رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Reyhaneh.kh

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    435
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

آخرین بار برد Reyhaneh.kh در 16 شهریور 1397

Reyhaneh.kh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

8,869 بار تشکر شده

درباره Reyhaneh.kh

  • درجه
    کاربرعادی

اطلاعات تماس

  • Website URL
    http://darkdiary.blogfa.com

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

11,591 بازدید کننده نمایه
  1. Reyhaneh.kh

    خاطرات روزانه

    هوالحق و باز هم خودم باید خاطره بنویسم!! =)) خوب، می دونی، بعضی وقتا فکر می کنم که زندگی، مثل یه پلنر رنگی رنگیه که با کلی شوق و ذوق سفارش دادی، سیصد و شصت و پنج تا برگ داره و هر برگ واسه یه روز از سال جدیده! هر روز می ری سراغش و برگ می زنی و به این فکر می کنی که کی ممکنه این پلنر تموم بشه و تو خاطرات یک سالت رو بنویسی؟! =)) اما می دونی حقیقت چیه؟ اون پلنر هیچوقت تموم نمی شه...! بلکه فقط تو شاهد روز به روز خالی رد کردن صفحه ی جدیدی! برای همینه که الان بعد از یکسال، پلنر من کمتر از بیست برگش سیاه شده!! =)) زندگی ام همینه... هر روز به امید گذشت زمان، رویا بافی می کنیم که سال صمیمیت و اوضاع اقتصادی و احساسی و روحی-روانی مون بهتر می شه، اما هر روز بدون هیچ ت**** برای ثبت یه برنامه یا حتی یه خاطره ی بی ارزش، اون و رد می کنیم! =)) به قول یکی: احمقانه تر از گذروندن احمقانه ی لحظه ها؟!
  2. Reyhaneh.kh

    خاطرات روزانه

    هوالحق "یک... دو... سه... می دود..."، تا جایی که می دونم، این چند کلمه، اولین چیزایی بودن که از همون دست نوشته ی اولم تو دفترچه خاطراتم می نوشتم، و البته، هنوزم می نویسم...! =)) انگار که این روند دویدن تمومی نداره... آنقدر باید بری تا برسی به یه جایی که شاید مثل یه فنر، کشش خودت و به حداکثر ممکن برسونی و بعد، دو حالت داره: 1- یا می بُری و رها می شی تا هر چقدر که خواستی خودت و بکشی... 2- یا هم که دقیقا مثل یه روند تله پورت کاملا ماهرانه، به سر جای اولت برمی گردی...! خوب... فکر کنم من دو سه روزی هست که دارم تو حالت اول خودم به سر می برم...! =)) می دونی، حالت قشنگ و غیرعادی و ملموس و در عین حال، ناملموسیه! انگار آدم داره دست و پا می زنه...! حسش مثل وقتایی که هی دلت می خواد بری جلو و از میون خط اخم پیشونی اش، خستگی اش و بکشی بیرون؛ ولی، یه چیزی اون ته مهای وجودت هی جیغ و داد می کنه که "بابا دختر! یکم اون غرورت و جدی بگیر!"، و بعد تو با دلی گرفته از دلِ گرفته ی خودت، راهی همون نیمچه صبرِ جامونده توی روانت می شی... اما باز هم دلت پیش اون خط عمیق و حک شده ی روی پیشونی اش، می مونه...! می دونی، این مثال خیلی طولانیه ها! اما خوب، مگه داریم عزیز تر از کسی که دلت برای رفع خستگیش پر می زنه؟! حالا اون عزیز، می تونه پدرت باشه... یا مثلا... نمی دونم! در هر حال، بریدن فنرِ آدم کار ساده ای نیست! درد داره بریدن و دست کشیدن از همون چیزی که ازش همیشه پیروی می کردی و بهش وابسته بودی، با تون معیار و ملاک هات و تعیین می کردی و با اون خودت و می سنجیدی، ولی درست همون لحظه، به خودت میای و می بینی که حالا داری راحت تر زندگی می کنی! ************ پ. ن: از رده نوشته های بی سر و تهی که خود کسی که نوشته اون رو هم، نمی تونه بفهمتش!! =))
  3. یه بار به یکی گفتم "محاله که دیگه واسه خودم بنویسم!" و اون یه نفر گفت "انقدر نگو نمی نویسم، نمی نویسم... آخرش یه روزی به خودت میای می بینی حتی نزدیکترین آدمای دور و برت هم یادشون رفته اصن بلدی بنویسی!" و الان می بینم که واقعا همین اتفاق افتاد...!

    به قول یکی:

    - خنده پرانتزی فقط پاسخگوئه...!! : )

  4. گل بخندید که از راست نرنجیم، ولی

    هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت! 

     

     

    *شاید بخاطر همینه که با تک اخم ریزی هم از جانب آدم عزیز زندگی مون، ناراحت می شیم...! =)) "

     

    -الان داشتم به این فکر می کردم که چقدر از اون وقتای انجمن گذشته! دوستای قدیمی مون دانشگاهی شدن و حالا دیگه ما لقب" کنکوری" رو گرفتیم! یه زمانی تازه اول راهنمایی بودیم و معادله های ریاضی و با کمک بچه ها حل می کردیم! الانا هم دیگه فقط به تمام خاطرات مون - حتی دعوا ها...! - لقب "دوست داشتنی ترین لحظات ممکن" رو می دیم و با جون و دل می پرستیم شون! آخی! =)) چقدر گذشته...! =)) 

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. Reyhaneh.kh

      Reyhaneh.kh

      باورکن فقط دو تا ماه رمضون و کامل کنار هم بودیم... چند ماهی هم بعد از یه ماه رمضون دیگه(اون سال اولی که تو سایت بودیم!) و من یادمه! هر چی باشه و هر چی هم گذشته باشه، بازم زیاده...! =)) 

      21:21

    3. hhhmmm

      hhhmmm

      ای جانم!:wetkissf:

      البته تو بیشتر از من اینجا بودی ایشالا بازم می مونیم و یه روزی عنوان کاربر فسیل شده رو بدست میاریم! :smile:

    4. Reyhaneh.kh

      Reyhaneh.kh

      ای خدااااا =)) 

  5. Reyhaneh.kh

    اگه الان بهت یه بوم و قلمو و رنگ روغن بدن چی میکشی ؟

    سفیدش می کنم! =))
  6. Reyhaneh.kh

    خاطرات روزانه

    هوالحق دیدی بعضی وقتا یه صدا می پیچه تو گوشت؟ یه صدا که شاید از گوشت نیست ها...! انگار از ندای درونته...! از همون حس ششم هایی که رادار فعال می کنن...! که امروز-فردا، فلانی میاد... فلانی سر و کله اش پیدا می شه...! بعد یهو، تو همون لحظه، چشت می افته به ساعتای جفت... حالا فرقی نداره، ساعت دیواری نشونش بده، یا ساعت دیجیتال گوشيت، وقتی که با استرس از خواب پریدی و هنوز ضحی هم نشده...! بعضی وقتا یه چیزی، هی جلوی چشمت جون می‌گیره... هی بزرگ و بزرگ تر می شه و تو بی قرار تر از همیشه، به در و دیوار چنگ می زنی تا اون و از بین ببری... اما زور که نیست! نمی شه! دیگه نفسی نداری که بخواد باهاش مقابله کنه... تمام رمقت و گذاشتی پاش و... یهو به خودت میای و می بینی که افتادی تو دره ای که بیرون اومدنش یه عزم و اراده ی عظیم می خواد...! ولی بعضی وقتا هم، انگار دست همون بالایی، همونی که حق خطابش می کنی و ضمیر سوم شخص می ذاری قبل اسمش، دستش و می ذاره پشتت و بلندت می کنه! آروم آروم کمک می کنه شیب تند سربالایی و بالا بری...! هرچند، بالا رفتن از سربالایی برای رسیدن به دوا-درمون و راه چاره، به این آسونی نیست! درد داره... اشک داره... نفس نفس زدن داره... جای پا محکم کردن داره... ولی می ارزه! تهش می شه نفس کشیدن از سر آسودگی! زندگی کردن از سر امید! لبخند زدن از سر شادی! نه ساختن یه سری روزمرگی های بی فایده، که لحظه به لحظه ی عمرت و نمک می پاشن...! زندگی تون پر از حس خوب! =))
  7. خبر رسیده کی پاپر جدید داریم تو انجمن...

    از الان بگم جاست اکسوال می پذیریم! :/

    دیگه حالا خوددانید... نمی دونم! :"/

    ارتش و لشکر و سرباز نیارید تو انجمن!! :/

    - وی اکسوالی بود در انتظار اخراج شدن؛ به جرم نژاد پرستی! :droolsmiley:

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 3
    2. Reyhaneh.kh

      Reyhaneh.kh

      من بایس ندارم! :))

      کلا طرفدار چیز و گروهی نیستم!

      این هم فقط یه شوخی بود ؛)

      می تونی از همه بپرسی =))

      من از شناختن بازیگر ها و خواننده ها بدم میاد!!

      فقط به کاراشون اهمیت می دم...

      نه خودشون! :))

    3. Aylin.exo
    4. Reyhaneh.kh

      Reyhaneh.kh

      ارزش یه آدم و تیپ و قیافه و اسمش که تعیین نمی کنه! کاراش تعیین می کنه...! =)) برا همین بعد از دو سال اکسو ال بودن فقط اسم چند تاشون و می دونم و به چهره می شناسم! اونم تک و توک..! =)) 

  8. Reyhaneh.kh

    نودهشتیای پارسال

    منم یا آذر یا آبان نود و پنج :)) دو ساللللل... *-* چقدر خوب گذشت! ^^
  9. بابا می گفت رسمه :)

    هنوز هم می گه

    می گه برای سید ها کادو میارن، ازشون دشت( پولی به عنوان عیدی) می گیرن، بوسه ای به قفسه سینه سیدا و ترقوه شون می زنن و بعد هم می گن ان شاء الله تو این عید غدیر هر چی می خوایم و خدا بواسطه شما سیدا بهمون بده...

    حالا الان من بهت می گم عزیزِ جان! عیدی ات و ازم بگیر : ) به قول بابا، دست و بذار رو سرت که دستت و بگیره :)).   ((این کار به نشانه ی پر پو کردنه... یه رسم بین قدیمیا و اعتقادشون نسبت به ما سیدا :)).)) و بعد دعا کن برای خودت و خودم که امروز عیدی مونو، حاجت مون رو، هر چی که می خوایم رو از خدا بگیریم! من به واسطه سید بودنم، تو به واسطه ی محبوب تر بودنت :))

    عید غدیر مبارک

    رسمه که عیدی بدم

    چی می خواید؟ :)) 

    من به جای اون بوسه ی روی ترقوه ازتون طلب بخشش می کنم :)) شما هم انتخاب کنید :)) ♥️

    @sarvenazz

    @Yeganeh

    @divergentluna

    @Ghazaaleh

    @Serenity

    @Gisoo

    @Mhds142

    @marjoosh

    @namebaroon

    @parya

    @Lunatic

    @cherry

    @elina

    @Elahe_S

    @KIMIA

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 15
    2. Reyhaneh.kh

      Reyhaneh.kh

      @cherry سلام بانو جان! ممنون عزیز جان! عید شما هم مبارک.

      ان شاالله :))

    3. gloreia

      gloreia

      سلام عزيزم 

      من ازت دعاى خير براى پسرم مى خوام!

    4. Reyhaneh.kh

      Reyhaneh.kh

      @gloreia ای جونمممم *-*

      چشممممم ^^

  10. "بی توجه به او، توجهاتم را صرف چروک نشدن مانتویی خرج می کنم چروک هایش دست پلیسه را از پشت بسته بود و دهان کجی می کرد. چه اشکالی داشت که می دانست کادوی بردار بزرگتر است؟ به درک و همان چندین و چند دروازه ی... "لا اله الا الله"ی زمزمه می کنم و چشم هایم را به چشم های مغموم و عصبانی اش می دوزم. شانه ای بالا پرت می کنم و می گویم:

    - مانتوم کثیف می شد...!

    میان عصبانیت می خندد و خدا می داند که باز هم دلم می رود برای این خندیدن ها... دست به سینه اما با همان لحن لوس تصنعی می گویم:

    - ادامه بدید...!

    بعد هم دستانم را به نشانه ای نا مشخص بالا پرت می کنم. عصبانیت محو شده اش را در خود می بلعد و با لحن آقا منشانه ای کنایه می زند:

    - الحق که خیلی به تصوراتم نزدیکی...

    جا می خورم! به همان انتخاب سخت و امتحان های نوازندگی چند سال قبل اشاره می کرد. ابرو بالا می پرانم. لحنم را جدی می کنم و کاملا ناگهانی، تغییر موضع می دهم. و بعد، دست می گذارم روی نقطه ضعف هایی که هنوز هم پا بر جاست...

    - بله هنوز هم می تونم با ریتم تند و البته با دست چپ ویولن بزنم... البته، با دست راست تاول زده هم مشکلی نداره! گفتم که؛ منم یه زمانی خیلی می دویدم..."

    <<جفت هفت - فصل دوم >>

    پ. ن: و باز هم صحنه ای از فصل دوم که قلم زده شد :)) فکر نمی کردم یه روزی بخوام یه همچین دیالوگ ها و رفتار هایی رو تو کالبد آوین قلم بزنم :)) امیدوارم خوب شده باشه ؛)

  11. Reyhaneh.kh

    انتقادات و پیشنهادات

    سلام خسته نباشید چیزی نمی شه گفت چون هر چی بگیم اضافه گویی خطاب می شه و یه مهر نادیده گرفتن دوباره هم می خوره روی تمام اضافه گویی هامون... در آخر فقط می تونم لطفا یه نگاهی به نظرات قبل بیندازید! و کمی بیشتر به فکر نویسنده ها باشید... نویسنده هایی که تمام امیدشون به همین انجمنه...! یا حق. @DrAlireza @YeGaNeH
  12. Reyhaneh.kh

    جفت هفت | Reyhaneh.kh

    از پله های سرامیکی و سفید رنگ آموزشگاه پایین می آیم. صدای آواز خواندن دوباره ی آن مرد و صدای دوست داشتنی اش، مرا محو خود کرده و در خلسه عجیبی فرو می برد. مکث می کنم؛ کمی دیر تر رفتن کار را به جایی نمی کشاند و مادر را عصبی نمی کرد. صدای مرد با ویولنی آمیخته می شود و او ادامه می دهد. فکری به سرم می زند؛ استاد گفته بود که به یک ویولن نواز ماهر نیاز دارد و من هم وقتی برای یک ساعت بیشتر ماندن در این ساعت از شب را نداشتم و گرنه خدا می داند که از خدایم بود؛ تجربه ی چنین تجربه شیرینی... مرد صدایش بالا می رود اما کسی که ویولن می نوازد نمی تواند نت ها را به درستی بنوازد و آواز خواندنش را قطع می کند. مرد کلافه صدایش از حد ممکن بالا تر می رود و می گوید: - استاد به خدا این حنجره ست! بار چندمه که دارم می خونم... صدایش برایم آشنا تر از هر صدایی ست اما به خود دلداری می دهم و می گویم دلیلش بسیار شنیدن همین صدا از پشت در است نه چیز دیگری... ویولن را از کاور در می آورم؛ آرام و با طمانینه آهنگ مورد نظر را می نوازم؛ چشم هایم را به رسم عادت می بندم و احساسم را به کار می گیرم. دقایقی می گذرد که سکوت طبقه دوم آموزشگاه می شکند و استاد در را با حیرت باز می کند. نگاهش می کنم و لبخند عمیقی می زنم؛ شاید وقتش بود... - قول داده بودم که به پیشنهاد‌تون فکر کنم استاد. لبخند روی لبانش جا می گیرد. سمتم می آید. ویولن را از دستم می گیرد و درون کاور می گذارد. چند ضربه ای روی شانه هایم می زند و دست زدنش دیگران را متعجب می کند. نگاه های متعجبی که از ابتدای نواختن روی ویولن و من خیره مانده بودند حالا گیج تر شده و نمی دانستند این کار ها برای چیست. استاد صدایش را بالا می برد و با تحسین می گوید: - امیر حسام خان بیا که درمان دردت پیدا شد! مرد امیرحسام نام، با همان صدای جذاب و مردانه اش می گوید: - استاد چند لحظه تشریف میارید؟ استاد سری به نشانه خنده تکان می دهد و زمزمه می کند: - برم ببینم آقای سخت پسند و بدخلق چی می خواد بگه... سری تکان می دهم. صدای پچ پچ های مبهمی می آمد و امیرحسامی که می گفت نمی تواند قبول کند دختری برای او بنوازد. طوری حرف می زد که گمان می کردم تا به حال با دختری هم تنها نبوده است! در ذهنم نمی رفت. برایم سخت بود قبول کردن چنین مسئله ای که او نمی خواهد بهترین شاگرد ویولن نواز آموزشگاه برایش ویولن بنوازد. صدای مرد در جواب استاد بالا می رود که می گوید: - نه استاد! چیزی درون گلویم بزرگ می شود؛ جا خوش می کند و به گمانم شیره جانم را می خواهد. دیگر مکثی نمی کنم تا ببینم که استاد بخاطر من چنین رفتار هایی را تحمل می کند. آری من دلم پر می کشید برای یک بار دیدن آن ناشناس خوش صدا اما او نمی خواست؛ نمی خواست که شناخته شود و کسی هویتش را بداند. و آنطور که فهمیده بودم؛ به جز پسر نوازنده درون اتاق و استاد کسی او را ندیده بود! ویولن کاور شده را روی دوشم می گیرم و به سرعت پله های طبقه دوم و سپس طبقه اول را هم طی می کنم و با خداحافظی غمگینی از منشی آموزشگاه بیرون می زنم. شاید می توانستم با تمرین بیشتر و ثابت کردن خودم جای آن نوازنده مذکر و جوان درون اتاق را بگیرم... شاید توانایی من بر تعصبات او غلبه می کرد و شاید هم او مرغش یک پا داشت.... تنها چیزی که می دانستم این بود که من، باید آن نوازندگی را برای کنسرت سه ماه بعد می از آن خود می کردم... و من، از این جهت مطمئن بودم.
  13. جلو آمد؛ نگاهش را دزدید و لب گزید.

    - من همچنان می دوم... دنبال رویام! دنبال اون آرشه، اون صدا و نوازنده ای که برای من...

    آهی کشیدم. من هم روزی می دویدم... به دنبال همان آرشه، به دنبال صدایی دیگر، به دنبال او... اما، خیلی وقت بود که نفس بریده ای به حساب می آمدم...

    - منم یه زمانی یلی دویدم.... اما شما، چه بی طاقت نفس تازه می کنید!

    قسمتی از فصل دوم رمان "جفت هفت" :))

    پ. ن: الان یه قسمت کوتاهشو نوشتم... :)) خوب نشد؛ چون فقط صحنه ها تو ذهنم چیده شده! اما این قسمتش و دوست دارم، گفتم شاید بد نباشه به عنوان یه وضعیت آپش کنم! ^^

    1. Aliena

      Aliena

      عزیزم حتی همین نوشته‌ی کوتاهت هم منو مشتاق به خوندن و دنبال کردن داستانت کرده. تاپیکشو زدی؟

    2. Reyhaneh.kh

      Reyhaneh.kh

      @Aliena عزیز جان *-*

      بله تاپیک زده شده ^^

      بفرمایید ؛)

  14. سلام بانو جان

    خوش اومدید! ( هرچند با تاخیر می گم، ببخشید! :)) )

    خسته نباشی واقعا خانم گل

    امیدوارم تو روند رمانت همینطوری موفق پیش بری

    جایی مشکل یا سوالی داشتی حتما بپرس

    در خدمتم :))

    1. maei_

      maei_

      سلام عزیزم!

      ممنون از خوشامد گوییت:heartbreaking:

      حتما اگه سوالی داشتم از شما می پرسم.. به هرحال شما یه چند تا پیرهن از ما تازه واردا بیشتر پاره کردی:smile:

      مرسی از پیشنهادت:mistlsmile:

    2. Reyhaneh.kh

      Reyhaneh.kh

      خوشحالم می کنی بانو جان :lovecoffee::cheers1:

      دوست داشتی بیا چتروم... تعامل با دیگران همیشه تو پیرهن پاره کردن جواب داده ها! ^^ :laugh2:

    3. maei_
  15. Reyhaneh.kh

    آسایشگاه موریانه ی خیال

    شروع می کنم به منتشر کردن شعر هام :)) امیدوارم خوشتون بیاد ؛) *** شوریده دل از کوی تو رفتیم و نیامد، پیغامی به سر، مرغ صبایی... #ریحان_نوشت (ریحانه السادات خسروی) *** پ.ن : به وقتش عکس نوشته های مربوط به شعر ها رو هم می ذارم ؛) منتظر باشید ^^

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×