رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Artmis69

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    351
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    22

آخرین بار برد Artmis69 در 10 دی 1395

Artmis69 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

4,288 بار تشکر شده

درباره Artmis69

  • درجه
    نویسنده

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,590 بازدید کننده نمایه
  1. Artmis عزیز امیدوارم حالتون بهتر باشه :gol:

  2. Artmis69

    نودهشتیای پارسال

    سلام : ) اگه اینجا رو در نظر بگیریم از خرداد 95 هستم اگه نودهشتیای قبلیم بخوایم در نظر بگیریم فکر کنم از 91_92 بودم کلا ولی از 95 تا الان یدونه رمانم نشده تموم کنم انقد که هی وسطش خط رو خط میشه
  3. وااااااای خدایا صدهزااااار مرتبه شکرت:hapy::worship::heart:

    آرتی جونممممم انقدر خوشحالم که اشک تو چشمام جمع شده:cry3:

    همیشه منتظر این لحظه بودم که برگردی...خوب شده باشی...مثل قبل ادامه بدی:t(3)::cry5::t(35): 

    دلم واست یه ذره شده بود خواهریم:t(19):

     

    خوبه خوب شدی عزیزدلمممم؟؟:woow::cry:

     

    (ببخشید گریه خوشحالیه:cry5:)

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 3
    2. mahya619

      mahya619

      @Artmis69 سوییت هارتِ من:wetkissf:
      وووووییی فدای دلت بشم من:t(3)::t(9):
      انشالله خوبِ خوب میشی جانِ دلم:t(2)::t(35):
      اوهوم، وقتی نبودی خیلیا رفتن، و کاربرای جدید اومدن!

      اگه هیچکس نباشه، من هستم:loveshower:خودم پارت به پارتشو میخونمممممم:ale::heart:(به قلم درخشان آرتی جانِ من، نگو چرتو پرت:cry5:)


      اهم....خودمم یادم نیست کی همکار انجمن شدم:t(11)::t(21):
      :gol2:

    3. Artmis69

      Artmis69

      @samira7781 مرسی عزیزم نویسنده شدنت مبارک :heart:

    4. Artmis69

      Artmis69

      @mahya619 خدا نکنه خب:t(3):

      ایشالا:hanghead:

      خیلیا خیلی رفتن و خیلیا خیلی اومدن در واقع:t(1): حس اصحاب کهف دارم:smile:

      عزیزممممممم:t(3)::mistlsmile:شیطونه میگه اصلا بشینم ورد کتابو تموم کنم همینجور کلهم بدم بهت:smileybunny1:

      :t(1): حالا مسئولیتات چیاس همکار انجمن؟

  4. خوش برگشتی نویسنده ی خوش قلم :gol:

    1. Artmis69

      Artmis69

      مرسی عزیزم

      انشاالله بتونم کامل برگردم فعلا که اتصالی داره : )

  5. مطهره بی وفا برو فقط از خدا بخواه دستم نیفتی...

    نامرد من از زیر شیمی درمانی باز برگشتم تو رفتی یه خبرم ندادی؟

    حداقل آدرس ایمیلی تلگرامی اینستایی چیزی میدادی... آدرس سروشتم میدادی من راضی بودم : )

    اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده:t(17):

    1. mahya619

      mahya619

      دلم براش تنگ شده:t(17)::t(34):

    2. Artmis69

      Artmis69

      واقعا هیچ خبری ازش نیست؟:t(14):

  6. یسنا جانم؟ کجایی پس تو؟ :heart::t(17):

  7. سلام گیسو جانم :t(3):

    حالا که ما اومدیم شما نیستی؟

    کجایی که بدجور دلتنگیم:t(17):

  8. سلام

    دوستانی که نگران حال آرتمیس جان بودند...

    در حال درمان هستند و بهتره از وای فای و وسایل ارتباطی دور باشند برای سلامتیشون...

    دوره درمانشون حدود 1 سال و شاید بیشتر طول میکشه

    لطفا برای سلامتیشون دعا کنید.:gol:

    1. HaStI-

      HaStI-

      انشالله هر چه زود تر خوب بشن و سلامتیشون رو به دست بیارن .:rose:

    2. Artmis69

      Artmis69

      مرسی نگین جان

      یه مقداری بهترم

      از بقیه دوستان هم ممنونم :gol:

  9. دلم تنگه تنگه  واسه خاطراتت  که کهنه نمیشن

    دلم تنگه تنگه برای یه لحظه کنار تو بودن

    یه شب شد هزار شب که خاموش  و خوابن چراغای روشن

    منه دل شکسته، با این فکر خسته ، دلم تنگته
    با چشمایِ نمناک ، تَر و ابری و پاک ، دلم تنگته
    ببین که چه ساده، بدون اراده ، دلم تنگته
    مثل این ترانه ، چقدر عاشقانه ، دلم تنگته

    :t(34)::t(36)::t(34)::t(36)::t(34):

    آرتی جونم....میشه برگردی؟؟ میشه زود خوب شی؟؟:daghon:

    مگه نمیخواستی "تکرار تاریخ" رو تموم کنی؟؟:t(19)::t(34):

    نودهشتیای قبلی که بسته شد و نتونستی...حداقل...اینجا نصفه رهاش نکن....:tantrumsmiley:

    +من میدونم؛خواهرعزیزم خیلی قویه...مطمئنم که خوب میشه و برمیگرده...من بهت "ایمان" دارم.:t(17)::t(35)::t(41):

    1. Artmis69

      Artmis69

      عزیزم :heart::heart::heart:

      چقدر دلم برات تنگ شده بود : (((

       ببخشید جیگر این تکرار تاریخو پاره پوره کردم من : )

      الان که مثل این پیر و پاتالام حوصله این قرتی بازیا رو ندارم= ) ولی اگه عمری بود ان شاالله...

    2. mahya619

      mahya619

      نگو این حرفووووووو:t(19):

      تو آرتی جونِ قوی و محکم منی:t(19)::t(35): 

  10. آرتمیس جان اگر سر زدی یه خبری از حالت بهمون بده عزیزم

    انشاالله هر چه زودتر خوب بشی و دوباره شاهد فعالیتت باشیم

    منتظرت هستیم :)

    1. Artmis69

      Artmis69

      سلام عزیزم مرسی جویای حالم بودی

      فعلا بهترم ولی باید تحت درمان باشم همچنان

  11. مردم یک جامعه وقتی کتاب می خوانند، چهره ی آن جامعه را عوض می کنند، یعنی به جامعه شان چهره می دهند.

    یک جامعه بی چهره را می شود در میان مردمی کشف کرد که در صف اتوبوس ، در اتوبوس، در اتاق های انتظار و در انتظارهای بی اتاق منتظرند و به هم نگاه می کنند و از نگاه کردن به هم نه چیزی می گیرند و نه چیزی می دهند.

    جامعه ای که گروه منتظرانش به هم نگاه می کنند جامعه ی بی چهره ایست.

  12. Artmis69

    تولدت مبارک آرتمیس جان

    سلام ممنون از آیاتای عزیزم و همه دوستان : ) متاسفانه من درگیر سرطان خون حاد هستم و اوضاعم زیاد خوب پیش نمیره.. بخاطر همین نتونستم همون روز این پست رو ببینم اما بازم ممنونم ازتون : ) به دلایل مختلف، اولین بار بود که توی فضای مجازی کسی تولدمو تبریک می گفت... قطعا فراموش نمی کنم...
  13. Artmis69

    رسم تقدیر | Artmis69

    اینم از آخرین پست سال 95 : )))) پست شصت و دوم صدای ریز ویبره ی گوشی رادمان و جواب دادنش حواسشو پرت کرد: -سلام قربونت برم... آره دارم میام... آرتین اذیت کرده؟... "اون دفعه توی کلانتری هم با عزیز حرف میزد یعنی؟" چینی به بینیش انداخت "پسره ی چندش! چرا اینجوری می حرفه؟! اییی" *** از توی آینه به نیش باز سارا نگاهی انداخت، یاد یک ساعت قبل افتاد که آرتین رو برده بود پیش عزیز... "بدن خواب آلود و شل و ول آرتین رو روی تخت گذاشت. دهن نیمه باز و پوست پنبه ایش باعث شد لبخند بزنه و آروم صورتشو ببوسه. چشمای آرتین با تمام سرعت باز شد. سریع عقب کشید و به قفسه ی سینه ش نگاه کرد که تند تند بالا و پایین می شد... -آرتین؟ خوبی؟ چی شد؟! انگار از محیط خواب بیرون اومد که توی چشماش اشک جمع شد و لباشو برچید. دستای لاغر و باریکشو دور گردنش حلقه کرد و سرشو روی شونه ش فشار داد. رادمان بین موهای ابریشمی نازکش انگشت کشید: -خواب می دیدی؟ سرشو بالا انداخت. اشکاش بلوزشو خیس می کرد. نگران نچی گفت و با کف دست بین دو کتفش کشید. دوست نداشت به چیزی که توی ذهنش زنگ می خورد فکر کنه ولی نمی تونست. واسه ی این واکنش ناگهانی هیچ دلیل دیگه ای به ذهنش نمی رسید بجز خاطره ی تلخ سوءاستفاده ی جنسی. چشماشو محکم بست. باید از خانوم کاشانی می پرسید. صدای دور سارا جم حواسشو پرت کرد. اینجا بود؟ -الو؟ پروین؟ ببین حضوریِ منو بزن اگه این یارو رحمانی هم اومد گیر داد که چرا نیستم بگو با صدری هماهنگ کردم. -چی؟... نه صدری خبر نداره، ولی تو بگو... کی به کیه. -آره میام تا سه چهار ساعت دیگه. -اا خب همین الان بگو دیگه! چرا اون موقع؟... نه پروین... تـــو رو خــــدا... بگو دیگه می میرم از فضولی! صداش با تاخیر رسید... -هیـــن جدی می گی؟! وای... وای خدایا باورم نمیشه! -عاشقتم به خدا!! پس ببین تو باهاشون حرف بزن بگو هر چی شرایط و اینا دارن من قبول می کنم حالا یکی دیگه رو استخدام نکنن، تا من بیام خودم برم اونجا. نفس های آرتین عمیق و پیوسته شد. خوابش برده بود. آروم روی تخت گذاشتش... -باشه باشه خدافظ. با دستمال کاغذی صورت خیسشو آروم پاک کرد. فکر تجاوز حتی یه لحظه هم از سرش بیرون نمی رفت. "لعنتی" گفت و بلند شد... صدای عزیز رو می شنید: -کارت تموم شد دخترم؟ -بله دست شما درد نکنه، ببخشید هی میام اینجا مزاحم میشما... نکه من تلفن و اینا ندارم. -راحت باش مادر." دوباره نیم نگاهی به لبخند سرخوش دخترک انداخت. توی یه دنیای دیگه بود انگار... *** ساعت مچیش رو دوباره چک کرد. نزدیک دوازده بود. نیم ساعتی میشد که معطل روی صندلی های انتظار نشسته بودن. دخترک کنارش نشسته بود و زیر لب با خودش حساب کتاب می کرد. فکرش پیش آرتین بود. خانوم کاشانی چرا هیچ چیزی نگفته بود؟! نمی دونست چقدر مهمه این مسئله؟! ... یاد اولین شبی که آرتینو آورد خونه ش افتاد. وقتی که نتونست ادرارشو کنترل کنه و در برابر اینکه بیاد توی حموم و مراقبش باشه با ترس مقاومت کرد. طبق عادت لب بالاشو به دندون کشید. هر چی بیشتر فکر می کرد بیشتر مطمئن میشد. دستی بین موهاش کشید. یه عوضی که یه بچه ی شیش هفت ساله رو تنها گیر آورده... -بفرمایید. هر دو دست از فکر و خیال برداشتن و بلند شدن. سارا جلوتر حرکت می کرد. دستگیره ی اتاق علی پور رو کشید و هر دو وارد شدن. برخلاف تصوراتش که باید با یه مرد میان سال و جدی پشت میز کارش رو به رو می شدن یه مرد میان سال دیدن که با لبخند تکیه داده بود به میزش و منتظر ورودشون بود انگار. -سارا جم هستم. ابروهای علی پور بالا پرید و لبخندش بزرگ تر شد. می شناختش؟! به قیافه ی سارا که نمی خورد علی پور رو بشناسه. -پس... نسبتی با حامد جم دارین، درسته؟ حواسش بود که سارا جم مردد شد. نمی شناختش پس... -ام... بله. دخترشون هستم. لبخند علی پور دندون نما شد. -چه بزرگ شدی! از بابا چه خبر؟ تو رو فرستاده واسه قرارداد؟! هی داره جا پاتو محکم تر میکنه ها! سارا نگاه متعجبی بهش انداخت. رادمان شونه ای بالا انداخت. فعلا که از طرف علی پور آدم حساب نشده بود و حتی یه سلام خشک و خالی هم بهش نگفته بود! با چشمای ریز به علی پور نگاه کرد. شاید چون خیلی از دیدن سارا جم سوپرایز شده؟! ولی چرا؟ کوتاه بود اما باید همینجا قطع می شد... چرا باید رضا علی پو سارا رو بشناسه؟ بخاطر همینم رفته بیمارستان؟ منتظر حدساتون هستم... من سر لحظه ی سال تحویل همه تونو دعا می کنم... اگه یادتون موند یه یادی از منم بکنین : ) آهان راستی اون یکی رمان هم آپ شد : ) سال خوب و پر از موفقیت و سلامتی داشته باشین نقد رمان رسم تقدیر/ Artmis69
  14. Artmis69

    تکرار تاریخ | Artmis69

    اینم از آخرین پست سال 95 : ))) فغدریک این پست را دوست میداریم پست شصت و پنجم لای چشمام رو به زور باز کردم. ژوزف سرش رو جلوم گرفته بود و داشت بیدارم میکرد. سرشو عقب کشید: -زود باش من باید برم. خمیازه ای کشیدم و چشمامو با دست مالیدم. عادتی که مادر اگه میدید بی شک تنبیه م میکرد. حالا یا لفظی یا با چشم غره...هنوز خواب آلود بودم وقتی که پرسیدم: -کجا باید بری؟ ماشین رو خاموش کرد: -اینجا خونه ی سردبیره. باید باهاش حرف بزنم. از ساختمون که چیزی نمونده بود... و سری به تاسف تکون داد. صاف نشستم: -ساختمونو کی دیدی؟ -وقتی که شما خواب بودی. غر زدم: -ژوزف باید بیدارم میکردی. میخواستم ببینم چی شده! گردشی به چشمهاش داد. این عادتشم مثل اون عادت من بود. همونی که موقع اضطراب موهامو پشت گوش میفرستادم. با کلافگی گفت: -بسه هلن. همونطوریشم عمو رو به زور راضی کردم که بیارمت. نگاه دلخورم رو گرفتم و پیاده شدیم. البته بی ربطم نمیگفت. پدر به زور اجازه داد و در آخرم برای هزارمین بار تاکید کرد که ژوزف چشم ازم بر نمیداره. پوفی کشیدم. از نگهبانی خونه ی باغ مانند جناب سردبیر که البته نگهبانش یه سگ سیاه بزرگ بود گذشتیم و قبل از اینکه به در ورودی خونه برسیم در باز شد. مردی از اونطرف بیرون اومد. مردی مسن که برخلاف تصورم ایرانی نبود. خیلی واسم جالب بود. توی بخشای اطلاعاتی ایران که سرک میکشیدی پستای مهم رو غیر ایرانیها و اکثرا آمریکایی ها داشتن و پستهای کم اهمیت و دون پایه رو ایرانی ها. در صورتی که یادمه توی آمریکا یکی از شرایط اصلی برای ورود به بخشهای اطلاعاتی و امنیتی داشتن ملیت آمریکایی بود. ژوزف با مرد دست داده بود. بنظر فرانسوی میومد. سعی میکرد فارسی حرف بزنه اما لهجه ی فرانسوی داشت. با دیدن من ژوزف رو پرسشی نگاه کرد و دستش رو به طرفم گرفت: -فغدریک گلابس(Frederic Globse) هستم. مادمازل؟! دستش رو فشردم و سعی کردم لبخند بزنم: -هلن وایز. خوشوقتم. با شنیدن وایز نگاه پرسشیش رو به ژوزف دوخت که دستش رو پشتم گذاشت: -هلن دخترعمومه. فغدریک یا همون فردریک لبخندی زد و از جلوی در کنار رفت. وارد شدیم. خب...فضای خونه زیاد عجیب نبود...همون چیزی که تصور میکردم. یه خونه درست مثل خونه ی خودمون. با کف مرمرین، ستون های طلایی و لوسترهای بزرگ و چلچراغها...نفسم رو فوت کردم. به اتاق کارش راهنمایی شدیم. جالب بود که دقیقا مثل اتاق کار پدر بود چیدمانش. کنار ژوزف روی یکی از مبل های تکی نشستم و فردریک 50 و خرده ای ساله رو به روومون قرار گرفت. با وجود تمام شباهتها انگار یه تفاوت بزرگ دیده میشد و اون هم نبود خدمه بود. چیزی که انگار توجه هارولد رو هم جلب کرد چون پرسید: -تنهایی؟ فردریک لبخندی زد و عینک ته استکانیش رو از چشم برداشت. عینک...فالفور یاد مسعود افتادم... -گفتم بغن. حوصره شونو نداشتم.(گفتم برن. حوصله شونو نداشتم.) ژوزف سری تکون داد: -خب...از قضایای امروز بگو. فردریک نگاه نامطمئنی به من کرد و بعد بی حرف به ژوزف خیره شد. ژوزف لبخندی زد و نیم نگاهی به من رو به فردریک گفت: -مشکلی نیست. بگو راحت باش. و بعد خم شد به جلو. آرنجهاش رو روی زانوها گذاشت و با لحنی جدی تاکید کرد: -میخوام همه چیز رو بدونم. جزء به جزء. فردریک سری به تاسف تکون داد. پیپش رو از جعبه ای چوبی و قهوه ای رنگ بیرون کشید و روشنش کرد. جالب بود که اونم مثل پدر پیپ میکشید... -همه چیز از همون 17 دی شغوع شد. تراششون(تلاششون) بغای(برای) تعطیل کردن مداغس کاملا موفق بود. مداغس و حوزه های علمیه ی امروز رو تعطیل کردن. اول رفتن نماز جماعت. حدس میزدیم به یه تحصن ختم بشه و مشکل دیگه ای پیش نیاد. همینطوغم بود. چون وقتی جمع شدن توی مدرسه ی خان به خونه نوری(آیت الله حسن نوری) و از اونجا به خونه ی سلطانی(میرزا محمدباقر سلطانی) راهپیماییشون خیلی آروم بود. از مقامات هم دستور رسید که سربازا کاغی باهاشون نداشته باشن. مثل یه راهپیمایی ساده که اگه ازش بگذریم آسیبی ایجاد نمیکنه و فغاموش هم میشه. ولی چند ساعتی که گذشت فهمیدیم دلیل رفت و آمدشون به خونه مراجع اینه که برای اعتراض به ایران و استعمار سرخ و سیاه تایید بشه حغکتشون(حرکتشون). مثل اینکه توی هر خونه به تعداد جمعیتشون اضافه میکردن. اونقدری که بیشتغ از پونصد نفر شدن. به پلیس دستور رسید که پغاکنده شون کنن اما مقاومتشون باعث شد کار به تیراندازی هوایی بکشه. همون موقع بود که با سنگ و چوب به نظامی ها حمله کردن و یه عده ی دیگه از فغصت استفاده کردن نمایندگی رو به آتیش کشیدن. تابلوی رستاخیز شکست و شیشه های بانک خرد شد. نظامیام تیراندازی رو بصورت جدی شغوع کردن. تا چند ساعت بعد خیابان چهارمغدان(چهار مردان) تقریبا خون خالص بود. از دور که نگاه میکردی یه لکه ی قرمز رنگ بزرگ میدیدی. 6 نفر کشته شدن ولی تعداد مجروحا خیری(خیلی) زیاد بود. دستور رسیده که رهبغاشون امشب تبعید بشن. کشته ها که چیزی از بدنشون نمونده. هر تیکه شون یه طرف افتاده بوده ولی مجروحا رو بردن بیمارستان فغح (فرح). توی ذهنم جرقه زد...بیمارستان فرح...ولی قبل از اینکه خیلی خوشحال بشم یاد اون شیش نفر افتادم و مسعودی که امیدوار بودم جزوشون نباشه. چهره ی خونسرد و بیخیال آقای گلابس یه لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمیرفت وقتی داشت با بیخیالی میگفت که چیزی از بدنشون نمونده. آب دهنمو قورت دادم. حتی تصورشم وحشتناک بود...اینکه توی یه خیابون راه بری و به هر طرف که نگاه میکنی یه تیکه ی جدا شده از بدن خونی کسی رو ببینی... صداش دوباره اومد: -مثل اینکه هنوز نمیدونن مقاله دست نویس خود شاهنشاه بوده وگغنه فکر کنم خود تهرانو هم به آتیش میکشیدن. و بلند شد برای ریختن سه فنجان قهوه. مشغول کارش بود که دوباره گفت: -آها راستی...این اواسط چندین نفرم پیدا شدن که به حرف کاغتر(کارتر) اعتراض داشتن. همون که گفته بود ایران جزیره ی ثباته*(*سخن کارتر در دهم دی ماه همان سال). واقعا تصمیم هوشمندانه ای گغفتی که از ورود کاغتر جلوگیری کنیم. اگه امروز میومد فکر نمیکنم زنده برمیگشت! ابروهام ناخودآگاه بالا پرید. آره کارتر قرار بود امروز بیاد قم. اصلا بخاطر همین بود که مسعود اومده بود قم. ولی...لغو شده اومدنش؟ یعنی از کجا فهمیـ...چشمام گرد شد از تعجب... سه روز قبل...همون شبی که حالم بد شد... رفتم آشپزخونه و ژوزف رو هم اونجا دیدم و بعد طغیان کردم...صدایی توی ذهنم بهم یادآوری کرد... صدای ژوزف بود که می گفت: برای چی گفتی نمیتونی مطمئن باشی که مسعود سه روز هم زنده ست یا نه؟...و بعد صدای من که بی صدا لب زدم:سه روز دیگه نوزدهمه...مسعود رفته قم. گفت مسیر حرکت کارتر به تهرانه. مسعودم میخواد باشه اونجا. احتمالا یه شورشی، راهپیمایی ای، چیزی هست که بی شک ساواک هم میخواد جلوشو بگیره و مقاومت مردم در برابر ساواک یعنی زخمی...یعنی مجروح...یعنی...کشته! موهام رو پشت گوش فرستادم. خدای من. ژوزف...باورم نمیشد...صداش رسید: -تونستی برگه ها و مدارک رو جمع کنی یا همه سوخت؟ فردریک قهوه ش رو بدست گرفت و دوتای دیگه رو جلوی ما گرفت. دست دراز کردیم و فنجون ها رو گرفتیم. داغ بود. عینکش رو دوباره به چشم گذاشت...عینکش... -مداغک که همه سوختن ولی من قبلا چکیده ای نوشته بودم ازشون. ژوزف فنجون رو از لبهاش فاصله داد و با شتاب گفت: -نشونم بده. فردریک شونه ای بالا انداخت: -اینجا نیست باید بغیم اون یکی خونه. مگه یه آدم چندتا خونه داشت؟...ژوزف از جا بلند شد و رو به من کرد: -پاشو هلن باید زودتر بریم. فردریک دخالت کرد: -شاید بهتر باشه خودمون بریم. و وقتی ژوزف نگاهش کرد چشماش رو ریز کرد و ابرویی پروند. یعنی بهتره مزاحمی کنارمون نباشه. مگه چی بود این مدارک؟...ژوزف زیر لب به فردریک اعتراض کرد: -نمیتونم اینجا تنهاش بذارم. و آروم تر زمزمه کرد: -باید جلوی چشمم باشه... لعنتی! انگار گروگان گرفته. از جا بلند شدم و سعی کردم نشون بدم که بزرگ شدم و لازم نیست که اونا جایی که میرم رو تعیین کنن... -ژوزف هیچ ایرادی نداره. میتونی تا وقتی که میری خونه ی دوم من رو بذاری بیمارستان فرح. چهره ی فردریک کاملا شبیه یک علامت تعجب بزرگ شد. ژوزف چشماش رو در کاسه چرخوند و صدا بلند کرد: -چی؟! واقعا انتظار نداری که قبول کنم؟!! امکان نداره! من هم صدا بلند کردم: -منو مثلا اگه ببری اونجا چی میشه، ها؟! فرار میکنم؟! اصلا فرارم بکنم کجا رو دارم که برم؟! کلافه و مستاصل سرش رو به نفی تکون داد: -نه...گفتم که نه. نزدیک تر رفتم و بازوش رو گرفتم: -ژوزف تو مگه نگفتی که نمیخوای بیشتر از این ناراحتی منو از بی خبری از مسعود ببینی؟! خب منم میخوام ازش خبر بگیرم. ببینم اونجا هست یا نه. فردریک خواست دخالت کنه که ژوزف دستش رو بالا گرفت و رو به من گفت: -قرار بود ازش خبردار بشی که شدی. جزو اون شورشیا بوده. حالا یا کشته شده یا زنده ست و زخمیه. موهام رو پشت گوش فرستادم: -تو چطور میتونی اینقدر راحت همچین حرفی بزنی؟!! اسم این رو میذاری خبردار شدن از حال مسعود؟ اینطوری که از احتمال کشته شدنش بیشتر نگران میشم! ژوزف با مکث و تردید خیره ام شد. بنظر نرم تر میومد. بیشتر پافشاری کردم: -ببین من...شاید اصلا بتونم ازش بپرسم که بعد از این میخوان چی کار کنن. شاید اصلا... بازوش رو با تکون محکمی از دستم جدا کرد: -تو واقعا فکر میکنی به جاسوسی کردنت نیاز دارم؟! سرم رو به شدت تکون دادم: -نه منظورم این نبود...گفتم شاید بتونم به ازای اینکه منو میبری اونجا برات کاری انجام بدم. ببین ژوزف تو الان سرت شلوغه مگه نه؟! خب منو بذار اونجا...ببین من میخوام ازش...هــوف! میخوام ازش بپرسم هنوزم بهم علاقه داره یا نه؟! اگه آره که پس چرا هیچ خبری ازش نیست؟ چشماش از شنیدن آخرین جمله م برق زد. سکوت شد. صورت فردریک هنوز متعجب بود. احتمالا از شنیدن اینکه من یعنی دخترعموی ژوزف، با کسی در ارتباطم که جزو همون تظاهراتیاست متعجب بود. ژوزف پنجه ام رو گرفت و همونطور به سمت در خروجی میرفت رو به فردریک توضیح داد: -اول هلنو میبریم بیمارستان، بعد میریم دنبال کارمون...بگو محمدحسین جلوی در بیمارستان منتظرمون باشه. بنظرتون مسعود سالم باشه؟ بنظرتون به سوال هلن پاسخ مثبت بده؟ یا به دلایلی مجبور شده بیخیالش بشه؟ ... اگه سالم نباشه چی؟ منتظرشم : ) من سر لحظه ی سال تحویل همه تونو دعا می کنم... اگه یادتون موند یه یادی از منم بکنین : ) اون یکی رمان هم آپ شد... سال خوب و پر از موفقیت و سلامتی داشته بیاشین نقد رمان تکرار تاریخ/ Artmis69
  15. Artmis69

    رسم تقدیر | Artmis69

    تقدیم به samira20364149 عزیزم : ) پست شصت و یکم *** مردد نگاهشو بین در صندلی جلو و صندلی پشت چرخوند. "مگه چی کارمه که برم جلو بشینم؟!" ... "ببخشیدا راننده شخصیت که نیست بری پشت بشینی!"... نگاهی به رادمان خجسته انداخت که بی حرف تکیه داد بود به صندلیش و دستاشو روی فرمون گذاشته بود و منتظر سارا بود. "هر کی بود تا الان یه چیزی بارت کرده بود، جلوس کن دیگه خیر سرت!" قبل از اینکه نظرش عوض شه سریع در سمت صندلی پشت رو باز کرد و نشست. "بهش بربخوره اصلا! بهتره تا یه فکر دیگه بکنه."... چند دقیقه ای در سکوت مطلق گذشته بود، نه خبری از ضبط صوت بود و نه حتی رادیو. فقط رادمان شیشه ی سمت خودشو پایین کشیده بود و صدای بوق ماشینای دیگه به گوش می رسید. حوصله ش سر رفت و زیر لب غرغر کرد: -همیشه همینجوریه این پسره؟ روانی نمیشه؟! صداشو بلند کرد: -امم... آقای خجسته؟ -بله؟ -میگم... شما از کجا فهمیدین ممکنه از طرف یه پولی یا یه قولی گرفته باشه؟ -از قیافه ش. متعجب از آینه چشمای خجسته رو نگاه کرد تا بفهمه داره مسخره ش می کنه یا نه. ولی کاملا عادی داشت به رانندگیش ادامه می داد. سارا به روش نیاورد: -خب چرا گفتین میریم از کادر بیمارستان می پرسیم؟ شاید چیزی نمی گفت اون وقت دستمون به هیچ جایی بند نبود. -می گفت. سارا منتظر ادامه ی حرفش موند اما انگار جوابش همین یه کلمه بود. گوشه ی لباشو پایین کشید و کیفشو بغل کرد. کاملا مشخص بود که رادمان خجسته آدم مغروری نیست، ولی چرا مثل مغرورا اینطوری یه کلمه ای حرف میزد؟ چرا اینجوری بود اصلا؟ چطوری می تونست این همه مدت ساکت بمونه و حتی فضای ماشینشم سکوت باشه؟ ... نفسشو بیرون فوت کرد. *** کاغذ رو از جلوی دستزن میانسال برداشت: -دستتون درد نکنه. زن سریع اون سمت کاغذو کشید: -از من اسمی نمی برین دیگه؟ لبخند زد و سر تکون داد: -بله مطمئن باشین. ممنون از کمکتون. کاغذ رو تا کرد و توی جیبش گذاشت و راهی خروجی ساختمون شد. نگاهش افتاد به سارا جم که در ماشینو باز گذاشته بود و پاهاشو از ماشین بیرون آورده بود، گذاشته بود روی لبه ی جوب و با قیافه ی پر درد ساق پاهاشو می مالید. رفته بودن سراغ دختر جمشیدنیا و بعد از کلی خواهش قبول کرده بود اسم معرفش رو بگه و بعدم اومده بودن سراغ معرف دختر که همین زن میانسال بود، تا ازش سراغ مرد مشکوک رو بگیرن. سارا جم گفته بود پاهاش درد میکنه و نمی تونه باهاش بیاد داخل. شک نداشت که این پا درد بخاطر کارش بود، وگرنه توی این سن خیلی غیر طبیعی محسوب میشد. بیماریای موقت و دائمی که بخاطر کار زیاد بهش مبتلا میشدن... خیلی آشنا بود! حس تلخ آشنایی بود... خودش، کیا، ریحون، حتی ساغر. ماشینو خیلی نزدیک جوب پارک کرده بود، روی لبه ی جوب ایستاد و دستشو به در باز ماشین که بند کرد، سارا متوجهش شد. سوییچو سمتش گرفت: -چی شد؟ پیداش کردین؟ سرشو تکون داد و کاغذ رو از توی جیبش درآورد و دست سارا داد: -شماره شو نوشت. رضا علی پور. ماشینو دور زد و پشت رول نشست. سارا درو بست و راه افتادن. از آینه نیم نگاهی به دخترک انداخت که سرش توی کاغذ بود. موبایلشو از جیبش درآورد و قفلشو باز کرد و از فاصله ی بین دو صندلی سمت دخترک گرفت: -من دارم رانندگی می کنم، شما تماس بگیرین. سارا موبایلو گرفت و بعد از شماره گیری روی گوشش گذاشت. صدای بوق توی گوشش بود و رفتار خودمونی خجسته توی ذهنش، سوییچ ماشینو داده بود دست دختر غریبه و خودش رفته بود توی ساختمون، "شاید فکر می کنه رانندگی بلد نیستم؟ ولی به هر حال کار عاقلانه ای نیست."... بعدم موبایلشو داده بود دستش... "شاید از اوناییه که زود به هر کی اعتماد می کنه؟"... چشماشو ریز کرد و نگاه بدبینی به رادمان انداخت "به قیافه ی مارموزش که نمیخوره!"... ذهنش جرقه زد: -نکنه منظور داره؟! لبشو به دندون گرفت و فکر کرد: "همون بهتر که پشت نشستم." -شرکت خدماتی پاکتا بفرمایید. صدای زن پشت خط و نگاه خجسته از آینه حواسشو جمع کرد، روی اسپیکر گذاشت و سریع حرف زد: -سلام خسته نباشین، ببخشید آقایی به اسم رضا علی پور اونجا مشغول کار هستن؟ -بله، مدیریت مالی شرکت هستن. فکر می کرد یه کارمند جزء باشه، ابروهاش بالا پرید و از آینه به چشمای سبز تیره ی خجسته نگاه کرد که بین خیابون رو به روش و تصویر دخترک توی آینه دو دو می زد. -ما کی می تونیم ایشونو حضورا ببینیم؟ -عذر می خوام از طرف کدوم شرکت تماس می گیرین؟ کاغذ بازیای مسخره... به ذهنش فشار آورد: -نوین نگرش آسیا. حواسش بود که چشمای خجسته حالت پرسشی به خودش گرفت، اهمیتی نداد. -دوم شهریور فکر کنم وقتشون آزاد باشه... میشه یکشنبه ی هفته ی بعد. گردشی به چشماش داد... بازار داغی های مسخره. -متاسفانه من الان دارم ملاقات های سر حسابدارمون رو چک می کنم وقتشون پره اون موقع. توی این ماه فقط فردا حدودای ساعت ۱۱ و نیم صبح و ۲۷ شهریور ۴ بعد از ظهر وقتشون خالیه. می تونست چشمای گرد شده ی خجسته رو تصور کنه، سعی کرد به آینه نگاه نکنه... مکث منشی خوب بود: -خب... اممم... من فعلا یکی از قرارهای ایشونو کنسل می کنم برای یازده و نیم فردا چون ۲۷ام خیلی دیر میشه. -لطف می کنین. خواهش میکنمی تحویل گرفت و قطع کرد و گوشی رو سمت خجسته گرفت. رادمان از آینه به قیافه ی ریلکس دخترک نگاه کرد: -این... نوین نگرش آسیا که گفتین... چی بود جریانش؟! توی صداش هنوز رگه های تعجب شنیده میشد: -شرکت حسابداری پدرم. آهانی گفت و ساکت شد. -فردا ساعت یازده و نیم باید بریم. فقط... آدرسشو نداریم که! -در میارم یه جوری. شونه ای بالا انداخت. مرخصی ساعتیش به پایان رسیده بود و باید خودشو به رستوران می رسوند. از بین دو صندلی سرشو یکم برد جلو: -یکم بالاتر یه ایستگاه اتوبوس هست، منو همونجا پیاده می کنین؟ بی حرف سرشو تکون داد. سارا برگشت عقب و تکیه داد "بگو بله بی تربیت!"... -میگم.. این آقای علی پور به نظر شما چرا یهو سر و کله ش تو بیمارستان پیدا شده؟ -شاید برادرتونو می شناخته. -سامیارو؟ واسه چی آخه؟ سامیار پزشک بود این مدیر مالیه... چه ربطی دارن؟ هم سن هم که نیستن مثل اینکه. منتظر جواب خجسته موند اما فقط شونه بالا انداختن نصیبش شد. چینی به بینیش داد. دوباره چند دقیقه ای توی سکوت طی شد. رادمان لب باز کرد: -اون... آقای جمشیدنیا... با هیجان خم شد جلو: -خب؟ رادمان نیم نگاهی بهش انداخت: -آدم خوبی بود، معلوم بود دروغ نمی گفت. تماس گرفتنش با من کاری بجز وظیفه ی کاریش بود، معلوم بود توی شرایط خاصی قرار گرفته که قبول کرده، مثلا... پیشنهاد پول یا انجام دادن یه کاری واسه خونواده ش. این ادامه ی جواب یه کلمه ای "می گفت" واسه سوال "چرا گفتین میریم از کادر بیمارستان می پرسیم؟" بود؟! تازه الان یادش افتاده بود حرفشو کامل کنه؟... تکیه داد عقب. بخاطر همین اونقدر مطمئن و بی مقدمه از جمشیدنیا پرسیده بود "چقدر گرفتی ازش؟!"... فکر کرد "با منم همونطوری رفتا کرد اون شب... یعنی الان منم آدم خوبیم؟" ولی جلوی دهنشو گرفت که همچین سوالی نپرسه. با لجبازی لبشو به دندون کشید: -معلومه که آدم خوبیم!!... اصن مگه نظر این یارو مهمه؟!

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×