رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Ghazal

همکار بازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    942
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

آخرین بار برد Ghazal در 1 فروردین 1396

Ghazal یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

9,472 بار تشکر شده

درباره Ghazal

  • درجه
    همکار بازنشسته

مشخصات کاربر

  • علایق
    خدا
    مامانم
    بابام
    عشقم
    عسل مامان
    على
    پزشكى
    دوستام

آخرین بازدید کنندگان نمایه

6,981 بازدید کننده نمایه
  1. *لحظه تحویل سال *1397*

    ساعت 19 و 45 دقیقه و 28 ثانیه

     روز سه شنبه 29 اسفند 1396 هجری شمسی
     *سگ* *حيوان سال 1397*

    *رنگ سال  97( رنگ: فیروزه اى*)

    سگ سمبل صداقت و وفاداری و ثروت

    *سـال نــــو مــــــــباركــــــ*

    1. minoii

      minoii

      سال نوی شما هم مبارک غزل خانوم .

      با ارزوی بهترینها برای شما و خانوادتون

  2. Ghazal

    انتقام و عشق | Ghazal

    چشمام بسته بود جايى رو نمى ديدم ولى تو يه اتاق بودم..شايدم يه انبار!هر چى بود خواستم بلند بشم نتونستم هم دستام و هم پاهام بسته بود خواستم داد بزنم ولى نتونستم دهنم باز بود اما صدايى از دهنم بيرون نميومد انگار لال شده بودم چندبار سعى كردم اما بيفايده بود بازم هيچى... -چى شده نمى تونى حرف بزنى؟ پشت بند اون صدا صداى خنده هاى كريهى اومد سرمو به طرفين تكون دادم و با تموم توانم گفتم:تو كى هستى؟ اما تنها صدايى كه از دهنم بيرون اومد.اَ..اَ...آ..بود مثل كَر و لالايى كه نمى تونن حرف بزنن فقط صداهاى نامهفومى از خودشون در ميارن..دوباره صداى خنده... ......................... چشمامو باز كردم تو اتاق خودم بودم هوا تاريك شده بود از جام بلند شدم مى تونستم تكون بخورم دستى به صورتم كشيدم خيس بود عرق كرده بودم رفتم حموم وانو پر كردم و دراز كشيدم توش چه خواب عجيبى بود..خواب كه نه بيشتر شبيهه كابوس بود تا خواب..بعد از حموم اومدم بيرون چراغو روشن كردم دنيل اومده بود خونه و خواب بود سمت كمد رفتم يه تى شرت و يه جين برداشتم و پوشيدم روى صندلى نشستم و مشغول ماليدن لوسيون شدم -اگه گذاشتى من بدبخت بخوابم؟ پشتم بهش بود برگشتم و گفتم:خوب بگير بخواب كى جلوتو گرفته؟عجبا... سرى تكون دادم و برگشتم و مشغول زدن مرطوب كننده شدم... -سارا...هى دختر.. بدون اينكه نگاش كنم گفتم:هى مال توئه نه من پوفى كرد و گفت:از دستت خسته شدم شونه اى بالا انداختم و گفتم:مجبورى تحمل كنى بهتره خودتو خسته نكنى عزيزم نفس عميقى كشيد و گفت:آخر هفته تولد يكى از دوستامه... بى تفاوت گفتم:به من چه اون وقت؟ نگاهى بهم انداخت و گفت:از اونجا كه مثلا زن دارم بايد زنمم همرام باشه كه زنم متاسفانه تويى به تكون دادن سرم اكتفا كردم بعد از خوردن قهوه ام رفتم تو اتاق..لباسامو با لباس خوابمو پوشيدم و خزيدم زير لحاف صبح با احساس خفگى از خواب بيدار شدم دنيل ديوونه منو از پشت بغل كرده بود و داشت خَر و پف مى كرد بيشعور خفه ام كردى نكبت دستاشواز دورم باز كردم و بلند شدم رفتم دستشويى بعد مسواك زدن و شستن دست و صورتم اومدم بيرون از تو كمد يه دست لباس بر داشتم و پوشيدم نشستم جلوى آينه موهامو بستم يه آرايش متناسب كردم بعدش رفتم پايين عمو و دايانا سر ميز بودن زن عمو هم كه طبق معمول رفته بود باشگاه دايانا ليوان چايى رو خورد بعد از خداحافظى از عمو سريع رفت بيرون بيشعور مثلا من هم زن داداشتم هم دختر عموت تازه چهار سالم ازت بزرگترم..دختره ى بى ادب هر چند محتاج احترامش نيستم ولى خوب..بقول صبا"بدبخت شوهرش"به من چه شونه اى بالا انداختم و نشستم پشت ميز لبخند مصنوعى زدم و كفتم:صبح بخير بابا جون لبخندى زد و گفت:ممنون دخترم چطورى خوبى؟ لبخندى زدم و به تكون دادن سرم اكتفا كردم از اين مردمتنفرم متنفر..چه طور ميشه آدم از تنها پناه بچگيش..عموش متنفر باشه؟نمى دونم ولى من متنفر بودم متنفر؟نه ازش بى زار بودم بى زار بودم و عروسش شدم عروس قاتل خانواده ام..
  3. Ghazal

    انتقام و عشق | Ghazal

    براى آخرين بار به خودم تو آينه نگاه كردم همه چى تكميل بود فقط مى موند..رژ لب رو برداشتم روى لبام كشيدم يك بار..دو بار... -بسه سارا عروسى كه نمى رى؟ رژ رو روى ميز گذاشتم لبامو بهم ماليدم و گفتم:جايى كه مى خوايم بريم كم تَر از عروسى نيست سرى تكون داد و گفت:بعضى وقتا نميشناسمت سارا لبخندى زدم و گفتم:من با اين موضوع مشكلى ندارم و از اتاق رفتم بيرون دنيل هم پشت سرم مثل جوجه اردك اومد به پله ها كه رسيديم وايسادم تا با هم هم قدم بشيم دستمو دور بازوش حلقه كردم نفس عميقى كشيدم و دوشادوش هم رفتيم پايين خبرنگار با ديدن ما شروع كرد عكس گرفتن ما همفقط لبخند مى زديم دنيلو نمى دونم ولى مطمئنا لبخنداى من همه اش مصنوعى و غير طبيعى بودن بعد از كلى عكس بالاخر روى مبل دونفره نشستيم خبرنگار:خانوم ويرا شما مى خوايد عمارت پدريتونو كه عمارت خاندانى شماست تخريب كنيد مى تونم بپرسم چه دليلى براى اين كار داريد؟ لبخندى زدم و گفتم:بله من قصد تخريب اونجارو دارم دليل خاصى ندارم درواقع من از اونجا خاطرات خوبى ندارم با اينكه من تو اون عمارت به دنيا اومدم ولى اونجا خانوادمو از دست دادم مادر و برادرم..در آخر پدرم..همچنين خيلى وقته اونجا كسى ساكن نيست خبرنگار:گفتيد هم مادر و برادرتون هم پدرتون؟ سرى تكون دادم و گفتم:درسته هر سه تاشونو با فاصله چند سال بگذريم... خبرنگار سرى تكون داد و گفت:بله بله...خوب گفتيد مى خوايد عمارت اربابى ويرا رو خراب كنيد خوب براى جايگزينش هم فكرى داريد؟ سرى تكون دادم و گفتم:البته..يه فكرايى كردم اما بايد ديد چى پيش مياد .............................. -مى خواى چى كار كنى؟ شونه اى بالا انداختم و گفتم:منتظر عكس العمل طرف مقابلم ميمونم -دختر بعضى وقتا ازت مى ترسما خنديدم و گفتم:حرفت شبيه حرف دنيل بود متعجب نگاهم كرد و گفت:چى؟ حرف دنيل رو بهش گفتم -ببين حتى اونم فهميده تو دوشخصيتى هستى با لحن خنده دارى گفتم:آره واقعا عجيبه -دختره پرو خنديدم بعد از رفتن صبا روى تخت دراز كشيدم ته اين ماجرا چى بود؟؟....
  4. تولد مبارک

    :gol:

    1. HaStI-

      HaStI-

      چقد تولد

  5. Ghazal

    انتقام و عشق | Ghazal

    -از تو دست و پام گمشو اون طرف -سارا كن.... -چى؟مگه كارى كردم كه بس كنم؟هى تو زود از جلوى چشمام گمشو عصبى جلوم وايساد رگ گردنش حسابى متورم شده و بالا اومده بود تقريبا هم قد بوديم تو چشماش كه همرنگ چشماى من بود زل زدم و گفتم:چيه؟انتظار برخورد خوبى كه نداشتى داشتى؟خودت مى دونستى اين طورى ميشه از اولش دايانا با تعجب به برادرش نگاه مى كند دايانا:تو...تو..مى دونستى دنيل؟ بجاى دنيل با پوزخندى گفتم:جواب خواهرتو نمى دى؟ دنيل همان طور سرجاش وايساده بود و نفساى عصبيش شنيده مى شد پوزخند ديگه اى زدم و گفتم:اين طور كه معلومه خودم بايد بگم.....آره دنيل مى دونست از قبل از عروسى مى دونست ولى نمى تونست كارى كنه چون پاى خودشم گير بود مگه نه عزيزم؟ عزيزمو با غيظ گفتم نشستم رو مبل تك نفره و ادامه دادم:مى دونى دايانا داداش احمقت سر قمار كلى ضرر كرده اگه كمكش نمى كردم الان تو زندان بود مثل مامى و دديت البته الانم مى تونه بره پيششون مگه نه دنيل؟....يادته دايا چه فخرى تو بچگى بهم مى فروختى؟الان چى؟نمى خواى پز داشتن خانوادتو بهم بدى؟ -بس كن سارا خنديدم بلند مثل ديوونه ها من:بالاخره تو ام حرف زدى؟ولى هنوز نوبتت نشده اول دايانا نشنيدى مىگن"خانوما مقدم ترن"؟ادبت كجا رفته؟هرچند تو از اولم بـ.... جمله ام با حمله ور شدن دنيل سمتم نصفه موند خواست بزنتم اما با جيغ دايانا متوقف شد... دايانا:كمك...دنيل كمكم كن... ازم فاصله گرفت تا به خواهرش كمك كنه ولى تو دستايى اسير شد تقلاش بى فايده بود ولى همچنان داشت وول مى خورد دوباره دايانا جيغ زد من:كستاخ دايانا خواهر شوهرمه دستتو بكش دايانا رو ولش كردن چون معلق بود افتاد زمين و آخش دراومد بى توجه بهش نشستم و چشمامو بستم به اتفاقات دو ماه قبل فكر كردم.... دو ماه قبل از سر كار برگشتم با نقشه اى كه با صبا كشيده بوديم كارم از الان شروع مى شد عمو تو پذيرايى بود مثل هميشه فلورا و داياناى كه نبودن رفتم پيش عمو نشستم رو به روش... -پدر مى خوام....يه كارى كنم به نظرتون نياز دارم عمو سرشو بلند كرد و منتظر نگاهم كرد -راستش...مى خوام خونه پدريمو خراب كنم -چى؟مى خواى عمارتو خراب كنى سرى تكون دادم و گفتم:بله عمارت...سال هاست كسى توش سكونت نداره بى استفاده شده هم اينكه...مى دونيد كه من توى اونجا....مى خوام خرابش كنم -مى دونم حرفت درسته ولى اونجا پر خاطره اس آره چه خاطرات شيرينيم هست سر بچه شيره مى مالى چارلز ويرا؟هم من مى دونم تو توى اون عمارت چه غلطى كرى هم تو و زنت و اون پسرت هر چند تو نمى دونى من از جنايات خبر دارم...لبخندى مصنوعى زدم و گفتم:بله مى دونم همه ما خاطرات زيادى تو عمارت داريم بيشتر شما اما....بى استفاده بودنش به نظرتون خوبه؟اگه بتونيم يه كليسا يا يه يتيم خونه بسازيم بهتر نيست؟خاطرات براى هميشه تو ذهن ما هك ميشن اين كار باعث شادى روح كل اعضاى خاندانمونه با من موافق نيستيد؟ -حق با توئه در هر صورت اونجا مال توئه هر كارى بخواى مى تونى بكنى -مى دونم اونجا مال منه پدر اما در حال حاضر شما بزرگ خانواده هستيد نظر مثبتتون لازمه آره جون عمه نداشتم..اه اه بدم مياد بزرگ خانواده؟از اين خانواده چى بهم رسيده جز بدبختى و تنهايى؟هيچى...
  6. Ghazal

    ...::تولدت مبارک مامان کوچولو دوست داشتنی::...

    تولدت مبارك عزيزم
  7. Ghazal

    خواننده ای که نفر قبلی میگه دوست داری؟!

    نمىشناسم فرزاد فرزين
  8. Ghazal

    انتقام و عشق | Ghazal

    با نورى كه بد جور رو مخ بود بيدار شدم اه...اين ساعت كو؟ چرا زنگ نزد؟لاى چشمامو باز كردم -به به پرنسس بالاخره رضايت داد بيدار بشن يه روز نحس ديگه شروع شد كه با ديدن ريخت نحس اين نحس تَر شد غلتى زدم و نشستم و نگاهى به ساعت كردم...12:30 اى تو روحت -خاك تو سرت ديرم شد مثل جت پريدم دويدم سمت دستشويى كه خنده ى دنيل هوا رفت اى رو آب بخندى ايشالا آخرين خودت باشه -كوقت چته؟ بين خنده هاش گفت:آخه...قيافت.... ديوونه شونه اى بالا انداختم و نشستم پشتت ميز آرايش كمى كرم و برق لب زدم گوشواره ها و ساعتتو دستم كردم بلند شدم كه قيافه ضايعش تو آينه ديدم داشت با همون قيافه خندون نگام مى كرد بى توجه بهش رفتم سمت در -امروز يك شنبه اسا دستم رو دستگيره موند حالا دليل خندون فهميدم اى بميرى از دستت راحت شم دارم برات برگشتم سمتش و بى تفاوت گفتم:كه چى؟مثلا مى خواى نقش تقويمو إيفا كنى؟ شونه اى بالا انداخت و رفت به ساعتم نگاه كردم 1:30بعد از ظهر بود تازه يادم اومد گشنمه اى به خشكى رفتم پايين عمو تو پذيرايى بود ولى خبرى از فلورا و دايانا نبود بهتر خيلى ازشون خوشم مياد مدامم ببينمشون راهمو سمت آشپزخونه كج كردم -خانوم كارى داشتيد؟ نگاهى به روزا كردم و گفتم:برام قهوه بيار ساده باشه...يكمم كيك بيار -چشم خانوم سرى تكون دادم و رفتم تو سالن نشستم پشت ميز -باز كى تو اتاق من بوده؟ دايانا...اگه يه روز خودش پيداش نشه خبرش مياد..اه دختره ى جيغجيغو يكم آروم تَر خير سرت24سالته مثل بچه دو ساله ها جيغ جيغ مى كنى اه اه دايانا:رزا....مارگاريتا....كلارا...كدومتون تو اتاق من بوده؟ رزا،مارگاريتا و كلارا سراسيمه اومدن تو سالن مارگاريتا:بله خانوم كارى داشتيد؟ دايانا داد زد:كدومتون تو اتاق من بوده؟ مارگاريتا:چطور؟چىزى گم شده؟ دايانا كه الان صورت سفيدش سرخ شده بود گفت:نخير...فقط يكى از اتاقم وسايل كش مى ره قهوه امو گذاشتم رو ميز و گفتم:دايا آخه كى از اتاقت چيزى كش رفته؟اصلا چى شده اينو مىگى؟ دايانا:لباسام...كفشام...كيفام....زيورآلاتم......همه اشون هيچ كدوم سرجاش نيست من:يعنى چى؟اين داد و قال داره؟خوب شايد جاشو عوض كردى خشمگين تَر از قبل گفت:مى خواى چى بگى؟اينكه من حواس پرتم؟ سرى از تاسف تكون دادم و گفتم:نخير دارم احتمالاتو مى سنجم تو ام آروم باش.....رزا لطفا يه ليوان آب براى دايا بيار...جز كلارا بقيتون بريد بيرون....بشين دايا دايانا نشست متوجه قيافه حراسون كلارا شدم ولى بى توجه بهش گفتم:ببين دايا دليل نميشه براى هر چيز كوچيكى داد و بيداد كنى مى تونى تو آرامشم مشكلاتتو حل كنى اين طورى براى همه بهتره و تو كلارا فكر كنم به دايانا يه عذرخواهى بدهكارى كلارا مضطرب شد انتظار نداشت به اين سرعت بفهمم ولى من اونقدر تيزم كه با حركاتش فهميدم كار اونه دايانا:منظورت چيه؟ من:نمى خواى چيزى بگى كلارا.....دايانا منتظره ..........………......... -ايول دوست باهوش خودم -لطف دارى....راستى بهتره دست به كار بشيم -دست بكار بشيم؟ -آره ديگه من كه تنهايى از پسش بر نميام كه -امان از دست تو ---------------------
  9. شمام که سحر خیزید :HBD2::HBD::HBD:

  10. Ghazal

    انتقام و عشق | Ghazal

    مدتى مشغول كار بوديم كه دنيل گفت:شما خانومارو نمى دونم ولى من گرسنمه بدون اينكه برگردم نگاهش كنم گفتم:گفتن نداره برو يه چيزى بخور منو سننه صبا:سارا...يكم ملايمت داشته باش من:برو بابا...به لارا زنگ بزن براى نهار يه چيزى بيارن بعد از رفتن صبا از جام بلند شدم نشستم روى مبل -ممنون سرمو تكيه دادم به پشتى و گفتم:بابت؟ -توجهت به حرفم پوزخندى زدم و گفتم:توجه؟اونم من به تو؟خيال برت نداره چون خودم گشنم بود گفتم -تو كه راست ميگى -من هميشه راست مىگم پوزخندى زد كه جوابشو ندادم بقول صبا"جواب ابلهان خاموشى ست"چه برازنده وصف حال دنيله...تقه اى به در خورد و متيو..آبدارچى شركت..با يه سينى بزرگ غذا و مخلفات اومد تو سينى رو گذاشت روى ميز و رفت دنيل از روى صندلى بلند شد و اومد رو به روم نشست...بعد از نهار دنيل دراز شد رو مبل و منم رفتم پشت ميز و كارامو انجام دادم... "-سارا...برو بيرون...برو دخترم -نه بابا...بـــابـــا...." -بـــابـــا.... بازم اون كابوس لعنتى واى خدا چرا اين كابوس تمومى نداره؟تا كى بايد تحمل كنم؟از جام بلند شدم و رفتم دستشويى آبو باز كردم...يك مشت...دو مشت..سه مشت..هى آب مى ريختم رو صورتم ولى بى فايده بود خنكى آب نتونست آتيش درونمو كمى تسكين بده نشستم روى توالت فرنگى دست مشت شدمو كوبيدن به سينم بى فايده بود... -سارا...سارا....حالت خوبه؟..سارا... حالم خوب نبود حوصله ى اينم نداشتم ولى توى اين چند وقته فهميدم جوابشو ندم مى زنه به سرش ديوونه اس ديگه با مشتايى كه به در مى كوبوند معلوم بود بلند شدم و گفتم:خوبم الان ميام شير آبو بستم دستى به موهام كشيدم و زدم بيرون -حالت خوبه؟ -از كى تاحالا نگران من شدى؟تا كارى كه مى خوامو نكنم قصد مردن ندارم نترس از كنارش رد شدم و دراز كشيدم بايد دست بكار بشم از همين فردا تو ذهنم نقشه مى كشيدم و نفهميدم كى خوابم برد...
  11. Ghazal

    انتقام و عشق | Ghazal

    -من دارم ميرم شركت... -به من چه؟ -مى دونم بهت مربوط نيست گفتم بدونى پرسيدن بدونى كيفمو برداشتم و از اتاق زدم بيرون سوار ماشين شدم و راه افتادم سمت شركت...مثل هر روز كارى امروزم يه روز جديد بود.... -بگو خانوم مهدوى با گزارشات پروژه ماه تابان بياد اتاق من -قربان همچين پرونده اى نيست -شما از همه چى بايد خبر داشته باشى؟نه..پس به كارت برس -درسته ببخشيد رومو برگردوندم و رفتم تو اتاق... -صد بار بهت گفتم لنگاتو ننداز رو ميز من -من هر كار بخوام مى كنم -بيخود كردى مگه اينجا مال توئه هر غلطى خواستى بكنى؟ -مال تو مال منم هست تو زنمى نصف اموالت مال منه -انگار قراردادى كه امضا كرديو نخوندى؟...بند چهارم يادت اومد؟ -لعنت به اون قرارداد هى قرارداد قرارداد نكن -باشه بابا...حالا واسه چى اومدى؟ -بابا....كلافه ام كرده گير داده هى ميگه بيا برو پيش زنت -منظورتو فهميدم...هنوز يه ماه نشده بهت كه گفتم بابات از اولم دنبال همين بود -ولى من نمى خوام كسى نمى تونه مجبورم كنه حتى بابام -حالا مى بينى بابات مجبورت مى كنه يا نه.....اون لنگاتو جمع كن رفتم سمت ميز هنوز پاهاش رو ميز بود خواستم پاهاشو بزنم كنار كه سرم گيج رفت افتادم تو بغلش همون طور تو چشمام زل زده بود فاصله بينمون خيلى كم بود... -هى الاغم...انگار بد موقع اومدم؟ از تو بغلش در اومدم و گفتم:نه اتفاقا به موقع اومدى صبا:مطمئنى؟آخه... من:گزارشارو اوردى صبا:آره ولى.... زومكنو ازش گرفتم نشستم رو مبل و مشغول خوندن شدم
  12. Ghazal

    انتقام و عشق | Ghazal

    بعد از اومدن راننده سوار ماشين شدم تا دوباره برگردم خونه يا بقول خودم جهنم چون ديدن كسايى كه قاتل خانواده ات هستن اونم هر روز و هر دقيقه خيلى سخته سختر وقتيه كه مجبورى وانمود كنى از بودن كنارشون خوشحالى..اين جهنمه منه جايى كه تا اطلاع ثانوى مجبورم توش بمونم و وانمود كنم از بودن توش خوشحال و راضيم... -كجا بودى؟ كيفمو رو ميز گذاشتم و سراغ كمد رفتم -نشنيدى چى گفتم؟ حوله و لباسامو برداشتم از كنارش رد شدم و گفتم:شنيدم ولى سوالت مسخره بود چون به تو مربوط نيست من كجا مى رم با كى مى رم و كى مى رم فهميدى؟ رفتم تو حموم و درو بستم قبل از اينكه جوابى بده چون حوصله كلكل با اين ديوونه رو نداشتم حوله و لباسام رو آويزون كردم لباسايى كه تنم بودنو در اوردم و رفتم زير دوش.... -راه فرارو خوب بلدى -چى؟منظورتو نمى فهمم؟ -از نفهميته بانو...حرفتو زديو در رفتى هان؟ برو بابايى گفتم و مشغول خشك كردن موهام شدم -وقتى باهات حرف مى زنم منو نگاه كن... لوسيونو برداشتم و مشغول زدن شدم اومد بالا سرم و گفت:هــــى... -هى مال توئه كه زبون آدم نمى فهمى -زبون تو رو نميفهمم -بيشعور.... دستشو گذاشت رو شونه ام و محكم فشار داد خيلى سعيمو كردم آخم در نياد مچ دستشو گرفتم زورم كمتر از اون بود ولى من آدم كم اوردن نبودم -دستتو بكش -نمى خوام تو زنمى هر كار بخوام مى كنم -جدى؟تو غلط مى كنى نكنه قرارداد ازدواجو يادت رفته -گور باباى اون قرارداد مسخره -برو اون طرف حوصله اتو ندارم بلند شدم كه برم دستمو از پشت گرفت و پرتم كرد روى تخت و خودش خم شد روم -هى دنيل ديوونه بازى درنيار واقعا الان حال كلكل ندارم -آره من ديوونه ام حوصله ندارى؟حالا حوصله ات مياد سر جاش خواست بياد نزديك تَر با تموم توانم هلش دادم از روى تخت بلند شدم و گفتم:بيشعور...اون أفكار لعنتيوتو بريز دور... و از اتاق زدم بيرون ضربان قلبم بالا رفته بود بجاى اينكه قلبم تو سينه ام بزنه از تو گلوم مى زد انگار قرصام...اه لعنتى بايد برگردم تو اتاق..ولش كن نمى خورم نميميرم كه...چند تا نفس عميق كشيدم و رفتم پايين...
  13. Ghazal

    پرنسس و گدا | Ghazal

    فصل بيست و يكم "شما اميلى بالن آيا پادشاه آرتور ديل را بدون اجبار و با ميل خود به همسرى مى پذيريد؟...و شما پادشاه آرتور ديل آيا شما اميلى بالن را بدون اجبار و با ميل خود به همسرى مى پذيريد؟..اينك من شما را زن و شوهر مينامم باشد كه خوشبخت شويد و براى كشورتان مفيد باشيد" بعد از حلقه ها آرتور و اميلى هم ديگر را بوسيدند خدايا شكرت كه آرتور هم سر و سامان گرفت نمى دانم فيليپ هم خوشبخت است يا نه؟...آهى كشيدم "حالت خوبه مامان؟" "آره كوچولوى دوست داشتنى من خوبم" از جايم بلند شدم سرم گيج مى رفت اما بايد تحمل كنم..از كليسا بيرون آمدم سوار كالسكه شدم به ميان مردم رفتيم انقدر حالم بد بود كه تحمل فرياد هاى مردم كه تبريكـ گويان خوشحاليشان را ابراز نداشتم سرم را به پشتى تكيه دادم و چشمانم را بستم "مادر حالت خوبه؟" چشمانم را باز كردم به روى دينا كه نگران نگاهم مى كرد لبخندى زدم و گفتم"من خوبم عزيزكم...فقط يكم خسته ام همين" با اينكه اصلا حالم خوب نبود اما نمى خواستم با گفتنش دختركم را بيشتر ناراحت كنم دوباره لبخندى زدم و چشمانم را بستم... از كالسكه پياده شديم نزديكى هاى شب بود به اتاقم براى تعويض لباس رفتم "تو حالت خوب نيست ولى بازم مى خواى بگى خوبى" برگشتم الكسا را در حالى كه جعبه كوچك فلزى در دستش ديدم "منظورت چيه؟" "مى خواى بگى نمى دونى؟..." جعبه را به سمتم گرفت و گفت"...اين مال توئه...مى دونى توش چيه؟افيون...ماريا تو دارى چـ..." "آره افيونه كه چى؟...اين مال رابرته دلم نيومد بندازمش دور الانم بزارى مى خوام لباسمو عوض كنم" "مى دونى هنوز نتونستى دروغگوى خوبى بشى...ماريا لطفا با خودت اين كارو نكن" "چى كار نكنم الكسا؟حرفات مبهمه..." "طورى وانمود نكن نميفهمى...خيلى خوب منظورمو ميفهمى...ببين ماريا بچه هات بهت نياز دارن با خودت اين كارو نكن...علنا دارى خودكشى مى كنى ميفهمى؟" "بسه ديگه...خودم مى دونم كارم درست نيست..مى دونم كارم مساوى مردنمه ولى..نمى خوام خوشبختى آرتورم خراب بشه اونم بخاطر من....نمى خوام خوشحالى پسرم بخاطر مادر مريضش تبديل به ناراحتى بشه....نمى خوام..تو خودتم يه مادرى الكسا دركم كن..." "ميفهمم ولى دخترت چى؟اون هنوز دوازده سالشه به مادرش نياز داره ميفهمى؟" قطره اشكى از گوشه چشمم چكيد "آره دينا دختركم...اما اون دوتا برادر داره دوتا زن برادر داره تو رو داره تنها نيست" "به نظر تو اون به مادرش احتياج داره؟...منطقى فكر كن ماريا" جعبه را روى ميز گذاشت و رفت...
  14. درود به شما:flowersmile:

    رمان شمابرای نقدتوسط تیم نقدانتخاب شده وشماتازمانی که نقدرمان به پایان نرسه اجازه ارسال پست جدید ندارید

    (رمان پرنسس وگدا)

     

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×