رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Hediyeh.M.A

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    155
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

موزیک من

آخرین بار برد Hediyeh.M.A در 7 بهمن 1395

Hediyeh.M.A یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

2,007 بار تشکر شده

درباره Hediyeh.M.A

  • درجه
    کاربر عادی

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    ....

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,233 بازدید کننده نمایه
  1. سرطان بدخیم

    خدا رحمتشون کنه داییتو..ان شاالله دیگه یه همچین مرگ هایی نباشه تو جامعه..واقعا غم انگیزه..
  2. یغما | Hediyeh.M.A

    پارت 3) پسر دایی؟..پس مرد اخمو پسر عمه ی مرده چاقو خورده بود..ینی کسی که مارو دزدیده بود می شد پسر عمه ی مرده زخمی؟..با تعجب به مرده زخمی نگاه کردم..معلوم بود که خیلی عصبانیه و خیلی سعی میکنه که خودشو کنترل کنه.. _این بچه بازی ها چیه فرهاد؟..تو روز روشن مردمو چاقو می زنی هیچ،میدزدیش هیچ،همراهشم یکی دیگرو میکشونی به این خرابه؟ فرهاد نگاهی بهم انداخت و با بدخلقی گفت:میخواست تک و تنها اونجا نباشه.. صدای غرش خفه ی مرده که خیلی سعی داشت صداش بالا نره به گوش رسید: _اینم شد منطق مرد حسابی؟..خودت مگه ناموس نداری که ناموس مردمو می دزدی؟ اخم های فرهاد بیشتر شد و کاملا واضح جبهه گرفت: _اسم ناموس منو نیار بیشرف..در ضمن خوده تو،تو زمینه ناموس سابقت خرابه بعد میای به من امر به معروف میکنی؟.. نفس عمیقی کشیدم..ساکت به مکالماتشون گوش میکردم..با لحنی دردمند و عصبی گفت: _اون قضیش فرق داره کی میخوای بفهمی فرهاد؟..فرشته خودش دست برداشته اونوقت تو هنوز داری سنگ اون روزو می زنی به سینت؟..یکم منطقی باش مرد حسابی.. به ناگهان فرهاد خشمگین تر شد.به سرعت جلو اومد و یقه ی مرد رو تو دستش گرفت و کمی از روی زمین بلندش کرد و رو صورتش داد زد: _اسم فرشترو نیار تا نزدم فک مکتو بیارم پایین..فرشته از همون اول احمق بود که گولتو خورد..الانم باز احمق شده که راحتت گذاشته و توی بی ناموسم داری بیخیال همه جا کیفتو میکنی..مگه اینکه مرد نباشم که بزارم کامیار امینی روی خوش زندگی ببینه..فهــمیــدی ؟ و با حرص روی زمین پرتابش کرد..فکش رو روی هم محکم کرده بود..شاید بخاطر دردش بود..چون دستاش بسته بود نمیتونست درس بشینه و یکم کج بود..با صدایی که کلافگی درش موج می زد گفت: _احمق تویه بی منطقی فرهاد..بخدا از یه دختر بچه هم احساساتی تری..مرد بودن به بازو کلفت کردنو شاخ و شونه کشیدن و کتک زدنو دزدیدن این و اون نیست که اگه باشه خودتم میدونی دستتو از پشت میبندم..اگه واقعا ادعای مردونگی میکنی بیا بشین و منطقی به قضیه فک کن..اصلا فکرم نکن فقط به حرفام منطقی گوش بده..اصلا گوش میدی چی میگم؟.. نگاهی به فرهاد انداختم.عصبی و تند تند توی گوشی چیزی می نوشت..گوشیرو تو جیبش انداخت.سرشو بلند کرد و حینی که به سمت در می رفت رو به مرده که فهمیده بودم اسمش کامیاره گفت: _حنات پیش من یکی رنگ نداره پسردایی..این کری خوندنات فقط میتونه احمقی مثل فرشترو گول بزنه.. و درو باز کرد و خواست بره که صدای کامیار در اومد: _کجا میری پس؟.. فرهاد برگشت و سوالی نگاهش کرد که کامیار با سرش به من اشاره کرد و گفت: _اینو بزار بره این که کاره ای نیست.. بلاخره نوبت به من رسید.تا اونموقع کلا حرف نمی زدم چون وقتش نبود و احتمالشم بود که چون فرهاد عصبیه لج کنه و نزاره برم..به فرهاد نگاه کردم..نگاهش به من بود ولی مخاطبش کامیار: _میشناسیش؟.. _نه نمیشناسمش..بزار بره جدا میگم هیچ کارس.چون چاقو خورده بودم میخواست کمکم کنه که به پای من دزدیده شد.. _میخواست دلسوزی نکنه کی مجبورش کرده بود مگه.. گفتار نویسنده:دوستان لطفا پیج اینستا و تلگرام رو هم فالوو کنین! insta:lovestory_agdm tel:romaneyaghma
  3. سرطان بدخیم

    عزیز شما میتونی جز 15 رو بخونی؟ کامنتای بالا رو بخون..
  4. چیزی که نفر قبلی میگه می خوای یا نمی خوای ؟

    آره استانبول؟
  5. 90048621484182954751.png

     

    ++بلاخره تموم شد..:gher:++

    ++چجوری شده بجه ها؟..بنر رمانمه.. :) ++

    #بنر_یغما

  6. سرطان بدخیم

    خیلی ممنونم ازتون فقط میشه جز 13و14 رو شما بردارین؟.. آخه امروز مدرسه به چند نفری گفتم اونا تا جز 12 رو پر کردن..
  7. یغما | Hediyeh.M.A

    پارت 2) (هدیه) با احساس درد تو ناحیه کمر و باسنم آروم تکون خوردم..نای باز کردن چشمامو نداشتم..انگار که چندین ساله خواب بودم و الان نمیتونستم بیدار بشم..آروم لای پلکامو باز کردم که نور چشمامو زد..چند بار دیگه پلک زدم تا چشمام عادت کنن..کامل بازشون کردم..تو یه اتاق نسبتا کوچیک بودم که هیچ چیز جز دوتا صندلی چند تا طناب اونور اتاق و رنگ و فرچه های رنگ که پخش و پلا افتاده بودن گوشه اتاق نبود..چشمام از ترس باز شد..اینجا کجا بود؟..با تعجب اطرافمو نگاه می کردم که با صدای مردی ترسیدم و جیغ خفیفی کشیدم و با هعی بلندی به سمت صدا برگشتم..همون مرد چاقو خورده بود.. _هیسس..نترس کاریت ندارم..خوبی؟چیزیت که نشده؟.. هنوز اثرات بی هوشی کامل از سرم نپریده بود..گیج و منگ نگاهش می کردم..بی توجه به سوالش پرسیدم:من اینجا چیکار میکنم؟ _داری چوب حماقتتو میخوری..! مقنه ام جلو پف دار بود و اذیتم میکرد..خواستم با دستم صافش کنم که دیدم دستم بستس..تعجبم بیشتر شد..به اون مرده نگاه کردم..دستای اونم بسته بود و زخمشم که روی بازوش بود رو با یه پارچه سفید بسته شده بود..ولی پارچه چندان تمیز نبود و خون روش بود! _منظورت چیه؟..ینی چی چوب حماقتمو میخورم؟..مگه چیکار کردم؟؟ با لحنی که پشیمونی درش معلوم بود گفت:آخه دختر خوب وقتی بهت میگم برو ینی برو دیگه چرا موندی اونجا که تورو هم بگیرن این کصافطا... این مرد سعی داشت هر لحظه تعجب منو بیشتر کنه؟.. _کی مارو دزدیده؟.. درد داشت و نمی تونست راحت حرف بزنه هی نفس عمیق میکید و بریده بریده حرف می زد تا بتونه دردشو کنترل کنه... _قضیش زیاده فقط همینو بدون که کاری به کارمون ندارن چون نمیتونن کاری داشته باشن دلیلشم اینه که آتو دارم از دستشون که نمی تونن آسیبی بهمون بزنن..اینا هم فقط زهر چشمه.. یکم قاطی کرده بودم..من اونجا تو یه اتاق سوت و کور که دزدیده شده بودم و با یه مرد دست بسته تنها بودم چیکار می کردم؟.. _چی از جونه من میخوان پس؟ _تو کاری نکردی قصدشون منم تو هم به پای من دزدیده شدی.. رسما لال شده بودم..گیج میزدم و اون مرده گیج ترم می کرد..از طرف دیگه هم ترس داشتم...ترسی که شاید هر کی جای من بود داشت..یه ترس عادی..به یکم امید نیاز داشتم تا ترسم کم بشه...یاد مامانم افتادم..الان از نگرانی سکته کرده..به ناگهان بغضم گرفت..با صدایی لرزون پرسیدم: _منو ول میکنن؟.. نگاهش بهم افتاد..نگاهی که درد درش موج می زد..اخم هاش یکم در هم رفت..آروم سرشو تکون داد و گفت: _ول میکنن نترس..شاید یکم کری بخونن و تهدیدت کنن ولی نترس کاری نمی.. و حرفش با صدای در که باز شد قطع شد.نگاهم به سمت در کشیده شد..یه مرد تقریبا قد بلند و از اونا که هیکلشون چشم آدمو می زنه..با اخم وارد شد..نگاهی اجمالی به من انداخت و نگاهشو به اون مرده کشید..نگاهی بهش انداختم..اخماش وحشتناک تو هم کشیده شده بود..خدارو شکر وقتی با من حرف می زد اینجوری اخم نداشت که اونوقت ترسم چند برابر می شد..یه گوشه با فاصله مناسب از اون مرده کز کرده بودم و هر دورو نگاه می کردم..صدای همون مرده اخمو به گوشم رسید: _مشتاق دیدار پسردایی..ببخشید یکم مهمون نوازیم خوب نیست به بزرگیت ببخش.. گفتار نویسنده:دوستان لطفا پیج اینستا و تلگرام رو هم فالوو کنین! insta:lovestory_agdm tel:romaneyaghma
  8. سرطان بدخیم

    من خودم جز دو رو میخونم..
  9. سلام دوستان خوب هستین؟.. نماز روزتون قبول.. دوستان همین الان یه خبری شنیدم واقعا ناراحت شدم یکی از همسایه های قدیمی ما که خونشون رفت یه جای دیگه،امروز که مامانم دیدتش،دیده که بزور داره با عصا راه میره..سرطلان داره!!! خودشم بدخیمه!! سه تا دختر داره..یکیش بزرگه شوهر کرده..یکیش با من همسنه و چند سالی حتی تو یه کلاس درس میخوندیم.. یکیشم سوم دبستانه.. ازتون خواهش میکنم..تمنا میکنم تو این روزای پر برکت یه دعایی هم واسه اون بکنین..وضع مالیشونم بده برا عمل 5 میلیون میخوان ولی ندارن..!!(پدره کارگره مامانه هم خدمتگزار بوده ولی حالا نیس..!! ) خواهش میکنم..خواهش میکنم ازتون که این تاپیک رو دنبال کنین..بیایین داوطلبانه هر کدوممون یه جز از قرآن رو براش بخونیم..حداقل اینجوری یه کمکی براش بکنیم..یه جز قرآن تو همچین شبی و همچین روزایی واقعا وقت گیر نیس!!..ماکه جز همین یه کار کار دیگه ای نمیتونیم بکنیم پس بیایین تمام تلاشمونو بکنیم..خواهش میکنم ازتون..نیازمنده ایشون!! دخترش هم سن و سال اکثر شماهاست پس بهتر میتونین درکش کنین.. ..خدا به هیچکی نشون نده همچین دردایی رو.. پ.ن: جز های قرآن به ترتیب از جز 1 شروع به انتخاب کردن میشه..فقط یه خواهش برا اینکه نظم برقرار باشه هر کس هر جزئی که میخواد بخونه رو بیاد اول اینجا اعلام کنه بعد..و اینکه جز ها با ترتیب انتخاب بشن..مثلا من جز یک رو انتخاب کردم اونیکی نیاد پنج تا جز اونور ترو بگه.. ممنون میشم ازتون!! @YeGaNeH @dokhtar_abi @Wahid @mohammad13 @roro_nei30 @drsawaj @heliya-L @BeNNeT @[email protected] @negarina @mohadeseh.f @Negin @samira7781 پ.ن:ببخشید که همه رو نتونستم تگ کنم..
  10. سلام.خسته نباشین..ببخشید نقد رو فقط تیم نقدر میتونن بکنن یا همه کاربرا میتونن؟؟!

    1. Hanibal

      Hanibal

      سلام خوب هستید؟همه کاربرا.ممنون از همکاری و مشارکتتون

  11. چرا جدیدا سلنا گردنبند صلیب می ندازه ؟

    چرا عکس برا من باز نمیکنع؟ :/
  12. یغما | Hediyeh.M.A

    پارت 1) (راوی سوم شخص) در همان حال که پروژه ی نیمه تمام خود را داخل کوله پشتی اش می گذاشت حرف های استاد را در ذهن مرور کرد.."یکم زیادی توضیح دادی آدم کسل میشه وقتی میخونه..کم ترش کن..اگه تونستی چند تا تصویر دیگه هم بهش اضافه کن بهتر میشه..و اینکه فهرستت از یاد نره..فهرستتم هر چقدر ساده باشه بهتره..زیاد شلوغش نکن...".. کیف را برداشت و از در کلاس خارج شد.صدای دوستش راضیه را شنید: _هدوش کجا میری؟..باو هنوز که تو فکر پروژه ای چیزی نیس که دوتا چیز میز بزار روش بهتر میشه باور کن.. چپ چپ نگاش کرد و جوری که صداش بیش از حد بالا نره گفت: _آره جون عمت همتی هم عین چی به به چه چه میکنه لابد..مگه نمیشناسیش چقدر سخت گیره نکبت.. راضیه لاقید شانه بالا انداخت..بیخیال تر از این حرفا بود.. _هدوش بیخی تورو خدا..بریم کافه یکم کیف کنیم؟..چرا اونحوری نگا میکنی؟..وا.. با اخم ظریفی که شیطنت درش موج میزد گفت: _اولا اسم دارم هدوشم اون دوست پسر چندشته..ثانیا باهوش مهلت تحویل پروژه فرداست الانه که از دانشگاه پرتمون کنن بیرون از بس که اینجا موندیم برا این پروژه..برو یکم خونه مامانت چهرتو ببینه اینقدر بهم اس نده که وای راضیه کجاس وای راضیه چی میخوره.. راضیه با خنده نگاهش می کرد..براستی که غرولند های شوخی مانند هدیه هم عالمی داشت..بخصوص که عادت داشت تند تند و بی وقفه حرف بزند. _خیلی نکبتی هدیه..پس من برم دیگه؟ _نه پس نرو..دو ساعته چی دارم بهت میگم پس؟ و با خنده از هم خداحافظی کردندو راضیه بی خیال از دنیا از هدیه دور شد.سرش را تکان داد و از در دانشگاه خارج شد.در همان حال که مسیر خوابگاهش را در پیش گرفته بود با گوشی اش ور رفت و اس ام اسی به مادرش فرستاد که چون اونروز بهش زنگ نزده بود نگران نشود..گوشی را در جیبش گذاشت و به قدم هایش سرعت بخشید که صدای ناله ای او را متوقف کرد..با تعجب به سمت ماشینی که زیر درخت بزرگ و پر ابهتی که سایه اش همه جا را در بر گرفته بود برگشت..سایه ی درخت آنقسمت را تیره تر کرده بود مخصوصا الان که هوا رو به تاریکی بود و خیابان خلوت و او فقط چند متر از خوابگاهش فاصله داشت...با قدم های سست به سمت ماشین رفت..کسی درش نبود..باز صدای ناله و لعنتی گفتن های زیر لبی مردی به گوشش رسید.تردید داشت..ولی اگر بی توجه برمیگشت عذاب وجدان رهایش نمی کرد..آرام آرام به آن طرف ماشین سرک کشید که ناگهان مردی را که غرق خون بود روی زمین دید..هعی بلندی کشید و دستش را روی دهانش گذاشت که توجه مرد بهش جلب شد..با صدایی لرزان گفت: _ یا حسین..چی شده آقا؟..حالتون خوبه؟ مرد با چشم هایی که از فرط درد باریک شده بودند نگاهش می کرد..هدیه قدمی جلو گذاشت و خواست لب باز کند که نگاه مرد به پشت سر او کشیده شد و با صدایی که به زور در می آمد گفت: _برو..اینجا نمون.. هدیه بی خبر از همه جا با نگرانی جواب داد:کجا برم آقا..حالتون خوب نیست..زنگ بزنم آمبو.. صدایش با گذاشته شدن دستمالی با بوی تند روی بینی اش خفه شد.تقلا کرد اما تقلایش چندان طول نکشید و مقابل چشمان سرخ از خشم مرد،از هوش رفت... گفتار نویسنده:دوستان لطفا پیج اینستا و تلگرام رو هم فالوو کنین! insta:lovestory_agdm tel:romaneyaghma
  13. یغما | Hediyeh.M.A

    بسم الله الرحمن الرحیم اسم رمان: یغما نویسنده : hediyeh.M.A کاربر انجمن نودهشتیاا ژانر: اجتماعی ، عاشقانه ، هیجانی خلاصه: دختری به اسم هدیه که دانشجوی تربیت معلم زیست شناسی هست و فقط یه سالش مونده تا بشه معلم زیست..دختری که به پای اتفاقی عجیب با کامیار آشنا میشه و از اون به بعد دیدارشون کم میشه..گاه تو فرودگاه گاه تو دانشگاه گاه تو مدرسه..و این میان از هم دیگه خوششون میاد و کامیار بهش پیشنهاد آشنایی قبل ازدواج میده.. و مثل همه زوج های امروزی حرف هاشون پای تلفن و چته و دیدارشون پای قرارای کم و بیش و همدیگرو میشناسن..اما خانواده ی دختر بخاطر شغل پسر حاظر به دادن هدیه به کامیار نمیشن..از اون طرف پسر عمه ی کامیار،فرهاد،که به خاطر یه کینه ی قدیمی خانوادگی،به خاطر فرشته،حاضره حتی... مقدمه: یغما!..واژه ای تاریخی..واژه ای که در لا به لای دیوار های قدیمی پوسیده است..مثل من..مثل منی که برای بدست گرفتنت..باید لا به لای روزگار بپوسم..تا تو را به تاراج ببرم..واژه ای که شاه شاهان،به آن بس علاقه داشتند..من ندارم؟..دارم..خوب هم دارم..علاقه هم دارم..عشق هم دارم..دل هم باخته ام..اما تو..غنیمت تر از آنی که مرا صاحبت کنند..ای جان جانان..ای دلبرینِ من..قولِ شاهان را میدهم که گر به تاراج ببرمت،تاج سرم خواهمت کرد..!..ای یغمای قریب..

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×