رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Dermogetsabil

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    5
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1 بار تشکر شده

درباره Dermogetsabil

  1. Dermogetsabil

    سوالات متداول ( پرسش و پاسخ )

    تو قسمت رمان در حال تایپ یه موضوع جدید فرستادم،ولی بعد تو قسمت ارسال کتاب کامل متن کاملش رو ارسال کردم،داشتم دنبال یه راهی می گشتم که فایل وردش رو ارسال کنم،ولی الان هر چی می گردم پیداش نمی کنم، یعنی پاکش کردین؟ فایل ورد رو چه طور ارسال کنم؟متن کتابم کو؟اصلا موضوعی که تو بخش ارسال کتاب کامل ایجاد کردم نیست.
  2. Dermogetsabil

    نجات | Dermogetsabil

    پارت :۲ من یه پسر معمولی ام،که تو یه خونه ی معمولی ،تو محله ای که نمیشه گفت پایین شهره یا بالای شهر،زندگی میکنه . البته شکر خدا وضعمون همیشه رو به بالا بوده . من معمولی ام ... با دوستای معمولی... وافکار معمولی... ولی گاهی ،بعضی چیزا انقدر برام خواص و غیر معمولی میشن ،که حتی من هم ،دیگه نمیتونم بگم معمولی ام،یا غیر معمولی... راستش بعضی چیزا انقدر گفته و شنیده شدن که کاملا معمولی شدن و دیگه چیز جدید و غیر معمولی وجود نداره . ولی داستان من فرق داره .قصه زندگی من واقعیه . قصه اینه که چطور من و دوستام ،دنیا رو به هم زدیم و یه دنیای عجیب برای خودمون ساختیم .این دنیا عجیبه و برای اینکه بتونی واردش بشی باید اثر انگشتت تو اسکنر ثبت شده باشه .کافیه من بخوام .و اون وقت هر آدمی که واقعا ارزشش رو داشته باشه میتونه واردش بشه و تا ابد توش زندگی کنه .من اینا رو میگم تا بدونین همچین دنیایی واقعا وجود داره .این قصه روایتیه از حال و آینده ‌.حال بد و آینده ی خوب. این قصه جایی گفته نشده .چون نصف بیشترش از آینده است .آینده ای نزدیک .حتی اگر هم این قصه قبلا جایی گفته یا شنیده شده باشه،احتمالا انقدری معروف نبوده که به گوش ما برسه ،انگار یه قصه فراموش شدس .قصه ای که سال ها پیش توی آینده فراموش شده . همه چیز با افکار و سوالات غیر معمولی من جون گرفت: مثلا یکیشون این بود:ما چرا به دنیا اومدیم؟ جواب این سوال رو خیلی خوب میدونم .سوالی که عمرم پای فهمیدن جوابش تلف شد .جوابش رو نمیگم . فقط میگم وقتی به جوابش رسیدم ،چه کار غیر منتظره ای ازم سر زد . نمیگم چون نمی خوام کسی کارم رو تکرار کنه،این یه جور خودخواهیه، ولی نمی خوام کسی با فهمیدن جواب این سوال پاش به دنیای ما باز بشه . یا اگه قراره به دنیای ما بیاد،خودش باید جواب رو پیدا کنه .من یه نقشه کشیدم . و یه نامه پیدا کردم . این شد که با بهترین دوستام ،زدیم به تیپ و تار دنیا . و مسیرمون رو جدا کردیم . تغیرش دادیم .یه تغیر غیر معمولی . آخه نتونستیم مثل همه ی آدمایی که هزار و چهارصد و اندی سال منتظر موندن ،منتظر کسی بمونیم که معلوم نیس قراره کی بیاد . ما عمر مون رو تباه نکردیم ؛ما خودمون شدیم اون آدم و دنیامون رو عوض کردیم . این شد که مسیرمون رو تغیر دادیم: یه روز عادی تو محله ما،مثل همیشه موقع رفتن به مدرسه پنج دقیقه دیر کردم ،و یه تاخیری دیگه تو دفتر انظباتم ثبت شد . طبق معمول سر کلاس انقدر با سه تا دوست خل و چل ام سیاوش،ثامن و بردیا حرف زدم که یه منفی انظباتی دیگه از طرف آقای شویدی(فاملی همه جعفریه،این یارو شده شویدی) مهمون شدم . به قول سیاوش آخرش با این منفی انظباتی ها ادبیات ام پونزده هم نمیشه! زنگ دوم بعد از جواب دادن به سوالات گاه و بیگاه اکبرزاده بازم حرف زدم ؛ زنگ سوم سر کلاس زبان کلی خودشیرینی کردم،و باز هم حرف زدم . اصلا کی گفته دخترا خیلی حرف میزنن؟ من خودم دست همه ی دختر ها رو از پشت بسته ام! زنگ آخر که خورد مثل همیشه دو روز(متحدان بلوف زنی ایران^_^)منتظر بردیا موندم تا قر و فر دادناش تموم شد .آخه دوساعت طول میکشه تا یقه ی یونیفرمش رو زیر بند کوله پشتیش میزون کنه ! بعد از ساختمون مدرسه زدیم بیرون. دقت کردین این زندانیا که آزاد میشن بعد یه مدتی آفتاب میخوره تو چشمشون چه شکلی میشن؟این حال و هوای هر روز ما بعد از مدرسه است . من و بردیا کرم کتابیم .تو یکی از داستان ها ،یکی پرسیده بود می خواین چه جوری بمیرین؟با اسلحه،با چاقو یا سرنگ پر از هوا؟ بردیا به محض خوندن این قسمت زنگ زده بود به من و گفته بود :معلومه دیگه!اسلحه رو باید انتخاب کنن!از همه دردش کم تره! حالا هم در مورد اون رمان بحث میکردیم که گفت:یادم باشه دشمنم رو با یه سرنگ پر از هوا نفله کنم! منم با خنده گفتم :یا یه سرنگ پر از شیر! خداحافظی کردیم و من یه کوچه رفتم بالاتر تا نون بخرم. نون وایی به طور غیر معمولی خلوت بود،ایستادم تو صف تکی ها،با خودم کلنجار میرفتم که ساده بگیرم یا کنجدی ! آخرش هم دو تومنی توی دستم رو گذاشتم رو میز تا هر چه بادا باد . چون پخت رو تازه شروع کرده بودن چشمم آب نمیخورد زیر ده دقیقه نون آماده بشه .یه دفعه ثامن رو که دیدم، گل از گلم شکفت ! انقدر با هم حرف زدیم که اگه درد بند روی پشتم نبود فکر میکردم الان از مدرسه تعطیل شدیم نه نیم ساعت پیش !یه نون کنجدی داغ روی میز بود . ثامن برش داشت و رفت ! عصبانی داد زدم:نامرد! یه هزار تومنی ته جیبم بود ،اون رو گذاشتم رو میز و نون وا یه نون ساده کوچیک داد دستم . از نونوایی رفتم بیرون و داشتم تو دلم ثامن رو نال و نفرین میکردم و به نون توی دستم زل زده بودم که با سر رفتم تو شکم یکی! کوله پشتیم افتاد ولی خدا رو شکر سنگک هنوز توی دستم بود . با عصبانیت خاص خودم گفتم :آدم باش! _تو هم انسان باش ! از ثامن عصبانی بودم و جوابی هم که اون به من داد باعث شد بخوام یکی بخوابونم زیر گوشش که دیدم زدن همانا و افتادن نون همانا. داشتم سرم رو می مالیدم که خم شد و کوله پشتیم رو برداشت ، اشاره کرد که بگیرمش.با حرص از کوله پشتی رو از دستش کشیدم . گفتم :میمیری جلوت رو نیگا کنی؟ _تو خودت میمیری اگه چشمات رو به نون ندوزی و جلوی پاهات رو نیگا کنی؟ _اصلا به تو چه؟ _اُه اُه چه پررو! _خودتی!اصلا بگو ببینم دیروز بی هوا کجا رفتین آرمان خان؟ یه نگاه عجیب و غریب کرد و رفت ! _هی ...کجا؟ تو یه چشم به هم زدن رفته بود !چه قدر سریع بود این! اومدم یه قدم بردارم که یه خمپاره زدن! نمیدونم شایدم پای یه بدبختی رفته بود رو مین! هر چی که بود یه چیزی به فنا رفت! به کوچه مون نگاه کردم .اُه اُه!آتیشی بود که در و دیوار ها رو میسوزوند!بعضی جا ها آسفالت ذوب شده بود! شیشه های پنجره ها هم همینطور! ناخود آگاه کیف و نون رو انداختم زمین و دویدم سمت خونه مون . آتیش از خونه ی همسایه بغلی بود . مردم کم کم جمع شدن .چند دقیقه بعد صدای آژیر اومد .با اینکه آتش نشانی نزدیک بود ولی چطور انقد سریع رسیدن؟ آتش نشان ها هنوز از ماشین پیاده نشده بودن که صدای انفجار تو فضا پخش شد! انفجار پشت انفجار ! مردم جیغ میزدن و می دویدن . بعضی ها دستشون رو پشت سرشون غلاب کرده بودن و رو زمین خوابیده بودن . منم هنوز تو شوک بودم و با صدای هر انفجا می لرزیدم . پنج انفجار ...شش انفجار ... دو سال بود وضع همه ی مردم همین بود .جنگ جهانی سوم . ولی اینبار... این همه انفجار پشت سر هم ؟ اونم تو تهران؟ تو محله ی ما؟آتش نشان ها آتیش رو ول کردن و رفتن . مردم به هر جا که میشد می رفتن و پراکنده میشدن . ما به این جنگ عادت کرده بودیم . یعنی به این که تو اخبار بگن:پنجمین انفجار در شیراز! بمب گذاری در آبادان! حمله تروریسم ها به رئیس جمهور ! شلیک در کنسرتی در تگزاس!قتل شاهزادگان عرب ! حمله پهپاد ها در مشهد ! بمب گذاری داعش در عراق ! حمله به زن تنها در هتل! شروع جنگ رسول ا... در شلمچه ! ولی هیچ وقت نشنیدیم بگن :انفجار در تهران! این بیست و پنج تا اولین ها بودن ! بیست و پنج؟؟؟؟! اون هم در عرض پنج دقیقه ؟ قصد اینان نسل کشی است آیا؟؟؟ بازم خدا رو شکر کسی تو خونه ی ما نبوده!مامان و بابام و گرِیلی یه ساعت پیش رفته بودن تبریز واسه ی ختم خاله ام . یه دفعه یکی دستم رو گرفت و کشید . تا به خودم بیام پشت خرابه هایی بودیم که تا پنج دقیقه پیش مدرسه بود! سیاوش بود . گفت:دیوونه ! چرا اِین مجسمه ها خشکت زده بود؟ اگه یکی از اون لعنتی ها رو می انداختند رو کَله ات از دستت راهت میشدیم ها!( تو دلم گفتم:آخه تویِ دیوونه اینجا هم دست از شوخی بر نمی داری؟) _انداختن تو کوچه مون ! _میدونم! ولی ،بگو ببینم مامانت اینا کجان؟ _تبریز سرش رو با خیال راحت تکون داد و گفت :خیالم راحت شد . _خونواده هاتون رو فرستادین برن؟ _آره به بهونه ی چهل اُم داییم رفتن . _خوبه. بردیا و ثامن خودشون رو به دو رسوندن به ما.ده ثانیه بعد آرمان رو هم پشت خرابه ها دیدیم . خیره شدم به کوچه مون . این گندی بود که من زدم. بدون توجه به خطرات از پشت خرابه های مدرسه اومدم بیرون و از میله های شاخ گوزنی (مگه ویلا تو شماله؟آخه این دیگه چه وضع معماریه؟!!!)مدرسه که حالا رو زمین بودن رد شدم .میله ها خم شده و توی هم فرو رفته بودن .از میله ها که به زور رد شدم و خودم رو به اون طرف مدرسه رسوندم ثامن اومد دنبالم.موقع رد شدن از میله ها تعادلش رو از دست داد و برای اینکه نخوره زمین دست چپش رو پرت کرد تا یکی از میله های سالم تر رو بگیره . ولی دستش کشیده شد به یکی از میله های زنگ زده و نوک میله فرو رفت پشت دستش . رد یه زخم عمیق و ناهنجار تا ابد مهمون دست چپش بود . آخی گفت و همه ی نگاه ها برگشت روش ،خون دستش جاری بود و روی زمین قطره قطره رد می انداخت .از میله ها رد شد و بقیه هم خودشون رو رسوندن به ما .دورش جمع شده بودیم و با چه کنم چه نکنم به خون ریزی زخمش خیره بودیم که یه دختر هم سن و سال خودمون از پشت خرابه ها زد بیرون و از میله ها رد شد .البته با وجود خون ریزی پاش این کار براش سخت بود .یه مانتوی سفید پوشیده بود با آستین های سه ربع که یه ربع پاینش تور بود .روسریش زمینه سفید بود با گل های ریز آبی که چند جای کوچیک رو آراسته بودن .یه گوشه روسریش رو دور گردنش پیچیده بود .از همون گل ها به صورت کج کوشه ی یقه ی چپش گل دوزی شده بود . گل فراموشم نکن .شلوار جین راسته آبی کمرنگی پوشیده بود .که با کیف دستیش ست بود . خوش تیپ و خوشگل بود با چشمای سرمه ای ! البته مشکی بودن ها!ولی ثامن بعدها زور میزد به همه بفهمونه چشماش سرمه ای هستن .ثامنه دیگه !کاریش نمیشه کرد . با یه دستش روسریش رو روی سرش نگه داشته بود و با دست دیگه اش سعی میکرد خون ریزی زخم پاش رو بند بیاره . صدای تیر اندازی شنیده بودیم .شاید تیر خورده بود . نمیدونم . فقط لنگ میزد و با آخ و اوخ سعی داشت جیغ نزنه و گریه نکنه . دختر قویی بود که میتونست با اون وضع راه بره.گلی و خونی بود. وقتی رسید به ما ثامن رفت سمتش که دختره افتاد زمین .ثامن دوید و بلندش کرد . یه جورایی از همون اول، آخر قصه معلوم بود . دور و ورم رو نگاه کردم تا یه چیزی پیدا کنم زخمشون رو ببندیم که دیدم شیشه های یه داروخونه صد متر اون طرف تر ریخته و همه ی داروساز هاش فرار کردن . خواستم برم سمتش که صدای "جِق جِق" شنیدم . بیشتر که دقت کردم دیدم صدا از زیر آوار های یه سوپر مارکت میاد .سنگ های سبک تر رو برداشتم و کنار گذاشتم تا کالسکه رو دیدم . یه میله روی کالسکه افتاده بود که اجازه نمیداد سنگ های بزرگ آسیبی به بچه برسونن . بچه؟؟؟ میله رو که برداشتم بچه که با چشمای قد پرتقالش به جقجقه خیره بود و تکونش میداد ،جقجقه رو انداخت و به من نگاه کرد . انگار که یه آدم آشنا دیده باشه خندید . یه خنده دوست داشتنی ‌. دور مردمکش آبی بود و هرچی از مردمکش دور تر میشد به سبز میزد . سبز اقیانوس!آبی اقیانوس !تمام دریا ها تو چشماش بودن . شاد و سر زنده . گونه هاش چنان تپل بودن و گرد که من یه لحظه فکر کردم شاید مریض باشه . ثامن و دختر رو فراموش کردم و بچه رو برداشتم .تو بغلم فشارش دادم و یه جورایی انگار اونم بوی عطر ارزون N.E2من رو شناخت .عطری که فقط بوش رو دوست دارم ،وحتی اسم کاملش رو هم نمیدونم . فقط هر بار که تموم میشد ،شیشه اش رو میبردم و نشون میدادم ،و عطر فروش هم دوباره همون رو میداد . انگار واقعا من رو میشناخت . ولی یادم اومد که کلا بچه ها من رو دوست دارن . پس بی خیال نگاه جذابش شدم و وقتی سرم رو بالا گرفتم دیدم بچه ها با چشمای شلیلی نگام میکنن .البته چشمای سیاوش بیشتر به نارنگی میخورد چون یکمی گرد تر بود . ثامن دست دختر رو که حالا فهمیدیم اسمش سونیا ست دور گردنش انداخته بود و کشون کشون می آوردش . بچه رو که دیدن هر کدوم یه چیزی گفتن: *** قسمت چهارم:صدای گریه سیاوش گفت: میدیمش بهزیستی ! بردیا گفت : آخه بهزیستی از کجا گیر بیاریم؟تازه تو این وضعیت بَدزیستی هم نمیتونیم گیر بیاریم چه برسه به بهزیستی! پس لطف کن و بزارش سر جاش!!! گفتم :مگه آلبالو گیلاسه که بزارمش سر جاش؟ سونیا با خماری گفت:من که از بچه ها متنفرم ،پس خودتون یه گِلی به سرتون بگیرین! ثامن با طلبکاری گفت:اَیییی!ولش کن !اصلا به ما چه! گفتم اگه بچه ی خودتم بود بازم این و میگفتی؟ _حالا که بچه ی خودم نیست منم فقط پونزده سالمه ،تو هم بهتره عقل کل بازی در نیاری جناب فیلسوف ! _مسئولیتش با خودم ، فعلا باید بریم اونجا با دستم به داروخونه اشاره کردم . وقتی بالاخره رسیدیم داروخونه ،بردیا نخ بخیه و پانسمان پیدا کرد . سیاوش به زخم اون دوتا میرسید و باهاشون حرف میزد و سرشون رو گرم میکرد ،یه جایی دیگه شدیدا محرم نامحرمی رو کنار گذاشتن و ثامن دستش رو محکم گذاشت رو دهن دختر و از پشت سرش رو گرفت که جا خالی نده ،سیاوش هم مشغول بود و پاچه دختر رو تا بالای زانو بالازده بود .چشمم رو از اون صحنه گرفتم و واسه ی بچه شیر خشک درست کردم . البته فکر کنم زیادی غلیظ شد چون بچه جاخالی میداد و نمیخورد .آخرشم نخورد . یه جقجقه فیل دادم دستش تا فعلا سر گرم شه . آرمان رفت و از پاساژ سر خیابون پنج تا کوله پشتی کش رفت . تو راه کوله پشتی خودم رو پیدا کرده بود .خدا رو شکر چون گوشیم تو کوله پشتیم بود .اونا گوشی هاشون رو آورده بودن. آرمان تمام مدت ساکت بود .هرچی تو کوله پشتیم بود خالی کردم به جز گوشی و شارژر و هندزفری و دفتر خاطراتم .(عمدا برده بودمش مدرسه ) . همه باهم کلی گاز ،سرنگ،پنی سلین، یه بتادین ،مورفین،سرلاک واسه ی بچه ،نخ بخیه یه دونه پستونک ،باند پانسمان ،چند تا گاز،کلی چسب زخم (از احتیاط کسی باد نکرده ولی کوله پشتی های ما بر خلافش رو ثابت میکردن)،کرم ضد آفتاب واسه ی سونیا (انقدر از یه لاک آبی خوشش اومد که برش داشت،فکر کنم دیوونه وار عاشق رنگ آبیه ،مثل خودم)،ثامن یواشکی بدون اینکه بزاره بقیه بفهمن(البته من فهمیدم ولی به روش نیاوردم)یه ورق سیتالوپرام کش رفت ،البته صونیا هم یواشکی یه ورق اسکوپولامین برداشت ولی به روی اون هم نیاوردم ،(آخه اونا سرگرم بودن ولی حواس من به همه شون بود چون میخواستم ازشون آتو داشته باشم که در مورد سونیا بهتر بود این کار رو نمیکردم چون شدیداً خجالت کشیدم) خودم هم فقط واسه احتیاط(واسه ی خودم نه ها!)یه ورق پروپرانولول برداشتم و یه ورق زیر زبونی واسه مریض های کنار خیابون ،واسه ی بردیا (چون میدونستم لازمش میشه)یه ورق کتوتیفن برداشتم با یه آمپول هیستادیک،یه آمپول روکسیکام هم به عنوان ضد تب واسه ی بچه برداشتم ولی نمیدونم مناسبش هست یا نه،(اصلا میشه به بچه ها آمپول زد؟)،دو تا تیوب ایپوزینک(نمیدونم چرا)برداشتم و یکیش رو دادم به بردیا،یه بسته آوودین هم واسه ی خودم برداشتم (چون زیاد دچار درد های عضلانی میشم) و یه شامپو ی مخصوص خودم چون با شامپوهای دیگه موهام میریخت! همه ی این هارو جا دادیم توی کوله پشتی هامون . با اینکه بعدا چندان استفاده ای ازشون نکردیم ولی بردیا به ایپوزینک نیاز پیدا کرد و ثامن و صونیا به چیزایی که برداشته بودن . (البته تو پناهگاه) یه دوساعتی وقت تلف کردیم و بالاخره وقتی داشتیم میرفتیم،یه عده سرباز با اسلحه های پر ریختن تو داروخونه ،با کلی دنگ و فنگ پشت پیشخوان قایم شدیم ،ولی درست وقتی سرباز ها داروهای مورد نیازشون رو برداشتن و داشتن میرفتن ،بچه شروع کرد به گریه کردن .
  3. Dermogetsabil

    خاطرات روزانه

    هر وقت اتفاق مهمی می افته بارون میاد. اما اون روز برف اومد. وقتی اولین بار با دوستام قرار گذاشتیم بارون اومد،وقتی با هم پیوند خوهری بستیم هم بارون اومد،حتی یه بار تو مرداد بارون گرفت،چون ما تصمیم گرفتیم گروه مون رو درست کنیم و من همون روز تصمیم گرفتم کتابم رو بنویسم،اما روز عروسی برف اومد. می گن به خاطر این بود که داماد ته دیگ رو می خورده،ولی من می گم به خاطر این بوده که من و بهترین دوستم بعد از هفت ماه قهر باهم آشتی کردیم، دونه های برف انقدر درشت بودن که نگو، تازه،اول های بهارم بود، شب مجبورشون کردم نون بزارن ته دیگ، جفتمون همه ی ته دیگ ها رو لمبوندیم، اگه شب عروسیِ ما هم برف بیاد(حالا بارون هم قبوله) واسه یتیم ها مهمونی می دم و ته دیگ ها رو هم بینشون پخش می کنم،نا گفته نماند،تاریخ عروسیمون دوازده مرداد ماهه! (من اهل پول خرج کردن نیستم،اونم برای هفتصد نفر!ولی قول قوله و معامله معامله است!)
  4. Dermogetsabil

    نجات | Dermogetsabil

    پارت:۱ پرسید:قبول داری عوضی ترین چیز دنیا ،یه زندگی بدون هیجانه؟ در جوابش گفتم:عقاید مردم با هم فرق داره . این اولین دیدار ما بود . برای خستگی در کردن روی نیمکت جلوی پاساژ نشسته بودم که کنارم نشست . با این سوال ادامه داد:نظر تو چیه؟ _هر چیزی که بیهوده نباشه عوضی نیست. تشر زد:ولی زندگی بدون هیجان کاملا بیهوده است . جواب سوالش نوک زبونم بود ولی نمیتونستم درست بیانش کنم . چشمم رو از کتاب رو زانوهام گرفتم و به جمعیت خیره شدم .مردم به هر سمتی میرفتن .مردی با پیراهن سیاه و شلوار قهوه ای ،از این بادکنک هایی میفروخت که چراغ های کوچیکی سطح شون رو پوشونده بودن. پسر جلفی که تیشرت خرمایی پوشیده بود و طرح "جوکر"پشتش خودنمایی میکرد ،با شلوار جین سیاه زخم داری به تیشرت قرمز توی ویترین اشاره کرد که با فونت زشتی روش نوشته شده بود :HoRror و مادرش با انزجار و بی میلی قبول میکرد .مادرش چادری بود .حالا چه جوری باهم کنار می اومدن ،فقط اوستا کریم میدونه . روم رو برگردوندم و به دختر بچه ای نگاه کردم که با گریه و کشون کشون پشت مادرش تاتی تاتی میکرد وپاش رو، روی زمین می کشید. مردی رو دیدم که شلوار رنگ و رو رفته به پا داشت باحرص سر زنی داد میزد:من دیگه بی خیال شلوار خریدن میشم! یا تنگه !یا گشاده !یا گرونه یا جنسش خرابه! دست از سرم بردار زن! زنی که فکر کردم شاید همسرش باشه گفت:حرص نزن !میدم خواهرم برات بدوزه... چرا گفت حرص نزن؟احتمالا نمیخواست بگه جوش نزن یا حرص نخور؟ رو کردم به پسر غریبه و گفتم:شاید ملاک یه زندگی خوب برای تو هیجان باشه ،ولی به نظر من تا وقتی که چیزی برای کشف کردن و تغیر دادن وجود داشته باشه ،زندگی بیهوده نیست . _وقتی نتونی تغیرش بدی اونم بیهوده است . _میشه تغیر داد ،چون همیشه یه راهی هست . _اینبار نه!اینبار باید از نو ساخته بشه . _خب اینم خودش یه راهه! _ولی ساختن دنیا از نو؟؟؟ حتی فکر کردن بهش هم بی هوده اس. _غیر ممکن وجود نداره .شاید سخت باشه ، ولی غیر ممکن نیست . _مگه تو راهی بلدی؟ مشکوک نگاه میکرد . فقط لبخند زدم ،لبخندی عجیب ،لبخندی که حالا فقط یه رازه بین ما .یه راز بزرگ. این لبخندِ شرورانه ،شروعی بود برای یه تغیر شرورانه . لبخند خودم رو تحویلم داد و از جاش بلند شد. نمیدونم اگه همون آدم چندین سال دیگه بودم و میتونستم تو زمان سفر کنم،بعد از فهمیدن آینده،بازم عقیده اش رو خراب میکردم یا نه؟ولی الان نمیتونستم تو زمان سفر کنم .پس عقیده اش رو خراب کردم .اون رفت .و من رو با افکارم تنها گذاشت . دوباره افتادم به کتاب خوندن .غرق قصه ی کتاب بودم که صدای جیغ دختری از اون حال و هوا بیرونم آورد . از جا پریدم و دیدم مردم دارن جلوی پاساژ یه حلقه تشکیل میدن . صدای آژیر آمبولانس و پلیس که تو گوشم زنگ خطر رو زد رفتم سمت حلقه .با دست راستم مردم رو کنار میزدم و با دست چپم کتابم رو محکم به سینه ام فشار میدادم . زنی وسط حلقه افتاده بود و خونش روی آسفالت پخش شده بود . دختری که فکر کنم صدای جیغ مال اون بود با گریه فریاد میزد:ما‌‌...ما... مامانی گلم! هق هقی که میکرد باعث شده بود مردم با ترحم نگاهش کنن .دختر زیبایی بود با چشمای قهوه ای و لب های سرخ ،ولی قرمزی چشم هاش و پف صورتش ،از زیباییش کم میکرد .این دختر یه ساعت هم از مرگ مادرش نمی گذشت !پس چرا به این حال و روز افتاده بود؟ مگه چه قدر گریه کرده بود ؟ مردم برای پلیس توضیح دادن این زن از طبقه هفتم پاساژ افتاده. پسری از پشت سر من داد زد :من دیدم!این زن خودکشی کرد!خودش رو از طبقه هفتم پرت کرد پایین!من اونجا بودم، جلوی طلا فروشی! از حرف هاش با پلیس فهمیدم اسمش آرمانِ و چون امشب تولد دوس دخترش بوده اومده بوده براش یه پلاک زنجیر بخره !(چه رویی هم داشت!) پلیس به اون شک نکرد. ولی من کردم . هفت طبقه!اون دختر فقط با سقوط میتونسته اقدر سریع بیاد پیش مادرش! برای من دو تا مسئله تعجب بر انگیز بود،اول:آرمان تا چند دقیقه قبل ،پیش من بود .فقط با پرواز میتونسته خودش رو انقدر سریع رسونده باشه به طبقه هفتم! دوم:درست وقتی دختر جیغ زد مردم متوجه زن شدن؟ یعنی تا قبل از اینکه دختر خودش رو برسونه پایین کسی نفهمیده؟ شاید همزمان افتادن ولی در این صورت دختر چه طور زنده و سالمه؟ مگه اینکه با مادرش خورده شیشه داشته که مادرش تو طبقه هفتم یه پاساژ بوده اون وقت دختره این پایین بیرون پاساژ داشته وِل میگشته! تو مدتی که من تو فکر بودم و کاراگاهی میکردم،آمبولانس زن رو برده بود . با اینکه ندیدم پلیس دختر رو ببره ، ولی بعد از اینکه چشم دختر افتاد به من و لبخند زد ، تو شلوغی جمعیت گم شد . مگه مادرش نمرده بود؟اصلا چطور میتونست لبخند بزنه؟ خون بد منظره اش حالم رو به هم میزد! اَاَاَاَاَاَاَه......اصلا به من چه!
  5. Dermogetsabil

    نجات | Dermogetsabil

    نام کتاب : نجات نویسنده : Dermogetsabil (المیرا درموگتسابیل) | کاربر انجمن نودهشتیا موضوع :ماجراجویی, هیجان انگیز خلاصه کتاب: چهار تا دوست که از دنیای اطرافشون ناراضی اند،دست به دست هم می دن تا تغییرش بدن،ولی از قدیم گفتن دست بالای دست بسیار است!

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×