رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

asal_deshvin

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    32
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

33 بار تشکر شده

1 دنبال کننده

درباره asal_deshvin

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. asal_deshvin

    بی احساس | Asal_Deshvin

    #part32 دستمو گذاشتم روی بوق ماشین و بَرِش داشتم...به ساعتم نگاه کردم...ساعت نزدیکای 10 بود...مطمئن بودم الان تا رفتم شرکت ، رادوین میخواد تیکه بندازه و کُلی حرف بهم بزنه... صنم رو تا به بیمارستان بردم دکتر براش آزمایش نوشت...همونموقع هم انجامش داد...گفتن که پس فردا جوابش میاد...بعد از بیمارستان هم سریع صنم رو به اِسرار خودش رسوندم دانشگاه و خودمم به سمت شرکت روندم...دیر کرده بودم حسابی...الانم توی ترافیک گیر افتادم... بلاخره بعد از نیم ساعت رسیدم... اصلا نفهمیدم چطور ماشینو پارک کردم...سریع به طرف آسانسور دَویدم...تا در آسانسور باز شد ، خودمو پرت کردم داخل که با کَلّه رفتم توی سینه‌ی یکی... اونقدر با شِدّت بهش خوردم که احساس کردم بینیم شکست... سرمو آوردم بالا که ببینم کدوم خریه که یکدفعه... دیدم بعلههههه آقا رادوینمونههههه... آخ مُرده شورشو ببرن...بدنش چه سِفته...بینیم قلم شد... چشمامو از درد بستم و بینیمو با دستم گرفتم... رادوین-دیر میایی اونوقت سر به هوا بازی هم در میاری...جلوتو بپا...حالا اگه من اینجا نبودم که با کَله میرفتی توی آیینه آسانسور... از لای دندونام غریدم: -لااقل آیینه از بدن تو نَرم تره...ماشاالله عین بوتون میمونه... یکدفعه چونه‌مو توی دستاش گرفت و کمی بهم نزدیک شد... رادوین-دستتو بردار... دستمو از روی بینیم برداشتم...اول با اخم به صورتم نگاه کرد ، بعد از توی جیبش دستمالی در آورد و گذاشت روی بینیم: رادوین-اینقدر سر به هوایی میکنی که آخر یه جاتو ناقِص میکنی... با دستمال کاغذی بینیم رو فشار میداد...دردم گرفته بود...وحشی لااقل آروم تررر... بدم میومد کسی که باعث و بانی حال بد خواهرمه نزدیکم باشه...حالا میخواد برای کمک بهم باشه یا چیز دیگه... -آخخخخخ...یواااش... رادوین-بزار خونش بند بشه...اینقدر حرف نزن... چند لحظه همونجور گذشت که بلاخره ول کرد بینی بدبختمو: رادوین-بگیرش دستمالو... دستشو بداشت و من دستمالو گرفتم... در آسانسور که باز شد ، رادوین دستمو گرفت کشید... نزدیک بود باز بیوفتم که خودمو گرفتم...این روزا به تُف بَندَم...با یه تَلَنگر میخوام بیوفتم... به طرف اتاقش منو کشوند و واردش شدیم...خداروشکر امیر نبودش وگرنه کُلاهم پس معرکه بود... تا وارد اتاق شدیم دستمو ول کرد و خودش رفت پشت میزش نشست... رادوین-بشین... به ناچار روی مبل های جلوی میزش نشستم... رادوین-خب؟... بهش نگاه کردم...منتظر بهم چشم دوخته بود...واااا...انتظار داره فکرشو بخونم... -چی خب؟... رادوین-منتظرم بگی چرا دیر کردی... با این حرفش اَخمام رفت توی هم: -کار برام پیش اومد... رادوین-چه کاری... -خصوصیه... رادوین-چه خصوصی چه غیر خصوصی باید بهم بگی... -بهتون مربوط نمیشه... رادوین-به من همه چی مربوط میشه...بگو...میشنَوَم... عجب گیری بود ایییین... -آقا خب نمیخوام بگم...زوره؟... رادوین-بله زوره...یلا...بگو... از این همه کلّه شق بازیش دهنم باز مونده بود...این از منم لجباز تر بوووود... حال و حوصله‌ی بحث باهاشو نداشتم...پوفی کشیدم و گفتم: -صنم رو بُرده بودم دکتر...الان فهمیدی جناب فضوووول... با این حرفم تَکیه‌شو به صندلیش داد: رادوین-صنم کیه؟... یعنی اونموقع دوست داشتم به چهار قسمت مساوی تقسیمش کنم...زیر لب شروع کردم غُر زدن: -شیطونه میگه با مُشت بکوبی توی صورتش ، دِکوراسیونشو بیاری پایین ، پسره پرو... رادوین-ببین...شیطونه غلط کرد با خودت... سرمو با تعجب آوردم بالا و بهش نگاه کردم: -شنیدی؟... رادوین-کَر که نیستم...شنیدم... با حرص گفتم: -به دَرَک...اصلا گفتم که بِشنَوی... و از جام بلند شدم و خواستم برم بیرون که با صداش متوقفم کرد: رادوین-چرا اینقدر زبون درازی؟...اولین کسی هستی که اینقدر باهام کَل میندازه...معمولا همه ازم حساب میبرن اما تو...با اینکه ترسوندمت و همه نوع رفتار باهات کردم ولی تو بازم به اون کلّه شق بازیت ادامه میدادی...چرا حتی توی اوج ترس بازم حاضر جوابی میکنی؟...آخه دختر و اینقدر جسارت؟... به طرفش برگشتم: -دلیلش اینه که از هم جنسات دل خوشی ندارم...من فقط با پسرا اینجوریَم...دوست ندارم با یک لبخندم یا خوب حرف زدنم درموردم فکر های غلطی کنن...زبون درازی میکنم چون میخوام تو روی تمام زورگوییات وایسم...در اوج ترس بازم کلّه شق بازی در میارم چون نمیخوام دور برداری...باهات کَل میندازم چون فکر میکنی فقط توی این دنیا تویی...تو هستی که این شرکتو داری...تویی که زور بازو داری...تویی که غرور داری...تو روت وایمیسم چون نمیخوام خودتو مُنحَصِر به فَرد فرض کنی...و مهم تر از اون اینه که از اول ازت خوشم نمیومد...میدونستم میخوایی زندگی خواهرمو خراب کنی... همینکارم کردی...بخاطر همینه که باهات چپ افتادم... بعد از اینکه حرفام تَه کشید دیگه نموندمو از اتاق زدم بیرون... پشت در اتاقش ایستادم و نفسمو از سر آسودگی دادم بیرون... #part33 تعجب کرده بودم که چطور جرئت کردم و صادقانه حرفامو به زبون آوردم... امیر-خوبی تو... با صدای امیر دومتر پریدم هوا...دستمو روی قلبم گذاشتم و گفتم: -وای امیر ترسیدم...چرا عین جن ظاهر میشی... امیر-والا منکه همینجا بودم...تو اومدی و متوجه حضورم نشدی... -عههه... امیر-آرهههه...نگفتی خوبی؟... -خوبم...چیزیم نیست که... امیر-پس چرا سرخ شدی؟... با تعجب گفتم: -سرخ شدم؟!... امیر-اوهوم... -خب...خب گَرمَمه... امیر-اها...میگم عسل... -بله؟... امیر-میایی با هم بریم توی مَحوطه شرکت قدم بزنیم...احساس خفگی میکنم... منم دوست داشتم یکم هوا بخورم: -باش...بریم... **** قدم هامو با امیر هماهنگ کردم...هیچکدوممون حرفی نمیزدیم...بعد از چند دقیقه امیر گفت: امیر-عسل... -بله... امیر-عاشقی چیز بَدیه؟... با این سوال یِهوییش جا خوردم ، ولی خودمو جمع کردم و گفتم: -والا نمیدونم...تا بحال تجربه‌ش نکردم... امیر-خب تو هم نمیتونی کمکم کنی... -بگو شاید تونستم... کمی مکث کرد: امیر-عاشق شدم...خودش نمیدونه...میخوام جرعت کنم و بهش بگم ولی نمیتونم...پیشنهاد بده چکار کنم... یکم فکر کردم: -والا اگه نظر منو میخوایی برو بهش بگو تا دیر نشده و خودتم بیشتر وابسته نشدی... امیر-شدم...کار من تمومه...دیوونشم... خندیدم: -تو هم قاطی مرغا شدیااا... امیر-اذیت نکن دیگه...یه راه حل بده... -دادم خو...گفتم برو بگو بهش... امیر-همینجور کَشکی کَشکی... -نه خب...یه مقدمه‌ای چیزی بگو... اینجوری که بدبخت سکتهه رو زده... چیزی نگفت... -حالا کی هست این دختر خوشبخت که تو انتخابش کردی... یکدفعه امیر جلوم قرار گرفت...دقیق توی چشمام زُل زد و گفت: امیر-تو... اولش نفهمیدم: -ها؟...من ، چی؟... امیر-عاشق تو شدم...دیوونه‌ی تو شدم...اون دختر خوشبخت تویی... دیگه داشتم شاخ در میووردم...دهنم به اندازه غار علی صدر باز موند... -چی...چی میگی تو... به طرفم اومد و بازو هامو گرفت و گفت: امیر-نمیدونم از کِی و چجوری این اتفاق افتاد ولی میدونم که الان دارم بدون تو دیوونه میشم...میدونی...اوایل از رفتارت...اخلاقت...غرورت...شخصیتت...اصلا خودت...خوشم میومد...اما به مرور زمان فهمیدم عاشقت شدم... از تعجب توی جام خشک شدم...آخه یعنی چیییی...امیر عاشق من شدهههههه...این غیر ممکنههههه... میخواست باز حرف بزنه که پریدم و گفتم: -امیر تو حالت خوبه؟...سَرِت به جایی نخورده...هیچ میفهمی چی میگی... امیر-آره آره خوبم... میفهمم چی میگم...دوست دارم... -ولی من ندارم... با این حرفم اول تعجب کرد ولی بعد با خنده گفت: امیر-داری شوخی میکنی دیگه... قاطع گفت: -نه شوخی نمیکنم...من بهت هیچ علاقه‌ای ندارم...من اصلا تورو مثل داداشم میدونستم... امیر-این حرفو نزن عسل...من بهت علاقه دارم...فقط با من باش...قول میدم عاشقت کنم... دستش که روی بازوم بود رو پس زدم و گفتم: -نه امیر...دوسِت ندارم و نمیتونمم داشته باشم... غم چشماشو فرا گرفت ولی کم نیوورد: امیر-چرا...چی باعث میشه که دوسم نداشته باشی...کسی رو میخوایی؟... -نه...نه...امیر...کسی رو نمیخوام...ولی خودم نمیخوام عاشق بشم... چون تَهِش نابودیه... با لحنی که غم توش فریاد میزد گفت: امیر-خب اینجوری تو داری منو نابود میکنی... برای چند لحظه دلم براش سوخت ولی سریع این حسمو کنار زدم...نباید میذاشتم بیشتر از اینی که هست وابسته‌م بشه... دستمو بردم جلو که دستشو بگیرم که یکدفعه چشمم به رادوین خورد...دقیق پشت سر امیر ایستاده بود...بهم نیشخندی زد و به طرف ماشینش رفت... مُنصَرِف شدم و دستمو کشیدم عقب... **** با خستگی خودمو انداختم روی تخت...سرم دیگه داشت مُنفَجِر میشد...از حرفای امیر... از اون همه پرونده‌ای که روی سرم ریخته...از اونور هم دانشگاه و درسام... پوووووووف...خستم شدددد...اتفاق پشت سر اتفاق...از اینور هم صنم...الانم که امیر با این حرفش کُلا از این رو به اون روم کرد... امیر خیلی اِسرار کرد ولی من بازم میگفتم نه...آخرشم که ناامید شد و رفت...از یه طرف نمیتونستم قبول کنم...از طرفی هم عذاب وجدان داشتم که چرا دلشو شکوندم... اصلا کُلا امروز روزِ خیلی نَحسی بود... چشمام آروم آروم داشت بسته میشد که شکمم شروع کرد به ضعف رفتن... گرسنه‌م بود حسابی... دودل بودم پاشم ، پانشم...خستم بود ولی آخرش شِکَمَم موفق شد... از جام بلند شدم و از اتاق زدم بیرون... #part34 داشتم از پله ها میرفتم پایین که دیدم داره از آشپزخونه صدا میاد...چراغشم روشنه... وارد آشپزخونه شدم که دیدم بلهههه صنم خانم داره یخچالو میروفه...سرش داخل یخچال بود: -هِی واس منم بزار... با صدام جا خورد و سرش محکم خورد به سقف یخچال...سرشو آورد بیرون و دستشو روی سرش گذاشت...معترضانه گفت: صنم-آخخخخخ...بیشعور...لااقل یه ندا بده خرررر...عین جن ظاهر میشه... بی توجه بهش رفتم سمت یخچال: -امروز شام چی داشتین؟... صنم-ماکارونی...میخوایی گرم کنم برات؟... -اوهوع زرنگ شدی... ظرف غذارو در آورد و در یخچالو بست و گفت: صنم-چون خودمم میخوام بخورم وگرنه دلم که به حال تو نسوخته...حالا هم برو کنار... صندلی میز غذاخوری رو کشیدم بیرون و نشستم... -راستی صنم...خوب شدی؟...حالت دیگه بد نشد؟... صنم-چرا خب...شد...ولی الان خوبم... یه چند دقیقه‌ای طول کشید که غذاها گرم شدن...صنم توی دوتا ظرف غذا ریخت و روی میز گذاشتشون...بعدشم که ظرف غذارو توی یخچال قرار داد... اومد و روی صندلی روبه‌روییم نشست و شروع کردیم به غذا خوردن... صنم-راستی چخبر توی شرکت...کسی رو تور نکردی؟... -مگه من مثل توئم پسرارو تور... هنوز حرفم تموم نشده بود که یاد امیر افتادم... صنم-چیشد ترمز کردی؟...گازش بده... شروع کردم با غذام بازی کردن: -صنم... صنم-جانم... -یه چیزی بگم؟... صنم-بگو... -راستش امروز... یکی از همکارام بهم ابراز علاقه کرد... یکدفعه با خوشحالی جیغ زد: صنم-واقعاااا... -هییییس...آرومتر...آره... با کنجکاوی گفت: صنم-خب اسمش چیه؟...تو چی بهش گفتی؟... -امیر...والا جوابمو منفی دادم... صنم-درست تعریف کن ببینم... شروع کردم به گفتن...فقط قسمتی که به رادوین مربوط میشد رو سانسور کردم...نمیخواستم باز به یادش بیوفته... وقتی حرفام تموم شد صنم لبخند تلخی زد و گفت: صنم-آجی شکست عشقی خیلی چیز بَدیه...اما تو هم خوب کاری کردی...از همین الان بهش گفتی که نمیخواییش که بیشتر وابسته نشه...درسته الان شکسته ولی به مرور خوب میشه... دستشو گذاشت روی دستم و گفت: صنم-عاشقی خیلی بده...خیلی...همونقدر تلخ که با ناراختیاش و کم محلیشان ، دوست داری خودتو زنده به گور کنی...همونقدرم شیرین که با یه لبخند و یه دوست دارمش ، انگار کِل دنیا رو بهت دادن...عشق در عین سادگی قشنگیاش ، میتونه آتیشت بزنه...میتونه نابودت کنه...آجی مواظب باش عاشق نشی...اگرم شدی حواستو خوب جمع کن...هر چند که میدونم دختر عاقلی هستی... **** بعد از اینکه اسم صنم رو خوندن رفتم و آزمایشش رو گرفتم و مستقیم به سمت اتاق دکترش حرکت کردیم... خداروشکر فقط یه نفر جلومون بود...بعد از اون منو صنم وارد اتاق دکتره شدیم: صنم-سلام خانم دکتر... -سلام... دکتره با خوشرویی گفت: دکتر-سلام به روی ماهتون...آزمایشو گرفتین؟... -بله...بفرمایید... و برگه آزمایشو تحویلش دادم... دکتر-بفرمایید بشینید... منو صنم نشستیم... دکتره به برگه آزمایش نگاه کرد...بعد لبخندی روی لباش نمایان شد و گفت: دکتر-به به...صنم خانوممون داره مامان میشه... با حرفی که زد از تعجب کُپ کردم...منو صنم جوری سرمونو با تعجب آوردیم بالا که صدای جابه‌جا شدن استخون گردنم به گوشم رسید: -چییییی؟... دکتر-چی نداره که...صنم خانم حامله‌س... اصلا به گوشام اعتماد نداشتم...این دکتره چی داشت میگفتتتتت...یعنی چی که صنم حامله‌س...اونکه هنوز ازدواج نکرده... با تعجب و ناباوری به صنم که سرشو انداخته بود پایین نگاه کردم...باز صدای دکتره بلند شد: دکتر-خب...باباش کو پس... باباش...باباششششش...باباش کیه؟... داشتم دیوونه میشدم... دیگه نتونستم تحمل بیارم و از جام بلند شدم...دست صنمو گرفتم و از جاش بلندش کردم...رو به دکتره گفتم: -خیلی ممنون خانم...خدانگهدار... خواستیم بریم که دکتره گفت: دکتر-برگه آزمایشتون یادتون رفت... برگشتم و برگه رو گرفتم و از اون اتاق زدیم بیرون... به سمت محوطه بیرون بیمارستان رفتیم... یه جای خلوت بردمش و دستشو ول کردم: -صنممم...بهم بگو حرفای اون دکتره دروغه...بگو که دکتره اشتباه متوجه شده... فقط سرش پایین بود و گریه میکرد...بازوشو گرفتم و کلافه گفتم: -دِ حرف بزن لعنتی...تو بارداری؟... صنم دستمو پس زد و با گریه گفت: صنم-آره آره...باردارم... دوست داشتم کَر بشم ولی اینو نَشنَوَم: -میدونستی و بهم نگفتی؟... صنم-منم همین تازه فهمیدم... دستمو به سرم گرفتم و روی صندلی های بیرون بیمارستان نشستم... باورم نمیشد...صنم هنوز مُجَرَد بود...غیر ممکنه بخواد از کسی حامله بشه...تازشم صنم دختر بدی نبود که مثلا بگیم...... اعصابم بدجور به هم ریخته بود...خیلییییی... #part35 -بچه از کیه؟... جوابی نَشنیدم...بهش چپ چپ نگاه کردم... -مگه با تو نیستم...میگمت بچه از کیه؟... بازم جوابی نداد...بلند شدم و جلوش ایستادم... فقط خداکنه اون فکری که توی ذهنمه نباشه...... -از رادوینه؟... کمی مکث کرد و بعد از اون سرشو به علامت مثبت تکون داد!!!!!.......... دیگه کارد میزدی خونم در نمیومد...از عصبانیت به سُتوِه اومده بودم... قلبشو شکسته بود...ازشم استفاده کرد و دورش انداخت... آدم اینقدر پَست...اینقدر بی وجدااااااان... **** وارد شرکت شدم و به طرف آسانسور رفتم...حالا هر چی دکمه رو میردم نمیومد این آسانسور کوفتی... خواستم از پله ها برم که بلاخره در آسانسور باز شد... واردش شدم و دکمه طبقه پنجم رو زدم...بعد از چند دقیقه در آسانسور باز شد و ازش اومدم بیرون... به سمت در اتاقش رفتم و با شِدََّت بازش کردم...وارد شدم و درو محکم پشت سرم کوبوندم... جا خورد و سرشو با تعجب آورد بالا و بهم نگاه کرد... رادوین-چیشده شیر شدی...دیر اومدی همچین مسخره بازیایی هم راه انداختی... بدجور عصبی بودم...داد زدم: -خفه شو...عوضی...پَست فطرت...آخه یه آدم چقدر میتونه بی وجدان باشه... از جاش ریلکس بلند شد و به طرفم اومد: رادوین-چته...چرا اَلَمشَنگه راه انداختی... -اهاااا یعنی نمیدونی...عوضی خواهرم قلبشو شکستی...خوردش کردی...بعدشم ازش استفاده کردی و انداختیش... رادوین-اها صنم رو میگی...دیگه چشه؟...به پای من داره میسوزه و میسازه؟...این همه پسر ریخته...کُلی هم خاطر خواه داره...مشکلش چیه دیگه... من واقعا بیشعور تر از این ندیدم: -یعنی واقعا برات مهم نیست که الان توی چه حالیه... رادوین-توی چه حالیه؟...زانوی غم بغل گرفته و همینجور مروارید از چشماش میریزه...از فراق و دوری من...یا اینکه خودشو دار زده... دیگه بدجور عصبی شدم...چرا این بَشَر یه ذرّه وجدان نداره...یه ذره دَرک نداره... -آخه تو تا چقدر دلت سنگه...تا چقدر بی احساسی...عوضی صنم ازت حامله‌س... با این حرفم چشماش از تعجب باز شد...چند لحظه مکث کرد: رادوین-چی؟...صنم حامله‌س؟... -آره...اونم از توئه کثافط... رادوین-از کی؟...من؟... -خودتو به اون راه نزن...اره تو... رادوین-نه نه...من نبودم...اشتباه نکن... -اشتباه نیست... رادوین-بابا رابطه منو صنم فقط به گرفتن دست هم دیگه ختم میشد...دیگه اونقدر پَست نشدم که بخوام... پریدم وسط حرفش و گفت: -دروغ میگی مثل سگ... رادوین-نمیگم...به پیر به پیغمبر دروغ نمیگم... -میگی... عصبی شد: رادوین-دِ خب اگه اینکارو کرده باشم که نه از تو نه از خواهرت میترسم و مسئولیت قبول میکردم... -فعلا که ترسیدی... عصبی دست لای موهاش کشید: رادوین-نمیدونم چطوری به توئه نفهم بفهمونه... آقا بچه مال من نیست... -پس صنم از کی بارداره...وقتی که توی اون مدت فقط با تو بوده... با پوزخند گفت: رادوین-اینو برو از خواهرت بپرس که خدا میدونه به غیر من با چند نفر دیگه بوده...لابُد بچه هم از اوناس... اعصابم خورد بود این بیشتر یورتمه میرفت روش...به بازوش ضربه زدم: -حرف دهنتو بفهم... به طرفم برگشت و داد زد: رادوین-حرف دهنمو نمیفهمم...وقتی که تو زبون آدمیزاد حالیت نیست... -حالیم هست فعلا که تو داری دروغ میگی... رادوین-یکاری نکن بهت ثابت کنم... -ثابت کن... رادوین-باشه...میریم آزمایش DNE (دی ان ای) میدیم... هر چند که آبروم میره ولی میخوام بهت ثابت کنم که بچه از من نیست... -باشه... رادوین-صبر کن...چی باشه...شرط داره...منی که داره آبروم میره...باید این وسط یه سودی ببرم... -بگو شَرطِت چیه؟... دقیق جلوم ایستاد...زل زد توی چشمام و با همون غرور همیشگیش شمرده شمرده گفت: رادوین-وقتی که جواب آزمایش اومد... اگر بچه از من بود حاضرم با صنم ازدواج کنم اما اگر بچه از من نبود تو باید قربانی بشی... با شَک گفت: -یعنی چی؟... رادوین-یعنی اینه که باید زن صیغه‌ای من بشی... با این حرفش دهنم باز موند...این چی میگفتتتتتت...زن صیغه‌ایش بشمممممم... خواستم اعتراض کنم که پشتشو بهم کرد و همزمان که به طرف میزش میرفت گفت: رادوین-سریع تصمیم نگیر...فکر کن...بنظرم که قبول کن چون اینجوری به نفع صنم میشه...از کجا معلوم...شاید بچه از من بود و با صنم ازدواج کردم... توی فکر فرو رفتم...صنم بهم گفته بود که بچه از رادوینه...پس واقعا از رادوینه...مطمئنم صنم بهم دروغ نگفته...اصلا دلیلی هم نداره که بهم دروغ بگه...خواهرشم...باهام روراسته...پس حتما شَرط رو اون میبازه و مجبوره با صنم ازدواج کنه... آره... من به خواهرم اعتماد دارم و میدونم بهم راستشو گفته... -باشه...قبول...ولی بعد که شَرط رو باختی نزنی زیرش... رادوین-از کجا معلوم که من ببازم...تو هم اگه باختی نمیزنی زیرش... -من قولم قوله...حرفی رو که میزنم بهش عمل میکنم... رادوین-خوبه...منم تصمیمیو که میگیرم ازش بر نمیگردم...فقط به صنم چیزی نگو... چون اگه دروغ باشه ممکنه نیاد... **** #part36 جلوی در آزمایشگاه صنم رو کشوندم... صنم-آوردی منو اینجا چکار؟... -تو بیاااا... صنم-تا بهم نگی من وارد نمیشم... دیگه مجبور شدم و گفتم: -اومدیم که آزمایش بدی... صنم-آزمایش چی؟... -DNE... صنم با تعجب و ترس گفت: صنم-نه...نه...نمیام...اصلا چرا منو آوردی اینجا... -ببین صنم...من به رادوین گفتمو اون گفت که میریم آزمایش میدیم...اگه بچه از خودش بود حاضره باهات ازدواج کنه...از اونجایی که حرف تو راسته چه بهتر...با عشقت ازدواج میکنی...الانم بیا بریم داخل... دستشو گرفتم و خواستیم بریم داخل که دستمو گرفت و نِگَهَم داشت...با ترس و نگرانی توی چشمام زل زد: صنم-من نمیخوام آزمایش بدم...از جوابش میترسم... -وقتی که تو راست میگی دیگه از چی میترسی... صنم-خب مسئله اینجاست که من دروغ گفتم... با این حرفش از تعجب توی جام خشکم زد: -چی؟... صنم-عسل...بچه از رادوین نیست... به گوشام اعتماد نداشتم...یعنی چییییییی... -صنم بهم دروغ گفتی... صنم-مجبور شدم... دستی به موهام کشیدم...وایییییی نههههه...یعنی من...من شرطو باختم...یعنی من قراره زن صیغه‌ای رادوین بشم... توی فکر بودم که یکدفعه دیدم رادوین ظاهر شد... رادوین-سلام...چرا اینجا وایسادین...بریم داخل دیگه... منکه اصلا حالم خوب نبود: -شما برید آزمایش بدین... من...من بیرون میمونم... رادوین-باش... صنم پشیمون نگاهم میکرد و بعد از کمی با رادوین وارد آزمایشگاه شدن... وااایی صنم چکار کردی...هم زندگی خودتو هم زندگیه منو نابود کردی... چرا دروغ گفتی...من بهت اعتماد کرده بودم...رو حساب حرف تو شرط بستم...و... الان باختم...شرط رو باختم...خدا میدونه قراره چه بلایی سرمون بیاد...فقط خدا بخیر کنه... **** کتاب جلومو بستم و سرمو بین دوتا دستام گرفتم... امروز جواب آزمایشا میومد... دقیق سه هفته‌س که من هر روزشو با نگرانی و اِضطراب سر میکنم...اینکه جواب آزمایش چی میشه... سرنوشتم چی میشه... همونموقع صنم وارد اتاقم شد... صنم-آجی...آماده شو...رادوین تا یه ربع دیگه میره آزمایشگاه... سرمو به علامت باشه تکون دادم که لبخند تلخی زد و از اتاق رفت بیرون... از جام بلند شدم...به ساعت نگاهی انداختم...ساعت نزدیکای 8:30 صبح بود... حوصله هیچیو نداشتم...سریع لباس پوشیدم و کولیمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون...همونموقع صنم هم از اتاقش خارج شد... صنم هم مثل من آرایش نکرده بود... با هم از خونه خارج شدیم و به سمت ماشین رفتیم... سوار شدیم و استارتو زدم و به سمت آزمایشگاه روندم... بعد از نیم ساعت رسیدیم... از ترس و استرس انگشتای دستام یخ زده بودن و پاهام میلرزیدن... از ماشین پیاده شدیم...همونموقع ماشین رادوین هم کنار ماشین ما ایستاد... ماشینو خاموش کرد و پیاده شد...به طرفمون اومد... رادوین-سلام...بریم... بدون حرف به سمت آزمایشگاه رفتیم... درو باز کردم و وارد شدیم... رادوین-شماها بشینید...من میرم آزمایشو میگیرم... -منم میام... میترسیدم جواب یه چیز دیگه باشه و دروغ بگه...هر چند که دیگه راه برگشتی نداشتم و میدونستم شرط رو باختم... رادوین فهمید و گفت: رادوین-خب بیا... روبه صنم گفتم: -صنم تو بشین...برمیگردیم... از صنم معلوم بود زیاد حالش خوش نیست...نگرانی توی صورتش موج میزد... سرشو به علامت باشه تکون داد و روی صندلی نشست... منو رادوین هم راه افتادیم... تا رسیدیم رادوین رو به خانمه گفت: رادوین-سلام...میخواستم بدونم جواب آزمایش خانم صنم آریافر آماده‌س؟... خانمه که پشت میز نشسته بود گفت: خانم-سلام...یه چند لحظه صبر کنید... بعد از چند دقیقه گفت: خانم-بله آماده‌س... و پاکَتی داد بهمون... رادوین-هزینه‌ش چقدره؟... خانم-یک میلیون و ششصد... رادوین بدون هیچ مشکلی کارتشو داد و هزینه رو حساب کرد... بعد از اونجا دور شدیم و به سمت صنم رفتیم... صنم با دیدن ما سریع از جاش بلند شد... رادوین-بزار بریم بیرون...اینجا به اندازه کافی آبرومون رفته... به حرفش گوش دادیم و با هم رفتیم بیرون...توی محوطه آزمایشگاه ایستادیم...رادوین شروع کرد به باز کردن پاکت... من قلبم توی دهنم میزد... بلاخره برگه آزمایش رو در آورد و شروع کرد به خوندنش... هر لحظه لبخند روی لباش بیشتر میشد و من ناامید تر... سرشو آورد بالا و توی چشمام زل زد: رادوین-بچه ای که توی شکم خواهرته حتی یک درصدشم از من نیست... با این حرفش دیگه نا امیدِ ناامید شدم...یعنی من باید...... با کلافگی برگه رو از دستش کشیدم و نگاهی بهش انداختم...راست میگفت...زده بود صفر درصد... بغض کرده بودم...نمیخواستم زنش بشم...اونم نه رسمی...صیغه‌ای... هیچکس حرفی نمیزد... سرمو انداخته بودم پایین...گلوم درد گرفته بود از بغض... #part37 همونجور که با خودم کلنجار میرفتم ، یکدفعه صدای رادوین اومد: رادوین-خانم آریافر شرکت دیر شدااا... لحنش تمسخر آمیز بود... سرمو آوردم بالا... رادوین-یلا برو سوار ماشینم شو... با تعجب گفتم: -خودم ماشین آوردم... رادوین-میدونم ولی اگه بخوایین برین خواهرتونو برسونید و بعد بیایید شرکت طول میکشه...از نظر من سوئیچو بدین به خواهرتون که خودش بره خونه...شما هم با من بیایین...مسیر یِکیه...به هر حال میل خودتونه... خواستم مخالفت کنم که صنم گفت: صنم-آجی راست میگه...تو با رادوین...نه ببخشید...آقای رادمنش برید...من با ماشینت میرم خونه... و بعد از این حرفش سوئیچ رو ازم گرفت و سوار ماشین شد و رفت... تا صنم رفت رادوین با پوزخند گفت: رادوین-چیه لال شدی...شرط و باختی داری فکر میکنی چطوری بزنی زیرش؟... چپ چپ نگاهش کردم...اصلا حال و حوصله کَل کَل باهاش رو نداشتم...بی توجه بهش به سمت ماشینش رفتم...خواستم در عقب رو باز کنم و بشینم که گفت: رادوین-جلو... و سوار شد...دوست نداشتم به حرفش گوش کنم...در عقب رو خواستم باز کنم که دیدم قفله... چه آدمی بود اییییین...اِلا باید حرف خودش باشه... به ناچار در جلو رو باز کردم و نشستم و در رو با حرص محکم بستم... رادوین حرفی نزد ولی در عوض نیشخندی زد و حرکت کرد... رادوین-سر حرفت هستی دیگه... سرمو انداختم پایین و گفتم: -آره... رادوین-خوبه پس...امشب بعد از ساعت کاری باهام میایی...قَبلِشَم به خانواده‌ت بگو که شب نمیایی خونه... با این حرفش تنم به لَرزِش افتاد...حتی فکرشم آزارم میداد... ای کاش قبول نمیکردم...ای کاش لال میشدم و حرف نمیزدم...ای کاش اصلا شَرط نمی بستم... رادوین-شنیدی؟... -آره باشه... رادوین-دختر حرف گوش کنی شدی... جوابشو ندادم... رادوین-نه...تغییر کردی...دیگه از اون زبون ده مِتریت هم خبری نیست...زبونتو موش خورده؟... -نخیر دارمش...ولی الان اصلا حوصله بحث باهات رو ندارم... رادوین-آهان...صحیح...تو دُرُست میگی... ****
  2. asal_deshvin

    بی احساس | Asal_Deshvin

    #part29 همونجور که حرص میخوردم گوشیم زنگ خورد و از فکر اومدم بیرون... بهش نگاه کردم...ارسلان بود...جواب دادم: -چطوری آقا جون... صدای معترض ارسلان بلند شد: ارسلان-کوفتو آقاجون...دردو آقاجون...حالا یه 6 سال بزرگترم تو هم هِی توی سرم بزن... خندیدم: -باشه بابا چرا جوش میاری...برای قلبت خوب نیست آقاجووون... ارسلان-شیطونه میگه سر فوشو بهش بکشم... -شیطونه غلط کرد با خودت... ارسلان-باشه عسل...برات دارم...امشب که میام خونتون... -مگه میخوایی بیایی؟... ارسلان-اره... -کی و کی و کی؟... ارسلان-منو مامان و بابا و آریسا... -عههههه...اوکی خوش اومدین ولی دست به من زدی نَزَدیاااا... میدونستم اگه ارسلان تهدید به کتک زدن کنه واقعا میزنه...هر چند که من یا از دستش در میرم یا اینکه اگه بزنه دو برابرشو سرش در میارم... ارسلان-اتفاقاااا اولین نفر میام به تو سلام میکنم...یه کف گرگی مشتی هم بهت بزنم جیگرم حال بیاد... -هیچ گوهی نمیخوری عمو پسر جوووون... ارسلان-مرررض...لااقل پَسوَندمو درست بگوووو... -نمیخوااام... ارسلان-برو...برو تا منو سکته ندادی بیوفتم روی دست ننه بابام... -چشم آقاجون مواظب خودتون باشید... دیگه صدای نفس هاش که با حرص میداد بیرون میومد...خواست حرف بزنه که یکدفعه یه چیزی به ذهنم رسید...پریدم و گفتم: -هاااااا راستی ارسلاااان... ارسلان-چیه چته... -بی ادبِ بی نِزاکت...میگممممم... ارسلان-بگوووو... -بیا یکاری کنیم که صنم بخنده یا حرف بزنه... ارسلان-مگه چشه... -بابا اونروز هستاااا که رفته بودیم بیرون بعد دوس پسرشو با یکی دیگه دید...از اون روز تا الان نخندیده...خیلی کم حرف و افسرده شده...از موقعی هم که خودکشی کرد بدتر شده... یکدفعه ارسلان داد زدم: ارسلان-چییییییییییی...صنم خودکش... پریدم وسط حرف و گفتم: -هیییییس...داد نزنننن...کسی توی خانواده حتی بابات هم نمیفهمه... صداش آروم ولی متعجب و نگران به گوشم خورد: ارسلان-چ...چرا خودکشی کرد...چیزیش نشده که؟... الان خوبه؟... -آروم تر بابا...آره خوبه خداروشکر...ولی فقط حال جِسمانیش خوبه وگرنه حال روحیش خرابه... ارسلان-خب چرا اینکارو کرد... -مگه نمیدونی...بخاطر اون پسره که توی رستوران دیدیمش... ارسلان-از اول برام تعریف کن ببینم... -باشه فقط به صنم نگیااااا...اصلا خودتو نشون بده که نمیدونی... ارسلان-باشه بگو خیالت تخت... شروع کردم به تعریف کردن...از موقعی که با رادوین آشنا شد تا الان رو براش تعریف کردم... میدونستم ارسلان آدم دهن لَقی نیست...خداروشکر بددل هم نبود...خیلی هم باهاش راحتم...بخاطر همین بهش گفتم... بعد از تموم شدن حرفم ، صدای عصبی ارسلان به گوشم خورد: ارسلان-مگر اینکه دستم به اون پست فِطرت نرسه...آشغال بی همه چیز... -خیله خب حالا آروم باش...چیزیه که شده...ساعت چند میایین؟... ارسلان-پوووف...نمیدونم...نمیدونم... -ارسلان...خوبی تو... ارسلان-خوبم...فقط اعصابم به هم ریخت...خب کار نداری؟... -نه...بعد میبینمت... ارسلان-اوکی...فعلا... -خداحافظ... **** ساعت 8 بود که زنگ در خونه رو زدن... مَلاقه رو دادم دست مریم خانم و گفتم: -من میرم باز میکنم...فقط حواست به غذاها باشه... مریم-باش عزیزم برو... از آشپزخونه خارج شدم و به طرف درب خونه رفتم... همینکه درو باز کردم با جمعیت زیادی مُواجه شدم... کُل خانواده اومده بودن... -سلام و درود به لشکر آریافر ها... عمو پیام (پدر ارسلان) اول از همه اومد داخل: عمو-تو چی میگی این وسط وروجک...بابات کجاست... خواستم جواب بدم که صدای بابا به گوشم رسید: بابا-من اینجام پیام... بابا به سمت عمو پیام اومد و باهاش سلام و علیک کرد... خلاصه بعد از سلام و احوالپرسی با همه ، رفتن و نشستن... #part30 من 3 تا عمو دارم و یه دونه عمه که با بابام میشدن 5 تا...عمو پیام که پدر ارسلان و آریسا میشه ، بزرگترین فرزنده...ارسلان 28 و آریسا 25 سالشه...زنشم اسمش فرینازه... یه خانم تک و گُل...من کُلا با عمو پیام و زن و بچه هاش خیلیییی جور بودم...چون وقتی بچه بودم عمو پیام اینا هم باهامون زندگی میکردن ولی بعد یه مدتی رفتن...اَخلاقاشونم حرف نداره... بابام دومین فرزنده...ولی از همه مغرورتر و متکبّر تر بود... عمو پوریا فرزند سوم خانواده ، دوتا پسر به اسم های بردیا و بهنیا داره...بردیا و بهنیا دوقلو هستن و 19 سالشونه...زنشم اسمش نازنینه...واقعا هم مثل اسمش نازنینه...من با عمو پوریا مثل عمو پیام صمیمیَم...با بَردیا و بِهنیا هم صمیمیَم ولی مثل ارسلان و آریسا باهاشون راحت نیستم... و امااااا عمو پژمان...منکه اصلا باهاش جور نیستم چون از همون اول با مامانم بد بود...خودش و زنش...زیبا میشه دختر خاله زنش... پژمان زیبا رو به بابا معرفی کرد...کیمیا زن عمو پژمان نمیتونه بچه دار بشه بخاطر همین تا الان بچه‌ای ندارن... خب خب خب...نوبتی هم که باشه نوبت عمه یکی یدونمه...یک عدد عشق...پایه همه چیز...با کلاس و همه چی تمام...عمه پری هنوز ازدواج نکرده و فقط 28 سالشه...با ارسلان هم سِنه...ارسلان بهش نمیگه عمه...به اسم صداش میکنه...البته همه به اسم صداش میکنن برای سن کَمِش اما منو صنم یه احترامی میزاشتیمو عمه پری صداش میکنیم...با اینکه سنش کم بود ولی همه ازش حساب میبردن...ارسلان که بیشتر از همه ازش حساب میبرد... همه این هایی که نام بردم اومده بودن و نشستیم بگو بخند... فقط جای صنم خالی بود...به سمت پله ها رفتم که یکدفعه یکی به دستم زد...دیدم ارسلانه...یکدفعه یاد تهدیدش افتادم...جلوش گارد گرفتم: -بخوایی کاری کنی بخدا جیغ میزنم همه بریزن اینجا...گفته باشم... ارسلان-بخدا نمیخوام کاری کنم... صاف وایسادم: -پس چرا اینجایی... ارسلان-میخوام صنم رو ببینم... -تو برو الان میارمش توی جمع... ارسلان-نه من میخوام بیام... اَخم کردم: -نخیر نمیزارم...حجابش خوب نیست...در اصل لباسش مناسب نیست و شال سرش نیست...نمیزارم توی اون وضع ببینیش... ارسلان-اوهوع...اینم واس ما غیرتی میشه... مثل این قُلدُرا گفتم: -بودم و هستم و خواهم بود...مُشکلی داری؟...بگو حلش کنم... ارسلان خودشو ترسیده گرفت: ارسلان-نه نه...شما بفرمایید...شما خر کی باشین...نه اشتباه شد...من خر کی باشم که مشکلی داشته باشم... به بازوش ضربه ای زدم: -برو ببینم...خودتو مسخره کن...مسخره... خواست چیزی بگه که سریع گفتم: -عمه پری رو صدا میکنم اگه نرفتی... ارسلان-نه جان عمت...رفتم... و از کنارم سریع جیم زد...یعنی بِنازَم قدرت عمه پری رو هاااا... به سمت اتاق صنم رفتم...اول در زدم و بعد وارد شدم... روی صندلی راک نشسته بود و توی فکر بود...و با موهای بلندش بازی میکرد...صنم عادت داشت وقتی فکر میکرد با موهاش وَر میرفت... درو بستم و به طرفش رفتم...متوجه حضورم شد...یه نگاه گذرایی بهم کرد و باز به حالت اولش برگشت... صندلی میز مطالعه‌ش رو کشیدم و دقیق روبه‌روش نشستم: -آجیم چطوووره... بهم نگاهی انداخت...نیشخندی زد و با صدای گرفته‌ای گفت: صنم-عااالیَم...مگه نمیبینی چقدر خوبم...اصلا خوشحالی و سرحالی از کَت و کولم میباره... به سمتش خم شدم و دستشو گرفتم: -خب خواهر من این وضعیه که خودت برای خودت ایجاد کردی...نه با کسی حرف میزنی...نه از این چهاردیواری میایی بیرون...معلومه که افسرده میشی... صنم-دلخوشیم چیه که بخوام از این سلول تنهاییام در بیام... -من...دلخوشیت منم دیگه...نا سلامتی خواهر بزرگترمی هاااا...خیر سرت اُلگومی...اونوقت من ازت یاد میگیرماااا... صنم-بابا اعتماد به سقف...نترس یاد نمیگیری... -میگیرم... صنم-باشه میگیری...راستی کی اومده؟...خونه چقدر شلوغه... -گَلّه آریافر ها ریختن اینجا... با این حرفم خواست بخنده ولی جلوی خودشو گرفت: -چراااا جلوی خندتو میگیرییییی... صنم-نگرفتم... -باشه بابا...چه گرفتم تو نگرفتمی شد...الانم پاشو بریم پایین زشته... صنم-حال ندارم بخدا... پریدم وسط حرفشو با اَخم گفتم: -بخدا صنم اگه نیومدی دیگه تا عمر دارم باهات حرف نمیزنم... صنم ملتمسانه نگام کرد... -اینجوری نگام نکنااااا...دیگه نگاه های مظلومت روم تأثیر نداره... صنم-یعنی باید بیااام... -بله که باید بیایی... صنم-اما... دیدم این خیلی دیگه داره حرف میزنه...بلند شدم و دستشو کشیدم و روبه‌رو میز آرایشیش نِگَهِش داشتم... #part31 کِشوی اولی رو باز کردم...رژ لبشو برداشتم و کشو رو بستم...خواستم براش بزنم که یه قدم رفت عقب: صنم-آرایش واس چی...نمیخواااد... -خفه خفه خفه...بیا اینجا ببینم...یه رژ لبه فقط...بزار از این بی روح بودنت در بیایی... نزاشتم دیگه حرفی بزنه یا مخالفتی کنه و براش رژ لبو زدم... به طرف کمدش رفتم یه دست لباس خوشکل و شیک ازش آوردم بیرون... صنم-این دیگه واسه چیییی... لباس رو گذاشتم روی تخت و دست به سینه جلوش ایستادم: -نکنه میخوایی با این تاپ و شلوارک بری جلوشون... انگار تازه فهمیده بود که چی تنشه...به خودش نگاه کرد و لبخند دخندون نمایی زد: صنم-درست میگی...بدشون... -چیو... صنم-لباسارو دیگه...نکنه تو میخوایی تنم کنی... خندیدم و لباسو دادم دستش: -نه دیگه...بپوش... صنم-جلوی تووو... -یجوری میگی انگار پسرم...بپوش ببینم...واس من اِفِه میاد... **** با صدای زنگ ساعت مبایلم از خواب پریدم...گوشیمو قطع کردم و توی جام نشستم...اصلا حال نداشتم برم شرکت...خوشمَم نمیومد با رادوین رو به رو بشم...ولی خب باید برم دیگه...مجبور بودم... از جام بلند شدم و وارد سِرویس بهداشتی شدم و دست و رومو شستم... از توی آیینه به خودم نگاه کردم...زیر چشمام پُف کرده بود... دیشب مهمونهامون تا ساعت 2 شب موندن ...دیشب اینقدر ارسلان و بردیا و بهنیا مارو خندوندن که دل درد گرفته بودم دیگه...یعنی ارسلان اگه با بهنیا و بردیا بیوفته کُل مجلسو میترکونن...حتی صنم هم میخندید...خوشحال بودم که خداروشکر صنم خندید و تونست یکمم که شده از اون حال در بیاد... دیشب صنم یکم حالش بد بود...هم حالت تَهَوُع داشت هم سر گیجه...غذا هم زیاد نخورد... از سرویس بهداشتی اومدم بیرون و صورتمو با حوله خشک کردم...حال آرایش کردن نداشتم...فقط یکم کرم پودر و یه رژ لب صورتی خوش رنگی که من عاشقش بودم زدم...فقط بخاطر اینکه صورتم از بی روحی در بیاد... بعد از اون به سمت کمدم رفتم و یونی فرم شرکت رادوین رو پوشیدم... سوئیچ ماشینمو برداشتم و موبایلمو توی کولیم انداختم و کوله پشتیم رو انداختم روی کولم و از اتاق خارج شدم... هیچوقت از کیف دستی خوشم نمیومد و همیشه از کوله پشتی استفاده میکردم... به سمت در خروجی رفتم و کفشمو پام کردم...خواستم برم بیرون که یکدفعه از اتاق صنم صدا اومد... با عجله به سمت اتاقش دَویدم...درو باز کردم و واردش شدم...درب سرویس بهداشتی اتاقش باز بود... وارد سرویس بهداشتی شدم... دیدم صنم داره میاره بالا... به طرفش رفتم و شونه هاشو مالیدم...دهنشو شست و راست ایستاد...رنگش زرد شده بود...مثل اینکه باز سر گیجه گرفته بودتش... دستشو گرفتم و از سرویس بهداشتی آوردمش بیرون...نشوندمش روی تخت و خودمم کنارش نشستم...سرشو روی شونه‌م گذاشت: -آجی خوبی... صنم-نمیدونم چه مرگمه...همش حالت تهوع دارم...اصلا نمیتونم بخوابم...از دیشب تا حالا هر چی که توی دل و رودم بوده رو ریختم بیرون...ولی بازم حالم بد میشه...دیشبم حالم بد بود ولی نه به شِدّت الان... -بلندشو لباس بپوش بریم دکتر... صنم-نه بابا نمیخواد...لابُد مسموم شدم... -تو که چیزی دیشب چیز زیادی نخوردی...تازشم مسمومم که شده باشی یه سِرُمی چیزی بهت وصل میکنن...پاشو... صنم-نمیخواد...وااایی...چقدر تو پیله‌ای... -پاشو پاشو...سریع بریم که از اونور هم بری دانشگاه...یه ساعت دیگه کلاست شروع میشه... بعد از کلی اِسرار بلاخره موفق شدم و از جاش بلند شد تا آماده بشه... **** #part31 کِشوی اولی رو باز کردم...رژ لبشو برداشتم و کشو رو بستم...خواستم براش بزنم که یه قدم رفت عقب: صنم-آرایش واس چی...نمیخواااد... -خفه خفه خفه...بیا اینجا ببینم...یه رژ لبه فقط...بزار از این بی روح بودنت در بیایی... نزاشتم دیگه حرفی بزنه یا مخالفتی کنه و براش رژ لبو زدم... به طرف کمدش رفتم یه دست لباس خوشکل و شیک ازش آوردم بیرون... صنم-این دیگه واسه چیییی... لباس رو گذاشتم روی تخت و دست به سینه جلوش ایستادم: -نکنه میخوایی با این تاپ و شلوارک بری جلوشون... انگار تازه فهمیده بود که چی تنشه...به خودش نگاه کرد و لبخند دخندون نمایی زد: صنم-درست میگی...بدشون... -چیو... صنم-لباسارو دیگه...نکنه تو میخوایی تنم کنی... خندیدم و لباسو دادم دستش: -نه دیگه...بپوش... صنم-جلوی تووو... -یجوری میگی انگار پسرم...بپوش ببینم...واس من اِفِه میاد... **** با صدای زنگ ساعت مبایلم از خواب پریدم...گوشیمو قطع کردم و توی جام نشستم...اصلا حال نداشتم برم شرکت...خوشمَم نمیومد با رادوین رو به رو بشم...ولی خب باید برم دیگه...مجبور بودم... از جام بلند شدم و وارد سِرویس بهداشتی شدم و دست و رومو شستم... از توی آیینه به خودم نگاه کردم...زیر چشمام پُف کرده بود... دیشب مهمونهامون تا ساعت 2 شب موندن ...دیشب اینقدر ارسلان و بردیا و بهنیا مارو خندوندن که دل درد گرفته بودم دیگه...یعنی ارسلان اگه با بهنیا و بردیا بیوفته کُل مجلسو میترکونن...حتی صنم هم میخندید...خوشحال بودم که خداروشکر صنم خندید و تونست یکمم که شده از اون حال در بیاد... دیشب صنم یکم حالش بد بود...هم حالت تَهَوُع داشت هم سر گیجه...غذا هم زیاد نخورد... از سرویس بهداشتی اومدم بیرون و صورتمو با حوله خشک کردم...حال آرایش کردن نداشتم...فقط یکم کرم پودر و یه رژ لب صورتی خوش رنگی که من عاشقش بودم زدم...فقط بخاطر اینکه صورتم از بی روحی در بیاد... بعد از اون به سمت کمدم رفتم و یونی فرم شرکت رادوین رو پوشیدم... سوئیچ ماشینمو برداشتم و موبایلمو توی کولیم انداختم و کوله پشتیم رو انداختم روی کولم و از اتاق خارج شدم... هیچوقت از کیف دستی خوشم نمیومد و همیشه از کوله پشتی استفاده میکردم... به سمت در خروجی رفتم و کفشمو پام کردم...خواستم برم بیرون که یکدفعه از اتاق صنم صدا اومد... با عجله به سمت اتاقش دَویدم...درو باز کردم و واردش شدم...درب سرویس بهداشتی اتاقش باز بود... وارد سرویس بهداشتی شدم... دیدم صنم داره میاره بالا... به طرفش رفتم و شونه هاشو مالیدم...دهنشو شست و راست ایستاد...رنگش زرد شده بود...مثل اینکه باز سر گیجه گرفته بودتش... دستشو گرفتم و از سرویس بهداشتی آوردمش بیرون...نشوندمش روی تخت و خودمم کنارش نشستم...سرشو روی شونه‌م گذاشت: -آجی خوبی... صنم-نمیدونم چه مرگمه...همش حالت تهوع دارم...اصلا نمیتونم بخوابم...از دیشب تا حالا هر چی که توی دل و رودم بوده رو ریختم بیرون...ولی بازم حالم بد میشه...دیشبم حالم بد بود ولی نه به شِدّت الان... -بلندشو لباس بپوش بریم دکتر... صنم-نه بابا نمیخواد...لابُد مسموم شدم... -تو که چیزی دیشب چیز زیادی نخوردی...تازشم مسمومم که شده باشی یه سِرُمی چیزی بهت وصل میکنن...پاشو... صنم-نمیخواد...وااایی...چقدر تو پیله‌ای... -پاشو پاشو...سریع بریم که از اونور هم بری دانشگاه...یه ساعت دیگه کلاست شروع میشه... بعد از کلی اِسرار بلاخره موفق شدم و از جاش بلند شد تا آماده بشه... ****
  3. asal_deshvin

    بی احساس | Asal_Deshvin

    #part28 خواب بودم که با صدای جیغ یکی از جام دومتر پریدم هوا... هراسون از اتاق زدم بیرون...دیدم در اتاق صنم بازه...به طرف اتاق صنم رفتم... تا وارد شدم با دیدن صنم توی اون حالت برای چند لحظه خشکم زد... صنم روی زمین افتاده بود و روی مُچ دستش پر خون بود... یکدفعه به خودم اومدم و به طرفش دَویدم...مریم خانم که داشت گریه میکرد و توی بغلش گرفته بودتش رو کنار زدم...صورتشو قاب گرفتم با گریه گفتم: -آجی...صنم...صدامو میشنوی...پاشو...آجییییییی... به دستش نگاه کردم...دقیق روی شاهرگشو با تیغ زده بوده... دست پاهام میلرزیدن... همونموقع بابا اومد... بابا-چیشد... با دیدن صنم حرف توی دهنش ماسید... من فقط تنها چیزی که به ذِهنَم رسید این بود که: -بابا...بگو ماشینو آماده کنن باید ببریمش بیمارستان... **** تا رسیدیم به بیمارستان صنم رو بردن اتاق عمل...دکتر گفت که ضخمش عمیقه و خون زیادی ازش رفته... فقط خداکنه چیزیش نشده باشه... همش تقصیر اون عوضیه پست فِطرته...اون رادوینه کثافط... به دستام نگاهی انداختم...خون آجیم هنوز روی دستام بود...بخدا قسم فقط یه تار مو از صنم کم بشه خودم با دستای خودم قَبرتو میکَنَم رادوین رادمنش... ---------- دوساعته صنم توی اتاق عمله و هنوز دکتره در نیومده... بی قراری اَمونم رو بریده بود... با پاهام زمین رو متر میکردم که بلاخره دکتر از اتاق اومد بیرون... منو بابا پریدیم جلوش...بدبخت دکتره جا خورد و یه قدم به عقب برداشت... بابا-چیشد آقای دکتر... دکتر-خداروشکر خطر رفع شد...ضخمی که ایجاد شده بود خیلی عمیق بود...مجبور شدیم بخیه بزنیم... -الان حالش چطوره؟... دکتر-تا الان که نُرماله...فقط منتظر به هوش اومدنشیم... -الان میشه ببینیمش... دکتر-الان به بخش منتقل میشه...اونموقع میتونید ببینیدش... بابا-ممنون آقای دکتر...خیلی زحمت کشیدید...خسته نباشید... دکتر-خواهش میکنم... به هر حال وضیفه‌م بود...با اجازه... بعد از گفتن این حرفش از کنارمون رد شد... **** #صنم احساس کِرِختی و بی حالی میکردم...حال تکون خوردن نداشتم...احساس میکردم دستم فلج شده...از درد بی حس شده بود... چشمامو بزور باز کردم... اولین کسی که متوجه به هوش اومدنم شد عسل بود... به طرفم اومد...نگرانی و آشفتگی توی چشماش موج میزد... عسل-به هوش اومد...آجی...خوبی... صدای بابا به گوشم خورد: بابا-خداروشکر...من برم دکتر رو صدا کنم... و صدای در اومد... رو به عسل گفتیم: -من اینجا چکار... هنوز حرفم تموم نشده بود که یادم افتاد...رگمو زده بودم... اَخمام رفت توی هم: -چرا آوردینم بیمارستان... عسل-آجی آروم باش...پس چکار کنیم...بزاریمت همونجور بمونی... اَشکام سرازیر شد...خستم بود...از این زندگی...از خودم...از بقیه...من فقط یه سر بار بودم...هم برای خانوادم هم برای عشقم...اصلا چرا من هنوز زندم...چرااااا...من به چه جُرمی باید این زندگی رو تحمل کنم...آخه به چه امیدی... وقتی که دختر بودنم رو به لطف میلاد از دست دادم ، دلم خوش بود که یکی دوسم داره...عاشقمه...منو میخواد...ولی...کو...کجاست...چیشدددد...غیر از اینه که سرمو شیره مالید...اصلا عشقی وجود نداشت...من سرگرمیش بودم...ای کاش بهش دل نمیبستم...ای کااااش... خدااااا...بنده هات خیلی نامردن...خیلیییی...چرا منو نمیبری پیش خودت...چرا این روح بیجون رو باز به این جسم بر گردوندی...جسمی که نه دیگه دلی براش مونده ، نه ارزشی...جسمی که فقط لذت داره...حتی دیگه حُرمت هم نداره... عسل کنارم روی تخت نشست و موهامو نوازش کرد: عسل-عزیز دلم... میدونم...میدونم الان چه حسی داری...دلیل این دیوونه بازیتم میدونم چیه...ازت باز خواست نمیخوام...توضیح هم نمیخوام...فقط بهم یه قولی بده... -چه قولی... عسل-اول به خاک مامان قسم بخور که زیر قولت نمیزنی... اونقدر بی حوصله بودم که گفتم: -به خاک مامان قسم که زیر قولم نمیزنم...الان بگو چه قولی باید بدم... عسل-اینکه دیگه همچین دیوونه بازیایی نکنی... -اما... پرید وسط حرفم: عسل-آجی تو قسم خوردی... پوفی کشیدم...عسل نمیدونی که من هر لحظه بیشتر عذاب میکشم...نمیدونی که دوتا شکست بزرگ یعنی چی...البته خدا هم نکنه همچین اتفاقی برات بیوفته...چون خیلی سخته...خیلی... **** #عسل تا الان دو هفته گذشته...توی این دو هفته صنم دلمو خون کرده...نه از اتاقش میاد بیرون...نه حرف میزنه با کسی...فقط یه گوشه کِز میکنه و میره توی خودش...هر چی هم باهاش حرف میزنم مگه زبون باز میکنه این بَشَر... یعنی دوست داشتم برم اون رادوین کثافتِ دختر باز رو جرش بدم...
  4. asal_deshvin

    درخواست طراحی جلد

    سلام من رمانم هنوز کامل نشده ولی 25 پارت طولانی داره.. ممنون میشم زحمت طراحی جلد رمانم رو بکشید نام رمان:بی احساس نام نویسنده:asal_deshvin من عکسی مد نظرم نیست..به سلیقه خودتون عکسی انتخاب کنید.. ممنون
  5. asal_deshvin

    بی احساس | Asal_Deshvin

    #part27 ┄┄┄┄┅━✵✵━┅┄┄┄┄ یکی دودقیقه گذشت تا رسیدیم...از ماشین ارسلان پیاده شدیم و به طرف درب رستوران رفتیم...درب رستورانه شیشه‌ای بود...خواستیم بریم داخل که با دیدن صحنه روبه‌روم خشکم زد... رادوین و یه دختری جِلف نشسته بودن سر یه میزی و با هم حرف میزدن...نیش دختره که تا بناگوش باز بود...رادوین هم....... چشمام پر اشک شد...چقدر راحت تونسته خیانت کنه... نمیدونم دختره چی گفت که رادوین سرشو انداخت پایین و خندید... برای من حتی لبخندم نمیزد اما برای این دختره که سرش به تنش نمی ارزه میخنده... قلبم داشت از جاش کَنده میشد... دیگه نتونستم تحمل بیارم و بی توجه به حرفای بچها وارد رستوران شدم...دقیق رو به روش ایستادم: -به به...آقا رادوین...خوش میگذره... سرشو آورد بالا و به حالت خنثی نگام کرد...بعد با لحنی سرد گفت: رادوین-شما؟!!!... تعجب کردم...این چی میگفت...شما یعنی چی!!!!!... با تعجب گفتم: -چی میگی؟... رادوین-دارم میگم شما؟... حرصم گرفته بود... -الان دیگه منو نمیشناسی...شدم غریبه... با همون سردی نگاه و لحنش گفت: رادوین-نخیر نمیشناسم... دیگه داشتم دیوونه میشدم: -دِ آخه یعنی چی؟... رادوین-خانم لطفا مزاحم نشید...من شما رو به عمرم ندیدم... اشکام سرازیر شدن...برام مهم نبود که اطرافیانم دارن نگامون میکنن یا نه...دیگه برام هیچی مهم نبود... دلم شکسته بود...بدجورم شکسته بود... با بُغضی که توی صدام موج میزد گفتم: -اما من خیلی دوست داشتم... چرا خیانت کردی... یکدفعه از جاش بلند شد و رو به اون دختره گفت: رادوین-عزیزم مهدیس...بلندشو بریم...اینجا مزاحم زیاد هست...مزاحم خَلوَتِمون میشن... دختره از جاش بلند شد و به بازوی رادوین چسبید...همونطور که واسم پشت چشم نازُک میکرد رو به رادوین گفت: مهدیس-بریم عزیزم... بعد از گفتن این حرف هردوشون از کنارم گذشتن و از رستوران زدن بیرون... عزیزم!!!!!...تاحالا نشده بود که رادوین بهم یه کلمه خوب بگه ، یا قربون صدقه‌م بره... بچها به طرفم اومدن... عسل تا بهم رسید دستمو گرفت و گفت: عسل-آجی حالت خوبه؟... جوابشو ندادم...ارسلان با اَخم گفت: ارسلان-اون کی بود صنم...چرا تو این شکلی شدی... عسل-ارسلان بعد بهت میگم...الان وقتش نیست... و رو به من ادامه داد: عسل-برم براش جلوی همه آبروی خودشو طایِفه‌شو ببرم... -نه عسل... شیما آروم گفت: شیما-بچها حالا بیایین بریم بیرون...اینجا زشته...همه دارن نگاه میکنن... بعد از گفتن این حرف همه از اون رستوران جهنمی زدیم بیرون... روی صندلی های اطراف رستوران نشستیم... قلبم درد میکرد...رادوینو دوست داشتم...خیلی هم بهش وابسته شده بودم...چرا باهام اینکارو کرد...چرا؟...مگه چکارش کرده بودم... صدام از بغض گرفته بود: -آجی... عسل-جونم آجی... -من چی کم داشتم؟...از اون دختره چیزی کم داشتم؟... عسل-معلومه که نه... چونه‌م میلرزید: -پس چرا بهم خیانت کرد...چرا رفت با اون دختره...منکه توی دوست داشتنش چیزی کم نذاشته بودم... دیگه نتونستم تحمل بیارم و زد زیر گریه... #عسل تحمل گریه آجیمو نداشتم...خودمم بغضم گرفته بود... توی بغلم گرفتمش... هیچ کلمه‌ای برای تسکین دردش نمیتونستم بیان کنم...چون میدونستم شکسته...دلش...خودش...شخصیتش...غرورش... برای هزارمین بار حس نِفرَتَم نِسبَت به رادوین بیشتر شد... ****
  6. asal_deshvin

    بی احساس | Asal_Deshvin

    #part25 بابا داد زد: بابا-دیشب کجا بودی که ساعت 11 شب برگشتی... فقط ساکت یه جا ایستاده بودم...سرم درد میکرد...اعصابم هم بدجور به هم ریخته بود... تقریبا نیم ساعته بابا همه رو علاف کرده...اینقدر بدم میومد وقتی از کسی بازخواست میخواست... بابا وقتی دید جوابشو نمیدم به طرفم اومد و بازومو گرفت: بابا-مگه با تو نیستم... دیگه تحمل نیووردم دستشو پس زدم...صدامو انداختم پس کله‌م و گفت: -اَااه...بابا ولم کن...از صبح تا حالا هی میگی کجا بودی کجا بودی...قبرستون بودم...قبرستون...اصلا شما براتون مهمه که دخترتون کجا میره یا فقط برای مقرراتی بودنو و بهم ریختن قوانین خونه‌ست که اینجوری دارید سر من داد... هنوز حرفم تموم نشده بود که با سیلی که بابا بهم زد حرف توی دهنم ماسید... تعجب کردم...هم از لحن خودم که چطور از کوره در رفتم و اینجوری سر بزرگترم داد زدم ، هم از سیلی که بابا بهم زده بود...تا به الان از بابا کتک نخورده بودم... بابا با تحکم و عصبانیت از لای دندوناش غرید: بابا-صداتو بیار پایین تا طور دیگه‌ای باهات رفتار نکردم... همه توی سالن بودن...خجالت کشیدم که جلوی همه بابا زد زیر گوشم...با گریه داد زدم: -دیگه چطور میخوایین رفتار کنید...بدتر از اینکه جلوی همه بزنید زیر گوشم... بابا خواست به طرفم بیاد که عسل بین منو بابا قرار گرفت: عسل-بابا آروم باش...صنم تو هم صداتو بیار پایین...اینقدر هم بی احترامی نکن... زده بود به سرم حسابی...حالم اصلا خوب نبود... رو به عسل داد زدم: -تو هم مثل بقیه‌ای...تو هم منو درک نمیکنی...اصلا اضافی ام توی این خونه... عسل-نه صنم...این چه حرفیه آخه... -بسه...حقیقت اینه...همه شما دارین اینطور رفتار میکنید که منو بندازین بیرون...روتون که نمیشه بگید... بعد از این حرفم به طرف در رفتم و از روی چوب لباسی جلوی در ، مانتو و شال عسل رو پوشیدم و بی توجه به صدا زدن های عسل و بابا و مریم خانم از خونه زدم بیرون و تا تونستم دَویدم... **** هوا تاریکه تاریک شده بود...حتی گوشیمَم نیوورده بودم که لااقل بفهمم ساعت چنده...اما معلوم بود خیلی دیر وقت شده...تمام کوچه و خیابونا خَلَوت بودن...ولی برام مهم نبود...دیگه هیچ چیز برام مهم نبود...وقتی که برای هیچ کس مهم نیستم... مامان اگه بودی منو از این طوفانی که درونم ایجاد شده نجات میدادی...اما نیستی... میدونم داری نگام میکنی...شاهد تمام بدبختیامی...ولی با این حال فقط داری نگام میکنی... لااقل به خوابم بیا مامان...هر چند که الان خواب هم دیگه آرومم نمیکنه ...حتی دیگه از خوابیدن هم هراس دارم... سرمو انداخته بودم پایین و راه میرفتم و بی صدا اشک میریختم و توی خودم بودم که یکدفعه رفتم توی سینه‌ی یکی... سرمو آوردم بالا و باهاش چشم تو چشم شدم... این اینجا چیکار میکرد... با تعجب گفتم: -ارسلان...تویی؟... ارسلان معترضانه گفت: ارسلان-بله که خودمم خانم...کجایی تو 4 ساعته بیرونی...اَهالی خونه دارن سکته میکنن اونوقت تو اومدی واس خودت هواخوری... بعد بهم نزدیک شد و اَشکامو پاک کرد...تا دستاش گونه‌مو لمس کرد یاد میلاد افتادم...با ترس دو قدم به عقب برداشتم که متعجب گفت: ارسلان-چته تو...چرا ترسیدی... سعی کردم خودمو عادی بگیرم...با اینکه صدام و دستام بدجور میلرزیدن... -هی...هیچی... ارسلان-اره اره... منم که گوشام مخملی...رنگ پریده‌ت و لرزش دستات داد میزنه از یه چیزی ترسیدی... -اووو...ارسلان حالا بیخیال چقدر گیر میدی...اصلا چرا اینجایی...برو رد کارت... ارسلان-بیشعور اومدم تورو ببرم خونه... -من نمیام... ارسلان-اونوقت چرا؟... -به دلیل اینکه چ چسبیده به را... ارسلان-زیر لفظی بدم زبون وا کنی...مسخره...خودتو مسخره کن... بی حوصله گفتم: -ارسلام حوصله ندارم... برو خونه‌ت... و به طرف نیمکت کنار پارک رفتم و نشستم...ارسلان حرف گوش نکرد و اومد کنارم نشست... ارسلان پسر عموم میشه و نَوِه اول خانواده آریافره...همه بهش اعتماد دارن...مخصوصاً بابا که اونو بیشتر از منو عسل دوست داره...ارسلان خیلی پسر خوبی بود...به موقع‌ش شوخ طبع بود ، به موقع‌ش هم جدی...اختلاف سِنیمون 6 سال بود...یعنی الان که من 22 سالمه ، ارسلان 28 سالشه...اما با این حال بیشتر از همه باهاش راحتم و اکثر درد و دِلام بعد از عسل با ارسلانه...منو عسل از بچگی با ارسلان بزرگ شدیم... ارسلان-صنم...چیشده... -چیزیم نیست...از حرفای بابا ناراحتم... ارسلان-ببینمت...توی چشمام نگاه کن... بی حوصله توی چشماش نگاه کردم... ارسلان-نچ...این نیست...بخاطر یه چی دیگه‌ن... -راست میگم... ارسلان-دروغ میگی...من تورو میشناسم...خودم بزرگت کردم... -اوهوع... ارسلان-مرض...بگو ببینم چته... #part26 ساکت موندم...ارسلان انتظار داری که بیام درمورد تجاوزی که بهم شده ، بهت بگم؟...هرچقدرم باهات راحت باشم نمیتونم بگم...من حتی نمیتونم به عسل بگم چه برسه به تو... -ارسلان...الان اینجایی برای چی؟...من نمیام باهات خونه... فهمید بحث رو عوض کردم ولی وقتی دید حالم خوب نیست به روی خودش نیوورد... ارسلان-صنم...قبول داشته باش تو زود از کوره در رفتی وگرنه عمو که اخلاقشو میدونی منظورش بیرون کردن تو نبوده...حالا یه داد زده ، مبنی بر این نمیشه که تو قهر کنی و فکر کنی هیشکی دوست نداره... -اما... پرید وسط حرفم و همونطور که بلند میشد گفت: -اما وُ کوفت...پاشو پاشو...من حال ندارم دوساعت نازتو بِکِشَمااا...بلندشو بریم خونه...همه اونجا منتظرتن... و دستمو گرفت و کشید...از جام بلند شدم و دنبالش کشیده شدم...میدونستم اگه مقاومت کنم منو میندازه روی کولش و میبره...از طرفی هم هیچ جایی نداشتم برم...بخاطر همین دیگه چیزی نگفتم... در ماشینو باز کرد و دستمو ول کرد... ارسلان-بفرمایید پرنسس... چپ چپ نگاهش کردم و لبخندی زدم و سوار شدم... درو بست...خودشم سوار شد...بدون حرفی به سمت خونه روند... **** #عسل بی حوصله پرونده جلومو بستم...اوووف...بلاخره تموم شد... سرمو بین دستام گرفتم و شقیقه هامو فشار دادم... دیشب وقتی که صنم برگشت خونه با هیچکس حرف نمیزد...تا دیروقت توی اتاقش بودم و باهاش حرف میزدم ولی انگار توی دنیای خودش نبود... غمگین بود...انگار از یه چیزی ناراحت بود...اما بهم نمیگفت...باهام درد و دل نمیکرد... صنم خیلی تغییر کرده...اون صنم شاد و قِبراق قبل دیگه از بین رفته بود... یعنی چی باعث شده که اینقدر تغییر کنه... چه اتفاقی افتاده؟... سرم داشت منفجر میشد... آتنا-عسل...خوبی تو؟... با صدام بی حال نگاهش کردم: -خوبم...فقط یکم خستم... آتنا-یه ربع دیگه ساعت کاری تموم میشه...از همین الان آماده شو...ماشینم که نیووردی...خودم میرسونمت... -اوکی... و از جام بلند شدم و وسایلمو جمع کردم... امروز ماشینمو نیوورده بودم...نمیدونستم چه مرگش بود...روشن نمیشد...باید به یکی بگم ببرتش مکانیکی... یه ربع گذشت... کولیمو روی شونه‌م انداختم و با آتنا از شرکت زدیم بیرون... سرم پایین بود و توی فکر صنم بودم که یکدفعه ماشینی جلوی پام ترمز کرد... جا خوردم و یه قدم به عقب برداشتم... با تعجب به راننده نگاه کردم...میلااااد؟!...این اینجا چکار میکرد؟... بهم اشاره کرد که برم طرفش... به سمت پنجره در شاگرد رفتم... با اینکه از تعجب داشتم شاخ در میووردم ولی نمیخواستم ازش بپرسم که اینجا چکار میکنه...اصلا به من چه... با اَخم همیشگیم گفتم: -بله کارم داشتین؟... یه تای اَبروشو داد بالا: میلاد-کنجکاو نشدی که من اینجا چکار میکنم؟... با غروری که همیشه در برابر پسرا داشتم گفتم: -مهم نیست...الانم سریع کارتونو بگید میخوام برم... از لحن قاطعم جا خورد ولی به روی خودش نییورد... میلاد-اوکی...پس سوارشو... -چرا سوار شم؟... میلاد-میخوام باهات حرف بزنم... -هر حرفی هست همینجا بگو... میلاد-نمیشه...باید باهام بیایی... دیگه بدجور روی مغزم رژه میرفت...از لای دندونام غریدم: -بایدی در کار نیست آقای هادیان...خدانگهدار... پشتمو کردم بهش و به سمت آتنا که کنار ماشینش ایستاده بود رفتم و سوار شدم... حتی به سمت ماشین میلاد نیم نگاهی هم ننداختم...آتنا سوار شد: آتنا-این کی بود عسل...چرا یهو اخمات رفت تو هم... -هم دانشگاهیم میشه...الانم زود حرکت کن... ماشینو روشن کرد و حرکت کردیم... آتنا-همکلاسیت اینجا چیکار میکنه... -من چمیدونم...ازش دل خوشی ندارم...خوشم هم نمیاد که از کاراش سر در بیارم...اصلا به من چه... دیگه تا رسیدن به خوبه حرفی بینمون درباره میلاد رد و بدل نشد... **** #صنم سه هفته‌ای از اون روز نحس میگذره...من روحیه‌م بهتر شده ولی خوبه خوب نشده...هنوزم شبا کابوس میبینم...هنوزم میرم توی خودم...هنوزم از خواب هراس دارم... حتی دیگه از هرچی پسره میترسم... اینروزا زیاد با رادوین حرف نمیزنم...نمیدونم چرا ولی احساس میکنم باهام سرد شده... الانم با عسل و شیما و آیدا و سیاوش و ارسلان اومدیم بیرون...آخه جمعه‌س و عسل فقط یه امروز بیکاره...خیلی وقت هم بود که باهم بیرون نرفته بودیم...دیگه به اِسرار بچها اومدیم بیرون... شیما-واااایی آقا خسته شدممم...گرسنه‌م هم هست حسااابی... آیدا-ارهههههه دقیقااا منم گرسنمه... ارسلان-خب بریم این رستوران نزدیکه... و به جایی اشاره کرد...رستورانه زیاد دور نبود... -اوکی بریم... به سمت رستورانه حرکت کردیم...
  7. asal_deshvin

    تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان

    سلام رمان من کامل شده...:) نام:مسیری به رنگ سیاهی شب نویسنده:asal_deshvin http://forum.98ia.org/topic/27633-مسیری-به-رنگ-سیاهی-شب-asal_deshvin/?tab=comments#comment-311917
  8. asal_deshvin

    مسیری به رنگ سیاهی شب | Asal_Deshvin

    {پارت 170} -میشه توی چشمام نگاه کنی...میخوام یه چیز مهم بهت بگم... با تردید و آروم سرشو به طرفم برگردوند...تو چشمام زل زد...برق غم رو توی چشماش دیدم...دلم گرفت...اینکه دلشو به این راحتی شکونده بودم ولی اگه به من باشه جوری از دلش در بیارم که به کل یادش بره... -من دیشب... میخواست حرف بزنه که سریع گفتم: -بزار حرفمو بزنم بعد هر چی دلت خواست بگو... لبمو با سر زبونم تَر کردم و یه نفس عمیق کشیدم: -دیشب از دهنم پرید که هنوز دوسش دارم...راستش...حس من نسبت به اون فقط یه دوست داشتن گذرا بود...تمام این مدت هم بخاطر عذاب وجدانی که داشتم نتونستم فراموشش کنم...رادوین...بخدا و کتابش قسم...من اونو نمیخوام...من... دستشو ول کردم و سرمو انداختم پایین... با صدایی آروم گفتم: -من تورو میخوام...تورو دوست دارم... چند لحظه بینمون سکوت حکم فرما شد...که صدای آرامش بخشش به گوشم خورد: رادوین-دِ لعنتی میمُردی اینو دیشب میگفتی...دیشب مُردمو زنده شدم... {پارت 171} رادوین-دِ لعنتی میمُردی اینو دیشب میگفتی...دیشب مُردمو زنده شدم... همونطور که سرم پایین بود گفتم: -ببخشید واقعا...دیشب یکدفعه از دهنم پرید... رادوین-اشکال نداره...فدای سرت... از تعجب دهنم باز موند...سنگینی نگاهشو حس کردم...به طرفش برگشتم: -تو تازه چی گفتی؟... رادوین یکم فکر کرد... رادوین-اَه اشتباه شد...منظورم فدای سرم بود...دیگه معذرت... بیشعور...منو مسخره میکنه مسخره...با اخم بهش نگاه کردم: رادوین-اینجوری نگاه نکن... -اونوقت به چه دلیل؟... رادوین-به دلیل اینکه اگه بلایی سرت آوردم تقصیر خودته... بعد از پنج دقیقه یالا فهمیدم منظورش چیه... با فهمیدن موضوع چشمام تا آخرین حد باز شد ... لُپ هام گُل انداخت... سرمو انداختم پایین که صدای خنده رادوین رو شنیدم... ماشینو روشن کرد و حرکت کرد... رادوین-ببین...از همین الان گفته باشم هااا...اَحالی خونه باید از این موضوع اطلاع داشته باشن... -نخیر...دلیلی نمیبینم که خبر دار بشن... رادوین-ولی من میبینم... -اونوقت دلیلت چیه؟... رادوین-به موقش میفهمی... -میخوایی دیگه یه راست برو پیش همه جار بزن... رادوین-اتفاقا من منظورم همین بود... {پارت 172} رادوین-اتفاقا من منظورم همین بود... از این همه پروییش دهنم واموند... -خیلی پرویی... رادوین-میدونم...دختر خاله... -دختر خاله!!!!... رادوین-اوهوم...دختر خالم میشی دیگه... -راستیااااا...پسر خاله... رادوین چند لحظه سکوت کرد: رادوین-خداوکیلی...کی باورش میشه که ما دوتا عاشق هم بشیم... خندم گرفت...راست میگفت...جای تعجبش باقی بود: -هیچکس... رادوین-مگه دست خودشونه باید باور کنن... -هِی هِی هِی... صبر کن...نبینم از این به بعد بهم زور بگیاااا... رادوین-اتفاقا از این به بعد بیشتر میشه... -رااااادوییییین... رادوین-جاااانم... -مرض... رادوین-توی دلت... -رادوین بدون شوخی...فعلا به کسی نگو... رادوین-اونوقت چرا؟... -من روم نمیشه آخه... رادوین-حرفا میزنیااا عسل...خجالت میکشی بگی که منو دوست داری؟... -نه...من منظورم... پرید وسط حرفم و با اخم گفت: رادوین-من منظورتو خوب فهمیدم...لازم نیست توضیح بدی... ای بابا...این که ناراحت شد... -رادوین... {پارت 173} -رادوین... جواب نداد : -رادی... بازم جواب نداد... به ناچار گفتم: -ببخشید بابا...اصلا هر چی که تو گفتی... رادوین با این حرفم لبخندی زد و گفت: رادوین-اهااااا...حالا شد... -پررو... به نیم رُخش خیره شدم... وای که چقدر من دوسش داشتم... رادوین همونطور که نیم رخش بهم بود با خنده گفت: رادوین-شناسنامه بدم خانوم... با صداش دومتر پریدم هوا...هول شدم...سرمو انداختم پایین و لبمو گاز گرفتم... *** با شنیدن قضیه منو رادوین دخترا جیغ کشیدن و پسرا دیگه داشتن از تعجب شاخ در می آوردن...بدبختا اینقدر تعجب کرده بودن توان حرف زدن رو نداشتن... رادوین با خونسردی روی مبل تک نفره نشسته بود و از چاییش میخورد... سامیار-رادوین...داری شوخی میکنی... رادوین جدی گفت: رادوین-مگه من با شما شوخی دارم... رامتین-بگو بخدا عاشق شدی؟... رادوین-بهم نمیاد؟... همه با هم گفتن: -نه... خندم گرفته بود... {پارت 174} سپهر با تعجب و خوشحالی گفت: سپهر-بلاخره داداش مغرور ماهم قاطی مُرغا شد... رامتین-اصلا باورم نمیشه راااادوین و عسل عاشق هم شدن...اونم کسایی که قبلنا به خون هم تشنه بودن... رادوین-خودتم داری میگی قبلاً...اون گذشت...ما توی زمان حالیم... سامیار-صحیح...فقط عسل...این داداش مارو آدم کن...یکم این اخلاق گندشو تغییر بده... -خیالت نباشه... بِسپُرِش به خودم... رادوین معترضانه گفت: رادوین-چی چیو بسپرش به خودم...بخدا عسل بخوای کاری کنی خودت میدونی... -منو تهدید میکنی... رادوین-آره... -اونوقت به چه حَقی... رادوین خواست حرف بزنه که سامیار پرید و گفت: سامیار-ترو خدا دعوا نکنید...به علاوه شما ما هم قربانی میشیم... با تعجب گفتم: -چطور؟... سامیار-والا انگار شما سه نفر نافاتون به هم وصله...یکیتون دعوا کنه هر سه تاتون قهر میکنید... *** {پارت 175} یکماه از اون قضیه میگذره...برگشتیم تهران...من دیگه قبول کرده بودم که یلدا خانم ، مادرمه و آقا پیمان پدرم...مامان مهنازم از اونجایی که یلدا خانم اینا رو میشناخت این قضیه رو تایید کرد...عرشیا و کسری و اشکان با هم جُفت شدن و همیشه منو حِرص میدن...و اما رادوین...اینقدر عجله کرد که آخر نامزد کردیم...خیلی عَجوله...تا نامزد نکردیم دست بر نداشت...دوست دارم خفه‌ش کنم... شقایق و پری هم از اونجایی که نافاشون به من وَصله ، نامزَدیشون با من بود...هستی هم که قربونش بشم خدا بهش صبر بده ، این ساتیاره انگار از رادوین عَجول تره سریع بُرد عَقدش کرد...سپهر هم تکلیفش با شیما مُشخص بود... توی خونم ، جلوی تلویزیون نشسته بودم و فیلم میدیدم که زنگ در به صدا در اومد... بلند شدم و درو باز کردم...با دیدن رادوین ، الکی کمی اخم کردم: -باز که تویی...تو کارو زندگی نداری هروز اینجا پلاسی... رادوین بدون تعارف اومد داخل و پلاستیک های داخل دستشو گزاشت روی اُپن آشپزخونه... رادوین-زیاد حرف بزنی از خونه پَرتِت میکنم بیرون... از این همه پروییش دهنم باز موند: -عه...عه...عه...عجب آدمیه این...میخوایی از خونه خودم بندازیم بیرون... رادوین-عسل...تاحالا بهت گفته بودم خیلی حرف میزنی...برو بشین فیلمتو ببین... میخواستم چیزی بگم که دستمو گرفت و به سمت مبل کشید...نشوندم و خودشم کنارم نشست... -اون پلاستیکا چیه آوردی... {پارت 176} -اون پلاستیکا چیه آوردی... رادوین-یکم حَله حوله‌س برات آوردم...میدونم شب با دخترا که بیدار میمونی دوست داری بخوری...راستی اون خُل و چلا کجان... خندیدم: -بعداً میان...چیزی نمیخوری برات بیارم... رادوین-نه نمیخوام... -این جوری که نمیشه... رادوین-چرا میشه...بشین سر جات... یکدفعه به فیلم نگاه کردم...اُه...اُه...لحظه چیزی فیلم بود... موقعیتش بد بود... رادوین خندید و دستشو انداخت دور گردنم... کنترل رو برداشت و تلویزیون رو خاموش کرد... رادوین-مناسب سِنِت نیست کوچولو...اینا چیه میبینی... -باشه بابابزرگ...لازم نیست نصیحت کنی... رادوین-خیلی مغروری... -تو که از غرور روی دست من زدی... رادوین-قبلنا آره ولی الان فقط برای تو غرور ندارم... کمی مکث کردم: -میگم...رادوین...تو خداوکیلی عاشق چیه من شدی؟...یعنی اصلا گذشته من برات اهمیتی نداشت؟... کمی ازم فاصله گرفت و با دوتا دستاش بازو هامو گرفت و صاف نگاه کرد توی چشمام: رادوین-ببین...گذشته‌ات برام مهم نیست...چون اومدم آینده‌ات رو بسازم... این حرف رو قبلاً بردیا بهم گفته بود...چشمام پر اشک شد...نگاهمو ازش دزدیدم...بردیا به یادم اومد ولی سریع از ذهنم دورش کردم چون من به جون رادوین قسم خورده بودم که فراموشش کنم... رادوین-حالا چرا گریه میکنی... {پارت 177} رادوین-حالا چرا گریه میکنی... -چیزیم نیست...گریه نمیکنم...چشمام سوخت... رادوین-آره آره...منم که گوشام مَخمَلی... به بازوش ضربه زدم و با خنده گفتم: -مرض... رادوین باز دستشو انداخل دور گردنم...خودشو بهم نزدیک کرد... رادوین-راستی بهت گفتم دارم خونه میسازم... -نه...برای کی؟... رادوین-برای خودمون دیگه...مهندس و نظاره‌گرش هم خودمم...یه چیز توپ دارم میسازم کولاک...قشنگ تر و بزرگ تر از خونه شمالیم... -واسه چیمونه...یه خونه نُقلی واسه دونفر کافیه... رادوین-پس بچه هامونو کجا بزاریم... -نکنه بچه هم میخوایی... رادوین-آره... اونم 8 تا... دهنم باز موند... -هشت تااااااااا... رادوین-اوهوم...4 تا دختر 4 تا پسر...اما من دختر بیشتر دوست دارم... {پارت 178} رادوین-اوهوم...4 تا دختر 4 تا پسر...اما من دختر بیشتر دوست دارم... -گمشوووووو... رادوین-راه رو بلدم گم نمیشم...خانومم... -برووو...اصلا تو آدم نیستی... سرشو چسبوند به سرم: رادوین-نه په تو آدمی... -اما خداوکیلی نمیخواد خونه رو بسازی... اگرم میخوایی بسازیش کوچیک بساز... رادوین-نُچ نمیشه... میدونستم هرچی بحث کنم آخر حرف حرفه خودشه پس دیگه بحث نکردم... دستمو گرفت و آروم نوازش میکرد: رادوین-اگه بدونی چه نقشه هایی توی ذهنمه...بخدا قسم عسل واست زندگیی بسازم که هَض کنی...نمیزارم چیزی توی دلت بمونه... لبخند زدم...خوشحال بودم که رادوین رو داشتم...خوشحال بودم که تونستم قلبشو به دست بیارم...عاشقش بودم و مطمئنم که اونم منو همینقدر دوست داره...مرد مغرور من عاشقونه میپرستمت... *پایان* 1397/6/2 18:51 نویسنده:asal_deshvin
  9. asal_deshvin

    مسیری به رنگ سیاهی شب | Asal_Deshvin

    {پارت 157} هستی-هومن...بس کن...کاری به رادوین نداشته باش... هومن با پوزخند رو به هستی گفت: هومن-برو نگران خودت باش که بعدی تویی...امروز میخوام خون تک تکتون رو بریزم... و آخرین نفر عسل رو میکشم...چون باید عذاب بکشی...باید مرگ تک تک عزیزانتو به چشمت ببینی بعد بمیری... غرور رو گزاشتم کنار هرچی گریه زاری و التماس میکردم انگار هومن کر شده بود... هومن سمت رادوین گفت: هومن-یلا منتظرم التماسم کن نَکُشمت...ازم بخواه که کاریت نداشته باشم... رادوین نیشخند زد و با غرور همیشگیش گفت: رادوین-حتی فکرشم نکن که من بخوام به تو التماس کنم... هومن-باشه... هرجور راحتی... انگشتشو گزاشت روی ماشه... -نه هومن... داشتم حرف میزدم که آژیر ماشین پلیس به گوشم خورد... با شنیدن صدای آژیر ماشین پلیس انگار دنیا رو بهم دادن... هومن با ترس به بیرون پنجره خیره شد...پلیسا کُل خونه رو مُحاصره کرده بودن... هستی با لبخند رو به هومن گفت: هستی-دیدی...گفتم نابودت میکنم... هومن اخماش رفت توی هم و میخواست فرار کنه که... همونموقع پلیسا ریختن داخل سالن... هومن اسلحه‌شو به طرف هستی گرفت...ماشه رو کشید که پلیسه زد به دست هومن و گلوله خورد به پای هستی... *** {پارت 158} بعد از دوهفته دَوَندگی و بیمارستان و کَلانتری بلاخره امروز کارا تموم شد... مدرک هایی که هستی از هومن داشت خیلی تاثیر گذاشته بود و با اون گروگان گیری و جرائم قبلیش دادگاه اعلام کرد که اِعدام بشه...آخه بیش از حد خلاف کرده بود...تا حالا تقریبا 25 نفر رو کُشته بود... رادوین کِتفش بخاطر اینکه زخمش عمیق نبوده یک هفته دستش بسته بود و الان خیلی حالش بهتره...هستی پاش پلاتین خورد چون تیر دقیق رفته بود توی اُستخون پاش و... خب...منم که شکمم بخاطر ضربه‌ای که اون غول تشن بهش وارد کرده بود هم از داخل و هم از بیرون خون ریزی کرده بود...الانم شکمم باید تا یه ماه پانسمان باشه... با این وضع هامون نمیتونستیم برگردیم تهران...بخاطر همین تصمیم گرفتیم یه مدت دیگه شمال بمونیم... دیروزم رادوین و سامیار یه سر رفتن تهران که به شرکت سر بزنن ، شب هم برگشتن... روی مبل دراز کشیده بودم و سرمو گذاشته بودم روی پای هستی... هستی با جلوی موهام بازی میکرد... دکتر گفته بود چون کم خونم و توی این مدت خون زیادی ازم رفته بود باید چیزایی که خون سازن بخورم... همونموقع رادوین کلید انداخت و اومد داخل... یه راست اومد توی سالن...توی دستش دوتا پلاستیک پر از خوراکی و آبمیوه و کُلی خِرت و پرت بود... {پارت 159} پلاستیک رو گزاشت روی عسلی وسط حال که نزدیک مبلی بود که روش دراز کشیده بودم... رادوین-بگیر بخور... خدا نَکُشتت رادوین...اگه یکم با احساس تر بهم تعارف کنی بخدا چیزی ازت کم نمیشه... دید دارم چپ چپ نگاهش میکنم ، همونطور که روی مبل رو‌به‌روییم می نشست گفت: رادوین-چته...چرا اینجوری نگام میکنی... لبامو با حرص به هم فشار دادم و گفتم: -نمیخورم...تو بخور یه وقت ضعف نکنی...و انرژی کامل برای بداخلاق بودنت داشته باشی... رادوین چند لحظه به حالت خُنثی نگام کرد...ازش معلوم بود خیلی خسته‌س...توی فکر بود خیلی... همینطور که از جاش بلند میشد گفت: رادوین-خب نخور به جهنم... عجب آدمیه این...بجای اینکه بگه تو مریضی باید تقویت بشی میگه به جهنم... -بی احساس... رادوین همینطور که به سمت اتاقش میرفت گفت: رادوین-بابا با احساس... و وارد اتاقش شد و درو بست... *** {پارت 160} شب ساعت نزدیک دو و نیم به سرم زد برم لب دریا...یه مانتو جلو باز سُرمه‌ای روی لباس خونگیم پوشیدم... شالمو سر کردم و آروم در اتاق رو باز کردم...از پله ها پایین رفتم و از خونه زدم بیرون... خوبی این خونه این بود که دقیق روبه‌روی ساحل بود...چند قدمی که جلو رفتم فهمیدم که بجز من یکی دیگه هم اونجا روی سَخره ها نشسته بود و به دریا خیره شده بود... از مدل نشستنش فهمیدم که رادوینه...چون حتی توی نشستنش هم غرور میبارید...برای هزارمین بار میگم که واقعا عاشق این بَشَرم... به سمتش رفتم... -عه...توهم اینجایی... چون توی فکر بود با شنیدن صدام شُکه شد...یکدفعه برگشت طرفم...چند ثانیه بهم خیره شد... رادوین-اینجا چکار میکنی؟... -اومدم یکم هوا بخورم... خستم شد همش توی اون چهاردیواری موندم... رادوین سرشو انداخت پایین و به کنارش اشاره کرد: رادوین-بیا بشین... منم رفتم و کنارش روی سخره ها نشستم... رادوین باز رفت توی فکر...چرا این اینجوری شده امروز... -توی فکری؟...چیزی شده؟... رادوین باز بهم نگاه کرد: رادوین-نه... -مطمئنی؟...آخه رو به راه نیستی...چیزی شده بگو... رادوین با تردید لباشو بهم فشار داد...انگار میخواست چیزی بگه ولی از گفتنش حَراس داشت... رادوین-راستش... و مکث کرد... -خب؟... {پارت 161} -خب؟... رادوین-یه چیزی میگم ولی بخدا اگه خندیدی بهم خفه‌ت میکنم... -هنوز نگفتی خندم گرفت... رادوین-مرض... -بگو دیگه... رادوین-نمیخندی هاااا... -تو بگو...نامردم اگه نخندم... رادوین با این حرفم غرید: رادوین-عسسسسسل... -چیه خب... روشو ازم برگردوند: رادوین-اصلا نمیگم... خندیدم: -باش بابا...بگو... رادوین-نمیخوام... -رادی...ببخشید...الان میگی؟... با تعجب توی چشمام نگاه کرد...منم چشمامو مظلوم کردم...همیشه وقتی چشمامو این شکلی میکردم مامان مهناز بهم میگفت چشمام مثل اون گربهه توی کارتون شِرِک میشه... رادوین-باشه بابا...چشماتو این شکلی نکن... -خب؟... رادوین-به جمالت... -یلا منتظرم... رادوین با انگشتاش بازی میکرد و هِی مِن و مِن میکرد...بلاخره به حرف اومد: رادوین-اوووووم...راستش من...من...یکیو میخوام... با این حرفش چشمام شد اندازه هندوانه... {پارت 162} رادوین تا قیافه متعجبم رو دید سریع گفت: رادوین-نخندیاااا...میدونم چیز عجیبیه مخصوصا برای من ولی خب منم دل دارم...یعنی نمیتونم که...عاشق... بشم... واقعیتش هم تعجب کردم هم میترسیدم که یکی دیگه رو بخواد...هول شدم... -خب...چرا...درسته...راست میگی... رادوین-چته هول شدی؟... -من... نه اصلا... فقط من... بغض کرده بودم...تحمل اینکه بشنوم کَس دیگه ایی رو میخواد رو نداشتم... رادوین-تو...چی؟... -من خستم... میرم خونه... و از جام بلند شدم...برگشتم و خواستم برم که مُچ دستمو گرفت... رادوین-صبر کن...مگه نمیخوایی بدونی اون کیه؟... -من خستم...لطفا رادوین ولم کن...میخوام برم... رادوین-حتی اگه اون شخص تو باشی...بازم میخوایی بری؟... صبر کن ببینم...درست شنیدم؟...این تازه چی گفت؟... متعجب با دهانی باز به طرفش برگشتم...باز اون برق شیطنت و تخس بودن و اون حس ناشناخته توی چشماش بود... رادوین دستمو آروم به طرف خودش میکشوند و همزمان میگفت: رادوین-چیه؟...باورت نمیشه مرد مغرور و از خودراضی مثل من بهت ابراز علاقه کنه؟... از بسکی شُکه شده بودم و تعجب کرده بودم فقط نگاش میکردم ، توان حرف زدن رو نداشتم... {پارت 163} دوست داشتم بهش بگم که منم دوسش دارم و دیوونشم ولی... از یه طرف همش تصویر بردیا جلو چشمام میومد... نمیدونستم چکار کنم...بین دوراهی گیر کرده بودم... این قدر که بهش نزدیک شده بودم دیگه نفسم بالا نمی اومد...با احساس لمس دستانش دور کمرم ، انگار برق 1000 وُلتی بهم وصل کرده باشن ، پریدم عقب... رادوین با تعجب و نگرانی گفت: رادوین-چیشده... چرا ترسیدی؟... -من...من نترسیدم...فقط... رادوین-فقط چی؟... کلافه بودم...بغض بدجور گلومو چنگ میزد... رادوین با شَک بهم گفت: رادوین-راستی نگفتی...تو هم... حرفشو قطع کرد...میدونستم در مورد چی میخواد حرف بزنه که من جوابشو بدم... تحمل نگاهش رو نداشتم... سرمو انداختم پایین...لااقل اینجوری بهتر بتونم تصمیم بگیرم... سرمو آوردم بالا: -رادوین...تو اصلا درمورد گذشته‌م چیزی میدونی؟... رادوین-آره... خودت اوندفعه واسم تعریف کردی... -نه...من همشو بهت نگفتم... رادوین چشماشو ریز کرد: رادوین-چیو نگفتی؟... بزور صدام در میومد... -درمورد...بردیا...کسی که قرار بود... سرمو انداختم پایین و با بغض گفتم: -کسی که قرار بود زندگیمو باهاش بسازم... چند لحظه سکوت بینمون حکم فرما شد که...صداش آروم و ناامید به گوشم رسید: رادوین-بگو...میشنوم... {پارت 164} رادوین-بگو...میشنوم... با هر ضرب و زوری که شد قضیه منو بردیا رو براش تعریف کردم... رادوین نفسی عمیق کشید و ناامید تر از قبل گفت: رادوین-هنوز دوسش داری... ناخودآگاه از دهنم پرید: -آره... بعد از این حرفم تازه فهمیدم چه گَندی زدم... رادوین نگاهشو ازم دزدید...اخم داشت...موبایلشو از روی زمین برداشت و میخواست از کنارم رد بشه که بازوشو گرفتم... -رادوین...صبر... داشتم حرف میزدم که بازوشو با شدّت از دستم کشید بیرون و خیلی سرد و خشک گفت: رادوین-هر حرفی که امشب بینمون رد و بدل شد رو فراموش کن... اینو گفت و رفت... وایی خدایا...دارم روانی میشم...خیلی دوسش داشتم و از اینکه دلشو شکوندم عذاب وجدان گرفتم... اشکام روی گونه هام سرازیر شدن...مرده شور این زبونمو ببرن که الکی و بی جهت میچرخه... نمیدونم چرا یکدفعه از دهنم پرید و گفتم آره... *** خودمو توی باغ خونه ایی ویلایی دیدم... همه جا سرسبز و خیلی خوشکل بود... روی صندلی دونفره تاب دار نشسته بودم و با تعجب به دورو‌برم نگاه میکردم... من قبلا اینجارو دیده بودم...ولی کجا؟... یکدفعه یادم اومد...دفعه قبل همینجا بردیا رو دیدم...با این فکر از جام پریدم و گفتم: -بردیا... {پارت 165} -بردیا... همونموقع صداش که مَملو از دلخوری و ناراحتی بود رو از پشت سرم شنیدم: بردیا-اینجام...بشین... به طرفش برگشتم...به طرفم اومد و دستمو گرفت و روی تاب نِشوندم... خودشم کنارم نشست...اخم داشت و توی صورتش دلخوری موج میزد...نیم رخش بهم بود... -بردیا من... بردیا یکدفعه به طرفم برگشت: بردیا-هیچی نگو عسل...هیچی نگو...تو چکار کردی؟...مگه من بهت نگفتم فراموشم کن چون قراره اتفاقاتی برات بیوفته که با فراموش کردنم بهتر میتونی باهاشون کنار بیایی...امشبم یکی از اون اتفاقا بود...چرا...چرا دلش رو شکوندی...اگه بدونی چقدر دوسِت داره...آدم مغرور و خودخواهی مثل رادوین سخت عاشق میشه...اون حتی بیشتر از من بهت علاقه داره...اونوقت تو...ببین...علاقه تو به من فقط یه حس زود گذره نه بیشتر... بی صدا اشک میریختم و به بردیا گوش میدادم...حق با بردیا بود... {پارت 166} بی صدا اشک میریختم و به بردیا گوش میدادم...حق با بردیا بود... -بخدا...از دهنم پرید...وگرنه...من... بردیا-میدونم تو هم دوسش داری... پوفی کشید: بردیا-ببین هنوز دیر نشده...از خواب که بیدار شدی میری و باهاش حرف میزنی...اون هنوز امید داره...با اینکه شکستیش ولی بازم میخوادت... سرمو به علامت مثبت تکون دادم... بردیا-فقط یه چیز...قبل رفتنت باید یه کاری انجام بدی... -چکار؟... بردیا-از همین الان و همینجا به جون رادوین قسم بخور که فراموشم کنی... بزور و با بغض گفتم: -باشه...قسم میخورم... بردیا-ادامه‌ش رو بگو... -به جون رادوین قسم میخورم که فراموشت کنم... همونموقع از خواب پریدم... صبح شده بود...دخترا توی اتاق نبودن...به ساعت نگاهی انداختم...ساعت 11 صبح بود... چقدر خوابیده بودم...یکدفعه یاد رادوین افتادم...دومتر پریدم هوا...از اتاق عین جِت زدم بیرون... {پارت 167} دیدم رادوین داره با ماشین از خونه میزنه بیرون...سریع پالتو‌م رو از روی چوب لباسی جلو در برداشتم...همینجور که میپوشیدمش از خونه زدم بیرون... ماشینشو داشت حرکت میداد که به سمت ماشین دَویدم و در جلو رو باز کردم و سوار شدم... با این کارم رادوین با تعجب زد روی ترمز و گفت: رادوین-چکار میکنی تو... نفس نفس میزدم: -باید باهات حرف بزنم... با این حرفم اخماش رفت توی هم...روشو ازم برگردوند و باز با همون لحن سرد و خشکی که من ازش متنفر بودم گفت: رادوین-برو پایین...من باهات حرفی ندارم... -ولی من دارم... رادوین با عصبانیت به سمتم برگشت...تازه متوجه ظاهر آشفته‌ش شدم...چشماش قرمز شده بود... رادوین-چی میخوایی بگی؟...دیگه چقدر میخوایی غرورمو خورد کنی...میخوایی درمورد عشقت به اون حرف بزنی یا در مورد متنفر بودنت از من؟... -هیچ کدوم رادوین...تو داری اشتباه میکنی... رادوین با دادی که زد دومتر پریدم هوا: رادوین-اره من اشتباه میکنم...فقط دست از سرم بردار...برو پایین... با اینکه ترسیده بودم ولی با کَله شَقّی توی چشماش زل زدم و گفتم: -من تا باهات حرف نزنم هیچ جا نمیرم...حالا هم حرکت کن... چند لحظه توی چشمام خیره شد...وقتی دید که سرسخت تر از این حرفام پاشو گزاشت روی گاز و از حیاط خونه با آخرین سرعت زدیم بیرون... {پارت 168} رادوین عین این روانی ها بین ماشینا ویراژ میرفت...منم از ترس رنگم پریده بود...حالا من به درک... نگران خودش بودم... تا بحال اینقدر عصبی ندیده بودمش... بله دیگه عسل خانم وقتی اون غرورشو نادیده گرفت و با هزارتا تلاش داشت قلبشو بهت هدیه میکرد ، تو زدی هم غرورشو هم خودشو هم قلبشو دوتیکه کردی ، انتظار داری برات بَندَری برقصه... خیلی بد رانندگی میکرد...نه اینکه دست فرمونش بد باشه...والا اگه دست فرمونش خوب نبود که الان هفت کَفن پوسونده بودیم...با سرعت میروند... دستمو گزاشتم روی بازوش... -رادوین...آرومتر... جوری سرم داد زد که چهار ستون بدن من که هیچ ، ماشین بیچارش هم رفت روی ویبره: رادوین-دهنتو ببند... با این حال عَزمم رو جزم کردم و باز گفتم: -نِگه دار...رادوین... انگار کر شده بود...مجبور شدم از یه راه دیگه برم... -رادوین...تورو جون من نگه دار...جون عسل بس کن... با این حرفم جوری زد روی ترمز که اگه خودمو نگرفته بودم با کَله میرفتم توی شیشه جلو... به طرفم برگشت و تهدید آمیز بهم گفت: رادوین-روش جدید پیدا کردی...تو فقط یه بار دیگه این حرف رو بزن خودم خفه‌ت میکنم... توی اون موقعیت نباید با لج و لجبازی پیش میبردم...باید آرومش میکردم... با لحنی آروم و مظلوم گفتم: -باشه...هر چی تو بگی...فقط آروم باش... {پارت 169} -باشه...هر چی تو بگی...فقط آروم باش... برای یه لحظه تعجب کرد ولی سریع حالتشو برگردوند به همون رادوین اَخمو... به دوروبَرَم نگاه کردم...کنار یه جاده‌ خاکی خلَوَت بودیم... رادوین دستشو به سمت سوئیچ برد و میخواست ماشینو روشن کنه که دستمو گزاشتم رو دستش... از حرکت ایستاد...دستشو بین دودستم گرفتم...مُشتش کرده بود...آروم دستشو نوازش میکردم...خواست دستشو از بین دستام بکشه بیرون که محکم گرفتمش و بهش اخم ریزی کردم... -ببین رادوین...دیشب من... رادوین پرید و کلافه گفت: رادوین-دیشب چیشده مگه...من یادم نمیاد... به نیم رخش نگاه کردم... -رادوین... به طرفم برگشت: رادوین-چته... -خودتی... باز روشو ازم برگردوند... -میشه توی چشمام نگاه کنی...میخوام یه چیز مهم بهت بگم...
  10. asal_deshvin

    مسیری به رنگ سیاهی شب | Asal_Deshvin

    {پارت 144} *** گوشه‌ای نشسته بودم و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بودم...فکر میکردم...به گذشته تا الانم... نا خودآگاه خندم گرفت...عجب زندگیی من دارم هاااا...چقدر نامرد و توزرد دورم ریخته و من توی اوج سادگی با جون و دل بهشون اعتماد کردم... خستم بود... هم جسمَن هم روحَن... خدایا ته این مسیر چی میشه؟...چرا به پایانش نمیرسم؟...خستم شده... از سیاهی و ظلمت این مسیر... خدایا... داری امتحانم میکنی یا مجازات؟... همونموقع در باز شد و هومن و دوتا از اون نَره غول هاش وارد اتاق شدن...پشت سرش هم هستی وارد شد... هومن-خب گربه‌ی وحشی هومن چطوره... چپ چپ نگاش کردم و رومو برگردوندم... هومن برگه‌های عقد رو جلوم پرت کرد... هومن-امضاش کن... -نمیخوام... هومن با خونسردی ذاتیش گوشیشو در آورد و گفت: هومن-امضا کن یا از راه دیگه‌ای استفاده میکنم... کنجکاو شده بودم و ترسیده بودم که میخواد چه غلطی بکنه ولی با بی توجهی رومو باز ازش برگردوندم... هومن دید به حرفش گوش نمیکنم کمی اخماش رفت توهم...گوشیشو روشن کرد و شماره‌ای رو گرفت و گذاشت روی اِسپیکر... سر بوق چهارم طرف جواب داد... -بله؟... {پارت 145} -بله؟... با شنیدن صدای رادوین دلم هوری ریخت پایین... هومن همونطور که نگاهش روی من بود با لبخند خبیثی گفت: هومن-بَه...آق رادوین... رادوین-شما؟... هومن-نمیشناسین؟... رادوین عصبی و کلافه گفت: رادوین-از کجا بشناسم؟... هومن-اعصاب ندارینااا...بابا منم...هومن...پسرخاله عشقت... رادوین یکدفعه آمپر چسبوند و فریاد زد: رادوین-عوضی عسلو کجا بردی...به وَلای علی قسم یه تار مو از سرش کم بشه... داشت حرف میزد که هومن با خنده پرید وسط حرفش و گفت: هومن-آروم باش...آروم باش بابا...صداتو انداختی پس کله‌ت نمیزاری من حرف بزنم...ببین...اگه خیلی نگران عشقتی بیا ببرش... ترسیدم... داد زدم: -نه...رادوین نیا...تورو خدا نیا...این یه نقشه‌است...میخوان بُکُشَنِت... همونموقع هومن به نوچه هاش اشاره کرد... اونا به سمتم اومدن...یکیشون یکی محکم زد توی شکمم... به شکمم دست کشیدم...داغ داغ بود انگار آب جوش ریختن روش... درد شکمم اَمونم رو بُریده بود...خیلی درد میکرد...دست چپم رو گذاشتم روش... با ضربه دومی که به شکمم زد دیگه نتونستم تحمل بیارم و جیغم بلند شد... {پارت 146} رادوین با شنیدن صدای جیغم غرید: رادوین-نزنش لعنتی...دست روش بلند نکن...نابودت میکنم... هومن-دهنتو ببند...ببین...خوب گوش کن چی میگم...اگه خیلی مَردی و اِدِعات میشه ، خودت تنها بیا به این آدرسی که بهت میگم...فقط وای به حالت...اگه به پلیس نِدایی بدی با یه تیر خلاصش میکنم... رادوین-خفه‌شو... آدرسو بده... از درد نای حرف زدن رو نداشتم ولی با هر ضرب و زوری گفتم: -نه...رادوین...خواهش... یکدفعه هومن به طرفم اومد و با پوتینی که پاش بود ، پاشو گزاشت روی دست چپم که روی شکمم بود و فشار داد...و باعث قطع شدن حرفم شد... هم درد دستم هم درد شکمم داشت نفسمو میبرید... هومن آدرسو داد و قطع کرد...بهم نگاه کرد و با لبخند گفت: هومن-از همین الان فاتحه عشقتو بخون... و پاشو برداشت و از اتاق زد بیرون...اون دوتا نره غول هم همراهش رفتن... رو به هستی با بی حالی گفتم: -هستی...مگه نگفتی کمکم میکنی...خواهش میکنم...نزار کاری کنه... هستی با نگرانی بهم خیره شد بعد سرشو انداخت پایین و رفت بیرون... با رفتن هستی بُغضم شکست...هم از درد شکمم گریه میکردم هم از دردی که هومن و اَمسال هومن روی سینه‌ام گذاشتن زار میزدم... {پارت 147} حدود نیم ساعت بعد ، همینطور که داشتم به حال و روز خودم گریه میکردم چشمم به در خورد... با تعجب بهش خیره شدم... هستی-سریع باش...بلندشو... -چی؟... هستی-پاشو...فرار کن...هومن همه رو یه جا جمع کرده...کسی این اطراف نیست...بدو برو... -اما رادوین... هستی-تو کاریت به اون نباشه...دِ بلندشو الان میان... اومدم تکون بخورم که شکمم تیر کشید...بهش توجهی نکردم و با هر بدبختی که بود بلند شدم... مطمئن بودم کلیه هام آسیب دیدن چون بدجور درد میکردن... هستی دستمو گرفت و از اتاق آوردم بیرون...نور خورشید چشممو زد...تازه فهمیدم که توی زیر زمین نِگَهَم داشته بودن...چندتا پله به بالا میخورد...از پله ها بالا رفتیم... به دوروبَرَم نگاه کردم...آشغال چه جای پَرتی هم آوردتم... توی دل جنگل بود اون خراب شدش... هستی به طرف درختا بردم... هستی-ببین...دیگه بیشتر از این نمیتونم همراهیت کنم...روی درختا علامت ضربدر و اعداد مثل این درخته که عدد یک روی تَنه‌شونه گزاشتم...اینا راهنماییت میکنن به سمت کلبه مخفیانه‌م...میری و اونجا استراحت میکنی....باشه؟...دیگه من باید برم... خواست بره که جلوشو گرفتم...بهش خیره شدم...اینقدر درد داشتم که نای حرف زدن رو نداشتم... {پارت 148} هستی از نگاهام متوجه منظورم شد... هستی-نگران نباش...باهاش هماهنگ کردم...خودم آوردمت اینجا خودمم از اینجا دَرِت میارم... اینو گفت و رفت...به درخت ها خیره شدم...روی بعضی از تنه های درخت ها اعدادی نوشته شده بودن... به حرف هستی عمل کردم... حدود نیم ساعت بود که داشتم راه میرفتم ولی به کلبهه نمیرسیدم... با پیچیده شدن صدای شلیک گلوله توی جنگل ترس و دلهره بهم حمله ور شد... با ترس قدم بر میداشتم...همونموقع احساس کردم کسی از بین درختا رد شد...ترسیدم...از اینکه هومن باشه... قدم هامو تند کردم...صدای قدم هایی رو از پشت سرم میشنیدم...ولی جرعت نداشتم برگردم... هر چقدر تند تر راه میرفتم صدای قدم های اون طرف هم بهم نزذیک تر و بلند تر میشد... دیدم داره همینجور نزدیک تر میشه ، تصمیم گرفتم بِدَوَم... همینجور که میدویدم متوجه خیس شدن دست چپم که روی شکمم گزاشته بودم و جلوی مانتوم شدم...به دستم نگاه کردم...خون!!!!!!...چون مانتوم مشکی بود معلوم نبود که خونه یا آب ولی با خونی شدن دستم فهمیدم که... اولش فکر کردم دست چپم خون ریزی کرده ولی دردی نداشت... دستمو باز گزاشتم روی شکمم ، که همونموقع شکمم بدجور درد گرفت...به دوروبَرم نگاهی انداختم... اَه لعنتی... علامت هارو گم کردم...باز صدای پا از پشت سرم شنیدم...باز شروع کردم به دویدن... {پارت 149} به اطرافم که نگاه میکردم احساس میکردم قبلا اینجا رو دیده بودم... با ترس میدَویدم...یکدفعه پام به شاخه درختی که روی زمین افتاده بود گیر کرد و تعادلمو از دست دادم... داشتم میوفتادم که یکی از پشت دوتا دستاشو دور شکمم حلقه کرد و مانع افتادنم شد... تازه یادم اومد...من قبلا اینجا رو توی خواب دیده بودم...یادمه تا برگشتم ببینم کی گرفتتم از خواب پریدم... یکدفعه بوی ادکلنش به بینیم خورد...این بو رو خیلی خوب میشناختم... با اینکه دستشو روی شکمم گزاشته بود و درد بدی توی کل وجودم پیچیده بود ، ولی با هزارتا بدبختی برگشتم... حَدثم درست بود...با دیدنش لبخندی روی لبم نمایان شد... نفسی از سر آسودگی کشیدم و با بیحالی گفتم: -رادوین... رادوین-چرا اینقدر سر به هَوایی تو دختر... اینقدر خوشحال بودم که هومن بلایی سرش نیوورده که حتی می ایستاد بدترین فوش ها هم بهم میداد باز من با لبخند بهش خیره میشدم و چیزی نمیگفتم... {پارت 150} رادوین دستاشو از کمرم برداشت ... با دیدن دستش که خونی شده بود با نگرانی بهم گفت: رادوین-خون؟...چیزیت شده؟...کجات زخمیه؟... -نمیدونم... رادوین-نمیدونی... مظلوم سرمو به حالت منفی تکون دادم... رادوین-خیله خب...الان بیا بشین خسته‌ای... دستمو گرفت و کمکم کرد که بشینم...به تنه درخت تکیه دادم... انگشتای دست و پاهام سرد بودن و رنگم پریده بود...بخاطر خونی که ازم رفته بود چشمام سیاهی میرفت... رادوین-دراز بکش... با کمک رادوین دراز کشیدم...رادوین دستاشو به سمت دکمه های مانتوم برد... با ترس دستمو روی دستش گزاشتم و بهش خیره شدم... رادوین-نترس کاری باهات ندارم...میخوام ببینم اون عوضی ها چه بلایی سر شکمت آوردن... دستمو گرفت و کنار گزاشتش...خداروشکر زیر مانتوم یه تاپ پوشیده بودم وگرنه... {پارت 151} دونه دونه دکمه هامو باز کرد...مانتومو زد کنار...تاپ آبی رنگم ، جلوش کاملا خونی شده بود... رادوین با دیدن خون روی تاپم نزدیک بود سکته کنه: رادوین-چکار... چکار کردن این عوضیا... کلمه آخرشو داد کشید و مُشتشو کوبوند توی تنه درخت... با یه حرکت تاپمو زد بالا...سرخ شدم از خجالت ، ولی اینقدر عصبانی و کلافه بود جرعت حرف زدن یا مقاومت رو نداشتم... با دیدن شکمم اخماش بیشتر رفت توی هم... مگه شکمم چِش بود که اینجور بهم ریخت... تاپمو ول کرد... تا ولش کرد خودمو درست کردم و دکمه های مانتومو سریع بستم...خواستم بلند بشم که درد شکمم توی کل بدنم پیچید... رادوین به طرفم اومد و کمکم کرد به تنه درخت تکیه بدم... خودشم کنارم نشست...بدجور عصبانی بود... -رادوین...چیشد اومدی اینجا دنبالم؟...مگه با هومن قرار نداشتی... رادوین-اره...خب... -تعریف نمیکنی برام... رادوین-بعد از زنگی که هومن زد خواستم تنها پاشم بیام لِهِش کنم ولی همه جلومو گرفتن و گفتن که بچهارو جمع کنیم بعد بریم ، اونم باهم ...همونموقع ترانه زنگ زد و نقشه‌ش رو گفت و یه توضیح کوچیکی از نسبت خودشو اون حرومزاده گفت...اونموقع دوست داشتم گَردَن ترانه با داداششو خورد کنم... خندم گرفت... با حرص حرف میزد...قیافش باحال شده بود... -خب بقیش... رادوین-بعدش... داشت حرف میزد که... {پارت 152} داشت حرف میزد که... صدای هومن رو از پشت سرم شنیدم: هومن-بعدشم که ترانه خانم شما میخواست اون آتو هایی که از من داشتو تحویل پلیس بده و با عشقت و داداشاش و رفیقاش بریزن سرم ولی از اون جایی که من زرنگ تر از این حرفا بودم سریع فهمیدم و مجبور شدم کمی نقش بازی کنم... هومن با افرادش دورمون دایره گرفتن...یکی از اَفراد هومن هستی رو گرفته بود... هستی از گوشه لبش و پیشونیش خون میومد و حالش خوب نبود ، هِی میخواست بیوفته زمین ولی اون مَرده نِگَهش داشته بود...عوضیا چه بلایی سر هستی آورده بودن...هومن حتی به خواهرش رحم نکرد میخوای به من و رادوین رحم کنه؟...هه... عمراً... منو رادوین از جاهامون بلند شدیم... هومن روبه رادوین گفت: هومن-چه رفیقات سوسولن... رادوین-الان کجان؟... هومن-نگران نباش جاشون اَمنه... و یه نیشخند زد...به یکی از اون غول تشن هاش اشاره کرد...اونم میخواست رادوین رو بگیره که رادوین فرض تر از این حرفا بود ، فهمید و جا خالی داد و با پا زد توی شکم اون مَرده... مَرده از درد و شدت ضربه رادوین پرت شد زمین... ایندفعه دوتا از اَفرادش به رادوین حمله کردن... اما باز حریف رادوین نشدن...میدونستم خیلی قَویه ولی نه تا این حد...تعجب کرده بودم...دیگه به خر زور بودنش ایمان آوردم... {پارت 153} رادوین نفس نفس میزد...خسته شده بود ولی اون عوضیا کوتاه نمی اومدن...دونفر اومدن دستاشو گرفتن...رادوین یکیشونو پرت کرد اونطرف که... هومن با چاقو زد توی کِتف رادوین...با این کارش جیغ زدم...رادوین از درد چشماشو بست...اما سریع بازش کرد... هومن اشاره کرد...یکیشون به سمتم اومد که رادوین جلوشو گرفت و یه مُشت زد توی صورت طرف... هومن-بچها بسه...کنار بیایین...الان اَثَر میکنه... رادوین معلوم بود داره سرش گیج میره...ولی دستمو گرفته بود و دفاع میکرد... اَفراد هومن کنار کشیدن... رو به هومن گفتم: -چی اثر میکنه؟... هومن-چاقوم آغُشته به بی حس کننده بود...ببین خیلی به عشقت تخفیف دادم که اون چاقوم که آغشته به زَهره رو نزدم بهش... رادوین از سرگیجه افتاد زمین...به طرفش رفتم... با بغض بهش خیره شدم... هومن به طرفم اومد و بازومو گرفت و بلندم کرد و با خودش میکشید... -ولم کن آشغال... هومن-دهنتو ببند...بخوایی کاری بکنی یا حرفی بزنی ، ببین اَسلحه توی دستمه ، با یه تیر عشقت رو خلاص میکنم... از ترس لال شدم... همینجور میکشیدم و درد شکمم بیشتر میشد... وارد خونه‌ش شدیم...منو به طرف دَر بزرگی بُرد...قفل بزرگی بهش بود...بازش کرد و منو هستی و رادوین رو اونجا پرت کرد و خودشو افرادش رفتن... {پارت 154} به دوروبَرم نگاه کردم...سالن بزرگی بود... بیشتر که چشمامو باز کردم فهمیدم که تنها نیستیم و اشکان و سامیار و ساتیار و سپهر و رامتین و چند نفر دیگه هم بودن... به طرفمون اومدن... سامیار-عسل خوبی؟... -من خوبم... و با گریه به طرف رادوین نگاه کردم...سامیار و رامتین به طرفش رفتن... تکونش میدادن و صداش میکردن ولی رادوین چیزی نمیگفت... سامیار-چه بلایی سرش اومده؟... براشون تعریف کردم... سامیار-آشغال حرومزاده... یکدفعه یادم افتاد به هستی...برگشتم طرفش...به هوش بود ، نفس نفس میزد و چشماش نیمه باز بود...رفتم و بغش کردم... ساتیار اومد کنارم نشست... معلوم بود خیلی نگران هستیه ولی تردید داشت که بهش نزدیک بشه... موهاشو که روی پیشونیش ریخته بود رو کنار زدم... -آجی...حالت خوبه؟... هستی لبخند بی جونی زد و سرشو به حالت مثبت تکون داد... -اون عوضی چه بلایی سرت آورد؟... {پارت 155} هستی بی حال گفت: هستی-وقتی فهمید که دارم بر عَلَیه‌ش کار میکنم افرادشو ریخت سرم و تا میخوردم زدنم...خاک تو سر بی غیرتش کنن... -من واقعا شرمندم...همتونو بخاطر خودم توی دردسر انداختم... همونموقع صدای رادوین رو بی حال شنیدم: رادوین-مرض...دیگه حق نداری این حرف رو بزنی... خوشحال به طرفش برگشتم: -توی این موقعیت هم دستور میدی... رادوین لبخند بی جونی زد و گفت: رادوین-همینکه هست...میخوای ، بخواه نخوایی هم باید بخوایی...خانم کوچولو... آخ که چقدر من دلم واسه خانم کوچولو گفتنش تنگ شده بود... *** مثل اینکه اونایی که نمیشناختمشون رفیقای رادوین بودن... رادوین و هستی حالشون بهتر شده بود...ساتیار یه جورایی از هستی دلخور بود ولی بعد از فهمیدن قضیه هستی یکم نظرش برگشت... شکمم رو با دوتا دستام گرفته بودم و یه گوشه‌ی سالن نشسته بودم...زانو هامو توی شکمم جمع کرده بودم و سرمو گزاشته بودم روشون و چشمامو بسته بودم...هرکی ازم می پرسید چته یا حالت خوبه ، میگفتم خستمه یا خوبم چیزیم نیست ، اما در اصل خیلی شکمم تیر میکشید... حدود یکساعت گذشته بود...هومن با افرادش اومدن توی سالن... از بینی و گوشه لبش خون میومد... {پارت 156} هومن به افرادش اشاره کرد که از کتک زدن رادوین دست بردارن...رادوین گوشه لبش پاره شده بود و خون میزد بیرون...فقط لبش نبود...بینی و گوشه پیشونیش خون میومد...گونه‌اش هم کبود شده بود... بی حال افتاده بود وسط...ولی یدونه آخ هم نمیگفت... صدای رادوین بی حال ولی با پوزخند توی سالن پیچید: رادوین-چقدر که تو بی غیرتی...مرد نیستی...اگه بودی ، بجای اینکه نوچه هاتو بریزی سرم خودت جلوم وایمیسادی... هومن به طرفش رفت و کنارش زانو زد: هومن-باشه من بی غیرت...تو چته که داری سنگمو به سینه‌ت میزنی... رادوین خندید و گفت: رادوین-خوبه خودتم میدونی...من سنگ تورو به سینم نمیزنم دارم به آشغال بودنت آگاهت میکنم... هومن با عصبانیت از جاش بلند شد و یه لگد به پهلو رادوین زد...رادوین بجای اینکه ناله کنه ، خندید ، عجب پوست کُلُفتی بود این!!!... رادوین-آخرین زورت همین بود...هه...بابا دسخوش... هومن-الان بهت قوی بودن رو نشون میدم... و اسلحه‌شو به سمت رادوین گرفت... جیغ زدم: -نه...هومن...خواهش میکنم...تورو خدا...بس کن... رادوین با اخم نگاهم کرد و گفت: رادوین-التماس نکن لعنتی...این ارزش نداره که حتی کوچکترین صداتو بشنوه... هومن باز یه لگد به کمر رادوین زد...
  11. asal_deshvin

    مسیری به رنگ سیاهی شب | Asal_Deshvin

    {پارت 134} پوزخندی روی لبم نمایان شد... هومن-خب کجا بودیم؟...اها...راستی شنیدم ننه بابای واقعیت رو جستی... -کی بهت گفته... هومن-خیلی مشتاقی بفهمی؟... سرمو به علامت مثبت تکون دادم... هومن-بهت نشونش میدم ولی قول بده تا دیدیش سکته نکنی چون حالا حالاها باهات کار دارم... -منظورت چیه؟... هومن-آخه یکی از نزدیکترین کَساته... بی توجه به حرفش منتظر نگاش کردم... هومن به یکی از افرادش اشاره کرد و گفت: هومن-هستی رو بیار... پوزخند زدم: -هستی!...نمیشناسم... هومن با خونسردیِ ذاتیش گفت: هومن-عجله نکن گربه‌ی وحشی هومن...همیشه میگن عجله کار شیطان است...ببین چقدر خونسردم...از من یاد بگیر... نتونستم تحمل بیارم: -تو خود شیطانی... میخواست چیزی بگه که همونموقع اون مَرده و ترانه وارد اتاق شدن... اولش تعجب کردم ترانه رو دیدم ولی بعد خیالم راحت شد که لااقل این هومن آشغال بلایی سرش نیوورده... هومن دست ترانه رو گرفت و به سمت خودش کشوند...دستشو انداخت دور گردن ترانه و روبه من گفت: هومن-میشناسیش دیگه...هستیِ ما و ترانه شما... {پارت 135} هومن-میشناسیش دیگه...هستیِ ما و ترانه شما... با این حرفش دهنم دومتر باز موند...تصور اینکه ترانه بهم خیانت کرده باشه برام سخت بود... هومن-بزار تا سنکوب نکردی قضیه‌ش رو برات بگم...یه وقت آرزو به دل نَمیری... و با پوزخند ادامه داد: هومن-ببین...اینی که الان روبروت میبینی خواهر دوقلو بنده‌س...هستی اصالتی خواهر هومن اصالتی...فهمیدی؟...وقتی که دیگه نتونستم ازت به خوبی اطلاعات بگیرم هستی یا همون ترانه خودتونو فرستادم بینتون که بتونم بهتر نفوذ داشته باشم...چون میدونستم از اصل و نَسَب من خبر نداری ، شناسنامه هستی رو عوض کردم و بجاش گزاشتم ترانه عظیمی...شما هم کور کورانه بهش اعتماد کردین...فکر کردی اونشبی که توی خونت سنگ انداختم هستی الکی بهت زنگ زد؟...نه عزیزم... دیدم داری از ترس زَهر ترک میشی دلم برات سوخت...گفتم زنگ بزن یکم دلداریش بده...الان فهمیدی خانومم؟... تمام مدتی که هومن حرف میزد با ناباوری به ترانه یا بهتره بگم هستی خیره بودم...چشمام توشون اشک نشسته بود ولی نمیخواستم بخاطر نامردی کسی که بیشتر از خودم بهش اعتماد داشتم اشک بریزم... بغض کرده بودم...سرمو انداختم پایین و قطره اشکی از گوشه چشمم ریخت... سرمو آوردم بالا...هستی توی چشمام نگاه نمیکرد و هِی به اینور و اونور خیره میشد... روبه هستی گفتم: -چرا ترانه؟...چرا؟...چرا بهم خیانت کردی؟...منکه بهت اعتماد کرده بودم لعنتی... {پارت 136} -چرا ترانه؟...چرا؟...چرا بهم خیانت کردی؟...منکه بهت اعتماد کرده بودم لعنتی... هستی با کلافگی گفت: هستی-بخدا مجبور بودم...منو ببخش... هومن پرید و گفت: هومن-انتظار داشتی داداششو ول کنه و به تو کمک کنه؟...انتظاراتی داری از آدم... و بعد از چند دقیقه ادامه داد: هومن-خب بگذریم...کجا بودیم؟...اها...داشتم میپرسیدم مثل اینکه ننه بابات رو پیدا کردی؟...درسته؟... سرمو تکون دادم... هومن-این داداش جدیدت اسمش چی بود؟...اها اشکان...خیلی داره توی کارام فضولی میکنه... هِی میخوام کاری به کارش نداشته باشم ، دِ نمیشه دیگه...نمیزاره... -هومن...طرف حسابت منم...چکار اطرافیانم داری که بهشون آسیب میزنی... هومن-دِ همین نه...طرف حساب من تویی ولی خیلیا خودشونو این وسط نُخُد هر آش کردن... با نفرت سرمو برگردوندم به سمت چپ... هومن به یکی از زیر دستاش اشاره کرد...اونم یه میز چوبی آورد و جلوم گزاشت...هومن رو میز یه برگه و خودکار گزاشت... هومن-بازش کنید... اون مَرده بند های دورم رو باز کرد... هومن خودکار رو برداشت و به طرفم گرفت: هومن-بگیرش و این برگه رو امضا کن... {پارت 137} هومن-بگیرش و این برگه رو امضا کن... -این چیه؟... هومن-نپرس فقط امضا کن... با لجبازی گفتم: -من تا نفهمم این برگه چیه عمراً امضاش کنم... هومن با حرص گفت: هومن-عقد نامه...حالا امضاش کن... با تعجب پرسیدم: -چی؟...مگر اینکه توی خواب ببینی که من اینارو امضا کنم... هومن اخماش بدجوری رفت توهم...خودکار رو روی میز پرت کرد و چاقوی ضامن دارشو در آورد و ضامنشو کشید... لَگَدی به صندلیی که روش نشسته بودم زد...خودمو صندلی باهم پرت شدیم روی زمین...هومن به طرفم اومد... دست چپم رو گرفت...انگشتای دستم رو باز کرد...چاقو رو گزاشت روی انگشتام... هومن-بهترته برگه‌هارو امضا کنی در غیر این صورت اینقدر شکنجه‌ت میدم که دیگه جونی به تنت نمونه... با اینکه خیلی ترسیده بودم ولی باز به روی خودم نیووردم...با گستاخی توی چشماش زُل زدم: -من حتی پدرمم حریفم نشده میخوایی تو بشی...هه...زکی خیال باطل... {پارت 138} -من حتی پدرمم حریفم نشده میخوایی تو بشی...هه...زکی خیال باطل... همین کافی بود که خونشو به جوش بیارم...چاقوشو کشید روی انگشتام...خراش عمیقی روی انگشتام ایجاد شد...دردم گرفته بود ولی بازم به روی خودم نیووردم... هومن-حیف دست راستت رو میخوام وگرنه میدونستم چه بلایی سر اونیکی دستت بیارم... چاقوشو باز گزاشت روی دستم...یعنی پایین تر از اون خراشی که ایجاد کرده بود... هومن-امضا میکنی یانه؟... -نه... و باز چاقوشو کشید روی دستم...پایین تر از اون خراش اولی خراش دیگری ایجاد شد که این یکی عمیق تر بود... بازم چیزی نگفتم... ایندفعه نوک چاقوشو گزاشت وسط دستم... هومن-امضا میکنی... -نمی...کنم... هومن عصبانی شد و چاقوشو فرو کرد وسط دستم... اینقدر که لبمو گاز گرفته بودم دیگه لبی واسم نمونده بود ، بجاش زبونمو گاز میگرفتم که جیغ نزنم... همونموقع هستی به طرف هومن دوید و هولش داد عقب: هستی-گمشو اونور...دختره رو کشتی...خب نمیخواد باهات ازدواج کنه مگه زوره... هومن خواست هستی رو پس بزنه و باز به طرفم بیاد که هستی با مقاومت جلوشو گرفت: هستی-تو فقط دستت بهش بخوره...کاری میکنم که از کردت پشیمون بشی... هومن چند لحظه توی چشمای هستی خیره شد ، یکدفعه رنگ نگاهش جاشو به ترس داد...به افرادش اشاره کرد و خودشو افرادش گورشونو از اتاق گم کردن بیرون... {پارت 139} هستی به طرفم اومد و بلندم کرد... هستی-تو هنوز آدم نشدی...نمیتونی یکم جلوی زبونتو بگیری تا من قضیه رو حلش کنم... پوزخند زدم: -چیشد؟...بازم چه نقشه هایی داری که منو به اون داداش لندهورت بفروشی... هستی-درسته...بد باهات تا کردم ولی...ببین عسل...قبل از اینکه بینتون نفوذ کنم ازتون متنفر بودم چون هومن چیزایی درموردتون گفت که من حتی رِغبت نمیکردم بهتون نگاه کنم...ولی وقتی که بهتر شناختمتون فهمیدم گفته های هومن کجا و خود واقعیتون کجا...از اونموقع کم آمارتو میدادم...یادته اونروز که توی بالکن داشتی به صحبتام گوش میکردی...هومن مجبورم کرد که بهش بگم...از هومن بدم میاد...با اینکه داداشمه ولی تورو بهش ترجیح میدم...توی این مدت فهمیدم که دارم یه دختر بی گناه رو وارد این بازی میکنم... با تعجب گفتم: -بازی؟... هستی-آره بازی...ببین من نمیتونم بیشتر واست توضیح بدم چون به ضررت تموم میشه...فقط بهم اعتماد کن... سرمو به ناچار تکون دادم... {پارت 140} سرمو به ناچار تکون دادم... -راستی...چرا هومن قبل از اینکه بره توی نگاهش ترس دیدم...اولین بار بود که میبینم اینقدر ترسیده... هستی-چون من ازش آتو هایی دارم که اگه تحویل پلیس بدم اعدام شدنش حَتمیه... تعجب کردم: -یعنی تو ازش آتو داری؟...اما چجوری؟...تاحالا کسی نتونسته ازش آتو بگیره... هستی-درسته...ولی من هر کسی نیستم...زرنگتر از این حرفام...حتی از هومن هم زرنگترم... -اوهوم...فقط یه چیز... هستی-جانم بگو... -اینجا هم دوربین مدار بسته هم کار گذاشتین؟... هستی-نه...چطور؟... با این حرفش خوشحال شدم...ولی نباید باز بهش اعتماد کنم... -هیچ همینجوری پرسیدم...آخه مُعذب بودم...راحتم کردی... هستی لبخندی زد و یه نفر رو صدا کرد تا زخم های دستم رو پانسمان کنه... بعد از پانسمان دستم رفتن بیرون...من توی اتاق تنها موندم... الان موقعش بود...گوشیمو از توی کفشم در آوردم...خداروشکر کردم که من همیشه از گوشی های بزرگ متنفر بودم... همیشه گوشیم کوچیک بود... چون آب ریخته بودن روم گوشیم کمی خیس بود...پاکش کردم و روشنش کردم...لعنتی شارژش فقط 8 درصد بود... *** {پارت 141} ""رادوین"" الان دوروزه که نه از عسل خبری بود نه از ترانه...کُل شمال رو وَجَب به وَجب گشتیم ولی انگار آب شدن رفتن زمین... بدجوری دلواپس عسل بودم...همش میترسیدم بلایی سرش اومده باشه...دوروزه که من خواب به چشمام نیومده... از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون...دوسش داشتم...برای اولین بار توی عمرم عاشق یه دختر شدم...اونم کی؟...دختری که مثلشو هیچ جا ندیده بودم...شیطون بود ولی در عین حال مغرور...ازش خوشم میومد... از تمام رفتاراش و اخلاقاش... آره...مردِ مغروری مثل من یکبار عاشق شد و واسه همیشه عاشق میمونه... نگرانش بودم...آروم و قرار نداشتم... منو رامتین و سامیار و ساتیار و سپهر با شقایق و پری و شیما و اشکان و یلدا و آقا پیمان توی سالن ساکت نشسته بودیم...دیگه هیچ چیز از دستمون بر نمی اومد...همه جارو گشته بودیم...ولی نبودن... همه نشسته بودن غیر از منو اشکان...اشکان به ستون تکیه داده بود و توی فکر بود... منم که با قدم هام سالن رو متر میکردم... سامیار با کلافگی گفت: سامیار-اَه... رادوین...بتمرگ سرجات... سر گیجه گرفتم از بسکی اینور اونور رِژه رفتی... میخواستم جوابشو بدم که همونموقع گوشیم زنگ خورد... {پارت 142} گوشیمو از جیبم در آوردم...با دیدن اسم عسل روی صفحه گوشیم انگار دنیارو بهم دادن...سریع جواب دادم: -الو... عسل...تو کجایی...الان... داشتم حرف میزدم که پرید وسط حرفم و با صدای گرفته‌ای که ترس توش موج میزد گفت: عسل-رادوین...ساکت...هیچی نگو و به حرفم خوب گوش کن...ببین... منو هومن...همون پسری که اونروز جلوی کافی شاپ باهاش برخورد کردیم و گفت پسرخالمه ، دزدیده...فقط اگه بهتون زنگ زد و گفت که به این آدرس بیا و کُلی تهدید کرد ، نیایین هاااا...مخصوصا تو رادوین...خواهش میکنم...نگران من هم نباشید...من... داشت حرف میزد که گوشی قطع شد...اَه...لعنتی...شمارشو باز گرفتم ولی خاموش بود... اشکان به طرفم اومد: اشکان-چیشد رادوین؟...عسل بود؟... اینقدر که عصبانی بودم دوست داشتم دنیا رو بهم بریزم...آخ هومن...به خونت تشنم...میکشمت...فقط یه تار مو از سر عسل کم بشه... اشکان تکونم داد: اشکان-با توئم رادوین... دستاشو پس زدم و داد زدم: -چی میخوایی بدونی...هاااا...اینکه اون هومن آشغال عسل رو ... شقایق-درست بگو ببینیم چیشده...هومن باز چه غلطی کرده... -هومن عسل رو دزدیده...تازه عسل بود که زنگ زد...گفت که اگه زنگ زد بهتون و گفت به فلان جا بیایین و تهدید کرد به حرفش گوش ندیم...گفت که نگرانش نباشیم...داشت حرف میزد که قطع شد...هرچی هم بعدش زنگ زدم خاموش بود... سرم داشت منفجر میشد...نشستم روی مبل و سرمو بین دستام گرفتم و فشار دادم... *** {پارت 143} ""عسل"" اَه... لعنت بهت بیاد...شارژش تموم...صدای چفت درو شنیدم...سریع گوشیمو گزاشتم توی کفشم... همونموقع هومن وارد اتاق شد و درو بست...جوری نگام میکرد که از خودمم متنفر شدم... به طرفم اومد و روبه‌روم نشست...خودمو جمع و جور کردم...بودی عطرش علاوه بر حضورش داشت حالمو بهم میزد... به سمتم خم شد و با دستش گونه‌م رو نوازش کرد...خواستم دستشو پس بزنم که مچ دستمو گرفت... هومن-چرا از من فرار میکنی خانمم... -دهنتو ببند...به من نگو خانومم... هومن-عشقم میکشه که بگم... همونموقع نگاهش کشیده شد سمت لبام...دوزاریم افتاد که میخواد چه غلطی بکنه...با تمام قدرتم پسش زدم و از جام بلند شدم...اونم سریع دست به کار شد و از جاش بلند شد...خواستم از دستش فرار کنم که دستمو گرفت و کشید سمت خودش...اونیکی دستم گرفت و محکم کوبوندم به دیوار... هومن-برای چی مقاومت میکنی...آخرش که معلومه قراره چی بشه...پس چرا نمیزاری کارا سریع پیش بره... -مگر اینکه از نَعش من رد بشی... و با تمام قدرتم یکی خوابوندم وسط پاش...با این کارم یک دادی زد و ولم کرد و به عقب رفت...از درد زانو زد روی زمین... با عصبانیت بهم نگاه کرد...خواست به سمتم خیز برداره که همونموقع صداش کردن که مهمونش اومده... اونم بعد از کُلی تهدید و عصبانیت از اتاق رفت بیرون... با رفتنش نفس راحتی کشیدم...
  12. asal_deshvin

    مسیری به رنگ سیاهی شب | Asal_Deshvin

    {پارت 125} مرسانا-سلام...عسل خانم... از لحن پر از آرامشش خیلی خوشم اومد... -سلام... مرسانا-خوب هستید... -والا میگذره تو چی خوبی... مرسانا-مگه میشه آدم یه خواهر شوهر ناز و خوشکلی مثل تو داشته باشه و خوب نباشه... لبخند زدم: -نظر لطفته...ممنون... مرسانا-بخدا راست میگم... خندیدمو سرمو انداختم پایین...همونموقع صدای یلدا خانم توی گوشم پیچید: یلدا-حالت چطوره دخترم... لبخندم از بین رفت...نمیخواستم توی چشماش نگاه کنم بخاطر همین با دانیال سرگرم شدم... -ممنون بهترم یلدا خانم... از قصد گفتم یلدا خانم ، این همه من عذاب کشیدم ، یکمم اونا خم به اَبروشون بیاد هر چند که میدونم واسشون مهم نیست... یلدا-نمیخوایی منو مامان صدا کنی عسلکم... پوزخندی روی لبام نمایان شد... -دلیلی نمیبینم که مامان صداتون کنم... یلدا-دلیل به این واضحی... -ولی من هنوز نمی پذیرمش... یلدا-اما این یه حقیقته... سرمو آوردم بالا و توی چشماش زل زدم : -میدونم ولی من دروغ بودنش رو ترجیح میدم... {پارت 126} -میدونم ولی من دروغ بودنش رو ترجیح میدم... ایندفعه آقا پیمان گفت: پیمان-شنیدم که دختر منطقیی هستی پس چرا الان نمیخوایی قبولش کنی واقعیت رو...چرا؟...از کِی تو اینجوری شدی؟... یلدا-مگه تو دوست نداشتی مارو پیدا کنی؟...مگه اَزَمون سوال نداشتی...الان اینجاییم...بگو...بپرس...چرا خودتو اَزَمون دور میکنی... دانیال رو دادم دست مرسانا و از جام بلند شدم و با بغض گفتم: -اره دوست داشتم... خیلی هم دوست داشتم پیداتون کنم...یکی از آرزوهام بود...ولی این فقط تا موقعی بود که یه سری افکار پوچ نسبت بهتون داشتم...اینکه منو به پول ترجیح دادین خیلی سخت تر از اینه که منو جلوی در شاهچراغ ول کردین...ازتون سوال داشتم...میخواستم بدونم که چرا منو اونجا گزاشتید... میخواستم بفهمم کجاتونو اشغال کرده بودم که عین سگ منو اونجا ول کردین و خیلی سوال دیگه ... ازتون دلخور بودم ...ولی وقتی فهمیدم که منو به خاطر پول دست هرکس و ناکسی دادین و به فکر آخرو عاقبتش نبودین نابودم کرد...داغونم کردین...شکستین منو...کاری کردین که همیشه باید سرمو جلوی اینو و اون نتونم بالا بگیرم...همیشه از اینکه کسی از زندگیم با خبر بشه میترسیدم چون تحمل نگاه های سنگینشون رو نداشتم...اینکه منو مثل یه بچه یتیم ببینن...میدونی...نه تقصیر بابا جوادِ نه شماها... تقصیر منه که تا الان زندم... اشکامو پاک کردم و به سمت اتاقم دویدم...واردش شدم و درو محکم کوبیدم... {پارت 127} فضای خونه خیلی برام سنگین بود...داشتم خفه میشدم... به طرف بالکن رفتم و بازش کردم...با خوردن باد سرد به صورتم التهاب درونم رو کمی کمتر کرد...اشکام تمومی نداشتند... توی افکار خودم بودم که صدای ترانه رو از اتاق بغلی یعنی اتاقی که خودشو شیما توش بودن به گوشم رسید... انگار داشت با تلفن حرف میزد و اتفاقات دیروز تا الان رو به کسی گزارش میداد... چون پنجره اتاقش باز بود خیلی خوب صداشو میشنیدم... وقتی آمار دادنش تموم شد چند ثانیه سکوت کرد بعد با عصبانیت غرید: ترانه-خفه شو...اگه مجبور نبودم هیچوقت همچین کاریو نمیکردم...برو بابا حوصلتو ندارم...یلا بِکَن... و دیگه صدایی نشنیدم...مثل اینکه دیگه گوشیو قطع کرده بود...بخاطر اینکه نفهمه که من حرفاشو شنیدم آروم از بالکن خارج شدم و درشو یواش بستم... روی تخت نشستم...یعنی ترانه داشت آمار منو به کی میداد؟... این قضیه فکرمو بدجور مشغول کرده بود... *** از اونروز نکبت بار دوروز میگذشت...توی این دوروز هرچی یلدا خانم یا آقا پیمان سعی کردن که منو ببینن یا خودمو میزدم به خواب یا اصلا راضی نمیشدم که ببینمشون...فقط اشکان و مرسانا و دانیال باهاشون ارتباط داشتم...اشکان هیچ گناهی نکرده بود که خودمو ازش بِرونم...مطمئنم اگه دست خودش بود نمیزاشت که من دست بابا جواد بیوفتم...اشکان خیلی پسر خوبی بود...منکه دیگه قبول کرده بودم که داداشمه...با اِسرار های من قرار شد فردا برگردیم تهران...دلم برای خونه‌م و تنهایی همیشگیم تنگ شده بود...عادت کرده بودم به تنهایی...تنهایی زندگی کردن و تنهایی با مشکلات جنگیدن... {پارت 128} سر میز صبحونه نشسته بودیم و بچها مشغول حرف زدن بودن...فقط من هیچ حرفی نمیزدم... ترانه-عسلی... سرمو آوردم بالا و توی صورتش نگاه کردم: -جانم... ترانه-امروز باهام میایی بریم خرید...یه سری چیزایی لازم دارم...هیچکس حاضر نیست باهام بیاد... لااقل تو بیا...تنهایی دوست ندارم برم... -امروز حوصله ندارم... ترانه-خب فردا که میخواییم بریم تهران...آجی لطفااااااا... به ناچار گفتم: -باشه... ترانه با خوشحالی دستاشو به هم کوبید و گفت: ترانه-تکی بخدا آجی...پس بعد از صبحونه بدو برو حاضر شو... -الان!... ترانه-خب آره دیگه...الان ساعت 9...تا قبل 12 خونه‌ایم... -باااشه... بعد از صبحونه که من فقط باهاش بازی میکردم رفتم و آماده شدم...طبق معمول سرتا پا مشکی پوشیدم... دیگه این روزا دل و دماغ درست و حسابی ندارم...هم کم خوراک شدم هم کم حرف... از اتاق اومدم بیرون...ترانه دم در منتظر من ایستاده بود: ترانه-تو که باز کلاغ شدی... -ترانه کاری نکن بزنه به سرم دیگه نیام باهات... ترانه خندید و گفت: ترانه-بی اعصاب کی بودی توووو...باشه بابا چرا جوش میاری... چپ چپ نگاش کردم و درو باز کردم...بعد از خداحافظی با بچها از خونه زدیم بیرون... {پارت 129} از خونه زدیم بیرون... -با ماشین رادوین میریم؟... ترانه-نه بابا... -پس با تاکسی؟... ترانه-اونم نه... با تعجب گفتم: -میخوایی کُل راه رو پیاده سِیر کنیم... ترانه-آفررررییین... -چی میگی تووو... ترانه-هیس یواشتر...جلوی اونا الکی گفتم که میریم خرید... -پس کجا میریم؟... ترانه از پشت هُلم داد و همزمان گفت: ترانه-تو راه بیوفت بهت میگم... به ناچار دنبالش کشیده شدم...همینطور داشتیم میرفتیم که وارد یه کوچه خَلوط شدیم...تا آخر کوچه رفتیم و وارد جاده‌ای شدیم که حتی یه مورچه هم پیدا نمیشد توش چه برسه به ماشین و آدم... به ساعت گوشیم که توی دستم بود نگاهی انداختم...یک ساعت و نیم توی راه بودیم... ترانه دستمو میکشید و جلوتر راه میرفت... دیگه از این همه بلاتکلیفی خسته شده بودم... توی جام ایستادم و این باعث شد ترانه هم بایسته... ترانه-چیشد؟...چرا ایستادی؟... {پارت 130} ترانه-چیشد؟...چرا ایستادی؟... -هیچ معلوم هست کجاییم...منو آوردی اینجا چیکار...تازشم مگه نگفتی که شمال به عمرت نیومدی پس چطور اینجا رو به این خوبی بلدی...یک ساعت و نیم منو داری میکشونی دنبال خودت... ترانه خواست حرفی بزنه که همونموقع یه ماشین وَن مشکی رنگ که شیشه هاش دودی بودن جلوی پای منو ترانه ترمز کرد... یکدفعه در باز شد و دوتا غول تشن از ماشین پیاده شدن و به طرفم اومدن... یکیشون یه دستمالی جلوی دهنم گرفت... دست و پامو میخواست بگیره که سریع دست به کار شدم... یه تکونی خوردم و خودمو پرت کردم روی زمین...بدون اینکه کسی بفهمه یواشکی گوشیمو فرو کردم توی کفشم...دیگه داشتم بیهوش میشدم...بدنم شُل شد...اونیکی مرده هم اومد و دست و پامو گرفت و انداختنم توی ماشین... ماشین حرکت کرد ...چشمام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم... *** {پارت 131} با احساس سردرد شدیدی چشمامو باز کردم...ولی جز تاریکی چیزی نمیدیدم...کمی که چشمم به تاریکی عادت کرد تونستم یکم اطرافمو تشخیص بدم...توی اتاقی تاریک بودم که هیچ چیزی توش نبود...از روی زمین بلند شدم و به دیوار تکیه دادم...خدایا من کجام؟...ترانه کجاست؟...نکنه بلایی سر ترانه آوردن...خودم به درک نگران ترانه بودم... نیم ساعتی توی اون حالت بودم که صدای چِفت در به گوشم رسید...در باز شد و نوری از بیرون به اتاق تابیده شد و باعث اذیت شدن چشمام شد...مجبور شدم که چشمامو کمی ببندم...سه مرد وارد اتاق شدن که نتونستم درست قیافشونو بببنم...نور چشممو اذیت میکرد...یکدفعه کُل اتاق روشن شد... چشمام که به نور عادت کرد کامل بازشون کردم...تونستم بفهمم اونا کی هستن... دونفرشون همون عوضی هایی بودن که منو چپوندن توی ماشین و اون سومیه... هومن...هومن بود...خود عوضیش بود... با دیدن چهره‌ش اخمام رفت توی هم...تمام وجودمو نفرت گرفت... با صدایی که نفرت توش موج میزد غریدم: -باز که تویی...چرا دست از سرم بر نمیداری...چرا از زندگیم گُم نمیشی بیرون... هااان؟... هومن با اون لبخند کثیفش به طرفم قدم برداشت... هومن-چیشده...گربه‌ی وحشی ما زبون باز کرده... بهم رسید...جلوم زانو زد... هومن-حتما اینم تاثیر همنشینی با آقای مهندسه... {پارت 132} هومن-حتما اینم تاثیر همنشینی با آقای مهندسه... -دهنتو ببند...هومن چرا منو به حال خودم رها نمیکنی...چرا نمیزاری راحت زندگیمو بکنم... هومن اول به گونه‌ام دست کشید... خواستم خودمو بکشم عقب که یکدفعه از پشت شالم موهامو گرفت و محکم گرفتشون...دردم گرفت ولی نمیخواستم جلوش ضعف نشون بدم... هومن-دست از سرت بردارم که بری با عشقت؟...بهت گفتم که چه بخوایی چه نخوایی مال منی... -عشق؟...کیو میگی؟...درضمن من وسیله نیستم که هِی ماله منه مال منه میکنید... هومن-خودتو به اون راه نزن...خودت خوب میدونی منظورم با کیه... -درمورد کی حرف میزنی؟... هومن-عجب بازیگری هستی تو...رادوین رادمنش رو میگم همون رئیس شرکتی که توش کار میکنی...فهمیدی یا بیشتر توضیح بدم... -اون عشق من نیست... هومن-عه...اونوقت از کِی... -دارم میگم عشقم نیست...مثل اینکه زبون آدمیزاد حالیت نیست... هومن-باشه به هر حال...یادته با بردیا جونت چکار کردم؟...یه فکرایی هم برای آقا رادوینتون کردم... با این حرفش ترس تمام وجودمو پر کرد... -هومن...کاری با رادوین نداشته باش...بخدا دوسش ندارم... هومن-باشه خب باور کردم...ولی گربه‌ی وحشی من...خودت خوب میدونی هر کی مانع رسیدن من به تو بشه رو از میان بر میدارم...الانم از جهت رادوین احساس خطر کردم پس دیگه از من انتظار نداشته باش بشینم نگاش کنم... -ولم کن آشغال...عوضی تر از تو هیچ جا ندیدم هومن ازت بدم میاد متنفرم ازت... هومن اخماش رفت توی: هومن-بهترته خفه‌خون بگیری وگرنه جوری میزنمت نفهمی از کجا خوردی... -هه خر کی باشی... همونموقع موهامو ول کرد و با شدت پرتم کرد به عقب...سرم خورد به دیوار...چشمام سیاهی رفت ولی باز به روی خودم نیووردم... به یکی از اون غول تشن هاش اشاره کرد...اون غوله به طرفم اومد و یه لگد به شکمم زد...بعدش هم یه ضربه به کمرم زد...و کتک زدنش شروع شد...دیگه نفسم بند اومده بود ولی هیچی نمیگفتم...دردم رو بروز نمیدادم... دوست نداشتم غرورم جلوش خورد بشه... هومن روی صندلیی چوبی نشسته بود روبروم و با لذت بهم زل زده بود... هومن-چرا چیزی نمیگی...التماس کن...خواهش کن که بس کنن...لااقل یه ناله‌ای کن تا منم لذت ببرم... با بی حالی پوزخندی زدم و گفتم: -مگر اینکه توی خواب ببینی... با این حرفم کمی اخماش رفت توی هم...به دومین مرد اشاره کرد... اونم به طرفم اومد و شروع کرد کتک زدنم... دیگه از بسکی زده بودنم کُل تنم سِر شده بود... اینقدر که لبمو گاز گرفته بودم که جیغم بلند نشه دیگه از لبم داشت خون میومد...هرچند که دیگه لبی واسم نمونده بود... {پارت 133} -خاک تو سرت کنن...اونقدر بی عُرضه‌ای که به افرادت میگی بریزن سرم...هه...که چقدر تو عوضیی... با حرفام داشت حرص میخورد...با اشاره‌ای که کرد ضربه‌های اونا بیشتر شد... با ضربه‌ای که به کمرم وارد شد دیگه نفسم بند شد...چشمام کامل جلوشون سیاه شد و... دیگه چیزی نفهمیدم... *** با ریخته شدن یه سطل آب یخ روی سر تا پام دومتر پریدم هوا...چون آب خیلی سرد بود برای یه لحظه نفسم بند شد... به دوروبرم نگاهی انداختم...هومن و سه تا دیگه از افرادش روبروم بودن...تازه متوجه وضعیتم شدم...روی صندلی چوبی نشسته بودم و با بند بسته شده بودم به صندلی... هومن سطل آب رو گذاشت زمین و با پوزخند گفت: هومن-دیگه منو ببخش خانم کوچولو...مجبور شدم که بگم بزننت...خیلی زبون درازی میکردی...ولی خب تو خیلی خوب میدونی که چقدر دوست دارم... و بلند و بلند خندید...کُل تنم درد میکرد...دوست داشتم باز بهش حرف بزنم ولی گفتم توی اون موقعیت چیزی نگم بهتره...با دستای باز نتونستم هیچ غلطی بکنم میخوایی با دست و پاهای بسته چپ و راستشون کنم...
  13. asal_deshvin

    مسیری به رنگ سیاهی شب | Asal_Deshvin

    {پارت 109} بعد از کلی گشتن توی این پاساژ و اون پاساژ بلاخره اجازه رفتنمون صادر شد... توی ماشین نشستیم...رادوین میخواست حرکت کنه که گوشیش زنگ خورد...از حرکت ایستاد... رادوین-شماره گم کردین یلدا خانم...من ، الان شمالم ، چطور؟...عه شما هم شمالید؟...والا با سامیار و رامتین و دوتا از رفیقام اومدیم...بیاییم؟ ، آخه چیزه ، یعنی...یه دقیقه گوشی... بعد گوشیو از روی گوشش برداشت و دستشو گرفت جلوش... رادوین-بچها چکار کنم؟... سامیار-خب به خاله بگو که دخترا باهامونن... ما که کل خانواده فهمیدن... رادوین باز گوشیشو گرفت دم گوشش: رادوین-اممم..یلدا ما تنها نیستیماااا...بچها با دوس دختراشون تشریف آوردن...آره همونان...خاله جان مامان بیخیال شو...امروز نه...فردا قول میدم بیام...خب دخترا باهامونن چجوری بیاییم...عجب گیری کردیمااااا...پوووووووف...باشه... مگه کسی حریف شما میشه...تا پنج دقیقه دیگه اونجاییم... و قطع کرد... رادوین-بچها مُحاصره شدیم... رامتین-چیشده...خاله چیگفت... رادوین-گیرداده که باید واسه شام بریم اونجا... سامیار-خب باشه بریم... رادوین-شاید دخترا نخوان که... شقایق پرید و گفت: شقایق-نه بابا ماکه مشکلی نداریم... پری-آره بریم... به حالت معترضانه گفتم: -چی چیو بریم...من نمیام... همشون باهم گفتن: -چرا؟... -به خاطر اینکه من هیچ سنمی وقتی با پسرا ندارم چرا بخوام برم...حالا شما که دوس دخترشونی ولی من... پری-اَه... خفه بینیم باو...رادوین حرکت کن... -منو خونه پیاده کن... نمیام... رادوین چپ چپ نگام کرد و حرکت کرد...اولش تعجب کردم که به حرفم گوش کرد ولی وقتی دیدم تغییر مسیر داد فهمیدم که منو حتی به چیزشم حساب نکرده... -کجااا...مگه نگفتم خونه پیادم کن... رادوین حتی نیم نگاهی هم بهم ننداخت... -با توئم... هوووووووی... رادوین-ساکت میشی یا... اعصابم خورد بود... -یا چی؟... آخه رفتن من چه فایده‌ای داشت وقتی که هیچ سَنَمی باهاشون نداشتم...اوووووووف...آخر اینا منو سکته میدن... دست به سینه به بیرون پنجره زل زدم...آفتاب داشت غروب میکرد... {پارت 110} چیزی نگذشت که جلوی ویلایی خیلی شیک و بزرگ نگه داشت... پیاده شدیم...ویلای خیلییییی خوشکل و شیکی بود...نمای جالبی داشت... رادوین آیفون رو زد...چیزی نگذشت که در باز شد و رفتیم داخل... ویلاشون خیلی خوشکل بود... از حیاط گذشتیم و به در رسیدیم...در باز بود...رادوین دوضربه به در زد و وارد شد... رادوین-مهمون نمیخوایی صاب خونه... همونموقع یه خانم که بهش میومد 32 یا 33 سالش باشه به طرف رادوین اومد... خانم-سلام...پسر مغرور خودم... و پیشونی رادوین رو بوسید... سامیار-خاله جون یکم به ما هم برس... رامتین-نه دیگه سامیار...نمی دونی یلدا خانم رادوین رو بیشتر دوست داره...ما اینجا نقش برگ چقندر رو ایفا میکنیم... اون خانومه که الان فهمیدم اسمش یلداس و خاله‌ی این سه تا غول تشنه به طرف رامتین رفت و گوشش رو گرفت: یلدا-تو هنوز آدم نشدی...ناسلامتی خالتم هاااا... به اسم منو صدا میزنید... رامتین-آخ...گوشم...به رادوین که چیزی نمیگی...اون تخم دو زرده گزاشته دیگه... یلدا با خنده گوش رامتین ول کرد و رو به ما گفت: یلدا-اینقدر که این سه تا شلوغش کردن یادم رفت به استقبالتون بیام... و اومد جلو و با خوش رویی گفت: -سلام من یلدا هستم خاله این سه تا خل و چلا...شما هم منو به اسم صدا کنید... بعد از مراسم معرفی بلاخره رفتیم و نشستیم... *** {پارت 111} یلدا خانم و شوهرش آقا پیمان یه پسر به اسم اَشکان داشتن که 28 سالشه... شقایق آروم دم گوشم گفت: شقایق-توجه کردی چشمای یلدا خانم کپی چشماته... یکم فکر کردم... -اره رااااستیاااا... شقایق-عجیبه... -چیش عجیبه... شقایق-هیچ بیخی... پری که تموم مدت به حرفای منو شقایق گوش میداد آروم دم گوشم گفت: پری-عسل...عسل... -چته... پری-این اشکانه... -چشه... پری-ببین چجوری داره با چشماش غورتت میده... با گفتن این حرف پری توجهم به اشکان جلب شد...وقتی چشم تو چشم شدم باهاش سریع نگاهشو ازم دزدید... -خب چکارش کنم... پری-میگم پسر خوشکلیه هاااا...تورش کن...تو هم از سینگلی در بیایی... یه جوری غضبناک نگاش کردم که یعنی دهنتو میبندی یا خودم بیام ببندم ، که خودش فهمید و سرشو انداخت پایین و ریز خندید...شقایقم داشت میخندید... شقایق-بله دیگه... پری مگه نمیدونی این در برابر خاطرخواه های ده میلیونی عسل هیچه...پس دیگه تلاش نکن... احساس کردم دارم خفه میشم...فضای خونه برای من سنگین بود...با اینکه یلدا خانم و آقا پیمان و اشکان خییلییی خوش اخلاق بودن ولی نمیدونم چرا بغض کرده بودم و دلم گرفته بود... از جام بلند شدم و با یه با اجازه‌ای از اونجا دور شدم و به طرف بالکن رفتم... {پارت 112} وارد بالکن شدم... نسیم خنکی که به صورتم میخورد آتیش درونم رو بیشتر میکرد...نمیدونم چرا یهو حالم اینقدر آشفته شد...خاطرات گذشته‌م جلو چشمام رژه میرفت... چشمام پر از اشک شد ولی این غرور لعنتی اجازه ریختن نمیداد... به خودم قول داده بودم که حتی بهشونم فکر نکنم ولی مگه میشه که... همونموقع پری و شقایق وارد بالکن شدن...با دیدن حالم نگران شدن... شقایق-چیشده آجی چرا گریه میکنی؟... پری-اتفاقی افتاده؟... -چیزیم نیست... شقایق-دیگه شدیم نامحرم... -نه این چه حرفیه... پری-پس بگو...توی خودت نریز...بگو تا خالی بشی... -بازم حرفای تکراری... شقایق-اشکال نداره...بگو... بخدا اگه شقایق و پری رو نداشتم روانی میشدم... -دلم گرفته...نمیدونم چرا ولی همش احساس میکنم این خونه و این خانواده رو قرنها میشناسم...وقتی که توی چشمای یلدا خانم نگاه میکنم آرامشی وصف نشدنی بهم تزریغ میشه و همینطور آقا پیمان...شقایق...پری...دلم میخواد پدر مادر واقعیمو پیدا کنم...دوست دارم بشناسمشون...ازشون سوال دارم...خیلی از حرفا توی دلم مونده... دوست دارم بدونم که چرا منو جلوی در شاهچراغ رها کردن که دست خانواده استوار بیوفتم...یعنی اینقدر غیر قابل تحمل بودم که نتونستن نگهم دارن...بعضی موقع ها که به این موضوع فکر میکنم قلبم تیر میکشه...چرا من... مگه کجاشون رو اِشغال کرده بودم که از دستم اینقدر عاجز بودن...چی میشد که منم زندگیی مثل هر دختر پسر دیگه‌ای داشتم...به کجای این دنیا بَر میخورد که منم خوشبخت بشم...چرا باید پدر مادر من کنارم نباشن که الان اینقدر احساس بی کسی کنم...اینقدر احساس بی پناهی کنم...اونا اگه یکم تحملم میکردن الان اینقدر بازیچه دست اینو اون نبودم... {پارت 113} حرف میزدم و گریه میکردم...شقایق و پری هم گوش میدادن...چشماشون اشک آلود بود ولی گریه نمیکردن که حال من بدتر نشه... همونموقع یکدفعه اشکان وارد بالکن شد...با تعجب بهم زل زده بود... اشکان-تو...تو گفتی که...از خانواده استواری؟... اشکام رو پاک کردم و با اخم گفتم: -تو به حرفام گوش میکردی... اشکان-اتفاقی شد...جواب سوال منو بده... تو از خانواده استواری؟... -آره چطور مگه... با این حرفم تعجبش بیشتر شد و عقب عقب رفت و همزمان تکرار میکرد: اشکان-نه...نه... و از بالکن خارج شد...وااااا...این چش شد یه دفعه...چرا همچین کرد؟...یعنی فامیلی من اینقدر تعجب داشت؟... *** از بالکن خارج شدیم و رفتیم روی مبل نشستیم... رادوین-چرا چشمات قرمزن... -بخاطر خستگیه... رادوین-آره...آره...منم که گوشام مَخمَلی... بحث رو عوض کردم که بهم گیر نده: -یلدا خانم و آقا پیمان کجان؟... همونموقع یلدا خانم و اشکان و آقا پیمان وارد سالن شدن...اولین چیزی که توجهم رو به خودش جلب کرد چشمای اشک آلود یلدا خانم بود...خدایاااا حتی گریه کردنشم کپی خودم بود...چرا اینقدر شبیه منه این... رادوین-عه... چرا گریه کردی یلدا؟... یلدا خانم بی توجه به رادوین همونطور که بهم زل زده بود گفت: یلدا-عسل...میتونم چند دقیقه وقتت رو بگیرم...لطفا... اینقدر جمله‌ش رو مظلومانه بیان کرد که خود به خود گریه‌م گرفت...از جام بلند شدم و گفتم: -البته... همه با تعجب نگامون میکردن...یلدا خانم دستمو گرفت و به سمت اتاقی کشوند... وارد اتاق شدیم...پشت سر ما آقا پیمان و اشکان وارد شدن و درو بستن... یلدا خانم همینطور نگام میکرد و حرفی نمیزد... -جانم...یلدا خانم... کارم داشتین... {پارت 114} -جانم...یلدا خانم... کارم داشتین... یلدا-عزیزم بشین... و به سمت مبلی کشوندم...نشستم و اونم نشست کنارم... یلدا-تو... از گذشته‌ات با خبری...درسته؟... تعجب کرده بودم...چکار گذشته من داشت؟... -بله خب... یلدا زد زیر گریه...انگار نمیتونست حرف بزنه...اشکان دید که حال مادرش خوب نیست ، خودش دست به کار شد... اشکان-تو گفتی که وقتی دوماهت بود پدر مادر واقعیت جلوی در شاهچراغ ولت کردن و تو دست خانواده استوار افتادی...درسته؟... شک کردم... منکه نگفته بودم در چه سنی مامان بابای واقعیم گزاشته بودنم دم در شاهچراغ ولی اشکان از کجا میدونست؟... -درسته...ولی شما از کجا فهمیدید که دوماهم بوده...منکه نگفته بودم...از کجا فهمیدید... اشکان-چون برادر واقعیت منم ...با اینکه فقط سه سال داشتم ولی خیلی خوب یادمه... حسابی گیج شده بودم... -من...نمیفهمم...منظورتون چیه... یلدا خانم با گریه دستامو گرفت و گفت: یلدا-عزیزم پدر مادر واقعیت ماییم...منو پیمان... تموم شد...همه چی دیگه تموم شد...تموم اون سختیایی که کشیدی تموم شدن... با ناباوری دستامو از توی دستاش کشیدم بیرون و پاشدم... -نه... باور نمیکنم...اصلا...اصلا از کجا معلوم که دروغ نمیگید... پیمان-عسل...دخترم...ما برای چی باید دروغ بگیم... هان؟...درضمن تو همه چیز رو نمیدونی...جواد و مهناز بهت دروغ گفتن... -چی؟... اشکان به طرفم اومد: اشکان-همه چی رو میگیم فقط آروم باش... عقب رفتم و گفتم: -به من نزدیک نشو...من آرومم...بگید میشنوم... اشکان-باشه... و روبه یلدا و پیمان گفت: اشکان-خودم بهش میگم... {پارت 115} و رو به من ادامه داد: اشکان-ببین وقتی که تو بدنیا اومدی من 3 سال داشتم...وضع مالیمون پایین تر از خط فقر بود...بابا از کار اخراج شده بود که تو بدنیا اومدی...مامان و بابا عَضا گرفته بودن که خرج تورو از کجا در بیارن...نمیدونم از کجا و چجوری سروکله جواد استوار پیدا شد...اومد و با بابا حرف زد و گفت که تورو به فرزندی قبول میکنه و در اِزای تو خونه و ماشین و کار و کُلی پول به بابا داد...به شرط اینکه حتی فکر اینکه دختری داشتن هم نکنن...سالها گذشت و پشیمون از اینکه چرا تورو به اون پست فِطرَت دادیم...من آمار جواد رو داشتم ولی تورو نمیتونستم پیدا کنم...جواد زیر نظرم بود ولی اون زرنگ تر از این حرفا بود...اما منم دست کمی از اون نداشتم ، تونستم بفهمم که چه نقشه هایی توی سرشه...اول میخواست در اِزای چندین میلیارد تورو هم خواب چند نفر کنه که هر بار من کاسه کوزه هاشو میریختم بهم...بعدشم که دید حریفم نمیشه از یه راه دیگه رفت...سر تو با خیلی ها شرط بست نمونش همین هومن...و باز من زدم زیر همشون ولی هر کاری کردم نتونستم هومن رو بگیرم...اون حرفه‌ای تر از جواد بود...توی این 25 سال اینقدر منو بابا و مامان دنبالت گشتیم که حد و حساب نداره...جواد تمام رد پاهارو میپوشوند...وقتی که فهمیدم چرا و چجوری رفته زندان خیالم راحت شد...ولی بازم از گشتن دست نکشیدیم...عسل...آجی...ما چیزی نداریم که دروغ بگیم...تمام این چیزایی که گفتم حقیقت بود...تمام اتفاقات هم اینارو ثابت میکنه...از کوچیکی دوست داشتم...الانم دارم...وقتی که وارد خونه شدی فکرکردی واسه چی چشم ازت بر نمیداشتم...یه جورایی برام آشنا بودی...مگه میشه کسی خواهر کوچیکشو نشناسه... {پارت 116} اشکام صورتمو خیسِ خیس کرده بودن...انگشتای دست و پاهام سِر شده بود...باورم نمیشد... تمام حرفاش درست بود...تمام کارای بابا رو بهم میگفتن ولی باور نمیکردم اما الان...خدایا گیج شدم... یکدفعه آتیش گرفتم...حسابی داغ کرده بودم... -یعنی شما بخاطر چِندِرقاز منو فروختین... اونم به کسی که سرو تهش رو با خلاف زدن...یعنی اونقدر براتون بی ارزش تر از پول بودم که اینجوری منو فرستادین توی دهن شیر...اصلا حتی به فکرتونم خطور نکرد که چه بلایی سر من بیاد... میگید که دنبالم گشتید؟...هه...اگه گشته بودین حتما پیدا میکردید ولی خودتون نخواستید...چون ارزشی نداشتم... وقتی پدر مادر واقعیم اینقدر نسبت بهم بی اهمیت بودن چه انتظاری از غریبه ها داشته باشم...تموم نشده یلدا خانم...دیر شده...اگر زودتر خودتونو نشون میدادید یا اصلا ولم نمیکردید هیچ کدوم از این مشکلات نبود که الان به تموم شدنش ادعا کنید...تموم نشده...چون مشکلات من تمومی نداره...عذاب کشیدنم تمومی نداره... تک تک کلماتمو با حرص و بغض میگفتم... وقتی حرفام تموم شد از اتاق زدم بیرون و به طرف در خروجی رفتم...فقط میخواستم از اونجا دور باشم... نمیخواستم یکثانیه هم توی اون جهنم باشم... *** {پارت 117} نمیدونم چقدر گذشته بود...من روی صندلی ایستگاه اوتوبوس نشسته بودم...به جایی نامعلوم زل زده بودم و بی صدا به حال و روز اشک میریختم... خیلی سخته بفهمی از بچگی وسیله‌ای برای خرید و فروش بودی...سخته بفهمی پدر مادر واقعیت تورو به چِندرقاز ترجیح بدن...من از بابا جواد ناراحت نیستم...اون حق داشت...چون بچه‌ش نبودم... از خونش نبودم که بخواد ازم مواظبت کنه...بابا جواد هرچقدرم خلاف کار بود ولی واسه زن و بچه‌اش احترام قائل بود و غیرت داشت روشون...برای من نه ولی برای آتنا و عرشیا هیچی کم نمیزاشت...کسی چپ بهشون نگاه میکرد با آسفالت یکیش میکرد ولی من... پدر من چی؟...اونم اینقدر حساسِ روم...هه... عسل چی میگی...اگه واسش مهم بودی که تورو نمیفروخت... اصلا من چرا زنده‌م... از همون کوچیکی بی ارزش بودم و دست این و اون هِی پاس میشدم...تا الانم همینجوریه...اگه تا الان خودمو با هزارتا چَنگ و دندون نگه نداشته بودم الان همین احترام و شرفی که دارمو از دست میدادم... خدایا...از دنیات خستم...از مَردُمات و نامردیای این دنیا بیزارم...هروز یه خنجر جدید...دیگه از بسکی خنجر خوردم دیگه نای ایستادن روی پاهام رو ندارم...نمیتونم دیگه...تحمل ندارم...خدایا تمومش کن... یا تمام سختیامو یا خودمو ببر پیش خودت...بهت نیاز دارم خدا...به آغوشت...منکه از پدر مادر که خیری نبردم لااقل تو دست منو بگیر و نزار نابود بشم...قربون عظمتت برم خدا میدونم بنده خوبی نبودم برات ولی تو قلب بزرگی داری ، میدونم ولم نمیکنی...اگه همه از من دست کشیدن ، تو ولم نکن...تو که میدونی من هیچکسو ندارم...دیگه خودتو از من نگیر...به جز تو امیدی ندارم... {پارت 118} چشمامو بستم و سرمو انداختم پایین...میلرزیدم...نه بخاطر سرما...تنها چیزی که اون لحظه برام هیچ اهمیتی نداشت همین سرد بودن هوا بود...از درون آتیش گرفته بودم...حالم اصلا خوب نبود... احساس کردم یکی روی صندلی کناریم نشست...با بی حالی سرمو آوردم بالا...به محض بالا آوردن سرم با دو جفت چشم عسلیی که منبع آرامشم بود مواجه شدم... رادوین-چطوری خانم جن... با تعجب گفتم: -چی؟...جن؟... رادوین-بله جن...مثل جن یهو غیبت میزنه...و تا خودت نخوایی کسی نمیتونه پیدات کنه... پوزخند زدم...یکدفعه جوش آورد: رادوین-تو کجا بودی...چهارساعت تمام داشتم دنبالت میگشتم...دیگه جایی نمونده بود که نگشته باشم...خیلی بی فکری...نمیفهمی که با این کارات آخر هم خودتو به کشتن میدی هم منو... -تورو؟...مگه برات مهمم که با این کارام به کشتنت بدم؟... چند لحظه توی چشمام زل زد ، بعد سرشو انداخت پایین و با صدای آرومی گفت: رادوین-اگه برام مهم نبودی الان اینجا نبودم... با تعجب به نیم رُخش زل زدم ... برای یه لحظه تمام مشکلاتم از یادم رفت و به مردی که قلبم با تموم وجودش میپرستیدش زل زده بودم... سرشو آورد بالا و بهم خیره شد: رادوین-چته؟...چرا اینجوری نگاه میکنی؟... هول شدم سرمو برگردوندم و به جلو خیره شدم: -هی...هیچی... {پارت 119} -هی...هیچی... یکدفعه به طرف رادوین برگشتم و گفتم: -ساعت چنده؟... به ساعتش نگاه کرد: رادوین-2:30... تعجب کردم: -2:30...مگه من ساعت چند از خونه زدم بیرون؟... رادوین-ساعت 10 از خونه زدی بیرون... چهار ساعته بیرونی... و ادامه داد: رادوین-خب دیگه پاشو بریم توی ماشین... و از جاش بلند شد و دستمو گرفت و کشوند...به یه ماشین بنز نوک مدادی رسیدیم...اینکه ماشین رادوین نیس که... ایستادم: -این ماشین کیه؟... رادوین-اشکان... با شنیدن اسمش اخمام رفت توی هم...رادوین فهمید میخوام اعتراض کنم سریع دست به کار شد... در ماشینو باز کرد و هولم داد توی ماشینو درو بست... خودشم پشت رُل نشست... -فهمیدی برای چی از خونه یه دفعه‌ای زدم بیرون؟... رادوین سرشو تکون داد و آروم گفت: رادوین-یلدا تعریف کرد... -همه فهمیدن؟... رادوین-آره... بفرما...آبروم رفت...دیگه چجوری سرمو جلوی بچها بلند کنم... رادوین ماشینو روشن کرد...خواست حرکت کنه که سریع گفتم: -نمیخوام برم خونه... رادوین-پس کجا میخوایی ببرمت؟... -نمیدونم...فقط نمیخوام برم خونه...تحمل نگاه های سنگین بچها رو ندارم...دوست ندارم کسی با ترحم نگام کنه... رادوین-قرار نیست که کسی با ترحم نگات کنه...مگه زندگیت دست خودته که الان ازش خجالت بکشی...اونایی که باید خجالت بکش کسایین که باعث و بانی این زندگیت شدن نه تو... *** {پارت 120} با حرفای رادوین آروم شدم...هر چی توی دلم بودو گفتم و اون بجای دلسوزی های نمایشی ، با حقیقت روبروم میکرد و آرومم میکرد... یکدفعه صدای اذان صبح به گوشم رسید... رادوین-بفرما...اذان هم گفت...الان دیگه میزاری بریم خونه... -باش بریم... ماشینو روشن کرد و به طرف ویلای خودش حرکت کرد... وقتی وارد خونه شدم چراغای خونه خاموش بودن و این معلوم بود که همه خوابن...خستگی از کت و کول رادوین میبارید... رادوین-من میرم بخوابم... کاری داشتی بیدارم... سرمو تکون دادم...رادوین به طرف اتاقش رفت... یکدفعه به سرم زد که نماز بخونم...رفتم توی آشپزخونه و وضو گرفتم... وارد اتاق شدم...با وارد شدنم شقایق سرشو بلند کرد و تا منو دید از جاش بلند شد و به طرفم اومد... شقایق-سلام آجی خوبی... -سلام...خوبم...بیدارت کردم؟... شقایق-نه... بیدار بودم...دیشب منو پری خواب به چشممون نیومد...نگرانت بودیم...پری همین تازه خوابش برد... -شرمندم...همیشه براتون مایه دردسر بودم... شقایق-یه بار دیگه این حرفو بزنی جور میزنمت با زمین یکی بشی.. خندیدم: -تعارف کردنت توی حلقم... و ادامه دادم: -میخوام نماز بخونم تو هم برو وضو بگیر با هم بخونیم... شقایق-باش... بعد از نماز منو شقایق رفتیم روی تخت کنار پری خوابیدیم... اینقدر خستم بود که تا سرمو گزاشتم روی بالشت بیهوش شدم... *** {پارت 121} با سر و صدایی که پایین میومد از خواب پریدم...سرم خیلی درد میکرد...به ساعت نگاهی انداختم...اوه...ساعت 6 عصر بود...چقدر خوابیده بودم... توی جام نیمخیز شدم...چقدر پایین شلوغ بود...صداشون تا اینجا هم میومد...بلند شدم و لباسامو عوض کردم...شالمو سرم کردم و از اتاق زدم بیرون... داشتم از پله ها پایین میومدم...روی پله‌ی چهارم بودم که صدای یلدا خانم رو شنیدم: یلدا-این عسل خانم ما هنوز بیدار نشده؟... دوست نداشتم باهاشون روبرو بشم...نمیتونستم با این قضیه کنار بیام...برگشتم و خواستم از پله ها بالا برم و برم توی اتاقم که... صدای ترانه رو از پشت سرم شنیدم: ترانه-بَه...حلال زاده رو...بیا که همه منتظرتن عسل خانم... خدا لعنتت کنه ترانه...میکشمت... برگشتم سمت ترانه و یک چشم غُره حسابی بهش رفتم... از پله ها اومدم پایین...توی سالن نگاهی انداختم...یلدا خانم و آقا پیمان و اشکان با دختری که حدوداً 25 یا 26 سال بهش میخورد باشه کنار اشکان ایستاده بود ، توی بغل دختره پسری حدوداً 3 یا 4 ساله بود که کُپی اشکان بود... {پارت 122} سلامی خشک و خالی دادم و رفتم توی آشپزخونه...خیلی گرسنه‌م بود...از توی یخچال یه نون و پنیری واسه خودم گرفتم...نشستم روی میز و صندلیی که توی آشپزخونه بود...داشتم میخوردم که اشکان با اون پسره که کپیش بود اومد و روبه روم نشست...پسره خیلی خوشکل و تو دل برو بود...دوست داشتم بگیرمش توی بغلم و سفت فشارش بدم... اشکان-سلام خانم خوابالو...چقدر میخوابی... -علیک سلام...دیشب دیر خوابیده بودم... اشکان با ناراحتی گفت: اشکان-دیشب با حرفام ناراحتت کرده بودم؟... -نه... به هر حال حقیقت رو گفتی... اشکان-خوشحالم که حرفامو باور کردی... و با لبخند ادامه داد: اشکان-نمیخوایی با برادر زادت آشنا بشی... با تعجب گفتم: -مگه تو زن و بچه داری؟... اشکان-اره...بهم نمیاد؟... -نه... اشکان-29 سالمه هاااا... -با این حال بهت نمیاد...حتما اون دختره هم زنته؟... اشکان-مرسانا؟...اره...زنمه... مرسانا خیلی خوشکل بود...از صورتش معلوم بود که دختر خیلی خوبیه... ناخودآگاه نگاهم کشیده شد سمت پسر اشکان...چشمای پسرش به مرسانا رفته بود...میشی رنگ بود... -اسمش چیه؟... اشکان-دانیال... -میتونم بغلش کنم... اشکان-معلومه که میشه... از جاش بلند شد و دانیال رو گزاشت توی بغلم... {پارت 123} از جاش بلند شد و دانیال رو گزاشت توی بغلم... دانیال غریبگی میکرد... -چندسالته آقا دانیال... با اون صدای بچه‌گونه‌ش گفت: دانیال-شناشنامه بدم راحت میشین... بجای اینکه ازش ناراحت بشم از این همه بلبل زبونیش خندم گرفته بود... اشکان با اخم گفت: اشکان-دانیال...این چه طرز حرف زدنه؟... پریدم و روبه اشکان گفتم: -اشکان...ولش کن بچه رو... دانیال-اولا اینکه من بچه نیشتم دوماً اول خودتو معرفی کن تا منم بهت بگم... -چشم... دانیال-خب اشمت چیه؟... -عسل... دانیال-چه اشم خوشکلی...یه چی بگم پرو نشی هااا...اشمتم مثل خودت اُشکله... خندیدمو گفتم: -مرسی عزیزم... دانیال-خب کوجا بودیییم...اهااان...چند شالته... -من...25 تقریبا...فکر کنم دارم میرم توی 26... دانیال-یعنی 3 شال از بابا کوچیک تری؟... -اوهوم... {پارت 124} دانیال-خاله عسل... اشکان پرید و گفت: اشکان-عمه عسل... دانیال-چرا عمه؟... اشکان-چون عسل آجیمه دیگه... دانیال-اهاااااا...همون آجیت که بهم میگفتی رفته یه جا دیگه که درش بخونه بعد بر میگرده؟... و با ذوق ادامه داد: دانیال-الان برگشته... اشکان سرشو تکون داد...دانیال پرید و دستاشو دور گردنم حلقه کرد و با خوشحالی گفت: دانیال-آخ جونمی جووون...منم دیگه عمه دااارم... دستامو دور کمرش حلقه کردم و به خودم فشارش دادم...خیلی حس خوبی داشتم... *** وااایی خدااا...چقدر این پسر شیرینه...منکه عااااشقش شدم...با دانیال از آشپزخونه بیرون اومدم... وارد سالن شدم...با وارد شدنم تمام نگاه ها سمت من چرخید...جوری بود که دیگه مُعذب شدم... رفتم و روی مبل تک نفره‌ای که از بقیه فاصله داشت نشستم...دانیال رو روی پام گزاشتم...کمی گذشت که مرسانا اومد و کنارم روی مبل دونفره نشست...
  14. asal_deshvin

    مسیری به رنگ سیاهی شب | Asal_Deshvin

    {پارت 93} نور خورشید که به چشمم خورد ، چشمامو باز کردم...گردنم خیلی درد میکرد...یه دور اتاق رو نگاه کردم...رادوین جلوی آیینه ایستاده بود و با موهاش وَر میرفت... چشمم به دستم خورد...واااا...پس آستینای مانتوم کجان؟...خودمو آنالیز کردم...مانتو تنم نبود...فقط تاپی که زیر مانتوم پوشیده بودم تنم بود...ولی...من یادمه دیشب فقط شالمو در آوردم...نکنه... با این فکر دومتر پریدم هوا... با این کارم توجه رادوین به من جلب شد...از توی آیینه بهم خیره شد: رادوین-چته عین این جن زده ها پریدی هوا؟...خواب بد دیدی؟... پتو رو دور خودم پیچوندم و بی توجه به سوالش و لحن طعنه آمیزش اخم کردم و گفتم: -من دیشب با مانتو خوابیده بودم...پس چرا الان... رادوین پرید و با بی حوصلگی گفت: رادوین-من چمیدونم... -دِ آخه یعنی چی؟... رادوین-همینکه شنیدی...من حتی دیشب قبل از تو خوابیدم... با شک گفتم: -از کجا میدونی که قبل من بوده؟... رادوین با اون چشماش که الان شیطنت توش موج میزد بهم زل زد...به سمتم خم شد...جوری که فقط یه وجب با صورتم فاصله داشت...آروم با لحنی که تُخس بودن زار میزد گفت: رادوین-فکر میکنی خیلی زرنگی خانوم کوچولو...یعنی میخوایی منو زایه کنی؟...ببین دختر جون...من دیشب وقتی که چراغا روشن بود خوابیدم... زبونم قفل شده بود... بعد از گفتن این حرف به سمت در رفت...یکدفعه به سمتم چرخید: رادوین-اوووو...بابا خودتو خفه کردی...چیو میخوایی قایم کنی... و با شیطنت ادامه داد: رادوین-منکه دیگه همه چیو دیدم... با این حرفش ذوب شدم...بالشتمو برداشتم و به سمتش پرتاب کردم که اون سریع دست به کار شد و با یه خنده از اتاق رفت بیرون و بالشت به در برخورد کرد... با رفتنش از زیر پتو اومدم بیرون... منکه میدونم کار خود ناقُلاشه...برات دارم رادوین خان... {پارت 94} با رفتنش از زیر پتو اومدم بیرون... منکه میدونم کار خود ناقُلاشه...برات دارم رادوین خان... مانتومو پوشیدم و شالمو سرم کردم و از اتاق زدم بیرون... زیوَر خانم توی آشپزخونه داشت صبحونه رو حاضر میکرد... رفتم پیشش... -سلام زیور خانم...اوضاع احوال... زیور خانم با دیدن من لبخندی زد و با خوشرویی جوابمو داد: زیور-سلام به روی ماهت دخترم...میگذره...دیشب جای خودتو شوهرت راحت بود؟... -اره دستتون درد نکنه...رادوین کجاست؟... زیور-با محمد رفتن اطراف جنگل...برای صبحونه بر میگردن... -اها... و به زیور خانم کمک کردم... بعد از ربع ساعت رادوین و آقا محمد با خنده وارد خونه شدن... تازه قضیه صبحی یادم افتاد...به زیور خانم آهسته گفتم: -زیور خانم...دیشب ندیدی رادوین از اتاقش بیاد بیرون؟... یکم فکر کرد : زیور-چرا اتفاقا...دیدمش برای هواخوری رفت بیرون بعدشم برگشت... با این حرفش کنجکاو شدم: -چه موقع بود؟... زیور-نزدیکای اذان بود... -اها... میگم...زیور خانم... زیور-جانم عزیزم... -میشه سر سُفره یه جوری که مثلا اتفاقی بود اینو بگی؟... زیور-چی بگم؟... -که رادوین دیشب بیدار بوده... زیور-چرا؟... -هیچ...فقط میخوام دروغی که بهم گفته رو توروش بزنم... زیور-وااا...مگه اونقدر بد بوده؟... -نه زیور خانم فقط باهام لج کرده...حالا اینکارو واسم انجام میدین؟... لبخندی زد: زیور-باش دخترم...چشم...امر دیگه؟... با این حرفش پریدم و گونه‌شو بوسیدم: -چشمت روشن زیور خانم...یه دنیا ممنونتم... بعد از کلی حرف و شوخی به زیور خانم کمک کردم وسایل صبحونه رو چیدیم... {پارت 95} منو زیور خانم روی زمین کنار هم نشستیم... عمو محمد و رادوین روبه‌رومون... سر سفره مشغول خوردن صبحونه شدیم...کمی گذشت : -رادوین...کجا یهو غِیبت زد؟... یه نگاهی بهم انداخت که فهمیدم منظورش اینه که به توچه که من کجا رفتم ، ولی کیه که از رو بره ، اونم کی؟،من...عمرا...اصلا پرو نبودن توی کَتَم نمیره... رادوین-رفتم با آقا محمد یه چرخی دورُور خوردیم...چطور؟... -هیچ همینجوری... با این حرفم چپ چپ نگام کرد...ولی من سرمو انداختم پایین و لبمو گاز گرفتم که نخندم... رادوین چاییش رو برداشت و داشت سر میکشید که یکدفعه زیور خانم گفت: زیور-راستی محمد...امروز نزدیکای اذان صبح تو بودی رفتی بیرون؟... تا حرفش تموم شد چایی پرید توی گلوی رادوین و شروع کرد سرفه کردن...اینقدر سرفه کرد که دیگه سرخ شده بود... خببببب...آق رادوین مُچتو گرفتم...برات دارم...فکردی زرنگی...اما نمیدونستی داری کسی رو میپیچونی که خودش جاده چالوسه... تِریپ دلسوزی گرفتم و یه لیوان آب پر کردم و به طرفش رفتم...همونطور که لیوانو میبردم سمت لباش ، با نگرانی گفتم: -چیشدی یکدفعه رادوین؟...بیا آب بخور... لیوانو ازم گرفت و یکدفعه سر کشید...زیر گوشش جوری که فقط خودش بشنوه گفتم: -پس که قبل من خوابیدی... با این حرفم با چشمای سرخ بهم خیره شد...از جام بلند شدم و رفتم سر جام نشستم... زیور-خوبین آقای مهندس؟... محمد-بهتری پسرم؟... رادوین-بله...بله...خوبم...چیزیم نیست... *** {پارت 96} بعد از خوردن صبحونه به زیور خانم توی شستن ظرفا کمک کردم... دستامو خشک کردم و وارد اتاق شدم...با دیدنش که دقیق روبه‌روی آیینه ایستاده بود ، دست به سینه ایستادم... وقتی توجه‌ش بهم جلب شد به طرفم برگشت و یه قدم به جلو اومد... رادوین-اونجوری نگام نکن... بی توجه به حرفش گفتم: -پس قبل من خوابیدی؟... رادوین همونجور که میومد جلو و من میرفتم عقب گفت: رادوین-خب که چی؟... -خیلی پرویی...حتی موقعی که دستت رو شد به روی خودت نمی... یکدفعه پشتم به در خورد و باعث قطع شدن حرفم شد ... دیگه جا نداشتم که برم عقب... روی لبای رادوین لبخندی شیطنت آمیز نمایان شد...با لحنی آروم و تخس گفت: رادوین-مگه بدکاری کردم ... میخواستم شبو راحت بخوابی...خوبی به تو نیومده دختر... منکه دهنم باز بود و با تعجب نگاش میکردم... رادوین-گفتم اونجوری نگام نکن... با تعجب پرسیدم: -چرا؟... رادوین به سمتم خم شد...صورتش دقیق روبه‌رو صورتم بود ... نفساش به صورتم میخورد... رادوین-چون اونموقع یه بلایی سرت میارم... با این حرفش بیشتر چشمام از تعجب باز شد...این واقعا رادوین بود؟... رادوین-باز که چشماتو این شکلی کردی... با این حرفش سریع حالتم رو عوض کردم و سرمو انداختم پایین...داشتم زیر نگاهش ذوب میشدم... با اینکه از خجالت سرخ شده بودم ولی باید آدمش میکردم... -بحث رو عوض نکن جناب... {پارت 97} -بحث رو عوض نکن جناب... رادوین-من بحث رو عوض نکردم... دلیلم هم گفتم... -ولی قانع کننده نبود... رادوین یه تای اَبروشو داد بالا و صورتشو برد عقب و جلوم ایستاد: رادوین-دلیل قانع نشدنت اونوقت؟... یکدفعه از دهنم پرید: -عشقم خوشش نمیاد یه پسر دیگه بهم نزدیک بشه... خودم از حرفم خندم گرفت...بابا عشق چی کشک چی... با این حرفم اولش از تعجب ابرو هاش پریدن بالا ولی به یکثانیه نگذشت که اخماش بدجور رفت توی هم... واااااا...این یکدفعه چِش شد؟...توی چشمام نگاه نمیکرد ، صداش بَم و گرفته به گوشم رسید: رادوین-عشقت پیش کشش خودت... و از کنارم رد شد...در رو باز کرد و رفت بیرون...کلمه عشقت رو با یه حرص خاصی گفت... این کجا رفت...یکدفعه به خودم اومدم و سریع از اتاق زدم بیرون ...توی سالن ندیدمش...نگرانش بودم...رادوین کله خراب تر از این حرفا بود...زیور خانم و عمو محمد داشتن با هم حرف میزدن...تا چشمشون به من خورد با نگرانی زیور خانم گفت: زیور-چیشده دخترم ؟...آشفته‌ای؟... بی توجه به سوال زیور خانم با نگرانی گفتم: -رادوین کجاست؟... محمد-تازه از خونه زد بیرون...اتفاقی افتاده دخترم؟... با این حرفش به طرف در دویدم و از خونه زدم بیرون...هرچی چشم چشم میکردم رادوین رو نمیدیدم...دیگه داشت گریه‌م میگرفت...ای کاش نمیگفتم... عمو محمد و زیور خانم اومدن بیرون... محمد-چیشده؟... روبه عمو محمد گفتم: -عمو...رادوین...توروخدا پیداش کن...میترسم... حرفم تموم نشد که عمو محمد تند تند گفت: محمد-باشه بابا...باشه دخترم تو فقط آروم باش...زیور ببرش داخل... -نه منم میام باهاتون... محمد-نه دخترم...تو برو داخل...حالت خوب نیست...زیور ببرش... زیور خانم منو بزور برد داخل...فقط منتظر شدم که عمو محمد با رادوین برگردن...بعد از یکساعت عمو محمد برگشت ... خودش تنها... -چی...چیشد عمو... محمد-دخترم...من... و با نگرانی گفت: محمد-هرچی گشتم پیداش نکردم... انگار آب شده رفته زمین... {پارت 98} محمد-هرچی گشتم پیداش نکردم... انگار آب شده رفته زمین... با این حرفش دنیا روی سرم خراب شد... محمد-اما نگران نباش باز میرم دنبالش...فقط زیور بلندشو یه لیوان آب بهم بده... زیور خانم بلند شد و رفت توی آشپزخونه... عمو محمد هم رفت توی اتاقش... مثل اینکه فایده نداره...باید خودم دست به کار بشم... از جام بلند شدم... عمو محمد توی اتاقش بود...زیور خانم هم توی آشپزخونه...میدونستم نمیزارن برم دنبال رادوین... پس فرصت خوبی بود... از خونه زدم بیرون.................... *** حدود سه ربع ساعت داشتم دنبالش میگشتم...دیگه گریه‌م گرفته بود...از بسکی اینور اونور دَویده بودم پاهام درد میکردن ولی مهم نبود...فقط تنها چیزی که اون لحظه بهم جون میداد حسم به رادوین بود... با اینکه دیگه نا امید شده بودم ولی بازم شروع کردم به گشتن...ده دقیقه بیشتر نگذشت که صدایی شنیدم... به طرف صدا رفتم...از دور دیدمش...روی زمین نشسته بود و به تخته سنگهای بزرگی که کنار هم بودن تکیه داده بود ... توی فکر بود و هر چند دقیقه یه باری هم سنگی پرتاب میکرد سمت درخت ها... با دیدنش انگار جون تازه‌ای گرفتم... این دفعه اشکام از سر خوشحالی سرازیر شدن...به طرفش دویدم و تا بهش رسیدم دستامو دور گردنش حلقه کردم و گرفتمش توی بغلم... هر چند که بیشتر من توی بغل اون بودم...نشستم روی زمین... سرمو روی شونه‌اش فشار دادم و با شکایت گفتم: -تو اینجا نشستی واسه خودت حال میکنی ، اونجا منو اون پیرمرد و پیرزن بدبخت نگران که کجا رفتی... {پارت 99} رادوین هیچی نگفت...احساس کردم دستاش دور کمرم حلقه شد...سرمو آوردم بالا و توی چشمای متعجبش خیره شدم...بازم اون حس ناشناخته ...چشماش مثل همیشه پیچیده و مبهم بودن...خدایااااا...من چرا راز این چشمارو نمیفهمم...در عین جذاب بودنشون مبهم و پیچیده بود... مِسخ چشماش شده بودم... رادوین-تو... نگران من شدی؟... -نه پ... دارم نقش بازی میکنم... با دلخوری نگاهشو ازم دزدید و گفت: رادوین-یه وقت عشقت ناراحت نشه توی بغل یه پسر دیگه‌ای... -الحق که کله خرابی...حالا من یه حرفی زدم تو چرا جدی میگیریش... با این حرفم سریع به طرفم برگشت و گفت: رادوین-یعنی حرفت جدی نبود؟... اَبرو هامو انداختم بالا و گفتم: -نچ...دیوونه... یکدفعه اون دلخوریش از بین رفت و جاشو به لبخند داد: رادوین-دیوونه خودتی... مکث کرد و با شیطنت گفت: رادوین-انگار خیلی بهت خوش گذشته... نه؟... اولش نفهمیدم...بخاطر همین گفتم: -چی؟... رادوین به وضعیتمون اشاره کرد و با لبخند و شیطنت چشماش بهم خیره شد... یکدفعه انگار برق هزار وُلتی بهم وصل کردن خودمو از توی بغلش پرت کردم بیرون...خودمم تعجب کرده بودم که چرا رفته بودم بغلش کردم... با این کارم زد زیر خنده...چپ چپ نگاش کردم... -مرض...رو آب بخندی... رادوین-توی دلت...پاشو بیا اینجا بشین... و به کنارش اشاره کرد...از روی زمین بلند شدم و رفتم کنارش نشستم...سردم بود...منم که دیروز با خودم ژاکتی نیوورده بودم ، ولی رادوین یه ژاکت چرم مشکی با خودش آورده بود... زانو هامو گرفتم توی بغلم و سرمو گزاشتم روی زانو هام و چشمامو بستم...سرم درد میکرد ولی آروم بودم و خوشحال...خوشحال بودم که رادوینو صحیح و سالم پیداش کردم...کنارش احساس آرامش میکردم...انگار منبع آرامشم بود... {پارت 100} خیلی سردم بود...یکدفعه احساس کردم یه چیزی روم افتاد... چشمامو باز کردم... دیدم رادوین ژاکتشو انداخته روی من و خودش فقط با یه تیشرت بود...دلم نمی اومد که توی این هوای سرد شمال با یه تیشرت بمونه... ژاکتشو از روی خودم برداشتم و توی دستم گرفتمش... -بگیر خودت بپوشش... رادوین-من گرممه...بپوش تا قَندیل نَبستی... یعنی تعارفشم عین آدم نیس...اِلا باید تیکه بندازه... -نمیخوام...خودت بپوشش... رادوین-با من که لج نمیکنی دختر با خودت داری لج میکنی...بپوش... -آقا من نَخوام بپوشمش باید کدوم خری رو ببینم؟...حتما جنابعالی رو؟... با این حرفم یه نگاه غظبناک بهم کرد... رادوین-حالا بیا وُ خوبی کن...آخرشم اَنگ الاغ بودن بهت میزنن...بشکنه این دست که نمک نداره... خندم گرفته بود...با خنده گفتم: -یه نصیحت دوستانه...اینقدر حرص نخور شیرت خشک میشه... با این حرفم به سمتم خیز برداشت...خواستم فرار کنم که دستم رو گرفت و کشید...به کمر افتادم روی زمین ، اونم سریع اومد روم!!!!!!!!!!!... دستاشو کنار سرم به زمین زده بود ...پاهام بین پاهاش قفل بود...نمیتونستم یه تکون کوچولو بخورم... رادوین-قبلا هم یبار دیگه بهم گفته بودی ، با الان شد دوبار... -خب که چی...ولم کن... رادوین-نچ نمیشه...تا تلافیشو سرت در نیارم ول کُنِت نیسم... -میخوایی چکار کنی؟... هیچی نگفت و فقط توی چشمام نگاه میکرد... توی همون حالت نزدیک و نزدیک تر شد... جوری که دیگه مجبور شدم چشمامو ببندم... نفساش به صورتم میخورد و گرماش باعث گُر گرفتن صورتم می شد...و یکدفعه....... با قرار گرفتن لباش روی لبام کُل بدنم داغ شد...توان تکون خوردن رو نداشتم...یه چیزی جلومو میگرفت...نمیدونم چی بود ولی... با قرار گرفتن تصویر بردیا جلوی چشمام ، دستامو آوردم بالا و روی سینه‌ش گزاشتم و با تمام قدرتم پسش زدم...داغ کرده بودم و از خودم متنفر شده بودم...من چطور به یه پسر اجازه دادم که...عذاب وجدان عین خوره افتاده بود به جونم...احساس خیانت میکردم...خیانت به بردیا... توی جام نشستم و با عصبانیت به رادوین خیره شدم...اونم سرخ شده بود... ولی با غرور روشو ازم برگردوند...از این همه تکبر و غرورش حسابی کفری شده بودم... {پارت 101} از این همه تکبر و غرورش حسابی کفری شده بودم... دهنمو باز کردم که سرش داد بزنم ، که یکدفعه عمو محمد داره به طرفمون میاد...تا بهمون رسید یه نفس عمیق کشید و گفت: محمد-خداروشکر... با دیدن صورتامون با نگرانی ادامه داد: محمد-چرا اینجوری سرخ شدید؟...پاشید بریم خونه مثل اینکه حالتون خوش نیست...پاشید... بدون توجه به رادوین از جام بلند شدم و لباسامو تکوندم...بهش نگاه نمیکردم ولی سنگینی نگاهشو حس میکردم... عمو محمد جلوتر راه افتاد تا مسیر رو نشونمون بده... منم پشت سر عمو راه افتادم...حسابی از دست رادوین عصبانی بودم...سرمو انداخته بودم پایین و راه میرفتم... یکدفته دستم کشیده شد و چسبیده شدم به درخت... بازو هامو گرفته بود و با اخم و عصبانیت همیشگیش غرید: رادوین-تو چته؟... توی چشماش نگاه نمیکردم...میدونستم با این کارم حسابی کفرش در میاد...رومو برگدوندم و گفتم: -من چمه؟... رادوین-تو ذاتن نفهمی یا خودتو میزنی به نفهمی... -لطفا احترام خودتونو نگه دارید... رادوین-نگه ندارم مثلا میخوای چکار کنی؟...حتما یکی میزنی زیر گوشم دیگه... همونطور که دستاشو پس میزدم گفتم: -برید خداتونو شکر کنید که چند دقیقه پیش نزدم... با این حرفم حسابی آمپر چسبوند... بازومو گرفت و باز کوبوندم به درخت...کمرم از درد تیر کشید...عوضی چه زوری هم داره...با اینکه خیلی دردم گرفته بود ولی به روی خودم نیووردم... رادوین-چی؟...یه بار دیگه حرفتو تکرار کن... -عادت ندارم حرفامو دوبار بزنم... رادوین-یعنی میگی که هیچ پسری تا به حال بهت نزدیک نشده که اینقدر قُمپُز در کردی... باز این داشت با حرفاش چهار نعل روی اعصابم میتازید... -به شما مربوط نیست... {پارت 102} باز این داشت با حرفاش چهار نعل روی اعصابم میتازید... -به شما مربوط نیست... رادوین-بله دیگه به ما که رسید خانم تریپ مثبت هارو میزنه ولی واسه پسرای دیگه... دیگه تحمل این همه تهمت رو نداشتم... یکی خوابوندم زیر گوشش... توقع همچین کارمو نداشت... با تعجب بهم زل زد... از عصبانیت به نفس نفس افتاده بودم...توی چشماش زل زدم و با عصبانیت گفتم: -دهنتو ببند...بار آخرت باشه همچین وصله هایی به من میچسبونی...میگی جوش آوردم یا به قول خودت قومپُز در کردم چون تاحالا هیچ تجربه ایی نداشتم...خیلی شانس آوردی که...اصلا من چرا دارم اینارو به تو میگم...تویی که تمام تلاشتو واسه زمین زدنم میکنی...تقصیر منه...باید از همون روز اول استعفا میدادم... موندن توی شرکتی که رئیسش هیچ احترامی به کارمندش نمیزاره و چپ و راست بهش اَنگ هرزگی میزنه اشتباهه اشتباه... دیگه اشکام اجازه ندادن ادامه بدم...راهمو کشیدم و به طرف خونه عمو محمد رفتم... *** شقایق-خوبی عسل؟... -تا الان هشت باره میپرسی...آره خوبم... شقایق-آخه کلافه بنظر میایی... همونموقع چشمم به آیینه جلو خورد...از همونجا چپ چپ نگام میکرد... {پارت 103} بعد از برخوردمون توی جنگل یک کلمه هم باهم حرف نزده بودیم...از دستم حسابی کفری شده بود...منم از دستش عصبانی بودم...وقتی رسیدیم به خونه عمو محمد بدون معطلی رادوین ازشون خداحافظی کرد و با عمو محمد از اون جنگل دردسر ساز اومدیم بیرون...بعدش هم به سامیار زنگ زد و اومد دنبالمون... -خوبم... چیزیم نیست... رادوین ساکت بود و چیزی نمیگفت...تند رفته بودم...ولی اونم نباید اون حرف رو بهم میزد...دوست نداشتم از دستم ناراحت باشه...یجور عذاب وجدان داشتم...ای کاش مثل قبل باهام بحث میکرد ولی اینجوری سکوت نمیکرد... *** منو شیما و شقایق دور میز توی آشپزخونه نشسته بودیم...پری هم داشت غذا رو درست میکرد... قرار شد که غذا رو باهم و نوبتی درست کنیم... الانم نوبت پری بود...اینقدر غُر زد که دوست داشتم با پا برم توی شکمش...بعد از پری نوبت شقایق بود بعدشم من و آخرم شیما بود... سامیار و رامتین هم یه پاشون توی آشپزخونه بود یه پاشون اتاق...وقتی هم میومدن بالا سرمون تیکه میپروندن و شوخی میکردن...و اما رادوین... توی سالن نشسته بود و فیلم میدید... سامیار-رادویییین...رادی...هووووی...هی... {پارت 104} سامیار-رادویییین...رادی...هووووی...هی... سامیار هِی رادوین رو صدا میکرد ولی رادوین حتی یه نیم نگاهی هم بهش نمینداخت... رامتین با بی حوصلگی گفت: رامتین-کوفت...مگه نمیدونی رادوین وقتی فیلم نگاه میکنه صاحاب خودشم نمیشناسه... رو به رامتین با تعجب پرسیدم: -چی؟...یعنی چی؟... سامیار-بابا...این داداش ما هر وقت فیلم نگاه میکنه میره توی عُمق فیلم و دیگه به اطرافش توجه نمیکنه...حتی اگه اینجارو مُنفجر کنی هم نمیفهمه...کُلا هیچ چیز داداش ما عین آدما نیست...یه عتیقه به تمام معناست... -عاااااا...این دیگه... بهش خیره شدم... رفته بود توی عمق فیلم...دوست داشتم اذیتش کنم...نمیخواستم از دستم ناراحت باشه...با اینکه تقصیر خودش بود ولی خب مگه این دل وامونده راضی میشد؟... به تلویزیون نگاه کردم...جای حساس فیلم بوداااا...یک لحظه یه فکری به ذهنم رسید... به طرف تلویزیون حرکت کردم وقتی رسیدم دستمو گذاشتم روی دکمه off/on و... تلویزیونو خاموش کردم... رادوین با تعجب اول به دور و وَرِش نگاه کرد... بعد گفت: رادوین-تلویزیون نمیدونم چشه... یکدفعه خاموش شد...لحظه حساس فیلم بود... با یه لبخند پَت و پهن گفتم: -من خاموشش کردم... {پارت 105} -من خاموشش کردم... تا فهمید یکدفعه با عصبانیت از جاش بلند شد و به طرفم خیز برداشت...منم دیدم اوضاع خرابه... به سرعت باد دَویدم سمت اتاق... از اونجایی که توی دَویدن خیلی فِرض بودم ، نتونست بهم برسه و خودمو پرت کردم توی اتاق و درو قفل کردم...صدای خنده بچها به گوشم رسید...رادوین پشت در بود و هِی در میزد و ازم میخواست درو براش باز کنم... رادوین-باز کن... -ممنون راهنمایی کردین ولی حالا حالا ها همچین کاری نمیکنم... رادوین-درو باز کن تا بهت نشون بدم... زدم زیر خنده : -برو فیلمتو نگاه کن... تموم میشه هاااا... رادوین-گند زدی به اول و آخرش... -بابا یه لحظه صحنه از دستت رفت...آسمون به زمین نیومده که... رادوین-کوفت...اینقدر نخند...این همه فیلمو نگاه کردم که به اون صحنه برسم که تو... و یه نفس پر از حرص کشید: -چیه...چشم نداری خنده منو ببینی؟...اوووو...چه قضیه رو بزرگش میکنی...حالا خوبه صحنه +18 نبود...اونموقع قطعا خونم حلالت بود... صدای رادوین همراه با خشم و خنده قاطی شده بود...ازش معلوم بود بدجور خندش گرفته ولی با عصبانیت جلوی خودشو میگرفت: رادوین-خجالت بکش مُربا خانوم...این در وامونده رو باز کن... -کوووووووفت...عسسسل...اسمم عسله نه مُربا... رادوین-تو باید اسمت زهرمار بود نه عسل... -هر هر هر شیرین... رادوین-من شیرین نیستم ، شیرین توی خونه‌س ... من فرهادشونم... -ها ها ها خندیدم... رادوین-باز کننننننننن... {پارت 106} رادوین-باز کننننننننن... -اینقدر حرص نخور شیرت خشک میشه... رادوین-بی ادب... -بابا با ادب... رادوین-مگه من با تو نیستم...درو باز کن... -نمیخوام...زوره... رادوین-هه...اونقدر ترسویی که جرعت نداری درو باز کنی... آخیییی پسرم...میخواد خَرَم کنه ولی از اونجایی که زبون خوش و قربون صدقه رفتن بلد نیست از راه تیکه و طعنه میاد: -نخیر عزیز...من با این چیزا خر نمیشم... رادوین با پرویی گفت: رادوین-نیازی به خر کردنت نیست...خودت خری... با عصبانیت جیغ زدم: -رااااااااااااااااااااااادویییییییین... رادوین-عسسسسسسسسسل... -مرض... یکدفعه لَحنش تُخس شد که باعث تعجبم شد: رادوین-توی دلت...بیا درو باز کن... -نمیکنم... رادوین-خجالت بکش... -مگه من چی گفتم ... گفتم درو باز نمیکنم...فکر خودت منحرفه...منحرف... رادوین-تاحالا بهت گفته بودم زیاد حرف میزنی؟... -آره... رادوین-کِی؟... -همین تازه...یادت رف؟... رادوین-عجبببببب... -رادی از خر شیطون بیا پایین و از خیر ما بگذر... رادوین-باشههههه حتماااااا... -وجدانن گذشتی؟... رادوین-به همین خیال باش... -رادی... دیدم جوابمو نداد... -رادوین...هووووی...مُردی الحمدالله... {پارت 107} یکدفعه صدای چرخیدن قفل به گوشم رسید...عین جت از توی جام پریدم...عوضی کلید زاپاس داشت... توی چهارچوب در دست به سینه ایستاد... رادوین-خب کجا بودیم؟... و دوید دنبالم...منم الفرار...پریدم روی تخت اونم دنبالم...پریدم پایین و از در زدم بیرون...رفتم توی سالن...کثافط چه نفسی داشت...دور تا دور مبل رو دویدیم... خلاصه بگم کل خونه رو عین موش و گربه دنبالم دوید...دیدم از من فِرض تره و هر لحظه ممکنه بگیرتم دویدم توی حیاط... حدود 4 دور توی حیاط دنبالم دوید...بچها هم بجای اینکه بیان کمکم فقط میخندیدن...عجب غلطی کردم ، ای کاش همونجور میموند... دیگه نفسم داشت بند میومد...جلوم یه درخت دیدم...سریع از اون بالا رفتم...رادوین از این کارم تعجب کرده بود...من از کوچیکی از دیوار راست بالا میرفتم چه برسه به درخت... رادوین-همین میمون بودنت کم بود... -میمون عمه‌تِ... رادوین-چکار عمه بدبخت من داری... -دوست دارم... رادوین-دوست داشتنت غلط کرد با خودت... -گمشووووو... رادوین-راه رو بلدم گم نمیشم...بیا پایین... -مگه از جونم سیر شدم... {پارت 108} -مگه از جونم سیر شدم... رادوین-تو رو جان ننه‌ت بیا پایین...میوفتی بعد جواب خانواده و دوست و آشناتو چی بدم... -لااقل یه خدایی نکنه ای چیزی بگو...تو هم که بدت نمیاد بیوفتم... رادوین-من از خدامه سر به تنت نباشه... -نه خیلی من عاشق چشم و اَبروتم... رادوین-خیلی خوب بیا پایین...شر واسمون درست نکن... -مطمئن باشم که کاریم نداری... رادوین-نه کاریت ندارم... -راددددددوین... رادوین-بابا کاریت ندارم دیگه چقدر لفتش میدی... -خیلی خب پس بگیرم بیام پایین... رادوین-باشه بیا... -بگیریماااااا...میخوام بپرم... رادوین-باشه میگیرمت... پامو روی شاخه گزاشتم و پریدم...یکدفعه رادوین جا خالی داد و شَتَرَق ، به کمر افتادم زمین...کمرم دوتیکه شد...فکر کردم این عوضی میگیرتم ... آشغااااااال... رادوین پوکیده بود از خنده...بچها هم غش کرده بودن... -مرض کوفت درد... رو آب بخندی... مگه قرار نبود بگیریم... رادوین-نه...کی گفته... خواستم بلند بشم تا میخورد بزنمش ولی تا خواستم پاشم کمرم تیر کشید...آه از نهادم بلند شد... -آخخخخخخخ... رادوین-پاشو ببینم...اینقدر هم لوس بازی در نیار...بلند شو... بدجوری کفری شده بودم... ***
  15. asal_deshvin

    مسیری به رنگ سیاهی شب | Asal_Deshvin

    {پارت 79} بعد از تولد سامیار شروع کرد به حرف زدن با ‌شقایق... وااایی... اگه قیافه شقایقو ببینید میترکید از خنده... هِی رنگ عوض میکرد...شقایق دیگه به آفتاب پرست گفته زکی... پری سمتم خم شد و توی گوشم گفت: پری-من با رامتین میرم یه دوری بزنم...بعد میبینمت... -کجا میخوایی بری...با این غول دوسر منو تنها نزار... پری خندید و گفت: پری-نمی خورَتِت... و پاشد و با رامتین رفتن...احمق...منو به چیزشم حساب نکرد...بیشعور... با اخم زیر چشمی به رادوین نگاه کردم...داشت با خونسردی قهوه‌اش رو میخورد...البته خوردن که چه عرض کنم... اون قهوه به اون تلخی رو میبَلعید... یکدفعه دیدم آخرای قهوه‌شو ریخت روی مانتوم...خداروشکر مانتوم مشکی بود وگرنه گَردَنشو خورد میکردم... ازش معلوم بود عَمداً ریختش روم...چون قشنگ فنجون رو آورد طرفم و واروش کرد...میخواستم چیزی بگم که انگشتشو گذاشت روی لبش و با چشم به سامیار و شقایق اشاره کرد... منم از جام بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم...سرویس بهداشتی اِنتهای راهرو بود ... وقتی که مانتوم رو تمیز کردم اومدم بیرون دیدم رادوین اول راهرو ایستاده بود... به طرفش رفتم...تا منو دید گفت: رادوین-بریم... و دستمو کشید... با تعجب پرسیدم: -کجا؟...پس شقایق... هنوز حرفم تموم نشده بود که پرید و گفت: رادوین-سامیار میارتش...تو کاریت نباشه... -آخه یعنی چی؟... به ماشین رسیدیم... رادوین-سوارشو... -تا نگی کجا من باهات هیچ جا نمیام... رادوین ماشینو دور زد و درشو باز کرد...هُلم داد توی ماشین...کنترلم رو از دست دادم و بی اختیار افتادم روی صندلی... رادوین سوار شد و حرکت کرد...با بیرون رفتنمون فهمیدم که داره بارون میزنه... حسابی از دستش عصبانی بودم...سرش داد زدم: -کدوم گوری میخوایی منو ببری؟... رادوین-قبرستون... -برو بابا...نگه دار... رادوین جوابی نداد و عصبی بین ماشینا با آخرین سرعت ویراژ میرفت... -بهت میگم نگه دار... رادوین-عسل ساکت... جوری ((ساکت)) رو گفت که تَن من که سَهله ، چهارستون ماشین بیچارش رفت رو ویبره...ولی من اینقدر که از دستش ناراحت بودم به این چیزا اکتفا نکردم... -نمیخوام...منو داری کجا میبری... رادوین با پوزخند عصبی گفت: رادوین-مگه برای تو فرقی داره؟... ایندفعه من با طَعنه گفتم: -برای من فرقی داشته باشه یا نداشته باشه به خودم مربوطه ولی میترسم به تِریج غَبای دوس دختر گِرامیتون بَر بخوره که یه دختر دیگه بغل دَستتونه... با این حرفم جلو تر از اتوبان ماشینو نگه داشت... رادوین-چی میگی تو... -همینکه شنیدی... {پارت 80} -همینکه شنیدی... رادوین-دیوونه شدی...دوست دختر کجا بود؟... و با تمسخر ادامه داد: رادوین-اصلا مگه دخترا آدمن که من باهاشون تیک بزنم... خیلییییی حرصم گرفته بود... -فعلا که با یکی مثل خودت تیک زدی...نچ نچ نچ دلم میسوزه که میخواد تورو تحمل کنه... با این حرفم اعصابش بیشتر خورد شد... رادوین-دهنتو ببند وگرنه... -نمی بندم...مثلا میخوایی چکار کنی... رادوین-میزنم توی دهنت نفهمی از کجا خوردی... -هه...خر کی باشی... همونموقع با پشت دست خوابوند توی دهنم...آتیش درونم 10 برابر شد...منو حتی پدرم نزده بودتم چه برسه که... بُغض تمام وجودمو پر کرده بود و همینطور آتش...درو باز کردم و پیاده شدم...دَویدم ... با تمام جونی که برام باقی مونده بود... بی هدف می دَویدم...اشکام روی گونه هام سرازیر شدن...خدااااا...چرا منو بازیچه اینو و اون کردی که هر غلطی خواستن بکنن...خدایا...دنیات خیلی نامرده...این عادلانه نیست که هر چی بدبختیه ریخته روی سر من... نفس کم آورده بودم و پاهام توان ایستادن نداشت...بارون شِدّت گرفته بود... سرجام ایستادم... خیس خیس شده بودم... چشمام سیاهی میرفت ولی بدجوری آتیش گرفته بودم... اذیتم میکرد... پاهام سِر شدن ، خواستن دولا بشن که از پشت توی دستان یه نفر زندانی شدم و اون فرد نِگَهم داشت...بوی تنش که به بینیم خورد فهمیدم رادوینه... تا فهمیدم خودشه آتیش درونم بیشتر شد...خواستم از توی بغلش بیام بیرون اما زورشو نداشتم...هرچی سعی میکردم نمیتونستم... دیدم زورم بهش نمیرسه فریاد زدم... -ولم کن آشغال...ولم کن...فکر کردی کی هستی که روی من دست بلند میکنی...هان؟...مگه چکارت کردم که... نتونستم ادامه بدم...به هق هق افتادم...صداشو کنار گوشم شنیدم: رادوین-عسل آروم باش...تو هم کم حرفی بهم نزدی لعنتی...خودتو جای من بزار... دیدم حرفش مَنطقیه...من اول شروع کرده بودم... ولی من دلم پر بود... نه از رادوین...از این دنیا...از هومن...از بابا...از همه اون آدمایی که زندگیمو تباه کردن... حرکاتم دست خودم نبود... با تمام وجودم فریاد زدم: -خداااااااا...من چه گناهی کردم؟...تقاص کدوم گُناهمه... اینقدر داد زدم که دیگه صدام در نمی اومد...گلوم میسوخت ولی دیگه آروم شده بودم...زانوهام خم شدن ولی رادوین گرفته بودتم و نزاشت بیوفتم روی زمین... دید آروم شدم منو به طرف خودش برگردوند...هردومون خیس آب شده بودیم... موهای رادوین ریخته بود روی پیشونیش و قیافه‌شو بامزه کرده بود...بی اختیار خنده‌ام گرفت... {پارت 81} رادوین کلافه و با حرص گفت: رادوین-آره بخند...بخند...آخر هم منو به کُشتن میدی هم خودتو با این دیوونه بازیات... یه خنده پَت و پهن زدم... -خب بگذریم...اسم دوس دخترت چیه ناقُلا... خودم از تغییر تَحَوُل یهویی خودم تعجب کرده بودم...روی لبم خنده بود ولی خبر نداشت این دل بی صاحاب من از حسادت آروم و قرار نداره... رادوین که تعجب کرده بود گفت: رادوین-نه...مثل اینکه تو واقعا حالت خوش نیست... -بابا...دارم میگم اسم دوست دخترت چیه...حال خوش میخواد... رادوین-گیر عجب خری افتادیماااا...بابا دارم بهت میگم دوس دختر ندارم...تو هِی بگو... -اگه خودم نمیدیدم اینقدر درموردش حرف نمیزدم... رادوین-دیدی؟...اونوقت کِی با این دوس دختر خیالی تو بودم که میگی؟... -دیروز توی اتاقت...وقتی که اومدم اونم یه ماچ آبدار ازت گرفت و رفت... حرص توی کَلامم موج میزد ولی ظاهرم خونسرد بود... رادوین-مهسا رو میگی؟...اونکه دوست دخترم نیست... -پس چکارته؟... رادوین-خواهرمه بابا...8 ساله رفته بود ایتالیا واسه ادامه تحصیل... دیروز تا رسید ایران اول اومد شرکت بهم سر بزنه...از دست تو عسل با این فکر مُنحرفت... با این حرفش رَسماً آب شدم رفتم زمین...وااایی بدبخت...چقدر حرف نثار خودشو اون دختره کردم... سرخ شده بودم از خجالت...سرمو انداختم پایین...لبمو محکم گاز گرفتم که از شِدّت گازم بُرید و ازش خون اومد... رادوین-خیلی خوب بابا چرا خودزنی میکنی... همون موقع چشمام سیاهی رفت...من چونکه کم خونی شدید دارم همچین موقع هایی که بهم فشار بیاد سریع سرگیجه میگیرم یا چشمام سیاهی میره... حالا اینا به کنار...وقتی هم که این حالت ها بهم دست میده ، حالت تَهَوُع میگیرتم...اینو دیگه کجای دلم بزارم... دستمو گزاشتم روی چشمام... رادوین-چِت شد؟...خوبی؟... -هیچی...خوبم...بریم توی ماشین احساس موش آب گرفته رو دارم... رادوین خندید و گفت: رادوین-هیچ فرقی هم باهاش نداری... و دستمو گرفت و به سمت ماشین رفتیم... همینکه نشستیم ازش پرسیدم: -چرا منو از کافی شاپ کشوندی بیرون؟... رادوین-چونکه اون دوتا نیاز داشتن تنهایی باهم گپ بزنن... اونوقت تو نشستی روبروشون و هِی زل زدی بهشون...بدبختا آب شدن... -اهاااااان...خب نمیتونستی از اول بهم بگی که این همه اَلَمشَنگه راه نندازم... رادوین اول چپ چپ نگام کرد بعد زد زیر خنده و سرشو تأسف بار تکون داد... ماشینو روشن کرد و حرکت کردیم... *** {پارت 82} شقایق-عسل... -کوفت... پری-عسل... -مرض... ایندفعه هر دوتاشون با هم گفتن: -عسسسسسل... -مُرد... شقایق-زبونتو گاز بگیر...خدانکنه... پری-آجی...تورو خدا بیا دیگه... -من عُمراً بیام...حوصله این سوسول بازیا رو ندارم... شقایق-سوسول بازی چیه... فُوقش یه هفته‌س...بخدا خوش میگذره... بیا... -من نمیام...خودتون برید... پری-بدون تو اصلا حال نمیده... شقایق-راستی...بیا دیگه... -آقا نمیام زوره؟... شقایق-بابا زشته...من به سامیار قول دادم... -بیخود...چرا الکی قولی رو میدی که مطمئنی عملی نمیشه... شقایق-چون میدونم عملی میشه... پری-منم به رامتین گفتم تو هم میایی... -شما هر دوتاتون بیجا کردید... شقایق-خب زشته...سامیار کُلی تأکید کرد که تو هم باشی...راستیییی...فهمیدی ترانه با ساتیار دوست شده؟... -اره...خب که چی؟...چه ربطی داشت؟... پری-خب عزیز من... ترانه هم میاد با ساتیار...سپهر هم که شیما نامزدشو میاره...همگی با هم دور همیم خیلی خوش میگذره... -چه غلطا...اصلا برید بیرون میخوام بتمرگم... عصری کُلی کار دارم... پری-آجی تو فقط بگو میام و تمام... -نمیام و سلام... با این حرفم قیافه هر دوتاشون رفت توهم از جاشون بلند شدن... شقایق-واقعا که عسل...فکر میکردم اونقدر برات ارزش داشته باشیم که رومونو زمین نزنی... و به طرف در اتاقم رفتن...این همه شقایق و پری توی روزای سخت کنارم بودن بدون هیچ گونه مِنَتی ، اونوقت الان که یه چیز ازم خواستن روشونو زمین زدم...اما خب ، برم شمال چکاااااار...وااایی خدایا منو از دست اینا بُکُش راحت بشم... -صبر کنید... با این حرفم دوتاشون با نیش باز برگشتن طرفم: پری-قبوله؟... شقایق-بله رو میدی عروس خانوم... -کوفت...باشه...کچلم کردید...هرچند که میدونم رفتنم فایده‌ای نداره...اما نمیتونم ناراحتیِ آجیای خل و چلم رو ببینم... با این حرفم دوتاشون عین لشکر مغلول بهم حمله وَر شدن و گونه‌مو بوسیدن... پری-الهی من قربون اون قلب مهربونت بشم...هرچند که اولش جونمونو در آوردی...ولی... و شقایق و پری باهم گفتن: -ارزششو داشت... -حالا پاشید ببینم خودتونو لوس نکنید...میخوام بخوابم... شقایق-باوشه... و از روی تخت بلند شدن...پری رفت بیرون...شقایق خواست درو ببنده که صداش کردم... -شقایق... شقایق-جانم... -امشبو همینجا بمونید... دلم خیلی گرفته... شقایق-باشه آجی...فقط این مدتی که خوابی من و پری میریم وسایلمونو جمع میکنیم و میاریم اینجا که به پسرا بگیم فردا یه دفعه‌ای بیان اینجا دنبالمون... -باش... از اتاق زد بیرون... {پارت 83} قرار شد فردا صبح رادوین و سامیار و رامتین و سپهر و ساتیار و پری و شقایق و ترانه و شیما دوست دختر سپهر و متاسفانه من بریم شمال...همش زیر سر این سامیاره...بیشعور...اون پیشنهاد شمال رو داد...نمیدونم چرا همش کاری میکنه منو رادوین رو باهم روبه‌رو کنه... این پسره یه کاسه‌ای زیر نیم کاسشه... از دوستی شقایق و سامیار یکماهی میگذره و رابطه‌شون خیلی خوبه... چیزی نگذشت که خوابم برد... * چشمامو بزور باز کردم...گردنم به شدت درد میکرد...از پنجره ماشین به بیرون خیره شدم...هنوز نرسیده بودیم... امروز صبح پسرا با یه وَن اومدن دنبالمون...همه‌مو جا میشدیدم...وقتی سوار شدیم هرکی رفت پیش دوس پسرش و فقط یه صندلی خالی موند که اونم صندلی شاگرد بود...رادوین هم طبق معمول راننده بود... به رادوین خیره شدم...بدبخت خستگی از کَت و کولِش میبارید...یه رَوَند رانندگی میکرد... سرمو چرخوندم و به پشت نگاهی انداختم...همه از دَم خواب بودن... دیدم رادوین اینقدر خستشه که متوجه بیدار شدنم نشد...روبهش گفتم: -میخوایی بقیه راه رو خودم بِرونم... با این حرکتم یه نیم نگاهی بهم انداخت... رادوین-بیدار شدی؟...نه نمیخواد... -خب خستته... رادوین-مهم نیست... -اذیت نکن دیگه...خودمم حوصله‌م سر رفت...بیا جامونو عوض کنیم... خواست حرفی بزنه که با لحن مظلومی گفتم: -لُطفا... با این حرفم انگار رام شد...آروم ماشینو کنار زد و پیاده شد...منم پریدم روی صندلی راننده... وقتی که نشست همونجور که تکیه‌شو میداد و چشماشو می بست به شوخی گفت: رادوین-به کُشتنمون ندی...چشمام رو باز نکنم ببینم اون دنیام هااا... با خنده گفتم: -نترس...رانندگیم خوبه... و حرکت کردم...از اونجایی که هیچ بویی از دختر بودن نبردم ، طبق عادت همیشگیم پامو گزاشتم روی گاز... با این کارم رادوین عین فشنگ سرجاش سیخ شد... رادوین-آروم تر... -چیزی نمیشه بابا... نگران نباش... رادوین-امیدوارم... * /*** {پارت 84} دیگه نزدیکای شمال بودیم... باید بیدارش میکردم آدرسو بگه... همونطور که رانندگی میکردم صداش کردم: -میگم...تو...پاشو...رادوین...هوووووووی... فایده نداره...ماشینو کنار زدم...به سمتش برگشتم... -رادوین...هِی...پاشو آدرس بده... انگار نه انگار دارم صداش میکنم...خوابش چه سنگین بود...انگشتمو فرو کردم توی بازوش: -هِی... غول دوسر...رادی گودزیلا...پاشو دیگه...خستم کردی...پاااااشو... ولی بازم بیدار نشد...حتی توی خواب هم اخماش توی هم بود...حسابی کُفری شده بودم از دستش...زیر لب غریدم: -شیطونه میگه با همین کفشم بخوابونم توی شکمش دومتر بپره هوا... که یکدفعه صداش منو 4 متر پروند هوا: رادوین-شیطونه غلط کرد با خودت...تو فقط اینکارو بکن که جفت چشماتو از کاسه در بیارم... با تموم شدن حرفش چشماشو باز کرد... -تو بیداری خبر مرگت...چرا خودتو زدی به خواب... رادوین-چون دوست داشتم... و توی جاش جابه‌جا شد...زیر لب گفتم: -دوست داشتنت بخوره توی سرت غول دوسر... رادوین-چیزی گفتی؟... -نه... رادوین-پس راه بیوفت... *** رادوین-این کوچه رو بگیر برو تا تَه...خودم پشت فرمون مینشستم سنگین تر بودم تا الان هم رسیده بودیم... رادوین دیگه بدجوری با این غر زدناش داشت میرفت روی اعصابم...احمق...آدرس درست درمونی نمیده دوقورت و نیمشم باقیه... -عروس بلد نیست برقصه میگه زمین کجه...درست آدرس بده تا زود برسیم...خوبی به تو نیومده...اصلا تقصیر منه که دلم واسه تو سوخته بود... رادوین-بابا دهقان فداکار رانندگیتو بکن نبریمون زیر تریلی... با این حرفش یکدفعه زدم روی ترمز و پیاده شدم...من اعصاب نداشتم هِی این بندری میرفت روش... رفتم سمت صندلی شاگرد...درشو باز کردم و روبه رادوین با اخم گفتم: -آقای راننده برو ببینم چه دسته گلی به آب میدی... رادوین جوابمو نداد و پرید روی صندلی راننده...منم نشستم روی صندلی شاگرد...بفرما اینم از اولش...من گفتم نیام بهتره...خدا آخرو عاقبت این سفر رو بخیر کنه و یه صبری به من بده که نرم رادوینو خفه کنم... بدجوری کفری شده بودم...نه از دخترا نه از پسرا صدایی در میومد...فقط منتظر بودم که یکیشون حرفی بزنه ، جفت پا میرفتم توی حلقش... چون منو میشناختن اینجور موقع ها چه سگی میشدم جیکِشون در نمی اومد... دست به سینه از پنجره با اخم به بیرون خیره شده بودم...از عصبانیت تند تند نفس میکشیدم... کمی گذشت که رادوین جلوی خونه‌ای ویلایی با نمایی خیلی خیلی شیک ایستاد... رادوین-سامی بپر درو باز کن... با این حرفش سامیار پیاده شد و درو باز کرد...و حرکت کرد... وارد شدنمون همانا و کف کردن دهن من همانا... {پارت 85} عجب جایی بود...حیاط بزرگی داشت...سرسبز و زیبا...خیییلییی قشنگ بود... آدم دلش باز میشد...از در ورودی تا در اصلی ساختمون سنگ فرشایی به رنگ سفید و مشکی مارپیچی کار شده بود... کناره های این سنگ فرش ها با چراغ هایی پایه بلند بود که نمای زیبایی جلوه داده بود...از در حیاط یه راه دیگه‌ای با سنگ فرش کار شده بود که به سمت پارکینگ میرفت...دورتا دور خونه با گل هایی به رنگ قرمز و سفید کار شده بود... زمین حیاط بجز سنگ فرش ها چمن های ریزی بود...سمت چپ حیاط میز و دوتا صندلی کنار درخت بید مجنون خودنمایی خاصی میکرد... کولیمو انداختم روی شونه‌ام... شقایق-چقدر اینجا قشنگه... مال خودتونه؟... سامیار-در اصل مال رادوینه اینجا... با این حرفش یه تای اَبروم ناخودآگاه بالا پرید... -یعنی اینا همه سلیقه اون داداشته؟... سامیار میخواست حرفی بزنه که صداشو از پشت سرم شنیدم: رادوین-اون داداشش اسم داره...بله که سلیقه خودمه... میدونستم سلیقه‌اش خوبه از روی لباساش و دکوراسیون شرکتش و غِیره ولی نه تا این حد...فوق العاده بود... رادوین کلید رو از جیبش در آورد و در رو باز کرد... حدسم درست بود...داخل خونه محشر بود... وقتی وارد خونه میشدی اولین چیزی که جلب توجه میکرد سالن بزرگی بود که روبه‌رو در ورودی قرار داشت...خونه از رنگای مشکی و سفید و زرشکی کار شده بود و جلوه خاصی میداد... توی سالن از دو دست مبل خیلی شیک به رنگ مشکی و تلویزیون بود... سمت راست آشپزخونه اُپن بود...اُپنِش به حالت نیم دایره بود...داخل آشپزخونه هم از همه جور وسایل پر بود... سمت راست پله میخورد...بالای پله ها به ترتیب چهارتا اتاق داشت ... پایین پله ها هم دو تا در بود که فهمیدم سرویس بهداشتی و حموم هستن... خیلی خسته بودم...دیشب با دخترا تا ساعت 4 صبح بیدار بودیم...ساعت 6 پسرا اومدن دنبالمون...کُلا دوساعت خوابیده بودیم...خوابم میومد در حد تیم ملی... رادوین متوجه‌ام شد... رادوین-بچها طبقه بالا دوتا اتاق سمت راستی مال دخترا...دوتا اتاق سمت چپی هم واسه ما... {پارت 86} رادوین-بچها طبقه بالا دوتا اتاق سمت راستی مال دخترا...دوتا اتاق سمت چپی هم واسه ما... سرمو تکون دادم و از پله ها بالا رفتم... وارد اولین اتاق از سمت راست شدم...اتاق بزرگی بود...همه چی داشت... یه تخت بزرگ دونفره به رنگ مشکی و قرمز و پاتختی و درایور مشکی...روبه‌روی تخت ، میز آرایشی با آینه بزرگ قرار داشت...هر دو طرف میز آرایشی کمد بود... روبه رو در ورودی اتاق بالکن قرار داشت که با پرده نازُکی جلوش پوشیده بود...روی درایور ها هم چراغ خواب هایی خیلی خوشکل به رنگ قرمز بود...از اتاق خیلی خوشم اومد...شیک و مُدرن...لامصب سلیقه‌اش حرف نداشت...در حد کولاک میترکوند... اونقدر خسته بودم که حوصله نداشتم کولیمو باز کنم و وسایلم رو بچینم توی کمد... خودمو با همون لباس بیرونی پرت کردم روی تخت خواب...شالمو در آوردم و پرتش کردم روی کولیم... داشت چشمام گرم میشد که یکی جوری وارد اتاق شد که در طاق به طاق باز شد و کوبیده شد به دیوار...با این حرکت توی جام سیخ شدم... با دیدن پری و شقایق کشیدمشون به رگبار فوش: -زهرماااااار...شما هنوز آدم نشدین... خواهر من این طویله در داره...اینقدر نفهم و بیشعورید که بلد نیستید در این گاودونی رو بزنید...آقا در بزن...زبونم مو در آورد... و چندتا فوش آبدار که جایز نیست اینجا بگم... شقایق و پری فقط میخندیدن... -مرض و کوفت و زهرمار...رو آب بخندین... شقایق و پری بی توجه به بد و بیراه های من شروع کردن چیدن لباساشون توی کمد و با هم حرف میزدن...خودشون توی ماشین خوابیدن منو رادوین از خستگی داریم هلاک میشیم... خودمو باز پرت کردم روی تخت و پتو رو کشیدم روی صورتم... دیدم خفه خون نمیگیرن...پتو رو کنار زدم و به حالت تحدید گفت: -یا خفه خون بگیرید یا برید گم شید بیرون من گپه مرگمو بزارم...در غیر این صورت میزنم به دوقسمت مساوی تقسیمتون میکنم... با این حرفم هر دوتاشون با نیش باز از جاشون بلند شدن و بعد از گفتن خوب بخوابی رفتن... مثل اینکه شقایق و پری توی این اتاق ور دل من میخوابن...شیما و ترانه هم توی اون اتاق... چیزی نگذشت که از شدت خستگی بیهوش شدم... *** {پارت 87} بعد از کمی به جنگل رسیدیم...با دیدن فضای سبز جنگل حس خیلی خوبی بهم دست داد... سریع از ماشین پریدم پایین... شقایق-هوی...عسلی...بیا کمک... سامیار-لازم نکرده آجیمو بکشی زیر کار خودمون پسرا میاریم...شما هم برید بشینید...این زیراندازم بگیرید پهن کنید... شقایق-اوهوع...چه هوای آجیش رو داره... -یه دونه‌ای داداش... سامیار-ما چاکر آبجیمونم هستیم... پری با خنده همونطور که زیر انداز رو با شقایق پهن میکرد گفت: پری-عسل...گاری بیارم...این همه هندوانه زیر بغلت کاشت سخته همشو تنهایی بلند کنی... -مسخره نکنین...چیه حسودیتون شد... شقایق-ما غلط بکنیم... دیروز وقتی از خواب بیدار شدم ساعت 7 عصر بود...دیروز کُلا خسته بودیم و جایی نرفتیم...الانم ساعت 4 عصرِ... به پیشنهاد بچها اومدیم جنگل پیک نیک... بعد از خوردن ناهار هرکی مشغول کاری شد...حوصلم سر رفت...از جام بلند شدم ... شقایق-کجا... -میرم این دورُوَر یه چرخی بزنم... شقایق-باشه الان ساعت شیشه... نزدیک غروبه...زیاد دور نشی ها... -باوشه... و رفتم...اونقدر قدم زده بودم که دیگه پاهام درد میکردن...به خودم اومدم دیدم به جز دارودرخت هیچ چیز دیگه‌ای نیست...یعنی خاک عالم بر فرق سرم که یه جا نمی تونم بشینم...الانم گم شدی عسل خانم خوب شد؟...همینو خواستی...هوا هم داشت غروب میشد... {پارت 88} اونقدر خسته‌ام بود که تصمیم گرفتم یکم استراحت کنم بعد برم دنبال راه خروج... یه پنج دقیقه‌ای استراحت کردم...بلند شدم...دیگه غروب شده بود...همینکه خواستم حرکت کنم احساس کردم بین درختا یه چیزی با شتاب رد شد...ترسیده بودم...خودم...تنها...توی اون جنکل دَرَن دَشت...یعنی این آخر خوش شانسیه... میخواستم بیخیال بشم که باز دیدم همون سایه رد شد... تمام ترسم رو کنار زدم... مرگ یه بار شیون هم یه بار... به طرف اون درخت حرکت کردم...هنوز قدم چهارم رو بر نداشته بودم که یکدفعه یکی از پشت درخت پرید بیرون و جلوم ایستاد...با این حرکتش شُکه شدم ، جیغ زدم و به پشت به زمین افتادم...برخوردم با زمین همانا و خورد شدن کمرم همانا... آه از نهادم بلند شد... با دیدنش اخمامو کشیدم توی هم... -یعنی بگم خدا چکارت نکنه رادوین...چرا عین جن ظاهر میشی سکته کردم... رادوین-تو کدوم گوری رفتی دوساعته دنبالت گشتم... با درد گفتم: -همون گوری که تو داری الان میبینی... رادوین یکدفعه نِگاهش رنگ نگرانی گرفت: رادوین-چته؟...کمرت درده؟... سرمو تکون دادم...به سمتم اومد و جلوم زانو زد...خم شد... این میخواد چکار کنه؟...خودمو به عقب کشیدم... رادوین-نترس نمیخوام بخورمت... -میخوایی چکار کنی... رادوین-ببینم کمرت چشه... -چِس نیست گوشه...لازم نکرده... رادوین-نخواه به درک... و از جاش بلند شد...زیر لب غریدم: -بداخلاق... و از جام بلند شدم... هوا روبه تاریکی بود... رادوین همونطور که به دورُوَر نگاه میکرد گفت: رادوین-خب...از کدوم وَر بریم؟... -نکنه نمیدونی راه خروج از کدوم طرفه؟... رادوین-معلومه که نه...مگه تو نمیدونی؟... -نه... با این حرفم یکدفعه سرشو چرخوند طرفم و با عصبانیت گفت: رادوین-یعنی چی نه... -یعنی اینکه آی کیو اگه من راه خروج رو بلد بودم الان نشسته بودم توی ماشین بغل دستت... رادوین-زکی...ببین من عقلمو دادم دست کی...من فکر کردم تو میدونی ، بخاطر همین دیگه به مسیر توجه نکردم... -دیگه از این فکرا نکن... یه نگاه چپ چپ بهم انداخت... رادوین-اینقدر حرف نزن...راه بیوفت تا هوا کامل تاریک نشده راه رو پیدا کنیم... و دستمو گرفت و کشوند... *** {پارت 89} نزدیک دوساعت منو رادوین داشتیم دور خودمون تاب میخوردیم...دیگه پاهام نا نداشتند...از بسکی راه رفته بودم پاهام گِز گِز میکردن...هوا کامل تاریک شده بود... با خستگی روی تخته سنگ کناریم نشستم و بزور رادوینو صدا زدم که داشت جلو میرفت: -رادوین...صبر کن... با شنیدن صدام به طرفم برگشت... رادوین-چته؟...چرا نشستی؟... -بخدا دیگه حال راه رفتنو ندارم... رادوین-پاشو عسل...بیا هر چه زودتر از این آشغال دونی بزنیم بیرون... -به جون مامانم نمیتونم...دوساعت تمام داریم راه میریم ... نفسم گرفت...پاهام خیلی درده... رادوین یکم به دورُورش نگاه کرد بعد به طرفم اومد... یکی از دستاشو گزاشت زیر زانوم یکی دیگه رو هم گزاشت زیر کمرم و بلندم کرد... با این کارش شُکه شدم و دستامو دور گردنش حلقه کردم و ناخواسته خودمو بهش نزدیک کردم... -چکار میکنی؟... راه افتاد... رادوین-هیییس...هیچی نگو... -بزارم زمین... رادوین یه نگاه گذرایی بهم انداخت و باز به جلوش خیره شد... نیم ساعت بیشتر نگذشت که دیدم رادوین ایستاد و به جایی خیره موند... -چِت شد... رد نگاهشو دنبال کردم...دقیق روبه‌رومون یه خونه‌ای آجری بود...رادوین آروم منو گذاشت زمین... -خب؟... چند لحظه فکر کرد... رادوین-مجبوریم یه امشب رو اینجا سپری کنیم... و انگشتاشو بین انگشتام زنجیر کرد...به سمت در خونهه رفت و در زد...ولی کسی درو باز نکرد... {پارت 90} -میگم...نکنه کسی نیست... رادوین شونشو انداخت بالا و باز در زد...بعد از چند دقیقه پیرمردی با چهره خواب آلود ولی مهربونی از کَت و کولش میبارید توی چهارچوب در ظاهر شد... پیرمرد-جانم پسرم...مشکلی پیش اومده؟... رادوین-سلام...راستش منو خانومم گم شدیم اگه میشه... و مکث کرد...غرورش توی حلقم...حتی نمیتونه درخواست کنه...دیدم اگه به این باشه تا فردا صبح باید دم در وایسیم خودم دست به کار شدم: -اگه میشه یه امشب رو اینجا باشیم قول میدیم فردا صبح زود حتما از اینجا بریم... پیرمرده با خوشرویی به سمت داخل اشاره کرد و گفت: پیرمرد-چرا که نشه دخترم...بفرمایید... رادوین با تردید وارد خونه شد منم دنبالش کشیده شدم...یعنی همیشه اِی خدا باید منو بکشونه...یه بار آرزو دارم شونه به شونه‌ش راه برم...آخر آرزو به دل میمیرم... وقتی که گفت خانومم انگار داشتن قند توی دلم آب میکردن... پیرمرد-زیوَر...زیوَر... بیا که مهمون داریم...اونم چه مهمونی... -اگر خانومتون خوابن اشکالی نداره...بیدارشون نکنید... بزارید بخوابن... پیرمرد-نه دخترم... زیور همیشه عادت داره شب بیدار باشه... همونموقع پیرزنی که خون گرمی و صمیمیتش رو از صورت و لبخندش فهمیدم به سمتمون اومد: زیور-سلام... خوش اومدید...محمد معرفی نمیکنی؟... محمد-هنوز اسماشونو نمیدونم ولی میدونم که زن و شوهرن... با این حرفش منو رادوین بهم نگاهی انداختیم و سرمونو انداختیم پایین و ریز خندیدیم... رادوین-من رادوین رادمنش هستم و... مکث کرد و با لحن شیطونی ادامه داد: رادوین-خانومم عسل استوار هستن... هِی لبمو گاز میگرفتم که نزنم زیر خنده...آخه با عقل جور درمیاد؟...زن و شوهر اونم کی؟...منو رادوین...جزو عجایب هفت گانه‌س... زیور-چرا سرپا وایسادین... بفرمایید... و به سمت گوشه‌ای که پُشتی چیده بودن اشاره کرد...مبل نداشتن...منو رادوین کنار هم روی زمین نشستیم...زیور خانم وارد آشپزخونه شد و بعد از چند دقیقه با یه سینی چای اومد و جلوم نشست... {پارت 91} زیور-بفرمایید...دخترم بخور یکم حال بیایی ، رنگت پریده... خندیدم و یکم از چاییم خوردم: -نه زیور خانم... من همیشه رنگم پریده... زیور خانم با نگرانی گفت: زیور-مگه خدایی نکرده مریضیی چیزی داری... -بخاطر کم خونیمه... زیور-پس چای برات خوب نیست... -بیخیال...من معتاد چاییم... محمد-از دست شما جوونا که هیچوقت به فکر سلامتی خودتون نیستید... و روبه رادوین گفت: محمد-شُغلِت چیه پسرم... رادوین همونجور که از چاییش مینوشید گفت: رادوین-رئیس شرکت (...) هستم... محمد-پس مهندسی... رادوین-بله... زیور خانوم روبه من گفت: زیور-توچی دخترم؟...شاغلی یا خانه دار؟... -بله شاغلم...یعنی کارمند شرکت رادوین... زیور خانم با اشتیاق گفت: زیور-واقعا...پس باید پارتیت کلفت باشه... به حالت طعنه گفتم: -آره خیلی... زیور-راستی...چند وقته ازدواج کردید؟... با این حرفش موندم توش...حالا چی بگم... یکدفعه صدای رادوین که رگه هایی از خنده توش موج میزد به گوشم رسید: رادوین-یه دوماهی میشه...بخاطر همین ما الان شمالیم...واسه تفریح اومدیم... عجب بازیگریه ایییییین... زیور خانم با شیطنت چشمکی زد و گفت: زیور-اهاااااان...پس بگووووو... احساس کردم لپ هام گل انداخت...زیور خانم و آقا محمد خیلی خونگرم بودن...آدم پیششون احساس غریبگی نمیکرد ... بعد از کُلی حرف و شوخی آقا محمد اتاقی به منو رادوین نشون داد که امشبو سر کنیم... وارد اتاق شدم ،پشت سرم رادوین اومد داخل و درو بست...هرچند در باز میشد و چفتش خراب بود...خودشو پرت کرد روی تشک هایی که زیور خانم کنار هم پهن کرده بود... من تکیه داده بودم به میز آرایشی و به اون دوتا تشک خیره شده بودم...یعنی امشب قرار بود پیش رادوین بخوابم؟...حالا تشک رو هم میشد کشیدش اونطرف ولی یه پتو گزاشته بودن...پتو دونفره...اینو کجای دلم بزارم... رادوین-چته خشکت زده... -یعنی من امشب باید پیش تو بخوابم؟... {پارت 92} رادوین-چته خشکت زده... -یعنی من امشب باید پیش تو بخوابم؟... رادوین-مگه چیه؟... -واسه تو چیزی نیست ولی واسه من... و سکوت کردم...تاحالا پیش یه پسر نخوابیده بودم...حتی داداشم...چه برسه که پیش کسی بخوابم که با هم مثل دو نقطه متقابلیم... رادوین وقتی سکوتمو دید گفت: رادوین-میگی من چکار کنم؟...میبینی که در باز میشه... شک میکنن که زن و شوهر نیستیم...مگه من میخوام چکارت کنم...کاری ندارم باهات که...من رومو اونطرف میکنم تو راحت باش... بعد از زدن حرفش دراز کشید و روی پهلو به سمت دیوار خوابید... ناچار به طرف تشکم رفتم و نشستم...زیر مانتوم یه تاپ پوشیده بودم...من از اول همیشه عادت داشتم با لباس بیرون بخوابم ولی همیشه با شالم مشکل داشتم...حالا که رادوین روشو اونطرف کرد شالمو در بیارم...شالم رو در آوردم و کِش موهامو کشیدم ... موهام روی شونه‌هام ریخت... دراز کشیدم و پتو رو روی خودم گزاشتم...هوا سرد بود...اینقدر خستم بود که تا سرمو گزاشتم روی بالشت بیهوش شدم... ***

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×