رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Andia77

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    40
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

481 بار تشکر شده

درباره Andia77

  • درجه
    نویسنده

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female

آخرین بازدید کنندگان نمایه

609 بازدید کننده نمایه
  1. Andia77

    تسخیر | Andia77

    به سرعت پرده ها را می کشم. در میان تاریکی می نشینم و سرم را میان دستانم می فشارم تا شاید دردش آرام بگیرد. نیاز داشتم. به آن شیشه های کوچک ممنوعه نیاز داشتم. به آن پاکت های سفید قرص های صورتی نیاز داشتم. به فراموشی نیاز داشتم. به نفهمیدن نیاز داشتم. به ندیدن و نشنیدن نیاز داشتم. به مردن... نیاز داشتم. پارکت لق کنار تخت را کنار می زنم. وسایل قدیمی ام هنوز در زیرش قرار داشت. شاهرخ اینجا را پیدا نکرده بود. نیشخندی می زنم و شیشه ی باریک کوچک را بیرون می کشم. محتویات بی رنگش را که بو می کشم عصب هایم تحریک می شوند. مدت زیادی را صرف مقابله با این احساس کرده بودم و حالا در یک لحظه تمامشان هدر می شدند. پاکت قرمز رنگ مارلبو را بیرون می کشم و نخی را ماهرانه میان انگشتانم می گیرم. آب دهانم را قورت می دهم. نگاهم روی سیگار و شیشه ی الکل خشک می شود. دوباره صدای شاهرخ در سرم بانگ می زند. اسکیزوفرنی... توهم دیداری شنیداری... لبانم را تا می توانم محکم روی هم می فشارم و با حس شوری خون، شیشه ی بی رنگ را به دیوار می کوبم تا محتویاتش روی پارکت و فرش کرم پخش شوند. بدنم را عقب می کشم تا کمرم را به تنه ی تخت تکیه دهم و زانوانم را در آغوش جمع می کنم. تیزی چانه ام را به برآمدگی زانوام می فشارم و می گذارم موهایم نگاهم را بپوشانند. در میان سکوت مطلق تنها صدای تیک تیک ساعت دیواری را می شنوم. پلک هایم را روی هم می فشارم. کاش می شد آنقدری جرئت می داشتم که همین حالا در همین لحظه ی اسفناک به تمام زندگی ام پایان دهم. کاش می شد آنقدری نفسم را در سینه نگه دارم که شش هایم قدرت کار کردن را از دست بدهند. تلاش می کنم. پلک هایم را بیشتر می فشارم و تلاش میکنم. درد را در سینه ام احساس می کنم. هر دو دستم را مشت می کنم و به کف زمین می فشارم. شقیقه ام به نبض زدن می افتد. در لحظه ی آخر، درست زمانی که فکر می کنم نزدیک به موفق شدن هستم، صدای تیک ها قطع می شوند. نفس حبس شده ام رها می شود و ریه هایم دیوانه وار اکسیژن را به داخل می کشند. با نگاهی گیج به ساعت دیواری و عقربه هایی که حالا از حرکت ایستاده بودند چشم می دوزم. ابروهایم در هم می روند. با صدای قژقژی از سمت دستشویی به سرعت سر می چرخانم و نگاهم را به در چوبی سفید می دوزم. تا نیمه باز شده بود و از میان فضای تاریک میان آن هیچ چیز جز سیاهی مشخص نبود. حالا جز نفس های کش دارم چیز دیگری شنیده نمی شود. در جایم حرکت می کنم. خش خش لباس هایم روی کفپوش های اتاق، بلند می شود. پاهای لرزانم برای بلند شدن تقلا می کنند، اما کف دستان میخ شده ام به زمین مانع می شوند. دوباره در جایم می نشینم و تنها می گذارم نگاه سرگردانم به اطراف چرخ بزند. با شنیدن اصواتی نامفهوم، نفس هایم به شماره می افتند. کمرم را بیشتر از قبل به تخت می فشارم. کاش می توانستم قدرت حل کردن خودم را در بدنه ی چوبی اش داشته باشم. چیزی در تاریکی نامم را صدا می زند. - لـیـ....ـدا... خون در رگ هایم متوقف شده بود. حرارت بدنم به شدت پایین بود و در نقطه به نقطه ی آن احساس سرما می کردم. انگشتانم را بی اراده مشت می کنم و پلک هایم را روی هم می فشارم. " خواهش می کنم تمومش کن" صدای عاجزانه ام را تنها خودم می شنوم. ضربه هایی آهنگین با ریتمی خاص شروع به نواختن می کند. از جایم می پرم. نگاه وحشت زده ام را به اطراف می دوزم. انگار چیزی میان دیوارها حرکت می کرد. روی پاهای نیمه جانم می ایستم و چشمانم در اطراف چرخ می زنند. صداها بلند تر می شوند. خنده هایی قهقهه آمیز از کیلومتر ها دورتر شنیده می شود. عقب عقب می روم. تا جایی که پاشنه های پاهایم بدنه ی لمینت تخت چسبیده به زمین را لمس می کنند. خنده ها بلندتر می شوند و ضربه ها بیشتر. دستانم را روی گوش هایم می فشارم. نه... امکان نداشت. من دیوانه نبودم. - نــــــــــــه. جیغ بلندی از گلویم بیرون می آید. صداها متوقف می شوند. نفس های بریده بریده ام تنها چیزیست که می شنوم. دستانم آرام پایین می آیند. مرطوب بودن چشمانم را حس می کنم. به محض اینکه سر می چرخانم، با دیدن تصویری که در آینه ی قدی ام نمایان بود، به پشت روی زمین می افتم. به جای تصویر خودم، سایه ای بلند را می دیدم که دستان استخوانی اش را به سمتم دراز کرده بود. با هر قدمی که در آینه به سمتم بر می داشت، قدرت پمپاژ قلبم کاهش بیشتری می یافت. دستانم را بالا می آورم تا شاید حرکتش را متوقف کنم. " نه امکان نداشت. تنها یک کابوس بود... تنها یک توهم بود..." چیزی از پشت شانه هایم را می گیرد. لمسی لزج و سرد را روی پوستم احساس می کنم. یخ می کنم. لمس به سمت گردنم کشیده می شود و بعد نفس هایی متعفن کنار گوشم زمزمه می کند:« لـ...ـیدا...» احساس لبان سرد و زمختی روی لاله ی گوشم، نفسم را بند می آورد. قبل از آنکه چیز دیگری بفهمم، پلک هایم روی هم می افتند و سیاهی احاطه ام می کند. راهروی باریک در تاریکی فرو رفته بود و تنها چیزی که باعث مشخص شدن دیوارها و فرش گلدار پهن شده روی کفپوش ها می شد، نورهای خفیف رنگی بود. صدای آرام زمزمه مانندی از اتاقی که در ته راهرو قرار داشت شنیده می شد. از میان در نیمه باز سفید رنگ نور روشنی که در میان تاریکی اتاق می درخشید مشخص بود. زنی جوان، روی صندلی در کنار تخت یک نفره قوز کرده بود و دست استخوانی لاغرش برای کشیده شدن روی موهای بلند دختربچه ی روی تخت، بالا رفته بود. لباس خواب سفید زن، تضاد فاحشی با سیاهی موهای لختش که تا کمر می رسید داشت. بینی باریکش کمی قوس داشت و لبانش برای بلند خواندن کلماتی که در کتاب داستان کم قطر جا گرفته میان دستانش نوشته شده بود حرکت می کرد. دختربچه درحالت خمیده به تاج تخت تکیه زده بود و ملاحفه ی نازک را تا روی بینی اش بالا آورده بود. چشمانش درشت شده بود و با ترس برق می زد. صدای زن نرم و زنانه سکوت اتاق را می شکست. - دختر وسط اتاق نشسته بود. تاریکی اطرافشو گرفته بود. حس ترس و وحشت درونشو پر کرده بود و هر ثانیه لرزش بدنش بیشتر میشد. کم کم سیاهی نزدیکش میشه. هیکل بزرگش رو میکشه و کنارش قرار میگیره. دختر میترسه اما حرکتی نمی کنه. دختر بچه بیشتر از قبل در خودش جمع می شود. او آرزو داشت کاش برای یک بار هم که شده بدون شنیدن این داستان به خواب برود. اما مادرش اصرار می کرد این تنها راهی است که او می توانست آماده شود. کاش تنها می دانست برای چه؟ نوازش های زن به روی موهایش عمیق تر می شود:« نترس. سیاهی به حرف میاد. صدای کشدار زمخت بیشتر از قبل تنش رو می لرزونه. دستی با ناخن های تیز بلند به سمتش دراز می شود. از تماس دست با شانه های ظریف دختر، موج سرما به سمتش سرازیر میشه...» دختربچه ملاحفه را بالا تر می گیرد. دیگر نمی خواست بشنود:« مامان... بسه...» زن با حرکتی تند ملاحفه را پایین می کشد. چشمانش با تهدید برق می زند. - باید بشنوی... باید این داستانو بشنـــــوی. فریاد زن بیشتر از شنیدن ادامه ی داستان، تنش را می لرزاند. با چشمانی پر بغض به او خیره می شود. زن شانه های دختربچه را میان انگشتانش می فشارد. تا جایی که درد خرد شدنشان به ناله ی نامفهومی ختم می شود. - اون دیگه احساس تنهایی نمیکرد... دیگه نمی ترسید. دیگه نا امید نبود. این بار می دونست که تنها نیست پس قبول کرد تا برای همیشه سایه رو همراهی کنه... برای همیشه به اون خدمت کنه... نفس زدن های دختربچه هم نمی توانست مانع فشارهای دردآور زن شود. - تا اخرین نفسم بهش خدمت میکنم... اون همیشه حاضره... اون همیشه میبینه... اون همیشه حضور داره... کافیه اسمشو صدا بزنی... کافیه اسمشو بنویسی... دیوایلا... نور چراغ مطالعه یک باره خاموش می شود. با شدت بسته شدن در، صدای فریاد دختربچه میان تاریکی مطلق می پیچد. پلک های سنگینم را حرکت می دهم. انگار وزنه ای روی آن ها قراره داده باشند. ابروهای در همم را جمع تر می کنم و کمی در جایم جا به جا می شوم. احساس درد و کوفتگی در تمام بدنم می پیچد. سینه ام به سختی تکان می خورد تا نفس عمیقی بکشم. از میان پلک های نیمه بازم نگاهم را به اطراف می دوزم. تشخیص اینکه کجا بودم، به دلیل تاریکی اتاق دشوار بود. آب دهانم را قورت می دهم و گلویم از خشکی به سوزش می افتد. دوباره برای تکان خوردن تلاش می کنم و موج درد چهره ام را در هم می برد. پاهایم به قدری سنگین بودند که بری حرکت دادنشان به نیرویی دو برابر چیزی که داشتم نیاز بود. بوی نم و خاک در بینی ام می پیچد. می گذارم چشمانم به تاریکی عادت کنند تا بتوانم سایه ی اشیا را تشخیص دهم. وقتی نگاهم به حجم مبهم تخت تک نفره و قفسه های آشنا می افتد؛ بی اراده موج نیرو را درونم احساس می کنم و با حرکتی سریع در جایم صاف می شوم. بدنم را روی زمین می کشم و تا می توانم از جایم فاصله می گیرم. وحشت احاطه ام می کند. چگونه سر از اینجا در آورده بودم؟ چطور بود که هیچ چیز به یاد نداشتم؟ سوزش انگشتانم، خم به ابروهایم می آورد. دستم را تا مقابل چشمانم بالا می آورم اما تاریکی مانع از دیده شدنشان می شد. آب دهانم را قورت می دهم و پلک هایم را روی هم می فشارم. زمین سخت زیر بدنم، صدا می کند و من درد را در تک تک سلول هایم اجساس می کنم. انگار که به تازگی از تصادفی سنگین جان سالم به در برده باشم. به سختی برای بلند شدن تلاش می کنم و خودم را به سمت در بسته ای که پشت سرم قرار داشت می کشم. کمر خمیده ام مانعی برای سرعت قدم هایم بود. به در که می رسم با کف دست به بدنه اش می کوبم و دیوانه وار برای پیدا کردن دستگیره انگشتانم را حرکت می دهم. به نظر می رسید سوزش انگشتانم حتی ثانیه ای نمی خواست آرام بگیرد. و حالا که هشیار تر شده بودم می توانستم دردی شدید را رد استخوان هایم احساس کنم. دستگیره را می کشم و با بی نتیجه ماندن تلاشم، چشمانم دوباره سیاهی می روند. چه اتفاقی افتاده بود؟ من واقعا در اینجا حبس شده بودم؟ چطور ممکن بود؟ با ته مانده ی نیرویم به در بسته می کوبم و صدای خش دارم بلند می شود:« هی... کسی اون بیرون هست؟» سکوت ترس را به دلم سرازیر می کند. دوباره می چرخم و میان تاریکی چشم می گردانم. یخ زدن خون را در رگ هایم احساس می کنم. قلبم به تپش می افتد و مشت های بعدی محکم تر کوبیده می شوند:« شاهـــــرخ؟ هسـتی؟» جوابی که نمی گیرم جوشش اشک را در چشمانم حس می کنم. این بار می چرخم و کمرم را به در تکیه می دهم. سیاهی انگار که در فضا حرکت می کرد و به سمتم شناور می شد. پلک هایم را روی هم می فشارم. قطرات اشک روی گونه هایم می ریزند. کف دو دستم را از عقب به در می فشارم و زیر لب التماس می کنم:« خواهش میکنم... فقط یک خواب باش... خواهش می کنم.» صداهایی نامفهوم در اطراف سرم شنیده می شود. خنده هایی ناملموس و پچ پچ هایی مبهم. انگار هزاران سایه احاطه ام کرده بودند. بیشتر از قبل در خودم جمع می شوم. با احساس سرمایی غیرعادی در اطرافم، به سرعت از جایم می پرم. وحشت دیگر توانی برای نفس کشیدن برایم باقی نگذاشته بود. به سمت قفسه ی اشیا هجوم می برم و دستانم بیهوده برای پیدا کردن شمعی که آخرین بار دیده بودم حرکت می کنند. در تکاپوی یافتن شمع، اجسامی از روی قفسه ها پایین می افتند. توجهی نمی کنم و با برخورد نوک انگشتانم به بدنه ی باریک و سرد، آن را چنگ می زنم و قوطی مستطیل شکل کوچکی را هم که به نظر می رسید کبریت باشد از کنارش بر می دارم. کف عرق کرده ی دستانم باعث می شود چندبار شمع از میان انگشتانم سر بخورد. صدای نفس زدن های عمیقم در پچ پچ های نامفهوم گم می شود. با دستان لرزان به کمک تنها چوب کبریت باقی مانده به زحمت شمع را روشن می کنم و همزمان با درخشش نور زرد رنگش، صداها خفه می شوند. آب دهانم را قورت می دهم و شمع را به اطراف می چرخانم. قژقژ کف چوبی زیر قدم های نامطمئنم بلن د می شود و تاری دید ام مرا متوجه جمع شدن اشک در چشمانم می کند. سنگینی هوای اتاقک، باعث می شود سرگیجه بگیرم. انگشتانم محکم تر به بدنه ی قلیونی شمع چنگ می زنند و قدمی دیگر بر می دارم. گلویم به سوزش افتاده بود و در سرتاسر بدنم احساس درد داشتم. سوزش انگشتانم باعث می شود آخی ضعیف از دهانم خارج شود. ابروهایم از درد در هم می روند. شمع را پایین می آورم و نورش را روی دستم می اندازم. برای یک ثانیه خشکم می زند. لکه های قرمز خون خشک شده از نوک انگشتانم تا کف دستم کشیده شده بود. نفس هایم تند می شود. در برابر انداختن شمع مقاومت می کنم و چند قدم به عقب بر می دارم. این بار گونه هایم از خیسی اشک مرطوب می شوند. حالا می توانستم درد و سوزش را عمیق تر احساس کنم. یک بار دیگر عقب می روم و با احساس حرکت سریع چیزی از کنارم، به سرعت سر بلند می کنم. نور شمع روی دیوار مقابلم می افتد و قبل از اینکه پس بکشم با دیدن تصویر رو به رویم در جا خشک می شم. وحشت معده ام را شستشو می دهد و جیغ بدون مقدمه از گلویم بیرون می ریزد. شمع از میان انگشتان دردناکم روی زمین می افتد و از برخورد آتش با کف چوبی نور زرد رنگ پخش می شود. دی بزرگ و خون آلودی که در دایره ای بزرگ تر جا گرفته بود همچنان مقابل چشمانم می درخشید.
  2. Andia77

    تسخیر | Andia77

    لرزش گوشی در جیب گشاد مانتو، حواسم را بر می گرداند. دستان لرزانم برای بیرون کشیدن بدنه ی سفیدش در جیبم حرکت می کند و با دیدن نام شاهرخ روی صفحه ی روشنش، برای جواب دادن معطل نمی کنم. - الو... صدای خش دار نا آشنایم را که می شنود، سردرگم می گوید:« لیدا؟ خوبی؟» پشت دستم را به لبان لرزانم می فشارم و این بار گرمی اشکی را که روی گونه هایم سرازیر می شود احساس می کنم. - فکر... نمی کنم... می توانم نگاه مبهوتش را ندیده تصور کنم. او انتظار داشت با لحن سرد و همیشگی ام طعنه ای به سوال تکراری اش بزنم و بی حرف دیگری تماس را قطع کنم. اما در این لحظه به نظر می رسید به طرز فجیعی حاضر به پذیرش هر درخواست کمکی که پیشنهاد می شد باشم. - کجایی؟ نگاهم خیره ی ترافیکی می شود که به خاطر پسربچه ی غرق در خون ایجاد شده بود. - میتونی... بیای؟ مکثی می کند و به کسی که در کنارش بود چیزی شبیه به" من باید زودتر برم" زمزمه می کند. - آدرستو بده. کجایی؟ به ذهن کند شده ام فشار می آورم و دست و پا شکسته محل تقریبی ام را برایش مشخص می کنم. تماس که قطع می شود، موبایل جا گرفته میان انگشتانم روی زمین سر می خورد. پاهای در هم جمع شده ام قدرت لازم برای بلند کردنم را نداشتند. دستانی ناآشنا دوباره بازویم را می گیرند:« دخترم خوبی؟» سر می چرخانم. چهره ی زن مسن چادری در پرده ی تار اشک های حلقه زده ام، چندان واضح نبود. به کمک نیروی زن از روی زمین بلند می شوم و روی صندلی طوسی رنگ جا می گیرم. موبایل افتاده روی زمین را روی پاهایم می گذارد و به آن طرف خیابان، جایی که مردم جمع شده بودند خیره می شود:« آدمیزاد هیچ خبر از بعدش نداره. خدا به پدر و مادرش صبر بده.» به نیم رخش خیره می شوم. درستش همین بود. آدمیزاد نباید خبر از بعدش می داشت؛ پس من... چه چیزی دیده بودم؟ احمقانه بود. به پارکی که تا دقایقی پیش نسبتا خالی بود و حالا با انبوه جمعیتی که برای مشاهده ی صحنه ی تصادف جمع شده بودند پر بود، خیره می شوم. برای یک لحظه به یاد دویست و شش مشکی رنگی که خبر تصادف وحشتناکش را در اخبار دیده بودم می افتم. به یاد نفرینی که او را کرده بودم و بعد عملی شدنش. درد در سرم می پیچد. اگر که تصاویر ذهنی من پیش بینی نبوده بودند و علت مرگش باشند چه؟ انگشتانم را به دو شقیقه ام می فشارم و نگاهم را به کفش هایم می دوزم. تمامش یک اتفاق مسخره بود. چنین چیزی نمی توانست واقعیت داشته باشد. اگر که من واقعا داشتم به چنین چیزی فکر می کردم پس شاید که واقعا یک روانی به تمام معنا بودم. صدای آژیر آمبولانس را که می شنوم؛ کف دست هایم را روی گوش هایم می فشارم. دیگر تحمل اضافه شدن صدای دیگری را به انبوه صداهای شناور در ذهنم نداشتم. هنوز هم نمی توانستم درک کنم چه چیزی باعث دیدن آن دختربچه و مادر عجیبش بود. بی اراده حرف های شاهرخ در ذهنم می پیچد. - هر چند اگر خاطراتتو درست به یاد می آوردی شاید دلیلی موثق تر از پرونده ی پزشکی بود.. بیشتر از قبل در خودم می پیچم. سوز سرما انگار که این بار تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود. درد در تک تک سلول های بدنم می پیچد. امکان ندارد. تمام این ها تقصیر شاهرخ نامردی است که مرا متهم به تحریف خاطرات گذشته ام می کرد و به هدفش رسیده بود. باید می دانستم که نمی توانم به او اعتماد کنم. تکانی به پاهای لرزانم می دهم تا از جایم بلند شوم. چقدر حماقت کرده بودم که فکر می کردم در چنین شرایطی باید به او اعتماد کنم. چرا به او گفته بودم دنبالم بیاید؟ فراموش کرده بودم چه کسی دشمن و چه کسی دوستم بود؟ دستم را به میله ی فلزی می گیرم تا خون در پاهایم به جریان بیفتد. پلک هایم را روی هم می فشارم. اما حقیقت این بود که هیچکس دوستم نبود. تنها کسی را هم که کمتر از دیگران به دوستی ام با او شک داشتم به خاطر مخفی کاری ها و چیزهایی که نمی توانستم با صدای بلند بازگویشان کنم از دست داده بودم. سورن... خم می شوم تا کوله ی افتاده ام روی زمین را به سختی بر دارم و بند مشکی رنگش را میان انگشتانم یم فشارم. گلویم از شدت خشکی به سوزش افتاده بود. مقابل نگاه های خیره ی افرادی که در ایستگاه نشسته بودند و زن چادری نگران، به راهم برای فاصله گرفتن از ایستگاه اتوبوس ادامه می دهم که صدای بوقی از پشت سرم شنیده می شود. با چشمانی که به سختی باز نگه اشان داشته بودم به سمت صدا می چرخم. شاهرخ با ابروهایی در هم دو دستش را روی فرمان گذاشته بود و مستقیم نگاهم می کرد. با دیدن حال نزار و پاهایی که به زحمت حرکتشان می دادم کمربندش را باز می کند و از ماشین پیاده می شود. عقب عقب می روم و بیهوده تلاش میکنم از اویی که نزدیکم می شد فاصله بگیرم. - لیـــدا؟ دستانم را بالا می آورم تا مانع از پیشروی اش شوم:« بـ...ـرو..» حتی کلمات بی جانم هم نمی توانند جلویش را بگیرند. تنها ابروهایش بیشتر در هم می رود و این بار دستانش بازویم را چنگ می زنند:« معلومه چی داری میگی؟» کوله ام را با دست دیگرش می گیرد و می خواهد به سمت ماشین هدایتم کند که احمقانه تلاش میکنم در برابر نیروی بدنی اش مقاومت کنم. می توانم سنگینی نگاه ها را احساس کنم. زن چادری این بار اخم کرده بود و به شاهرخ نگاه می کرد. بی اراده به او چشم می دوزم تا مرا از برده شدن توسط شاهرخ نجات دهد. می بینم که از جایش بلند می شود و به سمتمان می آید:« آقا... شما چیکاره اشین؟ ولش کنین.» شاهرخ تلاش می کند اهمیتی به حرف هایش ندهد و با قدرت بیشتری بازویم را می کشد. به سختی زمزمه می کنم:« ولم کن.» صدایم به گوش زن چادری می رسید. جلو تر می آید و دوباره رو به شاهرخ می گوید:« با شمام... چیکار می کنین؟ دختر بیچاره رو ول کنین.» می توانم عصبانیت را در نگاه شاهرخ بخوانم. به سمت زن می چرخد و تقریبا فریاد می زند:« اصلا زنمه. به شما چه مربوطه؟» زن چادری با حیرت عقب می کشد. من با دهانی نیمه باز مانده و گوش هایی که از صحت کلمات شنیده شده مطمئن نبودند خیره اش می مانم. زن؟ او برادرم بود... برادر ناتنی... چرا تنها نگفت من برادرش هستم؟ مگر واقعیت غیر از این بود؟ شک ناشی از کلمات باعث می شود این بار آسان تر بتواند تنم را به دنبال خودش بکشد و من روی صندلی جلو پرت می شوم. کوله را پایین پایم می اندازد و به سرعت روی صندلی راننده می نشیند. دستش با کلافگی میان موهایش فرو می روند و من صدای عصبی اش را می شنوم:« چرا عین مترسک سر جالیز وایستاده بودی اونجا؟ خودت نبودی که گفتی بیام دنبالت؟» ذهنم کلمات را فریاد می زند " اشتباه می کردم." اما زبانم حرکت نمی کند. در بازویم، جایی که مطمئنا حالا رد انگشتان شاهرخ باقی مانده بود، درد احساس می کنم. پایش را روی پدال گاز می فشارد و ماشین سرعت می گیرد. حرکاتش همچنان عصبی بودند. انگشتانش روی دنده مشت شده بود و دست دیگرش به دور فرمان از شدت سفتی بند هایش به سفیدی می زد. گره ی شل انگشتانم را به دور دستگیره ی در می گیرم و آب دهانم را قورت میدهم. صدای سریع زده شدن قفل مرکزی بلند می شود. به نیم رخ جدی شاهرخ نگاه می کنم. از چهره اش مشخص بود که او انتظار هر حرکت احمقانه ای را از من داشت. اما سوال واقعی اینجا بود که چرا؟ چرا او انتظار داشت من ممکن است خودم را از این ماشین به بیرون پرت کنم؟ مگر تا این حد دچار مشکل بودم؟ و او چرا توقع داشت تا این حد دچار مشکل باشم؟ - حالم ازت به هم میخوره. صدای بی جانم را که می شنود پلک هایش را روی هم می فشارد تا حرف نا مربوطی از دهانش بیرون نیاید. - فکر می کردم با هم کنار اومده باشیم. پوزخند تلخ گوشه ی لبم را به سمت بالا می کشد:« من با قاتل های مادرم کنار نمیارم.» نگاهی تیز به سمتم می اندازد. مشخص بود که برای "خفه نکردن"ام با خودش دست و پنجه نرم می کرد. - کِی می خوای باور کنی تمام تصورات تو یک خیال واهیه؟ تمام تصورات من... لبانم حرکت می کنند:« نیست... امروز خودم شاهد... واقعی شدن یکیشون بودم...» این بار نگاهش گیج می شود. متوجه مفهوم جمله ای که از کنار هم قرار دادن کلمات تشکیل داده بودم نمی شد. - من با کسایی که بهم دروغ میگن کنار نمیام. طعنه ی کلامم را می گیرد و نفس کلافه اش را می شنوم که به بیرون فرستاده می شود. اما این مانعم نمی شود که بحث را ادامه ندهم. - من با کسایی که بهم سیلی میزنن و تو اتاق حبسم می کنن کنار نمیام. انگار که هاله ای مبهم به دورم کشیده بودند و من درونش قرار داشتم. تمام حواسم تنها درون آن هاله کار می کردند و تنها چیزهایی که مقابلم می دیدند شاهرخ گذشته بود نه آنی که الان در کنارم نشسته بود و حرف هایم را می شنید. - من با کسایی که بهم زور میگن کنار نمیام. می توانستم کند شدن تنفسم را احساس کنم. چشم به مقابل دوخته بودم و هیچ چیز نمی شنیم جز کلمات خودم را. - من با کسایی که ولم کردن کنار نمیام. او رهایم کرده بود. تصاویر مقابل چشمانم بود. دختری که با خوش حالی روی تاب دو نفره ی گوشه ی حیاط نشسته بود و پسر نوجوان و قد بلندی که با قدرت هولش می داد. صدای خنده هایشان در گوشم زنگ می زند. - من با کسایی که ولم کردن کنار نمیام. دختر گریان گوشه های لباس پسر را می کشد. تماما مشکی به تنش بود. به تازگی مادرش را از دست داده بود اما پسر جوان بی توجه دستان کوچکش را جدا می کند و با چمدان چرخ دارش از خانه بیرون می زند. - من با کسایی که ولم کردن... کنار... نمیام... دیگر ریه هایم واکنشی نداشتند. دستانی را احساس می کنم که با قدرت تکانم می دهند. مایعی رقیق از گوشه ی چشمانم فرو می ریزد. - من... با کسایی که... تنهام... گذاشتن... کنار نمیام... من با... اونایی که... ولم کردن... کنار نمیام... من... کنار نمیام... سرم در آغوشی گرم فرو می رود. حضور دستانی را روی موهایم احساس می کنم که نوازش وار کشیده می شوند. شش هایم به تقلا می افتند و سپس حجمی عظیم از اکسیژن مخلوط با عطر تلخ به بینی ام راه می افتد. پلک هایم را که باز می کنم این بار می توانم موقعیتم را شناسایی کنم. ماشین مقابل خانه متوقف شده بود و سر من میان حصار بازوان شاهرخ گیر افتاده بود. مقنعه ای که از عمد گشادش کرده بودم دور گردنم بود و انگشتان شاهرخ آزادانه تارهای مویم را نوازش می کردند. مشتی ضعیف به سینه اش می کوبم تا شاید رهایم کند اما قسمتی دیگر از وجودم رها شدن را نمی خواست. از آخرین باری که اینگونه نوازشم کرده بود خیلی زیاد می گذشت. وقتی دوازده سال داشتم وقتی او برای همیشه به سوئد رفت و حالا... مشت بعدی محکم تر کوبیده می شود. توانسته بودم ناله های رقت انگیز آن قسمت وجودم را خفه کنم. او کسی بود که رهایم کرده بود وقتی بیشتر از همیشه نیازش داشتم. مشت بعدی محکم تر از قبل است. تصمیم به عقب نشینی می گیرد. صدای نفرت آلود خودم را می شنوم که با انزجار بلند می شود:« دیگه... هیچوقت... هیچوقت به من دست نزن.» درد را تنها خودم میان کلمات سیاهم احساس می کنم. مقابل چشمان بهت زده ی او از این تغییر موضع ناگهانی مشتی به در می کوبم:« قفل رو بزن.» دستانش دوباره بالا می آیند که با انگشت اشاره تهدیدش میکنم:« بهت گفتم جرئت دست زدن به منو نداشته باش.» این بار لگدی به در ماشینش می زنم:« بـــــاز کن این نکبتی رو.» چنگی به موهایش می زند و به سرعت قفل را می زند. خودم را تقریبا به بیرون پرت می کنم و کوله ام را در حالی که تهش به زمین کشیده می شد به دنبال خودم راه می اندازم. در خانه این بار پذیرای مشت هایم می شود. صدای تیک باز شدنش را که می شنوم وارد حیاط کوچک سنگی می شوم و با دست در نیمه باز ساختمان را به داخل هول می دهم. می بینمش که با همان چهره ی بی حالت دستانش را به سینه زده بود و رو به تلویزیون اخبار نگاه می کرد. مانند خودش بی اهمیت به حضورش، پله ها را بالا می روم تا خودم را به داخل اتاقم پرت کنم. با کوبیدن در قفل را می چرخانم و کوله را گوشه ای می اندازم. سینه ام از شدت تقلا بالا و پایین می رفت. مقنعه ی افتاده به دور گردنم را بیرون می کشم و دکمه های مانتوام را وحشیانه باز می کنم. حالم به هم می خورد. از ضعفی که درونم بود به خاطر آغوش آشنای شاهرخ. حالم به هم می خورد از این مردی که در طیقه ی پایین همچنان بی توجه به من تنها تحملم می کرد. حالم به هم می خورد از این زندگی که محکوم به ادامه دادنش بودم.
  3. Andia77

    معرفی و نقد رمان تسخیر | Andia77

    سلام دوست خوبم. مرسی از نقد جامع و دقیقی که انجام دادی حتما نکاتی که گفتی رو در نظر می گیرم و پست ها رو ویرایش می کنم. فقط درباره ی ژانر رمان باید بگم که رمان درباره ی جن نیست و این روند در ادامه مشخص میشه برای همینه که از تخیلی استفاده کردم. اتفاقات دیگه ای قراره بیفته که چندان طبیعی نیس. بازم ازت ممنونم و خوشحالم که نظر مثبتی راجع به رمان داشتی.
  4. Andia77

    معرفی و نقد رمان تسخیر | Andia77

    سلام دوست خوبم. مرسی از نقد جامع و دقیقی که انجام دادی حتما نکاتی که گفتی رو در نظر می گیرم و پست ها رو ویرایش می کنم. بازم ازت ممنونم و خوشحالم که نظر مثبتی راجع به رمان داشتی. سلام دوست خوبم. مرسی از نقد جامع و دقیقی که انجام دادی حتما نکاتی که گفتی رو در نظر می گیرم و پست ها رو ویرایش می کنم. بازم ازت ممنونم و خوشحالم که نظر مثبتی راجع به رمان داشتی.
  5. Andia77

    تسخیر | Andia77

    نفس حبس شده ام، مانند توپی حجیم و نامرئی به سینه ام فشار می آورد. سعی می کنم مسیر نگاهم را از لباس ها و آرایش عجیبش منحرف کنم و لبخندی مصنوعی روی لبم جا می گیرد. سرش را به سمت نازنین می چرخاند و اشاره ای به ساعتش می کند. لحنش انگار که دوباره معمولی می شود:« عجله کن زیاد وقت ندارم.» نازنین بند کوله اش را روی شانه جا به جا می کند:« بابا قرار بود بیاد. چرا تورو فرستادن؟» شانه هایش را بالا می اندازد:« فکر کنم سر کار به مشکل خورده. عجله کن نازی. باید برم جایی.» نارضایتی را از چشمان نازنین می خواندم. انگار که دوست نداشت با خواهرش جلوی در مدرسه در تیررس نگاه صدها دانش آموزی که برخی هایشان هم کلاسی هایش بودند قرار بگیرد. و من با همه ی وجود به او حق می دادم. نورا با فشردن شانه ی نازی او را به بیرون هدایت می کند و در لحظه ی آخر سری به نشانه ی خداحافظی برایمان تکان می دهد. در حالی که پردیس با نگاه مات زده اش خیره به مسیر رفتنشان بود، کنار قرار می گیرم و به پرادوی سفید نورا زل می زنم. - اون واقعا... نورا بود؟ جوابی نداشتم. من همیشه نورا را به خاطر سلیقه ی فوق العاده اش در انتخاب بهترین مدل از لباس ها ستایش می کردم و حالا چشمانم چیزی را که می دیدند باور نداشتند. او واقعا تغییر کرده بود. از شیشه ی نیمه باز عقب ماشین، سر پشمالویی بیرون می آید و من با دیدن سگ خاکستری رنگی که زبانش را برایم در آورده بود بیشتر شوکه می شوم. - اوه... اون باید کوکی باشه. به سمت پردیس سر می چرخانم. لبخندی می زند:« سگی که مامان بابای نازی از سفرشون به ترکیه براش آوردن.» نازنین قبلا اشاره ای نکرده بود. در حالی که دور شدن ماشین را تماشا می کردم با خودم تصمیم گرفتم که حتما سر زدن به خانه ی نازی را در برنامه ام بگذارم. باید از چیزهایی سر در می آوردم. . . . تلاشم برای اجتناب از نگاه جدی و اخم های در همه اش، با انگشتان محکمی که مچم را چنگ می زنند بی نتیجه می ماند. - لیدا... تا کی قراره به این بازی ادامه بدیم؟ تماس می گیرم، رد میشه. سوال می پرسم، بی جواب میمونه. نمی خوای به من بگی چه کوفتی داره اتفاق میفته؟ تا به حال این لحن بی پروا را از او ندیده بودم. چیزی در وجودم تا حدی به او حق می داد. اما قسمتی دیگر با پررویی تمام کارم را تایید می کرد. او خودش خواسته بود ادامه بدهد. من که قرار بود به همه چیز پایان دهم او خودش اصرار کرد برای نگه داشتن رابطه ای که مثل یک نخ پوسیده ای برای پاره شدن به فشار اندکی نیاز داشت. سرم را که بالا می آورم انگار می تواند در نگاهم همان کلماتی که آن قسمت پرروی وجودم فریاد می زد بخواند. پلک هایش را روی هم می فشارد و مچم را رها می کند. - لیدا... من نمی خوام دنبال مقصر تو این رابطه بگردم. ولی اگر بخوای بی طرف به قضیه نگاه کنی تو اینقدرم بی تقصیر نیستی. من فقط دارم ازت خواهش می کنم بهم بگی مشکل کجاست. بهم بگی چه باعث شده دختری که بهش اهمیت میدم اینطور آشفته و مرموز و غیرقابل درک رفتار کنه. خودت کسی بودی که یک سوئیت برای موندن خواستی بعد یک شبه بدون اطلاع دادن به من زدی بیرون و ازم خواستی جعبه ای که جا گذاشته بودی رو برات بیارم. نخواستم بهت فشار بیارم برای همین سوالی نپرسیدم اما تو هم نخواستی توضیحی بدی. گفتم بهت فرصت میدم اشکالی نداره شاید برات سخته که بخوای چیزی رو برام توضیح بدی. خبر یک مهمونی رو گرفتم. گفتم شاید اگر مثل قبلا ها رفتار کنیم تو هم احساس راحتی بیشتری کنی. گفتم شاید از اعترافی که برات کردم هنوز شوکه ای و نیاز داری بفهمی که لازم نیست چیزی تغییر کنه. اگر تو نمی خوای من بیشتر از یک دوست برات باشم پس نیازی نیست که فشاری بهت بیارم. با تردید قبول کردی و بعد یهویی بدون هیچ توضیح اضافی وقتی جلوی در خونتون بودم قرارو کنسل کردی و زمانی هم که دلیلشو خواستم بدونم با عصبانیت داد زدی ولت کنم. لیدا... من نمی خوام بهت فشار بیارم تا چیزهایی که دوست نداری رو برام تعریف کنی اما فکر می کنم تا حدی سزاوار این باشم که بدونم چه اتفاقی داره برات میفته. که چرا اینقدر عجیب این روزها رفتار می کنی. من نگرانتم دختر... حرف بزن. او نگران بود. می توانستم این را از سر بالا رفته ی ابروها و نگاه کلافه اش به وضوح متوجه شوم. او توضیح می خواست اما برای چیزی که حتی خودم توضیحی درباره اش نداشتم. تمام این تصاویر و تمام صداها و احساسات ضد نقیضم، تنها به یک توضیح ختم می شد که هنوز برای باورش مشکل داشتم. اگر که واقعا مریض باشم؛ اگر که واقعا آن بیماری روانی لعنتی را که شاهرخ ادعا می کرد مادرم مبتلایش بود داشته باشم... پلک هایم را روی هم می فشارم و دستان در هم گره خورده ام را روی میز حرکت می دهم. - نمیتونم. لبان به هم چسبیده ام به سختی کلمه را زمزمه می کنند. می بینم که نگاه سورن رنگ نا امیدی می گیرد. نمی دانستم تا کی دوام می آورد اما می دانستم که دفعه ی بعد خود او کسی بود که پیشنهاد تمام شدن رابطه ی بینمان را مطرح می کرد. - می رسونمت. کیف پولش را از روی میز جنگ می زند و از جایش بلند می شود. گرمی اشک را در چشمانم احساس می کنم. به سمت پیشخوان می رود تا پول نسکافه ی دست نخورده ی من و فنجان قهوه ی نیمه پر خودش را حساب کند. نگاهم را به بیرون می دوزم. شیشه های کافی شاپ که در تضاد سرمای بیرون و گرمای داخل، بخار گرفته بودند مانعی برای تماشای خیابان شلوغ و ترافیک ماشین ها بود. حضورش را بالای سرم احساس می کنم. منتظر بود تا از جایم بلند شوم. پلک هایم را روی هم می فشارم تا مانع از فرو ریختن اشک های شور شوم. - میخوام قدم بزنم. تو برو. این بار دیگر حتی مکث هم نمی کند. صدای خفه ی کتانی های اسکیچرزش را روی زمین پارکت شده می شنوم که به سمت در خروجی می رود. بی اهمیت به نگاه خیره ی مشتریان اندک داخل کافی شاپ و پسر جوانی که پشت پیشخوان ایستاده بود سرم را روی میز می گذارم. قطرات شور فرصت می یابند تا در خفا روی گونه هایم جاری شوند و آستین های لباسم را مرطوب کنند. نمی دانستم برای چه گریه می کردم. سورن و ناراحتی اش، رابطه ی لب پرتگاهمان، عذاب وجدان درونم مطمئنا علت اشک هایم نبودند. سورن خوب بود. پل بود. دستاویز نجاتم بود اما کسی نبود که خاطر نداشتنش بخواهم اشک بریزم. من اشک می ریختم چون احساس می کردم در آستانه ی دیوانگی قرار داشتم. من اشک می ریختم چون این حقیقت که مادرم یک بیمار روانی بود هنوز هم برایم قابل درک نبود. من اشک می ریختم چون این روزها بیشتر از حتی قبل پوچی زندگی را احساس می کردم. بی هدفی، بی آیندگی، موج وحشت تنهایی ام. همه چیز به قدری به روانم فشار می آورد که بعید نبود دست به کاری بزنم که مدت ها پیش تمایل به آن را احساس می کردم ؛ خودکشی. سرم را از روی میز بر می دارم. دستی زیر چشم هایم می کشم و با چنگ زدن به کوله، از جایم بلند می شوم. با خروج از سالن گرم و متبوع کافی شاپ، موج سرما انتخاب نا درستم در پوشیدن لباس مناسب را محکوم می کند. بی اهمیت به سوز سرما بند کوله را روی شانه ام می اندازم و به سمت خیابان قدم بر می دارم. صدای بوق ماشین ها در وزش باد و به هم خوردن شاخه ی بی برگ درختان و همهمه های نامفهوم در سرم می پیچد. زیر ایستگاه سرپوشیده ی اتوبوس می نشینم و کوله را روی جای خالی کنارم می اندازم. صدای برخورد قطرات پراکنده ی باران به سقف و دیواره ی شیشه ای، به انبوه صداهای انباشته در مغزم اضافه می شود. نگاهم را از خیابان پر از ماشین به آن طرفش می دوزم. چند پسر بچه ی هم سن و سال در پارک پوشیده در چمن های خشک شده و درختان بدون برگ، مشغول دویدن و خندیدن زیر باران بودند. از لباس های خاکستری یک دستشان مشخص بود که با تعطیل شدن مدرسه به جای یک راست رفتن به سمت خانه هایشان تصمیم به بازی گرفته بودند. سوز سرما، قدرت نفوذ به بارانی چرم مشکی رنگ و لباس فرم مدرسه ام را داشت. نوک یخ زده ی انگشتانم را به ران های پایم می چسبانم. صدای جیغ شادی بچه ها بلند می شود. چیزی سنگین به گلویم چنگ می اندازد. دیگر سرما را احساس نمی کنم. از میان ماشین های پر سرعت به دستان در هم حلقه شده ی بچه ها چشم می دوزم اما به جای تصویر آن ها چیزهایی دیگر مقابل چشمانم ترسیم می شود. دختر بچه ای دوزاده ساله در حالی که قصد رها کردن دست مادرش را نداشت نگاه ذوق زده اش را به تاب و سرسره ی رنگی دوخته بود. حیرت مانع از احساس سرما می شد. دیگر سوزش نوک قرمز بینی یخ زده ام مزاحمتی ایجاد نمی کرد. تمام حواسم معطوف به دختر بچه بود. سرش را می چرخاند و من حرکت لب های باریکش را می بینم. چیزی به مادرش می گفت. نگاهم این بار متوجه زن می شود. روپوش بلند مشکی رنگش که در جای کمر باریکش تنگ می شد، تا انتهای مچ های پایش می رسید. شال همرنگی سرش را پوشانده بود که ظاهرا برای پنهان کردن بلندی موهای سیاهش کافی نبود. چمکه های چرمش با پاشنه ها تیز ده سانتی قدش بلند تر از آنچه بود نشان می داد. چیز عجیب تر رژ لب خیلی تیره اش بود که به سیاهی می زد. حجم سختی که راه گلویم را بسته بود انگار که بزرگ تر می شود. دیگر حتی نفس کشیدن هم دشوار شده بود. دختر بچه دوباره اصرار می کند و زن نگاه سرد و بی تفاوتی تحویلش می دهد. دختر سرش را پایین می اندازد و به نوک کفش هایش خیره می شود. چشمان به شدت آرایش شده ی زن را می بینم که به ماشین های پر سرعت خیابان خیره است. انگار چیزی را تخمین می زد. جاری شدن بی دلیل وحشت را درونم احساس می کنم. دیگر تقلایی هم برای به ریه کشاندن اکسیژن نمی کنم. نگاهم به نوک چکمه های براق زن دوخته می شود. جلو می آید تا جایی که از پارک خارج می شود و در نزدیکی حاشیه ی خیابان می ایستد. در برق نگاهش چیزی ترسناک احساس می کنم. انگار می توانستم حتی از این فاصله ی دور هم سفید شدن بند انگشتانش را که ناشی از فشار وارد کردن به مچ باریک دختربچه بود ببینم. لبان یخ زده ام با دیدن نیشخندی که روی لب های زن می نشیند نیمه باز می ماند. نگاهش منتظر نزدیک شدن ماشین مشکی رنگ پر سرعت می شود و بعد در مقابل چشمان مات زده ام، با فشاری محکم دختر بچه را به وسط خیابان پرت می کند. تکانی سخت می خورم:« نـــــــــــــــــــــــه.» صدای فریادم توجه مردم اطرافم را جلب می کند. خودم را به جلو پرتاب می کنم اما به موقع چندین دست به بازویم چنگ می زنند. گلوی زخم شده ام از شدت جیغ، به سوزش می افتد. برای پس زدن دست ها تلاش می کنم و صداهای حیرت زده ی در اطرافم می شنوم. - چه اش شده؟ - دختره دیوونه شده. - بگیرش. نذار خودشو به کشتن بده. تقلاهایم که بی نتیجه می ماند پلک هایم را روی هم می فشارم و با باز کردن دوباره یشان در هاله ی تار اشک هایم متوجه پسربچه های آشنایی که هنوز در حال بازی بودند می شوم. در میان نفس زدن های تکه تکه ام چشم می چرخانم تا شاید جنازه ی دختربچه ای را در وسط خیابان ببینم و یا زن قد بلندی را که نیشخند می زند. اما تنها تصاویر مقابلم رفت و آمد ماشین هاست و چهره های متعجبی که اطرافم را گرفته بودند. زن و مرد جوانی که بازوهایم را نگه داشته بودند با تردید عقب می روند و من همچنان مبهوت جای خالی دختر و زن عجیب در آن طرف خیابان بودم. آیا این هم بخشی از همان بیماری روانی بود؟ تصاویر عجیب و صداهای عجیب تر. این بار خیره ی پسربچه های آن طرف خیابان می شوم. - هی... حالت خوبه؟ زن غریبه با نگرانی کنار گوشم زمزمه می کند اما انگار نیرویی از درون اجبارم می کرد خیره ی پسر بچه ها بمانم. صدای نفس هایی تند را از پشت سر می شنوم. - چرا اینطوری شده؟ باید ببریمش بیمارستان؟ با ضربه ی پای یکی از پسر بچه ها توپ به سمت خیابان شوت می شود. مردمک چشمانم لرزان می شود. تصاویر از ذهنم می گذرد. پسر که برای برداشتن توپ نزدیک خیابان می شود و یک ماشین سفید رنگی که با سرعت حرکت می کند به سرعت سر تکان می دهم و زیر لب زمزمه می کنم:« نه...نه...» این بار تنها دست زن را احساس می کنم که به بازویم برخورد می کند:« دخترخانم... خوبی؟» نمی دانم از شدت سرماست یا ترس که دندان هایم روی هم می خورند. طبق تصویر ذهنی وحشتناکم همان پسر بچه برای برداشتن توپ به سمت خیابان می دود. پلک هایم را روی هم می فشارم و گوش هایم را می گیرم. پاهایم به لرزه می افتند اما حنی کف دستانم هم نمی تواند مانع از صدای برخورد جسم به بدنه ی سخت ماشین بشود و بعد فریادهایی از سمت مردم شوکه و حیرت زده. با صدای بوق ها و ترمزهای ناگهانی گرفته شده، چشمانم باز می شوند و اولین تصویری که میبینم خون قرمزی جاری روی آسفالت خیابان است. درد را در تک تک سلول های بدنم احساس می کنم. این بار پاهایم تحمل نمی کنند و روی زمین سر می خورم. تصویر تصادفی که ندیده بودم به پررنگی در ذهنم ترسیم می شود. چه اتفاقی داشت می افتاد؟ این چه بود؟ آب دهانم را قورت می دهم. جمیت را می بینم که به دور پسربچه حلقه می زنند. باز هم یک توهم ذهنی دیگر یا... همین الان من شاهد تحقق پیدا کردن یکی از همان توهمات بودم؟ همین الان من... مرگ یک نفر را قبل از اتفاق افتادنش دیدم؟ زمان انگار که متوقف می شود. چه بلایی داشت به سر من می آمد؟ چه اتفاقی داشت برایم می افتاد؟ معرفی و نقد رمان تسخیر | Andia77
  6. Andia77

    تسخیر | Andia77

    سلام دوستان عزیزم میدونم که واقعا دیگه جایی برای عذرخواهی وجود نداره. این روزا واقعا درگیر درس ها هستم و اصلا نمی تونم مثل قبل روی روند داستان تمرکز کنم. ترجیح هم میدم که با نوشتن الکیش اونو خراب نکنم اینه که پست گذاشتنم کند شده. دوستانی که اینطوری برای خوندن ادامه ی رمان اذیت هستن لطفا صبر کنن تا داستان تموم بشه و بعد فایل پی دی اف رو یکجا دانلود کنن. منم تمام تلاشم رو می کنم. قبل از اینکه کلمه ای فرصت خروج از دهانم را پیدا کند به سرعت می گوید:« نگو چطور چون هرکاری هم کنی. هر چیزی هم که بشه قرار نیست به این یکی جوابی بدم.» از نگاهش می خوانم که کاملا جدی است. یعنی اگر امشب مقابل چشمانش رگم را هم می زدم جوابی نمی گرفتم. راه رفته را بر می گردم و رو به رویش قرار می گیرم. نگاهش را رگه هایی تیره پوشانده بودند. میان موهایش دست می کشد و با نفس های عمیق خودش را آرام می کند. - اون نماد... چیه؟ روی راحتی جا می گیرد و پاهای بی جان من به سمتش کشیده می شوند. مدتی سکوت میانمان حاکم می شود تا او راه چگونه گفتن این موضوع را به من پیدا کند. - من چیز زیادی نمی دونم. شاید بهتر باشه تو هم بیخیال دونستن یک چیزایی بشی... نگاهش بالا می آید و با دیدن تحکم نگاه من می فهمد که راهی برای دور زدن بحث پیدا نمی کند نه حتی با تهدید کردنم. - اون علامت یک فرقه ی خیلی خیلی قدیمیه. مسیر نگاهم را عوض نمی کنم ولی او به نظر می رسید که دوست داشت تا جای ممکن از مقابل چشمانم دور شود. - وقتی میگی قدیمی... یعنی... ادامه ی حرفم را می گیرد:« شاید هشتاد نود سال پیش.» لحن سنگین و جدی اش تکانی به پاهای خشک شده ام می دهد. آرام روی راحتی کنارش جا می گیرم به نیم رخش چشم می دوزم تا ادامه بدهد. - این گروه اول خیلی محدود بودن ولی... کم کم رشد پیدا کردن تا اینکه در یک دوره ای اونقدر همه جا گسترش پیدا کردن که به خطری جدی برای دنیا تبدیل شدن. باهاشون مقابله شد و خیلی ها... وقتی میگم خیلی ها یعنی واقعا خیلی از آدم ها کشته شدن. مثل یک جنگ داخلی بی صدا بود اما... اثر خیلی وحشتناکی داشت. در جایش جا به جا می شود. می توانستم در نگاهش بخوانم که فکر می کرد تا همین جا هم اطلاعات زیادی به من داده است اما من به آسانی عقب نمی کشیدم. نمی توانستم این احتیاط احمقانه ای را که او در گفتن حقیقت به من خرج می کرد درک کنم. - خب؟ کمی نگاهم می کند و پلک هایش را روی هم می فشارد:« بعد از اون تعداد زیادیشون مخصوصا سردسته هاشون کشته شدن و تا سال ها بعد اونقدری کم رنگ شدن که امروزه کاملا فراموش بشن و حتی اطلاعات زیادی ازشون تو صفحات اینترنتی نیست.» - اونا چیکار می کردن که اینقدر خطرناک شده بودن؟ توی ایران بودن؟ کجا شکل گرفتن؟ انگار که زیر هجوم موج سوالاتم احساسی مانند انسان های سیل زده به او دست داده باشد، دوباره فکش منقبض شده بود. - اونا همه جا بودن. هیچ جای خاصی نداشتن. همه جا... باور کن چیز بیشتری نمی دونم. دروغ بود. تک تک سلول های بدنم فریاد می زدند که دروغ بود. اگر که او نمی خواست چیز دیگری به چیزهایی که گفته بود اضافه کند خودم دنبالش را می گرفتم. حس عجیبی به آن علامت ترسناک کشیده شده کف اتاقک مخفی که از قضا قاب عکس مادرم را در آن پیدا کرده بودم، داشتم و به همین دلیل نمی توانستم به این آسانی ها بی خیال شوم. - اون علامت کف اتاق مامانم چیکار می کنه؟ نگاهش به سمتم کشیده می شود ولی جوابی برای سوالم نمی گیرم. دستانم به لرزه می افتند. نمی خواستم به احتمال بعدی فکر کنم اما کلمات شناور در ذهنم روی زبانم جاری می شوند:« تو که... فکر.... نمی کنی... مامانم ممکنه... ربطی به اون گروه... داشته باشه؟» لبانش را با نوک زبان تر می کند و به سرعت از جایش بلند می شود. صدایش درحالی که به سمت راه پله می رود بلند می شود:« فکرای احمقانه نکن.» و من نمی دانستم چرا چیزی در صدایش احساس می کردم که او دارد به همین فکر های احمقانه فکر می کند. او چیزهایی می دانست. مطمئن بودم که خیلی بیشتر از چیزهایی که به من گفته بود می دانست. دستانم همچنان می لرزید اما نگاهم میخ قاب عکس و لبخند گرم نقش بسته روی لب های سرخ مادرم بود. نگاهم را به سوالات می دوزم و مداد را بیهوده روی کاغذ حرکت می دهم. سکوت امتحان را تیک تیک ساعتی که بالای سر من به دیوار چسبیده بود و صدای پاشنه های پنج سانتی کفش های معلم ریاضی که با هر قدم بلند می شد می شکست. نگاهم به پردیس می افتد که به سرعت در چک نویس کنار دستش عددها را محاسبه می کرد اما ذره ای به چیزی که نوشته بود توجهی نداشتم. تمام تمرکزم روی علامتی بود که گوشه ی سمت راست برگه ام به جای جواب دادن کشیده بودم. حرف های شاهرخ در گوشم زنگ می زند. "- اون علامت یک فرقه ی خیلی خیلی قدیمیه." "- مثل یک جنگ داخلی بی صدا بود..." "- به خطری جدی برای دنیا تبدیل شدن..." "- اثر خیلی وحشتناکی داشت..." " اثر وحشتناک؟ آن اثر چه می توانست باشد؟" نوک مداد را روی برگه ام می فشارم و متوجه نزدیک شدن صدای تق تق کفش ها به میزم می شوم. - یوسفی... میتونی به جای خوردن برگه ی جلالی با چشمات، یکم بیشتر حواستو به برگه ات جمع کنی. رشته ی افکارم گسسته می شود. به سمت صورت کشیده و چشمان جدی معلم ریاضی نگاهی می اندازم و خودم را جمع و جور می کنم. باید اعتراف می کردم که از میان معلمان او تنها کسی بود که از نگاه های سرد و جدی اش حساب می بردم. سرم را پایین می اندازم و سعی می کنم از میان ده سوال حداقل نصفی را جواب بدهم و چون ریاضی را می توانستم بدون تمرین سر کلاس یاد بگیرم تنها درسی بود که به آن امید داشتم. پس از امتحان، به هوای آب خوردن به سمت آب خوری گوشه ی راهرو می روم که ضربه ای به بازویم می خورد. نگاهم را به نازی می دوزم و با دیدن حرکت ابروهایش به سمت پردیس که تا گردن در کتاب ریاضی فرو رفته بود تا جواب ها را پیدا کند نگاه می اندازم. نازی شانه هایش را بالا می اندازد و لبخندی شیطانی روی لب هایش می نشیند:« اینقدر دوست دارم نمره کم بیاره تا قیافه اش دیدنی شه.» لبخند می زنم و مشتم را پر آب می کنم. نازنین نیشخندی می زند و من برق بدجنسی را در نگاهش می بینم. مشت هایش را تا می تواند پر از آب می کند و از پشت به پردیسی که از همه جا بی خبر کتابش را بالا گرفته بود حمله می کند. صدای جیغ هایشان در راهرو می پیچد و من با خنده حرکت های بچه گانه اشان را دنبال می کنم. نازی او را در گوشه ای سالن گیر آورده بود و دستان خیسش را به طرز چندش آوری روی صورت پردیس می کشید. برای یک لحظه چیزی به سرعت از ذهنم می گذرد. جیسون. لبانم نیمه باز می مانند. دستم را به دیوار های سرد تکیه می دهم و سعی می کنم هوا را به ریه هایم بکشانم. چرا زودتر به فکرم نرسید. جیسون مطمئنا با آن فرقه آشنایی داشت. لحن نرم و تهدید آمیزش را به یاد می آورم. " - از امشب قراره چیزی باشه که بترسوندت..." می توانم لرزش نا محسوس لبانم را تصور کنم. آن انگشتری که در انگشتش قرار داشت و تمام آن نگاه های عمیق و ترسناک، مطمئنم که او باید ارتباطی با آن علامت داشته باشد یا حداقل اگر بخواهم کمتر بدبین باشم، او باید چیزهایی از آن فرقه بداند. و اگر که اینطور باشد... به سرعت نگاهم را بالا می آورم. پردیس هنوز تلاش می کرد از میان دستان نازنین فرار کند. خواهر نازی... او هم حتما چیزهایی می دانست. صدای زنگ مدرسه، پایان کلاس را اعلام می کند. هر سه به کلاس بر می گردیم تا کوله هایمان را برداریم. معلم ریاضی مشغول جمع کردن برگه ی پنج نفر آخری بود که هنوز مشغول نوشتن بودند. آب دهانم را قورت می دهم و نگاهم را بی اختیار به نازنین می دوزم. کتاب هایش را که در کیفش می اندازد سرش را بلند می کند و نگاهم را با حرکت سرش که معنی " چته؟" می داد پاسخ می دهد. مسیر خیرگی ام را تغییر می دهم و بند کوله را روی شانه ام می اندازم. هر سه از کلاس خارج می شویم و پله ها را تا پایین طی می کنیم. - خوشحالم که فردا تعطیله. پردیس با رضایت می خندد و من به لبخندی کمرنگ اکتفا می کنم. به حیاط مدرسه که می رسیم نازی نگاهش را به اطراف می گرداند:« نورا گفت که امروز میاد دنبالم...» مکثی می کند و با دست به سمتی اشاره می کند:« اونجاست...اما...» دستش را کم کم پایین می آورد و من می بینم که قدم هایش برای رفتن به سمت او کند می شوند. مسیر اشاره ی چند لحظه پیشش را دنبال می کنم و با دیدن دختری که هیچ شباهتی به نورا نداشت تقریبا در جایم متوقف می شوم. به جای نورا دختری با شلوار چرم کوتاه و کفش هایی بنددار که پاشنه های پانزده سانتش قدش را بیشتر کرده بود و لباس عجیب نارنجی رنگی که مثل شنل از گردن تا مچ پاهایش می رسید در نزدیکی در ورودی ایستاده بود. لباس را روی پیراهن مشکی بلندی پوشیده بود و عجیب تر از آن موهایش بود که نصفی را سیاه گذاشته بود و نصفی دیگر را استخوانی کرده بود. - اون نوراست؟ نازی سوال پردیس را بی جواب می گذارد. چشم هایم را ریز می کنم تا با دقت بیشتری دختر را بررسی کنم. - چرا اون... اینقدر... نازی ادامه ی حرفم را می گیرد:« شبیه جادوگرا شده؟» لبم را می گزم:« می خواستم بگم متفاوت.» نازنین تابی به چشمانش می دهد و قدم هایش دوباره به سرعت عادی بر می گردند:« باور کن اون اهیجوقت از متعجب کردن من دست برنمی داره.» به نزدیکی نورا که می رسیم می توانم متوجه تغییرات عجیبی در صورتش شوم. گوش هایش از لاله گرفته تا بالا سوراخ شده بود تا عجیب ترین گوشواره هایی که تا به حال دیده بودم را به خود آویزان کند و انگشتانش پر شده بود از حلقه های مختلف. اما آن چیزی که میان این همه توجهم را جلب کرد و نفسم را بند آورد گردنبندی بود که از میان شنل جلو باز عجیبش روی لباس مشکی اش قرار داشت و تا بالای شکمش می رسید. زنجیر سفید گردنبند وزن علامت دایره ای را که دی لاتینی در خود جای داده بود تحمل می کرد. نگاهم از گردنبند بالا می آید و به چشمان نورا که با سایه ی تند مشکی بنفشی تزئین شده بود می رسد. گلوی خشک شده ام با دیدن برق ترسناک چشمانش برای جذب آب دهانم به تکاپو می افتد و من صدای نورا را می شنوم که با همان لحن نرم و تهدید آمیز آشنایی که قبلا از کس دیگری شنیده بودم زمزمه می کند:« سلام لیدا. باید بگم که از دیدنت خیلی خوش حال شدم.» با تشکر از همراهی تمام دوستانی که از ابتدا منو صبورانه حمایت کردن
  7. Andia77

    تسخیر | Andia77

    قژقژ لولای در با فشار انگشتانم بلند می شود. آب دهانم را قورت می دهم و قدم به داخل اتاقک نم گرفته می گذارم. ریه هایم برای به داخل کشیدن اکسیژن تازه تلاش می کنند که با حاکم بودن موج خفگی بر هوای اتاق، نا ممکن می شود. مردد وسط کف پوش ها قرار می گیرم و نگاهم را که کم کم به تاریکی عادت می کرد به اطراف می گردانم. حالا می توانم تا حدودی تصویر تخت یک نفره ی فلزی و قفسه ی کوچکی که اشیایی نامعلوم را در خودش جا داده بود ببینم. با فشرده شدن پنجه هایم به کف پوش های پوسیده، ناله شان بلند می شود و من از شکسته شدن سکوت ترسناک احساس رضایت می کنم. لبانم را روی هم می فشارم و به سمت قفسه ی خاک گرفته ی کنار تخت زوار در رفته می روم. طبقه ی اول یک شمع سیاه بلند و جعبه ی کوچک کارتنی را در خودش جا داده بود. در قسمت پایینش هم قاب عکس خاک گرفته ای که شیشه اش ترک برداشته بود؛ قرار داشت. انگشتانم به دور جعبه ی کوچک حلقه می شوند و حس مرموزی به باز کردنش وادارم می کند. شیء کوچک بیضی شکل جا گرفته میان فضای خالی جعبه توجهم را جلب می کند. شیء را میان دستم می گیرم و بررسی اش می کنم. رنگ تیره اش به خاطر تاریکی نامشخص بود. همانطور که انگشتم را به دورش می کشم تماس ناگهانی با چیزی در کنار بدنه اش فلز تیز را آزاد می کند. چاقو از میان دستم رها می شود و روی زمین می افتد. نفس کم آورده بودم. "چرا باید یک چاقوی ضامن دار در اینجا مخفی می بود؟" می دانستم که نمی توانستم جوابی بگیرم. خم می شوم و این بار با احتیاط بیشتر چاقو را بر می دارم. نگاهم که به سمت قاب عکس کشیده می شود چاقو را در جیب بافتم می اندازم و با کف دست خاک های نشسته روی شیشه اش را پاک می کنم. تصویر مبهمی از دو نفر درون عکس نمایان می شود اما تشخیص چهره هایشان برایم مشکل بود. قاب را با یک دست و چاقو را با دست دیگرم می گیرم و نگاهم را بار دیگر به اطراف می چرخانم. نماد آشنای ترسناکی که کف زمین نقش بسته بود و تصاویر نه چندان رضایت بخشی که بار آخر روی دیوار ها دیده بودم به خروج از اتاق ترغیبم می کند. اهمیتی به برگرداندن تابلو در جای خودش نمی دهم. امشب شبی بود که باید جواب تمام سوال هایم را می گرفتم. امشب شاهرخ راهی برای پیچاندن و پنهان کردن نداشت. در چوبی قدیمی را که دوباره چفت می کنم احساس آرامش التهاب معده ام را از بین می برد. نمی دانستم چه اتفاقی ممکن بود در آن اتاق افتاده باشد که این طور فضای حاکم بر آن در نظرم غیرقابل تحمل بود. روی راحتی جا می گیرم و پاهای بی جانم احساس رضایت می کنند. با کف دستم یک بار دیگر روی شیشه ی قاب می کشم و این بار می توانم در روشنایی حاکم بر حال پذیرایی، چهره های درون عکس را تشخیص دهم. زن جوانی با موهای بلند موج دار و چشمانی مشکی لبخندی بزرگ روی لب های سرخش نشسته بود. بی اراده ریزش اشک هایم را احساس می کنم. مادرم در اینجا تصویرش از تنها عکسی که از او داشتم جوان تر به نظر می رسید. انگشت اشاره ام را روی پیشانی سفیدش می کشم و تا بینی قلمی و لبان خوش فرمش پایین می آورم. او واقعا زیبا بود. من موها و چشمان او را داشتم اما همیشه حس می کردم ذره ای از جذابیت او درونم نباشد. دختر دیگری که در کنارش قرار داشت تقریبا هم سن او به نظر می رسید. گونه های برجسته اش تناسب زیبایی به چهره ی گندمی و موهای قهوه ای روشنش بخشیده بود. لبانش با قرمزی کمرنگ تر از رژ مادر من آرایش شده بود و چشمان طوسی روشنش خندان به نظر می رسید. تصویرش برایم آشنا بود ولی در عین حال نمی شناختمش. چشمانم را تنگ می کنم و برای به یاد آوردن هر خاطره ای تلاش می کنم اما نتیجه ای نمی گیرم. با صدای چرخش کلید در قفل و باز شدن در، سرم بالا می آید و نگاهم به شاهرخی دوخته می شود که از موهای لخت نمناکش قطرات آب فرو می ریخت. چشمانش را برای پیدا کردن من به اطراف می چرخاند و با دیدنم، مکثی می کند. پلیور زغال سنگی خوش فرمش را که از تنش خارج می کند آن را روی جا لباسی تعبیه شده در کنار در ورودی می گذارد و به سمتم می آید. نگاه خیره ی پر استفهامش را به سردی پاسخ می دهم. به نزدیکی ام که می رسد حرکت لبانش را می بینم:« یک جعبه ای جلوی در ورودی اصلی بود. مال تویه؟» به یاد خواهشی که از سورن کرده بودم می افتم. انگار جواب مثبتم را از سکوتم می فهمد. - اوردمش پشت در ساختمون تا خیس نشه. دستی به پیشانی ام می کشم. کمی عذاب وجدان از رفتار تندی که با او کرده بودم پیدا می کنم که با سر خوردن نگاهم روی قاب عکس به سرعت فراموش می شود. از جایلم بلند می شوم و قاب را روی میز شیشه ای پرت می کنم تا شاهرخ بتواند به وضوح تصویر مادرم را ببیند. ابروهایش در هم می رود و وقتی زن داخل عکس را می شناسد سایه ای از حیرت نگاهش را می پوشاند. - اینو از کجا آوردی؟ نمی دانستم درست بود یا نه ولی احساس کردم گذر برق ترس را برای یک لحظه در چشمان قهوه ای تیره اش دیدم. دستان چسبیده به سینه ام را جدا می کنم و با سر به فضای خالی که بین راهرو و دیوار آشپزخانه قرار داشت و تا چند دقیقه ی پیش با تابلو فرش پوشانده شده بود اشاره می کنم. سر می چرخاند و مسیر اشاره ام را دنبال می کند. با دیدن تابلوی افتاده روی زمین و در چوبی، در جایش خشک می شود. واکنشش آن چیزی نبود که انتظارش را داشتم. هر لحظه تصور می کردم با ابروهای در هم و چشمان قرمز شده اش از خشم رو به رو شوم که مرا برای پیدا کردن آن اتاقک مآخذه می کرد اما این حجم از بهت زدگی و نگاهی که رنگ ناباوری داشت برایم قابل هضم نبود. این ثابت می کرد که او هم از این مکان مخفی هیچ اطلاعی نداشت. از شدت حالت تهاجمی که گرفته بودم کم می شود. دستانم بی استفاده کنار بدنم می افتند و منتظر عکس العمل او می مانم. قدم های متعللش را می بینم که به سمت در کشیده می شوند. مقابلش می ایستد و دستش را به دیوار می گیرد. صدایش به سختی شنیده می شد:« اینجا کجاست؟» فقط نگاهش می کنم. نمی توانستم جوابی پیدا کنم. واقعا آنجا کجا بود؟ از عکسی که پیدا کرده بودم می شد این احتمال را داد که آن اتاق ربطی به مادرم داشته باشد اما باز هم این جواب سوال شناور در ذهنمان نبود. وقتی پاسخی نمی گیرد در را باز می کند و به تاریکی وارد می شود. پشت سرش حرکت می کنم. او هم برای پیدا کردن کلید برق تلاش می کند و زمانی که موفق نمی شود نور گوشی اش را به اطراف می اندازد. تصویر آدمک ها چهره اش را در هم جمع می کند و تخت و قفسه ها توجهش را جلب. کف دستش را آرام روی ملاحفه ی سفید می کشد و لبه های فلزی تخت را لمس می کند. انگشتانش روی دیوار های کهنه حرکت می کند و ابروهایش در هم می رود. سوالی که در ذهنش بود بعد از چند ثانیه به لبش می آید:« چرا اینجا نم داره؟» می دانستم که مخاطبش قرار نداشتم پس به سکوتم ادامه می دهم. نور چراغ قوه ی گوشی اش که برای یک ثانیه روی کف پوش اتاق می افتد، پاهایش از حرکت می ایستند. دایره ی بزرگ و دی لاتین انگار که در نگاهش غریبه نبود. چشمانم را ریز می کنم و چند قدم به سمتش بر می دارم. روی زمین خم می شود و من حرکت انگشتانش را به روی لکه های بزرگ تیره ای که در وسط D قرار داشت می بینم. مردد می شوم. حرکت خفیف سیب گلویش را می بینم. تکان پلک هایش را می بینم و بعد نفس عمیقش را می شنوم که رها می شود. دوباره در جایش می ایستد. چند قدم نزدیکش می شوم و انتهای مسیر نور را روی کف پوش دنبال می کنم. - این چیه؟ صدایم بر خلاف آن چیزی که می خواستم می لرزید. سرش را بالا می آورد و خیره ام می شود. نگاهم جلوی هر کلمه ای نامربوط به جوابی که می خواستم را می گیرد و او آشفته میان موهایش دست می کشد. می فهمد که شرایط برای مخفی کاری کمی نامناسب است. - خون خشک شده. سرم گیج می رود. عقب می روم و کمرم را به دیوار تکیه می دهم. نگاه نگرانش دنبالم می کند و به سرعت کلمات بعدی را ردیف می کند:« مال الان نیست. معلومه که متعلق به خیلی سال پیشه.» چه اهمیتی داشت؟ تعلقش به خیلی سال پیش از ماهیت خون بودنش کم نمی کرد. و من می دانستم که خون باید ارتباطی با زخم داشته باشد. زخم هم همیشه نه اما خیلی وقت ها به یک دعوای فیزیکی بر می گشت و دعوای فیزیکی هم می توانست نتیجه ی یک جنایت باشد. پاهایم تحمل نمی کنند و کمرم روی دیوار سر می خورد تا روی زمین بیفتم. شاهرخ در مقابل نگاه گیج و متحیر من عکسی با فلش دوربین گوشی اش از نماد می گیرد و به سمتم می آید تا با گرفتن بازویم کمک کند دوباره روی پاهایم بایستم. انگشتانم را بند لباس سیاهش می کنم و می پرسم:« اون برای چی بود؟» در جواب دادن تعلل می کند. - می خوام ببینم با چی سر وکار داریم. جوابش بیشتر از قبل متحیرم می کند. او جوری این جمله را به کار برده بود که انگار معتقد بود در دردسر بدی افتاده ایم و بدتر این بود که من با وجود تقلای ذهنی ام، هیچ راهی برای رد کردن این نظریه پیدا نمی کردم. - اینجا رو کِی پیدا کردی؟ چشمانم را برای یک ثانیه می بندم. بازوجویی اش شروع شده بود. - قبل از رفتنم. اخمی غلیظ همانی که یک ربع پیش انتظارش را داشتم بین ابروهایش می نشیند:« چرا زودتر به من نگفتی؟» پرخاشگرانه نگاهش می کنم. - دلیلی ندیدم. جوابم را دوست ندارد. این را از منقبض شدن فک و فشرده شدن لبانش روی هم می فهمم. نزدیک مبل ها رهایم می کند و به آشپزخانه می رود. خودم را روی راحتی تک نفره می اندازم و منتظر می شوم تا شاهرخ با لیوان آب برگردد. یک نفس تمامش را سر می کشم و لیوان شیشه ای خالی را روی میز عسلی قرار می دهم. وقتی ترتیب نفس هایم آرام می شود، مقابلم می نشیند و به جلو خم می شود تا تسلط بیشتری روی موقعیتمان داشته باشد. - لیدا... میشه ازت خواهش کنم به چندتا سوالم جواب بدی؟ مشکوک نگاهش می کنم. او کنجکاو به نظر نمی رسید. بیشتر انگار که نگران بود. انگار اصلا این کار را دوست نداشت اما چیزی مجبورش می کرد به انجامش. - اول تو بگو... دستم را مشت می کنم. - چی اینطور آشفته ات کرده؟ فقط پیدا شدن یک اتاقک مخفی که اصلا معلوم نیست کجاست؟ مکثش طولانی می شود. شاید توقع داشت جواب هایش را به دست آورد بدون اینکه تحت فشار قرار بگیرد. پوزخندی با این تصور روی لبم می نشیند. نفسش را با کلافگی به بیرون می فرستد. - چون برام غیر منتظره بود. هنوز هم سعی داشت جواب دلخواهم را ندهد. - اتفاق غیر منتظره آدم رو حیرت زده میکنه نه نگران. چظور انتظار داشت که رازهایم را، نگرانی هایم را، احساساتم را برایش بگویم وقتی که هیچ ت**** برای به اشتراک گذاشتن دانسته هایش نمی کرد؟ از جایم بلند می شوم و سردترین نگاهم را تحویلش می دهم. - بحثمون به هیچ جا نمیرسه. بیا وقتی که هیچ پنهان کاری این وسط نموند دوباره سعی کنیم. چنگی به جلوی موهایش می زند و به سرعت از جایش بلند می شود. - من هیچی رو پنهون نمی کنم. با تمسخر سر تکان می دهم:« کاملا مشخصه.» مچم را می گیرد و با حرکتی به سمتش کشیده می شوم. صورتم در دو سانتی متری صورتش متوقف می شود و هر دو با خشم نفس نفس می زنیم. ارتباط چشمی امان برای چند ثانیه به درازا می کشد و بعد او برای قطع کردنش پیش قدم می شود. می چرخد و در حالی که به من پشت کرده بود، کف دستش را به پشت موهایش فرو می برد. می خوام مسیرم را برای بالا رفتن از پله ها کج کنم که صدایش متوقفم می کند:« من اون نمادو می شناسم.»
  8. Andia77

    تسخیر | Andia77

    به بیست و پنج تماس بی پاسخی که برایم ثبت شده بود نگاهی می اندازم و به صحت حرف سورن پی می برم. سیزده تماس از جانب او بود؛ هشت تا از نازی و پنج تا پردیس. پیام هایم را که چک می کنم با دیدن نام نازی یک ابرویم بالا می رود. "- لیدا؟ چرا گوشی رو جواب نمیدی؟" "- نکنه بلایی سرت اورده؟" "- ببخشید ببخشید ببخشید همه اش تقصیر من بود. نباید آدرسو بهش می دادم اما خیلی نگران بود." "- لیدا قهری که جوابمو نمیدی؟ " "- باشه. فردا تو مدرسه درباره اش حرف می زنیم." زیر لب "نازنین احمقی" زمزمه می کنم و با فکر اینکه ممکن است تا الان از نگرانی و احساس عذاب وجدان سکته زده باشد می توانم خیانتش را ببخشم. می دانم که هیچوقت بدون گوشی اش مدرسه نمی رفت پس شماره اش را می گیرم. چند بوق که می خورد رد می دهد. نگاهم را به ساعت می دوزم. حتما الان سر کلاس ریاضی شجاعیان نشسته بود. دستانم را به سینه گره می زنم و بعد از پنج دقیقه می بینم که صفحه ی گوشی روشن می شود. لبخند روی لبم می نشیند. حتما به هوای دستشویی کلاس را پیچانده بود. - هی... توی آشغال عوضی. با دستای خودم می کشمت. منو تا الان هزار بار سکته دادی. تنها نیشخندم عمیق تر می شود:« اگر واقعیت داشت الان نباید صداتو می شنیدم.» - چرا نیومدی مدرسه؟ کدوم گوری الان؟ - خونه. جواب کوتاهم را دوست ندارد. اما می توانم تردید را در صدایش حس کنم:« پس یعنی... برگشتی؟» سرد زمزمه می کنم:« فعلا.» از پشت تلفن صدای رها شدن نفس عمیقش را می شنوم:« باشه. بعدا درباره اش حرف می زنیم. باید برم.» - آره می تونیم بعدا درباره ی خیانتت حرف بزنیم. می توانم جمع شدن صورتش را تصور کنم:« کدوم خیانت؟... لیدا اون خیلی نگران بود و من چاره ای نداشتم. اومده بود دم در خونه و کم مونده بود التماس کنه.» هنوزم هم نمی توانستم این نگرانی های احمقانه ی شاهرخ را درک کنم. چطور با وجود تمام فحش هایی که نثار او و پدرش کرده بودم هنوز هم اصرار داشت نقش یک برادر بزرگ را برایم بازی کند؟ زیرکانه طعنه می زنم:« پس حتما آدرس خونه ی شما هم با همین دلسوزیش به دست آورده بود.» کمی سکوت پشت خط حاکم می شود و بعد دوباره صدایش بلند می شد:« من... نمی دونم.» تعجب لحن گیجش ثابت می کرد دروغ نمی گوید. پلک هایم را روی هم می فشارم تا سر دردم را تسکین دهم:« بعدا نازی. بعدا حرف می زنیم.» تماس را قطع می کنم و به کمد دیواری مقابلم چشم می دوزم. اگر که نازی به شاهرخ چیزی نگفته بود پس او از کجا آدرس نازی را داشت؟ چشمان عسلی رنگم با احاطه شدن توسط خط چشم پررنگ مشکی بیشتر از هر وقتی جلوه می کرد. با گرفتن دستم به لبه ی میز آرایش کفش های مجلسی سفید هم رنگ لباسم را می پوشم و دوباره رژ لبم را تجدید می کنم. شال را که روی موهای مشکی رنگم می اندازم، کیف دستی ام را بر می دارم و قبل از خروج از اتاق نگاهم را به دستبند قرمز رنگی که روی میز قرار داشت می دوزم. من یک احمق می شدم اگر الان رویم را از این دستبند لعنتی بر می گرداندم درحالی که می توانست پوشش امشبم را کامل تر کند. درست است؟ نفس می کشم و در برابر نمایان شدن تصاویر ترسناکی که این روزها می دیدم، مقاومت می کنم. اهمیتی نداشت. بگذار احمق باشم. به سمت دستبند می روم و میان انگشتانم می گیرمش. انگار نیرویی عجیب و ناخوشایند از بند چرمی اش تا کف دستانم و بعد کل بدنم سرازیر می شود. بی اراده رهایش می کنم که این بار روی زمین می افتد. لب می گزم و با ضربه ی پا دورش می کنم. این بار با سرعت بیشتری به سمت در می روم و بعد از خروج با ضربی به هم می کوبمش. باید در اولین فرصت فکری برای خلاص شدن از شر آن دستبند کذایی مرموز می کردم. حسی به من می گفت تمام این تصاویر و توهمات لعنتی از همان شب مهمانی نورا شروع شد و پوشیدن این دستبند کوفتی. پله ها را پایین می روم و به دور سالن خالی طبقه ی پایین چشم می گردانم. ممنون شاهرخ بودم که قبل از رفتنش چراغ های کوچک مخفی را روشن گذاشته بود تا من مجبور نباشم در تاریکی مطلق با شرایط این روزهایم به سمت در خروجی بروم. نگاهی به ساعت می اندازم و ناگهان در جایم خشک می شوم. تصور می کنم دمای بدنم به زیر هفت درجه می رسد و نوک یخ زده ی انگشتانم که قادر به نگه داشتن کیف دستی نیستند، آن را روی زمین می اندازند. زانوهایم سست می شوند و خودم هم در کنار کیف دستی مشکی ام روی زمین می افتم. چرا زودتر به فکرم نرسیده بود؟ درست است. شاهرخ درست می گفت. مادر من یک مشکل روانی داشت. مشکلی که این روزها من هم دچارش شده بودم. اسکیزوفرنی. تمام این توهمات، صداها، کابوس های غیر شفاف، خیال پردازی ها، تمامش به همین بر می گشت. تنها دلیل منطقی که می توانست وجود داشته باشد. من بیمار بودم. درست مانند مادرم من هم یک بیمار روانی بودم. با لرزش گوشی میان انگشتانم که بند بندشان از فشرده شدن به بدنه ی فلزی اش به درد آمده بودند، حواسم متمرکز به صفحه ی روشنش و نام سورن می شود. اگر که تمام گفته های شاهرخ حقیقت داشت... لبانم روی هم فشرده می شوند. حتی نمی توانستم به بعدش فکر کنم. یعنی من هم... گوشی دوباره به لرزه می افتد. عصبی انگشتم را روی صفحه اش می کشم و بدنه ی خنکش را به گوشم می چسبانم. صدایش نگران در گوشم می پیچد:« الو؟ لیدا؟» پلک هایم را روی هم می فشارم. - سورن... من... متاسفم... نگرانی صدایش تشدید می شود:« چی داری میگی؟ من دم در خونتونم. بیا بیرون.» حالا می توانم قطرات اشک را روی گونه هایم حس کنم. مطمئنا همین بود. من دچار یک بیماری روانی شده بودم. تنها دلیل منطقی که این توهمات را توضیح می داد. - لیدا؟ صدامو می شنوی؟ می شنیدم؟ نمی دانستم. فقط اینکه نمی توانستم کلماتش را درک کنم. چیزهایی به مراتب ترسناک تر ذهنم را پر کرده بود. - لیـــدا؟ داری عصبیم می کنی... از صدایش مشخص بود و نیازی به تاکید نداشت. - سورن... من... امشب...نمی تونم بیام. مکثی می کند و این بار نرمی بیشتری در کلامش هست. - چرا؟ اتفاقی افتاده؟ درو باز کن و بذار بیام تو. نمی توانم صدایم را کنترل کنم و قبل از آنکه متوجه شوم بلند می شود:« ســــورن می خوام تنها باشم امشبو ولم کن.» اولین بار بود که اینطور بی پروا مخاطبش قرار می دادم. می توانستم چشمان گرد شده ی متعجب و گیجش را به راحتی تصور کنم. بی اهمیت به واکنشش، تماس را قطع می کنم و پاهایم را در آغوشم جمع می کنم. چانه ام را روی زانوهایم می گذارم و اشک هایم سرازیر می شوند. منصفانه نبود. من به اندازه ی کافی در زندگی ام درد می کشیدم اما امشب دیگر تحملم تمام شده بود. دستم به سمت گوشی می رود و این بار شماره ای را که تا به حال یک بار هم نگرفته بودمش در صفحه وارد می کنم. نام شاهرخ مقابل چشمانم روی صفحه ظاهر می شود و من گوشی را کنار گوشم می گذارم. با اولین بوق جواب می دهد:« بله؟» پارچه ی بافت طوسی رنگ را میان انگشتانم مچاله می کنم و با حق به جانب ترین لحن ممکن می گویم:« برگرد خونه. باید با هم حرف بزنیم.» منتظر جوابش نمی مانم و تماس را به سرعت قطع می کنم. با پشت دست اشک هایم را پاک می کنم و با گرفتن دستم به کف پارکت شده ی سالن، از جایم بلند می شوم. نگاهم به روی تابلوی گران قیمت نصب شده روی دیوار دوخته می شود. نفس عمیقی می کشم و به سمتش می روم. آخرین بار فرصت نداشتم با دقت این اتاقک مخفی را بررسی کنم. با تمام زورم، تلاش می کنم تابلو را کنار بزنم و به در چوبی و کهنه ای که پشتش بود برسم. وقتی موفق می شوم دستم آرام روی دستگیره می نشیند. می دانستم چیزی درست نبود. مخفی ماندن این اتاق و هوایی که به وسیله ی آن احاطه شده بود باعث می شد هر فردی تمایل شدیدی به دور شدن از آن در خودش حس کند. دستگیره را که می کشم موج انرژی مبهم و منفی گره ی انگشتانم را به دور دستگیره شل می کند. از میان در نیمه باز چشم به تاریکی می دوزم.
  9. Andia77

    تسخیر | Andia77

    زانو ام خم می شود و بازوهای او به موقع کمرم را می گیرند. تنم را عقب می کشد تا دوباره روی راحتی تک نفره بیفتم و خودش مقابلم روی زانو می نشیند. - لیدا... من متاسفم... واقعا نمی خواستم ذهنیت تورو خراب کنم اما... شرایط طوریه که فکر کردم بهتره بدونی... هیچ چیز از کلماتش نمی فهمیدم. تنها صفحه ی سیاه تلویزیون نقطه ی دیدم را پوشانده بود و یک مشت صدایی که بلند کلمه ی اسکیزوفرنی را فریاد می زدند. معنایش چه بود؟ مطمئنا قبلا آن را در مجله ای دیده بودم اما ذهنم شوکه تر از آن بود که بتواند میان اطلاعت انباشته شده اش پردازش کند تا معنایش را به دست آورد. فشاری به شانه ام وارد می شود و بوی نسکافه در بینی ام می پیچد. - لیدا یکم بخور... رنگت پریده... رنگم پریده بود؟ چه اهمیتی داشت وقتی نمی توانستم کلمه ای را که شاهرخ بیانش کرده بود معنایابی کنم؟ به زور جرعه ای از مایع را در دهانم می ریزد. شیرینی اش باعث می شود احساس بهتری داشته باشم. نمی خواستم به این فکر کنم که شاهرخ چند قاشق شکر صرف کرده بود تا این نسکافه قابلیت برگرداندن فشارم به حالت اول را داشته باشد. گرمایی وصف نشدنی که در شکمم حس می کنم، انگار مغزم می تواند بهتر پردازش کند و به سرعت معنایش را به یاد می آورم. اسکیزوفرنی یا توهم شنیداری دیداری... لبان نیمه باز مانده ام روی هم قرار می گیرند. فشار دستش روی شانه ام بیشتر می شود و من صدایم را می شنوم که دیگر شبیه خودم نبود. انگار از گلوی فردی ناشتاخته بیرون می آمد. - دروغه... صدای برخورد لیوان به میز شیشه ای را می شنوم. او دست دیگرش را از روی شانه ام عقب می کشد و از روی زانوهایش بلند می شود:« بس کن لیدا... من هیچوقت اعصاب تو رو به خاطر یک دروغ وحشتناکی مثل این به هم نمی ریزم...» باید سرش داد می زدم تا در گوشش فرو رود؟ که این کاریه که او و آن مرد عوضی همیشه می کردند؟ به هم ریختن اعصابم... - باورش نمی کنم... دوباره مکث می کند و بعد از چند ثانیه تصمیم می گیرد حرفش را بزند. - مدارک پزشکیشو نشونت میدم... هر چند اگر خاطراتتو درست به یاد می آوردی شاید دلیلی موثق تر از پرونده ی پزشکی بود... فقط نگاهش می کنم. سرد و بی احساس. اما در ذهنم به دنبال دلیل می گردم. " او واقعا راست می گفت؟ یعنی تمام این مدت مشکل از ذهن من بود که تلاش برای تحریف خاطرات گذشته می کرد؟ اما...آخر... چطور ممکن بود؟" سعی می کنم تمام خاطراتم را از مادرم به یاد بیاورم. قصه های هر شبش و دستی که میان موهایم می کشید. آویزان شدن هایم از اپن آشپزخانه و لبخند های او وقتی پشت گاز مشغول درست کردن غذا بود. همزمان تصاویری مبهم از ذهنم می گذرند. دختربچه ی وحشت زده ای که در تاریکی اتاق چشم به در دوخته بود و صداهایی از بیرون در بسته... خنده هایی بلند و غیرطبیعی... صدای کشیده شدن تیزی به دیوار و قدم هایی که محکم روی زمین کوبیده می شد و هر لحظه به در اتاق نزدیک تر. صدای تقه هایی به در و خنده هایی که بلندتر می شد من را در زمان حال هم از جا پراند. نگاه نگران شاهرخ را می بینم و به سرعت با دستانی که می لرزید از جایم بلند می شوم. می خواهد دنبالم کند که نگاهی خاموش به سمتش می اندازم:« می خوام تنها باشم.» لحن سردم موثر واقع می شود. سر تکان می دهد و من با قدم هایی که تقریبا روی زمین کشیده می شد به سمت راه پله ها می روم. اسکیزوفرنی... این کلمه مانند نقطه ای کوچک در پس زمینه ی سفید ذهنم بود که هر چه بیشتر برای تمرکز روی آن تلاش می کردم، محو تر می شد. دستم را به نرده می گیرم. احساس می کردم دیگر مقاومت در برابر جاذبه ی زمین هم برای بالا بردن پایم و گذاشتن روی پله ی بالاتر سخت شده بود. با کوبیده شدن در اتاق، کمرم را به چوب سردش تکیه می دهم و آرام روی زمین سر می خورم. دیگر انرژی برای سر پا ماندن در پاهایم وجود نداشت. می گذارم موهای مشکی رنگم اطراف گردنم را بگیرد و سرم را به در تکیه می دهم. به نقطه ای نا معلوم در اتاق چشم می دوزم. سعی می کنم دوباره و دوباره به معنای کلمه ای که شنیده بودم فکر کنم. انگار که در بسته ی ذهنم همانی که به نظر شاهرخ خاطرات فراموش شده ام را در خودش نگه داشته بود کم کم متزلزل می شد. تصویر دستانی که محکم از پشت به دور شکمم حلقه شده بودند، مقابل چشمانم نقش می بندد. می توانستم ناخن ها بلند لاک مشکی خورده اش را واضح تر از هرچیزی ببینم. حرارت نفس هایش برام آزاردهنده بود. صدایش را کنار گوشم می شنوم که نرم ولی تهدید آمیز زمزمه می کرد:« نترس دختر کوچولوی من. بهت قول میدم خیلی سریع تموم میشه و هیچی حس نمی کنی.» به لرزه می افتم. دستم مشت می شود و روی سینه ام فرو می آید. چیزی سنگین مانند بفض راه گلویم را گرفته بود. نمی توانستم اکسیژن را نفس بکشم. کف دستم را به زمین می فشارم تا بتوانم تنم را بالا بکشم و دوباره روی پاهایم بایستم. انگشتانم را به لبه ی میز دراور می گیرم و به سمت تخت می روم. صدای کشدار زن دوباره در گوشم زنگ می زند:« هیـــــش... بهت قول میدم زود تموم بشه عزیزم.» تقریبا روی تخت می افتم. میان موهای آشفته ام دست می کشم و آرام نگاهم را به اطراف اتاق نیمه روشن می دوزم. آسمان ابری و پرده ای که پنجره را پوشانده بود مانع از رسیدن نور زیادی به داخل اتاق می شد و من نمی دانستم چرا این روزها سرنوشتم با تاریکی گره خورده است. پاهایم را در آغوشم جمع می کنم و کمرم را به تاج تخت تکیه می دهم. باید فکر می کردم. باید حواسم را متمرکز می کردم. امکان نداشت مادرم بیمار بوده باشد. پس چطور من چیزی به یاد نمی آوردم؟ پس چطور... آب دهانم را قورت می دهم. من خاطره ای از او به یاد نداشتم. نه خیلی زیاد. این عجیب بود. تنها تصاویری که به یاد می آوردم آنقدر انگشت شمار بودند که حالا به واقعی بودنشان شک می کردم. تمامش تقصیر آن شاهرخ لعنتی بود. او برای خاطرات من هم نقشه کشیده بود. شاید هم داشت از حربه ای روان شناسانه برای ایجاد تردید درون من استفاده می کرد. دندان هایم روی هم فشرده می شوند. هیچ دلیلی وجود نداشت که مادر من بیمار بوده باشد. امکان نداشت. من باورش نمی کردم. مدارک پزشکی؟ برای پدر پولدار و حقوق دان او که جمع کردن یک مشت مدارک جعلی کاری نداشت. ملاحفه را میان انگشتانم مشت می کنم و بیشتر در خودم جمع می شوم. اما اگر یک درصد حرف هایش راست بوده باشد... آنوقت چه اتفاقی می افتاد؟ اهمیتی نداشت. باز هم گناه پدر او را برای کشتن مادر من توجیه نمی کرد. با بلند شدن صدای زنگ گوشی، سر می چرخانم و به صفحه اش که روشن شده بود به ظاهر شدن نام سورن چشم می دوزم. دستم مردد دراز می شود و دایره ی سبز رنگ را با حرکت نوک انگشت می کشم. صدایش که در گوشم می پیچد احساس می کنم بغض گیر کرده در گلویم ناپدید می شود. - الو؟ لیدا؟ نفسی عمیق می کشم و با کشیدن اجباری گوشه ی لبانم انگار که او می تواند چهره ام را ببیند لبخندی می زنم. - سلام. صدای حیرت زده اش بلند می شود:« نمردی؟ زنده ای؟ خوبی؟» این بار لبخندم واقعی است. لحنش عصبی می شود:« می دونی از دیشب همه اش دارم بهت زنگ می زنم؟ واقعا نگرانت شدم. اومدم دم در سوئیت دنبالت هر چی زنگ زدم کسی جواب نمی داد مجبور شدم رمز قفل رو بزنم و اومدم تو. وقتی ندیدمت داشتم دیوونه میشدم. نمی دونستم کجا دنبالت بگردم. نازی هم خبری ازت نداشت اما حدس زد ممکنه برگشته باشی خونت. می خواستم همون موقع راه بیفتم و بیام اما خودم رو کنترل کردم و گفتم صبر کنم تا فردا دوباره بهت زنگ بزنم.» از درجه ی عصبانیتش کاسته می شود و صدایش محتاطانه می شود:« گفتم شاید... درست نباشه اینطور یکدفعه بیام در خونتون. نمی دونستم خانواده ات ممکنه چه واکنشی نشون بدن.» خانواده؟ پوزخند می زنم. باید به او می گفتم هیچ خانواده ای نداشتم؟ یک برادر ناتنی و مردی که ناپدری بودن را یدک می کشید که خانواده نبود. بود؟ - الو؟ لیدا؟ هستی؟ دوباره ملاحفه میان انگشتانم فشرده می شود. به سختی لب می زنم:« هوم... میـ....ـشنوم...» نگران می پرسد:« حالت خوبه؟ میتونم بیام دنبالت.» به سرعت ابلهانه سر تکان می دهم انگار که او می تواند ببیند:« نه نه. اصلا لازم نیست.» مکثی می کند و دوباره صدایش را می شنوم:« امشب... میای؟» ابروهایم را برای تمرکز بیشتر در هم می برم و پس از چند ثانیه به یاد می آورم که درباره ی چه چیزی حرف می زد. - اوه... مهمونی... گوشی را به دست دیگرم می دهم و سرم را به دیوار می چسبانم. - نمی دونم... آره... یعنی... میام... با کف دست به پیشانی ام می کوبم:« خب... راستش حواسم اصلا به مهمونی نبود ولی میام. مطمئنا خوش می گذره.» در واقع اصلا مطمئن نبودم. اما یک مهمانی پر سر و صدا می توانست حواسم را از آشفتگی های فکری این روزهایم پرت کند. شاید کمی فرصت نفس کشیدن بهم می داد. - پس ساعت هفت میام دنبالت. بیام دم در خونتون دیگه نه؟ دوباره ابلهانه سر تکان می دهم:« آره منتظرتم. اوه... راستی سورن...» - چی شده؟ به پنجره ی بسته ی اتاق چشم می دوزم با آرام ترین صدای ممکن زمزمه می کنم:« یک... جعبه... فکر کنم جا مونده. میشه برام بیاریش؟» - تو سوئیت؟ - آره. - باشه پس امشب که میام دنبالت برات میارمش. به لاک سیاه پاک شده ی نوک انگشتان پایم خیره می شوم و کلمه ای را که کم عادت به بیانش داشتم زمزمه می کنم:« به خاطر... کمک هات... ممنون.» می توانم گرما و صمیمت لحن خوش حالش را حس کنم:« حرفشم نزن. پس امشب منتظرم باش.» خداحافظی زیر لب می گویم و تماس را قطع می کنم. سورن همان پل بود. پلی که برای رد شدن از مشکلات نیازمندش بودم. اما مشکل اینجا بود که این پل تنها مرا از روی مشکلات رد می کرد اما نمی توانست آن ها را حل کند و به همین دلیل بود که آن ها مثل رودخانه دنبالم می کردند و من هر بار برای پریدن از روی آن ها نیازمند پلم بودم و این از همیشه محتاج ترم می کرد به سورن، مهمانی هایش و پل بودنش. برای همین حالا هم که فهمیده بودم رنگ احساسات سورن در حال تغییر است توان پس زدنش را نداشتم.
  10. سلام دوست عزیز. خسته نباشین. آفاق جان به من گفتن برای نقد رمان به شما مراجعه کنم.

    1. hila

      hila

      سلام عزیزم،وقت بخیر.

      شرمندت شدم بابت این تاخیر چندین ساعته.درخدمتم بفرمایید

  11. Andia77

    تسخیر | Andia77

    زیر چشم برای پنجمین بار نگاهش می کنم. به عادت همیشه قهوه ی تلخش را به لبانش نزدیک می کند و جرعه ای می نوشد. تمام تلاشش برای نادیده گرفتنم پشت میز صبحانه درحالی که مقابلش نشسته بودم کاملا موثر واقع شده بود. قاشق مربا خوری را تقریبا در ظرف مربای آلبالو پرت می کنم و با سر کشیدن باقی مانده ی چای شیرینم می خواهم از جایم بلند شوم که دستی روی دستم می نشیند و مانع ام می شود. به سمت شاهرخ که خونسردانه تکه نانش را با خامه و مربا پر می کرد می اندازم و با بیشتر شدن فشار دست دوباره در جایم قرار می گیرم درحالی که نگاهم در خصمانه ترین حالت ممکنش به شاهرخ دوخته شده بود. به روی خودش نمی آورد و تکه نانی را که کمی بزرگ تر از حد لازمش بود با زور چای پایین می فرستد. وقتی از خطر خفه شدن نجات پیدا می کند پوزخندی می زنم که دوباره نادیده گرفته می شود. ناپدری سابقم روزنامه اش را روی میز می گذارد و از جایش بلند می شود. کیف حاوی پرونده هایش را که از روی صندلی کناری اش بر می دارد با خداحافظی آرامی زیر لب که مطمئنا خطاب به پسر عزیزش بود، از خانه خارج می شود. با بسته شدن در حال پذیرایی در سکوت فرو می رود و من دیگر میلی در خودم برای خوردن صبحانه نمی بینم. - تمومش کن لیدا... الان دلیل اون نفرت توی نگاهت چیه؟ نیم رخم را به او می دوزم و ابروهایم با بیزاری در هم می روند:« هم سفره شدن با قاتل های مامانم...» پلک هایش را برای لحظه ای روی هم می گذارد تا آرامشش را به دست آورد و من راضی از اینکه توانسته بودم عصبی اش کنم ناگهان میل شدیدی به تمام کردن چای شیرینم پیدا می کنم. - باشه... می تونی هرچقدر دلت می خواد طعنه بزنی... وقتی همه چیزو بهت بگم... دیگه اعتماد به نفسی برات نمی مونه... لیوان خالی را روی میز می گذارم. حدسش سخت نبود که او داشت تهدید می کرد اما من اهمیتی نمی دادم. با توجه به مکالمه ای که دیشب شنیده بودم؛ مشخص بود شاهرخ هیچوقت نمی خواهد حقیقت را بدانم و اگر تلاش می کرد با ترساندن و تهدید کردنم مانع از کنجکاوی ام شود؛ من به او نشان می دادم که راه اشتباهی را انتخاب کرده است. در صندلی ام عقب می روم تا جایی که کمرم با پشت چوبی اش تماس پیدا کند و دستانم را روی سینه گره می زنم. نمی دانستم حالت بی تفاوت و از خود راضی چهره ام تا کی دوام می آورد برای همان به او اشاره می کنم تا زودتر شروع کند:« می تونی تهدید کردن منو کنار بذاری و بری سر اصل مطلب...» دوباره آن حالت موذیانه ی پلید را در نگاهش می بینم. چشمانم را تا جایی که می توانم تنگ می کنم و انگشتان گره خورده ی روی شکمم را تا روی میز بالا می آورم. - اول مدرسه... بعد حرف می زنیم... اول هجوم گرما را به صورتم احساس می کنم و بعد میل شدیدم برای چنگ انداختن به موهای خوش حالتش که رو به بالا فرم گرفته بود. صدای سایش دندان هایم مطمئنا به قدری بلند بود که گوش های لعنتی او بشنوند. اما با فکری که به سرم می زند در عرض یک ثانیه دوباره آرام می شوم. گونه های آتش گرفته ام به حالت عادی بر می گردند و می توانم پوزخندی روی لب بنشانم. - باشه... می تونیم بریم مدرسه... از این موافقت ناگهانی متحیر می شود. ابروهایش با بدبینی در هم می روند و مردد از جایش بلند می شود:« خب پس... میرم... ژاکتمو بردارم...» قبل از اینکه زیاد از میز دور شود صدایم بلند می شود:« البته... تو که می دونی دیگه... فرار کردن از مدرسه برام مشکلی نداره فقط اگر این بار گیر بیفتم اخراجم... مهمم نیست اون مردک چقدر هزینه ی کمکی خرج اونجا کرده باشه...» مسیر رفته را به سمتم بر می گردد. نگاهش می گفت بدش نمی آید از موهایم می گرفت و کشان کشان اطراف خانه دورم می داد. متکبرانه مقابلش دست به سینه می شوم و شانه ای بالا می اندازم... نفس عمیقش را به بیرون می فرستد که باعث می شود شانه هایش به تندی حرکت کنند و بعد به در نصیحت می زند:« لیدا... چرا متوجه نیستی؟ تو امسال کنکور داری... هیچ فکر کردی آینده ات قراره چی بشه؟ اونم وقتی اینطور نسبت به نمره ها و مدرسه ات بی تفاوتی؟ مگه نمی خوای از این خونه بری؟ پس باید به خاطرش تلاش کنی... اگر تو آینده ی خودت رو بسازی دیگه نیازی به ما برای حمایت نداری و می تونی هر چی رو می خوای به دست بیاری... فقط لازمه یکم بیشتر به درسات توجه کنی...» انگار پیشنهاد یک آب نبات چوبی را در ازای آمپول خوردن بچه ی چهارساله ای می داد.گوشه ی لبم با تمسخر کش می آید و گره ی بازوانم از روی سینه باز می شوند. - درس خوندن که تنها راه رفتن از این خونه نیست... از چشمانش مشخص بود که حالت موذی نگاهم را اصلا دوست ندارد. کلمات بعدی ام با ضرب بیرون می ریزند:« ازدواجم یک راهشه...» نگاهش جوری بود که انگار با توپ سنگین بسکتبال ضربه ای به صورتش زده بودند. مطمئنا ازدواج به عنوان راهی برای ترک اینجا در لیست مخصوصم جایگاه آخر را داشت اما چه اهمیتی داشت وقتی می توانستم به لطف دروغ مصلحتی ام لذت دیدن چهره ی جن زده اش را احساس کنم؟ اخمی بین ابروهایش می نشیند. دو دستش را به لبه ی میز می گیرد و به سمتم خم می شود. - منظورت چیه؟ شانه هایم را برای بیشتر حرصی کردنش با بی تفاوتی بالا می اندازم. - هیچی... فقط اولویتمو برات گفتم... با تاسف سر تکان می دهد و صدای تمسخر آمیزش را می شنوم:« آره... عاقلانه بود...» کمی که می گذرد دوباره به سمتم خم می شود و به سرعت می گوید:« بهت پیشنهاد ازدواج داده؟» می دانستم به آسانی بی خیال ماجرا نمی شود. لبانم را با ژستی متفکرانه جمع می کنم و از میر فاصله می گیرم:« نمیشه دقیقا اینطور گفت... اما طولی نمیکشه که میده...» در جایش خشک می شود. نگاهش رنگ عوض می کند و من می توانم رگه های عصبانیت را در چشمانش ببینم. - تو فقط هیــجده سالته... لحنش نا باور بود و تلاش می کرد خشمش را در استفهام کلامش پنهان کند. از همان لبخندهایی که به درجه ی خشونتش اضافه می کرد روی لب می آورم. - و اگر بخوایم دقیق تر بگیم به سن قانونی رسیدم. نفس عمیقی می کشد و یک دستش را بالا می آورد:« نمی خوام باهات بحث کنم... فعلا این موضوعو کنار می ذاریم.» لبخند موذیانه ام پررنگ تر می شود:« فکر خوبیه.» کمرم را بیشتر از قبل به پشتی صندلی می فشارم:« خب... بریم سر اون بحث اصلیمون.» با مکثی کوتاه، آرام راهش را به سمت آشپزخانه کج می کند. صدای معترضم بلند می شود:« هــی... کجا میری؟» صدایش در باز و بسته کردن کابینت ها گم می شود:« میام.» از پشت میز بلند می شوم و روی راحتی تک نفره ای که دیشب رویش از ترس نزدیک به بیهوشی بودم منتظر می شوم. با لیوان مشکی رنگ سرامیکی که بخار بلند شده از محتویاتش مشخص بود به سمتم می آید. لیوان را مقابلم می گذارد و رو به رویم جا می گیرد. از گوشه ی چشم نگاهی به مایع قهوه ای رنگی که بوی نسکافه می داد، می اندازم و یک ابرویم را برایش بالا می دهم. دو آرنجش را به زانوهایش چسبانده بود و به جلو متمایل شده بود:« فکر کردم ممکنه یک چیز شیرین لازمت بشه.» شاید در تلاش بود برایم فضاسازی انجام دهد تا احساس پریشانی و اضطراب کنم و بی خیال عمل کردنش به قولی که داده بود شوم. چشمانم را تنگ می کنم و خیره اش می شوم. سکوتش تایید مثبتی بود بر حدسی که زده بودم. با حرص لبانم را روی هم می فشارم و با حالتی تهدید آمیز مانند خود او به جلو متمایل می شوم:« تصورات احمقانه ات از واکنش منو کنار بذار و برو سر اصل مطلب.» دستانم را به سینه می زنم و این بار من سعی می کنم او را ترغیب به گفتن کنم:« می دونستم که هیچی برای گفتن نداری. چون بابای تو قاثل مامان منه...» به سرعت میان موهایش دست می کشد. کلافگی اش را احساس می کنم. از جایش بلند می شود و در حالی که می چرخد تا پشتش به من باشد؛ صدایش را می شنوم:« اون یک تصادف بود.» من هم با ضرب از جایم بلند می شوم و تقریبا فریاد می زنم:« درسته که من اون موقع فقط دوازده سال داشتم ولی خوب اون مشاجره ی لعنتی که پدر تو راه انداخته بودو یادمه... سعی نکن مقصر بودنشو انکار کنی...» به سمتم می چرخد و یک دستش را به پشتی راحتی می گیرد:« تو تمام این سال ها تو تلاش کردی آخرین تصویر ذهنی مبهمی که از مادرت داشتی رو دلیل مرگش بدونی چون مقصر دونستن یک نفر آرومت می کرد... آره لیدا... منم می دونم... اینکه همه ی تقصیرا رو گردن یکی دیگه بندازی حس خوبی داره... بهت احساس راحتی میده... اینگه یکی دیگه رو دلیل بدبختی هات بدونی یک مکانیزم عالی دفاعی برای ذهنته اما تو دیگه داری از حدت می گذرونی... تنها کاری که بابای من کرد مراقبت از تو توی این شش سال بود... حتی قبل از اون... چون اگر که بابای من نبود تو تا الان مرده بودی...» سکوت برای چند ثانیه سالن را در بر می گیرد. "من مرده بودم؟ منظورش چه بود؟" سعی می کند با نفس های عمیق خودش را آرام کند. انگار که برای لحظه ای حواسش نبود و چیزی را گفته بود که هیچوقت نباید می دانستم. این از حالت پشیمان چهره اش مشخص بود. صدای خفه ی خودم را می شنوم:« منظورت چیه؟» می بینم که چرم راحتی بیشتر میان انگشتانش فشرده می شود. - لیدا... من فقط دارم میگم اینطور عجولانه بر اساس مشاهدات ناقص خودت قضاوت نکن... تمام اتفاقی که اون شب افتاد یک مشاجره بین پدرم و مادرت بود... بعدش مادرت با عصبانیت از خونه زد بیرون و... همون اتفاقی که برای تو افتاد برای اون هم افتاد... با این تفاوت که سرعت اون ماشینی که با مادرت تصادف کرد خیلی بیشتر بود... و اون... توجه لازمو نداشت... دستم را مشت می کنم. او به قدری راحت از مرگ مادرم و اون تصادف کذایی صحبت می کرد که انگار مرا درباره ی مردن حیوان خانگی سه روزه اش توجیه می کرد. - که بابای عوضی و بی احساس تو مقصر نبوده و این تصادف به خاطر بی توجهی مامان من اتفاق افتاده؟ از جایم بلند می شوم و مقابلش می ایستم. می توانستم چهره ی خودم را با پره های گشاد شده ی بینی و لبان جمع شده ای که ناشی از فشار دندان هایم روی هم بود تصور کنم. - واقعا عادلانه است... حالم ازت به هم می خوره... هم از تو و هم از پدرت... تمام تصاویری که از خاطرات گذشته یادم میاد همه اش تنهایی مامانم و بی رحمی ها و قساوت های بابای تویه... انگشتانش مچم را چنگ می زنند:« لیدا... تو چیزی رو به یاد میاری که یادآوریش راضیت می کنه... تو تمام حقیقتو لا به لای همه ی اون خاطرات تلخ و ناراحت کننده ی گذشته ات دفن کردی... چرا نمی خوای چشماتو باز کنی و این بار با دقت بیشتری بین همه ی اون خاطراتی که توی ذهنته بگردی؟» تمام نیرویم را در کف دستم می گذارم و محکم ترین ضربه ی ممکن را به سینه اش می کوبم. چند قدم به عقب تلو می خورد اما باعث نمی شود مچم از میان گره ی عصبی و محکم انگشتانش رها شود. - من فقط اون چیزی رو یادمه که واقعا بوده... من دنبال مقصر نمی گردم اون مردک عوضی واقعا مقصـــره... هردو برای چند ثانیه تنها نفس می زنیم درحالی که قصد قطع کردن ارتباط چشمی امان را نداریم. کم کم گره ی انگشتانش شل می شوند و می بینم که عقب می رود. - باشه... ظاهرا... چاره ای نیست... لبانش را روی هم می فشارد و منی را که با خشمی توأم با استفهام نگاهش می کردم از نظر می گذارند. - مامانت... یک مشکلی داشت... حرکت های سینه ام که ناشی از نفس زدن های عصبی ام بود کند می شود. چند قدم دیگر عقب می رود و این بار سعی می کند از نگاه مستقیم به چشمانم اجتناب کند. - اون... مریض بود... برای چند ثانیه نفس کشیدن را فراموش می کنم. دست مشت شده ام باز می شود و نا باور روی سینه ام می نشیند. نگاه سریع گذرایی می اندازد تا میزان مناسب بودن شرایط را برای ادامه دادن حرفش تخمین بزند. حالت بهت زده ی چهره ام را که می بیند می خواهد به سمتم بیاید که با حرکت دست متوقفش می کنم. دوباره عقب می رود و من صدای خفه ام را به سختی می شنوم:« منظ...ـورت... از.... مریـ....» نفس می گیرم... از نگاهش مشخص بود که اصلا از جو ایجاد شده راضی نبود. انگار دوست داشت همین الان از مقابل چشمانم محو شود و دیگر هیچوقت این بحث را پیش نکشد. برای منصرف نشدنش سعی می کنم ضعف نشان ندهم. - حرف بزن. در سکوت با خودش کلنجار می رود. مردد میان گفتن و نگفتن، در آخر نفسش را به بیرون می فرستد و چند قدم دیگر جلو می آید تا در صورت وجود احتمال غش کردنم بتواند مانع از خوردن سرم به لبه ی میز عسلی که پایین پایم بود بشود. - اون یک مشکل روانی داشت... دستم بیشتر روی سینه ام فشرده می شود و دست دیگرم تقریبا لباسم را چنگ می زند:« دقیقا... چه... مشکلی؟» حرکت محتاط لبانش را می بینم:« اسکیزوفرنی...»
  12. Andia77

    ☆☆فراخوان شرکت درشهرک رمان☆☆

    سلام خسته نباشین. نام رمان: تسخیر نام نویسنده: Andia77 لینک: رمان تسخیر | Andia77
  13. Andia77

    تسخیر | Andia77

    سخن نویسنده: این پستو تقدیم می کنم به lovehell عزیزم که از آغاز رمان همراهم بود و با حمایتاش باعث دلگرمی منه... لیوان آب را با دستانی که هنوز می لرزید از میان انگشتانش بیرون می کشم و به لبانم نزدیک می کنم. پتوی گرم لایکو (یکی از انواع مارک های مشهور کالای خواب ) هم نمی توانست رعشه هایم را التیام دهد چون سرمایی که درون بدنم بود با حرارت شوفاژ و پتو هم از بین نمی رفت. نگاهم را به پاهای برهنه ام که حالا تمیز شده بودند می دوزم. نفس می کشم و جرعه ای از محتویات بی رنگ را به گلویم می فرستم. بدون شک زیر چشمانم گود افتاده بود و لبان خشک و سفیدم در زمینه ی پوست رنگ پریده ام به زحمت دیده می شدند. - بهتری؟ تنها نگاهش می کنم و می فهمد که سوالش بی جا بود. میان موهایش دست می کشد و کلافه مشغول قدم زدن روی خط صافی می شود که یک سرش از راحتی که مرا جا داده بود شروع می شد و تا تلویزیون سونی چسبیده به دیوار ادامه پیدا می کرد. دیدن این حالت نا آرامش موجی از تعجب را به میان احساس ترس باقی مانده در وجودم سرازیر می کرد. در واقع اصلا انتظار نداشتم تا این حد نگرانم شده باشد. لبانم بی اراده تکان می خورند:« آدرس منو از کجا اورده بودی؟» صدایم به قدری ضعیف بود که به سختی به گوش خودم می رسید اما او ظاهرا ژن یک خون آشام را درونش داشت که از آن فاصله ی دور کلماتم را شنیده بود. - این الان مهمه؟ اخم هایم در هم می رود. جرعه ی آب به گلویم می پرد و صدای سرفه های بی جانم که بی شباهت به صدای پنجول انداختن بچه گربه ی دو روزه ای به دیوار نبود بلند می شود. صدای بیرون فرستاده شدن نفس عمیقش را می شنوم. شاید او عادت به دیدن من در این حالت ضعیف که هر لحظه انتظار بی هوش شدنم می رفت، نداشت. " باید به دادن کشیدن و چنگ انداختن به او ادامه می دادم؟" پوزخندی روی لبم می نشیند که متعجبش می کند. از ادامه ی حرکت روی خط صاف متوقف می شود و با سرفه ی ضعیف دیگری که از گلویم بیرون می آید برای ضربه زدن به پشتم نزدیک می شود. دستم را بالا می گیرم تا مانعش شوم و خوشبختانه سرفه ها متوقف می شوند. این بار با دقت بیشتری نیمه ی محتویات لیوان را می نوشم و سرم را به پشت راحتی تکیه می دهم. حضورش را در نزدیکی ام احساس می کنم. می گذارم پلک هایم روی هم فشرده شوند تا برای دقایقی ریتم نفس هایم را آرام کنم. از یخ زدگی نوک انگشتانم که کم می شود به جلو متمایل می شوم و سرم را میان دستانم می گیرم. - نمی خوای بگی چه اتفاقی برات افتاده بود که اونطور جیغ می کشیدی و تا دو دقیقه ی پیش هم دمای بدنت نزدیک به دمای بدن یک آدم مرده بود؟ لبانم را روی هم می فشارم و روی کلماتی که در ذهنم آماده کرده بودم تمرکز می کنم. - بعد از اینکه تو به قولت عمل کنی. اخم هایش در هم می روند و یک دستش را روی صورتش می کشد. - فکر نمی کنم برای شروع اون بحث حالت مساعد باشه. - این منم که تشخیصشو باید بدم. تهدید از صدایم می بارید. متعجب بودم که چطور با آن همه ترسی که تجربه کرده بودم حالا می توانستم مانند گذشته به او که که به ظاهر ناجی ام بود و من متنفر بودم از به کار بردنش، گستاخی کنم. - اونی که باید به قولش عمل کنه منم و تو هم می تونی تا فردا صبر کنی یا برگردی همونجایی که بودی. فقط نگاهش می کنم. ابروهایش با حالت موذیانه ی بدذاتی بالا رفته بود. دندان هایم را روی هم می فشارم. او فهمیده بود که من از چیزی در آنجا ترسیده بودم و حالا قصد داشت با سوءاستفاده از همان ترس مرا ناچار به قبول دستورش کند. شاید اگر هر زمان دیگری بود حماقت می کردم و این وقت شب با همان چمدان دوباره از این خانه بیرون می زدم اما امشب نه... امشب من به شدت تا حد مرگ ترسیده بودم و هنوز هم می ترسیدم از توهماتی که نمی دانستم سر منشأ اش چیست و حتی گاهی به سرم می زد که شاید واقعی ایست و من تبدیل به بازیگر اصلی یک فیلم ترسناک شدم. ابروهایش که بالا تر می روند عصبانیت با تنگ کردن چشمانم و منقبض شدن فکم در چهره ام نمود پیدا می کند. شانه هایش را بالا می اندازد و با سر به راه پله اشاره می کند:« لازم نیست فشار خونتو بالا وپایین کنی. فردا به قولم عمل می کنم امشب رو به هیچی فکر نکن و فقط استراحت کن.» با به هم خوردن در ورودی، نگاه هردویمان به نا پدری سابقم دوخته می شود. در واقع میل شدیدی در به کار بردن "سابق" برای این مرد داشتم. کیف چرمش را مانند سایر وکیل ها در دست گرفته بود و بدون توجه به حضور من کتش را به جا لباسی تعبیه شده در وروردی آویزان می کرد. دو دکمه ی اول پیراهن سفیدش را که باز می کند سلامی به شاهرخ می دهد و به آشپزخانه می رود انگار که من تنها شبح نامرئی بودم که پاهایم را روی یکی از راحتی های سالن پذیرایی اش روی هم انداخته بودم. دستی روی شانه ام می نشیند. طولی نمی کشد که قصد شاهرخ را از این لمس ظاهرا صمیمیانه را می فهمم. در تلاش بود به من دلگرمی دهد آن هم به خاطر چیزی که برایش نیاز به دلگرمی نداشتم. واقعا اهمیت نمی دادم که آن مردی که الان در آشپزخانه مشغول سر کشیدن بطری آب معدنی مخصوصش بود مرا شبح نامرئی به حساب آورده بود پس با تکانی شدید دستش را پس می زنم و از جایم بلند می شوم. دسته ی چمدانم را می کشم و درحالی که به سمت راه پله ها می روم با صدای بلندی که قصد داشتم کاملا در آشپرخانه شنیده شود می گویم:« به محض وفا کردن به قولت من میرم شاهرخ...» صدای نامفهوم آرامش را می شنوم:« منم گذاشتم...» ترجیح می دهم خودم را به نشنیدن بزنم و با سرعت بیشتری پله ها را بالا می روم. به راهروی باریک خاموش که می رسم نفسی می گیرم و برای پیدا کردن کلید برق، دستم را روی دیوار پوشیده شده با کاغذ دیواری طرح دار گلبهی رنگ حرکت می دهم. راهرو که روشن می شود پاهایم نیروی لازم برای حرکت کردن را به دست می آورند. به سمت اتاقم می روم و دستم با تردید روی دستگیره می نشیند. فشاری وارد می کنم و دستگیره را پایین می کشم. چمدانم را به دیوار در جایی نزدیک به در تکیه می دهم و قبل از اینکه تصمیم به وارد شدن بگیرم دوباره با حرکت دست برای روشن کردم چراغ تلاش می کنم. نور سفید که اتاق را روشن می کند نگاهم را به اطراف می گردانم. همانطور که انتظار داشتم هیچ چیزی تغییر نکرده بود. تخت یک نفره ام پوشیده در ملاحفه و روبالشتی کرم رنگ همچنان با تاجی که به وسط دیوار تکیه داده شده بود قرار داشت درحالی که آینه دراور در یک طرف و پنجره در طرف دیگرش بودند. نگاهم به پرده ای دوخته می شود که ثابت در جایش قرار گرفته بود. از یادآوری تجربه ی ترسناک چند ساعت پیشم، لبانم روی هم قفل می شوند و نفسم به سختی بیرون می آید. شاید باید فکری برای کندن آن پرده می کردم. به سمت میز تحریری که زیر پنجره قرار داشت می روم و دستی روی چراغ مطالعه ی شارژی می کشم. نیاز شدیدی به چک کردن تماس هایم که احساس می کنم به یاد گوشی که شاهرخ برای برداشتنش دوباره وارد سوئیت شده بود و در کوله ی مدرسه ام انداخته بود می افتم. برای برداشتن کوله ی به جا مانده ام در حال پذیرایی طبقه ی پایین، از اتاق بیرون می روم و خوش حال از این بهانه برای دور ماندن از تنهایی دستم را به نرده ها می گیرم که صدای مکالمه ی آرامی متوقفم می کند. - من نگران واکنششم... اون فقط یک دختر هیجده ساله اس. صدای شاهرخ با نگرانی مخلوط بود. دستانم را بیشتر به نرده ها می فشارم و برای واضح تر شدن صداها چند پله ی اول را پایین می روم. - هیجده ساله یعنی دیگه بچه نیست... و منم بیشتر از این نمی تونم اون نگاه های نفرت انگیزشو به خودم تحمل کنم. - بابا... هرچی هم که بگی... به نظر من هنوز براش زوده همه چیزو بدونه... - اونی که بهش قول داده تویی. سکوت شاهرخ اخم هایم را در هم می کند. او قول داده بود. باید همه چیز را می گفت. برای من مهم نبود که چقدر احمقانه درباره ی واکنش من نگران بود. این حق من بود که همه چیز را بدانم. شش سال صبر کافی بود. با روشن شدن تلویزیون و صدای قدم هایی که به راه پله نزدیک می شد، بی خیال کوله ی رها شده ام می شوم و با حداکثر سرعت به اتاقم بر می گردم. زیر پتو که دراز می کشم نگاهم را به سقف می دوزم. تقه ای به در می خورد و سر شاهرخ از بین در نمایان می شود. تابی به چشمانم می دهم و نگاهش را نادیده می گیرم. - خوب بخوابی... زیر لب زمزمه می کنم:« اگر که آخرین تصویر قبل از خوابم تو باشی امشب کابوس می بینم.» به لحن بی ادبانه ام اهمیتی نمی دهد. دستش را که برای خاموش کردن چراغ دراز می کند تقریبا در جایم می پرم. این بار ابروهایش با تعجب بالا می روند... آب دهانم را قورت می دهم که سیب گلویم جا به جا می شود:« فقط... بذار روشن باشه...» سوالی نمی پرسد و من برای اولین بار ممنونش می شوم. دستگیره ی در را که برای بستن می کشد دوباره صدایم بلند می شود:« اونم... بذار... باز باشه...» حالت چهره اش عجیب می شود. سری تکان می دهد و عقب می رود که این بار بلند تر می گویم:« لطفا... چراغ های راهرو هم خاموش نکن... حداقل تا وقتی که خوابم ببره...» تصور می کردم شنیدن لحن عاجزانه ام خوش حالش کند اما او با اخم هایی در هم دستش را به چارچوب در تکیه می دهد و با تردید می پرسد:« می خوای پیشت بمونم... تا خوابت ببره؟» به سرعت سرم را به نشانه ی منفی تکان می دادم. تا این حدش را دیگر نمی توانستم تحمل کنم. شاید با شنیده شدن التماس در صدایم و نشان دادن ترسو بودنم مانند یک بچه ی پنج ساله مشکلی نداشتم اما پیشنهاد او برای بودن در کنارم تا خوابم ببرد شاید وسوسه کننده بود اما برای من حکم نابودی را داشت. وحشتناک تر از هر چیزی محتاج او بودن برای خوابیدنم بود. چیز دیگری نمی گوید و انگار که قابلیت درک موقعیتم را داشته باشد به سمت اتاق خودش می رود. نگاهم به سمت پنجره ی اتاق کشیده می شود. پرده هنوز هم در جایش ثابت بود. پتو را تا گردنم بالا می کشم و لبه اش را میان انگشتانم می فشارم. تا زمانی که پرده تکان نمی خورد مشکلی نبود... هیچ جایی برای ترس نبود... جملات احمقانه ای که در ذهنم برای بهتر کردن حال خرابم تکرار می کردم هم کارایی نداشت. لبانم را زیر دندان هایم می فشارم و پلک هایم را روی هم می گذارم. باید سعی می کردم گوش هام را به روی هر صدایی ببندم و به نگه داشتن پلک هایم در همین حالت ادامه دهم. بند انگشتانم که از فشردن پتو به درد آمده بودند کم کم شل می شوند و خوابم می برد.
  14. Andia77

    مصاحبه با نویسنده ی عزیز انجمن Andia77

    1. بظر شما چه جور رمانی ترسناک هس؟ رمان ترسناک رمانیه که خارج از انتخاب عناصر وحشتش بتونه به بهترین نحو صحنه سازی های لازمو داشته باشه و خواننده رو از ترس تو جای خودش میخکوب کنه... به عقیده ی من رمانی ترسناکه که شخصیت اول هیچوقت نفهمه از چی میترسه و داره فرار می کنه یعنی عنصر ترسناک داستان نامرئی باشه اگر که اون عنصر قابل مشاهده باشه از شدت ترسناک بودن داستان کاسته میشه... امیدوارم تونسته باشم منظورمو به خوبی برسونم... 2. اگه بخواین یه رمان ترسناک بنویسین ترجیح میدین جن باشه یا خون آشام؟ با وجود رمان هایی که در دنیای امروز وجود دارن خون آشام دیگه یک عنصر ترسناک به حساب نمیاد بلکه بیشتر در ژانر های تخیلی و عاشقانه ازش استفاده میشه برای همین به نظر من نمی تونه زیاد ترسناک باشه... جن می تونه انتخاب خوبی باشه... فقط باید از قبل اطلاعات زیادی نویسنده در این زمینه کسب کنه چون اعتقاد به واقعی بودن این عنصر بر خلاف سایر عناصر بیشتره و گزینه ی بهتریه... 3. ما نویسنده های کم سن و سال چه طوری میتونبم اعتماد به نفس داشته باشیم؟ به نظر من نویسندگی هیچ ربطی به سن و سال نداره و تمامش به مهارت فرد بر می گرده... هرکسی با کسب مهارت و اطلاعات لازم می تونه نویسنده ی خوبی باشه اگر که کار فرد در ابتدا ضعیفه مطمئنا با گذشت زمان و کسب تجربه بهتر میشه خود من از نثر رمان اولم زیاد راضی نبودم و حالا دارم تمام تلاشمو برای بهبود نثر رمان در حال تایپم می کنم و برای همین به نظر من اون چیزی که مهمه اشتیاق یک نویسنده است که باعث بهتر شدن کارش میشه.... خواهش می کنم عزیزم... امیدورام جواب سوالاتو گرفته باشی... مرسی عزیزم... باید همیشه اینو مد نظر داشت که بزرگ ترین نویسنده های دنیا هم در آغاز فقط یک مبتدی بودن و این گذشت زمان و کسب تجربه و تلاش بود که بهشون کمک کرد به جایی که الان هستن برسن بنابراین هیچوقت نباید نا امید شد اگر که اشتیاقی وجود داشته باشه همه چیز حل میشه...
  15. Andia77

    مصاحبه با نویسنده ی عزیز انجمن Andia77

    1.نویسنده های خارجی کدوم رو میپسندید؟ در ژانر وحشت من رمان ریچارد ماتسونو خوندم که فیلمش هم به نام من افسانه هستم جزو فیلم های خوب سینماست... در سایر ژانر ها من نویسنده ی رمان های هری پاتر رو واقعا ستایش می کنم چون این نویسنده به حدی قوه ی تخیل پیشرفته ای داشت که تونست یک دنیای متفاوت رو به تصویر بکشه که تاثیر زیادی روی جوامع مختلف گذاشت و هر کسی از پس این بر نمیاد... در ژانر عاشقانه هم نویسنده ی رمان برباد رفته، مارگارت میچل، و نویسنده ی رمان غرور و تعصب، جین آستین، فوق العاده عمل کردن... 2.رمان های استفن کینگ رو خوندید؟ تا به حال این افتخار رو نداشتم که کتاب های فوق العاده ی این نویسنده ی ماهر و توانا رو بخونم ولی در فرصتی مناسب حتما توی برنامم قرار داره... 3.تا چه حد به این گفته روانشناسی با نوشتن رابطه متقابل داره عقیده دارید بهش؟ به عقیده ی من نوشته های یک شخص واقعا می تونن ریشه در عقاید و نحوه ی تفکر اون شخص داشته باشن چون یک نویسنده کاملا مطابق با نظرات و تجربه ها و مشاهداتی که در رابطه با اتفاقات اطرافش داره و برداشت شخصی خودش از اونا می نویسه... یک نوسنده خالق شخصیت های رمانش هست پس مطمئنا اون شخصیت ها از اون نویسنده تاثیر می گیرند... بنابراین من کاملا با این گفته موافقم...

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×