رفتن به مطلب

Ghazal

همکار بازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    942
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

Ghazal آخرین باز در روز 1 فروردین 1396 برنده شده

Ghazal یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

9,472 بار تشکر شده

12 دنبال کننده

درباره Ghazal

  • درجه
    همکار بازنشسته

مشخصات کاربر

  • علایق
    خدا
    مامانم
    بابام
    عشقم
    عسل مامان
    على
    پزشكى
    دوستام

آخرین بازدید کنندگان نمایه

11,292 بازدید کننده نمایه
  1. *لحظه تحویل سال *1397*

    ساعت 19 و 45 دقیقه و 28 ثانیه

     روز سه شنبه 29 اسفند 1396 هجری شمسی
     *سگ* *حيوان سال 1397*

    *رنگ سال  97( رنگ: فیروزه اى*)

    سگ سمبل صداقت و وفاداری و ثروت

    *سـال نــــو مــــــــباركــــــ*

    1. minoii

      minoii

      سال نوی شما هم مبارک غزل خانوم .

      با ارزوی بهترینها برای شما و خانوادتون

  2. Ghazal

    انتقام و عشق | Ghazal

    چشمام بسته بود جايى رو نمى ديدم ولى تو يه اتاق بودم..شايدم يه انبار!هر چى بود خواستم بلند بشم نتونستم هم دستام و هم پاهام بسته بود خواستم داد بزنم ولى نتونستم دهنم باز بود اما صدايى از دهنم بيرون نميومد انگار لال شده بودم چندبار سعى كردم اما بيفايده بود بازم هيچى... -چى شده نمى تونى حرف بزنى؟ پشت بند اون صدا صداى خنده هاى كريهى اومد سرمو به طرفين تكون دادم و با تموم توانم گفتم:تو كى هستى؟ اما تنها صدايى كه از دهنم بيرون اومد.اَ..اَ...آ..بود مثل كَر و لالايى كه نمى تونن حرف بزنن فقط صداهاى نامهفومى از خودشون در ميارن..دوباره صداى خنده... ......................... چشمام
  3. Ghazal

    انتقام و عشق | Ghazal

    براى آخرين بار به خودم تو آينه نگاه كردم همه چى تكميل بود فقط مى موند..رژ لب رو برداشتم روى لبام كشيدم يك بار..دو بار... -بسه سارا عروسى كه نمى رى؟ رژ رو روى ميز گذاشتم لبامو بهم ماليدم و گفتم:جايى كه مى خوايم بريم كم تَر از عروسى نيست سرى تكون داد و گفت:بعضى وقتا نميشناسمت سارا لبخندى زدم و گفتم:من با اين موضوع مشكلى ندارم و از اتاق رفتم بيرون دنيل هم پشت سرم مثل جوجه اردك اومد به پله ها كه رسيديم وايسادم تا با هم هم قدم بشيم دستمو دور بازوش حلقه كردم نفس عميقى كشيدم و دوشادوش هم رفتيم پايين خبرنگار با ديدن ما شروع كرد عكس گرفتن ما همفقط لبخند مى زديم دنيلو نمى دونم و
  4. تولد مبارک

    :gol:

    1. HaStI-

      HaStI-

      چقد تولد

  5. Ghazal

    انتقام و عشق | Ghazal

    -از تو دست و پام گمشو اون طرف -سارا كن.... -چى؟مگه كارى كردم كه بس كنم؟هى تو زود از جلوى چشمام گمشو عصبى جلوم وايساد رگ گردنش حسابى متورم شده و بالا اومده بود تقريبا هم قد بوديم تو چشماش كه همرنگ چشماى من بود زل زدم و گفتم:چيه؟انتظار برخورد خوبى كه نداشتى داشتى؟خودت مى دونستى اين طورى ميشه از اولش دايانا با تعجب به برادرش نگاه مى كند دايانا:تو...تو..مى دونستى دنيل؟ بجاى دنيل با پوزخندى گفتم:جواب خواهرتو نمى دى؟ دنيل همان طور سرجاش وايساده بود و نفساى عصبيش شنيده مى شد پوزخند ديگه اى زدم و گفتم:اين طور كه معلومه خودم بايد بگم.....آره دنيل مى دونست از قبل از عر
  6. نمىشناسم فرزاد فرزين
  7. Ghazal

    انتقام و عشق | Ghazal

    با نورى كه بد جور رو مخ بود بيدار شدم اه...اين ساعت كو؟ چرا زنگ نزد؟لاى چشمامو باز كردم -به به پرنسس بالاخره رضايت داد بيدار بشن يه روز نحس ديگه شروع شد كه با ديدن ريخت نحس اين نحس تَر شد غلتى زدم و نشستم و نگاهى به ساعت كردم...12:30 اى تو روحت -خاك تو سرت ديرم شد مثل جت پريدم دويدم سمت دستشويى كه خنده ى دنيل هوا رفت اى رو آب بخندى ايشالا آخرين خودت باشه -كوقت چته؟ بين خنده هاش گفت:آخه...قيافت.... ديوونه شونه اى بالا انداختم و نشستم پشتت ميز آرايش كمى كرم و برق لب زدم گوشواره ها و ساعتتو دستم كردم بلند شدم كه قيافه ضايعش تو آينه ديدم داشت با همون قيافه خند
  8. شمام که سحر خیزید :HBD2::HBD::HBD:

  9. Ghazal

    انتقام و عشق | Ghazal

    مدتى مشغول كار بوديم كه دنيل گفت:شما خانومارو نمى دونم ولى من گرسنمه بدون اينكه برگردم نگاهش كنم گفتم:گفتن نداره برو يه چيزى بخور منو سننه صبا:سارا...يكم ملايمت داشته باش من:برو بابا...به لارا زنگ بزن براى نهار يه چيزى بيارن بعد از رفتن صبا از جام بلند شدم نشستم روى مبل -ممنون سرمو تكيه دادم به پشتى و گفتم:بابت؟ -توجهت به حرفم پوزخندى زدم و گفتم:توجه؟اونم من به تو؟خيال برت نداره چون خودم گشنم بود گفتم -تو كه راست ميگى -من هميشه راست مىگم پوزخندى زد كه جوابشو ندادم بقول صبا"جواب ابلهان خاموشى ست"چه برازنده وصف حال دنيله...تقه اى به در خورد
  10. Ghazal

    انتقام و عشق | Ghazal

    -من دارم ميرم شركت... -به من چه؟ -مى دونم بهت مربوط نيست گفتم بدونى پرسيدن بدونى كيفمو برداشتم و از اتاق زدم بيرون سوار ماشين شدم و راه افتادم سمت شركت...مثل هر روز كارى امروزم يه روز جديد بود.... -بگو خانوم مهدوى با گزارشات پروژه ماه تابان بياد اتاق من -قربان همچين پرونده اى نيست -شما از همه چى بايد خبر داشته باشى؟نه..پس به كارت برس -درسته ببخشيد رومو برگردوندم و رفتم تو اتاق... -صد بار بهت گفتم لنگاتو ننداز رو ميز من -من هر كار بخوام مى كنم -بيخود كردى مگه اينجا مال توئه هر غلطى خواستى بكنى؟ -مال تو مال منم هست تو زنمى نصف اموالت ما
  11. Ghazal

    انتقام و عشق | Ghazal

    بعد از اومدن راننده سوار ماشين شدم تا دوباره برگردم خونه يا بقول خودم جهنم چون ديدن كسايى كه قاتل خانواده ات هستن اونم هر روز و هر دقيقه خيلى سخته سختر وقتيه كه مجبورى وانمود كنى از بودن كنارشون خوشحالى..اين جهنمه منه جايى كه تا اطلاع ثانوى مجبورم توش بمونم و وانمود كنم از بودن توش خوشحال و راضيم... -كجا بودى؟ كيفمو رو ميز گذاشتم و سراغ كمد رفتم -نشنيدى چى گفتم؟ حوله و لباسامو برداشتم از كنارش رد شدم و گفتم:شنيدم ولى سوالت مسخره بود چون به تو مربوط نيست من كجا مى رم با كى مى رم و كى مى رم فهميدى؟ رفتم تو حموم و درو بستم قبل از اينكه جوابى بده چون حوصله كلكل با اين ديوو
  12. فصل بيست و يكم "شما اميلى بالن آيا پادشاه آرتور ديل را بدون اجبار و با ميل خود به همسرى مى پذيريد؟...و شما پادشاه آرتور ديل آيا شما اميلى بالن را بدون اجبار و با ميل خود به همسرى مى پذيريد؟..اينك من شما را زن و شوهر مينامم باشد كه خوشبخت شويد و براى كشورتان مفيد باشيد" بعد از حلقه ها آرتور و اميلى هم ديگر را بوسيدند خدايا شكرت كه آرتور هم سر و سامان گرفت نمى دانم فيليپ هم خوشبخت است يا نه؟...آهى كشيدم "حالت خوبه مامان؟" "آره كوچولوى دوست داشتنى من خوبم" از جايم بلند شدم سرم گيج مى رفت اما بايد تحمل كنم..از كليسا بيرون آمدم سوار كالسكه شدم به ميان مردم رفتيم انقدر حالم
  13. درود به شما:flowersmile:

    رمان شمابرای نقدتوسط تیم نقدانتخاب شده وشماتازمانی که نقدرمان به پایان نرسه اجازه ارسال پست جدید ندارید

    (رمان پرنسس وگدا)

     

×
×
  • اضافه کردن...