رفتن به مطلب
Added by Amir

Nazfa

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    67
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

694 بار تشکر شده

درباره Nazfa

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    چیزهایی رو که کسایی که دوستشون دارم،دوست داشته باشن،دوست دارم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,462 بازدید کننده نمایه
  1. بخشش نه رنگ دارد،نه بو.حال طرف چه رنگ تیره داشته باشد،چه بوی تعفن.می خواهی بخششت را با چه رنگ و بویی ست کنی؟!ببخشش.بی نهایت!
  2. تست استعداد نویسندگی

    در هر حال،اگر امتیاز شما صفر هم باشد باید شروع کنید به نویسندگی تا نخواهیم نمی توانیم
  3. مشاوره نویسندگی

    برای چی می نویسیم؟ این رو از یکی از دوستان نویسنده و خوش ذوقم پرسیدم و اون این جواب رو بهم داد.«چون می خوام توی رمان هام به چیزایی که نرسیدم برسم.» از پدرم این سوال رو پرسیدم و اون گفت-«چون می خوام دنیا جای بهتری بشه.» و وقتی از مادرم پرسیدم گفت-«چون بی ریا ترین حرفارو کلمات می زنن.» همه ی این ها درسته؛این سوال رو از خودتون بپرسید و ببینید قلمتون چه جوابی بهش می ده! هر جوابی باشه،هرچی که می خواد باشه!اون جواب قطعا درسته.حتی اگر سازمان ملل و یونسکو بگن غلطه... و حالا این رو از دیگران بپرسید. برای چی رمان می خونید؟ ممکنه یکی بگه برای سرگرمی؛و یکی دیگه هم بگه چون توشون چیزای زیادی برای یادگرفتن وجود داره. این که شما رمان می نویسید و با چه موضوعی می نویسید،نود درصد به علایق دیگران ربط داره؛اون ها هستن که معلوم می کنن قالب داستانی شما چی باشه.حتی اگر قرار باشه برای هزارمین بار یه کلیشه قدیمی رو توی داستانتون بیارید. پس امروز یه قلم و دفتر دست بگیرید و از اطرفیانتون بپرسید چه نوع موضوعات و قالب رمانی رو ترجیح می دن؟!ازشون یه آمار تهیه کنید و اون موضوعی که بیشترین طرفدار رو داره در راس لیست قرار بدید. حالا وقت استارت زدنه.شروع کنید و رویا پردازی کنید... اگر سلیقه ی دیگران براتون مهم باشه و سلیقه ی عصر خودتون رو ارزیابی کنید،به احتمال 80درصد یکی از پرطرفدار ترین رمان های انجمن که نه،یکی از پر طرفدار ترین رمان های الکترونیکی رو می نویسید. 1396/11/3
  4. دوتا قانون یادتون باشه:

    1-من هیچ وقت اشتباه نمی کنم.

    2-هر وقت فکر کردید من اشتباه کردم،یاد قانون اول بیفتید لطفا:angel2:

  5. آقای قاضی-چرا کشتیش؟

    من-19/75رو بیست نکرد.

    آقای قاضی-حق داشتی؛تو آزادی.

  6. سفید تر از سپید | NazFa

    رویا با تعجب به حالتم نگاه کرد و گفت-چیزی شده؟چی رو توضیح میدی؟ کل اتاق را آنالیز کردم؛همه چیز مرتب بود و غیر از رویا و من کسی آن جا نبود. خنده ی تصعنی کردم و گفتم-هیچی یاد یه نمایش تلوزیونی که شبکه چهار نشون می داد افتادم و مثل اون تقلید کردم. رویا-نمی دونستم کسی شبکه ی چهار رو نگاه می کنه.نگاه می کنی؟برنامه هاش رو دوست داری؟ با لبخند دندان نمایی گفتم-نه همیشه؛بعضی اوقات. و از اتاق خارج شدم؛پس رفته بود.نفس عمیقی از سر آسودگی کشیدم و گفتم-خدایا شکرت. همان اول صبح،هنوز دستگاه قهوه را راه نینداخته بودم که مشتری اول از راه رسید.سفارشش سینی صبحانه بود.به کمک پرویز سفارشش را آماده کردم و رها سفارشش را برد. پرویز روبه من گفت-حواست به این قهوه جوشه هست؟ کمی جابه جا شدم تا هم حواسم به قهوه جوش باشد و هم آبمیوه گیر.نیم دقیقه ای گذشت که از اتاق پشتی بیرون آمد و گفت-دلارام.در دستشویی باز نمیشه. رویا کنارش ایستاد و گفت-دلارام که تعمیر کار در نیست. گفتم-تا دیشب که درست بود. گفت-الان باز نمیشه. زمزمه کردم-یعنی چه؟ آبمیوه گیر و قهوه جوش را خاموش کردم و به اتاق خدمه رفتم؛حق با پرویز بود.کلا در های کافه با ما لج کرده بودند؛آن از در انبار،آن از در اصلی،این هم از در دستشویی خدمه. پرویز-کیف ابزار کجاست؟ گفتم-زیر پایه ی مبل. رفت؛با چفت در بازی کردم تا شاید باز شود.صدای سرفه ای که از داخل دستشویی آمد،شوک زده ام کرد. با صدای آرامی گفتم-اونجایی؟ گفت-پس کجا باشم؟ با همان صدای آرام غریدم-چرا؟!مگه قرار نشد بری؟ گفت-چه می دونستم دوستات کله ی بوق سحر میان اینجا؟ به گونه ام خنجی کشیدم و گفتم-حالا چیکار کنم؟ گفت-دست به سرشون کن؛یعنی اندازه ی یه بچه هم جربزه نداری؟ پرویز با آچار فرانسه و پیچ گوشتی برگشت. گفت-بیا این ور. چند لحظه بی حرف،متمرکز روی این که چه بگویم،جلوی در ایستادم. گفت-دلارام؟چته امروز؟محو می شی یهو. گفتم-چرا از دستشویی بیرون استفاده نمی کنی؟اینو بزار واسه بعد.زنگ می زنیم یه کاربلد بیاد درستش کنه.الان می زنی خراب ترش می کنی. گفت-دستت درد نکنه.خیر سرم به من میگن آچار فرانسه. گفتم-خیلی خوبه؛پس اول در انبار و در اصلی رو تعمیر کن.اگه خوب بود اینو هم تعمیر کن و دستمزدت رو از روی پولا بردار. گفت-حالا تو بیا این ور تا من اینو درست کنم. گفتم-در انباری مهم تره ها. گفت-در حال حاضر این برای من از همه مهم تره.میشه بیای این ور؟ متوجه آمدن رها نشده بودیم. رها کنار پرویز ایستاد و با خنده کجی گفت-یه چیزایی شنیدم.شب می مونی کافه و نمیری خونه.یه وقت عزیز نگرانت نشده باشه. اخم کردم و گفتم-یه شب منم مثل تو شدم.عیبی داره؟ چشمی نازک کرد و گفت-چند روزه زبونتو واسم تیز کردی. پرویز آتش بس داد و گفت-خانما اگر می خواین گیس کشی راه بندازین برین اون ور تر تا من به کارم برسم. رها پوزخند زد و گفت-شاید یکی دیگه هم دیشب اینجا بوده؛اونجا قایمش کردی؟ حالم از رها و خانواده و طایفه اش به هم خورد.فکر می کردم مرا می شناسد.او می دانست من اهلش نیستم؛اما جلوی پرویز،جلوی یک پسر از من این گونه می گفت؟ محسن را می دیدند؛مگر چه می شد؟مطمئنم آن قدر دم و دستگاه داشتند که می توانستند ساکتشان کنند.عصبی کنار آمدم و به ور رفتن پرویز با چفت و پیچ های در نگاه کردم. هر دو پیچ بالا و پایین در باز شد؛چیزی نمانده بود که در باز شود....ناخنم را به سمت دهانم بردم و شروع کردم به کندن پوست های کنار ناخنم. صدای انفجار،و با تفاوت چند صدم ثانیه لرزیدن زمین همه را به سمت آشپزخانه کشاند.همه ی وسایل آشپزخانه سالم بودند و رویا هم ترسیده از صدا گفت-صدای چی بود؟ رها گفت-فکر کردیم از آشپزخونه است. همهمه ای که از خیابان بلند شد،نشان از منشا صدا بود.یکی یکی به سمت خیابان رفتیم.چیزی که از دور می دیدم واقعی بود،اما باور نکردنی.دویست و شش سیاه شده از انفجار و لاشه های نابود شده ی یک مرد و بدن جدا شده از سر یک دختربچه بدترین صحنه ای بود که می توانستم در تمام عمرم شاهدش باشم.در شکسته های شیشه ماشین،صورت دلاویز نقش بست؛بغضم سنگین تر شد.دلم می خواست زمین و زمان را به هم بدوزم و فاعل این امر وحشتناک را پیدا کنم.صدای خنده های دلاویز در گوشم پیچید.درد عجیبی از شکم شروع شد و رو به دهانم حرکت کرد.قبل از اینکه پخش زمین شوم به درخت حاشیه ی خیابان تکیه دادم.یاد محسن افتادم.خودم را از تنه ی چوبی درخت کندم؛به سمت اتاق پشتی دویدم و سراغ دستشویی رفتم.در باز بود و محسنی در کار نبود.دو زانو روی زمین افتادم.یعنی آن انفجار،برای فرار محسن بود؟یعنی یک امنیتی،یک پلیس،یک مدعی دفاع،برای آزادی خودش و رهایی از مخمصه اش یک مادر منتظر را داغ دار کرد؟از فکر اینکه مادر دختربچه باید شب هایش را با عروسک های دخترش صبح کند،بدنم داغ شد. بلند شدم؛به سمت کمد ها و وسیله های بزرگ و کوچک کمد ها و وسایل روی میز کوچک وسط اتاق حمله کردم.هرچه بیشتر در هم می کشتم و جیغ می کشیدم،حس جنونم بیشتر می شد. خسته روی زمین نشستم و جیغ کشیدم؛این همان کاری بود که باید روز از دست دادن دلاویز می کردم.اما قلب تازه پیوند خورده ام این اجازه را به من نمی داد.روزها بستری بودم و به بهانه ی سلامتم داروهای خواب آور را به خوردم می دادند...اما امروز به تلافی آن روزها،باید جیغ بکشم،هیاهو راه بیندازم و غوغا به پا کنم.باید دنیا بفهمد که خواهر من،دلاویز من،مُرد؛اما من تازه نبودنش را حس کردم. رویا بر ترسش از رفتار های من غلبه کرد و از در پا جلوتر گذاشت؛مثل دختری که از حمله ی یک حیوان می ترسد،پاورچین نزدیک شد.کنارم زانو زدم و گفت-چیکار کردی با خودت؟ پرویز و رها هم جلوتر آمدند. دستانم را در دستانش گرفت و گفت-دستاتو ببین. با احتیاط تکه شیشه ای که کنار شصتم فرو رفته بود را در آورد؛دستم را عقب کشیدم و زیر شالم پنهان کردم. رویا گفت-اینجوری نمیشه. رو به پرویز گفت-جعبه کمک های اولیه رو میاری؟ جعبه ی کمک های اولیه ای را که فراموش کرده بودم سرجایش برگردانم و کنار مبل گذاشته بودم،برداشت و کنار رویا گذاشت.رویا محتوای جعبه را با دست هم می زد تا شاید باند،شاید هم جسب زخم یا گاز را پیدا کند. قوطی سبز رنگ بتادین را تکان داد و گفت-اینم که تموم شده. آخرین باند دیشب به مصرف محسن خان رفته بود و حتما کل بتادین ها را روی زخم پایش خالی کرده بود. و شاکی روبه پرویز گفت-مگه اون هفته نگفتم باند سه گوش و باند توری بگیرین؛بتادین هم یادمه توی لیستی که بهت دادم نوشته بودم.کو پس؟ پرویز گفت-به من چه؟!پولا دست روزبه است.خرید این چیزا با من نیست کلا. رویا با خشم نگاهش را از پرویز گرفت و نگران گفت-میای بریم درمونگاه؟ گفتم-میرم خونه. رویا-دستت؟ گفتم-با عزیز میرم. رویا-دستت پاره شده دختر.عزیزت رو هم نگران می کنی. یاد عزیز افتادم؛نه زنگ زده بودم که از حال و احوالم برایش بگویم،و نه پاسخ تماس هایش را داده بودم. از روی زمین بلند شدم و با عجز روبه پرویز گفتم-می رسونیم خونه؟ پرویز دستی به پشت سرش کشید و گفت-من؟ مطمئن بودم که مثل همیشه می خواهد از زیر بار خواهش و تمناهای من شانه خالی کند؛برخلاف من که همیشه خواهرانه خواسته هایش را قبول می کردم. به رویا نیم نگاهی کرد و گفت-ماشین رو میدم رویا؛اون می رسونتت. رویا هم گفت-اول میریم درمونگاه دستت رو پانسمان می کنیم. آمدم مخالفت کنم که با اخم گفت-بدبخت پاره شده؛می دونی اگه عفونت کنه چی می شه؟ ناچار،همراه رویا با ماشین پرویز،راهی درمانگاه نزدیک کافه شدم؛رها هم که خیر سرش دوست چندساله ام بود در کافه ماند که مبادا مشتری ها یا پسرهای جیگر آن روز را از دست بدهد. در بین راه از درمانگاه تا خانه به این فکر می کردم که به عزیز چه بگویم؟بگویم جنون به سراغم آمده و دیوانه شدم؟بگویم حواسش به وسایلش باشد که هر لحظه ممکن است همه را با خاک یکسان کنم؟جدا از دست باند پیچی ام،بگویم دیشب کجا بوده و چه می کردم؟با که بودم و چرا هیچ زنگی نزدم؟ گفتم-رویا میشه به عزیز بگم خونه ی شما بودم؟ گفت-باشه؛مشکلی نداره. از ماشین پیاده شدم. عزیز خانه نبود؛این را از سیمی که برای باز کردن در بیرون گذاشته بود فهمیدم.به بهانه های مختلفی از خانه بیرون می زد.سبزی خریدن،خانه ی همسایه ها رفتن و... .ولی این بیرون رفتن می توانست برای پیدا کردن من هم باشد. رویا گفت-من برم دیگه؟ لبخند زدم و گفتم-مزاحمت شدم؛ممنون که رسوندیم. رویا گفت-این چه حرفیه؟دوستا به درد این روزا می خورن دیگه... مکث کرد و گفت-بازم میای کافه؟یا... گفتم-فکر نمی کنم.دیروز هم که اومدم...همینجوری اومدم...نباید میومدم. رویا گفت-باشه؛اگر که اومدی خوش اومدی.اگر نیومدی ما مجبوریم بیایم دیدنت.سعی می کنم زود به زود بیام.خب...فعلا؛خدافظ رفت.سیم را کشیدم و وارد خانه شدم.نفس عمیقی کشیدم؛در همین هجده،نوزده ساعتی که نبودم،دلم برای بوی گل و گیاه ها و سبزی های خانگی عزیز تنگ شده بود.با دو خودم را به اتاقم رساندم و روی تخت سفت و ناراحتم پریدم.دلم برای همین تخت سنگی هم تنگ شده بود،دلم برای تک تک تیک تاک های ساعت کوچک دیواری،و حتی صدای جیغ و جاغ بچه های همسایه بغلی که همیشه از آن ها می نالیدم هم تنگ شده بود.این هجده ساعت چه کار کرده بود با من؟ **** خمیازه ای کشیدم و کشیدگی به بدنم دادم. زمزمه کردم-چقدر خوابیدم. هوا تاریک شده بود؛چراغ های بزرگ حاشیه ی کوچه روشن شده بودند و نور یکی از آن ها کمی از اتاق را روشن می کرد.نه صدایی از بیرون می آمد و نه بوی غذا و سبزی.پس عزیز برنگشته بود. صدای چهچه مانندی که مربوط به زنگ قدیمی خانه بود به گوشم رسید.مقنعه ی کج و چروک شده ام را کمی مرتب کردم و به سمت در حیاط رفتم. گفتم-کیه؟ شخص پشت در جواب نداد؛باز تکرار کردم-کیه؟ گفت-می شه در رو باز کنی؟ محسن بود. در را باز کردم و با پرویی تمام جلوی در ایستادم و که قصد داخل آمدن به سرش نزند.به پایش نگاهی انداختم و گفتم-کاری داشتید؟ صدای زنی از پشت سرش آمد-می شه بیایم داخل؟
  7. -آقای قاضی-چرا کشتیش؟

    من-خیلی حرف می زد.

    آقای قاضی-اصلا منطقی نیست.

    من-داری خیلی حرف می زنی...<_<

    1. fatemehzare

      fatemehzare

      لایـــــــــــــــــــــــــــــــــک

      ایـــــــــــــــول

    2. Z_khofteh
  8. سفید تر از سپید | NazFa

    گفتم-یعنی چی؟ گفت-هر وقت خودم فهمیدم بهت میگم. حرف می زد بدون آنکه معنی و منظور حرف خودش را بداند؟ از روی کلافگی نفس عمیقی کشیدم و گفتم-دارم وقتم رو تلف می کنم؛من اومدم اینجا که بدونم من واقعا مقصرم؟!من خطرآفرین جان دلاویز بودم؟ گفت-خیلی چیزا رو نمی دونم،خیلی چیزا رو!ولی اینو می دونم که ممکن بود تو جای خواهرت زیر اون خربار خاک باشی.حالا این که چی شد و چرا حالا خواهرت اون جاست و چرا برنامه هامون بهم ریخت...کلی داستان و قصه داره. پشت کلمه کلمه ی حرف هایش خامی بود؛می شنیدم،اما نمی فهمیدم،درکشان نمی کردم. گفت-حوصله شنیدن قصه داری؟ گفتم-درباره ی خواهرم؟و من؟ به فکر فرو رفت و گفت-و ایران. پس قرار بود از آن قصه های وطن پرستانه و میهن دوستانه بگوید.از آن داستان های حماسی که رستم دارد،توران دارد و ایران دارد،شاهان دارد و لشکر دارد.از همان هایی که به خاطر کشور ناممکن ها ممکن می شوند. گفتم-دوست دارم بشنومش. گفت-مطمئنی؟ می خواست مرا بترساند؟از چه باید مطمئن می بودم؟از شنیدن پهلوانی های خواهرم؟یا همکارانش؟ گفتم-قصه تون با ژانر ترسناکه؟ گفت-منظورم اینه که وقتی داستان تموم شد،می تونی حتی به خودت هم نگی؟ پس قرار بود داستان راز باشد؛آنقدر باید مخفی باشد که خودم هم نفهمم؟ گفتم-فکر می کنم بتونم. گفت-نمی خوام فکر کنی.می خوام مطئن بشی...می تونی ساکت باشی؟می تونی باهاش کنار بیای و نیاز به همدردی نداشته باشی؟می خوام خودت هضمش کنی و به خدا هم نگی. انگار قرار بود حقیقت های تلخی برایم روشن شود که باید با آن ها کنار می آمدم. گفتم-به خاطر دلاویز،به خاطر خواهرم...می تونم.می خوام بشنومش.قول می دم به کسی هم نگم.حتی به خودم. شروع کرد؛گفت و گفت و گفت و. . . . مشت کردم و گفتم-تموم شد؟ در سکوت به چشمان لرزان من خیره شد و گفت-نه؛فکر کنم واسه ی الان باید بس باشه. کنار چشمم مرتب می زد؛چشمانم را بستم و دستانم را رویشان فشار دادم.کدام را باور می کردم؟کدام را می توانستم باور نکنم؟این که دلاویز دنیایش را تقسیم کرده بود؛نصفی را به من و عزیز داده بود و نصف دیگر را به کار و کشورش.من و عزیز را از دنیای دیگرش مخفی نگه می داشت،و دنیای دیگرش را از من و عزیز.نه می گذاشت همکارانش مرا ببینند و بشناسند،نه درباره ی کارش،ماموریت هایش،عملیات هایش توضیح می داد. یا باید همکاری سهراب و عمو جهانبخش را در یکی از گروهک های قاچاق انسان و مواد را باور می کردم؟و یا اینکه پدرم هم امنیتی بوده و من هیچ چیز درباره آن نمی دانستم.و کلی چیزهای دیگر که مثل همیشه از آن،به خواست دلاویز بی خبر بودم. گفتم-تحمل حقیقت هایی که ادم نمی دونه و یهو می فهمه سخته؛بهتره که توی همون بار اول همش رو بفهمه. گفت-نه؛اصلا.بهتره بزاریمش برای یه موقع دیگه. آن قدر ذهنم سنگین و متلاتم شده بود که اصرار نکردم بیشتر توضیح دهد.از روی صندلی بلند شدم و گفتم-میرم توی سالن؛می تونی اینجا استراحت کنی. در اتاق را بستم؛کمی این طرف تر آمدم و به دیوار تکیه دادم.آرام روی زمین سر خوردم.زانو هایم را تا حد ممکن توی شکمم فرو بردم و سرم را روی زانوانم گذاشتم.قطره اشکی گوشه چشمم را تر کرد.زمزمه کردم-دلاویز!دارم از خودم متنفر میشم.به خاطر به دنیا اومدنم و زنده موندنم. **** صدای متعجبی به گوشم خورد-دلارام؟!دلا؟ با تکان های شدیدی بیدار شدم و به صورت نگران رویا که جلویم نشسته بود و پرویز که پشت سر رویا ایستاده بود نگاه کردم. رویا-خوبی؟ هنوز موقعیت خودم را پیدا نکرده بودم. پرویز هم زانو زد و گفت-دلارام؟کی اومدی؟ رویا گفت-اصلا دیشب رفتی خونه؟ دیشب؟با یادآوری دیشب از روی زمین بلند شدم و مضطرب دور و بر را نگاه کردم. رویا-دلارام؟ آب دهانم را قورت دادم و گفتم-شما کی اومدین؟ پرویز-همین الان؛باهم رسیدیم.در باز بود. به در نگاه کردم و لکنت گفتم-با..با...باز بود؟ رویا دستم را وارسی کرد و گفت-زخمی شدی؟ حس کردم قلبم از کار ایستاد. گفتم-نه. گفت-پس چرا دم در خونی بود؟ نفس هایم به شماره افتاده بود. گفتم-نه...من...فقط...من خون دماغ شدم. خون دماغ؟!خونِ دماغ چه ربطی به زمین داشت؟ ادامه دادم-داشتم آشغالا رو می ذاشتم بیرون خوردم زمین. رویا روی دماغم دست کشید و گفت-درد داره؟ گفتم-یه کوچولو. گفت-می خوای بریم بیمارستان عکس بگیریم؟!نشکسته باشه. دستش را پس زدم و گفتم-نه نیازی نیست؛بعدا خودم میرم. گفت-خب باشه.من برم وسایلام رو بزارم. من رفتم سمت در اصلی و او رفت سمت در اتاق؛صدای دستگیره در را که شنیدم یادم آمد که محسن در آن اتاق است،تیر خورده و مجروح.با دو خودم را به اتاق رساندم و گفتم-توضیح میدم.اون از دوستامه؛چیزی نشده فقط یکم...
  9. سفید تر از سپید | NazFa

    پنج یا شش؟به ساعت گوشی ام نگاه کردم.نه شماره ای از او داشتم که ساعت دقیق را بپرسم،و نه او ساعت دقیق را به من گفته بود. بالاخره تصمیمم را گرفتم و با خود گفتم:«فوقش پنج میرم،تا شش منتظر می مونم.» بالاخره بعد از مدت ها سراغ کمد لباسی خودم رفتم؛مانتوی مشکی،شلوار مشکی،شال مشکی ام را بیرون کشیدم و با بسنده کردن به ریمل و رژلب ساده ای،از خانه خارج شدم. تعجب همکارانم در کافه به استقبالم آمد. پرویز-ببین کی اومده! رویا که مشغول تمیز کردن میز گوشه کافه بود سرش را بالا آورد و با تعجب گفت-دلارام؟فکر کردم دیگه نمیای! به سمت اتاق پشتی رفتم گفتم-اومدم وسایلام رو بردارم. با مکث کوتاهی گفتم-کار کوچیکی هم داشتم. نرسیده به در ایستادم و رو به پرویز گفتم-میز خالی داری؟ به میز گوشه ی سالن که رویا پایش بود اشاره کرد و گفت-بقیه همه رزرف شدن. لبخندی زدم و بعد از تشکر آرامی به سمت اتاق ادامه مسیر دادم.ورودم به اتاق مصادف شد با ریختن ته سیگار رها در سینک دستشویی خدمه ها.به سمت کمدم رفتم و آن را باز کردم. گفت-وقتی گفتی به جای پارک شهر،بیام کافه ببینمت شاخم دراومد.فکر نمی کردم دیگه بیای کافه.چی شده؟ گفتم-چندتا از وسایلام تو کمد مونده؛یه کار کوچیک هم داشتم. پرویز بدون هیچ در زدنی وارد اتاق شد و گفت-دلارام؟! گفتم-هوم؟ گفت-میشه...میشه چند لحظه جای من وایسی؟!سریع میرم ساختمون بیمه و برمی گردم. گفتم-باشه؛اما باید واسم از اون موکتلا درست کنی. خندید و گفت-به روی چشم. رفت و من هم پیشبندم را بستم و مداد و دفترچه سفارش گیری را برداشتم و سراغ میزها رفتم.عقربه های ساعت پنج را رد کردند،شش را هم. خسته از سفارش ها و فرمایشات بزرگ و کوچک مشتری ها روی یکی از صندلی های خالی نشستم و به عقربه های ساعت که ساعت7:45دقیقه را نشان می دادند خیره شدم. رها نیز که خسته بود کنارم نشست و گفت-منتظر کسی هستی؟ گفتم-آره.دیر کرده. گفت-می شناسمش؟ سرم را به طرفین تکان دادم. گفت-جنس محترم و والا مقام مذکر؟یا جنس ظریف و عزیز مونث؟ گفتم-خودت چی فکر می کنی؟ با لبخند گشادی نگاهم کرد و گفت-مذکر؟ از روی صندلی بلند شدم و گفتم-پلیسم می شدی خوب بودا.شاخکات خوب کار می کنن. گفت-راستی پرویز زنگ زد گفت کارش گیره؛اگر زحمتی نیست در رو هم زحمتش رو بکش. پشیمان از مسئولیتی که قبول کردم،گفتم-چی؟چرا؟ غرق گوشی اش بود؛با بی خیالی گفت-اگه کار نداشتم می موندم تا باهم بریم. به او هم می گفتند دوست؟!بعضی اوقات در رابطه دوستی خودم و رها شک می کردم. رویا رفت؛رها هم رفت.من ماندم یک کافه سوت و کور.با بیشترین سرعت العمل کارهای باقی مانده را انجام دادم؛کلید ها را برداشتم و به قصد بستن در،از کافه خارج شدم. در گیر داشت؛اما به هر زحمتی بود بستمش.کلید ها را توی دستم چرخواندم تا کلید قفل اصلی را پیدا کنم.کلید ها روی زمین افتاد.خم شدم که برش دارم که تنه ی بزرگی به در خورد.جیغ کشیدم و روی زمین نشستم.شیشه با حالت بدی می لرزید.دستم از روی دهانم به روی قلب تپنده ی دلاویز سر خورد.بلند شدم و آرام به طرف مرد مشکی پوش خم شدم و گفتم-آقا حالتون خوبه؟ با جابه جا شدنم،سایه ام از روی مرد کنار رفت و توانستم صورت مرد راببینم.جیغ کشیدم-محسن؟! روی دو زانو کنارش فرود آمدم و گفتم-آقا محسن؟!حالتون خوبه؟ زار می زدم و کمک می طلبیدم.اما در آن لحظه در آن خیابان همیشه شلوغ مورچه ای هم رژه نمی رفت. گفت-تا صبح می خوای مثل شوهر مرده ها زار بزنی؟یا کمک می کنی برم داخل؟ رفتم زیر دستش؛بدنش را به من تکیه داد و بدون استفاده از پای تیر خورده اش حرکت کرد.روی مبل پلاسیده و قدیمی اتاق پشتی نشست. مضطرب به دور و بر نگاه می کردم و مثل دیوانه ها زمزمه می کردم-نباید میومدم؛نباید میومدم. گفتم-زنگ بزنم اورژانس؟ گفت-اینجا جعبه ی کمک های اولیه ای بانداژی چیزی ندارین؟ گفتم-چرا؛اما من کمک های اولیه بلد نیستم.کلا از خون می ترسم. گفت-جعبه ی کمک های اولیتون کجاست؟ به بالای کمد نگاه کردم. گفتم-باید بالای کمد باشه. بدون هیچ حالتی نگاهم کرد. ادامه دادم-قدم نمی رسه. تغییری در چهره اش ایجاد نشد. دستانم را از پشت گره زدم و گفتم-نردبوم نداریم. نفس عمیقی کشید و گفت-ما توی شهرمون یه چیزی داریم به اسم صندلی!شما چی؟ خجالت زده شدم؛عرق شرم را که به روی پیشانی ام نشست پاک کردم.در آن شرایط هرکس دیگری هم بود آن قدر هول می شد که اسم خودش را هم فراموش می کرد.جعبه ی کمک های اولیه را پایین آوردم. گفتم-زنگ نزنم اورژانس؟ گفت-نه. گفتم-یکی از دوستام،یعنی نه...یکی از همسایه هامون دخترش پرستاری می خونه. گفت-به سلامتی.می خوای بری خواستگاری؟ تیر خورده بود؛اما حالش خوب بود.پوفی کردم و گفتم-فکر کنم بتونه کمک بکنه. گفت-نیازی نیست. مثل آب خوردن،انگار که بخواهد پر مرغ را جدا کند یا چربی گوشت گوسفند را بکند تیر را بیرون کشید و باند را دور پایش بست. گفتم-اگر اینجوری بمونه عفونت می کنه. گفت-تا فردا صبح اتفاقی نمیفته. گفتم-فردا صبح؟ گفت-اشکالی که نداره تا فردا صبح اینجا بمونم؟ کافه که مال من نبود؛مال دوستم هم نبود.نه شریک بودم،و نه همه کاره ی کافه که اجازه دهم. گفتم-اینجا مال من نیست.نمی تونم این اجازه رو بدم. گفت-اگر اشتباه نکنم صاحب اینجا خاطرخواهته. این را هم می دانست؟! گفتم-هیچ وقت چیزی بین ما نبود.دلاویز هم خبر داشت. گفت-خب،بازم اگر اینجا با یه پسر تنها باشی فکر نکنم سیم جیمت کنه و بهت گیر بده. اصلا شوخی کردن به او نمی آمد. گفت-می تونم بمونم.تا صبح؟ گفتم-ببینم مگه شما پلیس نیستید؟فکر کنم واسه شماها جاهای خیلی بهتر از این وجود داشته باشه.حداقل توی بیمارستانای خصوصی بهترین امکانات وجود داره که حتی نمیزاره سرما بخورید. گفت-اون همه آوانس و چیزای خوبی که گفتی مال وقتیه که ماموریت نباشیم. پس الان در ماموریت بود و دلیل جراحتش یکی از عملیات های خطرآفرین بود. چیزی نگفتم و روی صندلی که رویش ایستاده بودم،نشستم. گفت-سهراب رهنما.پسرعموته.درسته؟ با تردید گفتم-آره.چطور؟ گفت-و جهانبخش رهنما عموت؟؟ عصبی شدم و گفتم-چرا هربار که شما رو می بینم باید جواب پس بدم؟چرا هربار که من رو می بینید فکر می کنید مجرمم و باید بازجویی بشم؟ با باند دور پایش ور رفت و کمی آن را محکم تر کرد و گفت-خب مجرم هم هستی.جرمتم اینه که برادر زاده و عمو زاده ی این دو نفر شدی. پوزخندی زدم و گفتم-در حال حاضر بزرگ ترین جرم من اینه که اینجا با کسی که دو روز بیشتر نیست می شناسمش و فقط ادعا کرده دوست و همکار خواهرمه تک و تنها زیر یه سقف نشستم. به در اشاره کرد و گفت-با در بسته... پلک روی هم نهادم و گفتم-شوخی نمی کنم. گفت-خب برو خونه. به ساعت نگاه کردم و گفتم-الان؟ کی ساعت 10شده بود خدا می داند! به پشتی زوار در رفته ی مبل تکیه داد و گفت-درسته یه مردم؛اما بلدم خودم رو کنترل کنم. خودم را روی صندلی رها کردم؛با کلی این پا و آن پا کردن گفتم-نمی خواید ادامه حرتون رو بگید. گفت-کدوم حرف؟ کنار شقیقه ام را خاراندم و گفتم-شما گفتید که به خاطر تجربه ی مواد کشیدنم...نزدیک بوده...نزدیک بوده جون خواهرم رو به خطر بندازم. گفت-آها.الان وقتش نیست. مثل همیشه که زود عصبی می شدم،گارد عصبی گرفتم وگفتم-چرا؟!من از خونه نکوبیدم، نیومدم که شما بعد از چهار پنج ساعت تاخیر بگید وقتش نیست. گفت-خب توضیح نداره دیگه؛تو همیشه واسه خواهرت خطر آفرین بودی.اونقدر کوتاه و مختصر هست که نیازی به شفاف سازی نداره. با صدای آرام تری گفتم-این که به خاطر شغل و شرایط خواهرم من تحدیدی واسش بودم تقصیر منه؟ گفت-آره تقصیر توئه که دو قلوی خواهرت شدی. ذهنم می خواست همه چیز را مثل جورچین کنار هم بگذارد و تازه ترین چیزی که کشف کرده بود،این بود که دلیل خطر آفرین بودن من برای خواهرم مواد کشیدنم و یا مهمانی رفتنم نبود،مشکل دو قلو بودن ما بود؛دو قلو بودن و شبیه بودن ما به هم.
  10. بالاخره برگشتم؛عذر قابل قبولی بابت نبودنم دارم...

  11. رمانتون رو اینجا تبلیغ کنید

    لینکش رو لطفا؟!
  12. رمانتون رو اینجا تبلیغ کنید

    سعی می کنم برنامه های اینجا رو دنبال کنم؛و کمک خواستم کمک بگیرم ممنون خب به روز ترین برنامه چیه؟من الان باید چه رمان یا رمان هایی رو دنبال کنم؟
  13. رمانتون رو اینجا تبلیغ کنید

    من کلا آدم با حوصله ای نیستم و با یه کوچولو بی نظمی توی فضای مجازی و وب اعصابم میریزه به هم؛نه اینکه آدم خشک و با نظمی باشم،نه...اتفاقا بی نظم تر از من نیست؛اما درمورد کامپویترم و گوشیم اینطور نیستم. پیشنهاد کلیم اینه که یه تایپیک کلی بزنیم؛بعد نویسنده های تازه کار و حتی با تجربه بیان توی خصوصی اون چند نفری که مسئولیت تایپیک رو قبول می کنن و اسم رمان و لینک رو میدن؛اون چند نفر بر اساس معیار های خاصی نوبت بندی می کنن و برنامه میریزن.بعد اعضای انجمن اگر دوست داشتن طبق اون برنامه پیش میرن و نقد می کنن.بعد میرن سراغ رمان بعدی
  14. رمانتون رو اینجا تبلیغ کنید

    به نظرم این تایپیک خیلی شلوغ و بی نظمه؛اگر تایپیک دیگه ای ایجاد بشه و براش یک سری قانون و مقررات گذاشته بشه عالی می شه
  15. صندلی داغ با sarvenazz

    خب تا حالا شده که بعد از خوندن یه رمان با محتوای خوب به فکر نوشتن رمانبیفتی یا با خوندن یه رمان با محتویات مزخرف کل رمان های دانلودی رو بپاکی؟

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×