رفتن به مطلب
Added by Amir

meraaliv

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    3
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

9 بار تشکر شده

3 دنبال کننده

درباره meraaliv

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • علایق
    تنگيم..نه به كسى..نه به چيزى..
    ##

آخرین بازدید کنندگان نمایه

216 بازدید کننده نمایه
  1. چهار سال پیش تصمیم گرفتم یه رمان بنویسم که اولاشو نوشتم بعد دیگه رقبت نکردم ادامش بدم نمیدونم الان ادامش بدم یا نه راهنمایی کنید 

  2. meraaliv

    مریم | meraaliv

    بچه ها دیدنم گفتن عه بچه ها مریم اونجا چی کار میکنه+بچه ها حتما نیما پیشش بوده با گفتن اسم نیما اعصابم خورد شد و بدون توجه به تیکه هاشون رفتم پایین اخه نیما اسم پسرونه شیما بود و من روز تولدش براش کادو خریدمو دادم بهش تو سرویس اونم وقتی تو کلاسش باز کرد کادورو اومد تو کلاسمونو با گفتن یه مریم بلند اومد بقلم کرد و چون تو مدرسه ما دوست شدن یه دختر با یه دختر دیگه که فاز پسرونه برداشته خیلی مد بود که من حالم ازین موضوع بهم میخورد و خلاصه بچه ها ازون موقع داستان دراوردند که من و نیما دوستیم توی مینی ب*و*س نشستیم که بریم استخر مدرسه ما غیر انتفاعی بود و به خاطر اینکه روحیمون عوض شه هر چهارشنبه استخر میرفتیم و اموزش میدیدیم البته من کل شنا هارو قبلا یاد گرفته بودم برای همین کلاس بیشتر برام جنبه تفریحی داشت طبق معمول جای همیشم تو مینی ب*و*س نشستم سمت راست کنار پنجره چند لحظه بعدم مینا اومد نشست و بدون هیچ حرفی رسیدیم استخر ,دیشب میدونستم حوصله استخر و فردا اصلا ندارم مخصوصا شستن موهام برای همین لباس اورده بودم که کنار سکو بشینم توی اتاقی که مخصوص عوض کردن لباس بود رفتم نمیدونم چرا ولی میخاستم امروز به بهترین نحو ظاهر بشم بعد از پوشیدن لباس که یه تاپ و دامن نارنجی بود شونمو درووردم موهای بلندمو دوبار شونه کشیدم که ل*خ*ت تر بشه البته همینجوریشم خیلی ل*خ*ت بود یه خط چشم نازک که فقط در حدی که چشام از حالت بی روحی در بیاد کشیدم لبی لو کم رنگ صورتیهم زدم و اسپری مردونمو خالی کردم روی خوردم وقتی دیگه از خودم مطمن شدم از اون اتاق اومدم بیرون همه با تعجب نگام میکردن +واااای مریم چه قدر خوشگل شدی ..نازنین تنها کسی بود که از بقیه ی بچه های کلاس با من و مینا صمیمی تر بود و بعضی از زنگ تفریح ها هم میومد پیش ما نازنین و تو کلاس به اسم گوگوش میشناختن چون صداش خیلی قشنگ بود صداش شبیه گوگوش نبود حتی از صدای گوگوشم به نظر من قشنگ تر بود نازنین قدش از من بلند تر بود موهاش تا بالای شونه هاش بود هم چشماش هم موهاش قهوه ای بود و خیلی خیلی سفید بود لبهاش قلوه ای و بینی کوچولو من که خیلی فیسشو دوست داشتم همیشه به مینا میگفتم نازنین شبیه خارجیاست اونم لباس پوشیده بود با هم نشستیم رو سکوهای بقل استخر و شروع کردیم به حرف زدن البته بیشتر اون حرف زد و بیشتر موضوع حرفمون در مورد لباس بود تا زنگ استراحتمونوخانممون داد که شامل 30 دقیقه بود میتونستیم بریم سونا خشک یا بخار یا از حوضچه های اب سرد و گرم استفاده میکردیم همیشه که تو اب میرفتم کل 30 دقیقه و میرفتم سونا خشک که همه بچه ها میگفتن میمیری ولی خیلی حال میداد با نازنین یه تیکه نون قندی خوردیم و دوباره با نازنین رفتیم رو سکو حرف زدیم +اه مریم 6 ماهه قراره یه سی دی اهنگ بیاری-خوب خودت بیار محیا به کجات بر میخوره ,مگه همه از مکالمه ی مسخره بازی و لحن من خندشون گرفت توی مدرسه سرویس دومین جا بعد از اتاق ته راهرو بود که توش احساس راحتی میکردم +بچه ها به ماماناتون شنبه بگید که بعد از مدرسه میریم پارک مدرسه هم چیزی نفهمه اصلا حوصله خانوم ضیایی و ندارم –چشم خاله غذا هم که مریم میاری دیگه گشنه نمونیم یه وقت . تو صورت شیما نگاه کردم الحق که شبیه پسرا بود باشه ای گفتم و ب بیرون خیره شدم..توی مسیر کوچه زدم زیر اواز نمیدونم صدام خوبه یا نه تا حالا برای کسی نخونده بودم ولی به نظر خودم خوب بود ..طبق معمول زنگ طبقه سومو زدم –بله + منم –کیه صدا نمیاد +اخه مامان کی میتونه ساعت3 بعدازظهر جز من باشه باز کن دیگه –صدا نمیاد .بعد از چند دقیقه که وایستادم در باز شد اخه ایفون ما خراب شده بود و از پنجره باید میدیدیم کیه 3 طبقه و مثل همیشه اسبی طی کردمو رفتم بالا و میدونستم چی انتظارمو میکشه..امیر..همه از خاله بودنشون خوشحالن ولی من نه تا دیدمش با همون لحن بچه گونش گفت سلام خاله مریم جون منم از خنده نمیدونستم چیکار کنم پریدم بقلش 2 تا ب*و*س سفت کردمش پرتش کردم اونور و به سرعت نور رفتم تو اتاقمو درو بستم که نیاد که خودشو پشت در کوبید و با گریه گفت خاله مریم جون توروخدا باز کن اذیتت نمیکنم دلم براش سوخت ولی چاره ای نبود اگه میومد همه چیو بهم میریخت ..لباسامو پرت کردم رو تختو و خودمم همراهشون پرت کردم رو تخت اخیش واقعا خسته شدم...چشمامو باز کردم یه اتاق 12 متری دیواراش رنگ صورتی ملایم /یک قفسه که محتوای توش عروسک فانتزی و دفترچه خاطرات و دیوان شهریار و فروغ و کتاب استخاره و تعبیر خواب بود /یک مبل زرشکی کنار پنجره و پنجره...پنجره ای که زندگی من بود مامان من برای اینکه لباس پهن کنه جلوی پنجره من یه بالاکن نرده ای درست کرد که مثله قفس بود و هرکی اتاقمو میدید میگفت فضاش هنریه مخصوصا پنجره رفتم بیرون امیر داشت بازی میکرد ناهارم و که رو میز بود طبق عادت همیشم یه نفس بدون جویدن خوردم تا اخرش یه لیوان اب پر بخورم رفتم طبقه دوم و تو ارامش کامل خوابیدم ...
  3. meraaliv

    مریم | meraaliv

    مریم...مریم...پشو دیگه مگه نگفتی امروز زود بیدارت کنم ؟ +با صدای گرفته -بیدارم مامان برو بیدارم..اه اصلا حوصله مدرسه و نداشتم اصن کی شبه عیدی میره مدرسه جز منه بدبخت با بدبختی بلند شدم مثل عادت همیشم اول دستشویی بعد صبحانه که یک لیوان چایی شیرین و دو لقمه کوچولو پنیر بود خوردم بعد رفتم جلو اینه چشمای سبزم تو گرگ و میش صبح تو اینه مثه چشمای جن شده بود از فکر مسخرم خندم گرفت لباس پوشیدمو کیف سبکمو برداشتم سه طبقه و مثه اسب اومدم پایین البته اون طوری که بقیه میگفتن بدو بدو رفتم سمت سرویسم که سره کوچه بود مثل همیشه به خاله سلام کردم البته خالم نبود ولی من همیشه بهش خاله میگفتم یه زن حدود 38 39 ساله چادری بعضی اوقات خیلی مهربون میشد ولی بعضی اوقات هم خیلی بداخلاق ازم حالمو پرسید و بعد از شنیدن مرسی من راه افتادیم سمته خونه محیا دختری با موهای تا شونه کوتاه خرمایی و چشمای عسلی و پوست سبزه فیسشو خیلی دوست داشتم با مزه بود سوار شد و بعد از حال و احوال رفتیم دنبال شیما اومد نشست و سلام کرد یه دختر با موهای پسرونه مشکی و فیسی که خیلی شبیه پسرا بود و خودش عقیده داشت که جنسیت واقعیش پسره حتی برای خودش اسم پسرونه انتخاب کرده بود کلا تو مدرسه ما ازین مدل ادما زیاد پیدا میشه ولی من اصلا خوشم نمیاد .. بالاخره رفتیم سراغ نفر اخر که دختر خاله بود واااای یه دختر شدیدا غرغرو که جز داد و بیداد هیچی بلد نبود نه تو سرویس نه تو مدرسه هیچکس ازش خوشش نمیومد فقط خداروشکر دیگه سال اخر بود و ازین مدرسه میرفت از دستش راحت میشدیم چون ما دوم بودیم فاطمه سوم ..بدون سلام اومد نشست +پس سلامت کو -مامان ولم کن خستم حوصله ندارم با اهنگ گوش دادن خودمو سرگرم کردم تا رسیدیم مدرسه و مثه همیشه هر چهار تامون جدا شدیم رفتیم پیش دوستامون منم مینا رو دیدم که تو جای همیشگیمون تو حیاط نشسته بود منتظر من بهش سلام کردمو نشستم یه دختر خیلی مومن و چادری و مهربون با چشمو موی مشکی و یه قیافه کاملا نمکی یه کوچولو هم تپل مپل بود ولی هم قد خودم بود مشغول حرف زدن شدیم تا زنگ خورد ناظم مدرسمون که چون از اول سال اسم من شدید به خاطر اینکه گفتن من موهامو رنگ کردم بد در رفته بود اومد البته من رنگ نکرده بودم چون بور بودم اینطوری نشون میداد و گفت وایسین خانوما وایسین بعد از کلی همهمه بالاخره بچه ها ساکت شدن البته این موضوع فقط با اضافه شدن ضیایی به حیاط و تند تند نوشتن اسم توی اون دفترچه مسخرش اتفاق افتاد ضیایی معاون بود قدش کوتاه بود سنش 33.4 میخورد ولی اینقدر جذبه داشت که یه جورایی همه کاره مدرسمون بود یعنی تو مدرسه ما فقط از ضیایی و کمی از ناظممون که اسمش اکبری بود حساب میبردیم و کمترین کسی که هیچ نقشی نداشت تو مدرسه مدیرمون بود اکبری-بچه ها امروز چهارشنبه است تاکید کنم بهتون شنبه غیبتتون غیر موجه هست و کسر نمره انظباتی داره یکشنبه هم که به خاطر ایام فاطمیه تعطیله از دوشنبه به بعد غیبت غیر موجه نیست. زود برگشتم به مینا که پشت سرم وایساده بود گفتم –یعنی داره به زبون بی زبونی میگه دیگه نیاید مدرسه مینا هم خندید و بعد محیا از صف بقلی بهمون چشمک زد محیا و شیما کلاس 203 بودن و من و مینا 202 بعد با صف رفتیم و نمازخونه زیارت عاشورا خوندیم بعد با خوشحالی اینکه زنگ ریاضی نصفش رفت رفتیم بالا معلم ریاضیمون میلادی ازین معلمای مغرور و خیلی ترسناک بود و فکر میکرد خیلی با مزست ولی وقتی یه چیز مسخره البته از نظر خودش جالب تعریف میکرد همه از ترس اینکه اخر سال نیوفتن بزور میخندیدن از جمله خودم زنگ دوم زنگ جغرافی و خانوم میرزایی بود یه معلم خیلی بی عار که خیلی بیخیال بود سال داشت تموم میشد و هنوز نصف کتابم درس نداده بود ولی خیلی جیگر نمره میداد +بچه ها اگه الان من درس بدم اینقدر حال و هوای عیده که شما چیزی نمیفهمید +خانوم قبلا هم چیزی نمیفهمیدیم کلا زینب شوخ ترین بچه کلاسمون بود و به تیکه ها و شوخ پرونی وسط حرف معلم عادت داشت و معلما هم دیگه عادت کرده بودن +زینب برات منفی میزارما خوب بچه ها وقت ازاد میدم ولی اگه شلوغ کنید وقت میدم درس بخونید امتحان کتبی میگیرم هرکی هم نده صفر میزارمو به خانوم میلادی گزارش میدم . اخه میلادی به غیر از اینکه معلم ریاضی ما هست معاون کل پایه دوم ها هم هست بعد همه اروم شروع به حرف زدن کردن بعضی از میزا دوتایی شدن بعضیا یواشکی تو جامیز با گوشیاشون چت میکردن بعضی ها هم سرشون و رو میز گذاشتن و خوابیدن من قصد خوابیدن نداشتم همینطور ی سرمو گذاشتم رو میز یک دقیقه بعدش برداشتم دیدم مینا رفته ردیف وسط داره با دو تا میز حرف میزنه .. خیلی دلم گرفت شاید خیلی حسم بچگانه بود ولی مینا میدونست من اجتماعی نیستم و زمان میبره با یکی جور شم خیلی دلم گرفت همه هم گرم صحبت بودن کسی تنها نبود که برم پیشش تو اکیپا هم ترجیح دادم نرم که نگن حرف خصوصی داریم برو نمیدونم شایدم اینو نمیگفتن ولی طرز فکر من بود یه فکری زد تو سرم..از خانوم که داشت یه سری برگه و میخوند اجازه گرفتم برم اب بخورم و رفتم مثله همیشه ته راهرو یه کلاس بود که میز و صندلیای اضافه توش بود و یه پنجره رو به حیاط که خیلی جای دنجی بود و همدم تنهاییای من رفتم شروع کردم به اواز خوندن.. اهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم من از عالم و آدم گله دارم آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم من از دست خدا هم گله دارم گله دارم شما که حرمت عشقو شکستین کمر به کشتن عاطفه بستین شما که روی دل قیمت گذاشتین که حرمت دلو نگه نداشتین فریاد من شکایت یه روح بی قراره روحی که خسته از همه زخمی روزگاره گلایه ی من از شما حکایت خودم نیست برای من که از شما سوختن و گم شدن نیست اگه عشقی نباشه آدمی نیست اگه آدم نباشه زندگی نیست نپرس از من چه آمد بر سر عشق جواب من به جز شرمندگی نیست بعد از تموم شدن اهنگ فهمیدم قطره قطره اشک از چشمام پایین میومد بدون اینکه پلک بزنم صدای بچه ها از تو راهرو اومد که فهمیدم زنگ خورده با گوشه استینم اشکامو پاک کردم و قتی از شیشه پنجره مطمن شدم اثری ازشون نمونده در و باز کردم که برم حیاط...
  4. meraaliv

    مریم | meraaliv

    نام رمان : مریم نویسنده : meraaliv ژانر : اجتماعی , عاشقانه خلاصه رمان : همه چیز همیشه خوب نیست...گاهی وقتا تو ظهره یه تابستون میشه از سرما یخ زد....توی دنیای ما این عادیه....گاهی به یه بن بستی میخوری که هیچ راهی نداری چه بخوای برگردی چه بخوای ادامه بدی... مریم میتونه قصه خیلی از ماها باشه....قصه ماهایی که میخوایم هم غرورمونو داشته باشیم هم چیزایی یا کساییو که دوستشون داریم...ولی هردو نمیشه....ما به دوراهیای زیادی میخوریم که نمیدونیم از کدومشون بریم بعضیا راه اولو انتخاب میکنن بعضیا راه دوم ولی بعضیا وسط دوراهی میشینن صبر میکنن...صبر میکنن...اینقدر صبر میکنن تا اون دسته دستشونو بگیره...شاید دیر شاید زود ولی میگیره...مریم هم همین داستانو داره ولی واقعی تر دور از رویا ... خدا هم دستشو میگیره دیر...ولی میگیره.... 90 درصد این رمان از زندگی شخصی به همین اسم نوشته میشه و شخصیت های این رمان همه واقعی هستند

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×