رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

hhhmmm

تیم ترجمه
  • تعداد ارسال ها

    851
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    9

موزیک من

آخرین بار برد hhhmmm در 6 شهریور

hhhmmm یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

7,883 بار تشکر شده

درباره hhhmmm

  • درجه
    مترجم ارشد

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    عکاسی
    برنامه نویسی
    نقاشی
    شعر

آخرین بازدید کنندگان نمایه

9,151 بازدید کننده نمایه
  1. صورت دزد| hhhmmm

    فصل اول: هرتیک درخت ها جیغ می کشیدند. شاخه های درهم پیچیده شده و پوسته پوسته های تنه ی درختان دور او می جنبیدند و دور دست ها و پاها و سینه اش می پیچیدند. تمام وجود او را می بلعیدند و او را که در تلاش بود خودش را رها کند به داخل بدن های سوراخ خود می کشیدند. دهانش را باز کرد و تکه چوبی را به بیرون تف کرد. همان لحظه که می خواست شروع به فریاد زدن کند و یا ناسزایی به آنها بگوید، شاخه هایشان درون دهانش فرو کردند. او تلاش کرد شاخه ها را به بیرون تف کند ولی آنها خودشان را در پوستش فرو کردند. درون بدنش حرکت می کردند و استخوان هایش را می شکستند و اندام هایش را خشک می کردند. دور قفسه ی سینه اش حلقه زدند و به درون شش هایش خزیدند. آنها مثل سوزنی که لحافی را می دوزد به بدنش را سوراخ سوراخ می کردند و داخل و خارج می شدند و او حتی نمی توانست جیغ بکشد. کوویا کاراتینا، دختر مرد داستان گو، روی زمین یک چادر پارچه ای در اوسندلا از خواب بیدار شد. سرما بدنش را آنقدر آزار می داد که می دانست درختان فقط یک کابوس بوده اند و این واقعیت است. او همراه پدرش در آن جنگل های تاریک با آن درختان تاریک و انگشت های تاریکشان نبود. نه ! او یازده سال و هزاران مایل از آنها دورتر، در منطقه ی سرد و یخ زده و بدون سکنه ی اوسندلا بود؛ منظقه ی پهناوری که گویا هیچوقت تمام نمی شد در بین رازمیرسایا و کرستوویا و قلب جنگ ژنسجدا. ( مترجم : به من هیچ ربطی نداره که اسماشون سختن :/ ) اذکارا به او خیره شده بود. چشمان گرم و قهوه ای اش در سایه های چادر می درخشیدند. صدایش مثل تراشه ای از آهنگ ها بود؛ زمزمه. پرسید : _ داشتی چه خوابی می دیدی کوویا؟ یه کابوس بود ؟ کوویا زیر لب گفت : _ الان دیگه مهم نیست. پتوی زبرش را محکم تر به دور خود پیچید و گفت: _ بگیر بخواب. اذکارا ادامه داد: _ منم از اونا دارم. به خاطر همین از خوابیدن می ترسم. به خاطر همینه که از رویاهام می ترسم. همه ی چیزی که می بینم جنگه. کلمات کوویا درست به اندازه ی اوسندلا سرد بودند. و چشمهایش وقتی آنها را به زبان می آورد مثل تکه های یخ بودند: _ من خواب جنگ رو نمی دیدم. اذکارا با دلگیری به سمت دیگری چرخید ولی حواس کوویا به او نبود چرا که ناگهان از جای خود بلند شده بود و دستش دور تفنگش قفل شده بود. _ کوویا چـــ... ولی صدای اذکارا در صدای ناگهانی شلیک گلوله محو شده بود. و بعد از آن صدای جیغ ها شروع شد. کوویا پتویش را در حالی که سرباز های خواب آلود و ترسیده ناگهان مرگ را نزدیک گردنشان می دیدند به کناری انداخت. فحشی به جنگ لعنتی و هر دو کشور لعنتی و آن احمق های لعنتی که خودشان را شاه می خواندند داد ولی بیشتر از همه، این کثافت آباد لعنتی ای که اوسندلا بود را نفرین می کرد. این کثافت آبادی که حتی یک دفاع درست و حسابی هم نداشت و به هیچ دردی به غیر زمین جنگ بودن بر سر اندازه ی کشور و قدرت نمی خورد. "قدرت". این جنگ همه اش بر سر قدرت بود. و در پنجاه سال گذشته هم فقط برای قدرت ادامه پیدا کرده بود. کودکان در سایه اش به دنیا آمده و مرده بودند. جنگ تمام چیزی بود که آنها می شناختند؛ تمام چیزی که او می شناخت. پنجاه سال، سه شاه مرده و دریایی از استخوان بدون هیچ پیروزی. "قدرت". کوویا می خواست بخندد. این قدرت نبود. این پادشاه های احمق از قدرتشان مثل خاکستر استفاده می کردند. اگر کوویا شاه بود همه می فهمیدند که قدرت چه معنایی دارد .افراد در حال فریاد در بیرون از چادر بودند ولی او اهمیتی به حرف هایشان نمی داد. اذکارا با چشمانی بزرگ و وحشت زده پرسید: _ چه اتفاقی داره می افته ؟! انگشت هایش در حالی که داشت تفنگش را آماده می کرد می لرزید. موهای طلایی گندمی اش از بند رها شدند و پشتش ریختند ولی او اهمیتی نمی داد.
  2. فراخوان تیم ترجمه نودهشتیا

    سلام. سوالات رو به خصوصیتون می فرستم.
  3. فراخوان تیم ترجمه نودهشتیا

    سلام ! برات سوالات رو می فرستم.
  4. فراخوان تیم ترجمه نودهشتیا

    سلام ! سوالات رو براتون ارسال می کنم.
  5. فراخوان تیم ترجمه نودهشتیا

    سلام دوست عزیز. سوالات رو امروز به خصوصیتون ارسال می کنم. سلام ! مصحح و ناظر امتحانتون کی بوده ؟ با یگانه خانوم باید صحبت کنید راجعب تست قبلیتون یا این که دوباره یه تست دیگه بدید.
  6. عکس های پیشنهادی جلد رمان_۳

    سلام ملت ! @Reyhanh , @selin هنوز دنبال عکسین آیا ؟! ****************************** پیشنهاد عکس: مفهومی_جنایی(اندازه ها بزرگتره)
  7. به طرز عجیبی چاق | hhhmmm

    صبح با دلهره بیدار شدم و کمی صبحانه خوردم. لقمه را که قورت دادم به خودم قول دادم دیگر هیچ چیز تا سه روز نمی خورم. به مدرسه رفتم، درس دادم، همه چیز درست بود و مشکلی وجود نداشت. بعدش هم خوابیدم و رفتم پارک برای دویدن. با لبخند به پرهام سلام کردم. شکم خالی لذتی داشت که نگو ! پرهام ولی اخم کرد. _ سلام ! خوبی ؟ جواب دادم : _ آره. _ آرمیتا کم خونی ای چیزی گرفتی ؟ _ نه چطور؟ _ آخه جدیدا به نظرم مریض میای. برو یه تست بده. سری تکان دادم. _ باشه حتما! دوباره رفتیم پیش پیرزن پیرمرد ها و بعدش دویدیم. کلی بگو بخند و مسخره بازی. به خودم گفتم: "خب بعدش چی ؟" "بعدش چی چی ؟" "پرهام دیگه !" "کدوم پرهام؟" "من توعم ! خودت می دونی کدوم پرهامو میگم." "نمی دونم !" فرق فیلم با زندگی همین ندانستن است ! می دانی ؟ وقتی شروع می کنی به دیدن فیلم، همیشه مطمئنی که آن آدم با آن یکی آدم ازدواج می کند، یا بالاخره خلافکار گرفته می شود ، یا حافظه ی آن مردی که کلید ماجراست بر می گردد. دلیلش این است که می دانی داستان یک روزی تمام می شود. چون می دانی که این همه فیلم نمی سازند که تهش هیچ چیز ختم به خیر نشود و معما همچنان همانجا بماند. ولی در زندگی، زندگی یک داستان بلند است که هر وقت فکر می کنی تمام شده تمام نمی شود.مثل آن سریال های لوسی می ماند که ده فصل طولش می دهند و بعدش هم به مسخره ترین حالت ممکن به پایان می رسد. زندگی پر از آه و افسوس است و پر از عاقبت هایی که ختم به خیر نمی شوند. پر از آه هایی که مرگ می شوند. پر از گریه هایی که شنیده نمی شوند. فرق فیلم و زندگی این است که زندگی را هیچ کس نگفته که باید معنی دار تمام شود. در فیلمنامه ای که الان وجود دارد، من الان باید دوباره برگردم پیش پرهام خاکستری. یا باید یکهویی عاشق یک آدم دیگری بشوم که یکهویی وسط خیابان دیده ام. یا شاید باید بی خیال همه ی این عاشقی و مزخرفات شوم و برم دور دنیا را صد بار بگردم. ولی، ولی هیچ اتفاقی در نهایت نخواهد افتاد. خودم دوباره به خودم می گویم: "یا مثلا الان می تونی عاشق پرهام قرمز شی ! اون که خیلی باهات خوبه و هواتو داره!" آه می کشم. نفس هم کم آورده ام و از این گفت و گوی چند ثانیه ای خسته تر شده ام. "می دونم ولی نمی خوام! این آدم کلا همینجوریه ! مثل آدم فضایی می مونه ! با همه خوبه. و اگر عاشقش شم و قضیه خراب شه، یا مثل قبل یه گندی بزنم به رابطمون این دوست خوبو از دست میدم. اون موقع میگی چی کار کنم ؟ من نمی تونم به خودم اجازه بدم عاشقش شم." و همه می دانند که وقتی این حرف را می زنی، تازه اول عاشقیست ! به خودم تشر می زنم : "بس کن رومانتیک بازیاتو دیگه ! اول عاشقیست اول عاشقیست ! انگار داره شعر میگه! این دنیا واقعیه ! واقعی ! تو واقعیت زندگی کن !" خودم به خودم نیشخند می زند و می گوید: "دنیای واقعی خسته کنندس!" آه می کشم. از کی تابحال یک چیزی درونم دارد مثل آرمتیای پنج سال پیش حرف می زند؟ انسان هیچ وقت کاملا تغییر نمی کند. فقط انگار که رویش یک پوست می روید. هر دفعه که مثلا یک آدم تغییر می کند، در واقع آن خود قبلی اش را درون خودش زندانی می کند و یک پوسته ی جدید درست می کند. درست مثل پیاز. حالا این که چرا یکهویی یکی از دو سه لایه آن ور تر زبان باز کرده و داستان در می آورد را خودم هم نمی دانم. "بیا ! انقدر حرسم دادی که معدم درد گرفت !" "معدت به خاطر حرس خوردن درد نگرفته خانوم ! به کشتنمون ندی با این نقشه ی سه روزت؟!" "نترس! سه روز هیچی نمیشه ! ولی بیشتر از سه روز ماهیچه هام آب میره. " "حالا چی می شد رژیم می گرفتی که این قدرم گرسنگی نکشیم ؟!" "طول می کشید! من می خوام زودتر لاغر شم!" "خیلی بی صبری! حالا آب زیاد بخور یه وقت خشک نشی!" خواستم به خودم جواب بدم که صدای پرهام حواسم را به جایی غیر از لایه ی سوم از آخرم منتقل کرد. _ تو فکری ؟! _ آره! کلی مشغله دارم این روزا! لایه ی سومم نیشخند زد. زدم در صورتش که ده لایه عقب تر برود و به زمین نگاه کردم. _ راستی! می خواستم بپرسم ببینم بعد از اتفاقی که تو رستوران افتاد اوکیی؟! اگه نمی خوای جواب بدی جواب نده! نمی خوام فوضولی کرده باشم. _ نه نه ! آره ! بهترم ! یعنی یه بخشاییشم تقصیر خودم بود می دونی ؟! پرهام آهی کشید و گفت: _ هیچ بخشیش تقصیر تو نبود! حتی اگر یه جوری پرهامو دل زده کرده بودی نباید این کارو می کرد. اونم تو این کشور. _نمی دونم... _ می دونی مشکل چیه ؟! مشکل اینه که دنیا همیشه مشغول محاکمه کردن آدماس! بنابراین یه نفر باید بیشتر از همه حقو به خودش بده و خودشو توجیح کنه. ولی وقتی تلاش می کنی تقصیرا رو گردن خودت بندازی و منصف باشی، هم از طرف دنیا خراب میشی هم از طرف خودت! هر کار اشتباهی هم که کرده باشی ، نباید خودت خودتو محاکمه کنی! حرفش را کاملاهم قبول نداشتم. ولی چیزی نگفتم. لایه ی سومم دوباره نیشخند زد. آه کشیدم. خب همچین اشتباه هم نمی گفت. ولی دلیل نمی شود من بچه شوم و هر وقت یک نفر یک محبتی می کند عاشقش شوم. زیر چشمی به پرهام قرمز نگاه کردم و بعدش یک مشت زدم تو صورت لایه ی سومم که لبخند از خود راضی اش اعصابم را داشت خورد می کرد. تلاش کردم ذهنم را منحرف کنم. انرژی ندارم چیزی هم نخورده ام. کاش امروز زودتر تمام کنیم.
  8. وقتی از آهنگ پروفایلت بدت میاد و هیچ نظری نداری یه سال پیش به چه دلیلی گذاشتیش و نمی تونیم پاکش کنی :frustratedf:

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. Reyhaneh.kh

      Reyhaneh.kh

      من دوسش دارم چراااااااااا!؟

      اصن مال کیه؟!

    3. Z_khofteh

      Z_khofteh

      احساسی شبیه این یا شایدم خود این حسو دارم:t(35)::t(7):

    4. hhhmmm
  9. هممم جان عزیز سلام!

    خیلی ممنون که هستین و رمان مرا غزاله بنام رو مینویسید

    امیدوارم رمانتون رو به خوبی و خوشی تموم کنید تا من دانلودش کنم و دوباره بخونم

    فایتینگ چینگویااا:heartshape2:

    1. hhhmmm

      hhhmmm

      تشکر ! :rose:

      امیدوارم با خوندنش لذت ببرید .

  10. سلام خانم آرمیتا، وقتتون بخیر.

    پیام دادم که تشکر کنم؛ به خاطر حمایت هایی که از زمان شروع هلنا تا حذف شدنش، ازم کردید.

    امیدوارم با تمام قدرت، به طرز عجیبی چاق رو ادامه بدید و به پایان برسونیدش. منتظرش می مونم.

    پیروز باشید ...

    :gol:

     

    1. hhhmmm

      hhhmmm

      تشکر :rose:

      مگه قرار نبود چاپش کنید؟!

    2. Serenity

      Serenity

      فعلا که شرایطش رو ندارم ولی تو فکرش هستم

  11. مامان ها : |

    مامان من تیکه کلامش اینه که اگه انقدر که "این کارو" می کنی درس می خوندی الان یه چیزی شده بودی ! حالا این کار می تونه از دستشویی رفتن باشه تا فیلم دیدن :/
  12. وجدانا وقتی دارین رمان می نویسین لااقل تو اسم رمان غلط دیکته ای نداشته باشید :frustratedf:

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. afsa

      afsa

      خخخ. راسی عزیز اسم موزیک نمایه ات چیه؟ خیلی آشناس برام

    3. hhhmmm

      hhhmmm

      @afsa

      اسمش wildest dreams عه فک کنم. از تیلور 

    4. afsa

      afsa

      عا ممنونم عزیز

       

  13. به طرز عجیبی چاق | hhhmmm

    با گیجی به سالن سینما بازگشتم. شازده کوچولو و پرهام قرمز آنقدر حواسشان به پرده ی سینما بود که به صورت رنگ پریده ی من نگاه نکردند. به آرامی روی دستم ها کردم تا بوی نفسم را بفهمم. کمی بوی بد می داد. یک دانه پاپ کرن برداشتم و به زور جویدم. نمی دانم چرا همان یک دانه هم باعث می شد احساس سنگینی بکنم. با بی صبری تا آخر فیلم متنظر ماندم و بعد با بهانه ای که حتی به یادش هم نمی آورم ازشان جدا شدم و به خانه رفتم. وقتی به خانه رسیدم تصمیمی گرفتم که کمی می ترساندم ولی بالاخره خودم را راضی کردم. این قضیه باید تمام شود نه ؟ لب تابم را باز کردم و وارد گوگل شدم. با کمی دودلی سرچ کردم : "اگر غذا نخوریم چه می شود؟" به صفحه نگاه کردم. اولین پیشنهاد یک ویدیو بود. اشکالی که ندارد! بیا تماشا کنیم! ******************************* طبق تحقیقاتی که کردم، دقیقا سه روز غذا نخوردن می تواند مشکلم را حل کند. در طول اتاق قدم می زدم و فکر می کردم. گویا تا آخر سه روز، بدنم چربی های مضر را خواهد سوزاند. آهی کشیدم. خودتم می دونی که مسخرس نه ؟ بغضم گرفت. می دونم ولی من چاره ی دیگه ای ندارم. خودم را روی تخت پرت کردم و به شکم گنده ای که این طرف و آن طرف آب می خورد نگاه کردم. عصبانی شدم و دوباره نشستم. شکمم را در دستم گرفتم و محکم فشار دادم. شکمم را مشت زدم. این بار اضافی که زندگی ام را نابود و عشقم را از من گرفت. من چاق متعفن. گریه ام می گیرد. انقدر سخت است آدم یکی را داشته باشد که به موقع بغلش کند؟ خودم را در آغوش می گیرم و آه می کشم. بالاخره درست می شود. بالاخره انجامش می دهم. مطمئنی ؟ نباید باشم؟ ممکنه بهت آسیب برسه. نه با سه روز اتفاقی نمی افته. از کجا می دونی؟ چون مثل روزه گرفتنه. فقط نباید بذارم مامان و بابا بفهمن. اونم کاری نداره. هر غذایی که بهت دادنو از پنجره بریز بیرون. نمی دونم. می دونی! انتقامتو از اون کمر باریکی که پرهام کنارش بود بگیر. عکس پرهام و "او" را از توی کیفم در می آورم و نگاهش می کنم. از فردا شروع می کنم. از فردا تا سه روز هیچی نمی خورم.
  14. انقدری که هر کسی دوربین شاخ میگیره حتما باهاش یه عکس تو آینه می اندازه ، من هیچ وقت قرار نیست بدون عکس پروفایل بمونم ! :t(1)::t(1)::t(1):

    1. afsa

      afsa

      سلاااام آرمیتا جونممممم *-* خوش برگشتی ^-^

    2. hhhmmm

      hhhmmm

      سلام عزیز دل! 

      ممنون ! :gn:

  15. به طرز عجیبی چاق | hhhmmm

    *********************** روز های دیگر به طرز عجیبی دوباره مثل هم می شوند. پرهام روزی پنج بار زنگ می زند. روزی پنج بار تماس های پرهام را نادیده می گیرم. شازده کوچولو در تلگرام برایم جوک و مطلب های مختلف می فرستد و کمی هم چت می کنیم. با پرهام قرمز یکی دو ساعت می رویم ورزش می کنیم. مدرسه می روم. "هر شب بالا می آورم." جمله ی قبلی را هیچ کس هنوز در موردش چیزی نمی داند. نمی دانم چرا ولی می ترسم مریض شده باشم. به حاملگی هم فکر کرده ام ولی تابحال با هیچ کس حتی پرهام رابطه ای نداشتم که باعث بشود حامله شوم. گاهی فکر می کنم در چت هایم با شازده کوچولو چیزی در موردش بگویم ولی هر بار متوقف می شوم. هر بار که می آیم چیزی بگویم، یک چیزی جلویم را می گیرد. یک چیزی مثل تصویر معده ی کمی کوچکترم در آینه، یا یک چیزی مثل کمر بی نهایت باریک "او". یا حتی قیافه ی مردم وقتی که همه به شکمم زل می زنند. من می خواهم تمام شود. می خواهم همه ی این ها تمام شود. ورزش خوب است ولی کافی نیست. ورزش اصلا کافی نیست. احساس می کنم پرهام قرمز این قضیه را متوجه شده. دیروز در حال دویدن بودیم که ناگهان پرسید: _ حالت خوبه ؟ مریض شدی ؟ سرم را تکان دادم و گفتم: _ نه! چطور ؟ _ احساس می کنم خیلی لاغر شدی. خندیدم. _ روزی دوساعت داری باهام ورزش می کنی انتظار داری چاق شم ؟ سری تکان داد و با نگرانی نگاهم کرد. _ نه! از اون لاغریا نیست. بدنت ضعیف شده. زیر چشماتم گود رفته. _ شاید به خاطر خستگیه! خودم که همچین حسی ندارم. _ شاید خیلی دارم بهت فشار میارم. تا جمعه استراحت کن نیا اینجا. از جمعه دوباره میایم. _ فکرشم نکن! من خوبم دیگه! بیا بدوییم! چند لحظه نگاهم کرد. یک دفعه شبیه شازده کوچولو شد. انگار که یک چیزی را در موردم می دانست و نمی گفت. ولی خوشبختان نگاهش را زمین انداخت و دویدیم. فکر می کردم بی خیال شده ولی بی خیال نشده بود. پیامش را دوباره خواندم : "امروز استراحت کن. فردا می بینمت." همانطور به صفحه خیره شدم. چه باید می گفتم که باعث شود بی خیال شود؟ پیام دادم: "ای بابا! خوبم واقعا! استراحت می کنم تا ساعت شیش امروز می بینمت. خوبه ؟" تصمیم گرفتم که اگر قبول نکرد خودم بروم و بدوم. بالاخره ورزش ورزش است دیگر! چه با او چه بی او. ولی پیامش خیالم را راحت کرد : " باشه. اگه خودت میگی می بینمت." نشستم در طول روز کمی کتاب خواندم و امتحان تصحیح کردم تا شش شد. ولی وقتی به آنجا رسیدم دیدم که نیامده. واقعا تعجب داشت. تابحال نشده بود که بعد از من برسد. همانجا نشستم و منتظر ماندم. آدم بد قولی نبود. حتما می آمد. دلم نمی خواست احساس کند که آدم تنبلی هستم. دلم نمی خواست هیچ کس این احساس را داشته باشد. _ سلام! سرم را بالا گرفتم و دیدم که پرهام قرمز بالای سرم ایستاده. _ سلام! دیر کردی! _ آره! سارا آماده نمی شد! _ سارا؟ و با تعجب به شازده کوچولو که با کفش های پاشنه ده سانتی مثل بچه ها تلق تلوق کنان داشت به سمتمان می آمد نگاه کردم. چطور می توانست تیپش هر لحظه به یک چیز تغییر کند؟ یک روز آرایش غلیظ داشت و تیپ خیابانی، یک روز مثل یک زن ساده و مهربان بود، یک روز این شکلی سانتی مانتال می پوشید، یک روز پسرانه می پوشید. مثل مدلی بود که هرچیزی بهش بدهند می پوشد. و چقدر هم که لاغر بود! از آن لاغر های خوش اندامی که نمی توانستی عیب رویشان بگذاری. _ سلاممممممممم! سلامی کردم و شروع به خوش و بش کردم. _ تو اینجا چی کار می کنی؟ پرهام قرمز گفت : _ دیدم تو راضی نمیشی بهش گفتم راضیت کنه، اونم گفت بجاش بریم سینما! با تعجب و آزردگی نگاهشان کردم. _ پس... شازده کوچولو وسط حرفم پرید و گفت: _ پس بی پس ! بیاین بریم که الان سانسش شروع میشه! و اینطور شد که بدون رضایت خودم مجبور شدم همراهشان به سینما بروم. نمی دانستم چه احساسی داشته باشم. از کاری که کرده بودند شاکی بودم ولی نمی شد کاری هم کرد. یعنی من رویش را نداشتم که کاری کنم. شازده کوچولو هم آنقدر ذوق داشت و هی نقد فیلم نشانم می داد که بی خیال شدم و در نهایت در صندلی سینما خودم را جا کردم. نمی دانم چرا احساس می کردم صندلی خیلی تنگ است. پاپ کرن را هم که نگو! یک جوری چشمک می زد که نمی توانستم از خیرش بگذرم. اواسط فیلم بود که یک هو احساس کردم شکمم می سوزد. در گوش شازده کوچولو گفتم می روم دستشویی و بلند شدم. آهی کشیدم و به سنگ دستشویی خیره شدم. ناگهان از این حجم به درد نخوردنم بغضم گرفت. از یادآوری "او" و پرهام و این که چقدر دلم برای پرهام تنگ شده و نباید تنگ شود لب هایم شروع به لرزش کرد. از یاد آوری نگاه مردم گریه ام گرفت. این بار احتیاج به انگشت هم نبود. همه چیز را خود به خود بالا آوردم.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×