رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

niloo

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    179
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,443 بار تشکر شده

درباره niloo

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    نویسندگی، آشپزی، موسیقی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,464 بازدید کننده نمایه
  1. درود نویسنده ی عزیز!

    رمان شما با موفقیت روی سایت نودهشتیا قرار گرفت!

    خسته نباشید:gol:

    دانلود رمان الماس جاودانگی

  2. niloo

    دیالوگ های خودمونی

    +حالتو خراب کردم نه؟؟ -واس چی حالمو خراب کردی؟ +خیلی حرف زدم -فحش بدم؟؟؟ خل و چل من از خدامه تو دو کلام زر بزنی.همش سکوت میکنی +حال میکنی با من رفیقیو من حرف میزنماااا خخخخ -اره خیلی. یه روز باهام حرف نزنی میمیرم اصن:)))) ای وای سقف ریخت:))) +خخخخخخخخخ ینی عاشقتممماااا کپی پیست چت من با رفیقم -من +رفیقم
  3. سلامی گرم، به همتون 

    خوبید؟ خوشید؟ ایشالا همیشه موفق و موید باشید! :greenstars:

     

    1. selin

      selin

      :daghon:

      شعر شهریار رو دارم گوش میدم

      گریه ام گرفته

      واقعا با تمام وجودش داره میخونه

      با بغض 

    2. mohadeseh.f

      mohadeseh.f

      سلوم جیگررررررررررررر

      توخوبی؟خوشی؟مناسبی؟؟؟؟؟

      فدات شم همچنین

    3. Nico

      Nico

      سلام،سلامتی:angel2:

  4. niloo

    دیالوگ های خودمونی

    (گروه دانشگاه ) - مو قشنگ + -ما یه مو قشنگ داشتیم، امروز غایب بود، تو جاش اومدی! +اونم رفیقمه! (لحظاتی بعد، پی وی. ) +من مو قشنگم ؟ -نه ببخشید منظوری نداشتم ! +خواهش می کنم نتیجه ی اخلاقی اینه که پشت سر پسرای دانشگاه حرف نزنین
  5. http://forum.98ia.co/topic/17706-کتاب-باز-2/?do=findComment&comment=263739

     

     

    دنبال کتابای خوب خوب میگردین؟؟ نمیدونین چی بخونین؟؟ دنبال راهنمایی هستین؟؟ توی این تاپیک کتاب های خوب و خوندنی رو پیدا کن :ale::gf:

  6. تبریک تبریک! 

    مدیر شدنت مبارک !! :wetkissf::greenstars::greenstars::gf:

    جدا که این قرمز خیلی خوش رنگه! اصلا بین باقی کاربرا چشمک میزنه! :abnabat:

    1. paria80

      paria80

      لطف داری گلم:heart:

  7. niloo

    كي ميتونه از كيك شكلاتي بگذرع؟؟؟؟

    همین الان یه کیک شکلاتی خوردم!‌
  8. تبرییییککک 

    مدیر کل شدنتون رو تبریک می گم :flowersmile::flowersmile::greenstars::greenstars:

    1. YeGaNeH

      YeGaNeH

      سلام عزیزم ممنون:gol:

  9. niloo

    تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان

    رمان الماس جاودانگی کامل شد http://forum.98ia.co/topic/16387-الماس-جاودانگی-niloo/
  10. niloo

    الماس جاودانگی | niloo

    سخنی با خوانندگان: با تشکر از تمام کسانی که داستان رو دنبال کردند و وقت با ارزششون رو برای داستان گذاشتند. امیدوارم تونسته باشم که جواب نگاه های زیباتون رو بدم و از داستان راضی بوده باشید. حدودا دو سال هست که من با این شخصیت ها زندگی می کنم و واقعا سخت هم هست که بهشون پایان بدم. شخصیت هامون در طول داستان رشد کردند و یاد گرفتند و به ضعف هاشون غلبه کردند. من هیچ قولی برای جلد دوم داستان نمی دم اما به نظرم داستان پتانسیل جلد دوم رو داره. می تونین گوشه ی ذهنتون نگه دارید که سه شخصیت اصلی ما می تونن جلد دومی هم داشته باشند. هر گونه نقد و نظری در مورد داستان، سوژه، شخصیت ها دارید، به راحتی با من در میون بذارید. خوشحال میشم. این داستان تماما ساخته ی ذهن نویسندست و از دوستان هم خواهشمندم که کپی نکنند. کپی کردن تنها شخصیت خود انسان رو پایین میاره. من به نوشتن ادامه خواهم داد، اما زمان زدن تاپیک داستان بعدی، نا مشخصه! مرسی از خواننده های عزیز و همین طور نودهشتیا! (مدیران مسئول این قسمت رو لطفا در پی دی اف قرار بدن)
  11. niloo

    الماس جاودانگی | niloo

    وارد محوطه ی بزرگ قصر شدم و به سمت دروازه ی اصلی حرکت کردم. همان طور که در ذهنم خاطرات گذشته جولون می داد، با صدای زنانه ی آشنایی قدم هایم سست شد: -جولیان! زیر چشمی متوجه شدم که جولیان ایستاد و درجا چرخید: -آه... سلام! از حرکت متوقف شدم و گوش هایم را تیز کردم. صدای آشنا نزدیک تر شد و شروع کرد به حرف زدن: -سلام!‌ بدموقع مزاحم شدم؟ کار داشتی؟ جولیان-راستش... خوب... نه..،‌یعنی آره! نفس سختی گرفتم و با تردید به طرف آنها برگشتم. با دیدن او که بزرگ و بالغ شده بود و در پیراهنی از جنس ابریشم در قصر می چرخید، قلبم فرو ریخت. او نیز با دیدن من چشمانش گرد شد و متعجب نامم را خواند! جولیان معذب کنارم قرار گرفت و زیر لب گفت: -از وقتی برادرت مرد، حالش چندان مساعد نیست! صدایش را صاف کرد و گفت: -بانو دیانا، بریانت همون قهرمان جنگ پیشینه! دیانا، کسی که زمانی او را می پرستیدم، اکنون با کودکی کنارش، مقابلم ایستاده بود. کودکی که پدرش برادرم بود!‌ برادر... ! دیانا به آرامی گفت: -خوشحالم که می بینمت! تنها کاری که توانستم انجام دهم، این بود که لب هایم را محکم به هم بفشارم! دیانا با مکث به دختر بچه ی کنار دستش گفت: -مولان... این آقا عموی تو هستن! دختر نگاه پر از شیطنتش را به من دوخت و به آرامی ادای احترام کرد.با صدای نازک و بچگانه ای گفت: -من مولان هستم عمو جان! لبخندی سرتاسر روی لبانم نقش بست. به آرامی جلو رفتم و قد خود را کوتاه کردم: -مولان چند سالته؟ لبانش را غنچه کرد: -شش سال! دیانا به سرعت گفت: -پنج! مولان جیغ مانند اعتراض کرد: -خیر! شش سالمه! خنده ای کردم: -دوست داری تو هم مثل جنگجو ها قوی و قدرتمند بشی؟ ذوق زده چشمانش برق زد: -یعنی میشه منم رزم رو یاد بگیرم؟ -البته! کمی از آن دو فاصله گرفتم که دیانا گفت: -ولی فکر نکنم یادگیری رزم برای اون لازم باشه!‌ به چشمانش خیره شدم. چشمانی که زمانی برایم حکم هوا را داشت! اما درست قبل از آنکه غرق گذشته شوم، عکس چشمان عسلی رنگی در ذهنم نقش بست!‌ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -ناتوانی در دفاع از خود، دختر ها رو آسیب پذیر میکنه! مطمئنم اگر برادرم هم زنده بود،‌ همین تصمیم رو میگرفت! * دو نگهبان جلو در، در را باز کردند و من به آرامی قدم درون اتاق بزرگ و پر شکوه نخست وزیر، پدر جولیان، گذاشتم. پشت میز کارش مشغول یادداشت کردن چیزهایی بود که به محض ورود من دست از کار کشید با لبخند به صورتم خیره شد. ادای احترام کردم و گفتم: -خیلی خوشحالم که دوباره می بینمتون! دستش را به طرف یکی از صندلی های دور میزش گرفت و گفت: -خواهش می کنم بنشین. سر به زیر جلو رفتم و پشت میز قرار گرفتم. نفسی گرفت و گفت: -خوب از دفعه ی آخری که به اینجا اومده بودی، خیلی وقته که میگذره! چرا؟ دوست نداری به قصر بیای؟ نگاهم را به کاغذ ها و طومار های مقابلش دوختم: -در واقع، دلیلی برای اومدن نمی بینم! سرش را تکان داد و چند ثانیه متفکر به قلم پرش چشم دوخت. دیروز بود که جولیان خبر داد پدرش اصرار دارد تا من را ملاقات کند. از دفعه ی پیش که به اینجا آمدم و بعد از دیدار با مادر و دیانا، دیگر علاقه ای نداشتم تا پا در اینجا بگذارم. من زندگی جدیدی را شروع کرده بودم و دوست نداشتم تا گذشته مداخله ای در آن داشته باشد! صدایم را صاف کردم که گفت: -عدم تمایلت برای اومدن به قصر رو درک می کنم. اما مشتاقیم تا تو در پست و مقامی همراه با ما باشی. تو قوی، باهوش و زرنگ هستی. مکثی کرد و دو دستش را در هم قلاب کرد: -من با شاه صحبت کردم. ما از تو می خوایم که اطلاعات و خبرهای بین مردم رو برای ما بیاری. -یعنی از من می خواین که جاسوسی کنم؟ خنده ی کوتاهی کرد و سر تکان داد: -نه! این صد در صد نمی تونه جاسوسی باشه. ممکنه مشکلی بین مردم باشه که ما از اون بی خبریم. می تونه جریانی توی شهر به وجود بیاد که خطر آفرین باشه. به علاوه ی اینکه تو توی کتابخونه ی مرکزی مشغول به کاری و بیشتر با مردم در ارتباطی. در چشمانش زل زدم و کمی فکر کردم. با تردید گفتم: -من در برابر این دستور، حق انتخاب دارم؟ کمی خودش را جلو کشید: -می خوای مخالفت کنی؟ گوش کن؛ اگر با ما همراه باشی آینده ی خوبی در انتظارته!‌ خیلی راحت از خیلی چیز ها بی نیاز میشی و همینطور هم می تونی به مردمت کمک کنی! به علاوه ی اینکه تو از خود مایی! ابتدا خواستیم تورو جایگزین برادرت کنیم اما تمایلی برای اومدن به قصر نشون ندادی!‌ ... خوب،‌ چی میگی؟ دهان باز کردم تا جواب دهم که دوباره گفت: -پاداش خوبی هم در ازای کارت میگیری! مکث کردم و در فکر فرو رفتم. چندان بد به نظر نمی رسید اما ممکن بود زندگی آرام من را پر از تلاطم کند! اینطوری بیش از پیش مورد پذیرش کشورم قرار می گرفتم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -بسیار خوب! قبول می کنم. خنده ی کوتاهی کرد وگفت: -خوشحالم که این رو می شنوم! فکرم به سمت رائیکا رفت که در محوطه ی قصر منتظر من ایستاده بود! بالای تپه های خارج شهر ایستاده بودیم و به منظره ی زیبای پیش رویمان چشم دوخته بودیم. شهر در اندازه ی کوچکتر مقابل چشمانمان قرار داشت. خانه ی کوچک و بزرگی که مرتب کنار یکدیگر چیده شده بودند، مشعل هایی که کم کم روشن می شدند، مردمانی که در کوچه ها در حال رفت و آمد بودند. در مرکز شهر، قصر به طور واضح پیدا بود و میان خانه ها می درخشید. آرام آرام خورشید به سمت مغرب می رفت و نور نارنجی رنگ خود را روی زمین می پاچید! صدای نفس عمیق رائیکا گوشم را پر کرد! اندکی به صورتش زل زدم و با مکث، دست دور شانه اش انداختم و او را به خود چسباندم! کمی به چشمانم خیره ماند، سپس بی حرف سرش را به شانه ام تکیه زد. نسیم خنکی شروع کرد به وزیدن؛ نسیمی که خنکای آن نشان دهنده ی آغاز فصل سرما بود! نگاهم روی دسته ای از پرندگان مهاجر ثابت ماند که منظم پرواز می کردند و به سمت آسمان اوج می گرفتند! لبخندی به چشم انداز رو به رویم زدم که رائیکا با صدای نرم و آرامی گفت: -بریانت، نمی دونم چه احساسی دارم. خیلی عجیبه! وقتی که کنارتم آرامش سرتاسر وجودم رو در برمیگیره. حس می کنم دیگه هیچ چیزی نیست که من رو بترسونه یا بهم آسیب بزنه. احساس می کنم وجودت امن ترین جای دنیاست. در عین آرامش حس می کنم من خوشبخت ترین دختر دنیام! لبخندم عمیق تر شد و خوشحالی مانند همان نسیم خنک، دلم را زیر و رو کرد! به آرامی سرم را به سرش تکیه دادم و زمزمه وار گفتم: -منم دوست دارم! دو دستش را حس کردم که دور کمرم حلقه شد و بیش از پیش من را به خود چسباند! پلک هایم را بستم و خوشبختی را با تمام وجود به ریه هایم فرستادم! فقط خدا می دانست که در آینده چه اتفاقاتی انتظار ما را می کشید!... پایان دوازدهم آبان ماه سال 1396 نیلوفر حدادی
  12. niloo

    الماس جاودانگی | niloo

    وقتی دستی بر روی شانه ام قرار گرفت، سر بلند کردم و به تایگرس، که رو به رویم ایستاده بود، چشم دوختم. غمگین پلک زد و گفت: -ارداد برای حبس کردن جادوگرای باقی مونده رفت. منم دارم برای خاکسپاری ادی میرم. تو اینجا می مونی؟ به سختی نفسی گرفتم که دستی دور گردنم حلقه شد و جولیان جوابش را داد: -بله خانوم! ایشون فعلا اینجا میمونه! و لبخند گرمی به من زد. بی حوصله به تایگرس گفتم: -مواظب خودت باش! به آرامی لب زد: -تو هم! پس از کسب اجازه از شاه، به آرامی از سالن خارج شد! درحالی که دهان جولیان کنار گوشم بود، با صدای بلند رو به شاه گفت: -اگر اجازه بدین سرورم، قصر رو به بریانت نشون بدم! اخمی کردم و با آرنج به پهلویش کوبیدم؛ زیر لب گفتم: -گوشم درد گرفت! صورت در هم رفته اش را پایین انداخت که شاه گفت: -آزادین که برین! دست جولیان رو از دور گردنم آزاد کردم و از سالن خارج شدم. در راهروی خارجی، به طرف پلکان قدم تند کردم که بازویم به شدت کشیده شد. اخمو به طرف جولیان برگشتم: -چیکار داری؟ جولیان-کجا داری میری؟ نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم افکار منفی را از ذهنم پاک کنم. آرام تر گفتم: -دارم برمیگردم کتابخونه. جولیان ابروهایش را بالا انداخت: -یعنی نمی خوای بمونی قصر رو نشونت بدم؟ -فکر نمی کنم احتیاجی باشه! خواستم برگردم و از او دور شوم که مردد گفت: -وایسا کارت دارم! به پاشنه ی پا چرخیدم و به صورت بی قرارش چشم دوختم: -می شنوم. نگاهش را به زیر انداخت و چند بار دو دستش را مشت و سپس باز کرد. صورت پر از تردیدش قلبم را نگران می ساخت. لب باز کردم: -چیزی شده؟ نگاهی گذرا به چشمانم کرد: -آره! راستش... حرفش را خورد و آب دهانش را به سختی قورت داد. لب هایم را محکم به هم فشردم و مضطرب گفتم: -خوب بگو چیـ... -بریانت! خشک شدن بدنم در یک لحظه، برای وصف آن وضعیت کافی نبود. انگار جایی در بین ابرها قرار داشته باشم و به سمت زمین سقوط کنم. یا نه! انگار در خواب عمیقی باشم و کسی آب یخ را روی سرم خالی کرده باشد. صدای زنی که با بغض نامم را خواند، حس خوشحالی و ناراحتی را در یک ثانیه به قلبم سرازیر کرد. دهان نیمه بازم را بستم و به آرامی در جایم چرخیدم. نگاهم به صورت پر چینش افتاد که اندوه، بی رحمانه بر روی آن سایه انداخته بود. لبم لرزید و زمزمه وار کلمه ای مانند "مادر" را ادا کرد! اما آنقدر صدایم پایین بود که بعید می دانم حتی جولیان، که پشت سرم قرار داشت، نیز آن را شنیده باشد. نگاهم از چشمان اشکی زن پیش رویم، حرکت کرد و پایین آمد. درست روی قدم هایی که حتی برای جلو آمدن هم تردید داشتند، ثابت ماند. راحت بود شنیدن شکسته شدن قلبم! چند قدم جلو آمد اما ترسان ایستاد و نالید: -پسرم! لب فشردم اما هیچ چیز نتوانست مانع فرو ریختن اشک از چشمان پر از آبم شود! نفس سختی گرفت و فاصلمان را به سه قدم کاهش داد. پوزخندی به وضعیتم زدم! نمی دانم چرا در لحظه ی اول تصور کردم که مادری که سال ها پیش من را دور انداخته بود، حالا می تواند من را بپذیرد! حتی اکنون که من را به عنوان یک قهرمان می دانستند نیز از من واهمه داشت! نگاهم به زیر کشیده شد که گفت: -چقدر بزرگ و قوی شدی! نگاهش نکردم تا تردید و ترس را از صورتش، نیز بخوانم! برخلاف تصور من پس از چند ثانیه فاصلمان را به صفر رساند و سخت من را در آغوش کشید! دو دستش دور گردنم حلقه و هق هق آرامش در شانه ام خفه شد! چشم بستم و اجازه دادم تا اشک هایم بریزند! چشم بستم تا نبینم که مادرم هنوز هم من را قبول ندارد!‌ به آرامی کمی از من فاصله گرفت و دو دستش را روی گونه هایم قرار داد. لبخند پر بغضی زد: -اومدی که برای همیشه پیشمون بمونی؟ خواستم بگویم این من نبودم که شما را ترک کردم، بلکه شما بودین که من را ترد کردید! اما ساکت ماندم که جولیان گفت: -بانو، بریانت توی کتابخونه ی بزرگ شهر مشغول به کاره! مادر-از اونجا راضی هستی؟ حالا که همه چیز تموم شده می تونی برگردی پیش ما! می تونی به شاه خدمت کنی! آهی کشیدم: -من حالم خوبه! دو دستش بی حس کنارش افتاد و سر به زیر انداخت: -درسته!‌ سالم تر و قوی تر از هر موقع دیگه ای!‌ خواهش می کنم به خاطر نادونی ما کینه به دل نگیر! جولیان باز هم جواب داد: -این چه حرفیه بانو! حتما بریانت می تونه این رو درک کن! همان طور سر به زیر، سرش را تکان داد. پس از چند لحظه، سر بلند کرد و گفت: -مزاحم کارتون نمیشم. جولیان-شما مراحمید بانو!‌ لبخند تلخی کنج لبش نقش بست و به آرامی از ما فاصله گرفت! آب دهانم را قورت دادم و صورتم را پاک کردم. جولیان به آرامی گفت: -به نظر خیلی ناراحت میومد! سرم را به طرفش چرخاندم و بعد از چشم غره ای گفتم: -چیز دیگه ای هم هست که بخوای بگی؟ بی حرف خیره ی صورتم ماند و من حس کردم چیز دیگری هم وجود دارد! به طرف پلکان قدم تند کردم تا زودتر از این قصر بیرون بزنم که جولیان هم پشت سرم حرکت کرد!
  13. niloo

    صندلی داغ با Lunatic

    سلام و خسته نباشی خدمت دوست عزیز خوب معطل نشیم و بریم سراغ سوالا: معرفی کامل : تفریح مورد علاقه: غذای مورد علاقه: فرد مورد علاقه تو زندگی واقعی (مامان و بابا و داداشم نداریماااا): وقتی ناراحتی چی خوشحالت میکنه؟ وقتی عصبانی هستی چی آرومت میکنه؟ اهل موسیقی و آهنگ هستی؟ تو چه سبکی و با چه خواننده ای حال میکنی؟ هدف خاصی رو دنبال میکنی؟ برنامت برای آینده چی؟ تو درسات کدوم رو بیشتر دوست داری؟؟ کدومو بیشتر بلدی؟ حال و احوالت خوب هست؟ تا حالا شده توی یه بازه ی زمانی حالت خیلی داغون باشه؟؟ چرا؟ لطفا علت سقوط حکومت مهر ماهی ها رو با ذکر مثال و رسم شکل توضیح دهید! دو نمره فکر می کنی از صفات، کدومش رو یک انسان داشته باشه، بهتره؟( انسانیت/ مهربونی/ اخلاص و ......) پیش خانواده و رفیقات به چی معروفی؟ اگه کسی که هستی و جایی که زندگی می کنی، نبودی، کجا و کی می خواستی باشی؟ به نظرت در آینده سفر در زمان ممکنه؟ اگه ممکن شه، به چه تاریخی سفر می کنی؟ شنیدی که مردا هم حامله شدن؟؟ به نظرت این بده یا خوب؟ چرا؟ خوب چه خبر؟؟؟ . . . . دیگه چه خبر؟!؟!؟ تصوری تو ذهنت از من داری؟ می خوای دیگه نپرسم؟؟ . . یه سوال دیگه: اگه بیست و چهار ساعت نامرئی می شدی، کجا می رفتی؟ اگه قرار بود فردا بمیری، چه برنامه ای برای امروزت میچیدی؟ اگه تو خدا بودی، چه کار می کردی؟ (یا مثلا رئیس جمهور ... ) بپرسم بازم؟؟ خوب زیاد اذیتت نمی کنم. موفق و موید باشی عزیز
  14. niloo

    الماس جاودانگی | niloo

    بریانت: نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را به رفت و آمد های مردم دوختم. این اولین باری بود که بدون کلاه در انظار عمومی ظاهر می شدم و متاسفانه مجبور بودم گاهی نگاه های عجیب و غریبشان را تحمل کنم! شلوار قهوه ای رنگ که در چکمه های بلند مشکی فرو رفته، به همراه پیراهن سفیدی که انتهاش درون شلوار قرار گرفته بود، لباس هایی بودند که سعی کردم معقولانه انتخاب کنم که بین مردم نیز پذیرفته شده باشد. اما این از شدت عجیب بودن رنگ موهایم کم نمی کرد!‌ -خوب من حاضرم، بریم! در جا چرخیدم و چشم در چشمان عسلی رنگ پیش رویم دوختم. قدش به اندازه ی یک سر از من کوتاه تر بود اما با این حال نگاه گستاخ و شجاعش اصلا ریزه میزه نشانش نمی داد. پیراهن دخترانه ی آبی رنگی پوشیده بود و موهایش را پشت سرش بافته بود. انگار قصد داشت دخترانگی اش را رخ بکشد!‌ لبخندی زدم و گفتم: -بریم! به راه افتادیم و به سمت قصر حرکت کردیم. در افکارم غرق بودم که دستش درون دستم قرار گرفت و فشار کوچکی به آن آورد. نگاهی به چشمان مغرورش انداختم که لبخندی زد. لرزش خفیف اعماق قلبم را احساس کردم. محکم تر از قبل دستش را گرفتم و کمی او را به خود نزدیک کردم. قلبم دوری از او را دوست نداشت. دختری که چشمانش به راحتی می توانست شعف را در دلم ایجاد کند حتی اگر خشم درون آن دو عسل زبانه بکشد. * نفسم را حبس کردم و سعی کردم با قدرتم راهی از میان آب ها درست کنم. اما درست قبل از آنکه به سطح دریاچه برسم، یخ ضخیمی من را در زیر آب محبوس کرد. با بی قراری دو دستم را به یخ کوبیدم اما بی فایده بود. تنها کاری که می توانستم بکنم کم کردن فشار آب از روی ریه هایم بود. نمی دانستم چه کنم، هر لحظه که می گذشت بیش از پیش هوای درون ریه هایم تخلیه می شد و کم کم دچار خفگی می شدم!‌ مضطرب فریادی زدم که فقط باعث شد حباب هایی از هوا از دهانم خارج شود!‌ اما همان لحظه یخ ترک برداشت؛ مانند آن بود که امید را به قلبم بازگردانند!‌ سایه ای روی یخ افتاده بود اما قادر به تشخیص آن نبودم. وقتی که یخ شکست، به سرعت خود را کنار کشیدم تا تکه یخ شکسته شده روی صورتم فرود نیاید! در کمال تعجب یخ در اعماق دریاچه فرو رفت. سرم را به سرعت از حفره ی ایجاد شده بیرون بردم. با رسیدن هوا به ریه هایم به سرفه افتادم. دو دستم را لبه های یخ جادویی قرار دادم، اما بدنم کاملا ضعیف و بی جان شده بود. دستی پر قدرت کمکم کرد و من را از آب بیرون کشید. وقتی آرام گرفتم، با مکث چشم هایم را باز کردم که در چشم های عسل رنگی نشست که گریان به من چشم دوخته بود. قلبم بی قرار خود را به در و دیوار سینه ام می کوبید. آهسته دست پیش بردم و موهای پریشان اما لطیفش را لمس کردم. با لمس لطافت موهایش گویی آرامش باری دیگر به قلبم بازگشت! * -چرا ازم خواستی همراهت بیام؟ حرف رائیکا رشته ی خاطراتم را پاره کرد و من را به زمان حال برگرداند! نگاهی به چهره ی کنجکاوش انداختم و گفتم: -می خوام بعد از این ملاقات جایی ببرمت! ابروهایش بالا پرید: -کجا؟ لبخندی زدم: -صبر کن تا ببینی! سکوت کرد و متفکر به رو به رو چشم دوخت. نگاهم به دروازه ی بزرگ قصر افتاد که چندین سرباز در قسمت ورودی اش نگهبانی می دادند! یاد آخرین باری که به اینجا آمده بودم، افتادم! شاه هر سه ی ما را به قصر دعوت کرده بود تا از ما تقدیر کند: * شاه لبخندی پر غرور زد و از جا برخاست. چند قدم از تخت سلطنتی اش فاصله گرفت و گفت: -بریانت، ارداد و تایگرس! ما پیروزی در این جنگ رو به شما مدیونیم. با درایت و قدرت شما سه نفر، ما تونستیم اون شیطان رو مغلوب کنیم. آیا چیزی مدنظرتونه که من بتونم برآورده کنم؟ هر سه نگاهی با یکدیگر رد و بدل کردیم و که تایگرس گفت: -من از شما می خوام استاد بزرگ رو اونجور که شایسته هست، به خاک بسپارین! اون خدمات با ارزشی هم برای شما و هم برای مردمش داشته! شاه با همان لبخند جواب داد: -ما قطعا این کار رو خواهیم کرد. این کمترین کاریه که میشه برای استاد انجام داد! ارداد-من هم از شما می خوام که ورود انسان ها رو به منطقه ی ما ممنوع کنین تا مجبور به صدمه زدن به اونها نشیم!‌ منطقه و اسرار جادوگران باید مخفی بمونه! نگاه طولانی که شاه به ارداد انداخت، کمی نگرانم کرد! اینطور به نظر می رسید که تا دقایق پیش تنها تظاهر به پذیرش ارداد به عنوان یک جادوگر داشت! پس از لحظاتی، شاه لب گشود: -بسیار خوب! ممنوعیت ورود به منطقه ی شما رو به زودی در شهر اعلام می کنیم. بهتره با فرمانده ی کل به جنگل بری و مرز ها رو مشخص کنید! ارداد به آرامی گفت: -اطاعت! شاه پس از نگاه معنادار دیگری، به سمت من چرخید و گفت: -خوب بریانت! فقط تو موندی. فکر می کنم دلت خیلی برای قصر و همین طور خانوادت تنگ شده! حتما دوست داری دوباره به اینجا برگردی! در فکر فرو رفتم. خانواده ام؟ آیا واقعا دوست داشتم تا به اینجا برگردم؟ با صورتی درهم رفته از احساسات ناخوشایند، آرام گفتم: -خیر! در واقع فکر می کنم خواسته ی حقیقی هر سه ی ما پذیرش از طرف جامعه باشه. چون هیچکدوم از ما نخواستیم که عجیب به دنیا بیایم! و این... فقط سرنوشت ما بود! شاه سری تکان داد و با مکث گفت: -ولی من نمی تونم در این مورد کاری انجام بدم! این افکار مردم هست که باید شما رو بپذیره! -اما اگه شما ما رو معرفی کنین و ما را بپذیرید، باقی مردم هم از شما تبعیت می کنند. شاه-همینطوره! اما قولی در این باره نمی تونم به تو بدم!‌ آهی کشید و چرخید تا روی تخت خود بنشیند. سر به زیر انداختم و تمام خاطرات تلخ گذشته را از نظر گذراندم. قلبم در سینه بی تابی می کرد. یک امیدی همراه با ناامیدی برای دیدن خانواده ام در دلم جولون می داد. حالا که برادرم از دنیا رفته بود، می توانستند من را بپذیرند؟ یا همچون گذشته من را ترد می کردند؟ شاید اصلا دیدن آنها درست نبود. پس از آن اتفاق خانواده ام برای من مرده بودند. زندگی من کاملا دگرگون شده بود و هیچ راه بازگشتی هم وجود نداشت!‌ پست آخر تا ساعاتی دیگر من همچنان منتظر نظراتتون هستم
  15. niloo

    ☆☆فراخوان شرکت درشهرک رمان☆☆

    ببخشید که اینجا پیام میدم ولی منی که رمانم بین باقی رمان ها بود، هیچ نقدی از هیچکسی ندیدم! و دوستان اظهار داشتن که رمان نقد شده درحالی که من حتی پسند زدن دوستانی که عهده ی این کارو داشتن هم ندیدم. میشه یه نفر توضیح بده.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×