رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

hhhmmm

تیم ترجمه
  • تعداد ارسال ها

    807
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

آخرین بار برد hhhmmm در 26 مهر 1397

hhhmmm یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

8,091 بار تشکر شده

درباره hhhmmm

  • درجه
    مترجم ارشد

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    عکاسی
    برنامه نویسی
    نقاشی
    شعر

آخرین بازدید کنندگان نمایه

11,824 بازدید کننده نمایه
  1. hhhmmm

    صورت دزد| Hhhmmm

    من خیلی متاسفم که یه چند وقتی آپدیت نکردم. از این به بعد آپدیت میره رو روال اصلیش که همون جمعه هاست. باد در آنجا موجودی جاندار بود. با دم های بلندش تمام بدن او را اینور و آنور می کشید و بر خلاف مسیر کوویا به او نیرو وارد می کرد و تلاش می کرد صورتش را با نیزه های تیز خود پاره کند. زمین کم کم از دیدشان محو می شد تا زمانی که توسط طوفانی که در گوششان فریاد می کشید بلعیده شد. رد کوچکی خون از لب پایینی کوویا سرازیر شد و او متوجه شد که از شدت تمرکز مشغول جویدن لبش بوده. تمرکز برای اینکه به سرنوشت بیچارگانی که آن پایین خوابیده اند دچار نشود. فقط می توانست ایوان را ببیند که بالای سرش در حالی که آهن را در یخ می کوبید غرولند می کرد. به ناحیه ای کم شیب از کوه رسیده بودند و تلاش می کردند خود را از لبه های تیز در امان نگهدارند. و بعد ناگهان بدون هیچ هشداری، اینسا فریاد زد و پروان و بریساو در حالی که طناب پاره شان هنوز در دستشان بود، در هیاهوی باد به پایین افتادند و در چنگال کوه ناپدید شدند. اینسا در حالی که صورتش از درد و خشم فشرده شده بود خودش را با قدرتی که کوه هم نمی توانست در برابر آن مقاومت کند به سمت دیگر کوه پرتاب کرد و از دیده ها محو شد. هر لحظه مثل یک ساعت پر از درد و سرما می گذشت و بهمنی که باعث شده بود طناب پاره شود در زیر پایشان ناپدید می شد ولی ناگهان اینسا آنجا بود؛ در حالی که طناب آن سه نفر را در دست داشت. چشمان اینسا در چشمان یلیزاوتا که تقریبا از ترس داشت قالب تهی می کرد ثابت ماندند. بعد به کوویا که با عصبانیت نفسش را در سینه حبس کرده بود نگاه کرد. اگر یلیزاوتا از ترس می افتاد او هم همراهش می مرد. اینسا فریاد دیگری کشید گویا که بدنش داشت از نگهداشتن آن سه نفر به دو قسمت پاره می شد ولی آنها خیلی شوکه تر از آن بودند که بتوانند خودشان را به جایی بند کنند و اینسا را از باری که در دست داشت راحت کنند. اگر کوه در آن نقطه هم مثل نقاط دیگر شیب داشت به احتمال زیاد تا الان اینسا همراهشان به پایین افتاده بود. ایوان که نمیتوانست کاری بکند چیزی را فریاد زد که به گوش کوویا نرسید ولی لازم نبود که چیزی را بشنود؛ به احتمال زیاد به کسیمیر که هنوز از شوک نجات یافتن در نیامده بود چیزی گفته بود تا خودش را جمع کند. پروان و بریساو در موقعیت بهتری قرار داشتند که بتوانند خودشان را طوری که اینسا به پایین کشیده نشود به کوه بند کنند. خودشان را به سمتی کشیدند تا بتوانند شتاب کافی برای رسیدن به نزدیک ترین برآمدگی کوه را پیدا کنند. بدن اینسا داشت می لرزید و کوویا می توانست ببیند که پاهایش در برآمدگی ای که پیدا کرده بود تا روی آن بایستد لیز می خورد . یلیزاوتا دوباره جیغ کشید و کوویا در حالی که کاملا از این وضعیت متنفر بود چکشش را بالا تر کوبید تا کمی بالاتر برود. فلیکس با ناباوری به او نگاه کرد وپرسید: _ واقعا می خوای ولشون کنی؟ کوویا به بدن بی تعادل اینسا که هر لحظه بیشتر به جلو رانده می شد، بریساو که نهایت تلاشش را می کرد که خودش را به کوه برساند، به کسمیر که با نا امیدی می لرزید نگاه کرد و شانه ای بالا انداخت ولی دیگر حرکتی نکرد. گفت: _ من نمی خوام مثل اونا بمیرم و اینجا موندن به معنی مرگه. کوویا انتظار داشت که اینسا تا الان افتاده باشد ولی او همیشه محکم تر از اینها بود. دندان هایش را به هم فشار می داد و بعد فریاد دیگری کشید ولی خودش را نگه داشته بود. هر سرباز دیگری به غیر از او تا حالا افتاده بود. با یک ناله، بریساو چکشش را بالاخره به اندازه ی کافی عمیق در کوه فرو کرد که بتوانند تعادل خودشان را حفظ کنند ولی هنوز کافی نبود. شانه های اینسا داشتند می لرزیدند و او نمی توانست بیشتر از این نگاه خیره ی یلیزاوتا را تحمل کند.
  2. hhhmmm

    فراخوان تیم ترجمه نودهشتیا

    سلام! چقد خوب! سوال ها رو براتون می فرستم!
  3. hhhmmm

    به طرز عجیبی چاق | hhhmmm

    ************************* معمولا در فیلم ها و رمان ها وقتی کسی غش می کند همه چیز در سیاهی فرو می رود و بعدش با شنیدن صدایی فرد بیدار می شود. ولی حداقل برای من که این اتفاق نیافتاد. چشمانم بسته بود و نای حرکت نداشتم ولی صدای جیغ مادرم و زنگ زدنش را به آمبولانس و بعد به پدرم را شنیدم. هی دانه دانه ی پیامبران را قسم می داد و هی هق هق می کرد و بعد هق هقش قطع می شد. آمبولانس زودتر از پدرم به خانه مان رسید. گویا یک مرد بود. وقتی شنید غش کرده ام می خواست یک سرم بهم وصل کند ولی هی میگفت که رگم را پیدا نمی کند. بعد صورتش را جلوی دهانم آورد و بعد فهمید! _ چند وقته هیچی نخورده؟ لحن مادرم متعجب بود. _ یکی دو ساعت پیش براش میوه بردم اتاقش. مرد با شک پرسید: _ خوردشون؟ مکث شد. گویا مادرم به اتاقم رفته بود تا ببیند. _ نه. _ یادتون میاد که امروز دیده باشیدش که چیزی بخوره؟ _والا...نه! غذاشو بردم اتاقش. مرد نمی دانم از کجا با کسی شروع به حرف زدن کرد. حرف هایی را که می زد نمی فهمیدم. فقط چند دقیقه بعد دستانی مرا بلند کردند و بعد صدای همان مرد اول را شنیدم که زمزمه می کرد: _ ایتینگ دیس اوردر. (eating disorder) و بعد واقعا چیزی نمی شنیدم. بهش فکر هم نکردم. همه چیز در سکوت و تاریکی فرو رفت تا وقتی که دوباره صدای ناله های مادرم بلند شد. می خواستم به صدایش جواب دهم ولی لب هایم حرکت نمی کرد. بعد از کلی تلاش ناله ای از لبانم بلند شد: _مـ...ا... مادرم جیغ زد و شروع به قربان صدقه رفتنم کرد و بعد صدای دویدنش را شنیدم.تلاش کردم چشمانم را باز کنم ولی نا نداشتم. کم کم حس سوزش در دست راستم را حس می کردم و بعد از مدتی صدای پاهای بیشتر. کسی بدون لطافت چشمانم را باز می کرد و نوری قبل از آنکه بتوانم ببینمش در چشمانم می تابید. تلاش می کردم چشمانم را ببندم ولی دستش نمی گذاشت. چشم بعد را هم آزار داد و بعد ولم کرد. صدای زنی میان سال پرسید: _ آرمیتا؟ آرمیتا؟ صدای منو می شنوی؟ بله می شنیدم. _ اگه صدامو می شنوی تلاش کن یه چیزی بگی. دوباره لبانم باز شد ولی صدایی در نیامد. گویا زن هم به دنبال همین علامت کوچک بود. گفت: _ اجازه بدید استراحت کنه و کامل به هوش بیاد. تا اون موقع باید باهاتون راجب موضوعی حرف بزنم. نه! مادرم را کجا می برند؟ نبریدش! و مسلما که این التماس های درون دلم به گوش کسی نرسید. مدتی همانجا ماندم تا به قول آن دکتر کاملا به هوش آمدم. کمی در عالم خلسه و کمی در عالم واقعیت پرسه می زدم تا اینکه چشمانم را باز کردم و دور و بر را به خوبی نگاه کردم. در بیمارستان بودم. تا اینجایش را هم که وقتی بی هوش بودم متوجه شده بودم. بقیه اش چه؟ اتاقم کوچک و یک نفره بود. ساعت...تلاش کردم تا معنی مکان عقربه ها را به یاد بیاورم. حدودا سه و نیم. سوزش دستانم به خاطر سرمی بود که در دستانم بسته شده بود و...وای! سرم! سرم را به عقب بردم و آه کشیدم. در هر کدام از این سرم های کوفتی معلوم نبود چقدر کالری و قند مستقیم به بدنم تزریق می شد. یک لحظه هوس کردم سرم را از دستم بیرون بیاورم ولی دستانم هنوز انرژی نداشتند. آهی کشیدم. همانجا ماندم و فکر قطره قطره ی آن کالری های کوفتی آزارم داد تا وقتیکه بالاخره پرستاری آمد و شروع کرد به چک کردن حالم.
  4. hhhmmm

    سوالات متداول ( پرسش و پاسخ )

    @Aylin.exo سلام. متاسفم از تاخیر. رسیدگی میشه
  5. hhhmmm

    به طرز عجیبی چاق | hhhmmm

    ********************** سر جایم توی تخت غلط می زنم. از شدت ضعف و گرسنگی نمی دانم که اصلا قدرت بلند شدن و به سمت یخچال رفتن را دارم یا نه؟ معده ام تیر می کشد. به ناچار از جایم بلند می شوم و می روم سمت یخچال. درش را باز می کنم و درونش را نگاه می کنم. یک سیب که اشکالی ندارد دارد؟ در حال گاز زدنم که احساس می کنم چیزی درون معده ام تکان می خورد. به شکمم که گویا با دوگاز بزرگتر از قبل شده زل می زنم. دوباره دل پیچه می گیرم. به سمت دستشویی می دوم و همان دوگاز را بالا می آورم. مایعی سبز و ترش هم از دهانم بیرون می آید. نمی دانم چیست. لابد همان اسید معده ای چیزی باشد دیگر! دوباره به سمت تختم می روم و آنقدر رویش غلت می زنم که به خواب می روم. ********************* روز دوم، روز دوم افتضاح بود! بیشترش را خواب بودم ولی بقیه اش پر از عذاب و بیچارگی بود. گریه می کردم و فیلم می دیدم و کلا در حال خودم بودم. تنها خوراکی مورد قبول آب بود که آن را هم وقتی می خوردم باز احساس می کردم شکمم دارد برای خودش همینجوری جلو می آید. قرارم با پرهام را به بهانه ی بی حالی ام کنسل کردم. ولی اگر حواسم بود، یادم می آمد که این ملت علاقه ی خاصی به عیادت آنهایی که حالشان بد است دارند! با کلی قسم و التماس شازده کوچولو را راضی کردم که با همان تلفن راضی شود و لشکر جمع نکند بیاید اینجا. در نهایت هم ساعت هفت گرفتم خوابیدم. نمی دانم چرا هیچ اتفاقی نیافتاده بود. گویا مغزم توان کار کردن هم نداشت. و روز سوم بالاخره رسید! از اول صبح دم آینه ایستاده بودم و سانت سانت بدنم را نگاه می کردم. معده ام حسابی رفته بود تو و شکمم هم کمی کوچکتر شده بود. عشق می کردم از این همه تغییر! مادرم هم که گویا حال خوبم را می دید هی قربان صدقه می رفت که آفرین و واقعا این چند وقته مراعات کردی در خوردن و لاغر شدی. حالا بیچاره نمی دانست که این چند وقته مراعات که هیچ، روزه گرفته ام برای این چند سانت لعنتی. کمی هم به پرهام فکر کردم. به هر دو پرهام! به آن لعنتی فکر کردم وقتی که بالاخره یک روز با اندام زیبا جلویش بایستم و تماشا کنم که چطور دوباره عاشقم می شود و من دست رد به سینه اش می زنم. به آن یکی پرهام هم فکر کردم که مرا می بیند و می فهمد که چقدر باعرضه ام و بالاخره قرار است به چشمش بیایم و غیره! تا سر ظهرش هم تحمل کردم. بالاخره نزدیک ظهر که شد، کمی احساس سرگیجه می کردم. لایه ی سومم که از همان اول سه روز ساکت بود به حرف آمد که : _ بی خیال شو دیگه! الان میافتی یه بلایی سرمون میاری! برو یه چیزی بخور سه روز شد! ولی من قبول نمی کردم. سرم گیج... سر گیجه... سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر گیجه. سرم گیج می رفــــ.... و همان موقع بود که غش کردم!
  6. hhhmmm

    فراخوان تیم ترجمه نودهشتیا

    سلام. سوالات رو به خصوصیتون ارسال می کنم.
  7. hhhmmm

    فراخوان تیم ترجمه نودهشتیا

    سلام دوستان عزیز! یه سری موارد رو باید بهتون گوشتزد کنم: اول از همه اینکه زمانی که تست از شما گرفته میشه، شما برای فرستادن جواب معمولا یک هفته وقت دارید. همونطور که زود یا دیر فرستادن جواب تست ها تاثیری در نمره تون نداره، به این هم دقت کنید که اگر از اون زمان معین بگذره و شما جواب ها رو نفرستاده باشید در تست رد شدید. دوم اینکه استفاده از دیکشنری های آنلاین کاملا مجازه. ولی اینکه متن رو بدید به گوگل ترجمه یا هر دیکشنری دیگه ای و اصلا خودتون نخونیدش و در نهایت تحویل ما بدینش، و فکر کنید که زرنگی کردید و مترجمی چقدر راحته و اینا، صد درصد ایده ی غلطیه چون که اون سایت ها معمولا در ترجمه ی کلمه کاربرد دارن و در ترجمه ی متن خیلی خیلی ضعیف هستند. پس نمره ی خودتون و شعور مصحح رو اینجوری پایین نیارید. و نکته ی آخر اینکه اگر قبول شید یک سری مسئولیت ها به شما داده میشه که انتظار میره شما اون ها رو درست و به موقع انجامشون بدید. مثل اینکه کتابی رو که ترجمه می کنید تا آخر ترجمش رو برسونید و یا اینکه نذارید برید یا برای شونه خالی کردن یا همچین چیزی دروغ تحویل ما ندید:/ به خاطر همین بدقولی ها هستش که گاهی عنوان کاربری دیرتر به شما داده میشه تا مطمئن شیم که واقعا قصد کار کردن دارید نه شونه خالی کردن. لطف کنید در صورتی که واقعا قدرتش رو دارید و مطالب بالا رو مطالعه کردید اعلام آمادگی کنید. منظورم هم مسلما کس خاصی نیست. صرفا اطلاع رسانیه قبل از اینکه با هم به مشکل بخوریم:)
  8. hhhmmm

    فراخوان تیم ترجمه نودهشتیا

    سلام. سوال ها و قوانین رو براتون توی خصوصی ارسال می کنم.
  9. hhhmmm

    صورت دزد| Hhhmmm

    به قدری از این ایده خوش حال به نظر می آمد که کوویا می توانست همین الان هم خندیدن زینیا را روی جسد مرده اش ببیند که استخوان هایش را می سوزاند و گناه هایش را بر سرش فریاد می زند. کوویا به این که کلنگش را روی او بندازد هم فکر کرد. ولی اهمیتی نمی داد که زینیا آن موقع زنده باشد یا مرده. کوویا در حالی که هنوز با طنابش سر و کله می زد آه کشید و گفت: _ اگه اینجا اومدی که دنبال رستگاری بگردی ،آزارووا ، به احتمال زیاد امروز قراره پیداش کنی. زینیا برای مدتی به او زل زد. ولی قبل از آنکه معنی تهدید کوویا را بشنود، ایوان به صورت کاملا مشکوکی به موقع شروع به داد زدن و دستور دادن کرد: _ سه تا گروه درست می کنیم. خودتونو به همدیگه وصل کنید. نیکولای و من و بریسلاو سرگروه هاییم. از شانس خوبش کوویا در گروه نیکولای قرار گرفت؛ بین فیلیکس و یلیزاوتایی که داشت می لرزید. یلیزاوتا را حتی کلمات با ملاحظه و مهربان اینسا نمی توانست آرام کند. نیکولای در حالی که همه بدون احساس نگاهش می کردند گفت: _ خیله خوب تیم من ! ما قراره این بازی رو برنده بشیم! فیلیکس در حالی که داشت طنابی را که او و کوویا را به هم وصل می کرد چک می کرد گفت: _ این یه بازی نیست نیکولای! نیکولای سرخوشانه جواب داد: _ نه ! با اون برخوردای شما به احتمال زیاد هیچی نخواهد بود. و شروع به خندیدن کرد. وقتی که هیچ کس در جوابش نخندید سرفه ای کرد. زینیا که داشت خودش را به ایوان وصل می کرد گفت: _ اوه! ساکت باش تو ، گزافه گوی احمق! نیکولای دستش را روی قلبش گذاشت و با حالتی عاشقانه زمزمه کرد: _ اوه ! آزارووا! تو از کلمات خیلی زیبا استفاده می کنی! اصلا جای تعجب نداره که عاشقت شدم! ستاره ها درون روز نمی درخشند چون که توی چشمای تو گم شدن و فقط وقتی که شبا چشماتو می بندیه که آسمون می تونه اونا رو دوباره به آسمون بیاره! زینیا با عصبانیت قدمی به سمتش برداشت ولی ایوان طنابی را که با آن به هم وصل بودند نگه داشت و هشدار داد: _ آزارووا! فارزیو! با همان صدا شدنشان هر دو در سکوت فرو رفتند. کوویا بدون اینکه به نیکولای نگاه کند گفت: _ این یه مسابقه نیست ولی... از گوشه ی چشم به زینیا نگاه کرد و ادامه داد: _ ولی من هنوزم می خوام توش ببرم! چیزی که اصافه نکرد تصور بریدن طناب زینیا و پرت کردنش به پایین بود. آیا خدایان با ارزشش آن موقع هم نجاتش می دادند ؟ نیکولای با تعجب نگاهش کرد و بعد از چند بار پلک زدن و فهمیدن منظور کوویا با لبخندی بزرگ روی صورتش گفت: _ من که بشخصه علاقه ی تورو به پیروزی تحسین می کنم ،کارازاموا! قدرت دیدن زیبایی در پیروزی صفتیه که دوست وفادار ما هیچوقت نداشتتش! کوویا برای چند ثانیه به او نگاه کرد و پلک زد. بعد رویش را برگرداند. به کوه هایر جلویشان زل زد. به نظر می آمد که توسط قدرتی در آسمان ها به سمت بالا کشیده شده بودند. موجودات عصبانی و بی ثباتی به نظر می آمدند. هر کسی که آنها را در دورانی که خدایان در زمین می گشتند تراشیده بود، از چاقویی کند و با اعصابی بد آن کار را کرده بود. تکه های یخ از کوه بیرون زده بودند؛ دندان ها. به راستی که اسم دهان مرگ برای آن کوه ها بهترین اسم بود. اینسا و بریزلاو راهی نسبتا بهتر را در کوه علامت گذاری کرده بودند. ولی هنوز هم این ماموریت خیلی ترسناک می نمود. کوویا ترسش را به عقب راند ولی یلیزاوتا مخالف او بود. آنچنان می لرزید که کوویا فکر کرد او چقدر شبیه یک موش یخ زده ی در حال غرق شدن است. اینسا که در گروه دیگری بود دست هایش را به نرمی دور صورت دخترک قاب گرفت و با لطیف ترین صدایی که کوویا تابحال شنیده بود گفت: _ بهت قول میدم که من و تو طلوع بعدی رو با هم تماشا خواهیم کرد! اینسا همیشه به غیر از وقت هایی که یلیزاوتا را کنارش داشت آدمی گوشه گیر و کم حرف بود. ولی باوجود هم، این دو نفر شکست ناپذیر بودند. یلیزاوتا دستان لرزان خود را روی دستان اینسا قرار داد و در حالی که به کوویا و دو نفر دیگر تیمش نگاه می کرد گفت: _ آرزو می کردم به تو بسته شده باشم. اینسا لبخندی زیبا به او زد و گفت: _تو همیشه به من بسته شدی، لیزا! و دیگران هم ازت مراقبت می کنن. نمی ذارن که تو بیافتی. چشمان اینسا روی کوویا ریز و ثابت شدند. کوویا می دانست که اینسا به او اعتماد نداشت. ولی در هر حال، هیچکدامشان به کوویا اعتمادی نداشتند. او برای همیشه دختری از کشور پر از جادوگرش باقی می ماند. زینیا از آن طرف اینسا گفت: _ تو داری لوسش می کنی. جوری باهاش برخورد می کنی که انگار یه بچس، اینسا! زینیا چشم هایش را به سمت یلیزاوتا حرکت داد و ادامه داد: _ درسته! ما ممکنه بیافتیم و اگر بیافتیم خواهیم مرد. ولی این یه واقعیتیه که باید قبولش کنیم نه اینکه بین کلمات زیبا و قول و قرار های تو خالی قایمش کنیم. با اینکه حرف های زینیا سنگدلانه بود، ولی جواب داد. یلیزاوتا دیگر نمی لرزید. بلکه با چشمانی غضب آلود به زینیا نگاه می کرد و در جوش و خروش بود. اینسا در حالی که توجه یلیزاوتا را دوباره به خود جلب می کرد زمزمه کرد: _ تو یه رزریکوی هستی. و درسته! تو ممکنه امروز بمیری ولی تو به عنوان یه رزریکوی و سرباز رزمایسی خواهی مرد و از این افتخاری بزرگتر وجود نداره. یلیزاوتا چند لحظه ساکت بود ولی در نهایت سرش را به تائید تکان داد و اینسا قبل از رفتن او را به آرامی بوسید و در حالی که در صفش قرار می گرفت چشم هایش همچنان در چشم های یلیزاوتا غرق بودند. کوویا می خواست به سمت آن احمق ها تف کند. رازمیرسی، رزریکوی، عاشق های دل خسته، اینها همه شان چیزی به جز بهانه هایی سرخورده برای واقعیت تلخ نبودند. زینیا درست می گفت، بعضی از آنها شهید می شدند، ولی کوویا مثل یک شهید نمی مرد. نگاه ایوان را حس کرد و رویش را به سمتش برگرداند. ایوان گفت: _ اوستاژریک سین، کوویا. مراقب خودت باش. کوویا برای مدتی خیره نگاهش کرد تا اینکه بالاخره با چانه ای بالا رفته رویش را به سمت دیگری گرفت و دوباره به کوه ها خیره شد. ایوان به سمت گروه فریاد زد: _ مطمئن شید که کلنگاتون عمیق فرو رفتن و نگهتون می دارن. اون بالا می بینمتون. کوویا نمی دانست که دیگران صدای ایوان را در باد شنیده باشند. فقط به سمت کوه حرکت کرد و شروع به بالا رفتن کرد. کلنگ هایش را در کوه فرو می کرد و خودش را بالا می کشید و بعد کلنگ دیگر را بالاتر فرو می کرد. بازوهایش در حالی که این چرخه ی بیرون کشیدن و فرو کردن را تکرار می کردند از درد فریاد می کشیدند. هرچقدر که خودش را بالاتر می کشید پاها و کمرش هم شروع به درد کشیدن می کردند. بالا و بالاتر.
  10. سلام عزیزم. امیدوارم زودتر انلاین باشی و داستان های در حال ترجمه ات‌ رو به روز رسانی کنی.

    مشتاقانه منتظرم.:rose:

    1. hhhmmm

      hhhmmm

      سلام! 

      لطف دارید شما. و اینکه حتما! مطمئن باشید در نهایت قرار نیست رهاشون کنم!^_^

  11. سلام یگانه جان خوبی؟

    آنلاین نشدی آیا؟ 

    هر وقت آنلاین شدی پیاماتو نگاه کن

  12. من یکککککککککک عالمه رمان داشتم که می خواستم  وقتی تموم شدن و رفتن رو سایت دانلودشون کنم و بخونمشون.

    ولی هیچ اتفاقی داره نمی افته! 

    ملت بیاین دست به دست هم بدیم یه کمکی بکنیم بلکه دوباره سایت بیوفته رو دور و منم به رمانام برسم :(

    1. Aylin.exo

      Aylin.exo

      منم بیشتر رمانای درحال تایپو در نظر گرفته بودم که بعد از تموم شدنشون برم بخونم ولی دیدم کلا نویسنده هه رمانو از وسطاش ول کرده رفته :////

      من تو کمک پایم..فقط چجوری سایتو تو رونق بندازیم؟؟؟

    2. hhhmmm

      hhhmmm

      نمی دونم . به احتمال زیاد باید اول بریم ببینیم مشکل از چیه. اگه نیرو ندارن که ویراستاری کنه یا جلد درست کنه یا پی دی اف کنه یا اینا بریم کمک کنیم خب ! 

    3. Aylin.exo

      Aylin.exo

      هممم:t(27): فکر خوبیه

      بذار ببینم میتونم جلد درست کنم

      اگه بتونم خیلی عالی میشه

  13. hhhmmm

    برای نفر قبلیت چه آرزویی داری؟!

    منم آرزو می کنم کچل شی !
  14. hhhmmm

    انتقادات و پیشنهادات

    سلام ! یه سوال فنی ! چرا رمان های آپدیت شده ی بخش ترجمه توی بخش کتاب های بروز شده ی صفحه ی اصلی قرار نمی گیرن ؟ دلیلش به خاطر اینه که نوشته ی کاربران سایت نیستن یا دلیل دیگه ای داره؟ اگه دلیلی نداره می تونید درستش کنید این قضیه رو آیا ؟
  15. hhhmmm

    صورت دزد| Hhhmmm

    کشوری شمالی محل زندگی هرتیک ها و فرزندان طرد شده ی خدایان که توسط رازمیری ها تصرف شده و مجبور به اطاعت از دین آنها شده بودند. ایوان شاید همه ی اینها را می دانست. ولی چیزی که از آن خبری نداشت این بود که چگونه همه ی آنها در زیر پوست کوویا آب شده بودند. شاید به همین دلیل بود که وقتی کوویا را به عنوان دستیار خودش منصوب کرده بود، نزدیک بود که زینیا به سمتش بپرد و چنگال هایش را در پوست کوویا فرو کند. _ پس چیه ؟ ولی اگر ایوان انتظار پاسخ داشت، آن را دریافت نکرد. کوویا به سختی نگاه عمیق مرد جوان را تحمل کرد. ایوان سرش را تکان داد و زخم های صورتش ،یادگاری های او از جنگ، برای لحظه ای برق زدند. _ من کم کم دارم به این فکر می کنم که داری برای کاری که کردی بهانه میاری. _ ازم انتظار نداشته باش که همه ی چیزایی رو که توی ذهنم می گذره به راحتی بهت نشون بدم،میخایلووینگو. ایوان به سمتش لبخندی زد، هرچند که جوابی نگرفت. به کوه ها اشاره کرد و گفت: _ حتی الان که دهان مرگ انقدر نزدیکمونه ؟ هیچ چیزی نیست که بخوای قبل از روبرو شدن با عدل خدا اعتراف کنی ؟ کوویا به زینیا که چند قدم جلوترشان در حرکت بود نگاه کرد و گفت: _ اوه، ولی من یه هرتریکم یادته ؟ چطور می تونم از خدا بترسم وقتی که مشغول رد کردنشم ؟ می توانست لرزش آن دختر را برای لحظه ای ببیند. دید که دستانش سفت شدند ولی خودش را کنترل کرد و به راهش ادامه داد. کوویا می توانست حتی طعم خشمی را که باد از طرف زینیا به سمت آنها می راند حس کند. ایوان با صدایی سرد گفت: _ ممکنه پدر تو یه هرتریک بوده باشه، ولی تو خیلی بچه بودی که شهرت تصرف شد. تو به عنوان یه رزمارسی بزرگ شدی و از دین اون ها پیروی می کنی مگه نه ؟ ایوان داشت او را با چهره ای که همیشه وقتی حرف از دین و ماهیت عجیب و غریبش می شد نگاه می کرد. کوویا می دانست که دیگران هم در حال گوش کردن هستند؛ احمق هایی که بیش از حدی که باید در کار ها فوضولی می کردند. با سردی جواب داد: _ پیروی نکردن از دین رزمارسی ها یعنی زندان. کلمات بر زبانش به تیزی بادی بودند که بر صورتش می خورد. _ داری وفاداری منو زیر سوال می بری ؟ من خائن نیستم. اگر این همون چیزیه که به خاطرش نگرانی. زینیا در آن لحظه می توانست کوویا را بکشد و روحش را بیرون بکشد تا از این موضوع مطمئن شود. ایوان به کوویا اخم کرد. می خواست چیز دیگری بگوید که با دیدن پیکر اینسا که از دوردست ها ساکت شد. اینسا در حالی که تلاش می کرد صدایش از صدای باد بلند تر باشد فریاد زد: _ اصلا باثبات نیستن. ولی ما بهترین راه رو علامت گذاری کردیم. باید سریع تر قبل از اینکه طوفان تموم شه و دشمن ببینتمون راه بیوفتیم. در کنارش، کوویا می توانست ببیند که یلیزاوتا آب دهانش را قورت می دهد. دخترک هیچوقت از ارتفاع خوشش نمی آمد و این بار هم استثنا نبود. ولی آنقدر شجاع بود که حرفی نزد و به راه افتاد. بقیه ی تیم هم او را همراهی کردند. کوویا قدمی به جلو گذاشت و با ایوان رودررو شد. هشدار داد: _ هیچ سودی از فهمیدن اسرار من نخواهی برد. و بعد خودش هم به راه افتاد. فصل دوم: ارابه چشمان سرد مرد مرده به او خیره شده بودند. جسم سرباز بیچاره ای که نمی توانست دوباره خودش را زنده کند؛یکی از مردانی که زمین یخ زده را با بدن هایشان فرش کرده بودند. کسانی که فرستاده شده بودند تا از دهان مرگ بالا بروند ولی در نهایت فقط از آن پایین افتاده مرده بودند. کوویا بدون اینکه اهمیتی بدهد، کلنگش را روی سینه ی مرد انداخت تا حلقه ی طناب های روی شانه اش را دور کمرش ببندد. یلیزاوتا به آرامی ولی نه به مهربانی گفت : _ باید به مرده ها احترام بذاری، مالکویا! کوویا می توانست ببیند که چطور دخترک نگاهش را وقتی جواب می داد از او می گرفت. با خونسردی گفت: _ شاید من فقط به خاطر این همچین فکری می کنم که اهل ترتویسک ام. ولی خیلی عجیبه که به مرده ها بیشتر از زنده ها احترام بذاری. دستش را روی زنجیر طلایی دور گردنش کشید. زنجیری طلایی که بر روی یونیفرمش نصب شده بود. انگار که زندانی شدن در بدنش بس نبود که مجبور بود آن زنجیر را هم تحمل کند. می توانست سوختن پوستش را در جایی که زنجیر به گردنش می خورد حس کند. همه شان یکی بودند. همه شان مثل یک زندان. یلیزاوتا جوابی نداد. در هر حال، کوویا کلنگش را با پایش به سمتی دیگر هل داد تا روی مرد مرده نباشد و هیچ نگاهی به ایوان که داشت تماشایش می کرد نکرد. ایوان دستش را روی کمرش گذاشت و با صدایی آرام گفت: _ کوویا، منظورش این نبود. ولی کوویا فقط نگاهی کوچک از گوشه ی چشم به او انداخت و بعد دوباره مشغول بستن طناب به دور کمرش و محکم کردن سلاح هایش شد. زینیا با خودبینی اعصاب خورد کنی گفت: _ ولی شاید باید به حرفش گوش بدی. هنوزم ممکنه ما رو شهید کنن و وقتی که بدنت روی دندان های مرگ تیکه تیکه میشه، کی میدونه چه اتفاقی برای بدنت می افته ؟

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×