رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Nico

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    312
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Nico در 10 اردیبهشت

Nico یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

2,007 بار تشکر شده

درباره Nico

  • درجه
    نویسنده

مشخصات کاربر

  • علایق
    کتاب،مانگا،نقاشی،فیلم،موسیقی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,253 بازدید کننده نمایه
  1. طغیان | Nico

    سلام دوستان. وقت همگی به خیر رمان طغیان دیگه در اینجا ادامه پیدا نمی کنه. اگر دوست داشتین رمان رو دنبال کنید به آدرس: http://armangroup.blogfa.com/ مراجعه کنید.
  2. طغیان | Nico

    او خسته به نظر می‌آمد. هر چه بیشتر ادامه می‌دادیم ناتوان‌تر می‌شد. در حالی که نفس نفس می‌زد، به تنه‌ی درختی تکیه کرد. ایستادم و پرسیدم: می‌خوای دوباره استراحت کنیم؟ شوان مکثی کرد و با بی‌حالی گفت: از این ضعف... متنفرم. چند قدم به سمتش رفتم و گفتم: می‌تونم تو راه رفتن کمکت کنم. سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید. پس از چند لحظه، تکانی خورد و قدمی برداشت. هر چند گام برداشتنش بیشتر مانند کودکی بود که تازه راه رفتن را آموخته بود. کنارم متوقف شد و از بین لب‌های خشکیده‌اش پرسید: چرا انقدر... کمکم می‌کنی؟ تنها کسی هستی که... تو این وضع... بهم اهمیت میده. پیش از آن که بر روی زمین سقوط کند بازویش را گرفتم. دستش را دور گردنم انداختم و تلاش کردم تعادلمان را حفظ کنم. هر چند او نحیف‌تر از چیزی بود که به نظر می‌آمد. به آرامی حرکت کردم. در کنارم گام های کوچک و نامتعادلی بر می‌داشت. گفت: من یه برده فراری بودم... فرار می‌کردم...اما اونا هر بار.. پیدام می‌کردند... خیلی از مردم منو می‌دیدند... اما فقط روشون رو ..برمی‌گردوندند. انگار وجود نداشتم... هیچ کس باورش نمیشه.... که چه گذشته‌ای داشتم!.... اما..تو.... حتی منو.. نمی‌شناسی!... چرا ..دنبالم اومدی؟ به جای پاسخ دادن به او، تلاش ‌کردم در میان تاریکی که مانند لشگری عظیم ما را احاطه کرده بود راه درست را پیدا کنم. درختان، در مقابلمان صف آرایی کرده بودند و هر مسیر مستقیمی را، به مارپیچ‌های پر پیچ و خمی تبدیل می‌کردند. نور فانوس هم نمی‌توانست کمک چندانی باشد. کم کم تردید می‌کردم مسیر درستی را دنبال می‌کنیم. شوان دوباره با اصرار پرسید: چرا کمکم... می‌کنی؟ این بار نمی‌توانستم سوالش را نادیده بگیرم. صادقانه گفتم: از دیدن مرگ خسته شدم. دیگه نمی‌خوام کسی رو دفن کنم، حتی اگه زیاد نمی‌شناسمش! با حیرت به چشمانم خیره شد، انگار نمی‌دانست چه بگوید. ساکت شد و در عوض، با من همراه شد تا مسیر برگشت را پیدا کنیم. پس از مدت زمانی که در نظرم چندین روز به طول انجامید، بالاخره توانستیم حصارهای باغ توت را پیدا کنیم. و درست در همان زمان، سایه‌ی تیره‌ای به سمتمان دوید. حالا دیگر، آن‌قدری او را می‌شناختم که حتی از نوع گام برداشتنش هم بتوانم تشخیصش بدهم. به طرفمان می‌دوید اما به حدی سبک حرکت می‌کرد که ضربات پاهایش فقط صدای خفه‌ی تاپ تاپی را بر روی زمین ایجاد می‌کرد. سایه رو به رویمان توقف کرد. هامرز با نگرانی به هردویمان خیره شد و گفت: دیگه از پیدا کردنتون ناامید شده بودم! لبخند خشکی زدم و گفتم: تقریبا گم شده بودیم. او با عجله جلو آمد و کمک کرد شوان را به حیاط باغ ببریم. در حیاط، آتش بزرگی افروخته بودند. زینو و آفر در کنار آتش نشسته بودند و به آرامی شعری را زمزمه می‌کردند. پیرزن آن طرف شعله‌های درخشان، بر روی کنده‌ای نشسته بود و با چشمان روشنش به آتش خیره شده بود. چهره‌اش متاثر از آن، به رنگ قرمز و نارنجی روشن شده بود و او را کهن‌سال‌تر از آنچه که بود نشان می‌داد. وقتی متوجه ورود ما شدند، آفر دست از خواندن آن شعر برداشت و با لحنی خبری گفت: قهرمان برگشته! لبخندی زد و با خوشحالی گفت: فکر نمی‌کردم از پسش بربیای! من را خطاب کرده بود. با سر و صدای آفر، پیرزن نگاهش را بالا آورد و به من و شوان خیره شد..... لبخند ملیحی زد. ناخودآگاه جریان سردی از تمام وجودم گذشت. می‌دانستم از کارم چه نتیجه‌ای گرفته است! گمان می‌برد با راهکار غیرعادی‌اش موافقت کرده‌ام. که آن قدر دیوانه بودم که داستانش را باور کنم! با این حال، آن قدر خسته بودم که نمی‌خواستم برای پاسخ دادن به آن‌ها همانجا بیایستم. به کمک هامرز، شوان را به کلبه بردیم. پیرزن به دنبالمان آمد. او را دوباره بر روی تخت خواباندیم. پسرک چشمانش را بسته بود و به آهستگی نفس می‌کشید. احساس می‌کردم آن‌قدر ناتوان شده است که حتی نفس کشیدن هم او را خسته می‌کند. در همین لحظه پیرزن در کنارمان قرار گرفت و دستش را بر روی پیشانی پسرک گذاشت. پس از آن، فقط دو جمله گفت: برید بیرون، اون باید استراحت کنه. آخرین چیزی که دیدم، زن مسنی بود که مدام در کلبه این طرف و آن طرف می‌رفت و از میان قفسه‌ها، کوزه‌ها و ظروف مختلفی را برمی‌داشت. درِ کلبه را بستیم و در حیاط ایستادیم. هامرز دستانش را به کمرش زد و پرسید: کجا پیداش کردی؟ -بالاتر از باغِ شما، مابین درختایی که نمی‌شناختمشون. دقیق نمی‌دونم. -چطور راضیش کردی که برگرده؟ لب‌هایم را تر کردم و گفتم: سخت بود. ولی وقتی حرفام رو شنید قبول کرد. هامرز سری تکان داد و گفت: فکر کنم فقط تو بتونی راضیش کنی! به هرحال، برای بار دوم قانعش کردی! آهی کشیدم و فکر کردم" هیچ ایده‌ای درباره‌اش نداری! " پرسیدم: ارسن و دارین هنوز برنگشتن؟ هامرز گفت: احتمالا هنوز دارن دنبالش می‌گردن، باورم نمیشه ارسن قبول کرد دنبال شوان بگرده! حالا که دیگر کسی گم نشده بود، نمی‌خواست بمیرد و یا کسی سعی نمی‌کرد رازم را با صدای بلند فریاد بزند، ذهنم خالی شده بود. می‌توانستم ضربان درد را در تمام نقاط بدنم حس کنم. پلک‌هایم مانند وزنه‌های سنگینی بر روی حدقه‌ی چشمانم جابه‌جا می‌شدند و احساس می‌کردم دیگر نمی‌توانم بیاستم. به آرامی چند قدم به طرف جلو برداشتم و در کنار آتش نشستم. زینوی کوچک هیجان زده به طرفم خم شد و پرسید: اون پسر،...اینجا که کسی دنبالش نیست. پس چرا فرار می‌کنه؟ سوالش در ذهنم تکرار می‌شد”چرا فرار می‌کنه؟” حالا دیگر می‌دانستم.... در گذشته، از مردانی که تعقیبش می‌کردند ولی امشب، سعی داشت از تله‌ی سرنوشت بگریزد. شاید هم از خودش! سعی کردم لبخند بزنم، اما دیگر نمی‌توانستم صورتم را برای کش آمدن راضی کنم. از احساس خالی بودم. با صدای گرفته‌ای گفتم: دیوونه‌اس. گاهی زندگی این بلا رو سرمون میاره! زینو با تعجب به چهره‌ام خیره شد. شاید امید داشت با یک لبخند، به او ثابت کنم که درباره‌ی آنچه که به زبان آورده‌ام شوخی کرده‌ام، اما من....در آن لحظه، دیگر نمی‌توانستم برای هیچ چیز نقش بازی کنم. کسی کنارم نشست. هامرز بود. می‌خواستم از او بپرسم. چطور شد پسرک فرار کرد؟ چرا او متوجه نشد؟ در کجا جستجویش می‌کرد؟ اما دیگر هیچ کدام مهم به نظر نمی‌رسید. شوان برگشته بود. فقط همین اهمیت داشت. پس ساکت ماندم و مسخِ رقصِ شعله‌های آتش شدم.
  3. معرفی و نقد رمان به طرز عجیبی چاق | hhhmmm

    سلام به نویسنده عزیز ،خانم @hhhmmm نقد رمان به طرز عجیبی چاق: عنوان رمان: با اینکه دیگه به این اسم عادت کردم باید بگم که می تونست خیلی بهتر باشه. کلمه ی "عجیب" زیاد لا به لای عنوان جالب به نظر نمی رسه. ولی طرح روی جلد (مخصوصا مهر چاق) رو دوست داشتم. به نظرم خلاقانه بود. خلاصه: بهتر بود خلاصه رو کمتر، و در عوض مبهم تر می نوشتین. تا اونجایی که من متوجه شدم خلاصه تقریبا تا جایی که پست گذاشتین رو شامل می شد. و در کل یه خلاصه ی متوسط بود. مقدمه: زیبا بود و لذت بردم. نثر رمان: رمان بین نثر ادبی و غیر ادبی(یا عامیانه) رفت و برگشت می کرد. متوجه شدم به چه دلیل این کار رو انجام دادین، ولی به نظرم این شیوه، رمان رو از پیوستگی خارج و در بعضی جاها، خواننده رو گیج می کرد. یه جورایی لذت و جذابیت نثر ادبی رو کم رنگ می کرد. ولی در عوض بخش ادبی، در عین ساده بودن، خواننده رو مشتاق ادامه دادن می کرد. علائم نگارشی: از علائم نگارشی خصوصا ویرگول، کم استفاده شده بود. غلط املایی هم خیلی کم بود. شخصیت پردازی: با وجود پرداخت خوبی که برای شخصیت اصلی صورت گرفته، هنوز شخصیت، چهره، و بعضا توجیه برخی رفتارهایی که از سایر کاراکترها سر می زنه، برای من حکم یه خلا یا علامت سوال داره. فضاسازی: خیلی کم بود. منظورم توصیف مکان و محلی هست که در هر صحنه کاراکترها بهش وارد می شدند. یه جورایی من زیاد تغییر فضا رو در لا به لای توصیفات احساس نمی کردم(شاید هم مشکل از من باشه!). پیشنهادات کلی: یه چیزی که در رمان شما نظر منو جلب کردم ساده بودن نثر ادبی و جذابیتش بود.به همراه تعابیر خلاقانه و توصیفات زیبایی که در رابطه با روابط انسانی و افکار حاکم بر جامعه مون شرح داده بودین. اما توصیه ام اینه که همین پیوستگی رو حفظ کنید و از گریز زدن به نثر غیر ادبی پرهیز کنید. مونولوگ ها بیشتر از دیالوگ ها به چشم می اومدند ولی بخش اعظم این مونولوگ ها شامل افکار شخصیت اصلی میشه، در ابتدا خوندنش لذت بخشه ولی وقتی خیلی ادامه پیدا کنه خسته کننده میشه. بهتره که به تعادل باشه(نمی دونم خودم چقدر رعایتش می کنم!). زندگی کاراکتر اصلی پر از نقاط تیره است، یه بخش روشن یا شاد درش قرار می دادین. مثلا یه رابطه ی گرم تر با یکی از اعضای خانواده اش. ایده رمان: همون طور که سایر دوستان هم قبلا اشاره کردن ایده ی نو و جالبی بود و امیدوارم با یکم ویرایش به یکی از بهترین رمان های انجمن تبدیل بشه. با آرزوی موفقیت روزافزون
  4. طغیان | Nico

    با صدای گرفته ای ادامه دادم: انکار نمی کنم که بهش فکر نکردم، یه روزی ایستادن مقابل شمشیری که روی گردنم فرود می اومد بهترین تصمیمی بود که می تونستم بگیرم. شاید فکر می کردم باید اینطوری تموم بشه چون دیگه تحملش رو نداشتم. ولی....تو وجودم انقدر خشم و عصبانیت وجود داشت که باعث شد انتخاب هام رو تغییر بدم...این یه زخمه، می دونم که هیچ وقت خوب نمیشه...با این حال باید یه چیزایی رو بفهمم. و همراهش، به این زخم عادت کنم..... نمی دونم کیمیاگر کیه و چرا اون قاتلا دنبالت هستند، همین قدر می دونم که ترجیح میدم به حرفای یه پیرزن داستانگو اعتماد کنم تا اینکه تو رو با یه چاقو بکشم. اگه دختری که می خواستی نجات بدی تا الان مرده، یه دلیل بهتر برا زنده موندن پیدا کن! حتی اگه دلیلت، انتقام گرفتن از کسایی باشه که این بلا رو سرت آوردن. شوان با حیرت تماشایم کرد. چند لحظه طول کشید تا سیل کلماتم را هضم کند. طوری نگاهم می کرد که انگار من موجود عجیبی بودم که ناگهان توانایی سخن گفتن پیدا کرده بود. و شاید هم لحظه ای برق امیدواری را در چشم هایش دیدم؟! لب هایش را تر کرد و به سختی سعی کرد صحبت کند، بی مقدمه پرسید: می دونی اگه این نفرین کامل بشه چی میشه؟ حتی همین حالا ممکنه آدمای زیادی مرده باشن. من باید یه جایی این چرخه رو متوقف کنم. حتی اگه نخوام بمیرم. با عصبانیت گفتم: پس اگه واقعا میخوای متوقفش کنی باید زودتر خودت رو جمع و جور کنی! حتی اگه احمقانه اس، به تنها راه حل پیرزن گوش کنی! نمی بینی؟ اگه خودت رو بکشی در هر صورت باختی، هم به کسایی که این بلا رو سرت آوردن و هم به خودت. دیگه نمی تونی هیچی رو تغییر بدی! نمی تونی به هیچکس کمک کنی. اون وقت ممکنه این بدبختی دوباره گریبان یه نفر دیگه رو بگیره. کسی که الان یه زندگی شاد داره. با عصبانیت فریاد زد: منم یه زندگی شاد داشتم! با خشونت دستانش را به چشمانش کشید تا اشک هایش را پاک کند. برای هزارمین بار از خودم پرسیدم، من هم در آن روستای سوخته و خون آلود همان طور به نظر می رسیدم؟ مانند پسری که رو به رویم نشسته بود و می خواست به زندگیش پایان دهد؟ وقتی رو به روی آن سوارکار سیاه پوش ایستادم، دقیقا به چه چیزی می اندیشیدم؟ با تمام وجود، می خواستم دستی من را این اتفاق شوم بیرون بکشد. که دستانش را روی چشم هایم بگذارد و با این کار، جوی های خون روی زمین را، از پیش دیدگانم ناپدید کند. منتظر بودم با یک سیلی محکم از خواب بیدارم کنند اما ..... هیچ کدام اتفاق نمی افتاد، در آن لحظه فقط من، در مرکزی ترین بخش آن کابوس ایستاده بودم. دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم: منم یه زندگی خوب داشتم، اما حالا همه ی چیزی که دارم افکارمه. باید برای رسیدن به خواسته هام تلاش کنم. تو هم باید همین کارو انجام بدی. شوان دستم را گرفت و بی مقدمه گفت: وقتی گفتی همه چیزت رو از دست دادی، منظورت.... با صدایی که به نظر دور می رسید گفتم: همه ی عزیزانم رو. چقدر این روزها این جمله ی سنگین را تکرار می کردم. و انگار، با هربار تکرارش یکی از خاطرات خوبم را از دست می دادم. انگار آن روزهای گرم تابستانی با خانواده ام، بوسیله ی خون و شعله های آتش پوشانده می شد، و آن قدر در لایه های سیاه وجودم پایین می رفت، که انگار هرگز وجود نداشت. شوان لبخند تلخی زد و به زمین خیره شد. با ناراحتی گفت: منم همه رو از دست دادم. چند لحظه ساکت شد. سکوتش به من اجازه داد فکر کنم امکان دارد از تصمیمش برگردد. که شاید، بازگشتن به کلبه ی پیرزن را انتخاب کند. خنده ی کوچکی کرد و به چشمانم خیره شد. برخلاف انتظارم حرف عجیبی زد: وقتی حرف می زنی مثل یه جنگجو به نظر میای. شاید اون قهرمان بزرگ، رس تهم(Rastaham)! پدرم خیلی درباره اش حرف می زد. تبعیدی هم درباره ی آن قهرمان داستان می گفت. اما نمی دانستم چرا پسرک، چنین چیزی را در این زمان به زبان می آورد. لبخندی زدم و گفتم: تو هم تا چند لحظه ی پیش مثل یه فانوس می درخشیدی! البته این مال قبل از این بود که بفهمم یه چاقو تو دستت داری! شوان نگاهش را از من گرفت و متفکرانه به تیغه ی پهن چاقویی که در زمین فرو رفته بود خیره شد. نفس عمیقی کشید و گفت: این انتخاب، یه مسئولیت سنگین داره..... اگه بخوام باهات برگردم. منتظرانه تماشایش کردم. چاقو را از زمین بیرون آورد و دسته ی زمختش را در دستم گذاشت. با همان لحن آرام همیشگی اش گفت: باید قول بدی وقتی از کنترل خارج شدم، برام انجامش بدی! نمی خوام به کسی صدمه بزنم. با حیرت به چشمانش خیره شدم. شفاف و قاطع بود. انگار دیگر اثری از نفرین نبود. احساس می کردم برای اولین بار است که چشمان واقعی اش می بینم. اولین باری که با خود حقیقی اش ملاقات می کردم. پیش از آن که به وسیله ی آنچه که بر سرش آورده بودند، به قطعات کوچکی بشکند. قلبم دیوانه وار به قفسه ی سینه ام می کوبید. برای نجاتش می بایست اول قول کشتنش را می دادم! چند بار با گیجی پلک زدم. هیچ چیز درباره ی شوان منطقی نبود. نه حتی آرامشی که در حین ادا کردن آن کلمات داشت. با این حال .... انگشتان سردم را محکم به دور دسته ی چاقو فشردم و گفتم: قبوله. این مسئولیت رو می پذیرم. وقتی از جایم بلند شدم و رو به رویش ایستادم، می توانستم وزن سنگین مسئولیتی که پذیرفته بودم را، بر روی شانه هایم حس کنم. این تعهد، مسیر رسیدن به هیرکانیا را طولانی تر می کرد. مقصدی که برایم بیشتر از هر چیز دیگری ارزش داشت. علی رغم آنچه که احساس می کردم، دستم را به طرفش دراز کردم و پرسیدم: با من میای؟
  5. محل قرارگیری نقد رمان کاربران

    نقد رمان بهاران بی باران نویسنده: @roro_nei30 اسم رمان: مناسب به نظر می رسه. ژانر: با اینکه تعداد پست های رمان هنوز کم هست و برای قضاوت دقیق تر باید اشراف کامل تری به رمان داشت، مشخص هست که ژانر اصلی، همان ژانر عاشقانه اس. درون مایه ی اجتماعی تا اینجا کم بوده و با توجه به خلاصه، و صحبت هایی که داشتین به نظر نمی رسه که داستان پایان تلخی داشته باشه. ژانر تراژدی، به رمان هایی با پایان تلخ اطلاق میشه. خلاصه: به طور کلی چون معمولا خلاصه ابتدایی ترین چیزی هست که یک خواننده از یک رمان می خونه و در بیشتر موارد، برای اطلاع پیدا کردن از کلیت موضوع و همچنین انتخاب اثر، اون رو مد نظر قرار میده، پیشنهاد می کنم خلاصه ی دقیق تری بنویسید. خلاصه ای که کمی از محتوای داستان رو مشخص کنه و از طرفی انقدر مبهم باشه که باعث کنجکاوی خواننده بشه. مقدمه: مناسب بود. نثر رمان: ادبی بود. رمان نثر خوبی داره. هر چند در برخی جاها یکپارچگی خودش رو از دست میده و از حالت ادبی خارج میشه(خصوصا پست های آخر). علائم نگارشی: از ویرگول و نقطه کم استفاده شده بود. پیشنهادم استفاده ی بیشتر از ویرگوله. ایده ی رمان: به طور کلی ایده ی جدیدی نیست ولی کاملا هم تکراری نیست. به نظرم این جذابه که در رمان، یه جا به جایی بین دو قلوها اتفاق می افته. اما چیزی که در رمان کم تر احساس میشه، پرداخت به شخصیت ها و ارائه دادن یه پیش زمینه از اون هاست. مثلا پیش از اینکه برخورد بهاران با شهراز رو شرح می دادین، اول چند خطی درباره ی نحوه ی آشنایی، یا میزان صمیمیتشون توضیح می دادین. همین طور خواهر بهاران، باران. باران، با اینکه کاراکتر مهمی به نظر میاد ولی به خوبی پرداخته نشده. در ابتدای داستان، شناخت محدود ما از اون، فقط بر اساس دیالوگ ها و تا حدودی افکار بهارانه. وقتی من خواننده شرح دقیقی نگیرم، تصور درستی هم از کاراکترها نخواهم داشت و به طبع، قضاوت صحیحی هم نخواهم داشت. شاد و موفق باشین.
  6. نظرسنجی ایده و نظرات برای بخش کتاب

    فیلتر: موافق کارگاه:موافق نقد و خواندن رمان به همان روش قبلی:مخالف
  7. نظرسنجی ایده و نظرات برای بخش کتاب

    حرف شما صحیح. به این منظور راه کارهای زیادی ارائه شد. یکیش کارگاه نویسندگی بود. سیلی از بچه ها که با شور و اشتیاق و انگیزه ثبت نام کردند. موقع آغاز کلاس ها خیلی هاشون حاضر نشدن، و بعضی از اون هایی که موندن، هیچ کدوم از آموزش ها رو به کار نبستن. اگه پست های قبل رو می خوندین متوجه نتیجه اش می شدین. از ابتدا هم این کلاس ها با هدف نویسنده پروروی و کمک به بچه ها به راه افتاد. من حرف شما رو قبول دارم. یه روزی همینطوری فکر می کردم ولی الان می دونم حقیقت خیلی با ایده الی که در ذهنم وجود داره فاصله داره.
  8. نظرسنجی ایده و نظرات برای بخش کتاب

    دوست عزیز، رمانی که الان در انجمن درحال تایپه و الان در اختیار خواننده هاست، ایده ای هست مربوط به پونزده سالگی من! که دوبار نوشته شده شده و الان با تغییرات وسیع، بعد از ۹ سال داره نمایش داده میشه. مساله اینه که همونطور که گفتم، همه فقط میخوان خیلی سریع نویسنده بشن. بی توجه به اینکه باید چقدر در این باره اطلاعات و تجربه کسب کنند. دوستان، تجربه کسب کردن به این معنا نیست که بریم و با عجله داستانی که نوشتیم رو تو انجمن نودوهشتیا قرار بدیم. تجربه یعنی مطالعه ی آثار برجسته و کتاب های مشهور. که این، هم به دانش ویراست، هم افزایش دایره لغات و هم تکنیک های نوشتن، کمک می کنه.
  9. نظرسنجی ایده و نظرات برای بخش کتاب

    حتی دوستانی هم که بدون اجبار ثبت نام کردن تکالیف رو انجام نمی دادن، PDFها رو نمی خوندن. فرقی نداره.
  10. نظرسنجی ایده و نظرات برای بخش کتاب

    نمی دونم اسم فیلتر یا آزمون چه فکری رو به ذهن بچه ها میاره اما باید بگم این سوالات تکلیف خیلی چیزها رو روشن می کنه. خیلی از رمان های انجمن به جز نداشتن موضوع و داستان مشخص، از تصویرسازی، شخصیت پردازی، و خیلی چیزهای دیگه خالی هستند. بیشتر مثل اینه که دارید به صحبت های روزانه ی یه نفر با دوستانش گوش می کنید. مساله اینه که چنین چیزی از ابتدایی ترین نکاتی که برای یک داستان یا رمان لازمه خالی هستش. یعنی اصولا نباید به عنوان رمان مطرح بشه. ممکنه خیلی ها از این حرف من خوششون نیاد اما رمان به حساب آوردن چنین چیزی توهین به جامعه ی نویسندگی هست. من خودم رو نویسنده نمی دونم و شاید یه زمانی که خیلی کوچکتر و بی تجربه تر بودم چنین متن هایی می نوشتم. اما دوستان یه چیزی رو فراموش کردن، لازم نیست من تمام متن ها و نوشته های خودم رو تو سایت نویسندگی قرار بدم و به نمایش عموم بذارم، فقط به این خاطر که میخوام یه کار جدید رو تجربه کنم. صحبت اصلی اینه که نوشتن برای یه عده به اندازه ی دنیا ارزش داره در حالی که شاید برای یه عده ای دیگه فقط یه تجربه ی جدید باشه. مطمئن باشید با برگذاری یه آزمون فرق این دو مشخص میشه. هدف از آزمون این نیست که آدما رو از هم جدا کنیم. می خوایم به بچه هایی که می خوان جدی عمل کنند یه فرصت برای حرفه ای بودن بدیم. کسی که صرفا برای تفریح می خواد رمان بنویسه شاید با دیدن چنین فیلتری تصمیم بگیره که به تلاش و مطالعه ی بیشتری احتیاج داره، بره و با دست پر برگرده. فارغ از اینکه مدیران این طرح رو قبول می کنند یا نه، فکر می کنم اصلاح کردن مشکلاتی از این قبیل که در سایت وجود داره یه جور فرهنگ سازیه. و اگر می خوایم چیزی رو تغییر بدیم باید از خودمون شروع کنیم. بارها تصمیم داشتم رمان هام رو از سایت بردارم و دیگه به نوشتن در اینجا ادامه ندم چون بعد از سه سال حضور در انجمن رمان نویسی چیزی که به دست آوردم (هیچی) بود. تقریبا هیچ پیشرفتی. حتی یک انجمن دیگه رو امتحان کردم و نتیجه بدتر بود. من همیشه سلیقه ی خاصی داشتم. چیزهایی هم که می نویسم عامه پسند نیست اما واقعا نا امیدی ناشی از وضعیت موجود شاید حتی آدم رو از نوشتن هم زده کنه.
  11. نظرسنجی ایده و نظرات برای بخش کتاب

    سلام دوستان کم و بیش نظرات و پست های جدید رو خوندم. با ایده ی خانم @cherry درباره ی نوع امتحان موافقم. یه جورایی مثل امتحان انشا هست اما به نظرم تا حدودی مشخص می کنه ذهن چقدر فعال و در زمینه ی نوشتن ورزیده است. البته عملی کردن این طرح به نظرم باز هم یک مقدار فکر و زمان بیشتری می خواد تا به خوبی کم و کاستی هاش بر طرف بشه و یک فرم بدون اشکال رو به نمایش بذاره. بدون رودربایستی بگم، به نظرم برقرار دوباره ی یک سری از چیزهایی که قبلا امتحان خودشون رو پس دادن و دوباره مطرح شدنشون یه کار محکوم به شکسته. یکیش همون نقد هست. البته منظورم نقدیه که مثل گذشته انجام بشه. طی یک هفته رمان مشخص بشه، همه شروع کنند به خوندن و بعد تند تند سیلی از نوشته های تلخ و شیرین به طرف نویسنده سرازیر بشه. این کار از اول هم به نظرم ثمری نداشت(نتیجه اش رو خودتون بهتر می دونید و تو پست ها هم چندبار ذکر شد). چون دقیقا همین روند رو در نودوهشتیای قدیم دنبال کرد. یادمه اون موقع که تازه این تایپیک زده شد پیشنهاد دادم برای اینکه بچه ها بیشتر تلاش کنند و به رقابت با هم رو بیارن، بیایم چندین گروه مشخص کنیم و در هر گروه یه فرد با تجربه به عنوان مسئول وجود داشته باشه (مسئولی که در زمینه ی نوشتن بتونه بچه ها رو راهنمایی کنه)، بچه ها در گروه هایی که عضون با کمک همدیگه داستان هاشون رو بخونن، نقد و اصلاح کنند و بعد با تیم های دیگه رقابت کنند. مسابقات داستان نویسی برقرار کنیم و همکاری تیمی بین بچه ها بیشتر بشه. این باعث می شد انگیزه هم زیاد بشه. برای نقد لازم نبود همه ی بچه ها به یک شکل اجباری هر هفته یک رمان رو بخونن. تو گروهشون رمان های هم تیمی هاشون رو نقد می کردند. مثل یه سیستم بزرگ که خرد خرد مدیریت می شد. یه همچین چیزی تو کارگاه نویسندگی دیده شد اما فقط آموزش بود. و با وجود نتایج مثبتش زود منحل شد. و البته تا حدی من رو به این نتیجه رسوند یک عده نمی خوان چیزی یاد بگیرن. و حوصله ی چندانی هم برای آموزش و مطالعه ندارن. تکالیف رو انجام نمیدن و وقتی برای خوندن PDFهای تهیه شده نمیذارن. صرفا می خوان ذهنیاتشون رو بنویسن و با این حساب، الان فکر می کنم اون طرح قدیمی ام بیش از حد در جامعه ی ما آرمانگرایانه است. به نظرم چنین نتیجه ای وزنه رو بیشتر به نفع برقراری یک آزمون یا فیلتر سنگین می کنه. اما در کنار همه ی این ها، چندین تایپیک کمک کننده هم بود. مثل اون تایپیکی که جمله ها یا عبارات قشنگ رمان ها درش قرار می گرفت. و من وقتی جمله های بچه ها رو می خوندم با خودم فکر می کردم چقدر خلاقانه و بعضا شورانگیز نوشته شدن. فکر می کنم این تایپیک، تا حدی به دیده شدن بعضی از رمان ها کمک کرد.
  12. طغیان | Nico

    صدا همانند یک زمزمه بود. طنینش گوش هایم را پر کرد. -این باید همه چیز رو تموم کنه. انگار کنارم ایستاده بود و به آرامی نجوا می کرد. 'شوان!' با درک آنچه که شنیدم، به شکل غریزی واکنش نشان دادم. به سرعت به طرف منشا اصواتی دویدم که مطمئنا کلماتی انسانی را شکل داده بودند. در حالی که با عجله می چرخیدم و بخشی از مسیر رفته را با کمی انحراف می پیمودم، افکار مختلفی در سرم چرخ می خورد. در ابتدا مطمئن بودم آنچه که شنیده بودم، حقیقتا اتفاق افتاده بود، اما هرچه که بیشتر به سمت تاریکی نفوذ می کردم، بیشتر تردید می کردم که شاید بازیچه ی ذهن رویا پردازم شده ام. بالاخره در جایی متوقف شدم. در حالی که خسته و عرق ریزان، بوسیله ی تاریکی و سکوتی آزار دهنده احاطه شده بودم. در شرایطی که حتی مطمئن نبودم که بتوانم راه برگشت را پیدا کنم! فانوس را روی زمین گذاشتم و اطرافم را بررسی کردم. با کمی تعحب متوجه شدم، محیط آنجا، کمی روشن تر از سایر بخش هایی که تا به حال جستجو کرده بودم، به نظر می آمد. درختان در فواصل دورتری نسبت به هم قرار گرفته بودند و آخرین پوشش علفی آن سال، سعی نمی کرد من را در اعماق خودش به تله بیاندازد. آسمان سرشار از نقطه های براق نورانی بود، و ماه، به شکل حیرت انگیزی کاملا نزدیک و در دسترس به نظر می رسید. وقتی مشغول تماشای آسمان بودم چند قدم به طرف جلو برداشتم. در حالی که هنوز به روشنایی بالای سرم خیره بودم، لبخندی زدم و در جایم متوقف شدم. با خودم فکر کردم نکند جنگل هم تحت تاثیر این صحنه ساکت شده است! هنوز در خلسه ی تماشا بودم که به شکل غیر منتظره ای، زمزمه ی آرامی شنیدم. -این باید همه چیز رو تموم کنه. دیگر نیاز نبود گیج و پریشان به طرف آن صدا بدوم. او همانجا بود... با آن که باور کردنی نبود، اما ماه، من را در مسیر درستی هدایت کرده بود. ده قدم آن طرف تر، در فضایی نسبتا بازتر، هیبت تیره ای، به درختی تکیه زده بود. در حالی که کمی سرش را پایین انداخته بود و درست زیر تابش نقره فام ماه، زیبا و شگفت انگیز به نظر می آمد. درخشش موها و صورتش به قدری چشمگیر بود که انگار، آن نور، به نوعی در حال درمان نفرینش بود. و همه ی این زیبایی میخکوب کننده، با دیدن برق تیغه ی چاقویی که خود، به طرف قلبش نشانه رفته بود، در یک لحظه فروریخت! نه! باورم نمی شد. می خواست با آن چاقو سینه اش را بشکافد؟ عرق سردی به تنم نشست. نمی توانستم قبول کنم. بدون فکر حرکت کردم و فانوس را در جایی که قرار گرفته بود رها کردم. با عجله به دامنه ی نقره ای رنگ جنگل پا گذاشتم و رو به روی پسرک نشستم. پیش از آن که کاملا متوجه شود و یا کاری کند، مچ دستش را گرفتم و با لحن غریبی گفتم: نمی تونی این کارو بکنی. من دیگه تماشا نمی کنم. پسرک با حیرت به من خیره شد، برای چند لحظه حرفی نزد، انگار نمی توانست باور کند کاملا ناگهانی رو به رویش ظاهر شده ام و سعی دارم آن چاقو را از دسترسش خارج کنم. وقتی از بهت خارج شد گفت: فکر می کردم...فکر می کردم به اندازه ی کافی دور شدم! فشاری به مچ دستش وارد کردم. مجبور شد چاقو را بیاندازد. ناله ای کرد و اعتراض آمیز گفت: پسش بده! سیلی محکمی به گوشش نواختم. صورتش به یک طرف مایل شد. تیغه ی چاقو را در زمین فرو کردم و تقریبا فریاد زدم: چه مرگت شده؟ گفتی باید یه نفر رو نجات بدی، این طوری می خوای کمکش کنی؟ سرش را پایین انداخت و جوابی نداد. ادامه دادم: چطور همچین فکری کردی؟ آرام زمزمه کرد: تو نمی فهمی....هیچکس نمی فهمه. سرش را بالا آورد و با چشمان براقش به من خیره شد. حلقه های درشت اشک به آرامی از چشمانش سرازیر شد. با ناراحتی گفت: دیگه فایده ای نداره. اون مرده. نتونستم براش کاری کنم. ساکت شدم. نمی دانستم چه بگویم. با شنیدن آن جمله، خشم و عصبانتیم در یک لحظه فروکش کرد. حالا بهتر او را می دیدم. درمانده و خسته، در حالی که تنها هدفش برای ادامه دادن را از دست داده بود. اما نمی دانستم چطور چنین چیزی را می داند. پرسیدم: کی همچین حرفی زده؟ از کجا مطمئنی؟ بی توجه به سوالاتم گفت: باید زودتر تمومش می کردم. قبل از اینکه کسی برسه. حتی از پس اینم برنیومدم. من مایه ی سرافکندگی خانوادمم! شانه اش را گرفتم و گفتم: نه نیستی. با وضعی که داری نمی تونستی بهش کمک کنی. کسی تو رو مقصر نمی دونه. دستم را کنار زد و گفت: من قول دادم. قسم خوردم که این آخرین کاری باشه که می کنم. که... -باید به خودت کمک کنی. باید دست از کارای احمقانه برداری. اونایی که دنبالتن دارن تو شهر می چرخن. می فهمی چقدر بهت نزدیکن؟ لبخند تلخی زد و به جای دیگری خیره شد. بدون مقدمه گفت: یه اسب سفید داشتم. وقتی پاش شکست و درد می کشید باید از رنج راحتش می کردم اما نتونستم. درد رو تو چشماش می دیدم اما نمی تونستم بکشمش. دستام می لرزید. دستان پانسمان شده اش را بالا آورد و با حیرت به انگشتانش خیره شد. با ناراحتی گفت: می بینی، حتی همین حالا هم می لرزن. من یه اسب پا شکسته ام که باید درد کشیدن رو تموم کنه. باید همه چیز رو تموم کنه. فقط با مرگم می تونم جلوشو بگیرم... باید این یکی رو انجام بدم. آهی کشید و سرش را به عقب تکیه زد. من را تماشا کرد و گفت: اگه حالا بمیرم اون نفرین هرگز کامل نمیشه. کیمیاگر به خواسته اش نمی رسه. اگه میخوای کمکم کنی، اون چاقو رو بردار و باهاش من رو بزن. و باور کن با این کار، فقط یه اسب پاشکسته رو از درد نجات دادی. از شنیدن چیزهای غریبی که به شکل هذیان واری به زبان می راند گیج شدم، کیمیاگر؟نفرین؟مرگ؟ اگر آن نفرین کامل می شد چه اتفاقی می افتاد؟ فکر می کردم در آخر، پسرک را می کشد، اما شوان طوری حرف می زد که انگار اتفاق بدتری در راه بود. خواسته ی کیمیاگر چه بود؟ او این نفرین را بر پسرک تحمیل کرده بود؟ و حالا شوان فکر می کرد با مرگش می تواند آن را متوقف کند؟ بالاتر از همه، او می خواست من او را بکشم؟ حتی فکرش هم سرم را به دوران می انداخت. در تمام عمرم، کسی را به درهم شکستگی شوان ندیده بودم...... و شاید هم دیده بودم! چاقوی کوچکم را از شال دور کمرم خارج کردم و با صدای گرفته ای گفتم: منم چند روز پیش به یه مرض لاعلاج دچار شدم. مرضی که تمام وجودم رو به آتیش کشید. شاید مثل مال تو یه نفرین باشه، چون از اون روز به بعد، تبدیل به موجودی شدم که نمی شناسمش، حتی یادم نمیاد قبل از این، چطور آدمی بودم. می فهمی؟ منم درد می کشم، از اینکه ضعیفم و کاری از دستم برنمیاد. از اینکه هنوز زنده ام و همه چیز رو از دست دادم." چاقوی کوچکم را بالا آوردم و گفتم:" ولی هرگز، تیغه ی این چاقو رو به سمت خودم نمی گیرم. خودکشی هیچوقت نمی تونه یه انتخاب عاقلانه باشه، تو یه اسب پاشکسته نیستی، یه انسانی! انسان ها مسائل رو حل می کنند، به خاطرشون تسلیم مرگ نمیشن! شوان با چشمان خیسش نگاهم می کرد، در حالی که نفس نفس می زدم و سعی داشتم او را از مرز فروپاشی دور کنم.
  13. نظرسنجی ایده و نظرات برای بخش کتاب

    مساله اینه که علاقه نمی تونه به بچه ها تجربه، اطلاعات و دایره لغات بالا بده مگه اینکه سطح مطالعه شون رو افزایش بدن. تو همین انجمن من یه رمان خوندم درباره ی یه پسری که پلیس اینترپل بود و کل توضیحی که نویسنده درباره ی شغلش داده بود همین کلمه ی "اینترپل" بود. خب وقتی داری یه رمان رو برای عموم می نویسی باید توضیحاتی رو هم درباره اش بدی. مثلا پلیس اینترپل دقیقا چی کار می کنه؟ حوزه ی عملیاتیش چیه و ... حالا مشکلات املایی و نوشتاری بماند. اگه با یه آزمون مشخص کنیم که نویسنده باید قابلیت های متوسطی رو برای نوشتن یه رمان داشته باشه، شاید همین عاملی بشه بر مطالعه ی بیشتر. بچه ها دوست داشتم بیشتر تو صحبت هاتون شرکت کنم ولی فردا باید برم دانشگاه. فعلا شب خوش.
  14. نظرسنجی ایده و نظرات برای بخش کتاب

    من فکر می کنم واقعا موردی پیش نمیاد اگه این جریان رو به صورت موقت امتحان کنیم و بعد ازش یه نتیجه گیری کلی کنیم تا ببینیم واقعا چقدر موفق بوده. زیاد با تگ گیری رمان ها موافق نیستم چون فکر می کنم این کار باعث میشه فقط یه سری از رمان ها برجسته بشن و بقیه ی رمان ها در سایه ی اون ها گم بشن و یا هرگز فرصت پیشرفت چندانی رو نداشته باشن. شاید نوشته ی یه نویسنده، نثر فوق العاده ای نداشته باشه ولی داستان قوی رو داشته باشه، و تا رمان تموم نشه و یا به پایانش نزدیک نشه این کاملا مشخش نمیشه. به نظرم تگ دادن به رمان ها یه جورایی قضاوت کردن بر اساس ظاهره.
  15. نظرسنجی ایده و نظرات برای بخش کتاب

    حرف شما صحیح. همین طوری هم سایت حداقل من یکی رو خیلی دل سرد کرده. حتی نوشتن تو یه انجمن دیگه رو هم امتحان کردم اما واقعا نتیجه ای که گرفتم بدتر بود چون متوجه شدم حتی یه انجمن دیگه هم مشکلات خودش رو داره. حالا بحثم این بود که نوشتن، برای خیلی از ماها که تو این انجمن فعالیت می کنیم خیلی مهمه. شاید داریم آرمانگرایانه حرف می زنیم چون حتی با وجود بحث هایی که اینجا انجام میشه فقدان مدیرانی که خصوصیاتشون رو ذکر کردین در عرصه ی اجرایی کاملا احساس میشه. با این حال، هنوز دوست داریم یه تغییری صورت بگیره که واقعا به بقیه کمک کنه. منظورم از بقیه، کسانی هست که زحمت می کشن و واقعا هم خوب می نویسن، نمونه هاشون تو سایت کم نیستن اما مخاطب های کمی دارن. بچه هایی که با فکر و هدف می نویسن و دیده نمیشن. نویسنده که فقط برای دل خودش نمی نویسه دوست داره مخاطب هم جذب کنه. با همه ی این ها، نمی دونم این صحبت ها فایده ای داره یا نه.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×