رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

MAbrisham

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    91
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

475 بار تشکر شده

درباره MAbrisham

آخرین بازدید کنندگان نمایه

613 بازدید کننده نمایه
  1. MAbrisham

    ماه و آینه|MAbrisham

    صدای جیک جیک پرنده ها مهتا را از خواب بیدار کرد . مو هایش مثل چوب خشک شده بود . با اینکه دلش می خواست همچنان توی تختش بماند اما تحمل آن وضع را هم نداشت از جایش بلند شد و خودش را به حمام رساند .بعد از دوش کوتاهی احساس کرد تن و سرش صد کیلو سبک شده است حوله را دور سرش بست و پایین رفت .از سکوت خانه معلوم بود اهل خانه هنوز در خواب هستن . مهتا به اتاق مادرش رفت آسوده خوابیده بود . پتویش را مرتب کرد و به آشپزخانه رفت .از دیدن سیامک که مشغول آتش زدن سماور بود جا نخورد . می دانست که سیامک سحر خیز است . -سلام صبح بخیر سیامک به سمت مهتا برگشت .با آن پیراهن سفید که کمی از ساق های بلورش را نمایش می داد توی درگاه ایستاده بود - سلام خورشید خانم چه زود طلوع کردی مهتا لبخند شیرینی زد :تقصیر موهام بود مثل اینکه هزار تا میخ توش کار گذاشته بودن به هر طرف سرمو می چرخوندم یه میخ به سرم فرو می رفت . سیامک صندلی رو عقب کشید و نشست .بیا بشین مهتا نشست و به سیامک که با آن نگاه سورمه ای خیره نگاهش می کرد نگاه کرد . سیامک به تک تک اجزا صورتش نگاه کرد .ابروهایش که حالا باریک تر شده بود و چشمهای رنگیش را بزرگتر نشان می داد به صورت صاف و یکدستش که دیگر خبری از آن کرکهایی که در نور خورشید می درخشید نبود .شبیه زنی بالغ شده بود .دل سیامک محکم می کوبید .آنقدر محکم که رگ کنار گردنش هم نبض گرفته بود از دیشب تا حالا حس عجیبی به مهتا پیدا کرده بود حس تملک حس سر خوشی همراه با آسودگی .این حس ها با حس عشق و خواستن سیامک را بیچاره کرده بود -چیه ؟ سیامک سری تکان داد و گفت : هیچی .یعنی همه چی ؟ -یعنی چی ؟ سعی کرد حواسش را به چیز دیگری بدهد -دیشب علیرضا با پدرم صحبت کرده بود امروز دوتا خواستگاری داریم .علیرضا هم از ستاره خواستگاری می کنه . مهتا دستش را بهم زد :وای چه عالی .خیلی خوشحالم اما ناگهان چیزی به ذهنش آمد :یعنی خاله ناهیدم میاد سیامک سری تکان داد :اره بهش گفتن تو راهه تا ظهر میرسه مهتا منقلب شد :لبش را به دندان گرفت از خوشحالی چند لحظه پیش خبری نبود .با نگرانی پرسید :حالا چی میشه ؟ اگر بفهمه ؟ سیامک تکیه داد : نمی فهمه نگران نباش قلب مهتا اما توی سینه اش بشدت می کوبید .بی اراده پایش را تاب می داد و صدای تق تق صندلی رابلند می کرد سیامک از زیر میز یای مهتا را توی پاهایش قفل کرد .مهتا مثل برق گرفته ها خشک شد به سیامک نگاه کرد . -اینطوری نکن بهت گفتم نمی فهمه .خیالت راحت باشه . مهتا شرم زده سعی کرد پایش را آزاد کند اما هر چه بیشتر سعی می کرد فشار پای سیامک بیشتر می شد . تقه ای به در آشپزخانه خورد سیامک پای مهتا را رها کرد .صورت مهتا گل انداخته بود از خجالت برنمی گشت که ببیند کی وارد شد صدای مادرش به گوشش خورد : صبح‌ بخیر جونا -سلام خاله جان صبح بخیر مهتا از جایش بلند شد و روی مادرش را بوسید صندلی را عقب کشید و گفت : بشین مامان .من چایی دم می کنم . اکرم گفت اول میرم دست و رویی می شورم الان میام .مهتا خودش را با دم کردن چایی مشغول کرد .سیامک رو به اوگفت برو موهاتو خشک کن لباستم عوض کن الان مهمونا میان . لباسم ؟ سیامک از جایش بلند شد درست رو بروی مهتا ایستاد .دست برد حوله را از سرش کشید موهای خیس مهتا مثل آبشار دورش ریخت . لطفا وقتی کسی بجز من اینجا هست اینجوری لباس نپوش . مهتا به خودش نگاه کرد .فکر نکنم لباسم مشکلی داشته باشه .بعدشم فکر نمی کنم اونا از اون آدماش باشن . سیامک چشمهایش را ریز کرد : فکر می کنی اگر از اون آدماش بودن اجازه می دادم پاشونو تو این خونه بزارن مهتا سرش رو پایین انداخت .سیامک نفس بلندی کشید و گفت :برو دختر خوب یه لباس دیگه بپوش فقط این چند روز که مهمون داریم بعدش هرچی دلت خواست بپوش . مهتا سرش رو به نشانه تایید تکان داد و بی حرف دیگری به اتاقش رفت . توی آینه به خودش نگاه کرد .بنظرش لباسش پوشیده بود .کمی سینهاش باز بود و کمی مچ پایش پیدا بود . از حرف سیامک ناراحت نبود موهایش را کمی خشک کرد به یک طرف بافت و لباسش را با تنیک بلند و شلواری عوض کرد وقتی پایین رفت همه دور سفره ای که توی حال پهن کرده بودند نشسته بود .و مشغول تعارف و گفتگو بودن .مهتا سلام بلندی کرد .سرها به طرفش برگشت تقریباهمه جواب دادن به سمت مادرش رفت و کنار مادرش نشست . به سیامک نگاه کرد با رضایت نگاهش می کرد و لبخند می زد . صبحانه بین تعارف و خنده صرف شد مهتا با هما با کمک مردها سفره را جمع کردن .مهتا توی آشپزخانه دو خانم غریبه را دید با تعجب به سیامک نگاه کرد .سیامک با خانمها اشاره کرد :این دو خانم برای کمک اومدن .این چند روز که مهمون داریم زحمت کارها رو می کشن جمله اش را که تمام کرد از آشپزخانه بیرون رفت زنها که یکی جوان و دیگری میانسال بنظر می رسید سلام کردن مهتا لبخند زد .سلام خوش اومدین زن مسن وسایل دست مهتا را گرفت و گفت خانم دیگه لازم نیست شما زحمت بکشیدما کارها رو می کنیم . -نه چه زحمتی من کمکتون می کنم . -نه خانم جان آقای دکتر خیلی تاکید کردن که شما نباید هیچ کاری بکنین -آخه کارا زیادن شما هم خسته می شین . هما بیرون رفت .زن میانسال گفت نه خانم : ما اینجور راحتیم بخدا -باشه هر جور راحتین مهتا پیش مهمانها برگشت هما کنار مادرش نشسته بود و صحبت می کرد مهتا هم کنارشان رفت . یخ هما آب شده بود .داشت در مورد روستا و مشکلات شاگرد هایش برای اکرم تعریف می کرد . مهتا اما زیاد گوش نمی کردحواسش پیش ناهید بود .استرس داشت و پاهایش بی اختیار دوباره به حرکت در آمده بودن .سیامک دورترکنار محمد نشسته بود .و به پاهای مهتا نگاه می کرد .محمد گفت : فکر کنم مهتا امشب از استرس بند رو آب بده -می بینیش چه حالی داره .خیلی از مامانم می ترسه -ببخشید ها مامان شما ترس هم داره . سیامک سری تکان داد و گفت .به هر حال کار از کار گذشته دیگه نمی تونه کاری کنه . -چی بگم والله .من که مثل تو فکر نمی کنم سیامک لبخند زد .
  2. MAbrisham

    ماه و آینه|MAbrisham

    مادرش دستش را گرفت و گفت :سهیلا خیلی خوشحاله مثل اینکه محمد، بهناز رو ازش خواستگاری کرده فرداشب همینجا مراسم خواستگاری رو برگزار می کنن مهتا با ذوق گفت : واقعا ؟ -اره هما و محمد با سهیلا و آقا احمد هماهنگ کردن گفتن بخاطر من مراسم اینجا باشه مهتا خوشحال از این موضوع چشمهایش را بست .چقدر خسته و نگران بود .وقتی خاله اش می فهمید چه میشد ؟ چطور باید پاسخ می گفت ؟ با رفتن خاله ها تنها هما و فرشید و محمد مانده بودن . هما و فرشید به یکی از اتاقها راهنمایی شدن .سیامک رو به محمد گفت : وسایلتو بردار میریم خونه پشتی محمد با نا باوری گفت : وا من بیام اونور چیکار مگه خرمگس معرکه ام برادر من سیامک خندید و مهتا با خجالت سرش را پایین انداخت .صدای اکرم در حالی که به آرامی به اتاق خودش می رفت شنیده شد که گفت : برو محمد جان امشب فقط عقد بود کو تا عروسی! مهتا دیگر نمی توانست آنجا بماند . شب بخیر کوتاهی گفت و بدون اینکه به کسی نگاه کند به سمت اتاقش رفت . از خستگی وسط اتاقش ایستاده بود و داشت فکر می کرد به حمام برود یا اینکار را برای فردا بگذارد .بالاخره دل به دریا زد می توانست فردا این کار بکند .حالا فقط به یک خواب طولانی و آرام احتیاج داشت
  3. MAbrisham

    ماه و آینه|MAbrisham

    مهتا با ذوق گفت : وای خیلی لطف کردید این دستبند خیلی زیباست .ممنونم فروغ غمگین شد :اینو خدا بیامرز پدرم از سفر مکه برای عروس مصطفی گرفته بود .برای اون که قسمت نشد. دست من امانت بود . اما حالا به دست عروس پسرش بسته میشه .قربون خدا برم جای حق نشسته . فروغ که نمی خواست عروس و داماد چشمان خیسش را ببینند پشت کرد و بسمت همسرش به راه افتاد .مهتا با تعجب به سیامک نگاه کرد . -منظورش چی بود؟ .یعنی این دستبند مال خاله ناهید بوده؟ -من از کجا بدونم .ببین تو رو خدا من کل مهمونهای اینجا رو بوسیدم بجز اونی رو که باید ببوسم تازه بازجوییم میشم مهتا همچنان به دستبند نگاه می کرد با گیجی پرسید :کی رو ؟ سیامک فندقی به سر مهتا کوبید . آخ مهتا بلند شد .سیامک از جایش بلند شد تا به مهمانهایش خوش آمد بگوید .همان طور که دور میشد زیر لب گفت : زهر مار آخ مهمانها چند نفری مشغول گفتگو بودند .ارکستر ملودی های آرامی می نواخت .سیامک به ارکستر دستور داده بود که حق نواختن آهنگهای شاد را ندارند .هر وقت هم که دخترها درخواست آهنگی برای رقصیدن کرده بودن با اخم شدید سیامک عقب نشینی کرده بودند .او نمی خواست حرمت خاله اش که تنها دو ماه از مرگش می گذشت را بشکند . مهتا روی پله ها در میان حلقه دختر خاله هایش نشسته بود .ستاره او را به دختر عمه اش که رویا نام داشت معرفی کرده بود . هم سن ستاره یا کمی بزرگتر به نظر می رسید . کاملا شبیه مادرش فروغ بود .تنها فرزند بود اگر چه زیاد حرف نمی زد اما مهربانی ذاتیش از صورتش پیدا بود . نگین قرقر کنان گفت : مهتا آخه این چه وضعیه حوصلمون سر رفت. خوب برو یه چی به این شوهر یخ و ماستت بگو . واقعا تو ناراحت نیستی اینجور مراسم سردی برای عقدت داری . مهتا لبخند زد :نه ،بخاطر خاله مهین تو قعکه نداری بزن و برقص راه بندازیم .راستش من گفتم فقط یه عقد محضری باشه اما نمی دونم چرا سیامک ناراحت شد و گفت که می خواد مراسم بگیره . نگین با لب ورچیده گفت :اگر می دونستم اینجوریه با مانتو و شلوار می اومدم .این همه زحمت آرایش و لباس به خودم نمی دادم . نگین به ستاره و بهناز اشاره کرد و گفت :حالا این دوتا بالاخره زحماتشون نتیجه داد چند تا چشم هستن ‌که تعقیبشون کنه .من بدبخت چی هیچکی نیست. این همکارای داداشمو سیامکم که همشون همسن حضرت فیل هستن . بهناز از جایش بلند شد و در حالی که سعی داشت حرص نگین را در بیاورد با لحن لوسی گفت : وای طفلی هما تنهاست برم پیشش گناه داره . نگین با عصبانیت گفت : بفرما نگفتم . مهتا خندید اما با دیدن چهره مضطرب و رنگ پریده ستاره خنده اش رفت . علیرضا از جمع مردان جدا شد و در حال که به سمت آشپزخانه می رفت به ستاره اشاره کرد تا دنبالش به آشپزخانه برود .ستاره عذر خواهی کرد و دنبال علیرضا راه افتاد .دل مهتا مثل سیر و سرکه می جوشید بی اختیار از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت .می خواست از ستاره بپرسد چه اتفاقی افتاده است اما همین که به در آشپزخانه رسید ستاره را دید که اشک می ریخت و علیرضا سعی داشت تا آرامش کند .مهتا تقه ای به در زد و وارد شد .با نگرانی پرسید - ستاره اتفاقی افتاده چرا گریه می کنی ؟ ستاره زود اشکهایش را پاک کرد و هول گفت : نه عزیزم چه اتفاقی فقط بخاطر سیامک کمی احساساتی شدم .تو نگران نباش. مهتا می خواست چیزی بگوید که هلن به آشپزخانه آمد و به ستاره گفت تا به مهمانها اعلام کند برای صرف شام به سر سرا بروند .ستاره دنبال هلن که در حال قر زدن در مورد به هم ریختن برنامه هایش بود با ستاره بیرون رفتن .مهتا صندلی ای بیرون کشید و رویش نشست رو به علیرضا گفت : می دونم به خاطر خاله ناهید ناراحت بود .چیزی شده . منظورم اینه که جریان امروز رو فهمیده . علیرضا سری تکان داد و گفت :نه اصلا خاله مسافرته . ستاره بخاطر نبود مادرش تو عقد برادرش ناراحته الان داشت می گفت چی می شد اگر مامانشم اینجا می بود . مهتا غمگین گفت :من واقعا نمی دونم خاله ناهید چرا اینقدر از من بدش میاد . علیرضا گوشه پنجره آشپزخانه را باز کرد هوای سرد بارانی به سمت آشپزخانه هجوم آورد . می دونی این هلن دلش می خواست میز شام رو توی حیاط باغ بچینه مثل اینکه بارون کاسه کوزشو به هم ریخته همش در حال قر زدنه . مهتا با ناراحتی گفت کاش امشب زودتر تموم بشه . صدای سیامک از پشت سرش بلند شد . -چرا ؟ مهتا به سیامک نگاه کرد با صورتی عبوس نگاهش میکرد. مهتا دستپاچه گفت : چی چرا ؟ علیرضا می دانست این به کوچه علی چپ زدن ها چقدر سیامک را عصبانی می کند .پس قبل از اینکه سیامک چیزی بگوید گفت : مهتا نگران خاله ناهیده می ترسه از شانس شما همین امشب از سفر برگرده . سیامک قوطی سیگار را از جیبش بیرون کشید و کنار پنجره نیمه باز آشپزخانه ایستاد . سیگارش را آتش زد . مهتا به صورتش نگاه می کرد .عصبانیتش رفته بود و جایش را غم گرفته بود پکی به سیگارش زد و گفت : خاله اکرم هم چند دقیقه پیش همین ها رو می گفت. نگرانیشما بی مورده به مش قربون سپردم اگر مامانم قصد برگشت داشت خبرم کنه . سیامک کام دیگری از سیگارش گرفت و ادامه داد :وقتی صورتای نگران شمارو می بینم پشیمون میشم که برای این مراسم اصرار کردم . نباید این اوضاع پیچیده رو ندید می گرفتم . سیامک رو به علیرضا گفت :علی جان لطفا به هلن بگو نیم ساعت بعد از پذیرایی اتمام مهمونی رو اعلام کنه . علیرصا گفت :نه بابا ما که بجز چندتا از همکارا ،غریبه بینمون نیست . مامانتم که میگی خیالت از بابتش راحته .دیگه مشکلی نیست سیامک سیگارش را توی جا سیگاری روی میز خاموش کرد و در حالی که از آشپزخانه بیرون می رفت گفت :نه داداش تمومش می کنم . سیامک بیرون رفت مهتا با استرس گفت تقصیر من شد باید جلوی دهنمو می گرفتم. علیرضا سری تکان دادو گفت :نه موضوع حرف تو نیست واقعا اوضاع پیچیده ایه . هلن به آشپزخانه آمد قرولند کنان گفت وا عروس خانم بیا دیگه مهمونا منتظرن .مهتا از جایش بلند شد و دنبال هلن راه افتاد . ساعتی بعد از صرف شام مفصل و رنگانگی که بسیار اشتها برانگیز هم بود مهمانها یکی یکی خدا حافظی کردند و رفتند .تمام مدت سیامک لبخندش را نگه داشته بود .و با وقار خاصی مهمانهایش را بدرقه می کرد. تنها خاله ها و خانواده محمد مانده بودند مهتا کنار مادرش روی کاناپه پذیرایی نشست کفشهایش در آورد و سرش را روی شانه مادرش گذاشت .
  4. سلام نویسنده عزیز :):gol:

    درخواستی دارم!

    این لینک تاپیک یه مسابقه اس: مسابقه داستان نویسی، ویژه ماه محرم

    لطفا با قلمتون همراهی کنین :rose:

    پ.ن: تا 17 همین ماه فرصت داره.

    جوایز:

    نفر اول، وی آی پی

    نفر دوم و سوم، 1000 تا اعتبار

  5. MAbrisham

    ماه و آینه|MAbrisham

    ارکستر آرام آهنگی آشنا می نواخت .همه سعی داشتند خودشان را به عروس و داماد برسانند تا عکسی به یادگار بگیرند و تبریکی بگویند .چشم مهتا از آن همه فقط به دنبال عمه سیامک بود.که داشت نزدیک می آمد مهتا به سیامک نگاه کرد .از چهره اش پیدا بود از اینکه ان همه سر پا بایستد و جواب تعارفات را بدهد زیاد خوشش نمی آمد . ولی سعی می کرد ظاهرش را هر طور که هست نگه دارد . مهتا سرش را نزدیک برد و گفت :اسم عمت چی بود ؟ سیامک به مهتا نگاه کرد و گفت : فروغ عمه فروغ آخرین نفر جلو آمد سیامک و مهتا را بوسید و تبریک گفت مهتا با خوش رویی پاسخ داد . دلش می خواست دستش را بگیرد و کنار خود بنشاند و همه سوالهایی که توی مغزش رژه می رفتند را بپرسد .اما نه تنها زمان مناسب نبود بلکه سیامک از او قول گرفته بود که کسی نفهمد ، ماجرای مادرش را می داند . عمه فروغ با محبت دستبندی از زمرد سبز به دست مهتا بست .مهتا با حیرت به دستبند نگاه کرد طرحش قدیمی بود اما بینهایت زیبا و گرانقیمت بنظر می آمد .
  6. MAbrisham

    ماه و آینه|MAbrisham

    ساعت دو ش۷ده بود سیامک کت وشلوار سورمه ای دامادیش را تن کرده بود و روی مبل روبروی پله ها نشسته بود .اجازه نداده بود فیلم بردارها برایش سناریویی اجرا کنن .خیلی واضح و محکم گفته بود خانم ما که نمی خوایم فیلم سینمایی بازی کنیم .فقط می خوام یک گوشه بایستید و هرچه که را می بینید فیلم برداری کنید همین . فیلم بردار اول ناراحت شده بود که کار من خراب می شود اما هلن او را گوشه ایی کشانده بود با چند جمله کوتاه راضیش کرده بود .سیامک با استرس به ساعتش نگاه کرد عاقد تاخیر کرده بود و مهتا هنوز پایین نیامده بود ارکستر گوشه مهمانخانه بساطش را پهن کرده بود .اما ساکت بود و چیزی نمی نواخت . سفره عقد آنطرف سالن پذیرایی می درخشید . تقریبا تمام مهمانها آمده بودند.آخرینشان محمد و هما و همسرش بودند . سیامک صورت محزون هما را نادیده گرفت و به گرمی به آنها خوش آمد گفته بود . صدای همایون از توی ایوان بلند شد . -داداش عاقد اومد . سیامک نفس آسوده ای کشید و رو به هلن گفت : لطفا به مهتا بگویید بیاد -هنوز یک مقدار کارش مونده . سیامک انگشت اشاره اش را تهدید وار بالا آورد و گفت :تا به حال هر کاری کردید کافیه می خوام همین حالا مهتا از اون در بیاد بیرون . هلن شانه ایی بالا انداخت و گفت :هر جور مایلید . هلن رفت تا مهتا را بیاورد سیامک با عاقد دست داد و او را تا جایگاهی که برایش در نظر گرفته بودند همراهی کرد . هلن از روی پله ها بلند گفت :مهمانان عزیز عروس خانم الان تشریف میارن سیامک معذرت خواست و به طرف پله ها رفت . تقریبا همه مهمان های درجه اول پایین پله ها جمع شده بودند . مهتا در حالی که سه دختر خاله اش کنار و پشت سرش بودند از اتاق خارج شد . وقتی از پله ها پایین می آمد .آنقدر زیبا بود که سیامک برای لحظه ای نفس کشیدن را فراموش کرد . لباس ساده ایی که مثل الماس می درخشید به تن داشت .با موهایی که روی شانه هایش مرتب شده بود و با تاج کوچک طلایی رنگی تزئین شده بود .چشمها و گونه هایش به رنگ طلایی ملایمی می درخشیدن و لبانی که انگار چند دانه انار را کنار هم چیده باشی به چشم می آمد . صدای کل کشیدن اکرم باعث شد که مهمانها دست از تماشا بردارن و شروع به هل هله و شادی کنند. سه دختر دیگر هم در کمال وقار زیبا و شیک همراهش پایین می آمدند. مهتا به پایین پله ها که رسید بازوی سیامک را محکم گرفت تا کسی متوجه رعشه اش نشود . از استرس قلبش داشت جا کن می شد .سیامک آرام دستش را نوازش کرد و به سمت جایگاه بردش.مهتا روی مبل نشست .و نگاهش را بین جمعیت چرخاند .زیاد نبودند . جز چند نفر تقریبا همه را می شناخت .از بین جمعیت چشمش به عمه سیامک افتاد با لبخند زیبایی گوشه ایی کنار آقا مصطفی ایستاده بود و به مهتا نگاه می کرد .مهتا هم لبخند زد ودر حالی که فکر می کرد چرا تا به حال اسمش را نپرسیده بود . سرش را به نشانه سلام پایین آورد . زن به پهنای صورتش لبخند زد و دستش را روی قلبش گذاشت .سیامک کنار گوش مهتا گفت :حاضری ؟ مهتا تکان خورد در حالی سعی داشت محکم باشد گفت: بله صدای عاقد بلند شد مهتا سرش را پایین انداخته بود .خطبه کلمه به کلمه توی گوش مهتا می پیچید . بنظر می رسید این کلمه ها خیلی جدی تر از تبانی پنهانی او و سیامک بودند . شوخی نداشتند . مهتا به نیم رخ سیامک نگاه کرد و به مادرش که آن طرف سیامک ایستاده بود .صورت رنجور از بیماری مادرش چون خاری به چشمش نشست . صدای شر شر باران با صدای عاقد به هم می پیچید . مادرش با لبخندی اطمینان بخش نگاهش کرد .قلب مهتا برای بزرگی و مهربانی این زن که روزی از یتیمی و یسیری نجاتش داده بود و حالا این وظیفه را روی دوش سیامک می گذاشت لرزید اشک تو چشمهایش حلقه زد . فکر کرد چقدر این دو بزرگ هستند و من چه دختر خوش شانسی هستم . همین که خطبه تمام شد . مطمئن و بلند گفت :با اجازه ی مادرم بله صدای کل و دست به هوا بلند شد مهتا با سیامک نگاه کرد که با تعجب و لبخند نگاهش می کرد .مهتا لب زد چیه ؟ سیامک خندید و لب زد: ای جانم صدای عاقد دوباره بلند شد . سیامک هم با همان اطمینان بله را گفت نگین سرش را کنار گوش مهتا برد و گفت :بابا چرا اینقدر هول بودی .خوب می زاشتی حداقل دو بار خطبه رو بخونه . حداقل می زاشتی من یکبار این جمله مزخرف عروس رفته گل بچینه رو بگم . مهتا خندید : گفتم زیاد وقت جمع رو نگیرم بهتره . سیامک از جایش بلند شد .و دست مهتا را گرفت و از جا بلندش کرد. حلقه ای جلوی چشم مهتا گرفت . حلقه ای گلد رز با الماس های صورتی زیبا . مهتا از زیبایی حلقه به وجد آمده بود دستش را بالا آورد سیامک حلقه را به انگشتش نشاند .دوباره صدای هل هله بلند شد . سیامک دم گوش مهتا گفت خوب نوبت تو شد حلقه ی من کو ؟ مهتا هول شد با خجالت گفت : ببخشید من یاد حلقه نبودم . سیامک سری به نشانه تاسف تکان داد .مهتا شرم زده سرش را پایین انداخت .ستاره جلو آمد جعبه ی کوچکی به دست مهتا داد و گفت: حلقه سیامکه . مهتا خوشحال به سیامک نگاه کرد سیامک ابرویش را بالا انداخته بود و هنوز شاکی به مهتا نگاه می کرد .مهتا جعبه را باز کرد حلقه رینگ ظریف ساده ایی بود درست همرنگ حلقه خودش .حلقه را بیرون آورد و دست سیامک را گرفت و انگشتر را به انگشتش نشاند . صدای کف و سوت دوباره بلند شد .
  7. MAbrisham

    ماه و آینه|MAbrisham

    - اولا نمی دونم چه اتفاقی افتاده که فکر می کنی من در خیال داشتن تو دارم شب و روز می سوزم مطمئن باش اینقدردختر زیبا تو زندگیم دور و برم هست که نخوام تور برای یه جقله دختر پهن کنم . دوما من یک پسر نوزده بیست ساله نیستم که ندونم چی می خوام و چی دارم می کنم . اینکه چه حسی به تو دارم کاملا شخصیه و به خودم مربوطه . اما اینو بدون که من انسان مغرور و باشرافتیم هرگز زنی رو بخاطر زیبایش به زور و فریب مال خودم نمی کنم . واقعا برای خودم متاسفم که نتونستم بهت بفهمونم محبتهام به تو از روی انسانیته . بنظرم باید مراسم امروز رو بهم بزنم .نمی خوام با ترس از این زندگی کنی که نکنه این هیولا یه گوشه خفتت کنه و ... سیامک به اینجای حرفش رسید ساکت شد .مهتا از گوشه چشم به انگشتهای سیامک که سخت بهم پیچیده شده بود نگاه کرد .اوضاع اصلا به نفعش نبود.عملا داشت می گفت تو جقله دختر کلا تو توهمی.نمی دانست این حرف ها را توهین تلقی کنه یا جواب حرف های خودش .فکر کرد خدایا چطور تونستم به سیامک بگم تو منو فریب می دی .با صدای لرزانی گفت : -متاسفم قصدم این نبود به شما توهین کنم .قبلا هم بهتون گفته بودم پیش شما زبونم و مغزم بهم قفل میشن هر چه از مغزم می گذره به زبونم میاد . مهتا به نیم رخ سیامک نگاه کرد کاملا جدی و سخت بود . اصلا در صورتش خبری از محبت چند دقیقه پیش نبود . از خودش خجالت کشید . تنها کسی را که بی حد و اندازه به او محبت داشت و سعی داشت تمام قد حمایتش کند. را به یک فریبکار هوس باز تقلیل داده بود . از شرمندگی گریه اش گرفته بود . با صدای که بغض لرزان بود گفت : من واقعا شرمندم . سیامک به صندلیش تکیه زد دلش نمی خواست مهتا را در آن حال ببیند. این دختر هوش و حواسش را برده بود .به زندگیش رنگ داده بود .زیبا و دلفریب بود اما اینها هرگز باعث نمی شد او را به زور تصاحب کند .شاید همه سعیش را می کرد او را عاشق خودش کند . اما هرگز وادارش نمی کرد . صدایی تقه ای که به پنجره آشپزخانه خورد سیامک را از فکر بیرون کشید . علیرضا صورتش را به پنجره آشپزخانه چسبانده بود . -می تونم بیام تو مثل فیل آب کشیده شدم. سیامک خندید : بیا تو بابا . سیامک با سر و صدا وارد شد کیس کت و شلواری که دستش بود را مرتب روی مبل گذاشت و به آشپزخانه آمد مهتا از جایش بلند شد و سلام داد علیرضا دستش را به موهای خیسش کشید و گفت : سلام صبح شما بخیر لطفا بشین عروس خانم مهتا دوباره روی صندلیش نشست .علیرضا لیوانی چایی برای خودش ریخت و گفت : ببخشید خلوتتون رو به هم ریختم اما با رون خیلی تند بود . سیامک گفت : خوب می رفتی عمارت . علیرضا با خنده گفت : نگاه نگاه تو رو خدا . هنوز دفتر رو امضا نکرده عذر ما رو خواست .فایده ای نداره کلا تو دیگه واسه ما رفیق نمی شی باید منم فکری برای خودم بکنم . علیرضا به مهتا نگاه کرد :چیه باز ؟ چرا دوباره داری گریه می کنی . سیامک سرش را چرخاند و به صورت مهتا نگاه کرد .اشکهای مهتا از گوشه چشمش می بارید . علیرضا شاکی گفت : چی کارش کردی سیا؟ مهتا از جایش بلندشد :ببخشید من میرم عمارت سیامک دستش را گرفت و گفت بشین .دوست ندارم کسی تو رو اینجور ببینه .بشین همینجا صبحونه بخور بعد برو . مهتا دوباره نشست دستمالی که سیامک سمتش گرفته بود را گرفت و اشکهایش را پاک کرد . سیامک رو به علیرضاگفت : کیا اومدن . -تقریبا همه .این خانمه هلن هم با یه اکیپ اومده .کلی هم دم و دستگاه با خودش آورده . سراغ مهتا رو می گرفت .خاله گفت هنوز خوابی .نمی دونن اینجایی. مهتا از جاش بلند شد :ای وای الان آبروم میره . علیرضا خندید . سیامک گفت بشین صبحونه بخور بعد میری . بلند شد و از توی یخچال وسایل صبحانه را بیرون آورد و روی میز چید . مهتا دوباره سر جایش نشست . علیرضا در حالی که برای خودش لقمه می گرفت گفت : چرا این خونه اینقدر سرده ؟ -شومینه گاز تولید می کنه شبا چشمام می سوزه بخاطر همین شب تا صبح خاموشش می کنم . - یکی رو بیار دودکشو تمییز کنه مال همونه . اگر اینطور باشه عروس خانم تو این سرما می چاد ها. مهتا با استرس به سیامک نگاه کرد . سیامک سر جایش نشست و گفت : مهتا فعلا اونطرف پیش مامانش می مونه . علیرضا ابرویش را بالا برد و گفت : که اینطور . مهتا چند لقمه ای خوردو از جایش بلند شد . -ممنون از بابت صبحونه من برم دیگه . سیامک همراه مهتا بلند شد و تا دم در همراهیش کرد .از روی رخت آویز بارانیش را برداشت و روی سر مهتا کشید .مهتا با شرمندگی گفت : امیدوارم منو بخشیده باشید . سیامک مهربان لبخند زد و گفت : آدم خیلی پیچیده است نمی دونم از امروز چی پیش میاد خیلی نگرانم .ولی قول شرافت بهت می دم اگر چیزی بینمون پیش اومد اونی که اول ابرازش می کنه تویی نه من . و اگر حسی از طرف تو نیومد هرگز چیزی از من نمی شنوی. مهتا لبخند زد: ممنون -برو عزیزم برو مهتا بیرون آمد و در حالی که بوی خوش بارانی سیامک تو جانش می پیچید تا در پشتی آشپزخانه دوید .
  8. MAbrisham

    ماه و آینه|MAbrisham

    صدای های و هوی پرندها و نور خورشید چشمهای مهتا را به صبح باز کرد . عمارت خیلی سوت و کور بود .اصلا شبیه صبح روز عروسی نبود .به ساعت نگاه کرد ساعت هفت صبح بود . قراربود عاقد ساعت دو ظهر بیاید .از تخت پایین آمد . یاد سیامک افتاد فکر کرد چرا دیشب به اتاقش آمده بود؟ . شاید می خواسته چیزی بگوید لحظه ای به یاد ناهید افتاد. قلبش شروع به سریع تپیدن کرد . قصدا سعی کرده بود توی این چند روز حتی ثانیه ای به او فکر نکند اما حالا تنها گذشتن یک ثانیه ای اسمش از ذهن مهتا استرس تمام دنیا را به قلبش ریخته بود . از اتاقش بیرون آمد با همان سر وضع به هم ریخته جز سیامک و مادرش کسی داخل عمارت نبود دیشب همه رفته بودند تا صبح آماده برگردند .مهتا به اتاق مادرش سری کشید مادرش خواب بود . به آشپزخانه رفت به امید اینکه سیامک آنجا باشد اما خبری نبود . از در پشتی آشپزخانه به سمت ساختمان پشتی رفت سرمای صبح اوایل زمستان از بلوز و شلوار نازکش می گذشت و پوست بدنش را می گزید . سرعتش را زیاد کرد و با سرعت خودش را به ساختمان پشتی رساند از شدت سرما فراموش کرد که در بزند. شومینه پذیرایی خاموش بود هوا کم از بیرون سرد نبود . به در بسته اتاق سیامک نگاه کرد . حتما خانه نبود .احتمالا صبح زود از عمارت خارج شده بود .مهتا از خودش عصبانی بود که چرا لباس گرمی نپوشیده بود . به طرف اتاق سیامک رفت و در را باز کرد موج گرمای دلپذیری به صورتش خورد . بخاری اتاق روشن بود .به سمتش رفت و دستانش را روی بخاری گرفت گرما آرام آرام توی پوستش نفوذ می کرد . صدایی از جا پراندش . - به به. چشم ما روشن عروس خانم . مهتا هول به سیامک نگاه کرد . توی تختش دراز کشیده بود از حالت صورتش پیدا بود همان لحظه از خواب بیدار شده . مهتا خجالت زده گفت : وای ببخشید فکر کردم رفتید سر کار . سیامک خودش را کمی بالا کشید و با دست موهایش را مرتب کرد . توجه مهتا به بازوهای سیامک جلب شد قبلا هم آنها را دیده بود . هر بار حواسش را پرت می کرد.جلو رفت و کنار تخت ایستاد بدون اینکه از بازوی سیامک چشم بر دارد گفت : چطور سر کار نرفتید؟ سیامک با اخم لبخند زد:کدوم احمقی روز عروسیش میره سرکار . مهتا بی هوا پرسید :شما ورزش می کنید ؟ لبخند سیامک عریض تر شد :تقریبا هر روز چطور ؟ - خیلی قوی بنظر میاید سیامک کمی جابجا شد نمی خواست مکالمه در این مورد را طولانی کند می ترسید از کنترل خارج شود . آن هم توی آن روز که بلاخره داشت به خواسته اش می رسید . -ممنونم حالا بگو ببینم چی باعث شد اول صبحی چشممون با روی ماهت روشن بشه مهتا لبخند زد اما خیلی زود لبخندش رو جمع کرد . و با ناراحتی گفت : راستش اومدم که بپرستم خاله ناهید امروز تو مراسم شرکت می کنه ؟ . سیامک نفسی کشید و گفت : نه مهتا سرش رو پایین انداخت و گفت حدس می زدم .لابد خیلی ناراحت و عصبانیه ؟ -نه نیست مهتا با تعجب به سیامک نگاه کرد : واقعا ؟ -نیست چون اصلا نمی دونه مهتا با دهان باز به سیامک نگاه می کرد -چند روزی هست با چند تا از دوستاش رفتن ویلای شمال تا یکی دو هفته دیگه هم‌بر نمی گرده . -فکر می کنید این کار درستیه .یعنی اگر بفهمه ممکنه خیلی ناراحت بشه . اون که نمی دونه همه این مراسم صوریه می تونستین براش تو ضیح بدید ... سیامک با اخم حرف مهتا را قطع کرد و گفت :میشه اینقدر این کلمه صوری رو تکرار نکنی . مطمئن باش اگر راه دیگه ای داشت .این کا رو نمی کردم اما مادر خودمو خوب می شناسم . و می دونم این تنها راهه . مهتا از لحن سیامک ناراحت شد . هیچ وقت به این روی سیامک عادت نمی کرد . با اینکه اصلا صدایش را بلند نمی کرد اما اینقدر محکم و کوبنده حرف می زد که راهی جز سکوت برای طرف مقابلش نمی گذاشت . بدون اینکه دیگر دلش بخواهد کلامی حرف بزند پشت کرد تا برود . سیامک دستش را گرفت مهتا غمگین دوباره سر جایش برگشت . قصدا به سیامک نگاه نمی کرد . - بشین اینجا کنار سیامک روی تخت نشست اما همچنان سرش را پایین نگه داشته بود . سیامک دسته ای از گیسوانی که صورتش را پنهان کرده بود به پشت مهتا فرستاد و آرام گفت : - قرار بود دیگه اینقدر این کلمه رو به زبون نیاری . اعصابو بهم می ریزه . کنترلمو از دست می دم . و آخرم باعث میشه طوری باهات حرف بزنم که اصلا دوست ندارم . مهتا چشم به چشم سیامک دوخت و گفت:چرا ؟ -چی چرا ؟ -چرا این کلمه این قدر عصبیتون می کنه . بخاطر این نیست که دلتون نمی خواد صوری باشه . بهم بگید که قصد فریب منو ندارید . بهم بگید هر وقت بخوام میزارید برم . باید بهم قول بدید . قسم بخورید . من احمق نیستم . می دونم چرا اینقدر به من محبت می کنید . می فهمم چرا رفتارتون با من سوای بقیست . لطفا با من رو راست باشید . مطمئنم مسئله عشق و عاشقی نیست . احتمالا شما هم تحت تاثیر ظاهر من هستید . نمی خوام قدر نشناس باشم می فهمم اگر اسم شما تو شناسنامم باشه چقدر ادامه زندگیم سهل و راحت میشه . ولی باید یک چیز خیلی مهم رو بهتون بگم نمی تونم تا عاشق کسی نباشم زن واقعیش بشم . سیامک از جسارت مهتا متحیر شده بود .باورش نمی شد مهتا با آن سن و سال کم او را به گوشه رینگ کشانده بود و چپ و راست ضربه هایش را وارد می کرد . عملا آب پاکی را روی دستش ریخته بود .برای اولین بار توی زندگیش نمی دانست چه باید بگوید . حس می کرد فشار خونش هر لحظه بالاتر می رود . فکش محکم شده بود . از تخت پایین آمد و از اتاق خارج شد . مهتا از عکس العمل سیامک ترسید . از حرفهایش پشیمان شده بود . چند لحظه ایی در همان حالت ایستاد جرات بیرون رفتن نداشت . به خودش لعنت می فرستاد که برای همه لال است اما برای سیامک دو متر زبان داشت . بالاخره دل به دریا زد و بیرون رفت سیامک شومینه را روشن کرده بود اما همچنان هوای پدیرایی سرد بود جلو رفت و کنار اتش نشست سیامک را می دید که منتظر بود آب چای ساز به جوش بیاید .از پنجره کنار شومینه آسمان را نگاه کرد ابر مهیب تیره کاملا آفتاب را پنهان کرده بود هواتاریک شده بود .قطره های کوچک باران به پشت شیشه می خورد. فکر کرد باید برود بنظر نمی رسید که سیامک قصد داشته باشد . پاسخی بدهد .بلند شد تا برود .دم درکه رسید سیامک صدایش کرد . -کجا ؟ -میرم پیش مامانم -بیا اینجا نمیشه که هر چی دلت می خواد بگی بعد بزاری بری . بیا جوابتو بگیر بعد برو . از لحن سیامک نفهمید که ناراحت است یا بی تفاوت . با آشپزخانه رفت . و پشت صندلی نشست سیامک لیوانی چایی جلوی دستش گذاشت و گفت :بخور گرم میشی . لیوان داغ را میان دستش گرفت سیامک صندلی کنارش را بیرون کشید و نشست .
  9. MAbrisham

    ماه و آینه|MAbrisham

    روزها به سرعت جایشان را به هم میدادند تا به جمعه برسند . فردای نامزدی گروهی که خود را تشریفات مجالس معرفی کرده بودند با مهتا تماس گرفتند . مهتا متعجب گفته بود( اما ما قراری برای جشن گرفتن نداشتیم ) زن آنطرف خط که به طرز عجیبی سریع و بلند صحبت می کردجواب داده بود که (احتمالا اقای دوماد خواستن سوپرایزتون کنن) بعد صدای تیز و زنگ دار خنده اش توی گوش مهتا پیچیده بود . مهتا همین که گوشی را روی تلفن گذاشته بود با چشمهای متعجب و پرسشگری مواجه شد که می خواستند بفهمند آنطرف خط چه کسی بوده است . خیلی سریع گفته بود که یک خانم بود از تشریفات اینطور که پیداست با سیامک قراردادی برای برگزاری جشن بستن .گفت تا دو ساعت دیگه برای انتخاب لباس عروس و آرایشگاه و کارهای دیگه دنبالم میان . بعد منتظر شده بود که همه مثل خودش متعجب و ساکت سر جایشان بنشینند ‌. اما با کمال تعجب . مادرش با آن نفس نصفه اش کل کشیده بود و دختر ها از شادی بالا و پایین پریده بودند و او بیش از پیش متحیر شده بود . تقریبا از آن روز یک ثانیه استراحت نداشت . خانم تشریفاتی که حالا فهمیده بود اسمش هلن است هر روز او را از این مزون به آن مزون و از این سالن به آن سالن کشانده بود . دختر ها هم با شور و هیاهو دنبالش راه افتاده بودن . اگر به مهتا بود همان مزون و سالن اولی را انتخاب می کرد اما مگر دخترها می گذاشتند .آنها همه چیز را خیلی جدی گرفته بودن بطوری که برای انتخاب یک تاج چهار ساعت معطلش کرده بودند و اینقدر لباسهای سنگین پرو کرده بود که شانه ها و کتفش درد می کرد .تو این همه شلوغی و برو و بیا حواس مهتا اما پی ستاره بود که سعی داشت استرسش را پشت لبخندش پنهان کند . و با خودش فکر می کرد یعنی خاله ناهید به جشنشان می آید؟ . آخرین کار پنجشنبه را هم که انتخاب گل عروس و گل ماشین بود انجام داده بودند .توی راه برگشت به سیامک فکر می کرد که این چند روز حتی یکبار هم ندیده بودش . آخر شبها گاهی میان خواب و بیداری صدای ماشینش را می شنید که توی حیاط پشتی پارکش می کرد اما آنقدر خسته بود که نمی توانست چشمهایش را باز کند . صبح ها هم که همیشه با اعلام ورود هلن به عمارت چشمهایش را باز می کرد . اگر چه حس می کرد نیمه شب کسی به اتاقش می آید و روی صندلی راک کنار کتابخانه می نشیند و خودش را تاب می دهد . اما آن را فقط یک خواب می دانست . آخر شب به حمام رفت در حالی که اصلا قصد نداشت به هیچ کدام از توصیه های آرایشگرش برای یک حمام عروس عمل کند . یک ساعت توی وان گرم دراز کشید. موها و صورتش را به سبک معمول خودش شست و حتی به کرم ها و شامپوهایی که آرایشگرش داده بود دست هم نزد. زیر نور آرام دیوار کوب توی تخت نرم و گرمش دراز کشیده اما فکرش هزار راه می رفت . با خودش فکر کرد (من فردا ازدواج می کنم خیلی عجیبه . سه ماه پیش اصلا تصور این همه اتفاق رو نمی کردم . جریان فامیلم و مادر و پدر واقعیم . مامان اکرم بیچارم . وحالا ازدواج با عجیب ترین آدم دنیا هر کدام از اینها می تونه به تنهایی یک نفر رو دیونه کنه . وای به حال من !) احساس کرد دلش زیر و رو شد سریع سر جایش نشست . سرش گیج میرفت قدمهایش را به سمت بالکن تند کرد هوای سرد بیرون به یکباره به صورتش هجوم آورد و به مغز استخوانش نشست اما حالش را بهتر کرد . با خودش فکر کرد (خدای من فکر کنم یک سکته رو گذروندم ) از فکر خودش خنده اش گرفت .اما بعد فکر کرد اصلا خنده دار نیست اوضاع خیلی پیچیده بود . تمام این پنج روز را بدون لحظه ای استراحت به مغزش به این موضوع ها فکر کرده بود . حتی زمانی که دخترها از همان مزون هایی که هلن می بردشان مشغول خرید لباس برای خودشان بودند مهتا گوشه ای خلوتی می نشست و به مهرخ فکر می کرد هنوز خیلی از اتفاقات زندگی مهرخ را نمی دانست حلقه های گمشده ایی که نمی گذاشتند داستان زندگی مادرش را تکمیل شده ببیند . سرش را به اینور و آنور تکان داد دیگر بس بود .اگر اینطور پیش می رفت شاید همین امشب سکته می کرد.پایین را نگاه کرد ماشین سیامک و علیرضا کنار هم پارک شده بودند . مهتا پوزخندی زد و با خودش گفت : بعد به من میگه تابلو نکن پنج روزه که حتی برای حفظ ظاهر هم به عروسش سر نزده . مهتا چند لحظه دیگر هم همانجا ماند اما وقتی دیگر تحمل سرما را نداشت دوباره به تختش بازگشت . چشمهایش را بست .نمی خواست دیگر فکر کند . و چند دقیقه طول نکشید که خوابش برد . مهتا خواب می دید که توی ده مادرش کنار جاده زنی روی تخت سنگی نشسته دامن بلند چین دار رنگارنش مثل سبدی گل جلوی پایش پهن شده بود مهتا کنجکاو شد ببیند این زن کیست جلو رفت زن رویش را به سمتشچرخاند . مهتا جا خورد خودش بود . زن لبخند زد و چال روی لپش نمایان شد صدای آقا مصطفی توی گوشش پیچید .( فقط چال روی لپ چپش به تو فرق داشت ) مهتا با حسرت گفت : خانم شما مهرخی؟ مادر من؟ .زن بازوانش را گشود . مهتا خودش را توی آغوش زن انداخت . بوی خوب یاس می داد مهتا خودش را سر داد و سرش را روی زانوی زن گذاشت . مهرخ به حرف آمد . عروسکم عروسیت مبارک . مهتا هیچ نمی گفت نوازش های زن روی موهایش شیرین و دلپذیر بود . صدای در مهتا را از عالم خواب جدا کرد . چشمهایش را باز کرد اما هنوز تصویر لبخند مهرخ مثل پرده سینما تمام قد جلوی چشمش بود . دوباره چشمهایش را بست نمی خواست بیدار شود شاید اگر دوباره می خوابید می توانست ادامه خوابش را ببیند . اما فایده ای نداشت . یاد صدای در افتاد . سرش را به سمت در چرخاند . سیامک آرام وارد اتاق شد . مهتا نمی توانست چشمهایش را باز نگه دارد . دوباره پلکهایش روی هم افتاد . دیگر متوجه هیچ چیز نبود دوباره خوابش برد .
  10. MAbrisham

    ماه و آینه|MAbrisham

    آقا مصطفی سیگار دیگری روشن کرد و روبه مهتا گفت :اذیتت که نمی کنه ؟ -نه راحت باشید به دود سیگارش خیره شد . ساکت شده بود .توی فکر بود . مهتا آرام پرسید : این درسته که شما خانواده مادرم رو خیلی خوب می شناختید؟ . آقا مصطفی چنان رویش را بسمت مهتا چرخاند که مهتا جا خورد - اینو کی گفته ؟سیامک ؟ مهتا کمی من من کرد و گفت :اردلان خان گفت .گفت وقتی پدر بزرگم به تهران اومده مستاجر خونه پدر شما بودن -دیگه چی گفت - و اینکه مادر من با خواهر شما دوستای خیلی صمیمی بودن ..همین دیگه چیزی نگفت آقا مصطفی نفس بلندی کشید و دوباره به آتش زل زد .صدای بابک دوباره بلند شد گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد آتشم زد گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد آتشم زد گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد میخواهم اکنون تا سحرگاه بخوانم افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم مهتا دیگر جرات پرسیدن سوالی نداشت چند ثانیه ای در سکوت گذشت اما ناگهان صدای آقا مصطفی بلند شد - تو، توی تمام جزئیات شبیه مهرخی بجز اون چال کوچیک کنار گونه چپش . وقتی بار اول توی قبرستان دیدمت که دور از همه با اون درخت تکیه داده بودی . فکر کردم توهم زدم فکر کردم شاید دارم می میرم .و این آخرین تصویری خواهد بود که از این جهان خواهم دید .اما وقتی اومدی پیش اکرم تازه فهمیدم تو کی هستی . راستش اصلا توقع این همه شباهت رو نداشتم .بالاخره باید یه ژن هم از اون مردک عوضی برده باشی . اما حتی اخلاقت هم کاملا به مادرت رفته . -مهتا با تعجب گفت :مردک عوضی کیه ؟پدرم ؟ مصطفی جا خورد از خودش عصبانی شد باورش نمی شد تا این حد حساب کار از دستش خارج شده باشد . سریع جمع و جورش کرد . -نه دائیت رو می گم . برای اینکه جلوی سوال کردن بیشتر مهتا را بگیرد گفت :همایون جان الان وقت اینجور آهنگاست .مثلا امشب شب نامزدی داداشته ها . تمام بدبختیامون رو یادمون آوردی پسرم . یه آهنگ شاد بزن . همایون دستش را به روی چشمش گذاشت :چشم بابا جون -بی بلا پسرم همایون شروع به نواختن کرد . جینگ و جینگه ساز میاد از بالای شیراز میادشازده دوماد غم نخور نومزدت با ناز میاد نگین و ستاره بلند شدند و دست مهتا را گرفتند تا با هم برقصند . مهتا می خندید و می گفت که رقصیدن بلد نیست. اما دختر ها گوش نمی کردند . مهتا ارام حوش را تکان می داد و دستهایش را توی هوا می چرخاند یار مبارک بادا ایشالله مبارک بادایار مبارک بادا ایشالله مبارک باداکی به حجله؟ کی به حجله؟ شازده دوماد با زنشکی بگرده دور حجله؟ خواهره کوچیکترشیار مبارک بادا ، ایشالله مبارک بادایار مبارک بادا ، ایشالله مبارک بادسر کوچه ی عروس خانوم شاخه گل کردند سوارسر کوچه ی شازده دوماد صد شتر کردند قطاریار مبارک بادا ، ایشالله مبارک بادایار مبارک بادا ، ایشالله مبارک بادامن منم و من منم و کاکوی دوماد منم دست بدید دستبند ببندم کاکوی دوماد منمیار مبارک بادا ، ایشالله مبارک بادایار مبارک بادا ، ایشالله مبارک بادادر خونه ی عروس خانم آب رکنی رد میشه چوب بیارید پل ببندید عروس خانم رد بشهیار مبارک بادا ، ایشالله مبارک بادایار مبارک بادا ، ایشالله مبارک باداراه شیراز دوره و آب بوشهر شوره شور ما میریم عروس بیاریم چشمه دشمن بشه کور یار مبارک بادا ، ایشالله مبارک بادایار مبارک بادا ، ایشالله مبارک بادااین طرف تخت طِلا و اون طرف تخت طِلاشازده دوماد روش نشِسته ، می کنه شکرخداباد اومد بارون گرفت و آب اومد نودون گرفتسوریا گویین مبارک کار ما انجوم گرفتیار مبارک بادا ایشالله مبارک بادایار مبارک بادا ایشالله مبارک بادا. مهتا چرخ آخر را که زد سیامک را دید که پایین پله های ایوان لب حوض نشسته بود و به مهتا با لبخند نگاه می کرد .مهتا هم خندید . نمی توانست از این مرد ناراحت باشد .از پله ها پایین رفت و کنار سیامک نشست . سیامک با لبخند گفت :که بلد نیستی ها ؟ -مهتا خندید :خوب زیادم خوب نبودم -زیر لباست چیزی نپوشیدی ؟ مهتا با تعجب به سیامک نگاه کرد :از کجا فهمیدی ؟ -از این پایین وقتی که می چرخیدی می تونستم زیر لباستو ببینم -وای خدا . باید می اومدید بالا خیلی نامردیه اصلا کار شرافتمندانه ای نیست .لعنتی دارم می میرم از خجالت سیامک به قهقه خندید :نکنه یادت رفته من از این بهتر هاشم از تو دیدم مهتا با دستش صورتش را پوشاند و سرش را روی زانویش گذاشت : وای خدا چرا من نمی میرم سیامک دوباره خندید : مسئله من الان این نیست الان مهم اینه که تو این سرما چطور یخ نمی بندی . مهتا سرش را بلند کرد و چشمانش را تنگ کرد و در حالی که با شیطنت به چشمهای سیامک نگاه می کرد گفت : یعنی با توجه به چیزی یا چیزایی که دیدید الان سرما براتون مهمه ؟ سیامک چشمهایش را تنگ کرد و گفت :منظور ؟ مهتا ابرویش را بالا برد و گفت : دارم فکر می کنم که نکنه چیزهایی رو که در موردتون میگن درست باشه -چی میگن اونوقت ؟ مهتا خواست چیزی بگوید که صدای زنگ موبایل سیامک بلند شد . موبایلش را از جیب شلوارش بیرون آورد مهتا به صحفه نگاه کرد نوشته بود مامان . مهتا نگران به سیامک نگاه کرد . سیامک انگشتش را روی دکمه رد تماس گذاشت . مهتا از جایش بلند شد و گفت: باید شام بخوریم نمی دونم کسی به فکر شام بوده یا نه ؟ سیامک هم از جایش بلند شد : -سفارش دادم نگران شام نباش -دلم می خواد ازتون تشکر کنم بابت همه چی و واقعا متاسفم که مجبور شدید تو روی مادرتون بخاطر من بایستید . نمی دونید چه عذاب وجدانی دارم . سیامک سرش را تکان داد و گفت : هزار بار گفتم . بازم میگم . من بیشتر بخاطر خودم این کار رو کردم بهتره دیگه این حرفا رو تموم کنی . برو عزیزم برو تو اگر می خوای بیای رو ایون لطفا لباس گرم بپوش . مهتا پشت کرد و رفت که صدای سیامک بلند شد : نگفتی در موردم چی می گن. ؟ مهتا خندید: مهم نیست سیامک بلند گفت :می دونم چی میگن کوچلو .دعا کن کارت به اونجاش نرسه . بچه پر رو مهتا رویش را برگرداند و سریع از سیامک دور شد .
  11. MAbrisham

    ماه و آینه|MAbrisham

    سیامک دستی به صورتش کشید و گفت : من میریم پایین زود بیا پایین . سیامک پشت کرد تا بیرون برود که یک مرتبه برگشت و گفت : -آهان یادم رفت من برای جمعه هماهنگ می کنم برای عقد . مهتا متعجب گفت :همین جمعه ؟ - آره میشه پنج روز دیگه. راستش بخاطر اینکه به گوش مامانم نرسه تو جمع بیانش نکردم اما همین چند لحظه ی پیش با خاله اکرم و بابام در موردش حرف زدم . اونها هم قبول کردن . تو چی ؟ مشکلی نداری که ؟ -مهتا کمی فکر کرد و گفت :نه فرقی نمی کنه میریم یه محضر دیگه . جشن و اینا که نداریم . همین فردا هم باشه برای من فرقی نداره . سیامک ابروهایش را توی هم کشید و گفت : فکر می کنم دختر جونی مثل تو نباید اینقدر نسبت به مهمترین روز زندگیش بی تفاوت و خونسرد باشه . مهتا شانه ای بالا انداخت و گفت :اشتباه می کنید من خونسرد و بی تفاوت نیستم . اما تو این شرایط که خاله تازه فوت شده و مامانم بشدت مریضه نمی تونم طور دیگه برخورد کنم .در ضمن مثل اینکه فراموش کردید این یه عقد واقعی نیست . سیامک دیوانه شد : اول اینکه دو سه ماهه از فوت خاله گذشته و نیازی نمی بینم بیشتر از این عزاداری کنیم .دوم مامانت خیلی هم حالش خوبه . سوم اینکه این عقد کاملا واقعیه فقط شرایطش فرق می کنه .نباید اینقدر تابلو باشی که همه اونا که بیرونن بفهمن همچی صوریه و ما مسخرشون کردیم . می تونی حتی اگر واقعیت نداره کمی از خودت شور و شوق نشون بدی . لطفا کاری نکن که من تو دهن مردم بیفتم . سیامک با همان عصبانیت بیرون رفت و در را محکم به هم کوبید . مهتا مات و مبهوت و با دهان باز به جای خالی سیامک نگاه می کرد .نمی دانست چرا اینطور سخت مورد مواخذه قرار گرفته بود . مگر چه گفته بود . نمی دانست چه فکری باید بکند . سرش را تکان داد که فکر اینکه این عقد برای سیامک آنجان هم صوری نیست از سرش بیرون برود .با خودش گفت : امکان نداره این پیشنهاد خودش بود . خودش اینطور خواست می تونست نگه همچی الکیه واقعا خواستگاری کنه شاید من جواب مثبت می دادم . شایدم نه می گفتم نمی دونم کلی سال از من بزرگتره و خیلی خشنه احتمالا نه می گفتم . حالا هرچی ؟ ولی فکر نمی کنم این باشه . حتما از آبروش می ترسه .حتما همینه . نمی تونه اون مورد اول باشه .لعنتی اصلا ولش کن باید یاد بگیرم با این آدم یک گوشم در باشه یکی دروازه . وگرنه موفق میشه مثل آب خوردن منو دیونه کنه . ولش کن، مهتا ولش کن ‌دیگه!!!! مهتا لبخندی زوری ایی به لبش نشاند و بیرون رفت . سر سرا خلوت شده بود مهتا مادرش را دید که کنار شومینه نشسته بود و پاهایش را دراز کرده بود و دو خواهرش سمت راست و چپش نشسته بودن و حرف می زدن . مهتا مستقیم پیش مادرش رفت . مادرش با دیدنش لبخند زد مهتا زانو زد و مادرش را به آغوش کشید . آغوشی طولانی که صدای اعتراض اکرم را به همراه داشت :ولم کن دختر خفم کردی . مهتا مادرش را رها کرد سهیلا دست مهتا را گرفت و گفت تا اومدیم ببوسیمت و بهت تبریک بگیم غیب شدی . مهتا خجالت زده دو خاله اش را هم بوسید . گیتی هم پایش را دراز کرد و گفت ببخشید منم واقعا زانوم درد می کنه . مهتا همانجا کنار سه خاله اش نشست رو به سهیلا گفت: راستی شما بزرگترید یا خاله گیتی سهیلا خندید و گفت گیتی از من بزرگتره .اول گیتی بعد من و بعدش مامانت -پس دایی سامان چی اون از شما کوچیکتر بود . سه تا خواهر با تعجب به هم نگاه کردن .گیتی سعی کرد با جواب سرسری قال قضیه را بکند . - نه عزیزم ناهید و مرحوم داداشم دوقلو بودن . اول آبجی مهین خدا بیامرز بود بعد دوقلوها . -دایی سامان ازدواج نکرده بود . اکرم با تعجب به مهتا نگاه کرد . رنگش پرید سهیلا گفت : چرا ازدواج کرده بود.حالا این حرفا رو ولش کن تو به ما بگو چطور تونستی دل این خواهر زاده سر سخت ما رو ببری گیتی با خنده ادامه حرف سهیلا را گرفت و گفت اره بگو ببینم چیکار کردی تازه اونم تو این مدت کوتاه . مهتا سرش را از خجالت پایین انداخت : من بخدا هیچ کاری نکردم . گیتی گفت : باور می کنم اصلا تو برای اینکه دل کسی رو بدست بیاری احتیاج به کار خاصی نداری .اینقدر زیبا و نجیبی که توجه هر مردی رو جلب می کنی . راستش من انتطار داشتم هر کدوم از پسرها این درخواست رو ازت بکنن . سهیلا گفت :من هم این فکر رو می کردم .اما خوب سیامک زرنگتر از بقیه بود . مهتا هیچ نمی گفت گیتی ادامه داد :مهتا جان بببین می دونم سالها در مورد تو کم کاری کردیم . نمی خوام توجیه کنم ولی دلایلش برای خودمون قانع کننده بود اگر چه تازه فهمیدم همش بی خود بود . ولی گذشته ها گذشته . می خوام بگم از حالا به بعد تو هم مثل نگینی برای من و همچنین مثل بهناز برای سهیلا .قول بده خوشبخت بشی . و سیامک رو هم خوشبخت کنی . هیچ کس به اندازه سیامک لایق خوشبختی نیست . البته حتما زندگی باهاش سخت خواهد بود ولی قول بده قوی باشی و هر کمکی که خواستی روی منو خاله سهیلا هم حساب کنی همونطور که رو مادرت حساب می کنی . مهتا با لبخند شیرنش به صورت سه زن نگاه کرد . فکر کرد سه عمه دوست داشتنی . چشمی گفت ودوباره خاله ها و مادرش را بوسید و بلند شد تا به آشپزخانه برود . بچه ها طبق معمول توی ایوان دور منقل هیزمی نشسته بودن بابک و همایون با هم همنوازی تار می کردند تا چشمشان به مهتا افتاد شروع به کل کشیدن و جیغ و فریاد کردن . مهتا می خندید . مهتا چشم چرخاند خبری از سیامک نبود . آقا مصطفی کنار دو شوهر خاله دیگرش روی فرشی نشسته بود و به مخده ها پشت زده بود . مهتا کنارش رفت و نشست . آقا مصطفی به رویش خندید و سیگاری که توی دستش بود را توی منقل آتش انداخت . مهتا گفت : شما هم سیگار می کشید . مصطفی به آتش منقل نگاه کرد :آره از زمان سربازیم حتی یک روزهم ترکش نکردم . خوب بهتره اوضاع مامان منو ببینید ترکش کنید . مصطفی خندید و مهتا فکر کرد چقدر شبیه سیامک است . -مگه مامانت سیگار می کشید؟ -نه اما مریضی کسایی رو گرفته که سیگار می کشن . -خوب چه فرقی داره وقتی که چه اونایی که سیگار می کشن و چه اون هایی که سیگار نمی کشن اوضاعشون یه جوره ؟ مهتا چیزی نگفت و بعد از چند ثانیه سکوت آرام طوری که فقط آقا مصطفی بشنود گفت :واقعا بابات انگشتر ازتون ممنونم . خیلی دلم می خواست یه یادگاری ازش داشته باشم . خیلی برام ارزش داره . آقا مصطفی خشکش زد پرسید : از کی ؟ -مهتا به چشمهایش نگاه کرد و گفت :از مهرخ ،از مادر واقعیم . آقا مصطفی تکان خورد دستی به ریش کوتاهش کشید و گفت : سیامک نگفته بود که می دونی -همین دیروز پریروز فهمیدم آقا سیامک منو برد به دهی که فامیلای مادرم توش زندگی می کردن . عمه مادرمو دیدم ،یکی از دوستای صمیمی مادرم رو و اردلان خان رو . آقا مصطفی سری تکان داد و گفت :که اینطور - میشه بپرسم این انگشتر رو از کجا آوردین ؟ مهتا می دید که آقا مصطفی کاملا بهم ریخته است . -دست داییت بود، خیلی سال پیش ،تو بازار ، داشت می فروختش ،من خریدمش . مهتا سرش را تکان داد و دوباره تشکر کرد صدای محزون بابک همراه با ساز بلند شد . گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد خاموشی شب رفت فردایی دگر شد من مانده ام تنهای تنها من مانده ام تنها میان سیل غم ها حبیبم سیل غم ها
  12. MAbrisham

    ماه و آینه|MAbrisham

    دم غروب بود مهتا توی آشپزخانه نشسته بود و به کلاغ هایی که با سر و صدا از سر باغ می گذشتن، نگاه می کرد . از اضطراب زیاد کرخ شده بود . چند دقیقه ای بود صدای قل قل سماوری که روشن کرده بود بلند شده بود اما جان نداشت از جایش بلند شود تا چایی را دم کند . ستاره به آشپزخانه آمد . مهتا با چشمهای ترسناکی نگاهش کرد . ستاره جا خورد . -وای مهتا چرا اینجور شدی ؟ -از استرس دارم می میرم . -از استرس چی ؟ چرا اینقدر سختش می کنی؟ پا شو برو کمی استراحت کن . رو تختت دراز بکش و به هیچ چیز فکر نکن . نمی دونی قیافت چقدر وحشتناک شده . اگر مامانت اینجور ببیندت کار داداش بیچاره من از اینم سخت تر میشه . مهتا از جایش بلند شد . -آره باید برم دوش هم بگیرم . لطفا تو چایی رو دم کن . -باشه عزیزم نگران نباش . برو قربونت برم . مهتا توی اتاقش ایستاده بود حاضر و آماده صدای همهمه مهمانها از پایین به گوشش می رسید .چند لحظه پیش از بالکن سیامک را دیده بود که ماشینش را تا حیاط پشتی آورده بود .و چنان مصمم از ماشین پیاده شده بود و به سمت عمارت گام برداشته بود که مهتا تمام حس بد چند دقیقه پیش را از یاد برد . جلوی آینه ایستاد . موهایش را از فرق باز کرده بود و موهای مواجش روی بازوهایش ریخته بود . به صورتش نگاه کرد . تصویر مهرخ توی عکس جلوی چشمش می رقصید .تا به حال موهایش را اینطور درست نکرده بود . اما وقتی عکس مادرش را دیده بود فکر کرده بود با این مدل مویی چقدر بهتر می شوم . به لوازم آرایشی که دخترها برایش آورده بودن نگاه کرد . ریمل را برداشت و کمی مژهای بلند بورش را رنگ داد . کمی پودر و کمی رژ صورتی . یاد حرف نگین افتاد . (مهتا جان تو با این زیبایی اگر زیاد آرایش کنی نتیجه عکس میده ها! حواست باشه شبیه دلقکا نشی) مهتا لبخندی توی آینه برای خودش زد شکل دلقکها نشده بود بلکه زیبا تر از قبل شده بود .به موهای نرم و زیبایش دست کشید پیراهن حریر سبز بلندی پوشده بود با دامنی گشاد و مواج که کمربندی محکم دور کمرش پیچیده شده بود و آستینی که دور مچش با چند تا دکمه که پشت سرهم ردیف شده بودند . بسته شده بود . چند دقیقه لب تخت نشست . چند نفس عمیق کشید . و از جایش بلند شد . وقت پایین رفتن بود . تمام توانش را جمع کرد و بیرون رفت . از بالای پله ها به سرسرا نگاه کرد مهمانها روی مبلها نشسته بودند و دو به دو حرف می زدند همه ی سالن را نمی توانست از آنجا ببیند فکر کرد یعنی( خاله ناهید اومده ).اگر کمی برای پایین رفتن تعلل می کرد همین یک ذره توانش را هم از دست می داد . از پله ها پایین رفت . سیامک با پدرش با جدیت مشغول گفتگو بود .پایش را روی پا انداخته بود . از بحثی که ساعت پیش با مادرش داشت اعصابش متشنج بود اما ظاهرش را حفظ کرده بود . سیامک به پله ها نگاه کرد . حرفش را قطع کرد .زمان برایش متوقف شد مهتا با هر قدمی که بر می داشت قسمتی از لباسش به پرواز در می آمد .با صورتش نگاه کرد . شرم و زیبایی صورت مهتا دیوانه اش می کرد . از جایش بلند شد به مهتا که نگاهش می کرد اشاره داد که به نزدش برود مهتا سلام بلندی کرد تمام سرها به سمتش بر گشت . بجز دخترها و علیرضا همه با تعجب نگاهش می کردند . مهتا جواب سلامش را از چند نفر شنید اما دیگر توجه نکرد کی جوابش را داده از همان نطر اجمالی فهمیده بود که نه مادرش آنجاست و نه خاله ناهیدش . مهتا با خجالت سمت سیامک رفت . سیامک دستش را دراز کرد تا با مهتا دست بدهد . مهتا دستش را توی دستش گذاشت .و به سیامک نگاه کرد چشمها و لبهایش لبخند می زد . سرش را نزدیک گوش مهتا آورد و گفت :چشم بد دور خانم . مهتا لبخند کمرنگی زد و با هدایت سیامک کنارش روی کاناپه نشست . مهتا به خاله هایش نگاه کرد .نمی دانست چرا با تعجب نگاهشان را بین آقا مصطفی و مهتا می چرخاندند .مهتا به آقا مصطفی نگاه کرد . سرش پایین بود و انگشترش را دور انگشتش می چرخاند .به نظر بشدت غمگین می آمد .مهتا قالب تهی کرد . همه مخالف بنظر می رسیدند . از لباس و آرایشی که کرد بود پشیمان شد . بنظرش از این مضحکتر نمی شد .دخترها تحریکش کرده بودن تا این اشتباه را بکند .از جایش بلند شد تا به آشپزخانه برود . صدای بم سیامک توی گوشش پیچید : -بشین لطفا. مهتا از تحکم صدای سیامک ناخودآگاه دوباره سر جایش نشست و تا می توانست سرش را پایین انداخت . سیامک رو به ستاره گفت :ستاره جان میشه لطفا خاله اکرم رو بیاری . ستاره چشمی گفت و از جایش بلند شد .استرس مهتا به آخرین حد رسیده بود به زانویش چنگ انداخت . سیامک حال مهتا را می دید اما قصدا به روی خودش نمی آورد . می ترسید چیزی بگوید و مهتا زیر همه چیز بزند و فرار کند .به چند دقیقه نکشید اکرم که آرام قدم بر می داشت در میان سکوت مهمانها به سر سرا آمد .آقا مصطفی از جایش بلند و با احترام صندلی کنار خودش را نشان داد و گفت :اکرم خانم بفرمایید بالا . بفرمایید اینجا اکرم نگاه متعجبش را به مهتا دوخت . همه چیز دستش آمده بود . با لبخند به تعارف آقا مصطفی جواب داد و روی مبل کنارش نشست . اقا مصطفی با شیرین زبانی گفت :خدا را شکر اکرم خانم خیلی خوب بنظرمیاین . اکرم لبخندی زد و تشکر کرد . آقا مصطفی از روی مبل خودش را کمی جلو کشید و دو دستش را روی زانو گذاشت و شروع به حرف زدن کرد . -خوب بهتره عزیزانم رو بیشتر از این معطل نکنیم .راستش وقتی سیامک ظهر پیشم اومد و گفت قصد داره امشب از مهتای عزیزم خواستگاری کنه . منم به اندازه شما متعجب شده بودم . اما وقتی به حرفای سیامک گوش دادم صادقانه بگم کاملا به پسرم حق دادم . هیچ کس توی این جمع غریبه نیست .همه می دونن علی رغم تمام ت**** که سیامک برای آوردن مادرش به اینجا کرده ،چرا حالا اینجا نیست . به هر حال من تمام عمرم رو با خود خواهی های ناهید زندگی کردم و بهش عادت دارم . اما توی جمع از مهتای عزیزم معذرت خواهی می کنم . مهتا به آقا مصطفی نگاه کرد دیگر از غم چند لحظه پیش در صورتش خبری نبود . حالا پدری شده بود که سعی داشت تمام قد پشتیبان پسرش باشد . آقا مصطفی چند لحظه ساکت شد و ادامه داد .با اجازه از آقا محسن و آقا احمد و خاله های عزیز می خوام مهتا جان رو برای سیامک از اکرم خانم خواستگاری کنم . صدای خواهش می کنم از جمع بلند شد . آقا مصطفی اینقدر محکم و از سر قدرت حرف می زد که خود به خود همه رو به اطاعت واداشته بود . اکرم به صندلیش تکیه داده بود و چیزی نمی گفت : آقا مصطفی رویش را به سمت اکرم چرخاند و گفت :خوب اکرم خانم نظرتون چیه ؟ اکرم نفسی کشید و گفت :همگی می دونید من آفتاب لب بومم و اگر امروز نه فردا حتمارفتنی هستم سهیلا حرف خواهرش را قطع کرد و گفت :خدا نکنه عزیزم لبتو گاز بگیر اکرم دستش را بالا آورد و گفت :لطفا اجازه بده حرفمو بزنم .خواهرم ، این قضیه تعارف بردار نیست . خلاصه کنم از روزی که فهمیدم بیماریم جدیه تنها یک نگرانی داشتم اونم عاقبت دخترم بود . هر بار فکری کردم تا امنیت و خوشبختی دخترم رو قبل از رفتنم تامین کنم . آخر به این نتیجه رسیدم ازدواج براش بهترین گزینه خواهد بود . گزینه های مطمئنی رو هم پیش روش گذاشتم ،ولی من الان از آقا مصطفی می پرسم فکر می کنید اگر مهتا با سیامک که از جانم بیشتر دوستش دارم ازدواج کنه دخترم تو امنیت خواهد بود؟ . فکر می کنی ناهید اجازه میده آب خوش از گلوی دخترم پایین بره ؟. می خوام با تمام وجدانی که دارین به این سوال من جواب بدید . سیامک خواست چیزی بگوید که با اشاره دست پدرش ساکت شد . -ببین اکرم خانم همه می دونیم ناهید کیه و چه کارهایی ازش بر میاد . منم به اولین چیزی که فکر کردم همین بود . اما من پدرم وقتی عشق رو تو چشم پسرم دیدم به خدای خودم قسم خوردم هر کاری از دستم بر میاد براش بکنم . کاری که هیچ کس برای من نکرد .و این شامل حال جنگیدن با ناهیدم میشه . ولی اکرم خانم شما به من بگید . چی تو دنیا به اندازه محبت پسرم به مهتا می تونه ازش محافطت کنه . خدا می دونه که همون کافیه .تو خودت با عشق با رضای خدا بیامرز ازدواج کردی مگه کسی به ازدواج شما راضی بود . اما تو را به خدا بگو حتی یک ثانیه تا زمانی که با اون خدا بیامرز زندگی کردی پشیمون شدی . با وجود همه آزاری که دیدی. اکرم بعض کرده بود . خواست چیزی بگوید اما اشکهایش به تلخی روی گونه هایش چکید . تمام جمع متاثر شده بودند. آقا مصطفی آرام طوری که تنها اکرم بشنود گفت :من نمی دونم مهتا به چه اندازه سیامک رو دوست داره اما عشقی که من تو حرفها و چشم پسرم می بینم منو یاد خودم میندازه . لطفا نخواه سرنوشت پسرم هم مثل من رقم بخوره خدا می دونه که گناهش خیلی سنگینه و تا ابد به گردنت می مونه . بعد بلند طوری که همه جمع بشنون گفت :اگر حتی عشق پسرم هم برات کافی نیست تمام شرافتمو تو همین جمع بزرگوار گرو میزارم که نزارم آب توی دل دخترت تکون بخوره . اکرم اشکهایش را پاک کرد .چند دقیقه ای همچنان متفکر به جلوی پایش خیره شد و آخر گفت : از چند روز پیش که سیامک به من در مورد عشقش به مهتا گفت تا حالا دارم دائم بهش فکر می کنم راستش همش مردد بودم . .اماحالا که شما اینطور میگید من باید خیلی تشکر کنم و بگم که خیلی خوبه که به جای یکنفر دونفر اینجور قول میدن از دخترم محافظت کنن . من بعد از خدا اول دخترمو به قول شرافت آقا مصطفی میدم بعد به دست سیامک می سپارم . -پس مبارکه اکرم اشکهایش را از گونه پاک کرد و گفت :مبارکه مهتا بغض کرده بود . سیامک نفس راحتی کشید . جمع شروع به دست زدن کردن همه ناهید را فراموش کرده بودند با اینکه که می دانستند حتی ماندن توی این خواستگاری هم برایشان چه عواقبی خواهد داشت اما آن لحظه تحت تاثیر حرفهای آقا مصطفی بودن . و ناهید کاملا از اعتبار خارج شده بود . آقا مصطفی خوشحال بازوی پسرش را فشرد و تبریک گفت : سیامک تشکر کرد مزه شیرین حمایت پدرش بدجور بنظرش شیرین می آمد . آنقدر تمام قد برایش قد الم کرده بود که حتی لازم نشده بود سیامک کلامی حرف بزند . آقا مصطفی دوباره شروع به حرف زدن کرد . - اول خدا را شکر می کنم دوم بینهایت از لطف اکرم خانم ممنونم .حالا می خوام نظر مهتای عزیزم رو هم بپرسیم . آقا مصطفی به سمت مهتا چرخید و گفت :مهتا جان می دونم سیامک قبلا باهات حرف زده و رضایتت رو منوط به رضایت مادرت اعلام کرده بودی . حالا که مامان راضی شدن شما هم جوابت رو بگی ممنون میشم. مهتابغضش را قورت داد اما نمی توانست چیزی بگوید . سرش را بیشتر پایین انداخت . همه ساکت بودن نگین به شوخی گفت :عروس رفته گل بچینه . همه به خنده افتادن پسرها دست می زدن و بابک سوت می زد سیامک سرش را کنار گوش مهتا برد و گفت : -چیه چرا چیزی نمگی ؟نکنه پشیمون شدی؟ . مهتا به صورت سیامک نگاه کرد لبهایش لبخند میزد اما از چشمانش شرر می بارید . صدای آقا مصطفی حواسش را سر جا آورد . خوب منتظریم عروس خانم . مهتا دوباره سر بزیر انداخت و تمام توانش را برای پاسخ دادن جمع کرد . و با صدایی که بزور از گلویش بیرون می آمد گفت :حالا که مامانم موافقه منم حرفی ندارم . آقا مصطفی به شیرینی گفت :این یعنی بله؟ مهتا لبخند زد : بله دخترها کل کشیدن همه به شادی دست می زدن آقا مصطفی دوباره از اکرم تشکر کرد . صدای جمعیت که خوابید آقا مصطفی دوباره سر حرف را بدست گرفت و گفت : حالا باید بپرسم نظرتون در مورد مهریه و یا چیزی دیگه ای که مد نظرتونه چیه ؟ اکرم خندید :ای بابا شما چه عجله ای دارید . من تا همین چند لحظه پیش حتی نمی دونستم میخوام دخترمو شوهر بدم ،چه برسه به مهریه و این حرفا . سیامک هم متعجب شده بود . خودش هم به اینجایش فکر نکرده فقط خودش را برای جنگیدن طولانی با خاله اش آماده کرده بود که حالا به لطف پدرش به چند دقیقه نرسیده جواب مثبت را گرفته بود . مصطفی رو به سیامک گفت : نظر تو چیه ؟ سیامک کمی فکر کرد و گفت : چون مهتا عاشق این عمارته اگه خاله موافقه این عمارتو مهرش می کنم . مهتا با تعجب به سیامک نگاه کردباورش نمی شد قضیه را اینقدر جدی گرفته باشد . با خودش گفت ( البته شاید چون می دونه همه چیز سوری هست شاید خیالش راحته وقتی این قضایا تموم بشه به هر حال صاحب این ملک خودشه. ) اکرم گفت : البته خدا را شکر مهتا از مال دنیا بی نیازه اما همین که چیزی که اینقدر برای خودت با ارزشه به مهتا می بخشی بینهایت برای من ارزشمنده . اگر مهتا حرفی نداره از نظر من همین عالیه . مهتا زیر لب از سیامک تشکر کرد . دوباره صدای کف و سوت بچه ها بلند شد . آقا مصطفی گفت حالا وقته نشانه . سیامک رو کن ببینم نشان چی گرفتی ؟ سیامک با تعجب به جمع نگاه کرد دستپاچه گفت :راستش بابا من تا اینجاشو فکر نکرده بودم . مصطفی بلند خندید و گفت ای بابا انگار بجز خودم کلا هیچکس به هیچ جاش فکر نکرده . بعد از جایش بلند شد و به سیامک گفت :لطفا با من بیا . سیامک بلند شد و همراه پدرش به بیرون رفت . مصطفی جعبه ای را از جیبش بیرون کشید و به دست سیامک داد سیامک به داخل جعبه نگاه کرد حلقه ای از طلای سفید با ساقه ظریف به شکل گلی بود که گلبرگهایش کوچکش همه یاقوت سرخ بود . قدیمی بنظر میرسید . سیامک پرسشگر به پدرش نگاه کرد مصطفی نگاه غمگینش را به حلقه دوخته بود انگار توی این دنیا نبود . سیامک پرسید :این چیه ؟ مصطفی به خودش آمد : این حلقه مهرخه . من براش خریده بودم . سیامک متاثر شد . -وقتی فوت شد . یه روز توی بازار برادرش رو دیدم به یه مواد فروش التماس می کرد تا چیزی که مشتش بود رو بجای مواد ازش برداره من بخاطر اینکه وسوسه کشتنش رو از سر بیرون کنم .راهمو عوض کردم تا از اون طرف برم اما لحظه آخر چشمم به حلقه افتاد که مواد فروش بین انگشتاش گرفته بود و براندازش می کرد تا ببینه اصله یا نه . خون جلو چشمامو گرفت به مردک حمله کردم و حلقه رو از دستش بیرون کشیدم . بیچاره با تعجب به من نگاه می کرد مطمئنم داشت فکر می کرد یعنی این با این سر وشکل دزده . برادره تا چشمش به من افتاد از ترس پا به فرار گذاشت . به فروشنده گفتم حلقه مال منه ازم دزدیه . زیر بار نمی رفت می گفت به اون ربطی نداره کلی مواد بابتش داده آخر هم تمام پول مواد رو دادم و حلقه رو ازش گرفتم . سالها تو گاو صندوق قایمش کرده بودم . امروز یادش افتادم و با خودم آوردمش شاید روح مهرخ از اینکه این انگشتر دست دخترش باشه شاد بشه . سیامک تشکر کرد و جعبه رو توی جیبش گذاشت. پدر و پسر شانه به شانه به عمارت برگشتن سیامک جلوی مهتا ایستاد و دستش را گرفت و بلندش کرد . همه از جایشان بلند شدن و دور زوج جوان جمع شدن می خواستن ببینن سیامک می خواهد برای نشان چه هدیه ای به مهتا بدهد .سیامک حلقه را از جعبه بیرون کشید .انگشتر زیبا را جلوی چشم مهتا گرفت . مهتا لبخند زد و گفت ممنون خیلی زیباست .سیامک دست مهتا را گرفت . و انگشتر را به انگشت مهتا انداخت . صدای کف زدن ها دوباره بلند شد . سیامک دهانش را دم گوش مهتا برد و گفت :انگشتر مال مهرخ مادرته و بعد آرام لاله گوش مهتا را بوسید . جوانها بوسیدن سیامک را دیده بودن و شلوغش کرده بودن وسیامک از شوخی هایشان میخندید . اما مهتا متحیر دستش را بالا آورده بود و به انگشترش نگاه می کرد . پرده ای از اشک جلوی چشمهایش را گرفته بود و یاقوت های انگشتر جلوی چشمش می رقصیدن چشمهایش را بست احساس کرد مهرخ دستش را محکم می فشارد. خودش را از جمع جدا کرد . دلش می خواست در سکوت به انگشتر نگاه کند . به اتاقش رفت .اشکهایش را پاک کرد دستش را بالا آورد و به حلقه نگاه کرد نگاه معصوم زن توی عکس جلوی چشمش بود چند لحظه همانطور میان پرده اشک به حلقه نگاه کرد .تقه ای به در خورد سیامک وارد اتاق شد . لبخند می زد مهتا از گریه نمی توانست چیزی بگوید . به سیامک نگاه می کرد . لب زد: ممنونم سیامک با خنده گفت میتونی برای تشکر منو ببوسی .ازت قبول می کنم . لبهای مهتا از بغض و گریه می لرزید . سیامک اخم کرد : خیلی خوب بابا حالا چرا گریه می کنی؟ اصلا نمی خواد ببوسی .خودتو نکش . مهتا نزدیک رفت پیشانیش را روی سینه سیامک گذاشت در حالی که دست حلقه اش را در میان دست دیگرش می فشرد های های گریست . سیامک مهتا را به آغوش کشید پشتش را نوازش کرد و بوسه ای به روی موهایش گذاشت . -بسه عزیزم . تا من رو هم به گریه ننداختی . گریه رو تموم کن . مهتا چند دقیقه همانطور ماند آرام شده بود . سرش را بلند کرد و گونه ی سیامک را بوسید . -ممنونم خیلی برام با ارزشه . سیامک سرش را کج کرد و گفت :منم از بابت بوسه ممنونم ولی راستش باید از بابام تشکر کنی کار اون بود . مهتا لبخند زد . -میدونم خودم فهمیدم . -آهان پس دلت می خواست دومادو ببوسی انگشتر رو بهانه کردی . مهتا دستش را روی سینه سیامک گذاشت و خودش را از آغوشش بیرون کشید .با شرم گفت نه، فقط احساساتی شدم متاسفم .
  13. MAbrisham

    ماه و آینه|MAbrisham

    مهتا با استرس زیاد دنبال اتاق مادرش می گشت که پرستار بخش آدرسش را داده بود . بالاخره پیدایش کرد در اتاق را باز کرد مادرش روی تخت نشسته بود و به چیزی که نگین تعریف می کرد می خندید . مهتا نفس راحتی کشید آنقدرها هم که فکر کرده اوضاع بد نبود . اکرم نگاهش کرد :سلام عزیزم . رسیدن بخیر .چرا اینقدر هولی مهتا خودش را به مامانش رساند و دستانش را به گردنش حلقه کرد . -خیلی ترسیدم -نترس مامان چیزی نیست تقصیر خاله هات بود و گرنه اصلا احتیاجی به بیمارستان نداشتم مهتا مادرش را بوسید و به خاله گیتی سلام کرد . -سلام خاله . -سلام عزیزم . خوش گذشت -مهتا لبخند تلخی زد و گفت :عالی بود جای همتون خالی مهتا کنار مادرش را کنار تخت مادرش نشست .نگین به شیرین زبانیهایش ادامه داد و پته بهناز بیچاره را روی آب ریخت . -بهناز خجول و شاکی گفت : ای کاش می تونستی اینقدر فضول نباشی -وای این فضولی نیست .این پیش دستی در رساندن خبر خوبه . تو رو خدا خاله اکرم،اینکه یه دختر ترشیده بالاخره تونسته شوهر پیدا کنه خبر خوشی نیست همه خندیدند .بهناز گفت : من به تو خل و چل چی بگم ؟ نگین می خواست چیزی بگوید اما همین که چشمش به سیامک و علیرضا که وارد اتاق شدن افتاد ساکت شد دو مرد سلام کردند و جواب شنیدن .سیامک کنار تخت اکرم روبروی مهتا ایستاد . -خاله دکترت مرخصت کرده وسایلتو جمع کن بر می گردی خونه مهتا با خوشحالی از جایش بلند شد و گفت عالیه . این یعنی حالش خوبه ؟ سیامک سعی کرد لبخندی بزند : اره جای نگرانی نیست . علیرضا شما رو میرسونه خونه اما من باید بر گردم سر شیفتم . فقط یک خواهشی از همتون دارم لطفا همگی امشب خونه باغ جمع بشید می خوام یه موضوع خیلی مهم رو بهتون بگم . خواهرها با تعجب به هم نگاه کردن گیتی گفت : در مورد چیه؟ خیر باشه . نگین چشمکی به مادرش زد و گفت : اره خیره نگران نباشید سهیلا خندید : واقعا ؟ای جانم مبارکه . حالا این دختر خوشبخت کی هست ؟ نفس مهتا به شماره افتاد بی اختیار سرش را پایین انداخت. اکرم به وضوح نگران چشم به دهان سیامک دوخته بود . سیامک سری تکان داد و گفت :فعلا تا شب صبر کنید . البته انتظار دارم دختر ها بتونن جلوی زبونشونو بگیرین . ستاره آرام گفت : نگران نباش داداش ما چیزی نمی گیم سیامک سری تکان داد و اتاق بیرون رفت . سهیلا مشکوک پرسید :سریع بگید ببینم قضیه چیه ؟ بهناز گفت :مامان صبر کن شب خودت می فهمی دیگه . سهیلا شاکی گفت :واه وا اینا تا دیروز آلو تو دهنشون خیس نمی خورد حالا ببین واسه من چه راز دار شدن نگین شانه ای بالاانداخت گفت :این دیگه راز سیامکه فرق داره اگر چیزی بگیم قیمه قیممون می کنه گیتی شانه ای بالا انداخت و گفت : خدا به خیر بگذرونه من نمی فهمم چرا این پسر عین پدرش اینقدر مشکوک زندگی می کنه .خوب بگو می خوام زن بگیرم اسم طرفم اینه . دیگه چرا قصیه رو جنایی می کنی .
  14. MAbrisham

    ماه و آینه|MAbrisham

    صبح روز بعد همه به ویلا برگشتند . ضربه کوتاهی به اتاقی که به دخترها تعلق داشت کوبیده شد . مهتا مشغول مرتب کردن وسایلش بود . نگین وارد شد و مستقیم به سراغ وسایلش رفت .در حالی که سعی می کرد به مهتا نگاه نکند گفت :سیامک گفته تا چند دقیقه دیگه همه حاضر بشیم می خواد که برگردیم . مهتا با تعجب به نگین نگاه کرد ،مضطرب به نظر می رسید . -چطور داشتیم از روستا بر می گشتیم حرفی در مورد برگشت نزد -نمی دونم . میگه کار مهمی پیش اومده . قلب مهتا فرو ریخت شاید اتفاقی برای مادرش افتاده باشد . -مامانم طوری شده ؟ -وا .مامانت چرا ؟مسئله مربوط به خودشه اما مهتا از جدیت نگین در جمع آوری وسیله هایش ،آن هم با آن رنگ پریدگی و عجله ای که داشت همه چیز را خوانده بود . باعجله بیرون رفت . کسی توی حال نبود . از پنجره حیاط بیرون را نگاه کرد . بهناز و ستاره کنار ماشین ایستاده بودند و با علیرضا صحبت می کردند . مهتا با سمت اتاق سیامک دوید بدون در زدن خودش را توی اتاق انداخت سیامک با بالا تنه برهنه مشغول جمع کردن لباسهایش بود . -چرا گفتید بر گردیم مامانم طوری شده ؟ سیامک بدون اینکه به مهتا نگاه کند گفت : -چیزی نیست فقط زودتر آماده شو عجله دارم . مهتا خودش را به سیامک رساند و بلوزی که دستش بود و قصد داشت بپوشد را از دستش کشید -خواهش می کنم به من دروغ نگید فقط می خوام ببینم برای مامانم اتفاقی افتاده یا نه ؟. سیامک بلوز را رها کرد و گوشی تلفنش را برداشت . با کسی تماس گرفت و گوشی را روی اسپیکر گذاشت . صدای خاله گیتی تو ی تلفن پیچید :جانم سیامک -سلام -سلام عزیزم -خاله چطوره -والله نفسش مرتب شده دکتر گفت چون زود رسونیدمش خطر رفع شده . گفت یه حمله سخت بوده شانس آورده . سیامک حرف خاله اش را قطع کرد و گفت :باشه خاله ما داریم حرکت می کنیم . -باشه عزیزم فقط به مهتا چیزی نگو تا برسید . -باشه فعلا خداحافظ -خداحافظ مواظب خودتون باشید سیامک تلفن را قطع کرد و گوشی را روی تخت انداخت . حال مامانت خوبه عجله دارم برای اینکه دکترش بهم خبر داد باید با هام صحبت کنه . باید زودتر خودمو برسونم . حالا اگر زحمتی نیست بلوزمو بده . -این یعنی حالش بد شده بردنش بیمارستان ؟ سیامک اخمهایش را توی هم کرد :اره دقیقا معنیش همینه ولی همین حالا فهمیدی که حالش عادی شده . مهتا مبهوت بلوز را بسمت سیامک گرفت و گفت :باید برم حاضرشم . سیامک بلوز را گرفت و مهتا پشت کرد تا برود . سیامک به قامت مهتا نگاه کرد . سنگین راه می رفت بنظر می آمد قامت این زیبا رو زیر بار این فشارهای چند روزه خم شده است . -مهتا؟ مهتا برگشت و به سیامک نگاه کرد . -انتظار نداشتم باوجود تمام این قضایا سر پا ببینمت . تو قوی و عالی بودی . بهت افتخار می کنم مهتا به چشمهای غمگین سیامک نگاه کرد وبالبخند محزونی گفت :اره اما نمی دونم تا کی می تونم دوام بیارم مثل آخرین برگ زرد درختی هستم که هر لحظه ممکنه با یک نسیم به زمین بیفتم . به کسی نمی گم اما شما بدونید دارم از غصه می میرم . دل سیامک به درد آمد .اما چیزی نگفت مهتا پشت کرد و از اتاق بیرون رفت . سیامک به جای خالیش نگاه می کرد و هزار بار کلمه( عزیز دلم ) را با خودش تکرار کرد . به یک ربع نرسید که ماشینها به سمت تهران حرکت کردند اینبار بهناز و ستاره هم برای اینکه مهتا تنها نماند توی ماشین سیامک نشستند . مهتا هر لحظه ساعتش را نگاه می کرد نمی دانست چرا این جاده کش آمده بود . اصلا وقتی آدم عجله دارد همه چیز کش می آید دلداری های بهناز و ستاره هم به قلب بیقرارش کارگر نمی افتاد . اما با لاخره دم‌بیمارستان رسیدن سیامک‌رو به ستاره و بهناز گفت :شما برید داخل من باید با مهتا صحبت کنم . ستاره چشمی گفت و همراه با بهناز پیاده شدند . سیامک کمربندش را باز کرد و بسمت مهتا چرخید. مهتا منتظر بود میخواست سیامک زودتر حرفش را بزند تا بتواند برود و مادرش را ببیند . سیامک دستش را پشت صندلی خودش انداخت و گفت :می خوام دوباره ازت بپرسم بابت قبول پیشنهادم مطمئنی . مهتا با تعجب گفت :واقعا فکر می کنید الان وقت این حرفاست ؟. سیامک اخمهایش را به شدت به هم کشید و با صدایی که سعی داشت کنترلش کند گفت : تو فکر می کنی من نمی فهمم کی وقت چیه ؟ ازت یک سوال پرسیدم بجای درس دادن به من جوابمو بده . صدای بم سیامک ترساندش. هوشیار شد . این حرف یعنی سیامک احتمال اتفاق بدی را می داد . باید جواب می داد همچنان به صورت سخت و اخموی سیامک نگاه می کرد . کمی فکر کرد و آخر گفت -اره مطمئنم . می دونم حتما بخاطر من دچار سختی زیادی خواهید شد . شاید باید اینقدر خودخواه نباشم و الان این پیشنهاد سخاوتمندانه رو رد کنم ولی راستش چاره ای جز قبولش ندارم . سیامک سر جایش برگشت و گفت :خیلی خوب ،باید تنها بری . من به دیدن دکتر میرم . مهتا پیاده شد و لبخند سیامک را که سعی داشت پنهانش کند ندید .
  15. MAbrisham

    ماه و آینه|MAbrisham

    -فکر کنم بفهمم چرا عصبانی بوده و احتمالا هنوز هم هست . -خوب بگو چی فکر می کنی -شاید وقتی داشته دنبال نشونه می گشته شما کاری کردید .شاید چند ثانیه نگاهتون را بهش طولانی کردید .یا وقتی چایی دستش دادید انگشتاشو لمس کردید یا حتی ساده تر از اینها اسمشو مهربون صدا کردید -نشونه برای چی ؟ - نشونه برای اینکه ببینه آیا شما هم دوستش دارید ؟ -نمی دونم من که تو این فکرا نبودم شاید یه کدوم از اینها رو هم انجام داده باشم -می دونید تا یک زن بخواد به عشق اعتراف کنه روزی هزار بار می میره و زنده میشه .بعد با اینکه می دونه این کار تیشه به ریشه زدنه اما بالاخره انجامش میده و امید بزرگی بخودش میده حتما به معشوقش می رسه . حالا تصور کنید وقتی جواب رد می گیره چی میشه سیامک سری تکان داد و گفت :چی میشه ؟ -ضربه به ریشه نمی خوره به جای کاری تری میخوره . درست به قلبش .چی بدتر از نا امیدی بعد از یک امید بزرگ توی قلبت هست . سیامک سیگارش را زیر پا خاموش کرد و دستانش را توی جیبش فرو کرد و گفت :اگر جواب مثبت هم بگیره فرقی نمی کنه. بالاخره ضربه رو به تن خودش وارد کرده . اظهار عشق از طرف زن فقط یک نتیجه داره سقوط زن از جایگاه معشوق بودن . اصلا مصیبت تمام زنها از این نقطه شروع میشه به جای اینکه معشوق باشن ناز کنن و ناز بفروشن عاشق میشن ، به جای اینکه بگن ترکت می کنم .میگن ترکم نکن .بجای مرد رو تو هولو بلایه رفتن بزارن همیشه خودشون تو هول و بلا هستن . -خوب این اشکالش چیه ؟ -به خودی خود اشکالی نداره مشکل اینجاست که جنس زمخت مرد تو قالب معشوقی جا نمیشه . اولین حرفی که یک مرد بعد از کاسته شدن تبش میزنه اینه که (تو همون نبودی که دنبال من افتادی ). همین جمله برای زن مثل اتهام هرزگی می مونه در حالی که برای مرد افتخاره . این همون زمختی و لطافتی هست که جهان را در تعادل نگه می داره . -پس اینجور که شما می گین هیچ وقت نباید به مردی اظهار عشق کنم -اول اینکه من نمی گم جهان افرینش اینجور میگه . دوم اینکه اگر نظر منو می خوای حتی اگر داشتی برای کسی جان هم می دادی هیچ وقت از مقام معشوق بودنت بیرون نیا . اون مرد اگر دوستت داشته باشه حتما اظهارش می کنه و اگر نداشته باشه .چه فایده ای داره خرج کردن محبتی که خریدار نداره . مهتا با ناراحتی گفت : -پس با این تعاریف هما دیگه هیچ وقت اون زن سابق نمیشه و همیشه این حس بد باهاش باقی می مونه . سیامک به سمت بچه ها حرکت کرد در حالی که می گفت :هیچکی بعد از عاشق شدن دیگه اون آدم سابق نمیشه . مهتا همانجا ماند و به قامت بلند سیامک نگاه می کرد .فکر کرد( بیچاره هما حق داشته ) ساعتی بعد شام صرف شده بود. سیامک همه را دعوت به سکوت کرد و گفت : -لطفا چند دقیقه سکوت کنید باید چیزی بگم . همه ساکت شدن . سیامک پایش را روی هم انداخت و گفت :راستش بچه ها می دونن می خوام چی بگم .اما امشب از هما خانم و آقا فرشیدم خواهش کردم بیان تا به اونها هم اطلاع بدم . نگاه مهتا نا خوادآگاه به سمت هما کشیده شد .با اخم غلیظی سر به زیر انداخته بود . -قضیه اینه که خاله مهین خدا بیامرز همه ثروتش رو به من بخشید . من نمی دونم چرا این کار رو کرده اما من فقط ویلا و عمارت رو بر می دارم و از بقیه دارایی چیزی نمی خوام .همه می دونن که ثروت عموی خدا بیامرز شما هم با ثروت خاله من قاطی بوده و اینکه شما تنها ورثه عموی خدا بیامرزتون هستید .و از اونجایی که واقعا من نمی دونستم چقدر متعلق به عموی شما هست .و هیچ کس هم نمی دونه بنا براین سهم شما رو هم درست مساوی با سهم بقیه گرفتم .بمحض اینه کارای قانونیش و انحصار ورثه درست بشه می تونید سهمتون رو بگیرید . محمد حرف سیامک را قطع کرد و گفت :اما ما سهممون رو قبلا گرفتیم پس پول این درمانگاه و مدرسه از کجا اومده . سیامک دستش را بالا آورد تا محمد ساکت شود : خواهش می کنم محمد بچه ها رو به اشتباه ننداز . ساختن درمانگاه و مدرسه و تجهیز کردنش کار خیری بود که خاله زمان حیاتش برای صالحات و باقیات خودش انجام داد .درسته به پیشنهاد تو بود و باسم تو هست .اما هیچ ربطی به سهم الارثت نداره . علیرضا گفت :درسته اون کاری بود که خاله برای دل خودش انجام داده واقعا ربطی به تو نداره . مهتا دوباره به هما نگاه کرد .اینبار لبخند می زد خوشحال بود و با محبت به علیرضا گوش می داد . محمد دستی به صورتش کشید و گفت :چی بگم والله همه می دونن پدر من بخاطرمخالفت پدر بزرگم با ازدواجش از ارث محروم شد چون مادرم از خانواده فقیری بود .البته ما هرگز مشکل مالی نداشتیم اما چیزی بیشتر از احتیاجاتمون هم نداشتیم .فکر کنم این لطف بزرگیه . بهناز با عصبانیت گفت :به نظر من این لطف نیست بلکه حق بزرگی بوده که بخاطر خود خواهی ازتون گرفته شده . سیامک با اخم ترسناکی به بهناز نگاه کرد که باعث شد بهناز خودش را جمع و جور کند سیامک ادامه داد :به هر حال این حق به شما می رسه کارهای تقسیم ارث رو هم وکیل خاله انجام میده من شمارش رو بهت می دم لطفا خودت و هما خانم رو بهش معرفی کن و مدارکی که می خواد رو به دستش برسون . تا همه کارها مرتب و سر ضرب پیش بره . هما هم آرام و زیر لب از سیامک تشکر کرد . بنظرمی آمد همه خوشحال بودن .مهتا اما بخاطر لبخندها و شادی هما خوشحال بود . بعد از تشکر و خداحافظی از اردلان خان وقتی توی راه برگشت درمانگاه قدم می زدند . مهتا گفت :بنظرم هما شما رو بخاطر پولی که بهش دادید بخشیده باشه . سیامک لبخندی زد و گفت :هیچ وقت توی زندگی قدرت پول رو فراموش نکن از قدیم گفتن پولو رو سنگ هم بزاری آبش می کنه .

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×