رفتن به مطلب

Niloofarfdi

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    24
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

125 بار تشکر شده

1 دنبال کننده

درباره Niloofarfdi

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • علایق
    درس خوندن... رویاهام... هرچی که حالمو خوش کنه

آخرین بازدید کنندگان نمایه

361 بازدید کننده نمایه
  1. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    توی یک تصمیم آنی به تلفن روی پاتختی چنگ می ندازم و اولین کسی که به ذهنم می رسه زنگ می زنم. سپهر: سلام مامان جان صدای بی غم و بی خبر از هرجای سپهر که مادرو صدا می زنه قلبم رو به آتیش می کشونه. این آخرین باری که با فکر زنده بودن مادر او رو مورد خطاب قرار میده. می خوام حرفی بزنم اما صدام خفه شده. وحشت دارم از اینکه من خبر مرگ مادرو به سپهر بدم. ـ سپهر! تعجب می کنه: صبا؟ سعی می کنم لرزش صدام رو کم کنم: بیا خونه نگرانی جای تعجب رو توی صداش می گیره: صبا چرا صدات اینجوریه؟ داری گریه می کنی؟ ـ حالم بده... بیا... ـ نمی تونم عزیزم. نسترن خونه ست بهش بگو بیاد پیش
  2. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    سست و لرزون خودمو از اتاق بیرون می کشم. در اتاق هارو یکی یکی باز می کنم. هیچکس نیست... به اتاق پارسا می رسم. خوابیده روی تخت می بینمش.. هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی محتاج حضور پارسا باشم... کنارش لبه ی تخت می شینم. صداش می زنم اما هیچ صدایی از گلوم بیرون نمیاد. تکونش میدم. ـ هوم؟ ـ پارسا... تنها هواست که از بین لب هام بیرون می زنه. شدیدتر تکونش میدم. با اخم چشماشو باز می کنه. حال خرابمو می بینه اما دوباره چشم ‌می بنده: ـ چرا اومدی اینجا برو برا مامانت گریه کن!! اینو میگه و من شدیدتر از قبل ضجه می زنم. ـ پارسا، مادر... اون... هیچ کلمه ای توی ذهنم نیست که وضعیت
  3. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    از خواب می پرم. نمی دونم چقدر‌ گذشته اما آبی کدر آسمون، کور سویی نور به اتاق میده. انگار امشب وقت خوبی برای خوابیدن نیست که هر چند ساعت خواب از چشمام می پره. با جای خالی کنارم، اطراف اتاق دنبال مادر می گردم. می بینمش که سمت در رفته. صداش می زنم: ـ مادر؟ برمی گرده. لبخند می زنه... عسلی چشماش می درخشه: پاشو عزیزم بیا باهم نماز بخونیم از شدت خستگی نمی تونم از جا بلند بشم. توی خواب و بیداری حواسم به مادر هست که راحت تر از همیشه قدم برمی داره: ـ مادر پاهات درد نمی کنه؟ ـ دیگه نه عزیزم از اتاق میره. پلک روی هم می ذارم و منتظر اومدنش می مونم اما خواب روی چشمام سنگین میشه
  4. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    چشمامو باز می کنم. نمی دونم چقدر‌ گذشته اما آبی کدر آسمون، کور سویی نور به اتاق می ده. انگار امشب وقت خوبی برای خوابیدن نیست که هر چند ساعت خواب از چشمام می پره. با جای خالی کنارم، نگاهمو دنبال مادر می گردونم. می بینمش که سمت در رفته: ـ مادر؟ برمی گرده. به روم می خنده... نگاه عسلی ش گرم و دوست داشتنی: ـ پاشو عزیزم بیا باهم نماز بخونیم از شدت خستگی نمی تونم از جا بلند بشم اما بین خواب و بیداری حواسم به مادر هست که راحت تر از همیشه قدم برمی داره. ـ مادر پاهات درد نمی کنه؟ ـ نه.. دیگه هیچوقت درد نمی گیرن! از اتاق می ره. چشمامو می بندم و منتظر اومدنش می مونم اما
  5. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    از روی تخت بلند می شم و پنجره ی اتاقو باز می کنم. خدارو شکر می کنم که به جای اون روستای مخوف، تهران روشن جلوی چشمامه. با صدای تق از جا می پرم. سریع برمی گردم. توی تاریکی حضور کسی رو حس نمی کنم. توهم اون مرد حتی توی بیداری هم دست از سرم برنمی داره. سریع همه ی چراغای خونه رو روشن می کنم. هنوز این تنهایی و سکوت نمی ذاره به آرامش برسم. موندن توی این خونه اونم تنهایی، با توهم اینکه کسی ممکنه از در و یا پنجره بیاد بیرون کمتر از خودکشی نیست! با کلید خونه ی مادر بیرون می زنم. بی صدا درو باز می کنم و داخل می شم. خونه در تاریکی مطلق فرو رفته اما حداقل دلم به حضو سه نفر خوشه. به سمت پناهگاه امن قدم برمی
  6. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    رایان میگه: من فردا میرم ولی هفته ی دیگه برمی گردم، تا اون موقع وقت دارید به قرارداد فکر کنید. برگه هارو از پوشه ای که آرم جوهانسون روش حک شده بیرون میارم. نوشته هایی انگلیسی روی برگه ها به چشم می خورن که باید سر فرصت بخونمشون. ـ من تقریبا با شرایطی که شما گفتید موافقم فقط اگه احیانا بعد از نمایش کفش ها تقاضا پایین بود چی میشه؟ ـ اگه مایل باشید و بتونید دو سالی رو داخل شرکت جوهانسون دوره کارآموزی بگذرونید، بعد اون دوره رسما استخدام شرکت می شید. ـ خب باید برای اون هم قرارداد نوشته بشه ـ ما فکر اونم کردیم. یکی از همین برگه هاست. فقط باید بخونیدش و امضاشون کنید ـ آه
  7. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    سلام دوستان این مدت مسافرت بودم ببخشید نتونستم اطلاع بدم زنگ خونه رو می زنم و مریم درو برام باز می کنه. مرکز توجه خونه جعبه هایی هستند که کنار در اتاق سینا به چشم می‌خورن. می‌دونم این جعبه ها برای چیه و می دونم غم سنگین شده روی قلبم از چیه. پارسا با یه جعبه از اتاق سینا بیرون میاد. با دیدنم می‌ایسته. چشمای تیز و پر حرصش به من زل می‌زنه. عصبانیتش رو بیشتر از همیشه درک می‌کنم. خودم هم از خودم عصبانی ام. این وضع... مثل یه طناب دور گلوم پیچ خورده و من نمی‌دونم چجوری از دستش خلاص بشم! صدای سپهرو از جایی که توی دیدم نیست می شنوم: ـ چته چرا اینجوری به صبا نگاه می‌کنی؟ چشم می چرخ
  8. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    بیدار می شم. چشمامو هرچقدر حرکت میدم تاریکی اتاق فرقی با سیاهی خوابم نداره. توی دستم گرمای دست کسی رو‌ حس می کنم. زمزمه ‌وار میگم: ـ مادر؟ پایین تخت ‌حرکت کسی رو می بینم: خوبی صبا؟ انتظار شنیدن صدای نسترن رو ندارم. خودمو بالا می کشم و کمرمو به تاج تخت تکیه می دم. چشمام به تاریکی اتاق خو می‌گیره: ـ چی شده؟ نسترن: چیزی یادت نمیاد؟ از میون تاریکی تصویری کدر جلوی چشمام نور می‌گیره. زخم زبون های پارسا، عاشقانه های سینا و هجوم ترس هایی که از گذشته باهامه... به جای اینکه جوابش رو بدم می‌پرسم: ـ مادر کجاست؟ ـ میرم صداش می زنم با روشن شدن چراغ چشمام تیر
  9. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    سپهر پا می‌شه و میگه: بیا بریم این مرتیکه قرار نیست آدم بشه ـ ولش کن من عادت کردم دیگه سپهر: خب من عادت ندارم به این مسخره بازیاش سولی و ظرفشو بلند می‌کنم و از اتاق خارج می‌شیم. سپهر روی کاناپه می‌شینه و من روی زمین کنار سولی می‌شینم. سپهر: راستی اون پسره ‌چی شد بهت زنگ زد؟ ـ کی؟ ـ همونی که نماینده ی برند جوهانسون بود... اسمش چی بود؟ ـ رایان جاوید، نه هنوز زنگ نزده ـ یک هفته ست نمایشگاه تموم شده پس کی می خواد زنگ بزنه؟ شونه بالا می‌ندازم. سپهر: میگم نکنه الکی گفته طراح جوهانسون؟ ـ نه بابا، عکسش رو با «ویل جوهانسون» دیدم. توی سایتشون هم ا
  10. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    کنسرو رو از یخچال در میارم و ملات گوشت رو داخل کاسه میریزم. دور خونه دنبال سولی می‌گردم اما نیست. ـ مریم سولی رو ندیدی؟ مریم: شاید رفته اتاق طراوت به اتاق مادر می‌رم. سپهر و پارسا دو طرف او روی تخت نشستن. پارسا با لپ تاپی که روی پاهاشه داره کار می کنه. سولی روی پای مادر خوابیده. چشمای خمارش با دیدنم باز می‌شه. سر بلند می‌کنه و وقتی کاسه ی پر از غذا رو می‌بینه سمتم میاد. کاسه رو روی زمین می‌ذارم. پارسا: تصویرش واضح نیست سپهر: وبکم رو ببند دوباره باز کن سپهر رو به صفحه ی لپ تاپ میگه: ـ تصویرت واضح نیست. صدا میاد؟ دقیقه ای طول می‌کشه تا بالاخره صدای خش د
  11. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    از تعریفش خیلی ذوق می‌کنم اما همه ی احساسم رو داخل نیمچه لبخندی گوشه لبم جمع می‌کنم: ـ شما برای چه برندی کار می‌کنید؟ ـ برند جوهانسون ـ اوه جدا؟ باعث افتخاره که کفش های ما نظر شمارو جلب کرده. ـ می تونم آدرس کارگاهتون رو داشته باشم؟ جا می خورم... چجور می‌شه به این آسونی وقتی که هنوز یک ساعت هم باهم صحبت نکردیم الان آدرس کارگاه رو بخواد؟! هرچند من به کار گروه اعتماد دارم اما نمی‌دونم چرا حس درستی از این ماجرا ندارم؟ ـ ببخشید قبل از اون می‌شه کارت شناساییتون رو ببینم منظورم از کارت شناسایی همون کارتی که نمایشگاه به همه ی مهمان های خارجی داده تا هویتشون تایید
  12. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    «فصل دوم» صبح روز افتتاحیه است. از هیجان و اضطراب دیر خوابیدم و صبح زودتر از زنگ موبایل بیدار شدم... انقدر زود که هنوز آسمان تاریکه. پنجره ی اتاق رو باز می‌کنم و هوای خنک پاییز رو نفس می‌کشم. آخرای مهره و برگای نارنجی با هاله ای سبزرنگ، درخت هارو احاطه کردن... ابرها ضخیم ترو تیره تر... دسته ی پرنده ها دور تر... همه چیز برای شروع آبان مهیاست. برای لحظاتی حس سبکی و آرامش‌خاطر به قلبم دست می‌ده. خیلی وقته که همچین آرامشی نداشتم. آرامشی که یه جوری از لا به لای دل‌مشغولی ها و درگیری های فکریم گذشت یه گوشه ای توی قلبم جا خوش کرد! دلم می‌خواد این لحظه متوقف بشه و این آرامش سرزده از قلبم بیرون نر
  13. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    با سکوتم اجازه می‌دم تا حرفشو بزنه. دیگه گوجه خرد نمی‌کنه: ـ وقتی اومدی پیش ما همه فکر و ذکر مامان شدی! منو پارسا از بودنت توی خونه ناراضی بودیم ولی من بزرگتر بودم و می‌فهميدم چقدر مامان با تو شاده برای همين نمی‌خواستم با اذيت كردنت مامانو ناراحت كنم. اون روز توی باغ... انگار شيطون توی جلدم رفته بود. مثل احمقا فكر كردم حقته بيفتی! دستت رو نگرفتم و شاهد سقوطت شدم. وقتی با پای شکسته رفتی بیمارستان مامان از حال رفت... اون موقع تازه فهميدم چه غلطی کردم! درست گفته بودی من اون يه ماه فقط به خاطر عذاب وجدانم مراقبت بودم... ولی اون روزو یادته که از اون شكلاتايی كه مامان برات خريده بود بهم دادی و
  14. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    *** مريم درو برام باز میكنه: سلام عزيزم... پس پارسا و طراوت خانم کجا رفتن؟ انقدر با پشت کفشام ور می‌رم تا بالاخره از پام بیرون میان. خسته از جنگ با کفش هام میگم: ـ رفتن رستوران... مریم: مگه باهم نبودین؟ تو چرا باهاشون نرفتی؟ بی حوصله جواب میدم: خسته بودم! مقنعه از سرم می‌کنم كه صدای سپهر و خنده های سحر از آشپزخونه بلند می‌شه. با بدبختی دوباره مقنعه رو توی سرم می‌کنم. اومدم اینجا که غذا بخورم اما دیگه حتی اشتهای غذا خوردن هم ندارم، فقط دلم اتاقمو می‌خواد و بالشت سردی كه به گرمی از خستگی هام استقبال كنه... به جای همه ی اين دل‌هوسی‌ها به آشپزخونه مي‌رم. سلام می‌کنم.
  15. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    برای موبایلم پیام میاد. از طرف پارساست که نوشته: «کجایی؟» جوابشو می دم و خیلی طول نمی کشه که سرو کله ش پیدا میشه. طبق معمول بدون اینکه توجهی به من داشته باشه مادرو بغل می کنه. سوار ماشینش میشیم. پارسا: مامان خوشگلم کجا دوست داری بریم؟ مادر: خونه دیگه... مگه تو نگفتی جلسه دارم، ال دارم، بل دارم؟ ـ من نوکر شما هم هستم... جلسه رو سریع تموم کردم تا به تو برسم! هرجا دوست داری بگو باهم می ریم ـ سر ظهره بریم رستوران ناهار بخوریم ـ یه جا سراغ دارم غذاهاش عالیه در سکوت به صحبتاشون گوش می دم که مادر ازم می‌پرسه: ـ صبا تو چی دوست داری بخوری؟ نگاهم م
×
×
  • اضافه کردن...