رفتن به مطلب
Added by Amir

afagh7fth

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    815
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد afagh7fth در 29 تیر 1396

afagh7fth یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

4,564 بار تشکر شده

درباره afagh7fth

  • درجه
    کاربر فعال

اطلاعات تماس

  • AIM
    afagh20170@

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    نقاشی ، معماری ، اهنگ ، سکوت . کد نویسی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,696 بازدید کننده نمایه
  1. گلی در مرداب | afagh7fth

    ... - خیلی خلی ! خندیدم . - خل ؟ مثل بچه ها دبیرستانی حرف می زنی ! شانه بالا انداخت : - نمی دونم به ادمی که یه شب نخوابیده و حالا می خواد بره سر کار بره چی بگم ! - بگو دعا می کنم شهاب نبینتت ! خندید و سر تکان داد و پیاده شد . - مطمئنی می خوای بیای ؟ طلبکار نگاهم کرد و به ساختمان شرکت اشاره کرد : - می دونی اون تو چیه ؟ با لبخند تکیه به ماشین دادم و گفتم : - چیه ؟ - یه بمب ساعتی که منتظر وارد بشی تا منفجر بشه ! من باید باشم ترکش بهت نخوره ... سرم را تکان دادم و با خنده گفتم : - چه دوست فداکاری ! ... اقا رحمان در اتاقش نبود که تا حدی برای من خوب بود . نمی دانستم شرکت به چه حالی در امده و چه کسی درباره ی من چه فکری میکند . در اسانسور که بسته شد رو به الهامی که با گوشی مشغول بود گفتم : - کاش نمی اومدم . انگار که حرف بی اهمیتی زده باشم اهومی گفت و به کار خودش مشغول شد . با کمی حرص گفتم : - الهام ! به زور چشم از گوشی گرفت و گفت : - چیه ؟ به قیافه ی بی خیالش چشم غره رفتم و در اسانسور باز شد . استینم را کشید به سمت بیرون و ریلکس گفت : - بیا من تنها از پس مهتاب بر نمیام . خودم را به دست الهام سپردم . به ان دختر اعتماد عجیبی پیدا کرده بودم . درست مثل دوست های صمیمی ! دوستی که یک شبه ، سالها غریبی را جبران کرد . الهام ارام کنار گوشم گفت : - الان این اقای بابک معروف اینجاست ؟ با شک ارام گفتم : - باید باشه ! از راهرو که پیچیدیم با دیدن شهاب هر دو هین ارامی کشیدیم و دو قدم به عقب برداشتیم و پشت دیوار مخفی شدیم . با دیدن هم خندیدیم . الهام ارام گفت : - می بینم که شروع کردی به ترسیدن ! - پس می بینی که یه شب حرف زدنت یه نتیجه ای داشته ! ارام سرک کشید و زیر لب گفت : - خدا خدا ! این مگه امروز نباید بیمارستان باشه ؟ - تو چرا می ترسی حالا ؟ - منم به تو پناه دادم دیگه ! به اصطلاح پناه دادم خندیدم و گفتم : - اصلا می خواد چی کار کنه ؟ مگه من چی کار کردم ؟ در حالی بود که خودم هم می دانستم چه کردم ! من با تمام حق و نا حقی هایم اجازه نداشتم دل کسی را بشکنم که دست محبت به سمتم دراز کرده بود و من نه تنها ان دل را شکسته بودم ، دستی که به سمتم هم دراز شده بود را هم شکستم ! الهام در حالی که پشتم راه افتاده بود گفت : - اکی من الان زنگ می زنم بهشت زهرا ، دو طبقه باشه یا کنار هم ؟ می خواستم به سمت اتاقم بروم که شهاب صدایم کرد : - خانوم صالحی . الهام دم گوشم گفت : - بی خیال بهشت زهرا . این اینجا خاکت می کنه . من سنگ قبر رو ردیف می کنم . در حالی که به زحمت جلوی خنده ام را گرفته بودم جواب دادم : - بله اقای گریندر ؟ - دیر کردید . الهام دستش را مقابل دهانش گرفت تا صحبت کردنش معلوم نباشه و گفت : - به " به تو چه " حساسه . یادت نره . خنده ام را به سرف پنهان کردم و گفت : - بله در جریانم . الهام نتوانست مقابل خنده اش را بگیرد و در عوض چرخید که از چشم شهاب دور نماند . - الهام کاری داشتی ؟ الهام یا خدایی زیر لب گفت و برگشت : - نه شهاب . - پس چرا اومدی ؟ الهام نیم نگاهی به من انداخت و گفت : - اومدم سهراب رو ببینم . شهاب بدون انکه تغییری در صورتش ایجاد کند گفت : - تو اتاقشه . الهام بدون انکه چیزی بگوید به سمت اتاق عسکری رفت . - خانوم صالحی تاخیرتون تکرار نشه . سرم را تکان دادم و به سمت اتاقم رفتم . در اتاق را باز کردم و با خیال اینکه دردسر من تمام شده به داخل اتاق پناه بردم که با دیدن بابک پوفی کشیدم . هما با نگرانی پا شد و گفت : - خوبی نیلو ؟ نگاهی به بابک انداختم و گفتم : - سعی می کنم ! ...
  2. گلی در مرداب | afagh7fth

    لیوان بزرگ قهوه ای را مقابلم گذاشت و ارام گفت : - قهوه دوست داری ؟ خلاصه گفتم : - دوست دارم . روی کاناپه سبز رنگ دو زانو نشست و به سمت راستش مایل شد و از لیوانش مزه مزه کرد . - مامان وقتی گفت تو پیدا شدی ترسیدم . به چشم های مشکی ارامش نگاه کردم : - چرا ؟ شانه بالا انداخت و بی تفاوت گفت : - نمی دونم ... تو رو که دیدم انگار میشناختمت . - میشناسی ؟ موشکافانه نگاهم کرد : - برای من ادما همشون کاراکتر های تکراری هستن . بعضیا شبیه خالم . بعضیا شهاب . بعضیا شیدا ... تو ... تو انگار نیلوفری . لیوان قهوه را برداشتم : - و این بده ؟ - نمی دونم .... چرا انقد ناراحتی ؟ سرم را سردرگم تکان دادم : - نمی دونم . - خاله خیلی ناراحت بود . - می دونم . - احتمالا شهاب باهات خوب رفتار نکنه . شانه بالا انداختم : - مهم نیست . کمی با سکوت گذراندیم : - مینا خونه هست ؟ - نه . من تنها زندگی می کنم . مامان هم با سهراب . - چرا ؟ - شرایط اینجوری ایجاب کرد ! کمی دیگر از قهوه اش را مزه مزه کرد و گفت : - چرا اونجور عصبانی شدی ؟ لبخند کمرنگی زدم و گفتم : - شرایط اینجوری ایجاب کرد ! لبخند زد و من برای اولین بار بعد از رفتن ترانه انقدر احساس سبکی می کردم . من انشب با غریبه ترین اشنای دنیایم خندیدم و نیلا شاد بود . ترانه لالایی می کرد و دریا ... دریا حتما خیالش راحت بود . ساعت ده صبح بود و نه من و نه الهام هیچ کدام نفهمیدیم کی صبح شد و کی ته مانده ی قهوه ی لیوان خشک شد . - کلن مدل شهاب اینجوریه . همش می خواد دخالت کنه . همه ی دعواش با شیدا هم سر همینه . - بزار حدس بزنم . شیدا هم میاد پیش تو و از خجالت گوشات در میاد اره ؟ - نه به اندازه ی وقت هایی که مهتاب از دست سهراب عصبانیه ! خندیدم . راحت و بی دغدغه . صدای موبایل الهام امد . الهام سوالی به موبایل نگاه کرد و رو به من گفت : - مامانمه . و بدون انکه منتظر عکس العملی از من باشد پاسخ داد : - بله مامان ؟ و صدای مینا امد . ارامش همیشه را نداشت : - سلام مادر جان خوبی ؟ - ممنون . - الهام جان ... دخترم نگران نشیا ... چیزه نیلوفر از دیشب خونه نیومده . می دونم امکان نداره ولی توخبر داری ازش ؟ الهام به من نگاه کرد . من گفتم : - مینا نگران نباش من پیش الهامم . نفس راحتی کشید و صدایش دور شد : - پیش الهامه . - الهام دخترم . خبر می دادی . نیلوفر جان بابات می خواد باهات صحبت کنه و بدون انکه منتظر باشد چیزی بگوید تلفن را به بابا داد و صدای بابا امد : - نیلوفر ؟ - بله بابا ؟ - نگران شدم که نکنه رفتی ایتالیا . - بلیط گرفتم . - چی ؟ - اما نرفتم . نفسش را بیرون داد و گفت : - می دونم دخترم خیلی روت فشار اومد اما خودت خواستی مینا بیاد . الهام بیاد . تو خواستی شلوغ بشه . چی انقد عصبانیت کرد ؟ از کلافگی چشم در کاسه چرخاندم : - چرا که نه ! معلومه اول از همه به بیانکی زنگ زدی ! کمی سکوت کرد : - نگران بودم دخترم . - بابا من با هیچی مشکل ندارم فقط منو مجبور نکنید . من دوست ندارم کنترلم کنید . دوست داشتم خاله می گم دوست داشتم نمی گم . من مسیرم رو همیشه خودم انتخاب کردم - برمیگردی ؟ - اره . خیلی بهترم . بعد از قطع شدن تلفن الهام با خنده گفت : - اتفاق جالب می دونی چیه ؟ منتظر نگاهش کردم : - دوست شدیم . خندیم . چه کسی فکرش را می کرد ؟ دوست شدیم و یه شبه تمام اسرارمان را روی میز ریختیم . من از بابک و خیانتش گفتم و او از پسری که پنهانی دوست داشت و می دانست شهاب و سهراب بفهمند روزگارش سیاه بود ! ...
  3. گلی در مرداب | afagh7fth

    .... به چشم های قهوه ای گرمش نگاه می کردم . در چشم هایش ارامش بخش ترین اتش دنیا بود . عسکری سکوت را شکست و گفت : - خاله من همون خانوم صالحی می گم . کی جرات داره به ایشون بگه نیلوفر ؟ الهام بدون انکه چشم از من بردارد گفت : - حتی یه ذره هم یادم نیست . اما انگارخیلی وقته میشناسمت . خاله گفت : - از بین همه ی بچه ها یکی شهاب تو رو یادشه . گوشه ی نگاهم به نسترن و نگار افتاد که حس می کردند کنار گذاشته شده اند . ازادانه خندیدم . خندیدنم قهقهه شد و احساس می کردم همه را نگران کردم . تا اینکه نگار با نگرانی که به طرز خنده داری پنهانش می کرد گفت : - نیلو چیزی هست بگو ما هم بخندیم ... جمع را از نظر گذراندم . خاله دست پسرش را گرفته بود و بغض کرده بود و شهاب طوری که مرا تازه کشف کرده باشد نگاه می کرد . و مینایی اندازه ی تمام مینا ها ظریف و زیبا بود و پسر سبک سرش که مدام می خواست خنده به لب ما بشیند . نگارو نسترن و بابا انگار تنها کسانی بودند که متوجه حال بدم بودند و شاید الهامی که دستم گرفته بود و سردی بیش از حد دستم را به رخم می کشاند . رو به نگاری که چشم هایش دو دو می زد گفتم : - خنده دار نیست ؟ این جمع مزحکه ! شهاب تکان شدیدی خورد و خاله سرد شد . بابا هول شد و نگار معذب . اما این حقیقت را انکار نمی کرد : - نگار این جمع مزحکه . من با این چیزا بزرگ نشدم . و جالبتر اینه که همتون جوری رفتار می کنید انگار اشتباه از منه ... چی کار کنم ؟ من نسترن نیستم . من دختر خوشرویی نیستم که برای زنی که نمیشناسم خاله خاله کنم و درباره ی خراب بودن ابخوری دانشگام حرف بزنم . بابا با عصبانیت گفت : - نیلوفر داری حدود رو رد می کنی ... - حدود ؟ چه حدی بابا ؟ این گچ قرمز از اول عمرم دست من بوده . من کی تو حدود کسی بودم ؟ شاید باید از همون اول گچ قرمز رو دستم نمی دادی . نگار کمی عصبی گفت : - نیلوفر الان عصب هستی . متوجه ... - نیستم دارم چی می گم ؟ من همیشه می دونم چی بگم . مشکل اینجاست که الان چیزایی که شما دوست دارید رو نمی گم . خاله ای که یهویی اجی مجی پیدا شده و می گه منم جای مادرت ... خب یه چیز جالب تر ... اون مادر منم نیست . بابا عصبی از جاش بلند شد و گفت : - نیلوفر بسه . دست هایم را از زیر دست های الهام بیرون کشیدم و بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم . از همه چیز حالم بهم می خورد . هما حق داشت . اینجا تنها چیز عجیب گویا من بودم . کیفم را برداشتم و لب تابم را بدون حفاظ درونش گذاشتم شالم را به سرم گذاشتم که در باز شد . مینا با دیدن من وحشت کرد و گفت : - نیلوفر عزیزم کجا می ری ؟ به چشم های مشکی مینا نگاه کردم . در چشم های این زن ارامش عجیبی بود . مثل ترانه نبود . مثل دریا هم نبود و مطمئن بودم الهام ارامش عجیبش را از این زن گرفته بود . - بهتره بزنم بیرون - اخه عزیزم الان ساعت یازده شبه کجا می ری ؟ چشم هایم را ریز کردم . زنگ های کنترل در سرم به صدا می امد . من در کل عمرم زیر کنترل نبودم . - من کسیم که ساعت دو نصفه شب صرفا به خاطر این که قرص های ارامش بخشم رو نخورده بودم کوچه های خلوت ریمینی رو بالا پایین می کردم . مینا با استرس گفت : - اخه ... - من بهتره برم بیرون . سوییچ ماشین را از روی میز برداشتم . پاییین رفتم . بابا با دیدن سر و وضع اماده ام با ترس بلند شد : - کجا دخترم ؟ - میرم اروم شم . شهاب سریع بلند شد و گفت : - من می رسونمت . و دیدم مینا از پشت سرم برای شهاب دست و پا می زد . - کجا می رسونی ؟ سردرگم گفت : - هر جا خواستی . بدون اینکه جوابی بدم به سمت در رفتم نسترن هول گفت : - نکن نیلوفر . بزار حداقل شهاب باهات بیاد تنهایی کاری نکنی . دوباره عصبی خندیدم . دست زدم و رو به نسترن گفتم : - افرین نسترن . روز به روز بیشتر داری منو میشناسی . من برای تو نه تنها خواهر نیستم تازه یه ادم دیوونه هستم که می تونه تنهایی هر بلایی سر خودش بیاره اره ؟ نگار با ترس گفت : - نیلوفر منظور نسترن اون نبود . کلافه گفتم : - تو رو خدا تمومش کنید . منظورش نبود ... این بود ... تو نفهمیدی ... اینو می خواست بگه ...... اگه چیز دیگه ای منظورش بود اونو می گفت . به شهابی که مصمم ایستاده بود هم گفتم : - و من نیاز به مراقبت ندارم . بیرون زدم و به سرعت سوار ماشین شدم . دست هایم می لرزید و نفسم بریده بریده شده بود دست راستم تیر می کشید و همه ی وجودم داد می زد که من نابود تر از انم که نیاز به مراقبت نداشته باشم . .... - اشتباه ، اشتباه ، اشتباه .... تو چته نیلو ؟ - داد نزن . - اوه بله . ببخشید پرنسس . - من نمی خواستم اونو بگم . تو منو میشناسی بیانکی . همه چیز رو هم اومد . نتونستم . - چیو نتونستی نیلوفر ؟ الان خودتو شنیدی ؟ خالت رو خراب کردی و نسترن ... خدا می دونه با اون دختر چی کار کردی . کلافه از شنیدن ویرانی هایی که به بار اورده بودم گفتم : - تمومش کن بیانکی . به خاطر خدا . خستمه . - خستته ؟ از چی ؟ مگه چقد جنگیدی ؟ همش فرار . به بلیطی که اینترنتی خریده بودم نگاه کردم و لج باز گفتم : - من فرار نمی کنم . - نیلو بیست و هشت سالته . چرا برای زندگیت هیچ ت**** نمی کنی ؟ - من تلاش می کنم . - واقعا ؟ خب من می پرسم . اسم اخرینن دوست پسرت چی بود ؟ اسم صمیمی ترین دوستت چیه ؟ اخرین باری که ارایشگاه رفتی کی بود ؟ کی بود که ... - بسه ... بسه ... صدایم می لرزید و دست هایم سفید شده بود . بغض کرده بودم و انگار تمام دنیایم در حال فروپاشی بود . - خیلی بی رحمی بیانکی . - تو به این بی رحمی نیاز داری نیلوفر . به خدا بشنوم پات رسیده ایتالیا دیگه برای من مردی . وجود نداری . با حرص صفحه ی لب تاب را بستم و بالا را نگاه کردم تا از ریختن اشکم جلوگیری کنم . بیانکی با ارامش گفت : - نیلو زنگ زدی تا حقو به تو بدم . اما حق با نیست عزیزم . من سر پول قمار می کنم و تو سر زندگیت . حق با بیانکی بود . خراب کرده بودم و بد خراب کرده بودم . نمی دانم چقد نشسته بودم رو صندلی ماشین و به پارک خالی و تاریک نگاه می کردم . با صدای ماشینی که بوق زنان از کنارم با سرعت زیادی رد شد به خودم امدم . متوجه ویبره ی موبایلم شدم . بدون اینکه به صفحه نگاه کنم جواب دادم : - بله ؟ - نیلوفر ؟ صدایش به حدی ارام بود که انگار هیچ مشکلی در دنیا وجود نداشت . به صفحه نگاه کردم که شمار ناشناس بودم : - میشناسم ؟ - الهامم . سرم را به صندلی تکان دادم و چیزی نگفتم : - خوبی ؟ - خراب کردم . - می تونی بیای پیشم ؟ خونه ی من . چرا اعتماد می کردم ؟ - خراب کردم ؟ - بیا . برات ادرس رو میفرستم . چیزی نگفتم . با ارامش پرسید : - میای ؟ پلک هایم را روی هم گذاشتم : - میام ...
  4. گلی در مرداب | afagh7fth

    برای چند لحظه هیچ کدوام حرفی نزدیم . انگار هردو به این سکوت احتیاج داشته باشیم . - کلی حرف تو سرم بود بهت بگم ... اما واقعا نمی دونم چی بگم ... خوبی ؟ خندیدم و اشک در چشمانم حلقه زد . " خوبی " ... و بعد از سالها اولین سوال این بود که خوب بودم یا نه . صادقانه جواب دادم : - نمی دونم . - می خوام ببینمت نیلوفر . می ذاری ؟ - من بیام ؟ - نه عزیز دلم ... میام ... کمی سکوت کرد و با شک پرسید : - الهامم بیاد ؟ به صورت خندان خاله نگاه کردم و با ارامش بیشتری گفتم : - الهامم بیاد . نمی دانم چه چیزی عوض شد . چه چیزی باعث شد از حالت دفاعی خودم خارج شوم . چه چیزی باعث شد یکباره نرم شوم . مشتاق شوم .... نیلا شوم
  5. گلی در مرداب | afagh7fth

    بعد از تقه ای کوتاه به در خاله وارد اتاقم شد و گفت : - وقت داری نیلوفرم ؟ کمی هول شدم و رو به هما گفتم : - باید برم . بعدا حرف می زنم . - باشه گلم مواظب خودت باش . در لب تاب را بستم و کمی اطرافم را مرتب کردم . برای اطمینان به مو هایم دست کشیدم که مرتب باشند : - من اتاقم یکم نا مرتبه .... نمی دانستم چه بگویم . زبانم نمی چرخید بگوم "بیا بشین " از طرفی هم میترسیدم بگویم بفرمایید .. فکرکند با او غریبی می کنم . خاله به کنارم امد و روی تخت نشست : - میشه حرف بزنیم ؟ حس وقتی را داشتم که مدیر مرا به دفترش می خواند . از شیطنتم شکایت می کرد و من از ترس انکه مبادا مادر نداشته ام را بخواهد ، هر تنبیهی را با استرس قبول می کردم . تنها نمی دانستم در مقابل خاله ام دقیقا ترسم چه بود ! ارام سرم را پایین و بالا به معنی مثبت تکان دادم : - عزیزم ... من فکر کردم . گفتم شاید یکم از من بدونی .. شاد راحت تر باشی ... نه ؟ نمی دانستم چه بگویم . فقط خره نگاهش کردم . - خب ؟ می خوای از اول بگم ؟ از همون اول اولش ؟ - اولش ؟ سرش را به معنای مثبت تکان داد : - بیست سالم بود که مامانتو بعد از 17 سال دیدم . جا خوردم و احساس کردم درست نشنیدم : - مامان من ؟ خندید : - اره ... بچه ی طلاق بودیم . من سهم بابا و اون سهم مامان ... نمی گم چی شد که دیدمش . بحثش جداست و جاش هم نیست . اما وقتی دریا رو دیدم تو رو حامله بود و از بابات هم .. خب ... - جدا شده بود . با تعجب گفت : - می دونی ؟ - نه . زیاد نمی دونم . اما بابا خیلی اذیت میشه وقتی بحث گذشته می شه ... منم ترجیح می دم زخمش بسته بمونه . به فکر فرو رفت که باعث شد به حرف بیایم . کنجکاوی عجیبی داشتم : - مامان منو حامله بود ... - اها .. اره ... دریا اون موقع خیلی وضعش بد بود و فقط به خاطر تو می خورد . به خاطر تو می خوابید ...کلا دلیل بودی براش .... صدای نگار در ذهنم امد " کلا اسمت دلیل بود " .... - مینا هم شده بود برای مامانت خواهر ... جای من ... از لحظه ی تولدم گفت . گفت که مامان بهم می گفت شبیه یه گل سرخ و سفیدم . گفت برای دختر مینا ، الهام ، خواهر بزرگتر بودم . از دعوا هایم با شهاب گفت . از وقت هایی گفت که گناه شیدا را به دوشم می کشیدم تا شهاب برایش قلدری برادر بزرگ نکند ... گفت و گفت و گفت و من شنیدم . از حسودی های شیدا گفت . از بازی هایمان . از سهرابی گفت که از ابتدا می خندید .... می گفت و من غرق می شدم . دلباخته ی نیلوفری می شدم که انگار من نبودم . نیلوفری که بیشتر شبیه نیلا بود تا نیلوفر ! -نیلوفرم ؟ - بله ؟ - میشه با مینا هم حرف بزنی ؟ دلش ریشه ... می خواد صداتو بشنوه ... اما میترسیم اذیت شی ... سرم را به علامت منفی تکان دادم : - نه ... دوست دارم حرف بزنم . حقیقت همان بود . دوست داشتم با مینا حرف بزنم . به طور عجیبی احساس دلتنگی داشتم نسبت به این مینا . انگار سالهاست دلتنگ صدایش باشم . احساس می کردم هر چه بگویم ازرده نمی شود . ساحل خندید و شارژ شد و سریع از تلفونش شماره ی مینا را گرفت و به من داد . من کمی با هیجان تلفن را کنار گوشم بردم .... به بوق اول نرسید : - الو ساحل ؟ چی شد حرف زدی ؟ صدایش دلنشین بود . مثل دوست ها بود ... مثل ترانه ، مثل هما ... - مینا ؟ از پشت تلفون فقط صدای نفس می امد : - نیلـ ... نیلوفر ؟ دخترم خودتی ؟ دخترم گفتن هایش درست مانند ترانه بود . لبخندم شدید شد : - من نیلوفرم .
  6. گلی در مرداب | afagh7fth

    هوای خنک که به صورتم خورد کمی حالم به جا امد و متوجه رفتار مضحکم شدم . دستی به مو هایم کشیدم و خودم را لعنت کردم . انقدر از دست خودم عصبانی بودم که متوجه سردی هوا نبودم . نسترن پشت سرم گفت : - نیلوفر ؟ با پرخاشکگری به سمتش برگشتم : - بله ؟ جا خورد از طرز برخوردم . به خودم امدم و دست هایم را به معنای تسلیم بالا بردم : - ببخشید ... ببخشید ... از دست خودم عصبانیم . - تو ناراحتی خاله هست ؟ "خاله " .... " خاله " .. هر چقدر هم برای خودم دیکته می کردم ، برایم عادی تر که نمی شد ، بلکه عجیب تر هم می شد . - چون شبیه مامانه ؟ فکر کردم . چون شبیه مامان بود ؟ خب البته ان جنبه ای از مسئله بود . سخت بود که انهمه مادرم بود و نبود . اما ان تمام قضیه نبود . نچی کردم و گفتم : - کاش ترانه بود ... زمزمه ای که انتظار نداشتم بشنود را شنید و گفت : - چون شبیه ترانه نیست ؟! به چشم های متعجبش نگاه کردم : - شاید ؟ .... - خب ؟ شانه بالا انداختم . - خب چی ؟ هما به اطرافش نگاه کرد که انگار مسئله سری در میان باشد : - الان یعنی این اقای گریندر ... انگشتش را در هوا عقربه وار جلو عقب کرد : - پسر خاله ی تو حساب میشه ؟ - مسخره ترین حقیقتی بود که می شنیدم اما ... حقیقت بود دیگر ! - اره ... - وای باورم نمی شه ... دنیا چقد کوچیه ! نه ؟ به قیافه ی خنثی ام نگاه کرد : - این چه قیافه ایه ؟ لیوان شربت را در دستتم جا به جا کردم . - نمی دونم هما ... سر در گمم . عادت ندارم به این چیزا هما . دختر خاله دارم ، پسرخاله دارم ... تازه دوست مامانمم هست . من اینجوری بزرگ نشدم . - اگه اونجا بودم یه توسری بهت می زدم ! به صورت عصبی اش نگاهی کردم و لبخند زدم : - می گی چی کار کنم ؟ - اول اون لیوان شربتو از جلوی وب کم ببر کنار ... سرگیجه گرفتم بس که دست به دستش کردی .... بعدش دیگه کاری نکن . خالت اومده ؟ خوش اومده ! چطور کیمیا اومد خوشحال شدی ؟ مگه از اول عمه بودی تو ؟ کنار بیا باهاش عزیزم . - شاید تو راست می گی ... - شاید ؟ شاید ؟ اینهمه پول نت دادم که باههات حرف بزنم تو بگی شاید راست می گم ؟
  7. اگه بدونی چقد دلم برات تنگ شده....:heartbreaking:

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 4
    2. afagh7fth

      afagh7fth

      فدات شم . بس که مهربونی ... 

      چی می خونی ؟

    3. n-a-f-a-s

      n-a-f-a-s

      سوال بعدی:t(21)::t(26):

      خخ همیشه شادباشی گلم

      ببخشم من باید برم

      شبت خوش

    4. afagh7fth

      afagh7fth

      :smile:باشه  فدات شم شبت خوش :butterfly:

  8. گلی در مرداب | afagh7fth

    لباسم را سرسری عوض کردم و پایین رفتم . وارد نشینمن که شدم یک آن متوجه جو خوب اتاق شدم . نسترن می خندید و با هیجان ماجرا می کرد و نگار چشم هایش برق می زد . بابا با لذت چای می نوشید و من کجای این تابلوی بی نقص جا داشتم ؟ دوست داشتم برگردم . دوست داشتم هیچ چیزی این جو را عوض نکند که خاله با دیدن من گفت : - اِ ... خالو جون اومدی فدات شم ؟ ... بیا .... بیا گلم . بیا بشین پیشم . کمی برایم غیر عادی بود . سخت بود که انقدر شبیه مادرم بود و نبود و کمی هم دلم را خراش می داد . ناچارا به کنار خاله رفتم و کنارش نشستم . دستی به سرم کشید که باعث شد کمی منقبض شوم و تکان بخورم . متوجه شد انگار که ادامه نداد و کمی از هیجانش خوابید . به خودم گفتم دست مریزاد نیلوفر . خوب این تابلوی بی نقص را بهم ریختی . اما دست خودم نبود . برایم غریب بود . و تا حد زیادی تلخ . خاله با لبخندی که تا حدی مصنوعی می زد گفت : - خب خاله جان ... از خودت بگو ... به بابا نگاه کردم که با نگاهش مرا تشویق به حرف زدن می کرد . کمی من و من کردم و بی هیچ هدفی گفتم : - مهندسی خوندم . قبلا تو شرکت ... نگار حرفم را قطع کرد : - نیلوفر جان .... منظورشون رزومه ی کاری نبود که عزیزم . و خندید . خنده داشت ؟ رزومه ی کاری من تنها چیزی بود که قابل بحث بود . - اره خاله جان . منظورم اینه که بگی حالت چطوره ... خوبی ؟ وضع چه جوریه ! به بابا نگاه کردم که حالا کمی نگران می زد و لیوان چای در دستش خشک شده بود . دهانم خشک بود . خاله نگاهی به من کرد که مثل بره ای در قتلگاه روبه روم را نگاه می کردم و نگاهی هم به نسترن و بابا و نگار انداخت . - شاید هم با من خوب کنار نمیای ... اره عزیزم ؟ نگار سریع گفت : - نه این چه حرفیه ؟ نیلوفر این مدلیه دیگه .کلا از بچگی ساکت بود . - نه نگار جان عزیزم . نیلوفر بچه که بود گاهی می شد یه ساعته داره حرف می زنه و انقد همه رو جذب کرده که متوجه گذر زمان نیستیم .... حق داره خب ... گلم با من اشنا نیست . یکم وقت می بره . بی اراده به حرف در امدم : - وقتی هفت سالم بود مامان رفت . به چشم های قهوه ای خاله نگاه کردم که حالا برقی از اشک داشت . اما باعث نشد حرفم را نا تمام بگذارم . حرفی که با اراده ی من به زبانم نمی امد : - می خواستم نقاشیمو بهش نشون بدم . یه خونه این شکلی بود ... و در فضا عکسی فرضی از خانه را کشیدم ... - اطرافش هم گل های رز بود . چون رنگ ابی نداشتم اسمونش رو رنگ نکردم . مربیمون می گفت همه ی نقاشی به اینه که جای سفید نداشته باشه . منم اسمون رو قرمز کردم . مربیمون وقتی دید خیلی خوشش اومد . گفت شبیه غروبه ... عصر که رفتم خونه برای مامان تعریف کردم اونم بهم گفت برام دوباره رنگ ابی می گیره . دیگه تنها چیزایی که یادمه داد هایی بود که مامانم می زد . من گریه می کردم و مامانم رو صدا می زدم . خیلی ترسیده بودم .ازش جدا نمی شدم .... هی بهش می گفتم مامان توروخدا ولم نکن .... تنهام نزار ... به چشم های قهوه ای خاله نگاه کردم که لبریز اشک بود : - بهم قول داد هیچ وقت تنها نمیشم . جو به شدت منفی بود . به اندازه ی تمام خشکی ها خشک بود و به اندازه ی تمام دریا ها اشک داشت . دستم را به نزدیک چشم های خاله بردم و گفتم : - با همین چشم ها بهم قول داد . مریض بود . خسته بود . رنگ پرده بود ... اما چشم هاش همیشه قشنگ بود .... دستم را پایین بردم و نفس عمیقی کشیدم : - به خاط همین سختمه . اصلا ... مدلمه . نسترن خیلی شبیه مامانه . خیلی مهربونه . به قول مریم خانوم ، سرزبون داره . نگار هم همینطور ... منم .... منم ... نگار حرفم را برید : - نیلوفر ولی خیلی بهتره . اصلا انگار دنیا ضرفیت نیلوفر رو نداشته باشه . سرم را سریع به چپ و راست تکان دادم : - نه ... نه .... من فقط منم .... فقط نیلوفرم ... سعی می کنم باشم ... اما خب نیستم . دوست دارم نیلوفر باشم و یه چیز دیگه . نیلوفر و یه کس دیگه ... اما خب ... فقط نیلوفرم ... حرف ها و کلمات دست خودم نبود . بین گفتن و نگفتن خیلی چیز ها مانده بودم . بابا نگران پرسید : - خوبی نیلوفر ؟ خوب نبودم . به سرعت بلند شدم و قبل از انکه بی اراده گریه ام بگیرد گفتم : - ببخشید من برم یه هوا بخورم . و دوباره فرار کردم . فرار تنها چیزی بود که با اعتماد به نفس می توانستم بگویم برتر از همه هستم .
  9. گلی در مرداب | afagh7fth

    .... به بهانه ی لباس عوض کردن به اتاقم امده بودم اما هنوز کاری نکرده بودم . شاید شوکه بودم . نمی دانم .... ان لحظه احساساتم انقدر مبهم بود که ترجیح می دادم به ان توجه نکنم . با صدای در کمی به خودم امدم . نگار ارام سرک کشید . چشم های مشکی رنگش زیتونی می زد . - نیلو ؟ کلافه شالم را کناری گذاشتم : - بیا تو نگار ... نگران به سمتم امد و کنارم نشست : - نیلوفر .... تو چته ؟ چی میشه باهامون حرف بزنی ؟ به صورت مهربانش نگاه کردم و تصویر دیگری مقابلم ظاهر شد : - نیلو ... بیا بریم برف بازی . - نمی شه نگار . ترانه گفت نری . - تو هستی دیگه . مواظبمی ... - سرما می خوری ! دختر بچه پای راستش را روی زمین کشید و خودش را تاب داد : - تو باشی که طوریم نمی شه . تازه نسترن هم تو کلاس تنها نشسته . همه ی سال اولی ها تو حیاطن . تو بیای اونم میاد . تو از همه قشنگ تر ادم برفی درست می کنی ... با تکانی که خوردم به زمان حال برگشتم : - نیلوفر ؟ خوبی ؟ به چی می خندی ؟ به صورت بزرگ شده ی نگار نگاه کردم و لبخندم قوی تر شد . نگار نگران گفت : - نیلوفر حداقل با من حرف یزن . ناراحتی خالت اومده ؟ سرم را به چپ و راست تکان دادم . - خوب ؟ پس چیه؟ دلم را به دریا زدم : - نمی دونم نگار . حس خاصی ندارم . مرگ مامان و رفتن ترانه بی حسم کرده . نمی دونم چی کار باید بکنم . - یکم خودتو رها کن نیلوفر . سخت می گیری به خدا .... سخت نیست ... باور کن . حرفی برا گفتن نداشتم . عادت نداشتم . من درد هایم را فقط به ترانه می گفتم ... به خانواده ی شلوغ عادت نداشتم . به خاله صدا کردن عادت نداشتم . من به این زندگی که گویا حالت نرمال به خودش می گرفت عادت نداشتم .نگار نا امید از من بلند شد : - نیلوفر همه ی حرفم اینه که ما هستیم ... دیگه بچه نیستیم . به نگرانی اش لبخند زدم و تاییدش کردم . از وضعیتم راضی نبودم . همه چیز با هم پش امده بود . محاصره شده بودم انگار . طوری که دور تا دورم مشکلات اماده ی حمله باشند و من از ترس انکه از پشت خنجر بخورم دور خودم می چرخم . وقتی ترانه بود ، خیالم از پشتم راحت بود . می دانستم تا ترانه هست ، نیازی نیست برای پشت سرم نگران باشم . اما ان زمان بعد از رفتن ترانه انقدر چرخ خورده بودم به دور خودم که نمی دانستم دیگر من می چرخم یا دنیا به دورم می چرخد ...
  10. سلام بر افاق انجمن خوبی ؟؟ چه خبرا ؟؟ احوال نگیریا !

    1. afagh7fth

      afagh7fth

      سلام فدات شم . خوبی هستی جان ؟ شرمنده . تقصیر ازمنه گلم . درگیر بودم یکم :heartshape2::JC_cupidgirl:

  11. گلی در مرداب | afagh7fth

    ..... هنوز بی حسی در تک تک سلول هایم بود و من نمی دانستم اثر مورفین است یا این وضعیت من برای ادامه ی عمر خواهد بود . نسترن هم با خودش فکر می کرد سردی من از ناراحتی و عصبانیتم هست . اما در واقع انقدر بی حس بودم که احساس می کردم حتی اگر نسترن هم ازدواج کند چندان شگفت زده نشوم . به کنار جاده نگاه می کردم که همه چیز با سرعت از کنارم می گذشت . چشم گرفتم و از اینه به صورت بشاش بابا نگاه کردم . خوش حال بود ؟ صدا ها را می شنیدم و نمیشنیدم . به خاله ام نگاه کردم . صورت شکسته و چشمان قهوه ایش ... نسترن می خندید و با هیجان حرف می زد . و تنها کسی که انگار متوجه من بود ، نگار بود که هر از چند گاهی به عقب بر می گذشت و نگران صورتم را بر انداز می کرد .همه چیز برایم زیاد از حد مسخره بود . پسر خاله ای که رئیسم بود و خاله ای که یک سال تمام با هیچ روشی پیدا نشد و حالا با یک عکس ؟! .... ترانه به چنین چیز هایی قسمت می گفت . " قسمت " حتی از تمام اتفاقات مسخره تر می نمود . نگار تاب نیاورد و با لبخند مصنوعی گفت : - نیلو ... ساکتی ؟! از یک دوی نگاهش می خواندم که چقدر نگران است . نگران منی که بعد از مرخص شدن از بیمارستان حرف نزده بودم . نگران منی که هیچ نمی پرسیدم و لبخند نمی زدم . با حرف نگار تمام توجه ها به سمت من رفت . ساحل با احتیاط پرسید : - خاله جون از چیزی ناراحتی ؟ من معذبت می کنم ؟ به چشم های قهوه ایش نگاه کردم . من سالها به دنبال این چشم ها بودم . اما ان لحظه چه می خواستم ؟ همه چیز داشتم و انگار چیزی نداشتم . نسترن با بدخلقی گفت : - خاله جون نیلوفر از دست من ناراحته . بابا با شک گفت : - مگه چی کار کردی که خواهرت انققد باید ازت ناراحت باشه ؟ می توانستم خشمناک به نسترن نگاه کنم و با چشم هایم بپرسم که چرا هنوز مسئله ی سعید را به بابا نگفته . درواقع این کار درست بود . اما انقدر به جای خودم و مادرم و ترانه درجا زده بودم که نمی دانستم کجا ایستاده ام . - ناراحت نیستم . فقط دارم فکر می کنم . ساحل با هیجان گفت : - خاله جون . منو یادت میاد ؟ نیاز به فکر کردن نداشتم . من تنها چشم های گود رفته ی مادرم را به یاد دارم و فریاد هایی که می زد و قولی که لحظه ی اخر به من داد . - من شیش سالم بیشتر نبود . - اما شهاب خوب یادش مونده . همه ی خاطرات بچگیتونو . برایم جالب نبود . خاطراتی که مادرم بود وحالا نبود . احساس می کردم برایم شکنجه باشد اگر بخواهم لحظه ای از گذشته بشنوم . - الهام کیه ؟ سوالی بود که بی ارده به زبانم امد و باعث شد ساحل به شوق بیاید : - الهام دختر مینا دوست مامانته . از تو دوسال کوچیکتره . اون موقع ها همش مراقبش بودی. هر موقع سهراب اذیتش می کرد حواست بهش بود . اهی کشید و گفت : - یاد ایامی به خیر .... - سهراب ؟ - اره سهراب هم برادر الهامه . - من عکسی ازش ندارم . خندید و گفت : - می گم بهت ول نگو از من شنیدی .... سهراب بچه بود از دوربین می ترسید . بابا شروع به خندیدن کرد و گفت : - اخر هم معلوم نشد از چی می ترسیده ؟ برایم هیچ چیز جالب نبود . ترس سهراب از دوربین برایم جالب نبود . دلم برای زندگی یکنواختم تنگ شده بود . دلم یکنواختی می خواست . دلم دست های ترانه را می خواست . شدید حوس کرده بودم لیوان بزرگ قهوه را در دست بگیرم و با ترانه ارام ارام حرف بزنم و گاهی انقدر بخندیم که بترسیم شاید نسترن و نگار بیدار شوند . دلم شب نشینی می خواست .
  12. گلی در مرداب | afagh7fth

    - الهی بمیرم برات دخترم . چقد سختی کشدی ... اشکم هایم بعد از چند لحظه تمام شد . عجیب بود . منی که بیست سال بی مادر بودم . هیچ حسی نداشتم . کاملا لمس بودم . هیچ چیزی برایم محرک نبود و بی جان در دستان کسی بودم که چشم های قهوه ای متعلق به او بود . عجیب بود که به چیزی هم فکر نمی کردم . به پر شال نگار زل زده بودم و فکر میکردم به انکه هیچ چیزی برای فکر کردن ندارم . درست مانند وقتی که بابک را دیدم . درد بیست ساله ی من درد نبود مادر نبود . درد عشق شکست خورده ی من نبود . درست مانند ان بود که اصلا دردی نبوده و تا به حال سر خود را شیره بسته بودم . نگار که انگار با دیدن چشم های خشک و بی و روحم ، وحشت کرده باشد گفت : - نیلوفر ... نیلوفر حالت خوبه ؟ دریا مرا از خودش جدا کرد و به چشم هایم نگاه کرد . چشم های قهوه ایش انگار جادویشان رفته باشد . صورتش را تحلیل کردم . ابرو هایش از انچه که باید نازک تر بود و موهایش مشکی رنگ بود . با نوک انگشت موهایش را لمس کردم . درست مانند وقتی که بچه بچه بودم و می خواستم به تصویر روی اب دست بزنم بدون انکه تصویر را محو کنم . زیر لب هذیان گفتم : - رنگ موهای مامان قهوه ای بود . و انگار قصد داشته باشم به نگار چیزی را اثبات کنم رو به او گفتم : - مثل نسترن . و دوباره به صورتی نگاه کردم که بی نهایت دریا بود : - نسترن خیلی شبیه مامانه . بابا وارد اتاق شد در حالیکه با شوق به من نگاه می کرد . - با خالت اشنا شدی دخترم ؟ به صورت دریا مانندش دوباره نگاه کردم و زیر لب بدون انکه درکی از حرفی که می زنم داشته باشم ، زمزمه کردم : - خاله ؟ دستی به سرم کشد و با محبت گفت : - جان خاله ؟ خاله فدای تو بشه ... و انگار تازه از خواب پریده باشم زیر لب گفتم : - مامان مرده ... مامان مرده ....
  13. گلی در مرداب | afagh7fth

    به خودم که امدم به نظرم می رسید چند لحظه فقط گذشته . اما پرده ی اهنی اتاق و دیوار های سبز و سفید و قطره هایی که از سرُم جدا می شد نشان می داد بیشتر از چند ساعت هست که خاطرات بر سرم فرود می ایند . سعی داشتم بفهمم چه اتفاقی برایم افتاده و چرا انجا هستم . اما هیچ نظری نداشتم . هر چه بیشتر فکر می کردم بیشتر به خاطر نمی اوردم .اخرین چیز هایی که یادم بود بحث هایی بود که سر زمین داشتم و اصلا به خاطر نمی اوردم دلیل بودنم انجا چه می توانست باشد . در اتاق به ارامی باز شد و با دیدن نگار بیشتر از قبل شکه شدم : - نگار ؟ نگران به سمتم امد : - نیلوفر ... خوبی ؟ نگار بود و نسترن و بابا نبودند . لرز کردم : - نگار .. بابا ... نسترن ... کجان ؟ حالـ.... حرفم را قعط کرد و با لبخند گفت : - همه خوبیم . همه خیلی خوبیم . پشت سر نگار دو چشم قهوه ای دیدم . دو چشم قهوه ای به گرمای تمام اتش ها و به زلالی تمامی دریا ها ... بی اراده زمزمه کردم : - مامان ؟ نگار به پشتش نگاه کرد و لبخند زد . رد نگاهش را گرفتم و دوباره با چشمان قهوه ای رو به رو شدم . بدون انکه پلک بزنم یا چشم بردارم زمزمه کردم : - نگار تو هم می بینی ؟ تو هم دریا رو می بینی ؟ دریا گریه کنان به سمتم امد : - الهی فدات بشم عزیزم . قوربون دل شکستت بشم . وقتی در اغوشم گرفت با عجله فاصله گرفتم . می خواستم چشم هایش را ببینم . چشم هایی که به من قول داده بودند : - مامان ؟ دریا ؟ جوابی نداد و به گریستن ادامه داد و من همچون بچه ای که منطق هایش رشد نکرده اند : - مامان زنده بودی ؟ کجا بودی ؟ به اغوشم گرفت . اغوش مادرانه اش درست مانند اغوش ترانه بود . می گریستم و نگار همراه من و دریا سرم را نوازش می کرد . برایم مهم نبود دروغ است یا رویا ... مادرم انجا بود . دریا موهایم را نوازش می کرد . می خواستم به اندازه ی تمام کابوس هایم گریه کنم . می خواستم برای مادرم ناز کنم و نازم بکشد . می خواستم در همان لحظه بمانم و بمیرم و اخرین چیز هایی که می دیدم مردمک های لرزان مادری بود که نشد برایم مادری کند . نشد برای لقمه بگیرد و غر بزند به جانم که درست غذا بخورم . نشد به دیر امدن هایم شک کند و شکایتم را به بابا ببرد . نشد پاشویه ام کند و برایم سوپ هویج بپزد . نشد که دریا مرا غرق خودش کند . در عوض مرا غرق خاطراتی کرد که به یاد نمی اوردم .
  14. گلی در مرداب | afagh7fth

    چیزی نمی دیدم . ساهی بود و سیاهی و سیاهی .... - خانومِ ... مکث کردم . پوزخند زدم . حتی مرا هم نمی شناخت ! - شما تشریف بیارید بریم سمت سوییت . مانند بره ای که قتلگاه و خانه برایش تفاوتی ندارد پشت سرش حرکت کردم . در ماشین را برام باز کرد و نشستم . برای بار اخر به دریا نگاه کردم . سوار ماشین شد و بعد از کمی مکث گفت : - سالگرد مادرتونه ؟ بی توجه به سوالش جواب دادم : - اگه مامانم بود همه چی خیلی بهتر می شد . و انگار قصد اثبات چیزی را داشته باشم به چشمان قهوه ایش نگاه کردم و گفتم : - بابام گفت ...گفت اگه مامانم بود ، همه چیز خیلی بهتر بود . سرم را به شیشه تکیه دادم : - مامانم می موند ، دیگه ایتالیا نمی رفتیم . من بابکو نمی دیدم . نسترن فرار نمی کرد لندن ... با ترس به سمت گریندر برگشتم و گفتم : - اما ترانه رو نمی دیدم .... ترانه نبود من تا اینجا نمی رسیدم .... چشم های قهوه ایش ترسیده بود : - چشم های ترانه زیتونی بود . سرم را دوباره به شیشه ی سرد تکیه دادم و هزیون وار گفتم : - هیچکی چشم های ترانه رو نداره . ...... - اقای عسکری باورم نمیشه مجبورم کردید انقدر اینو بپرسم ... اینجا چه خبره ؟ با لبخند گفت : - شاید بهتر باشه تو هم به مادرت تماس بگیری . معجزه شده ... معجزه ... لبخندم خشک شد . خودش هم متوجه حرفش شد . و از کنار چشمم متوجه شدم که گریندردستش پایین افتاد و زیر لب ای وای گفت . عسکری با لکنت گفت : - وای نیلوفر ... ببخشید .. من .. من اصلا .... رو به شهاب گفت : - وای شهاب ... به خاله چی بگیم . عصبی و خسته صدایم را بالا بردم : - معلوم هست اینجا چه خبره ؟ گریندر به سمتم امد : - اروم باش نیلوفر . الان همه چیزو بهت می گم . و جلویم رو دو زانو نشست و دست هایم را گرفت . چیزی درست نبود و این را با سلول سلول وجودم حس می کردم . فاجعه شده بود . هول کردم : - نسترن ... نسترن طوریش شده ؟ شهاب با ارامش پرسید : - نسترن خواهرته ؟ وحشت کردم در حالی که دلیلی برای وحشت نبود : - اتفاقی براش افتاده نه ؟ همش تقصیر من احمقه . دلتنگیم باعث شده بود یا ناراحتیم ، نمی دانم . اما به شدت بی منطق بودم . مدام صحنه های سالن انتظار جلوی چشمانم به نمایش در می امد . دکتری که اعتقاد داشت منتظر معجزه باید ماند و دختر هجده ساله ای که جرمش ان بود که دلش بزرگ تر از ان چیزیست که باید باشد .... خواهر من اسیر تخت دنیایی بود که داشتن دل بزرگ جرم بود . و نمی دانم چرا در ان لحظه ، مرگ ترانه همچون پتکی جمجمه ام را به قصد شکستن می کوفت . لحظه ای که دستان ترانه دیگر گرم نبود . مدام همه چیز از مقابلم می گذشت . خوب یا بد . حتی فیلم هایی که دیده بودم .... همه چیز با اهمیت و بی اهمیت بر سرم اوار می شد .
  15. گلی در مرداب | afagh7fth

    و من هنوز نمی دانستم چه چیزی باورش سخت بوده ! ..... به کانکس گریندر رفتیم . گریندر مدام سعی داشت با جایی تماس بگیرد اما نمی شد . با لبخند به من نگاه می کرد و چشمانش پر از شوق می شد .کلافه به اقای عسکری گفتم : - اقای عسکری باورم نمیشه مجبورم کردید انقدر اینو بپرسم ... اینجا چه خبره ؟ با لبخند گفت : - شاید بهتر باشه تو هم به مادرت تماس بگیری . معجزه شده ... معجزه ... یک هفته پیش : - الو ؟ نیلو ؟ متعجب به ساعتم که یک را نشان می داد نگاه کردم : - بله هما ؟ چی شده ؟ خوبی ؟ - نیستم . زهرم داره می ترکه . دختر تو کجایی ؟ گریندر عاصی شده سراغتو از من گرفت الان . می گفت گوشیت خاموشه ... - کنار ابم خوب انتن نمی ده . حتما انتن پریده . ربطی نداشت . نمی خواستم با نگار یا نسترن حرف بزنم . تحملش را نداشتم . - بابا گریندر خیلی عصبیه . کجایی دقیقا ؟ نزدیک سوییتی ؟ - نه ... نگاهی به اطراف کردم . از سوییت تا کنار ساحل دوساعت راه بود و از ساعت 6 تا به حال خدا می داند چقدر دور شدم . - الو ؟ صدامو داری ؟ کجایی ؟ - نمی دونم به امواج نا ارام اب نگاه کردم ... - کنار ابم . - ینی چی نمی دونم ؟ می دونی چه غوغایی به پا کردی ؟ عصبی و در حالی که کمی هم از سرما می لرزیدم گفتم : - من وظیفم اینه که ساعت هفت سر زمین باشم ساعت شیش برگردم . بقیش هم به خودم مربوطه . - حرف نزن . قطع کن . قطع کن زنگ بزن بهش . و بدون انکه منتظر حرفی از سمت من باشد تلفون را قطع کرد . بی توجه دست هایم را بغل کردم و رو به دریا ایستادم و به نسیم سوزناک که از سمت دریا می وزید اجازه دادم اتش قلبم را کمی التیام ببخشد . تلفونم دوباره شروع به زنگ خوردن کرد . با دیدن اسم رئیس کمی دودل شدم و نهایتا جواب دادم : - بله ؟ - کجا هستین شما خانوم ؟ هیج معلومه چی کار دارید می کنید ؟ کجا هستید ؟ سرم تیر می کشید و حالم اصلا خوب نبود . پاهایم گزگز می کرد و بی نهایت ضعف داشتم . - کنار ابم .. - چقد با سوییت فاصله دارید ؟ به پشت سرم نگاه کردم که به جز سیاهی چیزی معلوم نبود . - نمی دونم . -نمی دونی ؟ به خاطر فریادی که زده بود تلفون را از گوشم فاصله دادم و کمی در ان سیاهی و خاموشی ترسیدم . - همین حالا برام لوکیشن میفرستی . و تلفون را قطع کرد . روی شن های نم دار نشستم و به صفحهی موبایلم خیره شدم . چشم هایم انقدر به سیاهی عادت کرده بود که نور صفحه به شدت ازارم میداد . ناخوداگاه لوکیشن را فرستادم و به پشت خوابیدم . هر از چند گاهی سردی ابی که به پاهایم برخورد می کرد را حس می کردم . و تنها دلخوشیم ان بود که کنار دریا دراز کشیده ام . موبایلم شروع به زنگ خوردن کرد : - بله ؟ - چه جوری تا اونجا رفتی ؟ چرا انقد دور شدی ؟ - نمی دونم . - یعنی چی خانوم ؟ بچه شدی ؟ خسته موبایل را از گوشم فاصله دادم و دستم را دراز کردم . دلتنگ بودم . بیست سال دلتنگ بودم . دلم اغوش دریا را می خواست . به اسمان خالص مشکی نگاه کردم . دریغ از یک ستاره . هر سال نسترن بود . برایم انگیزه ای می شد که شب درازم را پشت سرم بگذارم . اما ان سال نسترن را نداشتم . در اغوشم به خواب نرفته بود . برایش خواهری بودم که نبودم . نمی دانم چقدر گذشته بود اما لحظه ای حس کردم هوای روی قفسه سینه ام را فشار می دهد . نفسهایم سنگیم و خس دارشده بودند و برای بازدم تقلا می کردم. با وحشت از اینکه در حال مرگ هستم نیم خیز شدم . شرایطم از صدها مرده بدتر بود اما هنوز نفس انسانی ام بی اختیار برای لحظه ای بیشتر انسان ماندن تکاپو می کرد . به دریا که خیره شدم انگار دردم را فراموش کردم . شاید درد من دریا بود . اغوش دریا ... دلتنگ بودم ؟ ذهنم قفل بود و تنها چیزی که می خواستم ببینم ان بود که درست وسط دریا ... میان انبوه پاکی ها و قطرات اب ... اغوش دریا را حس می کنم ؟ حس می کنم دریا موهایم را می بافد ؟ دستم از پشت کشیده شد و انگار از خواب بیدار شده باشم به اطرافم نگاه کردم . تا زانو در اب سرد بودم و موج های محکم مدام مرا عقب می راند و به جلو دعوت می کرد : - هیچ معلوم هست چی کار می کنید ؟ به صورت تاریک گریندر نگاه کردم . و به دریا و به ابی که تا زانو هایم را بی حس کرده بود . کشان کشان مرا به سمت ساحل برد : - خانوم این چه کاری ؟ شما دیوونه شدید ؟ دیوانه ؟ ان روزها که به جای مادر ترانه را به مدرسه می بردم ، همان روز هایی که بی مادر بودنم را به رخم می کشیدند .. همان روزی که نسترن گفت برایش فقط خواهرم باید دیوانه می شدم . چرا انقدر دیر ؟ دستم را تکان داد و گفت : - خانوم با شما هستم . ناخوداگاه گفتم : - امروز تولد خواهرمه ... جاخود و سراپایم را نگاه کرد . بی اراده ادامه دادم : - خوشحال باشم ؟ حرفی نزد و با تعجب خیره نگاهم کرد . طلبکار ، طوری که انگار وظیفه ی جواب دادن به من را دارد تکرار کردم : - باید خوشحال باشم ؟ با شک و ترتید گفت: - اره ولی ... و حرفش را خورد و من باز هم بی اراده ادامه دادم : - چه جوری تو روزی که مادرم مرده خوشحال باشم ؟ چه جوری خوشحال باشم وقتی بعد بیست سال به خودم میام و می بینم نه مادرم رو دارم و نه خواهرم رو ... چشمانم از اشک پرشد و به جای تمام دردهایم گریستم . به جای بودن بودن بابکی که می توانست پدر کودکانم باشد و نبود گرستم . به جای خواهر نبودن و بودنم . به جای سالهایی که با قول مادرم سر کردم که تنها نمی شوم . من گریستم به روزی که مادرم بد قول شده بود . تنها شده بودم ! گریندر هول شده بود و من سست شده بودم . موجی قوی به سمتم امد و ضربه ای زد که باعث شد تعدلم را از دست بدهم . اما همان لحظه ای که شن های زیر پایم شروع به رقص کرده بودم و میان اب و هوا معلق بودم که گریندر مرا گرفت . میان گریه شروع به خنده کردم . دریا تنبیهم کرد و صدای دریا در گوشم " تو هیچ وقت تنها نمی مونی ... " مرا کشان کشان به سمت ساحل برد و کمی که از اب جدا شدیم رهایم کرد . پاهایم را حس نمی کردم و روی شن های سرد فرود امدم . گریندر به سمتم امد و روی یه زانو نشست : - برای خانواده اتفاقی افتاده ؟ به چشم های قهوه ایش نگاه کردم .... قهوه ای ... درست به گرمی چشمان مادرم . - چشم های مامانم قهوه ای بود . جا خورد و عقب رفت . به دریای تقریبا نا ارام نگاه کردم و گفتم : - نه این که یادم باشه ... عکسشو دیدم . وگرنه یادم نیست . - سهراب ... خانوم مهندس رو پیدا کردم .... اره ... نه .... خیالت راحت .... برای خونوادشون اتفاقی افتاده ؟ ..... دستم را لمس کرد اما من چشم از دریا برنداشتم . دنبال چشمان قهوه ای دریا بودم . - نه اتفاقا یخ کرده ..... الان میریم بیمارستان ... یعنی چی نمی خواد ؟ .... باشه پس یه دوساعت دیگه میایم .... از من می پرسی ؟ سهراب اعصاب ندارم به خدا . اه .

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×