رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Nico

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    312
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Nico در 10 اردیبهشت

Nico یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,010 بار تشکر شده

درباره Nico

  • درجه
    نویسنده

مشخصات کاربر

  • علایق
    کتاب،مانگا،نقاشی،فیلم،موسیقی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,462 بازدید کننده نمایه
  1. Nico

    طغیان | Nico

    سلام دوستان. وقت همگی به خیر رمان طغیان دیگه در اینجا ادامه پیدا نمی کنه. اگر دوست داشتین رمان رو دنبال کنید به آدرس: http://armangroup.blogfa.com/ مراجعه کنید.
  2. Nico

    طغیان | Nico

    او خسته به نظر می‌آمد. هر چه بیشتر ادامه می‌دادیم ناتوان‌تر می‌شد. در حالی که نفس نفس می‌زد، به تنه‌ی درختی تکیه کرد. ایستادم و پرسیدم: می‌خوای دوباره استراحت کنیم؟ شوان مکثی کرد و با بی‌حالی گفت: از این ضعف... متنفرم. چند قدم به سمتش رفتم و گفتم: می‌تونم تو راه رفتن کمکت کنم. سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید. پس از چند لحظه، تکانی خورد و قدمی برداشت. هر چند گام برداشتنش بیشتر مانند کودکی بود که تازه راه رفتن را آموخته بود. کنارم متوقف شد و از بین لب‌های خشکیده‌اش پرسید: چرا انقدر... کمکم می‌کنی؟ تنها کسی هستی که... تو این وضع... بهم اهمیت میده. پیش از آن که بر روی زمین سقوط کند بازویش را گرفتم. دستش را دور گردنم انداختم و تلاش کردم تعادلمان را حفظ کنم. هر چند او نحیف‌تر از چیزی بود که به نظر می‌آمد. به آرامی حرکت کردم. در کنارم گام های کوچک و نامتعادلی بر می‌داشت. گفت: من یه برده فراری بودم... فرار می‌کردم...اما اونا هر بار.. پیدام می‌کردند... خیلی از مردم منو می‌دیدند... اما فقط روشون رو ..برمی‌گردوندند. انگار وجود نداشتم... هیچ کس باورش نمیشه.... که چه گذشته‌ای داشتم!.... اما..تو.... حتی منو.. نمی‌شناسی!... چرا ..دنبالم اومدی؟ به جای پاسخ دادن به او، تلاش ‌کردم در میان تاریکی که مانند لشگری عظیم ما را احاطه کرده بود راه درست را پیدا کنم. درختان، در مقابلمان صف آرایی کرده بودند و هر مسیر مستقیمی را، به مارپیچ‌های پر پیچ و خمی تبدیل می‌کردند. نور فانوس هم نمی‌توانست کمک چندانی باشد. کم کم تردید می‌کردم مسیر درستی را دنبال می‌کنیم. شوان دوباره با اصرار پرسید: چرا کمکم... می‌کنی؟ این بار نمی‌توانستم سوالش را نادیده بگیرم. صادقانه گفتم: از دیدن مرگ خسته شدم. دیگه نمی‌خوام کسی رو دفن کنم، حتی اگه زیاد نمی‌شناسمش! با حیرت به چشمانم خیره شد، انگار نمی‌دانست چه بگوید. ساکت شد و در عوض، با من همراه شد تا مسیر برگشت را پیدا کنیم. پس از مدت زمانی که در نظرم چندین روز به طول انجامید، بالاخره توانستیم حصارهای باغ توت را پیدا کنیم. و درست در همان زمان، سایه‌ی تیره‌ای به سمتمان دوید. حالا دیگر، آن‌قدری او را می‌شناختم که حتی از نوع گام برداشتنش هم بتوانم تشخیصش بدهم. به طرفمان می‌دوید اما به حدی سبک حرکت می‌کرد که ضربات پاهایش فقط صدای خفه‌ی تاپ تاپی را بر روی زمین ایجاد می‌کرد. سایه رو به رویمان توقف کرد. هامرز با نگرانی به هردویمان خیره شد و گفت: دیگه از پیدا کردنتون ناامید شده بودم! لبخند خشکی زدم و گفتم: تقریبا گم شده بودیم. او با عجله جلو آمد و کمک کرد شوان را به حیاط باغ ببریم. در حیاط، آتش بزرگی افروخته بودند. زینو و آفر در کنار آتش نشسته بودند و به آرامی شعری را زمزمه می‌کردند. پیرزن آن طرف شعله‌های درخشان، بر روی کنده‌ای نشسته بود و با چشمان روشنش به آتش خیره شده بود. چهره‌اش متاثر از آن، به رنگ قرمز و نارنجی روشن شده بود و او را کهن‌سال‌تر از آنچه که بود نشان می‌داد. وقتی متوجه ورود ما شدند، آفر دست از خواندن آن شعر برداشت و با لحنی خبری گفت: قهرمان برگشته! لبخندی زد و با خوشحالی گفت: فکر نمی‌کردم از پسش بربیای! من را خطاب کرده بود. با سر و صدای آفر، پیرزن نگاهش را بالا آورد و به من و شوان خیره شد..... لبخند ملیحی زد. ناخودآگاه جریان سردی از تمام وجودم گذشت. می‌دانستم از کارم چه نتیجه‌ای گرفته است! گمان می‌برد با راهکار غیرعادی‌اش موافقت کرده‌ام. که آن قدر دیوانه بودم که داستانش را باور کنم! با این حال، آن قدر خسته بودم که نمی‌خواستم برای پاسخ دادن به آن‌ها همانجا بیایستم. به کمک هامرز، شوان را به کلبه بردیم. پیرزن به دنبالمان آمد. او را دوباره بر روی تخت خواباندیم. پسرک چشمانش را بسته بود و به آهستگی نفس می‌کشید. احساس می‌کردم آن‌قدر ناتوان شده است که حتی نفس کشیدن هم او را خسته می‌کند. در همین لحظه پیرزن در کنارمان قرار گرفت و دستش را بر روی پیشانی پسرک گذاشت. پس از آن، فقط دو جمله گفت: برید بیرون، اون باید استراحت کنه. آخرین چیزی که دیدم، زن مسنی بود که مدام در کلبه این طرف و آن طرف می‌رفت و از میان قفسه‌ها، کوزه‌ها و ظروف مختلفی را برمی‌داشت. درِ کلبه را بستیم و در حیاط ایستادیم. هامرز دستانش را به کمرش زد و پرسید: کجا پیداش کردی؟ -بالاتر از باغِ شما، مابین درختایی که نمی‌شناختمشون. دقیق نمی‌دونم. -چطور راضیش کردی که برگرده؟ لب‌هایم را تر کردم و گفتم: سخت بود. ولی وقتی حرفام رو شنید قبول کرد. هامرز سری تکان داد و گفت: فکر کنم فقط تو بتونی راضیش کنی! به هرحال، برای بار دوم قانعش کردی! آهی کشیدم و فکر کردم" هیچ ایده‌ای درباره‌اش نداری! " پرسیدم: ارسن و دارین هنوز برنگشتن؟ هامرز گفت: احتمالا هنوز دارن دنبالش می‌گردن، باورم نمیشه ارسن قبول کرد دنبال شوان بگرده! حالا که دیگر کسی گم نشده بود، نمی‌خواست بمیرد و یا کسی سعی نمی‌کرد رازم را با صدای بلند فریاد بزند، ذهنم خالی شده بود. می‌توانستم ضربان درد را در تمام نقاط بدنم حس کنم. پلک‌هایم مانند وزنه‌های سنگینی بر روی حدقه‌ی چشمانم جابه‌جا می‌شدند و احساس می‌کردم دیگر نمی‌توانم بیاستم. به آرامی چند قدم به طرف جلو برداشتم و در کنار آتش نشستم. زینوی کوچک هیجان زده به طرفم خم شد و پرسید: اون پسر،...اینجا که کسی دنبالش نیست. پس چرا فرار می‌کنه؟ سوالش در ذهنم تکرار می‌شد”چرا فرار می‌کنه؟” حالا دیگر می‌دانستم.... در گذشته، از مردانی که تعقیبش می‌کردند ولی امشب، سعی داشت از تله‌ی سرنوشت بگریزد. شاید هم از خودش! سعی کردم لبخند بزنم، اما دیگر نمی‌توانستم صورتم را برای کش آمدن راضی کنم. از احساس خالی بودم. با صدای گرفته‌ای گفتم: دیوونه‌اس. گاهی زندگی این بلا رو سرمون میاره! زینو با تعجب به چهره‌ام خیره شد. شاید امید داشت با یک لبخند، به او ثابت کنم که درباره‌ی آنچه که به زبان آورده‌ام شوخی کرده‌ام، اما من....در آن لحظه، دیگر نمی‌توانستم برای هیچ چیز نقش بازی کنم. کسی کنارم نشست. هامرز بود. می‌خواستم از او بپرسم. چطور شد پسرک فرار کرد؟ چرا او متوجه نشد؟ در کجا جستجویش می‌کرد؟ اما دیگر هیچ کدام مهم به نظر نمی‌رسید. شوان برگشته بود. فقط همین اهمیت داشت. پس ساکت ماندم و مسخِ رقصِ شعله‌های آتش شدم.
  3. Nico

    معرفی و نقد رمان به طرز عجیبی چاق | hhhmmm

    سلام به نویسنده عزیز ،خانم @hhhmmm نقد رمان به طرز عجیبی چاق: عنوان رمان: با اینکه دیگه به این اسم عادت کردم باید بگم که می تونست خیلی بهتر باشه. کلمه ی "عجیب" زیاد لا به لای عنوان جالب به نظر نمی رسه. ولی طرح روی جلد (مخصوصا مهر چاق) رو دوست داشتم. به نظرم خلاقانه بود. خلاصه: بهتر بود خلاصه رو کمتر، و در عوض مبهم تر می نوشتین. تا اونجایی که من متوجه شدم خلاصه تقریبا تا جایی که پست گذاشتین رو شامل می شد. و در کل یه خلاصه ی متوسط بود. مقدمه: زیبا بود و لذت بردم. نثر رمان: رمان بین نثر ادبی و غیر ادبی(یا عامیانه) رفت و برگشت می کرد. متوجه شدم به چه دلیل این کار رو انجام دادین، ولی به نظرم این شیوه، رمان رو از پیوستگی خارج و در بعضی جاها، خواننده رو گیج می کرد. یه جورایی لذت و جذابیت نثر ادبی رو کم رنگ می کرد. ولی در عوض بخش ادبی، در عین ساده بودن، خواننده رو مشتاق ادامه دادن می کرد. علائم نگارشی: از علائم نگارشی خصوصا ویرگول، کم استفاده شده بود. غلط املایی هم خیلی کم بود. شخصیت پردازی: با وجود پرداخت خوبی که برای شخصیت اصلی صورت گرفته، هنوز شخصیت، چهره، و بعضا توجیه برخی رفتارهایی که از سایر کاراکترها سر می زنه، برای من حکم یه خلا یا علامت سوال داره. فضاسازی: خیلی کم بود. منظورم توصیف مکان و محلی هست که در هر صحنه کاراکترها بهش وارد می شدند. یه جورایی من زیاد تغییر فضا رو در لا به لای توصیفات احساس نمی کردم(شاید هم مشکل از من باشه!). پیشنهادات کلی: یه چیزی که در رمان شما نظر منو جلب کردم ساده بودن نثر ادبی و جذابیتش بود.به همراه تعابیر خلاقانه و توصیفات زیبایی که در رابطه با روابط انسانی و افکار حاکم بر جامعه مون شرح داده بودین. اما توصیه ام اینه که همین پیوستگی رو حفظ کنید و از گریز زدن به نثر غیر ادبی پرهیز کنید. مونولوگ ها بیشتر از دیالوگ ها به چشم می اومدند ولی بخش اعظم این مونولوگ ها شامل افکار شخصیت اصلی میشه، در ابتدا خوندنش لذت بخشه ولی وقتی خیلی ادامه پیدا کنه خسته کننده میشه. بهتره که به تعادل باشه(نمی دونم خودم چقدر رعایتش می کنم!). زندگی کاراکتر اصلی پر از نقاط تیره است، یه بخش روشن یا شاد درش قرار می دادین. مثلا یه رابطه ی گرم تر با یکی از اعضای خانواده اش. ایده رمان: همون طور که سایر دوستان هم قبلا اشاره کردن ایده ی نو و جالبی بود و امیدوارم با یکم ویرایش به یکی از بهترین رمان های انجمن تبدیل بشه. با آرزوی موفقیت روزافزون
  4. Nico

    طغیان | Nico

    با صدای گرفته ای ادامه دادم: انکار نمی کنم که بهش فکر نکردم، یه روزی ایستادن مقابل شمشیری که روی گردنم فرود می اومد بهترین تصمیمی بود که می تونستم بگیرم. شاید فکر می کردم باید اینطوری تموم بشه چون دیگه تحملش رو نداشتم. ولی....تو وجودم انقدر خشم و عصبانیت وجود داشت که باعث شد انتخاب هام رو تغییر بدم...این یه زخمه، می دونم که هیچ وقت خوب نمیشه...با این حال باید یه چیزایی رو بفهمم. و همراهش، به این زخم عادت کنم..... نمی دونم کیمیاگر کیه و چرا اون قاتلا دنبالت هستند، همین قدر می دونم که ترجیح میدم به حرفای یه پیرزن داستانگو اعتماد کنم تا اینکه تو رو با یه چاقو بکشم. اگه دختری که می خواستی نجات بدی تا الان مرده، یه دلیل بهتر برا زنده موندن پیدا کن! حتی اگه دلیلت، انتقام گرفتن از کسایی باشه که این بلا رو سرت آوردن. شوان با حیرت تماشایم کرد. چند لحظه طول کشید تا سیل کلماتم را هضم کند. طوری نگاهم می کرد که انگار من موجود عجیبی بودم که ناگهان توانایی سخن گفتن پیدا کرده بود. و شاید هم لحظه ای برق امیدواری را در چشم هایش دیدم؟! لب هایش را تر کرد و به سختی سعی کرد صحبت کند، بی مقدمه پرسید: می دونی اگه این نفرین کامل بشه چی میشه؟ حتی همین حالا ممکنه آدمای زیادی مرده باشن. من باید یه جایی این چرخه رو متوقف کنم. حتی اگه نخوام بمیرم. با عصبانیت گفتم: پس اگه واقعا میخوای متوقفش کنی باید زودتر خودت رو جمع و جور کنی! حتی اگه احمقانه اس، به تنها راه حل پیرزن گوش کنی! نمی بینی؟ اگه خودت رو بکشی در هر صورت باختی، هم به کسایی که این بلا رو سرت آوردن و هم به خودت. دیگه نمی تونی هیچی رو تغییر بدی! نمی تونی به هیچکس کمک کنی. اون وقت ممکنه این بدبختی دوباره گریبان یه نفر دیگه رو بگیره. کسی که الان یه زندگی شاد داره. با عصبانیت فریاد زد: منم یه زندگی شاد داشتم! با خشونت دستانش را به چشمانش کشید تا اشک هایش را پاک کند. برای هزارمین بار از خودم پرسیدم، من هم در آن روستای سوخته و خون آلود همان طور به نظر می رسیدم؟ مانند پسری که رو به رویم نشسته بود و می خواست به زندگیش پایان دهد؟ وقتی رو به روی آن سوارکار سیاه پوش ایستادم، دقیقا به چه چیزی می اندیشیدم؟ با تمام وجود، می خواستم دستی من را این اتفاق شوم بیرون بکشد. که دستانش را روی چشم هایم بگذارد و با این کار، جوی های خون روی زمین را، از پیش دیدگانم ناپدید کند. منتظر بودم با یک سیلی محکم از خواب بیدارم کنند اما ..... هیچ کدام اتفاق نمی افتاد، در آن لحظه فقط من، در مرکزی ترین بخش آن کابوس ایستاده بودم. دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم: منم یه زندگی خوب داشتم، اما حالا همه ی چیزی که دارم افکارمه. باید برای رسیدن به خواسته هام تلاش کنم. تو هم باید همین کارو انجام بدی. شوان دستم را گرفت و بی مقدمه گفت: وقتی گفتی همه چیزت رو از دست دادی، منظورت.... با صدایی که به نظر دور می رسید گفتم: همه ی عزیزانم رو. چقدر این روزها این جمله ی سنگین را تکرار می کردم. و انگار، با هربار تکرارش یکی از خاطرات خوبم را از دست می دادم. انگار آن روزهای گرم تابستانی با خانواده ام، بوسیله ی خون و شعله های آتش پوشانده می شد، و آن قدر در لایه های سیاه وجودم پایین می رفت، که انگار هرگز وجود نداشت. شوان لبخند تلخی زد و به زمین خیره شد. با ناراحتی گفت: منم همه رو از دست دادم. چند لحظه ساکت شد. سکوتش به من اجازه داد فکر کنم امکان دارد از تصمیمش برگردد. که شاید، بازگشتن به کلبه ی پیرزن را انتخاب کند. خنده ی کوچکی کرد و به چشمانم خیره شد. برخلاف انتظارم حرف عجیبی زد: وقتی حرف می زنی مثل یه جنگجو به نظر میای. شاید اون قهرمان بزرگ، رس تهم(Rastaham)! پدرم خیلی درباره اش حرف می زد. تبعیدی هم درباره ی آن قهرمان داستان می گفت. اما نمی دانستم چرا پسرک، چنین چیزی را در این زمان به زبان می آورد. لبخندی زدم و گفتم: تو هم تا چند لحظه ی پیش مثل یه فانوس می درخشیدی! البته این مال قبل از این بود که بفهمم یه چاقو تو دستت داری! شوان نگاهش را از من گرفت و متفکرانه به تیغه ی پهن چاقویی که در زمین فرو رفته بود خیره شد. نفس عمیقی کشید و گفت: این انتخاب، یه مسئولیت سنگین داره..... اگه بخوام باهات برگردم. منتظرانه تماشایش کردم. چاقو را از زمین بیرون آورد و دسته ی زمختش را در دستم گذاشت. با همان لحن آرام همیشگی اش گفت: باید قول بدی وقتی از کنترل خارج شدم، برام انجامش بدی! نمی خوام به کسی صدمه بزنم. با حیرت به چشمانش خیره شدم. شفاف و قاطع بود. انگار دیگر اثری از نفرین نبود. احساس می کردم برای اولین بار است که چشمان واقعی اش می بینم. اولین باری که با خود حقیقی اش ملاقات می کردم. پیش از آن که به وسیله ی آنچه که بر سرش آورده بودند، به قطعات کوچکی بشکند. قلبم دیوانه وار به قفسه ی سینه ام می کوبید. برای نجاتش می بایست اول قول کشتنش را می دادم! چند بار با گیجی پلک زدم. هیچ چیز درباره ی شوان منطقی نبود. نه حتی آرامشی که در حین ادا کردن آن کلمات داشت. با این حال .... انگشتان سردم را محکم به دور دسته ی چاقو فشردم و گفتم: قبوله. این مسئولیت رو می پذیرم. وقتی از جایم بلند شدم و رو به رویش ایستادم، می توانستم وزن سنگین مسئولیتی که پذیرفته بودم را، بر روی شانه هایم حس کنم. این تعهد، مسیر رسیدن به هیرکانیا را طولانی تر می کرد. مقصدی که برایم بیشتر از هر چیز دیگری ارزش داشت. علی رغم آنچه که احساس می کردم، دستم را به طرفش دراز کردم و پرسیدم: با من میای؟
  5. Nico

    طغیان | Nico

    صدا همانند یک زمزمه بود. طنینش گوش هایم را پر کرد. -این باید همه چیز رو تموم کنه. انگار کنارم ایستاده بود و به آرامی نجوا می کرد. 'شوان!' با درک آنچه که شنیدم، به شکل غریزی واکنش نشان دادم. به سرعت به طرف منشا اصواتی دویدم که مطمئنا کلماتی انسانی را شکل داده بودند. در حالی که با عجله می چرخیدم و بخشی از مسیر رفته را با کمی انحراف می پیمودم، افکار مختلفی در سرم چرخ می خورد. در ابتدا مطمئن بودم آنچه که شنیده بودم، حقیقتا اتفاق افتاده بود، اما هرچه که بیشتر به سمت تاریکی نفوذ می کردم، بیشتر تردید می کردم که شاید بازیچه ی ذهن رویا پردازم شده ام. بالاخره در جایی متوقف شدم. در حالی که خسته و عرق ریزان، بوسیله ی تاریکی و سکوتی آزار دهنده احاطه شده بودم. در شرایطی که حتی مطمئن نبودم که بتوانم راه برگشت را پیدا کنم! فانوس را روی زمین گذاشتم و اطرافم را بررسی کردم. با کمی تعحب متوجه شدم، محیط آنجا، کمی روشن تر از سایر بخش هایی که تا به حال جستجو کرده بودم، به نظر می آمد. درختان در فواصل دورتری نسبت به هم قرار گرفته بودند و آخرین پوشش علفی آن سال، سعی نمی کرد من را در اعماق خودش به تله بیاندازد. آسمان سرشار از نقطه های براق نورانی بود، و ماه، به شکل حیرت انگیزی کاملا نزدیک و در دسترس به نظر می رسید. وقتی مشغول تماشای آسمان بودم چند قدم به طرف جلو برداشتم. در حالی که هنوز به روشنایی بالای سرم خیره بودم، لبخندی زدم و در جایم متوقف شدم. با خودم فکر کردم نکند جنگل هم تحت تاثیر این صحنه ساکت شده است! هنوز در خلسه ی تماشا بودم که به شکل غیر منتظره ای، زمزمه ی آرامی شنیدم. -این باید همه چیز رو تموم کنه. دیگر نیاز نبود گیج و پریشان به طرف آن صدا بدوم. او همانجا بود... با آن که باور کردنی نبود، اما ماه، من را در مسیر درستی هدایت کرده بود. ده قدم آن طرف تر، در فضایی نسبتا بازتر، هیبت تیره ای، به درختی تکیه زده بود. در حالی که کمی سرش را پایین انداخته بود و درست زیر تابش نقره فام ماه، زیبا و شگفت انگیز به نظر می آمد. درخشش موها و صورتش به قدری چشمگیر بود که انگار، آن نور، به نوعی در حال درمان نفرینش بود. و همه ی این زیبایی میخکوب کننده، با دیدن برق تیغه ی چاقویی که خود، به طرف قلبش نشانه رفته بود، در یک لحظه فروریخت! نه! باورم نمی شد. می خواست با آن چاقو سینه اش را بشکافد؟ عرق سردی به تنم نشست. نمی توانستم قبول کنم. بدون فکر حرکت کردم و فانوس را در جایی که قرار گرفته بود رها کردم. با عجله به دامنه ی نقره ای رنگ جنگل پا گذاشتم و رو به روی پسرک نشستم. پیش از آن که کاملا متوجه شود و یا کاری کند، مچ دستش را گرفتم و با لحن غریبی گفتم: نمی تونی این کارو بکنی. من دیگه تماشا نمی کنم. پسرک با حیرت به من خیره شد، برای چند لحظه حرفی نزد، انگار نمی توانست باور کند کاملا ناگهانی رو به رویش ظاهر شده ام و سعی دارم آن چاقو را از دسترسش خارج کنم. وقتی از بهت خارج شد گفت: فکر می کردم...فکر می کردم به اندازه ی کافی دور شدم! فشاری به مچ دستش وارد کردم. مجبور شد چاقو را بیاندازد. ناله ای کرد و اعتراض آمیز گفت: پسش بده! سیلی محکمی به گوشش نواختم. صورتش به یک طرف مایل شد. تیغه ی چاقو را در زمین فرو کردم و تقریبا فریاد زدم: چه مرگت شده؟ گفتی باید یه نفر رو نجات بدی، این طوری می خوای کمکش کنی؟ سرش را پایین انداخت و جوابی نداد. ادامه دادم: چطور همچین فکری کردی؟ آرام زمزمه کرد: تو نمی فهمی....هیچکس نمی فهمه. سرش را بالا آورد و با چشمان براقش به من خیره شد. حلقه های درشت اشک به آرامی از چشمانش سرازیر شد. با ناراحتی گفت: دیگه فایده ای نداره. اون مرده. نتونستم براش کاری کنم. ساکت شدم. نمی دانستم چه بگویم. با شنیدن آن جمله، خشم و عصبانتیم در یک لحظه فروکش کرد. حالا بهتر او را می دیدم. درمانده و خسته، در حالی که تنها هدفش برای ادامه دادن را از دست داده بود. اما نمی دانستم چطور چنین چیزی را می داند. پرسیدم: کی همچین حرفی زده؟ از کجا مطمئنی؟ بی توجه به سوالاتم گفت: باید زودتر تمومش می کردم. قبل از اینکه کسی برسه. حتی از پس اینم برنیومدم. من مایه ی سرافکندگی خانوادمم! شانه اش را گرفتم و گفتم: نه نیستی. با وضعی که داری نمی تونستی بهش کمک کنی. کسی تو رو مقصر نمی دونه. دستم را کنار زد و گفت: من قول دادم. قسم خوردم که این آخرین کاری باشه که می کنم. که... -باید به خودت کمک کنی. باید دست از کارای احمقانه برداری. اونایی که دنبالتن دارن تو شهر می چرخن. می فهمی چقدر بهت نزدیکن؟ لبخند تلخی زد و به جای دیگری خیره شد. بدون مقدمه گفت: یه اسب سفید داشتم. وقتی پاش شکست و درد می کشید باید از رنج راحتش می کردم اما نتونستم. درد رو تو چشماش می دیدم اما نمی تونستم بکشمش. دستام می لرزید. دستان پانسمان شده اش را بالا آورد و با حیرت به انگشتانش خیره شد. با ناراحتی گفت: می بینی، حتی همین حالا هم می لرزن. من یه اسب پا شکسته ام که باید درد کشیدن رو تموم کنه. باید همه چیز رو تموم کنه. فقط با مرگم می تونم جلوشو بگیرم... باید این یکی رو انجام بدم. آهی کشید و سرش را به عقب تکیه زد. من را تماشا کرد و گفت: اگه حالا بمیرم اون نفرین هرگز کامل نمیشه. کیمیاگر به خواسته اش نمی رسه. اگه میخوای کمکم کنی، اون چاقو رو بردار و باهاش من رو بزن. و باور کن با این کار، فقط یه اسب پاشکسته رو از درد نجات دادی. از شنیدن چیزهای غریبی که به شکل هذیان واری به زبان می راند گیج شدم، کیمیاگر؟نفرین؟مرگ؟ اگر آن نفرین کامل می شد چه اتفاقی می افتاد؟ فکر می کردم در آخر، پسرک را می کشد، اما شوان طوری حرف می زد که انگار اتفاق بدتری در راه بود. خواسته ی کیمیاگر چه بود؟ او این نفرین را بر پسرک تحمیل کرده بود؟ و حالا شوان فکر می کرد با مرگش می تواند آن را متوقف کند؟ بالاتر از همه، او می خواست من او را بکشم؟ حتی فکرش هم سرم را به دوران می انداخت. در تمام عمرم، کسی را به درهم شکستگی شوان ندیده بودم...... و شاید هم دیده بودم! چاقوی کوچکم را از شال دور کمرم خارج کردم و با صدای گرفته ای گفتم: منم چند روز پیش به یه مرض لاعلاج دچار شدم. مرضی که تمام وجودم رو به آتیش کشید. شاید مثل مال تو یه نفرین باشه، چون از اون روز به بعد، تبدیل به موجودی شدم که نمی شناسمش، حتی یادم نمیاد قبل از این، چطور آدمی بودم. می فهمی؟ منم درد می کشم، از اینکه ضعیفم و کاری از دستم برنمیاد. از اینکه هنوز زنده ام و همه چیز رو از دست دادم." چاقوی کوچکم را بالا آوردم و گفتم:" ولی هرگز، تیغه ی این چاقو رو به سمت خودم نمی گیرم. خودکشی هیچوقت نمی تونه یه انتخاب عاقلانه باشه، تو یه اسب پاشکسته نیستی، یه انسانی! انسان ها مسائل رو حل می کنند، به خاطرشون تسلیم مرگ نمیشن! شوان با چشمان خیسش نگاهم می کرد، در حالی که نفس نفس می زدم و سعی داشتم او را از مرز فروپاشی دور کنم.
  6. Nico

    طغیان | Nico

    آن قدر تاریک بود که انگار چشمانم را بسته و در خواب راه می رفتم. اگر فانوسی نداشتم نمی توانستم قدم از قدم بردارم. به وسیله ی درختان کوتاه و بلندی محاصره شده بودم که شاخه های خالی از برگشان، مانند دستان استخوانی مردگانی بودند که سعی می کردند از گورهای زمینیشان بیرون بیایند و به آسمان شب پا بگذارند. و من، همانند مخلوقی کوچک، در میان شاخه های چنگال مانندشان به این طرف و آن طرف می رفتم و آرامششان، به هنگام تماشای آسمان پرستاره را، برهم می زدم. با اینکه اولین بار نبود به تنهایی، در تاریکی، مسیر بیگانه ای را طی می کردم، اما به خوبی می دانستم چیزی درباره ی آن باغ وجود دارد که عادی نیست. سکوت، مانند پتوی سنگینی بر روی درختان پیرامونم افتاده بود و به نظر می رسید به سادگی، هر صدایی را خفه می کند. خیلی وقت بود که در آن مسیر حرکت می کردم اما تنها صدای قدم های خودم را می شنیدم. دسته ی باریک چراغ کوچک، در دستم می لغزید و فانوس را به جلو و عقب پرتاب می کرد. پرتوهای کم جان آن، برای لحظه ی کوتاهی مسیر پیش رویم را روشن می کردند و لحظه ای بعد، فضای پشت سرم را. ایستادم و تمرکز کردم. گوش دادن به صداهایی که قاعدتا باید در اطراف وجود می داشت من را به جایی نمی رساند. نه صدای جنبشی، و نه صدای شکستن تکه چوبی. دیگر نمی دانستم باید کدام طرف را جستجو کنم. تقریبا قصد داشتم نامش را بلند صدا کنم. شاید از دوردست پاسخی می شنیدم و بالاخره او را، در میان آن جنگل تاریک پیدا می کردم. اما لحظه ای بعد به یاد آوردم که، به جستجوی کسی آمده ام که تمام مدت سعی می کرد، به طرف هدفش بگریزد. فارغ از اینکه در این راه، ارزشمندترین دارایی اش را از دست می داد. آهی کشیدم. نا امیدی کم کم بر ذهنم مسلط می شد. چطور می توانستم او را در میان این دنیای پر از سایه پیدا کنم؟ شاید خیلی پیش تر از آن که در این مسیر قدم بگذارم، محدوده ی تابای را ترک کرده بود؟ بی آن که بداند تعقیب کنندگانش تا چه حد به او نزدیک شده اند. بدون آن که تصور کند که چه ارتشی را برای دوباره پس گرفتنش به راه انداخته اند. نفس عمیقی کشیدم. نمی فهمیدم چرا او تمام فضای ذهنم را پر کرده بود. چرا از هرجایی که آغاز می کردم دوباره به او می رسیدم. منی که دلیل زنده ماندم یافتن حقیقتی بود که در هیرکانیا پنهان شده بود. نمی فهمیدم در آن زمین های بیگانه، در جستجوی پسری که می خواست بمیرد، چه می کنم؟ جایی در ذهنم افکارم فریاد می کشیدند.... او همان کسی بود که قاتلان جستجویش می کردند! همان کسی که نفرین کشنده ای را حمل می کرد و به زودی از پا در می آمد، اما، هنوز، گروهی از مردان سیاه پوش به دنبالش بودند. با ناراحتی فهمیدم به او، به عنوان سرنخی برای کشف حقیقت چنگ انداخته بودم. چون کسانی جستجویش می کردند که روستایم را به خاک و خون کشیده بودند. اگر دلیلم برای یافتنش همین بود، کمی از خودم متنفر می شدم. با این حال...این من بودم...بخشی از وجودم که می خواست برای رسیدن به جواب، از هرچیزی استفاده کند. بخشی پر از حرص و طمع، که انسانیتش در آن روستای کوچک دورافتاده، مرده بود. اخمی کردم و دندان هایم را روی هم فشار دادم. انگار می توانستم به این ترتیب، از انتشار طعم تلخ ذهنیاتم جلوگیری کنم. دوباره حرکت کردم و با قدم های کوتاهی پیش رفتم. با دقت، صورتم را از میان شاخه های خشک کنار کشیدم و تلاش کردم در آن سیاهی، هیبت انسانی را کشف کنم که هنوز امیدوار بودم از دامنه ی دیدم خارج نشده است. با تمام تلاش و خوش بینی ام، همه چیز به شکل عجیبی فقط در سایه های تاریک شب ادغام شده بود. بدون صدا...بدون رنگ. آهی کشیدم و نا امیدانه، فانوسم را بالا آوردم. آن را به گونه ای در مقابلم نگه داشتم که مسیر پیش رویم را روشن کند. فقط ستون هایی از تنه ی درختان را می دیدم که به شکل نامنظمی، راهم را سد کرده بودند. پشت سرشان، صفحه ی سیاهی از طبیعت مرموز جا خوش کرده بود، پس زمینه ای که، بیشتر از هر وقت دیگری وحشت انگیز به نظر می آمد. عمیقا می دانستم او رفته است....که این جستجو هیچ نتیجه ای ندارد...باید این تلاش بیهوده را کنار می گذاشتم و بازمی گشتم... نگاهم را به تاریکی مقابلم دوختم و تصمیمم را گرفتم. درست وقتی قدمی به عقب برداشتم... صدایی شنیدم. اولین چهارشنبه ای که به قولم وفا کردم!
  7. Nico

    طغیان | Nico

    ما هامرز را ندیدیم. او در اطراف کلبه ها نبود. به محض آن که به باغ رسیدیم، متوجه شدیم تنها آفر است که به تنهایی در حیاط نشسته است. او به آرامی، از کوزه ی کوچکی که به همراه داشت نوشیدنی می نوشید و اطراف را تماشا می کرد. در کنارش دود خاکستری رنگی از روی کنده های سوخته بلند می شد و پیچ و تاب خوران در آسمان محو می شد. احتمالا آتشی که افروخته بودند خاموش شده و آفر سعی نکرده بود آن را دوباره روشن کند. ارسن برای لحظاتی با عصبانیت به او خیره شد، سپس، با بی توجهی، حیاط را ترک کرد و به دنبال هامرز به کلبه ها سرک کشید. پس از عبور ناگهانی او بود که آفر متوجه ما شد. ابتدا با نگاهش ارسن را تعقیب کرد و بعد، یک تای ابرویش را بالا انداخت. مطمئنا انتظار نداشت آن طور نادیده گرفته شود. او کمی به سمت من و دارین چرخید و با اعتراض گفت: به عنوان یه دستیار نباید انقدر راحت شغلتو رها کنی! من تو رو به اینجا آوردم تا به شرایط معامله مون عمل کنم اما تو در عوض...همه چیز رو ول می کنی و دنبال بقیه به شهر میری! ظاهرا دارین را خطاب کرده بود. پسرک لب هایش را خیس کرد و گفت: پیرزن برنگشته. درسته؟ پس خللی به معامله ی ما وارد نشده. پیش از آن که آفر پاسخی بدهد، ارسن درب آخرین کلبه را باز کرد و با عجله بیرون آمد، به چشمانم خیره شد و گفت: اون پسره نیست. هامرز هم همین طور! با گام هایی بلند به طرف کلبه رفتم و درب را بیشتر باز کردم. بلافاصله فضای شلوغ و تاریک کلبه، با هجوم نور روشن شد. اما انتهای اتاق، در محلی که یک تخت قرار داشت، جای پسرک خالی بود. تنها ملحفه ی درهم پیچ و تاب خورده ای وجود داشت که به گوشه ای از تخت رانده شده بود. ارسن از پشت سرم گفت: هردوشون غیب شدن! قبل از آن که افکارم من را به نتایج ناخوشایندی برسانند دوباره به حیاط بازگشتم. از آفر پرسیدم: هامرز کجاست؟ او لبخند کجی زد و گفت: آه، بالاخره من رو دیدند! بعد با چشمان درشت شده اش به طرف دارین برگشت و با حیرتی ساختگی ادامه داد: یا هردوشون همین الان با یه معجزه بینا شدند، و یا من به تازگی اینجا ظاهر شدم. تو چی فکر می کنی؟ دارین با گیجی به چهره ی هیجان زده ی آفر خیره شد اما جوابی نداد. ارسن چند قدم جلوتر رفت و سوالم را تکرار کرد: اونا کجان؟ آفر خندید و گفت: بهتون میگم. ولی یه شرط داره. همگی در انتظار پاسخی از جانب او، در سکوت تماشایش کردیم. او به چشمانمان خیره شد و با آزردگی گفت: الان باید می گفتین'چه شرطی؟'. تنها دستش را طوری پایین انداخت که انگار این موضوع اهمیت چندانی ندارد. ارسن را خطاب قرار داد و گفت: محترمانه بپرس. اونوقت میگم چه اتفاق مهمی، باعث شد دوست عزیزت با عجله بره. ارسن با عصبانیت به او خیره شد، درحالی که آفر، با خرسندی نوشیدنی اش را مزه مزه می کرد. وقتی ارسن حرفی نزد، او با لبخند شیطنت آمیزی گفت: می تونی با 'علیا حضرت' شروع کنی. دستش را بالا گرفت و با لحن ستایشگری ادامه داد: مثلا، علیاحضرت پادشاه دزدان شورشی....لطفا برسرمان منت گذارده و ما را از احوال رفیق بیچاره مان آگاه کن. باشد که در این جهان تاریک، نوری بر قلب هایمان باشی! چشمکی زد و ادامه داد: برای بهتر شدن کارت، پیشنهاد می کنم تعظیم کنی. دیگر نمی توانستم تحمل کنم. آنچه ما به دنبالش بودیم برای او مانند یک شوخی کودکانه بود. تنها فکرم را به زبان آوردم و از ارسن خواستم برای جستجوی منطقه همراهی ام کند. -احتمالا شوان رفته...هامرز هم داره دنبالش می گرده. بیا منطقه رو بگردیم. ارسن سری تکان داد. پس از برداشتن چند فانوس، هر دو حیاط را ترک کردیم. دارین هم به دنبالمان آمد. به این ترتیب، مرد نیمه دیوانه ای که در حیاط نشسته بود و چیزهایی درباره ی احترام فریاد می زد را نادیده گرفتیم. پس از غروب آفتاب، همه جا تاریک تر شده بود. ولی نه آنقدر که کاملا در سیاهی فرو برود، فقط همه چیز بی رنگ تر و خاکستری تر به نظر می آمد. کمی من را به یاد گرگ و میش صبح انداخت اما خوب می دانستم تا لحظاتی دیگر، این روشنایی اندک نیز رخت می بندد و باید در تاریکی به جستجوی آن ها بپردازیم. هنوز باغ را ترک نکرده بودیم. در کنار حصارهای درحال تخریب ایستاده بودیم تا فانوس هایمان را روشن کنیم و هر کدام مسیری را در پیش بگیریم. ارسن، درحالی که یکی از فانوس ها را به دست دارین می داد گفت: نمی فهمم چرا هر جا که میریم تو هم هستی! دارین فانوس را گرفت و نیشخندی زد. با مسخرگی گفت: اوه، سخت نگیر...می دونم که تو هم خیلی می خوای من کنارت باشم! ارسن پوزخندی زد و فانوسی را به من داد، سپس سرش را بالا آورد با افسوس به دارین گفت: آره، تو مثل یه یادگاری دوست داشتنی از طرف آفری. امیدوارم تو جستجوت راه برگشت رو گم کنی. دارین سری تکان داد و با خوشحالی گفت: نا امیدت نمی کنم دوست من، با این میزان از دلتنگی،حتما مطمئن میشم که دوباره به زودی ببینمت. این را گفت و راه باریک و مستقیمی به سمت بوته ها را در پیش گرفت. لحظه ای بعد، در تاریکی ناپدید شده بود. ارسن نفس عمیقی از روی آسودگی کشید و گفت: واقعا دیگه نمی خوام قیافه شو ببینم. لبخند کوچکی زدم و گفتم: من همون مسیری رو می گردم که قبلا با مادربزرگ هامرز رفتم. یکم می شناسمش. بالاتر از این باغه. -خیلی خب، منم مسیری رو میرم که هیچ کدوم از شماها باهاش آشنا نیستید. فقط....زیاد دور نرو. اون چاقو هنوز همراهته؟ سری تکان دادم و گفتم: آره. ارسن روی شانه ام زد و گفت: تو کلبه می بینمت. سپس به آرامی از من دور شد و در تاریکی پیش رویش غرق شد. پس از رفتن او، چرخیدم و از سربالایی سنگلاخ مسیر انتخابی ام، بالا رفتم.
  8. Nico

    طغیان | Nico

    یک نفر شانه ام را گرفت. با وحشت از جا پریدم. او شانه ام را محکم تر گرفت و با عجله رو به رویم ایستاد. پرسید: کجا ناپدید شدی؟ ارسن بود. افکار آشفته ای داشتم با این حال از دیدن آن صورت همیشه عصبانی، ماه گرفتگی هلالی شکل و آن ابروهای درهم گره خورده خوشحال شدم. با آن که از من بلندتر بود کمی به سمتم خم شد و چهره ام را بررسی کرد. با نگرانی به چشمان متعجبم خیره شد. ظاهرا متوجه نکته ی غیرعادی در چهره ام شده بود چون بلافاصله پرسید: حالت خوبه؟ چی شده؟ دارین کنار او ایستاد و بدون نگاه به من گفت: چیزی نیست. ما... در همان لحظه نگاهش به من افتاد و ساکت شد. ارسن اخم هایش را در هم کرد و به سمت دارین برگشت. خیلی سریع یقه اش را چنگ زد و مشتش را به قصد صورت پسرک بالا آورد.غرید: چه غلطی کردی؟ دارین به نشانه ی تسلیم هر دو دستش بالا آورد و با چشمانی درشت شده گفت: من کاری نکردم! قسم می خورم! دستم را بر روی مشت گره کرده ی ارسن گذاشتم و گفتم: تقصیر اون نیست. نباید اینجا بحث کنیم ولی یه اتفاقی افتاده که باید در موردش صحبت کنیم. قبل از اینکه خیلی دیر بشه. ارسن کمی آرام شد و یقه ی لباس دارین را رها کرد. ولی همچنان با تردید به پسرک نگاه می کرد. انگار هرلحظه انتظار داشت از پشت به ما خنجر بزند. و البته کاملا مشخص بود که تا چه حد به آن پسر علاقه دارد! گفتم: میشه راه رو نشون بدی؟ باید همین حالا برگردیم. ارسن قدم های بلندی برداشت و جلو افتاد. همراه دارین، او را دنبال کردم و از میان جمعیت عبور کردم. طولی نکشید که از فضای شلوغ بازار، و سایه ی عظیم دیوارهای پیرامونمان، خارج شدیم. با آن که آن شهر را دوست داشتم اما با خارج شدن از آن، احساس می کردم دوباره به واقعیت زندگی ام برگشته ام. انگار گشت و گذار در آن شهر زیبا، تنها یک خیال پردازی موقتی بود. پس از خارج شدن از دروازه ی شرقی شهر، وارد مسیری شدیم که از نزدیکی زمین های تابای می گذشت. یک راه خاکی نسبتا پهن که به دلیل عبور همیشگی گاری ها، هموار، و البته پر از ردپای چهارپایان بود. دور تا دور آن دشتی قرار گرفته بود که رفته رفته از علف های سبز خالی می شد. در میان آن صفحه ی سبز، برجستگی های خاکی رنگ زمین، در نقاط مختلفی خودنمایی می کردند و انگار با خرسندی، هشدار دهنده ی فصل سرما بودند. با این حال، هنوز هم گل های کوچک بنفش رنگ و ساقه های رونده ی پیچک، بر روی زمین به شاخه ها و گیاهان دیگر می پیچیدند و با محبتی باورنکردنی، آن ها را در آغوش می کشیدند. انگار یکدیگر را برای عمر کوتاهشان دلداری می دادند. در حاشیه ی آن دشت رو به مرگ، درختان تابای دیده می شد، ستون هایی از رنگ های قرمز،نارنجی و قهوه ای که به آرامی خود را برای خوابی طولانی آماده می کردند. با وجود آن که افکار مختلفی در سر داشتم، در سکوت به خورشیدی خیره شدم که به آرامی در آن سوی دشت، خودش را در دریایی از خاک مدفون می ساخت. مانند شخص در حال مرگی که نور، از پیکره ی همیشه درخشانش رخت می بست، و به جای آن، مشتی از خون سرخش را به آسمان پرتاب می کرد. آهی کشیدم. حتی طبیعت هم در پیش چشمانم جان می داد! ارسن چند قدم جلوتر از من راه می رفت. وقتی متوجه شد متوقف شده و غروب خورشید را تماشا می کنم، ایستاد و گفت: فکر کردم عجله داری! چند قدم به سمتم عقب نشینی کرد و ادامه داد: اونجا چه اتفاقی افتاد؟ خیلی تو فکر رفتی! سرم را پایین انداختم و گفتم: باید عجله کنم. اگه می تونستم همین حالا تابای رو ترک می کردم ولی.... سرم را بالا آوردم و به چشمانش خیره شدم. ادامه دادم: نمی تونم اتفاقایی که می افته رو درک کنم. می ترسم نادیده گرفتنشون باعث بشه اشتباه کنم. ارسن با گیجی نگاهم کرد. ابروهایش به جای درهم گره خوردن، در پیشانی بلندش سردرگم مانده بودند. لب هایم را تر کردم و گفتم: توی شهر کسی رو دیدم که می دونم دنبال شوان می گرده. یه مرد سیاه پوش که با سربازها حرف می زد. اون احتمالا عضوی از یه گروهه. اونا خطرناک و بی رحمن. نمی دونم چرا دنبال شوان می گردن ولی...به هیچ قیمتی نباید دستشون بهش برسه! دارین از پشت سر به من نزدیک شد و با تعجب گفت: خودت اونا رو می شناختی؟! با خستگی گفتم: درباره اونا مطمئن نبودم. اما حالا مطمئنم. ارسن با گیجی گفت: نمی فهمم. چرا همه ی دنیا تو آسپادانا جمع شدن! چرا همه شون دنبال شوان می گردن؟! بهتون گفتم این پسره دردسرسازه! از اون مدلایی که حتی وقتی نمی تونن رو پاهاشون بیاستن و به این طرف و اون طرف سرک بکشن هم دردسر درست می کنن! آخه چطور ممکنه؟ نه واقعا چرا؟! اخم کردم و با تردید پرسیدم: چطور؟ مگه تو بازار کسی رو دیدی؟ ارسن آهی کشید و با انگشتانش چشمانش را فشار داد. با ناراحتی گفت: آلکا و گاداتس! وقتی دیدمشون داشتن از بازار بیرون می رفتن ولی کاملا مشخصه که اینجا دنبال چی هستن! دیدم که چند نفر دیگه هم همراهشون بود. با شنیدن این حرف تمام موهای روی دستم سیخ شد. چرا آن پسر آنقدر مهم بود؟ چرا چنین آدم های خطرناکی او را جستجو می کردند؟ دارین کنارم ایستاد و با کنجکاوی گفت: شوان کیه؟ چی کار کرده؟ اونم دزده؟ ارسن با عصبانیت به او خیره شد و گفت: این به با استعدادی مثل تو ربطی نداره. برو دورتر بایست، جایی که صدامون رو نشنوی! پسرک با سردی به ارسن خیره شد ولی از جایش تکان نخورد. خطاب به من گفت: اگه این آدمی که میگی انقدر تعقیب کننده داره، باید تا می تونی ازش فاصله بگیری! در کمال تعجب متوجه شدم دارین طوری آن حرف را می زد که انگار فراموش کرده بود تمامی سربازان پایتخت او را تعقیب می کردند! پیش از آن که جوابی بدهم، ارسن به او نزدیک شد و گفت: این به تو ربطی نداره. اصلا چرا دنبال ما راه افتادی؟ دارین لبخند شیطنت آمیزی زد و رو به چهره ی درهم کشیده ی او گفت: من دوستشم. بهتر از تو می دونم که این بیرون چقدر می تونه براش خطرناک باشه! اون پسر هر کی که هست...باید ازش فاصله بگیره. بی مقدمه من را خطاب قرار داد و گفت: من زیاد اینجا نمی مونم. چرا با من نمیای؟ می تونیم کلی خوش بگذرونیم! پیش از آن که ارسن دوباره یقه اش را بگیرد مداخله کردم و بینشان ایستادم. رو به دارین کردم و گفتم: من به مراقبت هیچکس احتیاج ندارم. کارای زیادی دارم. نمی تونم چون چند نفر تو شهر پیداشون شده، اونا رو ول کنم و فرار کنم، پس اگه باید به جایی بری، من نمی تونم همراهت بیام. سپس به طرف ارسن برگشتم و گفتم: می دونم درباره ی شوان چی فکر می کنی، اما الان اون به کمک ما احتیاج داره. اگه اون آدما دنبالش هستن، باید پنهانش کنیم. حالا که می دونیم آلکا و گاداتس هم توی شهرن، خودمون هم باید مراقب باشیم. ارسن آهی کشید و با پایش سنگ ریزه های روی زمین را این طرف و آن طرف کرد. با ناراحتی گفت: الان واقعا دوست ندارم قیافه ی از خودراضی هامرز رو ببینم! می دونم که چی میگه! به محض اینکه بشنوه تو بازار چی دیدیم، دستاشو ضربدری تو هم می کنه و با غرور میگه 'بهتون گفتم!'.
  9. 5sip_img_20180511_001639.jpg  

    نه کسی مُنتظر است
    نه کسی چَشم به راه
    نه خیال گذر از کوچه ما دارد ماه
    بین عاشق شُدن و مَرگ مگر فرقی هست؟!
    وقتی از عشق نَصیبی نبَری
    غیر از آه...

     

    فریدون_مشیری

    عکس از: Anime Violet evergarden

    1. selin

      selin

      خیلی عالی

      شعر فوق العاده ای بود:gol:

  10. Nico

    طغیان | Nico

    من را به یکی از راهروهای فرعی بازار کشاند که انتهایش با یک دیوار بسته شده بود. تنها چیزی که در آن مکان بن بست قرار گرفته بود یک گاری پر از کاه بود. او من را به عقب هل داد و خودش در دهانه ی راهرو ایستاد. با احتیاط بیرون را تماشا کرد. نمی دانستم چه چیزی باعث شده بود آن طور وحشت کند و بگریزد، اما هر چه که بود عقل را از سر پسرک پرانده بود. به آرامی در کنارش قرار گرفتم و به مردمی خیره شدم که در بازار این طرف و آن طرف می رفتند. با خودم فکر کردم شاید میان آن فروشنده ها و یا کسانی که برای خرید آمده بودند چهره ی آشنایی دیده است. کسی که من نمی شناختمش ... و یا شاید هم مثل زمانی که در جنگل بودیم از سربازها فرار می کرد؟ رد نگاهش را دنبال کردم. دیدم دو سرباز، به آرامی لا به لای جمعیت حرکت می کردند و البته شخص سومی هم کنارشان راه می رفت. وقتی از جمعیت خارج شده و در یک گوشه متوقف شدند، در کمال تعجب، توانستم یکی از آن ها را بشناسم. نفر سوم، همان کسی بود که در رویای شبانه ام، سعی کرد شوان را با تیر بزند. با آن که یک خواب بود همچنان برایم واضح بود. او همان انگشتر چوبی را در انگشتش داشت. دستش را بر روی دسته ی شمشیرش گذاشته بود و مشغول صحبت با سربازها بود. خیره به جمع آن ها از دارین پرسیدم: از اونا فرار کردی؟ دارین متوجه ام شد و دوباره من را عقب کشید. به طرفم برگشت و گفت: نباید ما رو ببینن. -چرا باید به من مشکوک بشن؟ من یه رهگذرم! دارین با تعجب به من خیره شد. انگار سعی می کرد با نگاه کردن به چشمانم میزان دیوانگی یا حماقتم را بسنجد. لب هایش را تر کرد و به آهستگی گفت: تو یه دختری. سواد داری. حتی یکیشم برای گیر افتادنت کافیه! این یادآوری مداوم او، فقط من را عصبانی تر می کرد. او را کنار زدم و خواستم از آنجا خارج شوم که با خشونت بازویم را گرفت. در حالی که مجبورم می کرد به عقب پیشروی کنم ، گفت: حماقت نکن. به چشمان جدی اش خیره شدم. آن قدر مصمم بود که انگار در کمتر از یک لحظه به آدم دیگری تبدیل شده بود. دستش را کنار زدم و با عصبانیت پرسیدم: اونا اولین سربازایی نیستن که تو شهر دیدم، و متوجه من نمیشن ...اگه تو انقدر دیوونه بازی درنیاری! پس فقط بهم بگو چه خبره! او چند لحظه مکث کرد و با خودش کلنجار رفت. در نهایت گفت: من یه نقشه دزدیدم. سربازا تعقیبم کردن. -چرا اون نقشه انقدر مهمه؟ -نقشه رو از قصر دزدیدم. اونا از پایتخت تا اینجا دنبالمن. با آن که باورم نمی شد چنین کاری از آن پسربچه ی دیوانه سر بزند، سری تکان دادم و گفتم: پس مشکل تو اونان. یکم دیگه اینجا بمون. می تونم اون سربازا رو از اینجا دور کنم. دارین با وحشت دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: نه. نباید ببیننت. چشمانم را باریک کردم و با تردید پرسیدم: من قبلا تو رو دیدم. توی جنگل هم از دست سربازا فرار می کردی، اما اون تعقیب و گریز... برات مثل یه تفریح بود. ولی این نگاهی که الان تو چشمات داری...وحشته! دارین به جای نگاه کردن به من سرش را به طرف بازار چرخاند. ادامه دادم: تو اون سیاه پوش رو می شناسی. از اون می ترسی نه سربازا! دارین آهی کشید و به طرف من برگشت. گفت: حق با توئه. من از مردای سیاه پوشی که این طرفا می چرخن چیزای بدی شنیدم. با تعجب نگاهش کردم. پرسیدم: چی شنیدی؟ اونا رو می شناسی؟ دارین لبخند پهنی زد و گفت: شایعه! فقط شایعه شنیدم. از همون داستان هایی که مردای مست برای بقیه تعریف می کنند تا باحال به نظر بیان! با یک نگاه به چهره ام متوجه شد که به آن توضیح کودکانه راضی نشده ام. پس لب هایش را تر کرد و ادامه داد: ببین...تنها چیزی که می تونم بگم اینه که من شایعه ها رو جدی می گیرم. پس باید احتیاط کنیم. با توضیحات نصفه و نیمه اش بیشتر از قبل مطمئن شدم چیزی را پنهان می کند. چه شایعه ای درباره ی آن مردان سیاه پوش می توانست آن قدر ترسناک باشد که برای یک دزد، از سربازها مهم تر باشد؟ گفتم: چی شنیدی؟ چه شایعه ای؟ او بدون آن که به سوالم جوابی بدهد از کوچه خارج شد و در راسته ی بازار ایستاد. با تعجب به نقطه ای خیره شد که حالا خالی بود. به دنبال او از راهرو بیرون آمدم. متوجه شدم آن دو سرباز، و مرد سیاه پوش رفته اند. اطراف را در جستجوی آن ها گشتم اما به جز عابرانی که به آهستگی این طرف و آن طرف می رفتند، کسی را ندیدم. به سمت دارین چرخیدم. هنوز هم متفکرانه به جای خالی آن ها خیره بود. نمی دانستم چه چیزی فکرش را مشغول کرده است، فقط همین قدر می دانستم که آن مرد سیاه پوش سعی داشت شوان را به جایی برگرداند و باعث می شد پسری که فرار از سربازها را مانند تفریح می بیند با دیدنش، وحشت کند. احساس بدی داشتم. یک فکر ناخوشایند تمام ذهنم را در برگرفته بود. من کسانی را می شناختم که می توانستند با قصاوت تمام مردم یک روستا را بکشند. کسانی که بدون ترحم هر موجود زنده ای را سلاخی می کردند. من مرد سیاه پوشی را دیده بودم که به رویم شمشیر کشیده بود. هنوز هم صدای خارج شدن شمشیر از غلافش در گوشم بود. یک غلاف نقره ای با نقش و نگار زیبایی که هرگز به عمرم ندیده بودم. دیدم انگشتانش به دور دسته ی شمشیر محکم شد.... او همان انگشتر چوبی را داشت...همان علامت را...درست در انگشت اشاره اش! با حیرت متوجه شدم. تمام مدت آن انگشتر را می شناختم. فقط همیشه، در مرور خاطراتم جلوه ی شمشیر و غلافش، همه چیز را تحت الشعاع قرار می داد. مردی که در روستایم سعی کرد من را بکشد... یکی از سیاه پوش هایی بود که دارین، درباره شان شایعه های بدی شنیده بود. اما حالا دیگر می دانستم، شایعه های بدی که او شنیده بود. شایعه نبود!
  11. سلام دوستان

    نمایشگاه کتاب تهران شروع شده و با وجود اینکه هر سال قیمت کتاب ها نجومی تر میشه، هنوز هم عشق و علاقه برای خرید کتاب در ما بیشتر میشه.

    هدفم از این پست معرفی یکی از بهترین نشرهایی که یه جورایی نو بنیاد به حساب میاد و البته کتاب های خوبی برای عرضه داره. در کل، بعد از یک مدت طولانی رکود، انقلابی رو در عرضه ی کتاب ها، در ژانرهای وحشت، علمی تخیلی و فانتزی به پا کرده. به نظرم از نشر افق جلو زده و حداقل برای من تبدیل به یه نشر طلایی شده. اگر سلیقه ی شما به چنین ژانرهایی می خوره حتما پیش از اینکه به نمایشگاه برید، مطالعه ی مختصری در مورد کتاب های نشر باژ داشته باشید.

    لینک:http://www.baazh.com/fa/ProductGroups/1/کتاب‌های-ما-بر-اساس-ژانر

     

    1. Hanibal

      Hanibal

      سلام ممنون. خیلی جالب بود واقعا

    2. Nico

      Nico

      سلام. خواهش می کنم. خوشحالم مفید بوده.

  12. Nico

    طغیان | Nico

    لبخندی زدم. آنجا دقیقا همان طور بود که فکر می کردم. شگفت انگیز و رنگارنگ. سرشار از چیزهایی که تا آن روز فقط درباره شان خیال پردازی می کردم. حتی از همانجا هم می توانستم ساختمان ها و سازه های زیبای شهر را ببینم. آنها، مانند هیکلی عظیم، بر بالای اتاقک های چوبی بازاراچه ی کوچک، قد علم کرده بودند. انگار، مانند نیزه ای بلند، به قلب آسمان پرتاب شده بودند. دوست داشتم تمام آن شهر را جستجو کنم. در خیابان هایش قدم بزنم و از نزدیک همه ی آن چیزهایی که مدت ها در ذهنم پرورده بودم را ببینم. با دیدن شهر،احساس می کردم یکبار دیگر صدای تبعیدی را می شنوم. -شهر؟ اونجا خیلی بزرگه....مطمئنم برای بچه ای مثل تو خیلی طلایی به نظر میاد. -وقتی پونزده ساله بشم، اینجا رو ترک می کنم. دوست دارم همه جا رو ببینم. فکر می کنی بتونم پدرم رو راضی کنم؟ تبعیدی خندید: تو یه دختری! دخترا نمی تونن به تنهایی به همه جا سرک بکشن. تو باید ازدواج کنی. مثل بقیه، یه زندگی معمولی داشته باشی. -اما من دوست دارم چیزایی که برام تعریف کردی رو ببینم. که از این روستا برم. تبعیدی آهی کشید و به من خیره شد. با ناراحتی گفت: اینجا خونه ی توئه. نباید ترکش کنی. خندیدم: شوخی می کنی؟ خودت برام تعریف کردی که چه چیزایی اون بیرون هست، ... او به میان حرفم پرید: هیچ وقت نمی دونی چی پیش میاد. سفر کردن آسون نیست. شنیدن یه داستان با تجربه کردنش خیلی فرق می کنه. همه ی اونا خوب تموم نمیشن. قبل از اینکه آرزوتو شروع کنی، به این فکر کن که شاید دیگه هرگز نتونی به خونه ات برگردی. آن روزها فکر می کردم تبعیدی بیشتر از همه خودش را خطاب قرار می دهد. او رانده شده بود. یک طرد شده ی بی نام، که دیگر نمی توانست به خانه اش باز گردد. ولی حالا... می فهمیدم، امروز....من ....دقیقا مخاطب اصلی نگرانی هایش بودم. دیگر خانه ای نبود که به آن بازگردم. به راه رفتنم ادامه دادم و به تماشای دیگران پرداختم. به دو دختر جوانی خیره شدم که کمی آن طرف تر ایستاده و به بساط دست فروش ها نگاه می کردند. آن ها لباس های پر چین بلندی پوشیده بودند که نقش و نگار زیادی داشت. یک کلاه کوچک استوانه ای شکل بر سر گذاشته بودند که از آن، روسری نه چندان بلندی بر روی شانه و موهایشان روان می شد. یکی از آن ها، گردنبندی را از بساط دست فروش برداشت و آن را به دیگری نشان داد. آن گردنبند توجهم را جلب کرد. مهره های رنگارنگش چندان براق نبود، اما حتی از آن فاصله هم جلوه ی خاصی داشت. دخترک لبخند زیبایی زد و با دستش تکه ای از موی تاب دارش را پشت گوشش زد. گردنبند را نزدیک گردنش برد و رو به روی همراهش ایستاد. برای لحظه ای، از ذهنم گذشت که چقدر دلم می خواهد آن گردنبند مال من باشد! به حسرت کوچکم پوزخندی زدم... با آن موهای کوتاه و لباس های پسرانه به چه چیزهایی می اندیشیدم! شاید در آن بازارچه ایستاده بودم. درست در مرکز یکی از آرزوهایم. ولی.... در همین لحظه، کسی دستش را دور گردنم انداخت و با هیجان گفت: به چی زل زدی؟! ناخودآگاه خودم را عقب کشیدم و با ابروهای گره کرده به فرد مزاحم خیره شدم. دارین لبخندی زد و ابروهایش را بالا انداخت. با مسخرگی گفت: اون دخترا خوشگلن. مگه نه؟ مخصوصا اون یکی...چه چشمای سبزی داره! او را کنار زدم و قدم های بلندی برداشتم. اصلا نمی فهمیدم چطور من را تا بازار تعقیب کرده است! او دوید و در کنارم قرار گرفت. درحالی که مثل من با عجله گام برمی داشت، ادامه داد: ولی فکر کنم تو به یه چیز دیگه نگاه می کردی! اون گردنبند...مگه نه! کاملا ناگهانی بر سرجایم توقف کردم. با جدیت پرسیدم: چطور پیدام کردی؟ دارین بشگنی زد و با خوشحالی گفت: از اون پسره پرسیدم، اونی که پوست تیره ای داره. بعدش تا اینجا اومدم. خوشبختانه پیدات کردم. چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. نمی توانستم رفتار نامعقولش را درک کنم. او من را تعقیب می کرد؟ کسی که رازهایم را می دانست؟ از من چه می خواست؟ چشمانم را باز کردم و پرسیدم: چرا دنبالم می کنی؟ او با تعجب به من خیره شد. و انگار که پاسخ سوالم واضح باشد، گفت: معلومه... ما دوستیم. اینجا شلوغ و خطرناکه. می خواستم مراقبت باشم. هرگز چنین جملاتی را به مخیله ام راه نمی دادم. او می خواست مراقبم باشد! فقط به این خاطر که دختر بودم؟ نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم عصبانیت را از لحن صدایم حذف کنم. گفتم: من خوبم. احتیاجی به کمک ندارم. مشکلی پیش نمیاد پس... دارین بی توجه به آنچه که گفتم پرسید: اگه از اون گردنبد خوشت اومده من می تونم برات بخرمش. برای چند لحظه با دهان باز به او خیره شدم. هر آنچه که به آن می اندیشیدم در کمتر از یک لحظه ناپدید شد. نمی فهمیدم چرا درباره ی آن گردنبند صحبت می کرد؟ وقتی دوباره فکرم به کار افتاد فهمیدم، درباره ی این پسر، فقط یک کار از دستم برمی آید. پس، او را نادیده گرفتم و به راهم ادامه دادم. در همان حال به رو به رو خیره شدم تا ارسن را پیدا کنم. هرچند جستجو از لابه لای مردمی که برای خرید آمده بودن کار آسانی نبود. ظاهرا او را گم کرده بودم! با کلافگی متوقف شدم. سعی کردم به یاد بیاورم کجا هستم و دقیقا کدام مسیر را باید انتخاب کنم. آنجا راسته یک بازار بود، اما کوچه ها و بریدگی هایی زیادی مسیر مستقیمش را قطع می کردند. من و ارسن نیز از یکی از همین کوچه ها وارد بازار شده بودیم. دارین رو به رویم قرار گرفت و با لبخند شیطنت آمیزی پرسید: چیزی گم کردی؟ موهایم را به هم ریختم و جواب دادم: نه، مشکلی نیست. تو می تونی بری! لبخند از روی صورتش پاک شد و حالت چهره اش تغییر کرد. چیزی مابین ناراحتی و عصبانیت بود. بر روی پیشانیش چین افتاده بود و لب هایش، مانند یک خط صاف به هم دوخته شده بودند. با این حال، با جدیت به چشمانم خیره شده بود. تقریبا منتظر بودم گفتگوی کوتاهمان، با یک درگیری کلامی ناخوشایند پایان پذیرد اما، پس از چند لحظه، با خونسردی گفت: من راهو بلدم. می تونم برت گردونم. اگر می خوای بازم تو بازار بچرخی، می تونیم یکم دیگه اینجا بمونیم. بعدش... تا آن لحظه فقط به من نگاه می کرد، اما ناگهان صحبتش را قطع کرد و به جایی در پشت سرم خیره شد. رنگ از صورتش پرید. با چشمانی درشت شده به طرفم برگشت. بازویم را گرفت و درحالی که مجبورم می کرد حرکت کنم گفت: زود باش...باید فرار کنیم! سلام به خواننده های عزیز دوستان، من تازه امروز آدرس جدید سایت رو پیدا کردم. نمی دونم دقیقا از کی دوباره شروع به کار کرده، فقط خواستم بدونید منم امروز متوجه شدم و اگر تو این هفته های اخیر پستی نذاشتم بی خبر بودم. به همین خاطر تصمیم گرفتم امروز پست بذارم(با اینکه امروز دوشنبه نیست! پست هفته رو زودتر میذارم).
  13. vbgl_img_20180328_234035.jpg


    همه ی ما قاتل هستیم !
    به جرمِ کشتنِ کسی
    در خودمان
    خلاص کردنِ بخشی 
    از خودمان .. !

    و همه ی ما
    دستِ کم صد بار مرده ایم
    در کسی
     یا
    برای کسی........

     

  14. Nico

    طغیان | Nico

    ساکت شدم. با تعجب به چهره ی بی خیالش خیره شدم. آن مرد نیمه دیوانه پدرش بود؟... همان مردی که در حیاط باغ ایستاده بود و با خوشحالی اعلام می کرد که دیگر به آن ها نیازی ندارد؟ شاید ارسن به خاطر عصبانیت افسارگسیخته اش حق داشت. او ادامه داد: ما یه زمین کشاورزی داشتیم. خانواده ام نسل در نسل همین کارو می کردند اما پدرم...ترجیح می داد شمشیر به دست بگیره، خیلی از من جوون تر بود وقتی خونه رو ترک کرد. به پایتخت رفت و یه سرباز شد. اما همونطور که دیدی، اون دیگه نمی تونه به این کار ادامه بده. و البته، خیلی راحت میراث خانوادگی رو از دست داد. ما... هیچی نداشتیم. به جز افتخاری که پدرم، فقط موقع مستی درباره اش حرف می زد. -پس، پدرت...سعی کرد با دزدی کردن به نجیب زاده ها ضربه بزنه؟ که اینطوری سرخوردگیش رو جبران کنه؟ ارسن آهی کشید و پیاله ی خالی را در دستش گرفت. در حالی که با آن بازی می کرد گفت: من اهمیتی نمی دادم. وقتی به باغ اومد و گفت برامون یه پیشنهاد داره، حتی اگه پیشنهادش جهنم بود...من می پذیرفتم. فقط می خواستم کنارش باشم. نمی دونی چقدر سخته که چیزی که نداری رو به دست بیاری. من فقط یه جایگاه می خواستم. یکم توجه... به عنوان تنها پسرش. پیاله را روی میز رها کرد و با خواب آلودگی به عقب تکیه زد. خنده ی کوچکی کرد و گفت: از همین حالا پشیمونم که با تو به اینجا اومدم. چرا همه ی این چیزا رو گفتم؟ در حالی که هیچی ازت نمی دونم. لبخندی زدم و آخرین جرعه ی سبو را در پیاله ام ریختم. رو به چشمان منتظرش گفتم: پشت سر من هیچی نیست. فقط یه مشت خاکستره. پیاله ام را سرکشیدم و ادامه دادم: می خوای از لابه لای یه مشت خاکستر چی پیدا کنی؟ ارسن برای مدتی به چشمانم خیره شد. خوب می دانستم که از پاسخ غیرعادی ام جا خورده است. اما این تمام حقیقتی بود که درباره ی من وجود داشت. همه ی چیزی که آدم کنجکاوی مانند او دنبالش بود. با تردید گفت: ببین... اگر نمی خوای از خودت بگی.... سری تکان دادم و گفتم: خانواده ام....اونا مردن. نمی تونم طور دیگه ای بیانش کنم. او به خودش آمد و سعی کرد صحبت کند: من..واقعا متاسفم. لبخند دیگری زدم و به سبوی خالی نگاه کردم. با آن که ارسن نپرسیده بود اما من ادامه دادم: کلبه مون نزدیک آسیاب بود. یکم دورتر از بقیه، یه خرس بهمون حمله کرد...اون موجود... خانواده و بهترین دوستم رو کشت. خیلی دوست داشتم انقدر قوی بودم که بتونم شکارش کنم."به دستان خالی ام خیره شدم و با ناراحتی ادامه دادم:" اما فعلا، همه ی چیزی که از دستم برمیاد، اینه که به هیرکانیا برم. اونجا یه عمو دارم. امیدوارم که اون بتونه کمکم کنه. ارسن چند لحظه سکوت کرد. انگار نمی دانست چه بگوید و یا فقط به دنبال کلمات درست می گشت. اما در نهایت به آهستگی گفت: حتما برات سخت بوده. شانه ای بالا انداختم. لبخند ضعیفی بر روی صورتم نقش بسته بود. از غریبگی لحن، و صدایم حیرت زده بودم....اینکه چطور حقیقت را در لفافه ای از اتفافات بی ربط پیچانده بودم!.... برایم عجیب بود که چطور توانسته بودم قصه ای بسازم و درحالی که به چشمان کسی که من را دوست خودش می پنداشت خیره بودم، آن را به زبان بیاورم. احساس بدی داشتم! خشمگین بودم! نمی توانستم واقعیت را بگویم. این بیرون... باید نقش بازی کردن را یاد می گرفتم. اینکه راحت به دیگران نگاه کنم و رو به چشمان منتظرشان دروغ ببافم. اینکه باور کنم، دختری که می شناختم، هفته ها قبل، در میان اجسادی که دفن کرده بود، دفن شده بود. دندان هایم را روی هم فشار دادم. موج خشم و ناراحتی را عقب راندم. با خودم فکر کردم..این کارها نباید از آنچه که گذرانده بودم سخت تر باشد. پس از چند لحظه، نفس کشیدنم آرام تر شد. موفق شده بودم. بالاخره دروغی گفتم که او باور می کرد...حقیقتی پیچیده در دروغ! از جایم بلند شدم و خندیدم. با لحن شوخی گفتم: اینجا یه بلایی سرمون میاره، مگه نه؟! نور خورشید می تابید اما گرمایی نداشت. آفتاب در محاصره ی ابرهای خاکستری بود. احتمالا یکی از همان روزهای خزان زده ای بود که ابرها و خورشید به ستیز باهم می پرداختند. پس از خارج شدن از مهمان خانه، کاملا در راسته ی یک بازارچه ی محلی قرار گرفتیم. همان مسیری بود که صبح از آن گذشته بودیم. آن موقع چندان شلوغ نبود. اما حالا، گاری ها، مغازه ها، دستفروش ها در هردو طرف راه به چشم می خوردند و جمعیت بیشتری نیز برای خرید کردن آمده بود. گاری ها از میوه و سبزیجات پر بودند و برخی مغازه ها پارچه می فروختند. پیرزن ها در کنار بساطی که برروی زمین پهن کرده بودند نشسته و گاهی با یکدیگر خوش و بش می کردند. آنجا شلوغ و کمی به هم ریخته بود اما دیدن آن همه نشاط و سرزندگی حال و هوای من را هم بهتر می کرد. آن قدر که کندتر از ارسن حرکت کرده و گاهی برای تماشا متوقف می شدم. زنان و دختران جوان رو به روی مغازه هایی که پارچه های رنگارنگ می فروختند می ایستادند و با دقت در جستجوی رنگ موردنظرشان بودند. برخی نیز در جستجوی سبزیجات تازه ، مسیر را طی می کردند. مردانی هم بودند که جعبه های سنگینی حمل می کردند و با هر سختی که بود از لا به لای جمعیت حرکت می کردند.
  15. Nico

    طغیان | Nico

    هامرز به من نزدیک شد و پرسید: تو اینو می شناسی؟ بدون آن که به چهره ی پیروزمندانه ی دارین نگاه کنم، گفتم: فقط یه بار دیدمش. تو جنگل...قبل از اینکه شما رو ببینم. دارین بالاخره خودش را از چنگال ارسن آزاد کرد و در حالی که برای او زبان درازی می کرد، به سمتم حرکت کرد. دست راستش را دور گردنم انداخت و به شکل ناراحت کننده ای لبخند زد. خیره به چشمان عصبانی ام گفت: ما زودتر باهم آشنا شدیم. اون دوست منه. دستش را کنار زدم و به طرف ارسن رفتم. برای آن که از همه ی آن چیزهای عجیب فاصله بگیرم، گفتم: ما قرار بود به شهر بریم. و فکر می کنم الان، یه عالمه وقت دارم. ابروهای ارسن با تعجب به سمت بالا جا به جا شد. برای چند لحظه ی کوتاه، تمام عصبانیت از چهره اش رفته بود. سپس.... نیشخند شیطنت آمیزی زد و گفت: از این فکرت خوشم میاد! ارسن به کاسه ی کوچک بدون پایه ای که روی میز، و دقیقا رو به رویم قرار گرفته بود اشاره کرد و گفت: پس تو شونزده سالته! گفتم: درسته. او با زبانش لب هایش را تر کرد و لبخند پهنی زد. گفت: پس به عنوان یه مرد، باید اومدن به مهمون خونه رو شروع کنی! من سه ساله که این کارو می کنم... از وقتی اون کمربند احمقانه ی طلایی رو بستم. او سبو(کوزه ی سفالی دسته دار) را از روی میز برداشت و پیاله هایمان را از شراب سرخ رنگ پر کرد. وقتی او مشغول بود، نگاهم را در آن اتاقک چوبی بزرگ چرخاندم. آنجا یک ساختمان چوبی دو طبقه بود. همان مهمان خانه ی معروفی که مدام اسمش را تکرار می کرد. میزها و صندلی ها دورتادور مهمان خانه به چشم می خوردند و به جز ما، چند نفر دیگر هم مشغول بودند. متصدی آن، مرد کچل و عصبانی بود که پشت میز کارش نشسته بود و سبوهای خالی را پر می کرد. ارسن رد نگاهم را دنبال کرد و خیره به همان مرد گفت: اسمش ایرمانه. یکم ترسناک به نظر میاد ولی یه دوسته. سری تکان دادم و گفتم: آره. اون خوب به نظر میاد. و بالاخره ما اینجاییم...."آهی کشیدم و ادامه دادم:" مطمئنم هامرز از هردوی ما عصبانیه. ارسن خندید و به مایع لرزان پیاله اش خیره شد. گفت: آره، مشکل اینه که میخواد مراقب همه چیز باشه. اون خیلی محتاطه. اما می دونی چیه؟ گاهی اوقات اگه خطر نکنی هیچی گیرت نمیاد. -پس اصرارت برای اینجا بودن... یه دلیل خوب داره؟ -البته. من که احمق نیستم. تو، به عنوان یه میوه جمع کن تازه کار، باید یه چیزایی یادبگیری. خندیدم و گفتم: اگه منظورت امتحان کردن اینه، من قبلا شراب نوشیدم. ارسن سری تکان داد و پرسید: و قبلا به یه مهمون خونه اومدی؟ رفیق اینجا نقطه قوت این شهره... هر مسافر، دزد، سرباز، یا آدم مرموزی به اینجا میاد. غذا یا شراب سفارش میده و اگه یه جای خواب بخواد" با انگشت اشاره اش سقف را نشان داد و گفت:" اون بالا یه اتاق می گیره. ضربه ی آرامی به پیاله اش زد و گفت: و این آیلاس(پیاله ی شراب)، هر آدمی رو واسه گفتن رازهاش سست می کنه. باورت نمیشه که هرشب، چه اخباری تو این اتاقک بوگندو جابه جا میشه. همین چند جمله کافی بود تا بفهمم با چه دید سطحی به آن مکان نگریسته بودم. با شگفتی به چشمان بی خیال ارسن خیره شدم. او من را 'تازه کار' یا 'میوه جمع کن' صدا می کرد، در حالی که پیشتر به او اعتراف کرده بودم که من یک مسافرم. پس او سعی می کرد با همان شیوه ی متفاوتش به یک مسافر کم سن و سال کمی تجربه بیاموزد. به طرفم خم شد و با لحن آرامی ادامه داد: اگه ساکت بشی و گوش کنی، می تونی صدای اونا رو بشنوی. مردایی که پشت سرمون نشستن و دارن در مورد پادشاه و لشگرکشی احمقانه اش غر می زنن. -چرا فکر می کنی این چیزا کمکم می کنه؟ -چون فکر می کنم داری به سمت یه چیز خیلی مهمی حرکت می کنی...و البته، هیچ ایده ای درباره ی این بیرون نداری! آدمایی مثل تو، باید از چنتا حرفه ای یاد بگیرن. پوزخندی زدم و گفتم: حالا فکر می کنم که ارزشش رو داشت که هامرز رو با اون دو نفر تنها بذاریم. ارسن جوابی نداد. پیاله اش را برداشت و آن را یک نفس سر کشید. پرسیدم: خیلی وقته اون مرد رو می شناسی؟ آفر، درسته؟ ارسن دوباره پیاله اش را پر کرد و گفت: من با هامرز بزرگ شدم، با مادربزرگ و روشا. در حالی که آفر همیشه این اطراف می چرخید. به انعکاس تصویرش در پیاله ی شراب خیره شد و گفت: تا اینکه یه روز ما رو دور خودش جمع کرد و پیشنهاد کرد با هم کار کنیم. اما منظورش از کار چیزی نبود که ما فکر می کردیم.... این شهر پر از معدن مس هست. پر از سکه های طلا و پر از آدمای فرصت طلب. نجیب زاده ها، خانواده های متصل به ملکه و نزدیکای پادشاه... همون کسایی که بیشتر زمین ها رو صاحب شدن. زمین ما رو هم همینطور. با تردید پرسیدم: منظورت ... -زمین من و پدرم...به همین خاطر تصمیم گرفتیم یکم سر به سر این آدما بذاریم. ازشون می دزدیدیم...هرچیزی که می شد. به گاری هاشون حمله می کردیم. یه جورایی، براشون یه خار تو چشم بودیم. اما بالاخره گیر افتادیم. و من تمام مدت، مثل یه احمق منتظر بودم تا آفر برای کمک بیاد. به چشمان غمگینش خیره شدم. تا به حال او را آن طور ندیده بودم. در آن وضعیت بیشتر شبیه بچه های کوچک شده بود، نه پسری که مدام سعی می کرد ادای رئیس ها را در بیاورد. گفتم: شاید توقع زیادی بوده. اون مرد زیاد قابل اعتماد به نظر نمیاد. ارسن خنده ی تلخی کرد و شرابش را نوشید. پس از چند لحظه گفت: می دونم این از مردی که همه ی عمر منو رها کرده انتظار زیادیه... فقط برای چندلحظه فکر کردم شاید براش مهم باشه... اینکه چی به سر من میاد. متوجه نمی شدم. مثل آن بود که آفر برایش بیشتر از یک رئیس باشد. لب هایم را تر کردم و گفتم: آفر... او پیاله ی شرابم را برداشت و به سرعت محتوایش را نوشید، خنده ی مستانه ای کرد و گفت: اون پدرمه. سلام، سال نو مبارک. هر چند که یکم دیر شده:)

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×