رفتن به مطلب
Added by Amir

Nico

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    290
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Nico در 10 اردیبهشت

Nico یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

1,771 بار تشکر شده

درباره Nico

  • درجه
    نویسنده

مشخصات کاربر

  • علایق
    کتاب،مانگا،نقاشی،فیلم،موسیقی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,057 بازدید کننده نمایه
  1. طغیان | Nico

    یک نفر شانه ام را گرفت. با وحشت از جا پریدم. او شانه ام را محکم تر گرفت و با عجله رو به رویم ایستاد. پرسید: کجا ناپدید شدی؟ ارسن بود. افکار آشفته ای داشتم با این حال از دیدن آن صورت همیشه عصبانی، ماه گرفتگی هلالی شکل و آن ابروهای درهم گره خورده خوشحال شدم. با آن که از من بلندتر بود کمی به سمتم خم شد و چهره ام را بررسی کرد. با نگرانی به چشمان متعجبم خیره شد. ظاهرا متوجه نکته ی غیرعادی در چهره ام شده بود چون بلافاصله پرسید: حالت خوبه؟ چی شده؟ دارین کنار او ایستاد و بدون نگاه به من گفت: چیزی نیست. ما... در همان لحظه نگاهش به من افتاد و ساکت شد. ارسن اخم هایش را در هم کرد و به سمت دارین برگشت. خیلی سریع یقه اش را چنگ زد و مشتش را به قصد صورت پسرک بالا آورد.غرید: چه غلطی کردی؟ دارین به نشانه ی تسلیم هر دو دستش بالا آورد و با چشمانی درشت شده گفت: من کاری نکردم! قسم می خورم! دستم را بر روی مشت گره کرده ی ارسن گذاشتم و گفتم: تقصیر اون نیست. نباید اینجا بحث کنیم ولی یه اتفاقی افتاده که باید در موردش صحبت کنیم. قبل از اینکه خیلی دیر بشه. ارسن کمی آرام شد و یقه ی لباس دارین را رها کرد. ولی همچنان با تردید به پسرک نگاه می کرد. انگار هرلحظه انتظار داشت از پشت به ما خنجر بزند. و البته کاملا مشخص بود که تا چه حد به آن پسر علاقه دارد! گفتم: میشه راه رو نشون بدی؟ باید همین حالا برگردیم. ارسن قدم های بلندی برداشت و جلو افتاد. همراه دارین، او را دنبال کردم و از میان جمعیت عبور کردم. طولی نکشید که از فضای شلوغ بازار، و سایه ی عظیم دیوارهای پیرامونمان، خارج شدیم. با آن که آن شهر را دوست داشتم اما با خارج شدن از آن، احساس می کردم دوباره به واقعیت زندگی ام برگشته ام. انگار گشت و گذار در آن شهر زیبا، تنها یک خیال پردازی موقتی بود. پس از خارج شدن از دروازه ی شرقی شهر، وارد مسیری شدیم که از نزدیکی زمین های تابای می گذشت. یک راه خاکی نسبتا پهن که به دلیل عبور همیشگی گاری ها، هموار، و البته پر از ردپای چهارپایان بود. دور تا دور آن دشتی قرار گرفته بود که رفته رفته از علف های سبز خالی می شد. در میان آن صفحه ی سبز، برجستگی های خاکی رنگ زمین، در نقاط مختلفی خودنمایی می کردند و انگار با خرسندی، هشدار دهنده ی فصل سرما بودند. با این حال، هنوز هم گل های کوچک بنفش رنگ و ساقه های رونده ی پیچک، بر روی زمین به شاخه ها و گیاهان دیگر می پیچیدند و با محبتی باورنکردنی، آن ها را در آغوش می کشیدند. انگار یکدیگر را برای عمر کوتاهشان دلداری می دادند. در حاشیه ی آن دشت رو به مرگ، درختان تابای دیده می شد، ستون هایی از رنگ های قرمز،نارنجی و قهوه ای که به آرامی خود را برای خوابی طولانی آماده می کردند. با وجود آن که افکار مختلفی در سر داشتم، در سکوت به خورشیدی خیره شدم که به آرامی در آن سوی دشت، خودش را در دریایی از خاک مدفون می ساخت. مانند شخص در حال مرگی که نور، از پیکره ی همیشه درخشانش رخت می بست، و به جای آن، مشتی از خون سرخش را به آسمان پرتاب می کرد. آهی کشیدم. حتی طبیعت هم در پیش چشمانم جان می داد! ارسن چند قدم جلوتر از من راه می رفت. وقتی متوجه شد متوقف شده و غروب خورشید را تماشا می کنم، ایستاد و گفت: فکر کردم عجله داری! چند قدم به سمتم عقب نشینی کرد و ادامه داد: اونجا چه اتفاقی افتاد؟ خیلی تو فکر رفتی! سرم را پایین انداختم و گفتم: باید عجله کنم. اگه می تونستم همین حالا تابای رو ترک می کردم ولی.... سرم را بالا آوردم و به چشمانش خیره شدم. ادامه دادم: نمی تونم اتفاقایی که می افته رو درک کنم. می ترسم نادیده گرفتنشون باعث بشه اشتباه کنم. ارسن با گیجی نگاهم کرد. ابروهایش به جای درهم گره خوردن، در پیشانی بلندش سردرگم مانده بودند. لب هایم را تر کردم و گفتم: توی شهر کسی رو دیدم که می دونم دنبال شوان می گرده. یه مرد سیاه پوش که با سربازها حرف می زد. اون احتمالا عضوی از یه گروهه. اونا خطرناک و بی رحمن. نمی دونم چرا دنبال شوان می گردن ولی...به هیچ قیمتی نباید دستشون بهش برسه! دارین از پشت سر به من نزدیک شد و با تعجب گفت: خودت اونا رو می شناختی؟! با خستگی گفتم: درباره اونا مطمئن نبودم. اما حالا مطمئنم. ارسن با گیجی گفت: نمی فهمم. چرا همه ی دنیا تو آسپادانا جمع شدن! چرا همه شون دنبال شوان می گردن؟! بهتون گفتم این پسره دردسرسازه! از اون مدلایی که حتی وقتی نمی تونن رو پاهاشون بیاستن و به این طرف و اون طرف سرک بکشن هم دردسر درست می کنن! آخه چطور ممکنه؟ نه واقعا چرا؟! اخم کردم و با تردید پرسیدم: چطور؟ مگه تو بازار کسی رو دیدی؟ ارسن آهی کشید و با انگشتانش چشمانش را فشار داد. با ناراحتی گفت: آلکا و گاداتس! وقتی دیدمشون داشتن از بازار بیرون می رفتن ولی کاملا مشخصه که اینجا دنبال چی هستن! دیدم که چند نفر دیگه هم همراهشون بود. با شنیدن این حرف تمام موهای روی دستم سیخ شد. چرا آن پسر آنقدر مهم بود؟ چرا چنین آدم های خطرناکی او را جستجو می کردند؟ دارین کنارم ایستاد و با کنجکاوی گفت: شوان کیه؟ چی کار کرده؟ اونم دزده؟ ارسن با عصبانیت به او خیره شد و گفت: این به با استعدادی مثل تو ربطی نداره. برو دورتر بایست، جایی که صدامون رو نشنوی! پسرک با سردی به ارسن خیره شد ولی از جایش تکان نخورد. خطاب به من گفت: اگه این آدمی که میگی انقدر تعقیب کننده داره، باید تا می تونی ازش فاصله بگیری! در کمال تعجب متوجه شدم دارین طوری آن حرف را می زد که انگار فراموش کرده بود تمامی سربازان پایتخت او را تعقیب می کردند! پیش از آن که جوابی بدهم، ارسن به او نزدیک شد و گفت: این به تو ربطی نداره. اصلا چرا دنبال ما راه افتادی؟ دارین لبخند شیطنت آمیزی زد و رو به چهره ی درهم کشیده ی او گفت: من دوستشم. بهتر از تو می دونم که این بیرون چقدر می تونه براش خطرناک باشه! اون پسر هر کی که هست...باید ازش فاصله بگیره. بی مقدمه من را خطاب قرار داد و گفت: من زیاد اینجا نمی مونم. چرا با من نمیای؟ می تونیم کلی خوش بگذرونیم! پیش از آن که ارسن دوباره یقه اش را بگیرد مداخله کردم و بینشان ایستادم. رو به دارین کردم و گفتم: من به مراقبت هیچکس احتیاج ندارم. کارای زیادی دارم. نمی تونم چون چند نفر تو شهر پیداشون شده، اونا رو ول کنم و فرار کنم، پس اگه باید به جایی بری، من نمی تونم همراهت بیام. سپس به طرف ارسن برگشتم و گفتم: می دونم درباره ی شوان چی فکر می کنی، اما الان اون به کمک ما احتیاج داره. اگه اون آدما دنبالش هستن، باید پنهانش کنیم. حالا که می دونیم آلکا و گاداتس هم توی شهرن، خودمون هم باید مراقب باشیم. ارسن آهی کشید و با پایش سنگ ریزه های روی زمین را این طرف و آن طرف کرد. با ناراحتی گفت: الان واقعا دوست ندارم قیافه ی از خودراضی هامرز رو ببینم! می دونم که چی میگه! به محض اینکه بشنوه تو بازار چی دیدیم، دستاشو ضربدری تو هم می کنه و با غرور میگه 'بهتون گفتم!'.
  2. 5sip_img_20180511_001639.jpg  

    نه کسی مُنتظر است
    نه کسی چَشم به راه
    نه خیال گذر از کوچه ما دارد ماه
    بین عاشق شُدن و مَرگ مگر فرقی هست؟!
    وقتی از عشق نَصیبی نبَری
    غیر از آه...

     

    فریدون_مشیری

    عکس از: Anime Violet evergarden

    1. selin

      selin

      خیلی عالی

      شعر فوق العاده ای بود:gol:

  3. طغیان | Nico

    من را به یکی از راهروهای فرعی بازار کشاند که انتهایش با یک دیوار بسته شده بود. تنها چیزی که در آن مکان بن بست قرار گرفته بود یک گاری پر از کاه بود. او من را به عقب هل داد و خودش در دهانه ی راهرو ایستاد. با احتیاط بیرون را تماشا کرد. نمی دانستم چه چیزی باعث شده بود آن طور وحشت کند و بگریزد، اما هر چه که بود عقل را از سر پسرک پرانده بود. به آرامی در کنارش قرار گرفتم و به مردمی خیره شدم که در بازار این طرف و آن طرف می رفتند. با خودم فکر کردم شاید میان آن فروشنده ها و یا کسانی که برای خرید آمده بودند چهره ی آشنایی دیده است. کسی که من نمی شناختمش ... و یا شاید هم مثل زمانی که در جنگل بودیم از سربازها فرار می کرد؟ رد نگاهش را دنبال کردم. دیدم دو سرباز، به آرامی لا به لای جمعیت حرکت می کردند و البته شخص سومی هم کنارشان راه می رفت. وقتی از جمعیت خارج شده و در یک گوشه متوقف شدند، در کمال تعجب، توانستم یکی از آن ها را بشناسم. نفر سوم، همان کسی بود که در رویای شبانه ام، سعی کرد شوان را با تیر بزند. با آن که یک خواب بود همچنان برایم واضح بود. او همان انگشتر چوبی را در انگشتش داشت. دستش را بر روی دسته ی شمشیرش گذاشته بود و مشغول صحبت با سربازها بود. خیره به جمع آن ها از دارین پرسیدم: از اونا فرار کردی؟ دارین متوجه ام شد و دوباره من را عقب کشید. به طرفم برگشت و گفت: نباید ما رو ببینن. -چرا باید به من مشکوک بشن؟ من یه رهگذرم! دارین با تعجب به من خیره شد. انگار سعی می کرد با نگاه کردن به چشمانم میزان دیوانگی یا حماقتم را بسنجد. لب هایش را تر کرد و به آهستگی گفت: تو یه دختری. سواد داری. حتی یکیشم برای گیر افتادنت کافیه! این یادآوری مداوم او، فقط من را عصبانی تر می کرد. او را کنار زدم و خواستم از آنجا خارج شوم که با خشونت بازویم را گرفت. در حالی که مجبورم می کرد به عقب پیشروی کنم ، گفت: حماقت نکن. به چشمان جدی اش خیره شدم. آن قدر مصمم بود که انگار در کمتر از یک لحظه به آدم دیگری تبدیل شده بود. دستش را کنار زدم و با عصبانیت پرسیدم: اونا اولین سربازایی نیستن که تو شهر دیدم، و متوجه من نمیشن ...اگه تو انقدر دیوونه بازی درنیاری! پس فقط بهم بگو چه خبره! او چند لحظه مکث کرد و با خودش کلنجار رفت. در نهایت گفت: من یه نقشه دزدیدم. سربازا تعقیبم کردن. -چرا اون نقشه انقدر مهمه؟ -نقشه رو از قصر دزدیدم. اونا از پایتخت تا اینجا دنبالمن. با آن که باورم نمی شد چنین کاری از آن پسربچه ی دیوانه سر بزند، سری تکان دادم و گفتم: پس مشکل تو اونان. یکم دیگه اینجا بمون. می تونم اون سربازا رو از اینجا دور کنم. دارین با وحشت دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: نه. نباید ببیننت. چشمانم را باریک کردم و با تردید پرسیدم: من قبلا تو رو دیدم. توی جنگل هم از دست سربازا فرار می کردی، اما اون تعقیب و گریز... برات مثل یه تفریح بود. ولی این نگاهی که الان تو چشمات داری...وحشته! دارین به جای نگاه کردن به من سرش را به طرف بازار چرخاند. ادامه دادم: تو اون سیاه پوش رو می شناسی. از اون می ترسی نه سربازا! دارین آهی کشید و به طرف من برگشت. گفت: حق با توئه. من از مردای سیاه پوشی که این طرفا می چرخن چیزای بدی شنیدم. با تعجب نگاهش کردم. پرسیدم: چی شنیدی؟ اونا رو می شناسی؟ دارین لبخند پهنی زد و گفت: شایعه! فقط شایعه شنیدم. از همون داستان هایی که مردای مست برای بقیه تعریف می کنند تا باحال به نظر بیان! با یک نگاه به چهره ام متوجه شد که به آن توضیح کودکانه راضی نشده ام. پس لب هایش را تر کرد و ادامه داد: ببین...تنها چیزی که می تونم بگم اینه که من شایعه ها رو جدی می گیرم. پس باید احتیاط کنیم. با توضیحات نصفه و نیمه اش بیشتر از قبل مطمئن شدم چیزی را پنهان می کند. چه شایعه ای درباره ی آن مردان سیاه پوش می توانست آن قدر ترسناک باشد که برای یک دزد، از سربازها مهم تر باشد؟ گفتم: چی شنیدی؟ چه شایعه ای؟ او بدون آن که به سوالم جوابی بدهد از کوچه خارج شد و در راسته ی بازار ایستاد. با تعجب به نقطه ای خیره شد که حالا خالی بود. به دنبال او از راهرو بیرون آمدم. متوجه شدم آن دو سرباز، و مرد سیاه پوش رفته اند. اطراف را در جستجوی آن ها گشتم اما به جز عابرانی که به آهستگی این طرف و آن طرف می رفتند، کسی را ندیدم. به سمت دارین چرخیدم. هنوز هم متفکرانه به جای خالی آن ها خیره بود. نمی دانستم چه چیزی فکرش را مشغول کرده است، فقط همین قدر می دانستم که آن مرد سیاه پوش سعی داشت شوان را به جایی برگرداند و باعث می شد پسری که فرار از سربازها را مانند تفریح می بیند با دیدنش، وحشت کند. احساس بدی داشتم. یک فکر ناخوشایند تمام ذهنم را در برگرفته بود. من کسانی را می شناختم که می توانستند با قصاوت تمام مردم یک روستا را بکشند. کسانی که بدون ترحم هر موجود زنده ای را سلاخی می کردند. من مرد سیاه پوشی را دیده بودم که به رویم شمشیر کشیده بود. هنوز هم صدای خارج شدن شمشیر از غلافش در گوشم بود. یک غلاف نقره ای با نقش و نگار زیبایی که هرگز به عمرم ندیده بودم. دیدم انگشتانش به دور دسته ی شمشیر محکم شد.... او همان انگشتر چوبی را داشت...همان علامت را...درست در انگشت اشاره اش! با حیرت متوجه شدم. تمام مدت آن انگشتر را می شناختم. فقط همیشه، در مرور خاطراتم جلوه ی شمشیر و غلافش، همه چیز را تحت الشعاع قرار می داد. مردی که در روستایم سعی کرد من را بکشد... یکی از سیاه پوش هایی بود که دارین، درباره شان شایعه های بدی شنیده بود. اما حالا دیگر می دانستم، شایعه های بدی که او شنیده بود. شایعه نبود!
  4. سلام دوستان

    نمایشگاه کتاب تهران شروع شده و با وجود اینکه هر سال قیمت کتاب ها نجومی تر میشه، هنوز هم عشق و علاقه برای خرید کتاب در ما بیشتر میشه.

    هدفم از این پست معرفی یکی از بهترین نشرهایی که یه جورایی نو بنیاد به حساب میاد و البته کتاب های خوبی برای عرضه داره. در کل، بعد از یک مدت طولانی رکود، انقلابی رو در عرضه ی کتاب ها، در ژانرهای وحشت، علمی تخیلی و فانتزی به پا کرده. به نظرم از نشر افق جلو زده و حداقل برای من تبدیل به یه نشر طلایی شده. اگر سلیقه ی شما به چنین ژانرهایی می خوره حتما پیش از اینکه به نمایشگاه برید، مطالعه ی مختصری در مورد کتاب های نشر باژ داشته باشید.

    لینک:http://www.baazh.com/fa/ProductGroups/1/کتاب‌های-ما-بر-اساس-ژانر

     

    1. Hanibal

      Hanibal

      سلام ممنون. خیلی جالب بود واقعا

    2. Nico

      Nico

      سلام. خواهش می کنم. خوشحالم مفید بوده.

  5. طغیان | Nico

    لبخندی زدم. آنجا دقیقا همان طور بود که فکر می کردم. شگفت انگیز و رنگارنگ. سرشار از چیزهایی که تا آن روز فقط درباره شان خیال پردازی می کردم. حتی از همانجا هم می توانستم ساختمان ها و سازه های زیبای شهر را ببینم. آنها، مانند هیکلی عظیم، بر بالای اتاقک های چوبی بازاراچه ی کوچک، قد علم کرده بودند. انگار، مانند نیزه ای بلند، به قلب آسمان پرتاب شده بودند. دوست داشتم تمام آن شهر را جستجو کنم. در خیابان هایش قدم بزنم و از نزدیک همه ی آن چیزهایی که مدت ها در ذهنم پرورده بودم را ببینم. با دیدن شهر،احساس می کردم یکبار دیگر صدای تبعیدی را می شنوم. -شهر؟ اونجا خیلی بزرگه....مطمئنم برای بچه ای مثل تو خیلی طلایی به نظر میاد. -وقتی پونزده ساله بشم، اینجا رو ترک می کنم. دوست دارم همه جا رو ببینم. فکر می کنی بتونم پدرم رو راضی کنم؟ تبعیدی خندید: تو یه دختری! دخترا نمی تونن به تنهایی به همه جا سرک بکشن. تو باید ازدواج کنی. مثل بقیه، یه زندگی معمولی داشته باشی. -اما من دوست دارم چیزایی که برام تعریف کردی رو ببینم. که از این روستا برم. تبعیدی آهی کشید و به من خیره شد. با ناراحتی گفت: اینجا خونه ی توئه. نباید ترکش کنی. خندیدم: شوخی می کنی؟ خودت برام تعریف کردی که چه چیزایی اون بیرون هست، ... او به میان حرفم پرید: هیچ وقت نمی دونی چی پیش میاد. سفر کردن آسون نیست. شنیدن یه داستان با تجربه کردنش خیلی فرق می کنه. همه ی اونا خوب تموم نمیشن. قبل از اینکه آرزوتو شروع کنی، به این فکر کن که شاید دیگه هرگز نتونی به خونه ات برگردی. آن روزها فکر می کردم تبعیدی بیشتر از همه خودش را خطاب قرار می دهد. او رانده شده بود. یک طرد شده ی بی نام، که دیگر نمی توانست به خانه اش باز گردد. ولی حالا... می فهمیدم، امروز....من ....دقیقا مخاطب اصلی نگرانی هایش بودم. دیگر خانه ای نبود که به آن بازگردم. به راه رفتنم ادامه دادم و به تماشای دیگران پرداختم. به دو دختر جوانی خیره شدم که کمی آن طرف تر ایستاده و به بساط دست فروش ها نگاه می کردند. آن ها لباس های پر چین بلندی پوشیده بودند که نقش و نگار زیادی داشت. یک کلاه کوچک استوانه ای شکل بر سر گذاشته بودند که از آن، روسری نه چندان بلندی بر روی شانه و موهایشان روان می شد. یکی از آن ها، گردنبندی را از بساط دست فروش برداشت و آن را به دیگری نشان داد. آن گردنبند توجهم را جلب کرد. مهره های رنگارنگش چندان براق نبود، اما حتی از آن فاصله هم جلوه ی خاصی داشت. دخترک لبخند زیبایی زد و با دستش تکه ای از موی تاب دارش را پشت گوشش زد. گردنبند را نزدیک گردنش برد و رو به روی همراهش ایستاد. برای لحظه ای، از ذهنم گذشت که چقدر دلم می خواهد آن گردنبند مال من باشد! به حسرت کوچکم پوزخندی زدم... با آن موهای کوتاه و لباس های پسرانه به چه چیزهایی می اندیشیدم! شاید در آن بازارچه ایستاده بودم. درست در مرکز یکی از آرزوهایم. ولی.... در همین لحظه، کسی دستش را دور گردنم انداخت و با هیجان گفت: به چی زل زدی؟! ناخودآگاه خودم را عقب کشیدم و با ابروهای گره کرده به فرد مزاحم خیره شدم. دارین لبخندی زد و ابروهایش را بالا انداخت. با مسخرگی گفت: اون دخترا خوشگلن. مگه نه؟ مخصوصا اون یکی...چه چشمای سبزی داره! او را کنار زدم و قدم های بلندی برداشتم. اصلا نمی فهمیدم چطور من را تا بازار تعقیب کرده است! او دوید و در کنارم قرار گرفت. درحالی که مثل من با عجله گام برمی داشت، ادامه داد: ولی فکر کنم تو به یه چیز دیگه نگاه می کردی! اون گردنبند...مگه نه! کاملا ناگهانی بر سرجایم توقف کردم. با جدیت پرسیدم: چطور پیدام کردی؟ دارین بشگنی زد و با خوشحالی گفت: از اون پسره پرسیدم، اونی که پوست تیره ای داره. بعدش تا اینجا اومدم. خوشبختانه پیدات کردم. چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. نمی توانستم رفتار نامعقولش را درک کنم. او من را تعقیب می کرد؟ کسی که رازهایم را می دانست؟ از من چه می خواست؟ چشمانم را باز کردم و پرسیدم: چرا دنبالم می کنی؟ او با تعجب به من خیره شد. و انگار که پاسخ سوالم واضح باشد، گفت: معلومه... ما دوستیم. اینجا شلوغ و خطرناکه. می خواستم مراقبت باشم. هرگز چنین جملاتی را به مخیله ام راه نمی دادم. او می خواست مراقبم باشد! فقط به این خاطر که دختر بودم؟ نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم عصبانیت را از لحن صدایم حذف کنم. گفتم: من خوبم. احتیاجی به کمک ندارم. مشکلی پیش نمیاد پس... دارین بی توجه به آنچه که گفتم پرسید: اگه از اون گردنبد خوشت اومده من می تونم برات بخرمش. برای چند لحظه با دهان باز به او خیره شدم. هر آنچه که به آن می اندیشیدم در کمتر از یک لحظه ناپدید شد. نمی فهمیدم چرا درباره ی آن گردنبند صحبت می کرد؟ وقتی دوباره فکرم به کار افتاد فهمیدم، درباره ی این پسر، فقط یک کار از دستم برمی آید. پس، او را نادیده گرفتم و به راهم ادامه دادم. در همان حال به رو به رو خیره شدم تا ارسن را پیدا کنم. هرچند جستجو از لابه لای مردمی که برای خرید آمده بودن کار آسانی نبود. ظاهرا او را گم کرده بودم! با کلافگی متوقف شدم. سعی کردم به یاد بیاورم کجا هستم و دقیقا کدام مسیر را باید انتخاب کنم. آنجا راسته یک بازار بود، اما کوچه ها و بریدگی هایی زیادی مسیر مستقیمش را قطع می کردند. من و ارسن نیز از یکی از همین کوچه ها وارد بازار شده بودیم. دارین رو به رویم قرار گرفت و با لبخند شیطنت آمیزی پرسید: چیزی گم کردی؟ موهایم را به هم ریختم و جواب دادم: نه، مشکلی نیست. تو می تونی بری! لبخند از روی صورتش پاک شد و حالت چهره اش تغییر کرد. چیزی مابین ناراحتی و عصبانیت بود. بر روی پیشانیش چین افتاده بود و لب هایش، مانند یک خط صاف به هم دوخته شده بودند. با این حال، با جدیت به چشمانم خیره شده بود. تقریبا منتظر بودم گفتگوی کوتاهمان، با یک درگیری کلامی ناخوشایند پایان پذیرد اما، پس از چند لحظه، با خونسردی گفت: من راهو بلدم. می تونم برت گردونم. اگر می خوای بازم تو بازار بچرخی، می تونیم یکم دیگه اینجا بمونیم. بعدش... تا آن لحظه فقط به من نگاه می کرد، اما ناگهان صحبتش را قطع کرد و به جایی در پشت سرم خیره شد. رنگ از صورتش پرید. با چشمانی درشت شده به طرفم برگشت. بازویم را گرفت و درحالی که مجبورم می کرد حرکت کنم گفت: زود باش...باید فرار کنیم! سلام به خواننده های عزیز دوستان، من تازه امروز آدرس جدید سایت رو پیدا کردم. نمی دونم دقیقا از کی دوباره شروع به کار کرده، فقط خواستم بدونید منم امروز متوجه شدم و اگر تو این هفته های اخیر پستی نذاشتم بی خبر بودم. به همین خاطر تصمیم گرفتم امروز پست بذارم(با اینکه امروز دوشنبه نیست! پست هفته رو زودتر میذارم).
  6. vbgl_img_20180328_234035.jpg


    همه ی ما قاتل هستیم !
    به جرمِ کشتنِ کسی
    در خودمان
    خلاص کردنِ بخشی 
    از خودمان .. !

    و همه ی ما
    دستِ کم صد بار مرده ایم
    در کسی
     یا
    برای کسی........

     

  7. طغیان | Nico

    ساکت شدم. با تعجب به چهره ی بی خیالش خیره شدم. آن مرد نیمه دیوانه پدرش بود؟... همان مردی که در حیاط باغ ایستاده بود و با خوشحالی اعلام می کرد که دیگر به آن ها نیازی ندارد؟ شاید ارسن به خاطر عصبانیت افسارگسیخته اش حق داشت. او ادامه داد: ما یه زمین کشاورزی داشتیم. خانواده ام نسل در نسل همین کارو می کردند اما پدرم...ترجیح می داد شمشیر به دست بگیره، خیلی از من جوون تر بود وقتی خونه رو ترک کرد. به پایتخت رفت و یه سرباز شد. اما همونطور که دیدی، اون دیگه نمی تونه به این کار ادامه بده. و البته، خیلی راحت میراث خانوادگی رو از دست داد. ما... هیچی نداشتیم. به جز افتخاری که پدرم، فقط موقع مستی درباره اش حرف می زد. -پس، پدرت...سعی کرد با دزدی کردن به نجیب زاده ها ضربه بزنه؟ که اینطوری سرخوردگیش رو جبران کنه؟ ارسن آهی کشید و پیاله ی خالی را در دستش گرفت. در حالی که با آن بازی می کرد گفت: من اهمیتی نمی دادم. وقتی به باغ اومد و گفت برامون یه پیشنهاد داره، حتی اگه پیشنهادش جهنم بود...من می پذیرفتم. فقط می خواستم کنارش باشم. نمی دونی چقدر سخته که چیزی که نداری رو به دست بیاری. من فقط یه جایگاه می خواستم. یکم توجه... به عنوان تنها پسرش. پیاله را روی میز رها کرد و با خواب آلودگی به عقب تکیه زد. خنده ی کوچکی کرد و گفت: از همین حالا پشیمونم که با تو به اینجا اومدم. چرا همه ی این چیزا رو گفتم؟ در حالی که هیچی ازت نمی دونم. لبخندی زدم و آخرین جرعه ی سبو را در پیاله ام ریختم. رو به چشمان منتظرش گفتم: پشت سر من هیچی نیست. فقط یه مشت خاکستره. پیاله ام را سرکشیدم و ادامه دادم: می خوای از لابه لای یه مشت خاکستر چی پیدا کنی؟ ارسن برای مدتی به چشمانم خیره شد. خوب می دانستم که از پاسخ غیرعادی ام جا خورده است. اما این تمام حقیقتی بود که درباره ی من وجود داشت. همه ی چیزی که آدم کنجکاوی مانند او دنبالش بود. با تردید گفت: ببین... اگر نمی خوای از خودت بگی.... سری تکان دادم و گفتم: خانواده ام....اونا مردن. نمی تونم طور دیگه ای بیانش کنم. او به خودش آمد و سعی کرد صحبت کند: من..واقعا متاسفم. لبخند دیگری زدم و به سبوی خالی نگاه کردم. با آن که ارسن نپرسیده بود اما من ادامه دادم: کلبه مون نزدیک آسیاب بود. یکم دورتر از بقیه، یه خرس بهمون حمله کرد...اون موجود... خانواده و بهترین دوستم رو کشت. خیلی دوست داشتم انقدر قوی بودم که بتونم شکارش کنم."به دستان خالی ام خیره شدم و با ناراحتی ادامه دادم:" اما فعلا، همه ی چیزی که از دستم برمیاد، اینه که به هیرکانیا برم. اونجا یه عمو دارم. امیدوارم که اون بتونه کمکم کنه. ارسن چند لحظه سکوت کرد. انگار نمی دانست چه بگوید و یا فقط به دنبال کلمات درست می گشت. اما در نهایت به آهستگی گفت: حتما برات سخت بوده. شانه ای بالا انداختم. لبخند ضعیفی بر روی صورتم نقش بسته بود. از غریبگی لحن، و صدایم حیرت زده بودم....اینکه چطور حقیقت را در لفافه ای از اتفافات بی ربط پیچانده بودم!.... برایم عجیب بود که چطور توانسته بودم قصه ای بسازم و درحالی که به چشمان کسی که من را دوست خودش می پنداشت خیره بودم، آن را به زبان بیاورم. احساس بدی داشتم! خشمگین بودم! نمی توانستم واقعیت را بگویم. این بیرون... باید نقش بازی کردن را یاد می گرفتم. اینکه راحت به دیگران نگاه کنم و رو به چشمان منتظرشان دروغ ببافم. اینکه باور کنم، دختری که می شناختم، هفته ها قبل، در میان اجسادی که دفن کرده بود، دفن شده بود. دندان هایم را روی هم فشار دادم. موج خشم و ناراحتی را عقب راندم. با خودم فکر کردم..این کارها نباید از آنچه که گذرانده بودم سخت تر باشد. پس از چند لحظه، نفس کشیدنم آرام تر شد. موفق شده بودم. بالاخره دروغی گفتم که او باور می کرد...حقیقتی پیچیده در دروغ! از جایم بلند شدم و خندیدم. با لحن شوخی گفتم: اینجا یه بلایی سرمون میاره، مگه نه؟! نور خورشید می تابید اما گرمایی نداشت. آفتاب در محاصره ی ابرهای خاکستری بود. احتمالا یکی از همان روزهای خزان زده ای بود که ابرها و خورشید به ستیز باهم می پرداختند. پس از خارج شدن از مهمان خانه، کاملا در راسته ی یک بازارچه ی محلی قرار گرفتیم. همان مسیری بود که صبح از آن گذشته بودیم. آن موقع چندان شلوغ نبود. اما حالا، گاری ها، مغازه ها، دستفروش ها در هردو طرف راه به چشم می خوردند و جمعیت بیشتری نیز برای خرید کردن آمده بود. گاری ها از میوه و سبزیجات پر بودند و برخی مغازه ها پارچه می فروختند. پیرزن ها در کنار بساطی که برروی زمین پهن کرده بودند نشسته و گاهی با یکدیگر خوش و بش می کردند. آنجا شلوغ و کمی به هم ریخته بود اما دیدن آن همه نشاط و سرزندگی حال و هوای من را هم بهتر می کرد. آن قدر که کندتر از ارسن حرکت کرده و گاهی برای تماشا متوقف می شدم. زنان و دختران جوان رو به روی مغازه هایی که پارچه های رنگارنگ می فروختند می ایستادند و با دقت در جستجوی رنگ موردنظرشان بودند. برخی نیز در جستجوی سبزیجات تازه ، مسیر را طی می کردند. مردانی هم بودند که جعبه های سنگینی حمل می کردند و با هر سختی که بود از لا به لای جمعیت حرکت می کردند.
  8. طغیان | Nico

    هامرز به من نزدیک شد و پرسید: تو اینو می شناسی؟ بدون آن که به چهره ی پیروزمندانه ی دارین نگاه کنم، گفتم: فقط یه بار دیدمش. تو جنگل...قبل از اینکه شما رو ببینم. دارین بالاخره خودش را از چنگال ارسن آزاد کرد و در حالی که برای او زبان درازی می کرد، به سمتم حرکت کرد. دست راستش را دور گردنم انداخت و به شکل ناراحت کننده ای لبخند زد. خیره به چشمان عصبانی ام گفت: ما زودتر باهم آشنا شدیم. اون دوست منه. دستش را کنار زدم و به طرف ارسن رفتم. برای آن که از همه ی آن چیزهای عجیب فاصله بگیرم، گفتم: ما قرار بود به شهر بریم. و فکر می کنم الان، یه عالمه وقت دارم. ابروهای ارسن با تعجب به سمت بالا جا به جا شد. برای چند لحظه ی کوتاه، تمام عصبانیت از چهره اش رفته بود. سپس.... نیشخند شیطنت آمیزی زد و گفت: از این فکرت خوشم میاد! ارسن به کاسه ی کوچک بدون پایه ای که روی میز، و دقیقا رو به رویم قرار گرفته بود اشاره کرد و گفت: پس تو شونزده سالته! گفتم: درسته. او با زبانش لب هایش را تر کرد و لبخند پهنی زد. گفت: پس به عنوان یه مرد، باید اومدن به مهمون خونه رو شروع کنی! من سه ساله که این کارو می کنم... از وقتی اون کمربند احمقانه ی طلایی رو بستم. او سبو(کوزه ی سفالی دسته دار) را از روی میز برداشت و پیاله هایمان را از شراب سرخ رنگ پر کرد. وقتی او مشغول بود، نگاهم را در آن اتاقک چوبی بزرگ چرخاندم. آنجا یک ساختمان چوبی دو طبقه بود. همان مهمان خانه ی معروفی که مدام اسمش را تکرار می کرد. میزها و صندلی ها دورتادور مهمان خانه به چشم می خوردند و به جز ما، چند نفر دیگر هم مشغول بودند. متصدی آن، مرد کچل و عصبانی بود که پشت میز کارش نشسته بود و سبوهای خالی را پر می کرد. ارسن رد نگاهم را دنبال کرد و خیره به همان مرد گفت: اسمش ایرمانه. یکم ترسناک به نظر میاد ولی یه دوسته. سری تکان دادم و گفتم: آره. اون خوب به نظر میاد. و بالاخره ما اینجاییم...."آهی کشیدم و ادامه دادم:" مطمئنم هامرز از هردوی ما عصبانیه. ارسن خندید و به مایع لرزان پیاله اش خیره شد. گفت: آره، مشکل اینه که میخواد مراقب همه چیز باشه. اون خیلی محتاطه. اما می دونی چیه؟ گاهی اوقات اگه خطر نکنی هیچی گیرت نمیاد. -پس اصرارت برای اینجا بودن... یه دلیل خوب داره؟ -البته. من که احمق نیستم. تو، به عنوان یه میوه جمع کن تازه کار، باید یه چیزایی یادبگیری. خندیدم و گفتم: اگه منظورت امتحان کردن اینه، من قبلا شراب نوشیدم. ارسن سری تکان داد و پرسید: و قبلا به یه مهمون خونه اومدی؟ رفیق اینجا نقطه قوت این شهره... هر مسافر، دزد، سرباز، یا آدم مرموزی به اینجا میاد. غذا یا شراب سفارش میده و اگه یه جای خواب بخواد" با انگشت اشاره اش سقف را نشان داد و گفت:" اون بالا یه اتاق می گیره. ضربه ی آرامی به پیاله اش زد و گفت: و این آیلاس(پیاله ی شراب)، هر آدمی رو واسه گفتن رازهاش سست می کنه. باورت نمیشه که هرشب، چه اخباری تو این اتاقک بوگندو جابه جا میشه. همین چند جمله کافی بود تا بفهمم با چه دید سطحی به آن مکان نگریسته بودم. با شگفتی به چشمان بی خیال ارسن خیره شدم. او من را 'تازه کار' یا 'میوه جمع کن' صدا می کرد، در حالی که پیشتر به او اعتراف کرده بودم که من یک مسافرم. پس او سعی می کرد با همان شیوه ی متفاوتش به یک مسافر کم سن و سال کمی تجربه بیاموزد. به طرفم خم شد و با لحن آرامی ادامه داد: اگه ساکت بشی و گوش کنی، می تونی صدای اونا رو بشنوی. مردایی که پشت سرمون نشستن و دارن در مورد پادشاه و لشگرکشی احمقانه اش غر می زنن. -چرا فکر می کنی این چیزا کمکم می کنه؟ -چون فکر می کنم داری به سمت یه چیز خیلی مهمی حرکت می کنی...و البته، هیچ ایده ای درباره ی این بیرون نداری! آدمایی مثل تو، باید از چنتا حرفه ای یاد بگیرن. پوزخندی زدم و گفتم: حالا فکر می کنم که ارزشش رو داشت که هامرز رو با اون دو نفر تنها بذاریم. ارسن جوابی نداد. پیاله اش را برداشت و آن را یک نفس سر کشید. پرسیدم: خیلی وقته اون مرد رو می شناسی؟ آفر، درسته؟ ارسن دوباره پیاله اش را پر کرد و گفت: من با هامرز بزرگ شدم، با مادربزرگ و روشا. در حالی که آفر همیشه این اطراف می چرخید. به انعکاس تصویرش در پیاله ی شراب خیره شد و گفت: تا اینکه یه روز ما رو دور خودش جمع کرد و پیشنهاد کرد با هم کار کنیم. اما منظورش از کار چیزی نبود که ما فکر می کردیم.... این شهر پر از معدن مس هست. پر از سکه های طلا و پر از آدمای فرصت طلب. نجیب زاده ها، خانواده های متصل به ملکه و نزدیکای پادشاه... همون کسایی که بیشتر زمین ها رو صاحب شدن. زمین ما رو هم همینطور. با تردید پرسیدم: منظورت ... -زمین من و پدرم...به همین خاطر تصمیم گرفتیم یکم سر به سر این آدما بذاریم. ازشون می دزدیدیم...هرچیزی که می شد. به گاری هاشون حمله می کردیم. یه جورایی، براشون یه خار تو چشم بودیم. اما بالاخره گیر افتادیم. و من تمام مدت، مثل یه احمق منتظر بودم تا آفر برای کمک بیاد. به چشمان غمگینش خیره شدم. تا به حال او را آن طور ندیده بودم. در آن وضعیت بیشتر شبیه بچه های کوچک شده بود، نه پسری که مدام سعی می کرد ادای رئیس ها را در بیاورد. گفتم: شاید توقع زیادی بوده. اون مرد زیاد قابل اعتماد به نظر نمیاد. ارسن خنده ی تلخی کرد و شرابش را نوشید. پس از چند لحظه گفت: می دونم این از مردی که همه ی عمر منو رها کرده انتظار زیادیه... فقط برای چندلحظه فکر کردم شاید براش مهم باشه... اینکه چی به سر من میاد. متوجه نمی شدم. مثل آن بود که آفر برایش بیشتر از یک رئیس باشد. لب هایم را تر کردم و گفتم: آفر... او پیاله ی شرابم را برداشت و به سرعت محتوایش را نوشید، خنده ی مستانه ای کرد و گفت: اون پدرمه. سلام، سال نو مبارک. هر چند که یکم دیر شده:)
  9. طغیان | Nico

    به طرف ارسن برگشتم. ظاهرا آن مرد را می شناخت. اما پیش از آن که از او سوالی بپرسم، تنها یک نگاه به چهره ی سرخش کافی بود تا ساکت شوم. او عصبانی بود. عصبانی تر از هر موقع دیگری که دیده بودم! ابروهایش در هم گرفته خورده، و دندان هایش را روی هم فشار داده بود. انگار سخت تلاش می کرد خودش را کنترل کند. هامرز با تعجب گفت:آفر! آفر لبخند دندان نمایی زد و برای او سری تکان داد. با خوشحالی گفت: واقعا فکر نمی کردم به این زودی ببینمتون! حالا می فهمیدم. این مرد همان کسی بود که مدام درباره اش صحبت می کردند،گرچه، ظاهرش بیشتر شبیه یک آدم مجنون و دیوانه بود تا یک دزد. به او اشاره کردم و از هامرز پرسیدم: اون...رئیستونه؟ آفر تازه متوجه ام شد و گفت: این بچه دیگه کیه؟...."تنها انگشت اشاره اش را به چانه اش کشید و متفکرانه از هامرز پرسید:" از قبیله ی شماست؟ در همین لحظه، ارسن کنترل خودش را از دست داد و از جایش بلند شد. رو به روی آفر قرار گرفت و با صدای دورگه ای گفت: برای چی اینجایی؟! آفر خنده ی آزاردهنده ای کرد و گفت: منظورت چیه؟ ایرمان گفت که تمام دیروز دنبالم می گشتی. واقعا خیلی جا خوردم. باورم نمی شد فرار کرده باشین! اون آدما به نظر سمج می اومدن! ارسن یقه ی او را چنگ زد و رو به چهره ی بی خیالش گفت: آره، ولی اشتباه می کردیم! حالا برو... آفر با تعجب پرسید: از چی عصبانی هستی؟! چه اتفاقی افتاده؟ ارسن کلافه او را به عقب هل داد. هرچند آفر، ذره ای از جایش تکان نخورد. در واکنش به عصبانیت فوق العاده ی ارسن، صورت پرمویش را خاراند و از هامرز پرسید: مادربزرگت کجاست؟ من خیلی گرسنه ام. آه...راستی، اون پسر کجا رفت؟ در جستجوی کسی، دور و اطرافش را گشت. در آن وضعیت بیشتر از قبل، شبیه آدم های متوهم به نظر می آمد. اصلا قانع نمی شدم که او، رئیس کسی یا جایی باشد! هامرز رو به رویش قرار گرفت و گفت: واقعا نمی دونی؟ او چیزی از جیبش خارج کرد و آن را در دهانش گذاشت. در حالی که آن را می جوید پرسید:چی رو نمی دونم؟ ارسن فریاد زد: تو ما رو ول کردی! تو دست تاجرای برده! تمام مدت مثل یه احمق منتظر بودم برای نجانمون بیای! آفر ابروهایش را بالا انداخت و لب هایش را به شکل یک خط صاف در آورد. مطمئن بودم آن ظاهر مسخره ای که به خودش گرفته است بیشتر ارسن را عصبانی می کند. پس از چند لحظه دست از ادا درآوردن برداشت و گفت: من شما رو ول نکردم...فقط اخراجتون کردم. قبل از آن که ارسن دوباره به طرف آفر حمله کند، هامرز او را گرفت. با لحن قانع کننده ای گفت: آروم رفیق، اون همیشه اینطوریه. ما انتظار زیادی داشتیم. آفر چهره ی جدی به خودش گرفت و به آهستگی قدم زد. در همان حال گفت: من به آدمای بی استعداد احتیاجی ندارم. برای همین یه نفر دیگه رو جایگزین شما کردم. دوباره انگار که چیز فراموش شده ای را به یاد آورده باشد، دور و اطرفش را گشت. در نهایت چرخید و به شخصی که خیلی دور تر از ما، در لابه لای درختان باغ پرسه می زد، اشاره کرد و گفت: آها. اونجاست....اون شریک جدیدمه. یه 'با استعداد' که جایگزین شما بچه ها میشه. برای شریک جدیدش سوت بلندی زد. او متوجه شد و دوان دوان به سمتمان آمد. ارسن از هامرز فاصله گرفت و در حالی که نفس نفس می زد، خیره به آفر گفت: تو ما رو فروختی؟..به یه بچه دماغو! ...برای همین ما رو نادیده گرفتی؟ فکر می کردم که یه گروهیم! آفر خندید و گفت: احمق نباش. حتی یه گروه هم از هم می پاشه. هیچ چیز ابدی وجود نداره. هامرز، دست به سینه، در حالی که اخم هایش را در هم کرده بود گفت: پس، تمام این مدت ما رو سر کار گذاشتی! آفر نچ نچی کرد و گفت: نه دقیقا. به خاطر شما بود که من فهمیدم برای پول بیشتر، باید با آدمای با استعدادتری کار کنم. این مرد حتی من را هم عصبانی می کرد. آن قدر که وسط بحثشان پریده و گفتم: واقعا؟ خیلی خوبه که همچین نتیجه ای گرفتی. چون تو لیاقت اینو نداری که رئیس اونا باشی! اصلا چرا نارحتین که شما رو اخراج کرده؟ آفر یک ابرویش را بالا انداخت و گفت: آتیش تندی داری بچه...می دونی داری با کی حرف می زنی؟ در همین لحظه شریک آفر از راه رسید و در کنارش ایستاد. لبخند کودکانه ای زد و به شکل احمقانه ای برای همه ی ما دست تکان داد. وقتی نگاهش به من افتاد لبخند برروی صورتش ماسید. او هنوز همان لباس های مندرس را به تن داشت. گردن آویز برنزی و سربند نارنجی داشت و باعث می شد به این فکر کنم که چقدر دنیا می تواند کوچک باشد! یک آه بلند را در گلو خفه کردم. چشم های دارین (Darien) از تعجب درشت شد و ابروهایش را بالا انداخت...با لبخند دندان نمایی به سمتم به راه افتاد. دستانش را برای در آغوش کشیدنم باز کرد و با خوشحالی گفت: هی....فکر نمی کردم دیگه ببینمت! دلت برام تنگ شده بود؟ پیش از آن که واکنشی نشان بدهم. درست در فاصله ی یک قدمی ام، ارسن موهایش را از پشت چنگ زد و او را عقب کشید. با عصبانیت گفت: فکر می کنی داری چی کار می کنی؟ پسرک در وضعیت نامتعادلی قرار گرفت. با دو دستش مچ ارسن را گرفت و تلاش کرد خودش را آزاد کند اما فایده ای نداشت چقدر دست و پا بزند ارسن او را رها نمی کرد. - هی تو....ولم کن...من و اون با هم دوستیم! ما خیلی صمیمی هستیم.....به سربندامون نگاه کن! حتی از هم یادگاری داریم! سرم را کمی کج کردم و به این اندیشیدم که چطور آن پسر می تواند از تنها برخوردمان چنین داستانی بسازد! در همین لحظه متوجه شدم همه ی آن ها برای کشف راست یا دروغ بودن حرف های دارین(Darien) به سمتم چرخیده اند. ارسن چشمانش را باریک کرد و با تردید پرسید: تو با این با استعداد رفیقی؟ لبخند ابلهانه ای زدم و گفتم: مزخرفه! من نمی شناسمش! ارسن نگاهش را از من گرفت و به پسرک چشم غره رفت. دارین با اصرار گفت: نه، نه...ما همو دیدیم. با هم دوستیم. حتی رازهای همدیگه رو می دونیم. این را گفت و با نیشخند شیطنت آمیزی به چشم های بی حالت من خیره شد. آن اشاره به 'رازها' کافی بود تا من را گیر بیاندازد. آن پسر شبیه احمق ها رفتار می کرد اما به هیچ وجه احمق نبود. آهی کشیدم و چشم هایم را بر روی هم فشار دادم. احساس خستگی می کردم. نمی فهمیدم چرا ملاقات با افراد عجیب برایم تمامی نداشت. سلام به دوستایی که هنوز داستان رو دنبال می کنند. یه خسته نباشید و یه تبریک واسه سال نو. پیشاپیش چهارشنبه سوری و عید رو تبریک میگم نمی تونم در مورد پست های عید هیچ قولی بدم. فقط می تونم بگم تلاشم رو می کنم تا وقفه ی طولانی تو داستان نداشته باشیم. و امیدوارم برای خوندن ادامه ی داستان نا امید نشده باشید. چون می تونم بگم داستان حتی شروع هم نشده. و کلی اتفاق دیگه در راهه.

  10. لَب به احساس زدم ...
    مسـت شدم ...
    فهمیـدم ..
    شاعران مَست ترین طایفهٔ هشیارند.!!
    بی خود از حال شدن 
    گرچه گناه است
     ولی..
    " شاعری جُرم قشنگی است اگر بگذارند...
     


  11. احمق انواع مختلفی دارد!
    یک نوع احمق داریم که دائما در گذشته اش زندگی میکند!
    یک نوع هم هست ، که احمقیتشان به حدیست که با وجود ضربه خوردن دوباره اعتماد میکنند و از یک سوراخ چندین بار گزیده میشوند و درس عبرت هم نمیگیرند!
    یک نوع هم داریم که هر چقدر هم بدی ببینند نمیتوانن دوست نداشته باشند!
    به آنها میگویند مهربان!
    گاهی اوقات مهربان مترادف احمق هست!
    حالا با خودت تصور کن
    احمق نوع چهار که خصوصیات احمق های دیگر را یکجا باهم دارد چقدر باعث عذاب خودش میشود!
    میدانی...
    آدما میفهمند که احمقند!
    میفهمن که دارن حماقت میکنند
    اما زور قلبشان از منطق و عقلشان خیلی بیشتر است...!

    المیرا_دهنوی

     

  12. طغیان | Nico

    روشا رو به روی ما ایستاد و با گشاده رویی صبح به خیر گفت. با آن که خیلی شبیه برادرش به نظر می آمد، اما از او شاداب تر بود. برخلاف دخترهای دیگر موهایش را نمی بافت و اجازه می داد تارهای فردار زیبا ، صورتش را قاب بگیرند. لباس شیری رنگی که به تن کرده بود، سایه ی روشنی برروی پوستش انداخته بود و باعث می شد پوست تیره اش، جلوه ی کم نظیری پیدا کند. نگاهم را از موهای پرپشتش گرفتم و برروی صحبتش با ارسن تمرکز کردم. -باید برگردم. اومدم یکم دارو ببرم. -واقعا که چه حرفه ی پر دردسری داری! روشا خندید و گفت: درسته، هیجان کار شما رو نداره! متوجه شدم در لبخند ساده اش کمی شیطنت وجود دارد. ارسن نفس عمیقی کشید و به من اشاره کرد. گفت: این پسر تا الان منتظر مادربزرگت بوده! حتی به خاطرش اینجا خوابیده! روشا با چشمان درشت شده اش به من خیره شد و گفت: مادربزرگ دیر میاد. شاید امشب. اون زن حالش خوب نیست. اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که به دنبال دخترک راه بیافتم و او را تا مقصدش دنبال کنم. دیگر نمی توانستم آنجا بنشینم و برای دیدن پیرزن انتظار بکشم. از جایم بلند شدم و گفتم: خیلی خب، باهات میام. روشا لبخند دیگری زد و گفت: مادربزرگ خواست که منتظرش بمونی....می دونست که عجله می کنی. با خودم فکر کردم "عجله؟" البته! من عجله داشتم. دلم می خواست هرچه سریع تر به سیل غیرمنطقی اتفاقات پایان دهم و از حرف های عجیب پیرزن رهایی پیدا کنم. ارسن نگاهی به چهره ی درهم من انداخت و زیرخنده زد. پس از چند لحظه گفت: غصه نخور، منم دیروز همین شکلی بودم....کل زمینای این اطراف رو زیر پا گذاشتم ولی نتونستم آفر رو ببینم.... از او روی برگرداندنم و گفتم: من واقعا باید از اینجا برم. فرصت زیادی ندارم و اگر تا الان اینجا موندم به این خاطر که با مادربزرگت صحبت کنم. روشا سری تکان داد و گفت: به مادربزرگم میگم. نگران نباش. اون امشب برمی گرده. این را گفت و ما را در حیاط تنها گذاشت. با عصبانیت رفتن او را تماشا کردم. ارسن آستین لباسم را کشید و با خنده گفت: چرا انقدر عجله داری؟ یه طوری شدی انگار موضوع مرگ و زندگیه! به چشمان بی خبرش خیره شدم. چقدر خوشبخت بود که چیزی نمی دید و و چیزی نمی دانست. لبخند ابلهانه ای زدم و بی قراری ام را در پس یک نقاب پنهان کردم. دوباره کنار او برروی زمین نشستم و گفتم: عجله ندارم. چیز مهمی نیست. در همین لحظه درب کلبه باز شد. اول هامرز، و پس از او زینو، از اتاقک چوبی خارج شدند. به خاطر روشنایی بیرون چشمانشان را باریک کرده بودند و هر دو همزمان باهم، خمیازه می کشیدند. ارسن به ظاهر شلخته ی آن ها خندید و گفت: خیلی مسخره شدن، مگه نه؟ به موهای ژولیده ی هامرز خیره شدم. انگار موهای تیره اش در هم گره خورده بود و یا کسی سعی کرده بود وقتی خوابیده بود با او شوخی کند. لباس هایش هم نا مرتب بود، شال تیره رنگی که همیشه می بست بر روی کمرش کج شده بود. لبخندی زدم و گفتم: مثل دیوونه ها شده. ارسن با صدای بلند خندید. هامرز چندبار پلک زد و با گیجی به ما خیره شد، پرسید: به چی می خندین؟! ارسن با بی خیالی دستش را تکان داد و گفت: چیزی نیست...بیاید اینجا! آن ها رو به روی ما برروی زمین نشستند. متوجه شدم اطراف چشم های هامرز حلقه های تیره رنگی افتاده است. احتمالا او هم مثل من شب خوبی را نگذرانده بود. زینو با دست های کوچکش موهای به هم ریخته اش را از روی پیشانی اش کنار زد و گفت: کی میریم دنبال آفر؟ ارسن پوزخندی زد و گفت: دیگه نمیریم." برای آن که موضوع را عوض کند، پرسید:" اون پسره کجاست؟ شوان؟ هامرز آهی کشید و گفت: حالش خوب نیست. هنوز خوابه. ارسن سری تکان داد و ادامه داد: فکر کردم خوب شده! راستی...تو چرا قیافه ات این طوری شده. انگار تمام شب بیدار بودی! هامرز خندید و گفت: شب ناراحت کننده ای بود. در همین لحظه روشا به حیاط برگشت. سبدی که همراهش بود را پر کرده بود و داشت از کلبه ای که شوان در آن خواب بود خارج می شد. هامرز با دیدن او با تعحب گفت: کی برگشتی! مادربزرگ کجاست؟ -احتمالا تا شب همونجا بمونه...تا زمانی که حال اون زن بهتر بشه. هامرز سری تکان داد. زینو از جایش بلند شد و به طرف روشا دوید. با خوشحالی پرسید: اون بچه به دنیا اومده؟ روشا لبخندی زد و درحالی که به آرامی به طرف درختان حرکت می کرد گفت: آره. یه نوزاد دختر. می خوای ببینیش؟ زینو با خوشحالی بالا و پایین پرید. بعد هم به همراه دخترک، از دیدرسمان خارج شدند. ارسن خیره به مسیری که رفته بودند نیشخندی زد و غرغرکنان گفت: بدتر از بچه هایی به سن و سال زینو، اونایی هستن که تازه به دنیا میان و یه جوری جیغ می زنن که انگار از همه ی دنیا طلبکارن! هامرز گفت: واقعا دید شگفت آوری نسبت به همه چیز داری! سری تکان دادم. ارسن همیشه طوری رفتار می کرد که انگار از همه چیز متنفر و یا عصبانی بود! با این حال او عین خیالش نبود! خندید و رو به من گفت: خیلی خب، مادربزرگ اون حالا حالاها برنمی گرده. با من میای؟ هامرز اخم کرد و با حالت مشکوکی به او خیره شد. پرسید: احیانا که نمی خوای دوباره به شهر برگردی! ارسن پشت گوشش را خاراند و به سمت دیگری نگاه کرد. در حالی که سعی می کرد قانع کننده به نظر بیاید گفت: من دیروزم رفتم، هیچ اتفاق بدی نیافتاد. سربازا مدام این طرف و اون طرف می رفتند، ولی دنبال ما نمی گشتن. -چطور به این نتیجه رسیدی که دنبال ما نیستن؟ ارسن شانه ای بالا انداخت و گفت: دنبال یه چیزی بودن. ولی نگفتن که دنبال کسی هستن! فکر کنم آشفتگیشون به این خاطره که یه چیزی رو گم کردن. وقتی تو مهمون خونه نشسته بودن و پرحرفی می کردن شنیدم. به وضوح شنیدم که گفتن چون گمش کردن شغلشون رو از دست میدن! هامرز چندلحظه به جایی خیره شد و سرش را تکان داد. درست وقتی ارسن فکر کرد او را قانع کرده است، پرسید: این تو رو به این نتیجه رسوند که اونا بیخیال ما شدن؟ که فراموش کردن ما به گاری احمقانه شون حمله کردیم؟ پرسیدم: گاری؟ شما به یه گاری حمله کردین؟! هامرز آهی کشید و گفت: بعدا توضیح میدم."به طرف ارسن چرخید و ادامه داد:"واسه همین رفتی تو همون مهمون خونه ای که سربازا همیشه میرن؟ ارسن با کلافگی گفت: آره آره...من بر همین اساس رفتم و اونجا نشستم، هیچ اتفاق بدی هم نیافتاد...اگه باورت نمیشه سربازا دنبالمون نیستن با من به شهر بیا. به مهمون خونه ایرمان! -فکر خوبیه...بیاید همگی با هم بریم. این را کسی گفت که پشت سرم ایستاده بود! با تعجب به عقب برگشتم. یک مرد بلند قد و درشت هیکل بود. ریش قهوه ای بلند و نامرتبی داشت که برخلاف موهای سرش، خیلی هم پرپشت بود. یک شال چرمی پهن به شکم بزرگش بسته بود و یک جلیقه ی مندرس و بد رنگ به تن کرده بود. دست چپش را به کمرش زده بود و دست دیگرش....قاعدتا درجایی که باید می بود نبود! او دست راست نداشت. آستین لباسش از شانه اش آویزان بود و با هر حرکت کوچک ، به آرامی به این طرف و آن طرف تاب می خورد. لبخند پهنی زد و خیره به ارسن پرسید: حالت چطوره پسر؟
  13. طغیان | Nico

    اول صبح بود. آسمان آبی و صاف، و از ابرهای سفید پنبه ای شکل پر شده بود. صدای غارغار کلاغ ها از تمام فضای عریان باغ به گوش می رسید و نسیم خنکی که می وزید، گاهی لرز به جانم می انداخت. خورشید تازه طلوع کرده بود که از اتاقک چوبیمان بیرون زدم. به درختی تکیه کرده، و به رو به رویم خیره بودم. با آن که شب قبل دوباره به کلبه بازگشته بودم ولی ابدا نتوانستم پلک هایم را روی هم بگذارم. خسته بودم، اما افکارم آن قدر افسارگسیخته و کنترل ناپذیر بود که حتی لحظه ای آزادم نمی گذاشت. فایده ای نداشت برای آرام کردن خودم چه کار کنم، خاطرات بد همیشه جلوی چشمانم جان می گرفتند. حالا که فکرش را می کردم...دیگر چیز خوبی نداشتم...هر آنچه در ذهنم مانده بود خون و مرگ و درد بود. می خواستم از حوادث عجیبی که پی در پی اتفاق می افتاد به کجا پناه ببرم؟ به گذشته ام؟ با حیرت متوجه شدم چقدر خاطرات خوبم کم بودند... مانند دخترهای دیگر در خانه نمی ماندم. در کنار مادرم آشپزی و یا خیاطی را یاد نمی گرفتم، حتی در کنار خواهرم هم نبودم. من همیشه از آن ها دور بودم. تنها در کنار تبعیدی بودم. در داستان هایش غوطه ور می شدم و با او جنگل را می گشتم. انگشتانم همیشه تیر و کمان را لمس می کردند و در روزهای جشن، به ماجراجویی های خودم می پرداختم. آن لحظات چقدر کوتاه بودند. دنیای کودکانه ام در کمتر از یک روز تباه شده بود. حالا، فکر کردن به آرزوهای قدیمی ام من را عذاب می داد. بیشتر از هر چیز دلم می خواست به گذشته برگردم. همه ی اتفاقات بد را فراموش کنم و این بار، به جای گشت و گذار در جنگل، بیشتر وقتم را با خواهرم بگذرانم. در کنار مادرم به کارهای خانه رسیدگی کنم و پدرم را درحال کار تماشا کنم. اما...این فکرها... به اندازه ی آرزوهای قدیمی ام، احمقانه و بچگانه بودند. هیچ وقت نمی توانستم به نقطه ی آغاز بازگردم...آنچه که رفته بود، برای همیشه رفته بود. کاش می توانستم چشم هایم را ببندم و فقط به راهی که باید می رفتم ادامه می دادم. آن چشم های براق و اشک آلود را فراموش می کردم و به تنهایی، سفر می کردم. که هرآنچه که به تازگی با آن آشنا شده بودم را دور می ریختم و پشت سر می گذاشتم...طوری که انگار هرگز وجود نداشته اند. که برایم مهم نباشد آن پسر در حال مرگ است و یک پیرزن ادعا می کند من می توانم نجاتش بدهم....دلم می خواست در تنهایی و سکوت جنگل غرق شوم و فقط به مسیرم ادامه بدهم. تا شاید حقیقتی که می خواستم را پیدا کنم. اما...از پس این یکی... بر نمی آمدم. اگر شوان را نمی فهمیدم، اگر ذره ای از دردی که می کشید را درک نمی کردم....آزادانه او را پشت سر می گذاشتم. اما دانستن اینکه او برای کمک به کسی می رفت. آن طور خودش را نادیده می گرفت و برای کس دیگری تلاش می کرد، که دنبال درمان نبود و آن طور خودش را به آب و آتش می زد ... باعث می شد فکر کنم چقدر خودخواهانه رفتار می کنم. با آن که هرگز حرف های پیرزن را باور نمی کردم اما حالا....دلم می خواست... واقعا قدرت داشتم تا آن پسر مریض را از نفرینش آزاد کنم. آه عمیقی کشیدم. سرم را بالا آوردم و به آسمان خیره شدم. آن قدر آبی و روشن بود که انگار می توانستم خودم را در حجم وسیعش غرق کنم. کنجکاو بودم آیا کسانی که از دست داده بودم در حال تماشایم هستند؟ آیا آن ها هم آشفتگی هایم را احساس می کردند؟ چقدر دلتنگشان بودم. چیزی باعث شد بیدار شوم. تکیه ام را از درخت گرفتم و کمی به جلو خم شدم. در حالی پلک می زدم تا دیدم واضح شود، متوجه شدم کسی بالای سرم ایستاده است. -بیدارت کردم؟...فقط می خواستم یه چیزی روت بندازم. با تعجب به پتویی که برروی پاهایم افتاده بود نگاه کردم و با صدای گرفته ای گفتم: ممنونم. ارسن لبخند کجی زد و کنارم نشست. پرسید: چرا اینجا خوابیدی؟ خواب گردی می کنی؟ با به یاد آوردن حوادث شب گذشته گفتم: یه همچین چیزی...قرار نبود خوابم ببره. او سری تکان داد و انگار که ناگهان چیزی را به خاطر آورده باشد گفت: حالا که هامرز هنوز خوابه، بیا بریم شهر. همونجایی که بهت قول داده بودم. مهمون خونه ی ایرمان! با تعجب به او خیره شدم. ظاهرا دیگر نمی خواست به دنبال آفر بگردد. با خودم اندیشیدم پسرها همیشه برای کارهای غیرضروری وقت داشتند! با این حال، این مساله، آخرین چیزی بود که بدان احتیاج داشتم. خمیازه ای کشیدم و گفتم: نمی تونم. باید منتظر مادربزرگ هامرز بمونم. ارسن یک ابرویش را بالا انداخت و گفت: چرا؟ اتفاقی افتاده؟ پیش از آن که جواب دهم، صدای قدم هایی حواسمان را پرت کرد. صدا از طرف درختان باغ می آمد. دختری را دیدیم که موهای فردارش آزادانه برروی شانه هایش ریخته بود و یک سبد خالی به دست گرفته بود. وقتی متوجه من و ارسن شد، لبخند پهنی زد و قدم هایش را سریع تر کرد.
  14.  f3k9_img_20180114_223405.jpg 

     هیچ چیز برای همیشه نیست

     همیشه یه دروغه

     همه ی آنچه که داریم، چیزی مابین 

     سلام و خداحافظیه

     

  15. معرفی 10 انیمیشن برتر سال 2017

    انیمیشن کوبو و زوتوپیا خیلی خوب بودن.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×