رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

parsmehran

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    28
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

118 بار تشکر شده

درباره parsmehran

آخرین بازدید کنندگان نمایه

875 بازدید کننده نمایه
  1. parsmehran

    رمانتون رو اینجا تبلیغ کنید

    سلام.. لطفا رمان من رو بخونید و نظرتون رو بگین... ممنونم... http://98ia.co/دانلود-رمان-ارغوان-رویایی/
  2. parsmehran

    بیوگرافی جیمز رودریگز

    به خاطر تفاوت تلفظ توی زبان های انگلیسی و اسپانیاییه... توی انگلیسی james رو جیمز میگن ولی توی اسپانیایی همین رو میگن خامس. مثل david که انگلیسی ها میگن دیوید ولی اسپانیایی ها میگن داوید
  3. سلام چطوری؟

     

  4. parsmehran

    ارغوان رویایی | parsmehran

    - خانم ها و آقایان لطفا کمربند هایتان را ببندید و صندلی های خود را به حال عادی بازگردانید. از این جمله ی مهماندار هواپیما می شد فهمید که زمان زیادی تا پایان پرواز و فرود آمدن در فرودگاه مسکو باقی نمانده است. مهران که با صدای مهماندار از خواب برخاسته بود چشمانش را مالش داد و نگاهی به سایر مسافران انداخت. همگی مشغول آماده شدن برای فرود بودند. ارغوان در کنار خانم مهندس دیگری به نام «پگاه» نشسته بود و شیرین هم پشت سر آن ها در کنار یکی دیگر از اعضای گروه به نام «آذر» قرار داشت. مهندس رحمتی که در کنار مهران نشسته بود مطابق معمول با گوشی موبایلش سرگرم بود. مهران از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و شهر مسکو را با چراغ هایی که در آن روشن بود نظاره کرد. برف ، چهره ی شهر را سفید پوش کرده بود. مهران از کودکی عاشق برف بود. هرگاه برف می آمد او به بیرون از خانه می رفت و تا ساعت ها بازی می کرد. مادر برایش تعریف کرده بود که روز تولد او برف باریده است. حالا هم دل مهران لک زده بود تا دوباره در برف ها قدم بزند. هواپیما دقایقی بعد نشست و با اعلام مسئولان آن ، مسافران شروع به حرکت به سمت در های خروجی کردند. مهران ، به همراه مهندس رحمتی حرکت می کرد و پیشاپیش اعضای گروه از در خارج شد. به محض خروج از هواپیما چشمش به برف های کنار باند افتاد. سپس سرش را بالا آورد و برج مراقبت را دید و پس از آن هم به ساختمان رو به رو نگریست. با وجود این که شب بود ، اما نورهای شهر جلوه ی زیبایی به آن داده بودند. بعد از انجام کار های لازم ، مهران و همکارانش به دنبال مسئولان کارخانه ی مورد نظرشان می گشتند. پس از دقایقی جستجو بالاخره در شلوغی فرودگاه آن ها را یافته و به سمتشان رفتند. مهران با زبان انگلیسی شروع به صحبت کرد و خودش و اعضای گروه را به آن ها معرفی کرد. مسئولان کارخانه با آقایانی که اعضای گروه بودند دست دادند. هنگامی که نوبت به دست دادن با ارغوان رسید ، ارغوان دستش را پایین انداخت و با مرد روسی دست نداد. مهران این کار ارغوان را خیلی دوست داشت و لبخندی از سر رضایت به او تحویل داد. ارغوان هم سرش را پایین انداخت. مهران – عذر می خوام جناب نیکلای . توی کشور ما ، خانم ها با آقایان دست نمیدن. نیکلای – اوه بله متوجه شدم. سپس رو به ارغوان گفت: نیکلای – من رو ببخشید خانوم. ارغوان – خواهش می کنم آقا. نیکلای – بسیار خوب. با ما همراه بشین تا شما رو به هتل محل اقامتتون که یکی از بهترین هتل های مسکو به حساب میاد ، راهنمایی کنیم. مهندسان ایرانی با آقای نیکلای و همراهانش ، همراه شدند و به سمت هتل مورد نظر حرکت کردند. زمانی که آنان سوار بر خودرو ، از خیابان ها می گذشتند ، مهران به بیرون می نگریست. بیش از این که توجه او به زیبایی های شهر باشد ، به برف سفید رنگی بود که به آهستگی از آسمان می بارید. رنگ آسمان بسیار دوست داشتنی بود. همان طوری که مهران دوست داشت. شبی که مهتاب از پشت ابر ها ، نور خود را به زمین هدیه می کرد. پس از مدتی به هتل رسیدند و با توقف خودرو و دعوت نیکلای ، از آن پیاده شده و وارد هتل شدند. فضای هتل بسیار شیک و مجلل بود و آن ها پس از انجام کارها ، به اتاق هایشان راهنمایی شدند. مهران و مهندس رحمتی با هم در یک اتاق بودند و ارغوان و پگاه هم در اتاقی مشترک اقامت داشتند. به محض رسیدن به اتاق مهندس رحمتی وسایلش را زمین گذاشت و روی تخت دراز کشید تا بخوابد. او فاصله ی تهران تا مسکو را بیدار مانده و خوابش نبرده بود به همین علت خیلی زود به خواب رفت. اما برخلاف مهندس رحمتی ، خواب به چشمان مهران نمی آمد. چرا که او در طول پرواز مدت زیادی را خوابیده بود. به همین علت بیدار ماند و در اتاق هتل می گشت و گاهی به بالکن سرد آن می رفت تا شهر را نگاه کند. این اولین باری بود که مهران به خارج از کشور سفر کرده بود. همیشه از کودکی علاقه داشت که از نزدیک با تمام کشور های جهان و مردم آنها و آداب و رسومشان آشنا شود. اما به خاطر وضعیت کاملا معمولی خانواده اش هیچ گاه این امکان برایش مهیا نشده بود. تا امشب! اکنون او به آرزوی دیرینه اش رسیده بود و یک کشور خارجی را از نزدیک می دید. چه کسی باور می کند؟ مهرانی که یک زمان برای خرید کالباس پول نداشت ، اکنون در یکی از بهترین هتل های شهر مسکو اقامت دارد. او اکنون سرپرست یکی از مهمترین پروژه های کارخانه ی بزرگ و معروفشان می باشد. همان مهرانی که صبح ها از خواب بر می خاست تا پیکان قدیمی پدرش را هول بدهد! نگاه مهران به شهر دوخته شده بود. خیلی دوست داشت که آن را بگردد. غذاهای مسکو را امتحان کند و با فرهنگ مردمش آشنا شود. مکان های دیدنی شهر را ببیند و از آن ها عکس بگیرد و همچنین برای خانواده و دوستانش سوغاتی تهیه کند. او در این فکر بود که در اولین فرصت همه ی این کار ها را انجام دهد. مهران به اتاق بازگشت و چمدانش را باز کرد. یک شیشه نسکافه از آن بیرون آورد و به آشپرخانه رفت تا آن را درست کند. با وجود این که وقت خواب بود ، اما مهران خوابش نمی برد . به همین خاطر ترجیح داد که با یک فنجان نسکافه به بالکن سرد اتاق برود و به شهر بنگرد و با نوشیدن نسکافه درونش را گرم کند.
  5. parsmehran

    ارغوان رویایی | parsmehran

    مهران تصمیم گرفت تماسی هم با نیما بگیرد تا هم از او خداحافظی کند و هم احوال مهتاب را بپرسد. به همین خاطر شماره ی نیما را گرفت. بعد از چند بار شنیدن صدای بوق ، نیما گوشی را برداشت. مهران – سلام دکتر گوگولی مگولی. نیما – علیک سلام مهندس ناز نازی. مهران – این چه طرز حرف زدنه؟ ناز نازی که فحشه. نیما – گوگولی مگولی فحش نیست؟ مهران – نه. من دارم ازت تعریف می کنم. نیما – منم ازت تعریف کردم. مهران – خیلی خوب بابا. کجایی الان؟ نیما – بیمارستان مشغول کار. تو کجایی؟ مهران – خونه. حال مهتاب چه طوره؟ نیما – خدا رو شکر. دکترش می گه که مراحل درمان داره خوب پیش می ره. اگه خدایی نکرده اتفاق بدی نیفته امید به خوب شدندش زیاده. مهران خوشحال شد: مهران – خدا رو شکر. اون حتما خوب میشه. من خیلی امیدوارم نیما. نیما –منم همینطور. مهران – نیما جان زنگ زدم بهت که اولا حال مهتاب را بپرسم و دوم هم این که ازت خداحافظی کنم. نیما – خداحافظی؟ کجا می خوای بری مگه؟ مهران ماجرای سفرش را برای نیما تعریف کرد و پس از توضیحاتی که در مورد آن برایش داد از او خداحافظی کرد. مهران قصد داشت با فرزاد هم تماس بگیرد اما پشیمان شد. علت این پشیمانی را نمی دانست. حتما مربوط به رویا بود. اما در نهایت او با فرزاد تماس نگرفت و با خود گفت که بعدا در مسکو با او صحبت می کند. * ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود. پرواز در ساعت هشت و سی دقیقه ی شب انجام می گرفت. مهران سوار بر اتومبیل شخصی خود به سمت کارخانه می رفت. او قصد داشت که ماشینش را تا زمان بازگشت ، در پارکینگ کارخانه بگذارد. پس از چند دقیقه به کارخانه رسید. او به یکی از سالن های کارخانه که معمولا مراسم ها در آنجا برگزار می شد رفت. داخل سالن تقریبا شلوغ بود. او خود را به جمعیت رساند و دیگران با دیدنش به او سلام می دادند. مهران هم با تواضع پاسخ سلام آن ها را می داد. از میان جمعیت عبور کرد و در انتها رییس کل کارخانه را دید که در کنار مدیر بخش ایستاده بود. او با دیدن مهران شروع به صحبت کرد: رییس کل - خانم ها و آقایان. احتمالا همگی اطلاع دارین که ما چرا اینجا جمع شدیم. ما می خوایم تعدادی از مهندسان برتر کارخونه رو بدرقه کنیم تا به یک ماموریت مهم برن. این ماموریت شاید پلی برای پیشرفت علمی و صنعتی کارخونه و حتی کشور عزیزمون ایران باشه. ما برای شناخت آخرین دستاورد های صنعتی نیاز داریم که نیرو های جوان و نخبه ی خودمون رو با این دستاورد ها آشنا کنیم. از یک سال گذشته تلاش ما این بود که بتونیم با کارخونه های پیشرفته ی کشور های اطراف تبادل علم و دانش داشته باشیم. امروز این مهم محقق شده و به امید خدا ، ده نفر از مهندسان جوان و کاربلد ما مامور شدند که برای این موضوع به کشور روسیه اعزام بشن و در مقابل هم تعدادی از مهندسان اون کشور به اینجا بیان. من از همه ی شما می خوام برای سربلندی این گروه دعا کنید و از مهندسان اعزامی هم می خوام که نهایت سعی و توانایی خودشون را برای استفاده از این فرصت پیش اومده به کار بگیرن. موفق باشید. سپس حاضران با تشویق های خود به مهران و همراهانش انرژی دادند. رییس کل از جایش برخاست و همراه با او همه ی حاضران از جا برخاستند. رییس به سمت مهران آمد. رییس کل – آقای مهندس. براتون آرزوی موفقیت می کنم. تمام تلاشتون رو بکنید. مهران – متشکرم که به من اعتماد کردید جناب رییس. مطمئن باشید که این اعتمادتون رو به امید خدا به بهترین شکل پاسخ می دم. تشویق حاضران هر لحظه بیشتر می شد. در این لحظه مدیر بخش به طرف مهران آمد. رییس – آقای مهندس منم برای شما و گروهت بهترین ها رو آرزو دارم. وقتی که به فرودگاه مسکو برسین ، یک گروه از کارخونه ی اون کشور توی فرودگاه منتظر شما هستن.اینم عکسشون. سپس تصویری که در گوشی اش بود را به مهران نشان داد. مهران – بله رییس. متوجه شدم. رییس – راستی. دو تا چمدون جلوی در ساختمون هست. کاپشن و پالتو و لباس گرمه. به تعداد گفتم بگیرن براتون. بین خودتون تقسیمش کنین. مهران – ممنونم جناب رییس. واقعا شما مثل یه پدر هستین برای ما و این کارخونه. سپس مهران دست رییس را به گرمی فشرد. در همان لحظات که مهران با دیگران مشغول صحبت و خداحافظی بود ، صدای صحبت های ارغوان و پدرش (رییس ) را می شنید. رییس – ارغوان دخترم مواظب خودت باش. قولی که بهم دادی رو یادت نره. من فقط به اون شرط اجازه دادم که تو بری وگرنه از رییس کل می خواستم که یه نفر دیگه رو جایگزینت کنه. حتما کاراتو پیگیری کن. ارغوان – چشم بابا جون. نگران هیچی نباش. من مواظب خودم هستم. مهران با خود فکر می کرد که این کار ها چه کارهایی هستند که رییس اینقدر روی آن ها تاکید دارد. حتما این کار ها مرتبط با گروه هستند.ولی نه. چون اگر مرتبط به گروه بودند باید مهران هم در جریان قرار می گرفت. در ثانی ، رییس به گونه ای با ارغوان صحبت کرد که انگاراین کار ها فقط و فقط مرتبط به اوست و یک مسئله ی شخصی به نظر می رسید. مهران در هنگام خروج با هومن که از دوستان صمیمی اش بود هم روبه رو شد. هومن جلو آمد و با لبخندی گرم و دوستانه به مهران نگاه کرد : هومن – بالاخره سیاست بازی هات جواب داد مهندس ! مهران ، هومن را در آغوش گرفت و پس از رها کردن او با خنده پاسخ داد : مهران – تو اسمشو میذاری سیاست بازی. من اسمشو می ذارم تلاش و پشتکار. پس از این که تک تک اعضای گروه از دوستان و همکارانشان خداحافظی کردند به سمت اتومبیل کارخانه رفتند و سوار شدند تا به سمت فرودگاه حرکت کنند. در خودرو ، مهران در کنار مهندس رحمتی نشسته و با او مشغول گفتگو بود. مهران – رحمتی جان ، مسکو خیلی سرده. اونم توی این وقت سال. لباس گرمتو برداشتی از توی چمدونی که رییس داده بود؟ مهندس رحمتی – آره برداشتم. پالتوی خیلی گرم و بزرگیه. فکر نکنم سرما ازش رد شه اصلا! مهران – آره دیگه اینا مخصوص برف و سرمای زیاد هستن. ارغوان در کنار یکی از خانم های مهندس به نام «شیرین» نشسته بود. آنها پیش از این یکدیگر را نمی شناختند و در این سفر با هم آشنا شده بودند. از گروه ده نفره ، چهار نفر خانم و شش نفر آقا بودند. مهران به خیابان نگاه می کرد. می خواست برای آخرین بار قبل از سفر مردم کشورش را ببیند. از کودکی عاشق سرزمین مادری اش ایران بود. به همین خاطر مطئمن بود که در کشور غریب دلتنگ ایران خواهد شد. او همین الان هم به خاطر فکر کردن به دوری از وطنش ، اشک در چشمانش حلقه زده بود. در نهایت انتظار به سر آمد و اتومبیل به فرودگاه رسید. ابتدا مهران پیاده شد و پس از او، دیگر همکارانش. آن ها وسایل و چمدان ها را برداشتند و به داخل رفتند. پس از کارهای مربوطه و مدتی معطلی بالاخره سوار هواپیما شدند. دقایقی بعد هواپیما شروع به حرکت کرد. با شروع حرکت ، مهران برای آخرین بار به بیرون چشم دوخت . سپس هواپیما از زمین برخاست تا تهران را به مقصد مسکو ، ترک کند.
  6. سلام چطوری؟

    کم پیدایی

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 5
    2. kereshmeh

      kereshmeh

      ایشالا همشو خوب بدی

    3. parsmehran

      parsmehran

      مرسی. ان شاءالله معدل تو هم خوب بشه... من برم دیگه. فعلا خداحافظ

    4. kereshmeh
  7. parsmehran

    ارغوان رویایی | parsmehran

    * شیان – آقای مهندس ، جناب رییس گفتن تشریف بیارین دفترشون. با شما کار دارن. مهران – بسیار خوب خانوم شیان الان میام. مهران گوشی تلفن را سر جایش گذاشت و از پشت میزش بلند شد تا به سمت دفتر رییس برود. مهندس رحمتی ، مهران را در هنگام خروج دید و او را صدا زد: مهندس رحمتی – کجا؟ بیا به من کمک کن. این دستگاه لامصب خراب شده باید بیای ببینم چی کارش می تونیم بکنیم. مهران در حالی که عقب عقب به سمت در خروج حرکت می کرد پاسخ داد: مهران – احضار شدم. وقتی اومدم بهت کمک می کنم. مهندس رحمتی – می گم بیا به هوش سرشارت احتیاج دارم. مهران – حالا تو یه هفته پیش به ما یه شام دادی ببین دست از سرمون بر می داری یا نه؟ هر دو خندیدند. بعد از چند دقیقه مهران به دفتر رییس رسید. مهران – خانوم شیان می تونم برم تو؟ شیان – بله بفرمایین. رییس منتظرتون هستن. مهران وارد دفتر شد. مهران –سلام جناب رییس. رییس – سلام مهندس. مهران - احضار فرموده بودین. رییس – آره. بهت می گم. فعلا بشین. مهران روی صندلی نشست و نگاهش را به رییس دوخت. رییس – خوب مهندس. اوضاع چه طوره؟ کار ها خوب پیش میره. مهران – بله خدا رو شکر. تمام تلاشمون رو می کنیم . البته الان که داشتم میومدم خدمت شما یکی از دستگاه ها یه نقص کوچیک پیدا کرده بود. مهندس رحمتی داشت بررسی می کرد اونو. رییس – پس سریع بگم تا بری به کارت برسی. مهران – در خدمتم. رییس – ببین مهندس. یادته چند هفته پیش که تازه برگشته بودی گفتم یه کاری هست که مهمه و بعدا در موردش باهات حرف می زنم؟ مهران – بله. یادمه رییس – امروز روزیه که باید ازش خبر دار بشی. هم تو و هم اونایی که قراره همراهیت کنن. مهران – خوب چی هست آقای رییس؟ رییس – تو می دونی که کارخونه ی ما یه کارخونه ی بزرگ و پیشرو توی صنعت در سطح کشور به حساب میاد. ما مدت هاست که داریم با مسئولان یکی از کارخونه های مهم کشور روسیه صحبت می کنیم تا بتونیم با اونا مبادله ی علمی و صنعتی داشته باشیم. این قضیه چند هفته ی پیش به نتیجه رسید و ما امروز برنامه ریزیمون رو برای این کار انجام دادیم و تمومش کردیم. مهران با دقت به صحبت های رییس گوش می داد و مشتاقانه منتظر شنیدن ادامه ی صحبت های او بود. رییس – ما یک گروه رو انتخاب کردیم که به مدت دو ماه به مسکو برن و توی اون کارخونه کار کنن و تجربه کسب کنن. از واحد ما سه نفر انتخاب شدن. اما مهمتر از این یه چیز دیگه هستش. مهران – چی ؟ رییس – سرپرست گروه شمایی آقای مهندس. مهران – من؟ چرا من؟ رییس – چرا شما نه؟ مهران – آخه توی این کارخونه حتما آدم های باتجربه تر و کاربلد تر از من هستن. رییس – شاید اینجا افرادی باشن که از نظر سن و سال از شما بالاتر به حساب میان ، ولی من خودم توانایی مدیریتی و دلسوزی و تلاش و تسلط خوبی که به زبان انگلیسی داری و البته هوش شما رو دیدم. به نظرم بیشتر از همه ی اونا می تونی برای پیشرفت کارخونه به ما کمک کنی. مهران – ممنونم جناب رییس از لطفتون. امیدوارم بتونم جواب این اعتمادتون رو با سربلندی بدم. رییس – حتما می تونی مهندس. شک نکن. مهران – حالا زمان سفر مشخص شده؟ رییس – بله. سه روز دیگه پرواز دارین. مهران – سه روز دیگه ؟ خیلی فرصت کمیه. یعنی من حتی نمی تونم برم شهرمون و از خونوادم خداحافظی کنم؟ رییس – متاسفانه امکانش نیست. تا حالا هم خیلی دیر شده. ما قرار بود هفته ی گذشته این گروه رو راهی کنیم. ولی به خاطر یه سری مسائل که مربوط به مدیریت و ریاست کارخونه می شد این اتفاق نیفتاد. دلمون نمی خواد که اون کارخونه ی خارجی فکر کنه ما بد قولیم. مهران – بله جناب رییس متوجه هستم. رییس – خوب. حالا باید یه چیزایی رو در مورد کاری که قراره اونجا انجام بدین برات توضیح بدم. رییس و مهران مشغول صحبت در مورد کار شدند. رییس تمام نکات لازم و وظایف اعضای گروه را برای شرح داد. سپس از مهران خواست که او و بقیه ی اعضای گروه این چند روز قبل از پرواز را به کارخانه نیایند و در خانه استراحت کنند. سپس مهران ، دفتر رییس را ترک کرد و به محل کار رفت تا به آن دو نفر دیگر از اعضای گروه ( که در واحد آن ها کار می کردند ) موضوع سفر را اطلاع دهد. آن دو نفر مهندس رحمتی و خانم مهندس ارغوان بودند. * مادر – می خوای بری؟ کجا؟ مهران – یه سفر کاری . الان هم توی خونه ام. دارم وسایلمو جمع می کنم. پس فردا پرواز داریم. مادر – کجا می ری؟ مهران – روسیه. مادر – روسیه؟ میری خارج؟ مهران (با خنده) – آره دیگه مادر من ، روسیه جزء خارج به حساب میاد ! مادر – چرا نمیای ازت خداحافظی کنیم؟ مهران – آخه وقت نیست. پس فردا باید برم. به منم دیروز خبر دادن وگرنه می خواستم بیام ازتون خداحافظی کنم. مادر – حالا تا کی طول می کشه؟ مهران – حدودا دو ماه. صدای مادر بغض آلود شد: مادر – یعنی ما تا دو ماه دیگه تو رو نمی بینیم؟ مهران – چرا گریه می کنی مادر جان؟ خوب شما که من رو یک سال ندیدین. حالا هم دو ماه نبینین. مادر – اون فرق داشت. توی کشور خودمون بودی. الان داری میری غربت. راستی با کی میری؟ تنها که نمیری؟ مهران – نه آخه تنها چه طور؟ با یه گروه از همکارام. مادر – آدمای خوبین؟ این سوال باعث شد که مهران لبخندی بزند. زمانی که نوجوان بود و به مدرسه می رفت ، هرگاه می خواست با دوستانش به جایی برود مادرش این سوال را از او می پرسید. مهران – آره مامان جان قربونت برم. خیلی خوبن. مادر – روسیه سرده. الان هم نزدیک زمستونه. می ترسم مریض شی. لباس گرم بپوش. تو رو خدا حواست به خودت باشه. مهران – چشم مامان عزیزم. حواسم هست. نگران هیچی نباش. از اونجا هم باهاتون در تماسم. حالا گوشی رو بده بابا تا با اون هم حرف بزنم. مادر –باشه پس خداحافظ. مهران – خداحافظ. مادر گوشی را به پدر داد. مهران – سلام پدر جان. پدر – سلام مهران جان. مهران – صحبت من و مامانو شنیدی؟ به امید خدا مسافرم. برام دعا کنین. پدر – آره شنیدم. تو مایه ی افتخار مایی پسرم. مهران – لطف داری. من که یه مهندس ساده بیش نیستم. پدر – این چه حرفیه. معلومه که تو از بهترین های کارخونه به حساب میای که می خوان بفرستنت به همچین سفری. فقط حواست به یه چیز باشه. مهران – چی؟ پدر – اونجا یه موقع گوشت خوک و گوشت هایی که ذبح اسلامی نشدن رو نخوری. مهران خندید: مهران – نه بابا پدر جان. از جاهای اسلامی برامون غذا میارن. پدر –بالاخره گفتم حواست باشه. بهمون زنگ بزن از اونجا. مهران – حتما. سیما هستش؟ با اونم حرف بزنم. پدر – نه سیما خونه نیست. رفته دانشگاه. اومد خونه می گم بهت زنگ بزنه. مهران – باشه. پس کاری نداری؟ پدر – نه خدا به همراهت. مهران – خداحافظ مهران تلفن را قطع کرد. دلش برای خانواده اش تنگ می شد. کاش می توانست آن ها قبل از رفتن ببیند. اما افسوس که این امکان وجود نداشت. فقط می توانست تلفنی با آن ها وداع کند. او دوباره مشغول جمع کردن وسایلش شد. هرچیزی را که احساس می کرد شاید ضروری باشد درون چمدانش قرار می داد. در همین هنگام زنگ تلفنش به صدا در آمد... ارغوان مهران – سلام خانوم مهندس. ارغوان – سلام. خوبین؟ مهران – متشکرم. جانم؟ ارغوان – خواستم بگم بابا گفتن که پس فردا چهار ساعت قبل از پرواز بیاین کارخونه تا با همکار ها خداحافظی کنیم. مهران – همه ی اعضای گروه میان؟ ارغوان – بله خوب. مهران – چشم میام حتما. ارغوان – وسایلتون رو جمع کردین؟ مهران – والا مشغولم. ارغوان – لازم نیست خیلی چیزای زیادی بردارین. اونجا توی هتلی که مستقر میشیم همه ی امکانات رو داره. مهران – بله درسته. شما چه طور ؟ وسایلتون رو جمع کردین؟ ارغوان – دیگه آخراشه. داره تموم میشه. مهران – خیلی خوبه. ممنونم که بهم خبر دادین به هرحال. فرمایشی ندارین؟ ارغوان – نه خیر. مواظب خودتون باشین آقا مهران. خداحافظ مهران – خدانگه دار. پس از پایان مکالمه مهران به این فکر کرد که دیگر نسبت به این جمله ی آخر ارغوان حساسیتی ندارد و از شنیدن آن عصبی نمی شود. نجابت و سادگی ارغوان را دوست داشت. با این که از خانواده ای ثروتمند بود ، اما سادگی عجیبی داشت. روز اولی که مهران ، ارغوان را در کارخانه دیده بود فکر می کرد که یکی از مهندسان ساده است نه دختر مدیر بخش.
  8. parsmehran

    ارغوان رویایی | parsmehran

    ارغوان – ببخشید. حواسم نبود. مهران لبخندی زد. مهران – نه اشکالی نداره. من که از اون بابت ازتون عذر خواهی کردم. مرسی از لطفتون. خدانگه دار. ارغوان – خداحافظ مهران تنها شد. قدم زنان به سمت محل کارش می رفت و در راه به ارغوان فکر می کرد. او متوجه رفتار ارغوان شده بود. در هنگام صحبت های مجید و فرشید به رفتارش دقت می کرد و می دید که چه قدر مشتاقانه منتظر این است که بی گناهی مهران ثابت شود. و هنگامی که آن دو نفر اعتراف کردند ، برق شادی را در چشمان ارغوان دید. دیدگاه ارغوان به مهران چیزی فراتر از یک همکار ساده بود و مهران حالا کاملا متوجه ی این مسئله شده بود. * نود ثانیه. چراغ قرمز مهران را کلافه کرده بود. در طول این مسیر ، این برای چهارمین بار بود که مجبور می شد پشت چراغ قرمز بایستد. حوصله اش سر رفته بود. هنوز تا مقصدش فاصله ی زیادی داشت و احتمالا باید چند چراغ قرمز دیگر را هم پشت سر می گذاشت. بالاخره بعد از یک ساعت به رستوران رسید. امشب جشن تولد مهندس رحمتی بود و همکارانش هم او را مجبور کرده بودند تا به آن ها شام بدهد. از آنجایی که مهندس رحمتی برای همسرش احترام زیادی قائل بود (یا به قول برخی از همکارانش زن ذلیل (!) بود) تصمیم گرفت که این شام را در رستوران به همکارانش بدهد. زمانی که مهران وارد رستوران شد متوجه شد که او ظاهرا آخرین نفری بوده که خود را به آنجا رسانده است. مهران – سلام به همگی. دوستانش پاسخ سلام او را دادند. مهران پشت یکی از میز ها در کنار سه تن از همکارانش نشست. یکی از چیز هایی که توجه مهران جلب کرد این بود که هیچ کدام از همکاران خانم ، به این شام دعوت نشده بودند. احتمالا مهندس رحمتی تصمیم داشت که این مهمانی را فقط برای آقایان برگزار کند. مهران – خوب آقایون چه طورین؟ هومن ، احمد و سپهر که از دوستان و همکاران مهران بودند در کنارش نشسته بودند. هومن – خوب. ولی مثل این که تو بهتری مهران خان. مهران – ای. خدا رو شکر. در این هنگام مهندس رحمتی که در میز مجاور نشسته بود مهران را صدا زد و گفت : مهندس رحمتی – مهران منتظر تو بودیم که بیای شام بخوریم. حالا بگم بیارن؟ مهران – دوستان شرمنده که دیر کردم. توی ترافیک مونده بودم. در خدمتیم رحمتی جان. مهندس رحمتی از گارسون خواست تا شام را بیاورند. مهران – حالا شام چی هست؟ احمد – باقالی پلو با گوشت. مهران – اوه. چه شامی. آب از لب و لوچم راه افتاد. گارسون ها کم کم غذا را آوردند و روی میز ها گذاشتند. مهمانان مشغول صرف شام بودند که تلفن همراه مهران زنگ خورد... «فرزاد» مهران از پشت میز برخاست و به بیرون از رستوران رفت تا جواب فرزاد را بدهد. نام فرزاد دوباره او را به یاد رویا و عشق از دست رفته اش انداخت. اما نباید به گونه ای رفتار می کرد که باعث ناراحتی فرزاد شود. به همین خاطر تمام تلاشش را به کار گرفت تا مثل یک دوست خوب با فرزاد صحبت کند. مهران – الو سلام فرزاد جان. فرزاد – سلام مهران. چه طوری؟ خوبی؟ مهران – قربونت. چه خبرا؟ فرزاد – بی معرفت نباید یه یادی از ما بکنی؟ مهران – ببخشید تو رو خدا فرزاد جان. انقدر گرفتارم که نگو. راستی عروسیت هم مبارک باشه. ببخشید من نیومدم آخه خودت می دونی که. خونه نبودم و اومدم کارخونه . فرزاد – مرسی. آره می دونم. اشکالی نداره. مهران – خوب دیگه چه خبر؟ فرزاد – سلامتی. مهران غرض از مزاحمت ، می خواستم ببینم می تونی یه کاری برام انجام بدی؟ مهران – تا جایی که از دستم بیاد دریغ نمی کنم . دستور بده. فرزاد – یادته قبلا می گفتی عموت توی یه موسسه ی خصوصی هستش که به مردم وام می ده؟ مهران – آره خوب فرزاد – هنوز هم اونجاست؟ مهران – آره همونجاست. فرزاد – می تونی برای من یه وام جور کنی؟ مهران – باید باهاش صحبت کنم. امشب یا فردا بهش زنگ می زنم و خبرشو بهت می دم. حالا چه قدر می خوای؟ فرزاد – اگه بشه یه پونزده میلیون تومن بگیره خیلی خوبه. مهران – باشه من باهاش تماس می گیرم. فرزاد – دستت درد نکنه. خوب دیگه دوران مجردی گذشته و دوران تاهل هم خرجش بالاست. مهران تصنعی خندید. مهران – بله دیگه. فرزاد – وقتی خودت زن گرفتی می فهمی. الان تا مجردی خرجت پایینه. ولی زن که بگیری میفتی توی مخارج سنگین. مهران – حالا کو تا زن گرفتن من. تو هم از زندگی مشترک کیف کن. درسته هزینه داره ولی عوضش یکی هست که همیشه کنارته. فرزاد – آره. خدا رو شکر. مهران می دونی. خانومم خیلی دختر خوبیه. خیلی دوستش دارم. احساس می کنم باهم خوشبخت می شیم. در حالی که قطره ی اشکی از چشم مهران افتاد ادامه داد : مهران – آره. ان شاءالله. حالشون خوبه راستی؟ فرزاد – خوبه . ولی نمی دونم چرا بعضی وقتا گریه می کنه. می گه دلش برای پدر و مادرش تنگ می شه. ولی خوب اون همیشه پدر و مادرش رو می بینه. دلیل گریه هاشو نمی دونم. مهران – عیبی نداره. سعی کن بیشتر به خانومت محبت کنی. اینجوری دیگه احساس تنهایی نمی کنه. فرزاد –باشه. مهران – خوب فرزاد جان. خوشحال شدم صداتو شنیدم. در مورد وام هم فردا بهت خبر می دم. فرمایشی نداری؟ فرزاد – نه دستت درد نکنه. خداحافظ مهران – خداحافظ بعد از قطع تلفن ، مهران چند لحظه جلوی رستوران قدم زد. علت گریه های رویا را نمی دانست. شاید رویا به خاطر دیدن او گریه می کرد. از شنیدن این موضوع ناراحت بود. چون فهمیده بود که هم رویا ناراحت است و هم فرزاد. و او خودش را مسئول ناراحتی این دو نفر می دانست. اما بعد از چند لحظه فکر کرد که او مسئولیتی در قبال این ناراحتی ندارد. بلکه دلیل این گریه ها خود رویاست. چرا که خود رویا از مهران خواست که او را ترک کند. این رویا بود که مهران را پس زد و حالا دیگر دلیلی برای گریه نداشت. فکر کردن به رویا مهران را عصبی می کرد. پس تصمیم گرفت به او فکر نکند و بنابراین به داخل رستوران رفت تا بقیه ی غذایش را بخورد. هرچند دیگر اشتهایی برایش نمانده بود. اما در همین لحظه و بعد از قطع تلفن ، فرزاد به سمت رویا رفت تا خبر وام گرفتن را به او بدهد. فرزاد – رویا جان؟ الان زنگ زدم به دوستم. گفتش که به عموش می گه. فردا بهم خبر می ده که می تونه وام بگیره یا نه. رویا – واقعا؟ فرزاد – آره. رویا – این دوستتو چند وقته می شناسی؟ فرزاد – خیلی وقته. از زمان دبیرستان. رویا – باید خیلی دوستای خوبی برای هم باشین که حاضر شده همچین کاری برامون بکنه. فرزاد – آره خیلی خوبیم با هم. رویا – توی عروسیمون بودش؟ فرزاد – نه. آخه محل کارش اینجا نیست. یه شهر دیگه کار می کنه. رویا – اسمش چیه؟ فرزاد – مهران. رویا – مهران؟ رویا با شنیدن نام مهران دوباره به یاد او افتاد. البته رویا نمی دانست این مهران همان مهران ، آشنای سابق خودش ، است. ولی این نام دوباره او را به گریه انداخت. فرزاد – چرا دوباره گریه می کنی؟ رویا – هیچی. دلم برای مامانم اینا تنگ شده. فردا منو می بری خونشون؟
  9. parsmehran

    ارغوان رویایی | parsmehran

    مهران – جناب رییس ازتون تقاضا دارم اگه ممکنه همین الان با انبار تماس بگیرین تا این دو نفر رو به همراه نگهبان دیروز عصر بیارن اینجا. می خوام جلوی چشمتون همه چیز روشن بشه. رییس – بسیار خوب. الان تماس می گیرم. رییس تلفن را برداشت و ابتدا با انبار تماس گرفت و از آقای ابراهیمی خواست که مجید و فرشید را به اتفاق نگهبان انبار به دفترش بفرستد. سپس با واحدی از کارخانه تماس گرفت که مهران در آنجا کار می کرد: - سلام جناب رییس . در خدمتم. رییس – سلام آقای جعفری. لطف کنید مهندس رحمتی و مهندس کلانی رو بفرستین دفتر من. فقط بگین زود تر بیان. - چشم . دستور دیگه ای ندارین؟ رییس – ممنون خدانگه دار. سپس با ارغوان تماس گرفت: رییس – الو ارغوان. ارغوان – بله بابا؟ رییس – آب دستته بزار زمین بیا دفتر من. کارت دارم. ارغوان – چی شده؟ رییس – بیا خودت می فهمی. و البته پس از آن با حراست تماس گرفت و از آن ها خواست که دو نفر را در جلوی دفترش نگه دارند تا در صورت لزوم از آن ها استفاده کند. مهران کمی گیج شده بود. دلیل دعوت مهندس رحمتی و مهندس کلانی و همینطور ارغوان را نمی دانست. او علت را از رییس جویا شد. رییس پاسخ داد : رییس – خوب اگه قرار باشه مسئله دادگاهی بشه باید به اندازه ی کافی شاهد داشته باشیم. الان اگه فقط این سه تا رو بگم بیارن و اعتراف کنن ، ممکنه دو روز دیگه بزنن زیر همه چیز. هرچی شاهد بیشتر باشه بهتره. دقایقی گذشت. تا این که بالاخره افراد مورد نظر رسیدند. چون محل کار مهندس رحمتی و کلانی به دفتر مدیر نزدیک تر بود ، آنها زود تر آمدند. سپس ارغوان آمد. رییس از آنها خواست که فقط بنشینند و نظاره گر باشند و هیچ سوالی نپرسند. در نهایت هم فرشید و مجید و نگهبان انبار رسیدند. رییس – خوب کدومتون مجید و کدومتون فرشید هستین؟ مجید – من مجید هستم و ایشون هم فرشید. رییس – بسیار خوب. شما گفتین که اون سارق رو دیدین. درسته؟ مجید – بله آقای رییس. رییس رو به فرشید کرد: رییس- شما چه طور؟ فرشید – بله رییس. منم دیدمش. رییس – خوب اسمش رو چی ؟ می دونین؟ فرشید و مجید اسم مهران را گفتند. رییس – خیلی جالبه. اسمشو از کجا می دونین؟ مگه با شناسنامه اومده بود دزدی؟ فرشید و مجید باز هم حیران ماندند. رییس دوباره سوالش را تکرار کرد. تا این که فرشید جواب داد: فرشید – خوب آخه از قبل می شناختیمش. رییس – آها. که اینطور. اون آقا الان توی این جمع هست؟ فرشید و مجید با شک و تردید و البته استرس و دلهره به افراد حاضر در اتاق نگاه کردند . مجید – نه آقای رییس. رییس – خیلی جالب شد. چون اون آقایی که اسمشو بردین ایشون هستن. و به مهران اشاره کرد. مجید و فرشید با حیرت به مهران و سپس به یکدیگر نگاه کردند. فرشید در حالی که آب دهانش رو قورت می داد رو به مهران پرسید : فرشید – مگه شما رو رییس کل نفرستاده بود؟ مهران – نه. من همونی ام که شما بهش تهمت دزدی زدین. رییس – آقایون. می بینین که ما همه چیز رو می دونیم. پس بهتره همین جا این مسئله رو تموم کنین. چرا این افترا رو به جناب مهندس زدین؟ مجید و فرشید سکوت کرده بودند و صحبتی نمی کردند. نمی دانستند که علت را افشا کنند یا خیر. رییس – صحبت می کنین یا نه؟ اما آن دو باز هم چیزی نگفتند. رییس – باشه. الان که گفتم با پلیس تماس بگیرن و کارتون بکشه به دادگاه ، اونجا مجبور می شین اعتراف کنین. با این تهدید ، مجید دستپاچه شد و شروع به صحبت کرد: مجید – نه آقای رییس خواهش می کنم به پلیس زنگ نزنین. باور کنید ما این کار رو به خواست یه نفر دیگه انجام دادیم. اون به ما پول داد که چند تا از قطعات رو از انبار برداریم و بعدش یه اسم به ما گفت که بگیم اون آدم اومده و دزدی کرده. اصلا فکرشو نمی کردیم که اینقدر زود گیر بیفتیم. رییس – اون یه نفر کی بود؟ اسمش؟ مجید – یکی از کارکنان قبلی انبار که هفته ی گذشته اخراج شد. اسمش سهراب بود. رییس نگاهی به مهران کرد: رییس – عجب . حدست درست بود مهندس. مهران اما فقط سکوت کرده بود و هیچ چیز نمی گفت. رییس دوباره رو به مجید و فرشید از آن ها سوال کرد: رییس – شما قبول کردین که یه کم پول بگیرین و به یه نفر تهمت بزنین ؟ به همین راحتی؟ فرشید – بله آقای رییس باور بفرمایید همین بود. در این هنگام ، ارغوان که تا آن لحظه ساکت بود جلو آمد: ارغوان – واقعا که. می خواستین این پول رو ببرین سر سفره ی زن و بچه هاتون؟ با اینجور پولی می خواستین اونا رو بزرگ کنین؟ فکر نکردین این پول ها تبدیل به آتیش میشه و زندگیتون رو می سوزونه؟ مجید و فرشید از شرمندگی سر خود را پایین انداخته بودند و هیچ حرفی نمی زدند. رییس – بسیار خوب. مهندس رحمتی و مهندس کلانی ممنون که اومدین. ارغوان تو هم همینطور. شما می تونین تشریف ببرین. سپس رو به مهران ادامه داد : رییس – جناب مهندس ، خوشحالم که این موضوع روشن شد و شما از این ماجرا تبرئه شدین. من ازتون معذرت می خوام اگه بهتون شک کردم. کارخونه ی ما به داشتن فرد باهوش و امانت داری مثل شما افتخار می کنه. مهران – ممنونم جناب رییس. متشکرم که به من اجازه دادین تا بتونم بی گناهی خودمو اثبات کنم. هرکس دیگه ای بود من رو همون اول به پلیس تحویل می داد. رییس – خوب ، دیگه می تونین برید. فقط رفتین بیرون به بچه های حراست که جلوی در هستن بگین بیان تا به خدمت این آقایون برسن. البته بعدا برای دادگاه و مسائل قانونی شاید لازم بشه حضور داشته باشین. رحمتی و کلانی به همراه ارغوان و مهران از دفتر رییس بیرون آمدند و پس از این که از مسئولان حراست خواستند که به دفتر رییس بروند ، از ساختمان خارج شدند. مهندس رحمتی – عجب هوش سرشاری داری تو مهران. خوشم اومد. خوب حالشون رو گرفتی. مهندس کلانی – آره واقعا. دمت گرم ، گل گاشتی. مهران – لطف خدا بود. وگرنه معلوم نیست چی به سرم میومد. مهندس رحمتی – خدا رو شکر. سپس مهندس رحمتی و کلانی از مهران و ارغوان جدا شدند و به محل کارشان رفتند. ارغوان که به نظر می رسید که خیلی خوشحال است ، صحبت کرد : ارغوان – واقعا خدا رو شکر. خیلی خوشحال شدم که اونا نتونستن برای شما دردسری درست کنن. مهران – ممنونم خانوم مهندس. پدرتون واقعا انسان خوبی هستن. قدرشون رو بدونین. ارغوان – بله واقعا ایشون تکه. مهران – خوب من دیگه برم یه کمی کار انجام بدم. امروز همش درگیر این مسئله بودم و به هیچ کاری نرسیدم. فرمایشی ندارین؟ ارغوان – نه . مواظب خودتون ... ارغوان صحبتش را قطع کرد و ادامه نداد !
  10. parsmehran

    ارغوان رویایی | parsmehran

    مهران – روز به خیر آن دو رویشان را به سمت مهران برگردانند. - روز به خیر. مهران – آقای مجید و آقای فرشید ؟ - بله خودمون هستیم. من مجیدم و ایشون فرشید. آن ها مهران را نشناختند. پس مهران مطمئن شد که توطئه ای در کار است. مهران صورتش را نزدیک تر برد و با لحنی آهسته و توام با سوء ظن صحبتش را ادامه داد: مهران – من از دفتر رییس کل کارخونه اومدم. می خوام در مورد اون ماجرای سرقت از انبار باهاتون صحبت کنم. مجید – ولی ما برای مدیر بخش این مسئله رو توضیح دادیم. مهران – می دونم. و ایشون هم به خاطر حساسیت قضیه ، ماجرا رو برای رییس کل تعریف کردن. رییس کل هم منو فرستادن تا بدون این که کسی بویی ببره ازتون در این مورد بپرسم. فقط همه ی حرفایی که اینجا با هم می زنیم باید همینجا دفن بشه. جناب رییس می خوان مطمئن بشن که سرقت کار کی بوده. باشه؟ فرشید – باشه. مجید – باشه حتما. مهران – خوب. اولا می تونین به من بگین سرقت توی چه ساعتی اتفاق افتاده ؟ مجید و فرشید با اضطراب به هم نگاه کردند. نمی دانستند چه پاسخی بدهند. اصلا پیش بینی چنین چیزی را نمی کردند. تا این که مجید پاسخ داد: مجید – فکر می کنم حدود ساعت 4 و 5 عصر دیروز بود. وقتی همه رفته بودن و فقط من و مجید مونده بودیم. مهران – خوب سارق ها چند نفر بودن؟ فرشید – یک نفر بود فقط. مهران – یک نفر؟ چه طوری تونسته بود بیاد توی انبار؟ مگه انبار در و پیکر نداره؟ مگه نگهبان نداره؟ مجید – خوب آخه اون از مهندس های کارخونه بود. نگهبان ها می شناختنش که راهش دادن تو دیگه. مهران از این موضوع خوشحال شد. چون حتما نگهبان های دیروز عصر انبار می توانستند شهادت بدهند که او ( یا شاید هیچ مهندس دیگری) در آن ساعت به انبار نیامده است. مهران ادامه داد : مهران – خوب وقتی اومد توی انبار شما دیدینش؟ مجید – آره. هردومون دیدیمش. مهران – وقتی داشت قطعات رو بر میداشت هم حواستون بهش بود؟ فرشید – آره دیگه. دقیقا می دیدیمش. مهران – اون چی؟ شما رو ندید؟ مجید – فکر نکنم. چون اگه می دید که فرار می کرد. مهران – حالا یه سوالی برای خودم پیش اومد. شما دیدین یه نفر اومده توی انبار ، رفته سراغ قطعات و داره سرقت می کنه. بعد شما وایسادین نگاهش کردین و هیچ کاری نکردین؟ فرشید و مجید کاملا مات و مبهوت شدند. نمی دانستند چه پاسخی بدهند. باید چه می گفتند. فقط به هم نگاه می کردند. مهران هم مشکوکانه به آنها می نگریست تا استرس را در وجودشان بیشتر کند. پس از چند لحظه سکوت وقتی مهران دید که آن ها پاسخی نمی دهند حرف هایش را ادامه داد : مهران – خیلی خوب خیلی خوب . سوال بعدی. فرشید و مجید به مهران نگاه کردند و منتظر سوال بعدی او شدند. مهران – شما دقیقا چهره ی اون آدم رو دیدین؟ فرشید – آره دقیقا دیدیم. مجید – آره. مهران – یعنی اگه الان دوباره اونو ببینین می شناسین؟ مجید – البته. فرشید – بله که می شناسیم. مهران که خیالش راحت شده بود که به اندازه ی کافی مدرک جمع کرده است تصمیم گرفت که صحبت هایش را همین جا تمام کند. مهران – آقایون از همکاریتون واقعا سپاسگزارم. شاید بعدا لازم بشه برای شناسایی دقیق این فرد ازتون بخوایم که تشریف بیارین و اونو ببینین. حالا هم برید به ناهارتون برسین. روز خوبی داشته باشین. مجید – ممنونم آقا. فرشید – متشکرم. راستی ببخشید اسمتون رو میشه بدونیم؟ مهران به این موضوع فکر نکرده بود. اسمی به ذهنش رسید و آن را گفت. سپس از آن دو جدا شد و به سمت دفتر مدیر بخش حرکت کرد. آنقدر خوشحال بود که سر از پا نمی شناخت. صدای آن ها را ضبط کرده بود و این مدرک فوق العاده می توانست دست دو نفر دروغ گوی ساده لوح را رو کند. لحظاتی بعد به دفتر مدیر بخش رسید. مهران – خانوم شیان با آقای رییس کار دارم. شیان – ایشون رفتن ناهار. منم الان دارم میرم. بعد از ناهار تشریف بیارین آقای مهندس. مهران تشکر کرد. اما نمی توانست چیزی بخورد. به همین خاطر همانجا روی صندلی نشست و منتظر آمدن رییس شد.گوشی اش بیرون آورد و چند بار دیگر به صدای ضبط شده گوش داد. به این باور رسید که این افراد واقعا ساده لوح بودند که به این راحتی فریب سهراب را خوردند و حتی به خود زحمت ندادند که مشخصاتی را در مورد مهران بفهمند. یعنی سهراب چه قدر به آن ها پول داده بود که حاضر به انجام چنین کار پستی شده بودند؟ فکر کردن های مهران نتیجه ای نداشت. او همانطور که روی صندلی نشسته بود خوابش برد. مدتی گذشت. مهران چشمانش را بسته و در خواب بود که دستی را روی شانه ی خود حس کرد. چشم هایش را باز کرد و رییس را دید که بالای سرش ایستاده است. به سرعت از جا برخاست: مهران – سلام جناب رییس. رییس – سلام مهندس. کاری داشتین؟ مهران – بله بله. میشه بریم توی دفتر؟ رییس – بفرمایین. مهران و رییس به داخل دفتر مدیریت رفتند. مهران – آقای رییس . من یه چیزی رو آوردم براتون که شاید بتونه بی گناهی منو اثبات کنه. رییس- چی؟ مهران گوشی خود را روی میز رییس گذاشت و صدای ضبط شده را برایش پخش کرد. رییس چند بار آن را با دقت گوش داد. او از این که مهران توانسته بود بی گناهی اش را ثابت کند خوشحال بود و در ذهن خود به هوش او ، آفرین می گفت.
  11. parsmehran

    ارغوان رویایی | parsmehran

    ارغوان – دروغ گفتن. براش پاپوش دوختن. رییس – کی؟ برای چی؟ ارغوان – نمی دونم. ولی کار مهران نیست. ارغوان تقریبا به گریه افتاده بود : ارغوان – تو رو خدا نزار بهش به ناحق تهمت بزنن. خواهش می کنم بابا. در این هنگام مهران به انبار رسیده بود. بیشتر کارکنان انبار مهران را نمی شناختند و این عجیب هم نبود ، چون او اصلا به انبار نمی آمد. آقای ابراهیمی مسئول انبار بود. مهران به دنبالش گشت و او را پیدا کرد. آقای ابراهیمی با عینکی بر چشم و خودکار و کاغذی در دست مشغول کار بود و اصلا حواسش به جای دیگری نبود. مهران رشته ی افکار آقای ابراهیمی را پاره کرد: مهران – سلام آقای ابراهیمی. آقای ابراهیمی با دیدن مهران چهره اش کمی تغییر کرد. او و مهران شناخت چندانی از هم نداشتند و ارتباطشان فقط در حد سلام و احوال پرسی بود. به خاطر همین از دیدن مهران ( که متهم اول سرقت از انبار بود ) تعجب کرد. آقای ابراهیمی – سلام جناب مهندس. مهران – میشه چند لحظه با خودتون خصوصی حرف بزنم. آقای ابراهیمی کمی فکر کرد و پس از چند لحظه با اکراه قبول کرد و با مهران از انبار خارج شد. مهران – می تونم بپرسم جریان این چیزی که میگن چیه؟ آقای ابراهیمی – جریان چی؟ مهران – همین تهمتی که کارکنان شما به من زدن. آقای ابراهیمی – شما خودتون که بهتر می دونین. مهران – می خوام از زبون خودتون بشنوم. شما اینو قبول دارین؟ آقای ابراهیمی – چیو؟ مهران – همین که من از انبار دزدی کردم. آقای ابراهیمی – دو نفر از کارکنان اینو گفتن. مهران – شما هم قبول کردین؟ آقای ابراهیمی – الان شما برای چی اومدین اینجا؟ مهران – میشه بپرسم کیا بودن؟ آقای ابراهیمی – برای چی می خواین؟ مهران – می گین بهم یا نه؟ آقای ابراهیمی – نمی تونم. مهران کمی صدایش را آرام تر کرد. صورتش را نزدیک تر برد و به آهستگی گفت : مهران – ببینید آقای ابراهیمی. دو نفر به من تهمت زدن. گفتن من از انبار دزدی کردم. شما مدت هاست که توی انبار مشغول کارین. تا حالا چند بار شده منو اینجا ببینین؟ آقای ابراهیمی – یه بار اونم جلوی در. اصلا داخل نیومدین. مهران – چند وقت پیش؟ آقای ابراهیمی – خیلی وقت پیش. مهران – خوب پس می دونین که من هیچ شناختی از انبار ندارم. درسته؟ آقای ابراهیمی – شاید اینطور باشه. مهران – به نظر شما من چه طوری می تونم از یه جایی دزدی کنم که اینقدر شلوغ و پر از کارگره و منم هیچ شناختی ازش ندارم؟ آقای ابراهیمی به فکر فرو رفت. حرف های مهران منطقی به نظر می رسید. آقای ابراهیمی – حالا از من چی می خواین شما؟ مهران – من فقط می خوام بدونم کی این حرف رو برای من در آورده؟ آقای ابراهیمی دو دل شده بود. نمی دانست چه کار کند. لحظاتی سکوت برقرار شد. مهران – من خیلی وقته دارم توی این کارخونه کار می کنم. کلی زحمت کشیدم. شبانه روز. اون اوایل با حقوق کم ساختم. دوری از خانوادم رو تحمل کردم. اونم دوری که حدود یک سال طول کشید. الان هم ازشون دورم. من اگه می خواستم دزدی کنم لازم نبود این همه مدت خودمو اذیت کنم و درس بخونم و مدرک بگیرم و بعدش هم این سختی ها رو تحمل کنم. اونم به خاطر چند تا قطعه. آقای ابراهیمی – باشه. من بهتون می گم که اونا کی بودن. ولی شما باید به من دو تا قول بدین. مهران – چه قولی؟ آقای ابراهیمی – اول این که به هیچکس نگین که من بهتون چیزی گفتم در این مورد. دوم ، با اونا یه جوری برخورد نکنین که کارکنان انبار چیزی بفهمن. مهران – باشه قبوله. حالا بهم میگین کیا بودن؟ آقای ابراهیمی آن دو نفر را که شهادت به سرقت مهران از انبار داده بودند را به او معرفی کرد. اما مهران نمی خواست که در شلوغی انبار با آنها مواجه شود. هم به خاطر قولی که به آقای ابراهیمی داده بود ، هم به خاطر آبروی خودش ، هم به خاطر آبروی آن دو نفر.پس صبر کرد تا موقع ناهار آنها را تنها پیدا کند. جلوی انبار برخلاف ساختمان اداری خبری از فضای سبز نبود. به همین خاطر مهران نمی دانست کجا منتظر باشد. او محلی را در همان نزدیکی پیدا کرد و همانجا نشست. در این هنگام به این موضوع فکر می کرد که چرا دو نفر که اصلا آشنایی با او ندارند باید برایش پاپوش بدوزند؟ دقایقی را فکر کرد. تا این که جرقه ای در ذهنش زده شد. او هفته ی گذشته و دعوایش با سهراب و اخراج او را به خاطر آورد. سهراب در انبار کار می کرد. از کجا معلوم که سهراب این دو نفر را تطمیع نکرده باشد تا چنین تهمتی به مهران بزنند. مهران باز هم فکر کرد. هیچکس دیگری به جز سهراب نمی توانست چنین کاری کرده باشد. باید از این قضیه مطمئن می شد. او به این فکر می کرد که چگونه دست آن ها را رو کند. ساعتی گذشت. کارکنان انبار آرام آرام انبار را ترک می کردند و برای صرف ناهار به محل غذاخوری می رفتند. مهران همچنان در انتظار دیدن آن دو نفر بود. آقای ابراهیمی به مهران گفته بود که «فرشید» و «مجید» را کمی معطل می کند تا به عنوان آخرین نفرات از انبار خارج شوند و مهران بتواند به تنهایی و در نبود دیگران با آن ها حرف بزند. کارکنان هنوز در حال خروج بودند. آخرین نفر هم بیرون آمد. مهران تا به حال فرشید و مجید را ندیده بود برای همین منتظر خروج دو نفر به صورت همزمان بود. دقایقی را صبر کرد. اما خبری نبود. با خودش فکر کرد که شاید آقای ابراهیمی فراموش کرده آن ها را نگه دارد و آن ها در میان بقیه ی کارکنان به غذاخوری رفته اند. در همین لحظه دو نفر با مشخصاتی که آقای ابراهیمی گفته بود از انبار بیرون آمدند. مهران ضبط صدای گوشی موبایلش را روشن کرد و به سمت آن ها رفت.
  12. parsmehran

    ارغوان رویایی | parsmehran

    مهران – تاریخش امشبه. امشب عروسی فرزاد و رویاست ! مهران لحظاتی را در خاطرات گذشته اش سپری کرد. دوباره به یاد رویا افتاد. به یاد حرفایش . فراموش نمی کرد که یک روز رویا صفحه دوم شناسنامه اش را به مهران نشان داد و گفت «اینجا جای اسم توئه». اما حالا اسم شخص دیگری در شناسنامه ی رویا بود. مهران – ساده لوح احمق ! خطاب مهران به خودش بود. همیشه با یاد آوری گذشته ، از این که اینقدر ساده لوحانه حرف های رویا را باور کرده بود عصبانی می شد. مهران دوباره با خودش حرف زد: مهران – ولش کن. شایدم دروغ نگفته. شاید اون لحظه منو واقعا می خواسته. اونم تقصیری نداره. خدا کنه خوشبخت بشه. من که هیچ وقت نمی تونم بهش توهینی بکنم. حتی توی ذهنم.بالاخره هرچی که باشه اون برای من یه زمانی حکم یه فرشته ی پاک آسمونی رو داشت. با همین افکار مهران به سمت خانه ی خودش حرکت کرد. * یک هفته از ماجرای درگیری مهران و سهراب و اخراج سهراب از کارخانه می گذشت. مهران همچنان منتظر خبری از رییس بود. رییس قبلا به مهران گفته بود که اتفاقاتی در پیش است که مهران باید خود را برای آن ها آماده کند. ولی هنوز اتفاقی نیفتاده بود. تا این که یک روز خانم شیان با مهران تماس گرفت و از او خواست به دفتر رییس برود. مهران هم خود را به آن جا رساند. مهران – خسته نباشید خانوم شیان. گفته بودین رییس با من کار داره؟ شیان – ممنونم. بله منتظر شما هستن. بفرمایین. مهران به دفتر رییس رفت. مهران – سلام جناب رییس. خوب هستین؟ رییس – ممنونم آقای مهندس. بفرمایین. مهران – احضار فرموده بودین. کاری پیش اومده؟ رییس – شما بشین تا بهت بگم. مهران روی صندلی نشست. او منتظر بود که رییس خبر خوبی را به او بدهد یا از او کار مهمی را بخواهد. این فرصت برای مهران یک فرصت طلایی بود تا جایگاهش را در کارخانه محکم کند. رییس - خوب آقای مهندس. می دونی چرا امروز خواستم بیای اینجا؟ مهران – نه والا. ولی هرچی هست در خدمتتون هستم. رییس- یه سری اجناس از انبار کم شده. مهران – کم شده؟ یعنی چی؟ رییس – بهتره بگم یه سری اجناس رو از انبار کم کردن. مهران – یعنی به سرقت رفته؟ رییس – یه همچین چیزی. مهران – خوب کار کی بوده؟ رییس- سوال همینه. می خوایم بدونیم کار کی بوده. مهران – من چه کمکی از دستم بر میاد جناب رییس؟ رییس – ببین آقای مهندس. اصلا دوست ندارم اینو بگم. ولی کارگر های انبار یه چیزایی دیدن. مهران – چی؟ رییس – شاید خوشایند شما نباشه. مهران – آقای رییس میشه لطفا واقعیت رو به من بگین؟ رییس – باشه. کارگر های انبار شما رو دیدن که به اونجا رفتی و جنس ها رو برداشتی و اومدی بیرون. چیزی نمانده بود که مهران از تعجب شاخ در بیاورد. مهران – من؟ رییس – بله. شما مهران – شوخی می کنین جناب رییس؟ رییس – من اصلا توی کارم شوخی نمی کنم آقای مهندس. مهران – این چه حرفیه؟ یعنی میگین من رفتم از انبار دزدی کردم؟ رییس – من نگفتم. کارگر ها دیدن. مهران – این تهمته. مگه من اصلا کارم مربوط به انباره که برم اونجا؟ من تا حالا حتی یک بار هم نرفتم انبار. رییس – بالاخره این چیزیه که اونا میگن. من نمی دونم چه اتفاقی افتاده. ولی دو نفر اومدن اینجا و به من گفتن که شما رو دیدن. مهران نمی دانست چه پاسخی بدهد. چرا باید کارگر ها چنین چیزی را پشت سر او بگویند؟ حالا هم نمی دانست به رییس چه بگوید. مهران – نمی دونم چی بگم . فقط می تونم بگم این یه تهمته. واقعیت نداره. یه نفر پشت سر من حرف زده. اجازه می دین من برم؟ الان یه کمی حالم خوب نیست. رییس – باشه. می تونی بری. اما از کارخونه بیرون نرو. تا کسی نفهمیده می تونی برای اثبات حرفت دلیل بیاری. قبل از این که کار به شکایت و دادگاه بکشه. اما اگه بقیه بفهمن و بیان پیش من دیگه مجبور می شم تحویلت بدم به پلیس. مهران از دفتر رییس بیرون رفت و بعد از خروج او ، رییس تلفن را برداشت و با حراست تماس گرفت تا دورادور مراقب مهران باشند و اجازه ی خروج او از کارخانه را ندهند. مهران در محوطه ی کارخانه مشغول قدم زدن شد. ذهنش قفل شده بود. اصلا چیزی به فکرش نمی رسید. تصمیم گرفت برای لحظاتی ذهنش را از همه چیز پاک کند تا بتواند تصمیم درستی بگیرد. کار بسیار سختی بود. فکر به حدی درگیر بود که نمی توانست تمرکز کند. اما به هر ترتیب برای لحظاتی موفق به این کار شد. او چشمانش را بست و خودش را داخل یک قایق ، وسط یک دریای آرام تصور کرد. نور ملایم آفتاب به صورتش می خورد و صدای برخورد قایق با امواج آب را می شنید. چند ثانیه را اینگونه در آرامش سپری کرد و سپس چشمانش را باز کرد. فکری به ذهنش رسید. به سمت انبار رفت. حتما کارکنان انبار می دانستند ماجرا از چه قرار است. شاید می توانست که دو نفری را که علیه او شهادت داده بودند را پیدا کند. شاید هم شخص دیگری سارق را دیده باشد و بتواند نزد رییس شهادت دهد. همزمان با لحظاتی که مهران به سمت انبار می رفت ، ارغوان به دفتر پدرش (رییس) رفته بود و از چهره ی پدرش فهمید که او ناراحت است. علت را جویا شد اما رییس در ابتدا پاسخی نداد. تا این که با اصرار ارغوان ماجرای سرقت از انبار را برایش تعریف کرد. ارغوان – نه. من مطمئنم کار مهران نیست بابا. رییس – از کجا مطمئنی؟ ارغوان – مطمئنم. بهش اعتماد دارم. هیچ وقت ازش بدی ندیدم. هیچکس ندیده. چون قابل اعتماده. چشمش پاکه . به هیچ کدوم از خانوما نگاه نمی کنه. همیشه سرشو میندازه پایین. همیشه سرش به کار خودش گرمه. به کار هیچکس کاری نداره. رییس – منم حرفای تو را قبول دارم ارغوان. به نظر منم نمی تونه کار مهران باشه. ولی با اون دو نفری که شهادت دادن چی کار کنم؟ ارغوان عصبی به نظر می رسید:
  13. parsmehran

    ارغوان رویایی | parsmehran

    - ولم کنین خواهش می کنم. من اهل این حرفا نیستم. - نه نه اصلا راه نداره. تنها راهش اینه از اینجا بری یا این که اونی که من می خوام رو انجام بدی. مهران نزدیک رفت. پشت درختی خود را قایم کرد و با دقت به محلی که صدا را می شنید نگاه کرد. سهراب را دید که با یکی از خانم ها صحبت می کرد. لحظاتی را گوش داد و متوجه شد که سهراب در مورد چه چیزی صحبت می کند. دختر جوان فقط از سهراب می خواست که این ماجرا تمام کند ودیگر این سخنان را تکرار نکند اما گوش سهراب بدهکار نبود و پیشنهاد بی شرمانه را مدام تکرار می کرد . مهران سکوت کرد و فقط گوشی خود را بیرون آورد و صدای آن ها را ضبط کرد. سپس به سرعت به سمت دفتر رییس رفت. رییس صحبت های سهراب و خانم جوان را که مهران ضبط کرده بود گوش داد : مهران – آقای رییس . شما خودتون دختر دارین. این برخورد واقعا شایسته نیست. من می دونم که شما هم مثل من روی این مسائل حساسیت خاصی دارین. ازتون می خوام یه کاری کنید. رییس- باشه. مطمئن باش این بی شرمی رو بی جواب نمی ذارم. تو برو سرکارت. این فایل صوتی رو هم برای من بفرست. مهران – نه آقای رییس. اگه ممکنه می خوام این کار رو نکنم. رییس – چرا؟ مهران – چون اینجوری با آبروی اون خانوم بازی می شه. اگه ممکنه شما به یه بهانه ی دیگه ای سهراب رو تنبیه کنین. رییس – باشه. به نظرم حرفت منطقیه. مهران هیچگاه دوست نداشت زیر آب کسی را بزند. هرگز هم این کار را نکرده بود. اما این موضوع فرق داشت. غیرتش به او اجازه نمی داد که بنشیند و شاهد بی آبرو شدن کسی باشد. مهران از اتاق رییس بیرون آمد و به محل کارش رفت. * صبح روز بعد مهران مطابق معمول سوار ماشین شد و به سمت کارخانه حرکت کرد. بعد از ورود و پارک ماشین در پارکینگ به سوی محل کار خود رفت و مشغول به کار شد. ساعتی بعد سر و صدا هایی توجه او را به خود جلب کرد. او بیرون آمد تا ببیند دلیل شلوغی چیست و سهراب را دید که با همه درگیر است و ظاهرا به دنبال مهران می گردد. او با دیدن مهران به سمتش حمله کرد: سهراب – حالا میری منو لو می دی؟ باعث اخراج من می شی؟ اگه پدرتو در نیاوردم. سایرین سعی داشتند تا جلوی سهراب را بگیرند که به مهران حمله نکند. لحظاتی بعد با آمدن حراست کارخانه و بردن سهراب ماجرا ختم به خیر شد. در تمام این مدت مهران کاملا خونسرد و آرام سر جای خودش ایستاده بود و هیچ حرفی نمی زد. تا این که بعد از برقراری آرامش همکارانش به سمت او آمدند تا در مورد این مسئله سوال کنند: مهندس رحمتی – این چی چی می گفت مهران؟ ایمانی – چی کارش کرده بودی مگه؟ عبداللهی – مهران یه چیزی بگو. اما پاسخ مهران روشن بود : مهران – دوستان هیچ اتفاقی نیفتاده. یه مسئله ی شخصی بود که دیگه حل شد. شما هم بفرمایین سرکارتون اجازه بدین منم به کارم برسم. او این را گفت و به سمت میز خودش حرکت کرد تا ادامه ی کارش را انجام دهد. دیگران هم وقتی دیدند که پاسخی از مهران دریافت نمی کنند پس از چند دقیقه پچ پچ های آرام مثل این که «این سهراب لات توی کارخونه چی کار می کنه؟» یا « بابا سهراب اصلا مهندس نیست. مسئول انباره» ، پراکنده شدند. دقایقی بعد صدای در اتاق مهران به صدا در آمد. مهران – بفرمایین. _ سلام. مهران پاسخ داد. در نگاه اول آن خانم جوان را نشناخت اما وقتی دقت کرد متوجه شد که او ، همان دختری است که سهراب برایش ایجاد مزاحمت کرده بود. _ من مسعودی هستم. همون که ... مهران – بله بله خانوم مسعودی . به جا آوردم. مسعودی – واقعیتش اومدم ازتون تشکر کنم بابت اون قضیه. از این که ایشون از دست شما عصبانی بودن متوجه شدم که شما لطف کردین و منو نجات دادین. مهران – خواهش می کنم. وظیفم بود. مسعودی – نفرمایین. این روزا هرکسی از این کارا برای بقیه انجام نمی ده. مهران – لطف دارین. شما تازه استخدام شدین؟ مسعودی – بله همین چند روز پیش. مهران – می تونم تخصصتون رو بپرسم؟ مسعودی - بله خواهش می کنم. من مهندسی صنایع خوندم و الان هم توی واحد سوم کار می کنم. مهران – خوشوقتم از آشناییتون. مسعودی – منم همینطور. آن روز مهران بعد از دیدن مسعودی و شنیدن تشکر او از کار خوبش خوشحال شد و احساس کرد که چه قدر خوب است که بتواند به دیگران کمک کند. پس از پایان کار مهران به سمت پارکینگ رفت و سوار ماشین شد. در راه ذهن او درگیر اتفاق امروز بود. با خود فکر می کرد که شاید کاری که با سهراب کرد برایش مشکلی ایجاد کند. اما اهمیتی نداشت. او نمی توانست اذیت شدن دیگران را ببیند. هر وقت که می دید یا می شنید شخصی دچار مشکل شده یا دیگران او را اذیت می کنند به حدی ناراحت می شد که شب ها خواب به چشمانش نمی آمد. صدای آژیر پلیس توجه مهران را به خود جلب کرد. پلیس قصد داشت ماشین او را متوقف کند. در آینه نگاه کرد و موتور پلیس را پشت سرش دید. در کنار خیابان پارک کرد و منتظر افسر شد. مهران – روز به خیر جناب . افسر – روز به خیر. گواهینامه و کارت ماشین لطفا. مهران در ماشین شروع به گشتن کرد. کیف مدارک را داخل داشبورد گذاشته بود. آن را پیدا کرد و به افسر داد. افسر – چراغ قرمز رو چرا رد می کنین؟ چراغ قرمز؟ اما مهران اصلا آن را ندیده بود. حتما فکرش به قدری مشغول اتفاق امروز کارخانه بوده که متوجه چراغ نشده بود. مهران – فکر کنم ندیدمش. افسر – حواستون رو جمع کنین. اینجوری اگه یه ماشین رو نبینین می زنین بهش. مهران با کلافگی پاسخ داد: مهران – بله چشم. افسر جریمه ای را نوشت و به همراه مدارک به مهران تحویل داد و خداحافظی کرد و سوار موتور شد و رفت. مهران می خواست مدارک را دوباره سرجایش بگذارد که یک کارت داخل داشبورد توجه او را به خودش جلب کرد. وقتی کارت را بیرون آورد آن را شناخت. کارت عروسی فرزاد و رویا. آن را باز کرد و یک بار دیگر نگاهش کرد. شعر ها را خواند. نام ها را ، تاریخ را . تاریخ؟
  14. parsmehran

    ارغوان رویایی | parsmehran

    بعد از گذشتن از پلیس راه و طی مسیر دیگر به منزل مادربزرگ رسیدند. خانه ی مادر بزرگ در یکی از شهرستان های کوچک اطراف قرار داشت و هر چند هفته یک بار مهران و خانواده برای سر زدن های کوتاه به آن جا می رفتند. پدر ، ماشین را سر کوچه پارک کرد و پس از پیاده شدن ، وارد کوچه ی باریک و نسبتا طولانی شدند. بوی خاک خیس خورده به مشام مهران می رسید. خانه ی مادربزرگ تقریبا وسط کوچه قرار داشت. مثل همیشه مهران دوان دوان خودش را به جلوی خانه رساند و تلاش کرد که بتواند با دستانش زنگ را لمس کند. بالاخره پریدن های او جواب داد و دستش به کلید زنگ خورد. صدای زنگ قدیمی و گنجشکی منزل مادر بزرگ در گوش مهران پیچید و لحظاتی بعد مادر بزرگ در را گشود: مهران – سلام عزیز جون. مادربزرگ مهران را در آغوش گرفت : مادر بزرگ – سلام مهران کوچولوی عزیزم. در این هنگام پدر و مادر مهران هم از راه رسیدند و بعد از سلام و احوال پرسی وارد خانه شدند. در خانه ی مادربزرگ ، خاله ی بزرگ و دایی کوچک مهران هم حضور داشتند و او هم با اشتیاق با آنها گفتگو کرد. عزیز جون ، مادر بزرگ مادری مهران بود. پدر بزرگ اما سال ها پیش از دنیا رفته و مهران هرگز او را ندیده بود. نگاه مهران از در شیشه ای حیاط به بیرون دوخته شده بود. او فقط به باران فکر می کرد. بارش باران را دوست داشت و هرگاه باران می آمد می نشست و آن را تماشا می کرد و در لحظه ی باریدن باران به هیچ چیز دیگری فکر نمی کرد. ابر ها جلوی خورشید را گرفته بودند و با وجود این که زمان نسبتا زیادی تا غروب باقی مانده بود اما هوا نور کمی داشت. مهران عاشق این حالت هوا بود. نه آفتابی و روشن ، نه تاریک مطلق. بارش باران بسیار آرام و ملایم بود. باران بدون خشونت می بارید و این نوع بارش ، عشق مهران را دو چندان می کرد. ذهن مهران کوچک درگیر باران بود که او را صدا زدند: مادربزرگ – مهران ! بیا سر سفره. مهران تعجب کرد. اصلا متوجه گذر زمان نشده بود. آنقدر به باران نگاه کرده بود که گذر زمان را به یاد نمی آورد. او خودش را به سفره نزدیک کرد و کنار آن نشست. « زرشک پلو با مرغ» غذایی دوست داشتنی برای مهران بود. اما جای خالی چیزی را سر سفره حس کرد. به آهستگی و به طوری که بقیه متوجه نشوند ، در گوش مادرش گفت: مهران – مامان ؟ نوشابه نیست؟ مادر هم به همان آهستگی پاسخ داد: مامان – نه . چیزی نگیا. تو که می دونی مامان بزرگ نوشابه براش خوب نیست برای همین نمی خره. مادر بزرگ اما صدای آنها را شنیده بود. مادر بزرگ – مهران نوشابه می خواد؟ مادر – نه مامان جان. مادر بزرگ – ولی من شنیدم. میرم الان براش می خرم. مادر – نمی خواد مامان . نوشابه قندش زیاده خوب نیست. تلاش های پدر و مادر مهران برای جلوگیری از رفتن مادر بزرگ بی نتیجه بود و در نهایت عزیز جون چادرش را سرش کرد و کیفی که با جلد آبمیوه درست شده بود را برداشت و در هوای بارانی برای خریدن نوشابه از خانه خارج شد و دقایقی بعد برگشت. بعد از این که وارد خانه شد کیف را نزدیک سفره آورد. مهران این کیف را به خوبی می شناخت. همیشه خوراکی های خوشمزه ای در آن بود. مادر بزرگ هر وقت برای خرید بیرون می رفت این کیف را با خود می برد و برای نوه های کوچکش خوراکی می خرید و در آن قرار می داد. مهران و نیما خاطرات بسیاری با این کیف داشتند. مادر بزرگ در کیف را باز کرد و نوشابه ای به علاوه ی چند عدد شکلات از آن بیرون آورد و روی سفره گذاشت: مهران – مرسی عزیز جون. مادر بزرگ – نوش جونت مهران جان. آن شب مهران و خانواده اش اواخر شب به سمت منزل حرکت کردند. پدر باید به سر کار می رفت و اصرار های مادربزرگ برای نشستن آن ها به نتیحه ای نرسید و آن ها سوار ماشین شدند و به سمت خانه به راه افتادند. باز هم شیشه ی بخار گرفته ، باز هم نقاشی و باز هم ... باران ملایم. * - به به جناب مهندس مهران خان گل گلاب . چشممون به جمالت روشن. مهران رویش را برگرداند تا ببیند چه کسی او را مورد خطاب قرار داده است. هرچند که از صدایش او را شناخت: مهران – قربون «مهندس رحمتی »خوشتیپ. مهندس رحمتی – خوب شد دیدمت. بدو بیا بریم یه کمی در مورد این نرم افزاری که طراحی کردی برام توضیح بده. هیچی ازش نفهمیدم. مهران – اونو که من خیلی واضح طراحی کردم. چه طور متوجه نشدی؟ مهندس رحمتی – دیگه من مثل تو باهوش نیستم. بیا بریم برام بگو. مهران – الان کار دارم. بزار بعدا سر فرصت میام برات توضیح می دم. مهندس رحمتی – کارت چیه؟ مهران – سکرته. نمی تونم بگم ! مهندس رحمتی – سکرت؟ با منم سکرت؟ مهران – آره بابا با رییس هم سکرته تو که دیگه جای خود داری! مهندس رحمتی سپس از مهران جدا شد و به دنبال کار خودش رفت. او یکی از مهندسان خلاق و خوش ذوق کارخانه بود. همیشه کار های خود را به دقت انجام می داد و مورد تایید رییس هم بود. و البته با وجود این که سه سال از مهران بزرگ تر بود دوستی نزدیکی با او داشت. پدر مهندس رحمتی ، ایرانی و مادرش اهل اسپانیا و خودش نیز متولد مادرید بود و تا یک سالگی هم در آنجا اقامت داشت اما بعد از آن به همراه پدر و مادرش به ایران بازگشت. دقایقی بعد که مهران حسابی از کار خسته شده بود بیرون آمد تا کمی قدم بزند. در محوطه بود که یک صدای زنانه توجهش را جلب کرد.
  15. parsmehran

    ارغوان رویایی | parsmehran

    شیان هنوز پاسخ مهران را نداده بود که در اتاق مدیر باز شد و ارغوان از آن بیرون آمد. با دیدن مهران هیجان زده شد اما قصد داشت تظاهر کند که چنین اتفاقی نیفتاده ولی این کار را بسیار ناشیانه انجام داد چون مهران کاملا متوجه خوشحالی او شد. مهران – سلام خانوم مهندس خوب هستین؟ ارغوان – ممنونم. مهران – ببخشید من یه عذر خواهی به شما بدهکارم. ارغوان – بابت چی؟ مهران – به خاطر این که اون روز یه کمی برخوردم مناسب نبود. ببخشید به هر حال. ارغوان – خواهش می کنم اشکالی نداره. مهران – امیدوارم از من ناراحت نباشین. ارغوان – نه ناراحت نیستم. کاری داشتین با بابا؟ مهران – والا کاری که نه اومدم خدمتشون یه عرض ادبی بکنم. کسی پیششون نیست؟ ارغوان – نه بفرمایین. مهران از ارغوان تشکر کرد و به اتاق مدیر بخش رفت. مهران – سلام جناب رییس. رییس – به به آقای مهندس. بالاخره از مرخصی برگشتی؟ مهران – بله در خدمتتون هستم. رییس – خوانوادت حتما خیلی دلشون برات تنگ شده بود. مهران – خیلی. یک سال بود که همدیگه رو ندیده بودیم. واقعا خوشحال شدن. ازتون ممنونم که این فرصت رو بهم دادین. رییس – خواهش می کنم. راستی چرا با هواپیما نرفتی؟ هزینه ایاب و ذهابتون با کارخونه هست. مهران – نه جناب رییس بحث هزینه نیست. من ماشینم رو نیاز داشتم. اتفاقا خانوم شیان قبل از رفتن بهم گفته بودن که می خوان برام بلیط رزرو کنن. ولی خوب من یه عادت بدی دارم اونم اینه که بدون ماشین نمی تونم زندگی کنم ! رییس – خوب عادت خوبی نیست. سعی کن ترکش کنی. مهران – چشم جناب رییس. فقط اومدم خدمتتون یه عرض ادب و تشکر. آها راستی چند تا بسته سوغاتی هم براتون آوردم. مهران کیفش را باز کرد و سوغاتی ها را روی میز رییس گذاشت. رییس – دستت درد نکنه. باید خوشمزه باشه. مهران – ناقابله. اگه خوشمزه بود دوباره ازتون مرخصی میگیرم و میرم میارم براتون ! رییس نخودی خندید و پاسخ داد : رییس – خدا کنه خوشمزه نباشه چون فکر نکنم حالا حالا ها بتونی بری شهرتون. مهران – چه طور؟ پروژه اینقدر مهمه؟ رییس – پروژه فقط یه طرف قضیه به حساب میاد. یه چیز دیگه هم هست که یکی دو هفته دیگه بهت می گم. یه پروژه مهمتره. اگه اون اجرایی بشه باید چند ماه درگیر باشیم. مخصوصا چند تا از مهندس ها که یکیشون هم شمایی. مهران – ان شاءالله خیره. رییس – ان شاءالله. حالا برو به کارت برس.موفق باشی. بابت سوغاتی ها هم ممنون. مهران – خواهش می کنم جناب رییس. پس با اجازتون. مهران سپس از اتاق خارج شد و از ساختمان بیرون آمد و به محل کارش رفت. در مسیر حرکت مهران مدام با همکارانش مواجه می شد و به آن ها سلام می داد و احوال پرسی می کرد. در هنگام حرکت یکی از مهندسان به نام سعید که از کنار مهران رد می شد او را دید و به گرمی و با همان شوخ طبعی همیشگی با او برخورد کرد: سعید – بالاخره قیافه ی نحس تو رو دیدیم ! مهران (با خنده) – اتفاقا منم اصلا دوست نداشتم چشمم به چشمات بخوره دوباره. سعید – دلت هم بخواد. چشمای به این شهلایی! مهران – آره جون خودت. توی اون کیسه چی داری؟ سعید – این؟ هیچی . مهران – هیچی؟ پس چرا گرفتیش دستت؟ سعید – چیکار داری تو؟ مهران با شوخی کیسه را از دست سعید گرفت و آن را باز کرد : مهران – بازم آب میوه؟ خسته نمی شی اینقدر آب میوه می خوری؟ سعید – خوب بیا برای این که از حسودی نترکی یه دونه هم تو بگیر. سعید یک بسته آبمیوه و کیک به مهران داد و سپس از هم خداحافظی کردند و رفتند. دیدن آب میوه و جلد آن مهران را به یاد مادر بزرگش انداخت. مادر بزرگ مهران کیفی داشت که با بسته بندی آب میوه درست شده بود. مهران باز هم غرق گذشته شد. به سال ها پیش ، دوران کودکی ، زمانی که 5 ساله بود رفت . * باران شیشه ی ماشین را خیس کرده و از داخل هم بخار روی آنها نشسته بود. مهران که در صندلی عقب خودرو قرار داشت با دستش روی شیشه ی پوشیده از بخار نقاشی می کشید. داخل ماشین به جز صدای موتور خودرو و صدای برف پاک کن صدای دیگری شنیده نمی شد. پدر پشت فرمان و مادر هم در کنار او نشسته بود و مهران نیز پشت سر آن ها. ( سیما هنوز متولد نشده بود) در پیکان قدیمی آنها وسیله ای برای آهنگ گوش دادن وجود نداشت و بنابر این خبری هم از موسیقی نبود. مهران از لا به لای نقاشی هایی که روی بخار شیشه کشیده بود به بیرون می نگریست. نگاهش به کوه استوار و با صلابتی که در سر راه قرار داشت افتاد. خیلی دوست داشت روزی از بلند ترین قله ی شهر بالا برود اما برای این کار هنوز خیلی کوچک بود.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×