رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

cherry

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    298
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد cherry در 12 خرداد

cherry یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,303 بار تشکر شده

درباره cherry

  • درجه
    کاربرعادی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,605 بازدید کننده نمایه
  1. سلام نویسنده عزیز :):gol:

    درخواستی دارم!

    این لینک تاپیک یه مسابقه اس: مسابقه داستان نویسی، ویژه ماه محرم

    لطفا با قلمتون همراهی کنین :rose:

    پ.ن: تا 17 همین ماه فرصت داره.

    جوایز:

    نفر اول، وی آی پی

    نفر دوم و سوم، 1000 تا اعتبار

  2. cherry

    پنج ابر قدرت | cherry

    _منظورت اینه که بیخیال پرونده می شیم؟ _نه، منظورم اینه که... رو به روی دیوید قرار گرفت و خم شد. آرام در گوش او گفت: _این قاتل رو پیدا می کنیم و خودمون ترتیبش رو میدیم! مردمک های چشمان دیوید گشاد شد. با تعجب جودی را نگریست و آرام گفت: _باید اون رو بکشیم؟ _البته با این کار جلوی قتل های بیشتر رو نمی گیریم، چون مطمئنا اون زنیکه قاتل های بیشتری اجیر می کنه. اما لااقل با پیدا کردن و کشتن اون جنایتکار بهش می فهمونیم هر کاری یک نتیجه ای داره، و ما از کارهای اون خودپرست خبر داریم. _اما ما هنوز اون پنج نفر رو پیدا نکردیم. این کار باعث میشه از اون ها غافل بشیم. منظور دیوید از آن پنج نفر، پنج ابر قدرت بود. پنج ابر قدرتی که حالا معلوم نبود درحال چه خرابکاری هایی بودند. ایالات متحده آمریکا، ایالت نیویورک، نیویورک سیتی بیست و هشتم سپتامبر 2017_ ساعت به وقت محلی 18:27 _خانم ها و آقایان، به مجمع پنج ابر قدرت خوش آمدید. شما پنجاه نفر، از بین صد ها هزار نفر انتخاب شدید. بخاطر قبول شدنتون تبریک میگم. قبول شدن در قسمت تخریب، ترور و اطلاعات واقعا به تلاش، هوش و اراده ی بی نظیری احتیاج داره. جاشوا دست به سینه و استوار ایستاده بود و هریت، دیلان، سرگئی و آلیس در کنار او با استواری و سینه ی ستبر کرده مشغول تماشای پنجاه نفری بودند که قرار بود در پروژه های آنها، نقش برده را ایفا کنند. جاشوا با صدای محکم خودش ادامه داد: _از این به بعد، شما هیچ اسمی ندارید. روی پشت دست شما یک شماره نوشته میشه. به ترتیب از یک تا پنجاه. اول باید این رو متوجه بشید با تمام قابلیت هاتون که تا اینجا رسیدید، شما هیچ چیز نیستید. شما دیگه کسی نیستید که مادرتون میشناسه. ارتباط شما با دنیای بیرون کاملا قطع میشه. فقط حق دارید با پنجاه و پنج نفر، یعنی همین کسانی که الان توی سالن حضور دارن تبادل ارتباطات و اطلاعات کنید. حق ندارید اسم واقعیتون رو برای کسی فاش کنید. حق ندارید جز لباس هایی که ما بهتون می دیم، لباس دیگه ای تنتون کنید. اثر انگشت شما پنجاه نفر از سیستم امنیتی کشورتون پاک شده. اطلاعات شما از سیستم امنیتی پاک شده. شما دیگه حالا بی هویت هستین. فقط چند تا شماره. شما هرگز نباید از تلفن همراه و رایانه، بجز اون هایی که ما بهتون می دیم استفاده کنید. حق ندارید در رستوران ناشناخته غذا بخورید. فقط حق دارید تو رستوران هایی که تو این لیست نوشته شده غذا بخورید. و آخرین قانون اینه که اگه بفهمیم یه نفر از شماها داشته خیانت می کرده، هر پنجاه نفرتون کشته می شید. متوجه شدید؟ همه ی پنجاه نفر، بدون لحظه ای تردید و با استحکام داد زدند: _بله قربان! چهار نفر دیگر تعجب کردند. قرار بود فقط شخصی که خیانت می کرد مجازات شود اما گویا جاشوا انسانیت را به کل فراموش کرده بود. _حالا بیاید تا براتون شماره بزنن. لباس ها، تلفن های همراه، لپ تاپ ها و لیست رستوران ها رو تحویل بگیرید. این آشنایی در زیر زمین بزرگ، اما مرطوب و کهنه ی خانه ای قدیمی سر گرفته بود. بشکه های مشروب به ترتیب در گوشه و کنار زیرزمین چیده شده بودند و آت و آشغال های دیگری نیز آنجا موجود بود. خیلی سریع شماره پنجاه نفر پشت دست آنها نوشته شد و پس از تحویل گرفتن وسایل، به طبقات بالایی خانه رفتند تا کار خود را شروع کنند. خیلی زود صدای قدم ها و جنب و جوش «اعداد» شنیده شد.
  3. cherry

    پنج ابر قدرت | cherry

    _نظرت چیه به آنتونی زنگ بزنم، دیوید؟ اگنس الان اینجاست و نمی تونه اطلاعات بفرسته. _مطمئنی آنتونی می تونه؟ الان از سازمان اطلاعات خارج شده! جودی خاکستر سیگارش را تکاند و دوباره سیگار را میان لب هایش قرار داد. برای بررسی پرونده های قتل دموکرات ها باید به اسکاتلندیارد می رفتند. دیوید با ناراحتی پاهایش را روی هم انداخت که فکری به ذهنش رسید. _نظرت چیه به کلاور توی بایگانی زنگ بزنیم و ازش بخوایم چندتا از این پرونده ها رو برامون ایمیل کنه؟ _من با کلاور دعوا کردم. نمی تونم ازش بخوام. تو بهش بگو. _اما کلاور فقط اجازه داره پرونده ها رو به تو بده! خودت هم می دونی! من پلیس نیستم فقط کارآگاهم! _من هم همینطور! _اما تو اسکاتلندیارد تو رو به رسمیت شناختن، جودی! جودی سیگار را به نشانه ی تسلیم روی زمین پرت کرد و با نوک کفش آن را خاموش کرد. دست به سینه نشست و با اخم دیوید را نگاه کرد. دیوید که کلافه شده بود گفت: _بهش زنگ بزن! _مطمئنم الان خوابیده. _لعنت بهش! اصلا بگذار بیدار بشه. جودی تلفن همراهش را از جیب شلوار جین رنگ و رو رفته اش بیرون کشید و دنبال شماره ی کلاور اتکینز در بخش بایگانی گشت. _جودی! باید دلیل موجهی پیدا کنی برای اینکه این وقت صبح... صدای خواب آلود زنی از پشت خط از کلاور سوالی پرسید که جودی نتوانست دقیق آن را تشخیص دهد. کلاور با صدای بم و خش دارش می گفت که هیچ اتفاقی نیفتاده. _کلاور عزیز، واقعا تو این مدت به فکرت بودم و از اینکه یه کدورت جزئی بین ما پیش اومده بود متاسف بودم. _بگو چی میخوای؟ _داشتم مقدمه چینی می کردم! گوش کن، ما الان توی اداره ی پلیس بیدفورد هستیم. یه جنایت بزرگ اتفاق افتاده که متوجه شدیم قبلا هم مشابهش رو داشتیم. _خوب؟ این حرف او معنی « خلاصه بگو باید چه کار کنم؟» می داد. جودی نمی دانست درخواست خود را چگونه مطرح کند. _درواقع... می خواستم پرونده ی دموکرات هایی رو که کشته شدن و قاتلشون پیدا نشده برام ایمیل کنی. صدای نفس کشیدن در آنسوی خط قطع شد. کلاور نفسش را حبس کرده بود. کمی بعد، تماس قطع شد و صدای بوق های پشت سر هم به گوش رسید. جودی با ناراحتی تلفن همراهش را در جیبش فرو برد و گفت: _پرونده ی خطرناکیه. فکر کنم کلاور دلش نمیخواد چنین کاری رو انجام بده. همان هنگام، مک کارتر در اتاق را باز کرد و داخل شد. از چهره اش مشخص بود خبر خوشی ندارد. _بچه ها، یه خبر خیلی بد. از بالایی ها دستور اومده که همین الان جستجو روی این پرونده متوقف میشه و به خود اونها سپرده میشه. دیوید از جایش پرید و جودی جا خورد. هر دو با هم فریاد زدند: _چی؟ _راستش من هم خبر خاصی ندارم. فقط باید بگم درگیر شدن توی این قضیه فقط منجر به دردسرهای بیشتر میشه. دخترم، کری چند دقیقه پیش گزارشی از این جنایت تهیه کرده و با مرکز بی بی سی توی لندن تماس گرفته اما اون ها حاضر به پخش این گزارش نیستن. جودی خندید؛ چون می دانست قطعا چنین اتفاقی خواهد افتاد.‌ شک او حالا به یقین تبدیل شده بود و کمی بعد به مک کارتر اشاره کرد که بیرون برود. دیوید کمی به او مشکوک شد و گفت: _قضیه چیه؟ جودی باز هم خندید، اما این بار کاملا عصبی. شاید از ترس به مانند دیوانگان شده بود! _رام کردن زن سرکش. دیوید با تعجب بیشتری تکرار کرد: _چی میخوای بگی؟ جودی تا چند لحظه هیچ حرفی نزد. کامپیوتر ها و تلفن همراه خود را خاموش کرد و مطمئن شد هیچ وسیله ی دیگری که بتواند حرف های آنها را ضبط کند وجود ندارد. صدایش را صاف کرد و گفت: _انگار دیانا فقط برای این زن کافی نبود. دیوید با شنیدن نام خواهرش که چند ماه قبل کشته شده بود شوکه شد و جا خورد. جودی سریع تصحیح کرد: _منظورم پرنسس دیانا بود. همسر اسبق پرنس چارلز. متوجه که میشی؟ پرنسس دیانا و همسرش توی تصادف کشته شدن. پرنسس دیانا خون سلطنتی نداشت. اما همه می دونیم وقتی وارد این خانواده بشی، جزو اونها به حساب میای. تو شایعات راجع به پرنسس دیانا رو شنیدی؟ دیوید کمی اندیشید و سپس پاسخ داد: _آره، با یک مرد مسلمان ازدواج کرد و وقتی کشته شد شایعاتی راجع به باردار بودنش پخش شد! _دقیقا! دیانا قرار بود فرزند یک مسلمان رو به دنیا بیاره. اون با اینکه طلاق گرفته بود، باز هم عضو خانواده ی سلطنتی به حساب می اومد. پس فرزندش هم... دیوید با حیرت حرف او را کامل کرد: _عضو خاندان محسوب می شد! یک مسلمان در خانواده ی سلطنتی مسیحی. این یعنی... _فاجعه! به معنای واقعی فاجعه بود! آفرین دیوید. پس برای جلوگیری از این اتفاق تنها راه ممکن قتل دیانا بود. در داخل یک تونل تصادف کردن. قاتل این واقعه پیدا نشد. در دوربین های امنیتی هم چیزی پیدا نشد. پس، ملکه، زن سرکش، یعنی دیانا رو رام کرد. دیوید گیج شده بود. این با آموخته هایش جور در نمی آمد. _اما ملکه فاقد هیچگونه قدرتیه! فقط با گربه هاش توی قصرش خوش می گذرونه! جودی دست هایش را به هم گره زد و متوجه شد دائما پای راستش را تکان می دهد. فضای پر از استرسی بود. داشتند به بزرگترین مقام کشور تهمت می زدند. _دیوید، هر چیزی که تا الان بهت گفته شده یا یاد داده شده رو فراموش کن. بگذار چندتا سوال بپرسم؛ ما توی انگلستان سرود ملی داریم؟ دیوید کمی اندیشید و پاسخ داد: _این دیگه چه سوال مسخره ایه؟ معلومه که نداریم! فقط یه شعر راجع به... او چند لحظه مکث کرد، گویا به حقیقت جدیدی پی برده بود. دهانش برای گفتن کلمات بعدی باز مانده بود اما صدایی از آن خارج نمی شد. جودی باز هم خندید. سیگار دیگری آتش زد و میان لب هایش گذاشت. _درسته. فقط یه شعر راجع به اینکه خدا ملکه رو حفظ کنه و خدا ملکه رو از هر گناهی مصون داشته. ببینم، انگلستان قانون اساسی داره؟ دیوید گیج شده بود و با سردرگمی گفت: _خوب، نه، اما خودت این ها رو می دونی چرا می پرسی؟ _ببینم ملکه میتونه قوانین رو تعیین کنه؟ _نه... یعنی آره، خوب منظورم اینه که تمام قوانین زیر نظر ملکه تایید یا رد صلاحیت میشن. جودی بلند شد و شروع به قدم زدن در اتاق کرد. کرواتش را که شل شده بود محکم کرد و سوال بعدی اش را از دیوید پرسید. _ارتش تحت نظر کی عمل می کنه؟ در صورتی که مشکلی در کشور بیاد و تقصیر ملکه باشه، چه اتفاقی می افته؟ آیا ملکه حتی در هنگام انجام جنایت هم محاکمه میشه؟ _ارتش تحت نظر کسایی مثل ژنرال و فرمانده یا یک همچین چیزیه اما ملکه هم نظارت داره. در صورتی که ملکه جنایت هم مرتکب بشه، یکی از افراد پارلمان مسئولیت اون رو به عهده می گیره چون ما عقیده داریم ملکه از هر گناهی مصونه، اما خوب هیچ انسانی مصون نیست. هیچ دادگاهی حق محاکمه ی ملکه رو نداره، نه در بریتانیا، نه در هیچ کجای جهان... گویا دیوید هم مقصود جودی را متوجه شده بود؛ همانند ماهی قرمز کوچکی که پس از بیرون افتادن از تنگ کوچک و بلورینش تازه در می یافت که زنده نخواهد ماند و آزادی اش از تنگ ماهی به قیمت جانش تمام می شد. جودی که متوجه شد دیوید منظورش را فهمیده، شروع به سخنرانی خودش کرد: _ارتش، قانون گذاری، غیر قابل محاکمه بودن و نام برده شدن در مجامع بزرگ به عنوان شعری که به جای سرود ملی کاربرد داره و خیلی چیزهای دیگر. خوب، پس تا اینجا با یک زن قدر طرف هستیم. زنی که هر لحظه توانایی این رو داره که کسی رو بکشه و به زیر دستانش دستور بده که جستجو برای پیدا کردن قاتل متوقف بشه. حرف تو راجع به اینکه ملکه الیزابت هیچ قدرتی نداره کاملا بی پایه و اساسه که فقط به زبان آورده میشه. حتی اعضای حزب فراماسون ها (فرقه ای از شیطان پرستان) به ملکه پیشنهاد دادن که جشن هاشون رو در کاخ واتیکان برگزار کنن. ملکه پاسخی نداد اما اینطور که معلومه، این جشن ها برگزار میشه. راجع به شبکه ی خبری بی بی سی میدونی؟‌ هرگز حق ندارن اخباری رو که علیه ملکه و درباره ی جمهوری خواهیه پخش کنن؛ حالا هر چقدر هم بی بی سی خودش رو بی طرف نشون بده. چرا؟ چون گویا سردمداران این شبکه از نزدیکان ملکه تشریف دارن! توی ایرلند جدیدا زمزمه های جدایی از دولت بریتانیا شنیده میشه. بخاطر همین آمار جنایت رفته بالا. دموکرات ها قتل عام میشن و قضیه لاپوشانی میشه. متوجه میشی؟ قرار بوده این بچه ها در دوبلین اعتراض کنن، اما کشته شدن، چون ملکه از این اوضاع ناراضی بوده و دستور قتل عامشون رو داده. با این حرف هایی که زدم، ما اونقدر قدرت نداریم که جلوی ملکه رو بگیریم دیوید. پکی به سیگارش زد و اینگونه سخنرانی اش را خاتمه داد. مانند انسان مرموزی در اتاق راه می رفت و تمام اتاق را نظاره می کرد؛ مثل یک شکارچی. هنوز هم دیوید سردرگم بود. چه کار باید می کردند؟
  4. cherry

    پنج ابر قدرت | cherry

    دیوید به عکس نگریست، سپس به یک نقطه خیره شد و در حالی که موهای زیتونی رنگش را می خاراند گفت: _واسه ی من هم آشناست. بذار فکر کنم... آها، حالا یادم اومد! این کفش رو مخصوص ژنرال ها یا افرادی که درجه ی بالای ارتشی دارن درست میکنن. فکر کنم دایره ی مظنون هامون محدودتر شد. _سایز کفش زیاد معلوم نشده. یعنی مطمئنا مشخصه، اما الان تصویر بخاطر زوم کردن خیلی بی کیفیت شده. نمی تونم بخونم. به نظرت چهل و سه یا چهل و چهاره؟ _همینطوره. اما مردهای ارتش زیادی سایز چهل و چهار میپوشن. باید مدرک دیگه ای هم باشه، جودی. جودی سرش را تکان داد و فیلم را به ابتدا باز گرداند. هنگامی که هشت نفر بودند و همه روی صندلی منتظر هواپیما بودند. جودی فیلم را روی stop گذاشت و روی چهره ی همه ی آنان دقیق شد. از دیوید پرسید: _هشت تا بچه، بخاطر چی دارن میرن ایرلند؟ هدف گروهشون چیه؟ یا بهتره بپرسم: ما تو اون سن هدفمون چی بود؟ چرا یه ارتشی باید یه گروه بچه رو بکشه؟ دیوید کمی چهره اش را در هم کشید. انگیزه همیشه سخت ترین سوال بود. البته اگر آسان بود پیدا کردن قاتل هم راحت می نمود. _جودی من واقعا نمی دونم. به نظرت دیوونه شده؟ خیلی از ارتشی ها می زنه به سرشان و دیوونه میشن. پدر تو هم حاضر شد اعدام بشه اما به نفع مسلمان ها بجنگه. جودی لحظه ای خشکش زد. دهانش خشک شد و مردمک های چشمش گشاد شدند. دیوید هم وحشت کرد و به تته پته افتاد: _واقعا منظورم این نبود... یعنی می خواستم بگم... فکر کردم باید شبیه... وقتی دید جودی هیچ عکس العملی نشان نداد. آهی کشید و گفت: _متاسفم. _مهم نیست. خوب مورد جالبی بود، می شد بهش اشاره کرد. بگذریم. اینجا فقط موضوع دیوانگی نیست. منظورم اینه که امکان دیگه ای وجود داره. ارتش انگلستان خیلی به ملکه و سرزمینش وفاداره. برای کشورشان مشکل ایجاد نمی کنن. چرا یک نفر ارتشی باید به فرودگاه بیدفورد بیاد، چندتا از هموطنانی که اتفاقا کم سن و سال هستن رو به دردناک ترین شکل ممکن کور و قتل عام کنه، و باعث بشه که کسی سمت این فرودگاه نیاد. پروازها تا مدت زیادی کنسل بشه و اغتشاش ایجاد بشه؟ این کار یه وطن پرسته؟ ایجاد مشکلات؟ دیوید منظور جودی را درک نمی کرد. دوباره سرش را خاراند و با گنگی جواب داد: _خوب نه. احتمالا یه ربطی به خود بچه ها داره. به هدفشون. میدونی تو این سن آدم حتی دلش میخواد تروریست بشه. خود ما هم تو این سنین خیلی کارهای عجیب غریبی کردیم. _دقیقا. منظورم دقیقا همین بود. شاید این بچه ها دنبال آشوب بودن. بهتره به عملیات تروریستی توسط این بچه ها فکر نکنیم چون اگه اینطور بود، بچه ها قوی تر، باهوشتر و سریعتر بودن. می فهمیدن وقتی این یارو پیششون اومده اهدافش شومه و یا فرار میکردن یا باهاش میجنگیدن. پس چه گزینه هایی میمونه؟ نوجوان های انگلیسی تو این سن بیشتر به چه چیزایی فکر می کنن؟ _منظورتو از این سوالا نمیفهمم. خوب نمیدونم به چی فکر میکنن. پول، ثروت، آزادی... _آفرین! آزادی! دیوید مدتی با تعجب به جودی نگاه کرد. سپس آثار وحشت در چهره اش پدیدار شد. _یا عیسی مسیح! خدای من!منظورت اینه که.... او تا حد بسیار کمی صدایش را کاهش داد. قلبش به تپش افتاده بود. _منظورت اعتصاب برای جمهوری خواهیه؟ سوال او، بیشتر جنبه ی پاسخ داشت. جودی آرام سرش را تکان داد و لبخند معناداری زد. پازل داشت کم کم جور می شد. صدای وحشتناکی باعث شد که جودی از روی صندلی خود بپرد و دیوید دو قدم به عقب بردارد. در آن سکوت پر از وحشت، شنیده شدن یک صدای بلند هر دوی آنها را ترساند. کمیسر که با شک آنها را می نگریست، گفت: _شاهد نمی خواد در حال حاضر حرف بزنه. فکر نکنم الان فرصت مناسبی باشه. _اما کمیسر، من میخوام همین حالا و همینجا باهاش حرف بزنم. موضوع کم کم داره روشن میشه. _پس به اتاق بازجویی بیاید. جودی صندلی اش را از روی زمین برداشت و دوباره روی آن نشست. با لحنی که بیشتر امری بود تا حالت درخواست داشتن، گفت: _همینجا. بدون شنود، بدون هیچ ضبط شدنی، میخوام کاملا خصوصی باهاش حرف بزنم، اگه میشه. کینگزلی که از برخورد جودی رنجیده بود بیرون رفت و کمی بعد با دختری کاملا آشفته و رنگ پریده وارد شد و خود دوباره بیرون رفت و در را بست. دختر با ناراحتی و عصبانیت روی صندلی نشست و گفت: _قبلا هم به رئیستون گفته بودم من حرف نمی... جودی محکم روی میز کوبید و بلند شد و دیوید و تاتیانا تا حدودی از جا پریدند. او بلند شد و به سمت دختر جوان رفت. محکم شانه ی او را گرفت و فریاد زد: _تو یک خائن پست فطرتی! از بالایی ها پول گرفتی که به دوست پسرت بگی بیاد و دوستات رو بکشه! تو به اونا کلک زدی و همه شون رو کشتی. چجوری این کارت رو توجیح می کنی؟ تاتیانا لحظه ای به زن موقرمز و عصبانی خیره شد. داشت به او تهمت می زد! از وحشت خشکش زده بود نمی دانست چگونه از خودش دفاع کند. پس از تمام شدن حرف های جودی، با بیچارگی گریه کرد و داد زد: _من گناهکار نیستم! از کسی پول نگرفتم، کسی رو لو ندادم. این ها همه اش تهمت های تو خالیه. من بهشون هشدار داده بودم که این کار خطرناکه. سر بچه های قبلی هم همین بلا اومده بود. من بهشون گفتم! اما ادی من رو از گروه پرت کرد بیرون! من کسی رو نکشتم! من هم عضوشون بودم و قرار بود طبق برنامه قبلی بریم دوبلین تا به بقیه بپیوندیم. همه چی طبق برنامه بود. قسم میخورم راست میگم! من دوست پسری ندارم تا باهاش توطئه چینی کنم. دیوید که از رفتار ناخوشایند جودی عصبانی شده بود گفت: _جودی، فکر کنم زیاده روی کردی. معلومه که این بچه با اون دیوونه ی ارتشی دوست نبوده! جودی خندید و آرام در گوش او گفت: _خودم می دونستم! اما اگه با تندی باهاش صحبت نمی کردم، تا شب باید بین فین فین کردن ها و گریه هاش دنبال کلمه ها می گشتیم. سپس صدایش را صاف کرد و بلند تر گفت: _می خواستین به بقیه بپیوندین؟ مگه چند نفر عضو این پروژه ان؟ تاتیانا سرش را تکان داد و در حالی که گریه می کرد گفت: _تعدادمون زیاده. مطمئن بودیم موفق می شیم. اما یه نفر قبلا به من گفته بود که این کار چقدر خطرناکه و قبلی ها سرشون چه بلایی اومده. دیوید با تعجب از تاتیانا پرسید: _قبلی ها؟ منظورت چیه؟ تاتیانا هم تعجب کرد. واقعا آن دو چیزی نمی دانستند؟ _بچه های قبل از ما که واسه آزادی و جدایی ایرلند از امپراطوری بریتانیا نقشه کشیده بودن! خیلی هاشون کشته شدن، از دره پرت شدن، تصادف کردن، قربانی جنایت ج.ن.س.ی بودن یا غرق شدن. هیچوقت هم جنایتکار پیدا نشده. همه اش تقصیر ملک... با ترس دهانش را بست و دیگر چیزی نگفت. جودی چهره در هم کشید. چیزی به خاطر نمی آورد؛ هیچوقت درگیر چنین پرونده هایی نشده بود و کسی چیزی راجع به این ها نمی گفت. دیوید نگاهی به در انداخت و شاید اینگونه می خواست بفهمد که کسی پشت در گوش ایستاده یا نه. سپس پرسید: _منظورت اینه که این اولین بار نیست؟ قبلا بارها کسانی که می خواستند اعتراض کنن کشته می شدن؟ _بله درسته. من به ادوارد و بقیه هشدار دادم اما اون ها گوششون بدهکار نبود. فقط قصد داشتن... جودی هیچ یک از حرف های کنونی او را نمی شنید. در حالی که سعی می کرد افکار آشفته اش را منظم کند، گفت: _برای این کشتارها پرونده ای تشکیل شده؟ _بله. برای چندین نفر از اون ها پرونده تشکیل دادن اما خیلی زود پرونده بسته شد چون نه شاهدی وجود داشت نه مظنونی. _خیلی خوب. می تونی بری. تاتیانا زیر لب از جودی تشکر کرد و بیرون رفت. دیوید یک صندلی برای خود کشید و تقریبا روی آن پرت شد. چهره اش گرفته بود. جودی هم _طبق عادت قبلی اش_ برای خود سیگاری آتش زد.
  5. cherry

    پنج ابر قدرت | cherry

    ماموری جلوی مک کارتر، جودی ویلز و دیوید بلیک را سد کرد و از آنان خواست که خود را معرفی کنند. مک کارتر با بی حوصلگی کارت خود را نشان داد که باعث شد مامور دست پاچه شود، کلاه خود را در بیاورد و پس از احترام بخواهد با مک کارتر دست بدهد. البته که همه دلشان می خواست با رئیس اسکاتلندیارد دست بدهند؛ مگر نه؟ پس از معرفی، نوبت رفتن به دفتر رئیس پلیس بیدفورد بود. رئیس پلیس مردی چهل و پنج تا پنجاه ساله با موهای جو گندمی و شکمی برآمده بود. چهره ای آرام اما نگاه مهاجمی داشت؛ با آن چشمان خاکستری و لب هایی که محکم به هم فشرده شده بودند و بینی عقابی. _از دیدن شما خوشحالم، سرگرد مک کارتر. _من هم همینطور. این ها هم از دوستان نزدیک من هستن. جودی ویلز و دیوید بلیک. فکر کنم اونها را بشناسید. رئیس پلیس سبیل هایش را مکید و پس از اندکی تأمل گفت: _فکر کنم در روزنامه و اخبار راجع به شما خونده و شنیده ام. از دیدن شما خوشحالم. من کمیسر کینگزلی هستم. بنجامین کینگزلی. دیوید با او دست داد و جودی سر تکان داد و گفت: _از آشنایی با شما خوشوقتم، کمیسر. البته این جمله کاملا هم صحیح نبود. جودی در حال حاضر از اگنس و دیوید که موضوع کوچکی را بزرگ کرده بودند، از مک کارتر که او را در این ساعت به اداره پلیس آورده بود و حتی از درد پایش آزارش میداد عصبانی بود. حتی نام کینگزلی را هم به خاطر نسپرد و به دروغ گفت که از آشنایی او خوشوقت است. _گمان می کردم زودتر به اینجا برسین. درواقع، دلم میخواد قبل از رفتن به صحنه ی جنایت این ویدئو رو ببینید. او بدون مقدمه وارد اصل مطلب شده بود؛ حتی از اینکه در این موقع مزاحم استراحت آنها شده بود پوزش نخواست. جودی با بدخلقی ذاتی اش که در آن لحظه به شدت سعی می کرد آن را کنترل کند، پرسید: _چه موضوع مهمی می تونه باشد که باید پای اسکاتلندیارد وسط کشیده بشه؟ _به زودی خواهید فهمید دوشیزه ویلز. این را گفت و آنها را به اتاقی هدایت کرد. دو میز و سه نفر با انبوهی از برگه ها و چند رایانه در آن اتاق موجود بودند. یک نفر از آنها که در حال صحبت با تلفن بود، لحظه ای گوشی را در دستان خود نگه داشت و به آن چهار نفری که وارد شده بودند خیره شد. کمیسر به آنها علامت داد که به کار خود ادامه دهند و برای خودش و مک کارتر دو صندلی برداشت و پشت یکی از رایانه ها گذاشت. وقتی آن دو نفر نشستند، جودی و دیوید به پشت صندلی آنها تکیه دادند. دیوید آرام گفت: _آفتاب های لب بوم، جدیدا خودخواه شده ان. _نمیخواد یواش صحبت کنی. انقدر سنشون بالا رفته که باید به فکر سمعک گذاشتن باشن! جودی در حالی این جمله را گفت که خود آرام صحبت می کرد. نگاهی گذرا به سه مرد جوان انداخت که هر کدام مشغول انجام کاری بودند. یکی تایپ می کرد، دیگری در کشوهای میزهای فلزی جستجو می کرد و نفر سوم کنار پنجره ای با پرده ی آبی آسمانی که نور صبحگاهی از آن به داخل می تابید، مشغول حرف زدن بود و هر از گاهی ته خودکار آبی رنگ خود را به پیشانی اش میمالید. در آخر هم نگاهش به درختچه مصنوعی گوشه ی اتاق افتاد که با حالت معصومانه ای کج شده بود و گرد و خاک نشسته روی برگ هایش داد می زد که مورد ظلم و کم توجهی واقع شده. شاید تابلوی خاک گرفته ی روی دیوار هم _که معلوم نبود یک کشتی در دستان بی رحم دریا اسیر شده و درحال غرق شدن است یا دارد در دریای آرام و بیکران با آرامش راه را می پیماید_ همین را می گفت. محیطی غریب و ساده که اصلا شبیه دفتر کارهای اسکاتلند یارد نبود. _از شما میخوام با دقت به این ویدئو دقت کنین. جودی و دیوید خم شدند، البته طوری که چانه هایشان با سر های دو افسر روی صندلی نشسته برخورد نکند. ویدئو با کیفیت کمی پخش شد و تصویر یک سالن انتظار را نشان می داد. با توجه به تابلوی لیست پرواز ها مشخص بود که سالن انتظار فرودگاه است. هشت جوان کنار هم نشسته بودند و با حالتی عصبی به یکی از افراد گروهشان که دختری جوان و خوش چهره بود می نگریستند. مشخص بود دختر جوان عصبانی است و پسری دیگر هم با خشم با او حرف می زد. این ها را می شد به راحتی از حالات چهره شان تشخیص داد. طولی نکشید که دختر از بقیه جدا شد و به سمت سرویس بهداشتی رفت. جودی به ساعتی که ویدئو ضبط شده بود نگریست. این ویدئو از ساعت پنج و پنجاه و سه صبح تا شش و سی و هفت ضبط شده بود. کمیسر با استفاده از ماوس، ویدئو را سه دقیقه جلوتر کشید. در همان لحظه، در ویدئو مردی ظاهر شد که چهره ی عجیب غریبی داشت. کلاه لبه گردی به سر داشت و کتی پوشیده بود که تا نصف ران هایش را می پوشاند و شلوار بژ رنگی به پا داشت. دوربین مخفی در زاویه ای قرار داشت که صورت مرد تا حدودی دیده می شد. مک کارتر آرام زمزمه کرد:«جوکر!» در واقع بی ربط نمی گفت. مرد مرموز صورت خود را کاملا گریم کرده بود؛ لب هایش را تا بنا گوش سرخ کرده بود و پودر سفید رنگی روی صورتش مالیده بود. دور چشمانش، کاملا سیاه شده بود. جودی بی معطلی گفت: _سمت راست پالتو نسبت به سمت چپ پالتو پایین تره. دیوید در ادامه ی حرف او گفت: _درضمن سمت راست بیشتر از سمت چپ جلو اومده! امکان نداره یه نفر از یه سمت چاق باشه و از سمت دیگه لاغر. _درسته. مطمئنم یه چیز سنگین زیر پالتوش مخفی کرده. مک کارتر، تو چی می گی؟ _من می گم بگذارید ویدئو رو ببینیم. کمیسر کینگزلی لبخندی به مک کارتر زد و گفت: _کاملا موافقم. دیوید و جودی نگاهی به هم انداختند و بدون اینکه لب باز کنند، می دانستند چه ناسزایی لایق کمیسر است؛ «چاپلوس». مرد عجیب و غریب چند دور، دور آن هفت نفر چرخید و هفت جوان و نوجوان هم با تعجب به او می نگریستند و زیر لب چیزهایی می گفتند. ناگهان مرد دست به داخل پالتوی خود برد و چیزی مثل تفنگ آبپاش را بیرون آورد. مک کارتر نگاه تحقیر آمیزی به دیوید و جودی انداخت؛ اما هنگامی که برگشت و به مانیتور نگاه کرد، به شدت جا خورد. مرد دیوانه با آبپاش به صورت آن هفت نفر شلیک می کرد و کمی بعد آنها با چشمانی خونین روی زمین می افتادند. جودی آرام زمزمه کرد: _اسیده! تو تفنگ آبپاش اسید ریخته! کمی بعد، مرد چوب بیسبالی را از پالتویش بیرون آورد و با آن گاه به سر و گاه به گردن آنها ضربه میزد. جوان ها یا گردنشان می شکست یا سرشان. مک کارتر چهره در هم کشید و دیوید لحظه ای چشمانش را بست. مرد به سرعت از محل در دیدرس دوربین بیرون رفت و احتمالا خودش را به بیرون از فرودگاه کشید. کمی بعد دختری که به سرویس بهداشتی رفته بود، برگشت و با دیدن صحنه فریادی کشید و روی زمین افتاد. دیوید با کمی تامل گفت: _نمی تونه کار دختره باشه. قدش کوتاهه، لاغره و زورش کمه. جودی با تکان دادن سر حرف او را تایید کرد. سپس پرسید: _دختره الان کجاست؟ کمیسر کینگزلی به سمت او برگشت و با تردید گفت: _الان شوک زده ست و نمیتونه حرف بزنه. فعلا تو اتاق بازجویی نشسته و داره گریه میکنه. به نظرم الان بهتره که سری به صحنه ی جرم بزنیم. جودی با او موافق نبود. سرش را تکان داد و با جدیت گفت: _هر چی لازم بود رو دیدیم. نیازی نیست بریم اونجا. من میخوام با دختره چند کلمه حرف بزنم، اما قبل از اون میشه این ویدئو رو دقیق تر ببینم؟ بدون سر و صدایی که اینجا هست؟ کمیسر موافقت خود را اعلام کرد و گفت همه بیرون بروند. جودی آستین دیوید را کشید و گفت: _تو وایستا. یه چیزی باید نشونت بدم. هنگامی که همه از اتاق بیرون رفتند، جودی فیلم را به عقب برگرداند و هنگامی که مرد قاتل در حال بیرون رفتن بود، از آن صحنه عکس گرفت. در تلفن همراه خود، آن عکس را به دیوید نشان داد و روی کفش قاتل زوم کرد. همچنین رد پای باقی مانده از کف کفش که سه جا ثبت شده بود _به معنی اینکه قاتل سه قدم از محل حادثه دور شده و پس از آن رد خون کمتر شده بود_ و خود قاتل هنوز در صحنه بود و کاملا خارج نشده بود. _این کفش رو میبینی؟ فکر کنم مدلش رو بدونی. تازه کف کفش هم خیلی برام آشناست.
  6. cherry

    پنج ابر قدرت | cherry

    فرار کرد و به سمت درخت دیگری رفت. پاهایش با تمام توان برای فرار می جنگیدند، اما گویا چشمان قاتل تیزتر بود. در یک لحظه، جودی احساس کرد ساق پایش در حال بریده شدن است و چند ثانیه بعد روی زمین افتاد. متوجه شد پایش به ریشه ی درختی که از زمین بیرون آمده بود گیر کرده و به همان خاطر روی زمین افتاده بود. سعی کرد بلند شود اما احساس میکرد پایش در رفته. صدای له شدن شاخ و برگ های خشک شده نزدیک میشد. او به درختی تکیه داد و به هیبت سیاه رنگ خیره شد که کلت شاه کش کوچکش زیر نور ماه برق میزد. لحظه ی نهایی! آیا جودی تبدیل به اسطوره می شد؟ آیا نامش را همه به خاطر می آوردند؟ خوب، برای جاودانه شدن اول می بایست مرد. جودی سعی کرد لرزش صدایش را کنترل کند. _به سرم شلیک نکن. قول مغزم رو به خانواده ی سلطنتی دادم. _اونها من رو نفرستاده ان. جودی چشمهایش را آرام باز کرد. با تعجب به فرد مقابلش نگریست و پرسید: _چی؟ _یکی دیگه من رو مامور کرده تا مراقبت باشم. یه پیغام هم واست گذاشته. _کی بهت گفته مراقبم... قبل از اینکه جودی بتواند حرفش را کامل کند، فرد سیاهپوش اسلحه را در دست جودی قرار داد و سپس از آنجا دور شد. جودی داد زد: _هی! بهم بگو کی بهت گفته مراقبم باشی؟ من به مراقب احتیاج ندارم! اگه مراقبمی پس چرا سعی کردی بهم شلیک کنی؟ اما آن فرد ناپدید شده بود و سوال های بی جواب همچنان تنها در ذهن جودی باقی ماندند. چند تقه به در خورد. جودی به اگنس که امکان نداشت از خواب بلند شود نگریست و با بد خلقی به سمت در رفت. دیوید پشت در بود و با ظاهر نامرتب سعی داشت دکمه های بالای پیراهن آکسفوردش را ببندد. _یک مورد اضطراری پیش آمده! _مورد اضطراری؟ در شهری مثل بیدفورد؟ _در شهری مثل بیدفورد که جودی ویلز هم اونجا هست! ببینم نخوابیده بودی؟ جودی پای خود را مالش داد و دیوید متوجه شد درد آن باعث بیخوابی بوده است. سپس سرش را تکان داد و دور شد. جودی هم سعی کرد آماده شود تا به محل حادثه بروند. یک گروه هشت نفره متشکل از جوانان ۱۹ تا ۲۵ سال، در سالن انتظار نشسته بودند. در ظاهر همه شان خواب آلود و تا حدودی نامرتب به نظر می رسیدند و معلوم بود از اینکه قرار است ساعت شش صبح به مقصد ایرلند پرواز کنند، عصبانی اند. همه فکرشان مغشوش و آشفته بود؛ به جز یک نفر. دختر جوان و نوزده ساله ای که به نظر می رسید به تازگی برای هایلایت موها، مانیکور ناخن ها و انواع و اقسام کرم ها پول خرج کرده، تنها به یک چیز می اندیشید. شاید آنقدر ها هم فکرش _بر خلاف چیزی که نشان می داد_ بی ارزش نبود. تاتیانا، به تازگی بورسیه تحصیلی در آکسفورد را دریافت کرده بود و حال داشت برای تعطیلات به خانه اش بر می گشت. البته همه ی افراد آن گروه هشت نفره، از تحصیلات خوبی برخوردار بودند و شاید همین بیش از حد دانستن آنها موجب شد اتفاقات بعدی بیفتد. تاتیانا با اضطراب حرف های خود را در ذهن مرتب کرد. آرام گفت: _بچه ها! هیچکدام صدای ضعیف و نازک او را نشنیدند. او بلند تر تکرار کرد: _بچه ها، من باید به یک چیز اعتراف کنم. همه شان برگشتند و به او خیره شدند. او احساس کرد که دارد زیر نگاه های سوزان بقیه آب می شود. _خوب... می دونین، شاید کارمون... شاید چندان درست نباشه. اصلا احساس خوبی نسبت به این قضیه ندارم و فکر میکنم کمی خطرناک باشه. می فهمید؟ یک جورهایی فکر کردن به نتیجه اش آزار دهنده است. دو دختر و سه پسر دیگر، برخی با شماتت، برخی بدون هیچ حسی و برخی با تعجب به او خیره شدند. ادوارد، که همه او را ادی صدا می زدند و یک جورهایی رهبر گروه به حساب می آمد، با صدای آرام اما با لحن خشمگین و پر کنایه گفت: _گروه بدون یه نفر لنگ نمی زنه. از اول هم اجباری نبود. خودت با شور و ذوق و درخواست دادی. _ادی، من نمیگم باهاتون مخالفم، گفتم این کار خیلی خطرناکه و شما به نتیجه اش فکر نکردین. _لعنتی! تو ما رو احمق فرض کردی؟ اومدی فقط سواری بگیری؟ فکر می کنی ما همه ی جوانبو بررسی نکردیم؟ رنگ صورت تاتیانا به قرمزی گرائید. دستانش را مشت کرد و بلند شد: _من تو رو احمق فرض نکردم! فقط میگم میدونی سر قبلی ها چه بلایی اومد؟ دلت میخواد جزو اونا باشی! ادوارد پوزخند زد و با لحن آرامی گفت: _اگه می ترسی از اول نمی اومدی. ما جایی برای آدمای ترسو نداریم. _چه روش مودبانه ای برای بیرون انداختن من انتخاب کردی، ادوارد یوهانسون! این را گفت و به سمت سرویس بهداشتی زنانه رفت. در را باز کرد و سعی کرد تمیز ترین توالت را انتخاب کند. بالاخره یکی پیدا کرد و بلافاصله، بدون اینکه درپوش را بالا بزند روی آن نشست و سرش را با دستانش پوشش داد. سعی می کرد از خشم خود بکاهد، اما پنداری این کار اراده ی بلندی می خواست. شاید برای نیم ساعت آنجا ماند و به همه چیز فکر کرد. سپس در حالی که تصمیم قاطع خود را گرفته بود از توالت خارج شد و در آینه ظاهر خود را مرتب کرد. چند دقیقه قبل صدای داد و فریادی را شنیده بود و گمان می کرد نزاعی بر سر خروج تاتیانا در گرفته باشد؛ اما همه چیز وقتی مشخص شد که تاتیانا از سرویس بهداشتی زنانه خارج شد و هفت نفر را دید که یا کاسه سرشان شکسته و محتویات آن بیرون ریخته و یا از چشمانشان خون سرازیر شده. دیدن این صحنه کافی بود تا شوک عظیمی به او وارد شود و از حال برود.
  7. cherry

    پنج ابر قدرت | cherry

    جودی با عصبانیت به سمت در رفت. می خواست سر او داد و هوار راه بیندازد، اما اگنس جلویش را گرفت. _این کار رو برای خودت انجام داد! نمی خواست پات برسه به زندان. باور کن دیوید مرد مهربونیه. _اما انقدری هم احمق هست که نفهمه وقتی من رو با اون زن ها دیده، یعنی کارم فقط با اونهاست! نه زن های سالم! اگنس بین جودی و در قرار گرفت. شانه های او را چسبید، تکان داد و گفت: _جودی، لطفا آروم بگیر و بگذار خون به مغزت برسه. لعنت به شیطون، چرا اینقدر زود از کوره در میری؟ من هیچ فکری راجع به تو نمی کنم. لطفا بگیر بشین. حقیقت این بود که اگنس به چیزهای دیگری می اندیشید. فکر به اینکه با یک نفر با تمایلات غیر عادی طرف شده است و قرار است با او روی یک تخت دو نفره بخوابد؛ اما از طرف دیگر جودی هم راست می گفت. وقتی فقط موضوع «آن» زن ها بود، یعنی می شد خیال اگنس راحت باشد. اما فکرهای زائد مانند علف های هرزی بودند که با هر بار کوتاه کردن آنها، بلند تر می شدند. مرا به خاطر بیاور، مرا به خاطر بیاور، مرا به خاطر بیاور. اگنس همزمان با هل دادن فکر های باطل، جودی را هم هل داد. تیشرت قرمز جودی که روی آن نوشته شده بود: راک اند رول حالا از عرق خیس شده و به بدنش چسبیده بود و اضافه وزن جودی را آشکار میکرد. شاید با کم کردن چهار یا پنج کیلوگرم می توانست به وزن ایده آل برسد و سلامتی اش را تامین کند، اما جودی چنین علاقه ای نداشت. اگنس صندلی جلوی میز توالت را که هنگام بلند شدن، افتاده بود به اوضاع قبلی اش برگرداند و از کمد سفید رنگ، لباس خوابش را که صبح داخل کمد گذاشت بیرون آورد. با تردید به جودی نگریست. _جودی، امکان داره یه لحظه بری بیرون؟ یک لحظه از حرفی که زده بود، پشیمان شد، اما دیگر کار از کار گذشته بود. جودی بلند شد و با عصبانیت از اتاق بیرون رفت و در را محکم کوبید. در ذهنش مدام اگنس را سرزنش میکرد که به دیوید اعتماد کرده و به او، نه! چرا هیچکس او و تمایلاتش را درک نمی کرد؟ مگر قرن بیست و یکم نبود؟ پس چرا چنین چیزهایی در نظر آنها غیر عادی و عجیب جلوه میکرد؟ جودی سیگار برگ را میان لب هایش قرار داد و با فندک قدیمی و نقره ای رنگش سیگار را روشن کرد. پکی به آن زد و در فکر فرو رفت. مطمئن بود یک نفر او را از میان بوته های اطراف خانه ی جدید مک کارتر زیر نظر گرفته؛ چرا که حرکتی در آنها احساس می کرد. حواسش را "مثلا" به خانه ی تازه ساخت مک کارتر _که قرار بود ماه بعد و پس از بازنشستگی برای همیشه اینجا سکونت کند_ معطوف کرد. حرکت اشباحی را در تاریکی احساس می کرد. کار آن پنج نفر بود؟ مطمئنا همینطور بود. آنها پس از اینکه با اسلحه های بیهوش کننده به اگنس، دیوید و جودی شلیک کردند، انگلستان را ترک گفتند، اما مطمئنا جاسوسان و مزدورانی در انگلستان داشتند. قرار بود به کجا بروند؟ کجا را به آتش می کشیدند؟ این سوالی بود که جودی از خودش می پرسید. جودی یکی از صندلی های تاشوی اطراف خانه را برداشت و روی آن نشست. حواسش همچنان به خانه بود و پشت به افرادی که او را می پاییدند. خوب به سقف خانه ی سفید رنگ نگریست. شاید تک تیر اندازی روی آن اختفا کرده بود. به پنجره ها که نگریست، متوجه شبحی سفید رنگ شد که به او می نگرد. کمی جا خورد، اما بعد متوجه شد اگنس است. با ناراحتی دوباره به وضعیت قبل خود بازگشت و پشت به خانه کرد. از این وضعیت منزجر کننده خسته شده بود. ضربان بالای قلبش هر آن به او هشدار می داد که خطر نزدیک است، جودی! مراقب باش. احساس کرد فردی از پشت سرش به او نزدیک می شود. تنها سلاحی که جودی داشت و اصلا سلاح به حساب نمی آمد، فندکش بود. دستانش را در جیب شلوار جین رنگ و رو رفته اش فرو برد. صدای پایی که روی علف های تر قدم می گذاشت و به او نزدیک می شد، از گوش های تیز جودی دور نماند. نزدیکتر، نزدیکتر، نزدیکتر. آن دفعه نمی توانستند جودی را بکشند، چون با بیهوش کردن او توجه رسانه ها جلب می شد و وقتی پلیس سرگرم کمک به او بود، آنها را فراموش می کرد. اما این دفعه فرق می کرد و امکان داشت خطر مرگ جدی باشد. چه کار باید می کرد؟ دفاع؟ مبارزه؟ یا شاید هم فرار؟ در کسری از ثانیه جودی ویلز از جای خود پرید و با سرعت به میان درختان کنار خانه رفت. سعی کرد روی خط های نامنظم بدود؛ برای مثال گاهی زیگزاگ می رفت، گاهی دور خود می چرخید و گاهی مستقیم. در یک لحظه احساس کرد شیئی سوت زنان از کنار سرش رد می شود؛ گلوله بود! که محکم با درخت کاج برخورد کرد. ویلز با سرعت خود را پشت یکی از درختان تنومند پنهان کرد. با وجود اضافه وزنش، همچنان دونده ی خوبی بود. سعی کرد با گذاشتن دست روی دهانش، جلوی شنیده شدن صدای نفس هایش را بگیرد. قفسه سینه اش به شدت بالا و پایین می شد و قلبش با قدرت و سرعت سرسام آوری در حال پمپ خون بود. دوباره صدای قدم ها را شنید. متوجه شد قاتل در حال نزدیک شدن است. آرام در ذهن خود گفت: یک، دو، سه!
  8. برای خودمم عجیبه که از وقتی اومدم تو سایت، عکس پروفم همیشه مرد بوده. چرا؟ خوب بهر حال، گذاشتن یه کاور که داخلش یه زن هم هست مبااارک! تبریک به خانومای عزیز که انقدر واسم با ارزشن! و همچنان من عاشق آهنگ نمایه ام هستم که شاهکار هانس زیمره. (دزدان دریایی کاراییب):gf:

  9. cherry

    کمک کنید

    Split معرکه بود Fight club Se7en Gone girl The social net work Zodiac Thirteen reasons why Stranger things The breadwinner Avengers: infinity war Logan حرف نداشت X_men Unbreakable The demon barber of fleet street Never let me go coco now you see me prestige پیشنهاد میکنم دوبله فارسی دان نکنی. دوبله در حق این فیلم ها جنایته. خود بازیگرا صدای بهتر و هماهنگ تری دارن.
  10. cherry

    پنج ابر قدرت | cherry

    همه از این حرف تعجب کردند. خانم گرین آرام لبخند زد و جودی به اگنس نگریست. اگنس که خود تعجب کرده بود، از نگاه بقیه سرخ شد و گفت: _البته! کمی بعد، وقتی که به آشپزخانه رفتند، دیوید با دقت همه جا را زیر نظر گرفت. شاید نمی خواست کسی از آن اطراف رد شود. _اتفاقی افتاده؟ اگنس کمی مشکوک بود. دیوید سرخ شد و کمی اندیشید. _اتفاق خاصی نیست... گوش کن. چیزهایی که می خواهم بگم راجع به جودیه. لطفا سعی کن حرفامون رو برای هیچکس بازگو نکنی. مطمئن باشم که به کسی چیزی نمی گی؟ حتی به جودی؟ _البته! اگنس با خود اندیشید: حتما می خواهد به او بگویم که چگونه می توان توجه جودی را جلب کرد، یا جودی از چگونه هدایایی خوشش می آید. با این افکار لبخندی بر لبان اگنس نقش بست. _می دونم که تو و جودی بهترین دوستان همدیگه هستید. این رو هم مطمئن هستم که تو دید کاملا مثبتی نسبت به اون داری، اما... با این اما، لبخند اگنس محو شد. نکند دیوید می خواست جلوه ی جودی را پیش او خراب کند؟ یا شاید هم قصد داشت نکته ی مهمی را بگوید! شاید جودی قاتل بود، یا اختلاسگر یا... _اما باید بگم درک انسان ها از اطرافیانشون، به خصوص اونهایی که دوستشون دارند، کمی متفاوت از شخصیت اصلی اونهاست. برای مثال من هیچ وقت فکر نمی کنم که تو یک جاسوس آمریکایی باشی. _زودتر برو سر اصل مطلب. قلبم تپش گرفته! دیوید کمی این پا و آن پا کرد. تمام چیزهایی که آماده کرده بود تا به او بگوید را فراموش کرده بود. به همین علت بیخیال مقدمه چینی شد و حقیقت را به اگنس گفت. جودی لباس خواب سفید رنگ را به تن کرد و روی تخت نشست. دفتر کوچکی را باز کرد و با خودکاری مشکی شروع به نوشتن کرد. اگنس می دانست او تا پانزده دقیقه ی دیگر به سراغ لپ تاپش می رود و همین اتفاق هم افتاد. اگنس آهی کشید و با بی حوصلگی جلوی آینه ی روی میز نشست و موهای بور و بلندش را شانه کرد. گاهی از داخل آینه جودی را می پایید که در آنسوی تخت به سرعت مشغول تایپ کردن بود. اتاق کوچک مخصوص مهمان، با کاغذ دیواری آبی رنگ و تخت دو نفره، چیزی بود که احساس راحتی به اگنس می داد، اما موجود دیگری هم در آن اتاق وجود داشت که این احساس را از او می ربود. _چرا مثل احمق ها به من زل زدی اگنس؟ اگنس با حیرت از آینه به جودی نگاه کرد. با خشم گفت: _با لپ تاپ تایپ می کنی و زاغ سیاه من رو چوب میزنی؟ مثلا چون خیلی وقته که در حال تماشای آینه ام و افق زاویه ی دراز کشیدن تو با آینه سازگاره این رو گفتی؟ جودی لبخند زد. انتظار نداشت که اگنس اینقدر پیشرفت کند؛ اما به هر حال او در گذشته یک پرستار بود و می بایست علائم ناخشنودی در بیمار را بررسی می کرد و این کار لازمه ی دقت فراوانی بود. _دیوید راجع به من چیزی گفته، مگه نه؟ _لعنت به تو! _پس مشخصه راجع به من بوده. تا خانم مک کارتر گفت اتاق ما مشترکه رنگ دیوید مثل شکم پنگوئن شد! البته بقیه ی روز ها هم دست کمی از اون نداره. قرار بود این راز رو تا ابد حفظ کنه، اما انگار دو سال هم تاب نیاورده. اگنس آب دهانش را قورت داد. دیوید از او قول گرفته بود چیزی نگوید اما جودی خود همه چیز را می دانست. _اون بخاطر تو این کار رو کرد، جودی! باور کن! دیوید با آشفتگی تکان می خورد. در همین حال اگنس از خشم و ترس به خود می پیچید. _منظورت رو متوجه نشدم دیوید. _گفتم که! میدونم درکش برات سخته. اما خوب ما تو قرن بیست و یک هستیم و این چیزها تقریبا زشتی خودشون رو از دست دادن. تو آمریکا حتی از... نگاه تند اگنس حرف دیوید را قطع کرد. دلش میخواست محکم به او سیلی بزند اما جلوی خود را گرفت. _مطمئنم دروغ میگی. انقدری برات ارزش ندارم که بخاطر چنین مسئله ای بهم هشدار بدی. دیوید هم داشت سرخ می شد و نگاهش تند. سعی کرد سر اگنس داد نزند. _درست میگی، صمیمیت زیادی بین من و تو وجود نداره، اما موضوع اینه که من جودی رو از وقتی یه بچه دبیرستانی بود می شناسم. دلم نمیخواد ازش شکایت کنی و کارش به زندان کشیده بشه. من بیشتر نگران اون هستم. _بخاطر همین میگی با بدکاره ترین زن های شهر دیده شده؟ دیوید سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد. در لندن مراکزی برای خالی کردن عقده های بیمارگونه ی خود نزد زنان وجود نداشت. تقریبا این کار غیر قانونی بود. اما همیشه بودند کسانی که مخفیانه قانون را می شکستند و در ازای کارشان پول می گرفتند. جودی خیلی راحت می توانست چند تا از آن زن های زیبا و خوش آب و رنگ پیدا کند و با چندین پوند، یکی را راضی کند. اما موضوع اینجا بود: آیا به اگنس هم طور دیگری می نگریست؟ _بخاطر همین چند ماه پیش، وقتی سر پرونده ی قتل دو تا تامسون خسته شده بود و ماساژش دادم، گفتی تمایلات عجیبی داره؟ مخصوصا به زن ها؟ یادمه جودی کلی عصبانی شد. کم کم موضوع را درک می کرد. جودی دوست پسر نداشت. با هیچ مردی هم دیده نشده بود. در طول این سال ها تنها یک خواستگار داشت که او را هم بیچاره کرده بود. اگنس از زبان دیوید شنید که جودی دو میلیون پوند از او، در قالب هدیه، ویالون، لباس و... درخواست کرد و در آخر، خود پسر منصرف شد. _دقیقا چند بار دیدیش؟ منظورم با اون زن ها بود! _حداقل دوازده بار.
  11. cherry

    پنج ابر قدرت | cherry

    زنی که سیگار می کشید، چیزی را روی میز گذاشت. فریاد همه بلند شد. مک کارتر با مشت روی میز کوبید. دیوید بلیک اخم کرد و جودی ویلز با خنده قسمت سوخته ی سیگارش را در جا سیگاری خالی کرد. دیوید با چهره ای در هم کشیده گفت: _من فکر می کردم آس قلب دست مک کارتر است! _که این رو با پرسیدن از اون امتحان کردی. این تقلبه دیوید! نباید در بازی حکم از یار خودت کارت هایی رو که داره بپرسی. جودی پاهایش را پایین آورد و سیگارش را خاموش کرد. دیوید با دهان کجی گفت: _این تقلبه، دیوید! چه کسی به تقلب کردن اهمیت می ده؟ مهم بردنه! جودی سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و حرف او را تأیید کرد. او دقیقا رو به روی کری مک کارتر، دختر جیمز مک کارتر نشسته بود. کری به زودی وارد بیست و چهار سالگی می شد. او کارت هایش را روی میز پرت کرد و گفت: _من دیگه بازی نمی کنم! جیمز مک کارتر خندید و به دخترش طعنه زد: _در برابر مردها کم آوردی؟ _نه، می دونم جودی یک تنه همه تون رو حریفه. جیمز مک کارتر حرکتی به بدنش داد و شکم بزرگش را به لبه ی میز چهارگوش چسباند. روی میز، کارت های بازی حکم، چند لیوان و یک بطری آبجو و یک جاسیگاری وجود داشت. آنها در هال نشسته بودند و میز بزرگ آنها دقیقا در وسط قرار داشت. زن های دیگر، که شامل خانم السی مک کارتر، همسر جیمز مک کارتر، خانم لینی گرین و اگنس فلچر می شد، روی مبل بنفش رنگ مقابل تلویزیون نشسته بودند و برنامه ای کمدی نگاه می کردند. کری، به سمت زن های دیگر رفت و جودی نگاهی به دختر چاق انداخت. البته او به چاقی پدرش نبود؛ اما باز هم بدن پر گوشت و چربی او در زیر شلوار جین و بلوز آستین کوتاه سفید خودنمایی می کرد. کری دختر باهوشی بود اما اصلا تمایل به خودنمایی نداشت؛ دقیقا بر خلاف جودی که فکر می کرد باید به عالم و آدم راجع به هوش بسیارش بگوید. جودی موهای قرمز و تازه کوتاه شده اش را دور انگشت سبابه اش پیچاند. دیوید متفکر کارتی را روی میز گذاشت و دعا می کرد جودی نقشه اش را نفهمد؛ اما زن مو قرمز با گذاشتن رقمی کمتر از مال دیوید تمام نقشه هایش را نابود کرد. مطمئن بود جودی یک آس دیگر به همراه دو یا سه تا از حکم ها را دارد. بنابراین کارت پادشاه را گذاشته بود تا آس جودی هدر برود و بتواند بقیه ی کارت هایش را بگیرد؛ اما جودی نقشه ی او را خوانده بود. دیوید کارت ها را روی میز پرت کرد و گفت: _لعنتی! از کجا فهمیدی؟ امکان نداره استنتاج کرده باشی! مک کارتر هم کارت هایش را به نشانه ی تسلیم پرت کرد. جودی پول ها را به سمت خود کشید و مرتبشان کرد. با خنده به دیوید گفت: _پشت سرت رو نگاه کن مرد باهوش! دیوید برگشت. کری پشت صندلی او ایستاده بود و می دانست دیوید چه کارت هایی در دست دارد. از همان اول هم دسیسه چیده بودند تا با تقلب بازی را برنده شوند. دیوید داد زد: _این تقلبه! من باخت رو قبول ندارم. _بله، اما همین الان یک دوست قدیمی به من گفت که تقلب مهم نیست، بردن مهمه! جودی دسته ای از پول ها را جدا کرد و به کری داد.‌ هر دو پول ها را در جیب خود چپاندند و با غرور به مردها ی شکست خورده نگریستند. کری یک لیوان آبجو را سر کشید که باعث شد صدای مک کارتر در بیاید: _کری! زیاد نخور. کری لیوان را روی میز کوبید و پشت لبش را پاک کرد. با عصبانیت گفت: _من ده ساله نیستم پدر. به تو اطمینان می دم می تونم خودم رو کنترل کنم. اوه راستی، من فردا به لندن بر می گردم. بی بی سی نیوز داره نیروهای جدیدی رو به بلژیک اعزام می کنه. اگه خوب جون بکنم می تونم خودمو بین اونها جا بدم. کری خبرنگار رسانه ی خبری بی بی سی بود و همان اول با پشتکارش توانست جا پای خود را در آنجا محکم کند. او دستی به موهای مشکی رنگش _که از پدرش به ارث برده بود_ کشید و با خداحافظی از حضار به سمت اتاقش رفت. مک کارتر هم تکانی به خودش داد و از جای خود بلند شد و به سمت خانم ها رفت. جودی ورق ها را جمع و سپس مرتبشان کرد. _لینی، فکر کنم بتونی کنار کری بخوابی. تخت او دو نفره است. دیوید، نظرت راجع به مبل تخت خواب شوی اتاق کار جیمز چیه؟ بسیار خوب. جودی و اگنس هم می تونند در اتاق مهمان بخوابند. دیوید با وحشت به السی مک کارتر نگریست. سپس به اگنس نگاه کرد. _خوب، اگنس، امکان داره چند لحظه با تو حرف بزنم؟
  12. چه با سلیقه! فکر نمیکردم بجز من شخص دیگه ای هم شب کریسمس رو خونده باشه. به دیکنز علاقه داری؟

    1. Ravi

      Ravi

      سلام.

      راستش این دومین رمانی بود که از ایشون خوندم. و واقعا شیفته نگارش، سبک و دیدگاهشون شدم. 

      اگه آشناییت با رمان های ایشون دارید، خوشحال میشم معرفی کنید.:gol:

    2. cherry

      cherry

      اسرار ادوین درود از نظر من واقعا فوق العاده بود.

      متاسفانه دیکنز نتونست به پایان برسونتش و از اونجایی که این یه رمان جنایی بود، همه تو کف آخرش مونده بودن. البته بعضیا میگن یه پسر جوان که سواد کمی داشته، با احضار روح دیکنز ادامه ی کتاب رو نوشته و واقعا با نوشته های دیکنز مو نمیزد. پیشنهاد میکنم حتما بخونیش.

  13. ذهن های کثیف

    بدن های خسته

    نگاه های بی روح

    قلب های بی تپش

    جیب های خالی

    بوی خیانت

    آغوش های بی محبت

    پیامک دادن های زورکی 

    لحظه های پر از آه

    دهان های پر از ناسزا

    این لشکر باید کشور را اداره کند؟ یا صرفا یک شوخی بی مزه است؟

  14. فیوزم پرید! :/ ولی راست میگی. منم کسیو انتخاب میکنم که عاشقمه. اما خوب بیاید یه جور دیگه به قضیه نگاه کنیم: یه مادر بین بچه ای رو که به دنیا آورده و عاشقانه دوستش داره و بچه ای که اون زن رو عاشقانه دوست داره، بچه ی خودشو انتخاب میکنه حتی اگه بچه اش ازش متنفر باشه. اما خوب بهر حال اینجا بحث مادر و فرزند نبود. پس من کسی رو انتخاب میکنم که دوستم داره. بالاخره یه نفر پیدا شده با این همه ایراد و اشکال، به من علاقه مند بشه!
  15. cherry

    پنج ابر قدرت | cherry

    زن چینی لیوان پر از آبجوی خود را برداشت. آن را سر کشید و جیغ زد: _هر جهنم دره ای دلت خواست اون رو ببر. کمک کن لباس هاش رو بپوشه. لیوانش را محکم روی میز چوبی کنار پنجره کوبید و رفت. هریت نگاهی به اتاق انداخت؛ کاملا ساده چیده شده بود. یک یخچال کوچک در گوشه ی اتاق و یک مبل تخت خواب شو در وسط و دقیقا مقابل تلویزیون کوچک دهه ی هشتاد. هریت پیراهن سورمه ای رنگ جاشوا را برداشت و به سمت او رفت. _برای چی به اینجا اومدی هریت؟ _که تو رو ببرم! هریت پیراهن را پشت او نگه داشت و جاشوا با بی میلی دست هایش را در آستین ها فرو برد. هریت قسمت یقه و شانه ی پیراهن را صاف کرد و دکمه های او را بست. با عصبانیت گفت: _تو احمقی جاشوا! دیدم اون مرد چطور داشت تو رو میزد. اگه کمی دیگه ادامه می داد می مردی. جاشوا خندید و سپس اخم کرد. وقتی لب هایش را کش می داد زخم های صورتش درد می کرد. _بله، دیدم چطور به کمکم اومدی و من رو نجات دادی! هریت بیش از پیش عصبانی شد. او را هل داد و تشر زد: _انتظار داشتی مثل سوپرمن به نجات تو بیام؟ یا اون مرد رو له کنم؟ تقصیر خودت بود و خوشحالم که تقاصش رو پس دادی. تو احمقی! احمق! احمق! با هر بار احمق گفتن، انگشتش را روی یکی از زخم های جاشوا فشار می داد. جاشوا دست او را محکم گرفت و گفت: _بسیار خوب، باشه. من احمق هستم. بس کن؛ درد داره. به سمت جلیقه ی چرمی مشکی رنگش رفت و آن را برداشت. وقتی آن را می پوشید، صدای پر از کنایه ی هریت را شنید که می گفت: _متعجبم چطور تو رو برای ریاست گروه انتخاب کردن و به تو رای دادن. تو یک احمقی. اما من همیشه از مغزم استفاده می کنم. جاشوا به سمت هریت برگشت. خندید و پرسید: _نگو که هنوز هم برای صندلی ریاست دندون تیز کردی؟ فکر کردم از خیر اون گذشتی و دیگه به ملکه بودن فکر نمی کنی! _اون صندلی حق من بود! اما اون رو به تو دادن. دیگه برام اهمیتی نداره چه کسی روی اون می نشینه؛ من ملکه ی یه نفر دیگه هستم و به همون راضی ام! جاشوا با یادآوری دیلان نفسش را با فشار بیرون داد. برای اینکه خود را از آن وضعیت خلاص کند، گفت: _بسیار خوب. بیا بریم. فکر کنم باید به زودی زلزله راه بندازیم. هریت سرش را تکان داد و آرام زیربغل او را گرفت تا به او کمک کند تا آسان تر راه برود. انگلستان، ایالت انگلند، بیدفورد، خیابان کارینای شمالی بیست و سوم سپتامبر سال۲۰۱۷_ ساعت به وقت محلی 00:32 افراد پشت میز، با نگاه هایی زیرکانه و بسیار دزدکی، یکدیگر را زیر نظر داشتند. دو مرد و دو زن. می شد دانه های ریز عرق روی پیشانی هر چهار نفر را دید. فضا بسیار تنش زا بود. یکی از زن ها طبق عادت قبلی خود سیگار می کشید. هر چهار نفر دنبال 1200 پوند روی میز بودند. _خانواده ی سلطنتی تو چنگ منه! کنترل خانواده ی سلطنتی، یعنی کنترل همه چیز! مرد جوانی این را گفت و با دقت همه را زیر نظر گرفت. زنی که سیگار می کشید، سیگار را به گوشه ای از لب هایش انتقال داد و پاهایش را با بی قیدی روی میز گذاشت. قلب های هر چهار نفر با سرعت می تپید و منتظر عکس العملی بود تا با پرشی از سینه شان بیرون بجهد. _خانواده ی سلطنتی هیچ کاری از دستشون بر نمیاد؛ نه در مقابل این!

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×