رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

afsa

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    612
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

آخرین بار برد afsa در 3 آبان 1397

afsa یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,661 بار تشکر شده

درباره afsa

  • درجه
    نویسنده

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    موسیقی بی کلام، ورزش رزمی، مطالعه

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,815 بازدید کننده نمایه
  1. افسا جونم، جدی میگم... اولین نویسنده ای هستی که دیوونتم!

    یعنی عاشق رمانتم و حتی اگه وقت نداشته باشم حتما دنبالت می کنم.

    این و بدون همیشه به یادتم و امیدوارم زودتر برگردی

    عاشقتم:starplucker:

    علی یارت

  2. خب، دست از نوشتن کشیدم. یه مدتی میشه ولی خب دیگه رسمی شد.

    بعد از اتمام سه رمان با بازخورد کم، و جدی تر شدن درس هام، تصمیم گرفتم دیگه به انجمن نیام.

    همگی حلالم کنید (: ببخشید اگه دوتا رمان رو نیمه کاره ول کردم. اگه نودهشتیا اینطوری نمیشد شاید هرجوری بود برنامه درسیم رو با نویسندگی تتبیق میدادم و نوشتن رو ول نمی کردم ولی دیگه انگیزه ای ندارم و به نظرم بعد از کنکور هم میتونم بنویسم.

    از دوستان عزیزم، @hhhmmm @mohadeseh.f @_Tiianara_ @namebaroon @Gisoo @parya @hipasos @502017ayatay و بقیه عزیزان تشکر می کنم و از اونایی که اسمشون در خاطرم نبود عذر می خوام و...

    همتون رو به خداوند منان می سپرم.

    پس...فعلا خداحافظ نویسندگی و نودهشتیا :") 

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. mahya619

      mahya619

      امیدوارم، هرجا که هستی، موفق باشی:flowersmile:

    3. Aylin.exo
    4. hhhmmm

      hhhmmm

      اگه واقعا انقدر دلیل برای رفتن داری خدا به همراهت ولی همیشه منتظرتیم! :wetkissf:

  3. ما به دنیا نیومدیم که به خاطر خودخواهی هامون خودمون ودیگران رو زجر بدیم -.-

    1. Mohadeseh.f

      Mohadeseh.f

      واقعانم:) لایک

  4. afsa

    همین الان دای چیکار میکنی؟

    از خستگی دارم می میرم ): و اینکه انجمنو چک می کنم :b
  5. خستم خیلی خسته!

    1. Shamoradi

      Shamoradi

      :hanghead:خوبید شما ؟!:heartbreaking:

    2. afsa

      afsa

      خوبم ولی خستم ^-^

  6. afsa

    تهران دود | Afsa

    *** (دلارام) بوق ماشین ها. لایی کشیدنشون. اون گاز بی رنگ ولی سمی ای که از اگزوز هاشون خارج میشه. صدای موتور هاشون. چقدر اعصاب خرد کن هستن. یعنی واقعا با رفتن از این شهر، دیگه از شر همه این ها خلاص میشم؟ پالتوی سیاه رنگم رو بیشتر به خودم پیچیدم و قدم هام رو تند تر کردم تا به اتوبوس برسم. بغضی عجیب توی گلوم بود. بغض تنهایی. بغض بی کسی و خفقان. به اتوبوس رسیدم و سوارش شدم. برای آخرین بار، رفته بودم پیش استاد تا از دور ببینمش. استادی که خیلی چیزها بهم یاد داد. یاد داد که هروقت ضربه خوردی باید فراموش کنی و ادامه بدی. مهم نیست چقدر درد بکشی...درد کشیدن می ارزه به پیروز شدن. پیروز شدن... تا اونجایی که من میدونم، همه چیز رو باختم. زندگیم رو. جوونیم رو. همسرم رو. خانواده ام رو. خودم رو. و حالا هم که مجبورم از اینجا برم. یا بهتره بگم مجبوریم از اینجا بریم. مگه نه..." سلمان " ؟ لبخندی تلخ زدم و گفتم: حالا تو فقط یه مامان داری و یه دایی. گرچه، دایی زیاد خوبی نیست. ولی از اونجایی که هیچ وقت برادر نداشتم، لطفی که آراد در حقم کرد و باعث شد بتونم با خیال راحت به زندگیم ادامه بدم کاریه که یه برادر می کنه. حالا دیگه اون منو به چشم یه معشوقه نمی بینه. انگار آرام براش زنده شده باشه. خیلی تغییر کرده. غیرقابل نفوذ شده. دیگه اون آرادی که می شناختم نیست. ولی هنوز با عاطفه است! هنوز میتونه کسی رو دوست داشته باشه. من هم اسم مزاحمی که حالا همسفرم شده رو میزارم سلمان. چون می خوام مثل پدربزرگ پدریش آدم بزرگی بشه. حال آشفته ام باعث شد با وجود پر بودن صندلی های اتوبوس، یک نفر بلند شه تا من بشینم. تعارف کردم و ننشستم. نشستن یه چیز بود بلند شدن بعدش یه مصیبت دیگه. با ایستادن اتوبوس توی ایستگاه مورد نظرم، پیاده شدم. و دوباره پیاده به راهم ادامه دادم تا رسیدم به یک کوچه خلوت. رفتم داخلش. از غروب خیلی وقت بود که گذشته بود. جلوی یک خونه نسبتا بزرگ ایستادم و زنگ در رو زدم. سریع باز شد. رفتم داخل. کیمیا اومد به استقبالم و سریع دستم رو گرفت. بیا اینم یه خاله. کافی نیست؟ نه نیست. سلمان رو بدون پدر نمیشه بزرگ کرد. بعد از سلام و احوال پرسی های کیمیا و سرزنش کردنم بابت دیر برگشتنم، حیاط رو طی کردیم و به ساختمون رسیدیم. خب خداروشکر پله نداشت! اصلا نفس نداشتم از پله بالا برم. وارد خونه شدیم و من سریع رفتم روی مبل نشستم. اینجا نسبت به اون زیرزمین واقعا بهتر بود. کیمیا درحالی که به آشپزخونه می رفت تا برام شربت بیاره، گفت: اینطوری خیلی بهتره! من و تو و حمید و آراد اینجا زندگی می کنیم. راستش نود درصد بچه ها از اینکه آراد رئیس و جکسون رو کشته خوشحالن. فقط...مشکل اون افرادشونه که زندانی کردیم. لامصبا خیلی قوین به راحتی نمیشه مهارشون کرد! نفس عمیق دیگه ای کشیدم و گفتم: چه خبر از تیتانیوم ها؟ کیمیا: هیچی. می خواستی چه خبری باشه؟ آراد فعلا وقت نداره به حسابشون برسه. ولی پدرسوخته ها خیلی موذی و شرورن. تو یوتیوب و اینستاگرام پره از فیلم هایی که از خودشون می گیرن. دیوونه ان به خدا. تیتانیوم ها دسته ای فراری از دودمان بودن که توی شهرهای دیگه، با یه عده از انسان ها مست می کردن و پارتی می گرفتن. اسکل بودن برای خودشون! :/ ولی خب آبروی هرچی دوده برده بودن. کیمیا: راستی دلارام... مطمئنی دیگه گوشت نمی خوری؟ با بی حالی نگاهش کردم و گفتم: قرص خون رو ترجیح میدم. ابرو بالا انداخت و گفت: این چند سال حتما خیلی بهت خوش گذشته. نه؟ منم خیلی دلم می خواست برای چند روز دوباره مثل آدم زندگی کنم! تو چند سال تجربه اش کردی! من: هرچند تلخ. هرچند بی نتیجه. کیمیا: ولی تو تونستی. یه جورایی بهت افتخار می کنم! اولین دودی بودی که با این نیروی خبیث مقابله کردی. آهی کشیدم و چیزی نگفتم. کیمیا هم با یک لیوان شربت و دوتا قرص خون اومد پیشم نشست و قرص ها و شربت رو به دستم داد. با خوردن اون ها حالم بهتر شد. کیمیا بهم خیره شده بود. اخمی کردم و گفتم: از جادو استفاده نکن! تک خندی زد و گفت: خب می خواستم بدونم چجوریه! تشر رفتم: حالا که فهمیدی برو. با ناراحتی گفت: چرا بهت برمی خوره؟ تو که بداخلاق نبودی بچه؟ با کلافگی بحث رو عوض کردم: پسرها کجان؟ کیمیا: طبق معمول پیش بقیه دودمان. دارن سازماندهیشون می کنن. به عملیات فکر کردم. کلافه آب دهنم رو قورت دادم. با این وضعم نمی تونستم با آراد مخالفت کنم و کاری از پیش ببرم. تازه از اون کله خر هر کاری برمیومد. مثل اون دفعه که نزدیک بود زینب رو بکشه. کیمیا: هنوزم نمی خوای با آراد حرف بزنی؟ لیوان خالی رو روی عسلی روبه روم گذاشتم و گفتم: بلند شو می خوام دراز بکشم. و آرنجم رو روی مبل سه نفره گذاشتم و پخش شدم روش. کیمیا هم بلند شد و با غم گفت: هرجور خودت راحتی. اما یکم واقع بین باش. آراد همیشه خوب نمی مونه. صدای رفتنش رو شنیدم. بی حال، چشم هام رو بستم و سعی کردم بخوابم. ولی افکارم نمی گذاشتن. آراد به امین صدمه ای نمی رسوند. حداقل به خاطر من. نه! آراد این کار رو نمی کرد! ولی، یعنی امین باور کرده که من مردم؟ خداکنه باور کرده باشه. خداکنه بیخیال شده باشه. خداکنه...نه! اگه کینه به دل گرفته باشه چی؟ اگه جونشو به خطر بندازه؟ اگه اتفاقی براش بیفته؟ توی دلم با نفرت گفتم: تو واقعا یه مزاحمی سلمان! اگه نبودی خیلی راحت خودمو می انداختم تو دل خطر و کاری رو می کردم که درسته! بعد به خودم پوزخندی زدم و گفتم: خب بچه از کجا باید بفهمه نَنَش با همه دخترا فرق داره؟ از کجا باید بفهمه من آدمی ام که نمیتونم خودمو به ضعف بزنم و هیچ کاری نکنم؟ از کجا بفهمه که نباید اینقدر منو ضعیف کنه؟ خیلی دلم می خواست از شر این مزاحم خلاص بشم ولی دلم نمیومد. شاید اگه در شرایط عادی بودم حتما این کارو می کردم. همیشه از اینکه لباس عروس بپوشم درحالی که حامله ام متنفر بودم! اینطوری همه فکر می کنن چقدر تو کَف و بی جنبه ام. ولی خب شرایط عادی نبود. جدا از این هم، هرجوری فکر می کنم زندگی شخصی هرکسی به خودش مربوطه! به کسی چه که افراد کی بچه دار بشن؟ اه اه اه اینقدر بدم میاد از این خاله زنک بازیا. در هر صورت، گناه داره. بچه مال من نیست که مال خداست دست من امانته. خدایا آخه الانم وقت امانت بود؟ فحش غلیظی به آراد دادم و سریع خوابم برد. ***
  7. afsa

    تهران دود | Afsa

    آهی کشید و ادامه داد: جونم برات بگه که خوشگلارو تور می کردن و میاوردن به دودمان. پسرای خوشگل رو هم تور می کردنا! خوشگل ها معمولا مزه ی ترد تر و لذیذتری دارن! این شکارها توسط جکسون بسته بندی می شد و برای افرادی که سفارش می دادن می فرستادن. درسرتاسر دنیا. راهش ساده بود. دو کلمه. دیپ، وب! این مافیای اینترنتی بهمون کمک می کرد به دودها و انسانهای خرمایه که برای جوون موندن گوشت و خون انسان رو می خوردن، شکارهارو بفروشیم و روش سود بخوریم. به هرحال ماهم خرج و مخارجی داشتیم! من: هه جالبه! بعدش؟ الان مثلا یکم وجدانت بیدار شده؟ لبخندی زد. _من که وجدان ندارم داداش. از تو چه پنهون، از زیردست موندن خسته شده بودم. رئیس اصرار می کرد که باید با شماها مذاکره کنیم و بهم فشاروارد می کرد که دلارام رو مجبور کنیم جاسوسی کنه و با گروگان گیری کاری کنه شما راضی به مذاکره بشین. درحالی که من به چیزی به جز انتقام فکر نمی کردم. انتقام خونواده ای که قبلا داشتم. پدرم و مادرم و خواهرم آرام. یا نه، انتقام خودم! آرادی که می تونست یکی از بهترین شیمیدان ها و یا فیزیولوژیست های این مملکت بشه ولی پسش زدن! به این روز انداختن! من رئیس رو کشتم چون نگذاشت انتقام بگیرم. و مطمئن باش اگه توهم بخوای جلوی انتقام گرفتنم رو بگیری می کشمت! حالا دیگه خونسرد نبود و اخم و خشمش توی صورتش مشهود بود. استکان چای دوم رو برداشت و درحالی که مزه مزه می کرد گفت: _خواهرت رو گرفتم چون می خواستم دلارام رو بهم بدی. که خودش با پای خودش اومد. چقدر بابت اینکه زینب رو نکشتم ازم تشکر کرد! چای رو سر کشید. انگار نفسم رو بریده بودن چون به جز مرگ حسی نداشتم. زمزمه کردم: برای چی دلارام رو می خوای؟ آراد: نگفتم؟ او. حافظه من مشکل پیدا کرده یا حافظه تو؟ لبخندی زد و درحالی که بلند می شد گفت: خب...بخوام صادقانه بگم، جدا از تموم خزئولاتی که گفتم، باید بگم می خوامش چون دوستش دارم. چون خیلی شبیه خواهرمه. توی این دنیا، هرچیزی که داشتمو ازم گرفتن. و تو هم اونو ازم گرفتی. اولش فکر می کردم خوشحاله. همیشه از دور تورو با اون می دیدم. دوستت داشت. از خوشحالیش خوشحال بودم ولی... این بار با یک جور کینه و بغض توی چشم هام نگاه کرد. آب دهنش رو قورت داد و گفت: حالا که از هویتش با خبر شدی نمی تونم بهت اعتماد کنم. دیشب که اون اتفاق افتاد، من اینجا بودم. ریختم به هم. تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده برش گردونم. وقتی با مخالفت رئیس و جکسون روبه رو شدم، با اون ها و افرادشون درگیر شدم. از دلارام خواستم برگرده. گفت می خواد بمونه و به تو کمک کنه. گفت که از من متنفره. قطرات سیاهی از چشم هاش می ریخت. تاحالا غم رو به وضوح تو چهره کسی ندیده بودم. و خودم، خشک شده بودم سرجام مثل میخ. هیچ چیز نمی تونستم بگم! آراد: من نمی تونستم بزارم پیش تو بمونه وقتی نمیتونی جونش رو تضمین کنی! اینو بدون من بی مرام نیستم که بخوام با همسر کس دیگه ای ارتباط داشته باشم یا بخوام به زور چیزی رو بهش تحمیل کنم. من مثل شما آدما نیستم! (داد زد) پس دیگه دنبالش نیا! من قول مردونه میدم که مثل خواهرم آرام دوستش داشته باشم. میزارم هرجور خواست زندگی کنه. قبول کن بچه سید. قبول کن نمی تونی دیگه این بالا نگهش داری! عقب عقب می رفت و اشک های سیاه می ریخت. به خودم اومدم و داد زدم: نه! برش گردون! من... اخمی کرد: تو چی سرگرد؟ تو یه انسانی و اون یه دوده. می خوای به خاطرش آبروی خودت و شغل خودت رو به باد بدی؟ من و تو باهم دشمنیم! متوجه هستی؟ بیا عادلانه مبارزه کنیم. اینکه دلارام پیش تو باشه عادلانه نیست. نه؟ تلخندی زدم: اون دیگه نمی خواد دود باشه! خواهش می کنم! (زانو زدم) شده دستشو بگیرم و ببرمش یه جای دور. بزار پیش خودم باشه. خندید. آراد: وقتی به خاطر یه نفر، همه اعتقاداتت و وظایفت و غرورت رو زمین زدی و از من التماس کردی، مطمئن شدم که تصمیمم درست بوده. تو هنوز هیچی از این دنیا نمی دونی. و از در بیرون رفت. مات به جلوم زل زده بودم. نفهمیدم چقدر اونجا موندم. یه حسی بدی پیدا کردم. سوره ناس خوندم. سردرد بدی بهم حمله کرد. گیج و منگ بودم. بلند شدم و رفتم بیرون. نمیدونم چی بود که داشت ذهنم رو کنترل می کرد. جادو بود؟ همون حیله هایی که دود ها استفاده می کنن؟ نه نه نه نه! تند تند بسم الله می گفتم تا اثر اون نیروهای شیطانی رو از خودم دور کنم. باز هم گیج و منگ بودم. نفهمیدم چجوری خودم رو به خونه خودمون رسوندم. خیلی شلوغ بود. از بین جمعیت رفتم تو. فکر کنم برای برگشتن زینب جشن گرفته بودن. با لباس های مشکی؟ صبر کن، کی صبح شده بود؟ یعنی اونجا خوابم برده بود؟ چم شده؟ چرا صدای گریه میاد؟ این صدای قرآن خوندن باباست؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا مگه چی شده؟ از بین جمعیت خودم رو رسوندم داخل خونه. با دیدن من بعضی ها گریه شون شدید تر می شد. بهت زده رفتم جلو. کنار جسمی که روش ملافه سفید انداخته بودن. به اون سمت رفتم و ملافه رو کنار زدم. کسی جلوم رو نگرفت. مات مونده بودم. یه حیله برای اینکه... تظاهر کنن دلارام مرده.
  8. باز فصل سرما شروع شد

    و دست و پاهام شدن زمهریر :/

    کبود میشماااا 

    اه. ملت سرخ میشن خوشگل میشن تو سرما من کبود میشم -_-

    1. hhhmmm

      hhhmmm

      آخییییییییییی!^_^

  9. afsa

    تهران دود | Afsa

    کلافه به سمت اتاقی رفتم که اطلاعات فرستاده شده توسط دلارام داخل سیستمش بود. ولی سروانی که مسئولش بود اجازه نداد نگاهی به اطلاعات بندازم. کلافه و خسته، برگشتم به دفتر خودم و لباس مخصوص کارم رو درآوردم. لباس شخصی پوشیدم و از سازمان بیرون زدم. سوار ماشین شدم و به سمت خونه ی خودمون روندم. بین راه بود که پدر دلارام بهم زنگ زد. مردد بودم جواب بدم یا نه. سخت ترین قسمت کار اینجا بود! الان باید بهشون چی بگم؟ من: الو؟ _ الو سلام باباجان! چشمتون روشن خواهرت پیداشد! الان کجایی؟ ما بیمارستانیم. تلخندی زدم: من دارم برمی گردم خونه. _ای بابا بیا اینجا دیگه! راستی خبری از دلارام ما نداری؟ هرچی بهش زنگ می زنیم جواب نمیده. اگه بفهمه زینب سالمه و اینجاست خیلی خوشحال میشه! میگم یه سر برو خونه ما احتمالا اونجاست. من: چشم. کاری ندارید؟ _نه خداحافظ امین آقا. _خداحافظ. و قطع کردم. دور زدم تا برم خونه شون. نا امیدانه. جلوی در خونه که رسیدم، تازه یادم افتاد زنگ زده بودم به شیشه بر! بنده خدا حتما اومده پشت در مونده. با تلخند رفتم و زنگ در واحد خونه پدردلارام رو زدم. الان باید جواب می داد و شوق و ذوق می گفت " عه امین تویی؟ " و در باز می شد. در باز شد. نفسم برید! مثل فشنگ پریدم داخل ساختمون و به سمت راه پله پرواز کردم! نفهمیدم چطوری رسیدم جلوی در واحد. ولی در واحد باز بود. بی اختیار اسلحه ام رو در آوردم و آماده باش نزدیک تر شدم. آروم گفتم: دلارام تو اینجایی؟ رفتم داخل. خونه ساکت و آروم بود. اول رفتم سمت اتاق دلارام. با دیدن پنجره که درست شده بود یکم تعجب کردم. لابد دیشب که نبودم دلارام اجازه داده شیشه بر بیاد تو. دوباره صدا زدم: کی اینجاست؟ برگشتم توی پذیرایی. دیدم یک مرد جوون روی مبل نشسته و پا رو پا انداخته بهم نگاه می کنه. اخمی کردم و گفتم: تو کی هستی؟ به نظر نمیومد سر جنگ داشته باشه. آروم از جاش بلند شد و به در اشاره کرد. در خود به خود بسته شد! ناخودآگاه تیری به سمتش شلیک کردم که جاخالی داد. آروم و خونسرد گفت: این سمج بودنت برام جالبه سرگرد. اگه میدونستیم اینقدر دوسش داری وادارش می کردیم برامون جاسوسی کنه! حیف که عشق عقل رو زایل می کنه! حیف! همون صدا بود. با اخم بدون اینکه اسلحه ام رو عقب ببرم گفتم: دلارام کجاست؟ _اوی اوی! به عنوان یه پلیس ازت بعیده مثل فیلما حرف بزنی! اینطوری نقطه ضعف دست دشمنت میدی! من: تو کی هستی؟ ابرو بالا انداخت: اسمم آراده.رئیس جدید دودمان خاکستری. فکر نکنم اون اطلاعاتی که دلارام برات فرستاده دیگه به دردت بخوره. من و دودمان می خوایم بعد از انجام آخرین ماموریتمون از تهران بریم.پس یه جورایی به نفعته بزاری ما این آخرین ماموریت رو انجام بدیم و بعد رفع زحمت کنیم! قهقهه ای زد و به سمت آشپزخونه رفت: بزار مثل دوتا دوست چای بخوریم. و یکم حرف بزنیم. ها! و اینم بدون من بیشتر میتونم حرف بزنم چون دلارام توی دست منه! زنتو دزدیدم یوهاهاهاها! بیرون زدن رگ های بدنم رو حس کردم که خنده اش شدید تر شد: اوه! یادم نبود شماها میتونین غیرتی شین! من: رئیس قبلی رو، کشتی؟ سری تکون داد: آره! چون اهدافش نامیزون بود. چایی رو که از قبل انگار دم شده بود رو توی دوتا استکان ریخت و با سینی بیرون اومد. روی مبل نشست و سینی رو روی عسلی گذاشت. آراد: اون اسلحه رو بگیر اونور. کاریت ندارم. من: به دود ها هیچ وقت نمیشه اعتماد کرد. تلخندی زد: به آدما هم نمیشه. هیچ کس و هیچ چیز قابل اعتماد نیست حتی چشم ها هم دروغگو شدن. اعتماد چیزی به جز ریسک و یا تکیه بر یک سری معادلات ذهنی که ممکنه غلط از آب دربیاد نیست. ولی بشین. ریسک کن. پلیس ها اهل ریسکن. نه؟ من: نه وقتی جون یکی از جمله خودش در خطره! تلخندی زد. به استکان چای خیره شد و بعد، به من نگاه کرد. _میدونی دود یعنی چی؟ پوزخند زدم: آره قاقالیلی بچه هاس! برو سر اصل مطلب من زیاد وقت ندارم. آراد: دلارام رو فراموش کن. ما بیشتر بهش نیاز داریم. اخمی کردم: چرا اون وقت؟ آراد: خودت چی حدس می زنی؟ دودی که تونست بیشتر از پنج، شش سال بدون خوردن گوشت انسان زنده بمونه، خیلی قویه. فکر کنم اون موجودی که درونش هست هم به درد بخوره. چی میگید شما بهش؟ بچه؟ (و قهقهه زد) یه همچین چیزی، هرچیزی میشه به جز بچه. حتی جون نداشتم که داد بزنم و عصبانی بشم! کلافه و عصبی داشتم از درون فرو می ریختم. آراد: یکم به دردودل نیاز داشتم. بشین تا برات بگم. اوف! یادم نبود تو بهم اعتماد نداری! عب نداره از همونجا گوش بده. نفس عمیقی کشید. _توی این چندسال، دودمان خاکستری چیزی به جز یه روبات برنامه ریزی شده برای کشتن و خوردن آدم ها نبود. ما دوبخش داشتیم. بخشی که به طور هدفمند کار می کردن و اشخاصی رو می کشتن که یه هیولای واقعی بودن. درواقع ما دودها با کشتن اونا به شما آدما لطف می کردیم! (عا قربون دستت یه سر می رفتی مجلسو به توپ می بستی دیگه) ولی خب قاعدتا هیچکس نمی فهمید چرامثلا ما اون حاجی ریشو و به ظاهر مذهبی رو کشتیم! برای همین یه گروه دیگه داشتیم که مدارک جرمی علیه اونا جمع آوری می کردن. همه ی اونا طبقه بندی شده توی دستامونه. چای اش رو یک نفس سر کشید و گفت: سرد شد! بیا بخور نترس سم نریختم توش. همچنان در یک فاصله مشخص نگاهش می کردم. آراد: گروهی هم بودن که من اصلا درشانم نمی دیدم سراغش برم. گروهی که جکسون، معاون رئیس مدیریتش می کرد. (پوزخندی زد) اونا شکارچی بودن. شکارچی داف های این شهر! چه فرقی داره؟ امثال شما سبزپوشان همونارو باگشت ارشاد می گیرن، ما با ترفند! و البته کاری می کردیم اثری باقی نمونه و کسی به شما گزارش جرم نده. باحاله نه؟ پوزخندی دیگه زد: اینو بدون، هیچ چیزی نیست که شما می فهمید الا اینکه ما خبر داریم. از قصد میزاریم بفهمید کجا کشتار کردیم و... غریدم: الکی چسی نیا! اگه بخوام همینجا می کشمت! خندید: آره! ولی این ریسکیه که من کردم و من، الکی ریسک نمی کنم.
  10. سلام:/

    خوب چرا نمینویسی تهران دود رو

    میدونم کار بدی میکنم نباید فشار بیارم

    ولی خب بنویس دیگه

    دختر خوبی باش افرین:padded:

     

    1. afsa

      afsa

      علیک سلام ^-^ 

      وقت ندارم خواهر من کنکور دارم بعدشم هفته ای یه بار دارم می نویسم تا ببینم چه می شود:abnabat:

  11. دوش دیدم که ملائک در می خانه زدند

    کچلی را بگرفتند و سرش شانه زدند:gf:

     

    1. Reyhanh

      Reyhanh

      دوش دیدم که ملائک در می خانه زدند 

      کچلی رو بگرفتند و کتک بزدند:coffeescreen:

  12. afsa

    مشاعره با ضرب المثل

    وصله تن نبودن
  13. afsa

    تهران دود | Afsa

    ساعت دو بعد از ظهر بود که کلافه به خونه برگشتم تا یکی از اسلحه هام رو بردارم. خونه بدجوری آشفته بود. از همون دم در فهمیدم که همه خبردار شدن و ریختن توی خونمون. از در که رفتم تو، مامان حمیده با گریه به سمتم اومد و زجه زد: امین! خدایا خدایا کمکم کن! امون از دل مادر... رفتم بغلش کردم. هق می زد: زینبم! توروخدا برش گردون. امانته دستم! امین به ولای علی قسم اگه برنگردونیش نمی بخشمت! من: مادر من آروم باش! به خدا توکل کن این چه وضعشه؟ خانمی اومد و شونه های مامان رو گرفت تا آرومش کنه. مادر دلارام بود که صورت سرخش نشون می داد گریه کرده. اونقدر وضعیت قاراشمیش بود که اصلا جای پرسیدن اینکه کی از سفر برگشتن نبود. چشم چرخوندم. دلارام رو ندیدم. از مادرش پرسیدم: دلارام کجاست؟ فین فینی کرد و گفت: از وقتی خبر رو بهش دادن به هم ریخت. زد از خونه بیرون گوشیش رو هم جواب نمیده! کلافه دستی لای موهام فرو کردم و گفتم: همینو کم داشتیم! نگاهی عصبی به جمعیت نگران داخل خونه انداختم و به زهره اشاره کردم بیاد. بردمش یه گوشه و گفتم جوری که بابا نفهمه یا بهش آرامبخش بده یا اگه نتونست با زن محمدعارف بهش آرامبخش بزنن تا خودش رو توی دردسر نندازه. به سمت اتاقم رفتم و بعد از برداشتن اسلحه و بوسیدن دست مامان و دلداری دادنش، با محمدعارف زدیم بیرون. از کلافگیم انگار متوجه شد که یه مرگیم هست. عارف: باز چیو تو دلت نگه داشتی؟ از اونجایی که داشتم رانندگی می کردم، برنگشتم نگاهش کنم. آروم نالیدم: مهم نیست. عارف: مهم نیست؟ برای چیزایی که مهم نیستن معمولا اینطوری نمی شدی امین. من: دلارام... عارف: حق داشت ناراحت شه. دوست زینب بود خب. حتما جو خونه رو نتونسته تحمل کنه و برگشته خونه ی خودشون. مادرش هم می گفت حتما برگشته خونه. من: اون بارداره. دیشب هم حالش اصلا خوب نبود. می ترسم طوریش بشه. و ناامیدانه گوشیم رو در آوردم تا شماره اش رو بگیرم. ذره ای امید نداشتم جواب بده و از این یأس اجباری بغضم گرفت. خدایا چند نفر به یه نفر؟ عارف: امین؟ من: بله؟ عارف: شوخی که نکردی؟ من: جدی بودم. داداش آخه الانم وقت شوخیه؟ عارف: وای خدا. این فاجعه است! چطور ممکنه؟ دلارام اصلا...امین الان واقعا جاش نیست! ولی اون زنیکه درباره بارداریش دروغ میگه! داد زدم: عارف داری درباره زن من حرف می زنی! چطور ممکن بود محمدعارف، برادر و استاد اخلاق من همچین حرفی بزنه؟ یک لحظه حس کردم خون داره توی رگ هام یخ می زنه و از هیچی سر درنمیارم! عارف: دلارام یک دوده! بدتر داد زدم: میدونم! عارف موند. مات بهم نگاه می کرد و بدون نگاه کردن بهش اینو می فهمیدم. برای اینکه دچار سوء تفاهم نشه گفتم: همین دیشب فهمیدم. الانم... محمد عارف: مطمئن باش توی دزدیدن زینب دست داشته. داد نزدم. نالیدم: اینطور نیست. چشماش بهم دروغ نمی گفتن. اونا هنوز همونا بودن. اه ای خاک بر سر من! بر چه مبنایی داشتم فکر می کردم؟ احساساتم؟ وای خدا یعنی همه حرفای دلارام دروغ بود و من تمام این مدت یک بازیچه بودم؟ عارف: فعلا چیزی به بقیه نگفتم. تمام این مدت زیرنظرش داشتم. میدونستم همه کاراش برنامه ریزی شدس. شرمنده که بهت نگفتم امین! میدونستم ممکنه به هم بریزی. الان هم، اگه به خودت مسلط نیستی وارد عملیات نشو. دستم روی شماره تماس دلارام خشک شده بود. هنوز بهش زنگ نزده بودم. آب دهنم رو قورت دادم و دکمه تماس رو زدم. اگه برداره که برنمیداره، حداقل می تونم همه فحش های عالم رو بهش بدم تا دلم خنک شه! نمیشه. الان من دقیقا هیچ حسی ندارم. مثل یک مرده. قلبم واقعا دیگه ضربانی نداره. روحم داره درد می کشه! بزار حداقل توی این لحظه بهش فحش بدم. تو چطور تونستی این کارو با من بکنی؟ من به درک! پدر و مادرت! اون بندگان خدا چه گناهی داشتن؟ " دستگاه مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد" عصبانی شدم. خواستم گوشیم رو از پنجره ماشین بندازم بیرون که زنگ زد. خودش بود! دکمه اتصال رو زدم و همزمان که فرمون رو می پیچوندم گفتم: چه عجب! خانم دوده گوشی رو برداشتن! عارف غرید: امین قطع کن اینجوری جری تر میشن! ممکنه بلایی سر زینب بیارن. به جای صدای دلارام، صدای مردی از پشت گوشی جوابم رو داد: سلام سرگرد معصومی. صدایی سرد و بدون هیچ احساسی. یک لحظه حس کردم دلارام الان توی خطره. سکوتم بیش از حد طولانی شد که همون صدای سرد گفت: نیازی به مذاکره امشب نیست. به فرمانده ات بگو ما اون دختره رو دقیقا شانزده دقیقه ی دیگه می فرستیم جلوی در سازمان. اون چیزی که می خواستیم رو به دست آوردیم. متعجب گفتم: گوشی دلارام دست تو چکار می کنه؟ تو کی هستی؟ صدای بوق های پی در پی نفسم رو برید. چه خبر شده؟ چرا... محمد عارف با هیجان پرسید: چی شده امین؟ صدای بوق ماشین پشت سری بهم یادآوری کرد که ناگهان زدم روی ترمز و وسط خیابون وایسادم. به خودم اومدم و ماشین رو بردم جلوتر. جلوی سازمان پارک کردم و بدون جواب دادن به سوالات عارف پیاده شدم و به سوی سازمان پرواز کردم. نفهمیدم با چه سرعتی رسیدم به بخش اطلاعات و سریع به یکی از بچه ها گفتم شماره موبایل دلارام رو رهگیری کنه ببینه کدوم گوریه. از اونجایی که گوشیش اپل بود حدس می زدم بشه راحت تر رهگیریش کرد. اما هیچ! انگار که کلا سیستم رو نابود کرده باشن. خلاصه ای از قضیه رو برای محمدعارف تعریف کردم و کلافه مدام به دلارام زنگ می زدم. عارف گفت خب شاید دلارام جاسوس خودشون بوده و یکی از اطلاعات مارو کش رفته مثل اون رم چند ترابایتی که ناگهان گم شد. دقیقا همون شبی که دلارام رو آوردم اینجا! حالم اصلا خوب نبود. توی دفترم وا رفته بودم و عارف هم کنارم نشسته بود و هرچی بقیه همکارا می پرسیدن چیزی نمی تونستیم بگیم! یکی از بچه های اطلاعات گفت یه ایمیل ناشناس برامون فرستادن که پر از اطلاعات درباره دودمان خاکستریه و حتی محل دقیق قرارگاه هاشون زیر زمین. اون ایمیل هم قابل رهگیری نبود! انگار که از یه کافی نت برامون فرستاده بودن. اطلاعات تایپ شده نبود. عکس هایی از یه سری کاغذ دستنویس که، می تونستم خط دلارام رو تشخیص بدم. با محمد عارف، چکیده ای از اتفاقات اخیر رو به طور خصوصی برای فرمانده شرح دادیم. حتی، یکی از دستخط های دلارام رو بهشون دادم تا برن بررسی کنن. سر شانزده دقیقه، خبر آوردن که زینب جلوی در سازمانه. منتهی بیهوش. محمدعارف و احمد رفتن تا ببرنش بیمارستان. هنوز نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده. خیلی سریع تر از حد تصور اتفاق افتاد. خیلی سریع تر. از قیافم همه بچه ها فهمیده بودن یه چیزیم هست. ولی حرفی نمی زدن. کلافه تر از اونی بودم که بتونم حرف بزنم. ولی همه بچه ها خوشحال بودن. اون اطلاعات در حدی بود که می شد در یک حمله همشون رو دستگیر یا نابود کرد. روند بازجویی از دودهای دستگیر شده فوق العاده سخت بود و روی اون ها بیشتر آزمایش انجام میدادن تا ازشون بازجویی کنن. برای همین این اطلاعات بیشتر به دردمون می خورد. هرچند به چندین سال پیش مربوط می شد. همونم غنیمت بود. ولی چرا دلارام باید برمی گشت؟ یعنی دلارام، همون چیزی بود که اونا می خواستن؟ یعنی ممکنه بکشنش؟ بغض توی گلوم رو خفه کردم و به حرف فرمانده فکر کردم. " سخته ولی برای ادامه دادن، باید فراموشش کنی. این اتفاق برای هرکدوم از ما می تونست رخ بده " من، باید دلارام رو فراموش کنم. و اون مزاحم کوچولویی که ازش حرف می زد رو هم فراموش کنم. دودها شاید یه موقعی انسان بوده باشن، ولی حالا دودن. فرقی با مرده ندارن. نمیشه به اون ها امید بست. نمیشه بهشون اعتماد کرد. نمیشه عاشقشون شد. نمیشه با دیدن چشم هاشون قلبت تند تر بزنه. نمیشه دلش آروم باشه. نمیشه برات فداکاری کنه. نمیشه ناراحت بشه و از اینکه فراموشش کردی دلش بشکنه. پس با این اوصاف، دلارام دود نبود!
  14. afsa

    تهران دود | Afsa

    خوابم نمی برد. به ناچار از آرامبخش استفاده کردم و خودم رو به زور وادار به خواب کردم. ولی مدام، کابوس می دیدم. دوساعت بیشتر نتونستم بخوابم. توی خواب و بیداری بودم که دیدم احمد زنگ زده. گوشیم رو برداشتم و نگاه کردم. خیلی زنگ زده بود. ولی هیچ کدوم از پیام هاش رو هم ندیده بودم. " محمد قضیه اضطراریه هرچه زودتر بیا سازمان. فرمانده گفته اون رم باید هرچه سریع تر پیدا بشه! " " کدوم گوری هستی؟ بیا اینجا ببین زینب سادات چه مرگش شده!" " محمد چرا گوشیت خاموشه لعنتی؟" بی توجه به ساعت شماره اش رو گرفتم. به بوق دوم نکشیده برداشت: الو محمد امین؟ _بگو. چی شده؟ صدای همهمه که میدونستم برای سازمانه نمی گذاشت صداش رو واضح بشنوم. ناخودآگاه برای دقت بیشتر اخم کردم و گفتم: احمد چی شده؟ داد زد: هیچ معلوم هس تو کجایی ؟ _ مرخصی داشتم! بی خوابی امونم رو بریده بود. حالا چی شده؟ مستاصل گفت: نمی دونم! نمی دونم! محمد نمی دونم باید چه کار کنم! با تعجب اخم هام رو از هم باز کردم: احمد تو داری گریه می کنی؟ احمد: سید همین الان بیا سازمان! برات توضیح میدم. با عصبانیت بخشی از موهام رو چنگ زدم و کشیدم. حرصی گفتم: احمد می خوای من تا برسم سکته کنم؟ بلایی سر زینب اومده؟ احمد: فعلا نه. یکم سکوت کرد و بعد هق زد: نمی دونم! دیگه چیزی نشنیدم انگار. یا ابالفضل العباس! زینب سادات! توی گوشی داد زدم: تو چیکار کردی احمد؟ احمد فقط گریه می کرد. گوشی رو قطع کردم و انداختمش توی جیبم. با همون لباس های دیشب خوابیده بودم. با همون ها از اتاقم زدم بیرون. سالن رو طی کردم و سراسیمه خودمو به در رسوندم که صدای بابا متوقفم کرد. _ پات رو از خونه نمی بری بیرون! برگشتم به سمتش. آشفته بودم. کلافه دستی لای موهام بردم و عرق پیشونیم رو پاک کردم. نالیدم: شرمندم بیدارتون کردم. باید برم اداره. بابا که از اتاق بیرون اومده بود به سمتم اومد و با ترس گفت: محمد یه چیزی ازت می پرسم راستشو بگو! چه بلایی سر زینب سادات اومده؟ به زور بغضم رو فروخوردم و گفتم: هیچی نیست بابا. قضیه یکم شیر تو شیر شده و درگیری ها زیاد. برنامه ریزهای عملیات همش دارن آماده باش میدن. باید برم. به سمتم اومد و با اخم گفت: منم میام. صبر کن لباسامو بپوشم. من: بابا برای قلبت خوب نیست! با کلافگی انگشت اشاره اش رو به حالت تهدید جلوم گرفت: از این خونه بدون من بیرون نمیری! زینب سادات دست من امانته. نمیتونم بیکار بشینم. پس بامن بحث نکن! و به سمت اتاق برگشت. خداخدا می کردم مامان حمیده بیدار نشده باشه. که خب خداروشکر خوابش سنگین بود. مدتی بعد، بابا حاضر شده بود و درحالی که مصمم تر از من قدم برمی داشت در حیاط رو از کرد و بیرون رفت. دنبالش رفتم. دست هام شل بود و هیچ توانی نداشتم. بعد از یک سال، یک روز مرخصی رو از دماغم کشیدن بیرون! چهل دقیقه بعد، جلوس سازمان بودیم. دلم بدجوری شور می زد. دیوانه وار از ماشین پیاده شدم و به سمت سازمان دویدم. بابا هم حالش دست کمی از حال من نداشت. نفهمیدم چجوری خودم رو به دفتر احمد رسوندم. فقط، دیدم که چند نفر اطرافشن و دارن شونه های لرزونش رو ماساژ میدن. سرش پایین بود و بی صدا هق می زد. همکارهام به سمتم برگشتن بابا پشت سرم وارد شد. با اخم ظریفی پرسید: اینجا چه خبره؟ یکی از مافوق ها که توی اتاق بود به سمتمون اومد و گفت: برای اولین بار، دود ها یک نفر رو زنده نگه داشتن. *** _اونا هیچ وقت گروگان نمی گرفتن. الان هم نمیدونم اصلا برای چی خانم معصومی رو زنده نگه داشتن. فقط یه عکس و نامه از طرف یک ناشناس برامون پست کردن و فقط گفتن که زنده است! احمد به من گفت: خود این یعنی باید بهشون باج بدیم ؟ بابا آهی کشید و دست روی عکس زینب گذاشت. توی یک اتاق کهنه و معمولی روی تخت نشونده بودنش و ازش عکس گرفته بودن. پای چشمش گود افتاده بود و این یعنی که گریه کرده. اثری از اذیت و آزار توی عکس نبود. ولی اون چهره مغمومش، دل هر قسی القلبی رو نرم می کرد. سروان رحمتی گفت: معصومی، احساسات رو دخالت نده. سعی کن با آرامش باشی. وگرنه از عملیات خارجت می کنم! آهی کشیدم: حواسم هست. احمد رو از همون اول فرستادن بیرون. خیلی به هم ریخته بود. بد به هم ریخته بود. ولی اگه جای من بود شاید اینطوری بی قراری نمی کرد. دلارام...آروم بود و خونسرد. ولی زینب شر و شور. دختری که وقتی نباشه نبودش حس میشه. ولی دلارام. ساکته، آروم. تا کنارش نباشم حسش نمی کنم. مثل یه دود! شاید برای همین به خودم تسلط بیشتری دارم. با این حال، داغونم! یه حسی داره دیوونم می کنه. اون جمله اش " برات سخت نیست. فراموش کردنم رومیگم " ... " دلم برای صدات تنگ میشه " شاید اگه احمد جای من بود خیلی آشفته تر بود. من کلا آدم عجیبی ام. یه خونسردی عجیبی دارم یا شاید بشه بهش گفت درون گرایی. از درون درحال سوختن هم باشم، کسی نمی فهمه. خوش به حالت احمد. میتونی از دیگران سکون امانت بگیری! اونا می تونن آرومت کنن. ولی من... به جز دلارام کسی نمی تونست باعث شه از قالب درون گراییم خارج شم و باهاش حرف بزنم. در حالت عادی، شاید می کشتمش. ولی من اونو می شناسم! اون هنوز دلارامه. چشماش هنوز همونه. ولی...اگه بحث مسئولیت پذیری باشه چی؟ شغلم شغل شوخی برداری نیست! نمیتونم جون چند نفر رو با زندگی شخصی خودم قاطی کنم! " من اگه نمیرم اونا به هیچکس رحم نمی کنن. بزار خونواده ات و خونواده ام در امان باشن" دلارام! تو نباید بمیری. حداقل به خاطر اون اطلاعاتی که می خوای بهم بدی! بزار اون وابستگی ای که بهت دارم رو توی درجه دوم قرار بدم. زنده بمون! نزار بکشنت! کلافه دستی به شقیقه هام کشیدم که سروان گفت: معصومی؟ می خوای بری بیرون؟ حالت خوب نیست انگار! من: خوبم! _پس امروز، تو برای مذاکره برو. من: مذاکره؟ فرمانده اصلی عملیات فعلی گفت: تا نفهمیم چی می خوان، نمی تونیم با خیال راحت بشینیم! نباید بزاریم با گرفتن یک شهروند سعی کنن ازمون سوء استفاده کنن. جون بقیه شهروند ها درمیونه. منتهی، جون اون هم مهمه! نمیتونیم ازش بگذریم. من: درسته. _بخش اطلاعات بهمون گفته غروب امروز میتونیم باهاشون حرف بزنیم. برای اولین بار، افتخار میدن و باهامون حرف می زنن! معصومی، تو یکی از بهترین افرادمونی. میری؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: میرم. بابا: منم میام. رحمتی با ابروهای بالا داده شده گفت: ولی...نمیشه قربان! شما بازنشسته شدین. بابا: به عنوان یه پدر می خوام برم. این حق رو هم ندارم؟ فرمانده اخمی کرد: اگه من اجازه ندم، نه این حقو ندارین! نمیتونم جونتون رو به خطر بندازم سردار معصومی! روبه بابا گفتم: راست میگن. شما بمون. قول میدم زینب سادات رو... اخم بابا نزاشت حرفمو ادامه بدم. نگاهی به فرمانده کرد و گفت: نیاز به اجازه تو ندارم. من غروب با اینا میرم! و بلند شد و از اتاق بیرون رفت. پوفی کشیدم و کلافه تر پیشونیم رو مالش دادم. چقدر اوضاع شیر تو شیر شده بود. فرمانده به من گفت: برو باهاش حرف بزن. من: خیلی هم گوش میده به حرفم! فرمانده: اگه نتونستی قانعش کنی یه لیوان شربت با آرام بخش بهش بدین که بخوابه. واقعا راه نداره که بزاریم با اون قلبی که تازه عمل کرده بیاد اونجا. سری تکون دادم و گفتم: سعیمو می کنم. ولی اون کار کشته اس. بعید میدونم بتونم گولش بزنم! فرمانده هم پوفی کشید و بعد به باقی نقشه ریزی پرداختیم. شده بودم مثل یک ماشین یا روبات که با وجود حقیقتی تلخ درباره همسرش و دزدیده شدن خواهرش، همچنان می تونست به کار ادامه بده! این روند تا وقتی ادامه پیدا می کنه که وجودم، بی صدا و آروم بسوزه و در نهایت، با یک تلنگر، از من به جز تلی از خاکستر باقی نمونه! نمیدونم تا کی می تونم تحمل کنم.
  15. با دلبر دیوانه بگویید

    بیاید

    دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×