رفتن به مطلب
Added by Amir

divergentluna

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    356
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد divergentluna در 9 اردیبهشت

divergentluna یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

3,810 بار تشکر شده

درباره divergentluna

  • درجه
    کاربر عادی

اطلاعات تماس

  • Website URL
    insta : divergentluna

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

6,637 بازدید کننده نمایه
  1. خوش باش؛
    ندانی به کجا خواهی رفت ...
    #خیام

  2. نیستی... 

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 4
    2. divergentluna

      divergentluna

      اگه بدونی این چند وقته چه اتفاقایی افتاده:)

      دختر بدی شدم خیلی از اونایی که دوستشون دارم و خیلی خیلی واسم مهمن رو گذاشتم یه گوشه که نشکنن

      اصن یادم نیست از کی نیستی و نیستم

    3. Reyhaneh.kh

      Reyhaneh.kh

      مشخصه! 

      این مدت همه مون یه جورایی نابود بودیم. بی خیالش. بهتری؟ دانشگاه چطوره؟ 

    4. divergentluna

      divergentluna

      بهتر رو رد کردم عالیم

      خودم همه چیو نابود کردم و بهترینا واسم ساخته شد 

      دانشگاه هم خوبه درسا زیاد شده فقط همین:)

  3. نظرتون چیه  داستان کوتاه جدیدم رو با عنوان " اینجا کسی منتظرت نیست" استارت بزنم؟
    #اینجا_کسی_منتظرت_نیست
    #واگرا
    #کویر

  4. و در انتها تمامی اینها دروغی بیش نبود!
    دوست نداشتنی ترین موجود روی زمین بعد از نوازش تن سرد کویر دستانش را در تنهایی نامتناهی رها کرد. احساسش در خاک نم خورده ی کویر شسته شد و دل از دلش کنده شد.

    #اینجا_کسی_منتظرت_نیست
    #واگرا
    #کویر

  5. Rofinity

    شاید نباید اصلا شروع می کردم. گفتن ؛ نوشتن و بحث کردن در مورد تمامی چیزهایی که پشت سر گذاشتیم تقریبا اشتباهی غیر قابل بخششه! زهر کردن تمامی لحظاتی که باز هم در آینده افسوسشون رو میخوریم و باز هم بعد تری وجود داره که خراب بشه بخاطر افسوس های آینده بخاطر حال. اما تمام اینها بر می گرده به یه نقطه، که اسمشو میزارم نقطه ی بازگشت، از اونجا به قبل همه چیز خوب بوده...همونجایی که یادم نمیاد کجا بود؛ یادم نمیاد کی بود و چرا اون نقطه ولی شاید سیاهی اون نقطه یادم بیاره همیشه با یه مداد سیاه دیکته هایی که بهمون می شده رو مینوشتیم و صحنه ی سفید زندگی رو خط خطی می کردیم.
  6. آگوستوس : من عاشقتم .. شنیدی چی گفتم ؟
    هزل : آگوستوس .. :)
    آگوستوس : عاشقتم ..
    و میدونم عشق بیهوده ست ..
    و میدونم که فراموشی اجتناب ناپذیره ..
    و اینکه هممون محکومیم ..
    که یه روز .. و آخرش یه روز میرسه که به خاک برگردیم ..
    و میدونم که خورشید یک روز تنها زمینی که داشتیم رو به خودش میکشه ..
    و با این حال من عاشقتم ..
    ببخشید ..

    TheFaultInOurStars

     

  7. زندگی خودته

    در بند حس خوب با بقیه نباش:)

    خودت حس خوب زندگیتو بساز

     

  8. عاشق خودامونم

    فک کن ما همو فالو نمیکردیم:|

  9. بی رحمیه یا نه؟ پارسال این موقع ها خیلی بیشتر داشت بهم خوش میگذشت:(

    1. minoii

      minoii

      منم همین طور.

      اره بیرحمیه

  10. Rofinity

    - بین مرگ کسی که عاشقشی و مرگ کسی که عاشقته کدومو انتخاب میکنی؟ + خودمو می کشتم:| - تو دیووانه ای دختر مگه میشه؟ + آره پا به پای عاشقم راه میرم و مثه شمع در فراغ معشوقم میسوزم
  11. سلام یگانه جان دارم روی یه داستان کوتاه دیگه کار میکنم میخوام ببینم امکانش هست واسه کتاب صوتی یا نه؟

    ممنون:)

    1. YeGaNeH

      YeGaNeH

      سلام عزیزم

      به مدیر گوینده ها پیام بدین و داستانتون رو براشون بفرستید که بخونن و اگر تایید کردن، صوتی میشه

      @Shamoradi 

      آیدی تلگرامشون: @M_shamoradi

    2. divergentluna
  12. آفتابِ خاسته از خاكستر | divergentluna

    قسمت دوم "خانه؛ جایی که به آن تعلق نداشت " نازنین هم مثل او ورودی سال تحصیلی جدید بود. روز اول مدرسه سریع جذب گروه دوستی سه نفره ی مریم، مهناز و صدف شد و حالا نمی دانست که چرا مریم درخواست کمک نازنی رت در کرده و او را به زمین حریفش پاس داده. معادلات ذهنی اش به هم ریخته بود. سوار سوناتای مشکی رنگ شد و سلام کوتاهی به آقای فرهادی کرد و با همان تن صدای پایین ولی نافذ گفت: آقای فرهادی برید رستوران پارسا. بعد از سه دقیقه و به یاد آوردن مسیر طولانی بین رستوران و دبیرستان وهمچنین بین ستوران و خانه و ترافیک و اینکه ساعت 5 قرار ملاقات داشت گفت : یه لحظه صبر کنید...نزدیک ترین فست فود نگه دارین کار دارم راه طولانی میشه. بعد ز توقف اتومبیل نگاهی به تابلوی فست فود انداخت و تازه فهمید که این درگیری ذهنی باعث چه اشتباهی شد. اصلا اهل فست فود نبود... می دانست همه ی این سردرگمی به خاطر این است که نمی دانست علت نزدیک شدن نازنی از طرف مریم به او چیست. و عادت نداشت در بی خبری از اطرافش سر کند. غذا سفارش داد و بعد از صرف ناهار به سمت ماشین رفت. قبل از اینکه سوار ماشین شود از آقای فرهادی پرسید که آیا ناهار خورده یا نه؟ جوابش حداقل بری او شوکه کننده بود. عصبانی از اینکه چرا موضوع قرارش با نازنین و ربط داشتن آن به مریم آنقدر در ذهنش بزرگ شده که برگشتن فریبا را از سفر کیش از یاد برده بود. فریبا صبح به خانه آمده بود و برای ناهار غذای مفصلی تدارک دیده بود! سعی کردم ذهنش را از تمامی اتفاقات پاک کند و به نت نت موسیقی بیکلامی که در حال پخش بود فکر کند. خانه؛ جایی که به آن تعلق نداشت و همیشه آنجا بود.عمارتی که درهای چوبی بزرگش پر از کنده کاری های هنرمندانه بود و در این فصل سرد باغ رو به روی عمارت که به خواب زمستانی رفته بود با هوای ابری و آلوده ی تهران بیشتر شبیه خانه ی ارواح بود تا جای دیگری.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×