رفتن به مطلب
Added by Amir

pardis.ahmadi

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    277
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

2,118 بار تشکر شده

درباره pardis.ahmadi

مشخصات کاربر

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,159 بازدید کننده نمایه
  1. سلام دوست خوب و گلم
    ممنون که در صندلی داغت بارها به من لطف داشتی
    من مدام به یادت هستم
    سال نو هم مبارکت باشه
    :t(35)::t(33):

  2. دل من آسمان شب | pardis.ahmadi

    می خندد. و خودش هم نمی داند چه جذابیتی دارد قهقهه مردانه اش! _قابل تو رو نداشت عزیزم. در چشم های عسلی اش خیره می شوم: _هیچی مثل این نمی تونست خوشحالم کنه. خیلی ازت ممنونم. صورتش جلو می آید. به قصد بـ ـو-سه اما تازه آیدا را به خاطر می آورم. تا می خواهم خودم را عقب بکشم و صدای آیدا بلند می شود: _امیــــر؟ امیرحسین انگار تازه متوجه آیدا شده که با ترس و تعجب نگاهش می کند. _تو هنوز اینجایی جوجه؟ آیدا می غرد: _جوجه خودتی بچه پررو... امیرحسین یکی بلیت ها را از دستم می قاپد. _خب حالا. بلیت گرفتم برا سه تامون. کنسرت ماکان بند. پایه ای؟ _چه جوررررم!! نگاهی به امیر می کنم و می گویم: _کی هست؟ _من بلیطا رو خیلی وقت پیش گرفتم اما خب گفتم بزارم روز کنسرت بگم سوپرایز شین! _پس می تونیم امشبو بپیچونیم آیدا. آیدا بشکنی می زند: _آره اینم بهونه که جور شد!! امیرحسین کنجکاو نگاهمان می کند: _موضوع دقیقا چیه؟ آیدا به من نگاه می کند و هر دو لبخند خبیثی بر لب می آوریم. آیدا جواب سوالش را می دهد: _امیررضا دوست رها ، که همکارش هم بوده رو دعوت کرد خونه خودمون. دوست داشت بیشتر آشنایی باشه. بنفشه ولی قبول نکرد و گفت اول شما باید دعوت منو قبول کنید و بیاین رستوران پدرم. منو رها هم نقشه کشیدیم که امشب رو بپیچونیم تا امیررضا تنها بره و یه جورایی امیرو بفرستیم قاطی مرغا. امیرحسین می خندد. بلند ، قهقهه وار: _بنفشه همون دختر سلیطه تو شرکت نیست؟ آیدا می پرسد: _تو از کجا بنفشه رو میشناسی؟ و من هیچ کنترلی روی خنده بلندم ندارم. من و امیر می خندیم و آیدا همچنان نگاهمان می کند. ............... _ای بابا امیررضا اذیت نکن دیگه الان ساعت پنج و نیمه! من که نمی تونم قرارو کنسل کنم. امیررضا دست به سـ ـینه به من و آیدا و امیر که اماده رفتن به کنسرت بودیم ، نگاه می کند: _رها نمیشه من تنها برم. باید تو یا آیدا باشید. _نمیشه خب. بنفشه هم منتظره. نمیشه زنگ بزنم بگم نمیایم. _آخه تنها رفتن من هم صحیح نیست. چند قدم جلو می روم و طوری که فقط خودش بشنود می گویم: _مگه نمی خواستی بشناسیش؟ خب اینم فرصت دیگه. پوف کلافه ای می کشد. _باشه. شما برین. بسلامت! _خوش بگذره. لبخند محجوبی می زند و من با امیر و آیدا از خانه خارج ، و راهی کنسرت می شوم. .................. شلوغی و صدای جیغ دختر ها غیرقابل تحمل است. به رغم اشتیاق و هیجانم اصلا جیغ زدن و سر و صدا کردن را دوست ندارم. سعی می کنم فقط و فقط به استیج چشم بدوزم. به خواننده های خوشتیپی که همیشه با صدایشان آرام می شوم. سعی می کنم به صدایشان گوش بسپارم. به صدای خوانندگانی که همیشه عاشقانه هایم را با آنها شریک بوده ام. خواننده می خواند: "دیوونتم ، عشق پر احساسم. میدونم اینو که نباشی هوا نیس واسم. بیا دلو بده ، به عمق احساسم. میدونم اینو که نباشی هوا نیس واسم" به نیم رخ جذاب مرد این روز های زندگی ام نگاه می کنم. سنگینی نگاهم را حس کرده اما نگاهم نمی کند. با لجبازی نگاهش را به استیج دوخته. آخ امیرحسین از دست شیطنت هایت!! رقص نور های قرمز رنگ عسلی چشم هایش را خواستنی تر کرده. آرام آرام از استیج نگاه می گیرد و به صورتم چشم می دوزد.قلبم گر می گیرد. دستم را آرام لمس می کند. گرم می شوم ، از گرمای وجودش! از گرمای حضورش! "من اینو میدونم ، با تو آرومم اسمتو میارم همه جامیگم تویی تویی خانومم " همچنان در تاریکی سالن به چشم های هم خیره ایم. صدایش نمی آید اما لب خوانیش را متوجه می شوم: _تویی خانومم..! دسم را محکم تر در دستش می فشارد. گرمای شیرینی تمام تنم را پر می کند. من خانونمش بودم؟ من؟ رها؟ خانومش بودم؟؟؟ کل صورتم را گر می گیرد. به خودم می آیم. دیگر نگاهم نمی کند. باز به استیج چشم دوخته ، اما همچنان دستم در دست گرمش است. "اگه من تورو می خوامت می خوامت نمی شم بیخیالت بیخیال دردو بد بیاری تویی که خنده رو رو لبم میــــاری" خدایا کاش دنیا دکمه "ایست" داشت. می شد گاهی آن را فشرد ، تا لحظه های خوب جاودانه بمانند ، تا خاطره نشوند. مثل همین حالا. "من اینو میدونم ، با تو آرومم اسمتو میارم همه جامیگم تویی تویی خانومم "
  3. دل من آسمان شب | pardis.ahmadi

    خب معلوم است دیگر. زمان همه چیز را تغیر می دهد. احمق کسی است که فکر می کند زمان جای عقربه های ساعت را تغیر می دهد ، زمان آدم ها را ، اخلاق ها را ، شخصیت هارا ، احساس ها را تغیر می دهد. مثل امیرحسینی که همه می گفتند تغیر کرده ، همه می گفتند گوشه گیر شده. مثل همه ی آدم ها..! از روی تخت بلند می شوم و راه نشیمن را در پیش می گیرم. باید نظر آیدا را هم راجع به نقشه ام می پرسیدم. فقط کاش بنفشه هرچه هنر داشته باشد رو کند. آیدا را مشغول تلویزیون دیدن می بینم. جلو می روم و کنارش می نشینم. چشم از تلویزیون برمی داد و نگاهم می کند: _وای رها! تو رو خدا ببین. گشت ارشاده. _گشت ارشاد دیگه چیه آیدا؟ حالت خوبه؟ به تلویزیون اشاره می کند و می گوید: _این سینمایی اسمش گشت ارشاده. خیلی دوستش دارم باحاله. کنترل را از روی میز برمی دارم و صدای تلویزیون را قطع می کنم. _چیزی شده رهایی؟ _نه. می خوام یه کم باهم صحبت کنیم. کمی به طرفم متمایل می شود: _راجب چی؟ _راجب دعوت امشب بنفشه. _خب؟ نقشه ام را برایش جز به جز شرح می دهم و او در تمام این مدت موشکافانه با لبخند خبیثی به افق خیره است. _خب آیدا نظرت چیه؟ ذوق را در صدایش احساس می کنم: _وااای.. اصلا از این بهتر نمیشهههههه... امیر از ترشیدگی در میاد. از سوتی که داده قاه قاه خنده ام میگیرد: _دیوونه ای به خدا آیدا...!! خودش هم خنده اش می گیرد. _حالا چه بهونه ای جور کنیم برا اینکه همراهش نریم؟ _والا خودمم تو این قسمتش موندم. متفکر به نقطه نامعلومی خیره می شود. من هم سعی می کنم تمرکز کنم که با صدای محکم در از جا می پرم. صدای سرخوش امیرحسین باعث می شود خیره نگاهش کنم: _رها بیا برات یه سوپرایز دارررم. کجایی؟؟؟ داد میزنم: _چی شده امیر؟ آیدا هنوز با ژست فیلسوفانه اش فسفر می سوزاند. امیرحسین چند ورق کاغذ سفید رنگ در دستش را در هوا تاب می دهد: _اگه گفتی این چیه؟ این بار آیدا هم نگاهش می کند. لب باز می کنم: _کاغذه دیگه. _خب کاغذش که مشخصه. من می خوام حدس بزنی چیه! جلو می روم و دستم را به طرفش می گیرم: _بده ببینم چیه؟ کاغذ هارا پشت سرش قایم می کند. مثل پسر بچه های تخس و بازیگوش. دلم برای این ژستش ضعف می رود: _نوچ.. نمیدم... _امیر لوس نشو دیگه. آیدا باز صدای تلویزیون را باز می کند و مشغول تماشا می شود. در همان حال می گوید: _بابا امیر بگو دیگه بچه م سکته کرد. بچه با من بود؟ آری دیگر. راست می گفت مثل بچه های فضول منتظر جواب امیرحسین بودم. امیرحسین آرام جوری که آیدا نشنود می گوید: _یه راهنمایی می کنم. لب هایم را روی هم می فشارم. _یه چیزیه که مطمئنم خوشحالت می کنه. پا به زمین می کوبم: _امــــیـــر.... بده ببینم چیه!!!! _حدس بزن دیگه رها... فکر می کنم که من چه چیزی را دوست دارم که امیرحسین هم می دانـد..؟ جرقه ای در مغزم زده می شود. فکرم را به زبان می آورم: _بلیط کنســــــرت؟؟؟؟؟؟ می خندد: _آره. کاغذ هارا از دستش می گیرم و با دیدن عکس خواننده های محبوبم (امیر مقاره و رهام هادیان) بلند جیغ می زنم: _امـــــیـــــر تـــو محشــــــررررییییی.
  4. دل من آسمان شب | pardis.ahmadi

    تازه به خودم می آیم. دیگر تپش قلبم را نمی شنوم. امیررضا می خواست فدایم بشود؟ فدای چشم هایم بشود...؟ امیررضا از اشک ریختن من عذاب می کشید..؟ در آ-غـ ـوش گریه می کردم..؟ دست لرزانم را روی سـ ـینه ورزشکاری اش می گذارم و کمی فشار می دهم و به نوعی پسش می زنم. حلقه بازوانش شل و کم کم باز می شود. اشک هایم را پاک می کنم: _رها دیگه بهش فکر نکن. اون اتفاق هر چی که بوده تموم شد و رفت. تو دیگه اون رهای بی رحم نیستی عزیزم. دستش را نزدیک گونه ام می کند تا اشک هایم را پاک کند. سرم را عقب می کشم. آنقدر حرکتم سرد است که دستش درجا یخ می زند. از روی صندلی برمی خیزم: _ببخشید که مزاحمت شدم. جوابی به حرفم نمی دهد و باز می گویم: _نمی دونم چی شد که حالم بد شد اما گذشته ی من اونقدر لجن هست که هر بار با هم زدنش بوی تعفن بده و همه عالم رو به خصوص خودم خفه کنه. پشت می کنم که بروم اما صدای قدم هایش را می شنوم و بعد طنین صدای خودش: _نه رها. گذشته تو متعفن نیست. هر قاچاقچی که توی کیا باند بوده وضعش مثل توئه. آدم کشته و مواد جابجا کرده و هزار تا کار دیگه که خلافه. اما هیچکدومش الان وضع تو رو نداره. تو دیگه تو اون منجلاب متعفن نیستی. نزیک تر می شود. آنقدر که گرمای تنش را حس می کنم. _تو پاکی رها. تو متعفن نیستی. اشکی از چشمم می چکد. شنیدن این واژه برایم چقدر برایم شیرین بود..! به طرفش برمی گردم: _به بنفشه چی بگم؟ دعوتشو قبول می کنی؟ سرش را تکان می دهد: _بهش بگو قبوله. لبخند می زنم. او هم متقابلا لبخند می زند. _رها از اون لوبیاپلوی خوشمزه ت چیزی هم مونده؟ اینبار می خندم: _آره هست. الان برات گرم می کنم. .......... _وای رها واقعا امیررضا قبول کرد؟ _آره به خدا... ولی خیلی مشکوکه بهت. همش میگه رها مواظب باش مواظب باش مواظب باش! _دیدن یه پلیس و قرار شام باهاش خیلی میتونه هیجان انگیز باشه. _زندگی کردن باهاش چطور...؟؟ صدای جیغش آنقدر بلند است که گوشی را چند ثانیه ای از گوشم دور می کنم: _رها خیلی خرررییی!!! _ای بابا عزیزم چرا نژاد خودتو به من نسبت میدی. _بیشعوووور... هر دو می خندیم: _تازه بنفشه خانوووم! یه نقشه دیگه هم برات کشیدم. _هان؟ باز چی تو اون کلته؟ روی تخت می نشینم و با هیجان وصف ناپذیری لب باز می کنم: _می خوام الان به آیدا بگم که قصد دارم تو و امیررضا رو باههم آشنا کنم. اگه نظرش مثبت باشه من و آیدا به امیررضا الکی میگیم کار داریم و نمی تونیم امشب بیایم. اونقت امیررضا مجبور میشه خودش تنها بیاد دست بـ ـو-س خانومش! باز صدای جیغ! _رهااااااااااا... جان امیرحسین بی خیال این نقشه های مزخررررفت شوووو!!!! _نوچ... نمیشه! -جون بنی راه نداره؟ _جون بنی خره راه نداره. _ای بابا رها. این صد بار دارم میگم. من یه زن مطلقه م. _بسه بسه! زر نزن. من برم با آیدا رو نقشم کار کنم. آهان راستی یه چیزی. ماشینتو هم نمیاری. امیررضا باید برسوندت. بدون اینکه اجازه بدهم حرفی بزند می گویم: _خوشگل کنیا... خداحافظ. فرصت جیغ زدن را نمی دهم و قطع می کنم. لبخند از روی لبم کنار نمی رود.. روی تخت دراز می کشم و به این فکر می کنم که ای کاش بنفشه بتواند دل امیررضا را ببرد. چند ساعت پیش را به خاطر می آورم و لبخندم جایش را به اخم می دهد. من حتی اجازه ندادم امیررضا... اینقدر سرد پسش زدم و او آنقدر گرم مرا آرام کرد. اما من به امیرحسینی که قصدش فقط یک دوستی ساده بود اجازه هرکاری را می دادم. واقعا چرا رهایی که به بی رحمی مشهور بود این چنین شد..؟ چرا..؟ چگونه..؟
  5. دل من آسمان شب | pardis.ahmadi

    ..... "رها" چند تقه به در می زنم و آرام می گویم: _اجازه هست ؟ صدای امیررضا خفیف به گوش می رسد: _بیا تو رها... آرام دستگیره را پایین می کشم و داخل می شوم. روی تخت دراز کشیده. مچاله و جنین وار. پشت به من! چند قدم به جلو بر می دارم و آرام لب می زنم: _امیر..؟ همچنان پشتش به من است. کلافگی از همه حالاتش چکه می کند. اما چرا..؟ اما از چه چیزی؟ از دست بنفشه؟ جوابی که نمی شنوم می گویم: _چرا غذاتو نخوردی امیر؟ کمی آرام تر لب می زنم: _مشکلی پیش اومده؟ به چی شک داری؟ بالاخره رضایت می دهد و روی تخت نیم خیز می شود. نگاه پر از غمش روی من می نشیند. _رها به خدا می ترسم... لب باز می کنم: _آخه از چی؟ من قول شرف می دم که فرار نکنم. از روی تخت بلند می شود. رو به رویم می ایستد. برای نگاه کردن در چشمان مشکی اش باید سرم را بالا بگیرم: _نه رها. نه عزیزم. لازم نیست شرفتو قسم بخوری. من به تو اعتماد دارم. _پس مشکل کجاست امیر رضا؟ بگو از چی کلافه ای؟ _من از اون کیارش خطرناک می ترسم. می ترسم تو رو ازم بگیره. من... من...من به تو... چشم هایم از حالت معمولی گشادتر شده است! نمی توانم جلوی ضربان دیوانه وار قلبم را بگیرم. نه خدای من! نه! موهای مشکی اش را چنگ می زند و صدایش را می شنوم: _لعنتی..! دستم را روی قلبم می گذارم. چرا اینگونه دیوانه وار می کوبد؟ _رها بهم قول بده مواظب اطرافت باشی. این کیارشی که من می شناسم راحت بی خیال تو نمیشه. هنوز کوبش وحشتناک قلبم پابرجاست. سعی می کنم بحث را عوض کنم: _چه خبر از مشاور؟ قرار بود خیلی وقت پیش منو ببری پیش یه مشاور. _فعلا که فکر نکنم بشه. روی تخت آبی رنگ می شیند و به صندلی میز کارش اشاره می کند: _بشین رها. باید یه کم تو گذشته کنکاش کنیم. لرزش دستانم آشکار است. با همان لرزش محسوس صندلی را کمی عقب می کشم و می نشینم. _خب از شب مهمونی بگو. چی یادت هست. چشم هایم را می بندم و لب باز می کنم: _فریماه بهم زنگ زد و گفت مهونی کیارشه. آدرس برام ایمیل شد. منم قبول کردم دیگه چیزی تو خاطرم نیست جز مرد مرموزی که ظاهرا تو بودی. _خب یه کمی قبل تر... ماموریت هاتو یادت میاد؟ _یکیش خوب یادمه. _خب... بیشتر راجبش بگو... _قتل قاسمی. قتل احمد قاسمی! یکی از دشمن های سرسخت کیارش. کیارش برام ایمیل زد. ایمیل کیارش را به خاطر می آورم: _برام ایمیل زده بود : "پاکش کنید . بی سر و صدا " دلم از بی رحمی آن روز هایم می گیرد. _یادم نیست چی جواب دادم اما خوب یادمه که قبول کردم. من و فرهاد مسئول این کار بودیم. باید تمیز و بی سر و صدا انجام می شد. لب هایم را محکم روی هم می فشارم. تنفسم نا منظم می شود: _کشتن سرباز های دم در توسط فرهاد . پیچوندن نگهبان های خونه و از پنجره بالا رفتن ها رو گنگ یادمه اما... بغض گلویم را خفه می کند. صدایم خش می گیرد: _خوب یادمه که ساعت دو نیمه شب مثل عجل بالا سرش بودم. فرهاد دم در بود. بازوم گلوله خورده بود اما یادمه که قبل از اینکه بتونه کاری بکنه با یه گلوله خلاصش کردم. بغض در گلویم می شکند. یاد آوری رهای آن روزها بند بند وجودم را می آزارد. لرزش دستانم کاملا قابل روئیت است. کف دستان عرق کرده و لرزانم را روی گونه هایم می کشم. صدای خش دارم گویی از ته چاه بیرون می آید: _می فهمی امیر رضا؟ من اون رو کشتم. بلند تر داد می زنم: _من کشتمـــــش... هق می زنم. چهره ی خون آلود قاسمی جلوی چشم هایم پدیدار می شود. بدنم سست می شو که ناگهان میان بازوان قدرتمند امیررضا جای می گیرم. سرم را محکم به سـ ـینه اش می فشارد: _رها عزیزم بسه. رها فدات بشم گریه نکن. حال بدم با حرف های امیررضا بهتر نمی شود. صدای هق هق دخترانه ام بیش از پیش طنین اداز اتاق می شود: _امیر رضاااا من اونو کشتــــم... میفهمـــییییی؟؟؟؟ تمام بدنم سرد است. سرم را به سـ ـینه اش می چسباند و صدای پر از نگرانی اش را می شنوم: _غلط کردم رها... به خدا غلط کردم... تو رو به خدا آروم باش. صدای خش دارم از ته گلو بلند می شود: _من کشتمش! روی موهایم را با خشونت می بوسد: _بسه رها.. بسه عزیزم.. بسه! فدای چشمات بشم گریه نکن.
  6. دل من آسمان شب | pardis.ahmadi

    _بیخیالِ کیان آجی. من می خوام آشپزی کنم. اگه میخوای یاد بگیری بیا بریم با هم درست کنیم نهارو. _بریم. دستم را می گیرد و به دنبال خودش می کشد. _یه لوبیا پلویی یادت بدم ، انگشت های پاتم پاش بخوری. و بعد صدای قهقهه من در خانه می پیچد. ............. با عشق به لوبیا پلوی خوش رنگ و بوی روی میز نگاه می کنم. بعد به امیر رضا. لبخند روی لبش نشان می دهد که دیگر از دستم دلگیر نیست. به زحمت از لوبیاپلوی روی میز چشم بر می دارد و رو به من می کند و می گوید: _ایول بابا..! عجب چیزی شده این لوبیا پلو! صدای آیدا را می شنوم: _بعله دیگه. سر آشپزی مثل من بالا سرش بوده! و بعد از گفتن این حرف صندلی ای را کمی عقب می کشد و می نشیند. من هم کنارشان می نشینم و آنها مشغول می شوند: _به به. عالیه. لبخندی به ابراز احساس امیررضا می زنم و می گویم: _نوش جان. راستی امیرحسین نیستش؟ _نه مطبه. _چقدر کار میکنه. _خب اولاشه. طول میکشه تا جا بیوفته تو اون منطقه. ولی خب به نظرم شهرت بابا هم بی تاثیر نیست. برای خودم هم غذا می کشم و مشغول می شوم. تماس سر صبح بنفشه را به خاطر می آورم. رو به امیررضا می کنم و می گویم: _راستی سر صبحی بنفشه باهام تماس گرفت. _خب؟ _می گفت دوست داره برای بار اول شما رو دعوت کنه رستوران باباش. یا به عبارت دیگه ای نمیاد و دلش میخواد شما مهمونش باشید. امیررضا قاشق را رها می کند. تقه ی آرام برخورد قاشق و بشقاب در گوشم طنین می ادازد. _آخه چرا رها؟ _بنفشه خیلی خجالتیه خب. دلش می خواد اون تورو دعوت کنه. مکثی می کنم و می گویم: _البته تو به همراه آیدا. آیدا دم می زند: _امیر از چی نگرانی؟ _از این که یه ریگی به کفش بنفشه باشه. می ترسم ، از اون کیارش زرنگ که می خواد هرجور که شده... حرفش را ادامه نمی دهد. حس می کنم بغض می کند اما... چــرا...؟ چرا بغض کند؟ شاید حسم اشتباه است. دیگر حرفی رد و بدل نمی شود و امیررضا از جایش بلند می شود و می رود. نگاهم روی بشقاب دست نخورده می ماند...! ............... " دانای کل " _قول بده عصبی نشی... باشه؟ کیارش دکمه اول پیراهنش را باز می کند: _فربد یا بنال یا یه کاری می کنم که تیکه بزرگت بشه گوشِت!! چشم های پر از تشویش فربد نشان دهنده اتفاق بدی است که افتاده و کیارش خوب این را فهمیده است ، اما چه اتفاقی؟ کاش می دانست. آن قدر بلند داد می زند که فربد چند قدم به عقب بر می دارد: _با تو ااااام! مگه کری؟؟؟؟ لب می گزد. نمی تواند این خبر را به کیارش بدهد. صد در صد کیارش خوشحال نخواهد شد. _نکنه فرهاد کوکائین هارو لو داده؟ و فربد فکر می کند که ای کاش خبر لو رفتن کوکائین ها را می داد اما این یکی را نه! کیارش جوابی که نمی شنود باز داد می زند: _نیکوتین ها لو رفته؟ و ای کاش این چنین می شد!!! داد کیارش دیوار های عمارت را می لرزاند: _دِ بنـــــــال فربـــــــد!!! فن سیکلیدین ها چیزی شده؟ و بلند تر: _با تو ام!!!!!!! فربد با تمام تشویشی که دارد لب می زند: _گند زدم کیا... گنـــد... کیارش طبق عادت همیشه گی اش انگشت شصتش را آرام گوشه لبش می کشد. چشم های جذابش منتظر تر از همیشه به فربد دوخته می شود. فربد باز لب باز می کند: _امروز رها اومده بود کافه... کیارش تیز نگاهش می کند: _مگه نگفتم جمعه صبح..؟ _بهش گفتم ولی امروز صبح اومده بود کافه! گفت برای دادن جواب عجله داره... نگاه کیارش از همیشه بُرَنده تر است ، مانند تیغ! سرد ، تیز : _چی گفت؟ _گفت...گفت... فربد نفسش را حبس می کند: _گفت حاضر نیست برگرده! گفت دیگه اون رهای بی رحم سابق نیست ، گفت دلش نمی خواد بازم به گذشته فکر کنه . همون جوری که تو خواستی من حتی به قتل امیررضا هم تهدیدش کردم اما... کیارش دندان روی هم می سابد. رگ شقیقه اش به شدت نبض می گیرد. فربد ادامه می دهد: _اون صدامو ضبط کرده بود. گفت هر اتفاقی برای امیررضا بیوفته من و تو رو مقصر میدونه و به پلیس معرفی می کنه. میفهمی کیارش؟ اون من و تو رو تهدید کرد. با یه وُیس کوچیک من و تو رو خلع سلاح کرد. هنوزم همون رهای زرنگ و با هوشه. چشم های رنگ خون کیارش فربد را می ترساند. _مطمئن بودم همه چی زیر سر اون پسره ی کثافته!! _رها نمی خواد برگرده کیا... اینو بفهم... _رها بر می گرده. کیارش کامیاب به این راحتی جا نمی زنه! رها بر می گرده ، به زودیِ زود...! بعد از روی الکل روی میز لیوانش را پر می کند. فربد به کف زرد رنگ روی الکل کیارش نگاه می کند و می گوید: _حالا باید چیکار کنیم؟ چشم های کیارش برق می زند. لیوان حاوی ماده زرد رنگِ پر از کف را به لبش نزدیک می کند و می نوشد. _خودت بهتر می دونی. جزء دوم نقشه باید اجرا بشه!! فربد نگران نگاهش می کند: _کیا تو رو خدا بی خیال خون و خون ریزی شو... کیارش عصبی لیوان پایه بلند را به دیوار رو به رو می کوبد. لیوان با صدای ضعیفی هزار تکه می شود. داد کیارش طنین انداز اتاق می شود: _بعد از رها تو مطمئن ترین فرد گروهی اما من هر ماموریتی بهت میدم مثل دلمه وا میریو آیه یأس می خونی! _من برای جابجا کردن کوکایئن و نکوتین و هرویئن اومدم توی این باند! نه برای آدم کشی و قتل!!!! _وقتی وارد یه کار شدی باید پی همه چیو به تنت بمالی! و آخرین صدایی که سکوت اتاق را می شکند صدای در است که خبر از رفتن فربد می دهد..! کیارش به عکس روی دیوار چشم می دوزد: _امیررضا راستین... گوشه لبش پوزخند وار می لرزد. عکس امیررضا را که با پونز به دیوار وصل شده از روی دیوار می کَنَد. نگاهش روی عکس می نشیند. برنده و سرد چشم های مشکی درون عکس را نظاره می کند. _با بد کسی درافتادی جناب سرگرد..! آرام فندک فلزی را از روی میز برمی دارد. آن را روشن می کند و گوشه عکس آرام آرام نیش آتش را می چشد.
  7. ❤نظر سنجی مسابقه خوش سلیقه ترین کاربر❤

    من ب خانوم نفس راي ميدم
  8. خاطرات شيرين تقلب سر امتحان :)

    سلام به همه ی دوستان نودهشتي! خب این تاپیک برای این ایجاد شده که خاطرات تقلب همدیگه رو بخونیم و بخندیدم و مهم تر اینکه روش های تقلب همدیگه رو یاد بگیریم و باشد تا همگی رستگار شویم! محاله هیچکس خاطره ی تقلب نداشته باشه، پس خواهشا برامون بگید و در این تاپیک شرکت کنید. ممنون از همه ی کسایی که میان و خاطراتشون و برامون تعریف میکنن!
  9. اسم بهترین اهنگی که گوش کردی و رو بنویس !

    ايول بابا... منم كلا طرفدار هر آنگيم ك ماكان بند بده بيرون. همه ي ترك هاشو گوش ميكنم و بنظرم بهترينن!
  10. اهنگی که زندگیتو تغییر داد!!

    آهنگي نبوده ك زنگيمو تغير بده ولي عاشق ماكانم
  11. دل من آسمان شب | pardis.ahmadi

    گوشه لبم به نشان پوزخند می لرزد: _تک تک حرف های منو تحویل اون اربابت هم بده. و به طرف در قدم بر می دارم. از کافه که خارج می شوم ، نفس عمیقی می کشم. سرم را رو به آسمان کدر و تایک شهر می گیرم. هوای سرد زمستانی تاوعمق جانم رسوخ می کند. بازوانم را در آ-غـ ـوش می کشم. ....... بعد از رفتن به خانه و تعویض لباس ، در اتاق آیدا می روم. آرام در می زنم و می گویم: _آیدا...؟ حس می کنم کمی هول می شود: _جـ...جانـ....جانم؟؟ در اتاق را باز می کنم. هول و کمی با واهمه گوشی موبایلش را روی تخت پرت می کند. ابرو بالا می اندازم و به چهره مثل همیشه دوست داشتنی اش نگاه می کنم. دم می زنم: _خوبی آجی؟ دستم را میگیرد و کنارش روی تخت می نشینم: _چرا بد باشم قربونت برم؟ _آخه... مکث می کنم: _یه چیزی بگم راستشو می گی؟ لبخند می زند: _راجب کیانه؟ کیان؟ آری دیگر... حتما نامش کیان بود! چهره جذاب پسر آئودی سوار جلوی چشمانم زنده می شود. _آره... _خب بذار برات توضیح بدم. سرا پا گوش می شوم و او لب باز می کند: _پارسال توی دانشکده با کیان آشنا شدم. همون نگاه اول چشمش منو گرفته بود. به استاد درخواست داده بود که میتونه برای پایان نامه م کمکم کنه. استادم به من گفت که کیان ملکی خودش داوطلبانه میتونه کمکت کنه. منم خداخواسته قبول کردم. بعد چند ماهی که با هم به هر بهونه ای بیرون می رفتیم بهم گفت که یه زمانی به عشق در نگاه اول اعتقاد نداشته اما الان دچارش شده. از اون موقع ست که با هم دوستیم و کیان هر دفعه که خواسته بیاد جلو تا امیررضا رو دیده پشیمون شده. میگه میترسم نه تنها با ازدواجمون قبول نکنه حتی دیگه نذاره ببینمت! امروز صبحم که اومده بود دنبالم و از پشت تو رو دیدخ بود با من اشتباهی گرفتت... می خندد: _باید می دیدی وقتیوبهم زنگ زد چه جوری گرخیده بود! اینقد ترسیده بود! فقط می گفت رها به امیررضا میگه! تازه تو رو هم میشنلسه زیاد از تو براش گفتم. من هم متقابلا می خندم: _الهی! پس اون آقای سیبیلوی خر سوار شد این پسر جذاب آئودی سوار. در حال خندیدن سرش را تکان می دهد: _اجی کمکی از دست من بر نمیاد؟ دستم را محکم در دستش می گیرد: _فعلا نه! وای بعدا میخوام یه کاری برام بکنی. _مطمئن باش دریغ نمی کنم.
  12. دل من آسمان شب | pardis.ahmadi

    با صدای ارسلان از دنیای کودکی ام بیرون می آیم: _مگه نمی خواستی چایی بخوری؟ آهی می کشم و به فنجان ها پر از چای روی میز نگاه می کنم: _ببخشید... می دونم تند رفتم. این روزا عصبانیتم رو سر تو خالی میـکنم. ببخش! دست روی شانه ام می زند: _خودتو ناراحت نکن.منم تند رفتم. ادامه می دهد: _غمت نباشه داداش! لبخند می زنم به این همه برادرانه هایِ این مرد! ............ "رها" جلوی آینه رژلبم را به لبم می زنم و کرم مرطوب کننده را به صورتم می مالم. شال مشکی رنگ را هم جلوی آینه روی سرم می اندازم و موهای قهوه ای رنگم را از دو طرف آن به نمایش می گذارم. مانتو مشکی رنگم را همراه شلوار جین بخی می پوشم و به کارت صورتی رنگ روی میزآرایش نگاه می کنم. "کافه گلِ یخ" از روی میز آن را برمی دارم. "با مدیریت فربد زارعی" لب هایم را روی هم فشار می دهم و مصمم تر از دفعات قبل تصمیمم را تایید می کنم. از خانه بیرون می زنم. تا کسی متوجه نشده باید بروم و برگردم. منتظر آژانس ، با ریتم خاصی پا به زمین می کوبم. صدایی از پشت سرم بلند می شود: _آیدا...؟ چقدر دیر اومدی... علف زیر پام سبز شد! با سرعت نور بر می گردم تا ببینم چه کسی مرا با آیدا اشتباهی گرفته است که پسر جوانی را می بینم. با اخم نگاهم رویش می نشیند و او هم با تعجب و کمی ترس نظاره گر من می شود. از کفش های کالجش ، پالتوی مشکی و شیکش ، تا موهای مشکی اش را آنالیز می کنم و برزخی می پرسم: _ببخشید شما؟ لب هایش را روی هم می فشارد: _من... من... دلم می گوید: ای آیدای کلک! زبانم می گوید: _نشنیدی آقاپسر؟ شما با آیدا چیکار داری؟ خودش را جمع و جور می کند و با صدایی که گویی از ته چاه بیرون می آید لب باز می کند: _ببخشید من... یعنی.... آرام به پیشانی اش ضربه ای می زند... بعد رو برمی گرداند که برود. صدایش می کنم: _آقا پسر؟ بدون اینکه رو برگرداند می ایستد. می گویم: _شانس اوردین من بودم. اگه بجای من داداش آیدا بود مطمئنم نه برای شما خوب میشد و نه برای آیدا. در ضمن الانم قولی نمی دم که به داداشاش نگم. بر می گردد. اینبار صدایش رگی از التماس دارد: _خواهش می کنم برای آیدا دردسر درست نکنید. من می رم به خدا. من نمی خوام حتی خم به اَبروی آیدا بیاد. نمی خوام آب تو دلش تکون بخوره. آژانس می رسد و چشمان من روی آئودی پسرک می نشیند. پس بچه پولدار است. از حرف هایش هم مشخص است که به آیدا علاقه دارد. بدون این که نگاه دیگری به پسر بیاندازم سوار ماشین میشوم. اما در تمام طول مسیر به آیدا و پسرک آئودی سوار فکر می کنم. کاش حداقل اسمش را می پرسیدم. آخ که من پدر آیدا را در می آروم!!! بعد از حساب کردن پول آژانس پیاده می شوم و نگاهی به کافه رو به رویم می کنم. " کافه گل یخ" خودش بود. محکم قدم بر می دارم. داخل میشوم. کافی شاپ تاریک اما حسابی دنج بود و حالت زیر زمینی داشت. دودی که همه جا را در بر گرفته مانع دیدم می شود. به یکی از پیش خدمت ها رو می کنم و آرام می پرسم: _ببخشید من با جناب زارعی کار داشتم. کجا باید ببینمشون؟ به طرفم بر می گردد: _شما خانومِ؟ _مجد هستم،رها مجد. نگاه عجیبش روی جز جز صورتم می نشیند: _ایشون طبقه بالا هستن...امرتون با ایشون؟ _کارم خصوصیه! _روی یکی از میزا بشینید میگم بهشون. روی نزدیک ترین میز می نشینم. از گوشه گوشه کافه بوی سیگار به شامه ام می رسد. همان بویی که عاشقش هستم. تقریبا ده دقیقه بعد ، پیش خدمت از پله های نه چندان زیاد در ورودی پایین می آید و پشت سرش فربد را می بینم. به طرف من می آیند. از جایم بر می خیزم. _سلام. فربد جدی جوابم را می دهد و رو به پیش خدمت می گوید: _می تونی بری. کیف و موبایلم را روی میز می گذارم .پیش خدمت که می رود هر دو می نشینیم و او می گوید: _قرارمون امروز نبود. حرفش را قطع می کنم: _راستشو بخوای برای گفتن جوابم عجله داشتم. خوب هم فکر هامو کردم. جوابم نه از روی بچگیه و نه از روی لج و نه از روی هیجان! دست زیر چانه اش می گذارد و کمی تنه اش را جلو می کشد. مشتاق می پرسد: _خب...می شنوم. کوتاه اما قاطع می گویم: _من بر نمی گردم! وا می رود: _رها تو... کف دستم را به نشانه سکوت بالا می آورم: _صبر کن فربد! هنوز حرفم تموم نشده. و ادامه می دهم: _من دیگه اون رهایی نیستم که با بی رحمی اسلحه دست بگیرم ، آره! من دیگه اون رها نیستم. خیلی چیزا از اون موقع ها یادم نمیاد. من دیگه حاضر نیستم یه خلافکار باشم. دیگه حاضر نیستم بی رحم و سنگدل باشم. این رهایی که الان جلوت نشسته با رهای قبلی فرق داره. اون رهایی که از خطرناک ترین اعضا "کیا باند" بود مرد! نفس عمیقی می کشم و آرام تر می گویم: _حتی اگه یه روزی از مخفی گاه کیارش باخبر شم مطمئن باش دومین کسی که باخبر میشه پلیسه. تو رو هم به حرمت خاطرات خوبی که داشتم با فریماه لو نمی دم.... مکثی می کنم و ادامه می دهم: _هر چند که چیز زیادی هم از فریماه دیگه تو خاطرم نمونده. _مطمئنی رها؟ خودتو تو دردسر میندازی ها! کیارش آدمی نیست که همین جوری ازت بگذره... _برام مهم نیست. من نمی خوام برگردم و موقعیت شغلی امیررضا رو تو خطر بندازم. _اما اگه برنگردی جونش تو خطر می افته. عصبی می شوم از این تهدید واضح... دندان روی هم می سابم: _هر بلایی سر امیررضا بیاد من تو و کیارشو مقصر میدونم و خدا میدونه اگه یه تار مو از سرش کم بشه باهاتون چیکار می کنم. پوزخند می زند: _مثلا میخوای باهامون چیکار کنی؟ بر خلاف تصورش لبخندی می زنم و گوشی موبایلم را از روی میز بر می دارم و در حالی که صفحه اش را نشانش می دهم می گویم: _اگه صداتو ضبط کرده باشم یه مدرک حسابی ازت دارم نه؟ از جایم بلند می شوم و با خونسردی اضافه می کنم: _قاچاق مواد مخدر به کنار... تهدید به قتل پلیس مملکت هم بهش اضافه بشه... چه شود... فکر کنم حبس ابد بخورین... نه نه... شایدم اعدام... می خندم: _تا زمانی که مثل مار بدون نیش خطری نداشته باشید این صوت پیش من محفوظه! اما اگه فقط یه تار مو از سر امیررضا کم شه... ابرو بالا می اندازم: _باس بری هلوفدونی آب خنک بخوری جناب آقای فربد زارعی... می خواهم بروم که صدایش به گوشم می رسد: _هنوز همون رهای زرنگی.
  13. دل من آسمان شب | pardis.ahmadi

    _چته ارسلان؟ اون مسیح چی کرده باتو؟ _بسه امیر تو رو به روح پدرت اینقدر از اون کثافط دفاع نکن. من نمی دونم چه مرگشه اینجوری داره تو گوشت می خونه. _ارسلان ببند. _حرف حق تلخه! خودتم میدونی که مسیح.... _بسه...بسه...بسه!!! ارسلان حوصله نصیحت ندارم. چپ چپ نگاهم می کند.می گویم: _یه چایی میخواستی بهمون بدیا... راهش را به سمت آشپزخانه کج می کند. در همان حال سرش را به علامت تاسف تکان می دهد و می گوید: _یادت رفته بیست سال پیش چه جوری جلوی ما سـ ـینه سپر می کردی برای رها؟ اون آجی رها گفتن هات؟ همش یادت رفت؟ این همه کینه از کجا اومد؟ از همون مسیح نامرد. از جایم بر می خیزم ، داد می زنم: _نه از مسیح نیومد! مسیح تو گوشم نخوند! همه چی تقصیر خودشه! داد می زند اما نه به اندازه من: _چه تقصیری؟ کجای این دنیا رسم مردونگی اینه؟ _هه! مردونگی! تو دنیایی که نامردی رسمشه دم از مردونگی نزن. دیگه تو این دنیا انسان هم پیدا نمیشه چه برسه مردِش! حرف رها را به خاطر می آورم: "بابام همیشه می گفت خیلی بده دل آدم آسمون شب بشه" پوزخند می زنم و تلخ دم می زنم: _ارسلان یه نقطه سفید تو دل من وجود نداره. دل من مثل آسمون شبه! منتها بدتر! شب ماه داره ، ستاره داره. اما قلب من خالی از یه روشنیه... سیاه و کدر! _چی شد که اون امیرحسینِ شوخ و خوش قلب شد این امیرحسینِ کینه ای و بی عاطفه؟ چی شد که اون امیرحسینی که آزارش به مورچه هم نمی رسید الان دل شکستن براش مثل آب خوردنه؟ داد می زند: _چرا امیر حسین؟ چـــــــــــرااااا؟ _من سنگ دل نبودم. کار زمونه بود و آدماش! کار زمونه بود که من شدم این... تقصیر آدما بود. اینی که می بینی شدم ، اینی که می بینی هستم ، تقصیر مسیح و حرفاش نیست. تقصیر سیلی های روزگاره!! ساکت می شوم ، او هم ساکت می شود. به چشم های پر از گله اش نگاه می کنم. یادآور خاطره های خوب کودکیمان است. چشم های قهوه ای رنگش پر از یاد و خاطره بیست سال پیش است! خاطره ای جلوی چشم هایم نقش می بندد: " _دختر خوشگلم... عزیز دلم... بذار موهاتو شونه کنم بعد با امیرحسین و آیدا می برمت شهربازی... از پشت در نیمه باز یواشکی مامان و رها را دید می زنم. رهایِ چهار ساله لب های سرخش را غنچه می کند و با چشم های سبز و گردش به مامان زل می زند. صدای کودکانه و نازکش را می شنوم: _اما من دوست ندالم موهامو شونه تُنی. دَلدَم می گیله. مامان به گونه های تپل و سفیدش دست می کشد: _عزیزکم... دردونه م... آروم شونه می کنم... باشه؟ رها روی پای مامان می نشیند و مامان سرش را داخل موهای رها می برد و بو می کشد... هیچوقت دلیل این همه علاقه اش را به رها نمی فهمم... با برس آرام مشغولِ برس کشیدن موهای لـ ـخت و مواج رها می شود. در همان حال صدایِ آرامش را هم می شنوم: _با بابات اومدی عزیزم؟ _اهوم. _چرا داخل نیومد؟ _من بهش دُفتم بیاد تو اما لَفت. و بعد تنها چیزی که می شنوم صدایِ آه عمیق مامان است"
  14. دل من آسمان شب | pardis.ahmadi

    ظرف کتلت را روی میز می گذارم. امیررضا حق داشت نگران باشد. می ترسید من با کیارش مراوده ای داشته باشم. فربد که به خاطرم می آید در دلم قاه قاه به امیررضا می خندم. بیچاره نمی دانست من حتی پیغام کیارش را هم دریافت کرده ام. آیدا در حالی که با غرغر گونه اش را می مالد وارد آشپزخانه می شود. صدایش را می شنوم: _لامصب گونه مو نابود کرد! حس می کنم یوز پلنگ گازم گرفته. می خندم. قهقهه وار: _تا تو باشی با داداش بزرگ تر از خودت کل نندازی! _من غلط بکنم دیگه از این شیکرا بخورم. بعد از آمدن امیررضا و امیرحسین مشغول می شویم. در تمام طول نهار به امیرحسین نگاه می کنم. از دودو زدن عسلی چشمانش مشخص است برای گفتن چیزی تردید دارد. آیدا مشغول جمع کردن طرف ها می شود. خیلی کنجکاوم بدانم امیر چه می خواهد بگوید. لب هایش را روی هم فشار می دهد و لب می زند: _امیر رضا؟ _هوم؟ با چنگال روی میز ضرب می گیرد: _یه خواهش بکنم ازت؟ امیررضا با تعجب می گوید: _بگو خب... چی شده؟ _چیزی نشده... فقط... من... _چی شده داداش کوچیکه؟ _یه چیزی ازت می خوام... _خـب...چی؟ نفسش را بیرون می دهد: _خونهِ ولنجِک! من و آیدا فقط به امیررضا نگاه می کنیم. به نگاه پر از کلافگی اش: _امیر به قضیه دیشب...ک...که...ربطی نداره؟؟؟ _نه به خدا... من از اولم که می خواستم برگردم گفتم. من دوست دارم مستقل زندگی کنم. از مال اموال بابا چیزی هم هیچوقت نخواستم. چه رستوران های دربند ، چه زمین های اطراف تهرون و نه خونه ها و آپارتمان های نه چندان زیادِ بابا... من فقط خونه ولنجک رو ازت میخوام. اونم موقت! _امیر خودت که می دونی شرط بابا برای تقسیم بندی ارثیه ازدواجِ مون بود. من به این چیزایی که تو میگی حتی دست هم نزدم. نه زمینا و نه خونه ها... زمانی که آیدا ازدواج کرد حقش تمام و کمال مال خودشه. تو هم همینطور. امیر عصبی می گوید: _تو رو خدا.. من اینجا برام مثل قفسه! _چرا چون نمی تونی مـ ـشـ ـروب بخوری؟ چون سیگار نمی کشی؟ چون دوست دخترات بهت حال نمی دن..؟ امیرحسین یه کم عاقلانه فکر کن. تو بعد نه سال اومدی و باز می خوای جدا بشی؟ چرا؟ _امیررضا... تو نمی تونی منو درک کنی! _بحث درک و فهم رو نیار وسط.. سوال پرسیدم ، جوابشو هم می خوام. _من یه آدم مستقلم. تو اینجا گلیم خودتو از آب بیرون میکشی ، استقلال کاری هم که داری. منم که تقریبا یه هفته ست مطب زدم و هنوز زمان زیادی مونده تا جا بیوفتم اینجا. خب بخوایم عاقلانه فکر کنیم حداقل خونه ولنجک حق منه. امیررضا محکم روی میز می زند: _دوست داری به وصیت بابا عمل کنیم یا نه؟ _معلومه که میخوام. _خب بابا گفت تا زمانی که ازدواج نکنی حق نداری که... حرفش را قطع می کند: _امیر تو رو خدا... امیررضا دهان باز می کند تا جوابش را بدهد اما تلفنش زنگ می خورد. جواب می دهد و با گفتن جمله "سلام جناب سرهنگ" از آشپزخانه خارج می شود. امیرحسین پوف کلافه ای می کشد. نگاهش می کنم ، منتظر هر چیزی بودم بجز این که... آیدا رشته افکارم را پاره می کند: _امیر میشه این قدر رو اعصاب امیررضا راه نری؟ امیر شانه بالا می اندازد و می گوید: _نا سلامتی تو حقوق می خونی آیدا. پس فردا میخوای بشی وکیل ملت. این حق قانونی من نیست؟ آیدا دست به سینه به میز نهارخوری تکیه می دهد و می گوید: _اولا که نه حق تو نیست. وصیت بابا اینه که تا زمانی که ازدواج نکردی ارثی هم بهت نرسه. دوما تو هم ناسلامتی روانشناسی اینقدر داداش بزرگترت رو اذیت نکن. امیرحسین ادایش را در می آورد: _داداش بزرگترت رو اذیت نکن... بعد دستش را به علامت برو بابا تکان می دهد و ادامه می دهد: _انگار با بچه ۳ ساله حرف می زنه. و از جایش بلند می شود. آیدا چپ چپ نگاهش می کند: _امیر تو رو به روح بابا دوباره نرو سراغ امیررضا. سرش را تکان می دهد و از آشپزخانه بیرون می رود. بعد از شستن ظرف ها به کمک آیدا ، کتاب رمانم را از اتاق بر می دارم و تصمیم می گیرم در باغ بخوانم. به باغ می روم و روی تاب می نشیم. هوای خوب و خنک باغ را به ریه هایم می فرستم و کتاب را باز می کنم. بدون اینکه حتی یک خط از کتاب را بخوانم فکرم مشغول امیرحسین می شود. چرا پدرش همچین شرطی برای ارثیه گذاشته بود؟ اصلا چرا امیررضا را مسئول این کار کرده بود؟ خب! پس معلوم است بهزاد راستین خوب پسر هایش را شناخته! فهمیده که امیررضا قابل اعتماد تر از برادر کوچکترش است. فهمیده که ننها راه امیرحسین ازدواج است اما... چه خوب که وصیت نکرده با آناهید ازدواج کند! لبخند می زنم. تویِ این یک مورد با پدرش موافق بودم. زمزمه می کنم: _روحت شاد باشه ها ، ولی این شاه پسر دومیه یکمی دیوونه ست. بعد خودم به فکر مزخرفی که در ذهنم است می خندم. با صدای امیررضا به سمتش بر می گردم: _به چی فکر می کنی خوشگل خانوم؟ چشمکی می زنم: _به چیزای خوب! _مثلا چی؟ خودم را با کتاب مشغول می کنم و کشدار می گویم: _چیزای خوب دیگه. _باشه. نم پس نده. می خندم. دست در جیب شلوار مشکی رنگش می کند و با چشم های مشکی و جذابش به صورتم چشم می دوزد. لعنتی! باز همان حس قبلی را در چشم هایش می بینم. ابرو بالا می اندازم و شیطون می گویم: _چرا این جوری نگام می کنی؟ مثل مجرمی که مچش را گرفته باشند دستپاچه می شود و گیجی می پرسد: _هان؟ لبخند می زنم: _هیچی هیچی. چند قدم جلو می آید. صدای جیک جیک چند گنجشک روی درخت حس شیرینی را در جز جز وجودم به وجود می آورد. چشم هایم را می بندم و هوای خنک زمستانی را می بلعم. _نگفته بودی از شرکت یاحقی اومدی بیرون. لب هایم را روی هم می فشارم: _ببخشید. _من نگفتم که عذر خواهی کنی ، فقط خواستم بدونی که... میان حرفش می پرم: _لابد میخوای بگی امیرحسین مثل یه پلنگ زخم خوردست و من نباید.... _نه... من فقط می خوام بدونی کار توی شرکت یاحقی کاملا تضمین شده بود. _چون دوست بابات بود؟ چون خودت بهش گفته بودی مواظب باشه من فرار نکنم؟ لحنم دلخور می شود: _اصلا من از همونم اولم باید حدس می زدم یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست که اجازه دادی کار بکنم. گوشه لبم به نشانه پوزخند می لرزد. از روی تاب بلند می شوم و قصد می کنم به خانه بروم که صدایش به گوشم می رسد: _صبر کن... می ایستم: _رها من واقعا همیچین قصدی نداشتم ، منظورمم این نبود! _نه لازم نیست انکار کنی. من هرچی که باشم برای تو و بقیه همکارات هنوزم همون خلافکاری هستم که وفاداریش به کیارش زبونزد همه بود! از نظر شما هنوز همون رهایی هستم که بهش می گفتن دست راست کیارش. من از نظر شما هنوز یه عضو از کیا باند هستم. سرش را پایین می اندازد. دلم می گیرد: _امیر به خدا من دیگه اون رها نیستم. نگام کن! به خودم اشاره می کنم: _چیه من شبیه اون رهایِ قبلیه؟ اون رهای قبل قلب داشت؟ احساس داشت؟ بلد بود اشک بریزه؟ به استخر نه چندان تمیز حیاط چشم می دوزم: _امیر به خدا من دیگه اون رها نیستم.اون رها مرد! بعد راهم را به طرف خانه کج می کنم. عصبی بودم،از این همه بی اعتمادی! "امیرحسین" _خب؟ بعد چی شد؟ به چشم های کنجکاو ارسلان نگاه می کنم: _خب به جمالت! آب پاکی رو ریخت رو دستم. گفت خونه مجردی رو باید تو خواب ببینی! گفت شرط بابا ازدواج بوده و الانم من اگه ازدواج نکنم نه خونه و نه هیچ ارثیه دیگه ای بهم نمی رسه. _تو هم که هیچ جوره قصد ازدواج نداری؟ _نوچ!! پیراهن مشکی رنگم را گوشه خانه اش پرت می کنم: _خوش به حالت خونه مجردی داری ارسلان. در حالی که به آشپزخانه می رود داد می زند: _خاک تو سرت کنم ، یه جوری می گی خوش بحالت انگار نه انگار که خودت توی آمریکا ۹ سال مجردی عشق کردی! می خندم و روی کاناپه ولو می شوم. کاش راهی برای راضی کردن امیررضا پیدا شود. صدای ارسلان را می شنوم: _چایی میخوری؟ متقابلا داد می زنم: _اهـــــوم... _کارد بخوره! شد یه چیزی بگم می خوری و تو بگی نه! صدای قهقهه ام کل خانه را پر می کند: _تو که منو میشناسی اهل تعارف نیستم. از آشپزخانه بیرون می آید: _از رها چه خبر؟ خوبه؟ _تو چرا اینقدر طرفدار رها شدی؟ _ار وقتی فهمیدم توِ عنتر چه نقشه ای براش داری اسمش که میاد دلم براش کباب میشه. _شعر نگو بینم. _واقعا تصمیمت جدیه؟ دندان هایم را روی هم می سابم. دستم مشت می شود: _معلومه که تصمیمم جدیه! آه عمیقی می کشد: _کاش می تونستم بهش بگم. اخم هایم در هم می شود: _مثلا بهش بگی چه سودی به تو می رسه؟ _به من نه! ولی اون دختره بیچاره نابود نمی شه! این همه بیچاره مهربون و دوست داشتنیه! تازه معلومه بهت علاقه هم داره. فندک و سیگارم را از جیب کتم که روی دسته کاناپه است بیرون می کشم: _اولین قدم همینه دیگه. _آخریش کجاست؟ _تخت خواب! چشمانش از تعجب گرد می شود و با غیض می گوید: _امیر واقعا به شیطان گفتی زکی! قهقهه می زنم: _آره پسر عمو.. من خودِ شیطانم. و خودم از این تشبیه چه لذت می برم!!! _امیر به قرآن این کار عاقبت نداره. دل شکستن تاوان داره ، بخدا امیر یه اشک از چشم اون دختر بیاد تا آخر زندگیت باید جزاشو بدی! _تو هم شدی مثل بوسه... نصیحت ، نصیحتو نصیحت! یکم از مسیح یاد بگیرین خب. پوزخند می زند: _همه چی زیر سر اون مسیح بی شرفه! اگه اون نبود تو الان اینقدر جری نبودی... مثل یه حیوون احساس نداره. مرتیکه ی.... حرفش را قطع می کنم و تهدید وار می گویم: _هوی هوی هوی... مواظب حرف زدنت باش ارسلان! آه عمیقی می کشد و می گوید: _فقط دعا می کنم سر عقل بیای. تو چشماتو رو حقیقت بستی. فقط میخوای دل خودتو خنک کنی. از جایش بلند می شود ، بعد صدای آرامش را می شنوم: _لعنت بهت مسیح!
  15. سلا بر حافظ خان گل*

    حال و احوال شريف؟

    ما رو نمي بيني خوشحالي؟

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. HAFEZ

      HAFEZ

      حقیقتش خیلی درگیرم. 
      اگر تلگرام داری بیا تل
      من بیادتون هستم
      دوستان قدیمی در قلبمن.

      :t(35)::gol:

    3. pardis.ahmadi

      pardis.ahmadi

      نه والا ندارم.

      اينستا داري؟

    4. HAFEZ

      HAFEZ

      بله عزیز.

      آدرس اینستام تو مشخصات کاربرم هست.

      همین صفحه.

       

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×