رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

HaStI-

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    910
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

آخرین بار برد HaStI- در 29 اسفند 1396

HaStI- یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

8,606 بار تشکر شده

درباره HaStI-

  • درجه
    کاربر فعال

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    کیمیا . مهدیه . محیا . پریا 80 . تیانارا . مرضیه . نفس .
    کسایی که تو کانال عضون هم دوست :)
    http://t.me/www_98ia_co

آخرین بازدید کنندگان نمایه

17,365 بازدید کننده نمایه
  1. HaStI-

    اول اسم کسی که ازش متنفری

    م
  2. HaStI-

    آدم های تو خالی | _HaStI_

    * پارت سی و چهارم * به سمت پرده ها رفته و نور کم جان خورشید را به فضا بخشیدم . نور که بساطش را روی مبل های چرمی سرمه ای روبه روی پنجره ها پهن می کرد ، مبل ها را براق تر جلوه می داد . گوشه و کنار سالن میز هایی چوبی وجود داشت که رویشان مجسمه هایی دیده می شد . به کمک باریکه ی نور، دیوار ها هم قابل مشاهده شدند و تابلوی بزرگ خانواده ی جهاندار خان نمایان شد . در تصویر قاب گرفته ی روی دیوار جهاندار خان که کت و شلواری سفید رنگ به تن داشت پایش را روی پای دیگرش قرار داده بود و دو دستش را بر عصای قهوه ای رنگش قفل کرده بود . رعنا هم دست چپش را روی شانه های استوار شوهرش قرار داده بود و لبخندش را به رخ می کشید . سمت دیگر جهاندار ، متین ایستاده بود و بی حس به لنز دوربین زل زده بود . پشت سر جهاندار خان هم زنی که حدس می زدم متینه باشد در کنار مردی غریبه ایستاده و کودک تپل و سفیدی را در آغوش کشیده بود . با صدای قدم های متین سر را به سویش چرخانده و منتظر ماندم تا دهان بگشاید و دلیل نبودشان در سالن را مطرح کند . متین که نگاهش را به تابلوی عکس آویخته بود گفت : تو اتاقاشونن ؛ طبقه ی بالا . برو بابا رو ببین منتظرته - اتاقش کجاست ؟ - بری بالا خودت می فهمی . در اتاق با بقیه ی درا فرق می کنه - مثل همیشه . در میان صدای تق تق کفش هایم به طبقه ی دوم دسیدم . طبقه ی دوم متشکل از راهرویی طویل و باریک می شد که از یک سمت به سالن پایین دید داشت و از سوی دیگر در هایی قهوه ای رنگ در کنار هم ، به اتاق ها باز می شد . در ها را یکی یکی نگاه کردم تا در متفاوت را پیدا کنم . راهرو را تا انتها پیمودم و بالاخره در را دیدم . باز هم دست هایم سرد و سر شده بود ، با این وجود دسته ی فلزی در را پایین کشیدم و در را باز کردم . دیدمش . بالاخره پس از سال ها دیدمش و... چرا انقدر شکسته شده است ؟ چرا و ویلچر نشین شده است ؟ چرا دست های چروکیده اش روی دسته های ویلچیر می رقصند ؟ یادم می آید خاتون همیشه می گفت " حرص نخور تبسم . بابا فردا پس فردا مو هات سفید بشه کی می خواد جواب شوهرتو بده ؟ " یعنی او هم حرص خورده بود که موهایش را سفیدی مطلق پوشانده بود ؟ - سلام نگاهش را از پنجره ی سمت راستش گرفت و ویلچر را به سویم چرخاند . مو هایش سفید شده بود ، دستانش می لرزید ، شکسته بود ولی با گذر زمان تغییر نکرده بود . چشمانش هنوز هم ترس را در دل جریان می داد و اخم هایش نشان دهنده ی جذبه اش بود . چروک های روی پیشانی اش عمیق بودند و بر اثر ابرو های گره خورده اش به وجود می آمد چون خاتون می گفت " تبسم اخم نکن پیشونیت چروک می افته " سرش را باز هم به سمت پنجره چرخاند و نگاهش را به خورشید در حال غروب دوخت . آرام و محکم گفت : خوش اومدی . فکر می کردم زود تر از اینها این دور و بر پیدات بشه - ممنونم
  3. HaStI-

    آدم های تو خالی | _HaStI_

    * پارت سی و سوم * یادم بود . آن زمان 13 - 14 ساله بودم و در تلاش برای رسیدن به رویاهای نوجوانی ام . زندگی ام رنگ داشت و به تازگی متین تصمیم گرفته بود که حمایت از من و رویاهای کوچکم را آغاز کند . روزی چند ساعت وقت می گذاشت و نصیحت می کرد که فلان راه را بروی به بن بست می خوری و اگر بهمان راه را در پیش بگیری به خوشبختی و سعادت می رسی . - یادمه - چی شد ؟ دست ننداختی گردن روزگار ؟ ترسیدی از عکس العملش ؟ - خواستم دستمو بندازم گردنش اما ... روزگار اهلی نیست . مثل شیر درنده تیکه و پارت می کنه . من اونقدری خسته و آزرده بودم که ت**** برای اهلی کردنش نکردم . - اهلی کردن روزگار کاری نداره . فقط کافیه تو زندگی تلاش کنی پشتکار داشته باشی . - این صحبتا رو ولش کن اینو بهم بگو که چرا امروز انقدر عصبانی هستی ؟ - با متینه سر تو دعوام شد . وقتی بهشون گفتم که می خوای برگردی متینه عصبانی شد و گفت که هدف تو از برگشتن از هم پاشیدن خانواده ی ماست - پس هنوز هم همون طوریه . همون قدر ... با اندک پشیمانی که در اعماق قهوه ای چشمانش قل قل می کرد گفت : ببخش . اینایی که موقع عصبانیت گفتم حرفای من نیست . تحت تاثیر فشاری که متینه روم گذاشت اون حرفا رو زدم . - قبل از اینکه طوطی وار حرفای خواهرت رو تکرار کنی فکر کن چی می خوای بگی . - ببخش پس از حدود نیم ساعت ، ماشین رو به روی در های بزرگ عمارتی اعجاب انگیز توقف کرد . متین شیشه ی راننده را پایین آورد و مشغول صحبت با نگهبان شد . درست نمی دانم چه گفت و چه شنید . تمامی حواسم معطوف عمارت وسیع رو به رویم بود که باغ اطرافش به زیبایی تمام با گل هایی از همه رنگ آراسته شده بود . عمارت ، مانند دُری گرانمایه در میان رنگ های شاد و زندگی بخش قرار داشت و ... یادم می آید رعنا عاشق گل ها و گیاهان بود . - میتونی پیاده بشی سری تکان دادم و پیاده شدم . اندک راهی تا رسیدن به در شیشه ای عمارت پیمودیم . سنگ فرش های رو به روی عمارت آن را زیبا تر از پیش نشان می داد و جلوه ای فوق العاده ازآنش می کرد . متین در چوبی تراش خورده ی عمارت را با دست چپ به سمت مخالف خود فشرد و کناری ایستاد تا نخست ، من وارد شوم . تشکری زیر لب نثار کارش کردم و جلو تر از او وارد شدم . سر چرخاندم تا شاید رعنا یا متینه را ببینم اما سکوت ، پرده ها را کشیده بود و تاریکی را مهمان دل این خانه ی سرار تیرگی کرده بود . قدم هایم را به سمت فرش زیبای وسط سالن هدایت کردم و پایم را روی تار و پود مشکی-سفیدش نهادم . با آنکه بیرون از این خانه تازه خورشید کول بارش را جمع می کرد و آسمان به سمت و سوی تاریکی می رفت ، با وجود پرده های ضخیم و سرمه ای ، تیرگی خود را به فضا تحمیل کرده بود و سکوت ... امان از این سکوت !
  4. HaStI-

    آدم های تو خالی | _HaStI_

    -تبسم جان ، دخترم واقعا نیازی نیست که بری . بمون همینجا زندگیمونو بکنیم - مادر من نگران نباش ، مطمین باش برای عروسی پریماه میام . جای دوری نمیرم که منم هوای همین شهرو نفس می کشم دست هایش را بوسه زدم و چند تکه ی باقی مانده ی لباس هایم را درون ساک دستی کوچک قرار دادم . دیگر نه خبری از ترس بود و نه عرق کردن دست هایم ؛ انگار ملاقات با پسرخوانده ی جهاندار خان اثرش را کرده بود . بالا و پایین شدن های قلبم خبر از دلتنگی کورکورانه ای می داد که سال ها پیش ، در صندوقچه ای قدیمی مخفی اش کردم و در اعماق اشک هایم غرق ! با افتادن شماره ای غریبه روی صفحه ی سه در چهار گوشی ، باز هم صورت خاتون و پریماه را بوسیده و در برار اصرار هایشان مبنی بر ماندن ، دستی تکان دادم و خود را از در حیاط بیرن انداختم . با دیدن متین نشسته در زانتیای سفید به سمت ماشین قدم برداشتم . - سلام - سلام خوبی ؟ - ممنونم ماشین را روشن کرده و به راه افتاد . لبخندم خسته و اندکی شاد بود . قلبم با هیجان خود را به در و دیوار سینه ام می کوفت و سر انگشتانم سرد بود . نگاهم به پاندای ریز و تپل آویزان از آینه ی راننده بود که گفتم : میدونن که من می خوام برگردم ؟ - نه لعنت به او . چرا جواب درستی نمی داد ؟ زبانش مشکل داشت یا خود را در حد هم صحبتی با من نمی دانست ؟ ابرویم را بالا انداختم و گفتم : برای صحبت کردن استخاره می کنی پسر ؟ ماشین را گوشه ای از خیابان طویلی که انتهایش متصل به آسمان بود نگه داشت و به سویم بازگشت . با داد پرسید : چرا می خوای برگردی ؟ می خوای قلب نیمه کاره ی مادر منو از کار بندازی یا بابات رو بکشی ؟ - من ... من فقط حقم رو می خوام - حقت ؟ کدوم حق ؟ تو حق نداری وارد زندگی بابا بشی فریاد هایش دلم را می لرزاند ؛ امان از این قلب و تپش های نا به جایش . من هم فریاد بر آوردم : حقی که تو ، متینه و مادرت ازم گرفتید . تا حالا فکر کردی تو این همه سال که داشتی با محبت بابای من روزاتو به شب می رسوندی من چیکار کردم ؟ وقتی خاتون برای پری دوچرخه می خرید و یادش می داد چطور سوار بشه من با حسرتی که تو چشمام لونه کرده بود گوشه ی حیاط چمباتمه می زدم و با ترس و لرز به رعنا و جهانمهر به تو و متینه فکر می کردم . می دونی چرا با ترس ؟ چون اون پدر عزیز تر از جانت فکر کردن به زندگیش رو هم برام ممنوع کرده بود که چی ؟ که زندگی شاد و رویاییش رو چشم نزنم . اینه زندگی من . موندن تو اون خونه ، پولای اون جهانمهر پست حق منه . مهر و محبتشم ارزونی تو و مادر و خواهرت . متین که کمی آروم شده بود گفت : یادته قبلا که ازت پرسیدم ، اگه روزگار دست بندازه رو شونت و بگه به میلت پیش نمی ره چی کار می کنی ؛ چی گفتی ؟ " متین - اگه روزگار دست بندازه رو شونت و بگه به میلت پیش نمی ره چی کار می کنی ؟ - دست می اندازم رو شونش و می گم که به میل خودم تغییرت میدم . "
  5. HaStI-

    آدم های تو خالی | _HaStI_

    * پارت سی و یکم * این مرد خندان ، همان برادر مغرور و اخمویی بود که روزگاری مرا می رنجاند ؟ انگار همه عوض شده اند جز من ! محل سکونت ، افکار ، رفتار ، همه را تغییر داده اند . پس چرا من هنوز هم همان تبسم هستم ؟ همان تبسم افسرده و بی کس ... با لبخند نیم بندی لب زدم : تبسم ! با حیرت در جایش نشست . چشمان قهوه ای رنگش که حال گشاد شده بود در کنار ابرو های بهم پیوسته ی بالا رفته اش منظره جالبی را ایجاد کرده بود ؛ حیف که دلم هوای خنده نداشت . این مرد با آن بوی عطر مارک دارش که تا چند کیلومتر ان طرف تر پخش می شد ، این مرد با تمام لبخند هایی که روی لب های نازکش می نشاند ، این مرد با صورت گندم گون و اراسته اش همان متین ، همان برادر گذشته است برایم و من این مرد را ، این متین را دوست دارم . - تبسم ؟ یعنی چی ؟ من باورم نمی شه ... بعد این همه سال ؟ نگاه خیره اش که روی اجزای صورتم چرخ می خورد دلم را آشوب می کرد ، حسم درست مانند زمانی بود که بوی آبگوشت های بد مزه ی خاتون در مشامم می پیچید . - خوشحال نشدین نه ؟ - چـ...چرا . چقدر لاغر شدی قدمی به سمت مبل چرمی زرشکی رنگی که رویش جا خشک کرده بودم آمد . دستم را روی دسته ی پهن مبل فشار دادم و گفتم : قرار نبود همیشه گوریل بمونم نه ؟ کمی تکه انداختن که اشکالی ندارد ؟ قصد من فقط زنده کردن خاطرات گذشته است ؛ هرچند این خاطرات با قند هایی که غروب ها خاتون در کنار چایی های خوش بویش می خورد هم شیرین نخواد شد . - بزرگ شدی ؛ خانوم شدی - قرار نبود همیشه نی نی کوچولو ی فضول بمونم نه ؟ - خوبم تیکه می اندازی - قرار نبود همیشه بی زبون بمونم نه ؟ - خوب و مهربونم شدی دست هایم را در هم قفل کردم و گفتم : خوبی رو از اونایی یاد گرفتم که بهم خوبی نکردن - چرا بعد از این همه مدت برگشتی ؟ - سهمم از ارث جهاندار رو می خوام - فکر نمی کنم بابا بهت بده - این پول حق منه روی صندلی ، پشت میز مطالعه ی بزرگ اتاق نشست . طرح چوبی میز چشمانم را بازی میداد . دسته چکش را از داخل کشوی کناری اش خارج کرد و گفت : چقدر می خوای ؟ - 30 تا بنویس لبخندی زد و با رضایت چک را نوشت و روی میز ، جلویم قرار داد . فکر می کنم این مقدار برای برگزاری عروسی پری کافی باشد . از جایم برخاستم و تکه ای کاغذ روی میزش گذاشتم . - می خوام برگردم ؛ جمعه ساعت 6 آمادم اومدی دم خونه زنگ بزن ترس ، خشم ، شادی و غم در اوج قهوه ای چشمانش دیدنی بود . گفت : چرا ؟ - فکر کن میام تا بهبودی جهاندارو ببینم مانند جهاندار رفتار کردن شیرین است نه ؟ ***
  6. HaStI-

    آدم های تو خالی | _HaStI_

    * پارت سیم * با دیدن مرد جوانی که پشت میز مدیریت نشسته بود قلبم از کار افتاد . چندین بار پلک زدم و نیمه هشیار به سمت منشی که مشغول توضیح کار بی فکرم بود برگشتم . زن که نگاه منتظر مردک را روی من دید " با اجازه " گویان خارج شد و در را پشت سرم بست . قیافه خشمگین مرد از ابروی بالا رفته ی زن ترسناک تر بود . ناخودآگاه پرسیدم : شما ؟ مرد برای حفظ ظاهر اخمویش " اهمی " کرد و گفت : شما با بنده کار دارید . شما باید بدونید من کیم نه ؟ - من که با شما کار نداشتم من می خواستم جهاندار خان رو ببینم . شکاک چشمانش را ریز کرد و پرسید : میشه خودتون رو معرفی کنید ؟ به جا نمیارم کلافه آهی کشیدم و گفتم : جناب لازمه بدونید بنده یکی از فامیل های جهاندار خان هستم و متقابلا از شناسایی شما منصرف شدم . میشه بگید ایشون کجا هستند ؟ - لطفا بشینید . راستش ایشون در بستر بیماری هستند و تا زمان بهبودی بنده اینجا کار می کنم . نشستم و او از جای برخاست و به سمت قهوه جوش که روی میز بلندی نزدیک به پنجره قرار داشت رفت . قطره ای اشک ناخودآگاه از گوشه ی چشمم ، بی جان و بی حال راه خود را تا گونه ام در پیش گرفت که با دست زدودمش . مرد که اشکم را دید متعجب گفت : چطور خبر نداشتید ؟ ایشون سال هاست بیمارند اما این اواخر ... - من چند وقتی میشه که از این خاندان دورم . راستی می تونم یک سوال بپرسم ؟ - البته اگر رک باشم مشکلی پیش خواهد آمد ؟ اگر ذهنیتم از جهاندار را آشکار گردانم کسی چیزی خواهد گفت ؟ - چطور جهاندار خان بزرگ با اونهمه دبدبه و کب کبه اجازه دادند که یک غریبه صندلی ریاست رو به دست بگیره ؟ ابروهایش را بالا انداخت و لحنش را کمی شوخ کرد : کم لطفی می کنید . شما که از آشنایان هستید چطور متین مشهور رو نشناختید ؟ مثل اینکه مدت زمان زیادی دور بودید . مشت هایم از هم باز شدند ، لب هایم بر روی هم فشرده و پاهایم که از زور غم بالا پایین می پریدند ، از حرکت باز ایستادند . امروز آخرین روز عمر این قلب نیمه جان است . با اشک و لبخند ، دل تنگ پرسیدم : متین ؟ میدانید حسادت چیست ؟ حسادت همان دانه ایست که جهاندار در زندگی ام کاشت تا لحظه به لحظه عمرم را نظاره گر باشد . من این دانه را با اشک هایم ابیاری کرده و به رشد و نمو وا داشتم . حسادت بخشی از وجود من است که گاه زبانه می کشد ؛ خدا آنروز را نیاورد که آتش این حسادت تند شود و قلبم را بسوزاند . - خانم حالا می تونم درخواست کنم خودتون رو معرفی کنید ؟
  7. سلام جانا خوبی ؟ حال و احوالت ؟

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. HaStI-

      HaStI-

      به مثل اینکه اون که اومده منم نه ؟

      همیشه خوب باشی عزیزم . خوب . خونمون و مدرسه . آره دعا کن پر پیدا بشم :laugh2: . خبر سلامتی تو و اعضای عزیز انجمن :)))))

    3. Mohadeseh.f

      Mohadeseh.f

      قربونت برم

      ان شاءالله همیشه باشی

    4. HaStI-

      HaStI-

      خدا نکنه

      تو هم گلم

  8. عاشقم ...
    اهل همین کوچه ی بن بست کناری ، 
    که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،
    تو کجا ؟ 
    کوچه کجا ؟ 
    پنجره ی باز کجا ؟ 
    من کجا ؟ 
    عشق کجا؟ 
    طاقتِ آغاز کجا ؟ 
    تو به لبخند و نگاهی ، 
    منِ دلداده به آهی ، 
    بنشستیم 
    تو در قلب و 
    منِ خسته به چاهی
    گُنه از کیست ؟ 
    از آن پنجره ی باز ؟ 
    از آن لحظه ی آغاز ؟ 
    از آن چشمِ گنه کار ؟ 
    از آن لحظه ی دیدار ؟ 
    کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ، 
    همه بر دوش بگیرم 
    جای آن یک شب مهتاب ، 
    تو را یک نظر از کوچه ی عشاق ببینم...

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. Missmahdiew
    3. missmahdiye

      missmahdiye

      به به عشقمان آمد

      کجایی تو دختر!

    4. HaStI-

      HaStI-

      مهدیه :/ مال منه این 2531467 دفعه

      به به جانمان آمد . مهدیه جونم درس و مدرسه نمی زاره که علاوه بر اون می خوام رمانمو تا 18 مرداد تموم کنم وقت سر خاروندنم ندارم گلی

  9. سلام هستی عزیزم

    خوبی؟ چرا خبری ازت نیست؟

    دلم برات خیلی تنگ شده هااا:heartbreaking:

     

  10. سلام هستی خانم

    ایام بکامه؟

    در مورد جلد رمان شما باید بگم که  این عکس در یک رمان دیگه بکار رفته و متاسفانه باید تبدیلش کنید.

    تا حل نشدن مشکل گرافیست های عزیز نمی تونن کاری برای شما بکنن.

    موفق باشید:rose:

    1. HaStI-

      HaStI-

      سلام جناب . بله متشکرم شما خوب هستید ؟

      متوجه ام و اینکه به زودی ویرایش می کنم

      موید باشید

  11. سلام خوشگل خانوم من خوبی ؟ ببخش برا تولدت نرسیدم ولی به هر حال مبارک ♡

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 7
    2. Missmahdiew

      Missmahdiew

       وای خل شدم یا شدی؟:padded:

       

       

      کدوم عمو بابا تو یه پری خواهرته عمو نشدی!

       

      اگه منظورت پناهه که سر یه سری اتفاقات جبران ناپذیر،پناهم بی پناه شد:(:cry5:

       

      تقصیر مرضیه بود!من بی گناه عالمم:angel2:

       

      اگه منظورت میناست،که همچنان رو اعصابه!:t(7):

       

      داره منو خر میکنه تا طراحی جلد یادش بدم(بلانسبت:|)

    3. HaStI-

      HaStI-

      پناه بود ؟ :huh::D

      مینا کیه ؟ :/ مهدیه من قاطی کردم 

    4. Missmahdiew

      Missmahdiew

       وقتی به خودت زحمت دادی و به آغوش گرم خانواده اومدی توضیحات بیشتر میدم،گل و شیرینی هم فراموشت نشه اگه نه باید با وجود منو محیا و مرضی کیمی رو تو خواب ببینی:))

  12. سلام دوستان خوب هستید ؟

    ورود پرافتخارمو بهتون تبریک میگم ! میدونم جقدر دلتنگم بودید نیازی به گفتن نیست :smile:

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 29
    2. Wahid

      Wahid

      خوش آمدید بانو

      :gol:

    3. KIMIA

      KIMIA

      عشقمممممم؟

      اومدییییییییی

      دلم برات تنگ شده بود نامررررد

      بیا تلگراممممممم:padded:

      عشقمممممم؟

      اومدییییییییی

      دلم برات تنگ شده بود نامررررد

      بیا تلگراممممممم:padded:

      عشقمممممم؟

      اومدییییییییی

      دلم برات تنگ شده بود نامررررد

      بیا تلگراممممممم:padded:

      عشقمممممم؟

      اومدییییییییی

      دلم برات تنگ شده بود نامررررد

      بیا تلگراممممممم:padded:

    4. Missmahdiew

      Missmahdiew

      بپا کیمی قش نکته همین اول کار:babai:

       

      یه سری هم ب گپ بزن

      بپا کیمی قش نکته همین اول کار:babai:

       

      یه سری هم ب گپ بزن

  13. سلام هستی جووووووونم کم پیدایی؟؟.

    چه خبر دلم برات تنگ شده.

     

     

  14. سلام عزیزدلم خوبی؟

    دلتنگت بودم خانمی

    1. HaStI-

      HaStI-

      سلام الی جون خوبی ؟ ما بیشتر 

  15. هر کی عضو شه شکلات میدهم بهش :)))))

    http://t.me/www_98ia_co

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 3
    2. HaStI-

      HaStI-

      :( چلااااااا ؟

    3. selin

      selin

      گوشی هم ندالم

      تلگلام لو از کجا بیارم؟؟

      من هنوز بچم آخه:abnabat:

    4. HaStI-

      HaStI-

      چلا ؟ اشتال نداله خب :)))

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×