رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

elina

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    384
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

4,719 بار تشکر شده

درباره elina

  • درجه
    کاربرعادی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,874 بازدید کننده نمایه
  1. elina

    نویسندگی با سه کلمه

    آسمان شمس به طلای دست نیافتنی می ماند که از آن آسمان است و بس. مچاله
  2. سلام

    عکس پروفایلتون یه مدت به شدت کاندیدام بود برای جلد فصل دوم هلنا؛ 

    به چشمم خورد یادم افتاد. احتمالا به چهره ی شخصیت اصلی رمان شمام بخوره درسته؟ 

    1. hedeyh2002

      hedeyh2002

      سلام اقا علی

    2. elina

      elina

      سلام 

      راستش نه به چهره ی اصلی شخصیت رمان من نمی خوره 

  3. elina

    نویسندگی با سه کلمه

    آسمان شهر بازی به نقاشی متغیری می ماند که مطلق نبودن هیچ چیز را در جهان به تو نشان می دهد. ابر
  4. elina

    نویسندگی با سه کلمه

    من به ریسمان و طناب پوسیده ی خیالم چنگ می زنم تا برون روم از این گودال ژرف. آسمان
  5. elina

    نویسندگی با سه کلمه

    "برف"،"نامه"،"خون"؛واژگانی که زندگی آن خدمتکار را تباه کرد.در یک روز برفی،نامه ای بدستش رسید و خونش را ریخت. ریسمان
  6. elina

    نویسندگی با سه کلمه

    سواره با من از آن صبح سپیدی سخن بگو که سواره ای نامدار بر آن درود می فرستد. آموزگار
  7. elina

    نویسندگی با سه کلمه

    دریاسالار دریا سالار به دریا می نگرد؛گویا شیطان به خشم آمده که موج هایی خروشان تر از خروشان پیشرویشان می بیند. سپید
  8. elina

    نویسندگی با سه کلمه

    شیشه ی عمر آن قدرت مطلق در دست های یک رقص خونین است. ابریشم
  9. elina

    راز گردنبند | elina

    الکسا آهی می کشد و می گوید: -نه اینگونه نیست؛اگر آهنگ چنین کاری را داشتم،اینک روزگار به گونه ای دیگر بود. ماری در کنار الکسا نشسته است؛می گوید: -آرام باشید! ما برای بحث و ستیز گرد هم نیامده ایم. الکس از روی صندلی که رو به روی ماری در آن سوی میز نهاده است؛بر می خیزد و می گوید: -می دانیم که همه تان،از این روزگار خشنود نیستید. کریستین پوفی می کند و می گوید: -امیدوارم این تنها سرانجام نباشد. الکس،پس از درنگ کوتاهی سخنش را دنبال می کند و می گوید: -ما وزیران و نمایندگان دربار نیستیم،که هر بار برای بحث و ستیز گرد هم آییم؛ما جوانان ویانا هستیم؛ما از بازرسان،پزشکان،رایزنان،فرماندهان،خیاطان و نوازندگان دربار روژمان هستیم.روزگار کنونی،بیشتر از آنچه در اندیشه ی ما بوده،بر ما فشار آورده. یکی چون تام مایرِ سودجو از جایگاهش بر کنار شد؛مردم آرام شدند ولی دربار نه! دنیل که دست به سینه در پایین میز نشسته است؛می گوید: -بی گمان،تام به زودی ویانا را بدرود خواهد گفت. -امیدواریم همین باشد.پس از آن،با دخالت موبد بزرگ،ما فرمانده ای بی همتا را از دست دادیم؛چنانچه می بینید،او یک زندانی است. راشل که در کنار ماری نشسته است؛جرعه ای چایش می نوشد و می گوید: -من هنوز هم نمی دانم،ریون برای چه از جایگاهش بر کنار شد. آدلیا که در کنار الکس نشسته است،می گوید: -تنها این نیست؛گویا همه چیز دچار یک دگرگونی شده.(پوفی می کند)من دیگر نمی توانم جامه های پر رزق و برق برای درباریان بدوزم؛دیگر خسته شده ام.
  10. elina

    نویسندگی با سه کلمه

    عشق به نام عشق و به نام آن بوسه و تپش قلب،شاهدختی را روانه ی بی کران ها کردند؛می دانی؟بی کران ها!!! ارمغان

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×