيدم بيرون و كفشامو در اوردم و گرفتم دستم نور رو جلوى پام انداختم و لنگون لنگون رفتم سمت در و گفتم _ اقاى نمى دونم چى چى من يه راه نجات پيدا كردم بيايد دستاش توى جيبش بود و آروم آروم قدم برمى داشت سمت من اومد دستگيره در و فشار دادم ولى باز نشد هينجورى موندم به صورتش نگاه كردم و گفتم _ اِ گفت _اِ گفتم _ چيكار كنيم حالا از كجا بريم بيرون ؟ الان پرنيان معلوم نيست سكته كرده چي شده هيجا هم نيست اِلى هم نيست مه جبينم نيست داشتم با انگشتام مى شمردم كه خنديد و گفت _ بياين اينجا سمت پنجره رفت و دستگيره رو فشار داد و پنجره باز شد سريع سمتش رفتم و گفتم _ من اول ميرم نور رو بيرون از پنجره انداختم و به پايين نگاه كردم ماشالله ارتفاع تقريبا چهار متر بود برگشتم سمتش و گفتم _ اِ بابا ارتفاعش زياده دست و پامون ميشكنه فربد نگاهى به اطراف انداخت و گفت _ كار ديگه اى مى تونيم بكنيم ؟ كفشامو از پنجره پرت كردم بيرون و گفتم _ باشه فربد گفت _ كمك نمى خواى چشم غره اى رفتم و گفتم _ نه روى پنجره نشستم و بعد برعكس شدم و پامو لا به لاى آجرا گذاشتم ولى ليز خوردم كم مونده بود به ديار باقى بشتافم ولى دستمو به لبه ى پنجره گرفتم و تقريبا داد زدم _ ااااااا فربد تو رو خدا كمكم كننننن فربد خنديد و گفت _ گفتم بهت گفتم _ مرض گفت_ چى ؟ گفتم _ بابا تو رو خدا كمكم كن ديگه دارم ميوفتم دستامو گرفت و منو كشيد داخل گفت _ وقتى من باشم نمى تونى بيوفتى گفتم _ ااها باشه ديگه چى ؟ گفتم _ يه راه ديگه پيدا كن نمى شه اينجورى اااا بيا يه در پيدا كردم بيااا رفتم سمت در و بازش كردم و رفتم بيرون تاريك بود گفتم _ فربد فربد اومد و گفت _ اِ باز شد گفتم _ نه من روحم اينجورى از در رد مى شم بعد اداى روح و در اوردم و راه رفتم با ديدن دو تا ادم جيغ كشيدم ولى همون موقع فربد جلوى دهنم و گرفت چندتا مشت بهش زدم كه دستشو ول كرد و گفتم _ بيشعورِ مريض با شنيدن صداى آشنايى برگشتم و گفتم _ وااااى پرنيان پريدم بغلش و بوسش كردم كسى كه كنارش بود رو نگاه كردم با ديدن على سرمو زير انداختم و گفتم _ سلام مرسى به خاطر اينكه خواهرمو نجات دادين خيلى مى ترسيد على خنديد و گفت _ وظيفه ست فربد هم لبخندى زد ...... اِلى __________ حيرون مونده بودم و اينور اونورو نگاه مى كردم هيچكس نبود ؟ نمى دونستم ولى بيش از اندازه ترسيده بودم عجيب بود چون من از تاريكى نمى ترسيدم ولى چون اينجا رو نمى شناختم و به عبارتى بلد نبودم ترس بدى به جونم افتاده بود داد زدم _ اقا .... كسى نيست ؟؟ من مى ترسم يه صدا اومد كه نفس نفس مى زد _ چرا كسى كه بطرى رو انداختى رو پاش هست اصلا نمى دونستم چى دارم ميگم از ترس ، گفتم _ اقا من غلط كردم شما ببخشين كسى دستمو گرفت و منم به خاطر اينكه بالاخره يكى منو پيدا كرده بود يكم آرامش گرفتم دستمو كشيد كه باعث شد تعادلمو از دست بدم و بيش از حد بهش نزديك بشم سرم روى سينه اش بود ، بوى عطرش مست كننده بود واقعا دستمو تكون دادم تا از دستش در بيارم ولى نشد سرمو بالا گرفتم و گفتم _ تو رو خدا بربم از اينجا خيلى ت.... ترسناكه
  15. Parniano2

    از چشمانت آغاز شد | Parniano2

    ادامه ى پارت يازدهم دست محكمى به فربد داد و سمت اون پسره رفت و بغلش كرد و گفت _ دلم برات تنگ شده بود سورن سورن گفت _ منم همينطور ميلاد على رو به مه جبين گفت _ خوبين شما مه جبين خانم ؟ مه جبين با لبخند گفت _ ممنون ميلاد گفت _ بياين بريم پيش آرتين اينا ديگه على و فربد و سورن راه افتادن و ميلاد هم پشت سرشون بعد به مه جبين چشمكى زد و گفت _ بياين شما هم مه جبين دست نفس و گرفت و گفت _ بياين بريم لباساتونو عوض كنين منم دست اِلى رو گرفتم و وارد شديم فضا كم نور بود و رقص نور مى زد همه گرم رقص و گفتگو بودند يه اتاق گوشه سالن قرار داشت رفتيم اونجا ، مانتوم و در اوردم و موهامو كمى مرتب كردم نفس و اِلى هم لباساشونو عوض كردند و با هم از اتاق خارج شديم سمت تابان و آرتين رفتيم تابان سريع سمتمون اومد و گفت _ اااا سلام دختراى قشنگ نفس بوسش كرد و گفت _ چطورى عزيزكم ؟ تابان گفت _ خوبم مرسى كه بالاخره قبول كردى يه مهمونى ما رو بياى نفس گفت _ ميدونى كه كاراى دانشگاه و اينا كلا وقتى نمى زاره بمونه برام تابان سرشو به نشونه مثبت تكون داد و گفت _ راست مى گى مى فهممت اِلى با لحن غمگينى گفت _ جدى جدى دارين ميرين ؟ تابان گفت _ آره عزيزم كارمون كه درست شده فردا صبح پرواز داريم من گفتم _ خيلى دلم براتون تنگ مى شه تابان گفت _ منم قربونت برم ولى زود زود ميايم سر مى زنيم نگران نباش يه ماچى از لپش كردم و گفتم _ هر وقت اومدين مديونين به ما نگين تابان گفت _ عمرا اگه به شما نگم چه حرفا كلمه ى چه حرفا رو با لحن خاصى گفت كه باعث شده هممون به خنده بيوفتيم آرتين بالاخره از شر ميلاد خلاص شد و اومد سمتمون و گفت _ خانوما ديگه خنده بسه بزاريد من و تابان بريم رقص دو نفره نفس تابانو سمت آرتين هل داد و گفت _ به خدا مال خودته نخورديمش آرتين با لحن عاشقانه اى تابان و گرفت و گفت _ مال خودمه تابان سرشو پايين انداخت و ما هم زديم زير خنده چراغا يهو خاموش خاموش شد كه باعث شد من هيچى هيچى هيچى نبينم با ترس اين ور و اون ور مى چرخيدم و دنبال نفس مى گشتم دستمو به كسى گرفتم و گفتم _ نفس كسى محكم دستمو گرفت كم مونده بود از ترس سكته كنم با ترس گفتم _ نفس ت... تويى نفس ..... من ... مى ترسم ..... هيچى .... نمى بينم بغضم تركيد و زدم زير گريه هيچ صدايى نمى شنيدم دستمو محكم تر از قبل گرفت و خودشو سمت من كشيد از ترس سرمو زير گرفته بودم و گريه مى كردم دستمو به لباسش گرفتم و گفتم _ نفس ت.... تو رو خدا منو ببر جايى كه نور هست دارم ..... هق زدم و ادامه دادم _ سكته مى كنم سرمو روى لباسش گذاشتم كه كمتر بترسم بعد از چند دقيقه دستمو كشيد گفتم_ من .... هيچى ..... نمى بينم آروم راه مى رفت و دست منم مى كشيد رفتاراش به نفس نمى خورد ولى نمى دونستم كيه برام مهم نبود فعلا فقط دوست داشتم از اونجا برم بيرون و اونم شده بود فرشته ى نجاتم فكر كنم رفتيم تو حياط چون صداى سنگ هايى كه روى هم ليز مى خوردند زير پاهامون ميومد بالاخره به جايى رسيديم كه خيلى خيلى كم نور داشت اونم به خاطر ماه بود دو تا دستمو گرفت به چهره اش نگاه كردم كه زير نور ماه مى درخشيد و سايه روشن شده بود به چشمام نگاه كرد و گفت _ الان خوبه ؟ فقط اينجا نور داشت با شنيدن صداش ديگه مطمئن شدم كه كيه سرمو زير انداختم و گفتم _ مرسى ...واقعا داشتم سكته مى كردم به اطراف نگاه كردم هيچ كس اينجا نبود گفتم _ ب...بقيه.... كجان ؟ سرمو بالا اوردم هنوز دو تا دستام تو دستاى گرمش بود ....گفت _ نمى دونم ولى فكر كنم حياط جلويى ويلا باشن ببخشيد من هول شده بودم گفتم فقط يه جا برم كه نور باشه .... دو تامون يه دفعه دستامون از دست هم در اورديم و كرديم تو موهامون .... با اينكار باعث شد آروم لبخند بزنيم ولى هنوز اون يكى دستامون تو دستاى هم بود .... نفس __________ با خاموش شدن ناگهانى برقا به اين ور و اون نگاه كردم كه پرنيان و پيدا كنم چون مى دونستم از تاريكى بيش از حد ميترسه اين ور اون سمتش چرخيدم تا پيداش كنم ولى مگه پيدا مى شد به كسى خوردم كه گفتم _ پرنيان تويى ؟ خودمم يكم كه نه خيلى ترسيده بودم ، يه قدم برداشتم كه صداى آخ يه نفر بلند شد يكمى پامو تكون دادم كه گفت _ آى پامو برداشتم و گفتم _ اى خاك تو سرت كنن پرنيان كورى ديگه كور

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×