رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Mahnazk77

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    796
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Mahnazk77 در 24 فروردین 1396

Mahnazk77 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

4,672 بار تشکر شده

درباره Mahnazk77

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    نوشتن.خوانندگی.گیتارررر.عشقممم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,175 بازدید کننده نمایه
  1. Mahnazk77

    سوالات متداول ( پرسش و پاسخ )

    سلام وقتتون بخیر.رمانم یک ماه و چند روزه رفته برای ویرایش چقد دیگه طول میکشه ویرایش بشه؟
  2. Mahnazk77

    تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان

    سلام خسته نباشید.رمان منم کامل شد تاریخ ۹۷/۹/۸ولی نتونستم همون روز اعلام کنم ببخشید.
  3. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت ۱۳۰ } ساعت ۷غروب رفتیم توباغ، دست تو دست یونی باهمراهی مهمونا رفتیم داخل، مراسم با یه آتیش بازی مشتی شروع شد، بعدش منو یونی رفتیم روی سند مهمونا هم واسه تبریک میومدن و میرفتن سرجاشون.دوستامون کنارمون وایساده بودن، اونا از ما خوشحال تر بودن.حاج اقا، بابای یونی میکروفن رو گرفت دستش و از مهمونا خواهش کرد سکوت کنن. آقای قنبری_ مهمونای عزیز خیلی خوش اومدین ممنون از لطفتون، این مهمونی برای آشنایی دو خانواده هستش منم بهتر دیدم یه صیغه محرمیت بین این دوتا جوون خونده بشه تا موقع عقد، حاج آقا تشریف بیارید. وای خدای من چه کار خوبی، دمت گرم پدر شوهر عزیزم، به یونی نگاه کردم اونم خیلی خوشحال شد ازاین کار پدرش. حاج آقا_خب شادوماد صیغه هم مهریه میخواد و باید در لحظه پرداخت بشه چی مهر خانومت میکنی؟ یونی از مامانش خواست بیاد کنارمون، مامانش ازتوکیفش یه چیزی شبیه به سند بیرون اورد و داد دست یونس. یونس_ با اجازه حاج اقا بنده این باغ رو مهر خانومم میکنم حاج اقا_شرایطش کامله که به اسمش بشه؟ یونس_اگه عروس خانوم افتخار بدن با یه امضا کوچولو حل میشه وای خدای من همش سوپرایز، از خوشحالی یه جیغ خفیف کشیدم واقعا نتونستم خودمو کنترل کنم، به محض اینکه سند رو امضا کردم یه آتیش بازی کوتاه شروع شد، همه جیغ میکشیدن و برامون دست میزدن.صیغه محرمیت خونده شد و من رسما زن یونس شدم، می ترسیدم ازخوشحالی از حال برم.قبل شام دی جی عزیز برامون کلی آهنگ خوشگل گذاشت منو یونی وسط سند شروع به رقصیدن کردیم، مهمونا هم دور ما میرقصیدن.یونی دستشو دور کمرم حلقه کرده بود، منو بیشتر به سمت خودش کشوند، یونس_ ستاره آسمونم، خوش اومدی به زندگیم _خیلی دوست دارم ماه من‌ یونس_ عشق یعنی تو _زندگی یعنی تو یونس_ خوشبختی یعنی وجود تو _ دنیای من تو دستای تو کامله ﮐﯽ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ؟ نخیرم ﺩﺭﻭﻏﻪ …. باور نکنی هااااااااااﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻭﻗﺘﯽ باهات حرف میزنمﻧﻔﺴﺎﻡ ﺗﻨﺪ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﺩﺳﺘﻮ ﭘﺎﻣﻮ ﮔﻢ ﻣﯿﮑﻨﻢ …‌ ﻓﻘﻂ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﻢ ﻧﯿﺲ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺑﻬﺖ ﺧﯿﺮﻩ ﺑﺸﻢ، ﻭ ﭼﺸﻢ ﺍﺯﺕ ﺑﺮ ﻧﺪﺍﺭﻡ … ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﺕ ﻟﺬﺕ ﻣﯿﺒﺮﻡ …. ﻓﻘﻂ ﻃﺎﻗﺖ ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯿﺘﻮ ﻧﺪﺍﺭﻡ … ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﺕ ﺁﺭﻭم میشم .. ﻓﻘﻂ ﻭﻗﺘﯽ ﺻﺪﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﺯ ﺷﻮﻕ ﺯﺑﻮﻧﻢ ﺑﻨﺪ ﻣﯿﺎﺩ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯾﺖ ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ … ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﻪ ﻓﮑﺮﺗﻢ … ﻓﻘﻂ ﻫﻤﺶ ﺩﻟﻢ تند تند ﺑﺮﺍﺕ ﺗﻨﮓ ﻣﯿﺸﻪ .‌ ﻓﻘﻂ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﻌﻨﯽ ﻣﯿﺪﻩ … فقط همین …. ﻓﻘﻂ ﻧﻔﺴﺎﻡ ﺑﻪ نفست ﻭﺻﻠﻪ ….ﻓﻘﻂ …… ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿنه همین. هر کدوم از اطرافیان سپیده به سرنوشت خودشون رسیدن، مازیار باسمانه، سبحان هم با هم دانشگاهیش ازدواج کردن، سمانه و سپیده دکتراشونو گرفتن، مینا رفت تو شرکت پدرش، مجتبی هم با۲کیلو مرفین دستگیر شد، از قبل توکار قاچاق بود ، سپیده و خانوادش هم نمیدونستن بخاطر همین بود که مدام از شهرستان میومد تهران. یونس و سپیده هم ۵ماه بعد از صیغه محرمیتشون عروسی کردن، ۲سال بعد با حضور یه وروجک به اسم هیلا زندگیشون کامل شد. بی تو بودن را برای باتو بودن دوست دارم. { پایان }
  4. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت ۱۲۹ } باغ رو رزرو کردیم، خیلی خوشحال بودم چون واقعا به دلم نشسته بود. _یونی؟ یونس_جان دلم _میگم فکرشو بکن، منو تو، خوشگل و خوش تیپ بایه مراسم لاکچری تو اون باغ یونس_ اخ من قربون خانوم خوشگلم برم دستمو‌گرفت و گذاشت رو دنده، لابه لای صدای بلند آهنگ زنگ‌گوشیمو شنیدم. _جانم مامان؟ مامان_کجایی عزیزم؟ _توراهیم چطور؟ مامان_سپهر و سحر اینجان زودتر بیاید _چشم چشم داریم میایم یونس_چی گفت؟ _سحر و سپهر اومدن میگه زودتر بیاید یونس_ اوه اوه برادر زن، خواهر زن، باجناق کی باهاشون روبه رو بشه _خخخخ خجالتی کی بودی تو؟ یونس_تو به محض رسیدن به خونه همه سمتمون هجوم اوردن، کلی احوال پرسی کردن بایونس انگار نه انگار من وجود دارم: _خانوما آقایون بوخودا منم هستما سحر_سپیده خانوم یادته اومدم اینجا منو یادتون رفت فقط سعید؟؟ خوردی؟هستشو تف کن همه خندیدن. _به بدترین شکل ممکن تلافی کردی یادم میمونه سپهر_یونس جان واقعا متاسفم که نتونستم شب نامزدی بیام گرفتار بودم سعید_ منم به اصرار دایی نیومدم ایشون گفتن واسه سحر خوب نیست یونس_نه بابا این چه حرفیه درک میکنم. سحر_ قهرما ولی دوس دارم بدونم واسه مراسم کجا رو رزرو کردین؟ _آخه یدونه خواهریم دلت میاد واقعا؟ سحر_آره چراکه نه _حتی اگه لباشک داشته باشم؟ سحر_اون بحثش جداس _یه خواهر زاده شکمو تحویلم ندی صلباط همه خندیدن.کلی با اب و تاب از باغ براشون گفتم یونی هم همش از ذوق مرگ شدن من میگفت و اونا میخندیدن.یونی شام کنار ما موند، یه دور همی عالی، خداروشکر همه خوشحال بودیم، سپهر و سعید خیلی با یونس گرم گرفته بودن ومن از این بابت خوشحال بودم، سپهر و رویا رفت خونه، یونی هم با اونا رفت تا دم در همراهشون کردیم: پارسا_عمه؟ _جانم وروجک پارسا_ با عمو یونس عروسی کنی دیگه منو دوس نداری؟ _شیطونکم کی همچین حرفی زده؟ تو جیگر خودمی سحر_خب یونسم قلبته دیگه همه خندیدن ولی من خجالت کشیدم یه خورده.اون شب منو سحر تا دم صبح بیدار موندیم و حرف زدیم.عوضش تا لنگ ظهر خوابیدیم، خوشبختانه مامان تا آخر هفته مرخصی بود خیالمون از بابت ناهار راحت بود، بعد ظهر من و مامان و سحر رفتیم خرید لباس برای اونا تا شب بیرون بودیم خیلی خوش گذشت، روز ها به سرعت گذشت و پنج شنبه رسید، ساعت ۱۰باید میرفتم ارایشگاه، یونی اومد دنبالم.سیمین جون تااخر کار نزاشت خودمو ببینم، لباسمو به کمکش پوشیدم و رفتم جلو آینه. خیلی ناز شده بودم، موهامو شینیون باز زده بود با میکاپ مات یه پاجیگر شده بودم واس خودم، قبل اومدن سحر و مامان به آرایشگاه به یونی گفتم بیاد دنبالم، میخواستم سوپرایزبشن و داخل باغ منو ببینن، رفتیم آتلیه و چنتا عکس خوشگل گرفتیم، بقیه وقت اضافه رو توخیابون چرخیدیم، رفتیم جاهایی که باهاش خاطره داشتیم، از خوشحالی زیاد گیج شده بودم، انگار رو ابرا بودم، تو دلم مدام از خدا تشکر میکردم بخاطر این لحظه، بخاطر دستای یونسم که تو دستام قفل بود، بخاطر خوشبختی که تو زندگیم شنا میکرد.
  5. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت ۱۲۸ } اخ جوون مهمونی!یعنی عاشق خرید و مهمونیم. فردای همون شب با یونی مشغول خرید لباس و تدارکات مهمونی شدیم، یونی یه دست کت و شلوار سفید گرفت، منم یه پیرهن دوکلته قرمز گرفتم، تا روی زانو تگ بود بعد باز میشد پایین لباس یه دنباله کوچیک هم داشت.خیلی خسته شده بودم یونس هم همینطور ولی به روی خودش نمیاورد،قشنگ معلوم بود از سخت پسندی من کلافه شده: _یووونی؟؟؟ یونس_جان دل _خسته شدم یونس_خب خانومم تقصیر خودته دیگه! انقد سخت نگیر _خب لباس خوشگلی نبود چیکار کنم؟! یونس_نه اتفاقا بود خیلیم خوشگل بودن، تو ازبس سخت می گیری و حساس شدی چیزی چشمتو نمیگیره. تا غروب بیرون بودیم، یونی منو رسوند خونه خودش رفت دنبال بقیه کارا. شام رو خوردم و رفتم تواتاقم،به فاطمه زنگ زدم برای مهمونی دعوتش کردم، ازبس خسته بودم زود خوابم برد. صدای گوشی رو مخم بود، به صفحه نگاه کردم یونس بود ، صدامو صاف کردم؛ _جانم یونس_سلام خانوم صبح عالی متعالی _صبت بخیر عشقم، سحر خیز شدی!! یونس _مثل اینکه کلی کار داریما، بدو بیا پایین دم در منتظرتم چشام از تعجب گرد شده بود، با حالت نالان گفتم؛ _باز کجااا؟ یونس_چنتا باغ هست بریم باهم ببینیم _خستم بوخودا خودت تهنا بولو یونس_نچ تهنا نمیجه خانوم آخه دلت میاد؟ _نچ دلم نمیاد، بیا بالا آماده بشم با بی حالی از تخت خوابم جدا شدم، صورتمو شستم، وقت زیادی نداشتم حسابی آرایش کنم فقط یه رژ صورتی زدم،جین مشکی و مانتو قرمزمو تنم کردم باشال مشکی.کولمو برداشتم و بدو بدو از پله ها رفتم پایین. _سلام مامان_سلام صبح بخیر یونس _خسته نباشی خانوم _انقد تیکه نپرون به من چه میخواستی قبل اومدن بیدارم کنی یونس_خیلی خب بریم مامان_چیزی بخور شکم خالی کجا؟ یونس_نگران نباشید خانوم نادری بیرون چیزی براش میگیرم مامان_دخترمو گشته نزار اخه گشنش بشه هممونو قورت میده ‌ باصدای بلند غریدم از حرف مامان: _عه مامااااان مامان_دیر یا زود میفهمید چقدر‌ شکمویی دخترم ناراحت نشو یونس_بنده اگه اون همه پول نمیریختم توشکم دختر خانومتون الان کسی بودم برا خودم دوتایی خندیدن منم یه چشم غره تحویل یونس دادم رفتم تو آشپز خونه، همچین با ولع لقمه میگرفتم که دهنشون آب افتاد و به خوردن افتادن.بالاخره با ترافیک سنگین به اولین باغ رسیدیم، پسند نشد، دومی هم همینطور، سومی هم همین داستان، رسیدیم جلو در چهارمی. یونس_سپیده جان عزیز دلم توروخدا انقد سخت نگیر _وااا یه جوری میگی انگار من خوشم میاد انقد بچرخم، دست خودم نیست خب یونس_بریم پایین ایشالا این دیگه پسند میشه در باغ رو برامون باز کردن،یه رودخانه از وسط باغ رد میشد که روش پل خیلی خوشگلی زده بودن، درخت ها با چراغ و فانوس تزیین شده بودن، با یه سند شیک و بزرگ که جون میداد واسه رقص، بالای سند هم ویلا ساخته بودن کلی پله پیچ درپیچ میخورد از کنار سند، وای جونم بگه براتون منو یونس دست تو دست با قدمای هم زمان رفتیم داخل.
  6. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت ۱۲۷ } منو مامان مشغول پذیرایی شدیم، یونی یه ریز نگام میکرد، اصلا ازم چشم برنمیداشت، حتی سر میز شام.! مشغول جمع کردن میز شام شدیم، حدیث خواهر کوچیک یونس هم کمکمون میکرد، یهو حس شیطنتم بیدار شد: _خب آقا یونس آماده ای؟ یونی با چشای گرد شده نگام میکرد: یونس_آماده چی؟ درواقع این حس تعجب تو صورت همه پیدا بود. _طبق رسومات، داماد اگه بله بگیره شستن ظرفای اون مهمونی به عهده اونه! مامان که از شیطنتم باخبر شد گوشه لبشو گزید! یونس_بیخیال بابا، اصلا بله هم نخواستم مال خودتون کلی خندیدیم.شانسم نگرفت ظرفا رو بندازم گردنش، دروغ چرا دوس داشتم قید رسیدن به عشقمو بزنم ولی اون همه ظرف کثیف نشه!بشنوید ولی باور نکنید خخخ،ولی حسابی تو جمع کردن میز بهمون کمک کرد، با یه سینی چایی به جمعشون اضافه شدم و کنار یونس نشستم‌.یه نگاه مختصر به سر تا پای یونس انداختم، عه چه خوشتیپ شده این!!! سرمو بهش نزدیک کردم: _کت شلوارم داشتی کلک رو نمیکردی؟ یونس_خسته نباشی خانوم تازه گیرنده هات روشن شد؟!!! _عه کوفت! مگه تو حواس میزاری واسه آدم یونس_نه به اندازه تو _من چرا؟؟؟ یونس_یه اس نوشتم خواستم براتو بفرستم برا بابام فرستادم. _چی نوشته بودی؟! یونس_میفرستم برات خودت بخون توپیام نوشته بود: گفته باشما من امشب بدون بوس ازاینجا نمیرم، آخ یه بوس بدون خجالت اونم از این لبای خوشمزت بعد خوندن پیام بی اراده یه هیییی بلند گفتم، اصلا متوجه دور و برم نبودم. مامان_چیشد سپیده جان؟؟!! سرمو بلند کردم همه با تعجب نگاهم میکردن. _هیچی مامان جان.معذرت میخوام الان میام خدمتتون رفتم تو حیاط تا جون داشتم خندیدم، یونس هم سراسیمه اومد پیشم. یونس_ مرض داری مگه تو؟ _وای خدا نکشتت یونی ترکیدم یونس_اره والا بخند حق داری من بدبخت شدم ابروم رفته، توقع زیادیه ازت بخوام ماتم بگیری قهر کرد میخواست بره داخل دستشو کشیدم: _عه دیوونه کجا میری؟!ببخشید خب خندم گرفت یونس _سپیده ابروم رفت! چطوری تو روی بابام نگاه کنم؟! _الان پیش خودش میگه چه بی حیاشده پسرم به دختر مردم امون نمیده. یونس_ااااا مسخره توم بجای دلداری هی بدتر استرس بده، بعدشم این دختر مردم دیگه زنمه! _نچ اقا دور برت نداره هنو نامزدتم یونس_خب حالا توم _ولی خیلی بد شدا! قشنگ ابرومون رفت یونس_آره مخصوصا اونجاش که گفتم بدون خجالت الان فک میکنه قبلا.... _هیییی خاک به سرم نگو زشته یونس_والا بخدا! بریم تو زشت تر نشه یه وقت _بریم، میگم یونی؟ یونس_جانم؟ _توکه ادعات میشه زنتم فردا پس فردا ازم بچه نخوای؟!! یونس_شاید خواستم هییی این کی بی ادب شد من خبر نداشتم! یه مشت آروم زدم رو بازوش و رفتیم داخل. بابا_خب جناب قنبری پسرم و دختر بزرگ ترم امشب نتونستن خدمتون برسن، بنظرم یه مهمونی کوچیک ترتیب بدیم خانواده هامون بیشتر باهم آشنا بشن! ‌ آقای قنبری_شما درس میگید بله موافقم، پنج شنبه شب خوبه؟ بابا_بله عالیه! یونس جان؟سپیده بابا‌ شما مشکلی ندارین؟ _نه بابا جون یونس_نه آقای نادری هرطور خودتون صلاح میدونین.
  7. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    پارت { ۱۲۶ } بعد از احوال پرسی بچه ها لطف کردن از مهمونا پذیرایی کردن،تقریبا یک ساعت بعد همه یکی یکی اومدن و برگشتن یونی رو بهم تبریک گفتن و رفتن، فقط مازیار و شاهین موندن پیشمون. مازیار_خب سپیده خانوم خیالت راحت شد؟ دیدی گفتم این گنده بک جایی نمیره _مگه میتونست بره؟قلم پاشو میشکوندم همه خندیدیم. _درضمن من با شما و شاهین خان حرفی ندارم شاهین _عه چرا ؟ _نامردا این چه بلایی بود سرم آوردین؟الهی به زمین گرم بخورین همتون. مازیار_بخدا نمی خواستیم اذیتت کنیم سپیده، آخرش که گفتم بیاببرمت پیشش کاملا جدی گفتم، ولی از جلو سرد خانه که رد شدیم تو پس افتادی. _چه حس بدی بود، خیلی عذاب آور بود، راستی اون کیک رو ازکجا اوردین؟ شاهین_خخخ کجای کاری خانوم رودست خوردی بدجور _یعنی چی؟ شاهین_ بچه ها احتمال دادن کیک ازدستت بیوفته به همین خاطر وقتی جنابعالی رفتی گل فروشی بنده کیک رو عوض کردم، _بابا چقد عوضی هستین شماها کلی خندیدیم.یونی کاملا حالش خوب بود.تو دوران کما تموم شکستگیاش خوب شده بود، دکتر گفت که مرخصه.یه هفته از مرخص شدنش می گذشت دلم میخواست از کنارش تکون نخورم ولی نمیشد ، به هرحال ما فعلا محرم نبودیم .ظهر بعد ناهار خابم برده بود،از خواب بیدار شدم رفتم پایین، مامان با تلفن حرف میزد من که رسیدم قطع کرد: _کی بود مامان؟ مامان_مژگان بود، شب میان اینجا _اوووف چه وقت اومدنه؟ مامان_یه جوری عصبی میشی انگار تو پذیرایی میکنی!!! زشته دختر آدم به مهمون اینطوری نمیگه _چی گفتم مگه مامان خانوم؟ فقط الان حوصله ندارم وگرنه من عاشق مهمونم مامان_آره تو راست میگی به کمک مامان کلی تدارک دیدیم برای شام، مامان رفت لباسشو عوض کنه منم رفتم تواتاقم، یه شلوار جین آبی با تونیک کوتاه قرمز پوشیدم.موهای بلندمو بافتم و شال قرمز هم سرم کردم، یه آرایش نسبتا غلیظ کردم البته کار خاصی نکردم فقط خط چشم و ریمل کشیدم بخاطر قرمزی رژم میگم نسبتاغلیظ. ای بابا دیگه چیزی نمود که!!! فقط مونده یه رژگونه هم بچسبونم رو گونه هام.ساعت ۷غروب بود، مهمونا هنوز نیومده بودن شماره یونی رو گرفتم.حالا مگه این مرده شور برده هم جواب میداد،داشتم قطع میکردم که صداش پیچید توگوشم: یونس_به به خانوم حال شما؟ _حالا شدم شما؟ یونس_شما جان منی _قهرم باهات اصلا! یونس_چراخانومی؟ _یه هفتس ندیدمت که توم اصلا نمیگی بیا بریم بیرون یونس_خب عزیزم کلی کار ریخته روسرم، تو این مدت که نبودم همه چی ریخته بهم یکم سرم شلوغه، من قطع کنم سپیده کاری نداری؟ _دارم حرف میزنما مثلا!!! یونس_حرفی داری بگو زود _نه حرفی ندارم، خدافظ!! تلفن رو قطع کردم،از اتاق رفتم بیرون و در رو محکم بستم.از پله ها رفتم پایین، عه عه عه!! نمک نشناس، دعاشو من کردم الان که زنده شد کار داره. عوضی طوری باهام حرف زد که انگار مزاحم بودم. یونس_شدی مزاحم کل زندگیم ! که تاابد بهم چسبیدی، از اون کنه هاش.ولی یه مزاحم شیرین، _واااا تو اینجا چیکار میکنی؟!!! همه باهم خندیدن، خاک تو سرم ابروم جلو خانواده یونس رفت، بازم خرابکاری سپیده خانوم! _همه ی حرفامو شنیدین؟ همه باهم جواب دادن:بله _همه ی همه رو؟! بازم باهم جواب دادن:همه ی همه رو بعدش بلند بلند خندیدن. _اصن تو اینجا چیکار میکنی؟ یونس_خب اومدم مزاحممو ابدی کنم _نمیشد بهم خبر بدی؟مرض داری همش شرف منو میبری؟ یونس_اووف زیاد آروم گفتم ای بمیری که انقد آزار داری، یونی خیلی ناگهانی جلو پام زانو زد، یه جعبه خوشگل تو دستش بود و با لبخند بهم نگاه میکرد. یونس_بگو تاابد کنارمی مزاحم خوشگل _مزاحم عمته، بی ادب خواستگاریتم مثل آدم نیست همه ترکیدن ازبس خندیدن. یونس_اگه تو مزاحم خوبی باشی منم آدم میشم _باز گفتی مزاحم که!!! مامان یونی از وسط جمع داد زد:یونس جان اذیت نکن این مزاحم محترمو باز همه خندیدن، نچ مثل اینکه مادر و پسر دست به یکی کردن. یونس_نمیخوای جوابمو بدی؟ _تا زمانی که درست ازم خواستگاری نکنی نچ. یونس_دوشیزه سپیده نادری مزاحم عزیزم بامن ابدی میشی؟ ازاین حرفش خندم گرفت، به بابا نگاه کردم یه لبخند زد و با سرش رضایت خودش رو اعلام کرد، مامان هم همینطور .رضایت هم نمیدادین من جوابم مثبت بود خخخ. دستمو دراز کردم سمت یونی، اونم یه حلقه تک نگین خوشگل ازتوجعبه بیرون آورد و انداخت تو دستم.برامون دست زدن، آخ چقدر شیرین بود اون لحظه.
  8. Mahnazk77

    سوالات متداول ( پرسش و پاسخ )

    سلام وقتتون بخیر.من یه تاپیک واسه رمان جدیدم تشکیل دادم ولی الان نیستش میشه بگین چه مشکلی پیش اومده؟ اسم رمان با بال شکسته به هوای تو پریدن هستش.
  9. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت 125 } _چشماتو وا کن، من رو به روتم هنوزم کل دنیا رو نمی‌دم به تار موتم حالا که چشمتو بستی به اشکای من عادت کن یا چشم وا کن دلم خوش شه خودت حالا قضاوت کن شاید چشماتو وا کردی و دیدی دروغ بود هرچی که از من شنیدی.... صداش توکل فضا پیچیده بود،چشمامو واکردم،گرمای دستی باعث شد از فکر اون صدا بیرون بیام،رد دستمو دنبال کردم،دست کوچولوی من یه جوری تو دست قول پیکر یونس گره خورده بود که هیچ چیزی نمیتونست ازهم بازش کنه،چه میکنه این تقدیر بامن خسته،! من با یونی هم تختی شده بودم تویه اتاق،کنار هم. یونسی که تا یکم پیش فکر میکردم ازدستش دادم.باورم نمیشد،تو مخیلم نمیگنجید، فقط نگاهش میکردم،اون صدا هم آهنگ میخوند یونس من بود،تو اون مدت که بدبختی رو سرم آوار شده بود صدای یونس رو فراموش کرده بودم،آخ چقد دلم تنگ صداش بود،با قیافه مظلومش بهم نگامیکرد همراه با لبخند کشندش. یونی_چشماتو واکردی بالاخره؟! یه مکث کوتاه کردم: _ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم ای نور هر دو دیده بی تو چگونه ببینم وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم؟ یونی_خب معلومه به آغوش من دیگه _خستم یونس! انقدر خسته که دلم میخواست چشمامو وا نکنم یونس_خسته باش عشقم، خودم خستگیاتو به جون میخرم! _آخه جونم به فدای جونت چرا انقد خوابت سنگینه؟! تو نگفتی سپیده دق میکنه میمیره؟ بدون من کجا میخواستی بری؟ یونس_نرفتم خانومی، من غلط بکنم بدون تو جایی برم، یونس اومد لبه تخت من نشست، دستمو محکم تر گرفت و اشکامو از گوشه چشمام پاک کرد. _دلم میخواد دوبرابر این مدت بشینم فقط نگات کنم یونی هق هقم اوج گرفت. یونس_گریه نکن جون دلم ببین کنارتم، بااین اشکات آتیشم میزنی، سپیده بخدا شرمندم بخاطر این همه سختی و انتظاری که کشیدی. _تو هیچی نمیدونی یونی، حتی تصورشم نمی تونی بکنی که چی کشیدم! یونس_درسته! اما بچه ها خیلی برام تعریف کردن، میشه فهمید که سخت گذشته برات ولی گذشت... _بچه ها؟ یونس_آره دیگه _کی باهم حرف زدین؟اصلا عوضیا چرا بهوش اومدی بهم نگفتن؟ چرا هرچی می پرسیدم یونی کجاس فقط گریه میکردن پس؟ یونس_قرار شد یه سوپرایز کوچولو بشی ولی طاقت نیاوردی خانوم کوچولو من، قربون طاقتت. _وای خیلی بدین شماها همش نقشه بود، گریه هاشون، اداهاشون. یونس_آره خخخخ _همتون بدین، نامردا کیک و دسته گل ازبین رفت چرا همچین کاری کردین آخه؟ دست منه تو دستاتو سهم منه همه دنیاتو جونه منی میمونم با تو هرشب تو خوابمی رویاتو بگو به خود من حرفاتو میدونی نمیگیرن جاتو فقط با تو عشقم میتونم اروم شم بازم مثل هرشب بیا تو اغوشم رو هر کی به جز تو چشامو میبندم تو رو میبینم تو ایندم یهو این آهنگ شادمهر تو اتاق پیچید، مازیار کیک به دست، بقیه هم پشت سرش اومدن داخل اتاق، کیکی که من سفارش داده بودم‌. ولی اونکه از دستم افتاد!!! پس اینو از کجا آوردن دقیقا شبیه اون؟!!!! همه اومده بودن، ازخانواده هامون بگیر تا دوست و آشنا، ذوق مرگ شده بودم، یونس هم با آهنگ لب خوانی میکرد بیشتر خرکیف میشدم.
  10. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    پارت124 } کسی بهم جوابی نداد، _باشمام میگم چیشده؟یکی حرف بزنه رفتم در اتاق، یونس اونجا نبود.کیک و دسته گل رز بی اراده ازدستم افتاد. _یونسم کوو؟شاهین یونس کو؟ شاهین نگاهی بهم انداخت و سرشو انداخت پایین شونه هاش ازشدت گریه تکون میخوردن. باصدای بلند تر فریاد زدم: _یونس من کجاست تورو خدا جواب بدین دخترا دورمو باگریه گرفتن سعی داشتن ارومم کنن،نمیتونستم تکون بخورم. _سمانه یونس کجاس بهم بگو توروخدا بگو یونس کجاس سمانه_اروم باش عزیزم،بیا بشین _چی چی رو آروم باشم؟ یونس کجاست لعنتیا حرف بزنید! دیگه داشتم دیوونه میشدم، هیشکی بهم جوابی نمیداد،یه چیزایی میومد تو ذهنم ولی نمیتونستم، نمیشد اصلا به خودم بقبولانم،وحشت میکردم از فکرو خیال خودم.چند قدم فاصله گرفتم از بچه ها،جلو چشام سیاهی رفت هیچی رو ندیدم،بچه ها از روزمین بلندم کردن. مازیار سراسیمه اومد طرفم. مازیار_سپیده حالت خوبه؟! بابی حالی تموم چشامو واکردم: _ یونسم کو؟ توروخدا بگو یونسمو کجابردن؟ مازیار_بیا ببرمت پیش یونس،ولی قول بده آروم باشی ته دلم انگار یه چیزی شکست،مازیار دستمو گرفت و دنبال خودش میکشوند،بقیه بچه هام دنبالمون میومدن،هرقدمی که برمیداشتم ترس بیشتری تو وجودم شعله ورمیشد،هیچ صدایی تو اون سالن به گوشم نمیرسید بجز صدای یونس. انگار صدای یونس رو ضبط کرده بودن باهدفن تو گوشم درحال پخش بود،چشام گره خورد به تابلو سرد خانه،چشام لحظه به لحظه تار تر میشد خوردم زمین،واسه چند لحظه صدای بچه هارو شنیدم که صدام میزدن ولی بعدش کاملا ازاین دنیا بیخبر شدم. دلم برا روزایی که نمیشناختمت تنگ شده!!! روزایی که بهم میگفتیم شما!!! روزایی که دسته همو نمیگرفتیم از خجالت!!! روزایی که اگه میخواستیم بغله هم بشینیم یه وجب بینمون فاصله بود!!! روزایی که اسمه همو بی دلیل صدا میکردیم تا اون (جانم) رو بشنویم!!! روزایی که از یه ثانیه بعدمون خبر نداشتیم ولی برا چند ماهه بعدمون حرف میزدیم!!! روزایی که از کجا تا کجا میرفتیم تا فقط چند دقیقه همو ببینیم!!! روزایی که هرروز از هم میپرسیدیم چقدر دوسم داری؟؟؟ تنهام نمیزاری؟؟؟ روزایی که اسمه همدیگرو همه چی سیو میکردیم جز اسم خودمون!!! روزایی ک تو بارون منتظرت بودم!! روزایی که….. کاش هیچوقت نمیشناختیم همو!!! یونسم!! نیستی ، و کوچه های تنهایی ام را . . . هیچ شمعی روشن نمی کند بی تو . . . هر شب ، شام ِ غریبان من است.
  11. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت 123 } دیروقت بود که رسیدم خونه،به سختی یه شیرینی فروشی باز پیدا کردم،حیف بود دست خالی میرفتم خونه آخه یونسم صدامو شنیده بود،مامان بابا هنوز بیدار بودن. مامان_سلام سپیده جان خوبی مادر؟ _سلام مامانم! از این بهتر نمیتونم باشم مامان_خیره ایشالا باشیرینی اومدی یونس خوبه؟ _اره مامان خوبه امروز باهاش حرف زدم مامان،صدامو شنید مامان حس کرد کنارشم بهم فهموند که تنهام نمیزاره دستای مامانمو گرفته بودم و با آب و تاب براش حرف می زدم این وسطا اشک شوقم همراهیم میکرد،بابا هم به جمع ما اضافه شد خیلی خوشحال شدن،رفتم تو اتاقم خیلی وقت بود درست و حسابی تو اتاقم نمونده بودم،بیشتر وقتا بیمارستان میموندم بعضی شبا هم که میرفتم خونه شب از نصفه میگذشت واصلا حال نشستن نداشتم یه راست میخوابیدم صبح زود هم راهی بیمارستان میشدم ،نگاهی به اتاقم کردم، چه شب ها توهمین اتاق،روهمین تخت،کنار همین پنجره تلفنی با یونسم حرف میزدم،دعوا میکردیم،میخندیدیم، کاش اون شب ها هیچ وقت صبح نمیشدن یا اون صبح ها که با زنگ یونس بیدارمیشدم هرگز شب نمیشدن.! دلم لک زده بود برای صبحی که با صدای یونس شروع بشه، افکار منفی رو از خودم دور کردم،این دل بیشعورم طوری حسرت گذشته رو میخورد که انگار از آینده خبری نبود، به خودم دلداری میدادم که یونی همین روزا بیدار میشه و تااخر عمر شب ها و صبح های قشنگی با حضورش بهم هدیه میده. باید امید میگرفتم خودم که هیچ حداقل بخاطر مامان و بابا بخاطر یونس،طفلی مامان و بابا خیلی اذیت میشدن همش نگران من بودن، باید با روحیه بهتری میرفتم به دیدن یونس باید بهش انرژی میدادم تا زودتر برگرده کنارم.شدیدا به خواب احتیاج داشتم،تواین 28 روز به قدر کافی بی خوابی کشیده بودم،چند لحظه از تماس سرم با بالش گذشت که خوابم برد. به طرز عجیبی ازخواب پریدم،انگار از بلندی پرت شده بودم،به ساعت نگاه کردم 10صبح بود باعجله لباس پوشیدم و رفتم پایین. مامان_سلام کجا میری؟ _عه سلام مامان نرفتی مطب؟ مامان_نه عزیزم امروز موندم خونه کنار تو باشم برات یه غذای خوشمزه بپزم _مرسی ولی لازم نبود من میرم بیرون یه جا کار دارم بعدش میرم بیمارستان. مامان_یه امروز نرو دخترم بخدا رنگ به روت نمونده. _یونس که بیدار بشه رنگی میشم مامان مامان_بیدار میشه ایشالا نگران نباش قربونت برم،توروخدا مراقب خودت باش انقد خون به جیگرم نکن سپیده _چشممم مامان خوشگلم امروز بخاطر تو میمونم خونه خوبه؟ مامان_اره عزیزدلم یه صبحانه مختصر خوردم و رفتم بیرون،کار خیلی مهمی داشتم.رفتم نزدیک ترین شیرینی فروشی سفارش کیک دادم. _آقا روش بنویسید: سالگرد عاشقیمون مبارک. فروشنده_چشم خانوم برگشتم خونه،ناهار رو با مامان خوردم،یکی دو ساعت استراحت کردم و رفتم خرید، یه مانتو قرمز بلند خریدم خیلی خوشگل بود،یونی عاشق رنگ قرمزه،یه پیراهن ست با مانتو خوردم برای یونس خریدم،سالگرد آشناییمون بود،کاش یونس بیدار بود کاش کنارم بود اونم برای من کادو میگرفت.شب به دوستای خودم و یونی زنگ زدم و برای جشن فردا دعوتشون کردم،مازیار لطف کرد و تزیین اتاق یونی رو به عهده گرفت،قرار شد همون شب اونجا رو آماده کنه،یه حس عجیبی داشتم،هم خوشحال بودم هم نگران.چند تا اهنگ گوش کردم،کمی آروم شدم و خوابیدم.صبح زود بیدار شدم هنوزم دلشوره داشتم اما توجهی نکردم، حسابی به خودم رسیدم،رفتم کیک رو تحویل گرفتم،یه کیک دایره شکل که دختر و پسری زیر یه چتر کنار هم بودن و کلی قلب ریخته بود رو سرشون.یونی رز قرمز هم دوس داشت،توراه کنار گل فروشی نگه داشتم،دلشوره امونمو بریده بود به طوری که نمیتونستم نفس بکشم،گل فروش دسته گل رو گرفت سمتم نتونستم ازش بگیرم،با دستم قلبمو محکم چنگ زدم،احساس میکردم داره از جاش کنده میشه. گلفروش_خانووم؟حالتون خوبه؟بشینید رو این میز. نشستم رو میز،گلفروش یه لیوان اب بهم داد،هیچ تاثیری نداشت ولی باید تظاهر میکردم که خوبم. گلفروش_حالتون بهتره؟ _بله خیلی ممنونم ازتون دسته گل رو حساب کردم و سوار ماشین شدم،حالم اصلا خوش نبود،دلشوره داشت میکشت منو نفسم بالا نمیومد،به سختی خودمو رسوندم به بیمارستان.ازماشین پیاده شدم. وارد بیمارستان که شدم پاهام شروع به لرزیدن کرد،نمیتونستم راه برم لرزش بدنم رو از دور هم میشد حس کرد، آروم آروم مسیر رسیدن به اتاق یونس رو طی کردم،مدام نفس عمیق میکشیدم تاشاید ازاین حالت بیرون بیام.رسیدم به آخرین سالن که اتاق یونس در اون قرار داشت.همه ی مهمونا اومده بودن اما چه اومدنی. هر کدوم با حالتی غمبار ایستاده بودن.شاهین دوست صمیمی یونی و مازیار جلوی اتاق روی زمین نشسته بودن.پاهام قفل شده بودن هیچ تکونی نمیخوردم فقط به اونا نگاه میکردم.مغزم ترکیده بود،باخودم میگفتم اینا چشونه اخه؟ یونی که حالش خوبه حتما اتفاق دیگه ای افتاده.با جون کندن نزدیک شدم همه بهم نگا کردن،داشتن گریه میکردن موهای بدنم سیخ شد، _چیشده؟ چتونه شماها؟
  12. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت122 } وقتی رسیدم جلو اتاق یونی،مامانش گریه کنان دستاشو سمت آسمون برده بود و داشت زیر لب دعا میکرد، این انصاف نبود من برم داخل و مامانش از بیرون انتظار بکشه. _حاج خانوم،پاشو برو پسرتو ببین حاج خانوم_ نمیزارن برم دخترم _میزارن خودم اجازشو گرفتم پاشو حاج خانوم_پس تو چی؟ _اگه وقت باقی موند منم میرم پیشش حاج خانوم _ ازت ممنونم سپیده جان بهش یه لبخند زدم و راهیش کردم که پسرشو ببینه. حاج خانوم هم جواب اون بخشش من رو داد و زود اومد بیرون تا منم بتونم ببینمش. حالا که نوبت من شده بود پاهام نای حرکت نداشتن انگار سنگین شده بودن. حاج خانوم_برو عزیز دلم برو پیشش حاج خانوم دستمو گرفت و تا جلوی در اتاق راهیم کرد، رفتم بالا سرش، یه پسر خوشگل وهیکلی رو تخت دراز کشیده بود،یونس من بود،تودلم میگفتم کاش میمردم و تو همچین روزی نمیدیدمت یونی! دستاشو گرفتم سرد بودن،گرمای همیشه رو نداشتن، _سلام یونسم،سلام امید قلبم،نمیخوای بیداربشی؟ببین خانومت اومده ها،نگو منتظرم نبودی که بد عصبی میشم ازدستت. صدام لرزون شده بود،تلاش میکردم خودمو کنترل کنم که پیش یونس گریه نکنم. _یونی پاشو باهام حرف بزن بخدا خیلی دلم واسه خنده هات تنگ شده،پاشو عزیزدلم باز به خودت برس از اون عطر دیوانه کنندت بزن آخه چن روزه حسش نکردم، یونس پاشو دیگه چقد میخوای بخوابی؟ دکترت یه حرفایی میزنه!!! ولی من اصلا گوش نمیکنم من امید رو از تو یاد گرفتم یونس تو امید زندگی منی،تونمیتونی بری نمیتونی منو تنها بزاری درسته؟ پاشو جوابمو بده بگو تنهات نمیزارم خانومم بزار جون بگیرم جون دلم. _یونس جان؟؟؟ یکی یدونم پاشو چشاتو واکن،رنگ چشات بهم انرژی میده آخه چطور دلت میاد منو تواین حال بزاری بری هاا؟ سرمو گذاشتم رو دست بی جونش و گریه کنان نق میزدم که تنهام نزاره،ضربان قلبش تند شد دستگاه به صدا در اومد خیلی سر در نمیاوردم سریع دکتر و پرستارا رو خبر کردم. دکتر_خانوم شما بیرون باش _نه میخوام بمونم چیشده یونس چش شد؟؟؟ دکتر _خانوم لطفا بیرون بمون پرستارا منو از اتاق بیرون کردن و پرده اتاق رو کشیدن، نمیدونستم چه اتفاقی قراره بیوفته صدای جیغ و دادم کل بخش رو گرفته بود،سعی میکردن ارومم کنن ولی بی فایده بود لابه لای گریه هام یونس رو صدا میزدم.پایین پنجره نشستم رو زمین حاج خانوم اومد کنارم و بغلم کرد باهم گریه میکردیم،از خدا میخواستم اتفاقی براش نیوفته حاج خانوم رو محکم بغل کرده بودم انگار خدارو در آغوش کشیده بودم و بهش التماس میکردم،یکم بعد دکتر اومد بیرون از اتاق،همه به سمتش هجوم بردیم،همه ازدکتر میپرسیدن که چیشد حالش چطوره: دکتر_آروم باشید لطفا،آقا یونس مثل اینکه واکنش نشون داده _یعنی چی آقای دکتر؟ دکتر _یعنی اینکه علائم حیاتیش برگشته ،تو کماس ولی حس میکنه اطرافش رو _خب این خوبه یا بد؟ دکتر_قطعا خوبه!!! بنظرم باهاش حرف بزنید خیلی بهش کمک میکنه. دکتر از بین ما رفت،ما موندیم و اشک شوق و جیغ و داد،هر کدوم به یه شکل خداروشکر میکردیم،اونشب بعد از 28شب بالاخره میتونستم با حال خوش برم خونه.
  13. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت 121 } حمید،من،مازیار،یونس و بقیه قربانی انتقام شدیم،انتقام کثیف دایی حمید که تو گذشته دست برد و اون رو برای حمید عوض کرد،حمید بی گناه بود اون بازیچه شده بود شاید هر کدوم ازماها جای اون بودیم همین کارهارو میکردیم شایدم کارهای بدتری، با وجود اینکه بی گناه خطابش میکردم اما ته دلم ازش ناراحت بودم و همین امر باعث میشد تو دوراهی بخشش و نفرین گیر کنم،روز آخری که من در اسارت به سر میبردم حمید قبل از صحبت بامن یه قرار با پدرم میزاره و پدرم با سند و مدرک واقعیت رو به حمید توجیح میکنه،شاید اگر با پدرم صحبت نمیکرد از کارش پشیمون و تسلیم نمیشد هرچند جرم خودش رو سنگین تر میکرد ولی درکل هممون شانس آوردیم به خصوص من، چون تونستم دوباره یونسم رو ببینم درسته که تو وضعیت خوبی ندیدمش اما برای من آرامش بخش بود دیدنش حتی از پشت یه پنجره ضخیم. هر روز صب زود میرفتم بیمارستان و تا دیروقت کنار یونی میموندم،بعضی شبا هم کنارش میخوابیدم،کجا میتونستم برم جایی رو جز بیمارستان نداشتم،آخه همه زندگی من اونجا رو یه تخت دراز کشیده بود،سرد و بی حرکت. مازیار_سپیده جان بیا بریم خونه دیر وقته عزیزم _نمیام مازی توبرو مازیار_سپیده تو از صبح تاشب اینجا بمونی هیچ فرقی به حال یونس نمیکنه فقط خودت خسته میشی،توکه دوس نداری یونس بفهمه چقد خودتو اذیت کردی؟؟ _کاش یونس برگرده هرچقدر دلت میخواد آمار کارای منو بهش بده مازیار_گریه نکن خانوم کوچولو برمیگرده کجا میخواد بره این گنده بک _ مازی میشه یه کاری کنی برم پیشش فقط چند دقیقه، مازیار_سپیده اجازه نمیدن عزیزم _بیا باهم بریم پیش دکترش شاید اجازه داد باهم رفتیم اتاق دکتر یونس،امید وار بودم اجازه بده ببینمش. مازیار_سلام آقای دکتر خسته نباشید دکتر_سلام!متشکرم،درخدمتم چه کاری ازدستم برمیاد؟؟؟ مازیار_آقای دکتر میشه ایشون چن لحظه بره پیش یونس؟ دکتر_اصلا امکانش نیست باور کنید به صلاحش نیست برید داخل اتاق،چون شرایط وخیمی داره اگه یه عفونت کوچولو به بدنش وارد بشه اوضاع ازاینی که هست بدتر میشه،هرچند الان هم امید چندانی به برگشتش نیست و فقط هزینه الکی میکنید، _آقای دکتر من کاری به این حرفا ندارم ،من فقط میخوام ببینمش،بخدا دلم خیلی تنگشه بقران دلم تنگ خنده هاشه به امام حسین دلم تنگ نگاهاشه بزار برم پیشش آقای دکتر اون همه زندگی منه. سرمو پایین گرفتم تا اشکامو نبینن خجالت نمیکشیدما کاری نکرده بودم که خجالت بکشم واسه دیدن عشقم میجنگیدم، فقط نمیخواستم اشکامو ببینن همین،خیره شده بودم به دیوار روبه روم و به حرف های دکتر فکر میکردم که از ناامیدی حرف میزد. دکتر_زیاد طولش نده لطفا سرمو بلند کردم که اینبار اشک شوق رو ببینن. _اگه بدونین چقد خوشحالم کردین خیلی زود تر اینا اجازه داده بودین. سراسیمه از اتاق دکتر رفتم بیرون و پشت سرم داد میزدم مرسی آقای دکتر دمت گرم،نمیدونستم باید اشک شوق بریزم بخاطر دیدنش یا گریه کنم بخاطر خاب عمیقی که توش بود، من میدویدم طفلی مازیار هم پشت سرم میومد،هرچقدر صدام میزد جوابی نمیدادم فقط قدرتمو بیشتر میکردم که زودتر برسم به یونس.
  14. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت 120 } حمید_منو ببخش سپیده!! هیچی نگفتم فقط گریه کردم. حمید_به داییم زنگ زدم داره میاد اینجا،پلیس هم توراهه از سالن بیرون رفت،انقد گریه کرده بودم چشام جایی رو نمیدید،بعدش از حال رفتم. صدای مازیار تو گوشم بود،چشامو که وا کردم همه هجوم آوردن بالاسرم،از اعضای خانواده خودم بگیر تا دوست و آشنا. _اینجا چخبره؟من کجام؟؟!! مازیار_هول نکن اینجا بیمارستانه همه باهام احوال پرسی کردن و رفتن بیرون،فقط مازیار موند کنارم،دستامو گرفت. _مازیار چیشد؟ منو چطوری پیدا کردین؟ مازیار_حمید به پلیس زنگ زد کم کم یادم اومد چه اتفاقی افتاد،یهو یونس اومد تو ذهنم: _یونس کو؟ مازیار هیچ جوابی نداد _باتوم مازیار!یونسم کووو؟؟حالش خوبه؟ نشستم رو تخت و به مازیار خیره شدم،داشت گریه میکرد،بلند داد زدم روسرش: _چرا گریه میکنی مازیار؟ یونس چش شده جواب بده لعنتی مازیار_حالش خوب نیس هق هقش رومخم بود،هنگ کرده بودم. _کجاست الان؟ دستمو گرفت باهم از اتاق رفتیم بیرون،بابا اینا میخواستن بیان جلو که مازیار اشاره کرد سرجاشون بمونن.سبحان یه ویلچر برام آورد راه رفتن سخت بود برام،سوار آسانسور شدیم،هرچی نزدیک تر میشدیم قلبم تندر میزد نفسم بالا نمیومد،رفتیم بخش مراقبت های ویژه.کنار یه شیشه بزرگ وایسادیم،خانواده یونس هم اونجا بودن.مازیار چند قدم عقب رفت و کنار دیوار ایستاد،لنگ لنگان از رو ویلچر بلند شدم،پشت اون شیشه بزرگ یونس من دراز کشیده بود،سرش باندپیچی شده بود،رو چشاش دوتا چسب زده بودن، نمیدونستم باید چیکار کنم،فقط نگاش میکردم،برگشتم سمت مازیار و خانواده یونس همه داشتن گریه میکردن، _چرا گریه میکنید؟ چیشده؟ چرا رو چشاش چسب زدن؟؟؟ هیشکی بهم جوابی نداد،بغضم ترکید دادزدم: _یکی به من جواب بده یونس من چش شده هااااا؟؟؟!!! خوردم زمین،مامان یونی دوید سمتم. _حاج خانوم یونس چشه توروخدا بهم بگو حاج خانوم_مثل یونسم میگی حاج خانوم،دلم میخواست تو شرایط بهتری میدیدمت بازم گریه امونمو برید، مامان یونی بغلم کرد باهم گریه میکردیم،من واسه عشقم و اون واسه پسرش. یونس من زندگی من،مرگ مغزی شده بودهیچ کاری از دست من برنمیومد براش انجام بدم،واین دیوانه کننده بود. دو روز بعد مرخص شدم و رفتم خونه.تکیه دادن به اون شیشه شده بود کار هرروزم،دوهفته از پیدا شدن من گذشته بود،کنار یونس بودم که بابام زنگ زد: _جانم بابا؟ بابا_خوبی دخترم؟ _کنار یونس بهترم بابا_ انقدر خودتو اذیت نکن سپیده برو خونه یکم استراحت کن _راحتم بابا بابا_خیلی خب پس آماده شو میام دنبالت بریم حمید میخواد باهات صحبت کنه _چه صحبتی؟ بابا_نمیدونم خیلی اصرار کرده تا این ملاقات انجام بشه به همراه بابا رفتم زندان،چند دقیقه بعد حمید اومد پشت شیشه و گوشی رو برداشت، حمید_خیلی خوشحالم که اومدی!! _چی میخواستی بگی؟! حمید_بخاطر این اتفاقا شرمندم سپیده، _شرمندگی تو یونس رو برمیگردونه؟ حمید_نه ولی میخوام بدونی چقد پشیمونم، باور کن سپیده منم گول خوردم،از بچگیم آرزوی گرفتن انتقام پدرم تو ذهنم حک شده بود،درسته بخاطر انتقامم به تو نزدیک شدم اما بعدش دوست داشتم سپیده خیلی آروم و بی صدا گریه میکرد،حمید هم یه قربانی بود درست مثل من،شاید اگه منم جای حمید بودم فقط به انتقام فکر میکردم،شاید مقصر سرنوشت بود یاشایدم خود ماها، که بجای اینکه دنبال واقعیت بگردیم خودمونو با یه مشت دروغ خواب میکنیم.
  15. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت 119 } ازخواب بیدار شدم ولی چشمامو باز نکردم،همه جا ساکت بود انگار سکوت فضا مانع بازکردن چشام میشد،صدای بازشدن در تو سرم پیچید،چشامو وا کردم،تار میدیدم سرگیجه عجیبی داشتم،یه مرد بلند قد داشت بهم نزدیک میشد،نزدیک تر ک شد کنارم زانو زد: حمید_بیدار شدی؟! _اینجا کجاست؟من واسه چی اینجام؟! حمید_اینجا یه جای دوره،اومدی مهمونی شروع کرد به بلند بلند خندیدن، _اینجا چخبره؟ حمید_خبر ک زیاده فقط موندم چطوری بهت بگم _یونسم کو؟چه بلایی سرش اومد؟ حمید_اخی دلت براش تنگ شده؟الهی _حمید توروخدا بزار برم حمید_کجا بری آخه ؟! دیر اومدی زودم بری؟؟؟نه نه تو مرام مهمون نوازی من نیس عزیزم. _حمید من باید یونس رو ببینم همین که حرفم تموم شد یه کشیده محکم خوابوند توصورتم،چند قطره خون از گوشه لبم چکید. حمید_خیلی عوضی شدی سپیده،بخاطر من هیچ وقت به هیشکی التماس نکردی ولی حالا واسه این پسره... کلافه دستی به موهاش کشید و بلند شد. _چون تو لیاقت نداشتی دوباره به سمتم هجوم آورد و تا میخورد کتکم زد،جون تو بدنم نبود حتی نمیتونستم تکون بخورم،تنها چیزی که تو ذهنم بود فقط یونی بود خیلی نگرانش بودم،ازش بیخبر بودم و دلم شور میزد براش.از بیقراری روز هارو میشمردم،عصر روز شیشم بود،حمید برام اب و غذا میاورد اما نمیتونستم بخورم به اصرار حمید یکی دو لقمه میخوردم بعدش باز دعوامون میشد،خیلی بی حال بودم جون تو بدنم نبود،همش فکرم پیش یونس بود،چهره خونیش یه لحظه هم از جلو چشام محو نمیشد،ازخدا میخواستم یه دیدار دیگه داشته باشم بایونس،ازش میخواستم عمرم به قدری کفاف بده که واسه آخرین بار ببینمش. با اب سردی که حمید ریخت توصورتم ازخواب پریدم،خواب که چه عرض کنم بیهوش شده بودم،یه تکونی به خودم دادم تموم بدنم درد میکرد،یه ناله خفیف کردم. حمید_خوبی؟ _مگه فرقیم میکنه؟ حمید_بزار کمکت کنم بلند شو _دستتو بکش عوضی حمید_لج نکن سپیده _گفتم به من دست نزن کثافت حمید_خیلی خب آروم باش ازسالن خارج شد و چن دقیقه بعد با جعبه اولیه برگشت. حمید_بزار زخماتو ببندم _نمیخواد برو کنار حمید _سپیده لج نکن،اون روی منو بالا نیار لطفا مشغول تمیز کردن صورتم شد،بتادین رو میزد رو زخمام درد داشتم، حمید_من نمیخواستم اینطوری بشه!!! من فقط میخواستم یه مدت دور نگهت دارم تا پدرت عذاب بکشه _چه عذابی؟مگه بابام چیکارت کرده لعنتی؟؟؟ حمید_بابامو کشته!!!! _بابای تو؟؟؟ حمید_اره،من پسر مسعود شایانم،همون که با گلوله پدرت مرد . بالاخره جواب تموم سوالامو گرفتم،اونجا بود که فهمیدم نقش حمید این وسط چیه و اون مرد چرا من و مازیار رو بازی داده،همش یه نقشه کثیف بود دایی حمید واقعیت رو عوض کرده بود و یه قصه جدید رو براش تعریف کرده بود، دایی حمید هم با مسعود و اون باند قاچاق شریک بودن بخاطر انتقام حمید رو گول میزنه و این همه نقشه میکشن. حمید_ داییم گفت پدرم عمدا به قتل رسیده،خیلی فکر کردم،تنها گزینه تو بودی! _من؟؟خیلی نامردی حمید خیلی گریه هام اوج گرفتن. حمید_فکر کردم اگه آتیش بندازم تو خانواده شما آروم میشم،ولی نشدم! تصمیم گرفتم یونس رو ازت جدا کنم شاید آروم بشم،نشدم! _یعنی تو باعث تصادف یونس شدی؟؟؟ هیچ جوابی ازش نشنیدم،سرشو پایین انداخت،دوباره سوال کردم ولی بلند تر. _باتوم حمید جواب بده تو ماشین یونس رو دستکاری کردی؟؟؟ سکوتش آتیش میزد جیگرم رو، نمیخواستم قبول کنم باورم نمیشد کسی که این همه بدبختی سرم آورد حمید بوده باشه،نمیتونستم باور کنم که حمید هیچ وقت دوسم نداشته و همه حرفاش دروغ بوده.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×