رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Mozhgan

VIP
  • تعداد ارسال ها

    653
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

6,212 بار تشکر شده

درباره Mozhgan

  • درجه
    همکار بازنشسته

آخرین بازدید کنندگان نمایه

9,607 بازدید کننده نمایه
  1. لحظه ای در گذر از خاطره ها
    ناخودآگاه دلم یاد تو کرد
    خنده آمد به لبم شاد شدم
    گویی از قید غم آزاد شدم
    هر کجا هستی دوست ، دست حق همراهت . . .

  2. لحظه ای در گذر از خاطره ها
    ناخودآگاه دلم یاد تو کرد
    خنده آمد به لبم شاد شدم
    گویی از قید غم آزاد شدم
    هر کجا هستی دوست ، دست حق همراهت . . .

    1. 502017ayatay

      502017ayatay

      مرسی که هستی:heart:

      همیشه باش... همیشه خوب باش

  3. لحظه ای در گذر از خاطره ها
    ناخودآگاه دلم یاد تو کرد
    خنده آمد به لبم شاد شدم
    گویی از قید غم آزاد شدم
    هر کجا هستی دوست ، دست حق همراهت . . .

    1. YeGaNeH

      YeGaNeH

      پشت دریا شهریست که یک دوست در آن جا دارد
      هر کجا هست، به هر فکر، به هر کار، به هر حال، عزیز است خدایا تو نگهدارش باش . :t(35):

  4. لحظه ای در گذر از خاطره ها
    ناخودآگاه دلم یاد تو کرد
    خنده آمد به لبم شاد شدم
    گویی از قید غم آزاد شدم
    هر کجا هستی دوست ، دست حق همراهت . . .

  5. :gol:

    1. Hanibal

      Hanibal

      سلام خوب هستید؟:gol:

    2. Mozhgan

      Mozhgan

      سلام تشکر.

      خوب هستین شما؟

    3. Hanibal

      Hanibal

      ممنون مرسی

      ممنون مرسی

  6. و این هم آخرین بازدید.

    خداحافظ همه .....

    چقدر سخته رو پروفایل تلگرام یکی اینو ببینی و فردا خبر مرگش بیاد.

    دیگه واقعا خداحافظتون دوستان نودهشتی.

    1. pariya4

      pariya4

      این چه حرفیه داری می زنی عزیز دلم خدانکنه

      خداحافظ گلم امیداور به همه ارزو هات برسی

      برای همه ما یه روزی لازم می شه که بریم فرقیم

      نمی کنه یا ازدنیا مجازی یا از دنیای حقیقی.

      مواظب خودت باش:rose:

       

       

    2. mira_kheradman
    3. 502017ayatay
  7. دوستان برای آرامش و شادی روح جوونمون لطفا یه فاتحه بخونید.

  8.  

     
     

    Git sonuna kadar

    تا آخر برو
    Yok artık bir duyan umursayan
    دیگه کسی نیست حرفات رو بشنوه و اهمیت بده
    Oysa ki aşk ölene kadar
    چون توی عشق باید تا اخرش (مرگ) بمونی

    Diyordun ya hani yalan dolan
    اینو تو میگفتی که دروغ بوده
    Eriyordum sensiz
    بدون تو دارم آب میشم
    Muma dönmüş kalbi
    قلبی که به موم تبدیل شده
    Hiç görmezdin
    نمی‌تونستی اینا رو ببینی
    Niye neden neden neden?
    چرا؟ برای چی، برای چی؟
    Ve uzatmak yersiz
    و ادامه دادن بی مورده
    Nasıl olsa yoldan döndürmezdin
    هر چی باشه تو از راهت برنمی‌گردی
    Niye neden neden neden?
    چرا؟ برای چی، برای چی؟
    Off
    اوه
    Veryansın edemem kadere
    نمیتونم به سرنوشت بگم هر کاری میتونه انجام بده
    Sevdim bu benim meselem
    من دوسش داشتم و این مشکل من بود
    Eğilsem bile devrilmem
    حتی اگر کمرم خم بشه، زمین نمیخورم
    Sor
    بپرس
    Dönmezsem sebebi ne diye
    اگر من برنگردم دلیلش چیه
    Aydım iyiye kötüye
    دربرار خوب و بد مثل یک ماه بودم
    Gel gör ki çok uzak
    بیا و ببین که اون روزها خیلی دور موندن
    Bir süre o sancı
    اون درد برای یک دوره ایه
    Misafir bir yangı aman aman
    یک آنیشی مهمونت میمونه آه آه
    Sonra keder bırakır yakanı
    و بعدش این شکنجه دست از سرت برمیداره
    Derindedir yankı zaman zaman
    که بعضی وقت‌ها طنین (انعکاس) شکنجه هاش خیلی عمیق هستش

  9. بعضی وقتا هست که یهویی از هرچی بنی بشره زده میشی دلت یه جای دور و خلوت و یه دنیا سکوت میخواد و دیگر هیچ. یه مدتیه از اون وقتا و حالاست.

    سکوت و سکوت و سکوت و مرگ ... فقط همین.

  10. رفیق داریم تا رفیق

    یکی انقدر بزرگه که هواتو همیشه و همه جا داره حتی وقتی نیستی

    یکی انقدر حقیر و بدبخته که تو رو باهات خوبه ولی پشتت خرابت می کنه

    رفیق داریم تا رفیق .... 

    1. Zeino

      Zeino

      اشتباه از همون جمله ى اولت شروع ميشه، رفيق نداريم تا رفيق، آدما يا رفيقتن يا نيستن، ماها فكر ميكنيم بعضيا رفيقن در صورتى كه نيستن، رفيق هيچوقت بد نميشه. ماها نميدونيم كيا رفيقن، فكر ميكنيم همه رفيقن. :gn:

    2. Mozhgan

      Mozhgan

      دقیقا. حوصله ی آدمارو ندارم دیگه به خدا.

  11. متاسفم ...

    فقط همینو میتونم بگم.

  12. حواستان باشد با چه کسانی دوست میشوید....

    من ترجیح میدهم دو تا 50000 تومان داسته باشم 

    تا پنجاه تا 2000 تومانی.

    ارزش انسان ها به افکار و رفتار آنهاست نه پول و جمالشان.

  13. Mozhgan

    رسم عاشقی | Mozhgan

    تا آخر شب فرصتی پیش نیومد که ازش بپرسم. *** همراه شیوا و سپیده تو پاساژ می چرخیدیم و بی هدف مغازه ها رو نگاه می کردیم، قصد خرید نداشتم اما انقدر این روزا احساس تنهایی و افسردگی می کردم که فقط می خواستم به هر طریقی که شده از خونه بزنم بیرون ... مخصوصا روزایی که هستی رو هادی می برد، خودم زنگ زدم و خواستم که با هم بریم بیرون. سپیده_ اه، بسه دیگه خسته شدم ... چیزی هم نخریدیم که. شیوا دستشو زد پشت کمر سپیده و با یه حالت خنده داری، صداشو کلفت کرد و گفت: _ غر نزن ضعیفه، آدم جلو شوهرش انقد مویه نمی کنه که، زنم زنای قدیم ... والا جیکشون در نمیومد. سپیده شالشو گرفت رو صورتش و با صدای نازک شده جوابشو داد. _ وای آقا ببخشید ... غلط کردم ... منو چه به غر زدن؟ کنیزتونم آقا. از لحن و طرز حرف زدن و اداهاشون خندم گرفت، همینطور به حرف زدنشون ادامه می دادن و منم انقدر خندیده بودم که دلم درد گرفته بود ... یه دستم رو دلم بود و یه دستم رو دهنم. هر کس از کنارمون رد می شد هم با تعجب و گاه گاهی با خنده نگاهمون می کردن و سر تکون می دادن، اینم یه مدل دیوونگیه دیگه، اصلا ما هروقت به هم می رسیدیم بساط مسخره بازی و خنده مون به راه بود. عجیب گرسنه شدم ... صدای جناب معده دیگه دراومد ... سرمو چرخوندم و با چشم دنبال رستورانی، کافه ای، چیزی گشتم. بیرون از پاساژ یه کافی شاپ کوچولو و دنج بود، دست جفتشونو کشیدم و راه افتادم. _ بیاید ببینم آبرومونو بردید ... ضعف کردم از گرسنگی. سپیده دستشو از دستم درآورد و مچ دستشو ماساژ داد. _ دستتو به من نزن نامحرم ... چه دست سنگینی ام داره ورپریده. وارد کافی شاپ شدیم ...سفارشاتمون رو دادیم و یه گوشه ی خلوت، پشت میز نشستیم. با سپیده در مورد درس و دانشگاه و کار حرف می زدم و حواسم به اطرافم نبود، با سقلمه ی شیوا به خودم اومدم. _ هوی چته وحشی؟ پهلوم سوراخ شد. گوشیمو جلوی صورتم تکون داد و با اخم گفت: _ بیا بگیر جواب بده این ماس ماسکتو، کشت خودشو. گوشی رو از دستش گرفتم و به صفحش چشم دوختم ... سه تا پیام داشتم و دو تا تماس بی پاسخ. خواستم رمزشو باز کنم که دوباره زنگ خورد، اوففف باز همون دیوونه ی زنجیری. تماسو قطع کردم و گوشی رو با حرص پرت کردم رو میز. _ اینم ول کن نیست روانی، معلومم نیست چیکار داره؟ شیوا_ کیه مگه؟ _ می دونستم که چشماشو در میاوردم. آرنجمو روی میز گذاشتم و سرمو به دستم تکیه دادم و با بستنیم مشغول شدم. دوباره برام پیام اومد ... سپیده زودتر از من چنگ زد و گوشی رو برداشت، کمی به صفحه چشم دوخت، کم کم چشماش درشت شدن. سپیده_ حالا دیگه یواشکی با پسرا حرف می زنی؟ آره بیشعور؟ گوشی رو از دستش کشیدم و پیامی که اومده بود خوندم ... نوشته بود « عشقم؟ قهری؟ جواب بده صداتو بشنوم » . ای بابا ... این دیوونه دیگه کیه؟ ول کنم نیست ... عشقم ؟؟؟ خوبه والا. به خواست شیوا و سپیده بهش پیام دادم تا از زبونش بکشم کیه؟ ... باید بفهمم. بعد از حدود یه ربع وقتی گفتم یا خودتو معرفی کن و یا خطمو خاموش می کنم، بالاخره خودشو لو داد. وقتی اسمشو خوندم اول باورم نشد ... چند بار دیگه خوندم ... وا رفتم ... تمام تنم یخ زد ... انگار یه سطل آب یخ روم ریختن ... کاملا فلج شده بودم، می دونستم الان رنگم مثل گچ شده و اینو از طرز نگاه کردن شیوا و سپیده میشد فهمید، پشت سر هم تکونم می دادن و سوال پشت سوال. شیوا گوشی رو گرفت و پیام آخرو بلند خوند ... جفتشون مثل من خشک شدن .. بغض بدی به گلوم چنگ می زد ... آخ خدایا چرا؟ چرا همش باید اتفاقات بد برام بیوفته؟ چرا خوشی به من نیومده؟ این دیگه از کجا پیداش شد؟ شیوا با استرس نگاهم کرد، زبونشو کشید رو لبش و گفت: _ این پویا مگه ازدواج نکرده؟ پس دردش چیه؟ بی حس فقط سرمو تکون دادم، طاقت نشستن نداشتم ... دلم هوای تازه می خواست ... احساس خفگی می کردم. کیفمو برداشتم و از کافی شاپ زدم بیرون و شیوا و سپیده پشت سرم. تو یکی از پارکای همون نزدیکی نشستیم، بعد از کلی حرف زدن تا حدی آروم شدم، ازشون خداحافظی کردم و برگشتم خونه ... قرار شد اگه برام مشکلی ایجاد کرد یه روز با بچه ها بریم سراغش و حسابی از خجالتش در بیایم.
  14. Mozhgan

    رسم عاشقی | Mozhgan

    « ندا » چند هفته از روزی که پرهام اون پیام عاشقانه رو برام فرستاده بود می گذشت و هنوز موقعیتش پیش نیومده بود تا ازش در موردش سوال کنم. راستش روم نمیشد بهش زنگ بزنم یا اس بدم، آخه می گفتم چی؟ نمی گفت این دختر چقدر هوله؟ اگه ضایعم کنه چی؟ گذاشتم هروقت دیدمش، حالا یه جوری می فهمم دیگه! پرهامم به خاطر شغلش این مدت سرش شلوغ بود و تو مهمونیا شرکت نمی کرد تا امروز که قرار بود همه با هم بریم تولد الیسا. جلوی آینه ایستادم و برای آخرین بار به خودم نگاه انداختم، تو این یه سال اخیر از شدت فشار و استرس کلی وزن کم کرده بودم، با دقت به تک تک اجزای صورتم نگاه کردم ... زیر چشمام گود افتاده بود و اون طراوت سابق رو نداشتم. یواش یواش باید به زندگی عادی برگردم ... حالا که دیگه فرید دستگیر شده نگرانی ندارم، تصمیم گرفتم برم باشگاه و روحیه مو تقویت کنم و دوباره درس بخونم که اگه بشه سال بعد کنکور بدم، دلم می خواست وکالت بخونم، از همون اولم عاشق این رشته بودم. از نگاه کردن خودم که سیر شدم تازه یادم افتاد نیم ساعتی میشه که پرهام تو پذیرایی تک و تنها نشسته ... پوووف، حالا چیکار کنم؟ برم بگم آق پرهام اون پیامی که چند وقت پیش دادی رو برای کی فرستادی؟ نمیگه به تو چه؟ اصلا اگه بگه واسه تو چی؟ تو آینه زل زدم به خودم. _ ندا جان ... عزیزم ... توهم نزن لطفا، چند بار تا حالا گفته کسی دیگه رو دوس داره؟ حالا یه کاره بیاد بگه چی؟ برای خودم شکلک در آوردم، دستی به لباسم کشیدم و رفتم بیرون. رو مبل جلوی تلویزیون نشسته بود ... با دیدنم لبخند زد و از جا بلند شد. پرهام_ چه عجب از اتاقت دل کندی بانو؟ این چه طرز مهمون نوازیه؟ تو رفتی تو اتاقت و علیرضا هم که به حموم پناهنده شده، فکر کنم تا بیاد بیرون یه سه تایی آلبوم بده بیرون ... یکی ام نیست یه چیکه آب بده دستمون. یه ریز داشت حرف می زد و منم خیره نگاهش می کردم، حرفاش که تموم شد زل زد بهم. _ یه نفس بگیری بد نیستا، مگه تو مهمونی که منتظری یکی ازت پذیرایی کنه؟ اون تو، اونم یخچال، هرچی میخوای بردار خب، کولی بازی نداره که. دستاشو روی سینه به هم قفل کرد و با اخم نگاهم کرد، بدجوری فضولیم گل کرده بود تا سوالمو بپرسم، انگار خودش فهمید که دستاشو از هم باز کرد و کمی به جلو خم شد. پرهام_ بپرس!؟ چشام تا آخرین حد باز شدن، موندم چی بگم؟ آهان فهمیدم، می زنم تو خط شوخی ... لبامو کشیدم تو دهنم و چشمامو ریز کردم. _ وایسا ببینم، تو خجالت نمیکشی واسه دختر مردم پیامای عاشقانه می فرستی؟ اول هنگ کرد و چشماش چهارتا شد، بعد انگار تازه فهمید منظورم چیه که سرشو کج کرد و با لحن لوسی گفت: پرهام_ گفتم افسرده شدی و کسی نیست برات حرفای قشنگ قشنگ بزنه، محض رضای خدا این ماموریت خطیرو به عهده گرفتم ... شوخی ام سرت نمیشه؟ همین کارا رو می کنی که موندی رو دستمون دیگه. باز این موجود پلید دست گذاشت رو نقطه ضعف من، باز دوباره آمپرم رفت بالا و شروع کردم جیغ جیغ کردن. پرهام_ چیه خب؟ نصفه شبی نمیذاری آدم بخوابه، سیم پیچیا میریزه به هم دیگه. با عصبانیت ساختگی و اخم گفتم: _ من نمیذارم بخوابی؟ تو جرات داری یه بار دیگه به من اس بده، ببین چیکارت می کنم. شونه هاشو بالا انداخت و با گوشیش ور رفت، کمی بعد صدای پیام گوشیم بلند شد، خم شدم و صفحه شو نگاه کردم، باز پرهام، کوسن مبلو پرت کردم طرفش. _ خیلی ... یه تای ابروشو داد بالا. پرهام_ هان؟ چیه؟ خواستم ببینم چیکار می کنی؟ تهدید تو خالی نکن جوجه. تازه خیلی زشته که وسیله پرت می کنیا ... یه کم ریلکس باش ... فردا روزی، بر فرض محال برات خواستگار بیاد میام تمام هنراتو براش تشریح می کنما. شونه هامو بالا انداختم. _ به جهنم ... پرهام_ بی ادب ... قبل از این که بتونه ادامه ی حرفشو بزنه داداش با حوله ی حموم ظاهر شد. داداش_ چه خبرتونه؟ خونه رو گذاشتین رو سرتون. پرهام زودتر از من گفت: پرهام_ چیزی نیست، خواهرت داره حنجره شو تقویت می کنه، قول داده شب برامون یه دهن بخونه آخه. بعد به من نگاه کرد و شکلک درآورد ... داداش با حوله موهاشو خشک می کرد و ما رو نمیدید، از فرصت استفاده کردم و زبونمو براش دراز کردم. خندش محو شد و چند لحظه خیره نگاهم کرد و سریع سرشو انداخت پایین. وا؟ خدا شفا بده، این چرا یهو فازش عوض شد؟ مامان با هستی بیرون بود، به محض اومدنشون حرکت کردیم. شب خوبی بود ولی نمیدونم چرا مامان و خاله پری همش تا وقت گیر میاوردن یه گوشه با هم پچ پچ می کردن؟ منم که فضووول ... داشتم می ترکیدم که بفهمم چی میگن به هم ... پرهامم یه جور عجیبی تا آخر شب یا ساکت بود و یا به بهونه های مختلف از جمع فاصله می گرفت. چند باری که باهاش حرف زدم هم سرسری جواب داد و سریع متواری می شد. کم کم داشتم شک می کردم که نکنه من چیزی گفتم یا کاری کردم که دلخور شده؟

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×