رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Mkiiia

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    8
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

19 بار تشکر شده

درباره Mkiiia

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female

آخرین بازدید کنندگان نمایه

405 بازدید کننده نمایه
  1. Mkiiia

    یک تغییر | Mkiiia

    رفتم تو اشپز خونه درحال شستن ظرفا بودم -نباید انکارو میکردی +چیکار؟چرا داد میزنی -قرار نبود خونه تمیز کنی +من تو جای شلوغ نمیتونم باشم سرسام میگیرم -ولی دفع اخرت باشه رفتو منم شروع به کار کردم نزدیک ساعتای 1بود که خورشت جا افتاده بودو برنجم دم کشیدبود با هزار بدبختی بشقابو بندو بسات غذارو پیدا کردم میزو چیدم + بیا حاظر -بوش که دل میبره خودش چه طعمیه بی صدا شروع به خوردن کردیم بعد تموم شدن غذا -نه یه چیزی میشی دستت درد نکنه +خواهش پاشدمو میزو جمع کنم -نمیخواد بیا باحات حرف دارم اینو گفتو رفت تو حال منم دنبالش -از این خونه خوشت میاد مطمعن باش هیچ گذشته ای توش نبوده +چطور چرا اینو میگی - میخوام اگ خوشت نمیاد بریم یه خونه به انتخاب تو +نه برام فرقی نداره -اوکی +من از مرداد میرم سرکار -چکاری!!!! +یه شرکت رشتم گرافیک یاد اوری -میشه ازدواج کردیم نری سرکار +چرا -حس خوبی ندارم +ما دوتا هم خونه ایم این یعنی خدمات متقابل بدوم دخالت تو کار هم -اوکی قشنگ معلوم بود ناراحت شد -پاشو برسونمت +مرسی خسته ای خودم میرم -این وقت ظهر!!در حال مرگم بودم میرسوندمت +مرسی لباسمو پشیدمو رفتیم با صدای ترمز ماشین به خودم خداحافظی کردمو پیاد شدم وارد خونه شدم سرصداها حواسمو به خودش جمع کرد ارش: چه بلای سرش اوردین که اینطوری شده هان ؟؟؟ کیانوش: ما هیچ کاری نکردیم بابا: اروم باش ارش جان ارش:کی میخواین بهش بگین از دروغ خسته نشدین؟ بابا:بعد عقد ارش: من که ازتون نمیگذرم کیانارو ناامید کردی خاله مامانم زد زیر گریه کیانا چرا به من گفت کیانا ارش که میدونس بدم میاد اسممو اشتباه بگن وارد حال شدمو سلام کردم بابا:سلام کی امدی دخترم نمیخواستم بفهمن حرفاشونو شنیدم من:الان (رو به مامان) مامان گریه کردی؟ مامان:نه دخترم ارش:خوبی عزیزم من :مرسی تو خوبی ؟ ارش: تو خوب باشی منم خوبم باشدم رفتم تو اتاقو لباسامو عوض کردم دراز کشید بودم که صدای در امد + بفرماید ارش:بیام تو +بیا -میخوام باهات حرف بزنم +جانم میشنوم -دوسش داری؟ +کیو -پوریارو میگم +نه -میخوای از اینجا بریم دیگه مجبور به ازدواج باهاش نیستی +نه برام فرقی ندار -نمیخوای برام تعریف کنی +چیو -تغییرت؟ +بگم باور نمیکنی -بگو +خودمم نمیدونم تو یه هفته دیدم خندیدن گریه کردن حرف زدن مسخره بازی برام سخترین کار دنیا بود دیگ حالو حوصله نداشتم نسبت به همه چیز بی تفاوت شد بودم پدرام ولم کرد دوستام با اخلاقم نساختنو رفتن حتی خانوادمم نا امید شده بودن منم هیچ تلاشی نکردم یعنی اصلا نمیشد -نمیخوای برگردی +من مشکلی ندارم الان راحتم با این ارامش -مطمعنی تو که عاشق هیجان بودی؟ +خودت میگی بودم الان نیستم -باشه ولی بدون هر اتفاقی بیافتم من پشتتمو همیشه برادرتم +مرسی جوابی ندادو رفت یه لحظه ترسیدم یعنی چه اتفاقی خدایا خودت کمک کن به ساعت نگاه کردم 5:45 بود بلند شدمو یه مانتو کوتاه مشکی با شلوارلی و شال سورمه ای با کفش اسپرت مشکیام پام کردمو اخر چادر سرم کردم دم در بودم مامان:کجا به سلامتی +امام زاده صالح -باشه مام دعا کن دخترم +چشم از در خارج شدم سوار تاکسی شدمو سریع رسیدم اینجا تنها جای بود ارامش داشتم مخصوصا اذان صبح چون خلوت بود چادری نبودم ولی امام زاده صالح که میومدم دوست داشتم چادر بپوشم حتی زمانی که خیلی به خودم میرسیدمو کلی تریپ میزدم بازم برا اینجا چادر میپوشیدم
  2. Mkiiia

    یک تغییر | Mkiiia

    گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس +الو -سلام +سلام بفرماید؟ -پوریام فردا میام دنبالت بریم ازمایش +ازمایش؟؟ -انقدر خنگ نباش ساعت8 اماده باش بای قطع کرد بیشعور نزاشت خداحافظی کنم همین باعث شد اسمشو اختاپوس ثبت کنم اختاپوسو تو باب اسفنجی دوست داشتم باحال بود قبلا زیاد میدیدم چقدر هوا گرم بود واقتی رسیدم خونه سری لباسامو در اوردمو رفتم زیر دوش اب سرد امدم بیرونو داشتم میرفتم تو حال که با حرفاشون همون جا وایستادم نمیدونم مهیا اینجا چیکار میکرد و البته پریا کیمیا:من که هیچ وقت ازدواج نمیکنم میخوام عشقو حال کنم مهیا: منم همینو میگفتم ولی خواهرت میگفت سال 2 3 دانشگاه با یکی از ارشدا دوست میشمو بعد دانشگاه ازدواج میکنم (با غم) ولی سال دوم دیگه خبری از اون دختر نبود عوضش من سریع نامزد کردمو بعدم عروس شدم عشق معلوم نیست کی میاد پریا: کیاجونم که به حرفش عمل کرد الان درسش تموم شده داره ازدواج میکنه دیگه حال نداشتم گوش بدم رفتم جلو سلام دادم کیمیا: کی امدی نفهمیدم من: فکر کنم 1 شده (روبه مهیا) اینجا چیکار میکنی ؟؟ مهیا: مامانت گفت بیام بریم خرید من: نیاز به خرید ندارم بچه ها عصرونه چیزی میخورید هر کدوم چیزی گفتنو رفتم اوردم بعد خوردن عصرونه پریا کیمیا رفتن اتاق کیمیا مهیا با من امد تو اتاقم مهیا:نمیخوای حرفی بزنی من : چه حرفی؟ -دردل که از قبل نمیکردی نمیدونم درباره کسی غر بزنی از رفتاراش بگی +نه -مطمعنی میخوای عروسشی +نه -با خودت لج نکن +لج نکردم -باشه بای +کجا؟؟ -حرفی که نداریم برم خونه کلی کار دارم +باشه مرسی که امدی خداحافظ تا دم در همراهیش کردمو رفت امدم تو اتاقم دکرشو یذره تغییر دادمو دیدم ساعت 9 کیمیا امدو برای شام صدام کرد گفتم سیرمو رفت خودمو رو تخت انداختمو خوابیدم باصدای الارم گوشی بلند شدمو رفتم اشپزخونه صبحونه خوردمو امدم تو اتاقو حاظر شدم اخر سر از دست این چندتا پله زانو درد میگیرم رفتم دم درو به ساعتم نگاه کردم 5 دقیقه به 8 بود بعد گذشت 2دقیقه ماشین مشکی رنگ پوریا رو جلو پام دیدم نشستو سلام کوتاهی کردم که گویا نشنید -زبونتو موش خورد علیک سلام + سلام دادم ولی اروم بود انگار نشنیدید -از این به بعد بلند سلام بده +.... سرمو سمت بیرون برگردوندم به خیابونا نگاه میکردم -رسیدیم پیاده شو. وارد ازمایشگاه شدیم _ از خون که نمیترسی +نه _ خوبه پس باصدا کردن اسمامون هر کدوم به سمت اتاق رفتیم وقتی امدم بیرون پوریا با یه کیسه خوراکی دم در بود رفتم نزدیکش -خوبی + اره - اینارو براتو گرفتم + مرسی نیازی نبود -خواهش میکنم رفتیم بیرون ازمایشگاهو سوار ماشین شدیم -جواب ازمایش تا 2روز دیگ میاد +باشه -اشپزیت خوبه؟؟ +اره چطور -میتونی برام قیمه بزاری +کی؟ - الان بریم خونه من + وسایلشو داری - اره این مگه خونه داشت جلال خالق بابات مایه دار باشه همین میشه دیگ بعد 30دقیقه جلو یه برج ایستاد این برجو به خوبی یادمه خونه یکی از دوستام اینجابود رفت تو پارکینگ پیاده شد منم پشت سرش پیاده شدم اسانسورو زد بلافاصله باز شد طبقه مورد نظر رو زد وارد خونه شدیم یا خدا بازار شامه -ببخشید یخورده بهم ریختس +یخورده؟؟ -حالا هرچی من میرم یه دوش میگیرم تا رفت منم شروع به تمیز کردن خونه کردم لباس کثیفارو دست بندیو تا کردم یه سریو انداختم ماشین لباسشوی روشن کردم اشغالارو جمع کردمو دنبال دستمال گرد گیری بودم با کلی جوست و جو پیدا کردم خونه رو سروسامون دادم
  3. Mkiiia

    یک تغییر | Mkiiia

    کم کم مردم امدنو اونهارو جدا کردن مهیا اینازو پریا کیمیا به سراغ پوریا کیانوش سپهر رفتن کیانوش رو به کیمیا (و پریا): این (اشاره به من) یه رژ میزنه از فرش به عرش میرسه همیجوری بدون ارایش صدتا چشم پشتشه ورداشتین رنگامیزیش کردین بد به سرعت به سمت خروجی رفتو زیر لب غر میزد ماهم پشتش سوار ماشین شدیمو را افتادیم من:دارو خانه دیدی میشه وایسی پوریا: باشه داشتم به بیرون نگاه میکردم که ماشین متوقف شد پوریا پیاد شد _چی میخوای؟؟ +ببخشید زحمت شد دستمال مرطوب بدون هیچ حرفی رفتو طولی نکشید که بر گشت یه کیسه داد دستم و راه افتاد یه دستمال در اوردمو صورتمو کاملا پاک کردم بعد تموم شدن کارم پوریا گفت: اینطوری خوشگل تری +مرسی _ بهش برسی + کجا میریم _شهربازی که نشد میریم یه جا شام واقعا گشنم بود جلو رستوران نارون وایستادو بعد وارد پارکینگش شد امشب برنامه هرکی بود قصد بازی با خاطرات منو داشت یادم با ارش و پرستارش زیاد اینجا میومدیم وقتی رسیدیم همه دور یه میز نشسته بودن ماهم نشستیم کیانوش: چی میخورید؟ بدون نگاه کردن منو گفتم پاستابیف هم زمان با پوریا همه زدن زیر خند پریا: از قبل هماهنگ میکنید دیگ انقدر ضایع نباشید ارش ای غذارو خیلی دوست داشت برا همین این غذارو گفتم همه شروع به حرف زدن کردن نمیدونم درباره چی حرف میزدن که محیا گفت : وای کیا یادته وقتی جشنواره طراحی قبول شدی هممونو دعوت کردی اینجا یادش بخیر چقدر با ارش و پدرامو عرفان بیتا سپهر خندیدم ‌به مسخره بازیات سوژه کردنات پریا:واقعا کیام ازین کارا میکرد با امدن غذا دیگ این بحث ادامه پیدا نکرد بعد خوردن غذا پوریا منو رسندو با پریا رفت امتحاناتم شروع شد بودن اصلا نفهمیدم چطور گذشت ای سه هفته از اون شب دیگ پوریارو ندیدم اما پریا حسابی با کیمیا جور شدبودو میومد اینجا گاهی فردا ارش میومد استرس خاصتی داشتم تو این سه سال اولین بار بودن حس خاصی داشتم پاشدمو جزوهامو جمع کردمو دراز کشیدم یادم قبلا موقع خواب کلی برای خودم خیال پردازی میکردم ولی الان دیگ از خستگی درجا خوابم میبرد با صدای مامان سریع بیدار شدم مامان: بدو دختر مگه نمیای فرودگاه من:باشه باشه الان امدم هول شده بودم نمیدونستم چی تنم کنم ولی اخر خودمو به بیخیالی زدم حاظر شدمو رفتم وقتی وارد سالون شدیم با چهره مادر پدرو پدر بزرگ پوریا پریا پوریا یه خانوم اقای میان سال با یک پسر نوجون مواجه شدم اینا اینجا چیکار میکرد خدا رفتیم جلو سلام کردیم کلی مادر پوریا تفمالیم کردو بعدش اون یکی خانوم که فهمیم زن عمو پوریا و البته دختر خاله مامانم کلی قربون صدقم رفت با علام فرود هواپیما لندن از جمعیت جدا شدم به جلو حرکت کردم از امریکا رفت بود لندنو از اونجا با پرواز مستقیم امد بود _کیاااااا با دیدن ارش خوشکم زد وای باورم نمیشد پریدم بقلشو بوسه ای به گونش زدم با ارش سمت بابا اینا رفتیم بعد از سلامو احوال پرسی تو چهره ارش تعجب دید میشد ارش:بالاخره بهش گفتین اقا کوروش(پدر پوریا) :پسرم بعدا درمورد این موضوع صحبت میکنیم چیو گفتن در مورد چی میخوان صحبت کنن از زمان برگشت ارش جز یه شب که خونه پوریا اینا دعوت شدیم دیگ ندیدمشون هنوز هم ارتباط اون ها برام گنگ بود امروز اخرین امتحانمو دادم 10روز دیگ تاریخ عقدم بودو هنوز هیچ کاری نکرد بودم
  4. Mkiiia

    یک تغییر | Mkiiia

    کیانوش یک دفع ظاهر شد اول تعجب کرد اما بعد با صدای محکمی گفت حاظرشو نمیدونم ولی چیزی در وجودم دوست داشت با اون ها بره کیانوش از وقتی دید من قرار نیست مثل قبل شم کمتر باهام هم کلام میشد حاظر شدم یه مانتو بلند مشکی پوشیدم با شلوار لی یخی با کتونی DC طوسیامو یه شال که ست کتونیام بود از خونه خارج شدیم سمت ماشین کیانوش رفتم که کیانوش به پوریا که کنار یه ماشین بی سقف وایستاده بودو گویا منتظر من بود کلا از ماشینا سر در نمیوردم فقط ماشین سپهرو که (زانتیا) بود کیانوشو (BMw528)بابا (لنکوروز)و مامانو(که ابتیما کیا) با پرایدو 206 که همه جا پر بود میشناختم وقتی نزدیک شدم دیدم پشت ماشینش نوشته بودzF به هر حال مهم هم نبود سوار شد اون هم پشت سرم سوار شد منو پوریا تو یه ماشین (البته بیشتر از اینم جا نمیشدیم) کیمیا پریا کیانوش تو یه ماشین به راه افتادیم بعد یه مدت گوشی پوریا زنگ خوردو جواب داد _سلام _ اوکی باشه پس ما میریم شماهم سریع بیاین _بای چقدر از بای بدم میومد پوریا: نمیپرسی کی بود؟ من :فک نکنم فضولی تو کار دیگران جالب باشه _خیلی مغروری داداشت بود گفت میره دنبال دوست دخترشو میاد واینکه داریم میریم ارم میدونم غرورت اجازه نمیداد بپرسی +.... پاشو گذاشت رو گازو با سرعت میروند _ چیشد ؟؟ +چی چیشد ؟!؟! _چیشد اینطوری شدی +چطوری _ یعنی نمیدونی!! چرا تغییر کردی چرا دیگ اون دختر سه سال پیش نیستی؟ +متاسفم اگ دنبال اون دختری خیلی وقت مرد _ چرا؟؟؟ +چون ضعیف بود سکوت کرد + منو از کجا میشناسی اراشو چی؟؟ _میفهمی جایز ندونستم اصرار کنم یعنی حوصلشو نداشتم وقتی رسیدیم کمی تو ماشین منتظر موندیم تا کیانوش اینا بیان بعد 30 دقیقه کیانوش همراه کیمیا پریا یه دختر دیگ که چند بار عکساشونو دید بودمش امدنو پشت سرشونم مهیا سپهر از دیدنش تعجب کردم ولی چیزی نگفتم تک سلامی کردمو به از پله ها که به شهر بازی میخورد پایین رفتمو پله های اخر بودم که با دیدن شهر بازی هوجوم سر سام اور خاطرات به ذهنم باعث سردرد عجیب و از دست دادن تعادلمو پرت شدن از پله ها شد همه خاطرات از جلو چشمام به سرعت میگذشت هنوز صدای پدرام(دوست پسرم ) که با ترس میگفت از خر شیطون بیام پاینو بیخیال سوار شدن اون وسایل هیجان اور بشم و منم با شیطنت تمام بیلیط هارو میخریدم چقدر تغییر کرد بود صداهای بالا سرم داشت عذابم میداد همه با نگرانی نگاهم میکردن خواستم بلند شم که پوریا دستشو بلند کرد تا کمک کنه دستشو پس زدمو بلند شدمو رو نیمکتی که اونجا بود نشستم همه به سمتم امدن من: برید بازی کنید من حالم خوبه پریا: مگ میشه توام بیا کیانوش : چیزیش نمیشه با حرف کیانوش همه عزم رفتن کردن پوریا خواست بمونه که با نگاه کیانوش پشیمون شد سعی در فراموش کردن گذشته ای که خودمو محکم به فراموش کردنش کردبودم داشتم که با صدای چند پسر به خودم امدم _ خانومی چرا تنهای میخوای از تنهای درت بیاریم نگاهی غضبناک کردمو چیزی نگفتم _ چه بد اخلاق و عصبانی اینطوری نگاه نکن ادم میترسه خانومی _پاشو یه قدمی بزنیم عصابت اروم شه خانومی پوریا:میخوای یه قدم بزنیم تا مغزت متلاشی شه _برو باد بیاد پوریا که فکش منقبض شد بود یه مشت محکم زد تو صورت پسر اصلا نفهمیدم چیشد که دیدم سه تا پسرا در حال زدو خورد با پوریا کیانوش سپهرن و پریا کیمیا کنار من از ترس وایساده بودن مهیا و ایناز( دوست دختر داداشم) با استرس وایستاد بودنو هرازگاهی جیغ میزدن ولی من بی تفاوت نگاه میکردم
  5. Mkiiia

    تحت تاثیر کدام رنگ هستید؟

    جالب بود من اذرم
  6. Mkiiia

    طالع بینی ورزش مناسب ماه تولد شما

    من اذر کلا راه رفتنو فقط ورزش میدونم
  7. Mkiiia

    یک تغییر | Mkiiia

    انصاری: خانوم رستگار تو این 4 5 سالی که میشناسمتون سال اول چشاتون شادیو زرقو برق خاصی داشت وقتی دیدمت گفتم خدا ب خیر کنه این دختر شیطون بلا سرم نیار ولی فکر کنم ترم سه بود که دیگ چشماتو سرد بود ارومو بی تفاوت شاید باورتون نشه میدونم پروی فضولی ولی من هرشب به شما فکر میکردم که چه طور دختری مثل شما دیگ لبخندم نمیزنه اگ میشه دلیلتونو بدونم دلیلم؟!؟ ذهنم خالی بود من: زمان همه چیو عوض میکنه من تیکه ای از پازل زمانیم تو دستای تقدیر اینو گفتمو خارج شدم دم دانشگاه منتظر بودم سپهر بیاد بریم که ارجمد که یکی از پسرای عکاسی بودو از اون اوایل چشمش منو گرفت بود امد جلو ارجمند: خانوم رستگار هنوز هم جوابتون به من منفی صداش غم خاصی داشت من:اقای ارجمند من نامزد کردم تا جملم تموم شد سپهر و مهیا امدن راستی باید به اونام میگفتم من: راستی سپهرو مهیا: جونم من: نامزد کردم یعنی دارم نامزد میکنم سپهر زد بقلو مهیا پرید بقلمو کلی بوسم کردوگفت: حالا کی هست من: میبیش حالا سپهرم بوسه ای به پیشونیم زدو گفت مبارک عروس خانوم راه افتاد جلو در خونه ایستاد با صدای ترموز به خودم امدم با خداحافظی پیاد شدم وارد خونه شدم با صدای بلند سلام کردم عادت داشتم وقتی وارد خونه شدم با چهره پوریا پریا مواجه شدم پریا بدو امد کنارمو گونمو بوسید پوریام که داشت با کیانوش کیمیا سر به سر هم میزاشتن سلام کردو رفتم تو اتاقم لباسمو عوض کردمو امدم تو حال کنار کیمیا نشستم کیمیا یه دفع با تعجب گفت: تو الان بعد دانشگاه امدی تو حال پیش ما باورم نمیشه پریا: مگه قبلا نمیومد کیمیا: نه خواهریم همیشه تو اتاقشه یعنی تو این چند ساله پریا: البته الان معلوم براچی امد(باشیطنت)لبخندی زدم کیمیا: وای خدا دارم خواب میبینم کیا لبخند زد مامان امدو گونمو بوسدو گفت یه خبر خوش چشمت روشن دخترم ارش دار برمیگرد پوریا با تعجب گفت : چی خاله راس میگین اخه چرا مامان: چرا پسرم از ارش خوشت نمیاد پوریا: راستشو بخواین نه کیانوش: ولی کیا عاشق ارش پریا: چی؟! کیانوش: نه یعنی چیز کیا با ارش خیلی راحت بهترین دوستای هم بودن بی هیچ حرفی رفتم تو اتاق ارش ارش ارش چند بار این اسمو تکرار کردم ارش بهترین دوستم بود با اینکه هیچ خانواده ای نداشت منو خانوادش میدونس ارش از تمام اتفاقای زندگیم بیشتر از خودم خبر داشت از دردام غمامو شادیام یادم اخرین بار میخواست یه چیزی بهم بگه ولی بابام صداش کردو رفت رفتو دیگ برنگشت بهم گفتن پدر بزرگش فرستادش امریکا از دستش دل خور بودم چون هیچ وقت زنگ نزد بهم ولی حالا داشت برمیگشت ولی ولی پوریا اونو از کجا میشناخت با صدای در بخودم امدم پریا کیمیا بودن امدن تو پریا: میخوایم خوشگلت کنیم کیمیا: ابجیم خوشگل هست پریا: خوشگل تر نگاهی انداختمو گفتم اگ اجازه بدین خستم کیمیا: دیدی نمیزاره پریا: نه اجازه نمیدیم کیمیا برو وسایلو بیار من: حالوحصله ندارم دختر پریا: اشکال نداره تو فقط دراز بکش خواهش تو چشاشون نگاه کردم پر از ذوق من برای کیمیا خواهری نکرد بودم هیچ وقت من :باشه فقط سریع کیمیا: اخ جون خواهری سریع گونمو بوسید باهم دست بکار شدن از صورتم شروع کردنو خربار خربار مواد ارایشی روم خالی کردن بعدش پریا موهامو درست کردو کیمیاهم ناخونهامو اخرین باری که ارایش کردم و لاک زدم عروسی دخترعموم ساناز بود درست 4سال پیش -پریا: تموم شد کیمیا: وای کیا چقدر ناز بودیو ناز تر شدی پریا: بریم که پوریا منتظر من:کجا پریا: دردر من : شما برین من نمیام
  8. Mkiiia

    یک تغییر | Mkiiia

    با صدای بابا از اتاق رفتم بیرونو وارد اشپزخونه شدم لیوانای چایو پر کردم به پذیرای بردم همه برام بلند شدم چایو تعارف کردمو نشستم کنار کیانوش به صورت مهمون ها دقت کردم یه دختر هم سنو سال کیمیا با چشمان سبز خوش رنگ صورت سفید کوچولو ریز میزه در کنارش یه پسر 27 28 ساله که چهرش برام اشنا بود با چشمان عسلی قد بلندو هیکلی برعکس اون دختر خانومو اقای میان سالی که در چشمانشون شوق دید میشد ودر اخر پیرمردی که چهره مهربانی داشت با صدای پیرمرد به خودم امدم انگار تمام حرف هاشونو زد بودن حالا منتظر ما بودن که به اتاق بریمو حرف هامونو بزنیم بلند شدم پسررو که حالا اسمشو فهمید بودم (پوریا) راهنما کردم به اتاقم پسر وارد شدو درو بستم پوریا: قبلا شروشیطون بودی اروم زیر لب گفتم قبلا من :منو میشناسین پوریا: تا حدودی من: اینا مهم نیست من به اجبار این خواستگاریو قبول کردم و شرایطی دارم پوریا :به فرما خانوم شرایط!؟! من : من هیچ تمایلی به ازدواج ندارم البته برام فرقیم ندار اگه قرار بر ازدواج شد ما دوتا زندگی متفاوت داری و مثله دوتا هم خونه ایم بدون هیچ تماس و دخالتی پوریا که معلوم بود زد حال خورد گفت: من چرا باید قبول کنم اون وقت من: میتونید قبول نکنید جواب رد بدید و از اتاق بیرون امدم اونم پشته سرم به پذیرای رفتیمو پیرمرد گفت همین جا حرفتونو بزنید من: حرفی ندارم یک سری شرایط داشتم که اگه قبول کنن پوریا: من جوابم مثبت خانوم میانسال که مادر پوریا بود هلی کشیدو گفت مبارک عروس گلم تعجب کرد بودم یعنی قبول کرد مهم نیست بزرگ تر ها در حال تعیین مهرو تاریخ عقدو اینها بودن بابا :دختر نظر تو چیه؟؟ من: جانم؟؟ بابا: تاریخ عقد 25تیر باشه مناسب امتحانای شمام تموم شد من :بله پدر پوریا:پس مبارک دخترم زمان خداحافظی مادر پوریا(هستی خانوم) کلی قربون صدقم رفتو خواهر پوریا که اسمش پریا بود گفت مبارکت باشه ابجی جونم پوریا یه غم خاصتی تو چشماش بود پدر پوریا(کوروش خان) بوسه ای به پیشانیم زد که تعجب کردمو گفت مبارک باشه دخترم در اخر با پدربزرگ پوریا خداحفظی کردم که با یه لبخند زیبا بهم نگاه میکرد به اتاقم رفتمو الارم گوشیمو رو ساعت 6 گذاشتم فردا اخرین جلسم بودن بعدش دو هفته ژوژمان داشتم و تحویل پروژ یه هفته ام فورژه بعدم امتحانات صبح با الارم گوشیم بیدار شدم دستو صورتمو شستمو حاضر شدم یه مانتو لی سورمیه با شلوارو کتونی مقنه مشکی پوشیدمو کولمو انداختم رو دوشم رفتم بابام همیشه اصرار داشت با ماشین برم دانشگاه ولی راستش از رانندگی میترسیدم به دانشگاه رسیدم داخل کلاس شدمو کنار مهیا سپهر نشستم مهیا سپهر قدیمی ترین دوستام بودن از سال دوم دبیرستان باهم بودیم مهیاو سپهرم مثل مامانو کیمیا بادیدن من بغض میکردن مهیا اوایل خیلی گریه میکردو میگفت تورو خدا مثل قبلشو ولی الان دیگ حرفی نمیزد استاد انصاری که یه مرد جوان بود که از ترم اول باهاش کلاس داشتم وارد شد اصلا نفهمیدم زمان چه طور گذشت کلاس در حال خالی شدن بود پاشدم که برم استاد انصاری صدام زد رفتمو روبه روش وایستادم
  9. Mkiiia

    یک تغییر | Mkiiia

    از خواب بیدار شدم رفتم روشویی صورتمو شستم چند سالی میشد دیگ به این صورت رنگ پریدو گودی و سیاهی زیر چشمم عادت کرد بودم رفتم تو حال و سلام کردم همه سر میز درحال صبحانه خوردن بودن سلام ارومی دادن بد خوردن صبحانه جمع کردن میز بابا صدام کرد که برم در کنارش بشینمو بقیه امدن بابا:فردا شب برات خواستگار میاد و حق رد کردن این یکو نداری من: یعنی اجباریه بابا: میتونه نباشه من: باشه امدم تو اتاق من کی بودم هیچی یه دختر که شبیه روح داره از لاغری میمیره رنگ پرید خانوادم که تعریفی نداره یه مامان فرهنگی به اسم کتایون یه پدر(امیر) که شرکت عمرانی داره یه برادر بزرگ تربه اسم کیانوش که مهندس عمرانه 26سالشه یه خواهر 15ساله به اسم کیمیا اسم خودمم کیا بود کیا خالی کیا رستگار یه دختر 23ساله سال اخر رشته گرافیک یه دختر تا سه سال پیش از شادیو شیطونیو زبون دار بودنش اسمش سر زبونا بود ولی حالا زمینو اسمون جابه جامیشد لبخندم نمیزدم زندگیم شد بود دانشگاه خونه اتاقم در طول روز فوقش دوبار از اتاق میومدم بیرون مامانم وقتی منو میدید بغض میکردو این به کیمیا هم صرایت کرد بود کیانوش اوایل سعی در شاد کردن من داشت اوایل همش ازم میپرسیدن چیشد منم سکوت میکردم ولی بعدش بیخیالم شد روزای زندگی من سریعو بی معنی سپری میشدن داشتم برای خواستگارا اماده میشدم مامانم اصرار داشت ارایش کنم اگه سه سال پیش بود خودمو با ارایش میکشتم ولی حالا دیگ نه با صدای در به خودم امدم به چهرم نگاهی انداختم پسر صورتمو ببینه میره تو این چند سال اجازه نداد بودم خواستگار از در این خونه بیاد تو به جز سه نفر که فامیل بودن منم جواب رد دادم
  10. Mkiiia

    یک تغییر | Mkiiia

    نام کتاب:یک تغییر نویسند:mkiiia موضوع:عاشقانه خلاصه: درباره دختری به نام کیا رستگار که خیلی شیطونو شاد بود وکمی بی احساس که یک شبه تغییر میکند تبدیل به دختر اروم و سرد میشه و الان 23 سالشو هنرجو سال اخر رشته گرافیک حالا بنا به دلایلی مجبور به ازدواج با پسری میشه که قسمتی از واقعیت زندگی گذشته اون رو روشن میکند و باعث تغییرا جدید در رفتارو اخلاق او میشود

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×