رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

hhhmmm

تیم ترجمه
  • تعداد ارسال ها

    807
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

تمامی مطالب نوشته شده توسط hhhmmm

  1. نام کتاب : به طرز عجیبی چاق نویسنده :hhhmmm کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : عاشقانه , اجتماعی خلاصه کتاب : گاهی ، بعضی آدم ها فقط با یک نگاه خیانت می کنند . گاهی یک رهگذر با یک نگاه کوچک تمام زندگی دیگری را خراب می کند . من این را خوب می دانم ! چون من همان نفر دیگرم . من دختری بودم خوشحال از زندگی و عاشق ولی بعد ، زندگی شروع کرد به امتحان گرفتن . با کمی اضافه ی وزن همه چیز خراب شد . از اعتماد به نفس بگیر تا عشق ، زندگی ام در حال خراب شدن بود و روزمرگی کم کم مرا می کشت تا اینکه ، تا اینکه با یک هیجان روبرو شدم . با کسی که شاد بود و کم کم ، او کمکم کرد . او مرا از نو عاشق مردی لایق کرد و او ، او خیانتکار نبود ! او مرا از منجلابی بیرون کشید که خیانت کارها مرا در آن رها کرده بودند . مقدمه : چاق ! کلمه ای بی رحم که هچ کس به بی رحمی اش اهمیتی نمی دهد . چاق ! کلمه ای که زندگی یک دختر را از این رو به اون و می کند . شاید کسی که فرهنگ لغات را می نوشت ، باید مهربان تر می بود . باید وقتی داشت کلمه ها را می نوشت ، وقتی نوبت به کلمه ی چاق رسید ، لحظه ای صبر می کرد و بعد به آرامی روی این کلمه یک خط سیاه می زد . یک کلمه که کم نمی شد ؟ می شد ؟ می گویید نمی شود ؟ می گویید همه اینطور بی رحم نیستند ؟ پس چرا وقتی دختری بیست و خورده ای ساله ای را می بینید ، به جای چاقی ، چشمان زیبای او را به تماشا نمی شینید ؟ ولی دیگر مهم نیست ! او کسی را خواهد داشت که روزی هزار بار روی نگاهش بوسه بزند . این رمانو تقدیم می کنم به همه ی تپل های جهان !
  2. hhhmmm

    صورت دزد| Hhhmmm

    نام کتاب : صورت دزد ( face thief ) نویسند: cour hiraetia مترجم : آرمیتا قدیریان کاربر انجمن نودهشتیا آپدیت: جمعه ها خلاصه: کوویا کاراتینا ، دختر مرد داستان گو، اسم های زیادی دارد؛ جنگجو، تریتیاک، هرتیک، ولی همه از یکی از آنها می ترسند. اسمی که در تاریکی ها با لکنت و دست و پایی لرزان زمزمه می کنند؛ موجودی که لباس یک دختر را می پوشد. کسی که قیافه هایش را از حافظه ی دیگران بر می دارد و سایه ها را به چیز های دیگری تبدیل می کند. او را صورت دزد می نامند و حتی درختان هم از تاریکی او فریاد می کشند. بنر رمان :
  3. hhhmmm

    صورت دزد| Hhhmmm

    من خیلی متاسفم که یه چند وقتی آپدیت نکردم. از این به بعد آپدیت میره رو روال اصلیش که همون جمعه هاست. باد در آنجا موجودی جاندار بود. با دم های بلندش تمام بدن او را اینور و آنور می کشید و بر خلاف مسیر کوویا به او نیرو وارد می کرد و تلاش می کرد صورتش را با نیزه های تیز خود پاره کند. زمین کم کم از دیدشان محو می شد تا زمانی که توسط طوفانی که در گوششان فریاد می کشید بلعیده شد. رد کوچکی خون از لب پایینی کوویا سرازیر شد و او متوجه شد که از شدت تمرکز مشغول جویدن لبش بوده. تمرکز برای اینکه به سرنوشت بیچارگانی که آن پایین خوابیده اند دچار نشود. فقط می توانست ایوان را ببیند که بالای سرش در حالی که آهن را در یخ می کوبید غرولند می کرد. به ناحیه ای کم شیب از کوه رسیده بودند و تلاش می کردند خود را از لبه های تیز در امان نگهدارند. و بعد ناگهان بدون هیچ هشداری، اینسا فریاد زد و پروان و بریساو در حالی که طناب پاره شان هنوز در دستشان بود، در هیاهوی باد به پایین افتادند و در چنگال کوه ناپدید شدند. اینسا در حالی که صورتش از درد و خشم فشرده شده بود خودش را با قدرتی که کوه هم نمی توانست در برابر آن مقاومت کند به سمت دیگر کوه پرتاب کرد و از دیده ها محو شد. هر لحظه مثل یک ساعت پر از درد و سرما می گذشت و بهمنی که باعث شده بود طناب پاره شود در زیر پایشان ناپدید می شد ولی ناگهان اینسا آنجا بود؛ در حالی که طناب آن سه نفر را در دست داشت. چشمان اینسا در چشمان یلیزاوتا که تقریبا از ترس داشت قالب تهی می کرد ثابت ماندند. بعد به کوویا که با عصبانیت نفسش را در سینه حبس کرده بود نگاه کرد. اگر یلیزاوتا از ترس می افتاد او هم همراهش می مرد. اینسا فریاد دیگری کشید گویا که بدنش داشت از نگهداشتن آن سه نفر به دو قسمت پاره می شد ولی آنها خیلی شوکه تر از آن بودند که بتوانند خودشان را به جایی بند کنند و اینسا را از باری که در دست داشت راحت کنند. اگر کوه در آن نقطه هم مثل نقاط دیگر شیب داشت به احتمال زیاد تا الان اینسا همراهشان به پایین افتاده بود. ایوان که نمیتوانست کاری بکند چیزی را فریاد زد که به گوش کوویا نرسید ولی لازم نبود که چیزی را بشنود؛ به احتمال زیاد به کسیمیر که هنوز از شوک نجات یافتن در نیامده بود چیزی گفته بود تا خودش را جمع کند. پروان و بریساو در موقعیت بهتری قرار داشتند که بتوانند خودشان را طوری که اینسا به پایین کشیده نشود به کوه بند کنند. خودشان را به سمتی کشیدند تا بتوانند شتاب کافی برای رسیدن به نزدیک ترین برآمدگی کوه را پیدا کنند. بدن اینسا داشت می لرزید و کوویا می توانست ببیند که پاهایش در برآمدگی ای که پیدا کرده بود تا روی آن بایستد لیز می خورد . یلیزاوتا دوباره جیغ کشید و کوویا در حالی که کاملا از این وضعیت متنفر بود چکشش را بالا تر کوبید تا کمی بالاتر برود. فلیکس با ناباوری به او نگاه کرد وپرسید: _ واقعا می خوای ولشون کنی؟ کوویا به بدن بی تعادل اینسا که هر لحظه بیشتر به جلو رانده می شد، بریساو که نهایت تلاشش را می کرد که خودش را به کوه برساند، به کسمیر که با نا امیدی می لرزید نگاه کرد و شانه ای بالا انداخت ولی دیگر حرکتی نکرد. گفت: _ من نمی خوام مثل اونا بمیرم و اینجا موندن به معنی مرگه. کوویا انتظار داشت که اینسا تا الان افتاده باشد ولی او همیشه محکم تر از اینها بود. دندان هایش را به هم فشار می داد و بعد فریاد دیگری کشید ولی خودش را نگه داشته بود. هر سرباز دیگری به غیر از او تا حالا افتاده بود. با یک ناله، بریساو چکشش را بالاخره به اندازه ی کافی عمیق در کوه فرو کرد که بتوانند تعادل خودشان را حفظ کنند ولی هنوز کافی نبود. شانه های اینسا داشتند می لرزیدند و او نمی توانست بیشتر از این نگاه خیره ی یلیزاوتا را تحمل کند.
  4. hhhmmm

    فراخوان تیم ترجمه نودهشتیا

    سلام! چقد خوب! سوال ها رو براتون می فرستم!
  5. hhhmmm

    هنرمندناشناس

    مجسمه تراشت کیست ؟ این اولین جمله ای است که وقتی دیدمت از تو پرسیدم و تو نشنیدی . شاید نمی خواستی من این راز بزرگت را بدانم و خودت را به نشنیدن زدی و شاید هم من آرام پرسیدم . شاید اصلا نپرسیدم . صورتت کامل است و سفید ، مثل سنگ مرمری بی آلایش که در مجسمه تراشی ناشناس قرار گرفته . شاید هم سفالگر باشد نه ؟ یک سفالگر حتی سنگ را هم می تواند زیر دستانش ورز بدهد . سخت نیست برایم تصور این که مرمری بزرگ و زیبا را در اعماق کوه ها پیدا کرده باشند و به دست او داده باشند تا به خیال خودشان تراش دهد . ولی او ، او هرشب مخفیانه صورتت را به حرکتی کوچک دستش فرشته گونه تر کرده باشد و چشمانت را با بوسه ای شکل داده باشد و آن قرمز دوست داشتنی را زیر چشمانت هل داده باشد . تصورش برایم سخت نیست که لبانت را با عشق لمس کرده باشد و گاهی تمام شب را بدون ذره ای تغییر فقط به تو که خودش هم عاشقت شده نگاه کرده باشد . او لبخندت را شاید از تابلویی مسروقه و شاید از صورت معشوقه ای پابرهنه درست کرده باشد . لبخندت باید بیشتر از بقیه ی اعضایت کار برده باشد . می توانم صبح هایی را ببینم که تو را خشک شده تماشا می کرده و سمباده ای را بی دلیل ، شاید هم برای بهانه ندادن به دست کسانی که او را مجسمه تراش می نامند ، روی صورتت می کشیده . می توانم شب هایی را ببینم که لبخندت را ساخته و خراب کرده و شاید هم ه همین علت باشد که پوستت اینچنین آیینه و لبخندت اینگونه خاص است . چه کسی می داند ؟ شاید برای پیدا کردن لبخندی زیباتر هر شب معشوقه هایش را عوض می کرده و هر روز به سرقت تابلو های بیشتری می رفته . تو را بخدا بگو مجسمه تراشت چه کسی بوده ؟ _یکتا رسولزاده_
  6. hhhmmm

    به طرز عجیبی چاق | hhhmmm

    ************************* معمولا در فیلم ها و رمان ها وقتی کسی غش می کند همه چیز در سیاهی فرو می رود و بعدش با شنیدن صدایی فرد بیدار می شود. ولی حداقل برای من که این اتفاق نیافتاد. چشمانم بسته بود و نای حرکت نداشتم ولی صدای جیغ مادرم و زنگ زدنش را به آمبولانس و بعد به پدرم را شنیدم. هی دانه دانه ی پیامبران را قسم می داد و هی هق هق می کرد و بعد هق هقش قطع می شد. آمبولانس زودتر از پدرم به خانه مان رسید. گویا یک مرد بود. وقتی شنید غش کرده ام می خواست یک سرم بهم وصل کند ولی هی میگفت که رگم را پیدا نمی کند. بعد صورتش را جلوی دهانم آورد و بعد فهمید! _ چند وقته هیچی نخورده؟ لحن مادرم متعجب بود. _ یکی دو ساعت پیش براش میوه بردم اتاقش. مرد با شک پرسید: _ خوردشون؟ مکث شد. گویا مادرم به اتاقم رفته بود تا ببیند. _ نه. _ یادتون میاد که امروز دیده باشیدش که چیزی بخوره؟ _والا...نه! غذاشو بردم اتاقش. مرد نمی دانم از کجا با کسی شروع به حرف زدن کرد. حرف هایی را که می زد نمی فهمیدم. فقط چند دقیقه بعد دستانی مرا بلند کردند و بعد صدای همان مرد اول را شنیدم که زمزمه می کرد: _ ایتینگ دیس اوردر. (eating disorder) و بعد واقعا چیزی نمی شنیدم. بهش فکر هم نکردم. همه چیز در سکوت و تاریکی فرو رفت تا وقتی که دوباره صدای ناله های مادرم بلند شد. می خواستم به صدایش جواب دهم ولی لب هایم حرکت نمی کرد. بعد از کلی تلاش ناله ای از لبانم بلند شد: _مـ...ا... مادرم جیغ زد و شروع به قربان صدقه رفتنم کرد و بعد صدای دویدنش را شنیدم.تلاش کردم چشمانم را باز کنم ولی نا نداشتم. کم کم حس سوزش در دست راستم را حس می کردم و بعد از مدتی صدای پاهای بیشتر. کسی بدون لطافت چشمانم را باز می کرد و نوری قبل از آنکه بتوانم ببینمش در چشمانم می تابید. تلاش می کردم چشمانم را ببندم ولی دستش نمی گذاشت. چشم بعد را هم آزار داد و بعد ولم کرد. صدای زنی میان سال پرسید: _ آرمیتا؟ آرمیتا؟ صدای منو می شنوی؟ بله می شنیدم. _ اگه صدامو می شنوی تلاش کن یه چیزی بگی. دوباره لبانم باز شد ولی صدایی در نیامد. گویا زن هم به دنبال همین علامت کوچک بود. گفت: _ اجازه بدید استراحت کنه و کامل به هوش بیاد. تا اون موقع باید باهاتون راجب موضوعی حرف بزنم. نه! مادرم را کجا می برند؟ نبریدش! و مسلما که این التماس های درون دلم به گوش کسی نرسید. مدتی همانجا ماندم تا به قول آن دکتر کاملا به هوش آمدم. کمی در عالم خلسه و کمی در عالم واقعیت پرسه می زدم تا اینکه چشمانم را باز کردم و دور و بر را به خوبی نگاه کردم. در بیمارستان بودم. تا اینجایش را هم که وقتی بی هوش بودم متوجه شده بودم. بقیه اش چه؟ اتاقم کوچک و یک نفره بود. ساعت...تلاش کردم تا معنی مکان عقربه ها را به یاد بیاورم. حدودا سه و نیم. سوزش دستانم به خاطر سرمی بود که در دستانم بسته شده بود و...وای! سرم! سرم را به عقب بردم و آه کشیدم. در هر کدام از این سرم های کوفتی معلوم نبود چقدر کالری و قند مستقیم به بدنم تزریق می شد. یک لحظه هوس کردم سرم را از دستم بیرون بیاورم ولی دستانم هنوز انرژی نداشتند. آهی کشیدم. همانجا ماندم و فکر قطره قطره ی آن کالری های کوفتی آزارم داد تا وقتیکه بالاخره پرستاری آمد و شروع کرد به چک کردن حالم.
  7. hhhmmm

    سوالات متداول ( پرسش و پاسخ )

    @Aylin.exo سلام. متاسفم از تاخیر. رسیدگی میشه
  8. hhhmmm

    به طرز عجیبی چاق | hhhmmm

    ********************** سر جایم توی تخت غلط می زنم. از شدت ضعف و گرسنگی نمی دانم که اصلا قدرت بلند شدن و به سمت یخچال رفتن را دارم یا نه؟ معده ام تیر می کشد. به ناچار از جایم بلند می شوم و می روم سمت یخچال. درش را باز می کنم و درونش را نگاه می کنم. یک سیب که اشکالی ندارد دارد؟ در حال گاز زدنم که احساس می کنم چیزی درون معده ام تکان می خورد. به شکمم که گویا با دوگاز بزرگتر از قبل شده زل می زنم. دوباره دل پیچه می گیرم. به سمت دستشویی می دوم و همان دوگاز را بالا می آورم. مایعی سبز و ترش هم از دهانم بیرون می آید. نمی دانم چیست. لابد همان اسید معده ای چیزی باشد دیگر! دوباره به سمت تختم می روم و آنقدر رویش غلت می زنم که به خواب می روم. ********************* روز دوم، روز دوم افتضاح بود! بیشترش را خواب بودم ولی بقیه اش پر از عذاب و بیچارگی بود. گریه می کردم و فیلم می دیدم و کلا در حال خودم بودم. تنها خوراکی مورد قبول آب بود که آن را هم وقتی می خوردم باز احساس می کردم شکمم دارد برای خودش همینجوری جلو می آید. قرارم با پرهام را به بهانه ی بی حالی ام کنسل کردم. ولی اگر حواسم بود، یادم می آمد که این ملت علاقه ی خاصی به عیادت آنهایی که حالشان بد است دارند! با کلی قسم و التماس شازده کوچولو را راضی کردم که با همان تلفن راضی شود و لشکر جمع نکند بیاید اینجا. در نهایت هم ساعت هفت گرفتم خوابیدم. نمی دانم چرا هیچ اتفاقی نیافتاده بود. گویا مغزم توان کار کردن هم نداشت. و روز سوم بالاخره رسید! از اول صبح دم آینه ایستاده بودم و سانت سانت بدنم را نگاه می کردم. معده ام حسابی رفته بود تو و شکمم هم کمی کوچکتر شده بود. عشق می کردم از این همه تغییر! مادرم هم که گویا حال خوبم را می دید هی قربان صدقه می رفت که آفرین و واقعا این چند وقته مراعات کردی در خوردن و لاغر شدی. حالا بیچاره نمی دانست که این چند وقته مراعات که هیچ، روزه گرفته ام برای این چند سانت لعنتی. کمی هم به پرهام فکر کردم. به هر دو پرهام! به آن لعنتی فکر کردم وقتی که بالاخره یک روز با اندام زیبا جلویش بایستم و تماشا کنم که چطور دوباره عاشقم می شود و من دست رد به سینه اش می زنم. به آن یکی پرهام هم فکر کردم که مرا می بیند و می فهمد که چقدر باعرضه ام و بالاخره قرار است به چشمش بیایم و غیره! تا سر ظهرش هم تحمل کردم. بالاخره نزدیک ظهر که شد، کمی احساس سرگیجه می کردم. لایه ی سومم که از همان اول سه روز ساکت بود به حرف آمد که : _ بی خیال شو دیگه! الان میافتی یه بلایی سرمون میاری! برو یه چیزی بخور سه روز شد! ولی من قبول نمی کردم. سرم گیج... سر گیجه... سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر گیجه. سرم گیج می رفــــ.... و همان موقع بود که غش کردم!
  9. hhhmmm

    فراخوان تیم ترجمه نودهشتیا

    سلام. سوالات رو به خصوصیتون ارسال می کنم.
  10. hhhmmm

    فراخوان تیم ترجمه نودهشتیا

    سلام دوستان عزیز! یه سری موارد رو باید بهتون گوشتزد کنم: اول از همه اینکه زمانی که تست از شما گرفته میشه، شما برای فرستادن جواب معمولا یک هفته وقت دارید. همونطور که زود یا دیر فرستادن جواب تست ها تاثیری در نمره تون نداره، به این هم دقت کنید که اگر از اون زمان معین بگذره و شما جواب ها رو نفرستاده باشید در تست رد شدید. دوم اینکه استفاده از دیکشنری های آنلاین کاملا مجازه. ولی اینکه متن رو بدید به گوگل ترجمه یا هر دیکشنری دیگه ای و اصلا خودتون نخونیدش و در نهایت تحویل ما بدینش، و فکر کنید که زرنگی کردید و مترجمی چقدر راحته و اینا، صد درصد ایده ی غلطیه چون که اون سایت ها معمولا در ترجمه ی کلمه کاربرد دارن و در ترجمه ی متن خیلی خیلی ضعیف هستند. پس نمره ی خودتون و شعور مصحح رو اینجوری پایین نیارید. و نکته ی آخر اینکه اگر قبول شید یک سری مسئولیت ها به شما داده میشه که انتظار میره شما اون ها رو درست و به موقع انجامشون بدید. مثل اینکه کتابی رو که ترجمه می کنید تا آخر ترجمش رو برسونید و یا اینکه نذارید برید یا برای شونه خالی کردن یا همچین چیزی دروغ تحویل ما ندید:/ به خاطر همین بدقولی ها هستش که گاهی عنوان کاربری دیرتر به شما داده میشه تا مطمئن شیم که واقعا قصد کار کردن دارید نه شونه خالی کردن. لطف کنید در صورتی که واقعا قدرتش رو دارید و مطالب بالا رو مطالعه کردید اعلام آمادگی کنید. منظورم هم مسلما کس خاصی نیست. صرفا اطلاع رسانیه قبل از اینکه با هم به مشکل بخوریم:)
  11. hhhmmm

    فراخوان تیم ترجمه نودهشتیا

    سلام. سوال ها و قوانین رو براتون توی خصوصی ارسال می کنم.
  12. hhhmmm

    صورت دزد| Hhhmmm

    به قدری از این ایده خوش حال به نظر می آمد که کوویا می توانست همین الان هم خندیدن زینیا را روی جسد مرده اش ببیند که استخوان هایش را می سوزاند و گناه هایش را بر سرش فریاد می زند. کوویا به این که کلنگش را روی او بندازد هم فکر کرد. ولی اهمیتی نمی داد که زینیا آن موقع زنده باشد یا مرده. کوویا در حالی که هنوز با طنابش سر و کله می زد آه کشید و گفت: _ اگه اینجا اومدی که دنبال رستگاری بگردی ،آزارووا ، به احتمال زیاد امروز قراره پیداش کنی. زینیا برای مدتی به او زل زد. ولی قبل از آنکه معنی تهدید کوویا را بشنود، ایوان به صورت کاملا مشکوکی به موقع شروع به داد زدن و دستور دادن کرد: _ سه تا گروه درست می کنیم. خودتونو به همدیگه وصل کنید. نیکولای و من و بریسلاو سرگروه هاییم. از شانس خوبش کوویا در گروه نیکولای قرار گرفت؛ بین فیلیکس و یلیزاوتایی که داشت می لرزید. یلیزاوتا را حتی کلمات با ملاحظه و مهربان اینسا نمی توانست آرام کند. نیکولای در حالی که همه بدون احساس نگاهش می کردند گفت: _ خیله خوب تیم من ! ما قراره این بازی رو برنده بشیم! فیلیکس در حالی که داشت طنابی را که او و کوویا را به هم وصل می کرد چک می کرد گفت: _ این یه بازی نیست نیکولای! نیکولای سرخوشانه جواب داد: _ نه ! با اون برخوردای شما به احتمال زیاد هیچی نخواهد بود. و شروع به خندیدن کرد. وقتی که هیچ کس در جوابش نخندید سرفه ای کرد. زینیا که داشت خودش را به ایوان وصل می کرد گفت: _ اوه! ساکت باش تو ، گزافه گوی احمق! نیکولای دستش را روی قلبش گذاشت و با حالتی عاشقانه زمزمه کرد: _ اوه ! آزارووا! تو از کلمات خیلی زیبا استفاده می کنی! اصلا جای تعجب نداره که عاشقت شدم! ستاره ها درون روز نمی درخشند چون که توی چشمای تو گم شدن و فقط وقتی که شبا چشماتو می بندیه که آسمون می تونه اونا رو دوباره به آسمون بیاره! زینیا با عصبانیت قدمی به سمتش برداشت ولی ایوان طنابی را که با آن به هم وصل بودند نگه داشت و هشدار داد: _ آزارووا! فارزیو! با همان صدا شدنشان هر دو در سکوت فرو رفتند. کوویا بدون اینکه به نیکولای نگاه کند گفت: _ این یه مسابقه نیست ولی... از گوشه ی چشم به زینیا نگاه کرد و ادامه داد: _ ولی من هنوزم می خوام توش ببرم! چیزی که اصافه نکرد تصور بریدن طناب زینیا و پرت کردنش به پایین بود. آیا خدایان با ارزشش آن موقع هم نجاتش می دادند ؟ نیکولای با تعجب نگاهش کرد و بعد از چند بار پلک زدن و فهمیدن منظور کوویا با لبخندی بزرگ روی صورتش گفت: _ من که بشخصه علاقه ی تورو به پیروزی تحسین می کنم ،کارازاموا! قدرت دیدن زیبایی در پیروزی صفتیه که دوست وفادار ما هیچوقت نداشتتش! کوویا برای چند ثانیه به او نگاه کرد و پلک زد. بعد رویش را برگرداند. به کوه هایر جلویشان زل زد. به نظر می آمد که توسط قدرتی در آسمان ها به سمت بالا کشیده شده بودند. موجودات عصبانی و بی ثباتی به نظر می آمدند. هر کسی که آنها را در دورانی که خدایان در زمین می گشتند تراشیده بود، از چاقویی کند و با اعصابی بد آن کار را کرده بود. تکه های یخ از کوه بیرون زده بودند؛ دندان ها. به راستی که اسم دهان مرگ برای آن کوه ها بهترین اسم بود. اینسا و بریزلاو راهی نسبتا بهتر را در کوه علامت گذاری کرده بودند. ولی هنوز هم این ماموریت خیلی ترسناک می نمود. کوویا ترسش را به عقب راند ولی یلیزاوتا مخالف او بود. آنچنان می لرزید که کوویا فکر کرد او چقدر شبیه یک موش یخ زده ی در حال غرق شدن است. اینسا که در گروه دیگری بود دست هایش را به نرمی دور صورت دخترک قاب گرفت و با لطیف ترین صدایی که کوویا تابحال شنیده بود گفت: _ بهت قول میدم که من و تو طلوع بعدی رو با هم تماشا خواهیم کرد! اینسا همیشه به غیر از وقت هایی که یلیزاوتا را کنارش داشت آدمی گوشه گیر و کم حرف بود. ولی باوجود هم، این دو نفر شکست ناپذیر بودند. یلیزاوتا دستان لرزان خود را روی دستان اینسا قرار داد و در حالی که به کوویا و دو نفر دیگر تیمش نگاه می کرد گفت: _ آرزو می کردم به تو بسته شده باشم. اینسا لبخندی زیبا به او زد و گفت: _تو همیشه به من بسته شدی، لیزا! و دیگران هم ازت مراقبت می کنن. نمی ذارن که تو بیافتی. چشمان اینسا روی کوویا ریز و ثابت شدند. کوویا می دانست که اینسا به او اعتماد نداشت. ولی در هر حال، هیچکدامشان به کوویا اعتمادی نداشتند. او برای همیشه دختری از کشور پر از جادوگرش باقی می ماند. زینیا از آن طرف اینسا گفت: _ تو داری لوسش می کنی. جوری باهاش برخورد می کنی که انگار یه بچس، اینسا! زینیا چشم هایش را به سمت یلیزاوتا حرکت داد و ادامه داد: _ درسته! ما ممکنه بیافتیم و اگر بیافتیم خواهیم مرد. ولی این یه واقعیتیه که باید قبولش کنیم نه اینکه بین کلمات زیبا و قول و قرار های تو خالی قایمش کنیم. با اینکه حرف های زینیا سنگدلانه بود، ولی جواب داد. یلیزاوتا دیگر نمی لرزید. بلکه با چشمانی غضب آلود به زینیا نگاه می کرد و در جوش و خروش بود. اینسا در حالی که توجه یلیزاوتا را دوباره به خود جلب می کرد زمزمه کرد: _ تو یه رزریکوی هستی. و درسته! تو ممکنه امروز بمیری ولی تو به عنوان یه رزریکوی و سرباز رزمایسی خواهی مرد و از این افتخاری بزرگتر وجود نداره. یلیزاوتا چند لحظه ساکت بود ولی در نهایت سرش را به تائید تکان داد و اینسا قبل از رفتن او را به آرامی بوسید و در حالی که در صفش قرار می گرفت چشم هایش همچنان در چشم های یلیزاوتا غرق بودند. کوویا می خواست به سمت آن احمق ها تف کند. رازمیرسی، رزریکوی، عاشق های دل خسته، اینها همه شان چیزی به جز بهانه هایی سرخورده برای واقعیت تلخ نبودند. زینیا درست می گفت، بعضی از آنها شهید می شدند، ولی کوویا مثل یک شهید نمی مرد. نگاه ایوان را حس کرد و رویش را به سمتش برگرداند. ایوان گفت: _ اوستاژریک سین، کوویا. مراقب خودت باش. کوویا برای مدتی خیره نگاهش کرد تا اینکه بالاخره با چانه ای بالا رفته رویش را به سمت دیگری گرفت و دوباره به کوه ها خیره شد. ایوان به سمت گروه فریاد زد: _ مطمئن شید که کلنگاتون عمیق فرو رفتن و نگهتون می دارن. اون بالا می بینمتون. کوویا نمی دانست که دیگران صدای ایوان را در باد شنیده باشند. فقط به سمت کوه حرکت کرد و شروع به بالا رفتن کرد. کلنگ هایش را در کوه فرو می کرد و خودش را بالا می کشید و بعد کلنگ دیگر را بالاتر فرو می کرد. بازوهایش در حالی که این چرخه ی بیرون کشیدن و فرو کردن را تکرار می کردند از درد فریاد می کشیدند. هرچقدر که خودش را بالاتر می کشید پاها و کمرش هم شروع به درد کشیدن می کردند. بالا و بالاتر.
  13. سلام یگانه جان خوبی؟

    آنلاین نشدی آیا؟ 

    هر وقت آنلاین شدی پیاماتو نگاه کن

  14. من یکککککککککک عالمه رمان داشتم که می خواستم  وقتی تموم شدن و رفتن رو سایت دانلودشون کنم و بخونمشون.

    ولی هیچ اتفاقی داره نمی افته! 

    ملت بیاین دست به دست هم بدیم یه کمکی بکنیم بلکه دوباره سایت بیوفته رو دور و منم به رمانام برسم :(

    1. Aylin.exo

      Aylin.exo

      منم بیشتر رمانای درحال تایپو در نظر گرفته بودم که بعد از تموم شدنشون برم بخونم ولی دیدم کلا نویسنده هه رمانو از وسطاش ول کرده رفته :////

      من تو کمک پایم..فقط چجوری سایتو تو رونق بندازیم؟؟؟

    2. hhhmmm

      hhhmmm

      نمی دونم . به احتمال زیاد باید اول بریم ببینیم مشکل از چیه. اگه نیرو ندارن که ویراستاری کنه یا جلد درست کنه یا پی دی اف کنه یا اینا بریم کمک کنیم خب ! 

    3. Aylin.exo

      Aylin.exo

      هممم:t(27): فکر خوبیه

      بذار ببینم میتونم جلد درست کنم

      اگه بتونم خیلی عالی میشه

  15. hhhmmm

    برای نفر قبلیت چه آرزویی داری؟!

    منم آرزو می کنم کچل شی !
  16. hhhmmm

    انتقادات و پیشنهادات

    سلام ! یه سوال فنی ! چرا رمان های آپدیت شده ی بخش ترجمه توی بخش کتاب های بروز شده ی صفحه ی اصلی قرار نمی گیرن ؟ دلیلش به خاطر اینه که نوشته ی کاربران سایت نیستن یا دلیل دیگه ای داره؟ اگه دلیلی نداره می تونید درستش کنید این قضیه رو آیا ؟
  17. hhhmmm

    صورت دزد| Hhhmmm

    کشوری شمالی محل زندگی هرتیک ها و فرزندان طرد شده ی خدایان که توسط رازمیری ها تصرف شده و مجبور به اطاعت از دین آنها شده بودند. ایوان شاید همه ی اینها را می دانست. ولی چیزی که از آن خبری نداشت این بود که چگونه همه ی آنها در زیر پوست کوویا آب شده بودند. شاید به همین دلیل بود که وقتی کوویا را به عنوان دستیار خودش منصوب کرده بود، نزدیک بود که زینیا به سمتش بپرد و چنگال هایش را در پوست کوویا فرو کند. _ پس چیه ؟ ولی اگر ایوان انتظار پاسخ داشت، آن را دریافت نکرد. کوویا به سختی نگاه عمیق مرد جوان را تحمل کرد. ایوان سرش را تکان داد و زخم های صورتش ،یادگاری های او از جنگ، برای لحظه ای برق زدند. _ من کم کم دارم به این فکر می کنم که داری برای کاری که کردی بهانه میاری. _ ازم انتظار نداشته باش که همه ی چیزایی رو که توی ذهنم می گذره به راحتی بهت نشون بدم،میخایلووینگو. ایوان به سمتش لبخندی زد، هرچند که جوابی نگرفت. به کوه ها اشاره کرد و گفت: _ حتی الان که دهان مرگ انقدر نزدیکمونه ؟ هیچ چیزی نیست که بخوای قبل از روبرو شدن با عدل خدا اعتراف کنی ؟ کوویا به زینیا که چند قدم جلوترشان در حرکت بود نگاه کرد و گفت: _ اوه، ولی من یه هرتریکم یادته ؟ چطور می تونم از خدا بترسم وقتی که مشغول رد کردنشم ؟ می توانست لرزش آن دختر را برای لحظه ای ببیند. دید که دستانش سفت شدند ولی خودش را کنترل کرد و به راهش ادامه داد. کوویا می توانست حتی طعم خشمی را که باد از طرف زینیا به سمت آنها می راند حس کند. ایوان با صدایی سرد گفت: _ ممکنه پدر تو یه هرتریک بوده باشه، ولی تو خیلی بچه بودی که شهرت تصرف شد. تو به عنوان یه رزمارسی بزرگ شدی و از دین اون ها پیروی می کنی مگه نه ؟ ایوان داشت او را با چهره ای که همیشه وقتی حرف از دین و ماهیت عجیب و غریبش می شد نگاه می کرد. کوویا می دانست که دیگران هم در حال گوش کردن هستند؛ احمق هایی که بیش از حدی که باید در کار ها فوضولی می کردند. با سردی جواب داد: _ پیروی نکردن از دین رزمارسی ها یعنی زندان. کلمات بر زبانش به تیزی بادی بودند که بر صورتش می خورد. _ داری وفاداری منو زیر سوال می بری ؟ من خائن نیستم. اگر این همون چیزیه که به خاطرش نگرانی. زینیا در آن لحظه می توانست کوویا را بکشد و روحش را بیرون بکشد تا از این موضوع مطمئن شود. ایوان به کوویا اخم کرد. می خواست چیز دیگری بگوید که با دیدن پیکر اینسا که از دوردست ها ساکت شد. اینسا در حالی که تلاش می کرد صدایش از صدای باد بلند تر باشد فریاد زد: _ اصلا باثبات نیستن. ولی ما بهترین راه رو علامت گذاری کردیم. باید سریع تر قبل از اینکه طوفان تموم شه و دشمن ببینتمون راه بیوفتیم. در کنارش، کوویا می توانست ببیند که یلیزاوتا آب دهانش را قورت می دهد. دخترک هیچوقت از ارتفاع خوشش نمی آمد و این بار هم استثنا نبود. ولی آنقدر شجاع بود که حرفی نزد و به راه افتاد. بقیه ی تیم هم او را همراهی کردند. کوویا قدمی به جلو گذاشت و با ایوان رودررو شد. هشدار داد: _ هیچ سودی از فهمیدن اسرار من نخواهی برد. و بعد خودش هم به راه افتاد. فصل دوم: ارابه چشمان سرد مرد مرده به او خیره شده بودند. جسم سرباز بیچاره ای که نمی توانست دوباره خودش را زنده کند؛یکی از مردانی که زمین یخ زده را با بدن هایشان فرش کرده بودند. کسانی که فرستاده شده بودند تا از دهان مرگ بالا بروند ولی در نهایت فقط از آن پایین افتاده مرده بودند. کوویا بدون اینکه اهمیتی بدهد، کلنگش را روی سینه ی مرد انداخت تا حلقه ی طناب های روی شانه اش را دور کمرش ببندد. یلیزاوتا به آرامی ولی نه به مهربانی گفت : _ باید به مرده ها احترام بذاری، مالکویا! کوویا می توانست ببیند که چطور دخترک نگاهش را وقتی جواب می داد از او می گرفت. با خونسردی گفت: _ شاید من فقط به خاطر این همچین فکری می کنم که اهل ترتویسک ام. ولی خیلی عجیبه که به مرده ها بیشتر از زنده ها احترام بذاری. دستش را روی زنجیر طلایی دور گردنش کشید. زنجیری طلایی که بر روی یونیفرمش نصب شده بود. انگار که زندانی شدن در بدنش بس نبود که مجبور بود آن زنجیر را هم تحمل کند. می توانست سوختن پوستش را در جایی که زنجیر به گردنش می خورد حس کند. همه شان یکی بودند. همه شان مثل یک زندان. یلیزاوتا جوابی نداد. در هر حال، کوویا کلنگش را با پایش به سمتی دیگر هل داد تا روی مرد مرده نباشد و هیچ نگاهی به ایوان که داشت تماشایش می کرد نکرد. ایوان دستش را روی کمرش گذاشت و با صدایی آرام گفت: _ کوویا، منظورش این نبود. ولی کوویا فقط نگاهی کوچک از گوشه ی چشم به او انداخت و بعد دوباره مشغول بستن طناب به دور کمرش و محکم کردن سلاح هایش شد. زینیا با خودبینی اعصاب خورد کنی گفت: _ ولی شاید باید به حرفش گوش بدی. هنوزم ممکنه ما رو شهید کنن و وقتی که بدنت روی دندان های مرگ تیکه تیکه میشه، کی میدونه چه اتفاقی برای بدنت می افته ؟
  18. سلاممممممممممم ! عنواناتون مبارک باشهههههههههههه! :smileybunny1:

    @BeNNeT @Aliena

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. hhhmmm

      hhhmmm

      خواهش می کنم! امیدوارم روی سایت رفتن رمان کامل ترجمتم بهت تبریک بگم یه روزی !:kissing:

    3. BeNNeT

      BeNNeT

      ممنون و همچنین رمان صورت دزد :flowersmile:

    4. Aliena

      Aliena

      ممنون عزیزم:heartshape2:

  19. hhhmmm

    صورت دزد| Hhhmmm

    _ می دونید که هممون نمی تونیم برگردیم پایین. با صدای بلند کلمات را به سوی کوویا پرتاب کرد: _ من تمام یه لشکرو می فرستم به جنگ و می دونمم که همشون بر نمی گردن. چی باعث شده فکر کنی که رزریوسک هیچ تفاوتی با بقیه داره احمق ؟ صدای کوویا وقتی جواب می داد آزرده بود: _ چون که من توی یه هفته بیشتر از یک نصف یه سال تو آدم کشتم. هر کدوم از اعضای رزریوسک به اندازه ی بیست تا سرباز معمولی قدرت داره. تو داری دویست و چهل نفرو می فرستی که اون بالا بمیرن. در جوابش، ژنرال مشتی محکم به دهانش زد که کوییا می توانست پاره شدن لبش و صدای فکش را بشنود. صورتش به سمت دیگری خم شده بود ولی او در هر حال خودش را صاف کرد که با ژنرال رو در رو بشود. به راه های مختلفی فکر کرد که چطور چشمانش را در بیاورد و دستش را از بدنش جدا کند. در واقع، کوویا هیچ نظری نداشت که چرا دارد انقدر با او مخالفت می کند؛ می دانست که در هر حال هر دستوری که او بدهد را باید اجرا کنند. همیشه همینطور بود. او فرمانده رزریوسک نبود. فرمانده ی فرمانده ی رزریوسک هم نبود. او هیچ قدرتی آنجا نداشت. ولی در هر حال احتمالات دیگری هم وجود داشتند. _ من دارم دوازده تا سربازو می فرستم که کمک کنن این اردوگاه رو نگه دارم. ولی اگر تو فکر می کنی که یه رزریوسک به اندازه ی بیست تا سرباز دیگه ارزش داره، پس به ازای هر کسی که می میره، من نوزده نفر رو می بینم که قتل عام شدن با اسم تو رو لباشون و خون اونا رو دستای جاودان تو. مستعد غرامت دادن برای مرگ یه خدای توی بدن انسان. به ژنرال زل زد. یکی از هزاران تا ژنرال دیگر. و مطمئن هم بود که اگر شکمش را ببرد به اندازه ی بقیه شان خون می آید. .ولی تا آمد حرفی بزند ژنرال رفته بود تا به چند بخت برگشته ی دیگر دستورات دیگری بدهد. برگشت تا به دنبال دیگران بگردد. وقتی کوویا به بقیه ی گروه دستورشان را در حالی که کنار میدان جنگ ایستاده بودند گفت، انسا با بدگمانی گفت: _ اگه تا موقعی که به اون بالا نرسیدیم نمرده باشیم ، و اگه بهمون شلیک نشه، بازم سرمای اونجا قراره تا روحمونو یخ بزنه. سرباز های دور و برشان داشتند به سرعت خودشان را به موقعیت هایشان می رساندند تا جلوی دشمن را بگیرند. نیکولای ، با چشمانی درخشان و لبخندی بزرگ گفت: _ خب، اگه قرار شد همدیگه رو اون بالا آتیش بزنیم و بخوریم، من پیشنهاد می دم از زینیا شروع کنیم ! همیشه دلم می خواست بدونم گوشتش چه مزه ای داره! زینیا، یک فرزند واقعی جنگ که به کشتن مادرش فقط با دندان هایش برای این که مشکوک شده بود جاسوس است معروف بود، به طرف نیکولای پرخاش کرد : _ من اگه جات بودم می فهمیدم دارم چی میگم. چشمانش طوری می درخشیدند که انگار آتش گرفته بودند. می توانستی فکر کنی که تمام نور ستاره ها و طلوع خورشید، درون پوست یک دختر جوان می درخشیدند. _ من منتظر روز مرگم هستم و نمی ترسم. همونطور که تو باید منتظر باشی. چون به زمین بازی شیاطین میری و من به بالای میز خدایان. من از جام طلایی می نوشم و اسمم درون تابوت پادشاه سفید حک خواهد شد چون که من با ایمانی بی نظیر جنگیدم. ایوان میخایلووینگ، فرمانده رزریوسک در حالی که روی برف زانو زده بود گفت: _ تو با یه عالمه گلوله و یه تفنگ نسبتا آبرومندانه جنگیدی. به خودش زحمت نداد در حالی که لوله ی تفنگش را تمیز می کرد بالا را نگاه کند و در حالی که تیرهایش را روی شانه اش می انداخت بلند شد. نیکولای دست انداخت: _ با این منطق منم الان باید بوی عطر خدایان رو بدم ! ( در متن اصلی کلمه ی آمده به معنی بوی عرق هم هست. داره کنایه می زنه. ) قطره قطره و شرشر ازم داره می ریزه که فکر کنم چند وقت دیگه توش غرق شم ! زینیا دندان هایش را به او نشان داد و قدمی به جلو آمد ولی ایوان با دستش جلویش را گرفت و او مکث کرد. حتی زینیا نمی توانست بر خلاف دستور فرمانده اش عمل کند. ایوان در حالی که چشمانش از یکی از اعضای تیم به دیگری حرکت می کرد گفت: _ ما دستورمون رو داریم. بذارید انجامشون بدیم. و این بحث را تمام کرد. آنها سربازان رازمیرسی بودند و اگر امروز نمی مردند، فردا برای انجام ندادن دستوراتشان جانشان را از دست می دادند. بنابراین، دوازده تک تیرانداز تیم، طناب هایشان را به دور کمر هایشان بستند و مخالفتی نکردند. ایوان در حالی که داشتند به سمت یکی از تپه های یخ زده می رفتند پرسید: _ اوزورو بود ؟ اینسا و بریسلاو از قبل به منطقه فرستاده شده بودند تا بهترین راه بالا رفتن را شناسایی کنند. ولی او نمی توانست آنها را ببیند. پیکرهایشان در باد قوی و برف که شروع به باریدن کرده بود گم شده بودند. ایوان خودش را به کنارش رسانده بود و داشت به کبودی هایی اشاره می کرد که میدانست روی صورتش مثل نقاشی هایی آبی رنگ دیده می شدند. چه سربازی بود ! او رنگ سرزمینش را روی صورتش هم داشت. خون را از روی صورتش در حالی که به تلخی به کوه های روبرویش نگاه می کرد پاک کرد. _ بله. این کلمه مثل خونی که از روی لب پاره اش پاک کرده بود ترش مزه بود. ایوان آه کشید و کوویا به سختی توانست زمزمه اش را در میان صدای باد بشنود: _ این غرورت یه روزی به ضررت تموم میشه کوویا. وقتی او این حرف را می زد، یک جورهایی غمناک به نظر می رسید. _ من فکر نمی کنم این غرورمه که منو در برابر اون قرار میده. ایوان با دقت و کنجکاوی به او خیره شد. می شد قطره های تفریح را هم در چشمانش دید. ایوان، پسر حرام زاده ی یکی از مشاوران پادشاه و یک کنیز ، تنها کسی از تیمش بود که کوویا می توانست او را دوست بنامد. با نوزده سال سن، او کم سن ترین فرد تیم ، با فاصله ی یک سال بود. ولی همین برای دیگران کافی بود که تلاش کنند به او زور بگویند. پدرش یک هرتریک بود. او نه خدایان، بلکه طبیعت و زمین را عبادت می کرد. و او یک دختر فقیر بی سواد اهل ترتویسک بود.
  20. دلبران،دل می برند.اما،تو جانم می بری
    ناز را افزوده ، با نازت توانم می بری
    سوز دردِ عشق را با غمزه های ناز خود
    تا ته قلب من و تا استخوانم می بری
    می زنی چشمک نهانی، جان تو! جان خودم!
    با تکان پلک خود تا بی کرانم می بری
    تا که می خواهم بگویم راز خود را ناگهان
    دستهای مهربان را بر لبانم می بری
    می کنی ساکت مرا با بوسه های بی هوا
    شعر را با بوسه از روی زبانم می بری
    تو شبیه دلبران هستی ولی جور دگر
    دلبران،دل می برند.اما،تو جانم می بری...
     مصطفی ملکی

  21. hhhmmm

    صورت دزد| Hhhmmm

    کوویا او را در حالی که داشت یونیفرمش را مرتب می کرد نگاه کرد. _ نمی دونم. به احتمال زیاد کرستاوی ها تازه یادشون افتاده که باید بجنگن نه اینکه بشینن ببینن کی می تونه دورتر از بقیه تف کنه. صدایی زمخت راهش را از بیرون چادر به درون چادر پیدا کرد : _ کارازوموا کجاست ؟ کارازوموا ! بیا بیرون ! تویرسک! با احضار شدن کوویا ، اذکارا به سمتش حرکت کرد و با قدرت بازوی کوویا را گرفت. احتیاج نبود که حرفی بزند. وحشت درون چشمانش همه چیز را واضح می گفت. کوویا دستی به موهای بافته شده اش برد و روبانی قرمز را در آورد. در حالی که آن را دور دستان اذکارا می بست گفت: _ بیا! از این به بعد بیشتر از فقط یه جنگ می بینی. فقط کافیه پایینو نگاه کنی. کوویا به اذکارا نزدیک تر شد. انگار که می خواست دوست قدیمی اش را در آغوش بگیرد. ولی فقط گفت: _ نذار لرزیدنت رو ببینن اذی... و بعد مثل شبحی ناپدید شد. از پارچه های چادر عبور کرد و در میدان جنگ ظاهر شد. خیلی دور تر از جایی بود که جنگ و وحشت دستش به او برسد. ولی گلوله ها و مرگ از جایی که ایستاده بود هنوز دیده می شدند. ژنرال داشت دستوراتش را بر سر سربازانی که سر راهش بودند و داشتند تلاش می کردند از خودشان دفاع کنند فریاد می زد. ژنرال دوباره اسمش را فریاد زد: _ سرنیک کارازوموا ! اون دختر کجاست ؟! کوویا در حالی که جلوی رویش می ایستاد گفت: _ همینجام، توانیک اوزرو. ژنرال برایش سری تکان داد و گفت: _ می بینم که خوب خوابیدی. کوویا برگشت و به آسمان نگاه کرد. خورشید هنوز در حال در آمدن بود. ژنرال منظورش را فهمید ولی به روی خودش نیاورد. گفت: _ اون عوضیا به خط موقع عوض کردن نوبت نگهبانی حمله کردن. نمی دونم چطوری زمان بندی رو فهمیدن ولی اگر هر کدوم از اون نگهبانا تا صبح دووم بیارن خودم پوستشونو می کنم. ما نمی تونیم اون سنگرو از دست بدیم. کوویا پلک زد. منتظر دستورش بود. _ به میخالیوویش بگو که رزریوسکو ببره به پشت سنگر ها. ازتون می خوام روی اون تپه ها مستقر شید. و به کوه های یخی دندانه دار و نا همواری که دورشان را احاطه کرده بود اشاره کرد. به احتمال زیاد آن تپه ها قبلا از خاک درست شده بودند ولی الان تنها چیزی که ازشان باقی مانده بود یخ و برف بود. به "هفت دهان مرگ" معروف بودند. اوزروو تلاش کرده بود که نگهبان های کشیک را آنجا بفرستد، ولی هیچکدامشان باز نگشته بودند و کوویا مطمئن بود که باز نخواهند گشت. و او همانطور می دانست که رزریوسک ، که تیمی شامل دوازده تیرانداز حرفه ای از جمله او می شد، نمی توانستند همه شان به بالای آن تپه ها برسند. اورزوو هم به احتمال زیاد این را می دانست ولی اهمیتی هم نمی داد. کوویا در حالی که چشمانش روی تپه ها و پیچ هایشان بود با صدای بلند مخالفت کرد: _ اگه همه ی دوازده نفرمونو بفرستید اون بالا،... چشمانش پایین آمدند و چشمان ژنرال را ملاقات کردند. ادامه داد:
  22. hhhmmm

    ❉ツ❉ چالش فــــ✿ــــلانی چطوریه ؟ ❉ツ❉

    کاش خود کسایی که میان تو چالش جواب بدن اینا رو بدونیم چقدر درستن
  23. hhhmmm

    hhhmmm | smee

    شاید فقط من اینطور تصور می کردم (هرچند کاملا مطمئنم که اینطور نبود) ولی به نظر می آمد که دیگر هیچ کس از این بازی لذت نمی برد. ولی همه خیلی مودب تر از این بودند که به آن اشاره ای کنند. در هر حال، من احساس می کردم که چیزی مشکل دارد. دیگر بازی به نظر زیبا نبود. چیزی در اعماق وجود من داشت تلاش می کرد به من هشدار بدهد. زمزمه می کرد: "مواظب باش"، "مواظب باش". چیزی غیر طبیعی و عجیب داشت در خانه اتفاق می افتاد. چرا همچین حسی داشتم؟ به خاطر این که جک استنگستون به جای دوازده نفر سیزده نفر شمرده بود ؟ به خاطر این که پسرش تصور کرده بود دست کسی را در کمدی خالی لمس کرده؟ تلاش کردم به خودم بخندم. ولی موفق نشدم. خب، ما دوباره شروع کردیم. در حالی که همه مشغول گشتن به دنبال اسمی ناشناخته بودیم، مثل همیشه سر و صدا می کردیم. ولی به نظرم می آمد که بیشترمان داشتیم نقش بازی می کردیم. دیگر از بازی لذت نمی بردیم. اولش، با دیگران همراه شدم. ولی بعد از مدتی که اسمی پیدا نشد، راهم را جدا کردم و شروع به گشتن طبقه ی اول در غرب خانه شدم. و آنجا، در حالی که داشتم راهم را می رفتم، ناگهان به یک نفر برخورد کردم. دستم را دراز کردم و پرده ی ضخیم نرمی را حس کردم. می دانستم کجا هستم. یک پنجره ی بلند در انتهای راهرو وجود داشت. پرده به زمین می رسید. کسی در کنار پنجره پشت پرده نشسته بود. با خودم فکر کردم : _ آهان ! اسمی رو پیدا کردم. پس پرده را کنار زدم و بازوی زنی را لمس کردم. بیرون تاریک و بدون هیچ نوری بود. نمی توانستم زنی را که آنجا نشسته ببینم.زمزمه کردم : _ اسمی ؟ هیچ جوابی نگرفتم. وقتی کسی اسمی باشد جوابی نمی دهد. پس کنارش نشستم تا منتظر دیگران باشم. زمزمه کردم: _ اسمت چیه ؟ از تاریکی کنارم صدای زمزمه آمد : _ برندا فورد. اسمش را نمی شناختم. ولی سریع متوجه شدم او چه کسی بود. من اسم همه ی دختر های توی خانه را به غیر از یکی می دانستم. و آن یک دختر، همان دختر بلند قد سفید مو سیاه بود. و حالا او کنار من زیر پنجره نشسته بود. داشتم کم کم از بازی لذت می بردم ! نمی دانستم آیا او هم دارد از بازی لذت می برد یا نه ؟ یکی دو تا سوال معمولی از او پرسیدم ولی جوابی نگرفتم. اسمی بازی سکوت است. اسمی و کسانی که کنارش نشسته اند نباید هیچ حرفی بزنند. که البته این کار باعث می شود سخت تر پیدا شوند. ولی هیچ کسی آنجا نبود که صدای ما را بشنود.نمی دانستم برای چه انقدر اصرار دارد ساکت بماند. دوباره حرف زدم و هیچ جوابی نگرفتم. کمی احساس آزردگی کردم. شاید این یکی از آن دختر های سرد باهوشی بود که از همه ی مرد ها بدشان می آید. با خودم فکر کردم : "از من خوشش نمی آید و دارد از قانون بازی استفاده می کند تا با من حرف نزند. مسلما من هم خوشم نمی آید کنارش بنشینم !" رویم را به سمتی دیگر گرفتم. امیدوار بودم کسی زودتر پیدایمان کند. همانطور که آنجا نشسته بودم متوجه شدم که از کنار او بودن خوشم نمی آید. عجیب به نظر می آمد. دختری که سر میز شام دیدم سرد ولی در عین حال جذب کننده بود. من از وقتی که کتوجه او شده بودم دلم می خواست بیشتر در مورد او بدانم. ولی الان واقعا در کنارش راحت نبودم. احساس این که چیزی اشتباه، چیزی غیر طبیعی اینجا وجود دارد داشت در من بیشتر می شد. لمس کردن بازویش را به یاد آوردم و با وحشت لرزیدم. می خواستم از جایم بیرون بپرم و فرار کنم .دعا کردم کسی زودتر بیاید. بعد از مدتی صدای پای سبکی را شنیدم. کسی آن طرف پرده پایم را لمس کرد. پرده باز شد و دست زنی روی شانه ام گذاشته شد. صدایی که همان لحظه ی اول متوجه شدم متعلق به خانم گورمن است پرسید: _ اسمی ؟ البته که او جوابی دریافت نکرد. آمد و کنار من نشست و ناگهان احساس خیلی بهتری پیدا کردم. او زمزمه کرد : _ جیمی ، این تویی ؟ در جوابش زمزمه کردم : _بله. _ تو اسمی نیستی، هستی ؟ _ نه ! اون کنارمه. او دستش را به سمت دیگر من دراز کرد. شنیدم که دستانش روی پارچه ی ابریشمی لباس زنانه ای کشیده شد. _ سلوم اسمی ! تو کس هستی ؟ یا این بر خلاف قوانینه که حرف بزنیم ؟ مهم نیست! تونی، ما قوانینو می شکنیم! می دونی تونی، این بازی داره منو اذیت می کنه. امیدوارم نخوان که تمام بعد از ظهر این بازی رو بکنن ! دوست دارم یه بازی آروم و قشنگ بکنم، همه با هم کنار شومینه ی گرم. تائید کردم : _ منم همینطور. _ نمی تونی یه بازی دیگه بهشون پیشنهاد کنی؟ این بازی به نظر یه اشکالی داره.می دونم مسخره به نظر میاد ولی نمی تونم خودمو از این احساس رها کنم که یه بازیکن اضافه توی بازی داریم! یه کسی که اصلا نباید اینجا باشه. این دقیقا همانی بود که من فکر می کردم ولی چیزی نگفتم. در هر حال، خیلی احساس بهتری داشتم. آمدن خانم گورمن ترس های من را از بین برده بود. خانم گورمن گفت: _ نمی دونم کی قراره پیدامون کنن؟! بعد از مدتی صدای پا و فریاد راجی کوچک را شنیدیم: _ سلام ؟! سلام ؟! کسی اینجاست ؟ جواب دادم : _ آره. _ خانم گورمن هم با توئه ؟ _ بله. _ چه اتفاقی افتاد ؟ شماها هر دوتون جریمه شدید! ساعتهاست که منتظرتونیم ! شکایت کردم : _ ولی شما هنوز اسمی رو پیدا نکردید ! _ منظورت خودتونه ؟! من این دفعه اسمی بودم! _ ولی اسمی اینجا پیش مائه ! خانم گورمن تائید کرد : _ بله ! پرده به کناری رفت و چشمانمان چراغ الکتریکی راجی را دید. به خانم گورمن نگاه کردم و بعدش به سمت دیگرم نگاه کردم. بین من و دیوار یک فاصله ی خالی کنار پنجره وجود داشت. ناگهان از جایم پریدم. بعد دوباره سر جایم نشستم. حالم بد شده بود و انگار دنیا داشت دور سرم می چرخید. اصرار کردم : _ یکی اینجا بود ! مطمئنم چون لمسش کردم. خانم گورمن با صدایی لرزان گفت: _ منم همینطور. و فکر هم نمی کنم کسی می تونست اینجا رو بدون اینکه ما بفهمیم ترک کنه. راجی لرزان خندید. به یاد تجربه ی قبلی خودش افتادم. _ یکی داشته سر به سرمون می ذاشته ! بیاید بریم دیگه ! وقتی پایین رسیدیم همه از دستمان ناراحت بودند. راجی گفت: _ پشت پرده ی یکی از پنجره ها پیداشون کردم. به سمت دختر موسیاه رفتم. _ پس تو وانمود کردی که اسمی بودی مگه نه ؟ او سرش را به نشانه ی نفی تکان داد. بعد از آن در هال کارت بازی کردیم و من خیلی از این خوش حال بودم. بعد از مدتی جک سنگستون مرا به کناری کشید تا با من صحبت کند. خیلی خشک با من حرف می زد و خیلی زود دلیلش را فهمیدم. او گفت : _ تونی ! من فکر می کنم که تو عاشق خانم گورمن شدی . این به خودت مربوطه ولی لطفا توی خونه ی من و موقع بازی باهاش رابطه نداشته باش! شما همه ی ما رو منتظر گذاشتید و این خیلی حرکت بی ادبانه ای بود. من واقعا از دستت ناراحت شدم. مخالفت کردم : _ ولی ما تنها نبودیم ! کس دیگه ای اونجا بود. کسی که وانمود می کرد اسمیه ! من فکر می کنم که اون خانم فورد، همون دختر مو سیاه بود. اونجا اسمشو بهم گفت ولی بعدش قبول نکرد که اونجا بوده. جک سنگستون در حالی که نفسش گرفته بود گفت: _ کی ؟ _ گفت اسمش برندا فورده . جک دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: _ ببین تونی ! من از جوک گفتن بدم نمیاد ولی این دیگه خیلی زیاده . ما نمی خوایم خانم ها رو ناراحت کنیم. برندا فورد اسم دختری بود که گردنش رو روی پله ها شکست. اون داشت ده سال پیش قایم باشک بازی می کرد.
  24. hhhmmm

    hhhmmm | smee

    نام داستان: smee نویسنده: A. M. Burrage مترجم: آرمیتا قدیریان کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: ترسناک خلاصه ی داستان: داستان راجعب گروهی است که در خانه ی متروک و تسخیر شده ای که دختری در آن مرده، مشغول بازی قایم موشک هستند و...
  25. hhhmmm

    صورت دزد| Hhhmmm

    فصل اول: هرتریک( به معنی کشیش اعظم و یا فرد روحانی) درخت ها جیغ می کشیدند. شاخه های درهم پیچیده شده و پوسته پوسته های تنه ی درختان دور او می جنبیدند و دور دست ها و پاها و سینه اش می پیچیدند. تمام وجود او را می بلعیدند و او را که در تلاش بود خودش را رها کند به داخل بدن های سوراخ خود می کشیدند. دهانش را باز کرد و تکه چوبی را به بیرون تف کرد. همان لحظه که می خواست شروع به فریاد زدن کند و یا ناسزایی به آنها بگوید، شاخه هایشان درون دهانش فرو کردند. او تلاش کرد شاخه ها را به بیرون تف کند ولی آنها خودشان را در پوستش فرو کردند. درون بدنش حرکت می کردند و استخوان هایش را می شکستند و اندام هایش را خشک می کردند. دور قفسه ی سینه اش حلقه زدند و به درون شش هایش خزیدند. آنها مثل سوزنی که لحافی را می دوزد به بدنش را سوراخ سوراخ می کردند و داخل و خارج می شدند و او حتی نمی توانست جیغ بکشد. کوویا کاراتینا، دختر مرد داستان گو، روی زمین یک چادر پارچه ای در اوسندلا از خواب بیدار شد. سرما بدنش را آنقدر آزار می داد که می دانست درختان فقط یک کابوس بوده اند و این واقعیت است. او همراه پدرش در آن جنگل های تاریک با آن درختان تاریک و انگشت های تاریکشان نبود. نه ! او یازده سال و هزاران مایل از آنها دورتر، در منطقه ی سرد و یخ زده و بدون سکنه ی اوسندلا بود؛ منظقه ی پهناوری که گویا هیچوقت تمام نمی شد در بین رازمیرسایا و کرستوویا و قلب جنگ ژنسجدا. ( مترجم : به من هیچ ربطی نداره که اسماشون سختن :/ ) اذکارا به او خیره شده بود. چشمان گرم و قهوه ای اش در سایه های چادر می درخشیدند. صدایش مثل تراشه ای از آهنگ ها بود؛ زمزمه. پرسید : _ داشتی چه خوابی می دیدی کوویا؟ یه کابوس بود ؟ کوویا زیر لب گفت : _ الان دیگه مهم نیست. پتوی زبرش را محکم تر به دور خود پیچید و گفت: _ بگیر بخواب. اذکارا ادامه داد: _ منم از اونا دارم. به خاطر همین از خوابیدن می ترسم. به خاطر همینه که از رویاهام می ترسم. همه ی چیزی که می بینم جنگه. کلمات کوویا درست به اندازه ی اوسندلا سرد بودند. و چشمهایش وقتی آنها را به زبان می آورد مثل تکه های یخ بودند: _ من خواب جنگ رو نمی دیدم. اذکارا با دلگیری به سمت دیگری چرخید ولی حواس کوویا به او نبود چرا که ناگهان از جای خود بلند شده بود و دستش دور تفنگش قفل شده بود. _ کوویا چـــ... ولی صدای اذکارا در صدای ناگهانی شلیک گلوله محو شده بود. و بعد از آن صدای جیغ ها شروع شد. کوویا پتویش را در حالی که سرباز های خواب آلود و ترسیده ناگهان مرگ را نزدیک گردنشان می دیدند به کناری انداخت. فحشی به جنگ لعنتی و هر دو کشور لعنتی و آن احمق های لعنتی که خودشان را شاه می خواندند داد ولی بیشتر از همه، این کثافت آباد لعنتی ای که اوسندلا بود را نفرین می کرد. این کثافت آبادی که حتی یک دفاع درست و حسابی هم نداشت و به هیچ دردی به غیر زمین جنگ بودن بر سر اندازه ی کشور و قدرت نمی خورد. "قدرت". این جنگ همه اش بر سر قدرت بود. و در پنجاه سال گذشته هم فقط برای قدرت ادامه پیدا کرده بود. کودکان در سایه اش به دنیا آمده و مرده بودند. جنگ تمام چیزی بود که آنها می شناختند؛ تمام چیزی که او می شناخت. پنجاه سال، سه شاه مرده و دریایی از استخوان بدون هیچ پیروزی. "قدرت". کوویا می خواست بخندد. این قدرت نبود. این پادشاه های احمق از قدرتشان مثل خاکستر استفاده می کردند. اگر کوویا شاه بود همه می فهمیدند که قدرت چه معنایی دارد .افراد در حال فریاد در بیرون از چادر بودند ولی او اهمیتی به حرف هایشان نمی داد. اذکارا با چشمانی بزرگ و وحشت زده پرسید: _ چه اتفاقی داره می افته ؟! انگشت هایش در حالی که داشت تفنگش را آماده می کرد می لرزید. موهای طلایی گندمی اش از بند رها شدند و پشتش ریختند ولی او اهمیتی نمی داد.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×