رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Mahnazk77

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    852
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Mahnazk77 در 24 فروردین 1396

Mahnazk77 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

4,655 بار تشکر شده

درباره Mahnazk77

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    نوشتن.خوانندگی.گیتارررر.عشقممم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,641 بازدید کننده نمایه
  1. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت122 } وقتی رسیدم جلو اتاق یونی،مامانش گریه کنان دستاشو سمت آسمون برده بود و داشت زیر لب دعا میکرد، این انصاف نبود من برم داخل و مامانش از بیرون انتظار بکشه. _حاج خانوم،پاشو برو پسرتو ببین حاج خانوم_ نمیزارن برم دخترم _میزارن خودم اجازشو گرفتم پاشو حاج خانوم_پس تو چی؟ _اگه وقت باقی موند منم میرم پیشش حاج خانوم _ ازت ممنونم سپیده جان بهش یه لبخند زدم و راهیش کردم که پسرشو ببینه. حاج خانوم هم جواب اون بخشش من رو داد و زود اومد بیرون تا منم بتونم ببینمش. حالا که نوبت من شده بود پاهام نای حرکت نداشتن انگار سنگین شده بودن. حاج خانوم_برو عزیز دلم برو پیشش حاج خانوم دستمو گرفت و تا جلوی در اتاق راهیم کرد، رفتم بالا سرش، یه پسر خوشگل وهیکلی رو تخت دراز کشیده بود،یونس من بود،تودلم میگفتم کاش میمردم و تو همچین روزی نمیدیدمت یونی! دستاشو گرفتم سرد بودن،گرمای همیشه رو نداشتن، _سلام یونسم،سلام امید قلبم،نمیخوای بیداربشی؟ببین خانومت اومده ها،نگو منتظرم نبودی که بد عصبی میشم ازدستت. صدام لرزون شده بود،تلاش میکردم خودمو کنترل کنم که پیش یونس گریه نکنم. _یونی پاشو باهام حرف بزن بخدا خیلی دلم واسه خنده هات تنگ شده،پاشو عزیزدلم باز به خودت برس از اون عطر دیوانه کنندت بزن آخه چن روزه حسش نکردم، یونس پاشو دیگه چقد میخوای بخوابی؟ دکترت یه حرفایی میزنه!!! ولی من اصلا گوش نمیکنم من امید رو از تو یاد گرفتم یونس تو امید زندگی منی،تونمیتونی بری نمیتونی منو تنها بزاری درسته؟ پاشو جوابمو بده بگو تنهات نمیزارم خانومم بزار جون بگیرم جون دلم. _یونس جان؟؟؟ یکی یدونم پاشو چشاتو واکن،رنگ چشات بهم انرژی میده آخه چطور دلت میاد منو تواین حال بزاری بری هاا؟ سرمو گذاشتم رو دست بی جونش و گریه کنان نق میزدم که تنهام نزاره،ضربان قلبش تند شد دستگاه به صدا در اومد خیلی سر در نمیاوردم سریع دکتر و پرستارا رو خبر کردم. دکتر_خانوم شما بیرون باش _نه میخوام بمونم چیشده یونس چش شد؟؟؟ دکتر _خانوم لطفا بیرون بمون پرستارا منو از اتاق بیرون کردن و پرده اتاق رو کشیدن، نمیدونستم چه اتفاقی قراره بیوفته صدای جیغ و دادم کل بخش رو گرفته بود،سعی میکردن ارومم کنن ولی بی فایده بود لابه لای گریه هام یونس رو صدا میزدم.پایین پنجره نشستم رو زمین حاج خانوم اومد کنارم و بغلم کرد باهم گریه میکردیم،از خدا میخواستم اتفاقی براش نیوفته حاج خانوم رو محکم بغل کرده بودم انگار خدارو در آغوش کشیده بودم و بهش التماس میکردم،یکم بعد دکتر اومد بیرون از اتاق،همه به سمتش هجوم بردیم،همه ازدکتر میپرسیدن که چیشد حالش چطوره: دکتر_آروم باشید لطفا،آقا یونس مثل اینکه واکنش نشون داده _یعنی چی آقای دکتر؟ دکتر _یعنی اینکه علائم حیاتیش برگشته ،تو کماس ولی حس میکنه اطرافش رو _خب این خوبه یا بد؟ دکتر_قطعا خوبه!!! بنظرم باهاش حرف بزنید خیلی بهش کمک میکنه. دکتر از بین ما رفت،ما موندیم و اشک شوق و جیغ و داد،هر کدوم به یه شکل خداروشکر میکردیم،اونشب بعد از 28شب بالاخره میتونستم با حال خوش برم خونه.
  2. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت 121 } حمید،من،مازیار،یونس و بقیه قربانی انتقام شدیم،انتقام کثیف دایی حمید که تو گذشته دست برد و اون رو برای حمید عوض کرد،حمید بی گناه بود اون بازیچه شده بود شاید هر کدوم ازماها جای اون بودیم همین کارهارو میکردیم شایدم کارهای بدتری، با وجود اینکه بی گناه خطابش میکردم اما ته دلم ازش ناراحت بودم و همین امر باعث میشد تو دوراهی بخشش و نفرین گیر کنم،روز آخری که من در اسارت به سر میبردم حمید قبل از صحبت بامن یه قرار با پدرم میزاره و پدرم با سند و مدرک واقعیت رو به حمید توجیح میکنه،شاید اگر با پدرم صحبت نمیکرد از کارش پشیمون و تسلیم نمیشد هرچند جرم خودش رو سنگین تر میکرد ولی درکل هممون شانس آوردیم به خصوص من، چون تونستم دوباره یونسم رو ببینم درسته که تو وضعیت خوبی ندیدمش اما برای من آرامش بخش بود دیدنش حتی از پشت یه پنجره ضخیم. هر روز صب زود میرفتم بیمارستان و تا دیروقت کنار یونی میموندم،بعضی شبا هم کنارش میخوابیدم،کجا میتونستم برم جایی رو جز بیمارستان نداشتم،آخه همه زندگی من اونجا رو یه تخت دراز کشیده بود،سرد و بی حرکت. مازیار_سپیده جان بیا بریم خونه دیر وقته عزیزم _نمیام مازی توبرو مازیار_سپیده تو از صبح تاشب اینجا بمونی هیچ فرقی به حال یونس نمیکنه فقط خودت خسته میشی،توکه دوس نداری یونس بفهمه چقد خودتو اذیت کردی؟؟ _کاش یونس برگرده هرچقدر دلت میخواد آمار کارای منو بهش بده مازیار_گریه نکن خانوم کوچولو برمیگرده کجا میخواد بره این گنده بک _ مازی میشه یه کاری کنی برم پیشش فقط چند دقیقه، مازیار_سپیده اجازه نمیدن عزیزم _بیا باهم بریم پیش دکترش شاید اجازه داد باهم رفتیم اتاق دکتر یونس،امید وار بودم اجازه بده ببینمش. مازیار_سلام آقای دکتر خسته نباشید دکتر_سلام!متشکرم،درخدمتم چه کاری ازدستم برمیاد؟؟؟ مازیار_آقای دکتر میشه ایشون چن لحظه بره پیش یونس؟ دکتر_اصلا امکانش نیست باور کنید به صلاحش نیست برید داخل اتاق،چون شرایط وخیمی داره اگه یه عفونت کوچولو به بدنش وارد بشه اوضاع ازاینی که هست بدتر میشه،هرچند الان هم امید چندانی به برگشتش نیست و فقط هزینه الکی میکنید، _آقای دکتر من کاری به این حرفا ندارم ،من فقط میخوام ببینمش،بخدا دلم خیلی تنگشه بقران دلم تنگ خنده هاشه به امام حسین دلم تنگ نگاهاشه بزار برم پیشش آقای دکتر اون همه زندگی منه. سرمو پایین گرفتم تا اشکامو نبینن خجالت نمیکشیدما کاری نکرده بودم که خجالت بکشم واسه دیدن عشقم میجنگیدم، فقط نمیخواستم اشکامو ببینن همین،خیره شده بودم به دیوار روبه روم و به حرف های دکتر فکر میکردم که از ناامیدی حرف میزد. دکتر_زیاد طولش نده لطفا سرمو بلند کردم که اینبار اشک شوق رو ببینن. _اگه بدونین چقد خوشحالم کردین خیلی زود تر اینا اجازه داده بودین. سراسیمه از اتاق دکتر رفتم بیرون و پشت سرم داد میزدم مرسی آقای دکتر دمت گرم،نمیدونستم باید اشک شوق بریزم بخاطر دیدنش یا گریه کنم بخاطر خاب عمیقی که توش بود، من میدویدم طفلی مازیار هم پشت سرم میومد،هرچقدر صدام میزد جوابی نمیدادم فقط قدرتمو بیشتر میکردم که زودتر برسم به یونس.
  3. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت 120 } حمید_منو ببخش سپیده!! هیچی نگفتم فقط گریه کردم. حمید_به داییم زنگ زدم داره میاد اینجا،پلیس هم توراهه از سالن بیرون رفت،انقد گریه کرده بودم چشام جایی رو نمیدید،بعدش از حال رفتم. صدای مازیار تو گوشم بود،چشامو که وا کردم همه هجوم آوردن بالاسرم،از اعضای خانواده خودم بگیر تا دوست و آشنا. _اینجا چخبره؟من کجام؟؟!! مازیار_هول نکن اینجا بیمارستانه همه باهام احوال پرسی کردن و رفتن بیرون،فقط مازیار موند کنارم،دستامو گرفت. _مازیار چیشد؟ منو چطوری پیدا کردین؟ مازیار_حمید به پلیس زنگ زد کم کم یادم اومد چه اتفاقی افتاد،یهو یونس اومد تو ذهنم: _یونس کو؟ مازیار هیچ جوابی نداد _باتوم مازیار!یونسم کووو؟؟حالش خوبه؟ نشستم رو تخت و به مازیار خیره شدم،داشت گریه میکرد،بلند داد زدم روسرش: _چرا گریه میکنی مازیار؟ یونس چش شده جواب بده لعنتی مازیار_حالش خوب نیس هق هقش رومخم بود،هنگ کرده بودم. _کجاست الان؟ دستمو گرفت باهم از اتاق رفتیم بیرون،بابا اینا میخواستن بیان جلو که مازیار اشاره کرد سرجاشون بمونن.سبحان یه ویلچر برام آورد راه رفتن سخت بود برام،سوار آسانسور شدیم،هرچی نزدیک تر میشدیم قلبم تندر میزد نفسم بالا نمیومد،رفتیم بخش مراقبت های ویژه.کنار یه شیشه بزرگ وایسادیم،خانواده یونس هم اونجا بودن.مازیار چند قدم عقب رفت و کنار دیوار ایستاد،لنگ لنگان از رو ویلچر بلند شدم،پشت اون شیشه بزرگ یونس من دراز کشیده بود،سرش باندپیچی شده بود،رو چشاش دوتا چسب زده بودن، نمیدونستم باید چیکار کنم،فقط نگاش میکردم،برگشتم سمت مازیار و خانواده یونس همه داشتن گریه میکردن، _چرا گریه میکنید؟ چیشده؟ چرا رو چشاش چسب زدن؟؟؟ هیشکی بهم جوابی نداد،بغضم ترکید دادزدم: _یکی به من جواب بده یونس من چش شده هااااا؟؟؟!!! خوردم زمین،مامان یونی دوید سمتم. _حاج خانوم یونس چشه توروخدا بهم بگو حاج خانوم_مثل یونسم میگی حاج خانوم،دلم میخواست تو شرایط بهتری میدیدمت بازم گریه امونمو برید، مامان یونی بغلم کرد باهم گریه میکردیم،من واسه عشقم و اون واسه پسرش. یونس من زندگی من،مرگ مغزی شده بودهیچ کاری از دست من برنمیومد براش انجام بدم،واین دیوانه کننده بود. دو روز بعد مرخص شدم و رفتم خونه.تکیه دادن به اون شیشه شده بود کار هرروزم،دوهفته از پیدا شدن من گذشته بود،کنار یونس بودم که بابام زنگ زد: _جانم بابا؟ بابا_خوبی دخترم؟ _کنار یونس بهترم بابا_ انقدر خودتو اذیت نکن سپیده برو خونه یکم استراحت کن _راحتم بابا بابا_خیلی خب پس آماده شو میام دنبالت بریم حمید میخواد باهات صحبت کنه _چه صحبتی؟ بابا_نمیدونم خیلی اصرار کرده تا این ملاقات انجام بشه به همراه بابا رفتم زندان،چند دقیقه بعد حمید اومد پشت شیشه و گوشی رو برداشت، حمید_خیلی خوشحالم که اومدی!! _چی میخواستی بگی؟! حمید_بخاطر این اتفاقا شرمندم سپیده، _شرمندگی تو یونس رو برمیگردونه؟ حمید_نه ولی میخوام بدونی چقد پشیمونم، باور کن سپیده منم گول خوردم،از بچگیم آرزوی گرفتن انتقام پدرم تو ذهنم حک شده بود،درسته بخاطر انتقامم به تو نزدیک شدم اما بعدش دوست داشتم سپیده خیلی آروم و بی صدا گریه میکرد،حمید هم یه قربانی بود درست مثل من،شاید اگه منم جای حمید بودم فقط به انتقام فکر میکردم،شاید مقصر سرنوشت بود یاشایدم خود ماها، که بجای اینکه دنبال واقعیت بگردیم خودمونو با یه مشت دروغ خواب میکنیم.
  4. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت 119 } ازخواب بیدار شدم ولی چشمامو باز نکردم،همه جا ساکت بود انگار سکوت فضا مانع بازکردن چشام میشد،صدای بازشدن در تو سرم پیچید،چشامو وا کردم،تار میدیدم سرگیجه عجیبی داشتم،یه مرد بلند قد داشت بهم نزدیک میشد،نزدیک تر ک شد کنارم زانو زد: حمید_بیدار شدی؟! _اینجا کجاست؟من واسه چی اینجام؟! حمید_اینجا یه جای دوره،اومدی مهمونی شروع کرد به بلند بلند خندیدن، _اینجا چخبره؟ حمید_خبر ک زیاده فقط موندم چطوری بهت بگم _یونسم کو؟چه بلایی سرش اومد؟ حمید_اخی دلت براش تنگ شده؟الهی _حمید توروخدا بزار برم حمید_کجا بری آخه ؟! دیر اومدی زودم بری؟؟؟نه نه تو مرام مهمون نوازی من نیس عزیزم. _حمید من باید یونس رو ببینم همین که حرفم تموم شد یه کشیده محکم خوابوند توصورتم،چند قطره خون از گوشه لبم چکید. حمید_خیلی عوضی شدی سپیده،بخاطر من هیچ وقت به هیشکی التماس نکردی ولی حالا واسه این پسره... کلافه دستی به موهاش کشید و بلند شد. _چون تو لیاقت نداشتی دوباره به سمتم هجوم آورد و تا میخورد کتکم زد،جون تو بدنم نبود حتی نمیتونستم تکون بخورم،تنها چیزی که تو ذهنم بود فقط یونی بود خیلی نگرانش بودم،ازش بیخبر بودم و دلم شور میزد براش.از بیقراری روز هارو میشمردم،عصر روز شیشم بود،حمید برام اب و غذا میاورد اما نمیتونستم بخورم به اصرار حمید یکی دو لقمه میخوردم بعدش باز دعوامون میشد،خیلی بی حال بودم جون تو بدنم نبود،همش فکرم پیش یونس بود،چهره خونیش یه لحظه هم از جلو چشام محو نمیشد،ازخدا میخواستم یه دیدار دیگه داشته باشم بایونس،ازش میخواستم عمرم به قدری کفاف بده که واسه آخرین بار ببینمش. با اب سردی که حمید ریخت توصورتم ازخواب پریدم،خواب که چه عرض کنم بیهوش شده بودم،یه تکونی به خودم دادم تموم بدنم درد میکرد،یه ناله خفیف کردم. حمید_خوبی؟ _مگه فرقیم میکنه؟ حمید_بزار کمکت کنم بلند شو _دستتو بکش عوضی حمید_لج نکن سپیده _گفتم به من دست نزن کثافت حمید_خیلی خب آروم باش ازسالن خارج شد و چن دقیقه بعد با جعبه اولیه برگشت. حمید_بزار زخماتو ببندم _نمیخواد برو کنار حمید _سپیده لج نکن،اون روی منو بالا نیار لطفا مشغول تمیز کردن صورتم شد،بتادین رو میزد رو زخمام درد داشتم، حمید_من نمیخواستم اینطوری بشه!!! من فقط میخواستم یه مدت دور نگهت دارم تا پدرت عذاب بکشه _چه عذابی؟مگه بابام چیکارت کرده لعنتی؟؟؟ حمید_بابامو کشته!!!! _بابای تو؟؟؟ حمید_اره،من پسر مسعود شایانم،همون که با گلوله پدرت مرد . بالاخره جواب تموم سوالامو گرفتم،اونجا بود که فهمیدم نقش حمید این وسط چیه و اون مرد چرا من و مازیار رو بازی داده،همش یه نقشه کثیف بود دایی حمید واقعیت رو عوض کرده بود و یه قصه جدید رو براش تعریف کرده بود، دایی حمید هم با مسعود و اون باند قاچاق شریک بودن بخاطر انتقام حمید رو گول میزنه و این همه نقشه میکشن. حمید_ داییم گفت پدرم عمدا به قتل رسیده،خیلی فکر کردم،تنها گزینه تو بودی! _من؟؟خیلی نامردی حمید خیلی گریه هام اوج گرفتن. حمید_فکر کردم اگه آتیش بندازم تو خانواده شما آروم میشم،ولی نشدم! تصمیم گرفتم یونس رو ازت جدا کنم شاید آروم بشم،نشدم! _یعنی تو باعث تصادف یونس شدی؟؟؟ هیچ جوابی ازش نشنیدم،سرشو پایین انداخت،دوباره سوال کردم ولی بلند تر. _باتوم حمید جواب بده تو ماشین یونس رو دستکاری کردی؟؟؟ سکوتش آتیش میزد جیگرم رو، نمیخواستم قبول کنم باورم نمیشد کسی که این همه بدبختی سرم آورد حمید بوده باشه،نمیتونستم باور کنم که حمید هیچ وقت دوسم نداشته و همه حرفاش دروغ بوده.
  5. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    {پارت 118 } با بی حوصلگی تموم رفتم سمت خونه،گوشیم مدام زنگ میخورد،یونس بود،چنبار زنگ زدجواب ندادم، از تو آینه عقب رو نگاه کردم یونس پشت سرم بود بعد یهو ازکنار من رد شد،سرعتش زیاد بود تو اون اتوبان شلوغ،سریع شمارشو گرفتم خیلی نگرانش بودم: یونس_الو _این چه وضع رانندگیه چخبرته؟! یونس_ترمز ماشین نمیگیره سپیده،اتوبان شلوغه مجبورم همینطوری ادامه بدم _چی داری میگی یونس؟چرا نمیگیره؟ یونس_نمیدونم چه مرگشه _ یه کاری بکن یونس توروخدا یه کاری بکن یونس_نگران نباش چیزی نمیشه باید برم یه جای خلوت _باشه مراقب خودت باش توروقران گوشیو قطع کرد،تودلم واویلا بود، خیلی نگران بودم همش دعا میکردم، از خدا میخواستم که اونو بهم ببخشه و اتفاقی براش نیوفته،چشامو دوخته بودم به ماشینش و پشت سرش میرفتم،دوباره گوشیم زنگ خورد: یونس_دنبال من نیا سپیده فاصله بگیر بلند داد زدم: _ نمیتونم ،نمیتونم یونس_سپیده عزیزم نیا توروخدا نیا گوشی رو قطع کرد،باخودم میگفتم نکنه این آخرین باریه که صداشو میشنوم نکنه چیزیش بشه،وای نه خدا اون روز رو نیاره، فقط به ماشین یونی نگاه میکردم حواسم به رانندگی هم نبود،تو سه شماره ماشین هیولای یونس رفت هوا، کل اتوبان پربود از صدای ترمز ماشینا،نمیدونم کی ترمز کردم و کی ازماشین پیاده شدم،دویدم سمت ماشین یونی فاصله زیادی نبود اما هرچی میدویدم انگار این راه پایان نداشت،نفس کم میاوردم بعد کلی دویدن رسیدم بالاسر ماشین،نمیشد اسمشو ماشین گذاشت چیزی ازش نمونده بود،چشام گره خورد به صورت خونی یونس،بی اراده جیغ کشیدم صداش میکردم ولی جوابی نمیشنیدم.به کمک مردم از ماشین بیرونش اوردن،سرشو گذاشتم رو پام خیلی ازش خون رفته بود تو اون تاریکی شب چهره مهربونشو میشد دید اما خونی. موهای خونیشو از رو پیشونیش کنار زدم،همش صداش میکردم. یونسم زندگیم باهام حرف بزن،چشای خوشگلتو واکن اقایی همه وجودم چشاتو واکن برام حرف بزن،شونه هاشو تکون میدادم تا شاید بیدار بشه ازاین خواب. همه ی مردم دور منو یونس رو گرفته بودن و سعی میکردن از بغلم بیرونش بکشن ولی اجازه نمیدادم جیغ میکشیدم که کنار برن،آمبولانس رسید،بدن بی جون یونی رو گذاشتن رو برانکارد،با جیغ و داد من واسه چند لحظه چشاشو باز کرد،سعی میکرد حرف بزنه سرمو نزدیک بردم: _حرف بزن یکی یدونم حرف بزن یونس_من....من....ه.ه.هیچ وقت....به تو....دروغ نگفتم... دیگه ازش صدایی نشنیدم،داد میزدم صداش میکردم ولی بی فایده بود،گذاشتنش داخل آمبولانس نزاشتن باهاش برم،توحال خودم نبودم،سرم گیج میرفت تو اون شلوغی چنتا خانوم دستمو گرفتن و نشوندن کنار ماشینم،یه اب معدنی دادن دستم یکم خوردم،سرمو بالا آوردم حمید بالاسرم بود. _حمید؟!!!تویی؟ حمید_اره عزیزم دیگه نه چیزی شنیدم نه چیزی دیدم
  6. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت117 } یونس_میدونی که تانگی بیخیال نمیشم،پس بگو خودتو خلاص کن _دیوونه....خب به این فکر میکردم که بهم برسیم و بچه داربشیم چقد خوب میشه...یعنی میشه؟! یونس_چرا نشه قربون چشات برم،؟!به زودی خانوم خونم میشی،مامان سانیار و هیلا. هردو لبخند زدیم و ناخودآگاه به سمت هم کشیده شدیم،تو جهانی که میان بازوهای مردونش بود به راحتی جاشدم...یه نفس عمیق حاوی عطر خنک و تلخش وارد بدنم کردم.من چیزی نمیخواستم دیگه ازاین زندگی همه اون چه که میخواستم تو یونس خلاصه میشد، واضح تربگم با یونی کامل بودم دیگه چی میخواستم.مشغول بستنی خوردن بودم،گوشی یونس زنگ خود: یونس_جانم؟؟!! بیرونیم چطور؟چشم حتما،خدافظ. _کی بود؟ یونس_حاج خانوم _حاج خانوم؟! یونس_مادر شوهرت دیگه خنگول _عه سلام میرسوندی یونس_اتفاقا اون سلام رسوند _سلامت باشه یونس_فدای خانوم باادبم،عزیزم همینجا بمون من برم دسشویی _زود برگرد یونس که رفت به سمت گوشیش هجوم اوردم،اصلا از این کار خوشم نمیومد ولی مجبور بودم،رفتم رو شماره مازیار،باهم قرار گذاشته بودن فردا صب برن سراغ اون مرد،ای نامردا میخواستن زیر ابی برن.یکم بعد از اومدن یونس برگشتیم خونه،طبق معمول خودش رفت خونه پدرش،اون شب به سختی خوابم برد،همش استرس داشتم،صب زود بیدارشدم و قبل ازاینکه مازی بیدار بشه آماده شدم و باهمون حالت رفتم زیر پتو،چون میدونستم مازیار قبل رفتن سری به اتاقم میزنه. مازیار_سپیده؟ سپیده؟ با صدای گرفته که مثلا من خابم جواب دادم: _هوم؟ مازیار _من دارم میرم بیرون، یه جایی کار دارم _باشه برو مازیار_کاری داشتی زنگ بزن،خدافظ _خدافظ خیلی با احتیاط پشت سرش بیرون رفتم،یونس اومده بود دنبالش.سریع ماشینو روشن کردم و افتادم دنبالشون،خداروشکر کارآگاه بازیم حرف نداشت تو تعقیب و گریز یه پا استاد بودم.بعد نیم ساعت رانندگی کردن کنار یه خونه وایسادن منم از دور تماشا میکردم،مازیار چنبار زنگ در رو زد ولی کسی باز نکرد،باگوشیشم ور رفت لابد داشت بهش زنگ میزد، کلافه دستی به موهاش کشید و نشست تو ماشین،یونس حرکت کرد و ته کوچه وایساد،ازکارشون سر در نمیاوردم بخاطر همین مجبور بودم منتظر بمونم.حدودا یه ساعت بعد در اون خونه باز شد و یه پسر جوون باچهره ای آشنا بیرون اومد، زبونم بند اومده بود،مغزم همراهیم نمیکرد واقعا نمیدونستم جریان چیه تو اون خونه چخبره،باورش ازتوان من خارج بود، اون چهره آشنا حمید بود،خدای من حمید اینجا چیکار میکنه اخه؟نکنه اونم با اونا همدسته؟نکنه بخاطر انتقام جلو اومده؟ ولی منکه کاری نکردم که بخاد انتقام بگیره!!! همینطور مغزم شروع به خود خوری کرده بود مدام سوال طرح میکرد و خودش هم جوابش رو میداد،واقعا سر در گم بودم،مازیار و یونی افتادن دنبال حمید و منم دنبال اونا،همینطور به تعقیب همدیگه ادامه میدادیم به طوری که ازشهر خارج شدیم،حمید وارد یه کارخونه متروکه شد و مازیار اینام کنار کارخونه منتظر موندن،ظهر شد و هنوز خبری از حمید نشده بود،حوصلم سر رفت،دور زدم و برگشتم خونه،سر راه یه پیتزا گرفتم خیلی گشنم بود.به قدری خسته بودم که باهمون سرو وضع خوابم برده بود.یهو ازخواب پریدم،ساعت 5عصر بود،بافاطمه تو کافه نزدیک خونشون قرار گذاشتم،باید درباره حمید چنتا سوال میپرسیدم.فاطمه زود تر ازمن رسیده بود،بعد کلی احوال پرسی نشستیم: فاطمه_آخه تو چقد بی معرفت شدی دختر؟ _فاطمه بخدا خیلی گرفتارم،گلگی نکن خواهری جبران میکنم فاطمه_خیلی خب بابا برامن مظلوم شده،حالا بگو بینم چیشده؟ _فاطمه اخیرا خبری از حمید نگرفتی؟ فاطمه_حرفایی میزنیا !!! آخه من چه کاری میتونم بااون داشته باشم؟! _دیوونه منکه نمیگم باهاش کار داری،میگم ازش خبری نداری؟ فاطمه_نه خب،بعد از جداییتون دیگه ندیدمش میگفت برمیگرده شهرستان،چطورمگه؟ _هیچی چیز مهمی نیس فاطمه_عه اذیت نکن دیگه بگو جریان چیه؟! _هیچی بابا دیروز توخیابون حس کردم دیدمش،واسه همین گفتم. هوا تاریک شده بود،باید برمیگشتم خونه،خبری از یونی و مازیار نبود،وسیله هامو جمع کردم،رفتن از اون خونه برام خیلی سخت بود،خونه غرق عطر یونی بود،واسه آخرین بار این عطر رو بو کشیدم،دستی به بالش های رو تخت کشیدم بی اراده به آغوشم کشیدمش انگار یونی رو بغل کرده بودم مدام بوش میکردم. چمدون به دست از خونه یونی بیرون رفتم،به امید روزی که خونه مشترکمون بشه.چمدون رو گذاشتم تو ماشین،یونی مانع بستن در شد: یونس_کجا خانوم؟ _هرجا یونس_یعنی چی عزیزدلم؟!کجا داری میری؟ _من نمیتونم کنار دوتا آدم دروغگو باشم، یونس_چه دروغی سپیده چی میگی تو؟ _خودت بهتر میدونی،برو کنار یونس_سپیده انگار حالت خوب نیس _نه حالم خوب نیس،نمیتونم یه آدم دروغگو رو به عنوان همه زندگیم قبول کنم یونس_حرف اخرته؟ _حرف اخرمه ماشینو روشن کردم و از اونجا دور شدم،دلم گرفته بود از زمینو زمان،از مازیار از یونس که چرا منو کنار زدن چرا همه چیو پنهون میکنن.
  7. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت 116 } مازیار _جانم؟ _الو مازی؟سریع بیا به این آدرسی که برات میفرستم مازیار _چیشده؟! _بیا بهت میگم حدودا یه رب زودتر رسیدم،تو سالن منتظر موندم چشام به در ورودی بود که مازی سراسیمه وارد شد. مازیار _چیشده سپیده چرا گفتی بیام اینجا؟! _بیا بشین یه لیوان اب بهش دادم،طفلی خیلی هول کرده بود. _مازیار من رفتم خونمون مازیار _توکه گفتی نمیری! _اره ولی پشیمون شدم مازیار _خب؟؟!! همه چیزو براش تعریف کردم،حالش خیلی بد شد به سختی آزمایش دادیم، مسئول آزمایشگاه دوست مامان بود قول داد تو 3_4روز جواب رو بهمون بده.سر و ته ناهار رو با دوتا ساندویچ هم اوردیم هرچند چیزی نخوردیم فقط تو دستامون نمایان بودن.مازیار حالش خیلی بد بود،میتونستم این حالشو درک کنم چون مثل هم بودیم،توراه به یونس زنگ زدم که بیاد خونه،وقتی رسیدیم چایی رو آماده کردم و رفتم تواتاق،مازیارم رو کاناپه دراز کشید و دستشو گذاشت رو چشاش،صورتم خیلی بی روح بود یکم رژلب مالیدم رو لبام،صدای بی اف سکوت خونه رو شکست،با عجله درو باز کردم و جلو در منتظر شدم از آسانسور بیاد بیرون: یونس_سلام خانوم خانوما _سلام عزیزم یونس_خوبی تو؟ _اوهوم....بیا تو یونس_مازی کجاس؟ _رو کاناپه دراز کشیده یونس و مازیار مشغول احوال پرسی شدن منم با چنتا چایی رفتم و کنار یونی نشستم.هرسه ساکت بودیم. یونس_نمیخواین بگین اینجا چخبره؟ منو مازیار بهم نگاه کردیم با چشامون بهم تعارف میزدیم که کی بگه،مازی سرشو انداخت پایین و من مجبور شدم همه چیز رو بگم.مثل منو مازیار خیلی تعجب نکرد. یونس_من گفتم از اولشم،کاسه ای زیر نیم کاسس، خب حالا میخواین چیکار کنین؟ مازی جوابی نداد. یونس_مازی باتوم!!! یونی چونه مازیارو گرفت و صورتشو بالا اورد،توچشای طوسیش اشک حلقه بسته بود. یونس_هی هی ببینم تورو پسر!!!چته ؟ مازیار _یونس حالم بده،عذاب وجدان داره میکشه منو یونس_چیزی نشده ک آخه دیوونه _حق با مازیاره،چطوری توروی خانواده هامون نگاه کنیم؟ یونس_عزیزدلم خانومم شما که گناهی ندارین،شما گول خوردین! گول یه مشت حرف بی اساس و یه آزمایش جعلی همین، بیخود شلوغش نکنین مازیار_چیکار کنیم یونس؟ یونس_باید بریم پیش اون مرد،آدرسی ازش داری؟ مازیار نیمه نگاهی به من و یونس کرد و گفت نه،حس کردم یونی بهش اشاره کرد،میخواستن منو کنار بزنن منم عادی برخورد کردم،انگار نه انگار که چیزی فهمیدم. یونس_پس چیکار کنیم؟ مازیار_پیداش میکنم گوشیم زنگ خورد،مجبور شدم تنهاشون بزارم. _جانم مامان_خوبی عزیزدلم؟ _خوبم مامان جون تو چطوری؟ مامان_خوبم دخترم،چخبرا؟ _سلامتی خبری نیس فعلا،شما چخبر؟ مامان_خبری نیس.نمیای خونه؟ _میام مامان جون میام یکی دوروز دیگه مامان_باش عزیزم مراقب خودت باش _چشم،به بابا سلام برسون مامان_حتما دخترم،خدافظ _خدافظ عصر به اصرار یونی رفتیم بیرون،مازیار بهانه آورد و باهامون نیومد،به احتمال زیاد میخواست دنبال اون مرد بگرده،شب خیلی خوبی بود،مهم نیس بیرون باشه یا خونه یاهرجای دیگه،یونس که باشه همه چی خوبه.بعد شام رفتیم پارک،من نشستم رو چمنا زیر یه درخت یونی رفت و با دوتا بستنی برگشت: _وای مرسی عشقم یونس_قابل خانوممو نداره یونی شروع کرد به حرف زدن از هرچیزی بحث باز میکرد فقط برای اینکه من ناراحت نباشم،یونی خیلی هوامو داشت.حرفاش ته کشید،مشغول بستنی خوردن بودم که انگشتشو داخل بستنی کرد و گذاشت رو دماغم. _هیییی دیوونه چخبرته قش قش میخندید. یونس_وای چقد بامزه شدی _اه یونی خیلی بدی یونس_خخخخ قربونت برم _اصلا قهرم دیگم دوست ندارم یونس_توقهر کنی توله هامو کی بزرگ کنه پس؟! _توله هات؟! یونس_اره دیگه،بچه های منو تو _دیوونه یونس_بیا براشون اسم انتخاب کنیم _اووممم ساحل؟ یونس_نه خوشم نمیاد،یاشار؟ _اوقم میاد ازاین اسم،پونه؟ یونس_نه بابا،سانیار؟ _اوومممم هیلا... یونس_عالی خیلی قشنگن _اره خیلی یونس_پس پسر بابا شد سانیار _دختر مامانم هیلا هردو باهم خندیدیم ازاون خنده های ته دلی که شدید نیاز داشتم،چن دقیقه ساکت شدیم، یونس_به چی میخندی؟ _ها؟؟ یونس_میگم به چی میخندی؟! _من؟؟هیچی بابا
  8. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت115 } مامان صدام زد،اخ چقد دلم براش تنگ شده بود: مامان_سپیده ؟عزیزدلم _مامان!!! مامان_مامان فدات بشه دختر قشنگم بعد کلی احوال پرسی و آغوش گرم رفتیم داخل. مامان _علی!علی! بیا ببین کی اومده بابا_کی اومده؟ وقتی منو دید تو چهار چوب در خشکش زد،نمیدونستم چه حسی دارم، نمیدونستم دوسش دارم یا ازش متنفرم! بابا_سپیده باورم نمیشه عزیزم چطور اومدی؟! _اومدم حرفاتونو بشنوم بابا_خوب کردی دخترم خوب کردی،بیا بشین منو بابا تو پذیرایی نشستیم مامان رفت تو اشپز خونه و با چند لیوان شربت به ما اضافه شد. مامان_سپیده چرا انقد لاغر شدی مادرت بمیره برات _خدا نکنه!میگم دیرتون نشه؟! اگه میخواین بعدا حرف بزنیم. بابا_نه اصلا! چند روزه فکر میکنم چطوری باهات حرف بزنم حالا که خودت اومدی این فرصتو ازدست نمیدم _خیلی خب میشنوم!!! بابا_سپیده هرچی که شنیدی دروغه،تودختر واقعی منو مینایی همچین داستانی که برات تعریف کردن به تو و حتی مازیار مربوط نیس _ خواهش میکنم دست از دروغ بردارین!نیومدم دروغ بشنوم مامان_ما دروغی واسه گفتن نداریم سپیده،بخدا قسم تودختر مایی _قسم نخور منو مازیار آزمایش دادیم دکترم تایید کرد بابا_شک ندارم ک آزمایش رو دستکاری کردن،سپیده این داستانی که براتون تعریف کردن مربوط میشه به دوستم.پاشو همراهم بیا _کجا؟ بابا_بیا میفهمی همراه بابا رفتم،در انباری رو باز کرد اول خودش رفت داخل من هم پشت سرش،مامان هم تو چهار چوب در ایستاد. یه صندوقچه گوشه انباری بود،هرموقع دربارش میپرسیدم همش جواب سربالا میدادن و میگفتن که کلیدش نیست اما بابا کلید اون رو ازجیبش در آورد و بازش کرد، منم هیجان زده به اون نگاه میکردم انگار منتظر معجزه از داخل یه صندوقچه قدیمی بودم. چنتا قاب عکس و آلبوم گذاشت روبه روم،باکلی لوح تقدیر،یه ست کامل لباس نظامی. _اینا دیگه چیه؟ بابا_4تا رفیق بودیم،واسه همدیگه جون میدادیم،مقام هامون باهم فرق داشت،بااین وجود سرکار رسمی و بیرون کار همون دوستای ساده و بی شیله پیله بودیم،دوستایی که همه جوره پشت هم بودیم، یه روز مثل همیشه هرکدوم سرگرم کار بودیم که برام چنتا فیلم ایمیل شد،سرگرد مسعود شایان بایه باند بزرگ قاچاق همکاری میکرد،اونجا بود ک فهمیدم چرا هربار میخواستیم دستگیرشون کنیم ماموریتمون ناکام میموند، بخاطربخاطر رفاقتمون گزارش ندادم و بهش تذکر دادم،دیگه نزاشتم از کارای اون پرونده چیزی بفهمه، یه شب که ماموریت داشتیم اونم تو باند حضور داشت موقع جابه جایی جنسا ریختیم رو سرشون ناخواسته بهش شلیک شد. دونه به دونه عکسارو نگاه میکردم،بابا درست میگفت صمیمیت رو تو عکس هم میشد حس کرد،منتظر بودم ادامه بده ولی ساکت شده بود،سرمو بلند کردم چشام تو چشای خیسش گره خورد. نزدیکتر شدم،دستشو گرفتم. _بابا! خوبی؟ بابا_مسعود مرد،با گلوله من مرد یه مکث کوچیک کرد بخاطر بغض توگلوش، مامان_زنش سحر باردار بود،یه بارداری پرخطر،دکتر گفته بود ک احتمالش خیلی کمه مادر زنده بمونه،یه پسر دوساله هم داشت،وقتی خبر فوت مسعود رو بهش دادن طاقت نیاورد، بابا_اون اتفاق مادر و دختر و برای همیشه کنار هم خوابوند،اگه دخترش زنده بود الان همسن تو میشد بابایی محکم بغلم کرد،ازشدت گریه شونه های منم تکون میخورد. بلند شد و از انباری بیرون رفت منو مامانم پشت سرش. بابا_برادر مسعود پسرشو برد شهرستان،بعد چهلمش خودمو باز خرید کردم ناصر و کوروش هم همینطور. هیچ وقت نتونستم خودمو ببخشم، _پس الان کیه که این اشوبو به پا کرده چی ازجون ما میخواد؟! بابا_نمیدونم _باید با مازیار حرف بزنم بابا_سپیده مراقب خودت باش دخالت نکن تو _بابا بخوام نخوام اونا دخالتم دادن سوئیچ ماشینمو از مامان گرفتم و رفتم بیرون
  9. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت 114 } _ ولش کن بزار انقدر زنگ بزنه تا خسته بشه مازیار_بدش باید باهاش حرف بزنم گوشی رو دادم به مازیار دلم شور میزد. مازیار_بله؟ نمیخواد حرف بزنه،اوکی بهش میگم ولی زیاد مطمئن نباش خدافظ. _چی گفت؟!! مازیار_ میخوان ببیننت! _ولی من نمیخوام مازیار_بنظرم بریم بهتره یونس_حق بامازیاره بهتره بری حرفای اخرتو باهاشون بزنی _من حرفی بااونا ندارم برم که چی بشه؟ یونس_ببینید بچه ها راستش من یکم به این ماجرا مشکوکم! مازیار _به چیش مشکوکی؟ یونس_خب باعقل جور در نمیاد ،اون آدم چرا اولش اسمی از سپیده نبرده بعدش اینم وارد بازی کرده؟هدفش چی بوده؟ _میخواسته بهمون کمک کنه خب یونس _نه نه قطعا به فکر کمک به شما نبوده عزیزم _پس چی؟ یونس_نمیدونم لابد یه سودی میبرده چون اگه قصدش کمک بود هیچ وقت واقعیت رو نمیگفت! مازیار_چی میخوای بگی یونس؟!!! یونس _ببین مازیار جان من خودم به شخصه اگه توهمچین شرایطی قرار میگرفتم ترجیح میدادم هرگز واقعیت رو نفهمم چون زندگیم بهم میریخت غیر اینه؟ اون مردهم اگه بفکر شما بود این راز رو برای همیشه مخفی میکرد،پس؟ _پس چی؟ یونس _پس یه کاسه ای زیر نیم کاسس.مازیار تو چقد اون مرد رو میشناسی؟ مازیار_خیلی نمیشناسم درحدی که دوست مشترک پدرم و اون سه تا نامرد بوده . همه ساکت شدیم،یونی به یه چیزی فکر میکرد انگار میخواست چیزی بگه ولی نمیخواد من بدونم،بخاطر همین رفتم تو اتاق در رو نیمه باز گذاشتم،چند دقیقه بعد یونس شروع به حرف زدن کرد: یونس_مازی تو اشتباه خیلی بزرگی کردی باید اول از صحت این ماجرا مطمئن میشدی بعد به سپیده میگفتی طفلک خیلی بهم ریخته مازیار_چی میگی یونس از آزمایش مطمئن تر مگه هست؟ یونس_اگه کسی با نقشه دس به کار شده بدون شک تو جواب آزمایشم دس برده مازیار_نه امکان نداره!!! یونس_ببین مازی سپیده تا همینجام که وارد بازی شده کاملا اشتباهه یه مدت دراین مورد باهاش حرفی نمیزنیم خودمون پیگیر میشیم اینطوری اونم یکم آروم میشه باید سعی کنیم ازاین اتفاق دورش کنیم،من نمیتونم ببینم روز به روز داغون تر میشه. مازیار_فکر میکنی واسه من اسونه عذاب کشیدنشو ببینم؟!ولی خب چیکار کنم؟! یونس_نگران نباش درس میشه فقط باید سپیده دور بمونه. صدای پا میومد خیلی سریع خودمو ولو کردم روتخت: یونس_میتونم بیام تو؟ _اوهوم یونس_خوبی؟!! _اره خوبم یونس_خانومم چرا کم حرف شده؟ _یونی حال ندارم سربه سرم نزار یونس_پاشو آماده شو بریم بیرون _یونی اذیت نکن بخدا حوصله ندارم مازیار_سپیده جان گوشیت زنگ میخوره _کیه ؟ مازیار_فاطمه! _اوه اوه حالا کی باهاش حرف بزنه یونس_سپیده خانوم ازهرکی فرار کنی از فاطمه نمیتونی نفسمو توسینه حبس کردم و با تندی بیرون زدم، با حالت کلافه گوشی رو جواب دادم: _جانم؟! فاطمه_سلام سپیده خوبی؟ _سلام عزیزم خوبم توچطوری؟! فاطمه_والا من دق مرگ شدم ازدست تو _چرا؟ فاطمه _چن روزه ازت خبری نیس!زنگ زدم خاموش بودی به خونه هم زنگ زدم هر دفعه یه چیز گفتن،تا امروز رفتم درخونتون گفتن رفتی مسافرت! یه مکث کوتاه کردم!! _اره اره عزیزم تهران نیستم ببخش گوشیم خراب بود تازه درس کردم فاطمه _خیلی نامردی سپیده بخدا انقد دلشوره داشتم که نگو!حالا کی برمیگردی دلم برات یه ذره شده. _میام عزیزم قربونت منم دلم تنگ شده بعد یکم احوال پرسی قطع کردم،دلم گرفته بود گلوم از بغض زیاد داشت میترکید،به اصرار یونس رفتیم بیرون تا بعد شام کلی گشتیم،یکم حالم بهتر شده بوداما لحظه آخر دلم گرفت چون یونی میخاست بره خونه و تافردا نمیدیدمش. یونس_خب خانومم رسیدیم _نمیای بالا؟ یونس_نه عزیزم دیر وقته برو بخواب سرحال بشی _باشه! یونس _سپیده؟؟!! _جانم؟ یونس_نمیخوای بری باهاشون حرف بزنی؟ _نمیدونم یونس_برو دو دل نباش،حرف های اونارو هم گوش کن، _اوهوم میرم یونس_خوبه!برو عزیزم _یونی ممنونم ازت!تو خیلی خوبی یونس_لوسم نکن خانومم نمیزارم بری ها _دیوونه !شبت بخیر یونس_شبت بخیر عزیزدلم وقتی رفتم داخل مازیار رو کاناپه خوابیده بود،آروم صداش کردم: _مازی....مازیار مازیار_هوم!!! _پاشو برو رو تخت بخواب مازیار _کی اومدی؟ _الان مازیار_یونس رفت؟ _اره رفتم تو اتاق،از تصمیمم چیزی بهش نگفتم پشیمون شدم که به یونسم گفتم،باید خودم دس به کار میشدم.خیلی خسته بودم دراز کشیدم رو تخت ریه هامو پر کردم از بوی ادکلن یونی و خوابیدم. ساعت 10صب از خواب پریدم سریع آماده شدم واز اتاق رفتم بیرون،مازیار میز صبحانه رو چیده بود: _سلام مازیار_سلام،کجا بااین عجله؟! _یه جا کار دارم باید برم مازیار_بیا چیزی بخور خودم میرسونمت _نه مرسی خودم میرم مازیار_خیلی خب حداقل گشنه نرو یه لقمه گنده برداشتم و با سرعت رفتم بیرون،خدا خدا میکردم مامان و بابا سرکار نرفته باشن وقتی رسیدم جلو در یه استرس غیر قابل تحمل گرفتم سستم کرده بود،نتونستم بی اف رو بزنم کلا پشیمون شدم،درپارکینگ باز شد عقب عقب رفتم که از اونجا دور بشم،
  10. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت113 } سرم گیج میرفت خیلی خوابیده بودم،ازاتاق رفتم بیرون مازی رو کاناپه خوابش برده بود پتوی خودمو کشیدم روش تکونی خورد ولی خداروشکر بیدار نشد،ساعت 10رو نشون میداد لباسامو عوض کردم و یه آبی به صورتم زدم،حسابی رنگم پریده بود یکم کرم پودر و رژلب کم رنگ زدم و رفتم سراغ یخچال بدجور گشنم بود،ولی متاسفانه ازجیب عمم خالی تر بود،یه مانتو پوشیدم و رفتم بیرون آسانسور داشت میومد بالا منتظر شدم تا برسه. _توازکجا دراومدی؟؟!!! یونس_ازتخم مرغ شانسی _عه یوونی یونس_شوخی کردم.خوبی خانومم؟ _نه گشنمه یونس_خخخخخ وای سپیده تو سیر ناپذیری _چیه خو دیشب شام نخوردم گشنمه قیافمو مظلوم کردم. یونس_ای جان فدای شیطونیات ناراحت نشو ببین چیا برات خریدم خانومم _ میمردی ازاول میگفتی یونس_ممنونم از احساساتت عزیزم اما بی دقتی کردی ندیدی چی تودستمه _حالا ول کن اینارو بیابریم گشنمه یونس دستشو انداخت رو شونم و باهم رفتیم داخل مازیارم بیدار شده بود مارو که کنار هم دید،یه دستشو گذاشت کنار کمرش یکیم به نشونه تهدید تکون داد: مازیار_هووی شازده فاصلتو باخواهر من رعایت کنا هنوز نامحرمین فک نکن بی صاحبه یونس_نچ نچ مال خودمه فقط خودم انگار یه چیز محکم توسرم خورد، تحمل واقعییت یکم برام سخت بود یکم که نه خیلی سخت بود،دست یونی رو از روی شونم کنار زدم و رفتم تو اتاق،رو تخت دراز کشیدم بوی عطر یونی همه جارو گرفته بود، توفکر بودم که گوشیم از رو میز افتاد تازه یادم اومد گوشیم روسایلنته،اسم مامان رو گوشیم بود نمیدونستم باید چیکار کنم،به صفحه گوشیم خیره شده بودم که در باز شد: مازیار_سپیده نمیخوای بیای؟یونس کلی زحمت کشیده _نه گشنم نیست شما بخورید مازیار_سپیده ازاینکه خودمو صاحبت کردم و توکارت دخالت کردم ناراحت شدی؟؟ _نه نه اصلا مازیار_پس چرا وقتی اون حرف رو زدم ناراحت شدی؟ _خب مازیار بهم حق بده همین دیشب بودا دست اون نامردا برام روشد،سختمه کسی که بهش تکیه کرده بودم الگوم بود بخاطر آبروش با برادر زادش ازروی اجبار نامزد کردم زندگیمو ازم گرفته خانوادمو ازهم پاچیده،به اینا که فک میکنم دیوونه میشم مازیار_ببینم نکنه دوس نداری من داداشت باشم؟! _عه من چی میگم تو چی میگی مازیار _شوخی کردم عزیز دلم بیا بریم اقاتون حسابی زحمت کشیده حیفه _باشه توبرو منم الان میام دستی به شالم کشیدم و رفتم بیرون،یونی کلی تدارک دیده بود همه خوراکی های که من دوس داشتمو خریده بود،نشستم کنارش روبه روی مازیار. یونس_خانوم شکمو حمله کن _ازتو شکمو ترم مگه داریم؟! یونس _اره توخخخ یه مشت آروم زدم رو بازوش،شروع کردیم به خوردن تا چند دیقه پیش شدیدا گشنم بود، یهو اشتهام کور شد وقتی مامان بهم زنگ زد.غرق بشقابم بودم که باز گوشیم زنگ خورد: مازیار_کیه؟!! _سپهر مازیار _بدش به من
  11. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت 112 } سحر مستوفی،مسعود شایان.بیچاره مامانم بیچاره بابام بیچاره خودم که بازیچه یه عده عوضی شدیم.روبه روی قبرا نشستم روزمین. مازیار_بابای ما و اون دوتا عوضی پلیس بودن،قراره یه محموله ازمرز خارج بشه اون دوتا قبول میکنن بجز بابای ما،میخواد بره اونارو لو بده ترمز ماشینشو خراب میکنن بابا تصادف میکنه خبر مرگشو به مامان میدن تو توشکمش بودی زایمان زود رس میگیره توبه دنیا میای و مامان ازدنیا میره.تورو نادری میبره من دوساله روکوروش احمدی. اشکام ریخت پاکشون کردم دوباره ریختن انقد ریختن تا داد زدم. _مامان پاشو باهام حرف بزن مامان چرا منو باخودت نبردی؟مامانم پاشو یونس منو عقب کشید! _ولم کن میخوام پیش مامانم باشم ولم کن مامان پاشو دختر کوچولوت اومده پاشو مامانم مازیار بغلم کرد تا جون داشتم گریه کردم ،انقد گریه کرده بودم که نه جون گریه کردن داشتم نه راه رفتن! به کمک یونی و مازیار نشستم توماشین،جلو خونه مازیار ماشینو نگه داشت: مازیار_سپیده میخوای چیکار کنی؟ _نمیتونم تو چشم قاتلای مامان بابام نگاه کنم یونس_سپیده شاید بهتر باشه فعلا بروز ندی _نه نمیتونم مازیار_خیلی خب برو وسایلاتو جمع کن منتظرتیم درو باز کردم و رفتم داخل،بدون توجه به اونا رفتم تو اتاقم و چند دقیقه بعد چمدون به دست ازپله ها رفتم پایین. مامان_سپیده دخترم خیره کجا میری؟ _حالم ازتون بهم میخوره بابا_سپیده چی داری میگی؟ _ازت متنفرم قاتل مامان_سپیده قاتل چیه چی میگی؟ _چطوری دلتون اومد یه نوزاد رو یتیم کنین؟چطور دلتون اومداز داداشم جدام کنید؟ بااین حرفم به ته قضیه پی بردن،مامان زمین خورد و بابا سرجاش ساکت شد خواستم برم بیرون که دستامو گرفت: بابا_دخترم بزار برات توضیح بدم هر چی شنیدی دروغه مازیار اومد داخل و دستمو ازتودستش بیرون کشید بدون اینکه حرفی زده بشه رفتیم بیرون.تا خونه مجردی یونس گریه کردم،رفتیم داخل یونی یه لیوان ابقند برام درست کرد و نشست کنارم،بهش تکیه دادم دستامو گرفت. مازیار_سپیده عزیز دلم گریه نکن تو تنها نیستی ببین منو داری یونسو داری،بهت قول میدم انتقام بگیرم ازشون. _چرا وقتی فهمیدی خواهرتم بهم نگفتی چراتنهام گذاشتی که اینا برام تصمیم بگیرن؟ مازیار_نمیخواستم زندگیت بهم بریزه من نمیدونستم همچین بلایی سرت میارن دلم آغوش مامانمو میخواست،دستای بابامو میخواست اما تنها چیزی که ازشون داشتم دوتا سنگ سرد بود حتی نمیدونستم چه شکلی بودن،این یعنی ته بدبختی. اون شب باکلی قرص آروم بخش خوابم برد مازیارپیشم موند ولی یونی رفت خونه.
  12. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت 111 } _این وسط منو قربانی انتخاب کردی ؟ صدام به قدری بالابود که همه ادمای تو رستوران شنیدن. یونس_سپیده اروم باش توروخدا _یونس توچی میدونی من چی کشیدم یونس_من همه چیزو شنیدم آروم باش عزیزم به حرفای مازیار گوش کن مازیار _سپیده تلخه ولی باید باورش کنی،وقتی فهمیدم تو خواهرمی که اندازه دنیا ازم متنفر بودی بخاطر همین گذاشتم رفتم. _نمیدونم چی بگم باور نمیکنم نه حقیقت نداره ازجام بلند شدم و رومیزی رو کشیدم همه ظرفا ریختن روزمین و خورد شدن،پاهام سست شده بود چشام سیاهی رفت و زمین خوردم.وقتی چشمامو باز کردم رو تخت بیمارستان بودم سروم رو ازدستم کشیدم هنوز سرم گیج میرفت به سختی از رو تخت بلند شدم و رفتم بیرون. یونس_سپیده چرا ازجات بلند شدی؟! مازیار_توحالت خوب نیست برگرد تو اتاق خون از دستم میچکید بدون توجه به اونا رفتم بیرون بیمارستان.میخواستم تاکسی بگیرم که مازیار مانع شد: مازیار_سپیده کجا داری میری؟! _ولم کن مازیار_سپیده من بهت دروغ نگفتم قسم میخورم _تموم کن این مسخره بازیتو مازیار _تمومش میکنم ولی بزار اول آزمایش بدیم _که چی بشه؟؟ مازیار _که بفهمی داداشت دروغ نمیگه،جواب آزمایش اومد تصمیم بگیر وقتی گفت داداش اشکام روانه شد،باورش سخت بود انگار تاحالا داداش نداشتم معنی داداش رو نمیفهمیدم.یونس منو رسوند خونه،توراه فقط گریه کردم.باورم نمیشد ازطرفیم به مازیار اعتماد داشتم هرگز دروغ نمیگفت. تاصبح بیدار موندم ساعت 8رفتم آزمایشگاه به مازیارم خبر دادم،یونسم همراهش اومده بود.نوبت ما شد صدامون زدن،تردید داشتم یونس تا داخل اتاق دستامو گرفت.آزمایش رو دادیم حدودا 10 روز طول کشید تاجواب DNA اومد تواین مدت مازیارو ندیدم خیلی کم بایونسم حرف زدم همش حبس خونه بودم و به فکر جواب آزمایش بودم به فکر اینکه اگه مازیار درست گفته باشه باید چیکار کنم. روز جواب دهی رسید،مازیار بهم زنگ زد که بریم جواب رو بگیریم.منو مازیار و یونس رفتیم آزمایشگاه، به اتاق دکتر راهنماییمون کردن،آقای دکتر بعد ازچند دیقه نگاه کردن به برگه آزمایش گفت: دکتر_واسه چی آزمایش دادین؟ مازیار_میخوایم مطمئن بشیم که خواهر و برادریم دکتر_بله درسته شما خواهر و برادرین دوباره سرم گیج رفت،مازیار و یونس دوطرفمو گرفتن و از آزمایشگاه بیرونم بردن. مازیار_سپیده خودتو جمع کن،میدونم سخته ولی این واقعیتیه که ازمنو تو دزدیدن. _چرا این بلا رو سرمون اوردن؟؟!!چرا مگه چیکارشون کرده بودیم؟ یونس_عزیز دلم آروم باش کاریه که شده بجای گریه بیاید فکر کنیم که این وضع رو چطور درست کنیم _مازیار؟!! مازیار_جان دلم؟؟؟ _مامان بابای ما کجان؟؟ مازیار_میخوای ببینیشون؟ _اره همین الان!!! سوار ماشین شدیم و راهی مقصدی که نمیدونستم کجاس شدیم،رفتیم بهشت زهرا. مازیار_پیاده شو نای راه رفتن نداشتم یه دستمو مازیار گرفته بود یکی رو یونس.مازیار بالاسر دوتا قبر وایساد منم پشت سرش. _اینا کین؟؟؟ مازیار_این مادرمونه اینم پدرمون دنیا رو سرم خراب شد،پدر و مادر واقعیمو ازدست داده بودم و خبر نداشتم،
  13. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت 110 } اون شب یونس با کمال پر رویی با یه تعارف کوچیک من اومد خونمون البته بعد از شام.خیلی کمکم کرد باورم نمیشد این پسر بااین همه مسخره بازی و مشغله هایی که میگفت داره ولی ازشون چیزی نمیگفت چطور درسش انقدر خوبه! رفت و آمد های منو یونس زیاد شده بود بهش عادت کرده بودم طوری که اگه یه روز نمیدیدمش کل اون روز کسل بودم هر روز به بهانه ای میومد سراغم سعی میکردم فاصله بگیرم ولی نمیشد من عقب میکشیدم اون جلوتر میومد!یه جورایی بهش نیاز داشتم،وقتایی که با مجتبی دعوام میشد یونس پناهگاه من میشد،بهم دلداری میداد،امید وارم میکرد به اینکه درست میشه.خیلی فکر کردم باید فاصله میگرفتم از یونس چون به ثمر نشستن عشق ما محال بود،اره عشق به راحتی عاشق شدم اما با دقت بیشتر یونس عشق اول من شد،درسته حمید اولین پسری بود که وارد زندگیم شد اما عشق نبود یه حس بچگانه مسخره بود که خیلی منو اذیت کرد.یک سال از رابطه منو یونس میگذشت، بزرگترین پشتوانه من یونس بود و همین باعث میشد حس کنم یه قدم جلوترم.درانتظار کنکور به سر میبردم. ازبس درس خونده بودم دراز کشیدم کنار تخت و کتاب رو گذاشتم رو صورتم،به این فکر میکردم که چطور بین خودمو یونس فاصله بندازم سخت بود خیلی خیلی سخت بود ولی باید تحمل میکردم چون من نامزد داشتم و رابطه ما خیانت محسوب میشد ازطرفی هم من آسیب میدیدم هم یونس.صدای گوشیم ازلای کتابا بلند شد،به سختی پیداش کردم: _جانم؟ یونس_سلام خانومم حالت چطوره؟ _خوبم اقایی تو چطوری؟! یونس_اقایی فداتبشه!منم خوبم درچه حالی؟ _هیچی دارم درس میخونم یونس_کشتی خودتو بااین کنکور ول کن بابا حوصله داریا _عه یونی چی میگی اینهمه زحمت کشیدم حالا ولش کنم؟؟؟ یونس_نمیگم ولش کن عزیز من فقط انقد به خودت فشار نیار همین. _چشمم آقا،چخبرا کجایی؟؟ یونس_فدای چشمات، خبری نیست،خونم.نمیای بیرون؟! _خیلی دلم میخواد،این کتابا واقعا خستم کردن یونس_خیلیم عالی پس آماده شو میام دنبالت _باجه مراقب خودت باش بابای یونس_وایسا وایسا _جانم؟! یونس_بوس من کو پس؟ _وااایییی اقایی دیوونه من الان میبینی منو هزارتا بوسم کن خو یونس_اون که حتما ولی من الان چطوری انرژی بگیرم دارم میام اونجا؟ _قربونت برم من.اوووماچ بفرما من دیگه رفتم بابای عشقم یونس_مرسی،برو خانومی بای یه مانتو فیروزه ای پوشیدم با شال مشکی و شلوار جین فیروزه ای.آرایش دخترونه به صورتم خیلی میومد،با مامان هماهنگ کردم و رفتم بیرون چند دقیقه بعد یونی با هیولاش جلوم سبز شد. ازماشین پیاده شد بلافاصله پریدم توبغلش. یونس_چند ساله منو ندیدی؟؟ _عه کوفت دلم تنگ شده خو یونس _خخخخ قربون دلت برم من سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.کلی گشتیم و دیوونه بازی کردیم.واسه شام رفتیم یه رستوران شیک،وقتی رفتیم داخل ازدیدن مازیار سرمیزمون خشکم زد: _تواینجا چیکار میکنی ؟! مازیار _من همیشه و همه جا باهاتم _واااا جدی میگم مازی تو اینجا چیکار میکنی؟؟! یونس_بشین عزیزم میگم برات ای خاک توگورت یونی جلو این چرا به من گفت عزیزم بدبخت شدم ابروم رفت. _چیو میگی؟؟ مازیار_سپیده باید باهات حرف بزنم،از حرفام خوشت نمیاد ولی مجبوری گوش کنی این حرفارو یه جای دیگه شنیده بودم،یه جایی که به همه امیدام خاتمه داد زندگیمو نابود کرد،اونجایی که سپهر گفت مجتبی خواستگاری کرده،خدابخیر کنه باید ببینم سرنوشت چه برگ دیگه ای روکرده برام.اب دهنمو قورت دادم و به مازیار نگاه کردم : یونس_بنظر من بعد شام حرف بزنیم مازیار_اره موافقم _نه همین الان حرف بزنیم یونس دستمو گرفت و ازاون نگاها که دنیامو آروم میکردبهم انداخت،یکم آروم شدم ولی دروغ چرا استرس تموم وجودمو گرفته بود بدنم یخ زده بود.شام رو خوردیم البته من بیشتر باهاش بازی کردم چند قاشق خوردم که اصلا نفهمیدم چی بود چه مزه ای بود: مازیار _سپیده تو دختر عاقلی هستی حتی بیشتر از سنت میفهمی،میدونم دوبرابر سنت عذاب کشیدی،ولی زندگی همش امتحانه. _مازیار این حرفارو خودمم میدونم بگو بینم جریان چیه رابطه تو و یونس چطور صمیمی شد که باهم قرار میزارین؟ مازیار _منو یونس خیلی وقته همدیگرومیشناسیم،تقریبا از همون روزای اول که شما باهم آشنا شدین،سپیده تو.. _من چی؟؟؟ مازیار_تو دختر واقعی علی نادری نیستی! _خخخخ بابا ولمون کن مازی باز چه کلکی میخوای سوار کنی؟ مازیار_سپیده منو تو خواهر و برادریم _خخخخخ فکرشو بکن منوتو خواهر برادر باشیم خخخخ واااییییی باحال میشه ها مازیار_سپیده مسخره بازی رو بزار کنار خواهشا،هیچ بازی درکار نیست دارم جدی میگم منو تو خواهر برادریم _عه؟اگه خواهرتم چرا اذیتم کردی؟چرا میخواستی خواهرتو بکشی ها چرا ؟چرا میخواستی بهم تجاوز کنی؟ مازیار_اولش نمیدونستم،پرم کردن بهم دروغ گفتن،گفتن که بابای تو یعنی علی نادری پدر مادر منو کشته و اقای کوروش احمدی منو به فرزندی قبول کرده،منم خون جلو چشامو گرفته بود به تنها چیزی که فکر میکردم انتقام بود.
  14. Mahnazk77

    بی تو باتوبودن | Mahnazk77

    { پارت 109 } مامان_کجا این وقت شب؟؟ _مازیار اینا دارن میان دنبالم مامان جون مامان_برو ولی سپیده بااین بیرون رفتنا و گواهینامه گرفتنت فک کنم درستو بوسیدی کنار گذاشتی!! _نه مادر من هواشو دارم نگران نباش از مامان بابا خدافظی کردم و رفتم جلو در،فک کنم چند دیقه منتظر مونده بودن، خب به من چه میخواستن زود نیان والا! _سلام به همه باهم حال و احوال کردیم و پیش به سوی عشق و حال،رفتیم پارک همیشگی انقد رفته بودیم که پارک بان ما رو میشناخت.مازیار رفت خرید کنه ماهم یه جای دنج پیدا کردیم و نشستیم.چند دقیقه بعد مازی خره هم اومد پیشمون مشغول حرف زدن بودیم که گوشیم زنگ خورد. هوووف معلم وقت نشناس: _بله؟! یونس_سلام،خوبی؟ _سلام ممنون تو چطوری؟ یونس_خوبم،مزاحم که نیستم؟! _نه راحت باش یونس_چخبرا؟ _سلامتی خبری نیست! مازیار_سپیده نمیای؟ _الان میام یونس_مثل اینکه مزاحمم _نه مراحمی،بابچه ها اومدیم بیرون یونس_باشه بعدا صحبت میکنیم _میگم پاشو بیا اینجا! یونس_من؟!!!! _نه من!!!حرفایی میزنیا!پاشو بیا ادرسو میفرستم برات خدافظ. تلفن رو قطع کردم و رفتم پیش بچه ها: سمانه _کی بود؟ _استادم بود،دعوتش کردم بیاد اینجا اشکالی که نداره؟ همه گفتن که مشکلی نیس!یکم بعد یونسم به جمع ما اضافه شد باهمه حال و احوال کرد و نشست کنار من.سبحان بازم ازاین صحنه راضی نبود اینو تو چشاش میخوندم ازنگاهاش.شب خیلی خوبی بود البته باحضور یونس! همه جلسه هارو برای آموزش رفتم بادقت به حرفای یونس گوش میدادم و سعی میکردم رسمی رفتار کنم که اشتباهی پیش نیاد،بالاخره گواهینامه رو گرفتم و ازاموزشگاه زدم بیرون و نشستم توماشین،به گواهینامم نگاه میکردم،دیگه از غر زدنای مامان بابا خبری نبود باخیال راحت میتونستم رانندگی کنم و هرجا دلم بخواد برم: یونس_به چی لبخند میزنی؟؟!! _هیییی خدا نکشتت یونس_چی شد؟! _ترسوندی منو،تو از کجا پیدات شد اخه! یونس_چیه نکنه فک کردی میزارم از زیر شیرینی در بری؟ _شیرینی؟چه شیرینی؟خواب دیدی! یونس_این همه زحمت کشیدم به تو روانی آموزش دادما _خیلی ببخشید اقای محترم ولی من خودم بلد بودم هههه الانم برو کنار دیرم شده! یونس_نچ پس شیرینی من چی میشه؟ _هوووف بیخیال نمیشی ها!بیا بالا یونس_اها حالا شد باهم رفتیم کافه تا شکمش جا داشت سفارش داد و خورد انگار ده روز چیزی نخورده بود تا واسه امروز جا داشته باشه لامصب سیرم نمیشد. یونس_خب چیکار کنیم الان؟ _سیر شدی بالاخره؟ یونس _نچ یکمم برا ناهار جا گذاشتم _چطوراینهمه میخوری چاقم نمیشی؟! یونس_دیگه دیگه _الهی بترکی اصلا سوار ماشین شدیم و تا موقع ناهار تو شهر چرخیدیم وحسابی خوش گذروندیم، ناهارم باهم خوردیم البته به حساب یونس منم مثل خودش تا میتونستم خوردم.هوا روبه تاریکی میرفت دیگه باید میرفتم خونه: _خب دیگه من برم یونس_کجا؟! _خونه! یونس_نمیشه نری؟! _نه متاسفانه فردا امتحان دارم یونس_امتحان چی؟ _ریاضی یونس_من ریاضیم خوبه میتونم کمکت کنم!
  15. Mahnazk77

    عکس نوشته وتصاویر رمانتیک

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×