رفتن به مطلب
Added by Amir

cherry

تیم ترجمه
  • تعداد ارسال ها

    234
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

2,649 بار تشکر شده

درباره cherry

  • درجه
    تیم ترجمه

مشخصات کاربر

  • علایق
    خدا
    کتاب
    مغز و اعصاب
    ریاضی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,760 بازدید کننده نمایه
  1. خاطرات روزانه

    امروز یه خبر خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیییلیی خیلی خیلی خیلی خیلی بد بهم دادن. بهم گفتن دختر خاله ام داره عروسی میکنه. آره، خبر خوشیه، ولی نه واسه من! منی که از بچگی با دخترخاله ام بزرگ شدم. اون دو سال از من بزرگتر بود. یادمه تو حیاط مامان بزرگم آب بازی می کردیم. وقتی یخمک می خرید، من گریه می کردم که منم میخوام و مامانم مجبورش می کرد به منم بده. چقدر فحشم می داد! خاطرات، هویت آدم ها رو تشکیل میدن. ما، درواقع خاطراتمون هستیم. خاطرات زمینه ی کارهای روزمره و مقدمه ی زندگیمون هستن. امروز ما هرچی هستیم، به چیزی که دیروز و پریروز و سال قبل بودیم بافته شدیم، تنها کمی پیچیده تر. خاطرات انقدر حیرت انگیزند که میتونن باعث بشن بخندیم یا گریه کنیم، کسی رو دوست داشته باشیم یا حتی کسی رو بکشیم. من علاقه ای به خاطرات امروز و دیروز و سال قبل ندارم؛ حالا هر چقدر هم بخوان مهم باشن. نیومدم اینجا که بنویسم روزی چند ساعت درس میخونم یا با مامانم حتی سر چیزای کوچیک هم دعوام میشه. چیز قابل داری نیست. خاطره ای که آدم می نویسه تا بقیه بخونن، باید ارزش خوندن رو داشته باشه. پس برگردیم به یازده_دوازده سال قبل. یادم میاد یه پسری تو کوچکمون بود. اسمش _اگه درست یادم باشه_ فرزاد بود. دقیقا یادمه هربار که باهم تیله بازی می کردیم، اون می برد. منم مجبور می شدم کل تیله هام رو بدم بهش. اصلا قیافه اش شبیه تیله های شکسته شده بود! یادمه یه بار رفته بودیم واسه داییم خواستگاری. نه، قبل از خواستگاری بود. مادربزرگم هی بهم می گفت: به کسی نگی ما داریم می ریم خواستگاری مریم ها! منم می گفتم: _هی یّه! یعنی من دهن لقم؟ اگه خاله مهری هم منو شکنجه کنه نمیگم. راستش واقعا دهن لق بودم. چند هفته قبلش رفته بودن خواستگاری واسه یه دختره به اسم گل نسا. بهم گفته بودن به کسی نگم، اما گفتم! بعدش هم دختره جواب رد داد. مامانم اون روز تا میتونست کتکم زد. اما حقم بود. (نه اصلا هم حقم نبود. بچه بودم!) اون روز وقتی داشتم با فرزاد تیله بازی می کردم و اون منو برد، بهش موضوع داییم و خواستگاریش از مریم رو گفتم. دلیلش هم این بود که می خواستم سرش رو گرم کنم تا تیله هایی رو که برده بود، بدزدم. ازش قول گرفتم به کسی نگه، اما وقتی مامانش اومد بیرون گفت: ذلیل مرده بیا تو! فرزاد هم گفت: مامان واسه دایی سلیمه شون رفتن خواستگاری! از بخت بد من همون موقع سعید و سارا، همسایه ی بغلیمون هم اومدن بیرون. فکر کنم دو سه سالی از ما بزرگتر بودن. موضوع جالب اینجا بود که سعید دامن پوشیده بود! منم اون موقع ها نمیدونستم قضیه چیه. فرزاد به اونا هم موضوع رو گفت. گویا رحیمه (دختر خاله ام) شنیده که من به فرزاد گفتم موضوع چیه، سریع رفته به مادربزرگم گفته بود. مامان فرزاد سر پسرش داد می زد: مگه نگفتم دیگه با بچه های بد بازی نکنی؟ منظورش از بچه های بد من بودم. یه بار دیده بود زنگ در یکی از خونه ها رو زدم و فرار کردم. نمیدونست پسر گلش همینا رو بهم یاد داده بود و استاد اعظم شرارت اون بود! من محکم پاشو لگد کردم. یادمه سعید از اون ور (با لهجه ی بجنوردی) داد می زد: _مایم زنانه راه مِدَن؟ منم داد زدم: _مایم راه ندن تو رو که حتما راه مِدن! کلا همه داشتن داد میزدن. مامان فرزاد بالاخره اومد و پسرش رو برد. مامان سعید و سارا هم اومد بیرون. یه بچه پشت سرش قایم شده بود، یه بچه دستش بود و یکی دیگه تو شکمش. هر سال یکی می زایید. یه بار وقت زایمان از مامانش کمک خواسته بود، وقتی مادرش اومد فهمید اونم بارداره! خونه شون مهدکودک بود.‌ اون موقع سر سعید داد زد: _سعید! بیا داخل! نمیگی توپ میخوره بهت ناقص میشی؟ اونم داد زد و گفت ما داریم می ریم خواستگاری. اصن یه وضعی بود! نمی شد جمعش کرد.‌ می خواستم بزنم ناقصش کنم، ولی از قضا جوجه ها و خرگوش های من رو رحیمه (دختر خاله ام) فرار کرده بودن. من سه تا جوجه ی زرد و یه خرگوش سیاه داشتم، رحیمه سه تا جوجه _که دوتاشون زرد بود یکیشون صورتی_ و یه خرگوش سفید چش تلسکوپی داشت. من خیلی اون جوجه صورتیه رو میخواستم، ولی دادنش به رحیمه چون اون بزرگتر بود.‌ باید می رفتم و جوجه ها و خرگوش ها رو از تو خیابون جمع می کردم. بچه ها می دویدن دنبالشون و اذیتشون می کردم. منم وقتی جوجه ها رو نجات می دادم، باز از جعبه شون فرار می کردن. اعصابم داغون بود. یهو جوجه ی صورتی رحیمه رو دیدم و از حرصم جفت پا پریدم رو بدبخت! حیوونکی در جا مرد. یه بهانه هم جور کردم: گربه دنبال جوجه ی خوشگلت دوید، اما یهو موتوری اومد هردوشون رو زیر گرفت. حالا فک میکنم می بینم چقدر بچه بودم! هرسال گذشت، هر سال خاطره ها مسخره تر شدن. می خواستم سواد و دانش به دست بیارم، اخلاق، عشق محبت و کلا از دست دادم. خاطره های رنگی رنگی و فانتزی کودکیم تبدیل شدن به سیاه و سفید جنایی بزرگسالانه. جنایت بزرگی که در حق خودم کردم. میتونستم طعم محبت، دوست داشتن و دوست داشته شدن رو بچشم، اما الان دیره. گاهی فکر می کنم کسی نیست که توی دنیا دوستش داشته باشم. چند هفته پیش خبر مرگ پدربزرگم رو گفتن. نه غمگین شدم، نه گریه کردم. با اینکه بابابزرگم خیلی مهربون بود و کارای زیادی واسم کرد. چرا اینقدر عوضی شدم؟ می شین پای صحبت دوستام، حرف نمیزنم و فقط گوش میدم. چرا؟ چون شاید یه روز این حرفا بشن آتوی من از اونا. که اگه خواستن برن لوم بدن، یا کار بدی علیهم بکنن، بگم اینا رو یادت رفته؟ قراره چی سرم بیاد؟ آیا همه همینطوری هستیم؟ پس اگه اینطوریه، والدینمون باید در تربیتمون بیشتر دقت کنن، چوناگه اینطوری بشه خانه ی سالمندان پر میشه! دیگه به قتل به عنوان گناه کبیره نگاه نمیکنم. قاتل ها در نظرم لایق اعدام نیستن. چرا؟ چرا؟ چرا الان که دارم اینا رو می نویسم کاملا خونسردم و عذاب وجدان ندارم؟ آیا دارم عقلم رو از دست میدم؟ من دانش و سواد رو نمیخوام. اگه به معنی دور شدن از خونوادمه، اگه به معنیه اینه که باید خودمو تو یه اتاق حبس کنم و تست بزنم و وقتی میام بیرون خواهر دو ساله ام، شیش سالش شده باشه، اگه به معنی اینه که به خاطر آزمونای مزخرف آزمایشی نباید خیلی از عزیزان نزدیکمو نبینم و دیدنشون نرم، پس من این علم رو نمیخوام. اما دیره، همه چی خیلی سریع پیش رفته و قابل بازگشت نیستن. این اتفاقات افتادن.‌ من آجر اول رو کج گذاشتم و حالا دیوار تا ثریا کج رفته. یه سوال از شما، آیا شما هم مثل من هستین؟ فرزاد بخاطر بیماری وبا مرد. البته اینو بابام بهم گفت و مامانم که فک نکنم یکی دوبار بیشتر اونو دیده بود، واسش ناراحت شد. اون دوست دوران بچگیم بود اما چرا من واسش ناراحت نشدم؟ سعید حالا ازدواج کرده. امیدوارم خوشبخت بشه؛ اما ازدواج رحیمه رو نمیتونم هضم کنم. اون هنوز خیلی جوونه، کلی فرصت خوب واسش پیش میاد. میتونست یکم صبر کنه تا بزرگتر و عاقتر بشه. بنظرم خیلی عجله کرد. نمیتونم صدای این مغز لعنتیمو خفه کنم که میگه: مطمئنی ازدواجشون دوام میاره؟ کاش بهم بخوره! اما من برای این صداها دلیل دارم.‌خاطرات خوش ما باهمدیگه کم بود؛ اما دوست داشتنی بود. دلم میخواست فرصت داشتیم بیشتر باهم باشیم. بعد از ازدواج مطمئنم خیلی عوض میشه. مطمئنم دیگه نمیشه خیلی راحت جلوش لم داد و صحبت کرد. نه اینکه مغرور باشه و اینطوری بشه، نه! خدا وکیلی خود شما هم جلوی متأهلا یه خورده سرسنگین تر نمی شین؟ یه حسیه که دائم ندا میده: مودب باش، احترام بذار. من این عوض شدن اون رو دوست ندارم. اصلا چرا آدماازدواج میکنن؟ عوض میشن؟ آیا واقعا آدم شایسته ای برای قبول کردن این مسئولیت های سخت و سنگین هستن؟ اگه قبلا جنس مخالفشون رو که زیبا بوده و از جلوشون رد میشده تحسین می کردن، آیا میتونن هنگام تأهل چشماشون رو به راحتی ببندن؟ میتونن متعهد بمونن؟ میتونن بچه های سالمی تربیت کنن؟ازدواج سخت ترین کار دنیاست. لطفا ساده نگیرینش. قضیه فقط عاشق شدن نیست، یه عمر زندگی مشترک و متعهد بودنه! اگه نمیتونید به طور کامل از پس این مشکلات و تعهدات بربیاید، خوب ازدواج نکنید! اگه واقعا عاشقید _و قصدتون چیز دیگه ای نیست_ برید کافه ای، جنگلی، جایی. حد و مرزها رو هم رعایت کنید. دیگه کسی نیست که مثل قبل بهتون گیربده. اگر هم گیر بدن، شما حداقل خیال خودتون راحته که اگه یه موقع به مشکلی برخوردید، می تونید راحت روابط رو خاتمه بدید. اینکه بخواید قول بدید که تا آخر عمرتون با یه نفر می مونید و مسئولیت هاتون رو به نحو احسنت انجام می دید اما بعد بزنید زیرش، کاریه که ترسوها و بی لیاقت ها انجامش میدن. ببخشید، خیلی طولانی شد. اما این جزو معدود خاطرات خوش من بود و فکر نکنم دیگه خاطرات خوش زیادی داشته باشم تا بیام اینجا بنویسم. پس با یه پست تمومش کردم. امیدوارم خاطرات شما شیرین تر از مال من باشه.
  2. سلام دوست عزیزم :)

    اتمام رمانتو بهت تبریک میگم.. :angel2:

    و باید بگم خیلی خیلی متفاوت تموم شد.. 

    منتظر رمان جدیدت هستم.. 

    1. cherry

      cherry

      سلام ای یار کم پیدا.

      ممنون. فکر کنم قبلا گفته بودم که هیچکس حدسش رو نمیزنه. فکر کنم حالا بدونی اون قضیه ی : "آن پنج نفر به دنبالت خواهند آمد" رو بدونی.

      به زودی داستان جدید رو هم می نویسم. ممنون که تا آخرش باهام بودی. امیدوارم تو کنکورت موفق باشی خانوم خرخون! (خودت میدونی حوصله ی شکلک گذاشتن رو ندارم. بنابراین فرض کن اینجا ایموجی یه خرخون رو گذاشتم!) 

    2. LoveHell

      LoveHell

      مرسی عزیزم 

  3. مردها جامعه را می سازند؛ این یک اصل است. اما باید ببینیم این مردان دست چه کسانی پرورش یافته اند. وقتی سازندگان جامعه، در دستان زنانی سرکوب شده که به آنها لقب ضعیف، احمق، ناتوان، کلفت و ... را می دهند، اوضاع آن جامعه غیر قابل گفتن می شود. اما اگر همین مردان را در دستان زنانی که لایق، باهوش و قهرمان نام می گیرند بگذاریم، باید انتظار یک بهشت را داشته باشیم. پس من جمله ام را اصلاح می کنم؛ مردان جامعه را می سازند و زنان بر آن حکومت می کنند. 

  4. نقد فیلم ترسناک Split - گسست ام. نایت شیامالان از آن دسته کارگردانانی است که هم عاشقشان هستم و هم بعضی‌وقت‌ها از دستشان حسابی کفری می‌شوم. دلیل علاقه‌‌ام به او به خاطر این است که او چندتا از بهترین تریلرهای نفسگیر و کالتِ سینما را ساخته است و دلیل عصبانیتم هم این است که شیامالان از جایی به بعد به دلایلِ نامعلومی تصمیم گرفت تا خلاقیت و نوآوری‌های بی‌نظیرش را سرکوب کند و سراغ ساخت فاجعه‌های پرخرجی برود که هرکسی توانایی سرهم‌بندی آنها را دارد. اینکه فیلمسازی فقط فاجعه ساختن بلد باشد و هیچ‌وقت شانسش را در حوزه‌ی فیلم‌های هنری‌ و مستقل‌ جستجو نکند قابل‌درک است، اما اینکه فیلمسازی استاد ساخت فیلم‌های کم‌خرج با داستان‌های غیرمنتظره و درگیرکننده باشد و بعد تصمیم بگیرد بزرگ‌ترین خصوصیات مثبتش را رها کند و سراغ ساخت اکشن‌های بلاک‌باستری ضعیف برود تعجب‌برانگیز است. همین شد که شیامالان بعد از شاهکارهای عمیق و عامه‌پسندی مثل «حس ششم» (The Sixth Sense)، «ناشکستنی» (The Unbreakable) و «نشانه‌ها» (The Signs) که لقب هیچکاک قرن بیست و یکم را برایش به ارمغان آورده بودند، کم‌کم وارد سراشیبی شد و تا جایی پیش رفت که اسمش به عنوان کارگردان یکی از بدترین بازسازی‌های لایو اکشن انیمه‌‌‌‌های غربی یعنی «آخرین هواشکن» هم آمد و در این لحظات حتی سرسخت‌ترین طرفداران شیامالان هم او را به حال خودش رها کرده بودند و دلشان را با گذشته گرم می‌کردند. اما حقیقت این است که همه می‌توانند اشتباه کنند. همه پتانسیل گم کردن راهشان را دارند. همه می‌توانند از مسیر خارج شوند. حتی من و شما. اما هرکسی نمی‌تواند راه بازگشت را پیدا کند. وقتی شیامالان در سال ۲۰۱۵ فیلم ترسناک «ملاقات» (The Visit) را در زیرژانر «تصاویر یافت‌شده» عرضه کرد، امیدها برگشتند و نام شیامالان بعد از سال‌های متوالی، دوباره به نیکی روی زبان‌ها افتاد. «ملاقات» فیلم بسیار ارزان‌قیمتی بود که نشان می‌داد این کارگردان بالاخره متوجه‌‌ حجم انتقاداتِ طرفدارانش شده و تصمیم گرفته به خانه‌ی اولش، به ریشه‌هایش برگردد. «ملاقات» مطمئنا در حد بهترین کارهای شیامالان نبود، اما قدمی در مسیر درست بود. به‌طوری در نقد آن فیلم نوشتم: «مسئله این است که لذت بردن از "ملاقات" خیلی به انتظارات‌تان وابسته است. شیامالان را بازیکن فوتبالی در نظر بگیرید که روزگاری از او به عنوان ستاره‌ی تیمش یاد می‌شد. کسی که در هر بازی یکی-دوتا گل و چندتا پاس گل روی شاخش بود. اما این بازیکن مصدوم می‌شود و چند ماهی را در خانه می‌گذراند. مطمئنا وقتی این ستاره بعد از مدت‌ها فیزیوتراپی به زمین برمی‌گردد، قرار نیست مثل قبل فوق‌العاده باشد، اما در آن واحد، می‌توان حس امیدواری را در نگاه طرفدارانش دید که از بازگشت ستاره‌شان خوشحال‌اند. موقع تماشای "ملاقات" چنین حسی را نسبت به شیامالان داشتم و این یک پیشرفت محسوب می‌شود». «گسست»، جدیدترین تریلر شیامالان اما دست‌پخت و دست‌رنجِ همان بازیکنی است که نه تنها دوران مصدومیت را کاملا پشت سر گذاشته، که چندتا گل هم زده است. «گسست» تمام ویژگی‌های آشنای سینمای شیامالان را در خود دارد. از ایده‌ی داستانی نه چندان جدیدی که او از زاویه‌ی تازه‌ای به آن نزدیک شده گرفته تا صحنه‌های دلهره‌آوری که باری دیگر ثابت می‌کند چرا به وجود چنین کسی در میان کارگردانانِ ترسناک‌سازِ قلابی سینمای جریان اصلی هالیوود نیاز داشتیم. کاراکترهای مرکزی‌ای که از شخصیت‌پردازی به‌یادماندنی و دردناکی بهره می‌برند. حضور افتخاری و بازیگوشانه‌ی خود شیامالان جلوی دوربین به سبک هیچکاک و البته پیچش پایانی غافلگیرکننده‌ای که همیشه یکی از نقاط قوت و پرطرفدار (و بعضی‌وقت‌ها ضعف) سینمای شیامالان بوده و او یکی از بهترین‌هایشان را در این فیلم قرار داده است. یا بهتر است بگویم «گسست» بیشتر از اینکه دارای یک پیچ پایانی باشد، خود یک غافلگیری بزرگ است که در هیبت یک فیلم مخفی شده است. البته که «گسست»، یک «حس ششم» دیگر نیست. اما چه انتظار دیگری داشتید؟ «حس ششم» به خاطر اورجینال‌بودنش و عدم آشنایی ما با ساز و کار فیلمسازی شیامالان طوری غافلگیرمان کرد و به چنان پدیده‌ای تبدیل شد که دیگر قابل‌تکرار نیست. «گسست» هم گرچه فیلم بی‌عیب و نقصی نیست، اما او هرچه داشته و نداشته را در ساخت این فیلم خالی کرده تا بالاخره بعد از سال‌ها، یکی از فیلم‌های شیامالان، به یکی از بهترین فیلم‌های ترسناکِ سال تبدیل شود. شیامالان کارگردانی بوده که در کارهای متوسطش هم همیشه چیزی برای یاد گرفتن و شگفت‌زده کردن وجود داشته. مثلا «ملاقات» یکی از خوش‌ساخت‌ترین فیلم‌های زیرژانر «تصاویر یافت‌شده» است و «گسست» هم شامل ویژگی‌هایی است که آن را به کلاس درس قابل‌توجه‌ای بدل کرده است. «گسست» ایده‌ی داستانی معرکه‌ای دارد. قهرمان داستان دختری به اسم کیسی (آنا تیلور-جوی) است که همراه با دوتا از هم‌کلاسی‌هایش توسط مردی به اسم دنیس (جیمز مک‌آووی) ربوده می‌شوند. دنیس آنها را در اتاقی زیرزمینی زندانی می‌کند و بهشان قول می‌دهد که برنامه‌ی ویژ‌ه‌ای برایشان دارد. در ادامه دخترها متوجه می‌شوند که دنیس فقط یکی از ۲۳ شخصیتی است که درون ذهن مردی به اسم کوین زندگی می‌کنند. فقط مشکل این است که یک شخصیت بیست و چهارم، معروف به «هیولا» هم وجود دارد که قرار است کنترل کامل بیست و سه‌تای دیگر را به دست بگیرد و دخترها هم نقش «غذای مقدسی» را دارند که آن را زنده خواهند کرد. مگر اینکه دخترها هرچه زودتر راهی برای فرار پیدا کنند. فیلم همزمان دو خط داستانی را جلو می‌برد؛ اولی مربوط به تلاش کیسی و دوستانش برای کشف دلیل ربوده شدنشان و پیدا کردن راهی برای فرار است و در دومی از زندان دختران بیرون می‌رویم و کوین را در زندگی روزانه‌اش و دیدارهایش با دکتری که با بیماران مبتلا با گسست شخصیتی کار می‌کند دنبال می‌کنیم. از این نظر «گسست» خیلی شبیه به «شماره‌ی ۱۰ جاده‌ی کلاورفیلد» است. همان‌طور که در آن فیلم آرام‌آرام گذشته‌ی شخصیت مری الیزابت وینستد مورد بررسی قرار می‌گرفت و همزمان چیزی که در ذهن شخصیت جان گودمن می‌گذشت و چیزی که او را به جنون کشانده و هدفی که برای زندانیانش کشیده فاش می‌شد، چنین چیزی درباره‌ی کاراکترهای کیسی و کوین هم صدق می‌کند. رابطه‌ی آنها خیلی بیشتر از یک قربانی و آدم‌رباست. همان‌طور که جان گودمن به دخترک به عنوان فرزندی که نداشت نگاه می‌کرد و الیزابت هم به پیرمرد مرموزِ قصه به عنوان چالشی که بالاخره باید به جای فرار کردن، برای مبارزه و شکست دادنش باید به دل آن می‌زد، در «گسست» هم متوجه می‌شویم کیسی و کوین گذشته‌ی ترسناکی داشته‌اند که به ضایعه‌های روانی بزرگی در بزرگسالی‌شان منجر شده است. کوین با بیست و سه‌تا شخصیت مجزا در ذهنش درگیر است و کیسی هم دختر عجیب و غریب و ساکتی است که هم‌کلاسی‌هایش مسخره‌اش می‌کنند و افسردگی‌اش را نمی‌فهمند و دوست ندارند با او بچرخند. نتیجه این است که کیسی در مقایسه با دوستانش که از وحشت کنترل خودشان را از دست داده‌اند حالت آرام‌تری دارد و برخلاف دوستانش که با دیدن کوین به گوشه‌ی اتاق پناه می‌برند، کیسی به‌طرز شگفت‌آوری به او خیره می‌شود. انگار می‌داند دارد با چه چیزی صحبت می‌کند. انگار بخش‌هایی از هویت و خشم و سراسیمگی و ناامیدی و دیوانگی و انفجار درونی خودش را در کوین هم می‌بیند. پس به جای مبارزه و دست‌و‌پا زدن، با آدم‌ربایش همراه می‌شود. در یکی از فلش‌بک‌ها، پدرش در حال آموزش تیراندازی به کیسی می‌گوید که نباید بلافاصله شلیک کند، بلکه باید هدف را برای مدتی زیر نظر بگیرد و سرعت حرکتش را بسنجد و بعضی‌وقت‌ها به نظر می‌رسد کیسی دارد در رابطه با کوین چنین کاری می‌کند. صبر می‌کند تا سرعتش را بسنجد. با تمام اینها فیلم هیچ‌وقت موفق نمی‌شود تصویر کاملی از قهرمانش ارائه کند. دوستان کیسی چیزی بیشتر از تین‌ایجرهای کلیشه‌ای فیلم‌های ترسناک نیستند و تنها خصوصیتِ معرفشان این است که آنها بچه‌های بی‌درد و مفرح جامعه هستند و هیچ‌وقت طعم درد و رنج را نچشیده‌اند. آنا تیلور-جوی هم گرچه دینامیت فوق‌العاده‌ای در «جادوگر» بود، اما در اینجا کاراکترش به اندازه‌ی فیلم رابرت اگرز پیچیده و عمیق نیست و اکثر اوقات تنها کاری که برای انجام دارد خیره شدن به در و دیوار است. اشتباه نکنید. کیسی حداقل به خاطر فلش‌بک‌های حقیقا وحشتناکش و پایان‌بندی قابل‌انتظار اما کنجکاو برانگیزش هیچ‌وقت حوصله‌سربر نمی‌شود، اما خب، در این میانه کم و بیش بی‌کار است و به کاراکتر منحصربه‌فردی پوست نمی‌اندازد و فاقد جنبش و ضرورت و شتابی است که کاراکتر مری الیزابت وینستند را در «شماره‌ی ۱۰ جاده‌ی کلاورفیلد» به شخصیتِ آتشین و تپنده‌ای بدل کرده بود. اما ستاره‌ی اصلی فیلم و کسی که شگفتی و جذابیت فیلم از ابتدا تا پایان روی دوش اوست، کوین است. عنصری که در فیلمی پر از ویژگی‌های هیچکاکی، بیشتر از هر چیزی تماشاگر را به یاد «روانی» می‌اندازد. همان‌طور که راز و رمز و تعلیق «روانی» به آنتاگونیستش مربوط می‌شد، در «گسست» هم کوین هروقت ظاهر می‌شود و بین شخصیت‌های مجزایش رفت و آمد می‌کند، به لطف یکی از قوی‌ترین هنرنمایی‌های جیمز مک‌آووی در تمام دوران حرفه‌ای‌اش، نمی‌توان چشم از او برداشت. کوین یکی از آن شخصیت‌هایی است که بازیگر نقش بسیار پررنگی را در تکمیل کمبودهای قابل‌درک فیلمنامه برعهده دارد. کوین مدام بین پرسوناهای درون ذهنش سوییچ می‌کند. یک لحظه دنیس، مردی مبتلا به اختلال وسواس شدید است که با فیزیک و میمیک‌های شق و رقش به خوبی خشونتی را که هر لحظه ممکن است آزاد شود به نمایش می‌گذارد. لحظه‌ای بعد هدویگ، پسر ۹ ساله‌ای است که نوک زبانی حرف می‌زند و طرفدارِ کانیه وست است. یک دقیقه بعد زن رسمی و باادبِ انگلیسی‌ای به اسم پاتریشا است و لحظه‌ای دیگر به بری، طراح مُد و فشن و لباسِ خندانی تبدیل می‌شود. مک آووی آنقدر خوب با کاراکترها ارتباط برقرار می کند که به سختی می توان بازیگر دیگری را به جای او تصور کرد. تمام این پرسونا‌های مختلف چیزی بیشتر از یک سری تیپ‌های کلیشه‌ای که تمام خصوصیاتشان در یکی-دو جمله جمع‌بندی می‌شوند نیستند و فقط به حدی دارای ظرافت‌های شخصیت‌پردازی هستند که از یکدیگر متمایز باشند، اما نکته بازی مک‌آووی این است که تمام آنها را در یک شخصیتِ منحصربه‌فرد کنار هم قرار می‌دهد. ایده‌ی فردی با ۲۳ شخصیت روی کاغذ خیلی مضحک و خنده‌دار به نظر می‌رسد و اگرچه شیامالان هم از جنبه‌ی مسخره‌بودن این ایده برای بازیگوشی و گذاشتن دیالوگ‌های بامزه در دهان کاراکترها (مخصوصا هدویگ) استفاده کرده است، اما بازی مک‌آووی شامل ریزه‌کاری‌های نامرئی اما تاثیرگذاری است که او را به موجود شرور و تهدیدبرانگیزی تبدیل کرده است. این در حالی است که هرکدام از این پرسوناها به جای اینکه شخصیت منحصربه‌فرد خود را داشته باشند، تکمیل‌کننده‌ی شخصیت کوین هستند. از دنیس که بر اثر ضربه‌هایی که او در کودکی خورده است شکل گرفته و می‌خواهد از کوین محافظت کند تا هدویگ که یادآور کودکی کوین است و همیشه از تنبیه شدن و گرفته شدن مچش توسط دیگر پرسوناها وحشت دارد و یادآور ترس‌های کودکی کوین از مادرش است. نکته ی جالب اینجاست که در آخر داستان می فهمیم کوین هیچ کنترل خاصی بر روی کاراکترهایی که ایجاد شده اند ندارد، بلکه این بیست و سه نفر کوین را کنترل می کنند. هنگامی که کوین به خود می آید، دو سال از زمانی که خودش بوده می گذرد. در اینجا خوددرگیری های یک شخص بیمار روانی را به وضوح می بینیم و متوجه می شویم که خیلی چیزها دست خودش نیست و ناخواسته کارهایی ناپسند را انجام داده؛ حتی به خاطر اینکه دیگر به کسی آزاری نرساند، از کیسی می خواهد او را بکشد. کوین قبل از اینکه به خود بیاید و هنگامی که کیسی نام اصلی او را صدا می زند، صحنه ای را به خاطر می آورد. صحنه ای تلخ که در آن کودکی سه ساله است و زیر تخت پنهان شده تا از دست مادرش و شلاق او در امان بماند. در یکی از فلاش بک های کیسی هم متوجه این می شویم که او توسط عمویش مورد آزار و اذیت جنسی قرار گرفته، در حالی که تنها پنج سال داشته. این قسمت از داستان، یک محور روانشناختی دارد و درواقع حول کودکانی می گردد که قیم هایی نالایق داشته اند و به همین خاطر دچار مشکلات روحی بزرگی در آینده می شوند. این فیلم، روایتگر واقعه ای تلخ در جامعه ی ماست. کودکانی که دایما تحت شکنجه های فیزیکی و روانی قرار می گیرند و کسی را ندارند که سفره ی دلشان را برای آنها باز کنند. این نگفتن ها، این عقده ها و این عذاب ها در دلشان محفوظ می شود، تا زمانی که به مرحله ی انفجار برسد. در کیسی این مسئله به افسردگی شدید، تمایل به خودکشی و انزوا و جامعه ستیزی و در کوین به اختلال چند شخصیتی منجر شده است. کوین فکر می کند افراد سختی ندیده باید کشته شوند، اما افرادی که شکست خورده اند، رنج کشیده اند و دنیایشان پر از درد بوده، باید حکومت کنند و شاد باشند؛ همانگونه که در سکانس ها پایانی فیلم می بینیم که می خواهد کیسی را نابود کند، اما با دیدن جراحت ها و جای زخم های انبوه روی بدنش، او را رها می کند و به او می گوید: شادی کن! فیلم بدون نقص نیست؛ برای مثال ما تنها با افسردگی کیسی و اینکه در کودکی چه اتفاقاتی برای او افتاده، مواجه شدیم و فیلم گنجایش پردازش بیشتر به بقیه ی ابعاد شخصیتی او را هم داشت. یا تنها در یافتیم که دو قربانی دیگر، تنها دو دختر از طبقه ی مرفه جامعه هستند که در عمرشان زجر نکشیده اند. همچنین این فیلم در انتها تقریبا داشت به یک فیلم ابرقهرمانی تبدیل می شد، اما شاید همین تکه باعث شده که شیامالان، فیلم unbreakable 2000 و این فیلم را به صورت سه گانه ای ارائه دهد و فصل سوم آن با عنوان glass در سال ۲۰۱۹ اکران شود. درواقع با دیدن فیلم، ابتدا احساس می کردم از آن فیلم هایی است که در آخر گروگان ها آزاد می شوند و مجرم دستگیر یا کشته می شود و سکانس های پایانی سوئینی تاد برایم تکرار می شد. اما این فیلم، پایانی به شکل دیگر داشت. البته، وقتی هم اسم شیامالان می آید، یعنی پایان کاملا متفاوتی خواهیم داشت. پیام اصلی آن، این بود: پیروزی، مال شکست خورده هاست. بی درد ها می بازند. در آخر هم می بینیم که آن دو دختر دیگر (کلر و مارشا) کشته می شوند و کیسی نجات می یابد. کوین هم فرار می کند. درواقع ما یاد گرفته ایم بخواهیم که بدها ببازند و خوب ها ببرند، اما در این فیلم، بدها می برند و خوب ها می بازند. دلیلش هم این است که ما در این فیلم شخصیت خوب و بد نداریم. این فیلم پر است از بدهایی که خوب شده اند و خوب هایی که بد شده اند. این فیلم به طور کامل به ابعاد مختلف شخصیت یک جنایتکار از نظر روانشناختی پرداخته است و بعضی وقت ها دلتان می خواهد شخصیت منفی این فیلم، برنده باشد. درکل، این فیلم با فیلمنامه ای آتشین، بازیگرانی که کم نگذاشته اند و ژانر مناسب خود، توانسته نظر منتقدان را به خود جلب کند و رای مثبت را از آنان بگیرد. درواقع این فیلم می تواند سکوی پرش جیمز مک آووی، آنا تیلور-جوی و دیگر بازیگران تبدیل شود و بتواند اعتبار شیمالان را دوباره به او باز گرداند.
  5. معرفی فیلم های توپ

    فیلم split راجع به یه مرد به نام کوینه که دچار بیماری چند شخصیتیه. این مرد ۲۳ تا شخصیت متفاوت داره و برای پیدا کردن شخصیت چهارم که یه هیولاست، سه تا دختر رو میدزده. این داستان یه حالت جنایی و فضایی ترسناک داره. یه فیلم فوق العاده و روانشناختی و غیر قابل پیش بینی. همچنین با بازیگران و کارگردان درجه ۱
  6. سلام و عرض خسته نباشید

    پایان رمانتون رو اول تبریک گفته و آرزوی موفقعیت برای شما دارم.

    در ثانی اولین دانلود کننده رمانتون از سایت من خواهم بود, نوبت مرا به کس دیگه ای ندین.:rose:

    1. cherry

      cherry

      سلام. متشکرم از لطفی که به من دارید. 

      نوبتتون محفوظ می مونه! موفق باشید.

  7. سلام خسته نباشید تبریک میگم پایان رمانتون رو.همین که در این سبک سخت تونستید یکی از زیباترین رمان ها رو بنویسید نشانه درک شما از نویسندگی هست.خسته نباشید به امید کارهای جدید و بهتر از قبل.البته به نظرم یکم استراحت داشته باشیدبراتون ارزوی موفقیت میکنم:gol2:  

    1. cherry

      cherry

      سلام. ممنونم از لطف و نظرات محبت آمیزتون. خودم هم در نظر داشتم یه تایم استراحت برای فکر کردن به خودم بدم. شاد و پیروز باشید. 

  8. سلام. خسته نباشی.

    خیلی وقته که منتظرم پست جدیدی واسه ی حماسه ی لارتن گاتمن بذاری، اما این اتفاق نیفتاد. راستش رو بخوای ایده ات و استعدادت از 90 درصد رمان ها و رمان نویسای این سایت بهتره. فقط باید یه خورده روی قلمت کار کنی. باید علائم نگارشی رو به جا بذاری. نباید وسط داستان راوی داستان رو از اول شخص به سوم شخص تغییر بدی، یا لااقل باید بنویسی «سوم شخص» و بعد ادامه بدی. دیگه ایراد خاصی نداره.

    راستش من توی انتقادهام در اکثر مواقع_بجز موارد خاص مثل این_ اصلا لطیف نیستم، بلکه به رمان هایی که ایده ی تکراری و مسخره داشته باشم، با نهایت تندی برخورد و انتقاد می کنم. اما این به نظرم واقعا کتاب خوبی میشه. دلیلی داره که ادامه نمیدی؟ واقعا حیفه با این استعدادت بذاری بری.

  9. اطلاعیه:

    یک عدد یار بی وفا گم شده.

    درصورت پیدا کردن او در همین به روز رسانی وضعیت، وجودش را اعلام کنید تا او را به دلیل ناپیدایی  و احوال پرسی نکردنش مجازات کنیم!

    1. sarvenazz

      sarvenazz

      سلام. من خودمو معرفی میکنم. :padded: 

      چه خبرا  خانم قاضی؟؟ 

  10. تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان

    با سلام و خسته نباشید. رمان من کامل شده. نام کتاب: قتل در خانه ی شکلاتی نویسنده: cherry لینک رمان: قتل در خانه شکلاتی
  11. قتل در خانه ی شکلاتی | cherry

    اول یه تشکر جانانه می کنم از @LoveHell عزیز که خواننده ی ثابت رمانم بود. بیشترین و بهترین حدس ها رو میزد و اعتراف می کنم یکی دو تا سرنخ رو بهش لو دادم. مرسی، واقعا نمیتونم از زحماتی که برام کشیدی رو برات جبران کنم. با محبت نشستی و با دقت خوندی و دوستانه اشتباهاتم رو گفتی؛ حتی با اینکه کنکور داشتی و سرت شلوغ بود. امیدوارم موفق بشی. از @sarvenazz عزیز هم تشکر می کنم که با اینکه خودش چند تا داستان در حال تایپ داشت، بازهم کمکم کرد و انرژی مثبت هاش باعث شد وسط راه کارم رو ول نکنم. از @TWILIGHT ، @niloo ، @hhhmmm ، @hila ، @Reyhaneh.kh @YeGaNeH ، @mahdiye ، @Shadowlady ، @Hanibal ، @Zeino ، @Negin ، @nazaniiin ، @fatemehzare ، @parya ، @elina ، @hadis1675 و بقیه ی عزیزانی که من رو در این راه حمایت کردند و در بخشی از این راه کنارم بودند، کمال تشکر رو دارم. جودی ویلز، دستانش را به نشانه ی تسلیم بالا برد. اگنس و دیوید هم در کنارش ایستادند. دیوید با لحنی سرزنشگرانه به جودی گفت: _فکر می کردم برای این موضوع نقشه ای داری! جودی که سخت مشغول فکر کردن بود، طوری که گویا پیام ضبط شده ای را تکرار می کند پاسخ داد: _واقعا متاسفم. فکر اینجا را نکرده بودم. اگنس که اصلا دلش نمی خواست آن گونه بمیرد، با صدایی آرام و لرزان به جودی گفت: _من از جنگ زنده برگشتم جودی، فکر نکنم قرار باشد اینگونه بمیرم! جودی برای اولین بار در زندگی اش، حرفی برای گفتن نداشت. چند نقشه در ذهنش برای نجات خودش کشیده بود؛ اما از هر طرفی حساب می کرد، می دید یا دیوید یا اگنس و یا هردو آسیب خواهند دید. ذهنش می گفت بی خیال عذاب وجدان لعنتی اش شود و فرار کند، چون هر چه باشد دو تلفات بهتر از سه تاست. قلبش اما می گفت که شجاعانه بایستد و کشته شود. ثانیه ها، سال ها کشیده می شدند و سپس فرار می کردند. قلب های آن سه نفر طوری خود را می کوبیدند که گویا می خواست سینه شان را بدرند و فرار کنند. لحظات شیرین کودکی، شرط بستن سر پوستر های هیو جکمن و سی دی های مردان ایکس با جودی، خواهر عزیز تر از جانش دیانا و در آخر، مادرش‌، چیزهایی بودند که مغز دیوید درحال بررسی کردنشان بود. اگنس هم تصویر محوی از ویکتور، برادرش به خاطر داشت؛ هنگامی که هنوز در پرورشگاه بودند. تنها کسی که بین آنها به فرار فکر می کرد، جودی بود. نمی خواست آنجا آخر خط باشد. هنوز راه زیادی داشت و جوان بود. می خواست سی سالگی را هم تجربه کند. دلش می خواست پیشنهادهای سی.آی.ای را بپذیرد و زندگی جدیدی در آمریکا شروع کند. از همه مهم تر، او حتی نمی دانست چه کسی پیغام های remember me برایش می فرستاد. ناگهان پرسید: _ببینم، آخرش نگفتید که چرا از من می خواستید شما را به خاطر بیاورم؟ جاشوا (ریچارد آلن)، موهای اگنس را محکم کشید. یک قیچی برداشت و خواست تا از ته آنها را کوتاه کند. اگنس فریاد زد و خواست خود را رها کند. جودی به سمتش رفت، اما هریت (کاترین تامسون) با اسلحه او را تهدید کرد. اگنس داد زد: _جودی! کمکم کن! شانه های جودی آویزان شد. چهار نفر با اسلحه آنها را محاصره کرده بودند و یک نفر دیگر داشت به بهترین دوستش آزار می رساند. بلند سر جاشوا داد زد: _دستان کثیفت را به او نزن! جاشوا اگنس را رها کرد و روی زمین انداخت. خندید و گفت: _چشم ملکه ی شکست خورده ها! دیلان به دیوید گفت: _ببینم، آن دختر زیبا و جوانی که ده تا چاقو در شکمش کردم خواهر تو بود؟ واقعا متاسفم! قصد بدی نداشتم! درواقع تقصیر خودت بود. تو شرح پرونده را به او دادی. او هم از چندتا از دوستان مواد فروش خود پرس و جو کرد. ما را شناسایی کرد. مجبور شدم خلاصش کنم. دیوید قرمز شد. دیگر فراموش کرد که اسلحه ای به سمت او نشانه گرفته اند. به سمت دیلان رفت و مشت محکمی به صورت او زد؛ دیلان شلیک نکرد. دیوید فریاد کشید و او را زیر مشت و لگد گرفت. _چطور شب ها خوابت می برد آشغال؟ آن دختر تنها هجده سالش بود! می فهمی؟ تازه از دبیرستان فارغ التحصیل شده بود! مادر به خطای لعنتی. تو را خواهم کشت. جاشوا به کمک دیلان رفت. ضربه ای محکم به سر دیوید زد و از روی دیلان او را کنار زد. دیلان داشت می خندید. همه می دانستند او آدم رذلی است. دیوید زد زیر گریه. بخاطر درد نبود، مرگ خواهرش او را عذاب می داد. دیلان خون دهانش را روی زمین تف کرد و ضربه ی نهایی را زد. _البته، کارآگاه ویلز نقش اصلی را در این ماجرا داشت. اگر او نبود، هیچوقت این اتفاقات پیش نمی آمد. اگنس که تقریبا روی زمین بی حال افتاده بود، نشست و جودی را نگاه کرد. دیوید برای اینکه بتواند بهتر جودی را ببیند، اشک هایش را پاک کرد. جودی ابروهایش را در هم کشید و گفت: _منظورت چیست؟ نمی فهمم! جاشوا، حرف دیلان را ادامه داد. _درواقع تو از خیلی وقت پیش، قبل از اینکه خواهر دیوید، جولیان کوچولو و خیلی های دیگر بمیرند، این موضوع را که همه ی ما در این جنایت شریک هستیم را می دانستی. اگنس با حیرت به او نگریست. _جودی؟ حق... حقیقت دارد؟ ت... تو از اول هم می دانستی؟ جودی با خشم داد زد: _معلوم است که نمی دانستم! هیچ مدرکی علیه شان نداشتم. دادگاه یک دقیقه هم به حرف های من گوش نمی کرد! دیوید عصبانی شد. بلند شد و داد زد: _یعنی چون مدرک نداشتی گذاشتی هر غلطی دلشان می خواهد بکنند؟ هریت، با زنانگی تصنعی، دستش را برای دیوید تکان داد و گفت: _تو نباید با جودی اینگونه حرف بزنی، آخر او تنها دلش کمی سرگرمی می خواست. می خواست بداند چرا آنقدر ما او را به یاد مادرش می اندازیم! با این علامت هایی که برایش گذاشتیم، می دانستیم بالاخره به قبرستان می آید. اول یک نفر مامور شد تا اگر او را در قبرستان ببیند، با تیر بزند، اما نقشه عوض شد. وقتی فهمیدیم دارد به قبرستان می آید، فورا گفتیم که یک داروی بیهوشی روی قبر مادرش بریزند. می دانستیم دستش را به قبر مادرش خواهد زد.‌ او می خواست بیشتر بداند، اما اگر بازی را به پایان می رساند، دیگر جوابی برایش نبود. دیوید قانع نشده بود. باعصبانیت یقه ی جودی را گرفت و گفت: _اجازه دادی بخاطر چندتا خاطره ی مسخره، خواهر من را بکشند؟ چرا از اول نگفتی؟ جودی خود را از دست او رها و یقه اش را صاف کرد. او هم عصبانی شده بود. _خاطره ی مسخره؟ خانواده ام به دست این ها کشته شده بودند! درضمن، من آن موقع نمی دانستم انگیزه شان چیست و چه کسانی هستند. جاشوا عکسی قدیمی را جلوی پای جودی انداخت. جودی خم شد و عکس را با دستان عرق کرده اش برداشت. یک زن با موهای قرمز بلند، ایستاده در کنار یک مرد قد بلند و خوش چهره، به همراه یک دختربچه ی مو قرمز. جاشوا می دانست که باید قسمت اصلی قضیه را رو کند. با لحنی شمرده توضیح داد: _درواقع، تو خیلی چیزها را می دانستی. تو دختر به شدت تیزهوشی هستی، جودی! وقتی که خاطره ی مادرت را در ذهنت زنده کردیم، تو فهمیدی ما یک چیزهایی از آن زمان می دانیم، که همان چیزها بزرگترین راز زندگی ات هستند. این قضیه طول کشید، چون تو نمی خواستی ما را معرفی کنی، می خواستی ما را بکشی. گویا به اگنس شوک الکتریکی متصل کرده بودند. نگاه دیوید، با حیرت روی جودی زوم شد. جودی عکس را در دستانش فشرد، گویی منبع انرژی و قدرتش بود.‌ جاشوا ادامه داد: _برای اینکه ما راز تو را فاش نکنیم، تو تصمیم گرفتی همه ی ما را که به نحوی در این قضیه دست داشتیم، به قتل برسانی. اما اینطور نشد. ما توانستیم هر بار طوری از زیر قضیه فرار کنیم. آن وقت بود که فهمیدی ما افرادی تعلیم دیده هستیم. تو از ما وحشت داشتی، چون بزرگترین راز زندگی ات در دستان ما بود، اما می دانستی که ما وحشتی از فاش شدن اینکه قاتل هستیم نداریم. اما این راز تو چه بود؟ اندام جودی به رعشه افتاد. قلب اگنس با آخرین سرعت و قدرت خود می کوبید. دیوید احساس بدی در دل خود داشت. جاشوا با لحنی موزیانه ادامه داد: _بیست و سه سال پیش، هنگامی که داشتند مادرت را می کشتند، تو آنجا بودی. قاتل را دیدی. دیدی که دارد مادرت را تهدید می کند. قاتل هم تو را دید. انتظار داشت بروی و به همه بگویی، اما تو سکوت کرده بودی. لااقل می توانستی فرار کنی و به مادر دوستت بگویی که دارند مادرت را اذیت می کنند! اما تو هیچ کاری نکردی. آن قدر همانجا ماندی که مادرت را با چاقو بریدند. تو می توانستی نجاتش بدهی جودی، اما این کار را نکردی. قاتل تویی! قاتل تو هستی که گذاشتی مادرت را بکشند. اما سوال اینجاست، چرا؟ جودی با صدایی لرزان پاسخ داد: _من خشکم زده بود. نمی توانستم حرکت کنم. ترسیده بودم. جاشوا سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت: _از کارآگاهی به باهوشی تو، انتظار جواب بهتری داشتم. ما راز تو را فهمیدیم. اگر مردم می فهمیدند، گمان می کردند باز هم به شکل سابقت برگشته ای. در محل جرم حضور داری و همان پرونده ها را قبول می کنی، بعد چون قاتل را می شناسی، او را به راحتی لو میدهی و پرونده مختومه می شود. شاید هم پول می دهی برایت آدم بکشند و بعد نامشان را فاش می کردی. تو دلت نمی خواست به شهرت بزرگت لطمه ای وارد شود. نمی خواستی مردم بگویند تو یک متقلبی، چون نیستی. اما اگر این راز فاش می شد، تمام شهرت خودت را از دست می دادی. به همین علت می خواستی کار ما را تمام کنی. اما به من بگو ببینم، چرا گذاشتی یک مرد مادرت را بکشد؟ او تو را دید، اما آسیبی به تو نرساند. چرا فرار نکردی؟ چرا وقتی قتل تمام شد، از آنجا بیرون آمدی؟ جواب بده! جودی آب دهانش را قورت داد. با صدای آرامی زمزمه کرد: _من... نمی دانم. جاشوا خواست هیجان بازی را بیشتر کند. خود را به نشنیدن زد و پرسید: _بلندتر بگو. چرا گذاشتی مادرت را بکشد؟ جودی جواب نداد. دیوید و اگنس حیران او را تماشا می کردند. آیا او واقعا جودی بود؟ جاشوا کلمات خود را بر زبان آورد: _آیا دلیلش این نبود که می خواستی او بمیرد؟ این کلمات، خشم را مانند آتشی عظیم، در درون جودی شعله ور کردند. او برای لحظه ای فراموش کرد که در محاصره ی افراد مسلح قرار دارد. مانند یک گرگ وحشی زخم خورده، به طرف جاشوا حمله کرد. با یک دست شانه ی او را به زمین فشار می داد و با دست دیگر مشت های محکمی به صورت او می زد. موهای جاشوا را گرفت و بالا آورد، سر جاشوا هم بالا آمد. سپس محکم آن را به زمین کوبید. جاشوا فریادی از درد کشید. خواست او را از روی خودش کنار بزند، اما جودی مانند آدامس جویده شده ای به او چسبیده بود و مشت هایش مجال نفس کشیدن به او نمی داد. جودی فریاد می کشید و می گفت: _آشغال عوضی! به چه جرئتی می گویی مادرم را کشته ام؟ تو یک روانی هستی! می فهمی؟ روانی! این بار تو بگو ببینم، درد کشیدن چه حسی دارد؟ هان؟ بگو؟ بگو لعنتی! دیلان و سرگئی به زور او را از روی جاشوا بلند کردند. او دست و پا می زد و فریاد می کشید. دائم می گفت رهایم کنید تا او را بکشم. دیوید و اگنس، جودی جدید را نمی شناختند. او به یک دیوانه ی کامل تبدیل شده بود، یک حیوان وحشی درنده! جاشوا به سختی بلند شد. از جای زخم هایش خون جاری بود. زیر لب به جودی ناسزایی گفت و مشت محکمی به بدن او زد. چند بار پی در پی به او مشت های محکمی زد و در آخر موهای او را کشید. _این بار تو بگو، درد کشیدن چه حسی دارد؟ دیلان و سرگئی جودی را رها کردند. او محکم روی زمین افتاد. احساس می کرد دو تا از دنده هایش شکسته. دهانش پر از خون بود. به سختی روی پاهایش ایستاد و گفت: _من کل عمر خود را در حال درد کشیدن بودم؛ اما حالا این درد به پایان می رسد و تو، شکست می خوری! جاشوا بلند خندید. آنقدر خندید که اشکش درآمد. درحالی که خودش را کنترل می کرد پرسید: _آخر چطور ممکن است؟ جودی لبخندی زد و گفت: _چون شما، تنهایید و من، نیستم! _تمام افراد مسلح، همین الان تسلیم شوند و از خانه بیرون بیایند، در غیر اینصورت شلیک خواهد شد. این صدای مک کارتر بود که از بلندگو، مانند صدای فرشته ی نجات پخش می شد. اگنس بلند شد و گفت: _وقتی جاشوا داشت حرافی می کرد، من تلفن همراهم را از داخل جیبم بیرون آوردم و به مک کارتر پیامک زدم. البته جودی به من اشاره کرد که این کار را انجام دهم. هریت ظاهر خود را حفظ کرد و با لبخندی تحقیر آمیز گفت: _خوب که چه؟ ما شما را می کشیم! جودی خندید و جواب داد: _جواب بچه گانه ای برای چنین مامور خبره ای است! درواقع با کشتن ما،فرصت گروگان گیری ما را هم از دست خواهید داد. وقتی ما را گروگان بگیرید، می توانید برای خودتان زمان بخرید. درضمن، ما دیگر ترسی از کشته شدن نداریم. چیزی برای زندگی وجود ندارد. اما برای شما وجود دارد. درضمن، شاید از اینکه هویتتان و قتل هایی که انجام داده اید فاش شود، ابایی نداشته باشید؛ اما خوشبختانه من می دانم وحشت شما در چیست. در زندان! پس حتی به قیمت جان خودمان هم که شده شما را به زندان می اندازیم. هریت مجبور شد آخرین روش را استفاده کند. این بار لبخندی واقعی زد و گفت: _که اینطور. اما یک چیزی باقی مانده. این را به خاطر می آوری؟ هریت اسلحه را به سمت جودی نشانه گرفت. جودی ابتدا حرف او را متوجه نشد، اما بعد فهمید چه می گوید، ولی دیر شد. هریت ماشه را کشید و دو ثانیه بعد، جسم بی جان جودی روی زمین افتاد. همین اتفاق برای دیوید و اگنس هم تکرار شد. جاشوا گفت: _بزنید برویم رفقا! یک نقشه ی عالی دارم. آنها به طبقه ی بالا رفتند. در طبقه ی پایین، عکسی در دستان صاحبش گرفتار شده بود.عکس خانواده ای که به ظاهر خوشبخت بودند. شاید آن عکس معجزه می کرد. معجزه ای مانند تکان خوردن چند میلیمتری انگشت شصت، یا پریدن پلک! همه می گویند فیلمنامه نویس باب اسفنجی، به اندازه ی خود باب احمق بوده اما من می گویم او آنقدر باهوش است که بتواند این کارتون احمقانه را، از دیالوگ ها، نمادها و... مخصوص شیطان پرست ها پر کند، بدون اینکه کسی بفهمد! پایان. ۱۳۹۷/۲/۲۰ س.ت
  12. طلوع تاریکی (مشعل دار) | کار گروهی

    کارن به طرف جف برگشت و پرسید: "یا مسیح! این اتفاق نمی افته! چه اتفاقی داره می افته؟" _فکر کنم برق ساختمون رفت. او با عصبانیت شدید گفت: _عالیه! واقعا عالیه. جفری چند بار پشت سر هم دکمه ی بالابر را فشار داد. وقتی دید تاثیری ندارد، دکمه ی مواقع اضطراری را فشار داد، اما باز هم نتیجه ای حاصل نشد. سپس تلفن همراهش را از جیبش بیرون آورد و وقتی دید آنتن نمی دهد، عصبانی شد. کارن پایش را به زمین کوبید و گفت: _ما هشت متر زیر زمین هستیم جف! اینجا آنتن نمیده. ژنراتورهای برق درست میشن، مگه نه؟ جف آهی کشید و گفت: "دعا میکنم! اون دیگه چجور عوضی ای بود کارن؟" _دکتر ملانی امروز صبح بهم زنگ زد و گفت که یه کاری توی طبقه ی شیشم برای انجام دادن داریم و من با خودم فکر کردم شاید بد نباشه اگه قبل از اون یه نگاهی به آزمایشگاه بندازم. _اما تو بهم گفتی ۱۴۴ ساعت از اومدن اون چیز به اینجا میگذره! چه اتفاقی افتاده؟ تو و اونا این لعنتی رو کدوم جهنم دره ای پیدا کردین؟ کارن آه کشید:"نمیدونم جف... من واقعا نمیدونم. موضوع اینه که این گروه از متخصصین میخواستن اون چیز رو دیروز به همه نشون بدن. خوب، ما دیرتر یه تماس دریافت کردیم و تو اون گفتن که تحقیق روی اون کنسل شده و قراره ببرنش به آی ام آر سی." _مرکز تحقیقات بین المللی ارتش؟ کارن جواب داد:"آره. و همه چیز تموم شد و قرار بود تو روزنامه ها چاپ بشه. من فقط می خواستم اون پایین چیزی که کشف کردیم رو نشونت بدم، قبل از اینکه اونا این رو انتشار بدن. من قراره شغلم رو از دست بدم، جف!" کارن با ناراحتی سرش را در دستانش گرفت و به دیوار تکیه داد. جف خواست او را آرام کند و دستان او را در دستان خود گرفت. آرام گفت،" نه، قرار نیست اینطور بشه. در هر صورت این اتفاق می افتاد. هی! آروم باش دختر! اگر اونها هرکاری هم بخوان بکنن من پشتتم و دوباره به کار تو رو بر میگردونم." کارن با ناراحتی زمزمه کرد: _قراره چیکار کنم؟ یک جسم تیز زیر پایشان ضربه زد. آسانسور لرزید. جف گفت: _خوب، اول باید یه راهی پیدا کنیم تا از این جهنم دره خلاص شیم قبل از اینکه اون چیز مسخره بگیره بکشتمون. بذار بلندت کنم. وقتی رفتی بالای سقف، یه چیز قرمز هست، اون رو به صورت پادساعتگرد بچرخون و فشارش بده! کارن با اضطراب شدیدی گفت:" جف، فکر نکنم بتونم." _منم فکر نکنم بتونی اینجا بمونی و توسط یه کربن زنده خورده بشی و که به قلبش آتیش پمپ میشه! بهم اعتماد کن. من آتیش دیدم دختر! آتیش! اون یه چیزی شبیه آبشش زیر گوشهاش داره که بخار ازش فوران میکنه. _من می ترسم، جف! قراره بمیریم؟ جفری برای اینکه او را مطمئن کند، گفت:" نه، هیچکس امشب نمی میره. ما از اینجا بیرون میریم، حالا!" جف درب بالایی آسانسور را برداشت، کارن را بلند کرد و کارن هم همانطور که جف گفته بود خود را تا روی سقف آسانسور کشید. او به کابل های کلفت و محکمی که آسانسور را بالا می کشیدند نگاه کرد و فریاد زد:"جف، من نمیتونم از اینا بالا برم، نمیتونم!" جفری نور چراغ تلفن همراهش را روی او تاباند و گفت:" نگران نباش. من کمکت می کنم. کت من رو بگیر." او کتش را فورا درآورد و به کارن داد. سپس با کمک کارن خودش را بالا کشید و با گوشی اش همه جا را بررسی کرد. ناگهان گوشی جفری زنگ خورد؛ او کمی شوکه شد و به همین علت هم گوشی لغزید و از دریچه در آسانسور افتاد. جفری که روی سقف نشسته بود با ناراحتی خواست پایین برود و آن را بردارد، اما می دانست این کار بسیار سخت خواهد بود. آسانسور لرزیدن گرفت. جانور سعی می کرد با دستهایش در آسانسور را باز کند. جف داد زد:" فرار کن! فرار کن!" سپس به کارن کمک کرد که بالاتر برود. او هم خیلی دلش می خواست مانند ابرقهرمان ها زن رویاهایش را در آغوش بگیرد و بگوید:"من اینجا هستم عزیزم! اون جونور لعنتی رو مثل آب خوردن دود می کنم!" اما متاسفانه جفری ابرقهرمان نبود و آن جانور لعنتی هم به نظر خیلی عصبانی می رسید. هیولا در آسانسور را باز کرد و وارد آن شد. بخاطر سنگینی وزن آن، آسانسور کمی پایین رفت. جف سریعتر بالا رفت و به کارن گفت:" اگه عجله نکنی اول منو خلاص می کنه بعد تو رو می کشه! بجنب دختر." برق ساختمان دوباره به حالت اول برگشت و همه جا روشن شد. آسانسور هم به کار افتاد و کمی بالا رفت، اما آن جانور بسیار سنگین بود و دائما باعث می شد آسانسور پایین تر برود یا ثابت بماند. جف راه خود را به طبقه ی بالا ادامه دادند. با رسیدن به طبقه ی بالا، به سختی سعی کردند پای خود را روی قسمت کوچکی از پایین جایگاه آسانسور جای دهند. بلند فریاد زدند: "کمک!" و جفری کفش هایش را درآورد و با پا به در شیشه ای ضربه زد.‌
  13. طلوع تاریکی (مشعل دار) | کار گروهی

    هیولا با دستانش شروع به کوبیدن شیشه کرد و قلبش خون روشن را به تمام رگ ها فرستاد و پوست تیره اش را روشن کرد. جفری متوجه شد آن موجود می تواند مانند انسان ها دم و بازدم کند و آتشی که در رگ هایش جاری بود نقش خون در رگ های انسان را داشت. کارن دکمه ی ضبط را فشار داد و گفت: _جف! انگار اون ازت خوشش نمیاد، چون قبلا هیچوقت همچین عکس العمل هایی از خودش نشون نداده بود. بچه ها شگفت زده می شن اگه اینو ببینن. جفری نگاهی به او انداخت و پرسید: _چند وقته اینجاست؟ کارن به تایمر آن نگاه کرد و گفت: _دقیقا ۱۴۴ ساعت و ۶۶ دقیقه و اوه... ۶ ثانیه! جفری در حالی که موجود را با دقت بررسی می کرد گفت: _بدنش... انگار از جنس... هردو باهم فریاد زدند: _زغال سنگه! کارن دست هایش را به کمرش زد و گفت: _صادقانه میگم، من چند روز قبل رفتم داخل محفظه و تونستم یه نمونه از روی بدنش برای دکتر ملانی بردارم. _این رو از کجا کندن؟ کارن در حالی که چراغ قوه اش را چک می کرد پاسخ داد: _نمیدونم. اما مطمئنم دکتر ملانی میتونه توضیح بده. جفری طوری که با خودش صحبت می کرد گفت: _غیر قابل باوره! تو هیچوقت بهم نگفته بودی این قراره انقدر زود اتفاق بیفته. کارن با تعجب پرسید: _با کی داری صحبت می کنی جفری؟ _کارن، یه چیزی هست که باید راجع بهش باهات صحبت کنم. کارن از عصبانیت سرخ شد و گفت: _اوه واقعا؟ الان؟ چه زمان خوبی! ما کل شب رو وقت داشتیم و تو حرفی نزدی، اما الان که این چیز زنده شده دهن باز کردی؟ بیخیال جف. جفری به سمت او برگشت و گفت: _این چیزی که تو فکر می کنی نیست. تا خواست حرفی بزند، هیولا فریاد زد و سرش را محکم و پی در پی به شیشه می کوبید و نگاه خیره اش را مستقیما به گردنبند جفری دوخته بود. جف ترک کوچکی را روی شیشه مشاهده کرد. مرد جوان برای اینکه صدایش برسد فریاد زد: _کارن، فکر می کنم شیشه ی ضد گلوله ات خیلی مقاوم نیست! ما اینجا در امان نیستیم! بهتره از این جهنم دره بریم بیرون. کارن چند قدم عقب رفت و گفت: _من هم همین فکر رو می کنم. او ریموت در را فشار داد. هنگامی که در باز شد، هیولا کاملا شیشه را شکسته بود و خورده های شیشه را به سمت آنان پرت می کرد. آن دو فورا از آنجا خارج شدند. وقتی در بسته شد، صدای کوبیده شدن در استیلی و سپس آلارم هشدار فضا را پر کرد. کاترین با صدایی لرزان گفت: _خداوندا! بهتره که این یه رویا باشه. هنگامی که به آسانسور رسیدند، چند بار دکمه را فشار دادند و چند ثانیه بعد آسانسور پایین آمد. کارن گفت: _این نشونه ی خوبیه! می تونست چند دقیقه طول بکشه. با سرعت کارت کلید خود را روی حسگر کشید و صدایی کامپیوتری شنیده شد: _خوش آمدید دکتر کیتون. مقصد؟ هر دو داد زدند: _طبقه ی اول! _تشخیص صدا با مشکل رو به رو شد. لطفا دوباره تکرار کنید. این بار کارن درحالی که دستش را روی دهان جف گذاشته بود گفت: _طبقه ی اول. کامپیوتر گفت: _طبقه ی اول تأیید شد. کارن درحالی که به سختی نفس می کشید گفت: _ما باید به بقیه هشدار بدیم! اون رو دیدی؟ واقعا یه فاجعه بود. هر دو به دیوار تکیه دادند و درحالی که به چشمان یکدیگر خیره شده بودند، خندیدند. کامپیوتر پرسید: _آیا می خواهید موسیقی راک اند رول پخش شود؟ هردو فریاد زدند: _نه! _درخواست پذیرفته شد. چند ثانیه بعد صدای بلند موسیقی شنیده می شد. کارن گفت: _یا عیسی مسیح! این فوق العادست. فقط فوق العادست! هر دو خندیدند و جفری نگاهش را از کارن برداشت و به صفحه ی دیجیتالی بالای آسانسور نگریست. گویا شماره ها حرکت نمی کردند. هر دو به آن مانند هیپنوتیزم شده ها نگریستند. احساسات کارن به او هشدار می دادند. جفری به او نگاه کرد و او تنها لبخند نگرانی زد. سپس هر دو دوباره به صفحه ی دیجیتالی خیره شدند. کارن دستانش را روی سرش گذاشت و گفت: _جف، دارم سردرد میگیرم. ناگهان صدای بنگ بلندی شنیده شد و آسانسور تکان شدیدی خورد. برق آسانسور رفت.
  14. اصلااااا فکرشم نمیکردم آخرش اینطور بشه! درست وقتی که ادی (زاشا) میخواست به سلین قضیه رو بگه، هرمس کشتش! و شخصیت هادس! و اینکه چه بلایی سر زک اومد که آخرش نگفتی اونم مرد یا زنده موند و از جان گذشتگی زاشا! راستی گفتی قراره جلدهای بعدیش هم بیاد! اما فعلا که زاشا مرده! درضمن اوایل داستان من فک میکردم زک یه بچه ست! نگو سن و سالی داشته! 

    این کتاب با همه ی خوبیا و بدیاش تموم شد. و من خوشحالم که افتخار این رو داشتم که خواننده ی حقیرت باشم! قلمت رو باید طلا گرفت! به دنیای نویسندگی خوش آمدی، آر ال استاین نوجوان!

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. sarvenazz

      sarvenazz

      @cherry جلد بعدی شاید برگرده به داستان پدر و مادر ادی. و شاید هم قسمتی از ادامه زندگیش به عنوان یه روح رو بگه. چون یه اشارۀ خیلی کوچیک کردم که فکر کنم کسی متوجه نشدع و چقد حال میده این موضوع! گفتم که وقتی ادی رفت هادس رو ببینه یه چشمه ای بود اونجا و توش شربت بود و ...، و یادمه اخرش هم نوشتم یه بطری شربت پیش هادس بود! پس هیچوقت فکر نکن یه چیزی کامل تموم شده دوست مو :smile:

      دمت گرم عشق من (جدی میگما). خیلی خیلی راضیم که دوستمی و بهت پیام دادم! از همه تعریفات ممنونم، خدا بخواد یه روزی هم دیگه رو می بینیم حتما! :t(35):. ازت ممنونم. دوست عالی و خواننده عزیز دل من! :gol:

      و اما @divergentluna جیگرم. خیلی حال میده فکرای ادم برای بقیه جالب باشه! مچکرم ازت و امیدوارم بتونم ادامه بدم و بهتر و بهتر بنویسم.

    3. cherry

      cherry

      چیزی که نوشتی در بین رمان های مثل خودش بهترین بود! دیگه از این بهتر؟ من که مشتاقانه منتظر جلد بعدی ام. آره اون چشمه ای که میتونه تلخ یا شیرین باشه رو یادمه. یا می تونست یکی رو بکشه، یا میتونست... آهاااا. نمیخوام اینجا چیزی لو بدم. ولی فک کنم یه قسمتی از قضیه رو گرفتم. ادی ممکنه نمیره! آیا این امکان وجود داره؟ اون چشمه این قدرتو داره.

    4. sarvenazz

      sarvenazz

      :t(3): مرسیییی. 

      و اون چشمه هم دقیقا همین قدرتو داره :abnabat: 

      الان حس کارگردانایی رو دارم که منتظرن ببینن تماشاچیا منظور حرفای بازیگرا رو گرفتن یا نه. 

      بسیارعالی! ادامه بدین :nananaf:

  15. گیلاسی نیستی. دلم برات تنگ شده ها. رمانم تموم شد! حتی برای عیدم نیومدی. امیدوارم سالم باشی و خوشحال. به یادتم:mistlsmile: منتظریم.

    1. cherry

      cherry

      سلام عزیز دل. الان دارم میخونم. چقدر زود گذشت! همین دیروز بود که صفحه ی اول رو داشتی پر میکردی. امیدوارم موفق شی. سال نو مباااارک!

    2. sarvenazz

      sarvenazz

      بَهههههه، خوبی؟ ممنان. سال عالی ای داشته باشی:mistlsmile::nananaf:

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×