رفتن به مطلب
Added by Amir

farzaneh.r

نویسنده جوان
  • تعداد ارسال ها

    109
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

315 بار تشکر شده

درباره farzaneh.r

  • درجه
    نویسنده

مشخصات کاربر

  • علایق
    فوتبال و کتاب

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,358 بازدید کننده نمایه
  1. سلام بانو...

    احوالاتت؟

    1. farzaneh.r

      farzaneh.r

      سلام،ممنونم!

      شما چطور؟

  2. گفتم: -خب فردا بیایین بریم مغازه رو از نزدیک بهتون نشون بدم،چیکاره این؟ باز همه قبول کردن،برق شادی از چشمای هر 4 نفر به خوبی دیده می شد،با صدای ثریا خانم که برای شام صدا می زد همه بلند شدیم و به سمت میز غذاخوری رفتیم... یک هفته بعد که کارای بیمه مغازه و بچه ها هم تموم شد کارمون رو شروع کردیم؛ چند روز اول منو میلاد خیلی اذیت شدیم،از مغازه و پاساژ های اطراف می اومدن برای عکس و امضا،هرچی می گفتیم بابا ما دیگه بازی نمی کنیم به خرجشون نمی رفت...صبح ساعت 30/7 از خونه می زدم بیرون و 8 کارمون شروع می شد،تا 2، بعد که می اومدم خونه تا 30/4 استراحت می کردم و بعد دوباره ساکم رو بر می داشتم یا می رفتم استخر برای شنا،یا باشگاه بدنسازی،یا می رفتم کمپ پیش بچه ها،در هر صورت تو خونه نمی موندم چون هم حوصله ام سر می رفت هم اینکه نمی خواستم وزن و هیکلم از تعادل خارج بشه...گاهی اوقات میلاد هم باهام می اومد،بعد شب هم ساعت 8 برمی گشتم و 9 شام می خوردم،12هم که می شد می خوابیدم،کلا برنامه روزانه من همین بود،همه چیز دقیق و سر ساعت؛پسر ثریا خانم توی خونه ام عروسیش رو برگزار کرد،میلاد هم چند روزی بود که حسابی پکر شده بود؛توی مغازه بودیم: -سلام آقا مهدیار. -سلام،بفرمایید. -یه هارد اس اس دی پلکستور-M5S می خواستم،دارین؟ -بله،256GB یا 215GB ؟ -256 لطفا. بعد از اینکه هارد رو تحویل دادم،باهام یه عکس انداخت و رفت،منم صدای میلاد زدم و گفتم: -چیه میلاد؟ چرا چند روزه تو لکی؟ -چیزی نیست داداش. -میلاد؟ -جون میلاد هیچی نیست. -غلط می کنی قسم دروغ می خوری،بگو ببینم قضیه چیه؟ -مهدیار گیر دادی ها،اینجا جای حرف زدنه؟ -بچه ها حواسشون نیست،بگو ببینم چی شده؟ نشست روی صندلی کنارم و گفت: -واسه مهدیس خواستگار پیدا شده. اولش نفهمیدم چی گفت،بعد یهو گفتم: -چی گفتی؟ -مهدیس خواستگار داره. -واقعا؟ -آره! -کی هست حالا؟ -یکی از هم دانشگاهی هاش. -می شناسی طرف رو؟ -نه خیلی. -خب حالا چرا ناراحتی؟مگه چی شده؟ خب دختر مال مردمه دیگه،میان می برن،مهدیس هم که خیلی خانم و با وقاره. -الان مهدیار؟ الان وقتشه؟ -پس کی؟ -داداش من هنوز داغ مامانم تازه اس،پسره پر رو برداشته میگه می دونم شما عزادار مادرتون هستین ولی خب من خیلی وقته خواهرتون رو می خوام و می خواستم پاپیش بذارم که مادرتون فوت شدن،حالا فقط خواستم در جریانتون بذارم تا یه موقع به کسی اجازه جلو اومدن ندین،اول بذارین من بیام خواستگاری اگه قبول نکردین بعدش. -عجب پسر با شعوریه. -مهدیار؟ این کجاش با شعوره؟ -خب میلاد،این پسر اومده گفته من خواستگار خواهرتم،ولی چون شما الان عزادار هستین فعلا نمیاییم برای مراسم خواستگاری،دیوونه در جریانت گذاشته که اگه یکی دیگه پیدا شد و پا پیش گذاشت تو بدونی که اونم هست. -خب؟ -خب که چی؟ -میگی چیکار کنم الان؟ -مهدیس خودش می دونه؟ -نه تنها می دونه بلکه دوستش هم داره. -خودش گفت؟ -نه،ولی وقتی بهش گفتم این یارو اومده و چیا گفته،وقتی اسمش رو بردم،نمی دونی چه حالی شد،یک ساعت بعد زنگ زد به دوستش و یواشکی داشت باهاش حرف می زد،از بین حرفاش شنیدم که خودشم زیاد از یارو بدش نیومده. -انقدر نگو یارو،مگه اسم نداره؟ -سهیل خوش گفتار. -خب؛تو چیزی به مهدیس گفتی؟ -چی بگم؟اگه مامانم زنده بود وقتی اینو می شنیدم حتما حسابش رو می رسیدم ولی الان...خودمو زدم به نفهمی. -میلاد؟ -ها؟ -درد تو چیه؟ -چی می خوای بگی؟ -حرف دلت رو بزن رفیق،نگرانیت دقیقا به خاطر چیه؟ -چرا مهدیس انقدر بزرگ شده؟ -می خواستی جلوش رو بگیری؟ -چطوری ازش دل بکنم و اعتماد کنم تا بسپارمش دست یه غریبه؟ -تو قرار نیست تصمیم بگیری،اول تحقیقات رو بکن اگه طرف خوب بود،بعد با مهدیس حرف بزن،ببین واقعا می خوادش یا نه؟اگه می خواد با پدربزرگت صحبت کن،اجازه بده بیان خواستگاری،دستش رو بذار تو دست یه مرد واقعی. -مسئولیت بزرگیه مهدیار،باید براش جهاز بخرم،باید از طرف مطمئن باشم،باید خوشبختیش تضمین بشه،نمی دونم چیکار کنم؟ -نگرانی اصلیت به خاطر اینه که قراره تنها بشی؟ -شاید؛نمی دونم،الان یه چیز مهم تر هست. -چی؟ -اگه پسره خوب بود،مهدیس موافق بود،پدربزرگم اجازه داد،اونموقع چیکار کنم؟ -اونموقع میری دنبال کارای عروسی دیگه. -ولی مرگ مـ... -قرار نیست به سرعت سوروسات عروسی راه بندازی که،چند ماه نامزد باشن یا برین محضر عقد کنن،بعد از سال مامانت براشون عروسی بگیر. -مهدیار کمکم می کنی؟ -با تمام وجود در کنارتم. -ایول داداش. ******** میلاد بعد از تحقیقاتی که کرد فهمید پسره خیلی خوبه،خودش هم خجالت رو کنار گذاشت و مستقیم با مهدیس حرف زد و فهمید مهدیسم خیلی دوستش داره،بعد گفت با پدربزرگش حرف می زنه و هر زمان که اون صلاح دونست به خواستگارش اجازه اومدن میده؛بعد از تموم شدن این ماجرا یه روز بابابزرگ زنگ زد و گفت که مامان بزرگ حالش خیلی بده،بی قراری هاش تمومی نداره؛خواست تا من باهاش حرف بزنم،منم کلی باهاش حرف زدم و گفتم که برای منم ساده نیست،ولی نمیشه یه گوشه نشست و فقط غصه خورد؛باید به آرزوهایی که مامانم داشت و بهشون نرسید تلاش کنیم تا روحش شاد باشه،خیلی اصرار کرد تا من برم شیراز،گفت تو تنها یادگار با ارزش ساحلی،گفت تو از گوشت و خون ساحل نیستی ولی جونش و نفسش بودی،بیا اینجا تا با وجود تو آروم بشم،اما قبول نکردم،گفتم درسته که اگر من بیام خودمم خیلی آروم میشم ولی اونجا کاری نیست تا سرمو باهاش گرم کنم،می گفت بیا با آیدین کار کن ولی خب شدنی نبود،برخلاف تصوری که داشتم اصلا آروم نشد،همیشه با حرفام مامان و مامان بزرگو آروم می کردم ولی اینبار نه،انگار این داغ فراتر از یه داغ هستش... توی مغازه بودم...عماد مشغول تعمیر یه لپ تاپ بود؛یاشار هم داشت با یه کامپیوتر دیگه کار می کرد، کارمون بد نبود،خب طبیعتا چون روزای اول بود زیاد سرمون شلوغ نبود برای همین میلاد و امیر محمد داشتن یه سایت راه می انداختن برای تبلیغات،منم یکی از مشتری ها رو که DVD رایتر می خواست رو راه انداختم و خواستم یه نگاه به سایت بندازم که موبایلم زنگ خورد،آیدین بود: -الو؟ -سلام مهدیار. -سلام حالت چطوره؟ -قربانت خوبم،کجایی؟ -من مغازه ام،تو کجایی؟ -من تهرانم. -چی؟ -تهرانم،نیم ساعتی میشه از فرودگاه زدم بیرون. -تهران چیکار داری؟چرا بی خبر؟ با کی اومدی؟ -تنهام،برات خبرای خوش دارم. -چه خبری؟ -یه سر نخ خوب از قاتل پیدا کردم،آدرس مغازه رو بده بیام. -تو کجایی خودم میام دنبالت؟ -من خیابون(......) هستم،اومدم یه کافی نت،باید دوتا عکس پرینت می کردم که نشون سرگرد پرونده بدم ولی پرینتر این بنده خدا خراب بود باید بریم یه جای دیگه. -خب باشه من خودم تو مغازه پرینتر دارم،الان راه می افتم،فقط چه سرنخی؟اینو بگو. -بر اساس اتفاقات اخیر و چیزایی که حسام برام تعریف می کرد یه چیزی فهمیدم،ببین می دونم شاید نتونی هضمش کنی یا شاید باور نکنی ولی من به یکی مضنونم،یکی که خـ... -الو؟آیدین؟ یه صدای وحشتناک اومد که بعدش دیگه صدای آیدین رو نشنیدم،چند بار صدا زدم ولی جواب نداد،فوری قطع کردم و از روی میز پریدم و خواستم برم بیرون که میلاد گفت: -کجا داداش؟ -بر می گردم. -آیدین بود؟ -آره. -چی شده؟ -بر می گردم میلاد. منتظر نموندم و سوار ماشین شدم و رفتم همون آدرسی که آیدین بود،وقتی نزدیک اون محل شدم خیلی شلوغ بود،آمبولانس و ماشین پلیس،جمعیت زیاد،ته دلم لرزید،به سختی بالا سمت چپ رو نگاه کردم،کافی نت بود،خدای من نکنه.... ماشین رو زدم بغل،عینکم رو زدم و پیاده شدم،دویدم سمت صحنه،یه سرباز جلوم رو گرفت: -کجا آقا؟ -برو کنار آقا من باید برم. -کجا بری پسر مگه میشه؟ -بهت میگم برو کنار،من باید ببینم به کی آسیب رسیده؟ -مگه قاضی و کارشناس صحنه هستی تو؟ قبل از اینکه جوابش رو بدم یکی زد روی شونه ام و گفت: -چی شده پسر؟ -شما؟ -سرگرد درخشان هستم. لباس شخصی داشت؛ -سلام،سرگرد من باید برم جلو تا ببینم کسی که تصادف کرده کیه. -چطور؟ -من با یکی از اقوامون داشتم تلفنی صحبت می کردم،تو همین محدوده بود که یهو یه صدای بد اومد و قطع شد،شاید... -بسیار خب،دنبالـ... صبر کن پسر،میشه عینکت رو برداری؟ -نخیر نمی تونم. -پس درست حدس زدم،شما آقای فرحمندی؟ -بله،لطفا کسی متوجه نشه،فورا اون شخص رو نشونم بدین. -بیا. پشت سر سرگرد رفتم جلو،یکی کف زمین بود با یه پارچه سفید که روش انداخته شده بود،حتی احتمالشم بدنمو می لرزوند، سرگرد پارچه رو کنار زد و با دیدن شخص همه توانم رو جمع کردم تا به زانو در نیام،خون زیاد،خیلی زیاد؛چشمام رو به هم فشار دادم و زیر لب گفتم: -نه آیدین. سرگرد اومد کنارم،منو کشید پشت ماشین آمبولانس که دید کمتری داشت و گفت: -شناختی؟ -خودشه. -کی خودشه؟ همون موقع یه نفر اومد و گفت: -جناب سرگرد این مدارکش. کیف پول چرم مشکی آیدین که چندین سال بود داشتش رو تحویل سرگرد داد و رفت؛بعد سرگرد یه نگاه به کارت های توش انداخت و با تعجب زیادی گفت: -سرگرد آیدین آرسام؟ -بله،همکارتون هستن. -بودن،ایشون که به شهادت رسیدن،تسلیت میگم،ولی نسبتش با شما چیه؟ -شوهر خاله ام هستن،سرگرد دایره جنایی از شیراز. -اینجا چیکار می کردن؟ -برای یه پرونده قتل اومدن تهران،یک سری مدارکـ... بعد تازه یادم اومد که چی شده و فوری گفتم: -سرگرد میشه از مامورینتون بپرسین که آیا چیزی همراه آیدین بوده یا نه؟ -مثلا؟ -کاغذ،پوشه،کیف، نمی دونم ولی هرچی بوده یک سری مدارک خیلی مهم هست که خودش شخصا اومده برای تحویل دادنش. -پس بذاربپرسم. سرگرد رفت و من به ماشین تکیه زدم،ناراحتی که داشتم بی حد و اندازه بود،آخه چطوری این اتفاق انقدر سریع افتاد؟ بعد انگار که تازه متوجه شده باشم که آیدین دیگه نیست به خودم اومدم و با پام روی زمین گارد گرفتم،یه ربع طول کشید تا سرگرد برگشت و گفت: -آقای فرحمند شما با من بیا اداره آگاهی. -برای چی؟شما پرسیدین؟ -بله،بچه های اورژانس جسد رو منتقل می کنن،شما هم با من بیا و توی راه خانواده ایشون رو در جریان بذارین،من براتون توضیح میدم. -باشه،من با ماشین خودم میام. -هرطور میلتونه. از سرگرد جدا و سوار ماشینم شدم و پشت سر ماشین پلیس راه افتادم... *****
  3. بعد با هم رفتیم و من مغازه رو نشونش دادم،هرچی اصرار کرد نگفتم می خوام چیکار کنم،بعدش هم زنگ زدم به همون سه تا دوستمون و ازشون یه سوال مشترک پرسیدم اونم اینکه: "الان جایی کار می کنی یا بیکاری؟" امیرمحمد تو پارچه فروشی باباش کار می کرد،عماد تو یه مغازه مسئول نصب دوربین مداربسته بود و یاشار هم فعلا بیکار...این یعنی من به خواسته ام رسیدم،با هرسه نفر قرار یه شام رو گذاشتم تا اونجا بتونم پیشنهاد بدم بهشون... قبل از اینکه با میلاد بریم خونه ام اول یه سر باهم رفتیم اداره آگاهی تا با سرگرد رحمتی حرف بزنم: -خب جناب سرگرد؛به کجا رسیدین؟ -به هیچ جا متاسفانه. -یعنی چی؟ قاتل مادرم داره واسه خودش عشق و حال می کنه اونوقت شما می گین هیچی؟ -آقای فرحمند؟ ما چی داریم از اون قاتل؟ متاسفانه منزل مادر شما توی یه کوچه ای قرار داره که هیچ کسی دوربین نداره،همین جای تعجبه که چرا توی این دوره و زمونه حتی یه خانوار پیدا نمی شه که توی اون کوچه دوربین و دزدگیر نصب کرده باشه،ما فیلم دوربین های خیابون مربوطه رو که مربوط به روز حادثه بود با دقت دیدیم،ماشین ها و پلاک ها رو بررسی کردیم،از مالکین بازجویی کردیم،چیزی نفهمیدیم جز یه چیز. -چی؟ -یکی از خودروها پلاکش قلابی بود،ما فعلا پیگیر این مسئله و و پیدا کردن اون خودرو هستیم،شما باید صبور باشین،ما مامور دولتیم،باید در خدمت همه باشیم،نگران نباشین چون غافل نمی شیم و به تحقیقات ادامه میدیم ولی آقای فرحمند لطفا فراموش نکنین این یه پرونده قتل هستش،کار ساده ای نیست،فوق العاده زمان بره. -بسیار خب،ممنونم،ولی خواهشا همه سعی خودتون رو بکنین. -مطمئن باشین. -من بازم سر می زنم. -سرنخی پیدا شد حتما در جریان قرارتون میدم. -لطف می کنین،خداحافظ. -خدانگهدار. از اداره اومدیم بیرون و راهی خونه شدیم،از ثریا خانم خواستم تا به اندازه 6 نفر شام آماده کنه...ساعت حدودای 6 بود که میلاد روی کاناپه خوابش برده بود،به خاطر گرمی هوا روی پیشونیش عرق نشسته بود،کولر رو روشن کردم و خودم یه سر به آشپرخونه زدم: -ثریا خانم؟ -بله پسرم؟ -چی درست کردی؟ -گفتین مهموناتون فقط آقا هستن منم دیدم همه مردا قورمه سبزی دوست دارن درست کردم. -دستت درد نکنه ولی اگه میشه زرشک پلو با مرغ درست کن،الان علاقه مهم نیست،مهم اینه که خوب پذیرایی بشن،بعد از چندسال دارن شام مهمونم میشن. -چشم،اونم آماده می کنم می ذارم کنارش. -به چیزی نیاز نداری؟ -نه،فقط شما اون لیوان شربت رو از روی میز بردارین بخورین،خنکه. -شربت چی هست؟ -با عرق چهل گیاه درستش کردم. -ممنون. -منم می خوام مهدیار. برگشتم که میلاد رو با چشمای پف کرده پشت سرم دیدم،گفتم: -مگه خواب نبودی؟ -فعلا که بیدارم،بده اون شربت رو که خیلی گرممه. بعد با کمال پر رویی لیوان رو از دست من کشید و یه نفس تا تهش خورد؛ثریا خانم بالافاصله گفت: -وای این چه کاری بود کردین آقا میلاد؟ خب من برای شمـ... گفتم: -اشکالی نداره ثریاخانم،مگه تو یخچال بازم نیست؟ -چرا هست پسرم. لیوان رو از دست میلاد گرفتم و در یخچال رو باز کردم،پارچی که توش شربت بود رو برداشتم و لیوانمو پر کردم،مثل خود میلاد یه نفس خوردم و گفت: -تو لیوان من خوردی؟ -اسمت رو روش ندیدم. -با نمک منظورم اینه دهنی بود. -خب باشه. بعدم لیوانو گذاشتم توی سینک و اومدم بیرون،همینجور که می رفتم سمت اتاقم گفتم: -میلاد بدو یه دوش بگیر بعد حاضر شو،بچه ها دیگه کم کم سرو کله شون پیدا میشه. -من لباس ندارم مهدیار. -لباس های اون دفعه ات رو ثریا خانم شسته،توی اتاق مهمونه بردار برو. بعد لباس خودمو بیرون آوردم و پرتش کردم روی تخت،از توی کمدم از بین اون همه لباس به رنگ تیره یه لباس مشکی دیگه بیرون کشیدم و خواستم بپوشم که نگاهم به جای بخیه های شکمم افتاد: -نامرد،یه یادگاری بزرگ و از بین نرفتنی روی تنم گذاشتی. هربار که لباس عوض می کردمو این زخمو می دیدم اتفاقات اون روز توی انبار یادم می افتاد و با خودم تجدید بیعت می کردم،برای اینکه اگه روزی مهرزاد رو دیدم هرگز زنده اش نذارم... برای اینکه انتقام تک تک این بخیه ها رو این زخم ها رو ازش بگیرم... ************* -خب رفیق نگفتی چی شده یهو یاد ما کردی؟ -نگران نباشین خیره. -وضع کلیه ات چطوره؟ -طبیعی،انگار نه انگار. یاشار رو به میلاد گفت: -تو دیگه دردت چی بود که فوتبال رو کنار گذاشتی؟ -زد به سرم دیگه،راستش روده من به روده مهدیار وصله،هرجا باشه هستم هرجا نباشه منم نیستم. عماد گفت: -مهدیار بگو دیگه،از صبح دل تو دلم نیست که چی می خوای بگی. -بذارید بعد از شام میگم. امیرمحمد گفت: -اصلا تو نگو،میلاد تو تعریف کن. میلا جواب داد: -یعنی امیر من مدیونتم اگه یه کلمه بدونم که چی تو سر مهدیار می گذره. -تو 24 ساعته بیخ ریشش هستی اونوقت نمی دونی؟ -نه به جون امیر. گفتم: -باشه،بذارین میگم؛راستش بچه ها من از وقتی فوتبال رو کنار گذاشتم تو این فکر بودم که فورا یه کار پیدا کنم،کلی فکر کردم، من اگه می خواستم خیلی راحت می تونستم بشم رئیس شرکت حسام خدابیامرز ولی خب دلم نمی خواد کاری بکنم که نه علاقه بهش دارم و نه چیزی ازش سر در میارم،از طرفی به رشته خودمم علاقه دارم،کامپیوتر بعد فوتبال بهترین گزینه برای امرارمعاش من هستش و ازش لذت می برم،برای همین اونقدر گشتم تا یه مغازه بزرگ دو نبش توی یکی از خیابون های خوب تهران خریدم،بعدش با خودم گفتم چرا تنهایی دست به این کار بزنم،با شماها تماس گرفتم تا اگه بیکار هستین بیایین و با من کار کنین،خب درسته عماد و امیرمحمد کار دارین ولی من می شناسمتون،این کاری نیست که شما ازش راضی باشین و صرفا جهت گذران وقت مجبور به این کار شدین،گفتم بیایین اینجا تا اگه قبول کنین باهم شروع به کار کنیم رفیق هایی دارم که به کار خیلی نیاز دارن اما منو که می شناسین؟دوست دارم حرفه ای باشیم برای همین از شما خواستم چون درس این کار رو خوندین و کار بلدین. امیرمحمد گفت: -خب دقیقا چه کاری؟ -می خوام یه مغازه بزرگ برای مجموعه خدمات کامپیوتری داشته باشیم،مطمئنم کارمون می گیره و جواب میده. -مثل؟ -فروش قطعات،نصبشون،تعمیرات سخت افزار و نرم افزاری،برنامه نویسی و اینا دیگه. -شوخیت گرفته مهدیار؟ -چرا؟ -این راست کار خودمونه،خیلیم عالیه،ولی رفیق منو عماد و یاشار تمام پس اندازمونم بذاریم روی هم فوق آخرش می تونیم 50 تا هارد بخریم،از کجا بیاریم بقیه شو؟ خصوصا حالا که میگی این یه مجموعه خدماتی هستش. -من اسم پول بردم؟ یاشار گفت: -پس چی؟ -من از شما کار می خوام،کار حرفه ای،جوری که یه نفرم ناراضی نباشه،سرمایه تماما از خودمه. -مگه داری اینقدر پول رو؟ -عمرفوتبالم کوتاه بود،ولی خب پولی که ازش در آوردم می تونه اینجا کمکم کنه،آره فعلا پولشو دارم. میلاد گفت: -بابا تو دیگه کی هستی داداش؟ دمت گرم چندنفر رو از بیکاری نجات دادی. -خب بچه ها؟ نظرتون چیه قبوله؟ هر سه نفر با خنده و خوشحالی گفتن: -قبوله؛مگه میشه این شرایط عالی رو بی خیال شد؟ -من کارای مغازه و مجوز رو کردم،سفارشات لازمم دادم،تا آخر هفته می تونیم سروسامون بدیم و شروع کنیم. -حالا چند قسمت کاری هستش؟شیفتی هست یا نه؟ -ببین عماد،این مغازه رو من به سه قسمت تقسیم می کنم،شیفتی نیست،هر 5 نفر کار می کنیم و سر ساعت از کار دست می کشیم،میلاد برنامه نویسیش خیلی حرفه ایه،اون مسئولیت این کارو به عهده می گیره،خودم مسئول فروش،امیرمحمد کارای نصب وسفارشات رو انجام میده و تو و یاشار هم تعمیرات کلی کامپیوتر رو،مشکلی هست؟ -نه رفیق؛دمت گرم،ولی ما اینجوری قبول نمی کنیم،یعنی من قبول نمی کنم. -چرا؟ -همین مقدار پولی که پس انداز دارم رو بهت میدم،باید قبولش کنی،اونوقت منم با دل وجون برات کار می کنم. -عماد من گفـ... -نه مهدیار،قراره باهم کار کنیم و پول دربیاریم،تازه مهم تر اینکه هر 5 نفر بدون هیچ تجربه کاری داریم از صفر برای زندگیمون شروع می کنیم،پس بذار باهم از اولش همکاری کنیم. -می فهمم چی میگی ولی الان اصلا به پول شما نیاز نیست. -پس من نیستم. -خیلی خب باشه،قبول. امیر و یاشار هم گفتن که ماهم پس اندازمون رو بهت میدیم ولی میلاد گفت: -رو من حساب نکن داداش،من پس اندازمو باید برای خواهرم جهاز بخرم،پول مول از من نمی بینی ها. -باشه خسیس خان،تو همینجوری بیا. -خب حالا اسم مغازه قراره چی باشه؟ -تابلوش اماده اس،البته ببخشید که قبل از مشورت باهاتون سفارش دادم. -حالا چیه؟ لپ تاپمو باز کردم و عکس های مغازه رو نشونشون دادم بعدم عکس تابلو رو؛امیرمحمد بلند خوند: "مجموعه خدمات کامپیوتری ساحل" همگی نگاهی به من انداختن و بعد زیر لب خدا رحمتش کنه ای گفتن...نوشته ها تمامش به رنگ طلایی بود به جز ساحل،این کلمه با رنگ آبی نوشته بود...
  4. فراخوان شرکت و عضویت در کافه شعر

    با اجازه من هستم.
  5. تلافی کن

    این چه حرفیه که شما میزنید... ما شرمنده ایم که شما هدفتون کمک به نویسنده و کتاب و انجمن هستش اما بعضی از دوستان... من اونقدری ایده کمک به انجمن دارم که بتونه کلا نودهشتیا رو از این رو به اون رو کنه ولی همین بی مهری ها هستش که آدم رو دل زده می کنه... ولی از حالا تمام تلاشم رو حداقل برای انگیزه دادن به نویسنده ها نوپا میکنم... شما هم زیاد درگیر این موضوعات نباشید،آرزوی موفقیت دارم براتون،و مرسی از حمایت های شما...
  6. هُنَرمَند کَسی است کهِ دَنیای سیاه و َسِفیدَش را با رَنگ هایی کِه دَم دَست دارَد، رَنگی کُنَد ... !

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. dokhtar_abi

      dokhtar_abi

      ای عم وری وری هنرمند:loveshower:

      سقف خونمون رییییییییییییییخت:dnc:اعتماد به نفسه دیگهههههههههههههههه

      وای آهنگشوووو

      :dnc::gn::loveshower::HBD::hapy::gher:

      لای لای لای لای لای لای :smile:

    3. farzaneh.r

      farzaneh.r

      تشکر از جناب hanibal

      دخترِ دیوونه،گفتم چی شده حالا...

    4. dokhtar_abi

      dokhtar_abi

      خخخخخ مگه باید چیزی بشه آدم شاد باشههههههههههههههههه:gf::smileybunny1:

  7. دوست داشتنت برایم،

    چیزیست مانند حیثیت؛

    هرگز دست نمی کشم از آن...

  8. یه دوره ای شده الان که باید بگی معذرت می خوام تو غلط کردی....

  9. دوست عزیز من رمانم با چند پست دیگه تموم میشه،کاملا آماده اس ولی وقتی هیچ تشکری پای پست های من نیست تصمیم گرفتم در این انجمن دیگه ادامهش ندم....نمیدونستم کسانی هستن که انلاین می خونن...
  10. دارم عاشق میشم کم کم...:gol:

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 4
    2. hedeyh2002

      hedeyh2002

      می دونم گشیدم اما

      گوش کن به حرف من کوچیک تردرد فراموشی  بهتر از سختی ساختن خودته

      اگه فراموش کنی یه زره درد داره

      اما اگه بگزره بره باید خودتو بسازی اون سخته خیلی

    3. farzaneh.r

      farzaneh.r

      مرسی عزیزم...سعی میکنم،امیدوارم بتونم!

    4. hedeyh2002

      hedeyh2002

      امید وار نباش تلاش کن اجی

  11. -ثریاخانم من برای ناهار و شام خونه نیستم،اگه دوست داری برای خودتون درست کنین و بخورین ولی برای من نه.-چشم آقا.فهمیدم یه چیزی توی دلش هست که برای گفتن و نگفتنش دو دل شده،پرسیدم:-ثریا خانم بگو چی شده؟-هیچی آقا.-اولا اینکه دوست ندارم مدام منو آقا صدا بزنین،نه من ارباب هستم نه تو رعیت که اینجوری صدا می زنی،دوما چرا یه چیزی شده.-پس چی صداتون بزنم؟-مهدیار.-ولی آخه شمـ...-من ازتون می خوام.-چشم.-چشمت بی بلا،حالا حرفت رو بزن.-کدوم حرف؟-ثریا خانم من پریروز حقوقتون رو ریختم به حسابتون،نمی دونم چه مشکلی دارین ولی بگین شاید کمکی از دستم بربیاد.-راستش من یه پسر دارم،چند وقت پیش خودش عاشق شد و خودش همه قرار و مدارها رو گذاشته،تو فکر عروسی گرفتن هستش،به دختره گفته من پول ندارم توی تالار عروسی بگیرم اونم گفته اگر پول هم داشتی فایده نداشت چون پدرم طبق سنت قدیمی خودشون باید حتما عروسی رو توی خونه بگیره،اونم یه خونه از طایفه داماد،حالا من نمی دونم چیکار کنم،خونه خودم به زور می تونم 15 نفر جا بدم،پسرمم منو گذاشته تحت فشار که همش یه پسر داری پس باید یه کاری بکنی،منم موندم کـ...-ثریاخانم؟-بله آقا؟-باز گفتی آقا؟-شرمنده،باید عادت کنم.-باشه...ببین ثریاخانم دنیا ارزش نداره که تو به خاطر همچین موضوع ساده ای غصه بخوری،چرا خود خوری می کنی؟-واسه شما آره موضوع ساده اس،ولی واسه من ...-می دونم،همون اول باید به خودم می گفتی،غصه نخور،پسرت رو بگو بیاد پیشم،امروز که کار دارم ولی فردا بگو بیاد،یا اصلا شمارشو بده خودم هماهنگ می کنم باهاش.-در مورد چی می خواین حرف بزنین؟-در مورد عروسی،اگه واقعا خانواده دختر قبول نمی کنن برای تالار من این خونه رو در اختیار شما می ذارم،فقط بگو بیاد پیشم،اسمش چی بود؟-اسمش نویده،ولی آخه شما هنوز عزادار مادرتون هستین،من همین که بهتون گفتم خودش بی چشم و رویی حساب شد،چه برسه به این که سور و سات عروسی پسرمو راه بندازم،اونم خونه شما.-مادر منه،اگه من برای مادرم عزا نگه ندارم کی می خواد نگه داره؟ بقیه هم قرار نیست به پای من بشینن و رعایت کنن،عزا جای خودش،عیش هم جای خودش،شمارشو بده.-الهی خیر ببینی پسرم،دست به خاک بزنی طلا بشه،الهی عروسی خودت واست جبران کنم.-خدا سایه شما رو از سر منو پسرتون کم نکنه.-من برم شمارشو بیارم.-برو.ثریا خانم شماره رو آورد،تو موبایلم سیو کردم و از خونه زدم بیرون،عینکمو زدم و سوار ماشین شدم،40 دقیقه بعد جلوی شرکت نگه داشتم،پیاده شدم و نگاهی به رو به رو انداختم،حتی بزرگی ساختمان هم تن آدم رو می لرزوند چه برسه به کار کردن توش...کاغذ وکالت نامه حسام رو برداشتم و رفتم داخل...از منشی شرکت خواستم با مدیرعامل هماهنگ کنه تا فورا ببینمش؛همین کار رو کرد و وارد اتاق شدم،قبل از گفتن کلمه سلام ذهنم از تعجب از تمام حرفای مرور کرده ام خالی شد:-آقای علیپور؟-سلام،بالاخره اومدی آقا مهدیار؟-شما مدیر عامل اینجا هستین؟-با اجازه شما؛بفرمایین.حسام نگفته بود مدیرعامل شرکتش آقای علیپوره...نشستمو گفتم:-منتظرم بودین؟-معلومه که بودم.-چطور؟-چای یا قهوه؟-چای.بعد از سفارش چای گفت:-حسام بهم گفته بود شرکت رو به نامت زده و بهت وکالت نامه داده،برای همین بعد از مرگش منتظرت بودم.-چرا تو این مدت سراغمو نگرفتین؟-شرایط مساعدی نبود،با خودم گفتم هر زمان که صلاح بدونین حتما خودتون یه سر می زنین،منم هر طوری بود با چنگ و دندون شرکت رو اداره کردم تا یه روز شما سر بزنین.-من نیومدم برای تحویل گرفتن شرکت.-یعنی چی؟-راستش من اگه می دونستم بهترین دوست حسام مدیر عامل شرکت هستش هرگز چنین اجازه ای به خودم نمی دادم.-که شرکت به نامتون بخوره؟-نه،که برای سر زدن به اوضاع شرکت بیام اینجا.-الان می خوایین چیکار کنین؟-اگه کسی جز شما مدیرعامل بود من اومده بودم برای اینکه هماهنگ کنم تا شرکت رو بفروشم،ولی حالا که شما هستین دیگه نیازی به هماهنگی نیست.-منظور؟-شما ریاست شرکت رو به عهده بگیرین.-مگه میشه؟ اینجا رو باید خودت اداره کنی.-حالا من باید بگم مگه میشه؟ آقای علیپور؛من نه درس این کار رو خوندم،نه بلدم،نه حوصله دارم و نه علاقه،هیچ چیزی توی خودم نمی بینم تا همچین مسئولیتی رو قبول کنم،اصلا اگه بخوایین من شرکت رو به شما می فروشم.-من نمی تونم شرکت رو بخرم.-چرا؟-حسام ازم خواسته،اگه بخوایین می تونین به کسی دیگه بفروشین ولی من نه،قول دادم شرکت رو نخرم.یعنی توی وکالت نامه و سند هم قید شده شرکت به من فروخته نشه.-برای چی؟-نمی دونم،هیچوقت نفهمیدم چرا حسام اینکارو کرده؟نمی دونم چیکار کردم که باعث شده حسام نسبت به منی که پا به پاش برای اینجا زحمت کشیدم اینجوری برخورد کنه.یادم اومد سفارش و حرفای حسام که هرگز به احسان علیپور برای سپردن شرکت بهش اعتماد نمی کنه؛خودمو خونسرد و عادی نشون دادمو گفتم:-پس چیکار کنیم؟-شما جانشین حسام بشین،حتما بی دلیل نبوده که خودش این جا رو به نامتون زده.-نه،من هرگز این مسئولیت بزرگ رو قبول نمی کنم.-من خودم تمام زیر و بم شرکت و کارهاش رو بهتون یاد میدم تا...-آقای علیپور؟ مگه بنایی و نجاری هستش که بغل دست استاد بمونمو یاد بگیرم؟ این شرکت خیلی بزرگه،کلی کارمند داره،کلی قرارداد بزرگ بسته شده توش،چطوری عنوان ریاست رو قبول کنم اونم بدون هیچ تجربه ای در آن واحد آموزش هم ببینم؟ امکان نداره؛من هنوز سنی ندارم،هرکی از در بیاد داخل و منو پشت میز ببینه مستقیم برمی گرده و میره که.-درسته حق با شماست،پس شما بگو چیکار کنیم؟ -حالا که میگی نمی تونی بخریش،خب من الان به عنوان کسی که وکالت نامه داره برای ریاست،شما رو به عنوان جانشین حسام به کارمندان اعلام می کنم و کارهای مربوطه رو می سپارم به شما،خودمم میرم دنبال کاری که هم بهش علاقه دارم هم متناسب با رشته دانشگاهیم باشه،ولی در عین حال مرتب به شرکت سر می زنم،شما هم هرچی خواستی یا هر مشکلی داشتی به خودم بگو من درستش می کنم،اینجوری هم شرکت سرپا می مونه،هم اعتبار و زحمات حسام خراب نمیشه و هم من از پس خواسته حسام بر اومدم. -شما مطمئنین؟ -آره،حسام ارجمند اونقدری اعتبار داره بین شرکای خودش توی ایران و خارج که به انتخاب من به عنوان جانشین خودشون،احترام بذارن. -امیدوارم شما رو پشیمون نکنم. -نمی کنین،مبارکه. بعد از کارهای مربوطه،احسان علیپور رئیس شرکت شد ولی زیر نظر خودم،یعنی با تمام نابلدیم باید بهم گزارش ماهانه از روند شرکت و قراردادها و جلسات می داد،نمی خواستم کاری کنم تا حسام اون دنیا از دستم ناراضی باشه و پشیمون از اینکه مسئولیت شرکت رو بر عهده من گذاشته...حسام گفته بود نباید به احسان اعتماد کرد و حتی توی سند هم قید کرده که اگه بمیره هم بازم شرکت به هرکسی فروخته بشه به احسان نه،پس منم سعی می کنم زیاد اعتماد نکنم و حواسم جمع باشه... روز بعدش با نوید صحبت کردم و قرار شد خونه ام رو در اختیارش بذارم،تا مراسم عروسیش رو برگزار کنه،خودمم یک هفته کامل دنبال یه مغازه دو نبش خیلی بزرگ می گشتم،می خواستم هم مکانش خوب باشه هم خود مغازه...اونقدر گشتم تا بالاخره چیزی که باب دلم بود رو پیدا کردم،به همون اندازه که می خواستم بزرگ بود،و می شد به سه قسمت تبدیلش کرد، و یه چیز بهتر اینکه یه اتاق 9 متری هم قسمت بالای مغازه داشت که به عنوان یه انبار کوچیک می شد ازش استفاده کرد،صاحب مغازه آگهی داده بود برای اجاره ولی من باهاش صحبت کردمو خریدمش،من با پول هایی که داشتم می تونستم سه،چهارسال رو فقط بشینم تو خونه و بخورم و بخوابم و کم نیارم ولی تصمیم داشتم تمام اون پول رو خرج کنم بتونم ازش به عنوان یه سرمایه برای همه ی زندگیم استفاده کنم...از چیزی که فکرش رو کرده بودم مغازه گرون تری شد ولی خریدمش،چندجا سر زدم تا هم در و پنجره مغازه عوض بشه،هم دوربین و دزدگیر نصب بشه،و هم دیوارهاش با رنگ های مشکی و سفید کاغذ دیواری بشه،سفارش تابلوی بزرگ برای سر درش رو دادم،میز و صندلی،قفسه و یک سری چیزای دیگه...باید به چندتا از دوستام زنگ می زدم و باهاشون قرار می ذاشتم... ************ -بله مسیح؟ -خبرها رو شنیدی مهدیار؟ -کدوم خبرها رو؟ -کجایی الان؟ -پشت فرمون. -بزن کنار تا بهت بگم. ماشین رو نگه داشتم و گفتم: -خب حالا بگو. -میلاد امروز از فوتبال خداحافظی کرد. -چه غلطی کرد؟ -اعلام کرد بازی بعدی بازی خداحافظیش از فوتباله. -چی میگی مسیح؟چرا آخه؟ -نمی دونم،هرچی اصرار کردم حرف نزد. -دلیلش برای خبرنگارها چی بود؟ -یک سری مشکلات شخصی. -باشه،الان کجاست؟ -نمی دونم،باهاش حرف بزن مهدیار. -خیلی خب،فعلا خداحافظ. -یاعلی داداش. فورا زنگ زدم به میلاد: -جونم داداش؟ -کجایی میلاد؟ -بهشت زهرا! -بمون تا منم بیام. -باشه. بعد ماشین رو روشن کردم و رفتم گل فروشی،دو تا دسته گل مریم خریدم و راهی بهشت زهرا شدم... وقتی رسیدم اول رفتم سراغ سنگ قبر عمو سعید،یه دسته گل رو گذاشتمو فاتحه خوندم،بعدشم رفتم سراغ سنگ قبر خاله فاطیما که میلاد هم کنارش نشسته بود،گل رو گذاشتم و یه فاتحه هم برای اون خوندم،بعد زدم سر شونه میلاد و گفتم: -چرا این موقع روز اومدی اینجا؟ -دلم تنگ شده بود؛تو چیکار داشتی که تا اینجا اومدی؟ -می خواستم باهات حرف بزنم. -لابد در مورد تصمیمم. -آره،چرا میلاد؟ -چی و چرا داداش؟ -تو این همه زحمت کشیدی،تازه دوساله رسیدی به اون چیزی که از بچگی آرزو داشتی،چرا اینقدر راحت و بی دلیل ولش کردی؟ -دلیل داشتم. -نداشتی میلاد،به خدا نداشتی. -داشتم،دلیل من تو بودی مهدیار. -چی؟ -من آرزو نداشتم مهدیار،ما آرزو داشتیم،اونم زیاد تا پای جام جهانی،تا لحظه مرگمون برای فوتبال آرزو و نقشه داشتیم،ما با هم شروع کردیم،با هم ادامه دادیم،انصاف نبود بدون هم تموم کنیم،تو به خاطر وضع بیماری و کلیه ات مجبور شدی فوتبال رو که همه بیست و چندسال عمرت رو واسش تلاش کردی رو کنار بذاری،من چطوری می تونم ادامه بدم؟تو هربار منو ببینی حسرت نمی خوری؟ یاد کلیه ات نمی افتی؟ هوس فوتبال بازی کردن نمی کنی؟ نه مهدیار، من نامرد نیستم،یه چیزایی از رفاقت حالیمه،تو که داداشمم حساب میشی،من بدون تو فوتبال رو نمی خوام،حالا که نیستی منم نیستم،منم با تو کنار می ذارمش،فقط باید کمک کنی تا بتونم یه کار پیدا کنم. -تو چیکار کردی میلاد؟فقط به خاطر یه دلیل احمقانه؟ تو قید تمام آرزوهات رو به خاطر نبودن من زدی؟ -آرزوهای من وقتی بابام مرد معلق موندن،وقتی مامانم مرد سقوط کردن،وقتی تو فوتبال رو بوسیدی من خاکشون کردم،و حالا توی شروع دوباره زندگیم تنها آرزوم خوشبختی خواهرمه،و اینکه تو همیشه کنارم باشی. -دارم دیوونه میشم میلاد،به خاطرمن؟ ارزشش رو داشت داداش. -خودت داری میگی داداش،بعدشم،منو تو یتیم هستیم داداش؛همه دنیا هم که بیان پیشمون و بگن ما هستیم بازم یتیمیم؛اما غیر از یه نفر،من فقط تو رو دارم،تو واسم مهمی،فقط در یه صورت فراموش می کنم بی پدر و مادریم رو اونم اینکه تو مثل همیشه بازم بگی کنارتم،بگی من پشتتم میلاد،آره داداش،به خاطر کاری که کردم تو گوشمم بزنی و برای همیشه بری و سراغمم نگیری من بازم برای ثانیه ای پشیمون نمیشم،من تو رو با همه وجود می خوامت،کاری که کردم شاید از نظر همه و حتی خودت احمقانه بیاد،ولی از نظر خودم تنها کار برای اثبات برادریم بود،برای اثبات اینکه من هیچ جا تنهات نمی ذارم. -این کار تو دیگه آخرش بود میلاد،می خوام اصرار کنم تا برگردی به فوتبال چون هنوز دیر نشده و مـ... -امکان نداره. -باشه...میلاد به خاطر این لطفت هرکاری که از دستم بربیاد برات انجام میدم،همیشه کنارتم و حواسم بهت هست،نمی ذارم هیچ مشکلی داشته باشی؛جبران می کنم داداش. -تو فقط کمکم کن یه کار پیدا کنم. -واسه اونم یه برنامه هایی دارم،فردا می فهمی چیه. -الان بگو. -نه،الان باید بریم تا به چند نفر زنگ بزنیم. -کیا؟ -امیرمحمد مرتضوی،عماد مجیدی و یاشار بنی اعتماد. -چی؟ اینا که دوست های مشترک دانشگاهمونن. -می دونم. -چی تو کله ات می گذره مهدیار؟ -پاشو بریم یه چیزی نشونت بدم شاید خودت حدس بزنی. -کجا؟ -تو پاشو بریم. -بریم.
  12. اشک نوشته های فرزانه

    "یه وقتایی"یه وقتایی هست ... نه "گریه كردن" آرومت می كنه . نه "نفس عمیق" ... نه "یه لیوان آب سرد"... نه "داد زدن" ... یه وقتایی هست كه فقط نیاز داری ، بـــــــــمــــــــــیــــــــــــرِی ... همین ...!*****
  13. سلام فرزانه جان

    خیر من همچنان منتظر جواب مدیران هستم ♥

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 9
    2. shimai

      shimai

      باشه منتظرم♥

    3. farzaneh.r

      farzaneh.r

      شرمنده که دیر شد عزیزم...

      مشکلی نیست،میتونید تایپ رو شروع کنید!

    4. shimai

      shimai

      مرسی لاو

  14. سلام رفیق بی وفا،حالت چطوره خوبی؟

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. farzaneh.r

      farzaneh.r

      پریا؟؟؟؟؟؟

      فرزانه ام،رجبی

    3. paria80

      paria80

      اهان ،وای خوبی فرزانه؟ شرمنده ام به خدا یادم نبود :gol:

    4. farzaneh.r

      farzaneh.r

      میدونم یاد نبود،برا همین گفتم بی وفا...

  15. مرسی دوست عزیز

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×