رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

saharjahangiri

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    78
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد saharjahangiri در 3 اسفند 1396

saharjahangiri یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

405 بار تشکر شده

درباره saharjahangiri

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,508 بازدید کننده نمایه
  1. saharjahangiri

    نامه ای از طرف زندگی | saharjahangiri

    ملبورن شهر ساکت در عین حال شلوغ و پر از سر و صدا بود. پر از فرهنگ های مختلف، آدم های مختلف. تضاد جالبی بود. بهترین شهر جهان در هفت سال گذشته و باز هم تهران من نمی شد. چه کسی به بهترین جای این کره ی خاکی را می خواست وقتی جایی بهتر وجود داشت به نام تهران. این داستان، این بازی، این شروع دوباره، دیگر نامه ای از طرف زندگی یا زندگینامه من نبود. این باز نامه ای به زندگی بود. این بار عوض کردن و بازی کردن با سرنوشتمون بود. چند روزی گذشته بود از وقتی که با امید در مورد ایران بحث کرده بودیم. امید بعد از اون بحث رفت و به دو بلیط یک طرفه به سوی ایران برگشت. شاید وقتش بود. نمی خواستم زنده باشم. فقط می خواستم از دور زندگی ها را خوب کنم. می خواستم تمام کار هایی که کردیم را درست کنم. من سوگند تهرانی بودم نه هر کس دیگر. من قدرت هر کاری را داشتم. آخرین وسایل را هم درون چمدان گذاشتم. نمی دانستم خوشحال باشم یا هیجان زده و یا حتی ناراحت. سخت بود سنگ بودن. خیلی خیلی سخت بود. به سمت راهرو رفتم و چمدان را دنبال خودم کشیدم. امید چمدان را از دستم گرفت و به سمت ماشین رفت. بار دیگر هم برگشت تا باقی وسایل را ببرد. با خارج شدن امید ، به خانه ی خالی و بی روح نگاه کردم. برگشتم و چراغ ها را خاموش کردم و من هم از در خارج شدم. در ماشین نشستم و به بیرون نگاه کردم. ملبورن زیبا بود. به فرودگاه رسیدیم. نه کسی بود که راهیمان کند و نه کسی که سفر بی خطری برایمان آرزو کند. پس از تحویل بار و رد شدن از گیت ها، به سمت سالن پرواز رفتیم. یک ساعتی که گذشت نه طولانی بود و نه کم. دقیقا مثل شصت دقیقه گذشت. بالاخره سوار هواپیما شدیم. به امید نگاه کردم. می دانستم راضی نبود برای برگشت. لبخند بی جونی به عنوان تشکر بهش زدم و با لبخند نسبتا پر رنگ تری جوابم را دارد. در صندلی هایمان نشستیم. سفر بیست ساعته شاید به اندازه ی بیست سال طول کشید. آرام و قرار نداشتم. نمی دانستم که کار درست را داشتیم می کردیم یا نه. شانزده ساعت اول را پلک بر روی هم نگذاشتم و در طول پرواز به امیدی که از خستگی بیهوش شده بود نگاه می کردم. چقدر آرام بود توی خواب. مثل کودکی که با آهنگ ضربان قلب مادرش با آرامش به خواب می رفت. دو ساعتی که در فرودگاه قطر بودیم نیز، بالاخره گذشت. باز هم سوار هواپیما شدیم و فقط دو ساعت مانده بود برای بچه بازی دوباره... دو ساعت تا به تهرانم رسیدن. دو ساعت تا جمع آوری فکر هایم و تصمیم آخر را گرفتن. کم بود... خیلی کم بود. این دو ساعت شاید از دو ثانیه هم کمتر بود. جالب بود که ساعت ها چه آسان و بی دقت به ما کم و زیاد می شندند. به صدای خلبان از فکر بیرون آمدم. ده دقیقه مانده بود تا برای شروع دوباره و شروع آخر. بار دیگر... این شروعی بود برای همه ی پایان ها...
  2. saharjahangiri

    نامه ای از طرف زندگی | saharjahangiri

    بعضی حرف ها را نمی شد زد. دل لامصب آدم که هیچ، بعضی حرف ها، روح آدم را مت**** می کنند. بعضی حرف ها خیلی سنگین تر از چند حرف و کلمه هستند. نباید زد...نباید که زد. نمی خواستم نگرانش کنم، نمی خواستم که نگرانش کنم اما نداشتنش را خوب آموخته بودم. نبودنش را هم همینطور. سوگندش الان چیزی نبود جز خاک و یک سنگ سرد. سوگند دیگر چیزی نبود جز یک روح بیمار. چیزی نبود جز یک عشق یک طرفه .شاید سوگند فقط سوگند بود و روزگار فقط روزگار. مگر می شد دل سنگی هم تنگ شود؟ مگر دل تنگی مجاز بود؟ ساعت های زندگی می گذشت بی یک ثانیه زندگی کردن. می گذشت، با سرعت و بدون توجه... وارد شدن امید و بستن کتابم هم زمان شد. -سوگندی؟ بهش نگاه کردم. حقمون نبود. برای بار هزارم حقمون نبود... امید با هم بدی هایی که کرده بود، با همه ی نامردی هایش، باز هم درونش مثل شیشه، یک دست و شکننده بود. خوابید کنارم. بی هیچ حرفی، به هیچ کلمه ای. سکوتی آرامش بخشی بود. مگر اینگه آرامش را در سکوتش پیدا می کردم. -می خوای برگردیم ایران؟ بهش نگاه کردم. با اینکه مدت ها بود به این فکر بودم اما باز هم تعجب کردم. بی فکر کردن جوابش را دادم: +نه. باز هم سکوت مرگ باری اتاق را پر کرد. این بار آرامش بخش نبود. این بار پر بود از دوری، پر از غم، درد. به سقف نگاه کردم بعد به صورت رنگارنگش. رنگارنگی صورتش خیلی وقت بود که کمرنگ شده بود. آرام بودیم در کنار هم اما انگار سهم هم نبودیم. نمی شد زور کرد به روزگار. هر چقدر من تلاش می کردم، هر چقدر امید تلاش می کرد. باز هم چیزی کم بود. شاید چیزی که هانیه به امید و امیر به من می داد. بعد از عمل های پی در پی هانیه و به دست آوردن سلامتی اش، امید را بیخیال شد و با یک مرد انگلیسی آشنا شد. قرار نبود من بچه دار بشم. قرار نبود هانیه خوب شه.. خیلی چیز ها توی قرارداد من و امید و نابودی هانیه و امیر نبود. قرار بود هانیه و امیر جدا بشوند و شدند و این اولین ضربه بود. قرار بود امیر نابود شود که شد. قرار این بود که امید و هانیه بروند تا امید دردی که کشیده بود را، برای هانیه به نمایش بگذارد و همینطور من درد عشقی را که کشیده بودم برای امیر. بازی های بچه گانه و بی سر و ته. من بار دیگر عاشق شدم و جدا از این همه مادر شدم. قرار نبود... باز هم یک امتیاز برای روزگار و سرنوشت، دو هیچ به نفع سرنوشت. این بار سوگند بود که قاضی بود. برنده هم نه، این بار من قوانین این بازی را می نوشتم. به امید نگاهی کردم. +تو می خوای؟ -من هر چی تو بخوای رو می خوام. آدم خوبی بود. فقط رنگ محبت ندیده بود. کل زندگی اش فقط و فقط شک، تردید و خیانت بود. اولین بار بود یک نفر برایش می ماند. یک نفر برایش زنده بود. دوست داشت کشته شدن من را تا فقط یک نفر را داشت تا برایش زنده باشد. به چشمانش نگاه کردم. شاید وقتش بود. شاید وقتش بود تا بازی را از نو شروع می کردیم. این بار نه برای نابودی این بار برای ساختن. این بار مرحله ی آخر بود. این بار نوبت بازی هفتم اصلی بود. حتی مادر و پدرم هم از وجودم خبر نداشتند. شاید وقت خوبی بود برای بودن غرق در این همه نبودن اما باز هم فقط و فقط بچه بازی بود. بیخیال شدم. بعد از این همه سال، حتی خبر نداشتم از حال بچه هام، امیر حتی درسا یا پریا. انگار واقعا مرده بودم. دوباره جوابش را دادم. -نه.. به عنوان یک حاکم، این بار من حرکت اول را بر نمی داشتم، اصلا حرکتی نمی کردم. این مهره ها بودند که باید این بازی را شروع و به آخر می رساندند و روزگار هم یکی از این مهره ها...
  3. saharjahangiri

    نامه ای از طرف زندگی | saharjahangiri

    بالاخره بعد از سفر بیست دقیقه ای، به ایستگاه مورد نظر رسیدم، از مترو پیاده شدم و به سمت خروجی ایستگاه رفتم. چه کسی باورش می شد که چهارده سال پیش، من، سوگند، برای نابود کردن امیر راد به ایران امدم و الان بدون اون امیر و بدون بچه هایم، در کشور و شهری بودم که از اول هم جایم آنجا بود. شاید هیچوقت نباید به ایران باز می گشتم... هیچوقت... باد سردی باعث شد تا بیشتر در خودم مچاله شوم و قدم هایم را بلند تر و تند تر کنم. رسم نامردی بود این رسم روزگار. مقصر هیچکس نبود جز دلهامون، جز نامردی های این افکار و جز خود روزگار. سخت بود مقصر این بازی را پیدا کردن. سخت بود، آخر هر کدام قاتل قلب و روحی بودیم. چه قلب و روح خودمان و چه قلب و روح دیگری. جلوی در سیاه رنگ ایستادم، نگاهی به تصویر خودم در شیشه ی باریک مشکی رنگ انداختم. بی روح نبود تصویر درون شیشه اما چرا هیچ روحی درونم احساس نمی کردم. کلید را در قفل، گذاشتم و در را کمی هل دادم. وارد ساختمان دو طبقه شدم و به سمت اتاقم راهی شدم. هنوز نیمی از راه بودم که صدای پشت سرم، متوقفم کرد. -چطوری خانم خانما؟ برگشم و بهش نگاه کردم. قیافه ی رنگارنگش مثل همیشه پر انرژی بود. بی حال جوابش رو دادم: +خوب نیستم. -باز دل تنگی؟ قدمی به سمتم برداشت و نزدیک تر شد و مرا در آعوش به اصطلاح گرمش، جا داد. دوست داشتم آرام شوم. دوست داشتم دورن آغوش مرد زندگی ام آرام شوم، اما نمی شد. دروغ چرا؟ محبت هایش،هیچوقت جای محبت های امیر را نمی گرفت. هر دو از سر عشق بود اما محبت داشتیم تا محبت. لبخند بی روحی زدم و تشکر زیر لبی ای کردم و باز هم سه سمت اتاق راهی شدم. هنوز یک قدم هم بر نداشته بودم که دستم از پشت کشیده شد. -سوگند! +جانم؟ -چند بار باید این مکالمه رو تکرار کنیم؟ +کدوم مکالمه؟ -قرار ما این نبود سوگند. قرار نبود که این همه برای بقیه دروغ ببافیم، تا همچین زندگی بی رنگ و روحی داشته باشیم. قرار بود امیر دیگه نباشه... قرار بود فقط من باشم و تو و شهری که هیچ کدوم از این آدم ها نباشند. قرار نبود پنهون کاری کنیم. قرار بود من باشم و تو و آرامش، یه زندگی خوب. کنار هم! قرار بود برگردی ایران تا امیر نابود شه. غیر از این؟ خواستم حرفی بزننم که باز هم خرد کردنم را ادامه داد: -سوگند، ازدواجت با امیر، فکر خودم بود اما بچه هایی که من تازه از وجودشون خبردار شدم، نه! این فکر من نبود و حتی توی برنامه ما هم نبود. اگه توی برنامه نبودن، تو هیچ حقی برای دلتنگی نداری. حق بودن نداری. حق به هم ریختن زندی من، زندگی ما رو نداری. سردی تو، دلتنگیت، هیچ کاری جز بدتر کردن وضع نمی کنه. می فهمی؟ بالاخره جرعت قطع کردن حرفش را پیدا کردم: +عاشق شدن تو هم توی برنامه نبود. -سوگند من! آخه خانمم، داری می پرسی چرا من عاشق زنم شدم؟ عشق چون و چرا داره؟ آرامشی که تو بهم می دی رو حتی مادرم هم بهم نداده باز هم می پرسی چرا؟ من اگه حرفی می زنم، چیزی می گم، فقط و فقط به خاطر حفظ کردن زندگیمون و بس! بی دلیل تو رو برای همه خاک نکردم تا فقط برای من زنده باشی! نگاهی بهش کردم و رویم را برگرداندم. او هم بی تقصیر بود. جرمش فقط عاشق شدن بود و بس. این بار جلویم را نگرفت، آرام به سمت اتاق رفتم. از خسته بودن همیشگی ام، خسته شده بودم. به حرف هایش فکر کردم. راشت می گفت. قرار فقط نابودی امیر راد بود. نه وابسته شدن دوباره ی من. قرار بود امیر راد نابود شه به تنهایی... قرار نبود آرشین و آرشامی باشه که نابود شن. کدوم مادری این کار را می کرد... فکر می کردم زندگی ام بهتر می شود. فکر می کردم با عاشق کردن و مردنم نابود می کنم و بهتر می شوم. نابود کردم و نابود شدم. نیوتن باید قانونی برای پایستگی نامردی روزگار می نوشت. چشم هایم را بستم. این بار باید فقط من می ماندم و او. باید برای زندگیمان، حداقل تلاشم را می کردم. این بار باید درست می کردم زندگی ام را. این بار بازی مال من بود و من دیگر مهره ای در این بازی نبودم. این بار من قوانین بازی را می نوشتم و من قاضی بودم. باید زندگی را درست می کردم. هر چه بود، هر چقدر پشیمان بودم... هر چقدر به اشتباه و چشمای بسته شده ی آن زمانم پی می بردم ، دیگر راهی نبود، به هر حال امید همسرم بود...
  4. saharjahangiri

    نامه ای از طرف زندگی | saharjahangiri

    کتاب دوم ، نامه ای به زندگی، فصل اول، سوگند روحم خسته بود. می خواستم که باشم اما نمی شد. کدوم ادمی بود که همچین کاری با عشق زندگیش و بچه هاش می کرد. به گردنبد توی دستم نگاه کردم. دلم براشون تنگ شده بود اما دیگه سهم من نبودند. سه حرف، عشق یا سه حرف الف ، الف و الف... یا سه کلمه امیر، آرشین و آرشام... دلم پر می زد برای دیدنشون. چه مردی شده بود آرشامم... چه خانمی شده بود آرشینم. دور بودن ازشون سخت تر از چیزی بود که برنامه ریزی کرده بودیم. گردنبند رو چپوندم توی جیب پالتوم و چشم دوختم به تونلی که انتهاش پیدا نبود. یعنی بود اما چیزی جز تاریکی نبود، دقیقا مثل زندگی من... پشیمون نبودم اما از این وضعیت راضی هم نبودم. دلم می خواست بزرگ شدن دخترم رو ببینم. درس زندگی باد آرشینم بدم. مردونگی به آرشامم یاد بدم. یادش بدم که دل هیچ دختری رو انقدر که باباش سیاه کرد، سیاه نکنه... اما امیر خوب از پس تنهایی بزرگ کردنشون بر اومده بود. شکسته شده بود... دقیقا همون طوری که می خواستم. حداقل اینطوری خودم رو دلداری می دادم. گذشته بود، سال ها گذشته بود هنوز هم به نبودشون عادت نکرده بودم. کی رو می خواستم گول برنم؟ خودم رو که نمی تونستم گول بزنم. بالاخره چراغ های مترو ته تونل رو روشن کرد. یک قدم به جلو برداشتم و افکارم را یک قدم به عقب پرت کردم. طولی نکشید که قطار به ایستگاه رسید و در های مترو با هم باز شد. با قدم های بلند به سمت در رفتم و وارد واگن شدم. تمامی صندلی ها پر بود پس به گوشه ای پناه بردم و به دیواره ی واگن تکیه دادم. دوست داشتم توی مترو بودن رو. به آدم ها نگاه کردم. به تیپ و قیافه های مختلف و زندگی های خوب و بد و سخت و آسونی که پشت این ظواهر رنگارنگ و مختلف بود. فقط خدا و خود این آدم ها از زندگی ها بدبختی هاشون خبر داشتند. مثل همیشه غرق فکر کردن و خیال بافی بودم. زندگی خیلی خوبی برای مرد رو به روم که مشغول دنیای کتابش بود ساختم. یه کتابش نگاهی کردم "pride and prejudice". مرد احساساتی و پرمعلوماتی بود. غرور و تعصب کتابی نبود که هر کسی بخونه، اون هم یک مرد... بیخیال مرد شدم و به بیرون نگاه کردم. به هوای نارنجی رنگ ملبورن. به هوا و غروب دلگیرش... جای خوبی بود برای گم شدن... برای مردن... نبودن... شهر آروم و پر سر و صدا... تضاد جالبی بود و باور نکردنی...آرامش بود بین انقدر، هم همه... به رودخونه ی وسط شهر نگاه کردم. همینطور که به سرعت ازش می گذشتم، چشم بریدم ازش و چشم هام رو بستم. این حق هیچ کدوممون نبود.. نه من نه آرشام و آرشین نه امیر و حتی نه امید... تنها چیزی که می خواستم صبر بود برای امیر، خوش حالی و آرامش برای بچه هام و زندگی بهتر برای امید. آدم های اشتباهی بودیم که وارد بازی اشتباهی شدیم. شاید اسمش رو می شد تقدیر گذاشت اما من اسمش رو بازی نامردی می ذاشتم. بازی نامردی که حق زندگی رو از هممون گرفت، شاید بهتر بود که گفت حق درست زندگی کردن رو ازمون گرفت... زنده بودیم و زندگی هم می کردیم اما درست زندگی نمی کردیم فقط می گذروندیم... چشم هام رو بستم. خدایا بهم صبر بده، بهم انرژی بده برای ادامه ی این بازی... هنوز تموم نشده بود. این بازی وقتش بود تموم شه اما هنوز نه... این بار بازی سوگند بود. این بار بازی درست کردن زندگی هامون بود. دور از همه دور از هیچ کس...
  5. saharjahangiri

    مغز مریض | saharjahangiri

    Chapter four You didn’t even try to Save me . فصل چهارم تو حتی سعی نکردی نجاتم دهی . آهنگ: نوجوونی-دایان بنی آدم اعضای یک دیگرند... نه سعدی جان شاید آن موقع ها بود آدم هایی که اعضای یک دیگر بودند اما در زمان ما، همچین چیزی را در خواب هم ببینی عجیب است. اگر غرق شوی، کمکت نمی کنند چون احتمال غرق شدنشان است و این وسط انسان های کمی هستند که درس انسانیت را از برند و شنا را بلندند. آن ها هستند که بدون ترس از غرق شدن، جانشان را در خاطر می گذارند برای نجات داد جان تو...کمکت می کنند اما یافتن همچین شناگری آنقدر ها آسان نیست. کسی نیست از مرداب فکرهایت، نجاتت بدهد. هر کسی می آید چند کلمه می گوید تا لقب رفیق را بگیرد و موقعی که می گویی وقتی چیزی از سحرک نمونده بود کجا بودی، حرفی برای گفتن داشته باشد. جالب است که بعد از آن دیگر ردی از این آدم ها نمی ماند. به چه کسی گله کنم؟ خدایا دلم از آدم هایت خیلی گرفته است. تو هم می بینی؟ نا شکر نیستم اما انگار یا او نمی شنود و یا من صدایم آنقدر بلند نیست. در هر صورت فرقی ندارد مهم این است که هیچ چیز تغییر نخواهد کرد. "یه وقتایی دلت میشه مفت و یه وقتاشم که نمیشه گفت" دایان جان حرف تو را خریدارم. یه وقت هایی هست که نمی شود گفت و جالبی این موضوع این است که این وقت ها، همیشه است. دلم می خواهد از حالم بدانی و بفهمی در چه وضعی هستم اما نمی خواهم کوچک ترین حرفی در این باره بزنم. فقط می خواهم بدانی... کمک می خواهم اما برایش درخواست نمی کنم. کمک می خوام برای نجات دادن من از خودم. این بار دور خودم دیواری کشیدم و رویش با رنگی نامرئی نوشته ام: شکستنی لطفا دست نزنید. به خودم می خندم. آخر چیزی که تکه تکه شده است قابل شکستن نیست. امشب چشمانم قدرت گریه را ندارند. انگار خشکیده اند و دیگر اشکی برای ریختن باقی نمانده. سخت است به این حد از نابودی رسیدن و انگار برای من آسان ترین کار بر روی این کره ی خاکی بوده. دنبال راه نجاتی هستم اما نه چیزی هست و نه کسی... من هستم و تنهایی و تاریکی و این بار سیگاری که بعد از برگشتن، یکی از دوست های صمیمی ام شده... دوستش دارم. به پایم می سوزد و من کم کم به پایش می سوزم. گیر کرده ام وسط مردابی از احساسات و افکار و هر چقدر دست و پا می زنم بیشتر فرو می روم اما حاظر به درخواست کمک نیستم. انگار هنوز هم مقداری غرور درون سحرک وجود دارد. با این همه هنوز هم یک سوال این وسط است.من درخواست کمک نمی کنم، تو چرا کمکم نمی کنی؟ مشتاقانه می بینی که هر ثانیه بیشتر و بیشتر فرو می روم اما تضاهر می کنی کمکی از دستت بر نمی آید و چه خوب هر دویمان می دانیم که می توانی نجاتم دهی. نیازت دارم بیش از آنکه فکر کنم و بیش از آنچه فکر کنی... این بار غم، احساسی نیست که خودش را نشان دهد. این بار تنفر است که پر رنگ شده است. متنفرم از هر چیزی که اطرافم هست و تنفر آمیز ترین بین این همه چیز، خودم هستم. خودم هستم که خودش را گم کرده است. به یک نفر نیاز دارم. یک نفر برای زندگی... یک دوست برای زندگی... یک نفر که بتوان رویش حساب کرد برای فصل نجات دادن خویش.
  6. saharjahangiri

    مغز مریض | saharjahangiri

    Chapter three I fell for you and, I’m still falling . فصل سوم در دامت افتادم و هنوز هم در حال افتادن هستم . آهنگ:درد عشق- معین زد عاشق شدن مثل افتادن درون چاهیست بی انتها و البته تاریک. نه راه فراری هست نه راه از یاد بردن این که در همچین چاهی گیر افتاده ای. نه راه پس و نه راه پیش. سخت است، بیش از اندازه سخت است گیر افتادن با خودت در دنیای افکارت صدای خواننده ی آهنگ توی گوشم برای هزارمین بار تکرار می کند " درد عشقی کشیدم که مپرس احوالم، بودنت یک سال و رفتنت چند سال است" آهنگ خوبی نبود اما شبیه حالم بود و همین کافی بود برایم که شبم را با این آهنگ صبح کنم. عاشقی بد دردی نیست اما کاش بد ترین درد بود. عاشقی شاید یکی از بهترین و شیرین ترین حس های دنیا بود... می گویند آدم یک بار عاشق می شود پس من چرا هر روز، دوباره عاشقش می شدم؟ آدم ها و بزرگان تاریخ خیلی حرف ها زدند و شخصا می گویم همه این سخنان و حرف هایشان هیچ ارزشی ندارد. تجربه ی شخصیست دیگر، برای هر کسی به درد خودش و روزگارش می خورد. شاید شبیه حال و روز بعضی از آدم ها باشد این حرف ها اما انقدر ها هم مربوط نیستند... سه شبی می شود که به این حال بر می گردم و تنها راه حلم گریست. ضعیف تر از چیزی بودم که می توانستم تصورش را کنم. نه غروری مانده و نه قدرتی... تمام شده است این سحرک قصه ی من. تمامش کرده اند. چه زود... اما هنوز هم ته خط نبود و نخواهد بود. داستان من با تمام اتفاق های بدش هنوز هم داستان من بود و فعلا هیچ جوره بیخیالش نمی شدم. اگر قرار به تمام شدنش بود، هرگز شانزده سال نباید وقت دیگران را تلف می کردم... باز هم بر می گردم به داغ ترین موضوع سرد حال کنونی ام...عشق... داغ مثل آتش و سرد مثل یخ... تضاد شیرین و دردناک... به قطره ی اشک باز هم اجازه ی جاری شدن را می دهم. به هر جهت آدم باید خالی شود دیگر. سکوت تلخی قلبم را چندین سال بود که پر کرده بود و بالاخره بعد از شش سال برای دو نفر شکستمش. دو انسانی که قدر دیگر انسان های زندگی ام نمی شناختمشان و برایم جدید بودند و شاید هم همین این باعث شده بود که این سکوت تلخ را بشکنم. ناراضی نبودم اما هنوز هم احساس گناه می کردم از این که راز دلم را فاش کردم. آخر سحرک راز دار خوبی بود. چه شد یهو؟ پبه سیگار توی دستم نگاه می کنم. سحرک از سیگار متنفر بود و همین سیگار بود که عشق را تنفر آمیز ترین جسم زندگی اش کرده بود. همین سیگار بود که دیگر عشق و عاشقی در دنیایش بی معنی کرده بود. دیگر معنی ای نداشت... به سیگار پک عمیقی می زنم و چشمانم را می بندم. دوست داشتم آخرین باری بود که این چشم ها بسته می شد اما این رویایی بیش نبود... به فکر فرو می روم. برخی آدم ها سیگار می کشند و برخی دیگر مستی و شراب را ترجیح می دهند. قسمتی دیگر عاشق می شوند و هر کدام به نوعی میمرند. چه ساده عاشقش شدم و اشتباهم همین سادگی بود... آنگونه که خودم را دوست داشته ام و تو خودت را دوست داری، دوستش داشتم و از خودم می پرسم هنوز هم دوستش دارم؟ جواب دادن سخت بود چون قلبی که شکسته شده بود دیگر جواب گو نبود... چه آسان است عاشق شدن و دیگر فراموش نکردن... به کسی غیر از تو قانع نخواهم شد. این فصل، فصل عشق من و تو است که هرگز تمام نمی شود...
  7. saharjahangiri

    مغز مریض | saharjahangiri

    Chapter two People don’t change, They just grow up . فصل دوم آدم ها عوض نمی شوند آن ها فقط بزرگ می شوند . آهنگ: خواب-تارا آدم ها عوض نمی شوند. هیچ وقت و هیچ وقت... فقط به نسخه ای پیشرفته تر تبدیل می شوند... سن بالا تر باعث می شود که بچه بازی های کودکانه شان به نارو زدن هایشان تبدیل شود. هر دو گروه سنی مثل هم هستند و بازی می کنند، یکی با اسباب بازی هایش و دیگری با غرور و دل انسانی دیگر. نسخه ی چهار و سی و دو دقیقه ی من: "صبح سیاه بود، یه اشک چکید، خواب و بیدار بود ولی... پرید، آخه لمس دستاشو ندید..." کاش مادر پدر هایمان به جای فرستادن کودکانشان به کلاس های رنگارنگ و مختلف هنر و موسیقی و ریاضی، کمی قوانین انسانیت یادمان می دادند. آن وقت بود که جهانمان فارق از جنگ و کشتار ها بود. چه بسا که بسیاری از این جنگ و کشتار ها سرد هستند و کسی از حضورشان با خبر نمی شود و همچنان هر روز و هر ساعتی و یا حتی هر ثانیه ای چه بسیار قلب ها شکسته و حس ها کشته می شوند. چه کسی تاوان مرگ احساسم را می دهد؟ آیا باز هم در قوانین کشور قصاص برای قاتل ها است؟ قصاص کنید احساسات قاتل احساساتم را. یکی گفت آدم خوب هنوز هم هست. توی دلم جوابش رو دادم... هست مثل پیدا کردن یه سوزن توی انبار کاه پیدا شدنی هست اما نه زمان برای پیدا کردنش هست و نه حالش... چه ساده چهار سال پیش رفت و چه چهار سال بعد برگشت. چه آُسان باور کردم عوض شده اما تنها فرقش بزرگ شدن عدد سنش بود. چه ساده چه سخت چه زیبا و چه زشت. سرنوشت اینگونه نوشته که ما همیشه عوضی هایی بمانیم که عوض نمی شنود. آنقدر ها هم سخت نیست عوض شدن. اول باید یاد گرفت که انسان بود و همین یعنی عوض شدن. چندین دل شکاندم و چندمین بار است که دلم شکسته می شود. راست می گویند که زمین گرد است. همه به هم وابسته ایم و کافیست این وسط دلی شکسته شود و بعد از آن چه دل هایی در این زنجیره ی نامردی که شکسته نمی شوند. شب دوم... نه چندان سخت نه چندان آسان. هنوز هم قطره اشک سمج هست. هنوز هم بغض هست. هنوز هم درد هست. قرار بود عوض شویم... قرار بود خودمان بزرگ شویم اما ما هنوز همانیم و انگار دردهایمان پیشی گرفتند و بزرگ شده اند. ناراحتی هم امپراطوری ای برای خودش بنا کرده است. انگار همه ی دنیا و آدم ها و شادی هایش یه طرف و ناراحتی هم طرف دیگریست. انگار کم کم همه جا را فرا می گیرد. اول قلب انسان و بعد مغز این جاندار. این است ریشه ای اکثر این مغز های مریض. ناراحتی و دردی که مقصرش من و تو نبوده ایم و بلکه جامعه و نسل پیشین بوده اند. اما ما هم جزوی از جامعه و نسل پیشین نسل بعدیمان هستیم. چه فرقی دارد. من بفهمم و تو نفهمی و یا حتی در بهترین حالت ما بفهمیم و این دیگرانند که هیچ وقت نمی فهمند. هر کاری کنیم بالاخره کسی این وسط روح دیگری را نابود می کند و دوباره زنجیره ای داریم و روز از نو و روزی از نو... از چه بنالم که درد از هر طرف درد است... درد روحی انگار هزاران برابر دردناک تر از درد شکسته شدن استخوان یا قلب درد است. سخت نیست فهمیدن این که نباید یک دیگر را نابود کنیم برای این که خودخواه هستیم. سخت نیست فهمیدن این که همانطور که ما قلب داریم، دیگری هست در این میان که داریم قلبش را تکه تکه آتش می زنیم. خودخواهی چیز عجیبیست. قلبی نمانده دیگر اما احساسات کماکان هنوز هم امیدوارند. باز هم چند قطره اشک می چکد. این است نشانه ی احساس اما چندیدن هزار لیتر اشک کافیست تا شاید بفهمیم قاتل احساسات یک دیگریم. چند میلیون لیتر تا کمی عوض شویم؟
  8. saharjahangiri

    نامه ای از طرف زندگی | saharjahangiri

    . بدون تکون خوردن صداش کردم: -امیر +جان دل امیر؟ -سه حرف؟ +سه حرف! لبخندی روی لبم نشست. تمام حواسم رو دادم به صدای قلبش. ذهنم برگشت به گذشته. به اتفاق های خوب… به اتفاق های بد… به دوری ها… به با هم بودن ها... با وجود همچین گذشته ی تلخی، خوش حال بودم. واقعا خوش حال اما باز هم چیزی کم بود...چشمام رو بستم و ذهنم رو خالی کردم. خالی از امیدم...خالی از امیر... خالی از آرشام و آرشین...حس کردم دارم سبک می شم. سبک تر از هوای دور و برم. آخر تنها چیزی که می خواستم سه حرف بود... *** وقتش بود همه ی این افکار و اتفاق های مربوط به زندگی مامان رو بریزم توی این چند صفحه و ببندمش. بابا از دیدن این کتاب خسته شده بود. با دیدن این کتاب نابود و نابود تر می شد. خاطراتش بود اما خودش نبود.. آخرین گل رز مشکی رو پر پر کردم روی سنگ مرمری و جای لپ مامان بوسیدمش. آخرین خط کتاب رو هم نوشتم: مهم نیست که چقدر طول بکشد... مهم این است که عشق واقعی همیشه ارزش انتظار را دارد و این است نامه ای از طرف زندگی. -آرشام راد پایان
  9. saharjahangiri

    مغز مریض | saharjahangiri

    Chapter one The end . فصل اول پایان . آهنگ: حرف مردم - دایان میگویند هر پایان شروع جدیدیست اما هیچ کس نمی گوید و نمی داند که هر شروع، پایان جدیدیست. شروع جدیدی برای پایان نابودی حست، قلبت و حتی مغز مریضت. آدم ها عجیبند، دنیا عجیب است، شاید هم من عجیب ترین عضو این هستی ام. عجیب تر از این همه، خستگی تمام نشدنیست که نمی دانم این کلمات قدرت به دوش کشیدن این خستگی را دارند یا نه. شاید نه، من بیش از حد تصور این کلمات خستم. اولین صفحه، اولین فصل، اولین شروع و اولین پایان برای آخرین پایان. چقدر یک شروع می تواند مریض باشد...چقدر یک مغز می تواند مریض باشد... چقدر یک جامعه می تواند مریض باشد که این همه مغز مریض در خود پرورش بدهد... از انتخابم راضی بودم. فصل اول، پایان. با آهنگ همخونی می کنم " روزای سردی مونده و شب های بی ستاره" کمی می گذرد و باز هم یکی از جمله های مورد علاقم توی گوشم می پیچد " متفرم از حرف های مردم" بهش فکر می کنم. واقعا متنفر بودم از این حرفای آدم ها، انسان ها شایدم حیوانات اما این جالب این بود که با این همه تنفر این کلمات بیش از چیزی که باید توی زندگیم تاثیر داشتند. قطره ی اشک سرد از چشمم پایین می ریزد. چرا من؟ احمقانه ترین سوال... تکرار این شب ها داشت بیش از حد می شد و نباید می شد. شروع روز با باز شدن چشم و خیره شدن به سقف و پایان شب با کماکان باز بودن چشم و هم چنان خیره بودن به سقف. خسته بودم... این خسته کننده بود. نه تنها روحی و ذهنی این بار جسمی هم خسته بودم. مبطلاع به خستگی ای همیشگی... گوشیم رو روشن می کنم و به ساعتش نگاه می کنم: پنج و دوازده دقیقه. دقیقا پنج ساعت و شونزده دقیقه بود که توی تخت به سقف زل زده بودم و به هیچی فکر نمی کردم. مغزم خالی بود. پوچ تر از هر چیز پوچی...همین پوچی بود که داشت کم کم دیوانه ام می کردم. به دیوار رو به رو باز هم نگاهی کردم. سیاه بود... کاملا سیاه... با این که نمی تونستم چیزی را ببینم اما میدانستم دقیقا بیست و نه تا عکس با جمله های مورد علاقم روی دیوار رو به روم، مدت ها بود جا خشک کردن. بیست و نه جمله ی امید وار کننده.. بیست و نه جمله ی بی تاثیر.. چرا بیست و نه؟ چون یکی از این عکس ها بالای سرم بود، دقیقا رو به روی اون بیست و نه جمله ی به اصطلاح امید بخش. این یکی مورد علاقه ترین بود با خودم جمله ی عکس بالای سرم رو تکرار می کنم: Are you still in the dark? هنوز هم در تاریکی؟ با خودم می خندم و جواب خودم رو میدم" “vantablack is the new trend baby” - ونتابلک، مد جدید عزیزمسیاهی ترسناک نبود اما خفه کننده بود. بیشتر از خفه کننده کشنده بود. مرگ سرد... سیاهی باهات کاری می کرد که خودت هم خودت رو نشناسی. کاری می کرد که فقط یه فکر توی مغزت روشن بشود... خودکشی. با خودم تکرار کردم نه خودکشی که کار ضعیف هاست. خندیدم و جواب خودم رو دادم احمق تو قوی شدی مگه؟ دوباره جواب خودم رو می دم " دنیا دو روزه..." تنها چیزی که توی مغزم میاد هفت تا کلمست یه روزش درد یه روزش پایان درد... اولین شب از درد بعد از رها کردن شش سال و تقریبا هفت سال درد. اولین شب برگشتن به ملبورن. اولین شب تنهایی دوباره... اولین شب پایان دوباره... اولین شب از فصل آخرین شب. تا کجا می شد پیش رفت؟ فقط تراوشات یک مغز مریض می توانست جواب بده... فصل اول ، پایان.
  10. saharjahangiri

    مغز مریض | saharjahangiri

    نام کتاب : مغز مریض نویسنده : saharjahangiri کاربرانجمن نودهشتیا موضوع : درام خلاصه داستان : "مغز مریض" داستان سحرک، نوجوانی شانزده ساله است که در پی مشکلات مختلف زندگی اش ، به نسخه ی بعد از دوازه شب خود و مغزش روی می آورد و هفتاد و شش شب پر از درد های مختلف را برای خود، در تنهایی نقد می کند و بعد از این هفتاد و شش شب، متوجه ی مغز مریضش می شود و تصمیم می گیرد برای خود و زندگی اش کاری انجام دهد تا اوضاع را کاملا برعکس کند... مقدمه: گاهی آخر شب ها، تو هستی و تو و یک مغز مریض... هیچ کدام تقصیر ندارید اما هر کدام به نوعی، زندگی را سخت و سخت تر می کنید. نه تقصیر شب است و نه تقصیر تراوشات یک مغز مریض و نه حتی تقصیر دوم شخص مفرد. همه ی ما از این شب ها در زندگیمان داشتیم که چیزی از وجودمان نمی ماند و این درد ها هستند که فرصت را غنیمت می شمارند و به سراغت می آیند. اما جالب است کسانی هستند که راه فرار خود را به راحتی پیدا می کنند و تا آخر عمر با فکر به این که به خوب بودن حقیقی دست پیدا کرده اند، به زندگی دردناک خود ادامه می دهند و کسانی هم هستند که همان لحظه تصمیمی مهم می گیرند که زندگی چند نفر دیگر را نیز تحت شعاع قرار می دهد. این شب ها نامرد ترینند... نه شخصی هست که نجاتت دهد و نه شی ای هست که آرامت کند و آن زمان است که متوجه می شوی برای همیشه در دام تله ای از جنس خود افتاده ای و بر عکس همیشه، هیچ راه فراری نیست. تراوشات یک مغز مریض... گاهی دلت صاف است اما آُسمان صاف نیست و گاهی بر عکس... آخر همیشه باید یک نقص کوچک باشد که تو را به نسخه ی بعد از دوازده شب خود تبدیل کند. صادقانه می گویم دوست دارم این نسخه از آدم ها را، خودشان هستند. در واقع بیشتر از خودشان، انسان هستند و انسانیت می کنند در آن چند ساعت تنهایی خویش. انسانیت... گاهی فکر هایت برای جسمت و روحت سنگینی می کنند و دلت را مجبور به مردن می کنند. مرگ تدریجی... دلت می خواهد زودتر نباشی... دلت می خواهد زود تر از روی هستی پاک شوی و بروی...حداقل برای چند روز و حداقل برای چند ساعت. همه ی ما فکر هایمان زیادیست برای بودنمان. مرگ تدریجی... زندگی دردناک است. حتی بیشتر از مرگ ... و دردناک ترین قسمت از این همه درد، آن جاست که گم می شوی در دنیای که حتی وجود خارجی هم ندارد... گم می شوی در دنیایی که خودت ساخته ای و اسمش رویش است دیگر، این دنیا فقط مال تو و خودت است و هیچ کس قدرت نجاتت را ندارد.سعی می کنی فریاد بزنی، سعی می کنی این چند کلمه را بیرون بریزی اما قدرت کلمات خیلی بیشتر است...حتی اگر تمام سعیت را کنی و چند کلمه ای بگویی یک مشکل در این میان است که هر چقدر هم بگویی، آن ها هیچ وقت نمی فهمند... فریاد زیر آب... هیچ کلمه ای قادر به توضیح دادن حال من نیست. باری دیگر قاتل احساستم شدم و این بار قاتل کلماتم نیز می شوم تا ببینم آیا کسی هست که از جنس من باشد و قدرت درک دردم را داشته باشد. می خواهم بدانم چندیدن مرگ کافیست برای انسان ها تا متوجه شوند که درد آور ترین بخش این خلقت و هستی هستند... چندین مرگ کافیست تا مردمان سرزمینم متوجه بشوند که مرگ، فقط از کار افتادن قلب نیست... چندین مرگ کافیست؟ چند کلمه در کنار هم داستان من را می سازند... تراوشات یک مغز مریض، انسانیت، مرگ تدریجی و فریاد زیر آب... آخر شب ها، قدرت زمین زدن هر کسی را دارند چون حبسی هستند چند ساعته برای تراوشات یک مغز مریض. حبسی که یادت می دهد انسانیت مانند فریاد زیر آب است در این مواقع... به جایی نمی رسی با فریاد زدنت اما سریع و سریع تر اکسیژنت را تمام می کنی... حبسی که باعث مرگ تدریجی احساست، روحت، مغزت، قلبت و در آخر جسمت می شوندو چه دردیست بالا تر از مرگ تدریجی؟ نه قادر به تمام کردنش هستی و نه قادر به تمام کردنش.باید مانند من باشی تا بتوانی معنی این جمله را بفهمی... من دیگر به زبان نمی آورم هیچ چیز را اما چشمانم فریاد خواهند زد این درد نفس گیر و این سکوت تلخ را و تو فقط باید از جنس من باشی تا بفهمی معنی این نگاه را...
  11. saharjahangiri

    نامه ای از طرف زندگی | saharjahangiri

    خسته بودم. بعد از اون همه آزمایش روز سختی رو تموم کرده بودم. بیش تر از سه هفته ای می شد که توی بیمارستان بودم. وضعم بهتر که هیچ بدتر هم شده بود. به امیر نگاه کردم. این سه هفته زندگیش شده بود من و بیمارستان. حتی سراغ بچه هام نمی رفت. دلم براشون تنگ شده بود اما به نفع هممون بود که هم رو نبینیم. وضع من معلوم نبود. نباید رسیک می کردیم. هر چه دور تر وابستگی کم تر و اوضاع بهتر... دست امیر رو بین دستام گرفتم. -میشه بیای پیشم؟ و تخت؟؟ -اوهوم. +اذیت می شی تخت یه نفرست خانمم. -نمی شم بیا. بی حرف تکون خوردم و امیر هم نشست روی تخت و بعد هم دراز کشید. سرم رو گذاشتم روی سینش. ریتم ضربان قلبش مثل همیشه قشنگ ترین آهنگی بود که یه آدم می تونست بشنوه. دوباره برگشتم به قبل به بار اولی که چشمم به چشم های مهربونش خورد. زندگی عجیب بود. همه چی عجیب بود و زمین گرد تر از چیزی بود که می شد انتظارش رو داشت این حق من نبود... این حق امیر نبود و این حق امید نبود... هیچ کدوممون توی این بازی ها تقصیری نداشتیم اما همزمان مقصر ترین هم بودیم. هر سه، سه مهره ی اصلی این بازی بودیم و شدیم. نا خواسته قاطی این بازی ها شدیم و من به خواسته ی خودم، خودم رو غرق کردم... نه امیر می تونست نجاتم بده و حتی نه سه حرف... بازی جالبی بود... مثل شطرنج، مثل هر بازی ای که استراتژی داره... ما ناخواسته، باعث خیلی از اتفاق ها شدیم و کاش می فهمیدیم که کارامون و حرفامون زندگی هر کسی رو می تونه نابود کنه و حتی کرده... و باز هم مثل همیشه، من به خواسته ی خودم، خودم رو غرق کردم و هیچ کس نجاتم نداد چون وقتی یکی داره غرق می شه، می تونی کمکش کنی اما نه وقتی که تو رو هم با خودش غرق می کنه... امیر، سام رو غرق کرد و من هم امیر و امید هم من رو و این بازی همچنان ادامه داره و بی صبرانه منتظر روزی ام که یک نفر، دیگری رو غرق نکنه... به زندگی ام نگاه می کنم. آیا سرنوشت بود؟ غرق فکر می شوم؟ اما من می تونم انتخاب کنم پس من سرنوشتم رو می سازم اما شاید سرنوشت من رو انتخاب می کنه و اون من رو می سازه.... این بازی، این نامه، این زندگی نامه... تقصیر هیچ کدوم از ما نبوده و نیست و همه ناخواسته غرق شدیم و دیگران رو مقصر غرق شدنمون می دونم و زهرمون رو روی یک شخص دیگه خالی می کنیم... و اینطور این چرخه هیچ وقت و هیچ وقت به آخر نمی رسه... مگر این که یک نفر راضی باشه به این نامه ای از طرف زندگیش... این حق امیر راد نبود و این تقصیر من نبود و این امید، امید نبود...
  12. saharjahangiri

    نامه ای از طرف زندگی | saharjahangiri

    نفهمیدم کی اشکام صورتم رو خیس کرده بود. به بچه ها نگاه کردم. هر دوشون خوابشون برده بود. پتو هاشون رو کشیدم روشون و پیشونی هر دوشون رو بوسیدم. بلند شدم که تازه متوجه ی امیر شدم که با چشم های به خون نشسته توی چهار چوب در ایستاده بود. نگاهم رو ازش دزدیم. از اتاق اومدم بیرون و برای آخرین بار به صورت فرشته هام نگاه کردم و در رو بستم. رفتم توی اتاق و جلوی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم. دستای امیر از پشت دورم حلقه شد. از توی آینه بهش نگاه کردم چند ثانیه همینطور موندیم. آروم گرفتم... -چی شده سوگند؟ +چیزی نشده! -گوش های مخملیم بازم در اومده؟ +امیر! -کجا می خوای بری؟ +چی؟ -چمدون رو دیدم. جواب من رو بده... نمی دونستم چی بگم یا از کجا بگم. برگشتم سمتش و بغلش کردم و بعد به سمت تخت رفتم و نشستم روی تخت. امیر هم اومد و رو به روم وی زمین نشست. -بگو! نگاهش کردم... -سوگند دیوونم نکن. گفتم بگو. ... +یادته شب عروسی درسا؟ -امید؟ +اره. وقتی تو وارد زیر زمین شدی و پرت شدی. سرت به یه میله ی تیز خورد و بیهوش شدی. منم کمی از تو نداشتم با دیدن تو توی اون وضع شوک شدم و چشمام سیاهی رفت. مثل این که امید رسوندمون بیمارستان. من پیشت نبودیم نه برای این که نمی خواستم ببینمت. -اما عرشیا گفت که به خاطر این که توی اون همه دردسر انداختمت نمی خواستی ببینیم. +دقیقا چیزی که به من گفته شده بود... -نمی فهمم؟ -من هم توی همون بیمارستان بودم و جراحی داشتم. عمل موفق بود اما وضع من بدتر از این حرف ها بوده و هست... تحت درمان بودم این سه سال. دکتر ازم خواست برای بهتر شدن وضعیت برم بیمارستان بمونم... گیج بود... درکش می کردم زیاد بود برای چند دقیقه... شب به سختی صبح شد. هر دومون تا صبح چشم روی هم نزاشتیم. سرم رو از روی سینش تکون نمی دادم. با روشن شدن هوا با خودم زمزمه کرد: -شب ترکیب دو تا حرف سادست. ش شخص شما و ب بیتابی من سادست... ***
  13. saharjahangiri

    نامه ای از طرف زندگی | saharjahangiri

    به ساعت نگاه کردم. چهل و پنج دقیقه ای بود که تنها غرق این فکر ها بودم. سریع بلند شدم و باقی لباس ها و وسایل مورد نیازم رو انداختم توی چمدون و هلش دادم زیر تخت. برگشتم سمت سالن. نگاه نگران امیر به سمتم برگشت. بهش لبخند زدم تا مطمینش کنم که خوبم. شام رو کشیدیم و یکی از بهترین شب ها رو به دفتر خاطراتمون اضافه کردیم. تقریبا همه رفته بودند و فقط پریا و یاشار مونده بودند تا کمک کنن. با پریا مشغول جمع کردن ظرف ها شدیم. -سوگند؟ +جانم؟ -مطمئنی نمی خوای بهش بگی؟ حقشه بدونه... امکانش هست که بر نگردی.. +می دونم پریا. مطمئنم درک می کنه و به تصمیمم احترام می زاره. هر دومون حق زندگی داریم. ساکت شد. به فکر فرو رفتم. اگه بهش می گفتم سخت تر می شد واسه ی هر دومون. بعد از رفتن پریا و یاشار. بچه ها رو خوابوندم. لپ آرشینم رو بوس کردم. -مامانی. +جان مامانی؟ -میشه یه داستان برامون بگی؟ +مامانی آرشام خوابش میاد. -نخیر خوابش نمیاد. خندم گرفت. توی دلم لجبازی نثارش کردم. آرشام مثل همیشه ساکت بود. بهشون نگاه کردم. بدم نمی اومد بچه ها برای آخرین بار این رو بشنون... +یکی بود یکی نبود یه روزی یه پرنسس بود که با مامان و باباش زندگی می کرد. پرنسس یه از دار دنیا یه داداش داشت که خیلی دوستش داشت. تنها پسری بود توی زندگی دختر قصه ی ما که بعد از باباش دوستش داشت. داداشش یه دوستی داشت اسمش امیر بود. یه روز داداش پرنسس، دوستش امیر رو آورد خونشون تا با هم دیگه مشقاشون رو بنویسن. صدای آرشین در اومد. -خیلی مشخ داشتن؟ خندم گرفت.. +آره مامانی. پرنسس داستان ما این امیر آقا رو دید و یه دل نه صد دل عاشقش شد. امیر هم از پرنسس خوشش اومد. اما هیچ کدوم نمی خواستن بگن که هم دیگه رو دوست دارن. بعد از کلی مدت بالاخره به هم دیگه گفتن و با هم دوست شدن. با هم دوست شدند و همیشه و همه جا با هم می رفتند. هر دوشون هم دیگه رو خیلی دوست داشتن. داداش دختره هم همیشه سعی می کرد یواشکی این دو تا رو به هم نزدیک کنه تا هم رو ببینن. باز هم کنجکاوی آرشین گل کرد: -چرا نمی شد هم رو همینطوری ببینن؟ من همیشه سامیار رو میبینم. +چون که مامان و بابای پرنسس و مامان و بابای امیر با هم قهر کرده بودند هم رو دوست نداشتند. خلاصه هر دفعه داداش پرنسس کمکشون می کرد تا هم دیگه رو ببینن تا یه روز بابای پرنسس فهمید و حسابی عصبانی شد. دیگه نذاشت پرنسس و پسره هم رو ببینن. پرنسس کلی ناراحت شد و همش گریه می کرد. دلش می خواست امیر رو ببینه. داداش پرنسس هم ناراحت می شد که خواهرش رو اینطوری می دید. پس تصمیم گرفت که خواهرش و امیر رو به هم برسونه. داداش پرنسس یه شب بیرون رفت تا با امیر حرف بزنه اما دعواشون شد. فرداش به دختره و مامان و باباش گفتند که امیر و داداشش با هم تصادف کردند و داداش پرنسس مرده و مقصر هم امیر بوده. پرنسس عصبانی شد و گفت: من دیگه امیر رو دوس ندارم. پرنسس فرار کرد و پنج سال رفت یه جای دور و وقتی برگشت می خواست با امیر دعوا کنه و تنبیهش کنه اما فهمید امیر می خواست با یکی دیگه عروسی کنه. پرنسس که هنوز امیر رو دوست داشت کلی ناراحت شد. کلی کلی تلاش کرد و با کمک یکی، کار های بد کرد تا بتونه امیر رو تنبیه کنه. بالاخره امیر رو تنبیه کرد. بعدش که امیر رو تنبیه کرد فهمید که امیر هم هنوز دوسش داره و امیر داداشش رو نکشته. کلی طول کشید تا بالاخره پرنسس و امیر با هم آشتی کردند و با هم عروسی کردند..
  14. saharjahangiri

    نامه ای از طرف زندگی | saharjahangiri

    مثل همیشه امیر بیرون از شهر بود. دیگه توانی نمونده بود برام. این بچه سرتق تر از چیزی بود که می شد تصورش رو کرد. انگار قصد به دنیا اومدن نداشت. دیگه نا نداشتم. نبود امیر اذیتم می کرد. خیلی سخت بود که بدونم توی همچین روزی تنها بودم. مامان اینا برگشته بودند ملبورن و مامان و بابای امیر هم طبق معمول مسافرت های سالانه داشتند. طبق معمول فقط خودم بودم و تنهاییم. قطره ی اشک از چشمم پایین اومد. دوباره زور زدم و اسم خدا رو بار دیگه زیر لب آوردم و از تمام قدرتم استفاده کردم. صدای نوزاد توی اتاق پیچید و به چند ثانیه نکشید که چشمام سیاهی رفت. با وجود هشدار دکتر برای جلوگیری از بچه دار شدن، تصمیمم رو گرفته بودم. با باز کردن چشمام، امیر رو کنار تخت دیدم. روی صندلی کنار تخت خوابش برده بود. لبخند زدم و محو نگاه کردنش شدم. هیچ وقت از این بشر سیر نمی شدم. تشنم بود. سعی کردم تکون بخورم تا لیوان آب روی میز کنار تخت رو بردارم. صدای فنر های تخت امیر رو بیدار کرد. قیافش خنده دار شده بود. نتونستم خودم رو کنترل کنم و خندیدم. متعجب بهم نگاه کرد. -چته؟ باز هم خندیدم. قیافش خنده دار تر هم شده بود. جلوی خودم رو گرفتم. +آرشام؟ -خوابه. پسرم به باباش رفته انقدر خوش تیپه. دلم ضعف رفت. می خواستم زود تر ببینمش. +از کجا فهمیدی که بچم خوش تیپه وقتی لباس نداشته؟ -خاندان راد خوش تیپی توی خونشونه اصلا! خندیدم. امیر هم خندید و هم زمان از در اتاق بیرون رفت. پنج دقیقه ای که رفت، قد پنج ساعت گذشت. با برگشتش و پتوی توی دستش و نوزادی که پیچیده شده بود توش، دلم ضعف رفت. سعی کردم بلند شم. امیر بهم نزدیک تر شد و نوزاد رو داد دستم. با اولین نگاه عاشقش شدم. صورت کوچولوش هنوز هم پوف داشت اما می شد فهمید که خیلی شبیه امیر بود. چشمای کوچولو ی قهوه ایش به امیر رفته بود و لب هاش به من. به دست کوچولوش نگاه کردم. دلم ضعف رفت. این بچه قسمتی از من و نتیجه ی عشق من و امیر بود. تکون کوچکی خورد که باعث نگرانیم شد. خندم گرفت. قرار بود یه مادر بیخیال بشم و هنوز هیچی نشده بود نگران همه ی حرکات آرشامم بودم. سرم رو بالاخره بلند کردم و متوجه ی امیر شدم که بهم نگاه می کرد. -به چی نگاه می کنی؟ +به زنم. به تو چه ضعیفه؟ خندیدم. امیر هم خندید. سرش رو خم کرد و آروم پیشونی آرشام رو بوسید. لبخند زدم اما ته دلم حسودی کردم به پسرم. انگار امیر فهمید که لب هاش رو گذاشت روی پیشونیم. نیشم باز شد. با لبخند مردونش بهم نگاه کرد. دستش رو کرد توی جیب شلوارش و جعبه ی مخملی رنگ رو در آورد. بهش نگاه کردم. +مرسی که شازدم رو به این دنیا آوردی خانمم. جعبه رو باز کرد و گرفت سمتم. گردنبند توی جعبه خودنمایی می کرد. نمی دونستم چی باید می گفتم. آرشام رو ازم گرفت و گذاشت توی گهواره ی کنار تخت. به گردنبند نگاه کردم. مثل یه حلقه بود که توش حکاکی شده بود... گردنبد رو به چشمام نزدیک تر کردم تا بتونم نوشته رو بخونم.... "سه حرف..." به امیر نگاه کردم و گفتم: +سه حرف؟ -سه حرف! *** تمام اتفاق های خوب توی این چند سال اتفاق افتاده بود و وجود امیر بهترین چیز بود. می دونستم امشب آخرین شب بود. نمی خواستم شب امیر رو خراب کنم. پس حرفی نزده بودم. سخت بود دل کندن از همه چیز. سخت بود فهمیدن این که ممکن بود دیگه هیچ کدوم از این خوشبختی ها نباشه... قاب عکس روی عسلی کنار تخت رو برداشتم و به عکس چهار نفرمون نگاه کردم. توی دلم تکرار کردم.. -کی فکرش رو می کرد... *** آرشین رو توی بغلم فشار دادم. دخترم مثل به فرشته ی کوچولو خوابیده بود. آرشام بهش نگاه می کرد. هنوز کوچولو بود ولی امیر قبل از به دنیا اومدن این فرشته کوچولو به آرشام یاد داده بود که باید هواش رو داشته باشه. پسرم بهم نگاه کرد. -مامانی وقتی نی نی بزرگ شد با من توپ بازی می کنه. خنده ی من و امیر هم زمان شد. امیر جوابش رو داد --نه بابایی دختر های جیغ جیغون زورشون بیشتره تو باید خاله بازی کنی باهاش. دوباره خندید. وقتی امیر سعی داشت خاله بازی کردن رو به آرشام یاد بده، من محو صورت آرشینم شده بودم. شبیه من بود. حالت چشماش دقیقا مثل من بود اما لب ها و بینیش به امیر رفته بود. موهای بورش هم دل آدم رو می برد. امیر کلافه شده بود. نمی دونست چطوری به آرشام توضیح بده. خندم گرفت. امیر خم شد سمت من و مثل همیشه پیشونیم رو بوسید و به زور آرشین رو ازم گرفت. --بده من پرنسس بابا رو. با عشق غرق نگاه کردن همسرم و دو تا بچه هام شدم... گردنبند رو توی دستم گرفت و آروم زمزه کردم... "سه حرف" ***

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×