رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Niloofarfdi

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    24
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

125 بار تشکر شده

4 دنبال کننده

درباره Niloofarfdi

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • علایق
    درس خوندن... رویاهام... هرچی که حالمو خوش کنه

آخرین بازدید کنندگان نمایه

171 بازدید کننده نمایه
  1. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    توی یک تصمیم آنی به تلفن روی پاتختی چنگ می ندازم و اولین کسی که به ذهنم می رسه زنگ می زنم. سپهر: سلام مامان جان صدای بی غم و بی خبر از هرجای سپهر که مادرو صدا می زنه قلبم رو به آتیش می کشونه. این آخرین باری که با فکر زنده بودن مادر او رو مورد خطاب قرار میده. می خوام حرفی بزنم اما صدام خفه شده. وحشت دارم از اینکه من خبر مرگ مادرو به سپهر بدم. ـ سپهر! تعجب می کنه: صبا؟ سعی می کنم لرزش صدام رو کم کنم: بیا خونه نگرانی جای تعجب رو توی صداش می گیره: صبا چرا صدات اینجوریه؟ داری گریه می کنی؟ ـ حالم بده... بیا... ـ نمی تونم عزیزم. نسترن خونه ست بهش بگو بیاد پیشت بیشتر از این نمی تونم جلوی هق هق گریه م رو بگیرم. ـ خیلی درد دارم... تو رو خدا بیا، مادر... برای یه لحظه می خوام همه چیزو بگم اما نفس کم میارم. سپهر: مامان چی صبا؟ خون به جیگرم کردی دِ بگو چی شده؟ قبل از اینکه چیز دیگه ای از دهنم بپره گوشی رو سرجاش می ذارم. به پارسا نگاه می کنم. ساکت و مغموم دستاشو دور دست مادر مشت کرده بود و به پیشونی اش تکیه داده. دست روی شونه ش می ذارم. ناله می کنم: ـ پارسا... یه چیزی بگو ـ برو‌ بیرون ـ نمیرم پارسا، تو رو تنها نمی ذارم! با نفرت و خشم بهم می توپه: این همه سال مامانو ازم محروم کردی حالا دیگه... راحتم بذار! در سکوت به عسلی چشماش خیره می ‌مونم. یاد چشمای مادر میفتم... اولین باره که متوجه این شباهت میشم. حالا دیگه روحی نداره نگاهش... حالا دیگه باید مادرو توی عسلی چشمای او پیدا کنم... به خودم جرئت میدم و برای اولین بار توی این بیست سال در آغوشش می کشم. حالا که مادر نیستش بیشتر از هروقت دیگه دلم می خواد خنده ی پارسا رو ببینم. خنده ی پارسا برام شرطی شده؛ هروقت مادر بود خنده های پارسا هم بودن... اما حالا دیگه مادر نیست... یعنی خنده های پارسا هم دیگه نیستن؟! کاشکی به جای مادر من می مردم. نه قلب مادرو از دست می دادم نه خنده های پارسا رو!
  2. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    سست و لرزون خودمو از اتاق بیرون می کشم. در اتاق هارو یکی یکی باز می کنم. هیچکس نیست... به اتاق پارسا می رسم. خوابیده روی تخت می بینمش.. هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی محتاج حضور پارسا باشم... کنارش لبه ی تخت می شینم. صداش می زنم اما هیچ صدایی از گلوم بیرون نمیاد. تکونش میدم. ـ هوم؟ ـ پارسا... تنها هواست که از بین لب هام بیرون می زنه. شدیدتر تکونش میدم. با اخم چشماشو باز می کنه. حال خرابمو می بینه اما دوباره چشم ‌می بنده: ـ چرا اومدی اینجا برو برا مامانت گریه کن!! اینو میگه و من شدیدتر از قبل ضجه می زنم. ـ پارسا، مادر... اون... هیچ کلمه ای توی ذهنم نیست که وضعیت مادرو براش توصیف کنم. ـ مامان چی؟ حرف بزن صبا!؟ تنها دستش رو می گیرم و می کشمش. باهام راه میاد. به اتاق آخر می برمش. اتاقی که جزئی از زندگیم بودو حالا زندگیم رو ازم‌ گرفته... نزدیک مادر می برمش. از دیدن صورت بی روحش اجتناب می کنم. ـ بیدار... نمیشه! پارسا کنار بدن مادر می شینه: ـ حالش بده؟ برو زنگ بزن آمبولانس... مامان؟ مامان می شنوی صدامو؟؟ از شدت تکونایی که میده یه لحظه حرکت سرشو می بینم که یه وری میفته. درونم به هم پیچ می خوره. جیغ می کشم: ـ بسه! نکن... ـ برو زنگ ‌بزن!! صدای عربده ش پاهامو سست می کنه. روی زمین میفتم. ته مونده توانی که برام مونده رو به تار های صوتی میدم: ـ اون... اون رفته... ـ خفه شو! مامان کجا داره بره... حالش بده فقط! می دونم که می دونه. خودش نبضشو چک کرد... نبضی که نداره بزنه! ـ پارسا چه خبره انقدر داد می زنی؟ صبا چرا گریه می کنی؟ صدای مریم سرمو به او برمی گردونه. چشمای متعجب او از من و پارسا روی بدن بی جون مادر سر می خوره. تعجب نگاهش با اشکاش از بین میره! ـ برید بیرون، هیشکی نیاد... صبا برو... همتون برید. فریاد پارسا مریم رو وادار به برگشت می کنه. به پارسا نگاه می کنم. دست مادرو توی دستاش مشت کرده بود و تنها به مادر نگاه می کرد... انگار که منتظره... منتظره تا اون چهره ی سرد و بی روح دوباره لبخند بزنه و مارو از این کابوس نجات بده... از این انتظار می ترسم!
  3. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    از خواب می پرم. نمی دونم چقدر‌ گذشته اما آبی کدر آسمون، کور سویی نور به اتاق میده. انگار امشب وقت خوبی برای خوابیدن نیست که هر چند ساعت خواب از چشمام می پره. با جای خالی کنارم، اطراف اتاق دنبال مادر می گردم. می بینمش که سمت در رفته. صداش می زنم: ـ مادر؟ برمی گرده. لبخند می زنه... عسلی چشماش می درخشه: پاشو عزیزم بیا باهم نماز بخونیم از شدت خستگی نمی تونم از جا بلند بشم. توی خواب و بیداری حواسم به مادر هست که راحت تر از همیشه قدم برمی داره: ـ مادر پاهات درد نمی کنه؟ ـ دیگه نه عزیزم از اتاق میره. پلک روی هم می ذارم و منتظر اومدنش می مونم اما خواب روی چشمام سنگین میشه؛ صدای الله اکبرش رو نمی شنوم... *** نور، چشمامو می زنه. پرده ی عقب رفته ی تراس، به خورشید اجازه ی سرک کشیدن میده. قلت می زنم. مادر خوابه. به یاد گرگ و میش صبح، دست روی موهاش می کشم. تا وقتی توی این خونه می خوابیدم یادمه عادت نداشت بعد از نماز صبح بخوابه. دستشو می گیرم. برخلاف شوفاژ روشن، پوست دستش رو سرد حس می کنم. دستمو روی صورتش می کشم: ـ مادر؟ سردت نیست؟ بیدار نمیشه. ناخواسته و بی ربط دنبال نبضش می گردم. در تخصصم نیست؛ حسش نمی کنم... انگشت زیر بینی او می برم. بدنم داغه؛ تشخیص جریان گرم نفسش برام سخته... پتو از روی بدنش می کشم. دست روی شکمش می ذارم. نمی فهمم پایین میره یا بالا... یا بی حرکت مونده! کف دستم جای فرضی قلبش رو پیدا می کنه. جایی که از بچگی یاد گرفته بودم... چپ او، راست من... اما اونجا نیست! به تردید میفتم... شاید اشتباه می کنم! راست او، چپ من؛ بازم حسش نمی کنم! بی دلیل بغض راه گلوم رو می گیره.‌ به صورتش خیره می مونم. خوابه... حتما گوشاش سنگین شدن، باید بعدا ببرمش دکتر. ـ مادر بیدار شو! مادر... سنگین و بی رمق دست روی پیشونی ش می کشم. انگشت شستم روی پلک بسته ش میفته. آروم پلک چشماش رو بالا می کشم... ناخواسته جیغ می کشم و خودمو به عقب پرت می کنم. بی کنترل هق می زنم. نگاهش بهم افتاد... ولی خالی بود... عسلی چشماش بی نور بود... حسی نداشت... حرکت نمی کرد!
  4. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    چشمامو باز می کنم. نمی دونم چقدر‌ گذشته اما آبی کدر آسمون، کور سویی نور به اتاق می ده. انگار امشب وقت خوبی برای خوابیدن نیست که هر چند ساعت خواب از چشمام می پره. با جای خالی کنارم، نگاهمو دنبال مادر می گردونم. می بینمش که سمت در رفته: ـ مادر؟ برمی گرده. به روم می خنده... نگاه عسلی ش گرم و دوست داشتنی: ـ پاشو عزیزم بیا باهم نماز بخونیم از شدت خستگی نمی تونم از جا بلند بشم اما بین خواب و بیداری حواسم به مادر هست که راحت تر از همیشه قدم برمی داره. ـ مادر پاهات درد نمی کنه؟ ـ نه.. دیگه هیچوقت درد نمی گیرن! از اتاق می ره. چشمامو می بندم و منتظر اومدنش می مونم اما پلک هام سنگین میشه، صدای الله اکبرش رو نمی شنوم! *** نور، چشمامو می زنه. پرده ی عقب رفته ی تراس، به خورشید اجازه ی سرک کشیدن میده. قلت می زنم. مادر خواب بود. به یاد گرگ و میش صبح، دست روی موهاش می کشم. تا وقتی که توی این خونه بودم یادمه عادت نداشت بعد از نماز صبح بخوابه. دستشو می گیرم. برخلاف شوفاژ روشن، سرد حسش می کنم. دستمو روی صورتش می کشم: ـ مادر؟ سردت نیست؟ جواب نمیده. ناخواسته و بی ربط دنبال نبضش می گردم. در تخصصم نیست؛ حسش نمی کنم. انگشت زیر بینی ش می برم. بدنم داغه؛ تشخیص جریان گرم نفسش برام سخته. پتو از روی بدنش می کشم. دست روی شکمش می ذارم؛ نمی فهمم پایین میره یا بالا... یا بی حرکت مونده! کف دستم جای فرضی قلبشو پیدا می کنه. جایی که از بچگی یاد گرفته بودم... چپ او، راست من... اما اونجا نیست! به تردید میفتم... شاید اشتباه می کنم! راست او، چپ من... حسش نمی کنم. بی دلیل بغض راه گلومو می گیره.‌ به صورتش خیره می مونم. خوابه... حتما گوشاش سنگین شدن، باید بعدا ببرمش دکتر. صدایی بغض آلود از بین لب هام خارج میشه: ـ مادر... بیدار شو! مادر سنگین و بی رمق دست روی پیشونی ش می کشم. بند شستم روی پلک بسته ش میفته. آروم پلک چشمش رو بالا می کشم... بی اختیار خودمو عقب پرت می کنم و جیغ می کشم... نگاهش بهم افتاد، اما خالی بود... چیزی پشتش نبود... حسی نداشت... حرکت نمی کرد! سست و لرزون خودمو از اتاق بیرون می کشم. در اتاق هارو یکی یکی باز می کنم. هیچکس نیست... کسی نیست که این حجم کلمات سنگین شده روی قلبم رو بشنوه. به اتاق پارسا می رسم. خوابیده روی تخت می بینمش... هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی محتاج حضورش باشم! کنارش لبه ی تخت می شینم. صداش می زنم اما تارهای صوتی م لرزش ندارن. تکونش میدم. ـ هوم؟ ـ پارسا... تنها هواست که از بین لب هام بیرون می زنه. شدیدتر تکونش میدم. با اخم چشماش رو نیمه باز می کنه. حال خرابم رو می بینه اما دوباره چشم ‌می بنده: ـ چرا اومدی اینجا برو برا مامانت گریه کن اینو میگه و من شدیدتر از قبل ضجه می زنم: مادر.. مادر... نمی تونم به زبون بیارم. اون کلمات سنگین تر و دردمند تر از چیزی هستن که فکرش رو می کردم. پارسا کلافه و دل نگران روی تخت می شینه: ـ مامان چی؟ حرف بزن صبا؟ تنها دستشو می گیرم و می کشم. باهام راه میاد. به اتاق آخر می برمش. اتاقی که جزئی از زندگیم بودو حالا زندگیم رو ازم‌ گرفته. نزدیک مادر می برمش. از دیدن صورت بی روحش اجتناب می کنم. لابه لای هق هق گریه م ناله می کنم: ـ بیدار... نمیشه پارسا کنار بدن مادر می شینه: ـ حالش بده؟ برو زنگ بزن آمبولانس... مامان؟ مامان می شنوی صدامو؟ از شدت تکونایی که میده یه لحظه حرکت سر مادرو می بینم که یه وری میفته. درونم به هم پیچ می خوره. جیغ می کشم: ـ بسه! نکن ـ برو زنگ ‌بزن صدای عربده ش پاهامو سست می کنه. روی زمین میفتم. ته مونده توانی که برام مونده رو به تار های صوتی م میدم: ـ اون... اون رفته ـ خفه شو! مامان کجا داره بره... حالش بده فقط می دونم که می دونه. خودش نبضشو چک کرد... نبضی که نداره بزنه! ـ پارسا چه خبره انقدر داد می زنی؟ صبا چرا گریه می کنی؟ صدای مریم سرمو بالا میاره. ـ برید بیرون، هیشکی نیاد... صبا برو... همتون برید فریاد پارسا اشک های مریم رو سرازیر می کنه. از همون راهی که اومده چند قدم عقب میره. به پارسا نگاه می کنم. دست مادرو توی دستاش مشت کرده... اشک نمی ریزه... فریاد نمی زنه... فقط به مادر خیره شده...
  5. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    از روی تخت بلند می شم و پنجره ی اتاقو باز می کنم. خدارو شکر می کنم که به جای اون روستای مخوف، تهران روشن جلوی چشمامه. با صدای تق از جا می پرم. سریع برمی گردم. توی تاریکی حضور کسی رو حس نمی کنم. توهم اون مرد حتی توی بیداری هم دست از سرم برنمی داره. سریع همه ی چراغای خونه رو روشن می کنم. هنوز این تنهایی و سکوت نمی ذاره به آرامش برسم. موندن توی این خونه اونم تنهایی، با توهم اینکه کسی ممکنه از در و یا پنجره بیاد بیرون کمتر از خودکشی نیست! با کلید خونه ی مادر بیرون می زنم. بی صدا درو باز می کنم و داخل می شم. خونه در تاریکی مطلق فرو رفته اما حداقل دلم به حضو سه نفر خوشه. به سمت پناهگاه امن قدم برمی دارم. از لای در به توده ی سیاه مادر که روی تخت خوابیده نگاه می کنم. در بیدار کردنش تردید دارم که صدای ضعیفش رو می شنوم: ـ صبا؟ ـ ببخشید بیدارت کردم؟ ـ نه گلم خواب نبودم جلو میرم و چراغ خوابو روشن می کنم. نگاهش که به چشمام میفته از حال درونم با خبر میشه: چیزی شده عزیزم؟ ـ خواب بد دیدم با کمی نگرانی و مهربانی همیشگی اش لبخند می زنه: ـ خوب کردی اومدی. بیا پیشم بخواب سر روی بالشت او می خوابم. نوازش دستش روی موهام تمام ترس ها رو از یادم می بره. ـ دلارا؟ شنیدن اسم واقعیم از زبون مادر به گوشم ناآشنا میاد. این اسمو فقط با صدای مامان خودم می شناسم... بقیه ی دلاراها غریبه ان! ساکت می مونم که ادامه میده: چرا خواستی اسمتو عوض کنم؟ دلارا خیلی اسم قشنگیه ـ دوست نداشتم هروقت که اسمم رو صدا می زنین یاد روستا بیفتم. ـ خوابی که دیدی ربطی به روستا داره؟ ـ آره هیچوقت از اون شب با مادر حرف نزدم. هرچند یه وقتایی مثل الان از نگاهش حس می کنم انگار خیلی چیزا از گذشته م می دونه. ـ هر اتفاقی که افتاده بیست ساله که ازش گذشته. اینجا پیش منی، کسی نمی تونه اذیتت کنه. دل نگران و بغض آلود به من خیره می شه. آروم در آغوشش می خزم. ـ امروز برات از روانشناس وقت گرفتم، دوست سپند که هست برای فردا بهم وقت داده.. از بغلش بیرون میام: مادر من نیازی به روانشناس ندارم ـ سرسری نگیرش، نمی تونم اذیت شدنتو ببینم... افکاری که این همه سال از سرم گذروندم تا این کابوس رو برا خودم قابل تحمل کنم حالا اولین باره به زبون میارم: ـ آخه... این کابوسا تنها جاییَن که می تونم مامانم رو ببینم! ـ صبا عزیزم خودت میگی کابوس... این کابوس ذره ذره انرژی ازت می گیره... از هر ترست استفاده می کنه تا بیاد توی بیداریت... خیلی وقته که این خواب هارو ندیدی نه؟ یا من اینجور فکر می کنم؟ زیرلب میگم: آره ـ ببین؟! حتما به خاطر ترست از ازدواج با سیناست که دوباره این کابوسا سراغت اومدن فقط برای اینکه خیالش راحت بشه میگم: باشه مادر... ـ میری واقعا؟ ـ آره شما هم باهام بیاید آرامش به نگاهش برمی گرده: مرسی عزیزدلم.دیگه بگیر بخواب پلک روی هم می ذارم. دستش آروم روی موهام می شینه... صدای گرمش چشمامو سنگین می کنه، لالایی‌ای رو می خونه که وقتی بچه بودم برام می خوند: ـ خورشید که رفت... ماه اومد... ابر که رفت... ستاره اومد... آبی که رفت، سیاه اومد... رویای صبا اومد... خنده ی مادر اومد... ستاره اومد خنده هارو دزدید... صبا دوید اما نرسید.. ستاره بی فروغ شد... خنده ی مادر تموم شد.. ولی هنوز صبا بود... خنده ی مادر یادش بود... شب ها خواب مادر می بینه... ***
  6. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    رایان میگه: من فردا میرم ولی هفته ی دیگه برمی گردم، تا اون موقع وقت دارید به قرارداد فکر کنید. برگه هارو از پوشه ای که آرم جوهانسون روش حک شده بیرون میارم. نوشته هایی انگلیسی روی برگه ها به چشم می خورن که باید سر فرصت بخونمشون. ـ من تقریبا با شرایطی که شما گفتید موافقم فقط اگه احیانا بعد از نمایش کفش ها تقاضا پایین بود چی میشه؟ ـ اگه مایل باشید و بتونید دو سالی رو داخل شرکت جوهانسون دوره کارآموزی بگذرونید، بعد اون دوره رسما استخدام شرکت می شید. ـ خب باید برای اون هم قرارداد نوشته بشه ـ ما فکر اونم کردیم. یکی از همین برگه هاست. فقط باید بخونیدش و امضاشون کنید ـ آها خیلی ممنون من برم دیگه ـ باشید باهم شام بخوریم ـ خیلی ممنون باید برم کارگاه ـ خیلی خب بفرمایید خدافظی می کنیم و به سمت خروجی هتل میرم. درهای شیشه ای خودکار باز میشن و داخل آلونک کشیده می‌شم. قالیچه خاکی دستبافت، تخت دو نفره و کمد چوبی پوسیده... دیوارای خشتی نم گرفته، بوی خاک خیس می‌دن. باد، پنجره رو بازو بسته می‌کنه. از چهارچوب پنجره به بیرون نگاه می کنم. روستا سیاه و دل مرده ست... ابرها سمت هم یورش بردن و ترکشی از قطرات آب به زمین میفته.... با غرشی، برای یک لحظه روشنی همه جارو دربرمی‌گیره و لحظه ای بعد همه جا در تاریکی فرو میره. پشت سر این روشنی آنی صدای برخورد ابرها به هم، سکوت وهم آلود خونه رو درهم می شکنه. چشم از سیاهی دلگیر روستا می‌گیرم که نگاهم به عروسک روی تخت میفته. برش می دارم. چشماش دکمه های رنگی، خنده ش کاموای قرمز، پوستش پارچه ای و درونش پشم شیشه... صدای در، سرم رو برمی‌گردونه. از ترس عروسک رو به سینه‌م می چسبونم. کسی داخل میاد. چهره ی نفرت انگیز مرد سال هاست توی ذهنم حک بسته. به سمتم قدم برمی‌داره اما صدای جیغ دختربچه ای اونو از حرکت می‌ ندازه. از اون چشم های درنده ای که بیست سال پیش بهم زل زده بود تنها خشم و نفرتش توی ذهنم مونده که ترسیم اون چشم ها همین چشم هایین که الان بهم خیره شدن... هیچوقت نتونستم دلیل این خشم و نفرت رو به یه دختربچه ی هفت ساله بفهمم... صداش تو سرم می پیچه: ـ من ترس ندارم دلارا... من دیگه شوهرتم دلارا دوباره جیغ می‌کشه: مامـــــان چشم به اطراف می چرخونم اما دلارا رو پیدا نمی کنم. برای نجاتش تنها فریاد می‌کشم: ـ دلــــارا دوباره صداشو می شنوم... این بار نزدیک تر: کمــ‌ــک سمت پنجره برمی‌گردم. بچه ای میون رگبار بارون ایستاده. دستمو براش دراز می‌کنم اما ازم خیلی فاصله داره... فاصله ای به اندازه ی بیست سال! صدای قیژ قیژ تخته چوب ها رو کف پاهام حس می‌کنم. جرئت برگشتن ندارم. حضورش رو نزدیکم حس می‌کنم. قلبم برای رهایی از این ترس به سینه می کوبه... می‌خواد از جا کنده بشه و تا جایی که می‌تونه از این مرد و این شب دور بشه. حرکت دستاشو روی بدنم حس می‌کنم... مثل مار اطراف بدنم می‌لوله. ـ من عاشقتم صبا! صدای سینا بهم شوک میده. برمی گردم و به جای اون مرد، سینا رو می بینم. دستمو بلند می کنم و بهش سیلی می زنم. نگاهش خشم می گیره. بازوام رو می کشه و روی تخت پرتم می کنه. پلکام رو محکم فشار می‌دم. اشک چشمام صورتمو می‌سوزونه. با خودم زمزمه می‌کنم: ـ بیدار شو... اینا همش خوابه... داری خواب می‌بینی پاشو! پاشو! چهره ی سراسیمه و بارون زده ی مامان زیر پلک هام نور می‌گیره: ـ برو دلارا، باید با داییت از اینجا بری وگرنه... دلارا دستای مامان رو محکم تر چنگ می‌زنه. به هق هق میفته: ـ نه مامان بدون تو نمی‌رم ـ میام پیشت... قول می‌دم میام و می‌برمت... ولی الان باید بری شهر... برو عزیزم اونجا جات امنه دیگه اون کثافت اذیتت نمی‌کنه دلارا دامن مامان رو می‌کشه: نه مامان تنهام نذار! جیغ مامان توی هیاهوی باد گم می‌شه: برو وگرنه اون عوضی اذیتت می‌کنه... هرشبت مثل امشب می‌شه... برو وگرنه دیگه منو نمی بینی... برو دلارا! از خواب می‌پرم. نفسم به زحمت بیرون میاد. بدنم زیر فشار این کابوس به درد میاد. توی تاریکی اتاق چهره ی مامان برام روشنه... صدای رعد و ‌برق به تپش قلبم دامن می‌زنه. اون شب هم مثل امشب بود. ابرها می‌تازیدن و آسمون می‌غرید... در سکوت قطره های بارون روی پنجره، با گریه خودمو سبک می‎کنم. دوباره سر روی بالشت می ذارم اما خواب به چشمام نمیاد. اون کابوس تموم شد اما فکرم هنوز توی اون آلونک و اون شب مونده. حس می کنم این خواب رو بار هاست دارم می بینم. بدون اینکه حتی به یاد بیارم که چه خوابی دیدم، تنها احساسی که از این خواب ها می گیرم برام آشنا هستن...
  7. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    سلام دوستان این مدت مسافرت بودم ببخشید نتونستم اطلاع بدم زنگ خونه رو می زنم و مریم درو برام باز می کنه. مرکز توجه خونه جعبه هایی هستند که کنار در اتاق سینا به چشم می‌خورن. می‌دونم این جعبه ها برای چیه و می دونم غم سنگین شده روی قلبم از چیه. پارسا با یه جعبه از اتاق سینا بیرون میاد. با دیدنم می‌ایسته. چشمای تیز و پر حرصش به من زل می‌زنه. عصبانیتش رو بیشتر از همیشه درک می‌کنم. خودم هم از خودم عصبانی ام. این وضع... مثل یه طناب دور گلوم پیچ خورده و من نمی‌دونم چجوری از دستش خلاص بشم! صدای سپهرو از جایی که توی دیدم نیست می شنوم: ـ چته چرا اینجوری به صبا نگاه می‌کنی؟ چشم می چرخونم و سپهر رو در حال کار کردن با لپ تاپش گوشه ی مبل می‌بینم. پارسا تندی می کنه: ـ به این وضع زندگیمون نگاه کن بعد اینو بگو سپهر: سینا خونه مجردی گرفته خب که چی؟ پارسا: که چی؟ کوری نمی‌بینی؟! بگو سینا به خاطر کی مجبور شده از خونه بره؟ نفس پر بغضی می‌کشم. دلم می‌خواد همین جا بزنم زیر گریه اما می دونم وقتی اشکام بریزن همه پارسا رو سرزنش می‌کنن و آتیش کینه رو توی قلبش بیشتر می کنم. صدای سینا از داخل اتاقش به پارسا تشر می‌زنه: بسه پارسا! اصلا من به خاطر صبا نمی‌رم... به خاطر خودمه پارسا: آره تو راست میگی خروج مادر از اتاق سینا تازه منو از حضورش مطلع می‌کنه. سلامی به من می کنه و رو به پارسا میگه: عزیزم بیا کارت دارم مادر دستش رو داخل حلقه ی دست پارسا می‌بره و به اتاق خودش می‌رن. حتما پارسا رو می‌بره تا از من دور باشه. تا یه وقت نیش حرفاش، زهر صداش و خنجر نگاهش بدنم رو زخم نکنه. نمی دونه که بیست ساله بدنم از این ها ایمن شده... پادزهر پارسا خود به خود درونم ترشح می‌شه. سینا با جعبه ای که انگار خیلی سنگینه بیرون میاد. خستگی توی چهره ش با لبخندی که به من می‌زنه بیشتر خودنمایی می‌کنه. این لبخند و این بی تفاوتی ظاهری توی چشماش که انگار هنوز من خواهرشم و اون برادرم، قلبم رو مچاله می‌کنه. وقتی برمی‌گرده به اتاقش منم پشت سرش وارد می‌شم. از اون اتاق شلوغ که درون هر جزئیاتش خاطره ای مشترک از من و سینا پنهان شده بود، تنها یه تخت، میز تحریر و کتابخونه ی خالی از کتاب مونده. سینا: الان که خالیه چقدر بزرگ میاد می خنده. بی تفاوت، مصنوعی، خنده ای که تحملش از دیدن غم او سخت تره... ـ سینا... می شه اینجوری نکنی؟ ـ چجوری؟ ـ اینجوری که... بی تفاوتی! نه از دستم ناراحتی نه عصبانی پوزخند می‌زنه: اگه بی تفاوت بودم که الان این اتاق خالی نبود... ناراحت یا عصبانی باشم نظر تو برمی‌گرده؟ شرمنده سر پایین می‌گیرم. سینا: نگران نباش هیچکس از رفتن من ناراحت نمی شه... وقتی اینجور میگه دلم می خواد زیر باد مشت و لگد هام بذارمش تا شاید کمتر از این اراجیف بهم ببافه: ـ این چه حرفیه سینا ما هممون ناراحتیم... کاشکی دوباره برگردیم به همون روزا که خواهر و برادر بودیم... واقعا نمی‌شه؟ ـ تو می‌تونی مثل قبلا باشی؟ صادقانه بهش بگم؟! سر به نه تکون می‌دم. ـ ببین؟ پس چه انتظاری از من داری وقتی خودت نمی‌‌تونی مثل قبلا خواهرم باشی؟ ـ ولی سعی می کنم... دلم می خواد همه چیز مثل قبل باشه ـ ولی من دیگه برادرت نیستم... بغض توی گلوم یه قطره اشک می‌شه توی چشمام! وقتی میگه برادرم نیست فقط اسم «خواهر سینا» رو از روم برنمی‌داره... تمام با هم بودن ها... تمام خنده هامون و تمام خاطرات مشترکمون رو ازم جدا می‌کنه. ـ گریه نکن صبا! رفتن برام سخت تر می‌شه اشک چشمام رو پاک می کنم: تو که برای همیشه نمی‌ری... اینجا خونه توئه... باید بیای به مادر سر بزنی! نمی‌گم بیا که من ببینمت چون اینجوری فقط پاش رو بیشتر به این خونه بند می‌کنم. بره تا شاید عشق خواهرانه ی منم آروم بگیره... بره تا بازم بشه غریبه ی بیست سال پیش... سینا: نمی‌دونم چی میشه... هم می‌خوام برم و هم نمی‌خوام برم... انگار یه بند دور دست و پاهام بستن، نمی‌تونم از جام جم بخورم. ناراحت و پر از درد بهم خیره می‌شه. این چند وقت غم چشماش رو بیشتر از همیشه دیدم! عادت ندارم به این غم نگاه و درد توی سینه ش! من فقط به خنده هاش عادت کرده بودم... به اینکه کنارمه... به اینکه برای همیشه برادرمه... سینا تنهام می‌ذاره و من می‌مونم و کلی خاطره ی خالی از این اتاق که شاید هیچوقت تکرار نشن. با این وضع نابه سامان خونه، فعالیت کارگاه بیشتر از همیشه ست. مجموعه ی جدید کفش، قرارداد با مهمان های نمایشگاه که حالا مشتری های ما شدن و از همه مهم تر قراردادم با برند جوهانسون... خوبه که سرم شلوغه؛ از خونه می‌رم و برای چند ساعت هم که شده جای خالی سینا رو حس نمی‌کنم. ***
  8. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    بیدار می شم. چشمامو هرچقدر حرکت میدم تاریکی اتاق فرقی با سیاهی خوابم نداره. توی دستم گرمای دست کسی رو‌ حس می کنم. زمزمه ‌وار میگم: ـ مادر؟ پایین تخت ‌حرکت کسی رو می بینم: خوبی صبا؟ انتظار شنیدن صدای نسترن رو ندارم. خودمو بالا می کشم و کمرمو به تاج تخت تکیه می دم. چشمام به تاریکی اتاق خو می‌گیره: ـ چی شده؟ نسترن: چیزی یادت نمیاد؟ از میون تاریکی تصویری کدر جلوی چشمام نور می‌گیره. زخم زبون های پارسا، عاشقانه های سینا و هجوم ترس هایی که از گذشته باهامه... به جای اینکه جوابش رو بدم می‌پرسم: ـ مادر کجاست؟ ـ میرم صداش می زنم با روشن شدن چراغ چشمام تیر می‌کشن. سریع میگم: نه خاموشش کن دوباره تاریکی اتاقو احاطه می کنه و نسترن بیرون میره. خیلی طول نمی کشه که در باز میشه و مادر داخل میاد. روی تخت می شینه. نسترن پرده هارو می‌کشه. نور بی جون خورشید اتاقو از تاریکی در میاره. غم و نگرانی روی چهره ی سایه_روشن مادر سنگینی می کنه. چشماش از اشک ‌برق می زنن. دستم لابه لای انگشتاش گیر می کنه مادر: عزیزم حالت خوب میشه! اگه چند جلسه پیش روانپزشک ‌بری کامل خوب میشی با تعجب میگم: روانپزشک برا چی؟ چشماش از اشک برق می‌زنه. رو به نسترن میگه: میشه یه لحظه تنهامون بذاری؟ نسترن: باش مادر: ممنون عزیزم نسترن میره و منو مادر می‌مونیم. مادر: بازم داری اون کابوس هارو می‌بینی؟ در سکوت به او نگاه می‌کنم که میگه: ـ قبل اینکه از حال بری همش فریاد کمک می زدی! خیلی وقته اینجور نشده بودی! زیرلب زمزمه می‌کنم: من خوبم، نیازی به دکتر ندارم. سینا چی شد؟ ـ میره ـ مجبورش کردی که داره بره؟ نفس سنگینی می‌کشه: نه گلم به هر حال خودشم می‌خواست بره، نیازی به اجبار من نداره ـ ولی من با بودنش مشکلی ندارم با مکث کوتاهی زیر لب ادامه میدم: اگه هی حرف ازدواج رو نیاره دست روی موهام می‌کشه. من باعث شدم پسرش از این خونه بره و او انقدر مهربون و با محبت نگاهم می‌کنه: ـ مریم سوپ درست کرده بهش می‌گم برات بیاره. اگه هم دوست داری بیا پایین پسرا نیستن ـ میام پایین از اتاق بیرون میره. تنهایی نیمه تاریک اتاق قلبم رو آروم می‌کنه. ساعت موبایلم رو چک می‌کنم. جدای از ده تا تماس از دست رفته، ساعت از سه بعد از ظهر گذشته. تماسارو چک‌ می‌کنم. شیوا و بردیا چند بار زنگ زدن. نگران میشم. شاید اتفاقی افتاده که انقدر بهم زنگ زدن. شماره ی شیوا رو می گیرم: ـ سلام شیوا چه خبر؟ ـ سلام چرا هرچی زنگ می زنیم جواب نمیدی؟ ـ ببخشید موبایل پیشم نبود چیزی شده؟ ـ تا یکم پیش جاوید اینجا بود! ته مونده خوابی که روی چشمام سنگینی می کرد با اسم جاوید می پره: جاوید؟ رایان جاوید؟ ـ آره دیگه ـ وااای... پس چرا وقت قبلی نگرفته بود که بدونیم کی میاد؟ ـ منت رو سرمون گذاشته اومده اینجا بعد تو میگی چرا وقت قبلی نگرفته؟! مگه ما شرکتی چیزی داریم که بخواد وقت بگیره از حرص نچی می‌کنم: حالا چی شد؟ کارگاه رو نشونش دادی؟ خوشش اومد؟ ـ آره خدارو شکر کن من و بردیا اینجا بودیم. چند تا عکس گرفت که نشون جوهانسون بده. ولی خیلی حرصش گرفت که تو نبودی. ـ حالا من همیشه اونجام ها. لابد از حرصش تاوان غیبتم رو از توی حلقم می‌کشه بیرون! می خنده: حرص نخور. شماره ش رو برات می فرستم بهش زنگ بزن یه قرار دیگه باهاش بذار. قطع می‌کنه و دقیقه ای بعد پیام میده. روی شماره ای که بهم داده می زنم. چند ثانیه بعد صدای مردی از پشت خط به گوشم می رسه: ـ بله؟ ـ سلام آقای جاوید؟ ـ بله ـ من صبا صفوی هستم ـ بفرمایید حسی از صداش نمی‌گیرم. یا شناخته می‌خواد سرد رفتار کنه یا واقعا نشناخته. میگم: ببخشید امروز نتونستم بیام خدمتتون ـ مشکلی نیست خانم صفوی به هر حال من دارم فردا برمی‌گردم ـ چی؟ من یک هفته ست منتظر شمام ولی به من حتی یه بارم زنگ نزدید! وقت دارید الان هم رو ببینیم؟ ـ من دارم وسایلمو جمع می‌کنم. اگه می خواید هتل قرار بذارید ـ نظر جوهانسون راجع به عکسایی که گرفتید چی بود؟ ـ اون موافقت کرده ولی انگار برای شما اصلا این همکاری ارزش نداره. صدام از حرص قضاوتش بالا میره: اتفاقا این به آینده کاری من بسته ست پس خیلی خوب به ارزش این همکاری واقفم! فقط اگه شما یک هفته دیر نمیومدید الان بهتر می‌تونستید همکاری کنید. اگه هنوزم مایل به همکاری باشید آدرس هتل رو برام بفرستید بی اختیار تماس رو قطع می‌کنم. یه لحظه بعد تازه می فهمم چه اشتباهی کردم. اگه خشمم رو کنترل می‌کردم شاید الان انقدر پشیمون نبودم. لابد الان کلا منصرف شده... لابد زنگ زده به جوهانسون میگه دختره حتی نمی تونه خشمش رو کنترل کنه بعد می‌خواد برات کفش بدوزه؟! فکر می‌کنم که چقدر با این قرارداد کفشام توجه همه رو به خودشون جلب می‌کرد و چقدر توی سایت ها و خبرگذاری ها در مورد کفشام حرف می‌زنن. چقدر من بدبختم که همچین فرصتی رو از دست دادم! صدای موبایل رشته ی افکارمو قطع می‌کنه. پیامی که از طرف جاوید اومده رو باز می‌کنم: «من هتل استقلال ام. دو ساعت دیگه داخل کافی شاپ منتظرتونم»
  9. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    سپهر پا می‌شه و میگه: بیا بریم این مرتیکه قرار نیست آدم بشه ـ ولش کن من عادت کردم دیگه سپهر: خب من عادت ندارم به این مسخره بازیاش سولی و ظرفشو بلند می‌کنم و از اتاق خارج می‌شیم. سپهر روی کاناپه می‌شینه و من روی زمین کنار سولی می‌شینم. سپهر: راستی اون پسره ‌چی شد بهت زنگ زد؟ ـ کی؟ ـ همونی که نماینده ی برند جوهانسون بود... اسمش چی بود؟ ـ رایان جاوید، نه هنوز زنگ نزده ـ یک هفته ست نمایشگاه تموم شده پس کی می خواد زنگ بزنه؟ شونه بالا می‌ندازم. سپهر: میگم نکنه الکی گفته طراح جوهانسون؟ ـ نه بابا، عکسش رو با «ویل جوهانسون» دیدم. توی سایتشون هم اسمش هست صدای زنگ آیفون بلند می‌شه. مریم درو باز می‌کنه و رو به ما میگه: ـ سیناست سپهر زیرلب زمزمه می‌کنه: یا خدا خنده ای پراسترس می‌زنم. سینا داخل میادو سلام می کنه. نگاهی بهش می‌ندازم و معمولی سلام ‌می‌کنم. منظورم از معمولی یعنی یه سلام بدون لبخند، بدون اخم و بدون کوچکترین حالتی که باعث بشه برداشتی از برخوردم داشته باشه. تا چند ثانیه ی طولانی نگاه دل مرده ی سینا روی چشمام می‌مونه. از کنارم رد می‌شه و به اتاق مادر می‌ره. سینا: سلام مادر: سلام چطوری عزیزم؟ ـ خوبم تا مدت کوتاهی سکوت در فضا سنگینی می‌کنه تا اینکه سینا میگه: اومدم وسایلمو جمع کنم پارسا: کدوم وسایل؟ ‌برا چی؟ سینا: یه خونه رهن کردم دست از بازی با سولی می‌کشم. به دستم چنگ می‌ندازه اما حواسم پیشش ‌نیست. پارسا: این چه کاری؟ ـ فقط تا وقتی که طبقه پایینی خالی کنه پارسا عصبانیتش رو سر مادر خالی می‌کنه: چرا هیچی نمیگی مامان؟ می‌خوای بذاری به خاطر اون دختر سینا از پیشت بره؟ مامان واقعا کدومشون بچته؟ حرکت سپهرو می‌بینم که سمت اتاق میره: سینا این کارو نکن... مامان رو ناراحت تر از این نکن سینا: برای مامان بودو نبود من فرقی نداره. همین که صبا پیشش باشه کافیه! بالاخره سکوت مادر شکسته می‌شه: نمی‌شه صبا رو دوست نداشته باشی؟ نمی‌شه مثل پارسا که همیشه ازش متنفر بوده تو هم باهاش بد باشی؟ بهت زده به حرف مادر بی حرکت می‌شم. هیچوقت فکر نمی‌کردم که مادر از نفرت پارسا به من خبر داشته باشه. چون هیچوقت در مورد پارسا باهام حرف نمی‌زد. حالا می‌فهمم که تمام این مدت فقط تظاهر به ندیدن و نشنیدن نفرت پارسا کرده بود. سینا: مامان من عاشقشم، چجوری ازش متنفر باشم؟! وقتی صبا با بودن من مشکل داره چرا اینجا بمونم؟! اشکام جلوی چشمام رو می‌گیره. با وجود همه اذیت هایی که شده باز هم نمی‌خواد من اذیت بشم... صدای پارسا بی کنترل بالا می‌ره: ـ احمق اینجا خونه ی توئه نه اون! اون که مشکل داره بره. صبا که خواهر ما نیست! من نمی‌فهمم چرا ما همیشه باید مراعات حال اونو بکنیم؟ سپهر: صداتو بیار پایین! صبا دختر مامانه پس خواهر ما هم هست مشکل از شماهاست که نمی تونید اونو خواهر خودتون بدونید. ـ بسه همتون ساکت شید فریاد مادر همه رو ساکت می کنه. حتی هق هق های من که داشتن اوج می‌گرفتن، با دست گذاشتن روی دهنم قطع می‌شن. مادر: صبا؟ سرم پایینه و نمی تونم ببینمش. می‌ترسم حرفی بزنم و بفهمن دارم گریه می‌کنم. مادر: صبا عزیزم؟ صداش نزدیک تر می‌شه. دستش روی شونه م می‌شینه. سر بلند می‌کنم و بهش نگاه می‌کنم. روی زمین می‌شینه و میگه: ـ تو با بودن سینا مشکل داری؟ چرا سوالی رو می‌پرسه که از همین الان جوابش رو میدونه؟ اگه مشکل نداشتم پس چرا یه هفته از خانه و خانواده‌ م دوری کردم؟! با صدایی خفه سعی می‌کنم حرف بزنم: ـ آره، مشکل دارم. ناراحت می‌شم وقتی می‌بینم دیگه نمی تونم به چشم برادرم ببینمش ـ ولی صبا اون هنوزم برادرته قبل از اینکه بخوام جوابی بدم سینا میگه: نه نیستم. من دیگه نمی تونم مثل قبلا باشم. من صبا رو دوست دارم ولی نه دیگه مثل خواهرم. اگه قبول کنه می‌خوام باهاش ازدواج کنم. گوشام از این حرف ها درد می‌گیرن. از جام می‌پرم و بهش می‌توپم: خفه شو انقدر حرف ازدواجو نزن. بیست ساله باهم زندگی می کنیم حالا داری میگی با تو روی یه تخت... حتی فکرش هم بدنمو می‌لرزونه. سمت در خونه می‌دوم و درو محکم می‌بندم. تکیه به در، روی پادری می‌شینم. صدای هق هق گریه‌م توی ساختمون می‌پیچه. در به بدنم فشار میاره اما نمی‌ذارم باز بشه مادر: درو باز کن عزیزم. سینا غلط کرد حرف ازدواج رو زد. درو باز کن! هنوز حرف مادر تموم نشده صدای ناله ی سینا بلند می‌شه: چرا هیچکس به حس من اهمیت نمیده؟ به قرآن هوس نیست... من عاشقشم! سپهر داد می زنه: تو فقط داری عادت زندگی با صبا رو عشق فرض می‌کنی. منم صبا رو دوست دارم ولی هیچوقت به چشم دیگه ای نگاهش نکردم. تا چند ثانیه سکوت همه جا رو می گیره. گریه ی ضعیف سینا به سینه م فشار میاره: ـ چرا هیشکی نمی فهمه من واقعا دوستش دارم؟ به خدا نه هوسه نه عادت. من عاشق خنده هاشم... دوست دارم دستشو‌ بگیرم... دلم می‌خواد ‌بغلش کنم... دیگه نمی‌شنوم بقیه حرفاشو... گوشه ای از گذشته توی سیاهی، نور می‌گیره. ترسی منزجر درونم رو تسخیر می‌کنه. گذشته روشن تر و واضح تر از هر وقت دیگه جلوی چشمام ظاهر میشه. خونه ی خِشتی، پتوی دونفره ی وصله دار، بوی خاک خیس خورده، حرکت دستای حریصش روی بدنم... جیغ دختربچه ای از گذشته گوشامو پر می‌کنه: تو رو خدا کاری بهم نداشته باش یکی کمکم کنه. کمــــــک! مامــــان! نور چراغ، منو به حال برمی‌گردونه. چشمم به صورت خیس و بی‌قرار مادر میفته. بدنمو با دستای ضعیفش در آغوش گرفته. صدای مادر همه ی ترس رخنه کرده توی قلبمو از بین می بره: صبا صبا هیچی نیست، آروم باش عزیزم! من پیشتم هیچکس اذیتت نمی کنه من پیشتم، من مواظبتم
  10. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    کنسرو رو از یخچال در میارم و ملات گوشت رو داخل کاسه میریزم. دور خونه دنبال سولی می‌گردم اما نیست. ـ مریم سولی رو ندیدی؟ مریم: شاید رفته اتاق طراوت به اتاق مادر می‌رم. سپهر و پارسا دو طرف او روی تخت نشستن. پارسا با لپ تاپی که روی پاهاشه داره کار می کنه. سولی روی پای مادر خوابیده. چشمای خمارش با دیدنم باز می‌شه. سر بلند می‌کنه و وقتی کاسه ی پر از غذا رو می‌بینه سمتم میاد. کاسه رو روی زمین می‌ذارم. پارسا: تصویرش واضح نیست سپهر: وبکم رو ببند دوباره باز کن سپهر رو به صفحه ی لپ تاپ میگه: ـ تصویرت واضح نیست. صدا میاد؟ دقیقه ای طول می‌کشه تا بالاخره صدای خش دار سپند رو‌ می‌شنویم: آره صدا هست. من شما رو واضح دارم اشکالی نداره مادر حالت قربون صدقه ای به خودش می‌گیره: خب فدات بشم من دلم می‌خواد صورتتو ببینم و چند ثانیه بعد صدای خنده هاش سکوت اتاقو می‌شکنه. سپهر جلوی لپ تاپ دست تکون می‌ده ـ چطوری سپند؟ چه خبرا؟ ـ خوبم دو ساعت دیگه شیفت دارم. ـ کاش زودتر تخصصت رو می‌گرفتی و می‌اومدی پیشمون ـ مامان خیلی دلم براتون تنگ شده. همش خدا خدا می‌کنم این شش ماه بگذره تموم بشه بیام خونه دیگه از پیشت جم نمی‌خورم پارسا شوخی رو دستش می‌گیره: خیلی خب انقدر زبون بازی نکن مامان همینجوریشم می‌میره برات مادر به پس کله ی پارسا می زنه: نه که پارسا تخصصش توی زبون بازی از تو کمتره داره جون منو به شوخی می‌گیره نمی تونم جلوی خندمو بگیرم، سپهر هم پشت سر من می‌خنده. همینکه مادر هر از گاهی نوک پارسا رو‌ می‌چینه به تمام اون اذیت های او می‌ارزه. سپند: کی دیگه پیشتونه؟ پارسا طبق معمول هر سوالی که جوابش من می‌شم رو نشنیده می‌گیره: خب دیگه برو به کارات برس دیگه مزاحم نمی‌شیم اما سپهر سریع میگه: حرف نزن پارسا... صبا اینجاست سپند: اِ اونجاست؟ بیاد جلو دوربین ببینمش با تردید سر جام می‌مونم. من کسی نیستم که سپند بخواد منو ببینه. کسی نیستم که منو خواهرش بدونه. هیچوقت نبودم و ‌حالا هم برام عجیبه که می‌خواد منو ببینه. تا زمانی که اینجا بود سعی می‌کردم با او مثل سپهر و سینا رفتار کنم اما سردی رفتارش و بی توجهی هاش منو از خودش دور کرد. حالا دیگه کسی جز یه غریبه برام نیست. مادر: چرا همینجوری وایسادی بیا جلو چند قدم خلاف میلم برمی‌دارم. پیش سپهر می‌ایستم. سعی می‌کنم با صمیمیت و کمی لبخند، دوستانه رفتار کنم انگار که برادرمه و انگار که دلم براش تنگ شده... بابت همه ی این حس های تقلبی حال بدی پیدا می‌‌کنم. ـ سلام سپند خوبی؟ سپند: سلام خوبم تو چطوری؟ پارسا سریع لپ تاپ رو سمت خودش برمی‌‌گردونه و منو سپهر رو از تصویر بیرون می‌‌ندازه. سپهر و مادر اعتراض می‌‌کنن اما من دیگه حرفی نمی‌‌زنم. گاهی وقتا پارسا ناخواسته کاری می‌‌کنه که اگه باهام دشمنی نداشت ازش تشکر می‌‌کردم، مثل الان!
  11. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    از تعریفش خیلی ذوق می‌کنم اما همه ی احساسم رو داخل نیمچه لبخندی گوشه لبم جمع می‌کنم: ـ شما برای چه برندی کار می‌کنید؟ ـ برند جوهانسون ـ اوه جدا؟ باعث افتخاره که کفش های ما نظر شمارو جلب کرده. ـ می تونم آدرس کارگاهتون رو داشته باشم؟ جا می خورم... چجور می‌شه به این آسونی وقتی که هنوز یک ساعت هم باهم صحبت نکردیم الان آدرس کارگاه رو بخواد؟! هرچند من به کار گروه اعتماد دارم اما نمی‌دونم چرا حس درستی از این ماجرا ندارم؟ ـ ببخشید قبل از اون می‌شه کارت شناساییتون رو ببینم منظورم از کارت شناسایی همون کارتی که نمایشگاه به همه ی مهمان های خارجی داده تا هویتشون تایید بشه. ـ به آقا جاوید! صدای آقای کریمی نگاهم رو به سمت او می‌کشونه. با لبخند به طرفم میاد اما نگاهش به مردیه که مقابلم ایستاده. باهم دست می‌دن. یه لحظه همه چیز برام گنگه! این مرد انگلیسیه اما کریمی فارسی باهاش صحبت می‌کنه و اونو جاوید صدا کرده! اینجا چه خبره؟ وقتی مرد معذبانه و در سکوت، زیرچشمی به من نگاه می‌کنه کریمی میگه: ـ چی شده؟ باز داری بقیه رو دست می‌ندازی؟ مردی که تا دقیقه قبل ادعای خارجی بودن می‌کرد حالا با کریمی فارسی صحبت می‌کنه: ـ نه فقط داشتم شوخی می‌کردم عصبی می‌شم و برای یه لحظه کنترلم رو از دست می‌دم: ـ این مسخره بازیا چیه؟ این همه وقت منو‌ گرفتی که شوخی کنی؟! مرد که حالا می‌دونم اسمش یا شایدم فامیلش جاویده با خنده ای شرمنده میگه: ـ باور کنید می‌خواستم الان کارتم رو در بیارم که آقای کریمی اومد سریع کارت شناساییش رو در میاره و نشونم می‌ده. رایان جاوید، طراح ارشد برند «جوهانسون». خیالم راحت می‌شه که حداقل طراح جوهانسون بودنش رو دروغ نگفته. با حرص کارت رو بهش برمی‌گردونم: ـ باز خوبه فقط ایرانی بودنتون رو مخفی کردید! جاوید: بازم ببخشید. حالا می‌شه بهم کارت تولیدیتون رو بدید؟ هنوز از دستش عصبانی ام اما حالا که آشنایی ما انقدر عجیب شروع شده من هم رک و صادقانه تردیدم رو بهش می‌گم: ـ هنوز یک ساعت هم نیست باهم حرف زدیم یکم زود نیست برای اینکه بخواید آدرس کارگاه رو بدونید؟ لبخند جاوید کمرنگ و جدیت نگاهش بیشتر می‌شه: ـ حقیقتش اینه که قبل از اینکه بخوام با شما قرارداد ببندم می‌خوام نحوه ی تولید این کفش هارو از نزدیک ببینم. همونطور که قبلا هم گفتم تا حالا تولیدی ایرانی رو ندیدم که کفش های زنانه ی غیر چرم تولید کنه. کارت رو بهش می‌دم و میگم: ـ تا آخر نمایشگاه کم میرم کارگاه ولی همکارام هستن که اونجا رو نشونتون بدن ـ بله ممنون، بعد از اینکه کارگاه رو دیدم شما رو به آقای جوهانسون معرفی می‌کنم. ایشون باید نظر نهایی رو بدن. ـ منتظرتون هستیم ـ خب من برم که شما هم به کارتون برسید، خوشحال شدم از آشناییتون بازم ببخشید ـ خواهش می‌کنم. از من خداحافظی می‌کنه و با کریمی می‌ره. همه چیز خیلی سریع و مثل یه خواب گذشت اما وقتی بچه ها دورم جمع می‌شن و در مورد این اتفاق حرف می‌زنن می‌فهمم چیزی جز واقعیت نبوده. سلام دوستای خوبم ممنون که وقت می‌ذارید و رمانم رو می‌خونید. تا شنبه نمی تونم پست جدیدی آپدیت کنید مرسی از صبرتون
  12. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    «فصل دوم» صبح روز افتتاحیه است. از هیجان و اضطراب دیر خوابیدم و صبح زودتر از زنگ موبایل بیدار شدم... انقدر زود که هنوز آسمان تاریکه. پنجره ی اتاق رو باز می‌کنم و هوای خنک پاییز رو نفس می‌کشم. آخرای مهره و برگای نارنجی با هاله ای سبزرنگ، درخت هارو احاطه کردن... ابرها ضخیم ترو تیره تر... دسته ی پرنده ها دور تر... همه چیز برای شروع آبان مهیاست. برای لحظاتی حس سبکی و آرامش‌خاطر به قلبم دست می‌ده. خیلی وقته که همچین آرامشی نداشتم. آرامشی که یه جوری از لا به لای دل‌مشغولی ها و درگیری های فکریم گذشت یه گوشه ای توی قلبم جا خوش کرد! دلم می‌خواد این لحظه متوقف بشه و این آرامش سرزده از قلبم بیرون نره. خورشید از پشت ساختمان ها به بیرون سرک می‌کشه. درخشش آفتاب بیشتر و تیرگی شب کمتر می‌شه. قضای نمازم رو می‌خونم و بعد از اینکه لباس پوشیدم پیش مادر می‌رم. همراه پارسا درحال صبحونه خوردن هستن که منم بهشون ملحق می‌شم. برعکس پارسا که حتی نگاهم نمی‌کنه، مادر با لبخندی گرم ازم استقبال می کنه: ـ عزیزم برات ساندویچ آماده کردم زود بخور که به ترافیک نرسی! همین محبت های کوچیک و خوشمزه منو وابسته ی خودش کرده. لبخندی عریض و طویل به روی محبتش می‌زنم: مرسی ساندویچ پنیر و سبزی رو می‌گیرم و یه گاز ازش می‌‌‎‍زنم. از خونه بیرون میام و با ماشین راه برج میلادو پیش می‌گیرم. بردیا و روژین رو می‌بینم که داخل غرفه نشستن. مجله های مقوایی با کیفیتی روی میز توجهم رو جلب می‌کنه. یکی رو برمی‌دارم و ورق می‌زنم. در کنار عکس های کفش ها، نوشته های کوچک به زبان انگلیسی و کره ای به چشم می‌خوره.کار روژین رو تحسین می کنم: ـ چقدر خوب شده روژین! کره ای‌ها اینو ببینن بیشتر جذب کارمون می‌شن. روژین: دیگه ما برای مشتری های کره ای‌ هرکاری می‌کنیم روژین عضو مهم بازاریابی ماست. به خاطر تسلطش به زبان کره‌ای راحت تونستیم وارد بازار کره بشیم و کفشمون بخشی از صادرات کره رو به دست بگیره. برای همین امروز اومده تا با مهمان های کره ای پای میز مذاکره بشینیم. کمی می‌گذره تا شیوا هم میادو همگی برای افتتاحیه به سالن همایش می‌ریم. پشت سر مهمانان خارجی می‌شینیم. من و شیوا و روژین گردن درازی می‌کنیم تا بتونیم خارجی‌هایی که در ردیف های جلوتر نشستن رو دید بزنیم. بردیا تشر می‌زنه: ـ با این ندید بدید بازیتون آبروی دخترا ایرانی رو بردید! شیوا دستش رو برای بردیا تکون میده: برو بابا، تو خودت موقع اومدن داشتی اون دخترا رو با چشمات می‌خوردی بعد به ما میگی ندید بدید؟! ـ اونا فرق دارن، دخترای وطنی بودن! به حرف بردیا می‌خندیم. وقتی همه ی سالن پر می‌شه خانم جلالی از پشت پرده به روی سکو قدم می‌ذاره. صداها کم‌کم خاموش می‌شن. جلالی با میکروفونی که به دست گرفته شروع به صحبت می‌کنه: ـ خیر مقدم می‌گم به حضار گرامی و خسته نباشید به طراحان و کفاشان که این مدت برای برپایی نمایشگاه زحمت زیادی کشیدن. من معصومه جلالی مدیر اجرایی نمایشگاه و موسس برند «نیکپوش» هستم. از شما نهایت تشکر رو دارم که با حضورتون به طراحان و کفاشان ایرانی فرصت همکاری با برندهای جهانی را دادید. نمیشه از این حقیقت چشم‌ پوشی کرد که صنعت کفش ایران با رکود مواجه شده. ما برای اینکه مجبور نباشیم کیفیت کفش هامون رو پایین بیاریم باید در طراحی هامون به نوآوری و خلاقیت دست بزنیم تا بتونیم توجه مشتری رو جلب کنیم. به شخصه اولین سال‌هایی که برند «نیکپوش» رو تاسیس کردم هدفم این بود که بتونم صنعت کفش رو وارد مسیر تازه‌ای بکنم. بتونم کفش هام رو در پای زنان ایرانی ببینم. اما اقتصاد این روزا انقدر اسف باره که کسی پول زیادی برای کفش خرج نمی‌کنه. ما مجبوریم به صادرات و مشتری های خارجیمون رجوع بیاریم تا تولیدی ها به بقای خودشون ادامه بدن. این نمایشگاه هم هدفش همینه که کمکی باشه برای کارآفرینان تا بتونیم برند های ایرانی رو هم وارد بازار جهانی کنیم. هرچه دنیای مد پیشرفت می‌کنه تولیدکنندگان ایرانی چه از لحاظ ماشین آلات صنعتی و چه در زمینه مد، راحتی و دوام کفش تحول ایجاد کرده اند و دانش خودشون رو بروز کردند. به جرئت می‌تونم بگم که از امروز کفش ایرانی وارد رقابت با برند های جهانی می‌شه، که این اتفاق با کمک شما مهمانان عزیز صورت می‌گیره. شما راه ارتباطی ما با صنعت مد جهان هستید. همیشه میگن خلاقیت از محدودترین امکانات بوجود میاد. امیدوارم محدودیت هایی که از نظر اقتصادی به کفش ایرانی آسیب زده، حداقل بتونه طراحان رو خلاق‌تر و بروزتر بار بیاره. خیلی ممنون که وقت گذاشتید. از شما مهمانان عزیز دعوت می‌کنم تا از نمایشگاه دیدن بفرمایید. بلند می‌شیم و به سمت درب خروجی حرکت می‌کنیم. از سمتی می‌ریم که زودتر از مهمانان به سالن نمایشگاه برسیم. حین اینکه قدم زنان سمت غرفه می‌ریم، کسی رو می‌بینم که داخل غرفه ی ما در حال سرک کشیدنه. روژین می‌پرسه: ـ اون مرد از آشناهای شما نیست؟ همه سرامون رو به نه تکون می‌دیم. جلو می‌رم و به او که پشت به من ایستاده میگم: ـ ببخشید آقا؟ سمتم برمی‌گرده. از چهره ی بورش درجا به خارجی بودنش شک می‌کنم و وقتی به انگلیسی حرف می‌زنه می‌فهمم از مهمان های خارجیه: ـ ببخشید من فقط داشتم به کفشا نگاه می‌کردم. نگاه دقیق تری به او می‌ندازم. چشمای مشکی او با پوست بور و موهای خوشحالت ژل زده اش تناقض جذابی ایجاد کرده. جلیقه ی سورمه ای رنگی روی پیراهن سفید پوشیده و کیف اداری خوش دستی به شونه ش انداخته. به انگلیسی جواب می‌دم: ـ من موسس این برند هستم، صبا صفوی ـ خوشبختم. طرح و کیفیت ساخت این کفش ها واقعا عالیه! وقتی اومدم اینجا خیلی از کفش های ایرانی انتظار بالا نداشتم چون بیشتر شرکت های ایرانی یا در تولید کفش ورزشی فعالیت دارن یا چرم. ولی دیدن این کفش های زنانه منو حیرت زده کرده!
  13. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    با سکوتم اجازه می‌دم تا حرفشو بزنه. دیگه گوجه خرد نمی‌کنه: ـ وقتی اومدی پیش ما همه فکر و ذکر مامان شدی! منو پارسا از بودنت توی خونه ناراضی بودیم ولی من بزرگتر بودم و می‌فهميدم چقدر مامان با تو شاده برای همين نمی‌خواستم با اذيت كردنت مامانو ناراحت كنم. اون روز توی باغ... انگار شيطون توی جلدم رفته بود. مثل احمقا فكر كردم حقته بيفتی! دستت رو نگرفتم و شاهد سقوطت شدم. وقتی با پای شکسته رفتی بیمارستان مامان از حال رفت... اون موقع تازه فهميدم چه غلطی کردم! درست گفته بودی من اون يه ماه فقط به خاطر عذاب وجدانم مراقبت بودم... ولی اون روزو یادته که از اون شكلاتايی كه مامان برات خريده بود بهم دادی و ازم تشكر كردی؟ با اینکه هشت سالت بیشتر نبود اما مثل یه آدم بالغ قدرشناس و باملاحظه بودی... از اون موقع فهمیدم چی باعث شده که انقدر مامان و بابا تو رو دوست داشته باشن؛ تو همیشه مهربونی... حتی با پارسا که انقدر تو رو اذیت کرده بازم بد رفتاری نکردی... در سکوت اشکام رو پاک می کنم. سپهر با ناراحتی اخم میکنه: صبا گريه نكن ديگه. مامان بیاد اشکای تو رو ببینه منو می‌کشه شوخی می‌‌كنه اما من بيشتر قلبم می‌شکنه. میون هق هق بی صدای گریه میگم: ببخشيد ـ تو بايد منو ببخشی ـ هميشه فكر كردم فقط پارساست كه به خاطر من اذيت شده نمی دونستم تو رو هم اذيت كردم دست روی صورتم می‌ذارم تا با ديدنش بيشتر از اين شرمنده ی او نشم... سپهر: تو مقصر نيستی. هر دختر بچه ی ديگه هم می اومد مامان همين رفتارو باهاش می‌كرد. منو پارسا اگه سعی می‌كرديم باهات مهربون باشيم مثل سينا كه از همون اول باهات خوب بود انقدر اذیت نمی‌شدی! البته اين احتمال هم وجود داره كه الان هممون خواستگارات می‌شديم ميون گريه، به خنده م می‌ندازه: خيلی شوخی هات بی خودن سپهر: ولی حداقل تو رو می‌خندونن مثل هميشه مهربونه... مثل هميشه برادره! مريم ميادو وقتی چشمای خيسم رو می‌بينه به سپهر می‌توپه: ـ تو قرار بود باهاش حرف بزنی نه اينكه گريه بندازی دخترمو سریع اشکامو پاک می کنم: نه تقصير خودمه الكی گريه م گرفت... شما هم می‌دونستی؟ ـ آره همون موقع اومد اول به خودم گفت ولی طراوت خانم چیزی نمی‌دونه بهتره هم ندونه... یه اتفاق قدیمیه الکی فقط ناراحتش می‌کنه! با حرکت سر تاییدش می‌کنم. حالا حس می‌کنم راحت تر می‌تونم نفس بکشم. اینکه بدونم هنوز سپهر هست که خواهرش باشم آروم و قرار می‌گیرم. با کمک مریم غذا رو روی میز می‌چینیم و مشغول خوردن می‌شیم. سپهر، سحر رو روی میز می‌ذاره. قاشق چای خوری رو نزدیک دهنش می‌کنه اما او با بی‌قراری از خوردن اجتناب می‌کنه. سپهر: بابایی اینجوری نکن دیگه. مامان بفهمه غذا نخوردی منو غذا می‌کنه بت می‌ده ما می خندیم و سحر از خنده ی ما ذوق زده دست می‌زنه. سپهر مأیوسانه به دخترش نگاه می‌کنه: سپهر: انگار خیلی دوست داری نسترن منو برای غذا بهت بده هـــا بیا عزیزم بخور دختر قشنگم یه قاشق می خوره اما برای قاشق دوم دوباره نق می زنه. سپهر کم کم کلافه می‌شه: ـ خب تو که غذا نمی‌خوری لااقل من بخورمت سیر بشم دست زیر پا و گردنش می بره و توی بغلش فشارش میده. سحر از ته وجودش می‌خنده و خونه پر می‌شه از شادی کودکانه‌ ی او!
  14. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    *** مريم درو برام باز میكنه: سلام عزيزم... پس پارسا و طراوت خانم کجا رفتن؟ انقدر با پشت کفشام ور می‌رم تا بالاخره از پام بیرون میان. خسته از جنگ با کفش هام میگم: ـ رفتن رستوران... مریم: مگه باهم نبودین؟ تو چرا باهاشون نرفتی؟ بی حوصله جواب میدم: خسته بودم! مقنعه از سرم می‌کنم كه صدای سپهر و خنده های سحر از آشپزخونه بلند می‌شه. با بدبختی دوباره مقنعه رو توی سرم می‌کنم. اومدم اینجا که غذا بخورم اما دیگه حتی اشتهای غذا خوردن هم ندارم، فقط دلم اتاقمو می‌خواد و بالشت سردی كه به گرمی از خستگی هام استقبال كنه... به جای همه ی اين دل‌هوسی‌ها به آشپزخونه مي‌رم. سلام می‌کنم. سپهر نگاه معذبی بهم می‌ندازه و زیر لب جواب می‌ده. سحر كه بغل سپهره با ذوق دستاش رو سمتم دراز می‌کنه. سپهر سحر رو به آغوشم تحویل می‌ده. میگم: ـ مريم کمک می‌خوای؟ مریم: نه گلم خسته‌ای، سپهر كمک می‌كنه سپهر با تعجب نگاهی به مریم می‌ندازه و میگه: بدبختی نمی‌شه اعتراضی کرد مريم: بله که نمی‌شه. بيا سالاد درست كن سپهر سبد گوجه و خيارو از يخچال درمیاره و ناشيانه شروع به خرد كردن می‌کنه. به خاطر اینکه نسترن بیشتر وقتش رو توی بیمارستان می‌گذرونه، سپهر و سحر زیاد اینجا میان. میگم: من برم لباسامو عوض كنم مواظب سحر هستید؟ مريم سحرو از بغلم بیرون می‌کشه: برنج هنوز دم نکشیده تا لباستو عوض كنی اينم آماده ست. رو به سحر ادامه میده: خاله مريم يه كادوی خوشگل برای سحر خانم خريده دوس داری ببینیش؟ سحر ذوق زده سر تکون می‌ده و باهم به اتاق مريم می‌رن. صدای سپهر نگاهم رو سمتش می‌كشونه: ـ مي‌شه حرف بزنیم؟ سعی می‌كنم عادی رفتار كنم. انگار كه هیچ بدی‌‌ای در حقم نکرده: ـ بذار بعدا خيلی خسته م ـ لطفا صبا! فقط می‌خوام سوء تفاهما رو رفع کنم...
  15. Niloofarfdi

    دل آرام | Niloofarfdi

    برای موبایلم پیام میاد. از طرف پارساست که نوشته: «کجایی؟» جوابشو می دم و خیلی طول نمی کشه که سرو کله ش پیدا میشه. طبق معمول بدون اینکه توجهی به من داشته باشه مادرو بغل می کنه. سوار ماشینش میشیم. پارسا: مامان خوشگلم کجا دوست داری بریم؟ مادر: خونه دیگه... مگه تو نگفتی جلسه دارم، ال دارم، بل دارم؟ ـ من نوکر شما هم هستم... جلسه رو سریع تموم کردم تا به تو برسم! هرجا دوست داری بگو باهم می ریم ـ سر ظهره بریم رستوران ناهار بخوریم ـ یه جا سراغ دارم غذاهاش عالیه در سکوت به صحبتاشون گوش می دم که مادر ازم می‌پرسه: ـ صبا تو چی دوست داری بخوری؟ نگاهم میفته به چشمای پارسا که از آینه به من خیره شده. مثل درنده ای که منتظره تا شکارش رو بگیره! ـ نه مادر من نمیام ـ اِ یعنی چی نمیام؟ باید بیای چرا نمی بینه مادر؟ چرا نمی بینه هربار که می‌خوام با او باشم نگاه پارسا تهدیدم می‌کنه؟! ـ برای کالکشن جدید کار مونده رو سرم باید زود کاراشو انجام بدم مادر: باشه پس یه وقتی می‌ریم که تو هم باشی... بدتر میشه. سریع میگم: ـ نه نه شما برید. پارسا هرجا تونستی منو پیاده کن پارسا از خدا خواسته می ایسته. مادر سرشو برمی‌گردونه: ـ صبا من به خاطر تو می‌خوام‌ بریم که فکرت از سینا دور بشه بدتر و بدتر میشه! کاش به خاطرم کاری نمی‌کرد. کاش به خاطر پارسا هم كه شده انقدر بهم محبت نمی‌کرد پارسا: خب بیا دیگه ابروهام بالا می‌پرن. واقعا می‌خواد منم باهاشون بیام؟! نمی‌دونم... اما یه حسی توی قلبم دلش می‌خواد گول پارسا رو بخوره. دلش می‌خواد فکر کنه می‌تونم بعد سینا حالا با پارسا خاطره های قشنگ بسازیم. ـ باشه میام پارسا چیزی نمیگه و دوباره ماشین به حرکت میفته. مادر با دلخوری میگه: ـ جریان چیه این همه اصرار کردم گفتی نه، پارسا گفت بیا قبول کردی؟ نمی دونم چه بهونه ای بیارم: ـ نه به خاطر پارسا نیست... فقط دوست دارم وقتمو با شما بگذرونم تا با کارم... داخل کوچه پارک می کنه. مسیر ماشین تا رستوران رو با بامزگی های پارسا، خنده های مادر و سکوت من طی می کنیم. سفارش غذا رو که می‌دیم پشت یکی از میز های طبقه دوم می‌شینیم. مدتی می‌گذره تا دستگاه کوچک و گرد شروع به ویبره می‌کنه. پارسا بلند می‌شه: ـ ما می‌ریم غذا رو بیاریم. طول می‌کشه تا بفهمم منظورش از ما یعنی من و او با تردید بلند می‌شم و به طبقه پایین می‌ریم. یهو پارسا بازوم رو می‌گیره و منو بیرون رستوران می‌کشه. به زور بازوم رو از مشت دستش خارج می‌کنم. عصبانی و بهت زده سرش داد می‌زنم: ـ پارسا چته؟ با اخم بهم خیره می‌شه. هیچوقت انقدر مستقیم تا مدتی طولانی بهم خیره نبوده... ـ برو گیج می شم: کجا؟ ـ برو صبا برا یه بارم که شده مزاحمم نشو. بذار با مامانم تنها باشم. صبا لطفا! از شوک حرفاش زبونم بند میاد. سنگینی صداشو مثل سیلی روی صورتم حس می‌کنم. خنده م می‌گیره؛ پارسا ناپرهیزی کرده... توی یه جمله دو بار منو صدا زده... این برای منی که هیچوقت اسمم رو ازش نشنیدم خیلی زیاده. حق داره اینو بگه... حق داره منی که همخونش نیستم رو از مادرش دور کنه. من فقط یه یتیمم که مادر بهم پناه دادو ازم مراقبت کرد. نه خواهر، نه فرزند، نه کسی بیشتر از یه غریبه! بی صدا زمزمه می‌کنم: بذار به مادر بگم قلبم... با همه ی تیکه های خرد شده ش رو برمی‌دارم و پیش مادر برمی‌گردم. میگم توی کارگاه مشکلی پیش اومده و مقابل چشمای دلخور او بیرون میام. از تیزی بغض روی گلوم درد می‌کشم. بازم باعث ناراحتی ش شدم. بازم گذاشتم فکر کنه ارزشش حتی از کفش هم کمتره! چیزی روی گردنم سنگینی می‌کنه. به آویز روی سینه م دست می‌زنم، عجیب آرومم می‌کنه! این طلا بهم هویت میده. اینکه منم عضو این خانواده م، هر چقدر که پارسا ازم متنفر باشه، هر چقدر که محبت های سپهر از روی عذاب وجدان باشه یا برادر بودن سینا تقلبی باشه... اما من هنوزم دختر مادرم هستم! یه صدای محو و ضعیف توی ذهنم می‌پیچه: «پس مامان واقعیت چی؟ کسی که تو رو از اون وحشت نجات داد کسی که نذاشت کابوس هات واقعی بشن! » وسط پیاده رو می‌ایستم. توجهی به طعنه های زن و مردی که بهم می‌زنن نمی‌کنم. به اطراف چشم می‌چرخونم. به همه ی صورت ها، به همه ی کسایی که بی توجه از کنارم رد می‌شن! «مامانم کجاست؟»

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×