رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Hediyeh.M.A

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    126
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Hediyeh.M.A در 7 بهمن 1395

Hediyeh.M.A یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,021 بار تشکر شده

درباره Hediyeh.M.A

  • درجه
    کاربر عادی

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    ....

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,440 بازدید کننده نمایه
  1. سلام و درود , در قسمت طراحی دیگه فعالیتی ندارید ؟ فعلا عنوانتون تغییر کرد , 

    برای دریافت دوباره عنوان گرافیست پیام بدید 

  2. Hediyeh.M.A

    همین الان دای چیکار میکنی؟

    ول گردی تو انجمن که هیچکیم آن نیست.. :// بعد اگه خدا بخواد میرم زبانمو بخونم که امتحان دارم:/..
  3. Hediyeh.M.A

    شخصیت شناسی با چند سوال کوتاه

  4. Hediyeh.M.A

    به آخرین فیلمی که دیدی از 10 نمره بده!

    while you were sleeping یه فیلم کره ای عالیی... 10 از 10
  5. Hediyeh.M.A

    واسه کودوم هله هوله میمیرین ؟

    فقط لواشک
  6. Hediyeh.M.A

    یغما | Hediyeh.M.A

    پارت 4) و به سرعت از در بیرون رفت و درو بست که صدای فریاد کامیارو شنیدم: _فرهـــاد..فرهـــاد با تــوام..فرهــاد لج نکن بهت میگــم..اههه.. و با حرص پاشو زمین کوبید.دوباره بغضم گرفت.نگاهش کردم.این که گفت با من کاری ندارن..خدایا چی میشه الان؟..خیلی میترسم..خیلی..متوجه نگاهم شد.برگشت و با اخم نگاهم کرد بعدش صداشو محکم بیرون داد و سرشو برگردوند.قطره اشکم چکید..خدایا چقدر دلم مامانمو میخواد..چقدر اینجا بی پناهم..چقدر می ترسم..بینیمو بالا کشیدم که صدای خنده ی کوتاه و نگاه شیطنت بارشو دیدم: _فین فینو..چخبرته؟..کارخانس اون تو؟.. منظورش به بینیم.بود.بینیم قلمی و سر بالا نبود..ولی بد فرمم نبود..قوز نداشت و صاف بود وبه صورتم می اومد..با چشم غره صورتمو برگردوندم.این چه میدونه که من چی میکشم؟..بیتوجهی نشون دادم اگه زیاد واکنش نشون می دادم احتمال اینکه پررو بشه وجود داشت و من اینو نمیخواستم..صداشو شنیدم که جدی تر از قبل بود: _خیله خوب تو هم..شوخی هم سرش نمیشه.. جمله ی آخرشو آروم گفت ولی کاملا شنیدم..بازم واکنشی نشون ندادم..یکم که گذشت دیدم داره هی تکون میخوره..برگشتم و نگاهش کردم.همونطور که پشتش به دیوار بود سعی داشت طنابی که دستشو بسته بودنو با مالش روی قسمت نسبتا تیز لوله ی آب که فلزی و قدیمی بود باز کنه ولی چندان موفق نبود..."اوووف" زیر لبی و پر حرصی گفت و سرشو به دیوار کوبوند.. خدایا هوامو داری دیگه نه؟..من خیلی میترسم..هوامو داشته باش خدا..هوامد داشته باش..تو دلم داشتم با خدا حرف میزدم که صداشو شنیدم: _اسمت چیه؟ با تعجب و سوالی نگاهش کردم که ادامه داد: _بلاخره اگه بخواییم فرار کنیم باید یه چیزی صدات کنم یا نه؟..نمیشه که دم به دقیقه بگم هوی دختره ی فین فینو فلان کارو بکن فلان کارو نکن.. و با شیطنت نگاهم کرد..پوکر نگاهش کردم..عقل نداشت ظاهرا؟..همون بهتر که فرهاد بزنه ناک اوتش کنه.. با روی ترش جوابشو دادم: _خیلی شیرینی میدونستی؟.. چیزی نگفت..سرشو سوالی تکون داد..سوالی نگاهش کردم که کلافه نفسشو فوت کرد و گفت:اسمت؟.. سرمو از جانبش چرخوندم طرف دیکه و زیر لب آروم گفتم:هدیه.. نشنید یا نمیدونم شایدم خودشو زد به نشنیدن که گفت: _چی؟.. اینبار با صدای بلند تری گفتم: _هـدیــه.. گفتار نویسنده:دوستان لطفا پیج اینستا و تلگرام رو هم فالوو کنین! insta:lovestory_agdm tel:romaneyaghma
  7. چرا من نمیتونم برم ص شخصی کاربرا؟..وات ده مشکل؟:/..

    1. heliya-L

      heliya-L

      والا مشکل منم هست.

      اما فکر میکنم این موضوع فقط برای بعضی از کاربرها صدق میکنه.

  8. Hediyeh.M.A

    سرطان بدخیم

    خدا رحمتشون کنه داییتو..ان شاالله دیگه یه همچین مرگ هایی نباشه تو جامعه..واقعا غم انگیزه..
  9. Hediyeh.M.A

    یغما | Hediyeh.M.A

    پارت 3) پسر دایی؟..پس مرد اخمو پسر عمه ی مرده چاقو خورده بود..ینی کسی که مارو دزدیده بود می شد پسر عمه ی مرده زخمی؟..با تعجب به مرده زخمی نگاه کردم..معلوم بود که خیلی عصبانیه و خیلی سعی میکنه که خودشو کنترل کنه.. _این بچه بازی ها چیه فرهاد؟..تو روز روشن مردمو چاقو می زنی هیچ،میدزدیش هیچ،همراهشم یکی دیگرو میکشونی به این خرابه؟ فرهاد نگاهی بهم انداخت و با بدخلقی گفت:میخواست تک و تنها اونجا نباشه.. صدای غرش خفه ی مرده که خیلی سعی داشت صداش بالا نره به گوش رسید: _اینم شد منطق مرد حسابی؟..خودت مگه ناموس نداری که ناموس مردمو می دزدی؟ اخم های فرهاد بیشتر شد و کاملا واضح جبهه گرفت: _اسم ناموس منو نیار بیشرف..در ضمن خوده تو،تو زمینه ناموس سابقت خرابه بعد میای به من امر به معروف میکنی؟.. نفس عمیقی کشیدم..ساکت به مکالماتشون گوش میکردم..با لحنی دردمند و عصبی گفت: _اون قضیش فرق داره کی میخوای بفهمی فرهاد؟..فرشته خودش دست برداشته اونوقت تو هنوز داری سنگ اون روزو می زنی به سینت؟..یکم منطقی باش مرد حسابی.. به ناگهان فرهاد خشمگین تر شد.به سرعت جلو اومد و یقه ی مرد رو تو دستش گرفت و کمی از روی زمین بلندش کرد و رو صورتش داد زد: _اسم فرشترو نیار تا نزدم فک مکتو بیارم پایین..فرشته از همون اول احمق بود که گولتو خورد..الانم باز احمق شده که راحتت گذاشته و توی بی ناموسم داری بیخیال همه جا کیفتو میکنی..مگه اینکه مرد نباشم که بزارم کامیار امینی روی خوش زندگی ببینه..فهــمیــدی ؟ و با حرص روی زمین پرتابش کرد..فکش رو روی هم محکم کرده بود..شاید بخاطر دردش بود..چون دستاش بسته بود نمیتونست درس بشینه و یکم کج بود..با صدایی که کلافگی درش موج می زد گفت: _احمق تویه بی منطقی فرهاد..بخدا از یه دختر بچه هم احساساتی تری..مرد بودن به بازو کلفت کردنو شاخ و شونه کشیدن و کتک زدنو دزدیدن این و اون نیست که اگه باشه خودتم میدونی دستتو از پشت میبندم..اگه واقعا ادعای مردونگی میکنی بیا بشین و منطقی به قضیه فک کن..اصلا فکرم نکن فقط به حرفام منطقی گوش بده..اصلا گوش میدی چی میگم؟.. نگاهی به فرهاد انداختم.عصبی و تند تند توی گوشی چیزی می نوشت..گوشیرو تو جیبش انداخت.سرشو بلند کرد و حینی که به سمت در می رفت رو به مرده که فهمیده بودم اسمش کامیاره گفت: _حنات پیش من یکی رنگ نداره پسردایی..این کری خوندنات فقط میتونه احمقی مثل فرشترو گول بزنه.. و درو باز کرد و خواست بره که صدای کامیار در اومد: _کجا میری پس؟.. فرهاد برگشت و سوالی نگاهش کرد که کامیار با سرش به من اشاره کرد و گفت: _اینو بزار بره این که کاره ای نیست.. بلاخره نوبت به من رسید.تا اونموقع کلا حرف نمی زدم چون وقتش نبود و احتمالشم بود که چون فرهاد عصبیه لج کنه و نزاره برم..به فرهاد نگاه کردم..نگاهش به من بود ولی مخاطبش کامیار: _میشناسیش؟.. _نه نمیشناسمش..بزار بره جدا میگم هیچ کارس.چون چاقو خورده بودم میخواست کمکم کنه که به پای من دزدیده شد.. _میخواست دلسوزی نکنه کی مجبورش کرده بود مگه.. گفتار نویسنده:دوستان لطفا پیج اینستا و تلگرام رو هم فالوو کنین! insta:lovestory_agdm tel:romaneyaghma
  10. Hediyeh.M.A

    سرطان بدخیم

    عزیز شما میتونی جز 15 رو بخونی؟ کامنتای بالا رو بخون..
  11. Hediyeh.M.A

    چیزی که نفر قبلی میگه می خوای یا نمی خوای ؟

    آره استانبول؟
  12. 90048621484182954751.png

     

    ++بلاخره تموم شد..:gher:++

    ++چجوری شده بجه ها؟..بنر رمانمه.. :) ++

    #بنر_یغما

    1. hhhmmm

      hhhmmm

      خیلی خیلی قشنگه! 

      موفق باشید ^_^

  13. Hediyeh.M.A

    سرطان بدخیم

    خیلی ممنونم ازتون فقط میشه جز 13و14 رو شما بردارین؟.. آخه امروز مدرسه به چند نفری گفتم اونا تا جز 12 رو پر کردن..
  14. Hediyeh.M.A

    یغما | Hediyeh.M.A

    پارت 2) (هدیه) با احساس درد تو ناحیه کمر و باسنم آروم تکون خوردم..نای باز کردن چشمامو نداشتم..انگار که چندین ساله خواب بودم و الان نمیتونستم بیدار بشم..آروم لای پلکامو باز کردم که نور چشمامو زد..چند بار دیگه پلک زدم تا چشمام عادت کنن..کامل بازشون کردم..تو یه اتاق نسبتا کوچیک بودم که هیچ چیز جز دوتا صندلی چند تا طناب اونور اتاق و رنگ و فرچه های رنگ که پخش و پلا افتاده بودن گوشه اتاق نبود..چشمام از ترس باز شد..اینجا کجا بود؟..با تعجب اطرافمو نگاه می کردم که با صدای مردی ترسیدم و جیغ خفیفی کشیدم و با هعی بلندی به سمت صدا برگشتم..همون مرد چاقو خورده بود.. _هیسس..نترس کاریت ندارم..خوبی؟چیزیت که نشده؟.. هنوز اثرات بی هوشی کامل از سرم نپریده بود..گیج و منگ نگاهش می کردم..بی توجه به سوالش پرسیدم:من اینجا چیکار میکنم؟ _داری چوب حماقتتو میخوری..! مقنه ام جلو پف دار بود و اذیتم میکرد..خواستم با دستم صافش کنم که دیدم دستم بستس..تعجبم بیشتر شد..به اون مرده نگاه کردم..دستای اونم بسته بود و زخمشم که روی بازوش بود رو با یه پارچه سفید بسته شده بود..ولی پارچه چندان تمیز نبود و خون روش بود! _منظورت چیه؟..ینی چی چوب حماقتمو میخورم؟..مگه چیکار کردم؟؟ با لحنی که پشیمونی درش معلوم بود گفت:آخه دختر خوب وقتی بهت میگم برو ینی برو دیگه چرا موندی اونجا که تورو هم بگیرن این کصافطا... این مرد سعی داشت هر لحظه تعجب منو بیشتر کنه؟.. _کی مارو دزدیده؟.. درد داشت و نمی تونست راحت حرف بزنه هی نفس عمیق میکید و بریده بریده حرف می زد تا بتونه دردشو کنترل کنه... _قضیش زیاده فقط همینو بدون که کاری به کارمون ندارن چون نمیتونن کاری داشته باشن دلیلشم اینه که آتو دارم از دستشون که نمی تونن آسیبی بهمون بزنن..اینا هم فقط زهر چشمه.. یکم قاطی کرده بودم..من اونجا تو یه اتاق سوت و کور که دزدیده شده بودم و با یه مرد دست بسته تنها بودم چیکار می کردم؟.. _چی از جونه من میخوان پس؟ _تو کاری نکردی قصدشون منم تو هم به پای من دزدیده شدی.. رسما لال شده بودم..گیج میزدم و اون مرده گیج ترم می کرد..از طرف دیگه هم ترس داشتم...ترسی که شاید هر کی جای من بود داشت..یه ترس عادی..به یکم امید نیاز داشتم تا ترسم کم بشه...یاد مامانم افتادم..الان از نگرانی سکته کرده..به ناگهان بغضم گرفت..با صدایی لرزون پرسیدم: _منو ول میکنن؟.. نگاهش بهم افتاد..نگاهی که درد درش موج می زد..اخم هاش یکم در هم رفت..آروم سرشو تکون داد و گفت: _ول میکنن نترس..شاید یکم کری بخونن و تهدیدت کنن ولی نترس کاری نمی.. و حرفش با صدای در که باز شد قطع شد.نگاهم به سمت در کشیده شد..یه مرد تقریبا قد بلند و از اونا که هیکلشون چشم آدمو می زنه..با اخم وارد شد..نگاهی اجمالی به من انداخت و نگاهشو به اون مرده کشید..نگاهی بهش انداختم..اخماش وحشتناک تو هم کشیده شده بود..خدارو شکر وقتی با من حرف می زد اینجوری اخم نداشت که اونوقت ترسم چند برابر می شد..یه گوشه با فاصله مناسب از اون مرده کز کرده بودم و هر دورو نگاه می کردم..صدای همون مرده اخمو به گوشم رسید: _مشتاق دیدار پسردایی..ببخشید یکم مهمون نوازیم خوب نیست به بزرگیت ببخش.. گفتار نویسنده:دوستان لطفا پیج اینستا و تلگرام رو هم فالوو کنین! insta:lovestory_agdm tel:romaneyaghma
  15. Hediyeh.M.A

    سرطان بدخیم

    من خودم جز دو رو میخونم..

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×