رفتن به مطلب
Added by Amir

hhhmmm

تیم ترجمه
  • تعداد ارسال ها

    797
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

آخرین بار برد hhhmmm در 2 فروردین

hhhmmm یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

6,941 بار تشکر شده

درباره hhhmmm

  • درجه
    مترجم ارشد

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    عکاسی
    برنامه نویسی
    نقاشی
    شعر

آخرین بازدید کنندگان نمایه

8,144 بازدید کننده نمایه
  1. سلام

    خوبین؟ من اسمتون رو نمیدونم ببخشید

    یه سوال

    شما یادتونه وقتی امکان اهنگ گذاشتن تو نمایه وجود داشت، یه اهنگ خارجی ارام گذاشته بودین؟

    هنوزم اون اهنگ رو دارین؟؟ یا اسمش رو میدونین/؟؟

    @hhhmmm

  2. خداحافظ جک | hhhmmm

    هاوایی مکانی بسیار عجیب است . اگر از من بپرسید می گویم که همه چیز در جامعه اش سر و ته و درهم و برهم است . نه همه ، ولی بعضی از رسم های آنجا می تواند درست هم باشد . اتفاقا تعداد آداب و رسوم درست هم بسیار زیاد است ! ولی همچنان ، مسائل یک جور هایی سر و ته هستند . منحصر به فرد ترین چیزی که در آنجا دیدم ، "رژه ی مذهبی " نام داشت . خیلی شوکه کننده است که در هاوایی ، افراد عاشق شهادت و گمنام پولدارترین و در طبقه ی اشراف هستند . ولی این عین حقیقت است ! انگلیسی های فروتنی که در دهه ی سوم قرن نوزدهم تازه روی کار آمدند ، هدفی ارجمند را دنبال می کردند : آشنا کردن اهالی هاوایی با دین واقعی ؛ عبادت کردن خدای بزرگ و حقیقی . آنها در این هدف و همچنین متمدن کردن مردم هاوایی کاملا موفق بودند . در نسل سوم بعد از این اتفاقات عملا ساکنین هاوایی منقرض شده بودند . فرزندان مبلغین مذهبی و معتقدان به انجیل ، همان دارایی جزیره بودند . ولی این داستانی نیست که من می خواهم راجعب هاوایی تعریف کنم . در واقع ، این حرف ها را به این دلیل زدم که هیچ کس نمی تواند داستانی از هاوایی را بدون گفتن پیشینه ی آن تعریف کند . مردی که می خواهم راجعبش حرف بزنم ، جک کرسدیل نام دارد ؛ او یک فرد مذهبی بود البته ، این از طرف مادر بزرگش بود . پدربزرگ او ، بنجامین کرسدیل نام داشت ؛ یک بازرگان آمریکایی که برای شروع تجارتش از یک میلیون در آن زمان قدیم با فروختن ویسکی و شراب هایی با بطری مربعی شروع کرد . این هم یک چیز عجیب غریب دیگر ! افراد مذهبی و بازرگانان در آن زمان دشمن هم بودند . همانطور که می بینید ، علایقشان کاملا با هم متضاد بود . ولی فرزندان آن ها قضیه را با تقسیم کردن جزیره به بین آنها پایان دادند . زندگی در هاوایی یک آهنک است . همانطور که استودارد آن را در "هاوایی نوی(Hawaii Noi) خودش توصیف کرده : "زندگی تو یک موسیقی ست . به نت های طولانی آن باور داشته باش . هر جزیره یک قطعه ی شعر است و همه با هم یک آهنگ ..." (متن اصلی : "Thy life is music--Fate the notes prolong! Each isle a stanza, and the whole a song.") و او درست می گفت . گوشت آنجا طلایی است و زنان آنجا الهه هایی هستند مثل جونیو همسر خدای آسمان ؛ میوه هایی رسیده از گرمای خورشید و مردان آنجا همانند آپولو ( خدای موسیقی و خورشید و هنر ) با پوستی همرنگ برنز هستند . آنها می رقصند و می خوانند و همه با گل آراسته هستند و تاج هایی از گل به سر دارند و بیرون ، در رژه ی مذهبی مرد هایی سفید بر سر آسمان و خورشید فریاد می زدند . ولی اهمیت نداشت آنها چقدر مشغول باشند ، همیشه در همه حال می رقصیدند و هر روز روی سرشان تاج های گل می گذاشتند . جک کرسدیل یکی از همین افراد بود . او یکی از پر مشغله ترین افرادی بود که در عمرم دیده ام . او یک میلیونر بزرگ بود ، او یک وارد کننده ی شکر و صاحب زمین کاشت قهوه و یکی از پیشگامان تهیه ی کائوچو و دامدارد بود . او مردی اجتماعی و خوش گذران و علاقمند به دریانوردی و مجرد هم بود . به علاوه ی همه ی این ها شاید از تمام فرزندانی که توسط قابله های جزیره به دنیا آمده بودند هم خوش تیپ تر و خوش قافه تر بود . او تازگی ها درسش را در دانشگاه ییل تمام کرده بود و سرش پر بود از همه ی چیزهای جغرافیایی و اجتماعی در مورد هاوایی . او بیشتر از هر کسی کار می کرد و باز هم وقت داشت که آواز بخواند و خودش را با گل آراسته کند . درست مثل هر کسی دیگر در جزیره . او محکم بود و دو بار وقتی خیلی جوان بود با بزرگتر هایش دوئل کرده بود و در همان سن بزرگترین ماجراجویی هایی را که تصور می شد انجام داده بود . در واقع ، او نقش بسیار بزرگی در آخرین انقلاب داشت زمانی که حتی شانزده سالش هم نشده بود . تمام این ها را گفتم که بدانید او یک ترسو نبود شاید که بتوانید اتفاقی را که بعد از آن افتاد را تحسین کنید . من او را در حیاطی شکسته در " هلیکالا رنچ " دیده بودم . در حالی که داشت بر جانور بی رحمی را که برای دو سال تمام ، گاوچران های وون تمپ اسکای را شکست داده بود ، پیروز می شد . و باید به یک چیز دیگر هم اشاره کنم : در کوه کونا بود که این اتفاق افتاد ؛ کوهی بزرگ که البته برای ساکینینش آنقدر ها هم بزرگ و بلند نبود . ما همه در ایوان خانه ی ییلاقی دکتر گودهولز بودیم . من داشتم با دوتی فیرچایلد صحبت می کردم که هزار پایی هفت اینچی ( بعدا اندازه اش گرفتیم . ) از سقف روی دوتی افتاد . اعتراف می کنم که بزرگی اش مرا کاملا از ترس درمانده کرده بود . نمی توانستم حرکت کنم و مغزم هیچ عکس العملی نشان نمی داد . همان جا ، دو اینچ جلوتر از من ، آن هیولای زهرآلود روی سر او حرکت می کرد . هر لحظه امکان داشت که روی شانه ی برهنه اش بیافتد . او که متوجه قیافه ی من شده بود پرسید : _ چی شده ؟ و دستش را بالا برد که به سرش بزند . با ترس و گریه گفتم : _ نه ! دست نزن ! او که از دیدن حال ترسیده ی من دست و پای خودش را گم کرده بود اصرار کرد : _ مگه چیه ؟ وضعیت من توجه کردیسل را جلب کرد. او بدون توجه به سمت ما نگاه کرد ولی ناگهان متوجه شد و بدون ترس به سمت ما آمد . به آرامی گفت : _ خواهش می کنم حرکت نکن دوتی ! او هیچوقت نمی ترسید و همینطور با بی توجهی همه چیز را خراب نمی کرد گفت : _ اگر به من اجازه بدی ... و روسری او را دور شانه اش پیچید تا هزارپای سمی روی شانه اش نیافتد . و بعد دست راستش را به سمت موهای دوتی برد و با دستش طوری هزار پا را گرفت که نتواند سرش را حرکت بدهد یا سمی تراوش کند این صحنه ای ترسناک و دلهره آور بود که هیچ کس نمی خواست ببیند . روز بعد ، دست کردسیل قرمز شده و حسابی باد کرده بود و حدودا سه هفته طول کشید تا عفونت دستش از بین برود . هیچکدام از این ها هنوز هم ربطی به داستان من ندارد . ولی همانطور که قبلا هم گفته ام ، نمی خواستم حتی یک لحظه هم به این فکر کنید که جک یک ترسو بوده است . من به بررسی جذام علاقه داشتم . و درست مثل همه ی چیز های دیگر ، او راجعب جذام اطلاعات قابل توجهی داشت . در واقع ، پرستاری از افراد جذامی ، یکی از کارهایی بود که او انجام می داد ( مترجم : جذام یا خوره یک بیماری عفونی مسری است که در آن پوست و اعصاب و دیگر اعضای فرد توسط باکتری خورده و نابود می شوند و در گذشته بسیار خطرناک بوده و راهی برای درمان آن وجود نداشته . ) او یک حمایت کننده ی گرم ساکنین مالاکاین ، جایی که افراد جذامی جزیره در آن زندگی می کردند بود . مردم مالاکاین همه همدیگر را دوست داشتند ولی در آن مکان زندانی بودند تا افراد دیگر دچار بیماری نشوند و سرونوشت همه شان مرگ بود با این حال همه امید داشتند و روی سر در حصار دورشان نوشته بودند " زندان پر امید !" او اصرار می کرد : _ دارم بهت میگم ! اونا اونجا خوش حالن ! و حسابی از افراد دیگه ای که خارج از اون شهرن و هیچ مشکلی هم ندارن بهترن . تمام اون شایعه هایی که در مورد مالاکاین گفته میشه فقط چرت و پرته ! می تونم تو رو به تمام بیمارستان های خارج از اینجا ببرم و توی همه شون می تونی شایعه ها و حرف های مفت زیاد تری نسبت به اینجا ببینی ! "مرده هایی که زندگی می کنن "، "موجوداتی که یه زمانی انسان بودن" ، حرف های چرند ! تو می تونی اون مرده هایی رو که زندگی می کنن رو در چهارم جولای ببینی که چطور اسب سواری می کنن . بعضی از اونا صاحب قایقن ! اون ها هیچ کاری غیر از شادی نمی کنن ! غذا دارن ، لباس دارن ، وسایل درمانی بهشون می رسه ، همه چی دارن ! اونا از خیلی از اهالی اینجا هم سرزنده تر و بهترن ! و من اهمیتی نمی دم اگه یه روز تا ساحل اونجا پیاده روی کنم . مکان خیلی زیباییه ! بنابراین او ، هیچ ترسی از جذام نداشت و احتمالش هم خیلی کم بود که مرد سفیدی مثل او جذام بگیرد . هر چند که اعتراف کرده بود که یکی از دوستان سفیدش جذام گرفته بود و در مالاکاین مرده بود . او توضیح می داد : _ می دونی ! توی اون زمان قدیم ، هیچ دلیل موجه یا تست پزشکی قابل قبولی برای جذام وجود نداشت . هر کسی که احتمالش می رفت جذام داره به مالاکاین فرستاده می شد . نتیجه این بود که ده ها نفر از بی گناهایی که به اندازه ی من و تو سالم بودند به اونجا فرستاده شدن . ولی اونها همچین اشتباهی رو دوباره نمی کنن . الان تست های قوی ای از افراد می گیرند . جالب اینجاست که وقتی تست رو پیدا کردن ، به مالاکاین رفتند و خیلی ها رو پیدا کردند که جذام ندارن ! ولی اونها از برگشت به اینجا اصلا راضی نبودند . اونجا انقدر خوش حال بودند که خیلی طول کشید که دوباره به اینجا عادت کنند . پرسیدم : _ تست پیدا شده که انقدر بی خطاست چیه ؟
  3. سلام، خوب هستید؟

    کی پست جدید "به طرز عجیبی چاق" رو میذارید؟      : )

    :t(35): it

  4. بر شرب بی پولک شب

    شرابه های بی دریغ باران…

    در کنار ما بیگانه ئی نیست

    در کنار ما

    آشنائی نیست

    خانه خاموش است و بر شرب سیاه شب

    شرابه های سیمین باران

  5. مرا غزاله بنام | hhhmmm

    مرا با خود به سمت میزی بزرگ می برد که زن اول با خیال راحت پشتش نشسته و در حال خوردن صبحانه است . لیوانی کنارش قرار دارد که دسته ی بلند شیشه ای اش و رنگ سرخ مایع درونش نظرم را به خود جلب می کند . به یاد آق بابا می افتم . نمی دانم چه کنم ؟ چه می گفت اگر می فهمید در خانه ی دخترش کسی شراب می نوشد . ولی اینجا که فقط خانه ی من نیست ، خانه ی او هم هست . زن اول سرش را بالا می گیرد و با دیدن ما لبخندی بی رمق می زند . با صدایی خش دار می گوید : _ نگاشون کن ! سیر نشدی هنوز ازش ؟ و به دنبال این حرف می خندد . "او" به حرفش اعتنایی نمی کند و فقط لبخند می زند . مرا روی صندلی ای می نشاند و خودش کنارم می نشیند . با دقت که نگاهش می کنم می بینم لباسی سفید پوشیده و شلواری قهوه ای . لباس و شلوارش برایم عجیب به نظر می رسند . ولی در آنها ، قدرتمند به نظر می آید. یکی از خدمتکار ها به سمتمان می آید و دو لیوان همانند لیوان زن اول در کنارمان می گذارد . هر دو را تا نصف از شراب پر می کند . به "او" نگاه می کنم . لیوان را بالا می گیرد و زن اول هم کارش را تکرار می کند . لیوان هایشان را به هم می زنند و هر دو سر می کشند. نمی دانم چه کنم . فقط نگاهش می کنم . نگاهم را که می بیند لبخندی می زند و در گوشم می خواند : _شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو این بار ، سرخ می شوم . به کل یادم می رود که چه چیز حرام و چه چیز حلال است . شعرش مرا می برد به اتاق آق بابا و کتاب های شعر روی طاقچه اش. لبخندی می زند و دوباره صاف می نشیند و دوباره لیوان شراب را می نوشد . زن اول منتظر من است . ولی من به آرامی دانه ای نان بر می دارم و کمی پنیر رویش می ریزم. می توانم لبخند بی رمق روی لب زن اول را ندیده حس کنم . احساسی درونم فوران می کند . احساسی که به آرامی در گوشم نجوا می کند : "او چطور می تواند تو را دوست داشته باشد ؟" احساسی که به یادم می آورد که "او" زن اولی را که همراهش شراب می نوشد و صبح ها می خنداندش را دوست ندارد . من روستایی بیچاره چه چیزی در برابر او دارم ؟ ناگهان زن اول بلند می شود و می گوید : _ من دیگه دارم میرم . کاری نداری ؟ او سری به نشانه ی نفی تکان می دهد و می گوید : _ راننده رو صدا کردی ؟ زن اول با بی خیالی میگوید : _ نه . لازمتون میشه . من با تاکسی میرم . و من که حتی نمی دانم این دو درباره ی چه حرف می زنند ، فقط نگاهشان می کنم . "او" سری تکان می دهد و خوردنش را ادامه می دهد . یکی از خدمتکار ها به سمتم می آید و ظرفی را جلوی رویم می گذارد . چیزی طلایی و سفت در آن وجود دارد . نمی دانم یک جور کاچی است یا غذایی دیگر ؟ قاشقی را که کنار دستم گذاشته بر می دارم و یک قاشق از آن در دهانم می گذارم . شیرینی بیش از حدش باعث می شود بخوام پسش بزنم ولی "او" به آرامی قاشق و ظرف را از دستم می گیرد و بلند می شود و به جای صندلی روی میز جلوی من می نشیند . خودش غذا را به خوردم می دهد . هر قاشق را به دهانم می گذارد و مجبورم می کند آنرا بخورم . احساس می کنم دیگر نمی توانم بقیه اش را بخورم و سرم را می گردانم ولی او به آرامی صورتم را نوازش می کند و لیوانی چای را جلویم می گیرد . جرعه ای می نوشم و او قاشقی دیگر در دهانم می گذارد . وقتی تمام می شود ، ظرف را روی میز رها می کند و به آرامی دستم را گرفته مرا به سمت اتاق می برد . نمی دانم چرا نمی توانم حرف بزنم . ولی دیگر دلم نمی خواهد بخوابم . به ناچار زبان باز می کنم : _ دیگه خوابم نمیاد . لبخندی می زند و آرام می گوید : _ باشه . نمی خوابیم. ولی همچنان مرا روی تخت می خواباند و خودش هم کنارم دراز می کشد . موهایم را نوازش می کند و می گوید : _ چرا حرف نمی زنی ؟ نمی دانم چه بگویم . همان را می گویم ! _ چی بگم ؟ _ از اینجا خوشت میاد ؟ _ همه چیز جدیده . _ می ترسی ؟ نگاهش می کنم و می گویم : _ یه کم . لبخندی می زند و با شیطنت می پرسد : _ از چی ؟ نمی دانم از چی . فقط همه چیز جدید است . خیلی جدید . جواب که نمی دهم آرام زیر گوشم نجوا می کند : _ بیا یه کاری کنیم ! منتظر می مانم که ادامه بدهد . _ الان چشمامونو میبندیم و یه خورده دیگه استراحت میکنیم . وقتی بیدار شدیم با هم میریم و همه جا رو می بینیم که ترسامون بریزه . باشه ؟ احساس می کنم بچه ای شدم که گولش می زند ولی سرم را به نشانه ی تایید تکان می دهم . لبخند می زند و همانطور سرم را نوازش می کند و من زودتر از آنکه فکر می کردم به خواب می روم .
  6. مرا غزاله بنام | hhhmmm

    دوباره که بیدار می شوم ، در اتاق تنها هستم . تا مدتی حرکتی نمی کنم وو فقط گوش می دهم . صدای "او" و زن اول می آید . مشغول صحبت هستند و خنده . ناگهان در باز می شود و یکی از خدمتکار ها وارد می شود . سری تکان می دهد و به سمتم می آید تا کمکم کند بلند شوم . قبل از آنکه برسد ، بلند می شوم و در حالی که موهای آشفته ام را پشت گوشم می گذارم سری تکان می دهم . نمی دانم چه کنم. ولی او به کمکم می آید و می پرسد : _ خودتون می تونید حمام کنید یا کمکتون کنم ؟ و به دری دیگر در اتاق اشاره می کند . دیروز هم به حمام رفته بودم . می دانستم چطور است . سری تکان می دهم و می گویم : _ نه...خودم...یعنی نه ! سری تکان می دهد و بدون هیچ حرف دیگری مشغول مرتب کردن تخت می شود . وقتی ملافه ها را بر می دارد شرمم می گیرد . ولی او همچنان و بدون هیچ تعجب یا مکثی کارش را ادامه می دهد پس من هم حرفی نمی زنم . به سمت در می روم و وارد حمام می شوم . همه جا از سنگ سفید است . همچنان مثل اولین باری که دیدمش تعجب می کنم ولی بدون هیچ حرفی به سمت وان می روم . شیر های طلایی را باز می کنم و اجازه می دهم وان پر از آب شود . تمام بدنم درد می کند ولی نمی دانم با آن چه کنم ؟ وارد آب می شوم و اجازه می دهم مرا در خودش حل کند . ********************* از حمام که بیرون می روم ، هیچ کس در اتاق نیست . خودم را با حوله ای تمیز می کنم و به خودم در آینه ی قدی نگاه می کنم . سرم را تکان می دهم و سریع و با شرم لباس عوض می کنم . همه چیز برایم گنگ است . دلم برای مریم تنگ شده . شروع به شانه کردن موهایم می کنم . دوباره صدای قهقهه ی زن اول بلند می شود . به یاد حرف های دیشبش می افتم . آن حرف ها را فقط برای راحت کردن من گفت یا واقعا درست بودند ؟ به چشم های میشی بی احساسش فکر می کنم و ناگهان احساس می کنم آنقدر ها هم به من اهمیت نمی دهد که بخواهد راحتم کند. شانه کردن موهایم که تمام شد ، بدون آنکه بدانم باید چه کنم باز سر جایم می ایستم و به صداهای بیرون گوش می دهم . با صدای پایی به این سمت ناگهان به خود می آیم و نمی دانم چه کنم . به ناچار به سمت در می روم که بازش کنم ولی در نیمه ی راهم که در باز می شود و "او" با لبخند وارد می شود . نگاهی به من می اندازد و آرام به سمتم می آید . _ خوبی ؟ سر تکان می دهم . لبخندی می زند و می گوید : _ وقتی عروسی نکرده بودیم بیشتر حرف می زدی ! نمی دانم چه بگویم . به ناچار جواب سوالش را می دهم : _ بله . با تعجب نگاهم می کند . _ خوبه که خودت می دونی . به آرامی می گویم : _ گفتم خوبم . لبخندی می زند و به سمت تخت می رود و از کنارش یک جفت دمپایی در می آورد و جلوی پایم می گذارد . آرام پایم را در دمپایی اول می کند و بعد با بوسه ای به پای چپم آن را هم در دمپایی می گذارد . احساس می کنم دوباره شرمگین شدم . نگاهش می کنم . لبخندی می زند و بلند می شود و در حالی که دستش را به دورم می اندازد زمزمه می کند : _ قول دادم یادت بدم ! یادته ؟ سرم را پایین می اندازم . یادم است !
  7. خداحافظ جک | hhhmmm

    نام داستان : خداحافظ جک ! نویسنده : Jack London مترجم : آرمیتا قدریان کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه : داستان راجعب مردی به نام جک کرسدیل ، مردی شجاع و مهربان و پولدار در هاوایی می باشد که شخصیتی مثال زدنی دارد . او همچینین فردی فداکار بوده که به افراد جذامی کمک می کند ولی بعد از مدتی اتفاقاتی می افتد که...
  8. مرا غزاله بنام | hhhmmm

    تا آخر شب درد کشیدم و مجبور شدم لباسی توری بپوشم . خود زن اول آمد و آرایشم کرد . هر چیزی را که بر می داشت فکر می کردم ممکن است در چشمانم فرو کند یا از خشم با آن صورتم را زشت کند . ولی او اهمیت نمی داد ! انگار نه انگار که داشت مرا برای شوهر خودش آرایش می کرد ! انگار نه انگار که موهایم را شانه می زد که امشب شوهرش ببیند . سکینه چیز هایی را برایم تعریف کرده بود ولی گفته بود ادامه اش را همان شب می بینم . من حرفی نزدم . فقط چیز هایی می دانستم که متعجبم می کرد . دلیلی برایش پیدا نمی کردم که بتوانم سوالی بپرسم . وقتی شروع کرد به زدن سنجاق های ریز در سرم ، طاقت نیاوردم و پرسیدم : _ شما زن اولشید ؟ خیلی ساده جواب داد : _ آره . حرف دیگری نداشتم . می خواستم وادارش کنم حرف بزند . ولی انگار اصلا بحثی این میان پیدا نمی کرد . در نهایت آهی کشید و به خدمتکار ها گفت: _ برید بیرون . بی حرف اطاعت کردند . مرا به سمت خودش چرخاند و نگاهم کرد . داشت آرایشی را که برایم کرده بود نگاه می کرد . من هم نگاهش کردم . چشمانش میشی بود و زیبا . صورتش از نزدیک کمی کهنه بود ولی هیچ خطی رویش نبود . صورت کشیده ای داشت و موهایش طلایی و لخت . چشمانش بی تفاوت بود . انگار که هیچ چیز درونشان وجود ندارد . بالاخره زبان باز کرد: _ من و اون فقط به خاطر اجبار خانواده و هزار تا زهرمار دیگه با هم بودیم . من آزادی می خواستم و خانوادم بهم نمی دادن . اون با ازدواجمون بهم آزادی داد . هیچ وقتم باهاش غیر از همون شب اول نبودم . احتیاجی هم نبود . لذت بردیم و تمام ! با دهانی باز نگاهش کردم . چه لذتی ؟ یعنی چه ؟ آزادی به چه قیمتی ؟ _ الانم بهم اجازه میده هر کاری دلم می خواد بکنم و با هر کسی که دلم می خواد باشم . تا وقتی که آبروش در خطر نیست اشکالی نداره . زیادم نیستم خونه که نگران باشی ! اهمیتی به تو و خونه زندگیت نمی دم که بخوام از سفرام بزنم و ور دلتون باشم . الانم پاشو خودتو تو آینه ببین . به سمت آینه ی کنار اتاق حرکتم داد . زیبا شده بودم و ... نمی دانم چرا ناگهان از لباسی که در تن کرده بودم شرمگین شدم . _ نمیشه لباسمو عوض کنم ؟ بی تفاوت نگاهم کرد : _ نگران نباش . زیاد تنت نمی مونه . و اتاق را ترک کرد . فقط من ماندم و آن اتاقی که نمی دانستم باید در آن چه بکنم ؟ چند ثانیه بعد ، در اتاق را زدند . نمی دانستم چه بکنم . بفرمایید کوچکی گفتم و نگاه کردم ببینم چه کسی است ؟ " او " بود . به آرامی وارد شد و نگاهی خریدارانه به من انداخت . روی تخت نشست و به کنار دستش اشاره کرد . نشستم . پرسید : _ اذیتت که نکرد ؟ سرم را به معنای نه تکان دادم . _ خستگیت در رفت ؟ سرم را به علامت تایید تکان دادم . با خنده پرسید : _ زبونتو موش خورده ؟ سرم را پایین انداخت و به علامت نه تکان دادم . قهقهه ای زد و آرام سرم را بالا آورد . کمی ترسیده بودم . لمس کردن یک مرد در تمام زندگیمان حرام بود و حالا برای این یک مرد حلال شده . نمی دانستم چه کار کنم ؟ آرام چانه ام را بوسید . گر گرفتم و چشمانم ناخود آگاه بسته شد . دستانش گرم شدند و آرام مرا روی تخت خواباند . دستانش داغ شدند و هر چه سوال نداشته داشتم جواب داده شد . حالا می فهمیدم چرا لباس در تنم نقدر برای زن اول بی اهمیت بود . *********************************** در اتاق بودم . روی تخت نشسته بودم و به دور و بر نگاه می کردم . بلند شدم و به سمت آینه رفتم . خودم را دیدم که دامنی کوتاه پوشیده ام و لبم سرخ سرخ است . درست مثل آنروز زن اول بودم . صدای قهقهه ی مردی می آمد . سرم را بر گرداندم و زنی را غرق در خون روی تخت خوابیده دیدم . لباسش سفید بود ولی ضخیم . انگار که کفن پوشیده باشد . به سمت زن دویدم . ناگهان چشمانش را باز کرد . خودم بودم ! خودم روی تخت در خون غرق شده بودم . دهانم را باز کردم و ناگهان فریاد زدم : _ غزالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! ******************************** با جیغ چشمانم را باز کردم . در اتاق بودم و دست او در گردنم بود . از جیغم بیدار شده بود و سرگردان نگاهم می کرد. دیروز به یادم آمد . همه چیز به یادم آمد . ملافه را تا زیر گردنم بالا کشیدم و شروع به گریه کردم . انگار که لال شده باشد همچنان در گیجی نگاهم می کرد . گریه ام به هق هق تبدیل شد و سردرگمی . انگار که نگاهم همه چیز را به او فهمانده باشد بلند شد و در آغوشم گرفت . مثل پدری که دختر کوچکش را در آغوش می گیرد . تکانم می داد و من نمی دانستم چرا ولی آرام شدم . دوباره هر دو خوابیدیم و او ملافه را دوباره تا روی گردنم بالا آورد و دوباره بغلم کرد . آرام می گفت : _ آروم باش ! آروم باش . تموم شده . کابوس بود . سر تکان می دهم . نوازشم می کند و دوباره به خواب می روم . این بار ، هیچ رویایی نمی بینم .
  9. به طرز عجیبی چاق | hhhmmm

    آنروز گذشت و فردایش هم گذشت و فردایش هم گذشت . عکس های زیر پتویم خیلی زود شدند خواب و رویا و کابوس . پرهام هم آمد ! آمد که بپرسد چرا انقدر حالم بد است ؟ آمد که به ظرف غذای کنار تختم چشم غره برود . آمد که شروع کند به نصیحت کردن و پدر از همه جا بی خبرم هم تاییدش کند . می گفت چاقی مریضی می آورد ! می گفت بد است ! می گفت باید رژیم گرفت ! می گفت رژیم اصولی ! خیلی حرف ها زد ! خیلی چیز ها گفت ! در تمام مدتی که آمده بود ، فقط نگاهش می کردم . گاهی تاییدش می کردم و گاهی اجازه می دادم فقط مادر و پدرم جوابش را بدهند . گاهی به آن دختر فکر می کردم . جوکی را خوانده بودم . یک چیزی در مایه های اینکه برای دختران بله یعنی نه و نه یعنی بله و به سلامت یعنی بی من هلاک شی ! اینجا هم "گاهی" به معنی تمام مدت بود ! پرهام خیلی زود در آغوشم گرفت . "در آغوش گرفتن" اینجا به معنای ... به معنای چه بود ؟ می دانی چه می گویم ؟ بعضی آغوش ها آغوش نیستند . بعضی وقت ها "لمس" می شوی برای خالی نبودن عریضه ! *********************** یکتا کوچولو کوچولو کوچولو ! اومدیم خونه ی عمه جوووووووووووووووونم ولی مامان بابام زود میگن بریم ! همش تقصیر آتناس که خونه مونده ! میگه می خواد برای روز اول مدرسه آماده شه ! اه اه اه ! لیلا جووووووووووووووووووووونم اومد سمتم و منم با ذوق دستامو بلند کردم تو هوا طرفش ! _ ای جونم ! می خوای بیای بغلم ؟ و بغلشو باز کرد و من پریدم تو بغلش و یه ماچ آبدار کردمش ! لیلا هم یه ماچ آبداررررررررررررر کرد منو ! همونجا تو بغل لیلا جونم با همه خداحافظی کردم ! آیلار جونمو هم لپاشو توت فرنگی کردم ولی عمه ها رو بوس نمی کنممممممممممممم ! عمه با خنده در گوش بابا میگه : _ می بینی ؟! فقط جوونا رو بوس می کنه ! بابام خندید و اومد سمتم . _ آرمیتا جونم بیا بغل من دختر عمو خسته شد ! برای این که به عمه نشون بدم همه رو بوس می کنم بابامو بوس کردم و پریدم پایین ! بدوووووووووووووووووو از بغل همه بیرون اومدم و دوییدم پایین . همه می خندیدن و منم نخودی با خوش حالی می خندیدم ! *************************** پرهام که بلند شد با تمام زور و بدبختی بلند شدم . نمی دانستم چه می کنم . اینجا "نمی دانستم" به معنای "می دانستم ولی نمی توانستم " بود . می خواستم ازش بپرسم که چه چیزی کم دارم ؟ شاید می خواستم بدانم اصلا می توانم ؟ شاید هم فقط می خواستم بدانم چطور است ؟ دختر خوبیست ؟ مثل آن موقع من سرزنده ؟ ای خدا ! نمی دانم ! نه "می دانم" و نه" می توانم" ! دم در که رسیدیم مادرم آرام خداحافظی کرد و اجازه داد پدرم دستی بدهد و بعد به داخل آشپز خانه کشاندش . می خواست ما راحت باشیم ! پرهام دوباره در آغوشم گرفت . این بار خشک تر . بوسه ای به پیشانی ام زد . این بار کوتاه تر ! داشت کفش هایش را پایش می کرد که پرسیدم : _ پرهام ؟ سرش را بالا آورد و پرسید : _ بله ؟ سرم را تکان دادم و گفتم : _ هیچی ! کنجکاو نشد . خیلی وقت بود که کنجکاو نمی شد . فقط سرش را پایین برد و بعد از پوشیدن کفشش گفت : _ یه خورده تو ورزش زیاده روی کردیم . زنگ می زنم یکی از دوستام که متخصص ورزشیه برات برنامه بنویسه . پرهامه ! می شناسیش که ! جمله ی آخرش را با کنایه گفت . به یاد یکی از دعوا هایش افتادم . یک چیز هایی درباره ی سوار ماشین "پرهام عوضی" شدن بود ! سرم را تکان دادم . دوباره خداحافظی کرد و دکمه ی آسانسور را زد . ناخودآگاه از دهانم در رفت : _ تو هنوزم عاشقمی ؟ نگاهم کرد و پرسید : _ این سوالای مسخره چیه می پرسی ؟ و در آسانسور را با بی خیالی باز کرد و رفت . همان جا به در تکیه دادم . یکی از معلم های زبانم یک روزی گفته بود : _ ایرانی ها عادت کردن جواب سوالای همو با سوال بدن یا اصلا ندن و یه چیز دیگه بگن و هیچ کسم توجهی نکنه ! انگار جزو فرهنگمون شده طفره رفتن ! آنروز به حرفش خندیدم ولی الان ، چرا طفره رفتی پرهام ؟ و صدایی در پشت ذهنم حرفم را ادامه داد : "از چی طفره رفتی پرهام ؟"
  10. هنرمندناشناس

    هَــرکه مــی خــواهـی بـــاش ایـن عادت مُـــشتَــرک انسـانهــاســت تـــو نیــز ، روزی , ســاعـتی , لـَحظــه ای احــساس خـواهـی کـرد کـــه هیــچکـَـس دوسـتت نَــدارد
  11. عطرتن یک شاعر

    قایم شد و هیچ چیز بعد از تو ندید از بازی بچّگانه ات می ترسید یک قلب که زیر پای گیجت افتاد یک بادکنک که توی دستت ترکید
  12. مَـــــــرا دست به دست کنید ..
    بـِرسَـــــــم بـــه دستَــــــــش !!

  13. حمایت از رمان کاربران سایت

    خب سلام عرض می کنم به @Lunatic بانو که با خوندن رمان زیباشون حسابی جلوی ایشون خجالت زده شدیم ! رمان شعر های ارغوانی یکی از زیبا ترین رمان هایی بود که تابحال خونده بودم . همونطور که می دونید رمان های نوشته شده در سایت های مختلف گاهی وقت ها از لحاظ کیفیت یا خط داستانی با دیگر رمان های چاپی تفاوت داره ولی رمان شعر های ارغوانی ایشون هم در بین رمان های چاپ شده ی ایرانی و هم در بین رمان هایی که تابحال در سایت های مختلف خوندیم قوی و به یاد موندنی هستش . شخصیت پردازی بسیار خوب هستش و شاید تنها ایرادی که ممکنه به رمانتون وارد بشه این هستش که توصیفات زیادی ندارید. قلم نویسنده بسیار پخته و زیبا و جدید هستش . من کاملا عاشق رمانتون شدم ! امیدوارم موفق باشید و با قدرت ادامه بدید !
  14. بهترین دیالوگ های انجمن

    گاهی دلت فنجانی قهوه می خواهد به همراه دستی از غیب که سرت را در آغوش بکشد و نوازش کند ؛ خاطرات ورق بخورند ، لبخند بزنی و گونه ات تر بشود . از کتاب شعر های ارغوانی نوشته ی بانو @Lunatic
  15. عکس های پیشنهادی | جلد رمان 2

    سلام ! اینا چطورن ؟ لینک لینک لینک لینک سلام ! فقط اینو رو پیدا کردم : لینک سلام ! اگه تصویری که خودت پیدا کردیو بذاری عالی میشه . من اینا رو پیدا کردم : لینک لینک لینک لینک

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×