رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Reyhaneh.kh

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    565
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

موزیک من

آخرین بار برد Reyhaneh.kh در 30 مرداد

Reyhaneh.kh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

8,726 بار تشکر شده

درباره Reyhaneh.kh

  • درجه
    همکار بخش عمومی-مترجم

اطلاعات تماس

  • Website URL
    http://darkdiary.blogfa.com

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

9,788 بازدید کننده نمایه
  1. سلام بانو جان

    خوش اومدید! ( هرچند با تاخیر می گم، ببخشید! :)) )

    خسته نباشی واقعا خانم گل

    امیدوارم تو روند رمانت همینطوری موفق پیش بری

    جایی مشکل یا سوالی داشتی حتما بپرس

    در خدمتم :))

    1. maei_

      maei_

      سلام عزیزم!

      ممنون از خوشامد گوییت:heartbreaking:

      حتما اگه سوالی داشتم از شما می پرسم.. به هرحال شما یه چند تا پیرهن از ما تازه واردا بیشتر پاره کردی:smile:

      مرسی از پیشنهادت:mistlsmile:

    2. Reyhaneh.kh

      Reyhaneh.kh

      خوشحالم می کنی بانو جان :lovecoffee::cheers1:

      دوست داشتی بیا چتروم... تعامل با دیگران همیشه تو پیرهن پاره کردن جواب داده ها! ^^ :laugh2:

    3. maei_
  2. آسایشگاه موریانه ی خیال

    شروع می کنم به منتشر کردن شعر هام :)) امیدوارم خوشتون بیاد ؛) *** شوریده دل از کوی تو رفتیم و نیامد، پیغامی به سر، مرغ صبایی... #ریحان_نوشت (ریحانه السادات خسروی) *** پ.ن : به وقتش عکس نوشته های مربوط به شعر ها رو هم می ذارم ؛) منتظر باشید ^^
  3. خاطرات روزانه

    زندگی... زندگی... زندگی... زندگی کلمه مهمیه! بهت می فهمونه باید چیکار کنی! چی درسته و چی غلط... چی آینده ی توئه و چی نیست! دیشب به این نتیجه رسیدم که بابا بی اعصاب، بی خیال! بذار تموم بشه هر چی پوچ گراییه و بزن به ساز مستی :)) به قول بابا: یادت نره زندگی کنی ها! به قول خودش: به خودت سخت نگیر! دخترمی... خوبت و می خوام! حالا الان دیگه سخت نمی گیرم... دیگه راحت تر می تونم ببینم دنیا چه رنگیه! به قول خط های دفتر روزانه ام، هر وقت رنگ دنیا رو دیدی، خوشبختی! حالا الان بخند... یکم آزاد باش... یکم نفس بکش... خیز بردار... و دوباره شروع کن! بدو به سمت جاده ای که تهش آرزوته! تهش خوشبختیته! تهش خنده های از ته دل و جیغ کشیدنای سرمستانه ی ممتده... بدو دلبر جان... نبینم اعصابت خورد بشه به خاطر پیچ تندش... نبینم کوله بارت و بذاری زمین و برگردی! نبینم جا بزنی و یهو بگی جاده اشتباهه! جاده اشتباه نیست! تو به منظره ی اصلی نرسیدی! نرسیدی دلبر... قبول کن! شاید قلبت بگیره... شاید نفست بند بیاد... تن و بدنت شل بشه و پاهات مجال یاری نداشته باشن! عیب نداره! پاشو... پر قدرت تر... پر انرژی تر و سعی کن زیرکانه تر این جاده رو طی بکنی! به قول بابا: کسی زرنگ می شه که پیچ زدن جاده رو بلد باشه، نه اون آدمی که جاده راست و تا ته می ره! جاده راست و هر کسی می تونه بره... تو هنرمند این بازی باش! :)) تو هنرمند این بازی باش دلبر! خوده خوده خود تو! یا حق :))
  4. می ری و میای و صدات در نمیاد! :))

    سلام علیکم بانو جان!

    چطوری

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 5
    2. Reyhaneh.kh

      Reyhaneh.kh

      باشه آری جانم دیگه آری صدات نمی کنم! :D

      خداروشکر... آره منم دقیقا همین حس و دارم

      الهی شکر واقعا...

      راستی آری خانم، ماشاالله دست مترجما رو از پشت بستی ها!

      یه کاری کردی کسی دیگه نتونه بگه من مترجمم!

      به شخصه عنوانم و می بینم خجالت می کشم... از بس بی کارم! :/ :t(1):

      خسته نباشی مترجم آری! :t(3):

    3. hhhmmm

      hhhmmm

      تو عشق منی !:rose:

      بی کارم نیستی خانم نویسنده ! 

      کلی تو زندگیت کار داری که انجام بدی و دنیا رو بهتر کنی . 

    4. Reyhaneh.kh

      Reyhaneh.kh

      وی جیغ زنان و ذوق زده به کتاب ریاضی پناه می برد!:rose:

      من برم دیگه:laugh2: ریاضی صدام می کنه:axesmileyf:

      دوست داشتی یه سر به تاپیک آسایشگاه موریانه خیال بزن:scrapbooksmiley:

      خوشحال می شم نظرت و بدونم:hug:

      یا حق!:cheers1::lovecoffee:

  5. سوالات متداول ( پرسش و پاسخ )

    دوست عزیز قرمز نیست! اون رنگ گروه کاربری آخرین نفری هست که در تاپیک رمان شما پاسخی ارسال کرده. مدیران انجمن موظفن تاپیک های رمان رو بعد از ارسال پست اول تایید کنن تا روی صفحه اصلی و بخش رمان های در حال تایپ قرار بگیرن، که برای این کار پست تاییدی ارسال می شه و شما می تونید رمانتون رو ادامه بدید. در حال حاضر هم به دلیل ارسال پست تاییدی توسط ‌@yeganeh ، یکی از مدیران انجمن، رنگ گروه کاربری ایشون نمایش داده می شه و مشکلی نداره... شما می تونید ادامه ی رمان خودتون رو توسط گزینه " ارسال پاسخ به این موضوع " در تاپیک رمانتون ارسال کنید... بعد از ارسال پستی توسط شما رنگ گروه کاربری مدیران کل ( قرمز) به رنگ گروه کاربری شما ( خاکستری) تغییر پیدا می کنه. موفق باشید.
  6. سوالات متداول ( پرسش و پاسخ )

    برای تغییر آهنگ پروفایل گوشه سمت چپ آخرین گزینه رو انتخاب کن... رو عکس کاور، توی نمایه ی خودت... می تونی حذف، یا تعویضش کنی.
  7. چقدر سختی کشیدیم که به اینجا برسیم؟

    چقدر طول کشید تا با بغض و خنده دوستامون و بغل کنیم و بگیم:

    - دمم گرم! شد... باورت می شه؟

    مدت زمان زیادی رو صبر کردیم.

    خون دلی خوردیم به قول جناب! : )

    ولی شد... ولی حالا با افتخار هم و بغل می کنیم

    حالا به تک تک این جمع چند نفره می شه تبریک گفت

    می شه به اندازه ی هفت تا جهان، بخاطر این جمع هفت نفره  موفق خوشحالی کرد

    می شه جیغ زد و چرخید

    مثل قبل رفت رو میز اول کافه ی خلوت و دنج تو کوچه پس کوچه های میدون نشست

    می شه موقع فهمیدن سانس کنسرت جدیدشون چند دقیقه ای بی خیال حیا و دختر بودن شد!

    چند دقیقه ای غرق شد تو نگاه مشکی هر سه نفرشون

    چند دقیقه ای سرکارشون گذاشت و کاری کرد که همه ی مردم در رفت و آمد توی میدون با چشمای گرد شده نگامون کنن

    می شه بازم این کارا رو کرد

    می شه همچنان رو جدولا دوید و وانمود کرد که داری می افتی

    و بعد جیغشون بپیچه تو گوشت که چرا مواظب خودت نیستی!

    جمعه دارم می رم موفقیتش و ببینم

    موفقیت یکی از اعضای اکیپ چند نفره مون رو...

    اکیپی که روز به روز داره موفق و موفق تر می شه

    صدای خنده اش بالا تر می ره و به خودش افتخار می کنه

    که پا ی علایقش زندگی کرده...

    اکیپی که همه مون گیتار می زدیم...

    چهار نفر از رگ گردن به هم نزدیک تر

    که سه تای دیگه مکمل عکاسی و نوشتن و خوندنشون بودن... :))

    من، سیما، نرگس، سارا و اون دو تا لعنتی و هم خون اونا... :)) ( نمی تونم اسم بیارم ببخشید ؛) )

    برای همه تون آرزوی این این خنده های میون بغض و گریه ی خوشحالی رو آرزو می کنم. :))

    یا حق! :))

  8. کجایی پس ناز بانو؟ : )

    بیا که عجیب دلتنگتیم...

    1. YeGaNeH
    2. Reyhaneh.kh

      Reyhaneh.kh

      خر نمی شم :/:woow:

      قهرم :cry2::biadab:

      کجا بودی تا الان؟! :/

      بیا یکم ما رو تحویل بگیر بابا!

  9. به رمانی که نفر قبلیت میگه چند میدی؟

    نخوندم جفت هفت( اگه نخوندی برو بخون... تاپیکش تو رمان های در حال تایپ موجوده ؛) )
  10. اعتراف نامه

    اعتراف می کنم کمبود خواب شدید دارم!
  11. و هیچوقت نفهمیدیم؛ ما هم زمانی به زندگی کردن نیاز داریم.

    ما هم زمانی به پرداختن به علایق مان نیاز داریم

    ما فقط یاد گرفتیم کپی هایی باشیم؛ از آرزو های دست نیافته ی والدین مان!

    #درددل_های_ساعت_سه :)

  12. مطمئنا اگر ازم بپرسن بهترین اتفاقی که تو دوران درس خوندن برات افتاد چی بود، می دونم دیگه چی باید بگم... :)) یه ام پی تری که بشه جزوه ها رو باهاش ضبط کنم و یه آهنگ اروم از اوکتاوه بریزم توش :)) چقدر اهنگاش عشقه اصن :)) و بتونم به راحتی و به دور از هر فضای مجازی ممکنی، درس بخونم :)) چقدر حس خوب داشت :))

  13. جفت هفت | Reyhaneh.kh

    پارت پانزدهم به خود که می آیم روی تخت اتاقم دراز کشیده و حسام، تمام فکر و ذکرم را به خود مشغول کرده است. عقاب... حیوانی که او از آن به عنوان ریشه‌اش یاد می کرد... ریشه...؟! چیزی در سرم جرقه می زند. چیزی همانند داستان ها و فیلم های گانگستری هندی که در گوشم زنگ بزنند و بگویند؛ ماجرا، ماجرای همان ریشه گمشده ای ست که زندگی را برایش سخت رقم زده و این پسر بزرگتر، بیش از حد تحملش رنج دیده است... تلفن هوشمند جدیدم را از روی پا تختی قهوه ای رنگ بر می دارم و مثل همیشه، این ست قهوه‌ای سوخته‌ای که در چینش اتاق به کار برده شده، مرا آرام می کند. آخر پدر می گفت رنگ ها هم حرف دارند. قهوه‌ای را به اسبی مثال می زد که یال‌هایش را باد با خود همراه می کند و همچون نسیمی، از روحت می گذرد و تو را محو آرامشش می کند. صفحه جستجوگر گوگل را می آورم و و تمام ترکیب های وصفی و اضافی دارای کلمه" عقاب"، که به ذهنم می آیند را وارد می کنم. حتی از مقاله های علمی در رابطه با نوع زیستن این پرنده هم نمی گذرم اما، چیز زیادی دستگیرم نمی شود و در حالی که با ناامیدی، بر روی آخرین لینک صفحه پنجم نتايج جستجو کلیک می کنم؛ منتظر می شوم. صفحه بالا می آید و بیشتر به برگه ای از روزنامه یا نشریه‌ای قدیمی می ماند؛ تا صفحه ای که بخواهد اطلاعات علمی و نام علمی پرنده را به مخاطب نشان دهد... سرتیتر بزرگی با عنوانی عجیب که مرا هول می کرد و به قول مادر، کارکنان دلم را وادار به رخت شستن. سر تیتر نشریه چنین بود:(( عقاب، از ایران فرار کرد!)). نشریه‌ای بسیار قدیمی که در پاراگراف های بعدی خود از شاه فراری برای دست به قلم شدن استفاده کرده بود نشانه ای از دهه شصت را در خود پنهان کرده بود. عقاب، داستان جدیدی بود که ربطش را به حسام درک نمی کردم اما، آن مجسمه بزرگ و از چوب صنوبر سفید، با بالی که شکسته بود و ریشه حسام را رقم می زد؛ علتی بود برای گواه بد دادن دلم. به قول مادر، " خدا خودش ختم به خیر کند"... گوشی را روی پاتختی پرت کرده و پوزخندی به افکار مسخره‌ و خیال بافی هایم می زنم. مگر ممکن بود؟ شاید اتفاق عجیبی در کودکی آن مرد موجب شده بود تا عقاب، برایش حیوانی مورد احترام باشد و من هم، زیاده روی کرده بودم... اصلا هنرمند است و خیال بافی هایی که با ذهنش آن ها را بسط می دهد و به آن ها بال و پر می بخشد. نفسم را رها می کنم و چشم‌هایم را می بندم. به قول خاله جان، این خیال بافی ها، هر چقدر هم که در نظر ما بیهوده جلوه کنند؛ بیهوده نیستند و تمرینی ساده اما تکنیکی اند، برای هر چه بیشتر ورزیده کردن مغز و راحت تر دست به قلم شدن. بلند می شوم؛ دفتر خاطرات را از کشوی میز بیرون کشیده و همانطور که ایستاده ام، شروع به نوشتن می کنم. امروز، روزی پر فراز و نشیب، پر رمز و راز و ثبت شدنی بود...
  14. دلم برای همه جای اینجا تنگ شده بود =) ♥️

    1. cherry

      cherry

      کیه که دلش تنگ نشده باشه؟

  15. جفت هفت | Reyhaneh.kh

    با شگفتی به سمت کمد می روم و دستی به در های کمد می کشم. صفحه های چوبی، دستم را خراش می دهند و براده های چوب همچنان روی در های کمد مانده. طبقات کمد را از نظر می گذرانم... مجسمه هایی که همه یک الگوی ثابت اما طرح های مختلفی داشتند؛ همه مجسمه ها عقاب بودند و از چوب صنوبر سفید. گویی کسی تمام فکر و ذکرش پرواز بوده و به اوج رسیدن! کمد طبقات یکسانی نداشت و یک قفسه بزرگ در بین طبقه ها به چشم می خورد. قفسه ای که بزرگترین مجسمه را در خود جا داده بود و چوبش هم صنوبر نبود. عقابی با بال های باز شده که گوشه یکی از بال هایش شکسته بود و تکه شکسته شده، در کنار پایه های مجسمه به چشم می خورد. دستم را به سمت عقاب بزرگ می برم تا قطعه فلزی چسبانده شده به پایه هایش را لمس کنم که کسی وارد اتاق می شود و صدایم می کند. - آوین خانم؟ شوکه می شوم و از جا می پرم. صدا، صدایی مضطرب و پریشان بود؛ صدایی که من از حسام می شناختم نبود! گویی فشار بسیاری را تحمل می کرد و بر روی صدایش اثر گذاشته بود. به سمتش برمی گردم و دستپاچه نگاهش می کنم. چشم هایش با دیدن در نیمه باز و منی که در آستانه لمس مجسمه بودم؛ آشفته تر می شوند و نبود آرمش در این خانه، بی ربط به نبود جنس مونث در این کاخ دلگیر نبود دیگر؟ با اضطراب به سمتم حرکت می کند و در چشم به هم زدنی در کمد را می بندد. مرد جوان، پشتش را کرده و دستش را روی چشم‌هایش گذاشته. گویی او هم مضطرب شده و انتظار دیدن حسام را آن هم در این اتاق، نداشته! به لکنت می افتم و حسام هم دستی بر روی پیشانی‌اش می کشد. گویا این آشفتگی را بی احترامی نسبت به تلقی می کرد... به گمانم این کمد و این عقاب های پر رمز و راز، راز بزرگی از حسام را در خود جای داده بودند که حالا او از فاش شدنش می ترسید؛ به طوری که اجازه موشکافی کردن در آن را به من نمی داد. دستش را از روی در کمد بر می دارد. سرش را پایین می اندازد و شروع به صحبت می کند. - می دونید ریشه چیه؟ ریشه من تو این کمد خلاصه می شه. بی ادبی من رو ببخشید؛ مطمئنا انقدر فهمیده هستید که متوجه بشید چرا نمی خوام کسی این کمد رو ببینه. با اجازه. بدون این که به من اجازه حرف زدن بدهد از اتاق بیرون می رود و مرا با دهانی که از شدت تعجب باز مانده تنها می گذارد. جو این خانه، عجیب، سنگین شده بود و روی رفتار اهالی خانه هم تأثیر گذاشته بود. حسام از ریشه‌ای حرف می زد و برق در چشمانش هویدا می شد و بدنش، عرق سرد نشان می داد. ریشه‌ای که باشد و با وجود مفتخر بودنش، عامل عرق سرد روی پیشانی اش شود؟ ذهنم درگیر شده بود. دستم را روی در بسته کمد می گذارم و با حسرت نگاهش می کنم. دلم لک زده بود برای یک ثانیه دیدن آن عقاب، با بالی شکسته... نمی دانم چرا اما ذهنم مدام با خود می گفت که این عقاب ریشه اصلی ست و بقیه، همه فرعیاتی هستند که او اراده کرده آن ها را ریشه قالب خودش کند؛ اما موفق نشده و آن تک شکسته بال، برایش ارزشی، بدون وصف داشت. گفتار نویسنده: نظرتون در رابطه با عقاب چیه؟ یه هیجان جدید رو وارد رمان کردم که امیدوارم خوب جلوه کرده باشه و جو عاشقانه دوست داشتنی مون رو بهم نزده باشه... نظراتتون رو تو پروفایلم حتما بفرستید! تا نظر نباشه آپ نمی کنما! تو این شبای احیا خیلی دعام کنید! ببخشید زیاد حرف زدم. یا حق دوستان!

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×