رفتن به مطلب
Added by Amir

reyhane2001

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    64
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد reyhane2001 در 22 آبان 1395

reyhane2001 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,236 بار تشکر شده

درباره reyhane2001

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,942 بازدید کننده نمایه
  1. reyhane2001

    مشاعره

    ل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
  2. reyhane2001

    مشاعره

    دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد اشکارا
  3. reyhane2001

    خاطرات روزانه

    سوم بهمن ماه 1395 بلاخره امتحانا به پایان رسید. مردیم! ولی تموم شد... بدون تعطیلی از فردا دوباره باید بریم مدرسه بابا خب ماهم اندکی گناه داریم! نه اردویی! نه تعطیلی ای! برای الودگی هوا و فوت اقای رفسنجانی هم که همه تعطیل بودن مارو به زور اوردید مدرسه! هرچند خیلی مدرسه رفتن حساب نمیشه! به هر حال خلاصه فردا باید ترم دوم رو شروع کنیم...هنوز از کارنامه ها خبری نیست! درسامو خوندم و بعد از یک ماه و نیم اومدم سایت! دلم خیلی تنگ شده یود! سایت خیلی تغییر کرده اما هنوزم نمیشه اندازه ی فونتو تغییر داد! واقعا هیچ چیزی ندارم برای گفتن! شب خوش!
  4. reyhane2001

    به عکس پروفایل نفر قبلی نمره بده

    19
  5. reyhane2001

    اگه نفر قبلیت تولدش بود براش هدیه چی میخریدی؟؟

    یه تابلوی تقاشی
  6. reyhane2001

    زندگی همیشه رنگی نیست | reyhane2001

    بعد زنگ زدم به محیا بهش قضیه رو گفتم اومد خونمون محیا ـ وایییی ثنا ینی ماهم دعوتیم؟ ـ نه پس! معلومه هستید محیا ـ وااای من چی بپوشم؟ داشتیم در مورد عروسی حرف میزدیم و منم اطلاعات رو که درباره ی پسره از مریم گرفته بودم می دادم که مامانم گفت محیا باید بره خونه مامانش کارش دارم مریم ـ همه چیو گذاشتی کف دست محیا؟ حالا اگه من بگم نه چی؟ ـ بهش گفتم به مامان باباش نگه مریم ـ خب میره به امیرعلی میگه ـ نه بابا اخه چرا به امیرعلی بگه خلاصه گذشت و گذشت و بابام واسه ی اومدن پسره راضی شد و قرار خاستگاری رو گذاشتیم. توی سالن پذیرایی من رفته بودم اون پشت نشسته بودم از اون ور کسی حواسش بهم نبود ریز ریز به محیا اطلاعات میدادم با تلفن. ـ الان دانیال داره هی چپ چپ به مریم نگاه میکنه . مریمم سرخ شده سرشو انداخته پایین. بابام با باباش گرم گرفته. اقا حله دیگه عروسیو افتادیم. خب بحث رسید ه اب و هوا. بابای دوماد اصل مطلبو گفت. دارن میرن اتاق مریم حرف بزنن جیییغ. اوه اوه محیا مامانم داره اشاره میده خدافظ سریع گوشیو قطع کردم و قایم کردم رفتم پیش مامانم. ـ بله مامان؟ مامان ـ می خواستی بگی محیا بیاد اینجا که اینجوری نخوای بهش امار بدی. حالا برو توی اشپزخونه شربت اماده توی یخچاله با قاشق توش همشون بزن یه پنج دقیقه ی دیگه ببر برای مریم اینا به محیا هم با خیال راحت امارتو بده. صورتم از خجالت سرخ شده بود جلوی مادر داماد ایندمون. سریع تلفنو برداشتم رفتم توی اشپزخونه باز زنگ زدم به محیا بقیه ی ماجرا رو براش گفتم ـ میگم من برم این شربتا رو بدم یکمم فضولی کنم. محیا ـ باشه برو شربتا رو برداشتم لرزون لرزون راه افتادم سمت اتاق مریم. میگم لرزون لرزون چون هم لیوانا لیوانای مهمونی بود هم سینی و اگر بلایی سرشون میاوردم مامانمم همون بلارو سر من میاورد. . با پام در زدم مریم درو باز کرد ـ بفرمایید شربت بخورید گلوتون شیرین بشه به ادامه ی بحث شیرینتون برسید. اقا دانیال زنگ مورد علاقه ی مریم بنفشه دانیال در حالی که خندش گرفته بود ـ بله همین الان گفتن ـ به به پس یه مرحله افتادید جلو. خب ادامه بدید دیگه. مریم سرخ شده بود میدونستم اگه قرار نبود خانومیتشو حفظ کنه الان سرمو گذاشته بود روی گردنم. رفتم بیرون توی اشپزخونه دوباره زنگ زدم خونه ی محیا اینا. این دفعه امیرعلی برداشت امیرعلی ـ اخبار جدید؟ ـ وای اره امیرعلییی پسره انقدر خوبههه. انقدر به مریم میاااد. ببینم محیا کوشش؟ امیرعلی ـ رفته دستشویی خب میگفتی صدای یه چیزی رو از پشت تلفن شنیدم بعد صدای محیا رو ـ بدههه من ـ صای محیاست؟ از دستشویی اومد؟ امیرعلی ـ نه نه تو بگ..... صدای محیا حرفشو قطع کرد. البته انگار مخاطبش من نبودم با امیرعلی بود ـ بروووو بیرون بزار ببینم این خاستگاری چی میشه امیرعلی ـ خب حالا خسیس محیا ـ خببب بگو ثنا چی شد؟ شربتو که نریختی …
  7. reyhane2001

    خاطرات روزانه

    صبح طبق معلمول با رخوت از خواب بیدار شدم. بازم دیر شده! صبحونه ی نصفه...هوای سرد و ابری....اصلا حس جالبی نیست! زنگ اخر توی مدرسه بحث هایی که پونزده سال تمام سعیمو کردم توش نباشم ولی واقعا نمیشه ازش بیرون اومد. حداقل نه وقتی که خیلی راحت دارن حقتو میخورن و تو فقط میتونی مثل یه طعمه که توی تله افتاده نگاهشون کنی. خب تشبیهم اصلا مناسب نبود در واقع همه چیز انقدرا هم بد نیست! ما بازم! میشه گفت تنها نقطه ی روشن امروز این بود که ناهار پیتزای مامان پز داشتیم. غیر از این هیچ بخشیشو نمیشه گفت خوب امتحان زبانو نوزده و نیم شدن به خاطر بی دقتی دو ساعت و نیم شنیدن حرفای بقیه و تحلیل اونا واسه پیدا کردن راه خروج از موقعیتی که توس گیر افتادی چهارساعت و نیم ظهر خوابیدنی که فقط کارتو عقب میندازه به هم ریختن کلا برنامه ریزیت و هزار بدبختیه دیگه ک قابل گفتن نیست. و برام جالبه که اصلا با امروزم مشکلی ندارم. درسته خوش نگذشت. از وقتم درست استفاده نکردم...ولی شاید حرفایی که به طهورا زدم واقعا کمکش کنه...و فکر کنم همین به عنوان یه تغییر توی روزم قبوله! ممکنه ی ترجمه ی داستان کوتاهی که نوشتم توسط معلم زبانم قبول بشه...اینم کمک بزرگیه! ممکنه بلاخره امروز با تموم مزخرف بودنش بهم یاد داده باشه که با هرکس باید چجوری رفتار کرد تا هیچوقت مورد بی احترامی قرار نگیری. نمیدونم شایدم امروز یه روز مزخرفه مث بقیه ی روزا و همیچ نتیجه ای قرار نیست داشته باشه. ولی حداقل من میتونم امیدوارم باشم که یه نتیجه داره! این حداقل کاریه که میتونم واسه روز از دست رفتم بکنم. چهاردهم دی ماه 1395 یعنی دقیقا یازده روزه که تایپک خاطرات روزانه زده شده و من پنج روزشو نوشتم. امروز روز ششمه. بدک نیست بازم به خودم امیدوارم!
  8. i still believe that someday somewhere Peter Pan will come and take me to neverland. and I will never ever stop believing him, no matter what will everyone say or think

    :dancegirl2:

  9. reyhane2001

    جملات زیبای انگلیسی

    don't complain about things you're not wiling to change درباره ی که نمیتونی عوضشون کنی گله نکن
  10. reyhane2001

    جملات زیبای انگلیسی

    if flowers can teach themselves how to bloom after winter passes, so can you اگر گل ها می تونن به خودشون یاد بدن که چطور بعد از زمستان باید شکوفه کرد پس تو هم میتونی
  11. reyhane2001

    جملات زیبای انگلیسی

    you have to let people go everyone in your life meant to be in your journey. but not all of them are meant to stay till the end تو باید ادما رو رها کنی. هرکسی که توی زندگیت هست باید توی سفر زندگیت میبوده اما همشون قرار نیست تا اخر بمونن. be yourself; people don't have to like you and you don't have to care خودت باش، مردم مجبور نیستن از تو خوششون بیاد و تو محبور نیستی اهمیت بدی
  12. reyhane2001

    بازی با اسم شهر یا کشور

    لهستان
  13. reyhane2001

    مشاعره با آهنگ

    من باعث و بانیشم دنبال کی میگردم؟ تقصیر خودم بوده هرچی که سرم اومد از هرچی که ترسیدم عینا به سرم اومد تو حس من دیدی احساس خطر کردی تا رازمو فهمیدی دنیا رو خبر کردی این حادثه ی تلخو از چشم تو می بینم تو روی تو دنیا بود من پشت تو جنگیدم
  14. reyhane2001

    جملات زیبای انگلیسی

    stars can't shine without darkness ستاره ها بدون تاریکی نمیتونن بدرخشن
  15. reyhane2001

    جملات زیبای انگلیسی

    don't trust everything you see; even salt looks like sugar به همه ی چیزایی که می بینی اعتماد نکن! حتی نمک شکل شکره only those who care about you can hear you when you're quiet فقط کسایی که بهت اهمیت می دن میتونن توی سکوتت تو رو بشنون

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×