رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

FATIMABEHESHTI

همکار بازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    40
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

337 بار تشکر شده

درباره FATIMABEHESHTI

  • درجه
    مدیر بازنشسته

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • علایق
    شنا و تنیس روی میز.رمان.کتب روانشناسی و شعر ، موسیقی ، نقاشی.
    نوشتن و خواندن...
    خندیدن. با صدای بلند خندیدن...
    همین (:

آخرین بازدید کنندگان نمایه

639 بازدید کننده نمایه
  1. FATIMABEHESHTI

    مدال نقره رستمی در المپیک لندن قطعی شد

    زنده باد کیانوش
  2. FATIMABEHESHTI

    تحصیل در کشور کره ی جنوبی

    ببین به پول ایران رو میدونی؟ من بلد نیستم تبدیل کنم. بعد اینکه بر اساس معدل و .. دانشجو میگیرن؟ اینجا ننوشته
  3. FATIMABEHESHTI

    چهره ی نفر قبلی

    تو؟ اوووم چقدر سخته والا... نه که عکست رو پروفایلت نیییسسسس نمیدونم چه شکلی هستی!!! قد متوسط اندام نه لاغر نه چاق چشماتم قهوه ایه نه تیره نه روشن.از اینا ک تو افتاب روشن میشه
  4. FATIMABEHESHTI

    اگه نفر قبلیت جنس مخالفش بود اسمش چی بود؟

    الان جنس فعلیت چیه؟ اسمت نامشخصه :002: اگه دختری زهیر اگه پسری پروانه
  5. FATIMABEHESHTI

    مشاعره با آهنگ

    این موزیکو کی خونده چه قشنگه!! اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای ازتو سرودن مرا کم است اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست من از تو مینویسم و این کیمیا کم است
  6. FATIMABEHESHTI

    خیال بافی های بامزه

    باهاش حرف میزنم ببینم قصدش از این غیبت کبری چی بوده :002: یه ومپایر
  7. FATIMABEHESHTI

    بازی با کلمات یک نقطه

    زورو
  8. FATIMABEHESHTI

    صحنه سازی با کلمه ی نفر قبل

    مروارید و عشق رو گفته
  9. FATIMABEHESHTI

    مشخصات متولدین هر ماه

    اذر
  10. FATIMABEHESHTI

    چالش| tanha

    میرم تمام کارایی رو که اگه دیکران ببینن قضاوتای منفی میکنن رو انجام میدم. ک نبینن و راحت باشم
  11. FATIMABEHESHTI

    خلق زن

    وای پارک دوبل :002: :002:
  12. FATIMABEHESHTI

    از پرتاب ترقه ناراحت هستیم

    تاثیر مهمی روی نتیج داره برای دو تیم یا نه؟
  13. FATIMABEHESHTI

    بازی با اسم رمان ها

    هنگامه
  14. FATIMABEHESHTI

    درخواست اموزش مربوط به موبایل

    درسته منم از این برنامه و share it استفاده دارمم
  15. FATIMABEHESHTI

    اجباری به بزرگی عشق | رمان گروهی

    با حالت گیجی و منگی از خواب نگاهش کردم و همین طور که آرام سرم رو می خواروندم گفتم: _ دادیار چته پسر کله سحر پاشدی اومدی میخندی؟ از بابا خبری شده؟ اون آقا خَیِره بدیهیاشو داره میده؟ با یادآوری این موضوع خودم هم کمی هیجان به قلبم دادم و دچار تپش شدم. با پشمان مشتاق و منتظرم بهش خیره بودم که گفت: _ اولا مگه سرکار نمیخوای بری؟دوما یه نگاه به خودت بکن تو آینه می فهمی چرا دارم بهت می خندم سوما کلید خونه رو بده داشته باشم وقتی نیستی از بالای دیوار ک نمی تونم بیام تو اونم با این دستای پر!! چهارم یه مبلغی از چک های بابا پرداخت شده اما اونقدری نیست که بیاد بیرون. ولی همینم خیلی خوبه خدا رو شکر. دعا کن براش. حالام واینستا بر و بر منو نگاه کن بیا کمکم کن اینا رو بگیر که کمرم نصف شد حرف هاشو تند تند گفت و بعد هم خنده ای سر داد و رفت سمت اتاق. مشتی آب از توی حوض برداشتم و به صورتم پاشیدم تا چشم هام باز بشن. بدو بدو خرید ها را جا به جا کردم و لباسم را پوشیدم. توی آینه به ظاهرم نگاهی انداختم و ابروهایم را بالا انداختم و گفتم: _ نوچ! اینطور نمیشه باید برم یه دست لباس درست و حسابی بخرم. اینجوری طرف نگامم نمی کنه. یه کم چرخیدم و خودم را بر انداز کردم و با خودم حساب کردم که تا چند روز دیگر اگر حقوق ها را به موقع بریزند به حساب می توانم خرید خوبی داشته باشم. به هر حال از خاصیت های دختر بودن این است که در بدترین شرایط خرید حالت را خوب می کند. وسایل کیفم را بررسی می کردم تا چیزی جا نگذارم که دادیار هم خداحافظی کرد و بعد از کلی سفارش با صدای بلند در وسط حیاط من را به حال خودم رها کرد و رفت. کیف لوازم آرایشم را با تردید برداشتم. گذاشتم در کیفم اما دوباره در آوردم. با خودم گفتم اگر بردیا خوشش نیاد چه؟ دوباره به چهره ی رنگ پریده و ابرو های پرپشت و نسبتا حالت دارم نگاهی انداختم. کمی با دستانم بهشان حالت دادم اما در آخر نتیجه گرفتم اگر صورتم را کمی تمیز و مرتب کنم دیگر احتیاج چندانی به آرایش نیست اما حالا که مرتب نیستم بهتر است از وسالم استفاده ای داشته باشم. زیپ کیف را باز کردم و ریمل را برداشتم کمی به مژه هایم حالت دادم و پرپشت تر جلوه دادمشان. ابروهایم را با مسواک شانه زدم و رژ کالباسی رنگم را هم زدم. شاید رژ گونه اضافی بود که اون طور مرا مسخره کرد! مردکِ از خود راضی!! خیال کردی.. به دام می اندازمت.. وسایلم را برداشتم و بالاخره از درب خارج شدم. در تمام مسیر به این فکر میکردم که واقعا بردیا حقی از من خورده بود که این طور ازش کینه به دل داشتم؟ چرا باید انتقام می گرفتم؟ انتقام چه چیز اصلا؟ من حتی نمی دانستم در ذهنش چه می گذرد... هر چقدر هم که شرایط مالی پدرم ضعیف بود اما همیشه ما رو از نظر فرهنگ غنی بزرگ کرده بود. بهتر بود با منطق بیشتری با قضیه برخورد کنم. با لبخند... و آرامش و صبر! با پای راستم اولین قدم را سمت هتل برداشتم. بسم اللهی گفتم و از جلوی پذیرش رد شدم. خیلی خونسرد نگاهی انداختم کسی نبود تا سلام کنم. « علیرضا کجا بود؟» خیلی زود بازویم را مشگون گرفتم و به خودم نهیب زدم که « روشنا احمق نباش! هدف تویکی دیگست. ببین اون اومده یا نه؟» با این فکر وارد آسانسور شدم و دکمه ی طبقه ی پنجم رو فشردم. پشت درب اتاق آروم تقه ای زدم و صدایی نشنیدم. _ هوووف... پس هنوز تشریفشو نیاورده جناب رییس! _ میشه پشت سرم اینطور در موردم حرف می زنی؟؟؟ وااای نه!!! باز هم خراب کردم منِ بی خاصیت! «حالا اینو کجای دلم بذارم!!» آرام برگشتم به پشت سرم نگاهی انداختم و با صبر و کمی لبخند گفتم: _ سلام آقای رییس. صبحتون بخیر. کمی به چشم های پف آلودش خیره شدم اما در واقع داشتم فکر می کردم که چطور خراب کاری ام را ماست مالی کنم که به ذهنم رسید: _ در واقع همیشه این طور صحبت می کنم. ادب رو در غیبت افراد هم حفظ می کنم این موضوع برای پدرم بسیار حایظ اهمیته. اووف چه لفظِ قلم. بیخود نیست که اینطور با چشم های گرد و ابرو های بالا انداخته خیره شده به من! تک سرفه ای کرد و گفت: _ بفرمایید داخل خانم مودب. این الان تیکه بود؟ چرا بمن تعارف کرد ولی خودش رفت تو؟ اصلا چرا باید پوزخند بزنه؟ من واقعا حرف بدی نزده بودم! زده بودم؟ این گلاویز شدن من با خودم هم کم کم داشت پیشرفت می کرد! وارد دفتر شدم. کیفم را روی میزم گذاشتم و رو به روی میز بردیا رفتم. دفترم را باز کردم و برنامه های کاری اش را یک به یک بررسی کردم وقتی گفت کافی برو بشین یه حسی بهم گفت ازش بپرسم چرا اونطور بمن تیکه انداخت. عزمم را جزم کردم و با جرات تمام پرسیدم: _ آقای رادمنش میشه.. تردید کردم. اه لعنتی... بپرس و خلاص! _ میشه یه سوال بپرسم؟ سرش را بالا گرفت. ترسیدم ! خواستم سوال دیگری بپرسم اما جسارتم اوج گرفت: _ جلوی درب چرا بمن تیکه انداختین؟؟ همان پوزخند معروفش را تحویلم داد و سرش را روی پرونده ی مقابلش خم کرد و با صدای بم شده اش گفت: _ چون یادتون رفت که من وقتی حرفاتونو شنیدم لحن و طرز بیانتونم شنیدم. یک لحظه جا خوردم. از شوک و شاید کمی ترس قدمی به عقب رفتم. با چشم های گرد شده نگاهش می کردم و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که اگر اخراجم کند من چطور پول خانم رادمنش را پس بدهم؟

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×