رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

panteasa

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    44
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

45 بار تشکر شده

درباره panteasa

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • علایق
    نوشتن رومان و شعر :)

آخرین بازدید کنندگان نمایه

468 بازدید کننده نمایه
  1. panteasa

    شاید این پایان ما باشد| panteasa

    نام رمان: شاید این پایان ما باشد نویسنده : panteasa کاربرانجمن نودهشتیا ژانر : عاشقانه،جنایی،راز آلود،فانتزی خلاصه: سه نفر که هر کدام متعلق به جای دیگری هستند و قرار نبوده هرگز در این نقطه از زندگی باشند..هرکدام با رنج هایی در گذشته،حوادثی عجیب و از دست دادن افراد مهم زندگیشان پا به مسیری گذاشته اند و تبدیل به افرادیی شده اند که هرگز نمیخواستند و هرروز بیشتر در این مسیر غرق میشوند...داستان در یک اردوگاه مافیای مواد مخدر آغاز میشود ، جایی که سرنوشت ،این سه نفر را در کنار هم قرار داده...اما مسائلی پیش میاید که هرگز قرار نبوده پیش بیاید و در مکانی که عشق ، وفاداری و دوستی عجیب به نظر میرسد، انقلابی بوجود می آید که همه چیز را تغییر خواهد داد...
  2. panteasa

    سوالات متداول ( پرسش و پاسخ )

    سلام من رومانم تو بخش رومان های در حال تایپ کامل شده. الان باید چی کار کنم ؟:(
  3. panteasa

    فانوس شب| panteasa

    ********************************* - سلام نکبت معلومه کجایی؟ - سلام خونه مثل همیشه - اونو که میدونم . حدس می زنم از بس خونه موندی بوی نا گرفتی اصلا حوصله ی شوخی نداشتم: - حوصله ندارم شیوا. - می دونم با امیر حسینم که زدین به تیپ و تاپ هم. چی شده ؟ - هیچی مهم نیس - من می دونم دیگه من و تو آخر سینگل به گور میشیم هیچی نگفتم: - وای تو چه مرگته پرواز؟ - بابا هیچی .چیزی شده زنگ زدی؟ - آره میخواستم تولدم دعوتت کنم حتی فکر بیرون رفتن از خونه عذابم میداد - نمی تونم بیام شیوا حوصله ندارم شرمنده - زر نزن اجباریه . قاطی هم گرفتم . یگانه هم با اون امل بازیاش میخواد بیاد تو نمیای؟؟؟؟البته یگانه با شوهرش میاد انگار تو مغزم جرقه ای زده شد: - چی؟ فرزادم میاد؟ بلند بلند خندید : - چه پسرخاله شدی یهو... آره میاد. - شیوا یه کم فرصت بده خبرشو میدم بهت - خبرتو بیارن ... میای گفتم اجباریه. بعد گوشی قطع کرد..توی خودم فرو رفتم ...خوش به حالش از هفت دولت آزاد بود. نمی دونست من چه حالی دارم. پس قراره باهم برن مهمونی...پس فرزاد واقعا گولم زده...پس از احساساتم سواستفاده کرده. ولی من دیگه نمی تونم ...دیگه نمی کشم .همه پلا رو خراب کردم و راهی واسه برگشت نیست. یادت بیار لعنتی...تو کی هستی؟ همون که یه عمر با غربت و تنهاییش ساخت. تو کی هستی؟ همون که شکست و خورد شد ولی هربار قوی تر از جاش پاشد... جا نزن دختر...این بازیو واگذار کن ولی این آخرین شکستته این آخرین باریه که تو این جوری نابود می شی. باید زندگی کنی گرچه بعد از این دیگه اعتمادی نیست. گرچه بعد از این دیگه نمیتونی کسیو به عنوان عشق قبول کنی. گرچه شاید تا ابد یادت نره باهات چی کار کرده . گرچه یک بار عاشق شدی و هزاربار مردی. گرچه عشق نابودت کرد. ولی خودتو بکش بیرون. قلبتو بردار و از این بازی مسخره بیا بیرون. بذار فکر کنن باختی. بذار فکر کنن توانت تا همین حد بود . ولی تو به روی خودت نیار. پاشو و تیکه هاتو از روی زمین جمع کن...بسه این شکنجه ی لعنتی که آخرش هیچی نشد. بسه این بازی که آخرش فقط تو نابود و نابودتر شدی هیچی ازت نمونده. ***************************** باید تکلیفمو مشخص می کردم. به خودم توی آینه نگاهی انداختم پیراهن بلند سبز رنگی پوشیده بودم .و آرایش نسبتا کمی هم داشتم .موهای عسلیم هم حالت دار اطرافم پخش کردم . و راه افتادم. نه استرسی داشتم و نه هیچ احساس دیگه ای. مهمونی مجللی بود همه توی حیاط و طبقه ی پایین جمع شده بودن. به طبقه ی بالا رفتم و مانتومو در آوردم و موهامو مرتب کردم همین که ازاتاق اومدم بیرون، با یگانه و فرزاد مواجه شدم. تعجب نکرده بودم ،منتظر بودم که ببینمش. به سردی سلام کردم ولی یگانه محکم بغلم کردو گونمو بوسید،شیوا هم همون لحظه رسید. یگانه گفت: - بمیرم واست چرا انقدر لاغر شدی ؟ شیوا هم گفت: - آره زیر چشمات گود افتاده. لبخندی زد و چیزی نگفتم. میخواستم توی روی فرزاد وایسم و داد بزنم . تو باعث این حال و روزمی....لی وجدانت...اصلا وجدان داری؟ شیوا گفت: - نکنه میخواین تا آخر جشن این جا بمونید بیاین بریم پایین دیگه. مطیع به دنبالش راه افتادم.یه گوشه ی سالن نشستم و به مهمونا نگاه میکردم. همون موقع ها بود که آهنگ آروم گذاشتن و زوج ها دوتا دوتا شروع کردن به رقصیدن. چشمم به فرزاد و یگانه افتاد. بغضم گرفت وقتی می دیدم چجوری دستشو دور کمر اون دختر حلقه کرده . وقتی این همه به هم نزدیک بودن . ولی از جام تکون نخوردم. پاهام می لرزید. بعد از اون آهنگ مسخره دوباره آهنگای شاد گذاشته شد و همه ریختن وسط و فرزادو گم کردم . بلند شدم و به اطراف نگاه کردم. یگانه توی جمع دخترای هم دانشگاهیمون مشغول حرف زدن بود ولی خبری از فرزاد نبود. باید فرصتی پیدا می کردم که باهاش حرف می زدم .از پله ها بالا رفتم . صدای تپش قلبمو می شنیدم . تند و تند تر ... درست حدس زده بودم توی تراس ایستاده بود و سیگار می کشید. نفس عمیقی کشیدم و نزدیک شدم صدای قدم هامو شنید و برگشت، تو چشماش پر بود از سوال، انتظار نداشت بازهم برم دنبالش: - از من فرار می کنی نه؟ چیزی نگفت. نگاهشو ازم گرفت و به حیاط چشم دوخت. نزدیک تر شدم: - من مجبورت نکرده بودم .کرده بودم؟ - پرواز ببین نباید این بار می ذاشتم اشکام جاری شه : - نمیخوام به حرفات گوش کنم...احساسی که الان به خودم دارم احساس یه دختر آویزونه. من که داشتم زندگیمو می کردم. چرا خرابش کردی؟ به زور جلوی گریمو نگه داشتم درست روبه روش ایستادم : - به من نگاه کن فرزاد ولی هنوزهم نگاهم نمی کرد . تقریبا به حالت فریاد گفتم: - گفتم به من نگاه کن فرزاد چشماشو به من دوخت. ادامه دادم. - انقدر نا مرد بودی . فکر کردی اگه جواب تلفنمو ندی یا گوشیتو خاموش کنی همه چی حل میشه ؟ یا فکر کردی انقدر آویزونم که وقتی منو نخوای بازهم بیوفتم دنبالت؟تو درباره ی من چی فکر می کردی فرزاد؟ نگاهش پر از غصه بود: - ببین پرواز می دونم اشتباه کردم ولی نمی شد پرواز ...نتونستم...نمیتونم با یگانه همچین کاری کنم - لازم نیست چیزی بگی تو لیاقت عشقو نداشتی - من دیگه واسه خودم زندگی نمی کنم . چرا متوجه نیستی ؟ - من می فهمم ولی من چی می شدم اینوسط ؟... تو نابود کردی منو سرشو پایین انداخت و شقیقه هاشو لمس کرد: - پرواز من تورو با همه ی وجودم می خواستم ولی نشد ..من می خواستم با تو... پریدم میون حرفش : - لازم نیس بهونه بیاری... حق باتوئه من زیادی امید وار بودم. من احمق بودم که بازهم اعتماد کردم بهت ولی میدونی چیه ؟ سرشو آورد بالا و صاف تو چشمام نگاه کرد ، ادامه دادم : - خستم خیلی خستم ...دیگه نمیخوام به این بازی ادامه بدم... برامم فرقی نداره تو چی کار می کنی ...دارم میرم خیالت راحت دیگه پروازی نیس که واسش فیلم بازی کنی یا بپیچونیش . فرزاد من هرچه قدرم عاشقت بودم دیگه نمی کشم دیگه ارزش نداره..دیگه همه چی خراب شده ، حق با تو بود... رومو برگردوندم داشت دوباره اشکام جاری می شد: - خوشبخت شی فرزاد خداحافظ تا خواستم از تراس برم بیرون .چشمم به شیوا خورد. مات جلوم ایستاده بود و با حیرت نگاهمون می کرد ،اما نترسیدم حتی نگران هم نشدم میدونستم مطمئنا خیلی ازحرفامونو شنیده . آب دهنشو قورت داد و گفت: - اومدم برای شام صدا... توجه نکردم ، بدون این که چیزی بگم به اتاق رفتم و وسایلمو برداشتم و از خونه خارج شدم. خدایا تا کی؟ تا کی من باید اونی باشم که همه چیو ازدست می ده؟ تا کی باید تو خیابونا گریه کنم ؟ الان باید به چی فکر کنم ؟ به فرزاد ؟ به آینده ای بدون فرزاد ؟ به زندگی مشترک اون و بهترین دوستم. مادر انتظار نداشت که اون موقع رسیده باشم : - اوا تو که دوساعت هم نمیشه رفتی. حتی سلام هم نکردم و به اتاقم رفتم: - پرواز تو حالت خوبه؟ در اتاقو محکم بستم و به در تکیه دادم. دونه های اشک روی گونه هام جاری میشد. به سمت حموم حرکت کردم. دقیقا مثل همون روزی که ترکم کرد. با لباس زیر دوش نشستم و گریه کردم. خسته بودم انقدر که می خواستم سالها بخوابم و کسی بیدارم نکنه . من همانم که شبی عشق به تاراجم برد علیرضا آذر *************************** هنوز از روی تختم بلند نشده بودم که زنگ در به گوشم خورد . گیج و منگ از جام بلند شدم و از اتاق خارج شدم. پاهام می لرزید. قرص ها کار خودشو کرده بود . خونه خالی بود. به ساعت نگاه کردم نزدیک دوازده بود. - بله؟ - منم شیوا بود. انگار تموم خاطرات شب پیش از جلوی چشمام عبور کردن. پس اومده بازجویی برام مهم نبود. درو زدم احساس می کردم تنم درد می کنه...شاید دوباره سرما خورده بودم کمی بعد جلوی در آپارتمان ظاهر شد. مثل همیشه نبود، ظاهرش بهم ریخته بود و مثل همیشه شاد به نظر نمی رسید . همون طور که انتظار داشتم ، چشماش پر از سوال بود. اون قدر شوکه بود که بی مقدمه و سلام و احوال پرسی رفت سر اصل مطلب: - کل دیشب با خودم کلنجار رفتم. من تورو میشناسم توام منو میشناسی می دونی فوضول نیستم ولی نمیتونم به خودم اجازه بدم که فکرای بد راجع به تو به ذهنم برسه. لطفا قانعم کن. بدون هیچ حرفی از جلوی در کنار رفتم: - بشین من صورتمو بشورم بیام خیلی سریع آبی به صورتم زدم و برگشتم و کنارش نشستم: - واقعا همه چیو می خوای بدونی؟ ترسی نداشتم که حقیقتو بهش بگم، من خطا کار بودم ولی به اندازه ی کافی مجازات شده بودم ...آب از سرم گذشته بود - آره - قبلش یه قولی بده ...هیچ کس نباید چیزی بفهمه باشه؟ - قول میدم شروع کردم و تمام ماجرارو از روز اول وروردم به ایران تا شب گذشته براش تعریف کردم. هرچی می گذشت چشماش گشادتر میشد. داستان گفتنم که تموم شد هم چشمای من خیس بود هم چشمای اون : - پرواز تو چرا هیچی به ما نگفتی ؟تمام این مدت آب شدنتو میدیدم ولی فکر نمی کردم هم چین چیزی باشه . پس بگو چرا اولین روز تو کافی شاپ حالت بد شد. - شیوا تو قول دادیا - پرواز چراتو هیچی به یگانه نگفتی؟ پوزخندی زدم و گفتم : - دلت خوشه... برم چی بگم ؟ نامزدت عشق ثابت من بود؟ - هرچی باید بهش می گفتی - نمی شد شیوا تو جای من نیستی . به نظرت بهش می گفتم چی جوابمو میداد. توکه میدونی اون چقدر فرزادو دوست داشت. شیوا گونشو پاک کرد، اولین بار بود که گریه هاشو می دیدم. گفت: - پس تو چی ؟ هیچکش ندونه من که میدونم این همه سال چقدر وفادار بودی بهش زهر خندی زدم و گفتم: - بیخیال من . من همیشه به نرسیدن عادت کردم. - میخوای چی کار کنی؟ - دور میشم . شاید اینطوری بهتر باشه ناباورانه نگاهم کرد : - پرواز تو چی میگی ؟می خوای چه غلطی کنی ؟ - شیوا من نمی تونم کاری کنم ...تنها کاری که میتونم انجام بدم اینه که بذارم لاقل اونا خوشبخت باشن - ولی ... - هیچی نگو شیوا تو وضعیت یگانه رو میدونی ************************************ روی صندلی مقابل منشی نشسته بودم و پاهامو از استرس تکون می دادم . باید پدرو راضی میکردم .جلسه که تموم شد ،پدر همراه چند نفر از اتاق خارج شد و بعد از خداحافظی با اونا چشمش به من افتاد : - پرواز تو این جا چی کار می کنی ؟ از جام بلند شدم و مقابلش ایستادم : - اومدم باهات حرف بزنم . - باشه بیا بریم تو اناق بعد از این که تصمیممو با پدر در میون گذاشتم . اخماش توی هم رفت: - مگه میشه تک و تنها. - بابا اون جاهم مثل همین جاست حتی من اون جارو بیشتر از اینجا میشناسم. بابا این الان برام حیاتیه باید برم . - دخترم من به مادرت چی بگم ؟ مگه اجازه میده؟ - آره شما باهاش حرف بزن . شما میتونید راضیش کنید.بابا من باید یه مدت دور بشم از این جا خواهش می کنم نگاهشو از من گرفت : - باید فکر کنم . - نه خواهش می کنم این طوری جوابمو نده بابا تو میدونی من این چند وقته چقدر اتفاقات بدی برام پیش اومد. باید برم بابا . پدر که عجز و ناتوانیمو دید گفت: - با مادرت حرف می زنم . ************************* می دونستم این فرصت آخره. آخرین فرصت برای دیدن همه. و آخرین قدم برای تموم کردن این بازی مسخره . برای آخرین بار به گردنبند قلبی شکل نگاه کردم و بعد به لبهام نزدیکش کردم و بوسیدمش و داخل جعبه گذاشتم . تموم این سالها کنارم بود ...تمام اشکامو دید...تمام لبخندامو. وقتی دل تنگ فرزاد می شدم...وقتی بهش فکر می کردم این گردنبندو محکم فشار میدادم به قلبم .این قلب اون بود دیگه نباید پیش من بمونه ...دیگه مال کسی دیگه ایه . به اطرافم نگاه کردم یاد شب پیش و حضور سامان توی همین اتاق افتادم. حرفاش توی مغزم می پیچید: - اول فرزاد بعد اون نامزد سابقت ...حالا هم که داری میری ...بهم بگو چه قدر دیگه باید ببینم و ساکت شم. همیشه تا یه فرصت پیش میومد که بخوام حرف دلمو بزنم زمونه تورو ازم جدا می کرد - سامان من نمی تونم تورو به این چشم نگاه کنم - چرا مگه من چی کم داشتم ؟ - به خدا هیچی ولی همیشه مثل برادرم بودی زهر خندی زد: - برادر؟ اینو نگو پرواز من بازم واست صبر می کنم فقط بگو تا کی - نه سامان توروخدا نه واسم صبر نکن. برو پی زندگیت.اگه منو دوست داری برو پی زندگیت و فراموشم کن پلکی زدم و به خودم اومدم. به ساعت نگاه کردم.اوه دیرشد. تا از خونه بیرون اومدم تاکسی هم رسیده بود. بارون میبارید. و راننده آهنگ غمگینی گذاشته بود: نمیخواستم مثل اشکاش یه روز از چشماش بیوفتم ندونستم زیر پاهاش سنگی بی قیمت و مفتم چی شده اون همه احساس اینو هرگز نمیدونم دیگه بسمه شکستن نمی خوام عاشق بمونم گم شدم تو شب چشماش بلکه عاشقم بدونه واسه سر سپردگی هاش دیگه لایقم بدونه اما امروز یه غریبس که فقط به من می خنده دل و دیوونه میدونه در رو دیوونه می بنده چی شده اون همه احساس اینو هرگز نمیدونم دیگه بسمه شکستن نمیخوام عاشق بمونم. سرمو به شیشه چسبوندم و به فکر فرو رفتم. امروز باید کامل ببینمش شاید هیچ وقت دیگه فرصتی واسه دیدنش پیش نیاد. - بفرمایید رسیدیم - منتظر بمونید پنج دقیقه ی دیگه بر میگردم - چشم از ماشین پیاده شدم. بدنم می لرزید ولی قدم هامو محکم برداشتم و به سمت خونه حرکت کردم . همه جا چراغونی شده بود و صدای ساز و آواز میومد. کی فکرشو می کرد یه روز بیام عروسی عشقم . اولین نفر چشمم به خانوم صادقی افتاد. خجالت زده سرموپایین انداختم، جلوی اومد و بر خلاف انتظارم منو در آغوش کشید و گفت: - خوش اومدی دخترم - ممنون خانوم صادقی ...حلالم کنید توروخدا اخمی تصنعی کرد وگفت: - این چه حرفیه دخترم؟ من به مادرت هم گفتم حتما قسمت نبوده. ایشالا خوشبخت شی با این مهربونیش بیشتر شرمنده می شدم. از خانم صادقی گذشتم و به به اطرافم نگاه کردم . یگانه کنار فرزاد نشسته بود. یگانه غرق خوشی بود ولی فرزاد سرش پایین بود و سخت تو فکر بود. جلو تر رفتم میدونستم تا چند ساعت دیگه عقدشون خونده می شه . بازهم تنم می لرزید.نزدیک بود پاهام توانشونو از دست بدن و بیوفتم زمین. - سلام با این کلمه ،فرزاد سرشو بالا آورد و تعجب زده نگاهم کرد.لبخندی زدم و به سمت یگانه رفتم و بغلش کردم: - چه ناز شدی عزیزم مبارکت باشه بلند خندید...حسابی ذوق کرده بود. - فدات شم ایشالا عروسی تو و از تو کیفم جعبه رو در آوردم و به دستش دادم. یگانه جعبه رو باز کرد و گفت: - وای پرواز شرمنده کردی منو . بغض داشت خفم می کرد. ولی لبخند زدم : - ببخشید اگه کمه . - عالیه. انگار تیکه ای از وجودمو ازم جدا کردن. فرزاد مات و مبهوت به گردنبند نگاه می کرد. صدای سازو آواز مثل چکشی بود که رو ی مغزم می کوبیدن. بدترین لحظات زندگیم بود....میخواستم دستامو بذارم روی گوشمو جیغ بزنم...می خواستم همون جا بشینم رو زمینو های های گریه کنم اما نمی شد. گفتم: - شیوا کوش ؟ یگانه لبخندی غمگینی زد و گفت: - حالش مساعد نبود نتونست بیاد. خیلی شوکه شدم مگه می شه شیوا نیاد عروسی دوست صمیمیش. این همه نقشه ریخته بود از ماهها پیش لباس خریده بود. می خواست حتی بالا سر یگانه قند بسابه. امکان نداشت به خاطر مریضیش نیاد. خواستم چیزی بگم ولی دیگه حوصله ی فکر کردن به این یکیو نداشتم...فقط گفتم: - راستش منم فردا صبح زود پرواز دارم باید زودتر برم یگانه متعجب به من چشم دوخت: - چرا انقدر بی خبر؟ - یهویی شد دیگه ،فقط اومدم که ... فرزاد هم مات نگاهم می کرد. عمدا بلند تر گفتم که خیالش راحت شه از زندگیش رفتم بیرون . خیالش راحت شه که دست کشیدم از این عشق مسخره . حالا می تونه راحت با همسر ایده آلش زندگی کنه بدون این که حتی یه درصد نگران باشه من خوشبختیشو تهدید می کنم . و بغض گلومو گرفت، به ساعتم نگاه کردم: - دیر شد دیگه باید برم میدونستم اگه یه لحظه ی دیگه بمونم اشک هام سرازیر میشه : - مراقب هم باشید خداحافظ یگانه دوباره بغلم کرد: - ممنون بابت هدیت زود برگرد دلم برات تنگ میشه فقط لبخند زدم و برای آخرین بار به فرزاد نگاه کردم . با خودم فکر کردم آخرین باره میبینمش ...همه اجزای صورتشو خوب نگاه کردم. چشماش ...موهای پخش شده رو پیشونیش...دستاش بسه پرواز اون مال یکی دیگس .... و سریع از اونجا دور شدم. دونه های اشک بدون اختیار از چشمام پایین میومدن . عشقم از دستم رفت.از امشب مال یکی دیگه می شه ...از امشب دیگه فرزاد مال من نیس سوار ماشین شدم . - کجا بریم صدامو صاف کردم: - بر می گردیم تو دلم گفتم: خدایا خیلی حال من خوبه امشبم بارونی شد. برگشتم خونه .ولی انگار چیزی از من کم شده بود. انگار توی وجودم یه چیزی مرده بود.احساس کمبود می کردم .بغضم داشت خفم می کرد به اتاقم پناه بردم و به چمدون نیمه پر نگاه کردم . اون مثه یه فانوس بود برام .یه فانوس که هرچند شعلش کم بود اما شب زندگیمو روشن کرد. دیگه امیدام مرده بود ...قصر آرزوهام خراب شده بود و منم زیر آوارش مونده بودم و داشتم دست و پا میزدم . تند تند نفس می کشیدم تا بغضم سرکوب شه .ولی هیچی خوبم نمی کرد سرمو میون لباسا بردم و تا تونستم اشک ریختم . - پرواز همه ی لباساتو برداشتی و نگاهش به من افتاد : - چی شد یهو؟ اومد و منو تو آغوشش گرفت . احتیاج داشتم به آغوشش . گریه هام اوج گرفت: - مامان برام دعا کن قوی باشم. مامان دعا کن برام - پرواز تو دختر صبور منی من می دونم تو چه قدر قوی هستی.تو از پسش برمیای - مامان اگه نتونم چی؟ - خدا هیچ وقت بنده هاشو نا امید نمی کنه .همیشه تو آخرین لحظه های سقوط دست بندشو می گیره . - مامان اینارو بهم همیشه یاد آوری کن من دختر فراموشکاری هستم - باشه عروسکم اشکاتو پاک کن . تو داری یه زندگی جدیدو شروع میکنی من مطمئنم از پسش برمیای ولی اگه یه درصد مشکلی پیش اومد، اینجا آغوش من و پدرت همیشه به روت بازه. بعد از اینکه سبک شدم بلند شدم و صورتمو شستم و با مادر بقیه ی وسایلمو جمع کردیم داشتم برمیگشتم به فرانسه .شاید واسه همیشه . شاید دیگه مثل قبلا ایران جایی نبود که بهترین خاطراتمو ساخته بود...شاید جایی بود که تموم لحظات نابودیمو دیده بود. هر چه قدر خودمو با جمع کردن وسایلا سرگرم می کردم فایده نداشت ، فکرم جای دیگه ای بود .هی به خودم می گفتم: الان یعنی عقد کردن؟ الان دیگه مال هم شدن؟ فرزاد تو چه حالیه؟ مطمئنا یگانه تو پوستش نمی گنجه . خدارو شکر که یکی توی این داستان خوشحاله. صدای ویبره رفتن گوشیم منو از افکارم بیرون کشید، شماره ناشناس بود. نمی خواستم جواب بدم ولی انگار کس دیگه ای اختیارم تو دستاش بود: - بله؟ صدایی نشنیدم : - بفرمایید؟ - پرواز خشکم زد. خودش بود: - فرزاد ؟ صداش گرفته بود: - خدارو شکر فکر کردم رفتی . مگه الان مراسم عروسیش نبود . با بهت پرسیدم - فرزاد چی شده؟ - من تو کوچتونم بیا پایین - فرزاد تو چی کار کردی ؟تو الان باید تو عروسیت باشی. - پرواز بیا خواهش میکنم صداش می لرزید: - وایسا اومدم گوشیو قطع کردمو مانتو و روسریمو هول هولکی پوشیدم و بی توجه به حرفها و سوالات مادر از خونه زدم بیرون. انگار هیچی نمی شنیدم . بارون تند تر شده بود. به اطرافم نگاه کردم. از دور دیدمش و به سمتش دویدم. کاملا خیس شده بود انقدر که لباس سفید دامادیش به تنش چسبیده بود . چشماش سرخ شده بود معلوم بود بارون کافی نبوده که گریه کردنشو مخفی کنه. - بالاخره اومدی منم گریم گرفته بود: - فرزاد بگو چی شده ؟ چرااینجایی؟ - همه چیو تموم کردم؟ ناباورانه نگاهش کردم: - فرزاد چی میگی یعنی چی؟ - تو راست میگفتی من نمی تونم هیچکسی غیر از تورو دوست داشته باشم . تو همه وجودم شدی...یه تیکه از قلبمی...همیشه بودی به هق هق افتادم ادامه داد: - من هیچ وقت ازت نمی گذرم. نگفتی اگه بری من نابود می شم... محکم بغلش کردم...گورپدر اینکه همسایه ها با هم ببیننمون. تو بغلش گریه می کردم... - فرزاد دیگه زیر قولت نزن - نزدم عزیزم ...اگه بهم فرصت می دادی درست می کردم همه چیو - فرزاد حالا چی میشه ؟ - هیچی دیگه برام مهم نیس فقط تو - بگو خواب نیس...اگه هست بیدارم نکن... *********************** صدای درتمرکزمو به هم ریخت. کتابو بستم و از جام بلند شدم : - بله صدایی نیومد. آیفونو گذاشتم. دوباره صدای زنگ: - بعـــــــــــــله ؟ - پرواز منم یگانه بود .چی باید می گفتم؟ چی میخواست بگه؟ درو باز کردم .کمی بعد وارد آپارتمان شد،لبخندش خیلی شوکم کرد ،حتما تا الان موضوع من و فرزاد و فهمیده بود.ولی می خندید اومد و روی یکی از مبل ها نشست. - زیاد وقتتو نمی گیرم من بی هیچ جرفی کنارش نشستم.بهت زده بودم: - می دونم تعجب کردی ولی باید میومدم و ازت عذر خواهی می کردم. لبخندش از بین رفت .کمی رفت تو فکر و بعد گفت: - منو ببخش پرواز. کلماتی که می گفت برام خیلی بی معنی بود ، با تعجب نگاهش کردم. کم کم قطرات اشک از چشمش پایین اومد: - من در حق تو بدی کردم.راستش یه هفته قبل از عروسی شیوا برام همه چیو گفت .گفت تو چقدر عاشق فرزاد بودی . با وجود این که همه ی این سالها من میدیدم که تو هنوزم به فکرشی ولی حاضر نشدم ازش دست بکشم. منو ببخش پرواز در حقت بدی کردم نمی دونستم حتی چی بگم - این چه حرفیه ؟ من باید بهت می گفتم از اول دستمو توی دستاش گرفت : - حتی شیوا هم وقتی فهمید راضی نیستم از فرزاد دست بکشم. قسم خورد حتی عروسیمم نیاد.من آدم بدی بودم . غیر از خودم کسیو نمی دیدم. شب عروسی بعد از اینکه تو رفتی فرزاد خیلی عصبی بود . آخرش نیم ساعت مونده به عقد کشیدتم توی یکی از اتاقا و گفت نمی تونه . منم بهش گفتم همه چیو میدونم ...و اون لحظه بود که تازه فهمیدم من نمیتونم بین عشق شما دوتا بایستم . تصمیم گرفتیم با موافقت هم عروسیو بهم بزنیم . - الان میخوای چی کار کنی؟ - دارم بر میگردم شهرمون - ولی توکه با نامادریت...؟ - آره ولی یه چیزایی فرق کرده. خواهرم یه مدت مریض بود وخیلی سخت خوب شد نامادریم هم که زیادی خرافاتیه فکر می کرد آه من بوده کلی ازم عذر خواهی کرد و ازم خواست برگردم . مات نگاهش کردم : - پس دانشگات چی؟ - من اینجا مهمون بودم یادت نیس؟ - راست میگی. از جاش بلند شد و گفت - دیگه باید برم دیرم شده. و بعد انگار چیزی یادش افتاده باشه - آهان یه چیزیو باید بهت برگردونم و از کیفش جعبه ی مشکی رنگی خودم بهش داده بودمو درآورد و به دستم داد. - تو نباید اینو به هیچ کس کادو بدی لبخندی روی لبهام نشست. و یگانه رو بغل کردم: - باهامون درارتباط باش دلمون واست تنگ میشه - حتما.. و از خونه رفت بیرون. به سمت تراس رفتم . و رفتنشو تماشا کردم برگشت و برام دستی تکون داد . گردنبندو از توی جعبش درآورم و توی دستم گرفتم. زیر نور خورشی برق میزد. دیگه نباید از خودم جداش می کردم... . پاییز 95 پانته آ س.آ
  4. panteasa

    فانوس شب| panteasa

    *********************************** آرامشم با زنگ تلفن بهم ریخت ،به گوشیم نگاه کردم. شماره ی امیر حسین بود.نفسی عمیق کشیدم تا آخر عمر که نمی شد فرار کرد. باید جوابشو بدم: - بله ؟ - وای خدارو شکر ...سلام عزیز دلم عصرت بخیر...خوبی؟ خیلی سرد جوابشو دادم: - مرسی ممنون من خوبم تو خوبی؟ - منم خوبم ...چیزی شده پرواز ؟از دیشب دق کردم. گوشیت چرا خاموش بود صدبار زنگ زدم. - نیاز داشتم تنها باشم صداش رنگ نگرانی گرفت: - چیزی شده پرواز؟ - اره یعنی نه ...باید باهات حرف بزنم . می دونستم یه چیزایی فهمیده : - پرواز چیزی شده ؟ - امیر حسین کی میتونی بیای حرف بزنیم . - هروقت بخوای تو که می دونی.... پریدم وسط حرفش: - آره می دونم کارت دست خودته... - کی بیام؟ - همین الان راه بیوفت - باشه میام دنبالت . امتناع کردم . - نه همون کافه ی همیشگی ساعت هشت اونجا باش. - چرا نیام دنبالت ؟ - امیر حسین لطفا - باشه میبینمت خداحافظی کردم و گوشیو قطع کردم و به سینه ام فشردم . از واکنشش می ترسیدم. سعی کردم ساده ترین لباسمو بپوشم و آرایش خیلی کمی کردم.انگار می خواستم از چشماش بیوفتم . حرف هارو برای هزارمین بار با خودم تکرار کردم. اصلا نمی دونم خودمو چجوری به کافه سوندم . با این که ساعت دقیقا پنج دقیقه به هشت بود ولی از دور امیر حسینو دیدم که منتظرم بود. سلام کردم و نشستم. اونم جوابمو داد و حالمو پرسید .بعد از صحبت های متداول هردو ساکت موندیم. کلا خیلی کم پیش اومده بود که فقط دوتایی باهم بیرون بریم. تا این که بالاخره امیر حسین سکوتو شکست : - پرواز چیزی شده ؟ همه ی حرفایی رو که آماده کرده بودم انگار یادم رفت. استرس گرفته بودم . اصلا از کجا باید شروع می کردم. با من و من شروع کردم: - ب...ببین امیرحسین نه این طوری نمی شد باید عزممو جزم می کردم. به فرزاد فکر کردم ، به آیندمون. چشمامو برای یه لحظه بستم و نفسمو با شدت بیرون دادم: - ببین امیر حسین... تو این مدتی که من با تو بودم خیلی چیزا دربارت فهمیدم . تو کسی هستی که میتونه آرزوی هر دختری باشه از همه مهم تر هم خانواده داری هم با معرفت و هم با شخصیت. ولی واسه باهم بودن یه چیزای دیگه ام لازمه مثل عشق ،علاقه و... . چشماش هرلحظه نگران تر می شد. آب دهنم قورت دادم و ادامه دادم: - من همه ی این مدت خیلی تلاش کردم ولی نشد. نتوستم بهت احساسی پیدا کنم.. پرید میون حرفم : - پرواز عشق بعد از ازدواج هم بوجود می آد - نه امیر حسین ما الان تو دوران قدیم زندگی نمی کنیم. منم نمی خوام با کسی ازدواج کنم که بهش علاقه ندارم و عاشقش نیستم - یعنی چی؟ ما این هفته قرار بود عقد کنیم - همه چی تموم شد امیرحسین خواهش می کنم فراموشم کن. و از جام بلند شدم : - منو ببخش لطفا.... ایشالا خوشبخت شی گارسون که تازه رسیده بود گفت: - خانوم سفارشتون از کنارش گذشتم و از کافی شاپ بیرون رفتم قبل از دور شدن از شیشه ی کافی شاپ به امیر حسین نگاهی انداختم . سرشو با دستاش گرفته بود و به زمین خیره شده بود. مطمئن بودم این بار آخره ،امیرحسین هم دیگه دنبالم نیومد. تا نزدیک خونه شدم به فرزاد زنگ زدم. بار اول جواب نداد. بعد ازاینکه باد دوم جواب داد انگارصداش یه کم کلافه بود.: - جانم پرواز؟ دلم لرزید: - فرزاد تمومش کردم. و لبخندی روی لب هام نشست. بی تفاوت گفت: - جدا ؟ چه خوب. بی تفاوتیشو گذاشتم رو حساب غرورش : - فرزاد من قدممو برداشتم ، تو چی کار می کنی ؟ - پرواز یه کم فرصت بده تا منم حلش کنم - باشه و زیر لب گفتم: - من همیشه صبر کردم این بارهم روش - چیزی گفتی؟ - نه - من یه کم کار دارم بعدا بهت زنگ میزنم و بدون خداحافظی قطع کرد. انگار خیلی ازش مطمئن بودم ولی دلم شور می زد ،تحمل نداشتم. فردای اون روز خانوم صادقی با مادر تماس گرفت و مادرکلی معذرت خواهی کرد. هم پدر و مادر هم خیلی ناراحت بودن. ولی من خوشحال بودم. قرار بود به عشقم برسم. اما همه چیز اون جور که می خواستم پیش نرفت. تا دو روز بعد هرچی به فرزاد زنگ زدم جوابمو سربالا می داد.هی می گفت بهش فرصت بدم ولی انگار این فرصت ها تموم شدنی نبود تا اینکه یه مدت بعد هم که کلا خطشو خاموش کرد و من موندم و یه دنیا بهت و ناباوری. هرروز استرس و اضطراب. غذا فقط در حدی که سرپا بمونم می خوردم. شبا بی خواب بودم و فقط فکر و خیال زندگیمو پر کرده بود.حتی ترم تابستونی هم برنداشتم .کلا از خونه بیرون نمی رفتم. می دونستم فرزاد کاری نکرده چون اگه نامزدیشو بهم می زد الان میفهمیدم . حس می کردم بهم نارو زده .حس می کردم نمیخواد به قولش عمل کنه. از خودم متنفر شده بودم که انقدر راحت گول می خوردم. که انقدر ساده باور می کردم. هیچی آرومم نمی کرد دیگه عادت کرده بودم به جای اینکه شبا بیدار بمونم و فکر و خیال کنم یه عالمه قرص های خواب آور بخورم تا لاقل تو رویاهام آسوده باشم.
  5. panteasa

    فانوس شب| panteasa

    *********************************** مادر و پدر خیلی از این تصمیمم تعجب کرده بودن : - الان میگن ببین خانواده ی عروس چه هولن - مادر من ،هول بودن نداره که ما خواستیم محرم باشیم به هم همین - تو تا دو هفته پیش حتی نمی خواستی پسره رو ببینی حالا چی شده که انقدر دنبال اینی که زود تر عقد کنی و محرم شین پدر گفت: - حق با پروازه خانم .اگه قراره باهم آشنا تر بشن بهتره محرم باشن مادر حسابی عصبانی بود. پدر ناراحت و من هم اصلا نمی فهمیدم دارم چی کار میکنم. انگارداشتم به خاطر اون خودمو نابود می کردم. هیچ کس از کارام سر در نمیاورد حتی دوستام حتی ساناز. برام فرقی نمی کرد دیگه آخرش چیه .انگار مصمم بودم خودمو نابود کنم.شاید دلم میخواست خودمو از پرتگاه بندازم پایین تا شاید اون به این فکر کنه که با من چی کارا کرده. زندگی من دیگه مهم نبود . زندگی من اون بود که اونم زمونه ازم گرفت . امیرحسین زنگ زد تا باهم بریم یه سری خرید کنیم فقط پنج روز تا روز عقد مونده بود. نه لباسی خریده بودم نه حلقه ای نه هیچ چیز دیگه . با امیرحسین از این مغازه به اون مغازه کشیده میشدم . هیچ رغبتی نداشتم ولی مجبور بودم. موقع ناهار خانوم صادقی زنگ زد و کلی اصرار کرد که برای شام بریم مهمونشون باشم و بعد هم یگانه پیشنهاد داد شبو همونجا بمونم تا روز بعدش باهم بریم برای خرید. بعد از خرید او روز با امیرحسین رفتیم خونه ی ما ،تا من چند قلم وسیله ی ضروری بردارم و به مادرم هم اطلاع بدم. مادر دو ساعت تمام به من راهنمایی می داد که چی کار کنم و من هم اصلا نمی شنیدم . بعد از این که وسایلو برداشتیم به سمت خونه ی خانواده ی صادقی راه افتادیم . این دومین باری بود که من میرفتم خونشون. ساعت نزدیک ده بود که زنگ در به صدا دراومد و یگانه از جاش بلند شد و رو به خانم صادقی گفت: - خاله سفره روبندازیم دیگه فرزادهم اومد فرزاد هم انگار از حضورمن تعجب کرده بود. شام که صرف شد با یگانه به آشپزخونه رفتیم تا ظرفارو بشوریم اما خانوم صادقی مانع شد و به من گفت: - تو برو بشین پیش شوهرت یگانه کمکم میکنه - اما... - اما نداریم همین که گفتم رفتم و کنار امیر حسین نشستم ،دقیقا رو به روی ما فرزاد نشسته بود که خیلی مرموزانه تمام حرکاتمونو زیر نظر گرفته بود منم که اینو فهمیده بودم،سعی کردم با دقت بیشتری رفتار کنم.با امیرحسین شوخی می کردم با عشوه می خندیدم و از کلمات عجیب استفاده می کردم که واسه خودمم ناآشنا بود. آخر فرزاد انگار از کوره در رفت.بلند شد رفت تو حیاط. کار ظرف ها که تموم شد یگانه با چای وارد پذیرایی شد. به دنبال فرزاد اطرافو نگاه کردو گفت: - پس شوهر من کو؟ هنوز عادت نکرده بودم که اینجوری صداش کنه.دلم لرزید. امیر حسین جواب داد: - نترس دختر خاله نخوردیمش رفته تو حیاط یگانه رفت و کمی بعد ،دست تو دست فرزاد برگشت. نمیتونستم دستاشو توی دست کسی ببینم .یه کم بعد انگارچیزی یاد یگانه افتاد و رفت و از تو کیفش چیزی آورد وبه سمت ن گرفت: - پرواز خانم حلقت من به امیر حسینو بعد از اون به فرزادنگاه کردم که خیلی خونسرد داشت با گوشیش ور می رفت. خونسردیمو حفط کردم و گفتم : - ااا کجا پیداش کردی ؟ - فرزاد توی رستوران دید جا گذاشتی برداشت بهت بده ولی یادش رفت دیگه و بعد نگاهش به انگشترم افتاد و گفت: - ولی تو که ... امیر حسین به یگانه اشاره زد که چیزی نگه. بعد از صرف چای یگانه گفت: - فرزاد من و پرواز فردا میریم خرید تو چیزی لازم نداری فرزاد که مثل همیشه کم حرف بود، فقط سری یه نشونه ی نه تکون داد یگانه ادامه داد: - باورم نمیشه چهار پنج روز دیگه خانوم صادقی گفت: - خدارو شکر بچم سرو سامون گرفت. تو همین موقع فرزاد بلند شد و گفت: - من دیگه رفع زحمت کنم . خانوم صادقی هم بلند شد و گفت: - پسرم حالا کجا ؟؟؟ داشتم میرفتم میوه بیارم. بعدشم امشب پرواز جون خونه ما میمونه، میموندی یه کم بیشترشم جوونا دور هم بودین رنگ از صورتش پرید.حشت زده به من نگاه کرد.ولی من به روی خودم نیاوردم . فرزاد هم انگار دیگه چیزی به ذهنش نمیرسید فقط گفت: - ممنون ولی فردا سرکار باید برم .باید زودتر بخوابم شبتون بخیر و از خونه خارج شد. فرزاد رفت و من هم تا نزدیکی صبح به حرفای یگانه گوش می کردم. ************************************* هنوز روسریمو از سرم در نیاورده بودم که تلفنم شروع کرد به ویبره رفتن. با کلافکی گوشیو از تو کیفم کشیدم بیرون. شماره ی فرزاد بود. تعجب کرده بودم ولی نه مثل روز اولی که زنگ زده بود.با خودم گفتم خوب شد وقتی با یگانه بودم زنگ نزد. گوشیو جواب دادم : - بله؟ - سلام پرواز خوبی؟ توی صداش یه غم خاصی موج میزد . ولی من نباید این بار بهش رو میدادم - مرسی چی شده به من زنگ زدی؟ - میخوام بازهم باهات حرف بزنم - ببخشید ولی وقت ندارم.ایشالا هفته ی بعد وگوشیو قطع کردم . باورم نمی شد همچین حرکتی انجام داده باشم. هنوز ده ثانیه نشده بود که دوباره زنگ زد: - بعـــــــــــــــــله ؟ - به چه حقی رو من گوشیو قطع میکنی - گوشی خودمه هر وقت دوست داشته باشم قطع می کنم .امر دیگه؟ - پرواز بس کن این بچه بازیارو بیا پایین باهات حرف دارم - کی بهت اجازه داده بیای دم خونه ی ما - خودم... پاشو بیا - گفتم وقت ندارم هفته ی دیگه صحبت میکنیم صداش رنگ خواهش به خودش گرفت: - لعنتی خواهش می کنم پاشو بیا هفته ی دیگه دیره تو مال یکی دیگه شدی انگار لال شدم ،چی باید می گفتم . - الو پرواز میای؟ - پنج دقیقه دیگه پایینم توی آینه به خودم نگاه کردم و موهای به هم ریختمو زیر روسری صاف کردم و از خونه زدم بیرون. این دفعه درست جلوی خونه پارک کرده بود.سوار شدم. دوباره همون جای همیشگی. این دفعه قرار بود چجوری برگردم خونه ؟با گریه با نفرت؟ با عصبانیت؟ یه جا پارک کرد و سرشو گذاشت روی فرمون و ده دقیقه ای هیچ کدوممون هیچی نگفتیم تا اینکه گوشیم زنگ خورد ،امیر حسین بود، وقت خوبی بود : - جانم عزیزم سرشو ازروی فرمون بلند کرد و باتعجب به من نگاه کرد. - سلام خانمم کجایی؟ - پیش یکی از دوستام داریم خرید میکنیم . - مگه تازه از پیش یگانه برنگشتی ؟ - چرا ولی این دوستمم گیر داده بود. می گفت روزای آخر مجردیته...تو چی ؟چی کار میکنی؟ - منم تازه دارم از سر کار برمی گردم خونه، دلم واست تنگ شده - منم همینطور با گفتن این جمله فرزاد از کوره در رفت ، تلفنمو از دستم کشید و قطعش کرد و انداخت روی صندلی عقب و تقریبا سرم فریاد زد: - لاقل جلوی من این کارا رو نکن منم صدامو بردم بالا: - نمی فهمم به تو چه ربطی داره من و همسرم به هم چی میگیم . پوزخندی زد و گفت: - هه همسررررررر؟ - آره این هفته ام رسمی میشه ؟ خیالت راحت شد ؟ با مشت محکم کوبوند رو فرمون : - پرواز نکن این کارو - خودت خواستی - من نخواستم . پرواز من مجبورم. - می دونی چیه فرزاد تو یه آدم بزدلی که حتی نمیتونی پای حرفات بمونی.. نمیخوام دیگه به حرفا گوش کنم میخواستم پیاده شم که دستمو محکم گرفت و به سمت خودش کشید.دستمو از تو دستش کشیدم بیرون: - هوی نمی فهمی من دیگه مجرد نیستم دندوناشو از حرص بهم فشار داد: - لعنتی ساکت شو تو حق نداری به جز من مال کسی دیگه ای بشی - خب میخوای چی کار کنی ؟هان؟ - هرکاری بشه ساکت شدم .فرزاد من برگشته بود .همون که یه عمر با فکرش زندگی کرده بودم اون که همه زندگیم بود ...دلم لرزید...بغض گلومو گرفت... فقط نگاهش کردم .ادامه داد: - دروغ گفتم دوستش ندارم ...هیچکسو نمیتونم دوست داشته باشم . تو بامن چی کار کردی که هیچ کسو جز تو نمی بینم ؟ با این که کلی دلم لرزیده بود ولی سعی کردم مغرور باشم و به روی خودم نیارم که از حرفاش چقدر خوشحالم ، فقط پوزخند زدم . ادامه داد: - وقتی اومدیم ایران ...چند بار اومدم دانشگات حتی اون دوستتم دیدم گفت دوسالی هست تغییر رشته دادی و رفتی ولی نمیدونه کجا.چند روز میومدم هی سر کوچتون وایمیستادم که فقط یه بار از دور ببینمت اما نشد. تا اینکه حال مامانم دوباره بد شد ترسید که نتونه عروسشو ببینه بهم گفت آخرین خواستش اینه که با یگانه ازدواج کنم و منم مجبور شدم... نمی خواستم باز زندگیتو بهم بریزم . دلم براش سوخت. دلم برای خودم سوخت ...این چه سرنوشتی بود که ما دوتا داشتیم ..چرا باید همیشه بین ما دوتا یه دیوار باشه؟ چرا باید همیشه دور از هم باشیم ؟ - پرواز تو راست میگی ما نمیتونیم با کسی دیگه ای بمونیم .من از احساس هردومون مطمئنم . توی چشماش نگاه کردم ،دروغ نمی گفت گریم گرفته بود. ازاین روزگاری که مارو تا اینجا کشونده بود. - پرواز دوستت دارم دیگه نتونستم خودمو نگه دارم. - منم همین طورفرزاد . دوسال جنگیدم ولی نشد یادم بری . - پرواز منو میبخشی ؟ - بیا همه چیو ازاول شروع کنیم - اوهوم همه چی از اول شروع میشه ...بهت قول میدم هردو ساکت شدیم ، به این فکر می کردیم که باید از کجا شروع کنیم ؟ چجوری اون همه روزای بدو از یاد ببریم ؟ نگران بودم .کلی کار بود که باید انجام میدادیم : - فرزاد - جانم ؟ - چی کار باید بکنیم ؟ - اول باید رابطه هامونو تموم کنیم تو با امیر حسین من با یگانه - مامانت چی؟ - اول به مامانم همه چیو میگم - حتی منو؟ - تو مهم ترینشی - اولین قدم چیه ؟ - من با مامانم حرف می زنم توهم با امیر حسین رابطتو تموم کن باورم نمی شد انگار داشتم رو ابرا راه می رفتم . - فرزاد قول میدی این دفعه دیگه تنهام نذاری - عزیزم من هیچ وقت تنهات نمیذارم ماشینو حرکت داد و من برگشتم خونه .تمام شب حالم خوب بود ، به آرزوم رسیده بودم. داشتم پسش می گرفتم . همه چی داشت درست میشد همه چی .
  6. panteasa

    فانوس شب| panteasa

    فصل نهم صبح که از خواب پا شدم. مصمم بودم خیلی هم مصمم به سمت حموم رفتم و یه دوش گرفتم و با خودم گفتم: امروز پست می گیرم غذا از گلوم پایین نمی رفت یه چایی برای خودم ریختم و بعد توی لیست شماره هامو گشتم مطمئن بودم شماره ای که اون روز باهاش بهم زنگ زده بودو پاک نکردم. حدسم درست بود. ولی قبلش باید مطمئن می شدم یگانه پیشش نیست. اول یه زنگ به یگانه زدم...یگانه خونه بود. خیالم راحت شد . بعد ازخوردن چای شمارشو گرفتم. قلبم تند تند می زد و نمی تونستم آرومش کنم . - بله؟ صداش اضطرابمو بیشتر کرد. - سلام فرزاد خوبی؟ - سلام مرسی . چیزی شده ؟ - آره می خوام ببینمت انقدر مغرورانه حرف میزد که نزدیک بود پشیمون شم - واسه ی چی ؟ - باید باهات حرف بزنم. - باشه. کجا بیام؟ - همون جای اون دفعه . - مگه می شناسی کجا بود ؟ - نه کجا بود؟ - میام دنبالت. ساعت هفت سر کوچه باش می خواستم بگم دیره من تا اون موقع از دلشوره میمیرم .ولی فقط گفتم : - باشه پس فعلا. همون طور که فکر می کردم هم شد تا ساعت هفت بعد از ظهر داشتم از استرس می مردم.اما تا دیدمش انگار تموم استرسم از بین رفته بود. بازهم بدون هیچ حرفی ماشینو حرکت داد و بعد همونجای همیشگی نگه داشت ولی این بار از ماشین پیاده نشد. ترسیدم انگار هیچ چیز همونطور که فکر می کردم نشد. - چرا پیاده نمیشی خیلی سرد جواب داد: - چی شده پرواز ؟ بغضم گرفته بود بعد از این همه انتظار باید این طوری حرف بزنیم. - فرزاد خسته شدم...من نمی تونم ...من امیر حسینو دوست ندارم خیلی خونسرد گفت: - خب این که از اولم معلوم بود کلافه گفتم: - فرزاد غد بازیو بذار کن توام نمیتونی با یگانه بسازی - تو از کجا میدونی؟ - طرز نگاهات به من . طرز نگاهات به اون. از رفتارات معلومه اجباریه. چی مجبورت کرده که تن بدی به این ازدواج؟ - پرواز بس کن به اون حلقه ی توی دست نگاه کردی؟ به حلقم چشم دوختم .تا همون لحظه اصلا متوجهش نبودم. از دستم درش آوردم و انداختمش زمین. فرزاد از ماشین پیاده شد منم به دنبالش پیاده شدم. رفتم درست جلوش ایستادم. - پرواز توروخدا این کارا رو نکن. بین ما هرچی بوده تموم شده . - به نظر تو تموم شده ؟ فرزاد تو هنوز منو دوست داری منم ... - پرواز بسه ...دیگه نمیشه - چرا؟ بهم بگو چرا؟ - پرواز من الان نامزد دارم، چندوقت دیگه عروسیمه ،توام باید اینو باور کنی - نمیتونم ...پس اون حرفات چی؟ چنگی به موهاش زد و گفت: - داری خودتو اذیت می کنی پرواز ...داری نابود میشی گوله گوله اشک از چشمام پایین میومد: - به نظرت الان نابود نشدم؟ به نظرت نابودم نکردی؟ فرزاد من هنوز دوست دارم بفهم - پرواز ما فقط چهار ماه باهم ... پوزخندی زدم و گفتم: - آره توام بزن تو سرم .من اون دختر احساساتیم که هنوزم تو اون چهار ماه زندگی می کنم . همون چهار ماه زندگی من شد . من نه قبل از تو نه بعد از تو زندگی نکردم. با خودمون اینکارو نکن فرزاد .ببین میشه همه چیو درست کرد گردنبندمو بهش نشون دادم: - ببین نزدیک سه ساله از گردنم جداش نکردم. تو جزوی از منی نمی تونم جدات کنم از وجودم . احساس کردم اشک تو چشماش برق می زنه. روشو برگردوند تا چشماشو نبینم .من هق هق می کردم ولی اون هنوز به فکر غرورش بود. رفتم جلوش ایستاده: - بیا برگردیم به هم... ترو خدا این کارا نکن با خودمون. نفس عمیقی کشید و چشماشو بست. انگار داشت فکر می کرد: - برگرد خونه پرواز .من زن دارم دیگه - ولی تو دوسش نداری - دوسش دارم تنم لرزید . دهنم باز موند ودیگه گریه نمی کردم . فقط مات بهش خیره موندم : - حرف آخرته ؟ - آره - پس اون نگاهات ؟؟؟پس اون حرفات؟؟؟ دندوناشو بهم فشار داد: - همش توهمات تو بود ...من دیگه بهت حسی ندارم بفهم. حس کردم علاوه بر قلبم غرورم هم از هم پاشید - باشه خوشبخت شی ولی ... با خشم ادامه دادم: - ولی منتظر باش منم همین طوری نمی شینم راهمو گرفتم و به سمت خونه حرکت کردم،ولی سوار ماشین نشدم. پیاده می رفتم و گریه می کردم.هرکی از کنارم می گذشت ، یه جور بد نگاهم می کرد. تلفنم زنگ می خورد. اصلا ساعت چند بود. به تلفنم نگاه کردم .امیرحسین بود با حرص گوشیو توی کیفم پرت کردم. حتی نمی دونستم که کجام. فقط راه میرفتم ...مثل دیوونه ها بودم. من همه تلاشمو کرده بودم ولی نشد... ولی انگار اون واقعا منو نمی خواست. به خونه که رسیدم مادر و پدر هر دو توی پذیرایی بودن. مادر به سمتم اومد: - معلومه تو کجایی ؟ میدونی اصلا ساعت چنده . - ببخشید کاری پیش اومد و به سمت اتاقم راه افتادم - همین؟ امیرحسین هزاربار زنگ زد. اونم خیلی نگران بود تو دلم گفتم به درک و درومحکم بستم گوشیمو ازتو کیفم درآوردم نزدیک چهل پنجاه تا تماس از دست رفته و کلی پیام. لیست تماس هارو باز کردم. امیر حسین امیر حسین ....مامان...بابا...خونه ...یگانه ...شیوا و فرزاد .همین یکی فقط واسمم مهم بود. پوشه ی پیامارو با کنجکاوی باز کردم.فقط به دنبال شماره خاص می گشتم . بقیه رو نادیده گرفتم.آخر هم پیداش نکردم. پس چرا بهم زنگ زده بود. شاید نگرانم شده. صداش پیچید توی مغزم - دوسش دارم تنم یخ زد. گوشیو خاموش کردم و خوابیدم . من باخته بودم. ************************* با نوازش های مادر چشمامو باز کردم: - تب داری. گنگ بهش خیره شدم : - ساعت چنده ؟ - یازده - صبح؟ لبخندی زد: - آره دیگه - امیر حسین اومده می خواد ببینتت. - بگو حالم خوب نیست - از دیشب صدبار زنگ زده گناه داره چیزی نگفتم ..مادر از اتاق خارج شد و به دنبالش امیر حسین وارد اتاق شد . کنارم روی تخت نشست: - حالت چطوره؟ - خوبم مرسی - دیشب خیلی نگرانت شدم عزیزم صدبار زنگ زدم جواب ندادی. - آره ندیدم - کجا بودی؟ خیلی جدی نگاهش کردم تا حساب کار دستش بیاد. - مامانت گفت خونه ی یکی از هم کلاسیات بودی برای کار پروژت - امیرحسین حالم خوب نیس میخوام بخوابم - باشه منم داشتم می رفتم ...مراقب خودت باش خانمم بازم زنگ می زنم حالتو می پرسم داشت حالم بهم می خورد. به سلفه افتاده بودم .تب و لرز داشتم و انگار حسابی مریض شده بودم. چند روزیو خونه موندم تنها کسی که با اومدنش حالمو خوب کرد ساناز بود: - باز چه بلایی سرخودت آوردی ؟ با نگرانی بهم نگاه می کرد - هیچی دیوونه سرما خوردم - نخوردی ...مریض شدی ...ضعیف شدی - نه من هنوزم قوی ام - یه چیزایی فهمیدم با کنجکاوی به دهانش چشم دوختم ادامه داد: - با فرزانه صحبت کردم. کلافه گفتم : - نمی خوام درباره ی اونا حرفی بزنم - ولی اینو گوش کن فرزانه می گفت . نامزد فرزاد ،دختر خواهر یکی از دوستای پروین خانم - خب اینو که می دونستم - پروین خانم بعد از عملی که تو خارج انجام داد. هیچوقت مثل سابق نشد. سخت نفس می کشه نمی تونه هر کاری کنه و خیلی چیزای دیگه ... تو این مدت فرزاد خیلی عذاب وجدان گرفته بوده چون فکر می کرده همه ی اینا تقصیر اونه . زمانی هم که میان ایران پروین خانم با این دوستش خیلی صمیمی میشه و از اون دختره خیلی خوشش میاد و ازاون جایی که فکر میکنه ممکنه عمرش به عروسی بچه ها کفاف نمیده از فرزاد می خواد که با اون دختر خواهر دوستش ازدواج کنه. فرزاد قبول نمی کنه ولی بعد از کلی اصرار و خواهش پروین خانم آخر مجبور میشه قبول کنه پوزخندی زدم و گفتم: - این هیچیو تغییر نمی ده . یعنی فرزاد نمی تونست بگه من کس دیگه ایو دوست دارم - نمیدونم والا ولی نمی شه کلا اونو مقصر دونست - نه مقصر منم و احمق بودنم .مقصر منم که این همه وقت منتظرش موندم. اصلا مهم نبود چی شده. مهم این بود که فرزاد اونقدری محکم نبود که پای عشقش وایسه. من باید قدرتمو دوباره بدست میاوردم و بهش ثابت می کردم که به این آسونی نمیشکنم. بعد از اون روز سعی کردم قوی باشم ،بخندم و تظاهر کنم. یگانه مدام برنامه می ریخت که باهم بریم بیرون و من هی بهونه میاوردم ولی یه روز به خودم اومدم و دیدم الکی دارم سعی می کنم از فرزاد دوری کنم .اتفاقا باید باهاش روبه رو می شدم . به یگانه خبر دادم که برنامه بچینه چهارتایی باهم بریم بیرون. اونم با خوشحالی قبول کرد. کلی به خودم رسیدم. دیگه نباید ضعفمو نشون می دادم. امیرحسین اومد دنبالم و باهم به سمت محل قرار حرکت کردیم . اینبارهم اونا زودتر رسیده بودن. بعد از سلام و احوال پرسی یگانه گفت: - پرواز شنیده بودم مریض شدی الان بهتری عزیزم نگاهم به فرزاد افتاد که با تعجب نگاهم می کرد. لعنتی حتی نمی دونست باعث شده بود یه هفته تو تب بسوزم . - آره یه سرما خوردگی عادی بود امیرحسین گفت: - انقدر هم که میگه عادی نبود...تب و لرز کرده بود سعی کردم تمام حرکاتم حساب شده باشه پس با عشوه خندیدم و گفتم: - حالا که خوبم عزیزم حتی امیر حسین هم از این برخورد ناگهانیم تعجب کرده بود. یگانه گفت: - خدارو شکر که حالا بهتری بعد از این موضوع بحثهای دیگه اومد تا این که یگانه گفت: - راستی یه موضوعی هست. اون روز خاله داشت می گفت که بهتره عروسیمون توی یه روز باشه نظرتون چیه ؟ تو دلم گفتم: چه ایده ی مسخره ای . قبل از اینکه امیر حسین باز چیزی بگه گفتم: - ولی فکر می کنم من و امیر حسین زود تر عقد کنیم. همه با تعجب به من چشم دوختن حتی فرزاد هم سرشو بالا آوردو به من خیره شد . ادامه دادم: - آخه ما تو خونوادمون رسمه اول یه مدتی دختر و پسر باهم عقد کرده میمونن بعد مراسم عروسی و اینا . ولی اونطوری که من فهمیدم خانواده ی امیرحسین این شکلی نیستن و از اونجایی که آقا و خانوم صادقی این چیزا رو به خانواده ی ما سپردن پس احتمالا همین کارو بکنیم امیرحسین چیزی نگفت. ولی یگانه در حالی که تعجب کرده بود گفت : - فکر می کنین مراسم عقدتون کیه ؟ امیر حسین گفت: - اونو دقیق مشخص نکردیم ولی هرچی زودتر بهتر. چون خانواده ی پرواز اینا با صیغه ی محرمیت مخالفن . من لبخندی زدم و گفتم: - احتمالا هفته ی دیگه فرزاد که قهوه پریده بود تو گلوش به سلفه افتاد. یگانه ام با تعجب گفت: - چرا اینقدر زود؟ - خب خانواده ی امیرحسین خواستن زودتر محرم بشیم - پرواز خدا نکشتت من لباس یه هفته ای از کجا بیارم؟ - مراسم خاصی نمی گیریم واسه عقد نگران نباش امیر حسین که توی پوست خودش نمی گنجید گفت: - اتفاقا من مایلم واسه عقد و عروسی مراسم بگیریم. آدم مگه چندبار ازدواج می کنه یگانه گفت: - امیر حسین پول مراسمو خانواده ی عروس میدن پسر پس تو نباید رو این چیزا نظر بدی امیر حسین چشمکی زد و گفت: - اون مال قبلنا بود دختر خاله حالا من حاضرم همه داراییمو بدم. و عاشقانه به من نگاه کرد ،با این که از این نگاهاش حالم بهم می خورد ولی سعی کردم بازیگر خوبی باشم و همون طوری نگاهش کنم. - اااا پس شما هفته ی دیگه رسما زن و شوهرید به فرزاد نگاهی انداختم . مثل همیشه که ناراحت بود،لبشو می جوید. امیرحسین گفت: - مثل یه خوابه ولی آره من فقط لبخند زدم. بعد از اینکه از یگانه و فرزاد خداحافظی کردیم توی ماشین نشستیم. امیر حسین همون طور که از روزش تعریف می کرد. یهو ساکت شد و به دستام خیره شد. نگاهشو دنبال کردم : - حلقت کو؟ با بهت به انگشتام نگاه کردم . این همه مدت یادم نبود انگشترو انداخته بودم تو ماشین فرزاد. با من ومن جواب دادم: - ببخشید گمش کردم و سرمو با ناراحتی انداختم پایین. - شرمنده امیر حسین حتی نفهمیدم کجا گمش کردم...من خیلی بی حواسم امیرحسین انگار دلی ازطلا داشت. - فدای سرت عزیزم ...دیدم اون روز واست یه کم گشاده ها تقصیر خودم بود باید خودتو میبردم ولی میدونی عزیزم انگشتر نشونو معمولا عروسو نمیبرن انتخاب کنه ولی میریم الان یکی عین همونو میگیرم واست با رضایت لبخندی زدم. ماشینو حرکت دادو جلوی جواهر فروشی نگه داشت. باهم رفتیم تو و امیرحسین دقیقا همون انگشترو برام خرید و دستم کرد: - قول میدم دیگه گمش نکنم - مرسی خانمم چه جوری میتونستم با همچین آدمی بازی کنم .
  7. panteasa

    فانوس شب| panteasa

    **************************** سانازاومد سه هفته ای می شد ندیده بودمش ،با این که ازش دلخور بودم ولی خیلی دلتنگش شده بودم . حالت قهر به خودم گرفتم و حتی نگاهش هم نکردم. اومد کنارم روی تخت نشست و گفت: - خیر سرت داری عروس میشی این لوس بازیا چیه ؟ - چرا سر زده اومدی ؟ - خیلی بی ادبی والا...خونه ی عمومه به توچه ؟ در ضمن توکه جواب تلفنتو نمی دی بی تفاوت گفتم : - چیزی شده؟ - نشده؟ - شده ؟ - آره دیگه عقب مونده. عروس شدی به من نگفتی...اصلا چرا یهویی ؟ و بعد تو خودش رفت : - هرچند می دونم چرا بغض راه گلومو بست: - تو هیچی نمی دونی - نکنه الان میخوای بگی یه شبه عاشقش شدی؟ - بیخیال ساناز اخماشو توهم کرد و گفت: - تو مثل خواهرمی چیو بیخیال؟ معلومه با خودت داری چی کار میکنی ؟ فکر می کنی فرزاد می فهمه تو داری ازدواج میکنی ؟ - آره می دونه ماتش برد: - مگه دیدیش ؟ باهم حرف زدین ؟ صورتمو برگردوندم تا اشکامو نبینه. - آره چونم گرفت و سرمو برگردوند: - کجا؟ درست تعریف کن. تن صدامو بالا بردم و تقریبا به حالت داد گفتم: - چون نامزدش دوست صمیمی منه. هرروز دارم میبینم که چقدر به هم نزدیک می شن...از نزدیک دست هم گرفتناشون عزیزم گفتناشون برنامه ریختن برای آیندشونو دیدم . اومد کنارم نشست ، سرمو گذاشتم روی پاش و ادامه دادم : - چون هرروز صدبار می میرم خشکش زده بود ، باورش نمی شد . - الهی بمیرم برات تو چی کشیدی؟ - فقط می خوام تموم شه ساناز فقط می خوام تموم شه ... - می شه عزیزم می شه ریز ریز اشک ریختنام تبدیل شد به هق هق حتی سانازهم گریش گرفته بود. - چطوری تونست با من این کارو بکنه...ساناز هیچکس به اندازه ی من اونو دوست نداره ...ساناز تو میدونی نزدیک سه ساله به پاش موندم، با این که اون همه حرف بارم کرد... با اینکه ولم کرد رفت . - درست می شه عزیزکم - چی میخواد درست شه ساناز ؟ قلبم که تیکه تیکه شده ؟ احساساتم که متلاشی شده؟ زندگیم که نابود شده؟ عمری که رفته ؟ - خدا بزرگه تو بسپار به خدا - پس چرا حواسش به من نبود...پس چرا حتی یه لحظه ام به من فکر نکرد...این همه مدت بهش التماس کردم که اونو بهم برگردونه ، ولی ... *********************** تمام هفته استرس داشتم ،نه واسه ی لباس و مراسم و .... می دونستم قراره فرزاد هم بیاد. اگه مادر ببینتش چی ؟ چه فکری می کنه؟ حتما می فهمه...واکنشش چی میتونه باشه . باید بهش می گفتم همه چیو ولی هرروز مینداختم عقب . تا روز مراسم بله برون. ازصبحش ، استرس داشتم . تمام مدت خودمو می خوردم .مطمئن بودم مادر می فهمه...اما واکنشش مهم بود. اصلا معلوم نبود قراره چی بگه؟ نکنه دعوا بشه.نکنه بفهمه نقشم چی بوده. صدای زنگ در، کاملا بهمم ریخت. تموم بدنم می لرزید تا پدر از ما جدا شد که درو باز کنه مقابل مادر ایستادم : - پرواز چرا رنگت پریده؟ - مامان گوش کن. مهمه وحشت زده به من چشم دوخت: - چی شده؟ - مامان هر چی امشب میبینی. اونجور نیس که فکر می کنی. توروخدا واکنش نشون نده فقط صبر کن. بعدا بهت می گم باشه ؟ همین موقع صدای احوال پرسی اومد و مادر هم به سمت در رفت و با همه احوال پرسی کرد ولی واضح دیدم وقتی به فرزاد رسید چجوری خشکش زد. مادر خواسته بود لباس سفید بپوشم دقیقا مثل عروسا. منم یه پیراهن بلند سفید پوشیده بودم که آستیناش گیپور بود.موهامو به تازگی عسلی رنگ کرده بودم. با حالت فر موهام و آرایش غلیظم کاملا تغییر کرده بودم . یگانه منو محکم بوسید و گفت: - مبارکت باشه عزیزم . خیلی خوشحالم تو و امیر حسین خیلی بهم میاین فقط تصنعی خندیدم. احساس نفرت داشتم . امیر حسین کت و شلوار مشکی رنگ پوشیده بود همراه با پیرهن مردونه ی سفید و کراوات مشکی رنگ ساتن . حسابی خوشتیپ کرده بود. ولی من انگار نمی دیدمش. فقط چشمم دنبال فرزاد بود. چند بار نگاهم به مادر افتاد ،حسابی عصبانی بود.حدس میزدم به چیا فکر می کنه . بالاخره بعد از کلی گفت و گو. مادر امیرحسین کادوهارو یکی پس از دیگری آورد و اول از همه جعبه ی حلقه رو به دست امیرحسین داد . امیر حسین هم با مهربونی حلقه رو توی دستم کرد. لبخندی زدم و صورتمو برگردوندم . فرزاد اولین نفری بود که چشمم بهش افتاد. نا امید نگاهم می کرد. سعی کردم بخندم . بعد از حلقه خانم صادقی به سمتم اومد تا گردنبندو به گردنم بندازه ، یه دفعه یادم افتاد گردنبد قلبی شکل هنوز گردنمه به فرزاد نگاه کردم. اونم متوجه این موضوع شده بود. و با تعجب به گردنبندم نگاه می کرد. سرخ شدم. لعنت به تو پرواز ...گند زدی... الان میفهمه چقدر برات مهمه . اه همه ی نقشه هات خراب شد. فقط دوست داشتم اون شب لعنتی زودتر تموم شه...بعد از اون موضوع هرکاری می کردم انگار فایده نداشت.فرزاد حتی نیم نگاهی هم به من نمینداخت. آشفته بودم . نقشه هام خراب شده بودو فقط می خواستم که زودتر تموم شه. مهمونا که رفتن. لنگان لنگان به سمت تخت خوابم رفتم. پاهام به شدت می سوخت. کفشارو از پام در آوردم و به یه گوشه انداختم و لباسم هم همون وسط اتاق رها کردم. خسته بودم،ازهمه ی دنیا خسته بودم.چشامو بستم.خیلی خسته بودم ولی خوابم نمی برد. همش فکر و خیال . نمی شد این طوری این نقشه به درد نمیخورد من تحمل همچین شب هاییو نداشتم زیر لب یکی ازترانه هایی که همیشه می خوندمو زمزمه کردم. تو اوج آسمون بودم به یه دیوار برخوردم نپرس از کی تورو میخوام قدم هامونو نشمردم چه بی رحمی که فردارو بهم حالا نشون میدی واینجا آخر دنیاست تو دستاتو به اون میدی مونا برزویی
  8. panteasa

    فانوس شب| panteasa

    ******************************** به خودت بیا لعنتی. خودش بود،فرزاد من ، الان مال یکی دیگس. به خودم در آینه نگاه کردم،همه چی حقیقت داشت اما اونطور که این همه سال تصور کردم نبود...بیخود این همه مدت منتظر موندم تنها دو سال از بهترین روزهای زندگیم را فدای او کرده بودم،،فدای حماقتم ،اشک از چشمام جاری شد ،احساس میکردم قلبم میسوزه به خودم نهیب زدم... بسه پرواز به خودت بیا الان وقت اشک ریختن نیس... حس کردم تموم وجودم از هم پاشیده. هیچ وقت تو زندگیم انقدر تحقیر نشده بودم ، هیچ وقت تو زندگیم انقدر از هم نپاشیده بودم . حاضر بودم که همون لحظه بمیرم ولی نباشم و این لحظه ها رو ببینم . حس کردم تمام احساساتم از بین رفته است و جاشو یه کینه ی عمیق گرفته...احساس کردم ازش با تمام وجودم متنفرم..وقت اشک ریختن نبود،شیر آبو باز کردم و مشتی از آب را به صورتم پاشیدم... از در دستشویی که بیرون رفتم تو اولین نگاه چشمم بهش افتاد اما نگاهشو ازم دزدید. باید چی کار کنم؟ چی بگم ؟ خدایا این چه وضعیه…من تازه حالم خوب شده بود.تازه عادت کرده بودم تنهایی از پس همه چی بربیام...اما چرا حالا؟چرا بعد از اون همه دعا حالا باید اتفاق بیوفته ؟اونم اینطوری... - عزیزم نشد پروازو معرفی کنم،پرواز یکی از بهترین دوستامه...پرواز اینم نامزدم فرزاد نامزدم؟ چی میگه ؟ نکنه الان باید بگم خوشبختم؟ باید بازهم فیلم بازی می کردم . قوی باش پرواز مثل خودش رفتار کن ،سردو بی تفاوت لبخندی تصنعی رو لبام نشست و ابرویی بالا دادم و گفتم : - خوشبختم - هم چنین اون هم فیلم بازی می کرد ولی خیلی بهتر از من بود،اصلا نگاهم نمی کرد. - خب به سلامتی لباس واسه کی بخریم؟از الان گفته باشمااا من و پرواز نقشه کشیدیم واسه ساق دوش شدن . با خودم گفتم...یه لحظه فکر کن ساقدوش عشقم باشم. با آرنج زدم به پهلوی شیوا : - هیش زشته با اعتراض گفت: - اااا چی و زشته از الان باید معلوم باشه خب... یگانه گفت: - آره عزیزم شما دوتا ساقدوشمین ...مگه من کیو بهتر از شما دوتا دارم . خندم گرفت، حس می کردم ازش متنفرم. پرواز به خودت بیا ...اون بهترین دوستته، اون که چیزی نمی دونست یه کم بعد سفارشاتو آوردن. - راستی عروسی کیه ؟ نگاهی به شیوا انداختم ،احساس می کردم الاناس که خفش کنم، یگانه جواب داد: - زمان دقیقشو مشخص نکردیم ولی ایشالا دو سه ماه دیگه دلم ضعف رفت ،بغضم گرفت...اگه الان چیزی می گفتم همه می فهمیدن که بغض دارم نی رو توی دهنم گذاشتم و تند تند پشت سر هم شروع کردم به نوشیدن باید جلوی این بغض لعنتیو می گرفتم ،شیوا درگوشم آروم گفت: - پرواز آروم آبرومونو بردی ندید بدید و ریز ریز خندید. پشت چشمی نازک کردم و به خوردن ادامه دادم. اون نیم ساعتی که ما دور میز نشستیم برای من یک سال طول کشید. دوست داشتم زود تر برگردم خونه. دوست داشتم پاهامو بردارم و یه نفس تا خونه بدوئم. برم زیر پتو و یه دل سیر گریه کنم. - من و فرزاد با هم میریم. امیر حسینم پروازو برسونه که راه شیوا دور نشه و چشمکی به امیر حسین زد. آخرین بار نگاهش کردم ولی حتی واسه خداحافظی نگاهم هم نکرد . به اجبار سوار ماشین امیر حسین شدم ...مدام با خودم فکر می کردم الان یگانه تو ماشین اونه و من تو ماشین یکی دیگه ... مطمئن بودم که امیرحسین بازم می خواد اون موضوعاتو پیش بکشه... و همین هم شد نزدیک خونه یه جا پارک کرد ، تا اومدم خداحافظی کنم گفت: - پرواز خانم میشه یه پنج دقیقه خواهش کنم که ... اومدم امتناع کنم و بهونه بیارم، ولی انگار یه فکری توی ذهنم جرقه زد : - بفرمایید گوش می کنم با لکنت گفت: - ببینید پرواز خانم میدونم شما تکلیف منو روشن کردیدو من الان حق ندارم دیگه مزاحمتون بشم ولی.. اومدم چیزی بگم که پرید وسط حرفم: - تورو خدا زود عصبانی نشید وایسید من حرفمو کامل بزنم بعد ساکت شدم و ادامه داد: - من نمیتونم از خیالتون درآم قسمتی از زندگیم شدید اگه بخواین من تا ابد هم صبر میکنم...چون با تمام وجودم به شما علاقه مند شدم...اگه یه دلیل قانع کننده واسه من میاوردید من عقب میکشیدم ولی خودتونم میدونید اون دلیلی که شما میارید واسه رد کردن من اصلا واقعیت نداره...زمانی که من اولین بار جوابی که به من دادیدو برای یگانه تعریف کردم گفت شما واسه از سر باز کردن همه ی پسرا این دلیلو میارید در حالی که کسی تو زندگیتون نیس...ما قبل از اینکه شخصا خدمتتون برسیم مادرو پدرم کلی تحقیق کردن پس برای من دلیلای غیر واقعی نیارید اینا منو راضی نمیکنه میدونم ممکنه شما الان به من علاقه نداشته باشید ولی اگر یه کم بهم فرصت بدید.. دیگه حوصله نداشتم حرفاشو تحمل کنم گفتم: - ببینید یک لحظه وحشت زده به من چشم دوخت،میدونم که منتظر بود الان بگم که نه و نمیشه و از این چیزا - ببینید حق با شماست...شما واقعا فرد مناسبی هستید برای ازدواج ،مادر و پدرم هم توی اولین برخورد خیلی ازتون خوششون اومد و مطمئنا علاقتون یه چیز سطحی نیس درسته؟ - بله درسته من واقعا... حوصله ی حرفاشو نداشتم بی توجه ادامه دادم: - پس فکر می کنم شما لیاقت یه فرصتو داشته باشید انقدر تعجب کرده بود که چشمانش دوبرابر باز شده بود : - درست میشنوم؟؟؟...باورم نمیشه ...یعنی..یعنی.. - من جواب مثبت ندادن فرصت بهتون دادم - همینش یه قدم مثبته...همه تلاشمو میکنم بخدا هرکاری میکنم تا دلتونو بدست بیارم وای خدایا شکرت..مرسی مرسی - خب من برم دیگه دیرم شد و درو باز کردم : - پرواز خانوم امروز شما به من یکی از بهترین لحظات عمرمو دادید ممنون به لبخندی اکتفا کردم و پیاده شدم...خداحافظی کردم و به سمت خونه رفتم...باورم نمی شد یه پسر بیست و پنج شش ساله انقدر واسه عشق شبیه بچه ها شه ...هیچ احساسی نداشتم انگار وجدانم از بین رفته بود...به خونه که رسیدم بوی رنگ میومد،مادر گفت: - چه زود اومدی ؟ - آره زود تموم شد بغضم گرفته بود ، مادر مثل همیشه خیلی زود فهمید: - چیزی شده؟ تند تند حرف میزدم نفهمه بغض دارم. - نه خستم میرم استراحت کنم فعلا تا وارد اتاق شدم ،درو محکم بستم، چشمم به پنجره افتاد راستی آخرین باری که از اونور که برام دست تکون می داد کی بود؟ سرمو تو بالش فرو کردم و تا تونستم گریه کردم...این همه آدم مگه چقدره احتمالش هست که دقیقا بیاد با دوست صمیمی من نامزد کنه .اصلا مگه نرفته بود که برنگرده... گریه هام اوج گرفت...هق هق می کردم. دوست داشتم جیغ بزنم.انقدر گریه کردم تا خوابم برد. چشممو باز کردم ساعت چند بود ؟ به ساعت دیواری روبه رو نگاهی انداختم،نزدیک دوازده .چهار ساعت خواب بودم.از جام بلند شدم و از اتاق خارج شدم.مادر کتاب میخوند و پدر هم تلوزیون می دید.کلا هممون دیر می خوابیدیم.نمی خواستم باز زیر ذره بین قرار بگیرم، حوصله ی حرفاشون و سوالاتشون هم نداشتنم. سریع سلام کردم .مادر نگاهی به من انداخت و گفت: - هنوز لباساتو درنیاوردی با همینا خوابیدی...لاقل آرایشتو پاک می کردی صورتت سیاه شده پدر از اون طرف گفت: - علیک سلام خواب آلو امروزم روز تعطیل بود که تا دوازده ظهر خوابیده بودی چیزی نگفتم و به سمت دستشویی رفتم. توی آینه به خودم نگاهی انداختم... تمام صورتم سیاه شده بود ، دلم برای خودم سوخت. گریم گرفت. مثل دیوونه ها با خودم حرف می زدم بسه احمق گریه کردن احمقانس...دیدی که باهات چی کار کرد ...اون حتی دیگه نمی شناستت. صورتمو شستم و از دستشویی بیرون اومدم،دلم ضعف می رفت، به سمت آشپزخونه رفتم. - شامتو گذاشتم رو گاز...یگانه بنده خدا صدبار زنگ زد - باشه بعدا بهش زنگ میزنم شاممو گرم کردم و به اتاقم رفتم .از وقتی رسیده بودم گوشیمو چک نکرده بودم.از تو کیفم درش آوردم حدود بیست تا تماس از دست رفته وپنج پیام.هیجان زده شدم. نکنه اونم زنگ زده یا هیجان تماس هارو چک کردم.نه خبری از اون نبود .همش یا از سمت شیوا بود یا یگانه یا امیر حسین.این این وسط چی میگفت.پیام هارو چک کردم . شیوا : سلام خبرت کدوم گوری هستی؟سالم رسیدی خونه؟فکر کنم اون امیرحسین مختو خورد نه؟ یگانه : وای پرواز امیر حسین راست میگه؟؟؟ یگانه :پرواز صدبار زنگ زدم خونتون مادرت گفت خوابی ،بیدار شدی بهم یه زنگ بزن مردم از فوضولی امیر حسین :سلام پرواز خانم ممنون از فرصتتون قول میدم تمام تلاشمو بکنم شیوا : نه مثل اینکه عقدهم کردین . بی حوصله گوشیو پرت کردم یه گوشه و شروع کردم غذامو با ولع خوردن.همیشه وقتی استرس داشتم یا ناراحت بودم همین طوری بودم زیاد میخوردم. ********************************** کی فکرشو می کرد اون همه داستان عاشقانه که داشتیم به این جا ختم شه ؟اصلا چه طوری ممکنه با این سرعت رسیده باشن ایران و با همین سرعت همسر واسه خودش انتخاب کنه؟اصلا یگانه که جلوی چشمم بود؟ولی نه اون از قبل از عید درباره ی فرزاد حرف می زد و الان اردیبهشت ماه داره تموم میشه ؟ اصلا مگه من به مرضیه خانوم نسپرده بودم اگه میومدن به من می گفت حتما. اصلا مرضیه خانوم هیچ ساناز که با فرزانه در ارتباط بود حتما بهم خبر می داد ؟پس شاید من توهم زدم...شاید مریض شدم...نکنه بیماری روحی پیدا کردم.باید سر دربیارم. هر روز از صبح تاشب این موضوعات تو ذهنم رژه می رفتن،آخر تصمیممو گرفتم باید می رفتم و سر در میاوردم. زنگ دروکه زدم خود مرضیه خانوم درو باز کرد تا منو دید مثل همیشه کلی قربون صدقم رفت پرسیدم: - مرضیه خانوم عمم کجاس؟ - رفتن خرید ولی تا یکی دو ساعت دیگه بر میگردن - نه نمی تونم بمونم کلاس دارم ولی بازم میام حالا بیاین یه کم بشینید کارتون دارم اومد کنارم نشست و کنجکاوانه به دهانم چشم دوخت گفتم: - مرضیه خانوم خانواده ی محبی مثل این که اومدن، آخه فرزانه بهم یه چیزایی می گفت. - وا خانوم ندیدمشون آهان فقط یه بار دو سه ماه پیش آقای محبی اومدن یه کامیون بار زدن و رفتن کسیم باهاشون نبود - مطمئنید مرضیه خانوم - بله مگرنه می دیدمشون دیگه - باشه ممنون من دیگه برم بعدا بازم میام سلاممو برسونید به عمه راحیل و از جام بلند شدم و از خونه خارج شدم. ********************** - میخوام ازت یه سوالی کنم ولی باید قول بدی باهام صادق باشی ساناز خندید و گفت: - فکرکنم اشتباهی زنگ زدی...من دختر عموتم با جدیت گفتم : - ساناز... - اوه اوه مثل این که جدیه ...جانم؟ نفسی عمیق کشیدم و ادامه دادم: - برگشتن نه؟ - کیا؟ - خودت می دونی. - خانواده ی محبی ؟ - آره ساکت شد ،چیزی نگفت ،ادامه دادم: - پس می دونستی - پرواز به خدا تقصیر من نیس - چرا بهم نگفتی ؟ - بابا خودمم دوهفتس خبر دار شدم.من دوماهی بود دیگه با فرزانه ارتباط نداشتم بعدشم دو سه هفته پیش پیام داد ما برگشتیم و بازهم ساکت شد - داداشش ازدواج کرده نه ؟ - درست حدس زدی - حدس نزدم ...یعنی فکرش هم نمی کردم با تعجب پرسید - پس چی؟ - دیدمشون - چی ؟کجا؟ - بیخیال - پرواز تورو خدا ناراحت نباش ما نمی خواستیم تو بازهم ناراحت بشی - ما؟ - من و فرزانه تصمیم گرفتیم بهت نگیم - تو باید بهم می گفتی - بخدا نمی.... - سرم شلوغه فعلا و گوشیو قطع کردم. همه چیز مثل یه کابوسه...بعضی از صبحا که از خواب بیدار می شدم از خودم می پرسیدم که اصلا چرا زندم؟ واسه دیدن این چیزا؟ مگه من چند سالمه ؟یه دختر بیست ودو سالم که هیچ چیز از زندگیم نفهمیدم . بازهم صدای تلفن. حتما امیر حسینه از زمانی که بهش فرصت دادم، دیگه دست از سرم بر نمی داشت.از این کافه به اون رستوران ،از این کنسرت به اون سینما و...و... . منم مثل یه مجسمه دنبالش کشیده می شم و فقط سکوت می کنم. اما نه این بار یگانه بود، ازش بدم میومد اون سهم منو برداشته بود. دکمه ی سبزو با انگشتم کشیدم و گوشی رو گذاشتم روی گوشم - بله؟ - سلام فامیل چطوری؟ چه خبرا ؟کم پیدایی .گلایه نمی کنم می دونم توام درگیر امیر حسینی ...وای پرواز نمی دونی چه قدر خوشحاله...ولش کنی یه سره درباره ی تو حرف میزنه . چیزی نگفتم فقط گوش می دادم. ادامه داد: - زنگ زدم بگم که امروز قرار گذاشتیم چهار نفری بریم بیرون. - چهار نفر کین؟ - من و تو و امیرحسین و فرزاد مات شدم: - شیوا چی؟ - میخوام فامیلی بریم این بارو . بعدشم اون بیاد حوصلش سر میره.توام بهش نگو ناراحت می شه یه وقت - یگانه من به امیر حسین فقط فرصت دادم ولی قبول نکردم با عشوه خندید و گفت: - من مطمئنم قبول می کنی امیر حسین کسی نیست که این فرصتو از دست بده . تو دلم از حرفش خندم گرفت. میخواستم بهونه بیارم که نقشه ای که داشتم یادم افتاد. حالا نوبت من بود به فرزاد یه چیزاییو ثابت کنم . ساعت شش عصر بود.عطر تندی زدم و برای آخرین بار خودمو توی آینه نگاه کردم. اولین بار بود انقدر آرایش می کردم، خط چشم گربه ای چشمامو درشت تر نشون می داد، هیج وقت چشمامو زیاد آرایش نمی کردم چون به خاطر درشتیش جوری جلوه می کرد که انگار آرایش غلیظ دارم. ولی اون روز فرق داشت .موهامو کاملا صاف کرده بودمو رو صورتم ریختم.و مانتوی جلو باز ارغوانی رنگمو با شال و کیف و کفش آبی ست کردم. امیر حسین یه ربعی توی کوچه منتظرم ایستاده بود.به روی خودم نیاوردم.فقط سلام کردم . نگاه دقیقی به صورتم انداخت و گفت : - به به فکر کردم دیگه نمیاین خیلی بیخیال جواب دادم: - اگه زیاد معطل شده بودی میتونستی بری من با آژانس میومدم - این چه حرفیه؟معطل شدن چیه؟ جوابی ندادم ،به نظرم حوصله سر بود. ماشینو حرکت داد و به سمت کافه حرکت کردیم.قلبم تند تند می زد. خیلی استرس داشتم . امیر حسین پشت سر هم هی حرف می زد ولی من انگار نمی شنیدم . فکرم مشغول بود،معلوم نبود قراره چی بشه. از در کافه که وارد شدیم،یگانه دست تکون داد. شونه هامو صاف کردم و لبخندی روی لبهام نشوندم. و بهشون نزدیک شدم .میون راه پاشنه ی کفشم پیچ خورد نزدیک بود با مخ بخورم زمین...من از این عادتا نداشتم. امیر حسین بلافاصله دستشو دور کمرم حلقه کرد. چشمم به فرزاد افتاد با یه حالت مخصوصی نگاهمون می کرد انگار خیلی تعجب کرده بود و خیلیم عصبانی بود.لبخندی زدم و به سمت میز راهمو ادامه دادم.یگانه خیلی خوشحال بود بهش حسودیم می شد: - خیلی خوبه که چهارتایی اومدیم بیرون...کم کم داریم فامیل میشیم از این چهارتاییا زیاد داریم با جدیت نگاهش کردم.یادش رفته بود که من جواب مثبت نداده بودم هنوز.انگار ناراحتیمو فهمید و ادامه داد: - البته اگه پرواز جواب مثبت بده...اوناام مثل ما بهم می رسن تو دلم مسخرش کردم. حتی بلد نیس کلماتو کنار هم بچینه. نگاهم به فرزاد افتاد معلوم بود خون خونشو میخوره.باید یه قدم دیگه جلو برم.باید ثابت کنم نباید با من بازی می کرد. عزممو جزم کردم و گفتم : - اتفاقا منو امیر حسین می خواستیم این خبرو بدیم بهتون همه حتی امیر حسین هم با تعجب به من چشم دوختن. ادامه دادم: - راستیتش من و امیر حسین هم به زودی نامزد می کنیم. نگاهمو چرخوندم تا عکس العمل همه رو ببینم . چشمای یگانه از خوشحالی برق میزد. امیر حسین نمی دونست از خوشحالی چی کار کنه. ولی فرزاد...فرزاد از عصبانیت سرخ شده بود. یگانه با خوشحالی گفت: - وای چرا زودتر خبرشو ندادین؟ خیلی خوش حالم...تبریک میگم به هردوتون و وقتی سکوت فرزادو دید ،روبه فرزاد گفت: - تو چیزی نمی خوای بگی عزیزم؟ حالم بهم خورد . به چه حقی به عشق من می گفت عزیزم . فرزاد به خودش اومد، لبخندی تصنعی زد و گفت: - منم تبریک می گم و پوزخندی زد و گفت: - به پای هم پیر شید. امیر حسین صمیمانه تشکر کرد ولی من فقط تو فکر نقشم بودم. فرزاد با خشم به من خیره شده بود و من سرمو بالا نگه داشتم و با یه لبخند پیروزمندانه نگاهش می کردم...کم کم نگاهش ازروی صورتم پایین تر اومد و جایی ثابت موند. نگاهشو دنبال کردم و دستامو توی دستای امیر حسین دیدم،ناخودآگاه دستمو از دستش بیرون کشیدم. کی دستامو گرفت که من نفهمیدم؟ اصلا به چه حقی ؟ امیر حسین به روی خودش نیاورد. ولی فرزاد بلند شد و عذر خواهی کرد و به سمت دستشویی رفت.حالا نوبت اون بود که عذاب بکشه . کمی بعد سفارشاتو آوردن و فرزاد هم اومد، یگانه گفت: - خب پس امروز مهمون امیر حسینیم نه؟ امیر حسین با خوشحالی گفت: - بله که مهمون منید اصلا خانمم بخواد همه ی این کافی شاپو مهمون می کنم خجالت کشیدم ، دیگه داشت زیاده روی می کردم ************************************* انگار موضوع داشت کم کم جدی می شد. همون شب خونواده ی امیر حسین با پدر تماس گرفتن و دوباره قرار خواستگاری گذاشتند. آخر همون هفته هم برای بار دوم به خونمون پا گذاشتن.هیچی فرق نکرده بود، مادر و پدرش انقدر با من خوب رفتار می کردن که انگار نه انگار من دفعه ی پیش رسما از خونمون انداختمشون بیرون. اون شب یه عالمه صحبت کردن و من فقط سکوت کردم. داشتم دیوونه می شدم. حتی نمی دونستم چه جوری به اون جا رسیدم. چه جوری راضی شدم که درباره ی زندگیم با یه نفر دیگه صحبت کنن؟ می دونستم امکان نداه که بتونم با یکی دیگه زندگی کنم ولی میخواستم که اون نقشه لعنتی رو تا آخر ادامه بدم. اون شب تصمیم بر اون شد که به من فرصت داده بشه که فکر کنم هر چند من جوابمو داده بودم و امیر حسین هم خیلی عجله داشت. همه امید وار بون و خوشحال ولی من... . *************************** - وای امیر حسین یه هفته وقت دارم تازه یه روزشده خندید و گفت : - خب عزیزم من خیلی بی قرارم...یه هفته خیلیه... - خیلی نیست زود تموم میشه - مگه تو به من جواب مثبت ندادی؟ پس این هفته چیه؟ حق با اون بود : - خب من باید با پدر و مادرم تصمیم بگیرم - نکنه نظرت عوض شه - نه نترس همین موقع دوتا بوق که نشونه ی پشت خطی بود به گوشم خورد: - امیر حسین من پشت خطی دارم فعلا - خداحافظ عزیز دلم به شماره نگاه کردم ناشناس بود. جواب دادم: - بله؟ - پس شمارتو عوض نکردی. خشکم زد. صدای آشنای فرزاد. نه شاید اشتباه می کنم : - شما؟ - من ؟ و عصبی خندید: - حق داری نشناسی. باید حرف بزنیم دلم ریخت : - فرزاد تویی - آره بیا پایین . سر کوچتون منتظرم و قطع کرد. باید چی کار کنم ؟ چرا می خواد منو ببینه ؟ به خودم اومدم و از جام بلند شدم و لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون. همون جایی که گفته بود ایستاده بود. انگار تو خواب بودم. سعی کردم خونسرد باشم. حدس می زدم واسه چی اومده .حتما خبر خواستگاریو شنیده. با اعتماد به نفس کامل تو ماشین نشستم و اونم بی هیچ حرفی ماشینو به حرکت درآورد.بعد از مدتی گوشه ای نگه داشت و از ماشین پیاده شد. چقدر برام آشنا بود.به اطرافم نگاه کردم...آره همون جایی بود که اولین بار دوتایی باهم رفتیم ، همون جایی که بهش گفتم من وسیله ی بازیت نمی شم. چقدر راحت بازیم داد. انگار ذهنمو خوند: - آشناس نه؟ به روی خودم نیاوردم : - نه - خوبی اینجا اینه که مثل اون دفعه می تونی فرار کنی. بی مقدمه و با خونسردی گفتم: - مطمئنا کار مهمی داشتید که میخواستید منو ببینید.موضوعی هست در مورد یگانه که بخوای دربارش ازم سوال کنید؟ پوزخندی زد و گفت : - نه . موضوع یه چیز دیگست. - میشنوم خیلی جدی و محکم بودم . - این مسخره بازیات چیه اخماممو توی هم کردم و گفتم: - ببخشید؟ - خودتو نزن به اون راه پرواز ...چه مرگته ؟ این کارات چیه؟ - مراقب حرف زدنت باش...حدت هم بدون - من حدمو می دونم لازم نیس تو بهم یاد آوردی کنی. من می دونستم تو به امیر حسین جواب رد داده بودی. چی شد یهو نظرت عوض شد؟ خنده ای تصنعی کردم و گفتم: - فکر نمی کنم به شما مربوط باشه ، هست ؟ من دلایل خودمو دارم - می دونم که هنوزم دوستم داری چرا با امیر حسین داری بازی می کنی؟ چرا می خوای زندگی خودتو نابود کنی؟ جلو تر رفتم ، دندونام به هم می خورد. با خشم توی چشماش نگاه کردم: - ببینید به خاطر دوستم دارم خودمو کنترل می کنم ولی شما انگار دارید خیلی خودتونو دست بالا می گیرید . آقای محترم بنده هیج علاقه ای به شما ندارم . الانم دیگه مجرد محسوب نمی شم که شما هر وقت بخواین با من صحبت کنید من نامزد کردم دلیلی نمیبینم دیگه باشما صحبت کنم و دقیقا مثل دوسال ونیم پیش به اون سمت اتوبان رفتم و ماشین گرفتم و برگشتم. تاریخ داشت تکرار می شد. خب تا این جا که خوب پیش رفته، نقشم داره خوب پیش میره، حالا باید یه ضربه ی محکم تر بزنم. یه ضربه ای که خوب بفهمه من هم میتونستم خیلی از کارا رو انجام بدم اما پای عشقم موندم. بعد از یه هفته جوابمو دادم. مادر با مادر امیر حسین صحبت کردن . هردو خوشحال بودن. من و پدر کنار هم نشسته بودیم و تلویزیون می دیدیم. مادر که تلفنو قطع کرد، چای ریخت و به ما پیوست: - خانم صادقی بود . جوابو گفتم خیلی خوشحال شد. داشت بال در می آورد گفت یه وقتی برای بله برون در نظر بگیریم که بیان و نشون بیارن. غصه تو چشمای پدر کاملا معلوم بود: - خب تو چی گفتی ؟ - گفتم با پدرش حرف می زنم خبر می دم. فکر کنم این آخر هفته بهتره آخه خیلی عجله داشتن. چون مثل اینکه عروسی بچه خواهر خانم صادقیم نزدیکه. پدرسکوت کرد و من احساس بدی داشتم یعنی کم کم داشتم عروس میشدم؟
  9. panteasa

    فانوس شب| panteasa

    از حموم که اومدم بیرون. لباسامو پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون . شیوا حسابی میز چیده بود. با وجود اینکه یک سال و خورده ای میشناختمش ولی بازهم از کاراش تعجب می کردم. بعد از صبحونه آماده شدم. شیوا گفت که لازم نیست مقنعه سرم کنم با تعجب پرسیدم: - مگه دانشگاه نمیریم ؟ - نه بابا کی حال دانشگاه داره میریم بیرون از خونه زدیم بیرون و رفتیم به سمت پل طبیعت.همین که رسیدیم. شیوا مدام با تلفن حرف میزد و ولی معلوم نبود با کی . تا اینکه بعد از مدتی سردر گمی بالاخره فهمیدم با یگانه همانگ می کرده. یگانه با چهره ای مضطرب از راه رسید.خیلی دلخور بودم.جواب سلامشو به سردی دادم ولی یگانه محکم بغلم کرد : - پرواز با من سرد نباش باور کن قصد ناراحتیتو نداشتم - بیخیال - نه نمیخوام ناراحت باشی - نیستم بیخیال - به خدا خیلی روم فشار بود اون پسرخالمم هی گیر داده بود با تو حرف بزنم. - اینا حرفاتو توجیح نمی کنه شیوا پرید وسط ماجرا: - شیوا باز خودت چیز نکن....انقدرم مثل فیلما حرف نزن و روبه یگانه گفت: - توام به اون پسرت خالت بگو بیخیال شه دیگه گند زده به دوستیمون...خرس گنده داره دکتری می گیره بعد مثل بچه های دبیرستانی دیگرانو واسطه می کنه . من و یگانه با تعجب به شیوا نگاه کردیم: - چیه چتونه ...مغزمو خوردین والا...راه بیوفتین امروز روز دعوا نی با هم سه نفری رفتیم روی یه نیمکت نشستیم که شیوا اشاره به یگانه زد.یگانه انگار نمی دونست چه جوری شروع کنه. با تعجب گفتم - چی شده ؟ شیوا گفت : - اه بنال دیگه یگانه یگانه دست دست می کرد .با کلافگی گفتم : - وای بگو دیگه چی شده؟ - از دیشب که فهمیدم انگار دارم رو ابرا راه میرم ...انگار خوابم شیوا کلافه گفت: - لعنتی میگی چی شده یا نه؟ - خواستگاری کردن این جمله رو چنان با هیجان و بلند گفت که منو شیوا ناخواسته اطرافمونو نگاهی انداختیم که نکنه کسی متوجه ما شده باشه .شیوا گفت: - آرووووم ...نمیری از خوشی ...الان همه فکر می کنن ترشیدی موندی رو دستمون با هیجان به یگانه چشم دوختم: - وای یگانه چی میگی ؟واقعا عجیبه زود باش کامل توضیح بده. - دییشب خالم یک ساعت با دوستش صحبت می کرد بعد که قطع کرد گفت منو واسه پسرش خواستگاری کرده و واسه امشب میان که حرفارو بزنن وای من تا شب چه جوری صبر کنم اصلا درک نمی کردم چطور ممکنه یکی انقدر ساده به عشقی که ظاهرا هم یک طرفه بوده برسه. شاید بعد از اتفاقایی که برام افتاده بود به این نتیجه رسیده بودم آخر همه ی عشقا نرسیدنه. اما یگانه خلاف اینو ثابت کرد. حسرت شادیشو می خوردم اگه این اتفاق برای من میوفتاد حتم دارم از خوشحالی سکته می کردم. بعد ازاون روز یگانه رو خیلی کم دیدیم تا آخر اون هفته که خبری ازش نشد و هفته ی بعدش هم فقط به هر دومون زنگ زد و خبر داد که درگیر مراسم بله برون و این حرفاست ولی واسه ی هفته ی بعد برنامه چیده که با نامزدش همگی بریم بیرون. انگار برای عروسی زیاد عجله داشتن...همه چی انقدر سریع پیش رفت که ما حتی باورمون نمی شد که یگانه داره متاهل می شه. ***************************************** سعی کردم لباسای تقریبا رسمی بپوشم ،من که نمی دونستم نامزد یگانه چه جور آدمیه... اصلا باید بهش چی بگم ؟آقای چی ؟خوش حال شدم از دیدنتون؟ یگانه از شما خیلی تعریف کرده؟ نه اینا خوب نیس همون سلام و احوال پرسی بسه. می دونستم امیر حسین هم حتما میاد . امروز باید کامل تکلیفشو روشن کنم... حتما بهش می گم که من یکی دیگه رو دوست دارم. شیوا اومد دنبالم و اونم حسابی تیپ زده بود.نگاهی به من انداخت و گفت: - فکر کنم یگانه امروز باید نگران باشه تصنعی اخمی کردم و گفتم: - خجالت بکش - بریم که دیر شد بر خلاف حرف شیوا خیلی هم زود رسیدیم.شیوا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : - یه ربعی مونده ... یه قهوه سفارش بدیم تا بیان و دوتا قهوه سفارش داد.قهوه ی هردومون تموم شده بود اما هنوز سروکله ی یگانه و نامزدش پیدا نشده بود فقط امیر حسین رسید و مثل ما منتظر بود. حدود ده دقیقه بعد امیر حسین گفت: - فکر کنم اومدن و ما به سمت در نگاه کردیم . خشکم زد. باورم نمی شد.
  10. panteasa

    فانوس شب| panteasa

    فصل هشتم همونطوری که فکر می کردم ،موضوع امیرحسین به این سادگیا تموم نشد. اواسط زمستون بود. از سر کار خسته و کوفته برگشتم خونه تا وارد شدم ،مادر به استقبالم اومد و کاپشنمو از دستم گرفت. - خسته نباشید عزیزم..چه خبر - ممنون ...هیچی مثل همیشه - گشنته ...چیزی میخوری با تعجب نگاهش کردم: - نه ...چیزی شده ؟ - نه مگه باید چیزی بشه ؟ - مهربون شدین - ای چشم سفید من مهربون بـــــــــــــــودم. و خندید... پرسیدم: - بابا کجاست ؟ - داره میاد نزدیکه ...توام برو حموم زود بیا ... - نه امشب حالش نیس - برو دختر...مهمون داریم - جدا؟کی؟ - نمی شناسی بدو برو حموم بعدهم یه لباس شیک بپوش...نه تو سلیقه نداری خودم انتخاب میکنم برات میذارم - اوا چرا با خاک یکسان میکنی آدمو - برو میگم الان میانا به سمت حموم رفتم ویه دوش مختصر گرفتم و اومدم بیرون. موهامو سشوار کشیدم و لباسایی که مادر گذاشته بودو پوشیدم. عجیب بود.لباسا کاملا رسمی بود ، یه شلوار کرم، شومیز قهوه ای رنگ و کفشای پاشنه بلند .کفشارو پام نکردم و همونجور از اتاق بیرون اومدم. مادر به سرتاپام نگاهی انداخت و گفت : - یه کم به خودت میرسیدی میگم مهمون مهمیه ... - خب باشه... - کفشات کوووو؟؟؟؟؟ وای پرواز تو منو دق می دی - باشه بابا حرص نخور الان درستش می کنم به اتاق رفتم و آرایش مختصری کردم ،کفشامو پوشیدم و اومدم بیرون. مادر بازهم متفکرانه نگاهی بهم انداخت : - حالا شد یه کم بعد پدر هم رسید، مادر جعبه ی شیرینی و میوه هارو از دست پدر گفت و شروع کرد به غر زدن: - اااا چقدر دیر اومدی الان می رسن - ای بابا خانوم هنوز مونده ساعت نزدیک هشت بود که زنگ در به صدا دراومد. و مدتی بعد مهمونا رسیدند و به استقبال رفتیم ،همین که رفتم جلوی در خشکم زد. امیر حسین و مادر و پدرش از در وارد شدند.انقدر تعجب کرده بودم که حتی اصلا یادم نیس چجوری سلام و احوال پرسی کردم. مادر امیرحسین محکم بغلم کرد و چندبار صورتمو سفت بوسید.تو دستای چاقش نزدیک بود خفه شم: - قربون عروسم برم. هیچ چیزی نمی فهمیدم . یعنی چی ؟یعنی مادر و پدرهم فهمیده بودن؟ گفتگو اول با وضعیت آب و هوا و این که چرا هوا دیوونه شده که یه روز برفیه یه روز آفتابی ،شروع شد و بعد هم نوبت به موضوع اصلی رسید. توی دلم کلی فحش بار یگانه کردم و مطمئنا اگه اون موقع جلوی چشمم بود خفش می کردم. پدر امیر حسین که معلوم بود فاصله ی سنی زیادی با همسرش داره شروع کرد،دقیقا مثل امیر حسین صحبت می کرد،محترمانه و کتابی. - خدمتتون عرض کنم آقای سعادت قصد ما سر و سامون دادن این بچه هاست و بعد از سالها آقازاده ی ما موافقت کردن که ازدواج کنن واز اونجایی که معلومه دختره شما باعث شد امیر حسین این تصمیمو بگیر،ماییمو همین یه پسر و هرکاری از دستمون بربیاد برای خوشبختیش انجام میدیم اصلا از این سناریو خوشم نمیومد...حس می کردم دارم دستی دستی متعلق به کسی می شدم که حتی کمترین سهمی توی قلبم نداشت. دیگه صداهارو نمی شنیدم....توی خلسه ای عمیق فرو رفتم...از دنیا جدا شدم و فقط فکروخیال بود که به سمت سرازیر شده بود. اگه الان به جای امیرحسین ،فرزاد نشسته بود چی ؟اگه قرار بود با اون دربارهی آیندمون صحبت می کردیم چی می شد ؟چرامن باید بعد از دوسال هنوزم به فکر اون باشم ؟چرا دست از رویاسازی برنمی دارم؟ گریم گرفته بود. تو دلم به این روزگار و این تقدیری که برای من رقم زده بود ناسزا گفتم ... چی فکر می کردم و چیشد . یه لحظه خودمو دست تو دست امیر حسین تصور کردم. اینکه اون حتی نزدیکم باشه عذاب بود چه برسه به این که فکر کنم شریک زندگیمه ...نه اینکه ازش بدم بیاد ولی نمی تونستم به عنوان همسرم ، همراهم و عشقم قبولش کنم . یه لحظه از فرزاد متنفر شدم که منو توی اون وضعیت قرار داده...ممکن بود با بودن اون همه ی دنیام فوق العاده با الان فرق کنه. در واقع یه لحظه از همه متنفر شدم چطوری امیر حسین جرئت اینو به خودش داده بود که بدون هماهنگی با من پاشه بیاد خواستگاری ... چجوری پدر و مادر به این سادگی قبول کرده بودن یه غریبه بیاد خواستگاری دخترشون. چجوری خانواده ی امیر حسین انقدر خودخواه بودن که فقط به خواسته ی پدرشون توجه کنن و هیچ اهمیتی به من ندن. گرجه مورد آخر واقعا غیر منطقی بود ولی من به حدی عصبانی بودم که هیچی برام مهم نبود . نمی دونم چی شد و من چجوری این جرئتو به دست آوردم که از جام بلند شدم و خیلی جدی گفتم: - معذرت میخوام از حضورتون...ولی راستیتش من خدمت آقای... و فامیلیشون یادم نیومد ادامه دادم: - امیرحسن عرض کردم که آمادگی ندارم...ببخشید الانم اصلا حالم مساعد نیست شبتون خوش و تقریبا به سمت اتاقم دویدم.کفشای لعنتی حسابی پامو زده بود با اینکه چند قدمم باهاش برنداشته بودم... روی تختم ولو شدم و زدم زیر گریه و یه دل سیر گیر کردم. خدایا تو چطوری منو فراموش کردی...مگه من بندت نیستم؟دیگه تا کی باید اینطوری خورد و خاک شیر بشم؟ خدایا اون داره اون ور دنیا خوش می گذرونه و من این جا دارم زجر می کشم ...خدایا این انصافته ؟ خدایا تو که مارو واسه هم نمی خواستی چرا اونو از یادم نمیبریش... . اصلا نفهمیدم چی شد که با صدای بسته شدن در اتاق به خودم اومدم و به سمت در نگاهی انداختم.مادر نزدیک تر شد. کنارم روی تخت نشست و موهامو نوازش می کرد: - یهو چی شد ؟ جوابی ندادم ،حسابی ازش دلخور بودم که حتی یه کلمه هم به من خبر نداده بود. - راستیتش منم چندان راضی نبودم...ولی چندین بار مادرش بهم زنگ زد و باهام صحبت کرد...معلوم بود خانواده ی متشخصین وآخرهم پدرش با بابات صحبت کرد و باباتم خیلی خوشش اومد وسط گریه هام گفتم: - می خواستین از دستم راحت شین خب واضح می گفتین - اااچرت نگو...خوب من فکر کردم وقتی مورد خوبیه چرا فرصت ندیم بهشون - مامان من فقط نزدیک بیست و دو سالمه - خب باشه من همسن تو بودم تو دوسالت بود فکر نکن بچه ای. کسی نمی تونه تورو مجبور کنه ازدواج کنی من فقط می خواستم ... - نه مامان لطفا دیگه به جای من تصمیم نگیر کمی سکوت کرد و بعد از اتاق بیرون رفت جلوی در صدای گفتگوی مادر و پدر ومی شنیدم: - حالش خوبه؟ - آره خوبه نگران نباش بذار یه کم تنها باشه ********************** فردای اون روز سامان خیلی ناگهانی اومد خونمون ، خیلی وقت بود که بهم سر نمی زد. انگار هم اون درگیر بود وهم من. بازهم برام کتاب آورده بود. یکی از کتاب های شعرو برداشتم و باز کردم و شعری ازش خوندم : آمدم بال تو باشم ،نه پرو بال کسی آمدم تا نشوم غیر خودت مال کسی خواستم شهر از این قصه بردار شود تا مبادا بنشینی وسط فال کسی امید صباغ نو - شنیدم اومدن خواستگاریت نگاهمو از رو کتاب برداشتم و به سامان نگاه کردم: - آره از کجا شنیدی ؟ - عمو گفت. چیزی نگفتم و بقیه ی کتابمو خوندم ، بعد از یه کم سکوت گفت - جوابت چیه ؟ - من جوابمو بهشون دادم گفتم نه نگران پرسید: - یعنی اگه بازهم بیان... - باز هم من جوابم نهه - خوبه با خنده بهش نگاهی انداختم : - نگران بودی شوهر کنم و دیگه سر به سرت نذارم ؟ خندید ادامه دادم : - نترس پسر عمو حالا حالا ها بیخ ریشتونم . نگاهاش عجیب تر از همیشه بود. ******************************** - به خدا من روحمم خبر نداشت چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم: - یگانه حرف الکی نزن تو تو خونه ی اونا زندگی می کنی و اون وقت نمی دونستی قراره بیان خواستگاری - ای باباخوب گفتن داریم میریم مهمونی من چی بگم بگم نرین ؟ چیزی نگفتمو ساکت نشستم شیوا گفت: - خیلی خوب انقدر قیافه گرفتن نداره که..ماشالا شستیشون گذاشتی کنار - خب دقیقا به خاطر همین ناراحتم...خیلی خانواده ی با شخصیتی بود شیوا ابرویی بالا داد و گفت: - اوهو پس پشیمون شدی شیطون نه اخمی کردم و گفتم: - نه خیــــــــــــــر - باشه خوب حالا نزن بعد هر سه تامون ساکت شدیم و انگار شیوا چیزی یادش افتاد: - اینا رو بیخیال...پرواز کلا عقلش کمه، بعدا می فهمه چیو از دست داده فعلا یگانه رو بچسبیم با تعجب به یگانه نگاهی انداختم : - چه خبره یگانه؟ - هیچی خبری نیس شیوا بزرگش میکنه شیوا دستاشو بهم مالید و گفت: - چیو بزرگش می کنم بزرگ هست - گفتم که چیزی نیس احساس کردم یه کم از دستم ناراحته - یگانه تو یکی دیگه لوس نشو اعصاب ندارم - خب واقعا چیزی نیس شیوا با هیجان گفت : - باشه خودم می گم ...دوستمون عاشق شده با تعجب به یگانه نگاه کردم : - چی ؟وای جداااا؟چرابه من نگفتی ؟کی هست؟ - شما اگه فرصت میدادی می گفتم. - حالا بیخیال تعریف کن - راستش هیچی نمی دونم دربارش...پسر یکی از دوستای خالمه تازه از خارج اومده، خیلی خوشتیپ ...خیلی هم سنگینه اصلا با هیچ کس حرف نمی زنه. - اینارو بیخیال اونم واکنشی نشون داده نسبت بهت - نه هیچی...مطمئنم یک طرفس شیوا گفت: - مشکلی نیس واسش نقشه می کشیم یگانه زد زیر خنده و گفت: - خیلی سرد و سخته آخه ..اصلا نمی شه نفوذ کرد بهش شیوا پوزخندی زد و گفت : - از این سخت ترشم دیدیم...حداقل دلم به تو روشنه...شیرینی اینو نخوردیم دیگه شیرینی تو اجباریه خوردنش ******************************* امیر حسین بیخیال نمی شد بارها زنگ زد و چندباری هم بهم یادآوری کرد که به این زودیا بیخیال نمیشه و فقط یه کم فاصله می گیره تا فکرم آروم بشه. از طرفی موضوع عشق مرموز یگانه حسابی کنجکاومون کرده بود...انگار حسابی عاشق شده بود و اون پسر نا شناخته هیچ واکنشی نشون نمیداد . هیچ وقت یگانه رو اونطوری ندیده بودم...حسابی رفته بود تو فکر وسخت مضطرب بود ، گاهی هم غمگین .اعتماد به نفسش کاملا از بین رفته بود و فکر می کرد حتما خوشگل نیس که نمیتونه توجه اون پسرو به دست بیاره . از طرفی اصلا دوست نداشت دربارش حرف بزنه انگار خجالت می کشید ما کلی به یگانه امید واری می دادیم ولی مدتی که گذشت متوجه شدیم که واقعا بی فایدس و حتی شیوا هم که خیلی امید وار بود شروع کرد به نصیحتا و حرفای منطقی تا یگانه رو منصرف کنه. اون جور که از ظواهر امر معلوم بود پسره یه شاهزاده ی سوار بر اسب مغرور بود که حتی به خودش زحمت جواب دادن به سوالات دیگرانو هم نمی داد. از طرفی شیوا هم سخت مشغول کار بود...و حسابی پیشرفت کرده بود. چند تا کلاس مرتبط با رشته ی تحصیلیمون می رفت و هم سر کار.خیلی هم جدی شده بود. منم اون وسط از روزای قبل تنها تر شده بودم. بهار اومده بودو هیچیو عوض کرده بود مثل سالهای پیش. هنوزهم امید وار بودم یه معجزه پیش بیاد. یه روزو درست یادمه من ، شیوا و یگانه طبق چهارشنبه های هر هفته بعد از کلاس ساعت سه مون به سمت کافه ای در اون حوالی رفتیم تا خستگی در آریم و بعد هم کلاس بعدی. یگانه حسابی از دستم عصبانی بود. نمیدونم چرا شاید به خاطر اینکه روزهای اخیر جواب امیر حسینو نمی دم و حدسمم درست بود چون شیوا که مسئله رو پیش کشید اونم مثل بمب ترکید: - ببین شیوا من الان مهمون اوناام همه چیو از چشم من میبینن اگه واقعا نمیخوایش لطفا بازیش نده راحت بگو نه و اونم بره پی زندگیش من داشتم از تعجب شاخ در میاوردم.. - ببخشید پس این همه مدت داشتم چی می گفتم...همه چیو ننداز تقصیر من. من صدو بیست بار جواب منفی دادم. پسر خاله ی تو ولم نمی کنه دیگه مشکل من نیس بازهم با همون لحن بدش ادامه داد: - چرا هست تو با رفتارات اونو امید وار کردی پوزخندی زدم و گفتم : - اگه شما راه بهتری داشتین بفرمایید...چطوری از شر پسر خالتون راحت شم اون وسط انگار من گناهکار بودم چون یه دفعه شیواام پرید وسط موضوع : - خب پرواز اگه ازش خوشت میاد، به جای این موش و گربه بازی ها باهاش چندباری برو بیرون شاید به توافق برسی خون خونمو می خورد اینا چی می گفتن: - شماها نمی فهمین وقتی میگم من هیچ علاقه ای بهش ندارم؟ می فهمین وقتی میگم یکی دیگه رو دوست دارم ؟ تو دلم بهش تعهد دارم؟ شیوا پوزخندی زد و گفت : - تعهد ؟؟؟ پرواز اون تورو ول کرده می فهمی ؟ اون نمی خوادت ؟ این شر و ورای شاعری و عاشقانه رو ول کن بفهم اون دیگه وجود نداره ...دیگه ام نمیاد این حقیقته از جام بلند شدم و در حالی که مقاومت می کردم اشکام جاری نشه. محکم و قاطع گفتم : - فکر می کردم شما دوتا دوستامین... ولی مثل اینکه این طوری نیس...نمی خوام دیگه بابت هیچی روم حساب کنید... و ازکافه زدم بیرون. دیگه نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم. از خیر کلاس بعدی گذشتم و به سمت خونه رفتم. دوباره چشمم به اون پارک لعنتی خورد. یاد روزی افتادم که ترکم کرده بودو واسه همیشه رفت. میدونم این صدمین بار بود.های های اشک ریختم.انقدر گریه کردم کردم که احساس کردم دیگه خالی شدم. برای بار هزارم شکسته بودم حق با اونا بود اون منو ترک کرده بود و رفته بود و من حالا بعد دو سال ونیم هنوزم .... پاشدم و رفتم خونه ...بازم خسته بودم مانتوم و مقنعمو روی میز تحریرم پرت کردم و گوشیمو از توی کیفم در آوردم . ده تا تماس از دست رفته داشتم و همش از طرف شیوا بود ، گوشیو خاموش کردم و انداختم یه گوشی از اتاقم. تا چند روز بعد هم روشن نکردم . و بعد هم گرفتم خوابیدم . از فردای اون روز زنگ زدم شرکت و گفتم دیگه نمیام...خوشبختانه پنج شنبه و جمعه و شنبه هم کلاس نداشتم ولی یک شنبه هم نرفتم دانشگاه نه به خاطر این که نمی خواستم با دوستام روبه رو شم واسه این که نیاز به فکر کردن و شروع یه زندگی تازه داشتم. دوشنبه بود که با خیال راحت قرار بود مثل روزای قبلش تا دوازده بخوابم. اما صبح زود بود که مادر در را باز کرد و صدام کرد - پرواز نمیخوای بری امروزم دانشگاه - نـــــــــه بابا بذار بخوابم میخواستم برم بیدار میشدم دیگه بعد درو بست . یه کم بعد تلفن خونه زنگ زد ...بعدش زنگ خونه و من به خیال اینکه احتمالا اشتباهی زنگ زدن باز به روی خودم نیاوردم . اما تا می خواست بازچشام گرم شه در اتاق باز شد و بسته شد و کمی بعد احساس کردم کسی کنارم خوابیده. برگشتم و با تعجب دیدم شیواست . چشامو مالیدم . انگار میخواستم بدونم خوابم یا نه . بیدار بودم از جام پریدم . خیلی ریلکس دراز کشیده بود و با گوشیش کار می کرد. - تو اینجا چی کار می کنی ؟ چشمشو از روی گوشیش برداشت و به من چشم دوخت بعد حالت عجیبی گرفت و گفت: - ایی قیافشو تو دختری آخه با چشمای گشاد نگاهش کردم ادامه داد: - از موهات چربی میچکه.ابروهاتم که ... - تو اینجا چی کار می کنی ؟ باز چشمشو به گوشیش دوخت : - یه دقیقه زر نزن جواب اینو بدم بعد جواب تورو میدم . همین موقع مامان در زد و شیوا خودشو جمع و جور کرد: - بچه ها من دارم میرم سر کار کاری ندارین ؟ - نه خاله شما برید خیالتون راحت - دخترا صبحونه ام رو میزه - مرسی خاله یه دقیقه اومده بودیم خودتون بودیم حالا یه نون پنیری میخوردیم من گفتم : - فرقی نداره رو میزم نون پنیره - ااا پس هیچی مادر گفت : - شیوا جان دوست نداری زنگ بزنم سوپر یه چیزی بیارن - نه خاله این حرفا چیه خودمون یه کاریش میکنیم - پس پروازم دست تو امانته - چشم خیالتون راحت مادر خداحافظی کرد و رفت گفتم: - تو مراقب خودتم نمیتونی باشی چه برسه به من. - تو حرف نزن... فکر نمی کردم انقدر لوس باشی. - من لوسم ؟ هرچی از دهنتون اومد بهم گفتین - بابا خب عصبانی میکنی آدمو - اوا عصبانی میشی باید هرچی دهنته بگی ؟ - ااا گندش نکن....پاشو برو حموم خبرت… از بوی گندت خفه شدم خودمو بو کردم و گفتم: - چرت نگو پریروز حموم بودم . - پاشو پاشو دیر شد - کجا دیر شد؟ بلند شد و منو به سمت حموم هل داد.
  11. panteasa

    فانوس شب| panteasa

    یگانه چند باری پیغام پسغام از طرف امیر حسین آورد ولی من جوابم همون بود ،شیوا و یگانه نمی خواستن قبول کنن ولی من روی تصمیمم مصمم بودم و کوتاه نمی اومدم. حتی دیگه با ماشین امیر حسین بر نمی گشتم و قبل از این که برسه آژانس می گرفتم، یه موقع هاییم که برنامه میذاشتن که بریم بیرون من یه بهونه میاوردم و نمی رفتم. آخر خودش پا پیش گذاشت. بعد از دانشگاه سه تایی از دانشگاه بیرون اومدیم ،خواستم خداحافظی کنم که یهو جلومون سبز شد: - سلام به همه دهنم باز مونده بود به شیوا و یگانه نگاه کردم هردوشون با لبخندایی گشاد به امیر حسین نگاه می کردن. امیر حسین ادامه داد : - راستیتش امروز زود تر اومدم که ... و ادامه ی حرفشو خوردو با نگاهش به یگانه اشاره داد .یگانه هم با آرنجش ضربه ای به پهلوی شیوا زد و شیواگفت: - ما میریم دیگه فردا می بینمت پرواز فعلا تا اومدم اعتراض کنم ،دور شدن و امیر حسین همون جوری به من خیره مونده بود: - فقط چند دقیقه میشه صحبت کنیم ؟ از لحن کتابیش همیشه خندم می گرفت ،ولی این بار جدی بودم ،همراهش توی ماشین نشستم. عذاب وجدان داشتم...هی با خودم تکرار می کردم احمق تو که به کسی تعهد نداری پس چه مرگته؟ اما دلم این چیزا حالیش نمی شد مگه تعهد همیشه ظاهریه بعضی وقتا یکی میره یکی میمونه ،اونکه میمونه نمیتونه تا ابد کسیو جای اون که رفته بیاره،حتی اگهبه بدترین شکل رابطه تموم شده باشهو هیچ امیدی نمونده باشه. - بریم کافی شاپ یا جایی که غذا بخوریم با این جمله منو از افکارم بیرون کشید: - بله؟ - عرض کردم بریم کلفی شاپ یا رستورانی چیزی - فکر نمی کنم لازم باشه یه جایی میتونید نگه دارید تو همین ماشین صحبتتونو کنید - نه این طوری که نمیش.. با جدیت گفتم: - شما گفتید چند دقیقه ... - بله ولی این طوری درست نیست ...خواهش می کنم اجازه بدید بریم یه جای مناسب چیزی نگفتم. مدتی بعد جلوی یه کافی شاپ لوکس ماشینو پارک کرد. - این جا جای خوبیه ،اکـثر اوقات هم خلوته بی هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم ،امیر حسینم گوشی و کیف پولشو برداشت و ماشینو قفل کرد و باهم وارد کافی شاپ شدیم. انگار بارها به اون کافی شاپ رفته بود باهمه احوال پرسی کرد و بعد رو به یکی از گارسونا گفت: - میز همیشگیم خالیه؟ - بله آقا..بفرمایید باهم به طبقه ی بالا رفتبم،کنج ترین جای کافی شاپ نشستیم و بعد از دادن سفارش امیر حسین شروع کرد: - فکر کنم یه چیزایی یگانه باهاتون در میون گذاشته نه؟ چیزی نگفتم ،اصلا نمیدونستم باید چه چیزی بگم...حالم بد بود بعد از فرزاد این اولین بار بود که با یه مرد غریبه میومدم کافی شاپ . وقتی سکوتمو دید ادامه داد : - راستیتش پرواز خانوم شاید هنوز منو اونطور که باید نمی شناسید ولی درکل من پسری نیستم که دنبال دختر و این جور چیزا باشم تا همین چند وقت پیش قبل شما، بیزار بودم از اینکه به ازدواج و این جور چیزا فکر کنم . ولی با دیدن شما همه چی عوض شد ، راستیتش به مرور زمان با دیدن رفتاراتون و شخصیتتون بهتون علاقه مند شدم . مکـثی ایجاد کرد تا پیشخدمت سینی سفارشات رو خالی کنه ،بعد از اینکه پیشخدمت رفت ادامه داد: - میدونم به تازگی مادر بزرگتونو از دست دادین و شاید همین مورد روی تصمیمتون تاثیر بذاره ولی من منتظر میمونم تا هر وقت که لازم باشه یه کم با کافه گلاسم ور رفتم ،تا شاید بتونم کلماتو کنار هم بچینم و چیزی بگم : - ببینید فکر می کنم شما دچار اشتباه شدید. من به یگانه ام گفتم، من قصد آشنایی ندارم یعنی نمیخوام که ... حرفمو نا تموم گذاشت : - باور کنید من قصد بدی ندارم ،اگه پا پیش گذاشتم و اول با خودتون در میون گذاشتم ترسیدم شاید اگه خانوادم یهویی برن با مادرتون صحبت کنن ،هم شما و هم خانوادتون غافلگیر بشین...من قصدم... پریدم وسط حرفش : - اصلا فرقی نداره قصد شما چیه ...من آمادگیشو ندارم انگار بی صلاح شد ودیگه حرفی نداشت ولی از نگاهش معلوم بود نا امید نشده .با آرامش و لبخند مرموزی کنج لبش قهوشو سر کشید. ***************************** مادر و پدر بعد از اینکه عقد کردند ، تصمیم گرفتن چند روز دوتایی باهم برن سفر. هرچی گفتم خودم تنهایی از پس خودم برمیام قبول نکردن.در نتیجه قرار شد اون چند روزو برم خونه ی عموم و پیش ساناز باشم...دوست نداشتم برم خونه ی عمه...می ترسیدم مثل بار قبل با دیدن خونه ی خالی محبی روحیم بهم بریزه ،تازه یه کم بهتر شده بودم . سه چهار روزی قرار بود خونه ی عمو بمونم. چیز زیادی تغییر نکرده بود.مثل همیشه می رفتم دانشگاه وبعد سرکار ، آخرسرهم خونه ی عمو. روز اول پدر منو رسوند و کلی سفارشمو به سامان کرد و بعد رفت. سهیل و سامان نذاشتن دست به وسایلم بزنم و هردو بارامو بلند کردن سهیل همین که بارامو گذاشت توی آسانسور گفت: - پرواز فکر کنم چترتو آوردی دیگه - هان؟ سامان گفت: - ااا سهیل زشته - بابا چه زشتی این همه بار آوردی واسه چند روز...خیالمونو راحت کن واسه چند روز چتری خونه ی ما؟ به شوخی چشم غره ای رفتم و گفتم: - خونه ی عمومه به توچه ؟ زن عمو کلی ازم استقبال کرد و بعدهم ساناز.انگار خیلی خوشحال بود که قراره چند روزی پیش هم باشیم . شب بعد از شام باهم به اتاق رفتیم و کلی حرف زدیم بعد از این که داستان امیر حسینو تعریف کردم کلی غر زد: - پرواز تو خولی ...دیوونه ای ...روانیی ...بدبخت آخه چرا؟؟؟؟ - هـــــــــــــــی آروم ...هرچی ازدهنت اومد قشنگ بارم کردیا. - حقته آخه توام آدمی ؟بی شوهری بی داد میکنه بعد توئه بی شعور که واست گیر اومده فرتی فرتی رد کردی رفت. به دیوار تکیه ای دادم و گفتم : - ای بابا حالا بزرگش نکن انقدر - چیو بزرگ نکنم الان اگه قبول می کردی ،داشتیم وسایل عروسی میخریدیم زدم زیر خنده: - این موقع شب؟ - نه خره مثاله اون ...آخه چرا ردش کردی خنده از روی لبام رفت و به دیوار روبه روم خیره شدم: - توام میخوای وانمود کنی نمی دونی؟ اونم حالت جدی به خودش گرفت: - فراموشش نکردی هنوز نه؟ سری به علامت نه تکون دادم: - دیوونه اون واسه همیشه رفته. - اگه برگرده چی؟ - برنمی گرده ...مطمئن باش - اصلا برنگرده من می خوام تا ابد منتظر بمونم و نفسمو با شدت بیرون دادم و ادامه دادم: - مثل عمه - مسئله ی عمه فرق داره با تعجب نگاهش کردم: - توچیزی میدونی ؟ - بیخیال - زود باش بگو نگاهی متفکرانه به من انداخت وگفت: - ولی نباید چیزی به کسی بگیا - ااا مگه بچم؟ - ببین زمانی که عمه جوون بود عاشق پسر عموش بود یعنی پسر عموی باباهامون...اونم عاشق عمه شد و کلی قصه و اینا اوایل بابا بزرگ اجازه نمی داد چون مثل اینکه پسره از این جاهلای قدیم بوده و از این حرفا ولی کلی کار انجام داد تا نشون بده عوض شده ...خلاصه بابا بزرگ هم که دید هردوشون همو خیلی دوست دارن قبول کرد و خلاصه این دوتا خیلی خوش حال بودن و فکر می کردن به آرزوشون رسیدن ولی سه روز بعد از اینکه نامزد کردن و نشون و این حرفا جنازه ی پسره رو توی کوچه پیدا کردند از تعجب دهنم باز موند: - مرده بود؟ - نه فرداش امتحان داشت خودشو زده بود به خواب و تصنعی چشم غره ای رفت: - الان چه وقت شوخیه...بقیشو بگو - هیچی دیگه معلوم شد یه دختره خاطرشو می خواسته وقتی می فهمه این نامزد کرده دروغکی داستان میسازه واسه داداشاش که فلانی اذیتم می کنه و نامه میده و این حرفا اوناهم این پسره رو توی یه کوچه گیر میارن پنج نفری میریزن سرش و بعد از این که کلی کتکش زدن یکی شون شیشه نوشابه رو تو سرش خورد میکنه و اونم درجا تموم می کنه - ای وای بعدش چی شد - والا اون موقع نبودم با جزئیات برات بگم شرمنده - عمه خیلی دوستش داشت - آره ...خیلی زیاد. دلم گرفت.احساس کردم قلبم تیر کشید...عمه خیلی رنج کشیده .
  12. panteasa

    فانوس شب| panteasa

    یگانه کلافه گفت : - بچه ها می خواین من و شیوا بریم شما دوتا بمونید و اشعار سهراب و مولانا ... امیر حسین خندید و گفت: - شرمنده اصلا حواسم نبود... و فنجون قهوه رو به لبش نزدیک کرد و جرئه ای از اون نوشید: - اوه یخ کرد... شیوا گفت : - چیز عجیبی نیس انقدر وارد بحث شدید زمان و مکانو از یاد بردید بعد از اون روز دفعات بیشتری امیر حسینو می دیدیم. از تفکراتش خوشم میومد پسر مدرنی بود با افکاری که یه پسر تو این دوره زمونه خیلی کم پیش میومد داشته باشه . بعد از یه مدتی هم امیر حسین غیر از سر کار دانشگاه هم میومد و حسابی رفتارش عجیب شده بود اینو تنها من نفهمیده بودم شیوا و یگانه ام فهمیده بود...توی سلف نشسته بودیم که شیوا گفت: - غلط نکنم این امیر حسین گلوش گیر کرده یگانه با هیجان گفت : - منم همین فکر رومی کنم . با تعجب پرسیدم - پیش کی ؟ شیوا پشت چشمی نازک کرد وگفت: - پیش عمم - ااا مبارکه شوهر عمت جووونه ها و بعد ابرویی بالا داد و گفت: - خودتو نزن به اون راه با چشمایی گشاد از هم نگاهشون کردم: - چی میگین شما دوتا؟ - واضحه که امیر حسین از تو خوشش اومده . - چرت نگید لطفا یگانه گفت: - آره یه بار یک شنبه که تو نبودی اومد دنبالمون دیدی نیستی پرسید پس سومیتون کو ماام گفتیم که کلاس نداری اونم از هفته ی بعد سه شنبه نیومد شیوا چشم غره ای رفت و گفت: - رسما ما دوتا رو آدم حساب نکرد . - اوا چرا داستان میسازید خب شاید کاری چیزی داشته باشه . بازهم دوتاشون چپ چپ نگاهمون کردن شیوا گفت: - فکر نمی کردم انقدر خنگ باشی پرواز - اااا آخه ربطی نداره واسه پسر مردم داستان نسازید لطفا شیوا خنده ای کرد و گفت: - ساخته شده خبر نداری اما انگار حدسشون درست بود ،نگاهای امیر حسین فرق کرده بود، وقتی با من حرف می زد یه لرزش خاصی تو صداش بود که هیچ وقت بهش توجه نکرده بودم، عمدا شعرایی که دوست داشتمو میخوند یه بار یه کتاب شعر بهم داد و وقتی رسیدم خونه بازش کردم، لای صفحاتش پر بود از گلبرگای قرمز رز...حسابی تعجب کرده بودم، بعد از چند وقتم هروقت منو میدید یه چیز برام آورده بود یا آلبوم فلان خواننده ی سنتی بود یا کتاب سالهای تنهایی گابریل یا تفسیر کتاب های مولانا و آخرین بارهم پنج تابلوی کوچک آورد که روش اشعار شاعران با خط خوش نوشته بود . شکم به یقین تبدیل شد زمانی که یگانه با شور و هیجان اومد گفت که امیر حسین باهاش حرف زده میخواد با من بیشتر آشنا شه ولی گفته مستقیم به من نگه. - چیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟امکان نداره شیوا خندید و گفت: - لطفا ببند... یعنی باید این قدر احمق باشی نفهمی دیگه - آخه...آخه اصلا امکان نداره - حالا که شده حالت جدی به خودم گرفتمو گفتم: - بچه ها شما که میدونید من نمی تونم... شیوا پرید میون حرفم : - حرف الکی نزن پرواز ...میخوای بگی از یه کی دیگه خوشت میاد؟اینارو صدبار گفتی ...اون دیگه برنمی گرده بفهم اگه دوست داشت که برمی گشت توی این دوسال برای اولین بار با غلظت نگاهی بهش انداختم ، نگاهم انقدر جدی بود که ادامه داد - خب پرواز تو داری همه رو رد می کنی ،قرار نیست که تا آخر عمر منتظر بمونی - اگه منظورت از همه اون مهدی کرمی که همون بهتر - نه خره امیر حسینو با مهدی کرمی مقایسه میکنی آخه ؟ - همون که گفتم نه یگانه با تعجب به من چشم دوخت: - خب من چه طوری بهش بگم - خیلی راحت نه شیواگفت: - نه بهش بگو من به پرواز نگفتم اون فعلا به خاطر فوت مادربزرگش ناراحته جدی گفتم: - چرا میخواین کش بدین؟ - چون فکر می کنم امیر حسین ارزش فکر کردنو داره ************************************ اواخر آذر ماه بود که یه روز تا رسیدم خونه مادرگفت: - پرواز لباساتو درنیار قراره بابابت بیاد دنبالت - چرا ؟چی شده ؟ - نمی دونم فقط زنگ زد گفت هفت اینا میاد دنبالت - خودم که گوشی داشتم چرا به گوشیم زنگ نزد - اونشو از خودش بپرس فقط مقنعمو با یه شال عوض کردم ومنظر پدرش شدم. سوار ماشین که شدم احساس کردم خوشحال تر از روزای قبله : - چیزی شده - سلامت کو ؟ - ببخشید سلام چیزی شده؟ - سلام به روی ماهت ...قراره بشه - یعنی چی ؟ - میفهمی خودت و ماشینو حرکت داد و رفتیم توی اون حوالی گشتی زدیم.حسابی شاد بود و یه آهنگ شاد گذاشته بود و باهاش میخوند. بعد از مدتی جلوی یک طلا فروشی نگه داشت - بپر پایین با تعجب نگاهش کردم خندید و گفت: - منتظر چی هستی؟ بپر پایین دیگه بدون حرف به دنبالش راه افتادم و وارد طلا فروشی شدم..پدر که انگار قبلا هم به اون مغازه اومده بو روبه فروشنده گفت: - آقای صالحی اون چندتایی که دفعه ی پیش انتخاب کردمو بیارین این دفعه دخترمو آوردم تصمیم نهایی با اونه . آقای صالحی چشمی گفت و یه سینی از انگشترهاس طلارو گذاشت رومیز با تعجب به پدر نگاه کردم : - فکرمیکنی کدومش بیشتر به دستش میاد ذوق زده شدم ،باورم نمی شد فقط با چشمام تشکر کردم، اگه آقای صالحی نبود حتما میپریدم بغلش . یه انگشتر ظریف که جواهر کاری شده بود،خریدیم .بعد از مدت ها با تمومم وجود خوشحال بودم. همون هفته پدرو مادر باهم برای شام رفتند بیرون و مادر ذوق زده و خوشحال برگشت خونه ،با ذوق انگشترشو بهم نشون می داد و تمام حرفای پدرو تعریف می کرد . منم خوشحال بودم بالاخره داشتم به یکی از آرزوهام می رسیدم.
  13. panteasa

    فانوس شب| panteasa

    اون سالو خوب یادمه .شلوغ ترین سال بود.ترم تابستونی برداشتم. و سر کار هم میرفتم...گاهی تو نقد های ادبی شرکت می کردم و اکثر اوقات خالی روهم کتاب می خوندم. البته اگه وقت خالی برام میموند. هرجور شده بود می خواستم خودمو سرگرم کنم می دونستم این بهترین راه ممکنه برای فراموشی. آقای شایسته مرد فوق العاده ای بود هر ماه که میگذشت چیزی به حقوقمون اضافه می شد ولی سعی می کرد جدی باشه و مهربونیشو بروز نده . ماهم از این مهربونی سواستفاده نمی کردیم و تا می تونستیم تلاشمونو می کردیم . همه چیز بهتر شده بود تا اینکه صبح یک روز با صدای جیغ مادر از خواب پریدم…انگار کابوس بود ... مثل دیوونه ها توی خونه چرخیدم مامان نبود ، تنم می لرزید دلم گواهی می داد یه اتفاق بد افتاده ، با ترس صداش زدم : - مامان کجایی ؟ صدای گریه هاش خونه رو پر کرد .رد صدا رو گرفتم و مادرو تو اتاق خانوم جون پیدا کردم ،بالای سر خانوم جون نشسته بود و خانوم جون روی زمین افتاده بود. پرستار گوشه ای از اتاق کز کرده بود ،می لرزید و های های گریه می کرد... به خودم اومدم گوشی تلفنو برداشتم و به آمبولانس زنگ زدم. بالای سر خانوم جون رفتم، به چهره ی مهربونش نگاه کردم ،دیگه نفس نمی کشید و صورتش مثل گچ سفید شده بود. یاد تموم حرفهای بی سر وتهش افتادم...یاد وقتایی افتادم که حتی مامانو نمی شناخت یا زمانایی که دلتنگ بچه هاش می شد و هی بهم اصرار می کرد بهشون زنگ بزنم و منم همش بهونه جور می کردم چون می دونستم اونا حوصله ندارن...حالا دیگه دیر شده بود. نه می تونستم گریه کنم نه حرفی بزنم انگار داشتم کابوس می دیدم...مادر سخت آشفته بود موهاش دورش پخش شده بود و رنگش پریده بود...مدتها توی همون حال بودم که صدای آیفون باعث شد از جام بلند بشم و در رو باز کنم . کار از کار گذشته بود ،خانوم جون واسه همیشه رفته بود و ما بازهم یکی دیگه رو از دست دادیم. شاید خیلی کم باهم صحبت می کردیم ،شاید خیلی کم می دیدمش، اما جزئی از خانوادم شده بود، وجودش دلگرمی بود .چه جوری می خواستیم با غم نبودنش کنار بیایم مخصوصا مادر که جز خانوم جون فامیل دیگه ای نداشت. نمیدونستم به کی باید زنگ بزنم...کیو خبر کنم و اصلا چه کاری ازم ساختس. اولین کسی که به فکرم رسید سامان بود لرزش صدامو خودم حس می کردم: - الو سامان با اولین کلمه ای که از دهنم بیرون اومد فهمید حتما اتفاقی افتاده: - سلام پرواز چی شده ؟ زدم زیر گریه و فقط گفتم - سامان خانوم جون مرد - چی میگی پرواز؟تو کجایی ؟یعنی چی - نمیدونم سامان فقط بیا اینجا حال مامانم خوب نیس - باشه الان راه میوفتم نیم ساعت گذشت که سامان به همراه عمه راحیل رسیدند...من روی مبل نشستم و آروم اشک می ریختم.عمه راحیل به اتاق رفت تا با مادر صحبت کنه...سامان هم برام آب آورد و به دستم داد. - چیزی نیاز داری پرواز - نه ممنون مرسی که اومدی - وظیفه بود...من بیرون بودم، به سانازهم خبر دادم اونم تو راهه - دیگه چرا اونارو نگران کردی چیزی نگفت، گفتم: - حالا چی میشه سامان؟ - هیچی دیگه باید زنگ بزنیم بچه هاش بیان ایران - اونا عین خیالشونم نیس...چه خوش خیالی ...مامانم این وسط تنها کسیه که شکسته میشه - خدا هر دردی میده درمونشم میده ...نترس حل میشه به دیوار رو به رو نگاه کردم تو فکر فرو رفتم. مادر شکست، همون یه ضربه کافی بود که از پا درآد .کاملا تنها شده بود...یه روزه پیر شدنشو دیدم...دست از گریه بر نمی داشت و لب به هیچ چیز نمی زد.مگه یه زن چه قدر می تونه تو زندگیش تنهاییو حس کنه مگه چقدر می تونه دردو تحمل کنه...این یکی خارج از تحمل مامان بود. اما باید کسی میرسید تا از این حالت نجاتش بده...من نمیتونستم تنهایی کمکش کنم،خودم تو شرایط خوبی نبودم . دلم می خواست حداقل پدر بود، می دونستم با وجود جداییشون هنوز هم چقدر همو دوست دارن . عمه راحیل هم انگار با من هم نظر بود ،خبر رو به پدر داد و در کمال تعجب پدر در عرض چند ساعت از کیش برگشت تهران. تمام کارای مراسم خانوم جونو پدر بر عهده گرفت و من هم کارای مربوط به مهمونا رو انجام دادم ، بچه های خود عزیز، فقط به زور خودشونو به مراسم رسوندند. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. مراسم ختم به خوبی برگزار شد و هیچ کمبودی نداشت.اما همه چیز از اونجایی شروع شد که برگشتیم خونه...انگار یه تیکه از خونه گم شده بود...یه غمی تو دلم نشست که هیچ وقت تجربش نکرده بودم، مامان حالش از من بدتر بود رفت تو اتاق خانوم جون و درو بست و شروع کرد به گریه کردن...با صدای گریه هاش منم حالم بدتر شد.نباید تنها می موند، فکری به ذهنم رسید و زنگ زدم به پدر و گفتم که حالش افتضاحه و هیچی نمیخوره...پدر هم گفت یه چند ساعتی تنهاش بذارم بعد خودش میاد و با مادر صحبت می کنه . وقتی اومد خونه ، مادر هنوز تو اتاق بود و گریه می کرد.در زد و وارد اتاق شد . حالا نوبت من بود ، دفعه ی پیش من بودم که گند زدم به کل رابطشون ...حالا هم باید خودم درستش می کردم .شاید این هم یه فرصت دوباره بود **************************************** سه هفته گذشت و ترم جدید شروع شد ، عاشق پاییز بودم ولی این پاییز خیلی سنگین بود، مخصوصا این که عزادار بودیم.مامان انقدر غصه تو دلش داشت که حتی به زور با من حرف می زد . بابا پیشنهاد داد بعد تا یک ماه صبر کنیم ،اگه به زندگی عادی برنگشت ببریمش پیش مشاوره.نگرانی رو راحت می شد تو چشاش دید. برعکس ترم های گذشته که تا آخرین مقدار ممکن واحد بر میداشتم ،اون ترم فقط شونزده تا برداشتم ،میدونستم حالشو ندارم که بخونم... . پاییز سخت دلگیر شده بود غیر قابل تحمل بود و تنها امیدم خوب شدن مادر بود، یک روز تصمیممو گرفتم که با پدر حرف بزنم. مادر به تازگی از جلسه ی روانشناسی برگشته بود و خوابیده بود. پدر درست روبه روم نشسته بود و چایی میخورد: - بابا باید جدی حرف بزنیم حسابی جا خورد: - درباره ی چی؟ - خودتون ،خودمون، نمیدونم کلا خانوادمون و زیر لب گفتم: - البته اگه بشه اسمشو گذاشت خانواده - میشنوم - بابا من میدونم تو و مامان هنوز همو خیلی دوست دارید ولی هر دوتون مغرورید و نمیخواید این غرورتونو بذارید کنار ،بابا چهارده ساله که از هم دورید میدونین اگه الان پیش هم بودید میتونستیم چه روزای خوبیو باهم بسازیم ولی ما همه چیو خراب کردیم. نتونستم جلوی گریمو بگیرم: - بابا من خانوادمو می خوام...میشه زمانو برگردونی؟ میشه بشم همون دختر خوشبختی که مامان و باباش موقع شام وناهار کنار هم میشستن ؟میشه بازهم باهم بریم سفر؟میشه منم مثل بقیه دخترای هم سنم ببینم مامان بابام پیش هم خوشحالن ؟بابا من دیگه نمیتونم تحمل کنم...لاقل به خاطر من و پاشدم هق هق کنان به سمت اتاقم رفتم درو بستمو تا تونستم گریه کردم... چرا من از داشتن یه خونواده ی صمیمی محروم بودم؟چرا باید از وقتی فقط هشت نه سالم بود یکسره حسرت بچه هاییو میخوردم که با پدر و مادرشون خوشحال و شاد بودن؟ چرا من نباید یه خونواده ی صمیمی داشتم. مدتی که گذشت ،پدر وارد اتاق شد و کنارم نشست و موهامو نوازشی کرد: - توکه میدونی من رو گریه های تو حساسم ...حق با توئه ما کم کاری کردیم ولی خودم دیگه خسته شدم یه کم بهمون مهلت بده درستش می نیم - چهارده پونزده سال بس نبود؟ - حق با توئه ولی بذار یه کم حال مامانت خوب بشه بعد .. کمی سکوت کردو ادامه داد: - غصه نخور تو ما درستش می کنیم چیزی نگفتم بلند شد و از اتاق رفت بیرون ،یه کم بعد هم صدای بسته شدن در خونه رو شنیدم. اواسط پاییز بود و هوا زود تاریک می شد وبرگشتن از سر کار به خونه سخت. یگانه پیشنهاد داد از اون موقع به بعد با پسر خالش امیرحسین برگردیم . امیر حسین پسری قدبلند و با هیکلی متناسب و پوست گندمی و موهای خرمایی رنگ حالت دار داشت.در کل خوش قیافه بود . رفتار متینی داشت به طوری که تا می دیدمش یاد سامان میوفتادم .فوق لیسانس رشته ی حقوق داشت و به تازگی دکتری قبول شده بود. شیوا اولین بار که امیر حسینو دید به شوخی به یگانه گفت: - بهت نمیومد از این فامیلا داشته باشی من از خنده غش کرده بودم ولی یگانه چشم غره ای رفتو گفت: - کور شه هر که نتونه ببینه فامیلامونو امیر حسین کم حرف می زد انگاری خیلی خجالتی بود.روزهای اول که غیر از سلام و احوال پرسی چیزی نمی گفت به قول شیوا نقش راننده آژانسو بازی می کرد ، اما چند روز بعد کم کم بحث ها شروع شدو درباره ی هر چی حرف می زدیم . گاهی بعد از سرکار می رفتیم دور میزدیم چیزی میخوردیم یا گاهی با دوستاش و ما سه تا قراز می ذاشت می رفتیم موزه یا سینما... اون اواسط متوجه شده بودم که امیر حسین به شعر خیلی علاقه داره وقتی دور هم جمع می شدیم - خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را دامی نهاده‌ام خوش آن قبله نظر را دیوار گوش دارد آهسته تر سخن گو ای عقل بام بررو ای دل بگیر در را می دونست خیلی از شعرای مولانا رو از حفظم - عدا که در کمینند در غصه همینند چون بشنوند چیزی گویند همدگر را گر ذره‌ها نهانند خصمان و دشمنانند در قعر چه سخن گو خلوت گزین سحر را - برام خیلی جالبه با تعجب پرسیدم - چی جالبه - این همه زمان دور از ایران بودید ولی خیلی از اشعار مولانا رو از حفظید - مامانم از زمانی که بچه بودم تو خونه شعر میخوند و منم با علاقه گوش می دادم چون خیلی قشنگ می خوند وقتی که رفتیم فرانسه بیشتر هم شد از همونموقع ها عاشق آثارش شدم - عالیه آفرین به مادرتون - البته اشعار شاعران دیگر هم میخوند اما مولانارو خیلی دوست داشت - مولانا یه چیز دیگست...دیگه به آثار کدوم شاعر علاقه دارید؟ - سهرابو دوست دارم عالیه شیوا از اون طرف میز گفت: - آبو گلی نکنیم همه با تعجب نگاه کردیم ادامه داد: - همین بود دیگه شعرش یگانه گفت - بیخیال تو خودتو درگیر نکن امیر حسین گفت: - ديرگاهي است در اين تنهايي رنگ خاموشي در طرح لب است بانگي از دور مرا مي خواند، ليك پاهايم در قير شب است. و من دوباره ادامشو خوندم : رخنه اي نيست در اين تاريكي در و ديوار به هم پيوسته سايه اي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است ز بندي رسته.
  14. panteasa

    فانوس شب| panteasa

    ********************************************** - خب حالا فضای نمونه ی خانواده ای با شیش تا فرزندو بنویسید صدای بچه ها رفت هوا: - اووووه استاد الان که با چهارتا فرزند نوشتیم شد شصت و چهارتا حالا شیش تا؟؟یا خداااا - استاد تو این وضعیت اقتصادی گربه ام شیش تا نمیاره چه برسه آدم - استاد شوخی می کنی؟ واقعا راست می گفتن...این همه فضای نمونه...ما هم از این وضعیت شلوغ استفاده کردیم شیوا گفت: - بچه ها ما که عمدتا تو خونه بی کاریم بیاین بریم سر کار یگانه پوزخندی زد و گفت: - تو این وضعیت بی کاری وایسادن ما چهارتا دانشجو بریم سر کار نه؟ منم انگار اون وسط فقط نقش نخودی رو داشتم - منم بدم نمیاد کار کنم ولی کو کار؟ شیوا نفسشو با شدت بیرون داد و گفت: - خب حتما من سراغ دارم که میگم دیگه - خب کجا؟نیمه وقت قبول می کنه؟ - آره بابا شرکت بابامه هااااا - اوه پیش آقای شایسته ی بزرگ - بعــــله ولی پدر جان با کسی شوخی نداره ها باید دل به کار بدین - چشم چشم نظر خود آقای شایسته چیه؟ - دیشب به عنوان یه ایده بهش مسئله رو گفتم گفت اوکیه ولی بین ما و بقیه کارمندا فرقی نمیذاره و این که فعلا به عنوان کارآموز کار میکنیم و مطمئنا حقوقش کمتر از بقیه کارمنداس بشکنی تو هوا زدم و گفتم: - حقوقش مهم نیس همین که تجربه میشه خودش عالیه - آره حالا امروز بعد از کلاس بریم واسه مصاحبه - چه تشریفــــــــــــــــــــاتی ... - بله دیگه شرکت آقای شایسته ی بزرگه بعد از کلاس رفتیم شرکت پدر شیوا...یه ساختمون بزرگ چهار طبقه ای که تنها دفتر مرکزی بود و کارخونه خودش جای جدا داشت. آقای شایسته دقیقا همون حرفای شیوا رو بازگو کرد فقط مواردی از جمله روزای کاری و ساعت ها و حقوقو اضافه کرد . این میتونست یه تحول یا یه استارت باشه واسه یه زندگی جدید. از هفته ی سوم اردیبهشت ماه ما مشغول کار شدیم...دغدغه های فکریم کمتر شده بود،کمتر فکر و خیال می کردم و راضی بودم. اما باز هم گاهی یهو وسط یه کوچه یا خیابون یادش میوفتادم. یک بار قرار بود بعد از کار به خونه ی عمه راحیل برم. اما تا مقابل در رسیدم انگار یاد چیزی افتادم قدم هامو به سمت در خونشون برداشتم و درست روبه روی در خونه ایستادم،تموم خاطرات ،حرفها ، شوخی ها از جلوی چشمام رد شد. یاد روزی افتادم که بهم گفت اگه من بخوام موضوع پرینازو جوری تموم میکنه که هیچکس دربارش حرف نزنه یاد تموم جسارتهاش...نه نمیتونست اون حرفها و شجاعتی که برای عشق خرج کرده بی هدف باشه. پس چی شد؟...دلم برات تنگ شده لعنتی...چقدر بگذره یادم بره؟... - پرواز خانم این جا چی کار میکنین ؟ برگشتم و مرضیه خانومو دیدم: - اااسلام مرضیه خانوم اومدم عمه رو ببینم - چرا دم در ایستادین بفرمایید تو و به دنبال مرضیه خانوم وارد شدم...عمه خانوم تا منو دید محکم در آغوشم کشید : - چقدر لاغر شدی مادر، لیلا گفت هم کار می کنی هم درس میخونی...انقدر فشار به خودت نیار جوونی نمی فهمی همسن من که شدی آثارش معلوم میشه هااا به لبخندی کتفا کردم و صورت مهربونشو بوسیدم...برو مادر برو دست و بالتو بشور چایی بریزم. تشکری کردم و به طیقه ی بالا رفتم تا لباسامو عوض کنم .اما چیزی قوی تر منو به سمت خودش کشوند...اتاق آبی من...به سمت اتاق راه افتادم. درو که باز کردم جا خوردم،همه چی سر جاش بود...قدم هامو به سمت پنجره برداشتم همه چی نا خودآگاه اتفاق میوفتاد، پرده رو کشیدم کنار و پنجره رو باز کردم . انگار کسی تو خونشون نبود، حیاط کاملا تاریک و تنها حوض وسط حیاط معلوم بود که که کاملا خالی بود .یاد اولین باری که چشمم به حیاط این خونه خورده بود افتادم،چقدر با صفا و روشن بود. - پرواز خانوم نمیاین چای؟ - مرضیه خانوم یه سوال - جانم خانوم .. - خونه رو نفروختن هنوز؟ - کیا خانوم ؟آهان خانواده ی محبی ؟ فقط سرمو تکون دادم: - نه خانوم...آقای محبی بزرگ یکی دوبار برگشته از تعجب ماتم برده...یعنی امکان داره فرزاد هم همراهش اومده باشه . - فقط آقای محبی بزرگ؟ - بله انگار چیزی یادم افتاد ، با من و من گفتم: - مرضیه خانوم یه خواهش - جانم ؟ - میشه اگه این بار خانوم محبی یا هر کردم از بچه ها هم همراه آقای محبی اومدن به من خبری بدین؟ - والا اگه من متوجه شم حتما بهتون خبر میدم انگار شعله ی امید تازه ای توی دلم روشن شد،انقدری که گونه ی گوشت آلود مرضیه خانوم بوسیدم و تشکر کردم. یعنی میشه من بازم ببینمش...
  15. panteasa

    فانوس شب| panteasa

    ************************************ یک ماه ونیم گذشت...بهرین دوستام شدن شیوا و یگانه...کلی کافه و رستورانو باهم گشتیم و کلی خوش گذشت.تقریبا همه چیو درباره ی زندگی هم فهمیده بودیم. شیوا دختریه خانواده ی ثروتمند بود اما ظاهرش اینو نشون نمیداد،اصلا اهل فخر فروشی نبود بر عکس باهمه صمیمی بودو همه دوستش داشتن .فوق العاده پر انرژی و شوخ طبع بود . یگانه دختر مهربون وهمیشه خندونی بود اما گذشته ی تلخی داشت. مادرشو تو دوازده سالگی از دست داده بودو پدرش مجددا ازدواج کرده بود و یه خواهر ناتنی پنج ساله داشت. ظاهرا ارتباطش با نامادریش خوب نبود و تصمیم گرفته بود انتقالی بگیره و پیش خالش تو تهران زندگی کنه. برعکس بچه های دانشگاه قبلی که اکثرا دختر بودند، توی کلاس های این دانشگاه تعداد دختر و پسرا برابر بودن و بعضی اوقات پسرا بیشتر. اوضاع از اون چیزی که فکر میکردم بهتر بود اما تمام اون خوش گذرونی ها باعث نشده بود که یادم بره سال گذشته اون موقع دستم تو دستای یه نفری بود که با تمام وجود دوستش داشتم. تو همین موقع ها بود که یکی ازپسرای دانشگاه یه مدتی دنبال من افتاد،اسمش مهدی بود و قدی متوسط و اندامی ورزیده داشت ، از این ور و اونور میشنیدم که آمارمو از همه میگیره، آخرهم نفهمیدم شمارمو از کجا آورد و بعد از اون مدام پیام می داد و گاهی زنگ میزد بعد از این که دیدم حرف زدن فایده ای نداره شمارشو گذاشتم تو بلک لیست و هروقت تو دانشگاه جلوم سبز شد و چیزی گفت جوابشو ندادم. بعدشم که انگار بدجوری بهش برخورد.شروع کرد به اذیت کردنم...فرقی نمی کرد کجا باشه چه تو کلاس چه تو حیاط...دوست نداشتم به شیوا و یگانه چیزی بگم،دلم نمی خواست موضوع رو بزرگ کنم. تا این که یه روز سر یکی ار کلاسا که فقط من و یگانه باهم بودیم سرو کلش پیدا شد و با دوستاش درست پشت سرمون نشستن ،دوباره شروع کرد به مزه ریختن: - بچه ها شنیدین بعضیا فکر میکنن از دماغ فیل افتادن...دچار بیماری خود شیفته پنداری شدن و بقیه زدن زیر خنده ،تا یگانه برگشت نگاشون کنه دستشو کشیدم و گفتم: - نگاشون نکن - با مان؟ جواب ندادم،انگار مهدی و دار و دستش از رو نمیرفتن : - یه بیماری اومده جدیدا که توهم شدیده یارو آرزوشه با ما باشه همه جا شو میندازه پیشنهاد داده من قبول نکردم . دوباره همشون زدن زیر خنده. بازهم چیزی نگفتم...یگانه هم که اصلا منظورشونو نمیفهمید چون از چیزی خبر نداشت. بعد از کلاس وقتی سه نفری توی سلف جمع شدیم داستانو واسه شیوا تعریف کرد و بعد منم مجبور شدم، قضیه رو تعریف کنم ، شیوا پشت چشمی نازک کرد و گفت: - چرا به ما نگتی؟ - موضوع مهمی نبود که بیام بزرگش کنم یگانه کمی فکر کردو گفت: - راستی اون حرف آخری که زد منظورش چی بود همون که می گفت یه بیماریو اینا - نمیدونم ...آخه من که به کسی چیزی نگفتم . شیوا در حالی که پوست لبش مثل همیشه میجوید گفت : - دست پیشو گرفته پس نیوفته...فکر کرده به همه رفتی گفتی که فلانی بهم پیشنهاد داده من قبول نکردم...کلا آدم فاز به فازی - یعنی چی ؟من که باهاش کاری ندارم - من حسابشومی رسم فقط بشین و نگاه کن کمی فکر کرد و باز گفت: - کدومتون ساندویچی چیزی چیزی داره من سر کلاس گشنم میشه یگانه همیشه همراهش چیزی برای خوردن داشت : - خاله ی منو که میشناسی همیشه واسم یه چی می ذاره فقط یه کم له شده خب یه چی از بوفه بخر - نه هر چی له تر باشه بهتره هردو با تعجب نگاهش کردیم. هیج کدوم نمی دونستیم شیوا چه نقشه هایی تو ذهنشه. صبح فردای اون روز،توی حیاط ایستاده بودیم که یه دفعه از دور مهدی رو دیدیم که با قدم های بلند به سمتمون میومد گفتم: - وای باز اومد شیوا با اعتماد به نفس لبخندی زد و گفت : - این دفعه با من کار داره من و یگانه باتعجب به شیوا نگاه کردیم. صورت مهدی از عصبانیت قرمز شده بود...تا به ما رسید، روبه شیوا گفت - ببین شیوا شاید تو ... شیوا پرید وسط حرفش: - بنده خانم شایسته هستم...یادم نمیاد اجازه داده باشم بهت به اسم کوچیکم صدام کنی فهمیدی کرمی ؟ مهدی که حسابی کنف شده بود گفت: - حالا هر چی...پاتو از گلیمت بیرون گذاشتی حواست به خودت باشه... - من هر جا دلم بخواد پا میذارم...با هر کی هم مناسب با شخصیتش رفتار میکنم...منو میشناسی کرمی دیگه؟ نمیخوام نه با من نه دوستام کاری داشته باشی این دفعه دیگه آروم برخورد نمی کنم بعد رو به ما که مات و مبهوت جذبش شدیم بودیم گفت: - بچه بریم کلاسمون دیر میشه هاا و به سمت ساختمون حرکت کردیم تا مقدار مناسبی از مهدی فاصله گرفتیم گفتم: - شیوا چی کارش کردی ؟ زد زیر خنده: - هیچی بابا این زیادی جدی گرفته یگانه که انگار از منم کنجکاو تر بود گفت: - ااالامصب بگو مردم از فوضولی - باشه وایسین بریم سر کلاس بعد رفتیم تو یه کلاس خالی نشستیم و هردو به دهن شیوا چشم دوختیم : - خب حالا بگو - بابا میگم چیز مهمی نیس - اااا شیوا مسخره نشو بگو - هیچی دیروز که شماها کلاس داشتین منم بی کار بودم آمار کلاس این مهدی رو درآوردم فهمیدم با استاد شمس کلاس داره یگانه گفت: - همون استاد اقتصاد - آره همون استاده که سنش بالائه، خیلیم سخت گیره،خلاصه رفتم دم کلاسو در زدم و بعد که استاده درو بازکرد دیدم کل بچه ها دارن نگام میکنن، استاده گفت بفرمایید منم گفتم ببخشید آقای کرمی این کلاسه؟ بعد دیدم مهدی تعجب زده ولی با هیجان مثل بچه دبستانیا دستشو بلند کرده خلاصه از اونجایی که این استاده از این فوضولاس وخیلی سخت گیره یه نگاه به من کرد و یه نگاه به مهدی و بعد ازم پرسید چیکارش داری؟ منم گفتم استاد مامان اومده این لقمه هارو داد دفتر آموزش. آقای بیگدلی مسئول آموزشم گفتن براش بیارم بعد رفتم تو کلاس گذاشتم رو میزش ، از میز و صندلی صدا درمیومد از بچه ها نه تا پامو گذاشتم بیرون کلاس رفت رو هوا من و یگانه همونطور مات به شیوا نگاه میکردیم...بعد از چند دقیقه هردو باهم زدیم یر خنده یگانه گفت: - بیچاره مهدی حیثیتش رفت زیر سوال - اون باشه ،جد خودشو بدونه - وای اون لقمه ی له منو دادی بهش...حیف اون لقمه .. بعد از اون روز مهدی دیگه سمتم نیومد، وقتی هم که منو می دید راهشو کج می کرد، نمیدونم سر یه شوخی کوچیک انقدر ترسیده بود یا از تهدیدای شیوا. خیلی خوشحال بودم که دوستایی مثل شیوا و یگانه پیدا کرده بودم که انقدر ازم حمایت می کردند، دوستای دیگه ای هم پیدا کرده بودم ولی چندان باب طبعم نبودن...اکثرا دخترا ی سطحی نگری بودن که فقط به دنبال حرف زدن پشت این واون یا ساختن داستانای مختلف بودند، هروقت همه دور هم جمع میشدیم سعی می کردند واسه تموم بچه های دانشگاه یه قصه بسازند. به هر ترتیبی بود پاییز تموم شد و وارد زمستون شدیم...فصل لعنتی زمستون...فصلی که دستام از دستاش جدا شد. باورش سخت بود که یک سال از جداشدنمون میگذشت ،انگار همین دیروز بود که بهم گفت ،تموم تصوراتم، تموم امیدام ، برای داشتن آینده ی با اون ،فقط رویاهای بچگونس. به تازگی وارد ترم دوم شده بودیم انگار همه چیز راحت تر شده بود،با بچه راحت تر بودم.با دانشگاه کنار اومدم و درسام افتاده بود رو غلطک.گاهی شعر می گفتم وقتی دلم می گرفت تا می تونستم شعرم می خوندم اما سمت نقاشی نمی رفتم انگار از چیزی فرار می کردم ا. نگار فرار میکردم از هر چیزی که منو یا تموم اون روزا بندازه...سامانو کم تر می دیدم ولی هفته ای دوسه بار حتما باهم حرف می زدیم و کلی حرف های امید وار کننده میزد. مادر که بازهم از پدر دورشده بود خودشو با کار مشغول می کرد کارهای خیلی بیشتری می گرفت و تمام وقت کار می کرد...شاید اون هم مثل من خودشو گول می زد فقط. با وجود این که هر لحظه خودمو فریب می دادم که همه چی روبه راهه اما ته دلم مطمئن بودم یه چیزی کمه...تا زمانی که مشغول بودم همه چی درست بود، ولی تا یه غروب کسالت آور جمعه می رسید یا تا یه لحظه خودمو بی کار می دیدم هوایی می شدم می رفتم دم پنجره می شستم زانوهامو بغل می کردم و اونو تجسم می کردم.پر بودم از حرفایی که میدونستم هیچ وقت نمی تونم بهش بگم...تو ذهنم به خودم می گفتم براش حتما فلان چیز و فلان کسو تعریف میکنم بعد یادم می افتاد اون واسه همیشه رفته و بغضم می گرفت...همه این حرفارو درک نمی کنن...من پر بودم از لحظاتی تو زمان حال که تو گذشته سیر میکردم...من یه فعل گذشته شده بودم تو زمان حال. برای شیواو یگانه تعریف کرده بودم ولی نه همه چیو حتی نگفته بودم چه شکلیه یا حتی اسمش چیه...اونا خیلی تعجب می کردن که من یک ساله نتونستم اون سه چهار ماهی رو که با فرزاد بودم و از یاد ببرم. انگار زندگی من فقط تو همون سه چهار ماه اسمش زندگی بود ، قبلش نه هیجانی بود نه عشقی و نه شوری.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×