رفتن به مطلب
Added by Amir

Saminfd

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    48
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

55 بار تشکر شده

درباره Saminfd

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female

آخرین بازدید کنندگان نمایه

410 بازدید کننده نمایه
  1. Saminfd

    مشاعره با آهنگ

    نــــه نرو من عاشقتم دیوونه وار، نه نه نـــه نرو ... :002:
  2. Saminfd

    رو چه اهنگی قفلی ؟

    not today - Imagine Dragons There she goes in front of me take my Life and set me free again...
  3. Saminfd

    نظرسنجی - افزودن بخش جدید

    به نظرم تو بخش درسی و دانشجویی یه بخش اضافه بشه معرفی رشته های دانشگاهی زیر شاخه تجربی، ریاضی، انسانی، هنر و زبان که توی هر کدوم از اینا رشته های دانشگاهی خودشون معرفی بشن خیلی از بچه های کنکوری سرچ میکنن در این مورد
  4. Saminfd

    سوال!!کجا بهتره؟

    هر کدوم توی یه درسی بهترن! مثلا قلمچی توی زیست بهترینه تو درس عربی و فیزیک سنجش ولی در کل گزینه دو بهتره بعد عید که حتما فقط سنجش باید داد نزدیک ترین به کنکوره سوالاش مخصوصا شیمی
  5. Saminfd

    انتخاب رشته و کنکور

    به نظره منم علاقه از همه چیز مهم تره! تو که ریاضیت خوبه اگه بری تجربی تو کنکور خیلی به دردت میخوره چون بچه های تجربی نقطه ضعفشون ریاضیه اکثرا ریاضی رو پایین میزنن اگه ریاضیتو بالا بزنی کلی ترازت میره بالا از بقیه میوفتی جلو ولی بازم علاقه...
  6. عنوان: پاییز فصل آخر سال است موضوع: داستان فارسی قرن 14 نویسنده : نسیم مرعشی ناشر: چشمه قطع: رقعی سال انتشار: ۱۳۹۵ تعداد چاپ: ۱۲ نوع جلد: نرم تعداد صفحات: ۱۸۹ بخشی از کتاب: این‌همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می‌کنند. بیدار می‌شوند و می‌خورند و می‌دوند و می‌خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت جوری زندگی کن که بعد از تو آدم‌ها تو را یادشان بیاید. تئاتر نونهالان گیلان اول شده بودم. بابا ماشین آقاجان را گرفته بود و مرا آورده بود خانه. لباس شیطان را از تنم درنیاورده بودم هنوز. شنل و شاخ و دمی که مامان درست کرده بود نمی‌گذاشت درست راه بروم. بابا برایم یک عروسک جایزه خریده بود. کله‌ی عروسک را کنده بودم. داشتم چشمش را از گردنش می‌آوردم بیرون. می‌خواستم بفهمم چرا وقتی می‌خوابانمش چشم‌هایش بسته می‌شود. بابا عروسک را گرفت و گذاشت کنار. مرا نشاند روبه‌روی خودش. گفت من کسی نشدم، اما تو و رامین باید بشوید. یادت می‌ماند؟ گفتم آره بابا، یادم می‌ماند. فردایش رفت و دیگر نیامد. چی از بابا به من رسید غیر از این حرف و چشم‌های سبزش؟ نیامد که ببیند حرفش زندگیمرا خراب کرده. خودش کسی نشد، من چرا باید می‌شدم؟ نسیم مرعشی( - 1362)، نویسنده و برنده رمان برتر جایزه جلال آل احمد سال 94 است. پاییز فصل آخر سال است / نامزد بخش رمان سه زن یا یک زن؟ رمان «پاییز فصل آخر سال است» از حال و هوای زنانی می‌گوید که در دوراهی‌های زندگی دست و پا می‌زنند و به دنبال راهی برای خلاصی از گذشته و آینده، دوباره شاد زیستن یا کنار گذاشتن رویاها و با واقعیت زندگی ‌کردن هستند. کتاب به دو بخش تابستان و پاییز تقسیم شده که هر کدامشان سه داستان از سه زن به نام‌های لیلی، شبانه و روجا را روایت می‌کنند که از دغدغه‌های متفاوت خود می‌گویند. این داستان‌ها «تکه‌ها»یی از رمان تلقی می‌شوند. «پاییز فصل آخر سال است» از آدم‌هایی می‌گوید که انتخاب‌ نمی‌کنند، بلکه به موقعیت‌هایی که آن‌ها را انتخاب می‌کند، تن می‌دهند؛ همان‌طور که برای لیلا انتخاب می‌شود که از همسرش میثاق ـ که قصد مهاجرت دارد ـ جدا شود. برای روجا که موفق به گرفتن ویزا نمی‌شود، ماندن انتخاب می‌شود که با ارسلان باشد؛ به دلیل این‌که راه دیگری برای بهتر زندگی کردن سراغ ندارد. هر فصل با راوی اول‌شخص روایت می‌شود. در بخش تابستان، سه راوی به روایت ساعت‌های مختلف یک شبانه‌روز می‌پردازند. هر یک از شخصیت‌ها در روایت خود، در تقاطع زمانی مشخصی به دو شخصیت دیگر برخورد می‌کنند و البته به لحاظ روایی، مستقل و خودبسنده نیز هست. مخاطب با استفاده از خرده‌روایت‌هایی که از طریق گذشته‌نگر‌ی‌‌های پی‌در‌پی ساخته می‌شود، با گذشته شخصیت‌ها آشنا می‌شود. در همین حال، رویدادهای ناگوار ایجادشده در یک جامعه، به‌ عنوان عاملی در تغییر دادن شرایط زندگی در زمینه‌های شغلی، اجتماعی، عاطفی، اقتصادی و به دنبال آن، ایجاد مقوله مهاجرت و آسیب‌های آن، مسئله اصلی رمان است. میثاق، همسر لیلا که تمام رویاهایش را در رفتن دیده است و از لیلا جدا شده، به‌عنوان انسانی رها شده از برزخ دوراهی‌ها، دودلی‌ها و وابستگی‌ها، بتی از اطمینان و ثبات رضایت برای سه راوی است و رگه‌هایی از تعلق ‌خاطر بین او و هر سه راوی به چشم می‌خورد. با اینکه میثاق، لیلا را رها می‌کند، اما گویی شرایط جامعه، رها کردن لیلا و رفتن او را توجیه‌پذیر کرده و همه به آن تن داده‌اند. با نگاهی جزیی به دغدغه این سه زن، می‌بینیم که لیلا، جلوتر از دو شخصیت دیگر حرکت می‌کند و دوراهی‌های روجا و شبانه را پیش‌تر از سر گذرانده است. لیلا نمادی از فضای اصلی حاکم در جامعه است که دو روایت دیگر در دل او قرار ‌می‌گیرند و لیلا محرک اصلی تحول دو شخصیت دیگر در پایان رمان می‌شود. «پاییز فصل آخر سال است» از مبارزه همیشگی آدم‌ها می‌گوید؛ با وابستگی‌ها و ریشه‌ها، با ترس‌ها و تردیدها، تردیدهای بین ماندن و رفتن، بین رضایت و قناعت؛ آدم‌هایی که رویاهایشان را در یک عصر دلگیر پاییزی به واقعیت می‌بازند، پاییزی که فصل آخر سال می‌شود، یا هر فصل دیگری که رویاها در آن پایان بگیرد. رمان «پاییز فصل آخر سال است» نمونه‌ای از رویکرد نویسنده به نقش ابرقهرمان‌ها در داستان‌های جدید ایرانی است. در داستان نسیم مرعشی، دیگر خبری از آن قهرمانان آشنای پیشین که بر کلیت فضای داستان سایه می‌انداختند، نیست و آن سایه بزرگ بین چند شخصیت تقسیم شده است. البته نسیم مرعشی، منصف یا خوشبین بوده که عدالت نسبی را رعایت و سایه بزرگ را به تساوی بین شخصیت‌هایش تقسیم کرده است. از «پاییز فصل آخر سال است» لیلا به همان اندازه سهم دارد که «شبانه» سهیم است و درست به همان میزان از این نقش به «روجا» رسیده است. حتی شخصیت «میثاق» هم که در طول داستان حضور فیزیکی ندارد، تقریباً به اندازه سه شخصیت یاد شده در ذهن مخاطب بازسازی می‌شود. البته شخصیت‌های دیگری مانند ارسلان را هم داریم که به هر حال از تقسیم سایه‌ها سهمی برده‌اند. با آن که شخصیت‌های داستان هر کدام مشکل خاص خود را دارند، اما در یک نکته، وجه مشترک دارند و آن، نارضایتی از موقعیتی است که در آن گرفتار آمده‌اند. اغلب آن‌ها رویاهای بزرگی در سر دارند که خودشان هم امید چندانی به تحقق آن ندارند. این رمان اگر چه قهرمان واحدی ندارد، اما نارضایتی از وضعیتی که شخصیت‌های داستانی در آن قرار گرفته‌اند، موضوع واحد آن است؛ هرچند آن‌ها نمی‌توانند همه خواسته‌های خود را یک‌جا داشته باشند. برای به دست آوردن هر خواسته‌ای باید یکی و در مواردی چند دلبستگی خود را از دست بدهند و این وسواس و دو راهی‌های به هم پیوسته در طول داستان مدام تکرار می‌شود. به طور کلی از زاویه‌ای دیگر می‌شود این‌گونه تعبیر کرد که سه شخصیت زن در این داستان، سه وجه یک زن هستند که در مقابل یک موقعیت واحد واکنش‌های متفاوتی از خود نشان می‌دهند. درباره نویسنده نسیم مرعشی، متولد 1362 و فارغ‌التحصیل رشته مکانیک از دانشگاه علم و صنعت است. او مثل خیلی از نویسندگان جوان، پیش از نویسندگی با فعالیت روزنامه‌نگاری آشنا شده و این کار را از سال 86 با معرفی کتاب در مجله هفتگی «همشهری جوان» شروع کرده است. مرعشی که در صفحات یادداشت مجله، از تجربه‌های داستان‌نویسی خود می‌نوشت، ناگاه به فکر نوشتن داستان و رمان افتاد و در سال 88 بود که اولین داستانش را نوشت. مرعشی جایزه نخست داستان بیهقی را برای داستان «نخجیر» در زمستان سال 92 و داستان دیگری از او به نام «سنگر» در مجموعه داستان «پرسه در حوالی داستان امروز 2» منتشر شد. گزیده متن این همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می‌کنند. بیدار می‌شوند و می‌خورند و می‌دوند و می‌خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت جوری زندگی کن که بعد از تو آدم‌ها تو را یادشان بیاید. تئاتر نونهالان گیلان اول شده بودم. بابا ماشین آقاجان را گرفته بود و من را آورده بود خانه. لباس شیطان را از تنم در نیاورده بودم هنوز. شنل و شاخ و دمی که مامان درست کرده بود نمی‌گذاشت درست راه بروم. بابا برایم یک عروسک جایزه خریده بود. کله‌ی عروسک را کنده بودم. داشتم چشمش را از گردنش می‌آوردم بیرون. می‌خواستم بفهمم چرا وقتی می‌خوابانمش چشم‌هایش بسته می‌شود. بابا عروسک را گرفت و گذاشت کنار. من را نشاند روبه‌روی خودش. گفت من کسی نشدم، اما تو و رامین باید بشوید. یادت می‌ماند؟ گفتم آره بابا، یادم می‌ماند. فردایش رفت و دیگر نیامد. چی از بابا به من رسید غیر از این حرف و چشم‌های سبزش؟ نیامد که ببیند حرفش زندگی من را خراب کرده. خودش کسی نشد، من چرا باید می‌شدم؟
  7. عنوان: کاش کسی جایی منتظرم باشد موضوع: داستان های فرانسوی قرن 20 نویسنده : آنا گاوالدا مترجم : ناهید فروغان ناشر: ماهی قطع: جیبی سال انتشار: ۱۳۹۴ تعداد چاپ: ۱ نوع جلد: نرم تعداد صفحات: ۲۰۸ درباره کتاب: کاش کسی جایی منتظرم باشد، اولین مجموعه‌داستان آنا گاوالدا، دوازده داستان کوتاه را دربرمی‌گیرد: آداب دلبری در سن‌ژرمن‌د‌پره، باردار، این مرد و این زن، اُپل تاچ، اَمبْر، مرخصی، رویداد روز، نخ بخیه، جونیور، سال‌های بعد، کلیک‌کلک، عاقبت کار. داستان‌های کوتاه این مجموعه، مانند دیگر آثار گاوالدا، ساده و بی‌آلایش است و از زندگی روزمره مایه می‌گیرد، اما درعین‌حال گاوالدا با پرداخت جزئیاتِ به‌ظاهر بی‌اهمیتِ زندگی روزمره، عمیق‌ترین دغدغه‌های احساسی شخصیت‌هایش را نشان می‌دهد؛ دغدغه‌هایی که دیگران نیز تجربه‌اش کرده‌اند و به‌همین‌ترتیب است که داستان‌ها برایشان جذاب و خواندنی است. کاش کسی جایی منتظرم باشد به ۲۷ زبان ترجمه شده است و آنا گاوالدا برای این کتاب جایزه‌ی رادیو-تلویزیون لوکزامبورگ-‌لِر را در سال ۲۰۰۰ دریافت کرد.
  8. رمانِ جذابِ جامه دران مرا ترغیب به اقتباس کرد گفت وگو با حمید رضا قطبی کارگردان فیلم سینمایی «جامه دران» فیلم سینمایی جامه دران اولین ساخته حمید رضا قطبی به موضوعی اجتماعی و معاصر در روایتی تو در تو می پردازد. جامه دران از رمانی از ناهید طباطبایی به همین نام اقتباس شده است. فیلم، سه بخش در مقاطع زمانی گذشته تا حال را به شکلی مجزا روایت می‌کند. با حمید رضا قطبی درباره ساخت «جامه دران» گفت وگویی انجام داده ایم برخی از داستان های ناهید طباطبایی منجمله همین جامه دران روایت خطی ندارد و داستان مدام در گذشته و حال جریان دارد. آیا ساختن فیلم بر اساس این نوع داستان ها نسبت به داستان های خطی سخت تر نیست؟ همه داستان های ناهید طباطبایی چنین ویژگی ندارند. موقعی که ناهید طباطبایی داستانش را تبدیل به فیلم نامه کرد. روایت خطی و مستقیم را به کار برد. رمان ایشان سه بخشی و اپیزودیک بود. اما داستان در روند تبدیل به فیلم نامه تبدیل به یک قصه واحد خطی شده بود. آیا شما چنین درخواستی را از نویسنده انجام داده بودید؟ نه، موقعی که با طباطبایی تماس گرفتم و با ایشان در مورد تمایلم برای ساختنِ فیلم بر اساس رمان صحبت کردم. مشخص شد که قبلا فیلم نامه را نوشته بودند. بهر حال ناهید طباطبایی فیلم نامه چهل سالگی را برای علیرضا رئیسیان نوشته بود و می دانست در سینما روایت خطی بهتر جواب می دهد؟ شاید چنین دیدگاهی داشت. اما من فیلم نامه را دوست نداشتم و آنرا مناسب تبدیل شدن به فیلم نمی دانستم. به چه دلیل آن روایت خطی مناسب تبدیل شدن به فیلم نبود؟ از منظر سینما، مخاطب و نظر شخصی من که با رمان اپیزودیکِ جامه دران ارتباط برقرار کرده بودم، آن شیوه مناسب نبود. تجربه نشان داده مخاطب ایرانی روایت های خطی در سینما را بیشتر از روایت های پیچیده دوست دارد ؟ درست است. بهر حال ساخت آن نوع فیلمها هم آسان تر است. و برای مخاطب سهل الهضم تر است. موقعی که در فیلم سازی به سراغ روایت حماسی می رویم. حتما در آن تعقل و فاصله گذاری رخ می دهد و مخاطب باید با دقت فیلم را نگاه کند. به این ترتیب تماشاگر باید از تمام حواسش حین دیدن فیلم بهره بگیرد و راز گشایی تدریجی روایت را دقیقتر دنبال کند. در چند سالنی که فیلم را به همراه مخاطب دیده ام متوجه شدم که تماشاگران با فیلم ارتباط برقرار کرده اند. بیشتر چه نوع آدم هایی و از چه قشری از جامعه با فیلم ارتباط برقرار کرده اند؟ من در این چند اکران، ندیدم که مخاطبی به فیلم اعتراض کند و یا حین دیدن فیلم غر بزند و همه در آرامش و با دقت فیلم را نگاه کردند. تجربه نشان داده وقتی مخاطب با فیلمی ارتباط برقرار نمی کند، در سالن نمایش با بغل دستی اش حرف می زند؛ یا با گوشی موبایلش مشغول می‌شود و حتی می رود پفک و تنقلات می خرد. حتی مخاطبان عادی هم با فیلمتان ارتباط برقرار می‌کنند؟ بله، چند مدت پیش، فیلم را در پردیس کوروش با مردم دیدم و همه واکنش ها خوب بود. شاید در اکران های خصوصی مخاطب رودربایستی داشته باشد و فیلم را نگاه کند. اما مردم عادی هیچ تعارفی ندارند؛ اگر فیلمی را دوست نداشته باشند اعتراضشان مشخص می‌شود. برای فهمِ درست از میزان رضایت مندی تماشاگران به این مشاهده عینی هم بسنده نکردم و از مسئول سالن سینما در باره واکنش سایر مخاطبان در سانس های دیگر نمایش فیلم پرسش کردم و متوجه شدم که این وضعیت در تمام سانس ها وجود دارد. آیا اگر مخاطبی نقدی منفی به فیلم داشته باشد آن را قبول می‌کنید؟ آدم دموکراتیکی هستم و از نقد منفی ناراحت نمی شوم. نظر هر کسی محترم است. در سینمای ایران معمولا فیلمسازان برای دلشان فیلم می سازند تا برای مخاطب. آیا جامه دران را برای مخاطب ساخته اید؟ در فیلم سازی رعایت این نکته مهم است که ضمن حفظ وجوه هنری به سلیقه مخاطب هم توجه داشته باشیم. من به این نوع سینما اعتقاد دارم. من به سینمای مهرجویی اعتقاد دارم. در سینمای ایران اقتباس ادبی حلقه مفقوده است و در مواردی معدود مثل همکاری مهرجویی با ساعدی کمتر این اتفاق رخ داده است. بر اساس چه ویژگی از داستانی از ناهید طباطبایی اقتباس ادبی انجام دادید؟ ادبیات می تواند منبع بسیار خوبی برای اقتباس در سینما باشد. رمان و داستان های ناهید طباطبایی ظرفیت و پتانسیل زیادی برای اقتباس دارد و اتفاقات خوبی در این داستان ها رخ می دهد. طباطبایی نویسنده ای است، که به روز می نویسد و احوالات زمانه خودش را درست می شناسد. رمان جامه دران برای مخاطب جذاب و پر از تعلیق و غافلگیری است. درکنار این مسئله، شخصیت های رمان هم به درستی پرداخت شده اند. البته من تاکید نداشتم که حتما فیلم نامه ای اقتباسی بسازم. کما اینکه فیلم نامه ای هم نوشته بودم و شرایط ساختش فراهم نشد. قصه ناهید طباطبایی آنقدر جذاب بود که مرا ترغیب به چنین اقتباسی بکند. هر زمان هم که قصه خوبی به دستم برسد و از ساختار آن خوشم بیاید، سعی می‌کنم که آن قصه را تبدیل به فیلم نامه کنم. من تمام تلاش خود را کردم تا به کتاب و متن اصلی اثر ناهید طباطبایی وفادار باشم. در سینمای روزِ جهان خیلی از فیلم ها با تکیه بر ادبیات ساخته می‌شود. یک نویسنده به خلق یک اثر و رویا کمک می‌کند و این کمک حال من فیلم ساز است؛ و دیگر من نباید از نقطه صفر و با نوشتن شروع کنم. مگر اینکه خودم آنقدر رویا و ایده داشته باشم که فیلم نامه های زیادی نوشته و آماده ساخت داشته باشم. در این چند ساله خیلی از جوان ها با پیدا کردن سرمایه گذار بدون اینکه سابقه ساخت حتی فیلم کوتاه داشته باشند فیلم شان را می سازند. اما شما روند منطقی فیلم سازی را طی کردید و بعد از سالها دستیاری و ساخت فیلم کوتاه فیلم اولتان را ساختید؟ با رابطه داشتن خیلی از کارها انجام می‌شود و این نوع فیلم ساختن بدون طی کردن مراحل لازم هم یکی از این کارها است. البته این دوستان می توانند در خیلی از موارد فیلم بعدی شان را هم بسازند و مهم این است که رابطه های قوی داشته باشند. بنابراین آنقدر فیلم می سازند تا فیلم سازی را یاد بگیرند. شیوه درست فیلم ساز شدن، تجربه اندوزی و ساخت فیلم کوتاه و نیمه بلند است. شیوه آکادمیک و تجربی مکمل هم می شوند و کمک می‌کنند یک روند درست شکل بگیرد. اما همیشه این روند اتفاق نمی افتد. گاه جوان هایی می آیند با ایده و طرحی؛ و تبدیل به فیلمش می‌کنند و از شکست نمی ترسند و گاه هم کارشان دیده می‌شود. الان دورانی است که برای یک ایده خیلی کف می زنند و اگر فضای فیلم به گروه خاصی هم متمایل باشد از آن حمایت می‌کنند و فیلمساز سوار بر موج می‌شود و کارهای بعدی اش را انجام می دهد و فیلمسازی برایش تبدیل به یک شغل می‌شود. آیا شما فیلمسازی را به‌عنوان خلق یک اثر هنری نگاه می‌کنید؟ فیلم سازی خلق اثر هنری است و اگر این گونه نباشد فیلم ساختن سمت و سوی کاسبکارانه ای پیدا می‌کند و به سمت ابتذال می رود. آیا تجربه ساخت فیلمی با ساختارِ اپیزودیک در اولین تجربه سینمایی تان کارِ چالش برانگیزی نبود؟ ساختار اپیزودیک چندان در سینمای ایران شناخته شده نیست و تماشاگر ایرانی حال و حوصله زیادی هم ندارد که چنین فیلم هایی را ببیند. مخاطب امروز راحت طلب شده است و دوست دارد زودتر به روایت اصلی فیلم برسد و آن را در یک قالب مشخص ببیند. فیلم های اپیزودیک انواع مختلفی دارند. نوع حماسی هم گونه ای از ساختارِ اپیزودیک است. در مجموع در فیلم تلاش کردم که بتوانم با مخاطب ارتباط برقرار کنم. آیا جامه دران یک ملودرام اجتماعی است؟ جامه دران در اصل یک ملودرام خانوادگی است. در فیلم پدرِ شخصیتِ اصلی فیلم یعنی شیرین می میرد و این مرگ باعث می‌شود یک سری از حقایقِ زندگی شیرین برملا شود. در سینمای اروپا و امریکا چند سالی است به جای ساخت فیلم های اپیزودیک ساخت فیلم های پازل گونه ای مثل ۲۱ گرم و یا بابل رونق گرفته و داستانهای مختلفی در یک فیلم به صورت موازی روایت می شوند. آیا به ساخت فیلم با این شیوه علاقه ای نداشتید؟ اگر احساس می کردم که ممکن است نوع روایت فیلم نتواند ارتباط کاملی با مخاطب برقرار کند. شاید به ساختار دیگری فکر می کردم. اما مطمئن بودم مخاطب با فضای فیلم همراه خواهد شد و به هیچ عنوان در طول دیدنِ فیلم اذیت نمی شود. اغلب فیلمسازان ما ترجیح می دهند، به لحاظ مالی و کسبِ درآمدِ بیشتر، سوای کارگردانی، نویسنده فیلم شان هم باشند شما این قضیه را چقدر قبول دارید؟ اگر کسی اندیشه و دغدغه ای دارد که بنویسد به او نویسنده اطلاق می‌کنند و اگر خودش هم فیلمش را بر این اساس بسازد اشکالی ندارد. و بتدریج به او مولف هم می‌گویند. اما من خودم فاقد داشتن چنین ویژگی توامانی هستم. البته من چند سال قبل فیلم نامه «صدای در هیاهو» را نوشتم و به سیما فیلم عرصه کردم و مورد تایید هم قرار گرفت. اما بعدا موقعی که برای تولید فیلم اقدام کردم با این جمله که «برای ما اولویت ساخت ندارد» روبه رو شدم. من فکرهایی برای تبدیل شدن به فیلم نامه داشته ام و دارم. اما موقعی که این فکرها تحقق پیدا نمی کند ترجیح می دهم بروم سراغ اقتباس. درحال حاضر هم دو فیلم نامه اقتباسی برای فیلم سازی آماده دارم. به بنیاد سینمایی فارابی مراجعه کردم اما از تولید آنها حمایتی انجام ندادند. از سال قبل تا به امروز فارابی در تولید بیش از ۵۵ فیلم نقش و سهم داشته است. اما از کار من با توجه به اینکه سال قبل، جامه دران در فجر هم در بخش جوایز دیده شد هیچ حمایتی نکردند. ادعای دوستان در مورد اینکه از فیلم نامه های اقتباسی برای تبدیل شدن به فیلم حمایت می‌کنیم. فقط در حد حرف و وعده و عید است. آیا ادبیات روز را دنبال می‌کنید؟ با ناهید طباطبایی آشنایی قدیمی دارم؛ و تمام نوشته های ایشان را خوانده ام. درحد توانم سعی می‌کنم آثار ادبی را بخوانم. اغلب نوشته های پرینوش صنیعی پور و بلقیس سلیمانی را می خوانم. معتقدم همیشه باید ارتباطتمان را با ادبیات روز حفظ کنیم. بنابراین بیشتر تمایل دارید قصه هایی از نویسندگان زن را بخوانید؟ نه، آثار نویسندگان مرد بزرگی مثل هوشنگ مرادی کرمانی را همیشه مطالعه می‌کنم. آیا فیلم جامه دران یک اثر زنانه صرف است؟ فیلم جامه داران روایت زندگی سه زن است. هر کدام از این زنها جزیی از زنان جامعه هستند؛ که می توانند سنتی و یا روشنفکر باشند. این فیلم هویت انسان را نشانه رفته است. به همین دلیل است که مخاطب در مواجهه با فیلم با آن همذات پنداری می‌کند. به اعتقاد من تاثیرگذاری جامه دران به دلیل انعکاس درستِ زندگی است و مخاطبان در این فیلم سینمایی عشق، دروغ و ظلم را می بینند. یکی از جذابیت های فیلم جامه دان تنوع لوکیشن و جغرافیای آن است. چگونه به این چشم انداز متنوع جغرافیایی رسیدید؟ در حال حاضر اکثر فیلم ها در آپارتمان و در یک کوچه و یا یک خیابان محدود و خاص فیلم برداری می شوند. خوشبختانه مدت زمان زیاد پیش تولید باعث شد که ما فرصت کافی برای پیدا کردن لوکیشن داشته باشیم. این جستجوها کمک کرد تا بتوانیم لوکیشن های های مناسبی را برای فیلم پیدا کنیم. برای ارائه کارخوب و استاندارد باید زمان زیادی را صرف کرد. مناطق مختلف استان های زیادی را برای پیدا کردن روستای مورد نظرمان گشتیم تا در نهایت روستا را پیدا کردیم. لوکیشن های این فیلم (خانه ارباب و مادرِ واقعی شیرین و بخش روستا) در استان سمنان و در حوالی شهمیرزاد است؛ که روستایی بسیار مناسب برای فضای روستایی بود که در فیلم نامه وجود داشت.
  9. عنوان: جامه دران موضوع: داستا ن های فارسی قرن 14 نویسنده : ناهید طباطبایی ناشر: چشمه قطع: رقعی سال انتشار: ۱۳۹۳ تعداد چاپ: ۱ نوع جلد: نرم تعداد صفحات: ۱۱۶ درباره کتاب: «جامه‌دران» عنوان مجموعه داستانی از «ناهید طباطبایی» است که از سوی «نشرچشمه» منتشر شده است. این مجموعه اولین‌بار در سال 1376 منتشر شده بود، و حالا دوباره به ویترین کتابفروشی‌ها بازگشته است. در این مجموعه، داستان‌هایی همچون «از یادرفته در باد»، «جامه‌دران»، «جدول کلمات متقاطع»، «مراسم ختم آقای…»، «دوچرخه دکتر»، «شهر چرخ‌و‌فلک‌ها» و «کبوترهای سفید». این کتاب سومین اثر ناهید طباطبایی است. «بانو و جوانی خویش»، «حضور آبی مینا»، «چهل سالگی»، «خنکای سپیده دم سفر» و «آبی و صورتی» از دیگر آثار اوست. «ناهید طباطبایی» با رمان «چهل سالگی» پلی برای آشتی سینما و ادبیات ایران زد و اقتباس «علیرضا رئیسیان» از این رمان به عنوان یکی از فیلم‌های پرفروش و بحث‌برانگیز با بازی «لیلا حاتمی»، «محمدرضا فروتن»، «عزت‌الله انتظامی» در حافظه‌ی سینمای ایران ماند؛ و حالا این‌روزها فیلمی براساس داستان «جامه‌دران» از همین مجموعه آماده‌ی نمایش شده است، فیلمی که خانم طباطبایی فیلمنامه‌اش را براساس داستان «جامه‌دران» نوشته است. ساخت این فیلم سینمایی به کارگردانی حمیدرضا قطبی زمستان سال گذشته در شمال کشور آغاز شد. بازیگرانی چون مهتاب کرامتی، پگاه آهنگرانی، مصطفی زمانی، باران کوثری، افسر اسدی، محمود بهروزیان، فرزانه نشاط‌خواه و الهام نامی در این فیلم مقابل دوربین علی‌محمد قاسمی رفته‌اند. «جامه‌دران» که نخستین فیلم سینمایی قطبی محسوب می‌شود، دارای سه اپیزود است و داستان زندگی زنی به نام شیرین است که در مراسم ختم پدرش به روابط جدیدی در زندگی او پی می‌برد و حقایقی تازه را کشف می‌کند. فیلمنامه این فیلم را قطبی به همراه ناهید طباطبایی که نویسنده کتاب «جامه‌دران» است، نوشته است. در پشت جلد این کتاب درباره طباطبایی می خوانیم: "ناهید طباطبایی در سال 1337 در تهران متولد شد. او فارغ التحصیل رشته ادبیات دراماتیک و نمایش نامه نویسی از مجتمع دانشگاهی هنر است. او که از نوجوانی آغاز به نوشتن کرده، اولین مجموعه داستان خود را در سال 1371 به چاپ رساند و تاکنون کار داستان نویسی و ترجمه از زبان های فرانسه و انگلیسی را ادامه داده است. ناهید طباطبایی داوری برخی از جوایز ادبی از جمله جایزه صادق هدایت، گلشیری و جشنواره ادبی اصفهان را به عهده داشته است. او در حال حاضر مدیریت نشر دید را به عهده دارد. تاکنون داستان های زیادی از او به زبان های مختلف دنیا ترجمه شده و چند اثر او نیز به صورت فیلمنامه درآمده است."
  10. عنوان: وای اگر پرنده ای را بیازاری موضوع: داستان های فارسی قر ن 14 نویسنده : عرفان نظر آهاری ناشر: نور و نار قطع: جیبی سال انتشار: ۱۳۹۳ تعداد چاپ: ۱ نوع جلد: نرم تعداد صفحات: ۱۵۲ بخشی از کتاب : پسرک بی آنکه بداند چرا ،سنگ در تیر کمان کوچکش گذاشت و بی آنکه بداند چرا ،گنجشک کوچکی را نشانه رفت. پرنده افتاد ،بال هایش شکست و تنش خونی شد. پرنده می دانست که خواهد مرد ،اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هیچ چیزی را نیازارد. پسرک پرنده را در دست هایش گرفته بود تا شکار تازه ی خود را تماشا کند. اما پرنده شکار نبود. پرنده پیام بود. پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت کاش می دانستی که زنجیر بلندیست زندگی ،که یک حلقه اش درخت است و یک حلقه اش پرنده. یک حلقه اش انسان و یک حلقه سنگ ریزه. حلقه ای ماه و حلقه ای خورشید. و هر حلقه در دل حلقه ای دیگر است. و هر حلقه پاره ای از زنجیر؛ و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد؟ و وای اگر شاخه ای را بشکنی ،خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگ ریزه ای را ندیده بگیری ،ماه تب خواهد کرد. وای اگر پرنده ای را بیازاری ،انسانی خواهد مرد. زیرا هر حلقه را که بشکنی زنجیر را گسسته ای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی. ) پرنده این را گفت و جان داد . و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد. عرفان نظرآهاری
  11. عنوان: تهران خیابان آشیخ هادی موضوع: نامه ها نویسنده : احمد شاملو ناشر: چشمه قطع: رقعی سال انتشار: ۱۳۹۳ تعداد چاپ: ۱ نوع جلد: نرم تعداد صفحات: ۱۹۸ درباره کتاب: «از صبح توی اتاق کار من که جلوی خانه است و به معبر نگاه می کند، می نشینیم؛ ظاهراً هر دو سرگرم کارهایمان هستیم، به همدیگر چیزی نمی گوییم و به روی هم نمی آوریم، اما هر دوی مان زیر چشمی مراقب خیابانیم که چه موقع جیپ اداره ی پست می رسد...» آنچه آمد بخشی از نامه احمد شاملو به ع. پاشایی از آمریکاست، در زمانی که هنوز نامه نگاری مهم ترین وسیله برای ارتباط با دوستان و آشنایان بود و رسیدن هر نامه، به خصوص برای افرادی که از نزدیکانشان دورافتاده بودند، بسیار خوشحال کننده و شوق انگیز به شمار می آمد. البته این حس و حال مطبوع، برای نسل امروز تجربه ای درک نشدنی محسوب می شود، به خصوص وقتی با تلفن همراهی در جیب، هر لحظه که اراده کنی می توانی با هرکس که بخواهی در قاره ای دیگر سخن بگویی (حتی به شکل تصویری) و یا پیام مکتوب خود را با یک کلیک، در کسری از ثانیه راهی آن سوی مرزها کنی و... با این احوال بدیهی ست انتشار کتاب هایی از سنخ کتاب «تهران، خیابان آشیخ هادی» برای چهره هایی که به نسل امروز یا نسل های بعد تعلق دارند، منتفی ست (تصورش را بکنید روزگاری بخواهند مجموعه ایمیل های یک نویسنده را منتشر کنند!). اما خوشبختانه در گذشته نه ایمیلی بود، نه پیامکی و نه تلفن همراهی و نامه نوشتن برای خود مراحل و مناسکی داشت و حتی گاه نامه های برخی از این هنرمندان، کم از نوشته های ادبی شان نداشت و حداقل اینکه انتشار این نامه ها محملی بود برای شناخت بهتر کسانی که کنجکاویم بهتر بشناسیم. «تهران، خیابان آشیخ هادی» مجموعه ی نامه هایی ست از «احمد شاملو» برای «ع.پاشایی» که در ایام دوری آن ها از یکدیگر نوشته شده است. نامه هایی از روگاری سپری شده، یادبودهایی از سنتی در نوشتن و جویای احوال یکدیگر شدن که خود نیز روزگارش سپری شده است. آشنایی پاشایی با شاملو به سال ۱۳۳۷ برمی گردد، زمانی که کتابِ «هوای تازه» را از کتاب فروشی انتشارات نیل می خرد و اندک زمانی بعد (به قول خودش) شاملوخوانی حرفه ای می شود و هنگام تدریس ادبیات در دبیرستان، برای شاگردانش مدام از شاملو و اشعارش حرف می زند. در اواخر دهه چهل شاملو مجله خوشه را منتشر می کند، ع. پاشایی هم ترجمه هایی برای او می فرستد. و سرانجام: «تابستان ۱۳۴۷، روزی از اداره ى آموزش وپرورش به من زنگ زدند که آقایی آمده اداره آدرس شما را می خواهد. اسمش را پرسیدم، گفتند آقای شاملو. مستخدم اداره ایشان را به طرف منزل ما می آورد که بین راه به آن ها رسیدم. احمد شاملو بود.» با چنین پیش زمینه ای از همان اولین دیدار، ارتباطی دوستانه و نزدیک بین آن ها برقرارمی شود. شاملو که برای ساختن فیلم هایی مستند به شمال آمده، درباره ی کتاب کوچه با پاشایی مشورت می کند و همین نقطه آغاز سه دهه همکاری و دوستی نزدیک آن ها می شود. نامه نگاری های میان «شاملو» و «پاشایی»، مربوط به ایامی ست که شاملو در خارج از کشور به سر می برده. بخش عمده نامه ها به نیمه دوم دهه ی ۵۰ که شاملو به دلایل سیاسی کشور را ترک کرده برمی گردد. بخشی هم حاصل نامه نگاری های آن ها در سال های پس از انقلاب است، در زمانی که شاملو برای درمان بیماری یا سخنرانی در دانشگاه های مختلف به خارج از ایران سفر کرده است. «پاشایی» در توضیح نامه های منتشر شده آورده است: «در همه جای دنیا مرسوم است که نامه های به جامانده از چهره های سرشناس و محبوب بعد از مرگشان در اختیار عموم قرار بگیرد، این نامه ها هم با همین منظور منتشر می شوند. نامه هایی که می توانند گوشه هایی از زندگی و دغدغه های شاعر را نشان بدهند. این نامه ها همگی حال وهوایی این چنینی دارند، نامه هایی هستند که شاملو بیشترشان را وقتی در سفر بود برای من نوشته است و کمابیش همه ی نامه ها به زندگی روزمره ی او و دغدغه هایش می پردازند و وجه ادبی ندارند.» شاملو با پاشایی رابطه ای ویژه داشته، علاوه بر دوستی و همکاری، پاشایی همواره در حکم وکیل شاملو پیگیر کار نشر آثار او نیز بوده است. در یکی از نامه ها شاملو خطاب به پاشایی به این نکته اشاره می کند که اگر تو از ساری به تهران نیامده بودی تکلیف کار ما چه می شد؟ و یا درنامه ای دیگر در رابطه با ایده راه اندازی یک انتشاراتی، به شوخی به پاشایی می گوید آن قدر به خاطر کتاب های من اینجا و آنجا رفته ای که بالاخره خودت به فکر راه انداختن دفتر نشر افتاده ای. (نقل به مضمون) «پاشایی» به عنوان وکیل شاملو، در تمام روزهایی که او در سفر است کارهایش را پیگیری می کند به خصوص در ارتباط با کتاب کوچه؛ و نامه نگاری های میان این دو نیز درواقع پل ارتباطی برای این است که در جریان امور قرار گیرند. بنابراین دور از انتظار نیست که در این نامه ها بیشتر صحبت از مسائل کاری ست تا حرف های دوستانه یا ادبی. مخصوصاً که این نامه ها مربوط است به زمانی که شاملو سفت وسخت روی کتاب کوچه کار می کرد و امیدوار بود بتواند انتشار آن را در ایران آغاز کند. نکته جالب در محتوای نامه ها وسواس عجیب شاملو برای انتشار کتابی ست که زحمت زیادی پای آن گذاشته و حالا قرار است در غیبت او منتشر شود، کاری که امروزه به راحتی با وسایل ارتباط جمعی در کمترین زمان انجام می شود، در آن سال ها با مشقت فراوان و با صرف وقت بسیار و البته پشتکاری مثال زدنی و آموزنده امکان پذیر می شده. در این نامه ها ذهن شاملو آن قدر معطوف و درگیر مسئله انتشار کتاب کوچه است که به ندرت از چیز دیگری در نامه ها سخن به میان می آید و محتوای آن ها بیشتر بازتاب دهنده فعالیت های کاری اوست، بی آنکه از حرف و بحث های ادبی نیز در آن خبری باشد و یا حتی از اوضاع و احوال زمانه سخن چندانی در آن ها رفته باشد، اما در عوض نشان دهنده وجوه شخصیتی کمتر دیده شده و جالب توجهی درباره احمد شاملو نیز هست. همانند خوشحالی شاملو از توجهی که محافل دانشگاهی و ادبی امریکا در پیش از انقلاب به او نشان می دهند، بیانگر میل ذاتی هنرمند برای دیده شدن است، به خصوص هنرمند ایرانی که گستره مخاطبانش بسیار محدود است. پیشنهاد احسان یارشاطر به شاملو برای انجام کار کتاب کوچه در آمریکا، با حمایت مالی دانشگاهی آمریکایی، با دفتر و دستک، استخدام کارمند و حتی برخورداری از کامپیوتر (که در اواخر دهه هفتاد میلادی واقعا نوبرانه بوده!) برای سرعت بخشیدن به کار؛ و پاسخ منفی شاملو به این پیشنهاد و علاقه او برای اینکه کتاب کوچه در ایران تهیه و منتشر شود. شاملو در این رابطه سؤال جالبی را از یارشاطر می پرسد، اینکه چرا باید آمریکایی ها این قدر علاقه مند باشند پولشان را صرف چنین تحقیق هایی آن هم مربوط به کشوری دیگر بکنند؟ (نقل به مضمون) و... این کتاب اطلاعات جالبی از روند آماده سازی و انتشار نخستین جلد های کتاب کوچه ارائه می کند، همچنین گویای گوشه هایی از اوضاع و احوال دنیای نشر در سال های منتهی به پیروزی انقلاب نیز هست و در عین حال بازتاب دهنده بخشی از سیر و سفر شاملو، در ایام حضور او در خارج کشور. به هر روی باید به این نکته اشاره داشت که کتاب حاضر بیشتر برای علاقه مندان شاملو و کسانی که روی زندگی و شعر این شاعر ایرانی تحقیق می کنند، می تواند دربردارنده نکات جالب توجهی باشد. * معرفی کتاب از الف کتاب
  12. چهل سالگی نقطه ای مرزوار در زندگی اغلب آدم هاست. زمانی که دیگر جوان نیستیم و مسیر باقی مانده راهی به سوی پیر شدن است. چهل سالگی برای مردها در عرف عامیانه همان دوران چلچلی است. وقتی که مردها به این نتیجه می رسند که از زندگی شان به اندازه کافی لذت نبرده اند. چندان غریب نیست که یک مرد چهل ساله به ناگهان مسیر زندگی اش را تغییر دهد و شاید به یاد دوران جوانی، هوای عشق تازه ای را در سر بپروراند. ولی زن ها کجای این قصه چهل سالگی قرار می گیرند؟ ناهید طباطبایی متولد 1337 در تهران و فارغ التحصیل رشته ادبیات دراماتیک و نمایشنامه نویسی از مجتمع دانشگاهی هنر است. او در سال 1378 رمان چهل سالگی را با همکاری نشر چشمه منتشر کرد. این رمان توسط مصطفی رستگارپور به یک فیلمنامه سینمائی تبدیل شد و در نهایت در سال 1388 علیرضا رئیسیان بر مبنای آن فیلم چهل سالگی را ساخت. چهل سالگی نقطه ای مرزوار در زندگی اغلب آدم هاست. زمانی که دیگر جوان نیستیم و مسیر باقی مانده راهی به سوی پیر شدن است. چهل سالگی برای مردها در عرف عامیانه همان دوران چلچلی است. وقتی که مردها به این نتیجه می رسند که از زندگی شان به اندازه کافی لذت نبرده اند و به آرزوهایشان نرسیده اند. چندان غریب نیست که یک مرد چهل ساله به ناگهان مسیر زندگی اش را تغییر دهد و شاید به یاد دوران جوانی، هوای عشق تازه ای را در سر بپروراند. ولی زن ها کجای این قصه چهل سالگی قرار می گیرند؟ ناهید طباطبائی در طی یک رمان نیمه بلند، دغدغه های یک زن چهل ساله به نام «آلاله» را به نمایش می گذارد. آلاله در حالی که غرق در رؤیای دوران 19 سالگی اش است، از خواب برمی خیزد ولی همان زن چهل ساله ای را می یابد که همسر فرهاد و مادر شقایق است. آنچه آلاله را به یاد دوران جوانی اش انداخته بازگشت هرمز است. هرمز، دانشجوی مستعد دوران دانشگاه اوست که اکنون در هیئت یک رهبر ارکستر برای اجرای برنامه قرار است به ایران بازگردد و آلاله کسی است که باید این برنامه را تنظیم کند. آلاله آشفته و سردرگم است؛ از یک سو خانواده ای قرار دارند که دوستشان دارد و با آنها احساس امنیت می کند. از سوی دیگر هرمز که برای او یادآور جوانی، دانشکده، موسیقی و عشق است، قرار گرفته است. فرهاد و شقایق حال و هوای عجیب آلاله را دریافته اند. در نهایت آلاله ماجرا را برای این دو تعریف می کند. فرهاد و شقایق به آلاله کمک می کنند تا خود را پیدا کند و آمادگی روبه رو شدن با هرمز را داشته باشد. آلاله با هرمز روبه رو می شود و این مواجهه موجب می شود که او شجاعت بازگشت به علاقه دوران جوانی؛ یعنی ساز زدن را بیابد. رمان «چهل سالگی» دغدغه های زنی چهل ساله را به تصویر می کشد که درمیانه عمر خود بحرانی عمیق را تجربه می کند. چند خط ابتدایی رمان به خوبی وضعیت آلاله را توصیف می کنند: «شده بود یک انار یک انار خشکیده که پشت یک مشت خرت و پرت گوشه یک انبار زیر شیروانی افتاده بود و اگر کسی برش می داشت و تکانش می داد می توانست صداي به هم خوردن دانه هاي خشکش را بشنود. بوي ماندگی را در بینی اش احساس می کرد؛ بوئی ترش و شیرین که برهوا می ماسید، آن را سنگین می کرد و مانند لایه اي از عرق بر پوست او می نشست. دلش می خواست از جایش برخیزد و بگریزد» (طباطبایی، 1378، ص1). آلاله در این سن عشق های دوران جوانی خود را از دست رفته می بیند؛ عشق به هرمز و عشق به موسیقی. او در مواجهه با این وضعیت با یک سؤال روبه رو است: چرا نتوانسته است به آرزوهای خود برسد؟ در طول رمان بارها از او سؤال می پرسند که چرا دیگر ساز نمی زند؟ پاسخ آلاله به همه یکسان است: ازدواجش، فرزندش و جنگ. با این حال مخاطب متوجه می شود که خود آلاله هم نسبت به این دلایل مطمئن نیست. آلاله زمانی که متوجه می شود همکلاسی بی استعدادش نوازنده ویولن سل ارکستر است، نسبت به عملکردش نگاهی انتقادی تر پیدا می کند. خانواده آلاله و همسر و فرزندش از حد متوسط جامعه بالاتر است. فرهاد و شقایق بیش از آنکه مانع رسیدن آلاله به اهدافش باشند، به شدت از او حمایت می کنند. با این حال آلاله به آرزوهای دوران جوانی خود نرسیده است. نکته قابل تأمل در ساختار اجتماعی و ارزش ها و هنجارهای مرسوم نهفته است. در مورد آلاله کسی یا چیزی مانع او برای دستیابی به اهدافش نشده است. ساختار اجتماعی در جریان جامعه پذیری این موانع را در ذهن آلاله قرار داده است: « فرهاد دست او را گرفت و گفت: این درست همان چیزی است که من به تو گفتم، اما تو سازت را کنار گذاشتی.... آلاله با لحن عصبی گفت: آره؛ به خاطر اینکه دانشکده تعطیل شد، به خاطر اینکه ازدواج کردم، به خاطر اینکه بچه دار شدم و به خاطر اینکه موشک می آمد»....« نه به خاطر تو و شقایق نبود...ولی خوب با صداي تیر، موشک، مارش نظامی، آژیر و چه می دانم هزار بدبختی دیگر به نظرم مسخره می آمد ساز بزنم، اما حالا می فهمم که اشتباه کردم، من اشتباه کردم. من هیچ وقت خودم را جدي نگرفتم....هیچ وقت» (همان، ص22). علی رغم اعمیت بالای نقش های مادری و همسری برای زنان، اما تأکید بیش از حد بر آن در جامعه سبب شده است زنان مجرد نه تنها از سوی جامعه، بلکه از سوی خودشان هم به رسمیت شناخته نشوند. خانم شیرازی همکار آلاله، آلاله را بسیار خوشبخت می داند چون او شوهر و فرزند دارد. برای خانم شیرازی ناراحتی و دغدغه های آلاله قابل درک نیست؛ چراکه در نگاه او نهایت خوشبختی در ازدواج و فرزندآوری و بر عهده گرفتن وظایف مادری و همسری است. در تمام طول داستان نقش حمایت کننده خانواده آلاله بسیار قابل توجه است. فرهاد، آلاله را تشویق می کند به دیدن هرمز برود و شقایق در این مسیر همیشه در کنار مادرش است. شاید نویسنده با تصویر چنین خانواده ای می خواهد بگوید که آلاله با اینکه از سوی خانواده اش با مانعی روبه رو نبوده، اما نتوانسته است استعدادهای بالقوه اش را بالفعل کند و یا اینکه به دنبال آرزوهاش برود. با این توضیحات آینده زنانی که با موانع جدی از سوی خانواده شان مواجه هستند قابل پیش بینی است. مهری شاه زیدی
  13. عنوان: چهل سالگی موضوع: داستان های فارسی قرن 14 نویسنده : ناهید طباطبایی ناشر: چشمه قطع: رقعی سال انتشار: ۱۳۹۴ تعداد چاپ: ۱۲ نوع جلد: نرم تعداد صفحات: ۹۰ درباره کتاب: «چهل سالگی» روایت زنده شدن خاطراتی خوشایند است که در مواجهه با واقعیت حال، کابوس‌هایی رونده می‌شود. داستان دلدادگی دیروز زن قهرمان داستان با سرخوردگی‌های اجتماعی امروزش گره می‌خورد. نگاه «ناهید طباطبایی» به ماجرا نگاهی دقیق و عمیق است. او توانسته دل‌نگرانی‌ها، سرخوردگی‌ها و روال طبیعی زندگی زنی امروزی و نسبتا خوشبخت را به تصویر بکشد. از روی این کتاب، فیلم موفقی نیز به کارگردانی «علی‌رضا رییسیان» ساخته شده است. در چهل سالگی با شخصیت زنی روبه رو هستیم که در حال گذر از مرز جوانی به میان سالی ست. این زن به لحاظ درونی، سرگشته و آشفته و به لحاظ شخصیتی متزلزل و مردد است. داستان با خوابِ آشفته و نمادین این زن آغاز می شود... بخش هایی از کتاب: «آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد می بیند هنوز همان دختر 15 ساله است که موهایش سفید شده، دور چشمهایش چین افتاده، پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند. و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند... پیری فقط یک صورتک بدترکیب است که با یک من سریش می چسبانندش روی صورت آدم، ولی آن پشت جوانی است که دارد نفسش می گیرد. بعد یک دفعه می بینی پیر شدی و هنوز هیچ کدام از کارهایی که می خواستی نکردی». «گفت: ببین، نباید خیلی نارحت بشوی، زن های چهل ساله بالاخره یک کار عجیب و غریبی ازشان سرمی زند، برای اینکه ثابت کنند هنوز پیر نشده اند یا دوست پسر می گیرند یا لباس های عجیب و غریب می پوشند و موهایشان را بنفش می کنند یا رژیم لاغری می گیرند یا دوباره بچه دار می شوند یا می روند کلاس زبان یا... چه می دانم، اما مطمئن باش همه این ها فقط یک مدت کوتاه است، خیلی زود به پیری عادت می کنند». منبع : سایت شهر کتاب
  14. Saminfd

    معرفی و نقد کتاب بیوه کشی | یوسف علیخانی

    نقد و بررسی بیوه کشی نخستین رمان یوسف علیخانی نقد و تحليلي بر رمان بيوه‌كشي داستان دنياي تلخ آدم‌هاي تنها و سنت‌هاي غريب رمان بيوه‌كشي نخستين رمان يوسف عليخاني در زماني كه به نظر مي‌رسد شهري نويسي مد جامعه ادبي است و روستايي‌نويسي سنت ادبي منسوخ شده در ايران است، به عنوان يك رمان در ژانر روستايي، ركورد فروش را در ماه اول انتشارش مي‌شكند و بلافاصله به چاپ بعدي مي‌رسد. نوشتار زير نقدي است بر اين كتاب. رالف والدو امرسون مي‌گويد: اجتماع، نام‌ها و آداب و رسوم را دوست دارد و از واقعيت‌ها و افراد آفريننده و خوداتكا بيزار است. حقيقت تلخ اجتماع در همين جمله نهفته است. مردم از هر نژاد و رنگ و گويشي كه باشند در برابر خرافه‌هاو آداب و رسوم سنتي عاجز جلوه مي‌كنند و توان مبارزه و تغيير خرافه را ندارند. تنها نسل‌ها مي‌گذرد و گمان مي‌رود كساني برنده شده‌اند كه بي‌چون و چرا سر به دامان باورهاي سنتي مي‌گذارند و در استحاله‌اي از تقدس به خواب مي‌روند. بدنام‌شدگان، از دسته و گروهي سر بيرون مي‌آورند كه در برابر رسوم وامانده و ته‌نشين شده قدعلم كرده‌اند. آنهاطرد مي‌شوند، كوچ مي‌كنند، تنها مي‌مانند اما مصلح حقيقي نفع بشري و جمعي‌اند. اين چند خط، مقدمه‌اي است براي شروع خوانش رماني به نام «بيوه كشي» كه نويسنده آن با همه عشقي كه به روستاي كوچك زادگاهش دارد اما جسورانه، خرافه‌ها و ظلمي را كه در حق زن روا داشته مي‌شود به چالش مي‌كشد و در برابر حرف‌هاو حديث‌هاي نابجا سرسختانه سينه‌اش را سپر مي‌كند. در روستايي كوهستاني و صعب‌العبور خانواده‌اي گالش (چوپان) به دعوت پيل آقا كه بزرگ محل است براي گله‌داري مردم دهكده مي‌آيند؛ قشنگ خانم، حضرتقلي و هفت پسرشان به نام‌هاي بزرگ، داداش، عزيز، عطري، درويش، امان و كوچك. پيل آقا و همسرش «ننه گل»، تنها يك فرزند دارند. دختري به نام «خوابيده خانم» كه دليل اسمش خود داستاني خواندني است. خوابيده خانم به بزرگ، پسر ارشد گالش‌ها دل مي‌بندد و با وجود دلبستگي شديد پسرخاله‌اش اژدر به وي، خوابيده به عقد بزرگ در مي‌آيد. اژدر مردي كينه‌توز و بي‌منطق است و خوابيده دختري زيرك، دانا و مهربان. بنا به سنت قومي روستا، زن ِ شوهرمُرده بايد به عقد برادر ِ شوهرش دربيايد. كينه و غرض‌ورزي اژدر، بزرگ را مي‌كشد و بقيه برادر‌هايكي پس از ديگري به اين رسم شوم گردن مي‌نهند و خوابيده خانم، با وجود ميل باطني‌اش و با همه دلبستگي كه به همسر اول دارد، تنها به خاطر احترام به آداب و رسوم و تقاضاي پدر شوهر پيرش، با هر ازدواج مي‌ميرد و اين هفت سنگ از او زني مي‌سازد كه مثل كوه سخت است و سختي روزگار بروز انجام هر عكس العملي را از او سلب مي‌كند. او مجبور مي‌شود به عقد مرداني در بيايد كه هيچ كششي جنسي به آنها ندارد بلكه احساساتي خواهر گونه و مادرانه است كه او را وادار به تن دادن به اين شرايط ناگزيركرده و ازدواج‌هاي به اجبار روح او را زمين‌گير مي‌كند. برادر‌ها يك بار مي‌ميرند و او بيوه‌اي است كه هفت بار جان مي‌دهد!داستان بيوه كشي، داستان دنياي تلخ آدم‌هاي تنها و سنت‌هاي غريب و دست و پا گير است. سنت‌هايي كه با خرافه عجين مي‌شود و تا تباهي كامل نسل‌ها پيش مي‌رود. شروع داستان تكان‌دهنده است. خوابيده خانم در روياي صادقه‌اش مي‌بيند كه قرار است بلايي بر سرشان نازل شود. او هفت شبانه روز خواب مي‌بيند كه هفت كوزه را به هفت چشمه مي‌برد و به جاي آب در آنها خون پر مي‌شود. در رمزگشايي داستان عدد «هفت» نقش كليدي دارد. كتاب در هفت بخش طراحي شده است، خواب ديدن در هفت شبانه‌روز، هفت كوزه، هفت چشمه، هفت برادر، شكستن هفت باره كوزه‌ها، تبحر امان، در پرتاب هفت سنگ از يك كمان، هفت لالايي، هفده سال و هفت ماه و هفت روز، سي و هفت ساله شدن خوابيده خانم در پايان داستان و... عدد هفت در باورهاي سنتي، فلسفي و عرفاني جايگاه ويژه‌اي دارد. عدد مقدسي كه از اركان اصلي آفرينش است. مثل باور به خلقت زمين در شش روز و روز هفتم كه شروع زندگي است، هفت آسمان، هفت طبقه دوزخ و بهشت. زدن هفت سنگ به شيطان و... گويي در اين بازي ظريف برادرها مثل هفت سنگ بر روح برزخي ابليسي به نام اژدر اصابت مي‌كنند و خوابيده خانم در سي وهفت سالگي‌اش، در اوج پختگي و شجاعت، ابليس را به زانو در مي‌آورد و به تباهي مكرر زن‌ها در دايره بسته خرافه پايان مي‌دهد. ماجرا در زماني بي‌زمان و در مكاني به نام ميلك روي مي‌دهد. ميلك دهكده‌اي است كه براي گذر از برف‌هاي سنگينش بايد از خانه تا مدرسه و طويله را نقب زد. با شخصيت‌هايي غالبا خنثي كه بود و نبودشان نفع و ضرري براي دنيا ندارد. آنها تنها به جبر جغرافيايي و اقليمي بسنده مي‌كنند و دنياي بزرگ‌ترشان تنها در «قزوين» خلاصه مي‌شود. از ميان اين مردمان تنها «اژدر» كه كاراكتر منفي داستان يا همان ضد قهرمان است ميل به كشف دنياي بزرگ‌تري دارد. داستان در راستاي نقد و واكاوي اثرات تخريب‌گر دنياي محدود و خرافه‌پرست ذهن‌هاي بسته است. آدم‌هايي كه پاي‌شان را از كوره راه‌هاي دهكده سنگلاخ شان بيرون نگذاشته‌اند و زندگي محدودشان خسران و تباهي نسل‌ها را در پي دارد. فضاي داستان در محيطي زن سالارانه و مادر بلد شكل مي‌گيرد. بر خلاف بارقه ذهني نخست كه در خوانش سطحي داستان در ذهن مخاطب و در جهت تخريب زن ممكن است شكل بگيرد، نويسنده با زيركي تمام زن‌ها را در تمام امور تصميم‌گيرنده و محيط بر خانواده تصوير مي‌كند. وجود و بروز شخصيت‌هاي مكملي مثل ننه گل، قشنگ خانم، صد گل، مليجه و حتي خود خوابيده خانم كه قهرمان داستان است، مبين اين ادعاست. آنها به‌راحتي نظر مي‌دهند، تصميم مي‌گيرند و راي شوهران‌شان را تغيير مي‌دهند و فجايع زماني رخ مي‌دهد كه مردان بر تصميمات اشتباه خويش پا فشاري مي‌كنند. به‌طوركلي تاثير شخصيت‌هاي مونث داستان پررنگ‌تر و اثربخش‌تر است از خوابيده كه شخصيت محوري است گرفته تا ننه گل و قشنگ خانم كه در جايگاه مكمل نشسته‌اند. روايتگر داستان داناي كل است. با مضموني انتقادي به افراط‌گري در باورهاي عاميانه و تحجر. قهرمان داستان (خوابيده خانم) عليه ضد قهرمان (اژدر) شورش مي‌كند و او را از پاي درمي‌آورد، در اين ميان وجود شخصيت‌هاي مكمل مثل هفت برادر، قشنگ خانم و حضرتقلي، ننه‌گل و پيل‌آقا، شخصيت دوست‌داشتني «عجب‌ناز» و... به فضاسازي داستان كمك شاياني كرده است. ديالوگ‌ها آنچنان قابل هضم و فضاسازي‌ها آنقدر خوب از آب در آمده‌اند كه سطر به سطر داستان به جان مي‌نشيند و مخاطب، خود را يكي از اهالي ميلك تصور مي‌كند. فراز و فرود‌هاي بجا، زمان‌بندي‌هاي مناسب و استفاده از المان‌هاي خاص، كشش اثر را دوچندان كرده است. خلق فضاهاي بكر و اشارات غيرمستقيم خواننده را درچنان دنيايي از تخيل فرو مي‌برد كه برگشتن از آن غم‌انگيز جلوه مي‌كند. همچنين است ديالوگ‌هاي بسيار ملموس و زيباي دختر بچه‌اي به نام عجب ناز. كشف دنياي او و تنهايي‌هايش، گفت‌وگوي شيرين او با مادر و عموي هم بازي‌اش (كوچك) كه از قابل‌لمس‌ترين قسمت‌هاي رمان است. يكي از نكات درخشان اين اثر مكان‌يابي آن است. در شرايطي كه زندگي شهري با همه دغدغه‌هايش انسان عصر حاضر را در كافي‌شاپ‌ها، كوچه‌هاي تنگ و باريك، آسمانخراش‌ها و پارك‌هاي سر گذر احاطه كرده، يوسف عليخاني با گشاده‌دستي خواننده اثرش را مي‌برد به آن سوي كوه‌ها. جايي كه در استعاره‌اي بسيار بي‌بديل مردم با سيمرغ به دهات اطراف و قزوين رفت و آمد مي‌كنند. اگرچه در سطرهاي شروع بنا به استفاده از لهجه بومي ممكن است خوانش اثر براي خواننده سخت جلوه كند، اما مخاطب در همان چند صفحه اول با درك فضا و موقعيت كاراكترها با لهجه‌ها خو مي‌گيرد و آن روي شيرين ماجرا نمود پيدا مي‌كند و همچنين تنوع شخصيت‌هاي روستا نيز ممكن است ابتدا به‌ساكن مخاطب را دچار سردرگمي كند اما رفته‌رفته و در طول متن و با توجه به نوع داستان درمي‌يابيم كه حضور شخصيت‌هاي روستايي در پيشبرد داستان موثر و چشمگير هستند. از آنجايي كه رمان حاضر سعي در به چالش كشيدن عقايد پس مانده و متحجر دارد، وجود كاراكترها، حرف و حديـث‌ها و باورهاي‌شان، تشريح عكس‌العمل‌هاي گوناگون به اتفاقات و نوع نگرش آنها به تصميم‌گيري‌ها در بن‌مايه شكل‌گيري قصه ضروري به نظر مي‌رسد. به عنوان مثال وقتي كه صحبت از مراسم ازدواج يا خواستگاري يا حتي تصوير كردن مراسم عزا در يك روستا به ميان مي‌آيد، اولين شرط آن ساختن كاراكترهاي كافي براي پيشبرد قصه است. آن هم در روستايي كه تنها چند خانواده، دوشادوش هم زندگي مي‌كنند. چنان كه به نقل از متن داستان، پشت‌بام خانه هر يك، حياط خانه ديگري است. داستان از يك خط زماني ممتد پيروي نمي‌كند و خاطرات، در پيراهن زمان گذشته بر جان داستان مي‌نشيند اما نشانه‌اي از جريان سيال ذهن در ميان نيست. تنها مرور خاطرات، به صورت فلاش‌بك، به معلومات و دانسته‌هاي مخاطب كمك مي‌كند. اشاره‌هاي تعمدي به نوع انتخاب اسامي يكي ديگر از ويژ‌گي‌هاي اثر است. اسم‌ها به هيچ عنوان كليشه نيستند و خوانش اثر را با افت همراه نمي‌كنند. حتي در نشانه‌گذاري‌هاي اسمي، تعمدي حكيمانه نهفته است. بخت خوابيده كه چون نامش در خواب فرورفته و نيش‌هاي پردرد اژدر كه هيچ كس از رذالت‌هايش در امان نيست، قشنگ خانم كه مثل نامش تا سنين كهولت زيباست و پيل‌آقا كه بزرگ دهكده است و... سراسر داستان پر است از كنايه‌ها و اشارات غيرمستقيم كه خواننده را وادار به رمزگشايي متن مي‌كند. مثل تعمدي كه در اسم‌ها نهفته است. به جز اسامي اشخاص كه ذكر آن در بالا آمد، نكات قابل اشاره و ويژه‌اي در متن وجود دارد. مثل وجود دزدها كه براي بردن گوسفندان، به سمت كافر كوه و سياه‌كوه مي‌گريزند! اشاره به نام اژدركوه و اژدرچشمه كه كمين گاه اژدر است، اشاره بسيار زيبا و لطيف به دو شاخه ريواس كه خوابيده خانم خودش و بزرگ، همسر اولش را در آن مي‌بيند، اشاره به افسانه خلقت زن و مرد در باورهاي اسطوره‌اي است كه مشي و مشيانا (نخستين زن و مرد) از شاخه‌هاي ريواس به وجود آمده‌اند، اشاره به آمدن پاييز زودرس، گريه بي‌موقع عجب‌ناز بعد از رفتن پدرش و آخرين ديدارشان، بوي نامطلوبي كه خوابيده را بي‌تاب مي‌كند يا اشاره به سنت‌هايي مثل كمتر شير دادن به دختر براي آنكه شيردل و ياغي نشود، در آغوش نگرفتن فرزند در جمع بزرگان، واگويه كردن خواب‌هاي آشفته براي آب روان و... با اين همه قابل ذكر است كه نويسنده مي‌توانست براي آرامش خاطر خواننده به صورت پانوشت به توضيح برخي از كلمات و اصطلاحات محلي كه ممكن است قابل فهم نباشد و خوانش اثر را با كندي مواجه كند همت بگمارد. كلماتي مانند المبه، كتاري‌حرفان، كولام، اوشانان و... همچنين است بعضي اشارات كه در توصيف‌شان به گونه‌اي افسانه‌اي اغراق شده يا برعكس! مثل خوني كه بعد از مردن بزرگ تا هفته‌ها! آب چشمه را خون‌آلود كرده است، تصور كشيده شدن گوسفندان به سياه‌چاله‌ها، در حالي كه مي‌دانيم قاتل تنها يك مرد معمولي است، رد شدن سريع از كنار احساسات زن شوهرمرده و مادر داغدار فرزند كه به نظر مي‌رسد جاي بيشتري براي پرداخت داشته است و از اين دست است تلاش نكردن برادرها براي تغيير اوضاع و بي‌موضع بودن آنها در برابر مرگ يكديگر. اگرچه شايد بتوان به دليل مشقات زندگي كوه‌نشيني و مصائب فراوانش، سخت شدن احساسات را توجيه كرد و توقع عزاداري‌هاي طولاني و عشق‌هاي آنچناني را نداشت، به خصوص در شرايطي كه به نقل از متن كتاب جمعيت روستا در حال نابودي است و دخترها بي‌شوهر مانده‌اند اما بار درام و عاطفي داستان عكس‌العمل‌هاي خاص‌تري را طلب مي‌كند و همچنين درك نشدن شرايط خاص زن‌ها توسط يكديگر خود حكايتي جداست! خواننده در تمام طول داستان از مشخصات ظاهري آدم‌ها چيزي دستگيرش نمي‌شود. اين امر در توصيف هفت برادر ملموس‌تر است. هيچ يك از آنان نشان ظاهري ندارند. اما به طرز زيبايي و در كوتاه‌ترين سطور به شكلي كامل شاعرانه معرفي مي‌شوند. تنها چيزي كه از آنها مي‌دانيم اين است كه بزرگ، نوازنده ني است، مردي صبور و شجاع و مهربان و نويسنده بيشترين فضاي داستان را حتي بعد از نيمه كتاب همچنان به اين شخصيت مكمل مي‌پردازد و شش برادر بعدي كه به نظر مي‌رسد تنها در حد يك نام و سايه باقي مانده‌اند اينچنين معرفي مي‌شوند: عزيز كه بندباز است تصميم به گريز از سرنوشت محتوم و تلخ خويش مي‌گيرد كه ناموفق است. برادرهاي ديگر در برابر سرنوشت سر تعظيم فرود مي‌آورند. داداش كه دومين برادر است با چاقوي جيبي‌اش خراطي مي‌كند، عطري چوب باز است، درويش عاشق جمع كردن چكمه، امان نشانه‌گير زبردستي است كه هفت سنگ را با هم پرواز مي‌دهد و هميشه فقط كلاغ‌هاي دزد را نشانه مي‌رود و كوچك كه تنها به خاطر ترس از مرگ زود هنگام ريش مي‌گذارد تا بزرگ‌تر جلوه كند و سردرد‌هاي دايمي خانه‌نشينش كرده است. نويسنده با كناره‌گيري از بروز لحظات فراواقع‌گرايانه، سعي در ترسيم فضاهاي ساده‌اي دارد كه به همذات‌پنداري مخاطب مي‌انجامد. وي چنان لالايي مي‌خواند و شعله‌هاي چراغ را به گردونه‌هاي در حال حركت تشبيه مي‌كند، آنچنان با قلمش صداي كوكوهه و چوچوهه را به گوش مخاطب مي‌رساند كه خواننده در سادگي فضاهاي حيرت‌آور و ناب غرق مي‌شود. آدم‌هاي داستان او معمولي‌اند اما كليت داستان سازه‌اي از نيروهاي خير و شر و رودررويي شب و روز، تابستان و زمستان، سياه و سفيد، گرم و سرد، تلخ و شيرين و... هستند و در شخصيت‌پردازي‌اش جانب انصاف را رعايت كرده است. كاراكترهاي او به جز ضدقهرمان داستانش همگي خاكستري هستند. مردماني با شخصيت‌هاي سياه و سفيد و رمان حامل درونمايه‌اي انتقادي به باورهاي خرافه و خانمان‌برانداز است. جاي خوشوقتي است كه در اين روزگار بشود داستاني چنين سرشار خواند و با آن به دنياهاي دور‌تري رفت كه از زندگي كسالت‌بار امروزي ما فاصله گرفته است. بشود از چشمه‌هاي خنك كوهستان آب نوشيد، چراغ‌هاي روستا را از فاصله تماشا كرد. از كوه‌ها ريواس چيد و در فصل گردوتكاني و برداشت فندق با ميلكي‌ها همراه شد. با دردهاي‌شان زندگي كرد و با لالايي‌ها خوابيد. ماه را نوراني‌تر و برف را سپيد‌تر و باران و رنگين‌كمان را زيبا‌تر ديد. دل به نواي خوش ني‌لبك مرد چوپان سپرد و با صداي چوچوهه و كوكوهه فصل‌ها را تشخيص داد. بر سماورهاي ذغالي چاي دم كرد و زير كرسي به خوابي خوش فرو رفت. اين همه خود كافي است تا رمان بيوه‌كشي، داستاني بشود كه ركورد فروش را مي‌شكند و در حدود يك ماه پس از انتشارش به چاپ بعدي مي‌رسد. دقت نويسنده به زعم مرد بودنش، به حركات و احساسات زنانه و حتي دختربچه‌اي به نام عجب‌ناز حيرت‌آور است. ديالوگ‌ها و حركات دختربچه آنچنان زيبا ترسيم شده‌اند كه مايه بهت است. با اين همه يوسف عليخاني مي‌توانست همين تبحر را در احساسات خوابيده خانم و در مواجهه او با مرگ عزيزانش به رخ بكشد. يادمان باشد كه تفاوت داستان با اخبار جرايد در پرورش تخيل و شاخ و برگ دادن به اتفاقات است. نويسنده حاذق كسي است كه بتواند از جريانات كوچك و روزمره، رماني بسازد كه از اتفاقات معمولي و پيش پا افتاده فاصله گرفته است و ذهن خواننده را با داستان خويش همراه كند. در داستان هر ناممكني بنا به ژانر قصه ممكن مي‌شود و نويسنده مي‌كوشد كه با گفتن به در، ديوار بشنود و اينگونه است كه در طول قرون داستان‌نويس بار بزرگ به چالش كشيدن اعمال ضد نفع اجتماع و تغيير خلق و خوي و كردار نسل‌ها را به دوش مي‌كشد. « زيگموند فرويد» مي‌گويد: دانش بايد توهم‌هاي متافيزيكي، پيشداوري‌ها و خرافه‌ها را پشت سر بگذارد اما مفهوم عقلانيت يعني آزادي، حقيقت و عدالت را به عنوان سنت از نسلي به نسلي منتقل كند! و نويسنده ماندگار كسي است كه از اين دانش برخوردار باشد. پايان داستان هم مانند شروع آن شگفت‌انگيز تمام مي‌شود. خوابيده خانم كه تا ٣٧ سالگي، در مقابل همه رسومات سر خم مي‌كند و بنا به وصيت كوركورانه بزرگ‌ترها زندگي‌اش تباه مي‌شود، در برابر تباهي زندگي دخترش قد راست مي‌كند و تابوهاي جامعه كوچك و سنتي‌شان را مي‌شكند. او به صورت نمادين و ابراهيم‌وار به جاي ذبح اسماعيل، بره كوچك عجب‌ناز را به دست خود او قرباني مي‌كند و تمام توانش را به كار مي‌گيرد تا شر اژدر را كم ‌كند. دايره بسته سنت‌ها را مي‌شكند و براي شروع زندگي جديد و شرايط مطلوب و آرماني دخترش كه سمبل نسل نو و آزاد‌تر است دنياي تنگ و كوچك ميلك را ترك، و از زادگاهش هجرت مي‌كند. قرباني كردن بره، در حقيقت ذبح كردن خرافه‌ها و سنت‌هاي دست و پا گير است كه با دستان لرزان عجب‌ناز و حمايت مادرش شكل مي‌گيرد. خوابيده خانم كه حاضر نيست تنها داشته‌اش از يك زندگي عاشقانه اما كوتاه، دردهاي او را تجربه كند، دست به هجرت بزرگ مي‌زند. به گذشته پرمخاطره‌اش پشت مي‌كند و جان كلام را در گوش دخترك كه ترس از مواجهه با دنياي غريب بيرون وجودش را فرا گرفته نجوا مي‌كند: «همه جا، جاي ماست به شرطي كه خاطره‌هاي‌مان با ما نيايند»! مد و مه/چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴ الهامه كاغذچي
  15. Saminfd

    معرفی و نقد کتاب بیوه کشی | یوسف علیخانی

    حمید عبدالهیان در نشست نقد رمان بیوه کشی با تمجید از تکراری نبودن حرف‌های علیخانی در رمانش گفت: آقای علیخانی با سماجت دارد حرف خودش را می زند با اینکه ممکن است خواننده اش را از دست بدهد. به گزارش خبرنگار مهر، رمان «بیوه‌کشی» نوشته‌ یوسف علیخانی بعدازظهر روز دوشنبه ۶ مهر در سیصد و نود و هشتمین نشست هفتگی کانون ادبیات ایران نقد و بررسی شد. در این نشست دکتر «محمد دهقانی»، منتقد ادبی و استاد دانشگاه، دکتر «حمید عبداللهیان»، منتقد ادبی و استاد دانشگاه و «محمدرضا گودرزی» نویسنده و منتقد، رمان «بیوه‌کشی» ‌را نقد و بررسی کردند. ساختار مرموز یک رمان دهقانی در این نشست در سخنانی اظهار داشت: همه ماجرای این رمان در زمانی حدود ۱۸ سال یا به حساب دقیق راوی، ۱۷ سال و ۷ ماه و ۷ روز روی می دهد که معتقدم این اعداد به صورتی اندیشیده شده انتخاب شده‌اند. کما اینکه کتاب هفت فصل است. که فصل اول ۱۰۸ صفحه است، فصل دوم ۱۱۷ صفحه است، فصل سوم ۱۵ صفحه، فصل چهارم ۱۳ صفحه، فصل پنجم ۱۰ صفحه و فصل ششم ۹ صفحه و فصل آخر ۱۶ صفحه است. در مجموع با افزایش فصول، از تعداد صفحات کمتر میشود و این در ساختار داستان معنادار است. هر یکی از برادرها در یکی از فصل ها به شکلی مرموز کشته می شوند و به جزء یکی، جسد بقیه به دست نمی آید. وی افزود: کسانی که داستان های یوسف علیخانی را خوانده باشند، متوجه هستند که طبق معمول، مکان داستان، روستایی است به نام میلک. اهالی روستا چند خانوار بیشتر نیستند، همه باغدار و گله دارند. شخصیت بزرگ روستا پیرمردی است به نام پیل آقا که پدر قهرمان اصلی داستان یعنی خوابیده خانم است. پیل آقا برای میلکی ها هم نقش روحانی دارد و هم معلم آنهاست و گویی از قدرت های جادویی هم برخوردار است. شخصیتی است شبیه جادو پزشک‌های قبایل بدوی. فضای داستان هم پر از وهم و خرافه و طلسم و جادوست و همین ژانر داستان را مبدل به ژانر داستان های وحشتناک و وهم آور کرده است. جادوی نام‌ها در بیوه کشی وی در ادامه به نامتعارف بودن نام شخصیت‌های این اثر اشاره کرد و گفت: این نام‌ها گویی نوعی نیروی جادویی و مذهبی دارند؛ خوابیده، قشنگ، پیل آقا، ننه گل، حضرتقلی، حیف الله، اژدر، کاس آقا، گلدسته، زرافشان، ملایم و ... هیچ کدام از این اسم ها برای ما شهری ها اسم های متعارفی نیستند. نام "اژدر" هم به عمد انتخاب شده و با اژدر مار که اهالی میلک معتقدند هر از چند گاهی پدیدار می شود و آدم ها را به درون چشمه ای می کشد، همخوانی دارد. در یک نگاه کلی این داستان پر است از خرافه. البته ما در آن نشانه‌هایی از خرافه و خرافه‌پرستی می‌بینیم که مختص این نوع محیط هاست. رمانی زیر سایه حس گناه این استاد دانشگاه ادامه داد: احساس گناه و انتظار مجازات، موضوعی است که فراوان در بیوه کشی دیده می شود و انگار بر تمام داستان، سایه افکنده، در واقع ساختار داستان و حوادث در نتیجه و حاصل همین احساس گناه و انتظار مجازات و عقوبت آسمانی است. دنیا در فضای این داستان پر از ترس و وهم و کابوس و خواب است. خواب به خصوص بارها و بارها در داستان رخ می دهد. درست همان طور که در داستان های شاهنامه هست که شخصیت ها و قهرمانان از طریق خواب به وقایع آینده آگاه می شوند، در بیوه‌کشی هم همین رویکرد را می بینیم که شخصیت ها از طریق خواب، گویی بهشان الهام می شود که در آینده چه رخ می دهد. دهقانی افزود: در این جهان وهم آلود و اسطوره زده، آدم ها به دنبال علت منطقی قضایا نمی گردند. تقریبا منطق در این فضا، جایی ندارد. همه چیز از یک گذشته ازلی آغاز شده که کسی نمی داند کی بوده و به چه ترتیب. هیچ چیز مورد سوال واقع نمی شود. اتفاقات رخ می دهند و آدم ها به جای اینکه دنبال دلایل اصلی و منطقی باشند دنبال دلایل غیر منطقی هستند. کسی و کسانی کشته می شوند و همه قاطع اند که موجودی در چشمه هست به اسم اژدرمار که می آید و این ها را می بلعد و می کشد و هیچ چیزی هم ازشان باقی نمی ماند جزء اینکه مثلاً آب رنگ خون می گیرد یا کفش شان به جا می ماند، کمان شان به جا می ماند. تفنگ شان به جا می ماند. جالب اینکه قهرمان اصلی داستان تقریبا می داند این قتل ها کار کیست ولی تا پایان داستان جرأت نمی کند اقدامی انجام دهد. جسارت انتخاب زبانی انحصاری این استاد دانشگاه ادامه داد: زبان این داستان برای من خیلی مهم است و به نظرم کار مهم نویسنده این هست که زبان را از آن چیزی که هست، جلوتر ببرد و زبان را توانمندتر بکند و به همین دلیل بر نمی‌تابم که اشکالاتی در زبان داستان نویس ببینم و مواردی را به نظرم رسیده که با اندکی دقت در ویراستاری برطرف می‌شد مثلاً در صفحه ۱۹ نوشته شده : «لابد زهر دیگر می زد». ما چیزی به اسم زهر زدن در فارسی نداریم. اگر در لهجه شما به کار می رود مربوط به لهجه است. یکی از مسائلی که می‌خواهم اینجا بگویم این است که کار آقای دولت آبادی و دیگرانی که با لهجه بازی کردند، بگذارید کنار و بریزید دور. این ها به درد نمی خورد. این ها به درد داستان نویسی نمی خورد. لهجه را فقط شما در جایی می توانید به کار ببرید که دیالوگ شخصیت های داستان باشد. در روایت خودتان نمی توانید لهجه را به کار ببرید. اصولاً حق چنین کاری ندارید. یادمان باشد در هر گوشه ایران به یک لهجه خاص حرف می‌زنند، حالا اگر بخواهیم همه این ها را وارد ادبیات رسمی بکنیم و از مردم انتظار داشته باشیم این را بفهمند، غیر ممکن است. ما در زبان فارسی، زبان گفتار داریم و زبان نوشتار. فارسی از آن زبان هایی است که دوگانه است. آلمانی این طور نیست، نوشتار و گفتارش یکی است اما زبان انگلیسی زبان گفتار و نوشتار دارد. ما باید به زبان نوشتار بنویسیم، اگر نویسنده ایم. وی در پایان افزود: اما موضوع آخر اینکه، حس می کنم داستان، توان و ظرفیت این را داشت که گسترده تر از این بشود. دو فصل داستان همان طور که گفتم نصف بیشتر کتاب را گرفته و بقیه اتفاقات خیلی خلاصه شده اند. ما در داستان متوجه نمی شویم چرا شخصیت اژدر مار سیاه مطلق است. این شخصیت مثل شیطان از اول انگار بد به دنیا آمده و تا آخر داستان هم همین است. داستان می توانست گسترده تر و شخصیت ها بهشان بیشتر پرداخته شود. حرف‌های علیخانی تکراری نیست سخنران دوم این نشست حمید عبدالهیان که در ابتدای سخنانی خود گفت: دلیل اصلی‌ای که نقد رمان بیوه کشی را قبول کردم این بوده که این داستان، نسبت به داستان هایی که در دهه‌ هشتاد و نود می بینیم متفاوت است و این را پسندیدم. از یوسف علیخانی هم تشکر می کنیم که حرف هایش تکراری نیست. وی ادامه داد: فضای داستان نویسی ما را این روزها یا داستان های تینِیجری(جوان پسند) گرفته یا داستان هایی که مربوط به مسائل خانم هاست. البته خانم‌ها حق دارند درباره خودشان بنویسند اما داستان نویسی دهه های ۸۰ و ۹۰ ما خیلی دارد به سمت دو صدایی و سه صدایی و حتی تک صدایی می رود و تنوع صدا و جهان بینی در آن نداریم. در این میان من خوشم می آید که آقای علیخانی با سماجت دارد حرف خودش را می زند با اینکه ممکن است خواننده اش را از دست بدهد. انگار یک مسئله برایش مهم است و آن را گرفته و دارد جلو می رود و این موضوع شایسته تقدیر است. مرگ‌های باشکوه در بیوه کشی عبدالهیان افزود: بیوه کشی از نطر جامعه شناسی اثری قابل تامل است. این رمان داستانِ یک روستاست؛ روستایی که علیخانی خیلی دوستش دارد و سعی کرده این روستا را که عملا در صحنه جغرافیا مُرده است را با چنگ و دندان حفظ کند حتی شده در ادبیات. از سوی دیگر این رمان حالتی مستند گونه دارد. نویسنده سعی می کند فولکلور و ویژگی های زندگی روستایی را وارد داستان بکند. با این جال به نظر من یکی از مشکلات رمان زاویه دید آن است؛ زاویه دیدی که در آغاز داستان دانای کل است و محدود به خوابیده خانم که بعد از مدتی از خوابیده خانم فاصله می گیرد و سراغ شخصیتهای دیگر می رود که ای کاش نمی رفت که البته زیاد هم نیست. ای کاش مثل «سووشون» همان زاویه دید محدود را می‌گرفت و از دیدگاه همین خوابیده خانم می‌دیدیم. این استاد دانشگاه در ادامه با بیان اینکه شخصیت پردازی های رمان بیوه گشی خیلی عالیست، گفت: یکی از اوج های این رمان مرگ ها در آن است. مرگ‌های بیوه‌کشی شاعرانه است. البته انگار رمان در جاهایی کمی به رئالیسم جادویی تنه می زند یعنی نه می خواهد رئالیسم جادویی شود و نه نشود اما می شود مثلا همین باور به اژدها و خواب هایی که این خانم می بیند و در واقعیت منعکس می شود. وی در پایان افزود: این رمان قابلیت نقد کهن الگویی و آرکی تایکیپال را هم دارد. یعنی خود داستان بر یک کهن الگو و آرکی تایپ بنا شد و آن هم اسطوره قربانی است. وقتی آخر داستان می‌گوید آن «سید» می آید و می گوید یک دختره باید قربانی شود. در قدیم هم این اسطوره بوده است که وقتی رودخانه طغیان می کرده، یک دختر باکره ی جوان و زیبا را می گرفتند می بردند کنار رودخانه و یسرش را می بریدند تا این رودخانه آرام شود. وقتی چشمه خشک می شد یک خانمی را می بردند قربانی می کردند یا... در این رمان هم چنین موضوعی هست که قابل تامل است و در داستان به خوبی جا می گیرد. کسانی که بحث کهن الگو ها را مطرح کردند، می گوید دستانی که بر اساس کهن الگو ها باشد نسبت به داستانی که نباشد بازتابِ بیشتری و خواننده ی بیشتری دارد محمدرضا گودرزی دیگر کارشناس این نشست نیز درسخنان خود با بیان اینکه بیوه‌کشی رمانی است که به اسطوره گرایش دارد و توجه به عدد مقدس هفت، اظهار داشت: عدد هفت چرا مقدس بوده؟ هفت عددی است که ما آن را با پسوندهای هفت آسمان، هفت سیاره، هفت فلز، هفت رنگ، اژدهای هفت سر، هفت ستاره خوشه پروین و... می‌شناسیم و همنیها رفته رفته راه به اسطور پیدا می‌کنند. گودرزی افزود: بیوه‌کشی روایت یمان مرگ و نیستی است و باورها و خرده روایت ها در رمان نقش بارزی دارند و همین تعلیق و کشش داستانی خیلی خوب به آن داده است. حمید نورشمسی

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×