رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

hhhmmm

تیم ترجمه
  • تعداد ارسال ها

    861
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

آخرین بار برد hhhmmm در 26 مهر

hhhmmm یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

8,008 بار تشکر شده

درباره hhhmmm

  • درجه
    مترجم ارشد

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    عکاسی
    برنامه نویسی
    نقاشی
    شعر

آخرین بازدید کنندگان نمایه

9,568 بازدید کننده نمایه
  1. hhhmmm

    فراخوان تیم ترجمه نودهشتیا

    سلام دوستان عزیز! یه سری موارد رو باید بهتون گوشتزد کنم: اول از همه اینکه زمانی که تست از شما گرفته میشه، شما برای فرستادن جواب معمولا یک هفته وقت دارید. همونطور که زود یا دیر فرستادن جواب تست ها تاثیری در نمره تون نداره، به این هم دقت کنید که اگر از اون زمان معین بگذره و شما جواب ها رو نفرستاده باشید در تست رد شدید. دوم اینکه استفاده از دیکشنری های آنلاین کاملا مجازه. ولی اینکه متن رو بدید به گوگل ترجمه یا هر دیکشنری دیگه ای و اصلا خودتون نخونیدش و در نهایت تحویل ما بدینش، و فکر کنید که زرنگی کردید و مترجمی چقدر راحته و اینا، صد درصد ایده ی غلطیه چون که اون سایت ها معمولا در ترجمه ی کلمه کاربرد دارن و در ترجمه ی متن خیلی خیلی ضعیف هستند. پس نمره ی خودتون و شعور مصحح رو اینجوری پایین نیارید. و نکته ی آخر اینکه اگر قبول شید یک سری مسئولیت ها به شما داده میشه که انتظار میره شما اون ها رو درست و به موقع انجامشون بدید. مثل اینکه کتابی رو که ترجمه می کنید تا آخر ترجمش رو برسونید و یا اینکه نذارید برید یا برای شونه خالی کردن یا همچین چیزی دروغ تحویل ما ندید:/ به خاطر همین بدقولی ها هستش که گاهی عنوان کاربری دیرتر به شما داده میشه تا مطمئن شیم که واقعا قصد کار کردن دارید نه شونه خالی کردن. لطف کنید در صورتی که واقعا قدرتش رو دارید و مطالب بالا رو مطالعه کردید اعلام آمادگی کنید. منظورم هم مسلما کس خاصی نیست. صرفا اطلاع رسانیه قبل از اینکه با هم به مشکل بخوریم:)
  2. hhhmmm

    فراخوان تیم ترجمه نودهشتیا

    سلام. سوال ها و قوانین رو براتون توی خصوصی ارسال می کنم.
  3. hhhmmm

    صورت دزد| Hhhmmm

    به قدری از این ایده خوش حال به نظر می آمد که کوویا می توانست همین الان هم خندیدن زینیا را روی جسد مرده اش ببیند که استخوان هایش را می سوزاند و گناه هایش را بر سرش فریاد می زند. کوویا به این که کلنگش را روی او بندازد هم فکر کرد. ولی اهمیتی نمی داد که زینیا آن موقع زنده باشد یا مرده. کوویا در حالی که هنوز با طنابش سر و کله می زد آه کشید و گفت: _ اگه اینجا اومدی که دنبال رستگاری بگردی ،آزارووا ، به احتمال زیاد امروز قراره پیداش کنی. زینیا برای مدتی به او زل زد. ولی قبل از آنکه معنی تهدید کوویا را بشنود، ایوان به صورت کاملا مشکوکی به موقع شروع به داد زدن و دستور دادن کرد: _ سه تا گروه درست می کنیم. خودتونو به همدیگه وصل کنید. نیکولای و من و بریسلاو سرگروه هاییم. از شانس خوبش کوویا در گروه نیکولای قرار گرفت؛ بین فیلیکس و یلیزاوتایی که داشت می لرزید. یلیزاوتا را حتی کلمات با ملاحظه و مهربان اینسا نمی توانست آرام کند. نیکولای در حالی که همه بدون احساس نگاهش می کردند گفت: _ خیله خوب تیم من ! ما قراره این بازی رو برنده بشیم! فیلیکس در حالی که داشت طنابی را که او و کوویا را به هم وصل می کرد چک می کرد گفت: _ این یه بازی نیست نیکولای! نیکولای سرخوشانه جواب داد: _ نه ! با اون برخوردای شما به احتمال زیاد هیچی نخواهد بود. و شروع به خندیدن کرد. وقتی که هیچ کس در جوابش نخندید سرفه ای کرد. زینیا که داشت خودش را به ایوان وصل می کرد گفت: _ اوه! ساکت باش تو ، گزافه گوی احمق! نیکولای دستش را روی قلبش گذاشت و با حالتی عاشقانه زمزمه کرد: _ اوه ! آزارووا! تو از کلمات خیلی زیبا استفاده می کنی! اصلا جای تعجب نداره که عاشقت شدم! ستاره ها درون روز نمی درخشند چون که توی چشمای تو گم شدن و فقط وقتی که شبا چشماتو می بندیه که آسمون می تونه اونا رو دوباره به آسمون بیاره! زینیا با عصبانیت قدمی به سمتش برداشت ولی ایوان طنابی را که با آن به هم وصل بودند نگه داشت و هشدار داد: _ آزارووا! فارزیو! با همان صدا شدنشان هر دو در سکوت فرو رفتند. کوویا بدون اینکه به نیکولای نگاه کند گفت: _ این یه مسابقه نیست ولی... از گوشه ی چشم به زینیا نگاه کرد و ادامه داد: _ ولی من هنوزم می خوام توش ببرم! چیزی که اصافه نکرد تصور بریدن طناب زینیا و پرت کردنش به پایین بود. آیا خدایان با ارزشش آن موقع هم نجاتش می دادند ؟ نیکولای با تعجب نگاهش کرد و بعد از چند بار پلک زدن و فهمیدن منظور کوویا با لبخندی بزرگ روی صورتش گفت: _ من که بشخصه علاقه ی تورو به پیروزی تحسین می کنم ،کارازاموا! قدرت دیدن زیبایی در پیروزی صفتیه که دوست وفادار ما هیچوقت نداشتتش! کوویا برای چند ثانیه به او نگاه کرد و پلک زد. بعد رویش را برگرداند. به کوه هایر جلویشان زل زد. به نظر می آمد که توسط قدرتی در آسمان ها به سمت بالا کشیده شده بودند. موجودات عصبانی و بی ثباتی به نظر می آمدند. هر کسی که آنها را در دورانی که خدایان در زمین می گشتند تراشیده بود، از چاقویی کند و با اعصابی بد آن کار را کرده بود. تکه های یخ از کوه بیرون زده بودند؛ دندان ها. به راستی که اسم دهان مرگ برای آن کوه ها بهترین اسم بود. اینسا و بریزلاو راهی نسبتا بهتر را در کوه علامت گذاری کرده بودند. ولی هنوز هم این ماموریت خیلی ترسناک می نمود. کوویا ترسش را به عقب راند ولی یلیزاوتا مخالف او بود. آنچنان می لرزید که کوویا فکر کرد او چقدر شبیه یک موش یخ زده ی در حال غرق شدن است. اینسا که در گروه دیگری بود دست هایش را به نرمی دور صورت دخترک قاب گرفت و با لطیف ترین صدایی که کوویا تابحال شنیده بود گفت: _ بهت قول میدم که من و تو طلوع بعدی رو با هم تماشا خواهیم کرد! اینسا همیشه به غیر از وقت هایی که یلیزاوتا را کنارش داشت آدمی گوشه گیر و کم حرف بود. ولی باوجود هم، این دو نفر شکست ناپذیر بودند. یلیزاوتا دستان لرزان خود را روی دستان اینسا قرار داد و در حالی که به کوویا و دو نفر دیگر تیمش نگاه می کرد گفت: _ آرزو می کردم به تو بسته شده باشم. اینسا لبخندی زیبا به او زد و گفت: _تو همیشه به من بسته شدی، لیزا! و دیگران هم ازت مراقبت می کنن. نمی ذارن که تو بیافتی. چشمان اینسا روی کوویا ریز و ثابت شدند. کوویا می دانست که اینسا به او اعتماد نداشت. ولی در هر حال، هیچکدامشان به کوویا اعتمادی نداشتند. او برای همیشه دختری از کشور پر از جادوگرش باقی می ماند. زینیا از آن طرف اینسا گفت: _ تو داری لوسش می کنی. جوری باهاش برخورد می کنی که انگار یه بچس، اینسا! زینیا چشم هایش را به سمت یلیزاوتا حرکت داد و ادامه داد: _ درسته! ما ممکنه بیافتیم و اگر بیافتیم خواهیم مرد. ولی این یه واقعیتیه که باید قبولش کنیم نه اینکه بین کلمات زیبا و قول و قرار های تو خالی قایمش کنیم. با اینکه حرف های زینیا سنگدلانه بود، ولی جواب داد. یلیزاوتا دیگر نمی لرزید. بلکه با چشمانی غضب آلود به زینیا نگاه می کرد و در جوش و خروش بود. اینسا در حالی که توجه یلیزاوتا را دوباره به خود جلب می کرد زمزمه کرد: _ تو یه رزریکوی هستی. و درسته! تو ممکنه امروز بمیری ولی تو به عنوان یه رزریکوی و سرباز رزمایسی خواهی مرد و از این افتخاری بزرگتر وجود نداره. یلیزاوتا چند لحظه ساکت بود ولی در نهایت سرش را به تائید تکان داد و اینسا قبل از رفتن او را به آرامی بوسید و در حالی که در صفش قرار می گرفت چشم هایش همچنان در چشم های یلیزاوتا غرق بودند. کوویا می خواست به سمت آن احمق ها تف کند. رازمیرسی، رزریکوی، عاشق های دل خسته، اینها همه شان چیزی به جز بهانه هایی سرخورده برای واقعیت تلخ نبودند. زینیا درست می گفت، بعضی از آنها شهید می شدند، ولی کوویا مثل یک شهید نمی مرد. نگاه ایوان را حس کرد و رویش را به سمتش برگرداند. ایوان گفت: _ اوستاژریک سین، کوویا. مراقب خودت باش. کوویا برای مدتی خیره نگاهش کرد تا اینکه بالاخره با چانه ای بالا رفته رویش را به سمت دیگری گرفت و دوباره به کوه ها خیره شد. ایوان به سمت گروه فریاد زد: _ مطمئن شید که کلنگاتون عمیق فرو رفتن و نگهتون می دارن. اون بالا می بینمتون. کوویا نمی دانست که دیگران صدای ایوان را در باد شنیده باشند. فقط به سمت کوه حرکت کرد و شروع به بالا رفتن کرد. کلنگ هایش را در کوه فرو می کرد و خودش را بالا می کشید و بعد کلنگ دیگر را بالاتر فرو می کرد. بازوهایش در حالی که این چرخه ی بیرون کشیدن و فرو کردن را تکرار می کردند از درد فریاد می کشیدند. هرچقدر که خودش را بالاتر می کشید پاها و کمرش هم شروع به درد کشیدن می کردند. بالا و بالاتر.
  4. سلام عزیزم. امیدوارم زودتر انلاین باشی و داستان های در حال ترجمه ات‌ رو به روز رسانی کنی.

    مشتاقانه منتظرم.:rose:

    1. hhhmmm

      hhhmmm

      سلام! 

      لطف دارید شما. و اینکه حتما! مطمئن باشید در نهایت قرار نیست رهاشون کنم!^_^

  5. سلام یگانه جان خوبی؟

    آنلاین نشدی آیا؟ 

    هر وقت آنلاین شدی پیاماتو نگاه کن

  6. من یکککککککککک عالمه رمان داشتم که می خواستم  وقتی تموم شدن و رفتن رو سایت دانلودشون کنم و بخونمشون.

    ولی هیچ اتفاقی داره نمی افته! 

    ملت بیاین دست به دست هم بدیم یه کمکی بکنیم بلکه دوباره سایت بیوفته رو دور و منم به رمانام برسم :(

    1. Aylin.exo

      Aylin.exo

      منم بیشتر رمانای درحال تایپو در نظر گرفته بودم که بعد از تموم شدنشون برم بخونم ولی دیدم کلا نویسنده هه رمانو از وسطاش ول کرده رفته :////

      من تو کمک پایم..فقط چجوری سایتو تو رونق بندازیم؟؟؟

    2. hhhmmm

      hhhmmm

      نمی دونم . به احتمال زیاد باید اول بریم ببینیم مشکل از چیه. اگه نیرو ندارن که ویراستاری کنه یا جلد درست کنه یا پی دی اف کنه یا اینا بریم کمک کنیم خب ! 

    3. Aylin.exo

      Aylin.exo

      هممم:t(27): فکر خوبیه

      بذار ببینم میتونم جلد درست کنم

      اگه بتونم خیلی عالی میشه

  7. hhhmmm

    برای نفر قبلیت چه آرزویی داری؟!

    منم آرزو می کنم کچل شی !
  8. hhhmmm

    انتقادات و پیشنهادات

    سلام ! یه سوال فنی ! چرا رمان های آپدیت شده ی بخش ترجمه توی بخش کتاب های بروز شده ی صفحه ی اصلی قرار نمی گیرن ؟ دلیلش به خاطر اینه که نوشته ی کاربران سایت نیستن یا دلیل دیگه ای داره؟ اگه دلیلی نداره می تونید درستش کنید این قضیه رو آیا ؟
  9. hhhmmm

    صورت دزد| Hhhmmm

    کشوری شمالی محل زندگی هرتیک ها و فرزندان طرد شده ی خدایان که توسط رازمیری ها تصرف شده و مجبور به اطاعت از دین آنها شده بودند. ایوان شاید همه ی اینها را می دانست. ولی چیزی که از آن خبری نداشت این بود که چگونه همه ی آنها در زیر پوست کوویا آب شده بودند. شاید به همین دلیل بود که وقتی کوویا را به عنوان دستیار خودش منصوب کرده بود، نزدیک بود که زینیا به سمتش بپرد و چنگال هایش را در پوست کوویا فرو کند. _ پس چیه ؟ ولی اگر ایوان انتظار پاسخ داشت، آن را دریافت نکرد. کوویا به سختی نگاه عمیق مرد جوان را تحمل کرد. ایوان سرش را تکان داد و زخم های صورتش ،یادگاری های او از جنگ، برای لحظه ای برق زدند. _ من کم کم دارم به این فکر می کنم که داری برای کاری که کردی بهانه میاری. _ ازم انتظار نداشته باش که همه ی چیزایی رو که توی ذهنم می گذره به راحتی بهت نشون بدم،میخایلووینگو. ایوان به سمتش لبخندی زد، هرچند که جوابی نگرفت. به کوه ها اشاره کرد و گفت: _ حتی الان که دهان مرگ انقدر نزدیکمونه ؟ هیچ چیزی نیست که بخوای قبل از روبرو شدن با عدل خدا اعتراف کنی ؟ کوویا به زینیا که چند قدم جلوترشان در حرکت بود نگاه کرد و گفت: _ اوه، ولی من یه هرتریکم یادته ؟ چطور می تونم از خدا بترسم وقتی که مشغول رد کردنشم ؟ می توانست لرزش آن دختر را برای لحظه ای ببیند. دید که دستانش سفت شدند ولی خودش را کنترل کرد و به راهش ادامه داد. کوویا می توانست حتی طعم خشمی را که باد از طرف زینیا به سمت آنها می راند حس کند. ایوان با صدایی سرد گفت: _ ممکنه پدر تو یه هرتریک بوده باشه، ولی تو خیلی بچه بودی که شهرت تصرف شد. تو به عنوان یه رزمارسی بزرگ شدی و از دین اون ها پیروی می کنی مگه نه ؟ ایوان داشت او را با چهره ای که همیشه وقتی حرف از دین و ماهیت عجیب و غریبش می شد نگاه می کرد. کوویا می دانست که دیگران هم در حال گوش کردن هستند؛ احمق هایی که بیش از حدی که باید در کار ها فوضولی می کردند. با سردی جواب داد: _ پیروی نکردن از دین رزمارسی ها یعنی زندان. کلمات بر زبانش به تیزی بادی بودند که بر صورتش می خورد. _ داری وفاداری منو زیر سوال می بری ؟ من خائن نیستم. اگر این همون چیزیه که به خاطرش نگرانی. زینیا در آن لحظه می توانست کوویا را بکشد و روحش را بیرون بکشد تا از این موضوع مطمئن شود. ایوان به کوویا اخم کرد. می خواست چیز دیگری بگوید که با دیدن پیکر اینسا که از دوردست ها ساکت شد. اینسا در حالی که تلاش می کرد صدایش از صدای باد بلند تر باشد فریاد زد: _ اصلا باثبات نیستن. ولی ما بهترین راه رو علامت گذاری کردیم. باید سریع تر قبل از اینکه طوفان تموم شه و دشمن ببینتمون راه بیوفتیم. در کنارش، کوویا می توانست ببیند که یلیزاوتا آب دهانش را قورت می دهد. دخترک هیچوقت از ارتفاع خوشش نمی آمد و این بار هم استثنا نبود. ولی آنقدر شجاع بود که حرفی نزد و به راه افتاد. بقیه ی تیم هم او را همراهی کردند. کوویا قدمی به جلو گذاشت و با ایوان رودررو شد. هشدار داد: _ هیچ سودی از فهمیدن اسرار من نخواهی برد. و بعد خودش هم به راه افتاد. فصل دوم: ارابه چشمان سرد مرد مرده به او خیره شده بودند. جسم سرباز بیچاره ای که نمی توانست دوباره خودش را زنده کند؛یکی از مردانی که زمین یخ زده را با بدن هایشان فرش کرده بودند. کسانی که فرستاده شده بودند تا از دهان مرگ بالا بروند ولی در نهایت فقط از آن پایین افتاده مرده بودند. کوویا بدون اینکه اهمیتی بدهد، کلنگش را روی سینه ی مرد انداخت تا حلقه ی طناب های روی شانه اش را دور کمرش ببندد. یلیزاوتا به آرامی ولی نه به مهربانی گفت : _ باید به مرده ها احترام بذاری، مالکویا! کوویا می توانست ببیند که چطور دخترک نگاهش را وقتی جواب می داد از او می گرفت. با خونسردی گفت: _ شاید من فقط به خاطر این همچین فکری می کنم که اهل ترتویسک ام. ولی خیلی عجیبه که به مرده ها بیشتر از زنده ها احترام بذاری. دستش را روی زنجیر طلایی دور گردنش کشید. زنجیری طلایی که بر روی یونیفرمش نصب شده بود. انگار که زندانی شدن در بدنش بس نبود که مجبور بود آن زنجیر را هم تحمل کند. می توانست سوختن پوستش را در جایی که زنجیر به گردنش می خورد حس کند. همه شان یکی بودند. همه شان مثل یک زندان. یلیزاوتا جوابی نداد. در هر حال، کوویا کلنگش را با پایش به سمتی دیگر هل داد تا روی مرد مرده نباشد و هیچ نگاهی به ایوان که داشت تماشایش می کرد نکرد. ایوان دستش را روی کمرش گذاشت و با صدایی آرام گفت: _ کوویا، منظورش این نبود. ولی کوویا فقط نگاهی کوچک از گوشه ی چشم به او انداخت و بعد دوباره مشغول بستن طناب به دور کمرش و محکم کردن سلاح هایش شد. زینیا با خودبینی اعصاب خورد کنی گفت: _ ولی شاید باید به حرفش گوش بدی. هنوزم ممکنه ما رو شهید کنن و وقتی که بدنت روی دندان های مرگ تیکه تیکه میشه، کی میدونه چه اتفاقی برای بدنت می افته ؟
  10. سلاممممممممممم ! عنواناتون مبارک باشهههههههههههه! :smileybunny1:

    @BeNNeT @Aliena

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. hhhmmm

      hhhmmm

      خواهش می کنم! امیدوارم روی سایت رفتن رمان کامل ترجمتم بهت تبریک بگم یه روزی !:kissing:

    3. BeNNeT

      BeNNeT

      ممنون و همچنین رمان صورت دزد :flowersmile:

    4. Aliena

      Aliena

      ممنون عزیزم:heartshape2:

  11. hhhmmm

    صورت دزد| Hhhmmm

    _ می دونید که هممون نمی تونیم برگردیم پایین. با صدای بلند کلمات را به سوی کوویا پرتاب کرد: _ من تمام یه لشکرو می فرستم به جنگ و می دونمم که همشون بر نمی گردن. چی باعث شده فکر کنی که رزریوسک هیچ تفاوتی با بقیه داره احمق ؟ صدای کوویا وقتی جواب می داد آزرده بود: _ چون که من توی یه هفته بیشتر از یک نصف یه سال تو آدم کشتم. هر کدوم از اعضای رزریوسک به اندازه ی بیست تا سرباز معمولی قدرت داره. تو داری دویست و چهل نفرو می فرستی که اون بالا بمیرن. در جوابش، ژنرال مشتی محکم به دهانش زد که کوییا می توانست پاره شدن لبش و صدای فکش را بشنود. صورتش به سمت دیگری خم شده بود ولی او در هر حال خودش را صاف کرد که با ژنرال رو در رو بشود. به راه های مختلفی فکر کرد که چطور چشمانش را در بیاورد و دستش را از بدنش جدا کند. در واقع، کوویا هیچ نظری نداشت که چرا دارد انقدر با او مخالفت می کند؛ می دانست که در هر حال هر دستوری که او بدهد را باید اجرا کنند. همیشه همینطور بود. او فرمانده رزریوسک نبود. فرمانده ی فرمانده ی رزریوسک هم نبود. او هیچ قدرتی آنجا نداشت. ولی در هر حال احتمالات دیگری هم وجود داشتند. _ من دارم دوازده تا سربازو می فرستم که کمک کنن این اردوگاه رو نگه دارم. ولی اگر تو فکر می کنی که یه رزریوسک به اندازه ی بیست تا سرباز دیگه ارزش داره، پس به ازای هر کسی که می میره، من نوزده نفر رو می بینم که قتل عام شدن با اسم تو رو لباشون و خون اونا رو دستای جاودان تو. مستعد غرامت دادن برای مرگ یه خدای توی بدن انسان. به ژنرال زل زد. یکی از هزاران تا ژنرال دیگر. و مطمئن هم بود که اگر شکمش را ببرد به اندازه ی بقیه شان خون می آید. .ولی تا آمد حرفی بزند ژنرال رفته بود تا به چند بخت برگشته ی دیگر دستورات دیگری بدهد. برگشت تا به دنبال دیگران بگردد. وقتی کوویا به بقیه ی گروه دستورشان را در حالی که کنار میدان جنگ ایستاده بودند گفت، انسا با بدگمانی گفت: _ اگه تا موقعی که به اون بالا نرسیدیم نمرده باشیم ، و اگه بهمون شلیک نشه، بازم سرمای اونجا قراره تا روحمونو یخ بزنه. سرباز های دور و برشان داشتند به سرعت خودشان را به موقعیت هایشان می رساندند تا جلوی دشمن را بگیرند. نیکولای ، با چشمانی درخشان و لبخندی بزرگ گفت: _ خب، اگه قرار شد همدیگه رو اون بالا آتیش بزنیم و بخوریم، من پیشنهاد می دم از زینیا شروع کنیم ! همیشه دلم می خواست بدونم گوشتش چه مزه ای داره! زینیا، یک فرزند واقعی جنگ که به کشتن مادرش فقط با دندان هایش برای این که مشکوک شده بود جاسوس است معروف بود، به طرف نیکولای پرخاش کرد : _ من اگه جات بودم می فهمیدم دارم چی میگم. چشمانش طوری می درخشیدند که انگار آتش گرفته بودند. می توانستی فکر کنی که تمام نور ستاره ها و طلوع خورشید، درون پوست یک دختر جوان می درخشیدند. _ من منتظر روز مرگم هستم و نمی ترسم. همونطور که تو باید منتظر باشی. چون به زمین بازی شیاطین میری و من به بالای میز خدایان. من از جام طلایی می نوشم و اسمم درون تابوت پادشاه سفید حک خواهد شد چون که من با ایمانی بی نظیر جنگیدم. ایوان میخایلووینگ، فرمانده رزریوسک در حالی که روی برف زانو زده بود گفت: _ تو با یه عالمه گلوله و یه تفنگ نسبتا آبرومندانه جنگیدی. به خودش زحمت نداد در حالی که لوله ی تفنگش را تمیز می کرد بالا را نگاه کند و در حالی که تیرهایش را روی شانه اش می انداخت بلند شد. نیکولای دست انداخت: _ با این منطق منم الان باید بوی عطر خدایان رو بدم ! ( در متن اصلی کلمه ی آمده به معنی بوی عرق هم هست. داره کنایه می زنه. ) قطره قطره و شرشر ازم داره می ریزه که فکر کنم چند وقت دیگه توش غرق شم ! زینیا دندان هایش را به او نشان داد و قدمی به جلو آمد ولی ایوان با دستش جلویش را گرفت و او مکث کرد. حتی زینیا نمی توانست بر خلاف دستور فرمانده اش عمل کند. ایوان در حالی که چشمانش از یکی از اعضای تیم به دیگری حرکت می کرد گفت: _ ما دستورمون رو داریم. بذارید انجامشون بدیم. و این بحث را تمام کرد. آنها سربازان رازمیرسی بودند و اگر امروز نمی مردند، فردا برای انجام ندادن دستوراتشان جانشان را از دست می دادند. بنابراین، دوازده تک تیرانداز تیم، طناب هایشان را به دور کمر هایشان بستند و مخالفتی نکردند. ایوان در حالی که داشتند به سمت یکی از تپه های یخ زده می رفتند پرسید: _ اوزورو بود ؟ اینسا و بریسلاو از قبل به منطقه فرستاده شده بودند تا بهترین راه بالا رفتن را شناسایی کنند. ولی او نمی توانست آنها را ببیند. پیکرهایشان در باد قوی و برف که شروع به باریدن کرده بود گم شده بودند. ایوان خودش را به کنارش رسانده بود و داشت به کبودی هایی اشاره می کرد که میدانست روی صورتش مثل نقاشی هایی آبی رنگ دیده می شدند. چه سربازی بود ! او رنگ سرزمینش را روی صورتش هم داشت. خون را از روی صورتش در حالی که به تلخی به کوه های روبرویش نگاه می کرد پاک کرد. _ بله. این کلمه مثل خونی که از روی لب پاره اش پاک کرده بود ترش مزه بود. ایوان آه کشید و کوویا به سختی توانست زمزمه اش را در میان صدای باد بشنود: _ این غرورت یه روزی به ضررت تموم میشه کوویا. وقتی او این حرف را می زد، یک جورهایی غمناک به نظر می رسید. _ من فکر نمی کنم این غرورمه که منو در برابر اون قرار میده. ایوان با دقت و کنجکاوی به او خیره شد. می شد قطره های تفریح را هم در چشمانش دید. ایوان، پسر حرام زاده ی یکی از مشاوران پادشاه و یک کنیز ، تنها کسی از تیمش بود که کوویا می توانست او را دوست بنامد. با نوزده سال سن، او کم سن ترین فرد تیم ، با فاصله ی یک سال بود. ولی همین برای دیگران کافی بود که تلاش کنند به او زور بگویند. پدرش یک هرتریک بود. او نه خدایان، بلکه طبیعت و زمین را عبادت می کرد. و او یک دختر فقیر بی سواد اهل ترتویسک بود.
  12. دلبران،دل می برند.اما،تو جانم می بری
    ناز را افزوده ، با نازت توانم می بری
    سوز دردِ عشق را با غمزه های ناز خود
    تا ته قلب من و تا استخوانم می بری
    می زنی چشمک نهانی، جان تو! جان خودم!
    با تکان پلک خود تا بی کرانم می بری
    تا که می خواهم بگویم راز خود را ناگهان
    دستهای مهربان را بر لبانم می بری
    می کنی ساکت مرا با بوسه های بی هوا
    شعر را با بوسه از روی زبانم می بری
    تو شبیه دلبران هستی ولی جور دگر
    دلبران،دل می برند.اما،تو جانم می بری...
     مصطفی ملکی

  13. سلام و شب بخیر اول از همه تشکر میکنم که توی چالشم شرکت کردید

    گفتم اگه دوست داشته باشین همین جا براتون بفرستم که کدوما رو درست گفتین کدوما رو نه :smile:

    1. parya

      parya

      به منم بگین :)

    2. hhhmmm

      hhhmmm

      سلام ! حتما ! خیلی دلم می خواد بیشتر بشناسمتون

  14. hhhmmm

    صورت دزد| Hhhmmm

    کوویا او را در حالی که داشت یونیفرمش را مرتب می کرد نگاه کرد. _ نمی دونم. به احتمال زیاد کرستاوی ها تازه یادشون افتاده که باید بجنگن نه اینکه بشینن ببینن کی می تونه دورتر از بقیه تف کنه. صدایی زمخت راهش را از بیرون چادر به درون چادر پیدا کرد : _ کارازوموا کجاست ؟ کارازوموا ! بیا بیرون ! تویرسک! با احضار شدن کوویا ، اذکارا به سمتش حرکت کرد و با قدرت بازوی کوویا را گرفت. احتیاج نبود که حرفی بزند. وحشت درون چشمانش همه چیز را واضح می گفت. کوویا دستی به موهای بافته شده اش برد و روبانی قرمز را در آورد. در حالی که آن را دور دستان اذکارا می بست گفت: _ بیا! از این به بعد بیشتر از فقط یه جنگ می بینی. فقط کافیه پایینو نگاه کنی. کوویا به اذکارا نزدیک تر شد. انگار که می خواست دوست قدیمی اش را در آغوش بگیرد. ولی فقط گفت: _ نذار لرزیدنت رو ببینن اذی... و بعد مثل شبحی ناپدید شد. از پارچه های چادر عبور کرد و در میدان جنگ ظاهر شد. خیلی دور تر از جایی بود که جنگ و وحشت دستش به او برسد. ولی گلوله ها و مرگ از جایی که ایستاده بود هنوز دیده می شدند. ژنرال داشت دستوراتش را بر سر سربازانی که سر راهش بودند و داشتند تلاش می کردند از خودشان دفاع کنند فریاد می زد. ژنرال دوباره اسمش را فریاد زد: _ سرنیک کارازوموا ! اون دختر کجاست ؟! کوویا در حالی که جلوی رویش می ایستاد گفت: _ همینجام، توانیک اوزرو. ژنرال برایش سری تکان داد و گفت: _ می بینم که خوب خوابیدی. کوویا برگشت و به آسمان نگاه کرد. خورشید هنوز در حال در آمدن بود. ژنرال منظورش را فهمید ولی به روی خودش نیاورد. گفت: _ اون عوضیا به خط موقع عوض کردن نوبت نگهبانی حمله کردن. نمی دونم چطوری زمان بندی رو فهمیدن ولی اگر هر کدوم از اون نگهبانا تا صبح دووم بیارن خودم پوستشونو می کنم. ما نمی تونیم اون سنگرو از دست بدیم. کوویا پلک زد. منتظر دستورش بود. _ به میخالیوویش بگو که رزریوسکو ببره به پشت سنگر ها. ازتون می خوام روی اون تپه ها مستقر شید. و به کوه های یخی دندانه دار و نا همواری که دورشان را احاطه کرده بود اشاره کرد. به احتمال زیاد آن تپه ها قبلا از خاک درست شده بودند ولی الان تنها چیزی که ازشان باقی مانده بود یخ و برف بود. به "هفت دهان مرگ" معروف بودند. اوزروو تلاش کرده بود که نگهبان های کشیک را آنجا بفرستد، ولی هیچکدامشان باز نگشته بودند و کوویا مطمئن بود که باز نخواهند گشت. و او همانطور می دانست که رزریوسک ، که تیمی شامل دوازده تیرانداز حرفه ای از جمله او می شد، نمی توانستند همه شان به بالای آن تپه ها برسند. اورزوو هم به احتمال زیاد این را می دانست ولی اهمیتی هم نمی داد. کوویا در حالی که چشمانش روی تپه ها و پیچ هایشان بود با صدای بلند مخالفت کرد: _ اگه همه ی دوازده نفرمونو بفرستید اون بالا،... چشمانش پایین آمدند و چشمان ژنرال را ملاقات کردند. ادامه داد:
  15. hhhmmm

    ❉ツ❉ چالش فــــ✿ــــلانی چطوریه ؟ ❉ツ❉

    کاش خود کسایی که میان تو چالش جواب بدن اینا رو بدونیم چقدر درستن

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×